نویسنده: پویا جفاکش

شری چایتانیا و نیتیاناندا: تجسدهای کریشنا و بالاراما که وظیفه ی احیای مذهب آنان را داشتند.

یک افسانه ی معروف وایشناوا میگوید زمانی که شری چایتانیا تجسد قرن شانزدهمی کریشنا- به سرزمین های پتن ها سفر کرد، در آنجا قرآنی به دست گرفت و مطالعه کرد و چنان در جذبه ی آن فرو رفت که از خود بیخود شد و از هوش رفت. محافظان پتن شری چایتانیا چون او را در حالات نا زنده یافتند، تصور کردند که همراهان هندوی شری چایتانیا او را کشته اند. پس آنها را دستگیر کردند و تحت بازجویی قرار دادند تا این که شری چایتانیا به هوش آمد و معلوم شد از خواندن کتاب مقدس خود پتن ها به این حال افتاده است. در این هنگام، "عبدالله پتن" از مشایخ مسلمانان با شری چایتانیا دیدار کرد و از او پرسید در قرآن چه یافته که او را اینچنین مجذوب خود کرده است. شری چایتانیا پاسخ داد که قرآن نشان میدهد خدای اسلام و خدای هندوها زیاد از هم فاصله ندارند، زیرا اگرچه رهبران مذهبی مسلمانان میگویند الله یک خدای غیر شخصی و به دور از حالات انسانی است، اما خدای اسلام بنا بر آیات قرآن همانطورکه بارها غیر شخصی به نظر میرسد بارها صفات انسانی به خود میگیرد و فی المثل وقتی مهربان و غفور است در حد اعلای یک انسان مهربان و غفور است طوری که میتواند با بنده اش ارتباط برقرار کند درست مثل ویشنو که هم تمام موجودات جهان را در خود دارد و هم میتواند به حد انسانی چون کریشنا کوچک شود. عبدالله پتن چنان تحت تاثیر دقت شری چایتانیا و تفسیر او از قرآن قرار گرفت که خود به کیش شری چایتانیا درآمد و نام ویشنوی برای خود برگزید و سربازان پتنی که ناظر این مصاحبه بودند نیز همگی به شری چایتانیا گرویدند. کسانی که بر واقعی بودن این حدیث اعتقاد دارند کریشنا پرست هایی هستند که به اسلام تمایلاتی دارند و این تمایلات را که ظاهرا باید با دشمنی اسلام با بتپرستی و آدم پرستی خنثی شود، از طریق خود قرآن توضیح میدهند و مدعیند محمد پیامبری الهی بود که به سازگاری اسلام با بتپرستی باور داشت ولی چون در جامعه ای زندگی میکرد که بت ها وسیله ی توجیه اعمال شیطانی و ناشایست شده بودند امر به الغای کیش های همه ی بت ها کرد و قانونش ناظر به جغرافیا و زیستگاه خود پیامبر و ناشی از جبر زمانه بود و با بخش همیشه برقرار دهارما نسبتی نداشت ازاینرو قرآن خیلی نرم و با اشاره و کنایه شخصی شدن خدا را در خود گنجاند تا آیندگان آن را پس بگیرند. درحالیکه این توضیح تلاشی برای جواز ورود دادن به نکات مثبت اسلام مثل برابری و برادری همه ی انسان ها به هندوئیسم نژادپرست کاستی کنونی است، دشمنان هندوی اسلام، معتقدند که اسلام هیچ چیز مثبت تازه ای برای هندوئیسم ندارد و آن نکات مثبتی را که دارد هم از کیش شیوا گرفته است چون عرب های پیش از محمد، شیواپرست بودند. این ادعا ظاهرا ناشی از پرستش بت شیوا در قندهار در آستانه ی فتح آن توسط مسلمانان به رهبری ابن سموره است. در قرن 19 سر آستین باستانشناس بریتانیایی روی بازمانده های آثار بتپرستی در نقاط مختلف افغانستان مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که شیواپرستی در افغانستان قدیم، دامنه ی درازی داشته، ولی درنهایت اکثر شیوا پرست ها بودایی شده اند. قندهار که مرکز حکومت شعبه ای از خاندان شیوا پرست کورووا –از اشرافیت های دشمن کریشنا- تصور میشد، "عربستان" نیز نامیده میشد. البته هندوها که قندهار را از خودشان میدانند، تعلق قندهار به عرب ها را انکار میکنند و مدعیند که به دلیل اسب های خوب کورووا ها و به این خاطر که اسب را بعضی از هندی ها "اروه" مینامند، این مکان "اروشتان" یعنی سرزمین اسب ها نامیده میشد که بعدا به اشتباه عربستان تلفظ شد. در اوایل قرن 19 گادفری هگینز از نامیده شدن بخشی از افغانستان جنوبی و پاکستان شمالی به «عربستان» توسط افغان ها سخن گفته و علت را در این دانسته بود که افغان های اصلی –یعنی قوم پشتون- اصالتا یهودیند و سرزمین مقدس را در افغانستان بومی سازی کرده اند و چون "عرباه" (عربستان تورات) در جنوب سرزمین مقدس قرار داشته است، این افغان ها نیز همسایگان هندی جنوبی خود را "عرب" تلقی کرده اند. البته هگینز، دامنه ی کیش یهودی های افغانستان را تا درون خود هند دنبال کرده بود و قبیله ی یودا که قبیله ی کریشنا باشند را نیز یهودی میدانست و شیوا را هم که خدای نابودی هندوها است با یهوه ی خشمگین برابر میدانست. او ملوخ را که به او قربانی سوخته تقدیم میکردند، شکل اصیل و سانسورنشده ی یهوه میشمرد و سوزاندن قربانی حیوانی برای خدایان هندو را نشان ارتباط کیش هندو و کیش یهود در نظر میگرفت. از دید او آگنی خدای آتش هندوان، خود، شکلی از یهوه است آنگاه که از درون آتش با موسی سخن گفت و یا در کوه آتشفشان تجلی کرد. ظاهرا بحث هگینز از طریق تداوم دادن دامنه ی شباهات تماثیل هندو و یهودی در عرفان تمثیلی کابالا و دنباله ی مسیحیش قبالا خود اسلام را هم از طریق قرار گرفتن در این زیرمجموعه ی آتشین یهودی با هندوئیسم متحد میکند. به طوری که میتوان گفت اسلام چون حد پایان دین پیامبران یهود بود، از همه هم آتشین تر بود، بنابراین "عرباه" یا عربستان آن هم به محدوده ی پایینی بیت المقدس شام و قلمرو اصلیش شامل جنوب شامات و شمال غربی عربستان سعودی اکتفا نکرد و به اعماق شبه جزیره ی عربستان و در جوار بدترین صحاری ممکن در منطقه ی الربع الخالی عقبنشینی کرد تا منظره ی مبدا ظهور اسلام با صحاری ای خالی به سرخی و زردی آتش و گرمای هلاک کننده ی آتشین عجین شود. آتش به سبب پختن غذا و از بین بردن نشانه های بیماری، پدیده ای زندگی بخش نیز هست و بعد مهلک آن اتفاقا از طریق ربط دادنش به یک پدیده ی زندگی بخش دیگر یعنی خورشید مورد تاکید قرار میگیرد. تابش قدرتمند خورشید سبب کم آبی و نهایتا ایجاد بیابان میشود. در ایام کم آب سال، انسان ها با جانور خورشید یعنی شیر بیشتر روبرو میشدند. چون مجبور به سر زدن به منابع محدود شده ی آب بودند و شیر به عنوان قدرتمندترین حیوان درنده این آبشخورها را کمینگاه اختصاصی خود کرده بود. شیر یکی از مهلک ترین دشمنان انسان ولی به لحاظ ارتباط با خورشید به طرز متناقضی مقدس بود و مجسمه ی انسان-شیر آلمان و غارنگاره های فرانسه نشان میدهند تقدس شیر مختص به سرزمین های گرم چون خاورمیانه و افریقا نبوده و این یک فرهنگ عالمگیر بوده است. یهوئه خدای یهود که در شریعت اسلامی با الله تطبیق شده است، بیش از هر حیوان دیگری متجسم به شیر است و نمادهای شیر و گوسفند در کنار هم، یهوه و عیسی را در کنار هم نشان میدهند. تنها خانه ی خورشید در دایره البروج، برج اسد یا شیر است که عنصرش آتش است. آوید شاعر رومی، این صورت فلکی را به نام های "هرکولس لئو" و "ویولنتوس لئو" خوانده است. نام دیگر آن، "باخی سیدوس" یعنی ستاره ی باخوس (دیونیسوس) بوده است چون آن دیونیسوس در هیبت یک شیر نیز تلقی میشده است. در برج اسد، مجموعه ای داسی شکل شبیه به علامت سوال از ستارگان موسوم به "داس" تعریف شده بود که گاهی دم شیر و گاهی یال شیر تشخیص داده میشدند و بسته به این که کدام یک از این دو حالت را انتخاب کنید، جهت قرار گرفتن سر شیر فرق میکرد. داس، علامت هلال ماه نیز هست که به شیر، کیفیت قمری هم میدهد و با شب شکاری شیر هم نسبت دارد. این باعث میشود برج اسد، کیفیات همزمان روز خورشید و شب ماه و بن مایه های اسطوره ای متفاوت آنها را به خود جذب کند. قدما معتقد بودند در ایام حضور خورشید در برج اسد، صفات خوب و بد مختلفی که آدم ها تا آن زمان در خود پرورش داده اند در آنها تثبیت میشود. داس برج اسد، با مصادف شدن اقامت خورشید در آن در شهریورماه که زمان برداشت محصول است (در عصر فعلی یعنی عصر حوت) نسبت دارد. چون با داس، غلات درو میشوند و این با خزان پیش روی طبیعت در ایام پاییز که ایام مرگ گیاهان است نیز مقایسه میشود. در چین و آسیای شرقی، صورت فلکی اسد را به شکل یک اژدهای چینی یا شیر-اژدها نشان میدهند که تجسم اولیه اش از به هم آمیختن تصاویر شیر به کنایه از خانه ی خورشید و مار به کنایه از درازی دایره البروج که خورشید در آن حرکت میکند به دست می آید. اژدها برای چینی ها کاربرد آب و هوایی داشت و در کشاورزی نقش مثبت ایفا میکرد. این که گفته میشود از دهان اژدها آتش بیرون می آید اشاره به پاکسازی زمین زراعی با آتش است. در زمین کشاورزی انسانی، انسان خودش این کار را انجام میدهد ولی در چشم اندازهای طبیعی، طبیعت، خودش با آتش، نظم را بازسازی میکند. طبیعتا اژدها نه فقط با خورشید بلکه با باران هم به گیاهان سود میرسانند و همزمان بر آب و آتش حکم میراند. زمانی که همه ی کارها را اژدها انجام بدهد برای مردم کاری نمیماند و این برای غربی هایی که تصویر دراگون یا اژدها را از تاتارهای بدنام آمده از شرق دور گرفته اند نیز آشنا است. در انگلیسی قدیم، لغت دراگون گاهی برای تنبل به کار میرفت و نامیدن شاهان به اژدهازادگان تا حدودی ناشی از آن است که تمام کارهای شاهان را مستخدمانشان انجام میدهند. همراستایی آتش و آب در اژدها یادآور به مشاهده ی شیر در کنار آب در ایام آتشین تابستان است و چه بسا اژدها شیری باشد که بهشی از خواص خود را به یک جانور خطرناک متداول دیگر که همزمان آبزی و خشکزی است یعنی مار ب داده و سپس با او ترکیب تصویری یسافته است. در این صورت، ممکن است تصویر تثبیت شده ی شیر، برجسته کردن بخش کشنده ی اژدها به سمت گسترش کم آبی و نهایتا بیابانزایی با خشکاندن گیاهان از تشنگی باشد، امری که با این اعتقاد قدیمی ها که شیر همیشه با چشم باز میخوابد بی ارتباط نیست. یعنی شیر مثل خورشیدی است که هیچ وقت پشت ابر بارانزا قرار نمیگیرد و حتی در تصویر قمری خود هم از درو کردن گیاهان با داس خود در شب سرد بیابان دست نمیکشد. ازآنجاکه شیر معمولا اینقدر دستش در نابودی طبیعت باز نبوده است، او را تحت اداره ی یک الهه قرار میدادند که شیر را کنترل میکرد. الهه زن بود تا نماد زایندگی طبیعت باشد، برعکس شیر که فرزندان خود را میخورد. با این حال، گاهی مانند مورد سخمت مصری، الهه با شیر خود یکی میشود تا جهان را به آشوب بکشد. نسبت شیر و الهه، نسبت یهوه و نیمه ی مونثش شخینا است. ولی در شریعت یکتاپرست یهود، شخینا حذف یا تضعیف شده است. با این فرض بنیادی یهودیت در مرز پاگانیسم و مونوتئیسم، اوج گیری آزادی شیر، به از بین رفتن سرسبزی طبیعت در شنزارهایی شبیه به بیابان های عربستان سعودی ختم میشود. محمد قرار بود دراینجا قبایل پراکنده ی عرب را متحد کند و نکته همینجاست: لغت "جمر" به معنی متحد کردن است، "جمار" به معنی جامعه یا گروه، و "جماران" به معنی محل اجتماع گروه است. اما به جز این، جمر همزمان به معنی آتش نیز هست و لغت جمره به معنی یاقوت آتشین از همین وجه تسمیه می آید. برای حروف بازان، "جمر" لغت مقدسی است چون نه فقط به معنی آتش است بلکه سه حرف جادویی مشخص کننده ی ستون سیاه خدا در کابالا یعنی ستون شدت و رحمت را در خود دارد. این ستون که خلاف ستون سفید ولی در اتحاد با آن قرار دارد، هم سختگیری خدا را نشان میدهد و هم رحم آوردن خدا را آنگاه که عجز و لابه ها و چاپلوسی های فردی که خدا بر سرش بلا آورده است را میشنود. سه حرف مزبور یعنی ج-م-ر، سه حرف اول کلمات "جاکوب" (یعقوب) نام پدر قوم برگزیده ی خدا یعنی بنی اسرائیل، "موشه/موسی" بنیانگذار یهودیت که مذهب بنی اسرائیل است، و "رش" (رئیس) صفتی که ریاست بر جهان را در بنی اسرائیل و یهودیت اختصاصی میکند هستند. حرف "ج" در عبری، "جیمل" نامیده میشود. این کلمه در عبری هم به معنی شتر است و هم به معنی پل، که منظور از پل، موسی است که پل ورود بنی اسرائیل از مصر به ارض مقدس شد. شتر هم همان تنها حیوانی است که اجازه دارد در کنار انسان در صحنه ی آن بیابان های آتشین رنگ و آتشین مزاج مدعی به طلوعگاه اسلام دیده شود و البته در عربی، برای شمارش انسان و شتر لغت یکسان "نفر" استفاده میشود. برابر شدن لغات موسی و یعقوب، با به صحنه آوردن یک یعقوب دیگر یعنی برادر عیسی که بیشتر به نام جیمز شناخته میشود انجام میگیرد و مربوط به صحنه ای معروف در اناجیل است که مطابق آن، عیسی با سه حواریش یعنی پطرس، یوحنا و یعقوب به بالای کوهی میروند و درآنجا درنتیجه ی سایه گستردن ابری، عیسی به اندازه ی خورشید درخشان میشود و ایلیای نبی و موسی در کنارش دیده میشوند، صحنه ای که سه حواری مزبور در اثر آن بیهوش میشوند. درنتیجه ی این اتفاق، سه حواری مزبور با سه پیامبر جادویی معادل میشوند. پطرس اولین پاپ و بنیانگذار ستون دین مسیح یعنی کلیسا است و بنابراین با ایلیا/الیاس که ستون پیامبران است برابر میشود. یوحنای جوان که معشوق و قلب عیسی است با خود عیسی، و یعقوب با موسی معادل میشوند. ایلیا و موسی به حروف اول نامشان مخفف میشوند که در عبری حروف "الف" و "میم" هستند درحالیکه حرف معرف یهوشوع یا عیسی، "ش" یا "شین" است. لغت "شین" انتساب به کلمات عربی قدیمی تر "شاء" (گوسفند)، "شاه/شات/شاد" (شاه) و "شاهه" (شاه) را نشان میدهد و هر دو عنوان گوسفند و شاه، برای عیسی به کار میرود. این سه حرف کنار هم لغت "امش" را میسازند و چون مادر را در عبری am مینامند، این کلمه میتواند معنی مادر عیسی را برساند. ظاهرا منظور، مریم است اما درواقع جهان مادی است که خدا در قالب عیسی در آن متولد میشود. درحالیکه نماد عیسی به پیروی از پدرش آتش است، موسی همانطور که حرف اول اسمش ("میم" به معنی آب) نشان میدهد موکل آب است و داستان های موسی درباره ی از آب گرفته شدن و عبور از دریا به این موضوع اشاره دارند درحالیکه ایلیا که از آسمان باران میفرستد و رویدادهای آسمانی را رقم میزند موکل هوا است. قدما معتقد بودند جهان مادی از آب به وجود آمده است درحالیکه هوا که دیده نمیشود از جنس روح است. آتش چیزی بین این دو حالت مادی و روحانی را نشان میدهد که کیفیت مسیح است. آتش چیزهای مادی را میسوزاند و به دود تبدیل میکند و به هوا میفرستد و ازاینرو نمادی از واسطه ی ماده و روح است. ازاینرو مسیح و آتشش، ستون سفید خدا را نشان میدهد و موسی و آبش، ستون سیاه. ایلیا یا ستون اصلی، ستون طلایی بین این ستون سفید و سیاه است. او تعادل بین ملایمت مسیح در ستون سفید، و شدت و قدرت موسی در ستون سیاه را نشان میدهد. به طرز غریبی به نظر میرسد موسی و ایلیا با عیسی همزمانند و بعد از موسی شهید میشوند و چون این با قرائت تاریخی ممکن نیست، پطرس و جیمز را جانشینشان کرده اند. فرض اولیه را خود انجیل در مکاشفه ی یوحنا (1 : 13-11) ایجاد میکند وقتی بیان میدارد:

«و من به دو شاهد خود اختیار خواهم داد تا هزار و دویست و شصت روز با لباس گونی نبوت کنند. اینان، دو درخت زیتون و دو چراغدان هستند که در برابر پروردگار زمین ایستاده اند و اگر کسی بخواهد به آنها آسیب برساند، آتش از دهانشان میریزد و دشمنانشان را میسوزاند. هر کسی بخواهد به آنها آسیب برساند، باید به این ترتیب کشته شود. آنها اختیار دارند که آسمان را ببندند تا در ایام نبوتشان باران نبارد و بر آب ها اختیار دارند که آنها را به خون تبدیل کنند و هر وقت که بخواهند زمین را به هر بلایی دچار کنند. هنگامی که رسالت خود را به پایان رساندند، وحشی که از گودال بی انتها می آید، با آنها جنگ میکند و آنها را شکست میدهد و میکشد، و اجساد مردگان آنها در خیابان شهر بزرگی که به طور نبوی به نام های سدوم و مصر شناخته میشود، قرار میگیرد، جایی که در آنجا همچنین پروردگارشان مصلوب شد. به مدت سه روز و نیم، اعضای اقوام و قبایل و زبان ها و ملل به اجساد آنها خیره خواهند شد و از گذاشتن آنها در قبر خودداری خواهند کرد. و اهل زمین بر مرگ آنان شادی میکنند و جشن میگیرند و هدیه میدهند زیرا این دو پیامبر، برای اهل زمین، عذاب بودند. اما پس از گذشت سه روز و نیم، نفس حیات از جانب خداوند وارد آنان شد و بر پاهای خود ایستادند و آنانی که آن دو را دیدند به وحشت افادند. سپس صدای بلندی از آسمان شنیدند که به آنها میگفت: "بیایید اینجا." و در ابری به آسمان رفتند درحالیکه دشمنان، آنها را تماشا میکردند. در آن لحظه زلزله ی بزرگی رخ داد و یک دهم شهر سقوط کرد. هفت هزار نفر در زلزله کشته شدند و بقیه وحشت کردند و خدای آسمان را صدا زدند.»:

“transfiguration”: theministryofdew.wordpress.com

با توجه به این که ایلیا که از اتحاد عیسی و موسی به دست می آید، یک پیامبر جاویدان است میتوان مرگ و رستاخیز او را یک مرگ و رستاخیز صوری دریافت همانطورکه مرگ و رستاخیز یونس، یک مرگ و رستاخیز صوری است. همانطورکه عیسی و دو شاهد سه روز در قبر قرار گرفتند یونس هم سه روز در شکم ماهی قرار گرفت تا در آنجا به اشتباهاتش فکر کند. یونس نمرد و فقط توسط مادیات بلعیده شد و احتمالا مرگ پطرس به عنوان مابه ازای ایلیا که همچون عیسی به صلیب کشیده شد، روایت دیگر سقوط و بازگشت پطرس به حقیقت است.

معمولا هیولای دریایی بلعنده ی یونس را لویاتان یا کتوس یا هر دو میدانند که در مورد اخیر، تصور میشد کتوس نر نتوانست یونس را در شکمش نگه دارد و آن را در شکم لویاتان ماده انداخت. در هر حالت، هیولای بلعنده و مابه ازای سردابه یا قبر، یک نیروی اهریمنی و دشمن خدا است و میتوان آن را به غفلت معنوی تعبیر کرد. در مورد پطرس، سه روز اقامت در سردابه یا شکم ماهی، تبدیل به سه بار انکار عیسی توسط پطرس در عرض یک شب میشود که در سحرگاه و هنگام بیدار شدن پطرس در اثر صدای خروس، با توبه و اظهار پشیمانی پطرس با پناه بردن به خدا همراه میشود. خروس پرنده ی بیداری است که پایان شب را اعلام میکند. بیداری کنایه از آگاهی و شب کنایه از غفلت است. ازآنجاکه غفلت پطرس و انکار عیسی از سوی او در اثر ترس او از دستگیر شدن توسط دژخیمان بعد از دستگیری عیسی بروز میکند، میتوان این غفلت را روایت دیگری از اعدام عیسی، و بیداری عیسی توسط خروس در بازگشت روشنایی را روایتی دیگر از زنده شدن دوباره ی عیسی و عروج او دانست. بخصوص باید اعدام عیسی را دراینجا با اعدام سقراط مقایسه کرد و وصیت قبل از مرگ سقراط درباره ی قربانی کردن یک خروس برای اسکله پیوس را به خاطر آورد. اعدام سقراط سبب آگاهی و بیداری گروهی از مردم میشود و آگاهی یافتن نیز چون درمان جهل است، در حیطه ی اسکله پیوس خدای درمان امراض قرار میگیرد. خروس پرنده ی بیداری که برای اسکله پیوس قربانی میشود خود سقراط است که قربانی بیداری جامعه میشود. خروس یکی از جانوران رایج در تقدیم قربانی است و میتوان خوردن آن را با خوردن نان و شراب به جای گوشت و خون عیسی (عمل عشای ربانی) جایگزین کرد. دراینجا باید سقراط را به عنوان مابه ازای خروس و بنابراین مسیح، به لحاظ اسمش مورد توجه قرار داد. اسم سقراط نزدیک به لغت سوکار، سوکرتا، سوکارداس و شوکلا برای قربانی است که در ابتدا از القاب پوروشای غول بودند که خود را برای ایجاد نظم جهانی قربانی کرد و قربانی پوروشا قابل مقایسه با خود-قربانی کردن مسیح است. ازآنجاکه جهان از بدن پوروشا پدید آمده است، ویشنوپرست ها پوروشا را همان ویشنو میدانند که تمام موجودات بخشی از وجودش هستند.:

“non-human saints”: theministryofdew.wordpress.com

به نظر میرسد همه ی ما به عنوان بخشی از پوروشا در پاسخ گویی به دیگر بخش های آن، خود به خود به مرحله ی قربانی شدن پای میگذاریم. اما همیشه از این قربانی شدن ما، آگاهی زاده نمیشود. شاید یکی از نتایج ثانویه ی تاریخی و منحصر به فرد شدن زندگی مسیح نیز همین باشد. هوا یا روح برای ایلیا برایند مادیات موسی با آتش نیمه مادی عیسی است و این مادیات عمدا از جنس آب است تا وقتی آب بر آتش ریخته شود آتش از بین برود و خودش به بخار تبدیل شود که نماد روح و ایلیا است. اما وقتی آتش را با قتل مسیح حذف میکنیم، ایلیای برایند شده و به دنبالش طلوع آگاهی هم حذف میشود و مادیات موسایی آتشین و بدل به همان جمر عقوبت کننده ای میشود که در قالب صحرای بی آب و علف پیامبران شترچران، یک آتش عظیم جامد شده را به نمایش میگذارد. زمانی که روح از جسم گرفته شود، واکنش فقط غریزی و احساسی و خالی از آگاهی است و در واکنش به دشمنی که به جای تاریکی نشسته است، واکنش غریزی-احساسی دو نوع است: یا کاری از دستمان ساخته نیست که واکنشمان اندوه و بی تفاوتی و افسردگی است و یا کاری از دستمان ساخته است که در این صورت، خشم میورزیم. امروزه هیچ کس بی تفاوتی را نمیپسندد چون آدم ها فقط با خشم ورزیدن میتوانند ثابت کنند که ضعیف نیستند و میتوانند از کسی که بر سرشان بلا می آورد انتقام بگیرند. این سبب شده تا یکی از کارکردهای رسانه های خدمتگزار سیاست، بازی با این احساسات از طریق بیرون ریزی خشم به گونه ای جذاب و هیجان انگیز باشد: خشمی بی اثر، گویی که در مقابل بقایای کفر در سرزمینی خالی از سکنه نشسته باشید و مطمئن باشید که نیاز نیست کاری به نفع کسی از دستتان برآید. این فقط خواست سیاست نیست، بلکه ارضای غرایز سیراب نشده ی مردم نیز هست. رایان هالیدی از فعالان تبلیغات رسانه ای، دراینباره مثال خوبی از درون مرکز رسانه های دنیا یعنی امریکا پیدا کرده است:

«اگر شما هم مثل من باشید، در دوره ای انگشت به دهان نشسته اید و به تصاویر ویرانه های دیترویت که در فضای آنلاین دست به دست میشد، نگاه کرده اید. همگی با دهان های باز به عکس های حیرت آور ویرانه های نمای داخلی ساختمان یونایتد آرتیست تیتر و ساختمان سر به فلک کشیده ی ایستگاه مرکزی میشیگان که شبیه کلیسای جامع متروکی بود نگاه کردیم. این تصاویر با کیفیت زیبا جزء شاهکارهای تاثیرگذار خبرنگاری و عکاسی آنلاین هستند یا شاید بهتر باشد بگویم شما اینطور فکر میکنید. من هم مثل باقی مردم، با ولع زیاد، این اسلایدها را تماشا کردم و حتی حس اشتیاقی توام با عذاب وجدان درونم داشتم که باید به دیترویت بروم و در این ویرانه ها قدم بزنم. دوستانم این موضوع را میدانند و به محض یافتن تصاویر جدید، آنها را برایم ارسال میکنند. وقتی تصاویر را میبینم، بی اختیار یاد این سطور از رمان باشگاه مشت زنی می افتم:

"در دنیایی که من میبینم، تو گوزنی هستی که در دره های شرجی حوالی ویرانه های مرکز راکفلر پرسه میزنی، از شاخه های پیچک کودزو بالا میروی که به اندازه ی مچ دست قطر دارند و دور برج سیرز پیچیده اند. وقتی پایین را نگاه میکنی، سیاهی های کوچکی را میبینی که دانه های ذرت را میکوبند و لایه های گوشت گوزن را روی لاین اضطراری بزرگراهی متروک میخوابانند."

دیدن این شهر ویران و متروک امریکایی، تجربه ای تاثیرگذار و تقریبا معنوی است؛ تصویری که بلافاصله تحریک میشوی که با دیگران به اشتراک بگذاری. اسلایدی که چنین واکنشی ایجاد کند، در فضای آنلاین حکم طلا را دارد. اندازه ی یک پست معمولی وبلاگ معمولا یک صفحه است، بنابراین مقاله ای هزار کلمه ای درباره ی دیترویت، با هر بازدیدکننده یک بازدید جذب میکند. این یعنی صدها هزار بازدید بیشتر و این در حالی است که تعیین کنندگان تعرفه های تبلیغات آنلاین با عکس مخالف هستند. هافینگتون پست اخیرا اسلایدی بیست عکسی پست گذاشت و بیش از 4000 نظر دریافت کرد و 25 هزار نفر روی فیسبوک لایکش کردند و این بار دومی بود که آن را پست میگذاشتند. وبسایت نیویورک تایمز هم دو پست مخصوص خودشان گذاشت که جمعا میشود 23 عکس. وبسایت گاردین یک پست 16صفحه ای دارد. پست 11صفحه ای تایم رتبه ی نخست جست و جوی عبارت "تصویر دیترویت" را در گوگل دارد. صحبت سر میلیون ها بازدید است. شاید فکر کنید هر عکسی از دیترویت بلافاصله در فضای آنلاین حسابی پخش میشود، اما اینطور نیست. در سال 2009 مجموعه ای از تصاویر زیبا اما ناراحت کننده از خانه های متروک و رو به ویرانی و مجتمع های مسکونی کلنگی را روی وبسایت مگنوم فوتوز پست گذاشتند؛ یعنی مدت ها قبل از انتشار باقی عکس های دیترویت. تصاویر این وبسایت هم دقیقا همان ویرانی بناها و همان فقر و زوال را نشان میداد. تصاویر هافینگتون پست ظرف مدت چند روز چهار هزار نظر دریافت کرد، اما این تصاویر ظرف مدت دو سال، فقط 21 نظر دریافت کرد. نورین مالون در مقاله ای در وبسایت نیو ریپابلیک با عنوان "پرونده ای علیه مصیبت اقتصادی" عنوان میکند که یک نکته درباره ی تصاویر فراگیر از شهر دیترویت واضح است: در هیچ یک از عکس های پرطرفدار شهر دیترویت، خبری از انسان نیست. این تفاوت تصاویر هافینگتون پست با مگنوم فوتوز بود. مگنوم جرئت به خرج داده بود و اشخاص را هم در تصاویرش از دیترویت دخیل کرده بود. از سوی دیگر، تصاویری که فراگیر شدند، عمدا عاری از هر گونه نشانی از زندگی بودند. جمعیت بی خانمانی دیترویت حدود 20هزار نفر است. در سال 2011، بودجه ی شهر برای اسکان بی خانمان ها نصف شد. هزاران نفر دیگر در خانه های متروک و ساختمان هایی بدون برق و گرمایش –مشابه همان هایی که در تصاویر میبینید- زندگی میکنند. این تصاویر فقط افراد را حذف نکرده اند؛ دیترویت میدان تاخت و تاز سگ های ولگرد هم هست که به صورت گله در شهر پرسه میزنند و به دنبال غذا میگردند. چهره های محافظه کار تخمین میزنند بیش از 50هزار سگ وحشی و 650 هزار گربه ی ولگرد در دیترویت زندگی میکنند. به عبارت دیگر، محال است اندازه ی یک بلوک در دیترویت راه بروید و نشانه هایی از زندگی دلخراش و زخم خورده نبینید. احتمالا سعی میکنید گذرتان به آنجا نیفتد. این دقیقا همان کاری است که این اسلایدها انجام میدهند. چرا؟ چون همگی ناراحت کننده هستند. به قول جونا پرتی، متخصص وایرال سازی هافینگتون پست و بازفید: "اگر چیزی به طور کامل مردم را افسرده کند، آن را به اشتراک نمیگذارند." و چون مردم آن را به اشتراک نمیگذارند، وبلاگ ها هم منتشرشان نمیکنند. دیدن افراد بی خانمان، معتادان به مواد مخدر، و حیوانات گرسنه و رو به موت، تمام لذت قضیه را از بین میبرد. این نوع تصاویر، بیننده را معذب میکند. مردم تصاویر آزاردهنده را به اشتراک نمیگذارند. پرتی میپرسد چرا کسی –وبلاگ نویس یا خواننده- باید بخواهد احساسات بد را به دیگران منتقل کند؟ تصویر دیگری از یکی از اسلایدهای پرطرفدار نیویورک تایمز، حق مطلب را به خوبی ادا میکند. عکس مربوط به ایستگاه مرکزی میشیگان است و روی برف، تعدادی رد پای زیگزاگی انسان، همچنین یک در قابل مشاهده است. در این عکس هم خبری از مردم نیست. انگار میخواهد بگوید: "نگران نباشید. دلیلی ندارد احساس بدی داشته باشید. همه قبلا اینجا را ترک کرده اند. به نگاه کردن ادامه دهید." اقتصاد حاکم بر فضای آنلاین، وبلاگ نویس ها را قادر میسازد تا وضعیت بغرنج دیترویت را به طور دقیق به تصویر بکشند. بعدها کاشف به عمل آمد عکس های دیترویت به این دلیل حسابی پخش شدند که "مرده" بودند. روایت های ساده ای مثل ویرانه های روح زده ی یک شهر پخش میشوند و زنده میمانند، اما عکس های بغرنجی مثل شهری پر از مردم واقعی که عاجزانه محتاج کمک هستند، نه. یک شهر، دو تصویر متفاوت: یکی ناراحت کننده و دیگری باحال؛ اما فقط یکیشان به اسلاید هافینگتون پست راه پیدا میکند. فقط یکیشان ارزش فروختن به مخاطبان را دارد. تنها یک نوع بخصوص از ویدئو، مقاله، یا توئیت میتواند در هیاهوی فضای آنلاین سر برآورد و تاثیری بگذارد. در فضای آنلاین، انصاف یا شایسته سالاری وجود ندارد.» ("دروغگوهای دوست داشتنی: فریب دنیای رسانه": رایان هالیدی: ترجمه ی رضا اسکندری آذر: نشر خوب: 1399: ص81-78)

به عقیده ی هالیدی، یکی از دلایل موفقیت تصاویر بی انسان در دیترویت، ایجاد خشم نسبت به سیاستمداران با دیدن سقوط اقتصادی بزرگترین شهر امریکا در مخاطب است و این خشم، به مخاطب، احساس اراده میدهد، درحالیکه برخورد با واقعیت تلخ و سنگینی علاج ناپذیر بدبختی در دیترویت، بلافاصله این اراده را زایل و با اندوه توام با احساس ناتوانی جایگزین میکند و هیچ کس دوست ندارد چنین حسی را بر خود تحمیل کند. هالیدی در ادامه مینویسد:

« هرچه مقاله خواننده را خشمگین تر کند، بهتر است. محققان دریافتند که اندوه هم یک حس افراطی است اما موجب وایرال شدن نمیشود. مثلا اندوه ناشی از دیدن یک سگ ولگرد که از سرما میلرزد، یا مرد بی خانمانی که برای پول التماس میکند، اصولا جزء احساس های برانگیزاننده نیست. اندوه، اشتیاق ما را برای به اشتراک گذاشتن موضوع کور میکند. به همین دلیل هیچ کس دلش نمیخواست عکس های مگنوم را به اشتراک بگذارد، اما همگان عکس هالی هافینگتون پست را با کمال مسرت به اشتراک گذاشتند. عکس های هافینگتون پست که محشر بودند، ما را خشمگین یا متحیر میکردند. چنین حس هایی ما را به اقدام وا میدارد و برانگیزاننده است. این دقیقا همان واکنشی است که خبرگزاری منتظرش است تا از آن بهره ببرد. از سوی دیگر، این دقیقا همان چیزی است که بازاریابان هم از آن استفاده میکنند. عامل قدرتمند پیشبینی این که محتوایی در فضای مجازی حسابی پخش میشود یا نه، ظرفیت است؛ درجه ی احساسات مثبت یا منفی که در افراد ایجاد میکند. در این مورد، افراط و تفریط، هر دو، از حد وسط بهتر هستند. صرف نظر از محتوا، هرچه مقاله ای در افراد، احساس بد یا خوب بیشتری ایجاد کند، احتمال به اشتراک گذاشتنش بیشتر میشود. هیچ بازاریابی تمایل ندارد محتوایی با بوی گند منطق، پیچیدگی، یا احساسات آمیخته را به زور به خورد مخاطب دهد.» (همان: ص83-82)

نکته ی جالب این است که همه میسدانند آگاهی رساندن به دیگران و درآورئدنشان از جهل، یسک نوع مبارزه با شب جهل است. ولی معنی آگاهی رسانی را نمیدانند چون خودشان هم آگاه نیستند و فقط با رساندن خبرهای بد به هم، ادای به آگاهی رسانی را درمی آورند ازآنروکه آگاهی واقعی که حاوی منطق و استدلال است خریداران کمی دارد.:

«در تحقیقات علمی، وقتی به سوژه ها ویدئوهایی با بار منفی –جنگ، سقوط هواپیما، اعدام یا بلایای طبیعی- نشان میدهند، افراد در مقایسه با محتوای بدون بار منفی بیشتر برانگیخته میشوند، آنچه را دیده اند بهتر به یاد می آورند، توجه بیشتری نشان میدهند و منابع ادراکی بیشتری را برای بلعیدن محتوا تخصیص میدهند. این همان چیزی است که شما را وادار میکند دکمه ی "اشتراک گذاری" را بزنید. اهالی رسانه دکمه های شما را میزنند تا شما هم دکمه های آنها را بزنید. البته محتوا باید منفی باشد، ولی نه خیلی منفی. ناامیدی و حزن باعث میشوند ما کاری انجام ندهیم. حس دلسوزی و همدردی باعث میشود دلمان بخواهد از پشت کامپیوتر بلند شویم و کاری کنیم. اما خشم، ترس، هیجان، یا خنده باعث میشود محتوا را به اشتراک بگذاریم. وادارمان میکنند کاری کنیم تا حس کنیم واقعا کاری کرده ایم، درحالیکه درواقعیت فقط به نشر موضوعی احتمالا خرافی و بی معنا کمک کرده ایم. بازی ها و برنامه های آنلاین هم دقیقا بر همین اساس طراحی شده اند و از همان حس ها بهره برداری میکنند: کاری میکنند مخاطب بدون خستگی، محتوا را ببلعد و او را بازی میدهند بی این که خودش متوجه شود.» (همان: ص84-83)

نیاز به گفتن ندارد که جهل با از بین بردن منطق، واکنش ها را برانگیزاننده تر میکند و لذا این کاملا منطقی است که وقتی با اخبار برانگیزاننده ای برخورد میکنیم که دوست داریم آنها را بلافاصله با دیگران شریک شویم بی این که صحت و سقم آنها را به لحاظ منطقی بسنجیم، احتمالش زیاد است که نه در جبهه ی نور بلکه در جبهه ی تاریکی باشیم و ناآگاهانه به ضرر منافع خود رفتار رسانه ای مرتکب شویم. با توجه به جو مشابه حاکم بر قضای رسانه ای در ایران امروز، به نظر میرسد مردم ایران به طرز بحرانی ای به این اپیدمی دچار شده باشند، بخصوص وقتی در نظر بگیریم رهبران ایران به سیادت امریکا نه گفته اند و با نزدیک شدن به چین، خشم امریکا را برانگیخته اند و آن وقت هالیدی دارد سرتاسر این جو آشنا را از همان امریکا گزارش میکند.