افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت2

تالیف: پویا جفاکش

مشکلی که دراینجا پیش می آید این است که اگر مسیح در تمدن شرق متجلی شده و باید قالبش را به نفع غرب عوض کند، لازمه اش این است که شرق با او بمیرد که این منشا انگاره ی تخیل تمدن های باشکوه برای تمام ملل شرقی است. اما چطور ممکن است شخص مرده در جای دیگری به حیات خود ادامه دهد؟ این ایراد باعث میشود تا مسیح از دجال جدا شود و خدا به دو هویت شرقی و غربی تجزیه شود؛ برای غرب دجال بماند و برای شرق مسیح. اما چرا غرب دجال است و شرق مسیح؟ برای این که شرق قرار است بلاتغییر مانده باشد و غرب در حال تغییر باشد. تغییر فقط از آدم زنده سر میزند و مرده به همان حالتی که آخرین بار زنده بوده است باقی میماند. ته مانده ی این تفکر را آنالی اکبری در مقاله ی «ارواح خوشپوش» (هفت صبح: 20مرداد 1403) با طنزی جالب در تصویر مردگان در فیلم های مدرن بازنمایی کرده است:

«اگر مرگ شبیه فیلم های سینمایی باشد و خودت را ببینی که بی جان روی زمین افتاده ای، اوضاع عجیب میشود. روح ها همیشه لباسی را بر تن دارند که در آخرین روز حیات پوشیده بودند؛ ظاهری که قرار است همیشگی باشد. شما هیچ وقت با شبحی روبرو شده اید که اوقات فراغتش را با خرید آنلاین لباس و کفش سپری کند؟ نه. روح ها فقط عاشق این هستند که پرده ها و کاغذها را تکان دهند و توی لوله های آب ریسه بروند. راستی چرا در فیلم های ترسناک همیشه صدای خنده ی روح دختربچه ها شنیده میشود؟ کسی نیست بگوید "اگه چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم"؟»

مشکل مرگ تمدن های شرقی این است که آنها را خیلی پیر توصیف کرده اند و درنتیجه در زمان مرگ، بسیار مچاله و مریض و خرفت شده بودند و از روح آنها انتظار میرود در همین تصویر زوال یافته ابدی بمانند تا «مسیح» باشند. اما در عمل چنین چیزی ممکن نیست چون این معادله واقعی نیست. مشاهدات اتفاقا از تغییر بیشتر بزرگترین متوهمان جانشینی مسیح درست موقع جنگشان با دجال غرب گواهی میدهند. میتوانید در این مورد، به سرنوشت جمهوری اسلامی ایران توجه کنید که هرچقدر بیشتر شعار «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر انگلیس» سر میدهد بیشتر امریکایی و انگلیسی میشود. حتی دراینجا هم سرنوشت تمدن ها از روانشناسی افراد انسان کپی میشود و ارتباط اینها را بولاس با الهام از نظریات روزنفلد به خوبی نشان داده است:

«هربرت روزنفلد یکی از برجسته ترین نظریه پردازان بالینی انگلستان بود. وی ضمن مطالعه ی اختلال شخصیت خودشیفته استعاره ای به کار گرفت که مدتها پس از مرگش، نسل های گوناگون متخصصان بالینی در سراسر جهان تحت تاثیر آن بودند. روزنفلد ذهن خودشیفته را به گروهی مافیایی تشبیه میکند. این گروه رهبر قدرتمندی دارد که چکیده ی همه ی بخش های مخرب شخصیت است. این رهبر که سوء استفاده گر، بدبین، بدون احساس گناه و قاتل است، قسمت های خوب شخصیت را صرفا از طریق ایجاد ترس ساکت میکند. کارهای مخرب با وفاداری گروه به بخش مسلط شخصیت پاداش میگیرد و حس درونی انسجام بر اساس نفرت خلق میشود. کار روزنفلد نقطه ی اوج بینش خلاق حاصل از "روانکاوی روابط ابژه" است. این روانکاوی نشان میدهد که ما چطور در دنیای درونیمان به مثابه ی مجموعه ای از "خود" های مختلف که به ابژه های درون ذهن (بازنمایش های ذهن از دیگران و جنبه هایی از واقعیت بیرونی) مرتبطند وجود داریم. اگر تعادل داشته باشیم، آنگاه بازنمایش های مخرب با بخش های مهرورز، مراقبت کننده، سازنده و اخلاقی شخصیتی خنثی میشوند. گاهی برای مراجعانم ذهن را به یک "نهاد نمایندگی" تشبیه میکنم. اگر مراجع امریکایی باشد، کنگره را به عنوان استعاره برمیگزینم؛ اگر اروپایی و غیره باشد، از استعاره ی پارلمان استفاده میکنم. ایده ی مد نظرم کاملا ساده است: میتوان تصور کرد که ذهن بسیاری از حالات "خود"، احساسات و شرایط را به ابژه تبدیل میکند. اگر از حیث روان دموکرات باشیم، آنگاه تمامی ایده ها ازجمله ایده های مخرب، دارای نماینده خواهند بود و میتوانند وارد ذهن شوند، اعم از این که ما را واپس بزنند و از خود بیگانه کنند یا این که الهامبخش باشند و به ما نیرو دهند. مثلا مراجعی را در نظر بگیرید که ادعا میکرد تنها احساسی که به شوهرش دارد نفرت است و برای اثبات این ادعا اظهارات تلخی بر زبان میراند. اما گاهی ناخواسته جنبه ی مثبتی از رفتارش را نیز بیان میکرد: این که ماشین را تعمیر میکرد، فرزندان را به پارک میبرد، و از کار زنش تعریف میکرد. این سخنان انعکاسی از حس محبت زن به شوهر است که در حالت عادی سرکوب شده. برای این که بتوانم این مطلب را به وی نشان دهم، ذهنشان را به کنگره تشبیه میکنم و میگویم تمامی افکارش در مجلس نمایندگان قرار دارند، با این که معمولا فقط افکار مخرب عنان اندیشه هایش را به دست دارند. معمولا انتظار دارم پاسخ عاطفی خشنی دریافت کنم. مراجع از این استعاره متنفر است و آن را بیش از حد ساده و توهین آمیز میپندارد. مشاهده میکنم که مقاومتش به علت خشم او است، خشم از این که از استعاره متنفر است و آن را بیش از حد ساده و توهین آمیز میپندارد. مشاهده میکنم که مقاومتش به علت خشم او است، خشم از این که این استعاره قدرت ایجاد تغییر دارد. او نمیتواند استعاره را منکر شود و این فرم بیانی –نه محتوا- نقش پیوسته موثری در توانایی فکر کردن ما به گرایش های به شدت مخرب او دارد. بینش روزنفلد از ذهن به مثابه ی یک گروه میتواند به ما در حل مسئله ی یکپارچه سازی فرد و توده کمک کند. بیون و سایر نظریه پردازان کلاینی بی تردید معتقد به این پیش فرض بودند که روانشناسی فردی و گروهی اصول موضوعه ی ذهنی مشترکی دارند، ولی روزنفلد بود که این دیدگاه را به قالب ابژه ی تبدیلگر درآورد. یعنی به محض این که تکه های روانشناسی فردی و گروهی موجود در تفکر کلاینی در استعاره ی روزنفلد کنار هم گذاشته شدند، فرم جدیدی از روانکاوی ممکن شد. با توجه به ارتباطات احتمالی روانکاوی در غرب و شرق، تصور میکنم استعاره ی ذهن به مثابه ی کنگره ای از ایده ها سنت انزواجوی دائوئیسم و بودیسم را با اخلاق اجتماعی کنفسیوس و نو کنفسیوسی ها گرد هم می آورد. البته باید در پارلمان ذهن، یک کرسی نمایندگی برای "بدون ایده" یا "فضای خالی" یا "فکر ناشده" نیز در نظر بگیریم. در فرهنگ چین، کره و ژاپن شاهد هزاران سال تلاش برای یکپارچه ساختن درون خود فردی با شفافیت خود اجتماعی هستیم. درحالیکه بعضی از توصیه های مناسکی تر و صوری تر این سنت به لحاظ روانشناختی ضد دموکراتیک به نظر میرسند (مثلا شرمساری در ملا عام بابت رفتار نادرست یا داشتن افکار متضاد)، همچنان شاهد تلاش برای ساختن ذهنی هستیم که بتواند در دو دنیا فعالیت کند: دنیای درونی بازنمایش های ذهنی و دنیای بیرونی اعمال مشخص. درواقع، به هنگام مقایسه ی سنت های غربی و شرقی به نظرم میرسد که میتوان پروژه ای کشف کرد که هزاران سال قدمت دارد و هدفش ایجاد ذهن گروهی فرانسلی است. هرچند ذهن گروهی بسیاری از مولفه های ذهن فردی را دارد، ممکن است از آن ساختارهای ذهنی تشکیل شده باشد که جامعه در آن نهادینه ساخته تا به فرایند گروهی مستقل خودش بیندیشد. منظورم این نیست که این پروژه آگاهانه بوده، بلکه به نظرم باید از نو به کار تاریخ (روایت های ساخته شده از گذشته مان) بیندیشیم و آن را نه نوعی یادآوری بلکه تلاش برای گردآوری تلقی کنیم. تاریخ نگار با گردآوری داستان های گذشته مان به ناچار تفکری آینده نگرانه خواهد داشت. البته این ادعا بدیهی است. سخنانی همچون "تاریخ قضاوت خواهد کرد" یا "کسانی که نمیتوانند گذشته را به یاد بیاورند محکوم به تکرار آن هستند" (سانتیانا) اشاره به این مطلب دارند که تاریخ برای آینده کارکردی دارد. عمل ناخودآگاه انتقال دستاوردهای یک نسل به نسل بعدی، ضمن تلاش برای درک و بسط ذهن بشر، ذهنی گروهی خلق میکند که میتواند به اندیشه هایی که در آینده لازمند بیندیشد. درحقیقت، تلاش برای فهم ذهن و رشد انباشتی ذهن در طول همین فرایند جدایی ناپذیرند. فکر کردن به ذهن به معنای رشد دادن زندگی روانی است. هر نسلی سرعت متفاوتی دارد و کمابیش نقشی در رشد ذهن فرانسلی ایفا میکند. این فرایند گسسته است و ناگزیر تحت تاثیر خودشیفتگی جوانان، اضطراب افسردگی پیران، و واپس روی به حالات ذهنی اولیه تحت تاثیر نفرت جمعی است که ممکن است به جنگ یا نسل کشی و به لحاظ درونی، به کاهش ظرفیت ذهنی بینجامد. وقتی یک نسل "مشعل را به دست نسل دیگر میدهد" و میگوید "آینده به آنها بستگی دارد" درست مانند آن است که نسلی وظیفه ی جمعی را رها کرده باشد. انتقال موفق میان نسل ها در صورتی رخ میدهد که یک ایده یا فرایند اجتماعی موفق که بتواند در ذهن آینده ادغام شود منتقل گردد.» ("ذهن چینی": کریستوفر بولاس: ترجمه ی سحر اعلایی: نشر ققنوس: 1402: ص8-165)

روشن است که همه ی ملت ها چنین نیازی را در خود حس میکردند و برای همین است که در هیچ کشوری به طور عمومی با تدریس تاریخ مخالفت نشده است اما موضوع این است که برخلاف نظر بولاس، این روند نمیتواند جهانی و هزاران ساله باشد چون همانطورکه دیدیم 6000 سال تاریخ تمدن، یک توهم است. بنابراین باید در کشف تاریخ برای تمام کشورها و از همه ی زمان ها توسط غربی ها بدبین باشیم و روی آن قسمت هایی از تاریخ شرق که در نظرگاه بومی در مقوله های به قول بولاس «"بدون ایده" یا "فضای خالی" یا "فکر ناشده"» میگنجند تمرکز ویژه کنیم، ازجمله در مورد این معمای بزرگ که چرا بزرگترین دشمن فرهنگی یهود در شرق یعنی اسلام رادیکال، خدایش الله نام دارد ولی تمام پیامبران مورد وثوقش برگماشتگان یهوه خدای یهودند بی این که بیشتر مسلمانان حتی این را بدانند؟

در مورد این سوال باید به سامری ها برگردیم چون به نظر میرسد که آنها در راس تخیل انحرافی بودن اسلام در پرستش اله یا الله هستند. یکی از تلفظ های اله، "ایلی" است که نام پیامبری است که مرکز مقدس یهود را از گریزیم محل معبد سامری ها به شیلو انتقال داد، جایی که در آن، سموئیل جانشین ایلی شد و با به شاهی رساندن شائول و سپس داود، بنای فریسی گری را نهاد. طبیعتا سامری ها انتقال پایتخت مذهبی توسط ایلی را یکی از بدعت های او میشمرند اما درست تر آن است که خود سامری ها را یک بدعت جدید بشمریم که پایتخت خود را به عنوان یکی از قدیمی ترین مراکز مذهبی معرفی کرده اند. مطابق تاریخ رسمی، موفقیت سامری ها در زمان سلطنت سلوکیان یا فرمانروایان یونانی رقم خورد که آنها را به عنوان یهودیت اصلی به رسمیت شناختند. در این زمان، سلوکیان، مجسمه ی زئوس را برای پرستش در معبد اورشلیم قرار دادند که شورش یهودیان تحت رهبری حشمونی ها را به دنبال داشت و با تصرف اورشلیم توسط جان هیرکانوس یا یوحنای هیرکانی شاه حشمونی و شکست سنگین سامریان از او دنبال شد. اما یوحنای هیرکانی، با دادن همزمان عناوین شاه و کاهن اعظم به خود، باعث خشم فریسیان که شاهی را فقط از خاندان داود قبول داشتند شد و به نظر میرسد همین جا جایی برای اتحاد سامری ها و فریسی ها باز شده باشد که در تورات نیز منعکس است. اما بعضی از تغییرات حشمونی ها قاعدتا باقی ماندند و مرز بین زئوس یونانی و یهوه ی فریسی باید در همین زمان به وجود آمده باشد. لاکاپله در مورد تاثیر این وقایع بر غرب، به نظر فلاویو باربیرو متوصل میشود که نوشته است یهودیان از کردستان به آذربایجان ایران و از آنجا به سرزمین های تاتاری شمالی رسوخ یافته و در قالب یهودیان اشکنازی نیمه ترک به درون اروپا رسوخ کرده و حکومت فرانک ها را پدید آورده اند. طبیعتا این ارتباط در زمان رسوخ اسکیت ها یا ترک ها به درون خاورمیانه منطقی میشود که اولین جایی که چنین رسوخی در تاریخ اسلام برجسته میشود ظهور امپراطوری سلجوقی است. لاکاپله معتقد است که سلوکی ها در نام همان سلجوقیانند و حشمونی ها در نام همان عثمانی ها. زئوس مدل اولیه ی یهوه در زمانی است که عثمانی ها هنوز یونانی مآبی، ترکان را به طرف یک کپی از مذهب یهودی-مسیحی توراتی و جدا شدن هویت عثمانی از سلجوقی تغییر نداده بودند. بعضی از مسائل حول بازگشت به اصل، باعث بازگشت اله/الله و تاثیرگذاری کیش قدیمش بر مذهب حشمونی/عثمانی شدند که از دل مکتب سلجوقی بیرون آمد. بنابراین سلجوقی ها در ابتدای غلبه ی بیگانه بر یهود و در صحنه ی زورگویی آنتیوخوس سلوکی به یهودیان قرار دارند. آنتیوخوس معادلی برای فاتحان آشوری و بابلی یهود نیز هست و سیروس یا کورش کهن الگوی این شاهان است که گاهی با یهود است و گاهی علیه آنها. دقیقا همین رابطه را یهود با رومیان دارند و نام روم، مرتبط با نام قوم آرامی است که آشوریان به زبان آنها سخن میگفتند.:

“HASMONEANS= OTTOMANS”: D.LACAPELLE: THEOGNOSIS: 22MAY2019

احتمالا نام ارمینریک/آرماناریک/یرمونوریک شاه افسانه ای گوت ها را میتوان همزمان به شاه آرامی ها و شاه آلمان/هرمان/ژرمن معنی کرد. وی یک نسخه ی ژرمن اخشوارش/کورش در کتاب استر است. در او همچنین شباهتی به قصه ی داود با همسر اوریا وجود دارد. همانطورکه میدانیم، داود با همسر اوریا زمانی که اوریا در حال جنگ برای خود داود بود معاشقه کرد. البته مطابق تورات، داود، اوریا را به جنگی فرستاد که دیگر از آن برنگردد و بعد همسر اوریا را برای خود گرفت. اما در حماسه ی "تیدرک از برنه" نسخه ی گوت همسر اوریا در مرز همسر اوریا و استر قرار میگیرد. در این داستان، در زمانی که سیفکا وزیر ارمینریک در حال جنگ برای شاهش بود، شاه به زور با اودیل همسر زیبای سیفکا هماغوشی کرد. زمانی که سیفکا از موضوع مطلع شد با همدستی همسرش نقشه ای انتقامجویانه کشید که با اجرای آن، بیشتر پسران و برادرزادگان شاه با اتهاماتی که اودیل و سیفکا به شاه القا میکردند کشته شدند. حتی دو تا از برادرزاده های شاه به این اتهام دروغ اودیل کشته شدند که میخواستند با اودیل همبستر شوند. زمانی که نوبت انتقام به تیدرک از برادرزادگان شاه رسید، او به آتیلا شاه شوش پناه برد و به او در ساقط کردن آرمینریک همکاری کرد. دراینجا شوش، نام پایتخت "هون لند" یعنی سرزمین ها خوانده شده است. مارک گراف در برابر کردن این داستان با قصه ی استر، یادآوری میکند که نام پایتخت داریوش اخشوارش (فاتح پارسی یا مادی بابل در تورات و همسر استر) هم شوش است. به نوشته ی جوردانس، در زمان جنگ آرماناریک با هون ها قبیله ی روسومونی ها به آرماناریک خیانت کردند و زمانی که آرماناریک به آنها حمله برد، سونیلدا همسر رئیس روسومونی ها را اسیر کرد و او را میان اسب های چموش بست تا تکه تکه شود. دو برادر سونیلدا برای انتقام به آرماناریک، زخمی مرگبار وارد کردند که بر اثر آن ناتوان شد و آنقدر زنده ماند تا شاهد نابودی حکومتش به دست هون ها باشد. آرماناریک بعدتر و در سن 110سالگی درگذشت. این سونیلدا برابر با سوانهیلد در حماسه ی ولسونگا است که همسر یرمونریک (آرمینریک) شد ولی بیگی مشاور خائن یرمونریک، به دروغ، شاه را قبولاند که راندور پسر شاه با سوانهیلد رابطه ی نامشروع دارد و شاه به خاطر این دروغ، دستور اعدام پسرش را صادر کرد، ولی خیلی دیر و زمانی که کار از کار گذشته بود، متوجه شد که اشتباه کرده است. در این هنگام، بیگی، همه ی تقصیرات را به گردن سوانهیلد انداخت و سوانهیلد با افتادن زیر پای اسب ها اعدام شد. بدین ترتیب سوانهیلد/سونیلدا نیز یک نسخه ی دیگر استر در داستان آرمینریک است.:

“reconstruction issues ii”: mark graf: chronologia: 13/12/2017: P126

اگر آرمینریک و آتیلا هر دو در جایگاه سیروس یا کورش یا آشور قرار داشته باشند، پس ما در این قصه، انتظار بازیابی شکلی از سقوط آشور یا حکومت و جانشینی آن با شکلی دیگر را داریم. ظاهرا این قصه قبلا در داستان درگیری نمرود با ابراهیم جد یهودیان رمزگذاری شده است:

مطابق منابع یهودی، نمرود بنیانگذار امپراطوری آشور است. او کاندیدای اصلی مقام امرافیل است: شاه بابل که ابراهیم با رواج بتپرستی توسط او مخالفت کرد. "امرافیل" به معنی امرکننده به آتش است، چون تصور میشود نمرود دستور داد ابراهیم را توی آتش بیندازند، اما بعد از این که به معجزه ی خدا آتش بر ابراهیم اثر نکرد، از مجازات ابراهیم دست کشید؛ البته این باعث نشد از گردنکشیش علیه خدا دست بردارد. نمرود زمانی خداپرست بود تا این که در درگیری بین خویشاوندانش از بنی حام موسوم به پاتروسی ها و خویشاوندان یافثیش دودانیم، طرف دودانیم را گرفت و به پیروزی آنها باعث شد، اما سپس آنها را نیز تار و مار کرد و خود شاه شد و سرزمین آشور پسر سام در شنعار (بین النهرین) را تصرف کرد، آنگاه به موفقیت های خود غره شد و بر ضد خدا شورید. خدا نیز حمایتش را از او برداشت. در این هنگام، کدرلاعمر از خدمتگزاران نمرود که در بلبشوی بعد از سقوط برج بابل، بابل را ترک کرده و در عیلام ساکن شده و حکومت شوش را برساخته بود، علیه نمرود شورید. نمرود در جنگ شکست خورد و خدمتگزار کدرلاعمر شد و در رکاب او به جنگ با پادشاهان غرب پرداخت که ارتش مشترک آنها در محل سدوم و عموره از ارتش ابراهیم شکست خورد. از بدعت های نمرود، یکی ساخت خانه ای بزرگ یعنی قصر برای خود بود که بعدا ساکنانش آن را ترک گفتند و به روایتی یهودیان در آن سکنی گزیدند بی این که خدا ناراحت شود. از تبار نمرود و دو همسر پاتروسی او، پلاسگی ها پدید آمدند که نتیجه ی اتحاد گروهی از پاتروسی ها با گروهی از کسلوخی ها بودند و در جزیره ی کرت ساکن و معروف به قفطوریم شدند. کسلوخی ها همان کوشی ها هستند که نام از کاسیوس (قصی)، کوهی در شرق مصر دارند. در یونانی آنها را به نام اتیوپیایی میشناسند. به گفته ی ترقوم، کسلوخی ها و پاتروسی ها با هم دشمن بودند. ولی با این حال، قفطوریم بیشتر به هویت کوشی خود نزدیک بودند. آنها در قالب پلستینی ها به کنعان حمله کردند و با یهود جنگیدند. ولی بزرگترین مرکز قدرتسازیشان در آناطولی بود. آشوری ها آنها را به مادای (ماد) کوچاندند و آنها آنجا را به نام هویت کوشی خود، "کوش" نامیدند. "داریوش مادی" که تبار عبرانی-مدینی بود، به حکومت آنان رسید و بابل را فتح کرد و از آن پس، قدرتی بزرگ به اینان منتقل شد. آنها از آنجا با عناوین توری یا تورانی به اطراف و اکناف گسترش یافتند. از قفطوری های ماد، سه قبیله ی عمده ی کزروق، کوتراق و سابیر برخاستند که از مجموع آنها سلجوقیان پدید آمدند. این سه قبیله در مهاجرت به غرب، به دو اتحادیه ی اصلی کوتریگور و اوتیگور تقسیم شدند که دسته ی اول، دشمن بیزانس و دسته ی دوم متحد بیزانس بودند و به ترتیب به اکامنید (هخامنشی) و خزر نیز شناخته میشدند ولی مجموع آنها بلغار خوانده میشد. دو دستگی آنها باعث تصرف سرزمینشان توسط آوارهای فینو-اوگری شد. درحالیکه اوتیگورها هنوز مایل بودند تا بیزانسی ها را علیه اوتیگورها بشورانند، بیزانسی ها اقدام به متحد کردن اوتیگورها و اکامنیدها علیه آوارها کردند و با موفقیت، آوارها را شکست دادند. اما بعدا آوارها قیام کردند و مملکت را به نابودی کشاندند. اوتیگورها به سمت بیزانس حرکت کردند و کوتریگورها با قلمروی بسیار کاهش یافته به نام خزریه بر جای ماندند.:

“Nimrod” , “kaftorite nation”: wikinoah.org

کورش فاتح بابل که اکامنید نامیده میشود، در تورات هم شاه عیلام است و هم شاه ماد. بدین ترتیب، شورش کدرلاعمر عیلامی علیه نمرود، شورش مادها و هخامنشی ها علیه آشور و بابل، و حمله ی آتیلای شوش به آرمنریک، همه در یک تغییر داخلی درون جریان آشوری-بابلی خلاصه میشود ضمن این که در داستان سکونت یهودیان در قصر نمرود و فتح بابل توسط یک داریوش شاه یهودی تبار، موضوع به قدرت رسیدن یهودیان در بعد این تغییر نیز تا حدی برجسته شده است. ظاهرا در داستان های اخیر، ردی از یک زن برای سقوط نیست ولی مادیگرایی و دور شدن آشوریان از روحانیت همانطورکه در داستان یونانی شکست ساراک آشوری از مادها دیده میشود، در علت یابی سقوط امپراطوریشان برجسته است و دلیلش میتواند این باشد که نقش زن در این سقوط یا انحطاط، کاملا یک نقش تمثیلی است و در تفسیر بهاکتی آناندا گوسوامی از آسور قابل شناسایی است.:

لغت کوروس یا سور یا آسور یا اهور یا هور یا هری به معنی سرور و حاکم، معادلی دیگر برای لغت "بعل" به همان معنا است و هر دو عنوان برای خدایان و شاهان زمینی به کار رفته اند. "هر" که ریشه ی لغت هور یا سور است، تلفظ دیگری از "ال" یا "ال" است که بعدتر بیشتر روی خدا متمرکز شده است و یاهو که یهوه فرم تحول یافته ی آن است، خود را با ال تطبیق کرده است. لغت یاهو به صورت های یهو، یسو، اسو، وسو، باسو هم تلفظ شده و در یونانی در ترکیب با لغت ایل/ال، لغت "باسیل" به معنی شاه را ساخته است. معادل آن در هند، واسو دوا است که به مانند باسیل، مفهوم خدا واسو یا بعل یاهو را میرساند. در بعضی منابع هندی، واسو معادل روح و جیوا همسر او و به معنی جسم یا جان است که واسو به سبب آن به زمین سقوط میکند و در جسم زمینی محدود و اسیر میشود. نام حوا تلفظ دیگر "جیوا" است. در تورات، مار که نماد سقوط و شیطان است، از طریق حوا میوه ی ساقط کننده را به آدم میدهد. از طرفی "آسو" که تلفظ دیگر "وسو/یاهو" است، در یونانی "آوتوس" تلفظ میشود که معنی "خود" در ذهن فرد بشر را دارد. همین لغت با اضافات سامی "م" و "ن" به صورت های آتوم، آتون و آدون درمی آید که "آتوم" تلفظ دیگر نام "آدم" شوهر حوا است. همانطورکه لغت "ار/هر" علاوه بر خدا معنی شیر میدهد، آتوم نیز در مصر یک خدای شیرچهره است. او یک کهن الگوی شاه است که تخت شیرنشانش همسر او است. در تمامی سرزمین های سامی و قبطی، شیر، بیشتر همدم الهگان بوده و از تطابق او با الهه، تصویر سخت/سخمت الهه ی شیرشکل به دست آمده است که نامش هم تلفظ دیگر نام هکاته الهه ی جادوگری و هم تلفظ دیگر نام شخینا نیمه ی مونث یهوه است. آتوم در مصر شمالی بیشتر با هورس و در مصر جنوبی بیشتر با آمون تطبیق و در هر دو مورد برابر با رع خدای خورشید شمرده میشد. منتها آمونیست ها میل مشخص تری به وحدت وجود و سریان دادن خدا-آتوم در تمام جهان داشتند. این از مذهب فرعونی قابل برداشت بود. چون پراسو یا پراهو که همان فراعوه یا فرعون است، در لغت قابل تبدیل به پولیوس به معنی جامعه یا شهر در زبان یونانی است و همین پراسو که به طور مستقل، تلفظ دیگری از "بعل یاهو" نیز هست، در هند تبدیل به "پوروشا" نام خدایی شده که جهان مادی از اجزای بدن او پدید آمده است. کشتن فرعون جنایتی بزرگ و در حکم کشتن نظم جامعه بود. اما زمانی که کاهنان آمون این قانون خود را زیر پا نهادند و خاندان آخناتون را که کمر به نابودی مذهب آمون بسته بودند ریشه کن کردند پیروان مذهب مصری در خارج از سرزمین اصلی مصر و در شامات، به مذهب آتون که همان "آدون" از نام های سابق یاهو/یهوه است وفادار ماندند و بدل به یهودیان شدند.:

The corona of hari/heri/heli/eli and atenism explained”: bhakti ananda goswami: eohn: 4/9/2000

در هند، "سوره" ها زمانی درخشان ترین و باایمان ترین مردم بودند، ولی دچار سقوط اخلاقی شدند و از آنها تعبیر به "اسوره" شد. مادام بلاواتسکی، آنها را در این سقوط، معادل بنی الوهیم یا پسران خدا در یهودیت میداند که فقط به خاطر زنان زمینی دچار سقوط اخلاقی شدند. به گفته ی بلاواتسکی، رودررویی آنها با "دوا ها" یا خدایان مرسوم هندی از ابتدا نشان رودررویی خیر و شر نبود بلکه فقط تناقض های ذاتی خلقت بین آفریده ها و صفاتشان را نشان میداد که ناشی از دوگانگی خود خدا بود. در کابالا محل این دوگانگی در دایره البروج، در منطقه ی برج های سنبله تا عقرب نشان داده میشود [که همانطورکه دیدیم، میشود محل ماه های پاییزی در عصر حوت و همان جایی که علی و دو چشمش یعنی حسن و حسین در آن قرار گرفته اند]. در ویشنو پورانا این دوگانگی، دوگانگی ماهیت ویشنو پروردگار ویشناوا را میرساند. دو گروه سوره ها و دواها بارها با هم جنگیدند و بعد از مدتی کار بر دواها سخت آمد چون سوره ها به خاطر ایمان و درستکاری و وفاداری خود به دین، دارای روحیه ی بسیار قوی بودند و شکست دادنشان غیر ممکن مینمود. اما ویشنو به دواها قول داد که سوره ها را با فریب دادن و منحرف کردن از راستی، ضعیف کند. پس ویشنو خود را به صورت موجودی الهی به نام مهاموها درآورد و بین سوره ها رفت و کم کم به آنها قبولاند که خود خدا است که آمده به آنها بگوید چه کار کنند و با این ترفند، شروع کرد تمام حلال ها را حرام کردن و تمام حرام ها را حلال کردن. اینطوری سوره ها به نادرستی و خلافکاری افتادند و با از بین رفتن خلوص روحیشان انحطاط یافتند و دواها آنها را شکست دادند.:

“fundamentals of qabbalistic cosmogony”: h.p.blavatskey: sacred-texts.com

ظاهرا مهاموها به معنی موهای بزرگ، در اسم همان "مایا" الهه ی توهم و معادل استر در تخریب آسور یا حاکم یعنی روح تمدن موسوم به آسوری یا آرامی است که با این کار، دواها را که لاجرم مظهر مقدسات یهودیان (ملت استر) هستند در جهان به قدرت میرساند.

این انحطاط در مورد خدایی انسانواره، میتواند همان سقوط روح از آسمان به زمین و تبدیل خدا از یک امر ماوراء الطبیعی به نیروهای تحت پرستش انسان در زمین یعنی افتخارات مادی چون پول و قدرت و شهرت و بتواره های فیزیکی از قبیل اتومبیل و خانه های شیک و حتی بعضی انسان ها (سلبریتی ها) باشد. همه ی این قبیل پرستش ها از قدیم وجود داشته، ولی درحالی که در قدیم در مقابل مذهب و شرع قرار میگرفته، امروزه مذهبی ترین عملکرد تبلیغی را در سطح جهان دارد. علت، آمیختگی شدید تمدن مدرن به سازوکارهای مغناطیسی و الکتریکی است چون خدا نیز در تشبیه به قطبین زمین، در عملکرد مغناطیسی آن مستتر بود. او درست مثل دو جنبه ی متضادش که به دو مار پیچیبده به دور کادوسئوس عصای هرمس تشبیه میشوند، در دو قطب مغناطیسی مخالف هم شمال و جنوب تقسیم میشد و محل قطب شمال را ستاره ی قطبی و محل قطب جنوب را به غلط ستاره ی سهیل (کانوپوس) تعیین کرده بودند. اولی با سرمای وحشتناک کاهنده ی زندگی و دومی با گرمای استوایی برسازنده ی انبوهی عظیم و هولناک زندگی در قالب جنگل ها و محیط های طبیعی مملو از جانوران خطرناک و عوامل بیماریزا مشخص میشدند و این نیروهای مخالف در مرکز زمین و در سواحل جایی که به آن "مدیترانه" یعنی دریای میانی میگفتند به تعادل میرسیدند و درست در همین منطقه تمدن انسانی شکل گرفت و با دریانوردی فنیقیان در سرتاسر این سواحل، فرم مشابهی پیدا کرد. پس تمدن انسانی، برایند الهی و نمود خود خدا بوده است. اما اکنون که آن تمام جهان را درنوردیده و توحش تهدیدکننده ی انسان باستانی را به قلیل ترین حد ممکن رسانده است، خود را تنها قطب موجود و در خطر عدم ادامه ی مغناطیس می یابد و برای دوام خود دنبال قطب مخالف جدید میگردد. مکتب لاوکرافتی «کتلهو» هیولای هشت پا مانند، با زنده کردن تصاویر توراتی از خدایان وحشی تشنه ی خون که به جای اجنه و ارواح نشسته اند دنبال همین قطب گشته است. معبد نیارلات هوتپ با برجستگی شدید مضمون رویا در رمان های لاوکرافتی، به این نتیجه رسیده است که باید از طریق رویا با قطب مخالف تماس برقرار کرد و دروازه ی رویاها موسوم به MI-GO را در جنگل ها و اماکن طبیعی میجوید. در داستان "نارنیا" ی سی.اس لوئیس، «جنگل بین دنیاها» قلمروی مرموز با ظاهر یک جنگل ساده است که دنیاهای زمین، نارنیا و چارن را به هم مربوط میکند و دروازه اش به زمین، یک کمد جالباسی است. این جنگل، به نوعی ارتباط زمین با جهان اجنه از طریق دروازه هایی را شبیه سازی میکند. به عنوان مثال، در داستان از قول خانم و آقای سگ آبی میشنویم که جادیس آخرین ملکه ی چارن، از نسل لیلیت همسر اول آدم است که یک ماده جن بود. چارلز دی اینت در کتاب "قدم زنی روحانی" نوشته است: «همه ی جنگل ها یکی هستند... همه ی آنها پژواک اولین جنگلی هستند که راز را در زمان شروع جهان به وجود آورد... برای هر جنگلی که وارد میشوید دو جنگل وجود دارد: پژواک فیزیکی جایی که وارد میشوید، و آن که بدون توجه به مسافت یا زمان به همه ی جنگل های دیگر متصل است؛ جنگل بدوی که خاطره ی آن از طریق حافظه ی جمعی همه ی درختان ماندگار میشود... افسانه و اسطوره در الفبای درختان در هم پیچیده، نه تنها با هوش، بلکه با شگفتی، با ترس، به یاد ما می آیند.» اعضای نیارلات هوتپ در جنگلی در نزدیکی ورثینگ در ساسکس غربی انگلستان دنبال می گو میگشتند؛ محلی که از دهه ی 1960 مکان مشاهده ی بشقاب پرنده ها و طبق افسانه های محلی، محل ناپدید شدن اسرارآمیز انسان ها و حیوانات در جنگل بود، سگ ها از مکان های خاصی از جنگل آن میترسند و فاصله میگیرند، ردپاهای اسرارآمیز و اشکال عجیب در آن کشف میشدند، برخی از مردم ناگهان و بدون هیچ گونه دلیل مشخصی در آن احساس ناراحتی میکردند، و در یک کلام طلسم شده توصیف میشد و آن وقت طالبان می گو در آن میخوابیدند تا رویاهای راهنمایی کننده ببینند. کل تمدن غرب و جهان الان روی همین محور رویاهای راهنمایی کننده میگردد منتها با اتکا به روانکاوی که معتقد است دریافت های دوره ی بیداری هم میتوانند تحت تاثیر ناخودآگاه فرد، عملکردی مشابه رویا بیابند، در بیداری و از طریق رسانه برای افراد، رویا میسازد. همه ی ما تحت تاثیر فیلم ها و اخبار و رسانه های جمعی، خودبخود تحت تاثیر تغییراتی قرار میگیریم که نوع به کارگیری کلمات در رسانه و در زبان افراد تحت تاثیر رسانه، بر ناخودآگاه ما وارد میکند. این یکی از برکات روانکاوی بخصوص پس از توجه لکان به زبان از نظرگاه آن است، موضوعی که باعث علاقه ی روانکاوی به شرق دور شده است. در آن منطقه هیروگلیف های چینی، برداشت هایی نقاشی وار از کلمات در ذهن ایجاد میکنند که در بشر غربی پنهان است چون در غرب، نوشتن کلمات با الفبا، معنی پنهان و اولیه ی لغات را که هنوز با ناخودآگاه ما بازی میکنند از خودآگاه ما محو کرده اند و برخی میگویند فنیقی ها در رواج دادن الفبا عمدا این موضوع را مد نظر داشتند. اما میتوان با رسانه های دیداری و شنیداری، هنوز تصاویر مخالفی را با کلمات به ذهن وارد کرد. به همین دلیل است که احتمال عصبانی شدن یک امریکایی طبقه ی متوسط از بعضی کلمات معمولی خیلی بیشتر است تا یک هندی یا افریقایی فقیر، چون دو نفر اخیر، به اندازه ی نفر اول، تحت تاثیر رسانه های پیچیده نیستند و برعکس آنها نفر اول، از شنیدن کلمه، موجی از خاطرات فراموش شده ی باقی مانده در ناخودآگاه از تحقیر یا نفرت یا جنسیت زدگی را که آن کلمه از طریق رسانه در ذهن فرد ذخیره کرده است تجربه میکند. موضوع مسائل ناخوشایند دراینجا هنوز تحت تاثیر حقانیت اعتقاد به الکترومغناطیس و جلب به قطب مخالف است. هگل مدتها قبل، این مضمون را وارد ادبیات سیاسی کرد جایی که مدعی شد GEIST یا روح جهان مدام به اولین قطب مخالفی که مخالف خود می یابد جذب میشود و این را در افراد و ملت ها و مذاهب تا بینهایت به سمت دورترین قطب مخالف ممکن دنبال میکند. معمولا قطب مخالف، یک دشمن است، اعم از این که یک فرد، یک خطر طبیعی یا یک ملت باشد و وقتی هم که کل زمین را خانه ی خود ببینید و با آن متحد بشوید، ممکن است برای خودتان دشمنان فضایی تخیل کنید و به آنها میل کنید. یا ممکن است با زمان حال، همهویت شوید و گذشته را به عنوان یک خطر، مملو از خوناشامان و جنایتکاران درگیر قربانی های خونین ببینید، مانند انگلیسی ها و امریکایی های کاملا مدرنی که جنایت های نسبت داده شده به ولاد تپس ملقب به دراکولا –شاه قرون وسطایی ترانسیلوانیا- را با خوناشامی کنت دراکولای رمان برام استوکر در قرن 19 یکی میگیرند و قدسی زدایی از انسان سنتی را تا حد مملو کردن تخیلی قرون وسطی از حجم عظیمی از انسان های آدمخوار بالفطره در مقام گرگنماهای واقعی پیش میبرند. حتی لذت تماشای یک فیلم ترسناک پر از قتل های وحشیانه ی آدم ها توسط همدیگر یا موجودات تخیلی تهوع آور، اما در کانون امن یک خانه ی شهری نیز از همین قطبی سازی ریشه میگیرد. پاسخ دادن به چنین نیازی برای حکومت هم ضروری است چون همانطورکه روانکاوان میگویند، هرچقدر به یک نفر بیشتر آسیب روانی وارد شود، مکانیسم دفاعی روانیش بیشتر تمایل پیدا میکند جای خاطرات بد را با یک تاریخ زیبای غیر واقعی پر کند و درنتیجه دوره ی افتضاحی که آدم ها به هم بی تفاوت یا خیانتپیشه اند و پشت سر هم به یکدیگر ضربات روانی وارد میکنند، در بازگویی ها به بهترین دوران زندگی بشر روی زمین و یک دوره ی طلایی از همه جهت تغییر خوانش پیدا میکند. :

“STOLEN HISTORY AND PSYCHOANA;YSIS”: FROSTY CHUD: STOLENHISTORY: 17NOV2022

موضوع تاثیر خدا بر زمین در قالب دو جریان متضاد ناشی از دو قطب در گفتاری از آپولونیوس یافت میشود که بر اساس آن، خدایان باد از دو دروازه ی کوه المپ (محل سکونت خدایان) جاری میشوند و این دروازه ها دو قطب زمینند. هرکول، دو پسر بورئاس تراسی، خدای باد را کشت و در محل قتل، دو ستون به نشانشان برافراشت که میتواند نشانگر دو نوع باد دو قطب کوه مانند باشد. داستان ستون ها در دو ستون هرکول در کوه های اطلس به نشانه ی پایان دنیا و احتمالا مابه ازای المپ مزبور، تکرار میشود. به قولی خود هرکول بود که کوهستان اطلس را به دو قسمت تقسیمم کرد که اکنون بخش های اروپایی و افریقایی کوهستان معبر دریای مدیترانه به اقیانوس اطلس تلقی میشوند. هرکول به مانند اطلس غول، مدتی آسمان را در آن کوه ها بر دوش کشید و ستون مابه ازایی برای کوه است. در اساطیر هندی، خدای ویشنو در قالب یک شیر-انسان به نام ناراسیمها از درون یک ستون بیرون جست و شاه اسوره ها را کشت. جسد ازیریس نیز در قالب یک تنه ی درخت، تبدیل به ستون قصر شاه جبیل در فنیقیه شد. ملقارت همتای فنیقی هرکول، در قالب دو ستون پرستش میشد. در نوشته های سانخونیاتون، اوسوس فنیقی، پرستش باد و آتش در قالب دو ستون را رواج داد.:

“the night of rhe gods”: v1: john oneil: harison press: 1893: p 236-7

کلمه ی column به معنی ستون، از ریشه ی کولوفون یونانی است که آن هم با لغت لاتین "کائلوم" به معانی آسمان و خدا همخانواده است. ازاینجا در موضوع دوگانگی قطب، به نام «آمفی ماخوس» به معنی «دوگانه ی بزرگ» میرسیم که پادشاه کولوفون و رهبر اسبسوارانی مشهور بود که به سببشان کولوفون مرکز پرستش خدایان اسب بوده است. کولوفون محل حکومت گیگس پادشاه لیدیایی بوده است که به داشتن حلقه ای جادویی مشهور بوده است، حلقه ای که در قدرت ماندن پادشاه به آن منوط بود. کولوفون همچنین نام بنیانگذار شهر ازمیر محل حکومت آلیاتس دیگر پادشاه مشهور لیدیه بوده است. کولوفونیا نام کوهستانی است که شهر سه دروازه ی فاسالیس در آن قرار داشته است. این شهر محل زیارت یک دانه ی لوبیای جادویی بوده است که با دانه های لوبیای جادویی جک و درخت لوبیای سترگی که از آنها برآمد و آسمان را به زمین دوخت مربوط است. این درخت، جانشینی برای کوهستان قطب شمال است و اتفاقا کولوفونیا به دیگر مابه ازای کوهستان عمود جهان یعنی آکروپولیس آتن هم مرتبط است چون نام خواهر ارکتیوس شاه خدای زمین زاد آنجا کولوفونیا است. ارکتیوس یکی از عناوین پوزیدون خدای دریا نیز بوده است. در خانه ی کعبه در مکه ی حجاز، سازه ای به نام "قطب" وجود دارد که به نظر میرسد از طریق آن، کعبه را به مرکز زمین تعبیر کرده اند. "قطب" عنوان رهبران دراویش در بین مسلمانان نیز هست و هر قطب درویش، مرکز جهان و جانشین خدا بر زمین از دید پیروان خود است. در مصر، بسیاری از مسلمانان، عنوان "قطب" را برای ایلیا یا الیاس به کار میبردند و او را به عنوان یک پیامبر زنده که به دلیل خوردن از آب حیات، عمر جاویدان دارد، عامل برکتبخشی بر جهان میشمردند. از قول مولوی شیخ نیقوسیه نقل شده است که الیاس در خشکی قطب جهان است و حسین در دریا. (همان: ص229-233) اطلس غولی که آسمان را در کوه هایی به همین نام روی بازوان خود نگه میداشت، جایی بین قطب انسانی و کوه قطبی قرار دارد. یکی از معانی نسبت داده شده به نام او "آت" (بزرگ) به علاوه ی "لاس" (سنگ) در مجموع به معنی سنگ بزرگ است که درواقع به این موضوع اشاره دارد که تمام سنگ های مقدس و سازه های سنگی مقدس چون معابد میتوانند جانشین اطلس و قطب کیهانی باشند کماینکه خود لغت "لاس" به معنی سنگ میتواند مرتبط با "اللات" الهه ی عرب باشد که به شکل سنگ های مقدس پرستیده میشد. لغت "لاتین" نیز به یک احتمال، از "اللات" می آید. گفته میشود لاتینی ها نام از شاه یا خدایی به نام لاتیوم داشته اند. لاتیوم میتواند لادیوم هم تلفظ شود و یکی از تعابیر از معنی "پالادیوم" بت مقدسی که به لاتینی ها اعتبار میداد، "پالاس" بعلاوه ی "لادیوم" و در مجموع به معنی بت سنگی پالاس یا آتنا است. عقیده بر این بود که پالادیوم یک سنگ سقوط کرده از آسمان بوده و از این جهت، به خدایی هبوط کرده شبیه بود. (همان: ص212-209) نام "اللات" با نام "لوط" پیامبر هم مرتبط است که همراه خانواده اش از بلای آسمانی که بر سدوم فرود آمد گریختند اما همسرش به عقب نگریست و به یک ستون سنگی تبدیل شد. به دانیل ابوت در سفرش به شامات، ستونی سنگی را نشان دادند که گفته میشد همسر لوط است، یعنی همسر لوط از خودش به لحاظ دیداری جاویدان تر و در تجسد در سنگ دقیقا برابر اللات بود. میشود لوط را در تبدیل به لات با اگدیستیس، خدای دوجنسه مقایسه کرد که در موقع تبعید به زمین، اخته و تبدیل به زنی شد که به نام الهه کوبله میشناسیم. علت این است که خدایان باستانی، موجوداتی بی جنسیت یا دارای حالت های مشترک هر دو جنسیت بودند و در این زمینه پایاترین کیفیت را تا به امروز، دیونیسوس باخوس داشته است. در چین، به حالتی ناشخصی تر، خدا به شکل یک دایره ی دو رنگ به نام تای چی نشان داده میشد که رنگ سفیدش یانگ یا نیروی نرینه و بخش سیاهش یین یا نیروی مادینه را نشان میداد و تمام نیروهای متضاد گیتی از این دو شق که جای دو قطبند ریشه میگیرند. یهوه خدای یهود نیز دارای کیفیت دوجنسه بوده و این کیفیت در یاکیم و بوعز، دو ستون معبد سلیمان که همتای دو ستون هرکول هستند ضرب شده بود. کابالیست ها جنبه ی مذکر یهوه را "هو" و جنبه ی مونث او را "شخینا" مینامیدند و معتقد بودند "هو" پنهان است و آنچه از یهوه آشکار است، همه جزو شخینا است. (همان: ص9-238)

ظاهرا اصحاب سیاست اروپایی-امریکایی تحت کنترل اخوت های کابالایی، ابایی ندارند از این که صاحبان قصرهای یک بابل یا نینوای پر از ریخت و پاش و لذتپرستی و یا همچون دونالد ترامپ و روپرت مورداخ بازیچه ی دست زنان به نظر برسند؛ چون مطابق تاریخی که دستورالعمل سیاسی است، آنها در این موقعیت، فقط انواع مختلف یک اخشوارش بازیچه ی دست استر هستند که به استر به عنوان جنبه ی هویدای خدا کمک میکنند تا به زودی شرع خدای یهود بر جهان حاکم شود. معلوم نیست این اخشوارش منحط چند هزار سال دیگر قرار است بر زمین حکومت کند تا ثابت شود کابالا راست میگوید؟!

مطلب مرتبط:

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت1

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت1

تالیف: پویا جفاکش

در سال 1536 میلادی، جاناتان اسکایپ کشیش انگلیسی موعظه ی جنجالی ای ایراد کرد که نزدیک بود به یک شورش در انگلستان منجر شود. در آن زمان، هنری هشتم پادشاه بریتانیا از همسر اولش طلاق گرفته و با آن بولین ازدواج کرده و ضمنا از این موضوع، بهانه ای برای خروج از کلیسای رم و تصرف اموال کلیسای رم در بریتانیا ساخته و بریتانیا را صاحب اولین دولت پروتستان اروپا کرده بود. این اتفاقات منجر به رشد قدرت کلیساهای محلی شده بود و توماس کرامول قصد جلوگیری از این افزایش قدرت را داشت درحالیکه ملکه آن، طرف کشیش ها را گرفته بود. در این شرایط، اسکایپ، در موعظه ی جنجالی خود، شاه هنری را با اخشوارش (کورش) شاه پارس ها در کتاب استر در عهد عتیق مقایسه کرد، کرامول را با هامان وزیر ضد یهودی اخشوارش برابر نمود، و ملکه آن را در مقام استر ستود که یهود را از خطر نابودی توسط هامان رهانید. این موعظه در آن زمان به اندازه ی خود پروتستانتیسم غیر طبیعی مینمود، چون درحالیکه تا آن زمان، در ادبیات مسیحی، یهود به عنوان یک قوم خائن و ناسپاس نسبت به خدا شمرده میشدند، یک کشیش مسیحی، داشت کشیش ها را با یهود برابر میکرد. با این حال، مارک گراف، این را غیر طبیعی نمیبیند چون به عقیده ی او این موعظه در دوره ای مدرن تر پرداخته شده تا کدی باشد برای توجه دادن خودی ها به این که دو پادشاه ظاهرا بی ربط به هم یعنی کورش و هنری هشتم، دو روایت مختلف هستند از یک شاه واحد. در همین موعظه، اسکایپ، هنری هشتم را به سبب هوسبازی های رسوایی بارش با زنان و دور شدن از راه خدا توسط زنان، با سلیمان شاه یهود مقایسه میکند، کسی که درست مثل کورش، بنا کننده ی معبد مرکزی یهوه در اورشلیم شمرده شده است. این درحالیست که از راه به در شدن سلیمان توسط زنان، میتواند شامل سرسپردگی اخشوارش به استر و هنری هشتم به آن بولین هم باشد، بخصوص آن بولین که بعدا به جرم زنا با 5مرد و همچنین به جرم زنای با محارم (یکی از آن مردها برادر او بود) اعدام شد و خیلی جالب است که چنین زنی، حامی کشیش ها باشد و آن کشیش ها هنوز مردان خدا باشند؛ حالا در نظر بگیرید این مردان خدا را باید جای تنها قوم برگزیده ی خدا روی زمین یعنی یهودی های لجباز و خائنی بگذاریم که هنوز معلوم نیست خدا چرا مدام وقتش را سر برگزیدن اینها تلف کرده و بعد برای انتقام، بر سرشان عذاب فرستاده است. مارک گراف از طریق بازسازی فومنکو و نوسفسکی از زندگینامه ی درهم و برهم ایوان مخوف و خانواده اش، توانسته دلیل حمایت یک زن «خراب» از مردان خدا را دریابد. در زندگی ایوان مخوف، این زن، النای مولداوی است که جاسوس کشورهای پروتستان غربی در روسیه است و مثل آن بولین، جانشین همسر اول ایوان مخوف میشود. این زن وظیفه ی کمک به قدرت یافتن یک شبکه ی یهودی وابسته به غرب در روسیه را داشت و پروتستانتیسم و یهودی گری اینجا نیز با هم جمع می آیند. اما ایوان مخوف بعدا توبه کرد و النا را طرد نمود و یهودیان را سرکوب و مسیحیت ارتدکس را احیا نمود.:

“reconstruction issues ii”: mark graf: chronologia: 13/12/2017: p118

در تاریخ رسمی، مسیحیت ارتدکس که ایوان مخوف کمر به نجات آن بسته بود، در بوزنطیه علیه کلیسای کاتولیک رم شوریده بود و پروتستانتیسم هنری هشتم نیز باز علیه کلیسای کاتولیک شوریده بود. اما دیدیه لاکاپله معتقد است لغت "کاتولیک" به معنی جهانی، در قسمت های نزدیک به اصل این قصه ها چیزی متفاوت از کلیسای کاتولیک فعلی رم و درواقع معادل اصطلاح "دین کاتولیک" یا دین جهانی گادفری هگینز در اوایل قرن 19 است که اشاره به قابلیت تطبیق اساطیر مردمان مختلف موحد و مشرک آن دوران دارد. در این تعریف، خدایان مختلف اختری، جانوری، گیاهی، جمادی و طبیعی، همگی جلوه هایی تمثیلی از یک نیروی واحد حاکم بر جهان هستند و مسیح کلیسای رم در تقریبا تمام داستان های خود، مشابه هایی در میان آنها دارد. چیزی که لاکاپله با آن مخالفت میکند، قدمتی است که هگینز برای این ادیان و البته تاریخ جهان قائل است و آن به سبب جدی گرفته شدن بحث تقدیم های هیپارخوسی در تقویم توسط هگینز است. هگینز به سبب ارتباط تنگاتنگ اساطیر مسیحی با عصر حوت (یعنی عصری که در آن، اعتدال بهاری در صورت فلکی حوت رقم میخورد) تصور میکرد که مسیحیت در آغاز عصر حوت و این آغاز همانطورکه ادعا میشود، در سال 1میلادی پدید آمده اند و 2000سال قبل از آن، ما عصر حمل (قوچ)، و باز 2000سال قبل از عصر حمل، عصر ثور (ورزاو) را داشته ایم که تمدن در آن به وجود آمده است. اما لاکاپله به نظریه ی کاتاستروفیسم یعنی وقوع یک فاجعه ی وقفه انگیز در تاریخ بشر اعتقاد دارد که مطابق آن و با کمک گیری از نظریه ی برندا فریبورن، در اثر تغییر محور زمین بر اثر برخورد یک شهابسنگ، ما ناگهان از عصر ثور وارد اواخر عصر حمل و بعد از آن به سرعت وارد عصر حوت شده ایم و عصر حمل نیز فقط از قرن 14 قابل ردیابی است. مطابق آثار باستانی، حسابرسی اعصار فلکی برای مردم قدیم مطرح بوده، چون حتی به 12 صورت فلکی دایره البروج هم وفادار نبودند چنانکه از ایتالیای قرون وسطی، دایره البروج های دارای 11 صورت فلکی و از خاورمیانه حداقل دو دایره البروج دارای 10 صورت فلکی را شناخته ایم که در نسخه ی 11برجه، برج های عقرب و میزان با هم یک برج بودند و در نسخه ی 10برجه، برج های سنبله، میزان و عقرب. بنابراین لاکاپله با نظریه ی ادوین جانسون موافقت میکند که بر اساس آن، تورات و انجیل، تنها در اروپای قرن 15و 16میلادی نوشته شده اند. [ادوین جانسون، تاریخدان امریکایی قرن نوزدهمی بود که وجود قرون وسطی با توصیف تاریخ رسمی را نمیپذیرفت و آن را افسانه میخواند و معتقد بود اروپا از دوره ی شرک رومی مستقیما وارد دوره ی رنسانس شده است.] لاکاپله میگوید هگینز تطابق شدید الفباها و لغات کلتی بریتانیا با عبری را متوجه شد و حتی شمایل شکنی کلیسای بریتانیا در ایرلند و اسکاتلند را با اعمال یوشع در کنعان مقایسه کرد ولی متوجه نشد که ممکن است این وقایع، همه یکسان باشند. البته هگینز، به شکلی به یکسانی کلت ها و یهودیان اعتقاد داشت. وی کوریت ها را که مردمان زمان نوزادی زئوس یا ژوپیتر خدای روم بودند، به لحاظ لغوی با کلت ها و گالاتی ها و گالیک ها و گاول ها و همچنین نام جزیره ی کرت که زئوس نوزاد در آن نگهداری میشد همردیف نمود و کوریت ها را با کابیری ها خدایان دریانوردی برابر نمود که نامشان قابل تبدیل به هاپیرو و ایبری و عبری است. "عبری" نام زبان یهود و یک شعبه از زبان فنیقی است و فنیقی ها بخش دریانورد کنعانی هایی هستند که یهودی های موسی و یوشع، آنها را قصابی کردند. با این حال، زبان فنیقی باستان تقریبا همان زبان مقدس سامری ها است که یهودی های منحرف و بازگشته به مذهب مشرکین شمرده میشوند. بنابراین یهودی ها و ملتی که آنها نابود کردند هر دو عبری و البته کابیری، کوریت و کلت هستند. ورود عبری ها به اروپا از سمت اسپانیا و شبه جزیره ای رقم خورده که به نامشان "ایبری" نامیده میشود. در جنوب این شبه جزیره، ستون های طنجه قرار داشتند که پروکوپیوس نوشته است رویشان به فنیقی درج کرده بودند: «ما از مقابل یوشع دزد میگریزیم.» افسانه های عربی، از نبردهای یوشع در مراکش میگویند. همچنین به عقیده ی مسلمانان، "رعانه فرعون" مصر در زمان یوسف، و "ولید" فرعون زمان موسی، هر دو از عمالقه یعنی همان مردمی بودند که یهودیان یوشع علیهشان بسیج شده بودند. بدین ترتیب شورش یهود علیه مصر و جنگش با کنعان دو روایت از یک قصه اند و بتشکنی یهود در کنعان نیز میتواند نسخه ی دیگر سرکوب مذهب مصری توسط کامبیز پسر کورش باشد. ژان پل بورو ارتباط گاول فرانسه، گالاتیای ترکیه و گالیل یا جلیل قلمرو مسیح یهودی ها در انجیل را نشان داده است. از طرفی ژان اسپانیله نشان داده است که فرانسوی های ایل دو فرانس، آکیتن پاتوآ و باسک، شبیه زبان های یونانی دوریک هستند. با توجه به این مسئله که مردم کشوری که امروزه یونان نامیده میشود، در قرن 19 اصلا یونانی صحبت نمیکردند و با توجه به این که یونانی ها استادان رومی های لاتینی شمرده میشوند درحالیکه لاتین زبان رسمی اروپای غربی و مرکزی بوده است و نه قلمروهای ارتدکس شرقی، لاکاپله با ادوین جانسون درباره ی ریشه ی کلتی و لاتین نوشته های به اصطلاح یونان و روم باستان و تعلق آنها به قرون 15 و 16 موافقت میکند و کتاب مقدس و تاریخ یونانی-رومی را که تاریخ تمام جهان از طریق سنجش با آنها تهیه شده است را دو جزو متمم یک طرح جدید میشمرد که از سمت اروپای غربی شروع میشود و تمام دنیا را درمینوردد. این طرح برای موفقیت، به فرهنگسازی و زبانسازی های جدید از طریق مدرسه و دانشگاه نیاز داشته و یک نمونه اش زبان ایرلندی است که در اوایل قرن 19 هگینز مدام آن را با عبری مقایسه میکرد ولی امروز هیچ شباهتی به عبری ندارد و البته زمانی که زبان ایرلندی دانشگاهی تدریس میشد، ایرلندی زبان های قدیمی هم آن را نمیفهمیدند. به همین راحتی میشود در عرض 200 سال، چنان زبان یک ملت را عوض کرد که وقتی نوشته های نه چندان قدیمی خود را ببینند، فکر کنند با یک زبان هزاران ساله طرفند.:

“hier encore et a louest?”: d. lacapelle: theognosis: 18sep2014

به نوعی میتوان این اتفاقات را با زمینی شدن خدا در یهودیت سنجید. جان اونیل، از قول دانشمندی به نام کینگ، بیان میکند که کشتی گرفتن یعقوب با خدا و شکست دادن او، روایتی از تصاحب جایگاه خدا توسط یک انسان افسانه ای و اعقابش که یهودیانند است. وی معتقد است لقب "اسرائیل" برای یعقوب، هموزن با لغت سامی "آسور-ایل" یعنی فرمانروا خدا است و یعقوب همان یهوه است که جای سلف خود، ایل یا اله را که همان الله مسلمانان است اشغال کرده است. ایل در چرخه ی سال و وقایع نجومی متجلی میشد و به همین دلیل هم 12 فرشته که فرزندان او بودند و به نام در مسیحیت باقی مانده اند موکلان 12 ماه سال و از این جهت مطابق با 12 صورت فلکیند. طبیعتا نسخه ی زمینیش یعنی یعقوب هم 12 پسر دارد که ادعا میشود تمام یهودی ها از نسل آنهایند. اونیل، همچنین 12 امام شیعه را نیز دیگر نسخه ی زمینی این 12 فرشته میشمرد و یادآوری میکند که نام "علی" که سرسلسله ی این ائمه است از نام های الله و تلفظ دیگر لغت "اله" نیز هست. وی همچنین یادآور میشود که دو امام بعدی یعنی حسن و حسین که دو پسر علی هستند، در اعتقادات دراویش، به دو چشم علی و تلویحا دو نیمه ی متضاد او تعبیر میشوند که با این تعبیر، میتوان از تقویم 12 برجه به تقویم های 11برجه و 10برجه نیز رسید.:

“the night of rhe gods”: v1: john oneil: harison press: 1893: p174-5

دو چشم خدا با دو نام نزدیک به هم را میتوان در دو برادر افسانه ای دیگر، دیکتوس و پولی دکتس، پسران مگنز متجلی دید. به نوشته ی اونیل، این دو نام، یادآور دیکتائوس لقب زئوس رئیس خدایان یونان هستند. پولی دکتس همان شاهی است که به همراه دربارش توسط پرسئوس جد پارسیان و بوسیله ی سر بریده ی مدوسا که انسان ها را به سنگ تبدیل میکرد بدل به سنگ شدند. اونیل دراینجا جانشین شدن انسان های الهی با سنگ را یادآور قرار گرفتن 12سنگ در معبد روباز یهود توسط یوشع به جای 12 پسر یعقوب میداند.:

Ibid:p174-5

سنگ شدن خدا، به نوعی هبوط او در نیروهای زمینی و تجزیه اش در عناصر زمینی را نشان میدهد. اونیل، افسانه ی یونانی سقوط "یگانه ی باستانی" به زمین را یادآور میشود که او درآنجا توسط چهار نیم فوک-نیم انسان تکه تکه شد وقتی آنها به اشکال شیر، اژدها، خرس، و ببر درآمدند. چهار وحش مزبور، جانشینان 4جهت اصلی جغرافیای زمین و چهار فصل سالند.:

Ibid: p187

آنچه که دراینجا به تکه تکه یا تقسیم شدن خدا تعبیر است وقتی با سنگ شدن او و تقسیم سنگ بزرگ به سنگ های کوچک، برابر گردد، با رساندن مضمون بی تحرکی که بین جسد و سنگ مشترک است، محدود شدن خدا را به ذهن متبادر میکند. خدا در موجودات زمینی به نسبت های مختلف محدود میشود و یهودیت با نفی پرستش طبیعت، یکی از محدودترین موجودات یعنی انسان را در یکی از محدودترین ممکن های انسان بودن یعنی انسان پیرو یهوه/زئوس بودن، در جای خدا مینشاند ولی باز هم خدا تقسیم میشود و یعقوب در مقام یهوه به 12 شکل محدودتر ولی جامع خود یعنی بنی اسرائیل تقسیم میشود که برای تکمیل پازل خدا باید با هم جمع شوند و تشکیل گروه دهند. این ذهنیت، درست روی موضوع خدابودگی گروه کار میکند، حتی اگر گروه را بتوان به خدایی به اندازه ی یهوه غیر قابل تحمل تفسیر کرد. احساس آدمیزاد از این وضعیت در این جمله از ویلفرد بیون قابل شناسایی است: «فرد، حیوانی است گروهی که نه تنها با گروه بلکه با خودش نیز برای آن که حیوانی گروهی است سر جنگ دارد، همچنین با آن جنبه هایی از شخصیتش که قوام دهنده ی گروهی بودن است.» و با این حال، باز به گفته ی بیون: «هیچ فردی، هر قدر هم که در فضا و زمان منزوی باشد، نمیتواند خارج از گروه یا فاقد نمودهای فعال روانشناسی گروه در نظر گرفته شود.»

کریستوفر بولاس، دو عبارت بالا را از قول بیون نقل کرده و در ادامه نوشته که بیون که کنفسیوس را مطالعه کرده بوده، احتمالا در این عقاید، تحت تاثیر کنفسیوس بوده است، و این عقاید بیشتر در نو کنفسیوسیسم رشد کرده اند. ("ذهن چینی": کریستوفر بولاس: ترجمه ی سحر اعلایی: نشر ققنوس: 1402: ص154) بولاس در ادامه مینویسد که این توجه در شرق، به سبب باقی ماندن بستر طبیعی زیست ذهنی بشر و جدا نکردن بشر از زمینه ی طبیعی و وحشی "مادر گیتی" در فرهنگ های آنجا است.:

«دیوید هینتون در مقدمه ی بسیار روشنگرانه اش بر شعر "وانگ وی" میگوید "کیهانشناسی طبیعت وحشی" که در پس همه ی تفکرات شاعرانه ی چین حضور دارد، "عمیقا زیست بومی" است زیرا انسان و دنیای طبیعت را به شیوه ای تجربی و معنوی یکپارچه میکند تا جایی که تمایز میان انسان و طبیعت سطحی میشود. او میگوید این بینش "عمیقا فمنیستی" است و حول "کیهانشناسی اولیه" شکل گرفته است، حول "نیروی زاینده" [و بنابراین زنانه] ای که به عقیده ی او در فعالیت های پارینه سنگی و باور به "مادر بزرگ" قابل ردیابی است. دراینجا هینتون با زبانی بلیغ اعلام میکند که در این راستا تفکر چینی باستان اهمیتی حیاتی دارد: "در این دوره ی غربی، محیط زیست به شدت آسیب دیده است زیرا مردم گمان میکنند ارواحی هستند که فقط مدتی کوتاه در این دنیای صرفا فیزیکی زندگی میکنند، این که دنیای فیزیکی صرفا برای استفاده و کسب منفعت آنها خلق شده است. این امر باعث میشود جهانبینی تائوئیستی/چان و بروز آن در اشعار کسانی مانند وانگ وی به طرزی روزافزون ضرورت پیدا کند، زیرا بینش بدیلی است که بشر را به طور کامل به قلمرو فیزیکی فرایندهای طبیعی متعلق میداند."» (همان: ص155)

در عین حال، صحبت کردن از دوستی با طبیعت، فقط امروزه عاقلانه است چون در بیشتر نقاط دنیا، دیرزمانی از خطرات یا حداقل خطرات آشکار و چشمگیری که طبیعت برای انسان ایجاد میکرد گذشته است. نگهداری حیوانات خانگی بیفایده در خانه های شهری، نشانه ای از احساس رفع آن خطر است.:

«به عقیده ی عموم، داشتن حیوان خانگی به شکل امروزی آن به عصر ویکتوریا برمیگردد. در آن زمان بود که نگهداری از حیوانات اهلی به منظور همنشینی و تفریح کم کم در میان طبقه ی متوسط رواج پیدا کرد. تا پیش از آن، نگهداری از حیوانات اهلی عادتی عجیب و غریب و مخصوص طبقه ی اشراف بود. داشتن حیوان خانگی از انگلستان به کل دنیا صادر شد و با سایر اشکال رابطه و دوستی انسان و حیوان در تضاد قرار گرفت. هریت ریتوو، تاریخ شناس حیوانات، داشتن حیوانات خانگی را با مفهوم عام تر تسلط تکنولوژیک انسان بر طبیعت مرتبط میداند. او مینویسد "از وقتی که طبیعت، دیگر آن دشمن همیشگی نبود، میشد با حس علاقه و حتی –وقتی کفه ی ترازو به نفع انسان سنگین میشد- با حس نوستالژی به آن نگاه کرد." جان برجر در مقاله ی معروف خود با عنوان "چرا به حیوانات مینگریم؟" (1980) استدلال مشابهی را مطرح میکند. مقاله با یک پارادوکس آغاز میشود: "حیوانات از همه جا محو شده اند." برجر مینویسد، تحت تاثیر صنعتی شدن، حیوانات از زندگی روزمره ی انسان حذف شدند و همزمان در فرهنگ عامه جا باز کردند. از قرن 19 به بعد، حیوانات دیگر بخشی از بافت جامعه نبودند؛ در عوض، به شکل گوشت و چرم و پشم و در باغ وحش ها و در فضای خانه به عنوان حیوان خانگی و اسباب بازی هایی مجلل برای کودکان ظاهر شدند. به عقیده ی برجر، این نوع نزدیکی، میل عمیق انسان به ارتباط با حیوانات را ارضا نمیکرد. از سال 1970، جمعیت حیات وحش تقریبا 69درصد کاهش یافته است. در عین حال، در همین بازه ی زمانی، داشتن حیوان خانگی در ایالات متحده بیش از سه برابر شده است. این که حیوانات به معنای دقیق کلمه جزئی از طبیعت به حساب می آیند یا نه، پرسشی است که پاسخ دادن به آن در عصر ویکتوریا هم به اندازه ی امروز دشوار بود. سگ ها و گربه ها محصول سال ها زادگیری گزینشی هستند که در آن، ویژگی های بخصوصی مثل اطاعت، وفاداری و نشان دادن عواطف مطلوب شمرده میشد... از نظر آکیرا میزوتا لیپیت و همینطور برجر، ظهور شیوه های نوین تصویربرداری، به ظهور روابط امروزی با حیوانات وابسته بود. لیپیت در کتاب خود با عنوان "حیوان الکتریکی: به سوی رتوریک حیات وحش" (2000) استدلال میکند که فناوری های نوین به منظور همانندی با شباهت هایی به حیواناتی که فناوری جدید جایگزین آنها شد ساخته شده اند. او آرم اسب را مثال میزند که معمولا روی ماشین های بخار اولیه که جایگزین اسب شده بودند، حک میشد. از نظر لیپیت، فناوری به طور کلی و فیلم به طور خاص را میتوان نوعی "ماشین بزرگ عزاداری دانست که برای پر کردن جای خالی حیوانات به کار میرود." به بیان دیگر، وقتی حیوانات عملا از محیط پیرامون انسانها محو شدند، در تکنولوژی جای گرفتند. تکنولوژی که توسط حیوانات تسخیر شده بود، حتی برخی صفات حیوانات را به خود گرفت. لیپیت رد پای فیلم را در علاقه ی ادوارد کایبریج به حرکت حیوانات می یابد و کلمات animal(حیوان) و animate(حرکت) را از نظر ریشه شناسی مشابه میداند. از نظر لیپیت، حیوانات در دنیای امروزی مثل روح هستند. چشم که باز میکنند خود را در خانه و در رسانه های شبح وار عکس و فیلم میبینند. حیوان "نمیتواند بمیرد" و بنابراین در دنیا به حیات خود ادامه میدهد. حیوان نمیمیرد چون –اینجا لیپیت از برجر وام میگیرد- حیوانات، موجوداتی دارای هویت منحصر به فرد نیستند. هر فیلی "فیل" است، هر شیری "شیر" است. وقتی بدن حیوان میمیرد، گونه هنوز پابرجا است. بنابراین حیوان زنده نیز فرقی با لاشه ندارد. اما جایگاه حیوانات خانگی در این بحث کجا است؟ حیوانات خانگی منحصر به فردند. ما هر گربه ای را گربه ای بخصوص میدانیم و به چشم یک گونه به آن نگاه نمیکنیم. وقتی به گربه نگاه میکنیم فقط لاشه اش را نمیبینیم. بیش از هر چیز، فردیت داشتن حیوانات خانگی است که آنها را از عالم پهناور "طبیعت"، آن گونه که در مدرنیته ی غربی درک میشود جدا میکند.» ("گربه های زشت و تنهایی انسان": لورن کولی: ترجمه ی نسیم حسینی: ترجمان: تابستان 1403: شماره ی 31)

و البته همانطورکه گفته شد، سگ ها و گربه ها با دستکاری های ژنتیکی فراوانی که انسان در آنها کرد به این مرتبه رسیدند و چون آنجوری درآمدند که انسان دوست دارد است که فردیت یافته اند و چون فردیت یافته اند میمیرند و برخلاف بقیه ی حیوانات «روح» و نامیرا نیستند. بدین ترتیب، انسان نیز با فرد شدن و جدا شدن از روح اجتماع و گونه اش، از خدائیت خارج میشود و به موجودی بی ارزش بدل میگردد. «گونه» دراینجا میتواند هر هویت انسانی عمده اعم از هویت های نژادی، مذهبی، ملیتی یا غربی-شرقی باشد. اینها همه تابع نظم پدرانه و درنتیجه ی تربیت آموزی از بالا به وجود می آیند، درحالیکه قبل از این مرحله، نظم مادرانه در همان توصیفی که اشعار لائوتزو و مذهب تائوئیسم در دنباله ی آن، از تائو (راه) به عنوان آن آغوش مادرانه ای که فرد را در خود میکشد یاد میکنند قرار دارد.

سابینا ماگلیوکو از قول جرالد گاردنر، تائو را همردیف یک خدای ناشناخته به نام "درایگتین" میکند که "خدای شاخدار"، «زیر-خدا»ی معروف او در جهان غرب است. خدای شاخدار که توسط ویکان ها به شهرت رسیده است، معادلی برای «مرد سبز» یا خدای طبیعت قدیم اروپایی است که توسط مسیحیت سرکوب شده و به دو شاخ به نشانه ی تضاد در وحدت، نشان داده میشود. وی با سرنونوس یا کارناینا معادل میشود: یک نیم مرد-نیم گوزن وحشی که نسخه ی جنگلی خدایان بزمانند یونانی-رومی چون پان و فاونوس و پریاپوس است. رونالد هاتون مورخ، نام او را مرتبط با "ذوالقرنین" (به معنی صاحب دو شاخ) در اسلام میشناسد، همانطورکه موری در 1931 این نظر را داد و بر الکس سندرز نیز تاثیر گذاشت، درحالیکه پرودنس جونز، این نام را با karneios تطبیق میکند: مدلی اسپارتی از آپولو خدای خورشید که همسر و زیردست دایانا الهه ی ماه است. بنا بر استار هاوک (6ژانویه ی 2007) برای ویکان ها، خدای شاخدار، «شخصیت انرژی، نیروی حیات در حیوانات و حیات وحش است» و به نوشته ی باربارا جین در «مقدمه ای بر مطالعات بتپرستی»، با زمینه ی وحشی، مردانگی و شکار مرتبط است. مارگارت موری مدعی شد که خدای شاخدار ویکان، همان سرنونوس و زیرمجموعه هایش است که در زمان غلبه ی مسیحیت با پان و فاونوس برابر شده و بقایای بتپرستان را دور خود جمع کرده و در همین زمان، توسط کلیسای مسیحیت به شیطان تبدیل شده است. موری با استفاده از برابر شدن پریاپوس با مندس خدای بزمانند مصری توسط دیودوروس، پای این اسطوره را به مصر میکشاند و یادآوری میکند که در مصر، مندس شکل شخصیت یافته ی «روح ازیریس» است. همزمان با موری، الیستر کراولی نیز "بافومت" معبدی ها را به شکل یک نیم بز-نیم انسان نشان داد و به خدای شاخدار جادوگری بار معنوی داد. رونالد هاتون در این که این گونه معنادهی ها به جادوگری و خدای شاخدار قبل از قرن بیستم ممکن باشد، شک دارد ولی جرالد گاردنر ریشه دار بودن خدای شاخدار را بر اساس نوشته های موری ممکن میدانست و معتقد بود اینها قبل از این که در ویکان و ویچکرافت مدرن متجلی شوند، خرد خرد در منابع فراماسونری و فرقه ی طلوع طلایی قابل یافت بودند. با این حال، خدای شاخدار گاردنر هنوز خیلی لطیف بود و ویکان ها تنها به لطف تطبیق این خدا با شیطان توانستند عقاید گاردنر را نیز به چرخه ی شیطانپرستی بپیوندانند. برابری سرنونوس با هرنه از کاندیداهای رهبری «شکار وحش» که نسخه ای جنگلی از سبت سیاه یهودی است به این موضوع کمک کرد، موضوعی که درست مثل ادعاهای شیطانپرستان، به خدای شاخدار به اندازه ی طبیعت، بار جنسی میدهد. در روانشناسی یونگ نیز همانطورکه ریچارد ساگ بیان میکند، مرد شاخدار بخشی از «سایه» ی روانی مرد و مرتبط با جنبه های ستوری و حیوانی او است که مورد علاقه ی جنسی زن قرار میگیرد و در صورت غلبه ی آن بر مرد، ممکن است اینقدر دردسر درست کند که یا مرد، زن را ترک کند یا زن، مرد را. جان روآن، خدای شاخدار را بخش وحشی بعضی مردان ظریف میشمرد که میل به رام شدن توسط زنان دارند و باعث احترام بیش از حد به زنان و انواع و اقسام پارافیلیا (به اصطلاح میل به انحرافات جنسی) میگردد.:

“horned god”: wikipedia

دراینجا مضمون تبعیت از زن، با مضمون تبعیت از طبیعت یکجا جمع می آیند و طبیعت با محیط جابجا میشود. مرد شاخدار جای به گوزن شمالی میدهد که گردونه ی saule الهه ی خورشید بالتیک را در آسمان جابجا میکند تا به طبیعت برکت دهد و در یک نظم مادر-محور، این تصویر، جانشین تصویر بابا نوئلی میشود که به همان ترتیب، توسط گوزن های شمالی در آسمان جابجا میشود. گوزن جانشین مرد شاخدار یا سرنونوس است و مرد شاخدار، روح رام نشده ی مردان زمین که اغلب مستقیما تربیت نشده اند و فقط برده ی محیطند. در این نظم جدید، حکومت، مستقیما دستور نمیدهد، بلکه محیطی که دستورها را به بردگان القا کند ایجاد میکند. این دفعه همه ی مردم به جای اخشوارشند و محیط تولید حکومت به جای استر. دیگر، هامانی در کار نیست و شورشی درنمیگیرد. چون همه بخشی از محیط و همزمان استر و اخشوارشند.

علت این که مردم دراینجا به سمتی حرکت میکنند که بر ضدشان است، آن است که تربیت (امر پدرانه) هیچ وقت عمقی در جامعه و عموم افراد آن نداشته و زمانی که دموکراسی غربی به جوامع عمدتا بیسواد شرقی تقدیم شده است، آنها اکثرا برگ هایی بودند که با باد زمانه این سو و آن سو میرفتند و واقعا در نظم مادرانه غوطه ور بودند. در مورد شرق دور که نظم مادرانه درآنجا وضوح مشخصی دارد، بولاس به این موضوع توجه میدهد که چطور فرهنگ چینی با اتکای عمیقش به تائو عملا خود را در غربگرایی مائوئیسم که جبر جدید محیط بود منحل کرد و همین موضوع در ناسیونالیسم کره ای و ژاپنی هم تکرار شد. به عنوان مثال، بولاس، "تاکئو دوی" ژاپنی را مثال میزند که در دو دوره ی زمانی در ایالات متحده به عنوان رزیدنت روانپزشکی مقیم شد. او از تاکید فرهنگ امریکا بر فردگرایی و عدم نشانم دادن وابستگی به دیگران در آنجا شگفتزده شد و آن را در مقابل مفهوم "آمائه" در ژاپن قرار داد.:

«تاکئو دوی در اثرش راجع به آمائه، یکی از اصول موضوعه ی حیاتی در شخصیت ژاپنی را تشخیص میدهد، هرچند جالب است که او پارادایم آمائه را به متون مادری چین ربط نمیدهد. دوی در اثر شکوهمند خود ضمن شرح جزئیات متقاعدکننده ای نحوه ی شکل گیری شخصیت ژاپنی را بر اساس رابطه ی مادر-نوزاد توضیح میدهد؛ این که هر یک از ما حق دارد با خصوصیات مادرانه ی حاضر در دیگری دوست داشته شود. آمائه حضور "عشق منفعلانه" است و کسی را "آمرو" کردن یعنی به او عشقی بی قید و شرط ولی فرمالیزه شده دادن. به بیان دیگر، در ذهن ژاپنی این امر پذیرفته شده است که خود باید به دیگری خدمت کند بی آن که از او چنین درخواستی شده باشد.... یک دهه بعد، همکار کوچکتر و زبردستش اوسامو کیتایاما به مطالعه ی روانپزشکی و روانکاوی در لندن مشغول شد. کیتایاما با شور و شوق فراوان فرهنگ غرب را مطالعه کرد به نحوی که بازگشت به ژاپن دیگر برایش آسان نبود، زیرا میبایست بسیاری از سنت هایش را از نو می آموخت و شالوده های ادبیشان را از نو می یافت. همچون "آناتومی وابستگی" نوشته ی تاکئو دوی، "ممنوعیت نگاه کردن" اثر کیتایاما نیز نه تنها جستاری زیبا درباره ی "گذار" است، بلکه بر اصول موضوعه ی فرمال رفتار ژاپنی تاکید دارد. کتاب کیتایاما مقدمه ای به قلم همکار و دوست هندیش دکتر "جوما باساک" دارد که بافتار زندگی و اثرش را ترسیم میکند. هنگام خواندن نوشته های تاکئو دوی و اوسامو کیتایاما از آنچه در آنها آمده و نیز از آنچه در آنها نیامده، متعجب میشوم. آنها در نظریه ی ذهن ژاپنی همانقدر که بر گفته تاکید دارند بر ناگفته نیز تاکید دارند ولی تصور میکنم در سطحی دیگر حذفی صورت گرفته باشد. هیچ کدام از این دو نویسنده به تاثیر سنت تفکر چین در ذهن ژاپنی اشاره نمیکنند. ولی آیا این ناگفته ی آشکار به عنوان "ناگفته" صرفا امری بدیهی را بیان کرده است؟» ("ذهن چینی": ص8-177)

بولاس همچنین به شبه جزیره ی کره که به لحاظ تصرف شدن توسط تمام همسایگانش، از آن تعبیر به «لهستان آن منطقه» میکند (همان: ص179)، میپردازد و این انکار داشتن روحیات مشابه با چین و البته ژاپن را در آنجا نیز می یابد:

«ژاپن و کره هر دو تحت تاثیر دائوئیسم، کنفسیوسیسم و بودیسم قرار داشتند. اما هدف حمله ی یک خویشاوند متدین و متفکر قرار گرفتن باعث عزیز شدن او نمیشود و شاید تا حدی به همین دلیل است که کره ای ها چندان علاقه ای ندارند که اشتراکات ذهنیشان با مردم چین و ژاپن را تصدیق کنند. ولی اگر هر سه منطقه، در تلاش برای ایجاد تمایز از یکدیگر، و در پی تمایلشان به رفتن به دنیای بیرون و واردات محصولاتشان، ذهن چینی را سرکوب کرده باشند چه؟ اگر این فرم های دیرپای اندیشه -که تا حدی برای ذهن غربی فهم ناپذیرند- در خود شرق محل تردید جدی باشند چه؟ اگر چین، کره و ژاپن بسیار مشتاق باشند که ذهنشان را از دست بدهند چه؟ وضعیت طنزآمیز است. آیا بهترین راه برای نایل آمدن به تهی شدن ذهن که قلمرو اندیشه ی بی فرم خصوصی است، این نیست که دچار توهم سلبی جمعی شویم؟ با ناتوانی در تشخیص آنچه به طور مشترک مورد پذیرش است، ذهنیت مشترکی حفظ میشود. آن ذهن بی ذهن که طی قرن ها شکل گرفته، دیگر به بازنمایش نیاز ندارد. درواقع، روشنفکران چین، کره، ژاپن و دیگر کشورها آزادند تا خود را از تاریخشان رها کنند، درست به این دلیل که تاریخشان غیبت اندیشه را مجاز میداند. این فرهنگ ها با رها کردن ریشه های فکری چینیشان میتوانند کاری کنند که حریم پیشاکلامیشان نامکشوف باقی بماند. در ناخودآگاه جمعی باقی میماند تا شاید روزی در آینده به تملک درآید. درواقع به نظر میرسد نوعی رویکرد "قهر و آشتی" با متون مادر و اصول موضوعه ی ناخودآگاهش دارند؛ مثلا پس از قرن ها بی توجهی به کنفسیوس، ناگهان دوباره او را به جبهه ی تفکراتشان بازگرداندند. اگر چنین باشد، پس این تصمیم آگاهانه نیست بلکه به طور پیشفرض با تمایلات ناخودآگاه جمعی ممکن یا مجاز شده است. اگر غرب را فرهنگی در نظر بگیریم که فرضیات خود کلامی را بیان میکند، شرق میتواند فرهنگ اصلیش را در قلمرو فرم غیر کلامی پنهان کند. این بدین معنا نیست که این فرم ها در فضای خصوصی پرورش پیدا میکنند؛ درحقیقت، فرم های جدید رفتار ممکن است با شور و شوق فراوان پذیرفته شوند. ولی طنز دیگری در کار است زیرا این تصمیم، جمعی بوده است.» (همان: ص81-80)

آنچه که در این حرکت های جمعی، از خفتگی خارج میشود، میل به یک حرکت قبلی است که مدتها پیش نیمه کاره مانده است؛ در مورد چین و همسایگانش، تلاش کنفسیوس برای تغییر مردم در یک نظم اخلاقی پدرانه که نیمه کاره رها شد و زمانی که احساس شد آن برحق بوده است، نظم مادرانه نه توسط پدر محترم کنفسیوس بلکه توسط پدر زورگوی مائو محدود شد. این میانپرده ی پدرانه ی قبلی که قدرش دانسته نشد، در داستان مشهور جک و لوبیای سحرآمیز قابل ردیابی است. جک که فقط با مادرش زندگی میکند، از یک پیرمرد (نسخه ی دانای پدر) دانه های لوبیایی دریافت میکند که در زمین، تبدیل به درختی میشوند که زمین و آسمان را به هم میدوزند. جک از درخت بالا میرود،گنج های یک غول (نسخه ی خشن پدر) را میدزدد، و در فرار از مقابل غول، درخت را قطع میکند؛ درخت به همراه غول سقوط میکند و غول میمیرد. اینجا باز انگاره ی سقوط خدا و جسد شدن او را داریم؛ اما علاوه بر آن، یک بازه ی کوچک ارتباط بین جهان های مادی و معنوی (زمین و آسمان) را داریم که کسانی که در اثر این ارتباط، به دانشی الهی رسیده اند، با آن پولدار شده اند اگرچه در این راه، خدایی را که منشا این دانش بود از ماورایی به این عالم، هبوط داده و کشته اند.

جان اونیل، درخت لوبیای جک را نسخه ای از درخت کیهانی میشمرد که در افسانه های باستانی، رابط قلمروهای انسان و خدایان بود و البته یک مابه ازای قطع شدنی برای کوه عمود جهان در قطب شمال بوده است که سنگ های مقدس، جانشینان آن هستند. ازاینرو سنگ خوابگاه یعقوب در ایتیل که یعقوب بر آن، رویای بالا و پایین رفتن فرشتگان از نردبان آسمان را دید نسخه ی دیگر درخت عظیم جک است.:

the night of rhe gods: ibid: p191

در اسلام، این اتصال موقت در صحنه ی برخورد موسی با خضر در مجمع البحرین متجلی شود که به سفر موقت ولی با پایان جدایی آن دو دنبال شد. خضر را که نامش به معنی سبزرنگ است، برخی از مسلمانان با جرجیس برابر کرده اند که نامی برای سنت جورج اژدهاکش است. ازآنجاکه اژدها مسئول مسدود شدن آب ها و بروز بی آبی در زیست گیاهان تلقی میشد، تطبیق خضر با سنت جورج منطقی است. اما بیشتر، میل به تطبیق خضر با الیاس یا ایلیا پیامبر جاویدان وجود داشته و جالب اینجاست که در بعضی نواحی روسیه، الیاس به صورت سنت ایلیا با یک گئورگ یا یورگ یا یگوری یا یوری (تلفظ های مختلف جورج) متحد بوده است. سنت ایلیا سوار بر ارابه ی آسمانی، بر بالای ابرها با آذرخش الهی به جنگ دیوها و شیاطین میرود و بر زمین، باران جاری میکند. گئورگ نیز با مارها و اژدهایان میجنگد و یک گرگ که حکم سگ اهلی گئورگ را دارد، او را همراهی میکند. در بهار، در اسلوونی، فستیوال "یگوری سبز" برگزار میشود که همتای جک سبزپوش در بریتانیا است. در آتن پاگانی، در ماه دسامبر، فستیوال زئوس گئورگوس zeus georgus برگزار میشد و منابع یونانی،یک قبیله ی اسکیتی را به نام georgoi میشناسند. در اساطیر ولزی، gworgi با برادر نیزه دارش predor paladyr hir که نام و لقبش به معنی «دارای نیزه ی بلند» است، یک زوج قدیس میسازد که نسخه ی مسیحی زوج کاستور و پولوکس در اساطیر رومی به نظر میرسد. نیزه جانشینی دیگر برای عمود آسمان است. (همان: ص198) در بابل، اللات، الهه ی نیزه ها بود. (همان: ص 204)

به نظر میرسد اللات (به معنی الهه) در روایت اونیل، همان عیشتار در گزارش لوئیس اسپنس باشد که میگوید ارتباطش با نیزه ها به سبب تشبیه تیرهای آذرخش به سلاح های جنگی است و این ارتباط پس از آن به وجود آمده که عیشتار با نین لیل الهه ی طوفان ها و همسر انلیل برابر شده است، درحالیکه کارکردهای طبیعی اولیه ی عیشتار به عنوان مادر طبیعت و الهه ی زمین، به کل، او را جدا از ساحت جنگ های انسانی نگه میداشت. به نظر میرسد حمله ی انلیل به قلمرو عیشتار و تجاوزش به او امکان تلقی بعدی او به ملکه ی انلیل را ایجاد کرد و درنهایت عیشتار به عنوان الهه ی جنگ و همسر آسور، رئیس خدای ملت جنگجوی آشور درآمد و در همین حالت، نام و سیرت خود را به استر همسر یهودی اخشوارش داد.:

“myths and legends of babylonia and Assyria”: lewis spence: 1917: p123-5

پذیرش واقعیت داشتن داستان استر و تعلقش به عهد عتیق، تا مدتها بین خاخام ها مورد مناقشه بوده است. کشف اکثر متون عهد عتیق در دستنوشته های قمران، تا حدود زیادی به ریشه ی این مناقشه نور تابانده است چون همانطورکه لاکاپله اشاره میکند، کتاب استر جزو متون قمران نیست. جامعه ی قمران را یهودیان زهدپیشه ای اداره میکردند که از تصویر مرسوم از تجارتپیشگان ابرثروتمند یهودی فاصله ی زیادی دارند. تجارتپیشگان مزبور، از ثروت و ناز و نعمت دربار داود و سلیمان آبرو میگیرند که پیشوایان مذهب فریسیان هستند. دیوید اوینگ جونیور [نام مستعار دیوید فیزنبرگ جونیور] پاروشیم یا فریسیان را همان پارسیان یا فارسیان میشمرد و به لحاظ مملکتی در درجه ی اول در اسم و محتوا معادل پروسی های آلمانی در نظر میگیرد. از دید او اسرائیل بزرگ داود و سلیمان، با پیشروی تزارهای آلمانی در شرق به وجود آمد و بعد تجزیه شد و از بقایایش کشورهای آلمان و روسیه و ترکیه و ایران پدید آمدند. این اتفاق نه در اعماق تاریخ بلکه تنها به دنبال حمله ی ناپلئون به روسیه در اوایل قرن 19 رقم خورد. قبل از آن و برخلاف تاریخ رسمی در روسیه نه تزارهای مسیحی بلکه حکومت های ترک-مغول مسلمان حکومت میکردند. انقلاب بلشویکی روسیه تا حدود زیادی ازآنرو موفق شد که بقایای نامذهبی اسلامی که تزارها نابودش کرده بودند در مارکسیسم مشابهاتی برای خود یافته بود (با این حال، رهبران یهودی انقلاب بلشویکی، در اسلام زدایی از روسیه بسیار موفق تر عمل کردند و حتی اولین کلیساهای مسیحی در سیبری فقط در دهه ی 1950 پدید آمدند.) این نبرد مسیحیت با اسلام، تا حدود زیادی در قصه ی جنگ های صلیبی بازسازی میشود. دیوید اوینگ حمله ی صلیبیون به اورشلیم اسلامی را همتای حمله ی پلستینی ها به یهود میشمرد و عجیب این که دراینجا مسلمانان هستند که به جای دشمنان صلیبیشان با یهود تطبیق میشوند. این جابجایی تا حدود زیادی در قصه ی صندوق عهد موسی رمزنگاری میشود که پلستینی ها آن را از یهود گرفتند و در معبد خود گذاشتند، ولی مدتها بعد یهوه به این نتیجه رسید که صندوق باید به نزد بنی اسرائیل بازگردد و با فرو فرستادن طاعون بر پلستینیان، آنها را ناچار به بازگرداندن صندوق نمود. میتوان گفت در این لحظه پیام متن متوجه گروهی از جنگجویان جناح غرب چون عثمانی ها است که ابتدا به نفع اشرافیت اروپایی جنگیدند و دشمن آن شدند. البته آنها هنوز میتوانند خود را در جایگاه یهود و نظر کرده ی خدا بپندارند ولی در غرب، کتاب مقدس را طوری نوشته اند که بتوان داود یهودی را هنوز به اشکال بیگانگانی چون کورش «مسیح شرق» اشعیا، شاهان آشوری، و آنتیوخوس یونانی که انطکیه را ساخت، برای ناخودی ها بازآفرینی کرد. اوینگ و لاکاپله بر سر این موضوع توافق دارند که کتاب مقدس اصلی شامل متون عهد عتیق و عهد جدید، همان انجیل کینگ جیمز است که به شاه جیمز اول انگلستان در قرن 17 منسوب است، اما این پادشاه وجود خارجی ندارد و جیمز/جاهوبس/جکوب/یعقوب، دراصل همان یهوه خدای یهود است که داستان های کتاب، گفته های او شمرده میشوند. متن اصلی انجیل به یونانی است ولی این که طوری داستانش را تهیه کرده اند که به پای انگلستان تمام شود، به خاطر آن است که انگلستان آخرین خانه ی اشرافیت یهود بعد از فتح آن توسط هلندی ها و در زمان سیطره ی مذهب یهودی-مسیحی بر اروپا بوده است. تعیین زبان ژرمن انگلیسی برای انگلستان به جای زبان گالیک نیز تنها در این دوره اتفاق افتاد و آن به عنوان دنباله ی سرزمین گالیک فرانسه و اسپانیای سابق، بار و بندیل اشراف آن نواحی را یدک میکشید، بخصوص و از ابتدا اسپانیا را که اولین محل انتشار زوهر است: انجیل کابالای یهودی که ادعا میکند انسان میتواند خدا شود. این به علایق فریسی ها نزدیک است، همچنین به شاخه ی مسیحی نمایشان ژزوئیت ها یا یسوعیان که کارگزاران اصلی کلیسای رم هستند. هم فریسیان و هم ژزوئیت ها متهمند که تا زمانی که مناسک عبادی به خوبی انجام شود، خیر و شر را برای رستگاری بی تفاوت میشمرند و این اعتقاد آنها از ریاکاریشان ناشی میشود؛ از دید آنها اختیار انسان یعنی توانایی امتناع از اخلاق دینی. در سال 1619، پاپ لئوی دهم، دستور به انتشار تلمود بابلی بر ضد زوهر داد اگرچه بخش بزرگی از یهودیان اروپا تا سال 1948 تلمود بابلی را نمیشناختند. به نوشته ی جردن تابوف، یکی از امپراطوران روم شرقی (بیزانس) به نام لئو، خود را سلیمان میخواند. لاکاپله معتقد است این لئو به سبب حکومت بر استانبول و همهویتی با سلیمان، همان سلیمان قانونی بزرگترین سلطان عثمانی و نسخه ی ترکیه ای سلیمان تورات است اما در استانبول است چون استانبول (قستنطنیه) نسخه ی شرقی رم ایتالیا است و در رم، مابه ازای لئو/سلیمان، شارلمان –نامی ناشی از بازی زبانی با اسم سلیمان و به معنی شاه بزرگ- است، شاه فرانک ها و بنیانگذار امپراطوری روم مقدس که فرانسه ی ناپلئون، نام از قوم او دارد. لاکاپله نام شارلمان را در معنی و تلفظ، معادل با کارلوس مگنوس، لقب شارل پنجم میشمارد که رم را فتح و تخریب و درآنجا تاج گذاری کرد که این همان فتح اورشلیم یهودی توسط روم و تبدیل اورشلیم به رم است. شارل پنجم به خاندان هابسبورگ تعلق دارد و داستانش تلاش آن خاندان برای افتخار تراشی برای خود در راه تصرف میراث روم مقدس است. در قرن 19 علاوه بر خاندان هابسبورگ که به حکومت امپراطوری اطریش-مجارستان رسیده بودند، حکومت پروس هم که بعدا آلمان را متحد کرد و به وجود آورد، ادعای جانشینی روم مقدس را داشت. سرسلسله ی شاهان مدرن پروس، فردریک ویلیام از نیمه ی دوم قرن 18 است. به نظر لاکاپله کارهای او به نام فردریک دوم هوهنشتناوفن امپراطور روم مقدس در قرن 13 نوشته شده اند که از طرف کلیسای رم، فرقه ی شوالیه های تویتونی را مامور کرد تا نواحی ای از آلمان شامل پروس را فتح و کاتولیک کنند. این جنگ صلیبی میتواند مکمل جنگ صلیبی کلیسای رم با کاتارها در فرانسه باشد. احتمالا اسلام نیز در قدیم به مانند کاتاریسم، نوعی مسیحیت عرفانی ریشه دار در صابئی گری بوده است. لاکاپله اشاره میکند که تا قرن 18، اصطلاح «مسلمان» در بین مونتنی ها و آمیش های آلمانی رواج داشته، اگرچه آنها مسیحی بودند. همچنین تا حدود 150 سال پیش، بیشتر اروپایی ها گوشت خوک نمیخوردند و حتی عقیده داشتند آن، مزه ی گوشت انسان میدهد. گفته میشود رواج بیماری تریشینوسیس از طریق گوشت خوک، باعث کاهش علاقه به آن تا زمان اصطلاح پخت آن در اواسط قرن 19 شده است اما شاید واقعیت این باشد که مسیحیت رومی به عنوان جوازدهنده ی مصرف گوشت خوک، در آن زمان برای اولین بار در حال گسترش بود. عجیب این که در ژاپن، مصرف گوشت خوک تنها در مدرنیسم قرن بیستم و همزمان با تبلیغ شینتوئیسم به عنوان دین ملی ژاپن رواج یافت. دوام کلمه ی yallah (یا الله) در زبان ژاپنی، یکی از آشکارترین بقایای نفوذ اسلام در شرق تا ژاپن و از طریق مغول ها است. [منظور، لغت yala یا yara در ژاپنی با یک املای خاص است که هم موقع امر به اجرا کردن، ساختن و درگیری به کار میرفت و هم بعضی اوقات به معنی عمل جنسی.] از میان دریای لغات عربی، تنها حدود 400 لغت آن در قرآن وجود دارد که تقریبا مشابه همه ی آنها در زبان های فرانسوی و آلمانی وجود دارد. در دهه ی 1920، هلند، آلمان، اطریش، سوئیس، اسکاندیناوی و فرانسه، برنامه هایی را برای عقیم کردن افراد تیره پوست که امروزه همه شان را زیر نام "کولی" قالب بندی و برچسب زنی کرده اند، اجرا کردند. نازی ها افراد موبور را از دانمارک به آلمان می آوردند تا بتوانند برای آلمان، نژاد آریایی خلق کنند. اما ایجاد خلوص نژادی برای اروپا هیچ وقت ممکن نشد و از دهه ی 1960 با تسهیل مهاجرت بیگانگان به اروپا سعی کردند از بین رفتن اروپای اصیلی که فقط در ذهن وجود داشت را به گردن مهاجران بیندازند.:

“la these de daviud ewing jr”: d. lacapelle: theognosis: 1 mars 2024

مقایسه ی آغاز پروس با دوران حکومت فردریک دوم روم مقدس، خود، موضوع جالبی است. چون فردریک دوم روم مقدس، شخصیتی به شدت افسانه ای و آخرالزمانی است. به نوشته ی مارک گراف، غیرعادی دانستن فردریک دوم با تولدش در شهری به نام "یسی" (جسی) شروع میشود، شهری که نامش برگرفته از جسوس/یسوع/عیسی است و درست مثل عیسی که در طویله ای در بیرون بیت اللحم به دنیا آمد، فردریک هم درون چادری در بیرون یسی به دنیا آمد. به مانند یوحنا/یحیی –فامیل هم سن و سال عیسی که رقیب او در عنوان مسیح بود- پدر و مادر فردریک هم در سنین پیری او را صاحب شدند طوری که برخی فکر میکردند فردریک نه پسر هنری ششم بلکه پسر یک قصاب است که ملکه او را به فرزندی پذیرفته است چون حاملگی یک زن 52ساله معقول نیست. فردریک در زمان پادشاهی، خود را در احیای امپراطوری روم معادل کنستانتین کبیر میخواند اما به دلیل اختلاف هایش با پاپ، از طرف دربار پاپ، به آنتی کریست یا دجال نامیده شده و از درون با وحش نیم خرس، نیم شیر، نیم پلنگ آخرالزمانی مکاشفه ی یوحنا تطبیق شده بود. سیلیامبن دو آدام، در اثری که امروزه موجود نیست، عصر فردریک را با عصر موسی مقایسه کرده و 12 بلای بزرگ زمان موسی شامل طاعون را عینا در عصر فردریک قابل بازیابی نشان داده بود. وقتی فردریک دوم به طرزی نابهنگام درگذشت، شایعه شد که نمرده و در جایی پنهانی زندگی میکند چون دجال است و باید کارهای ناتمامش را تمام کند. در کرونیکل "یانس انیکل" اهل وین حدس زده شده که او در «سرزمین های بیگانه» ساکن شده است. با زوال روزافزون روم مقدس پس از مرگ او مردم به او به چشم یک ناجی که زنده است و اوضاع را در آینده سامان خواهد داد نگریستند. در 1285 فریبکاری که خود را فردریک دوم بازگشته میخواند در آتش سوزانده شد. شاعری آلمانی به نام اسوالد منسوب به 1400 گفته است که فردریک دوم در حین شکار، توسط فرستادگان پرستر جان یا شاه یوحنای تاتارهای مسیحی جلب و به سرزمین آنها برده شد. سیلیامبن دو آدام، پیشگویی های مرلین جادوگر درباره ی فردریک های اول و دوم روم مقدس را تکرار کرده که در آنها فردریک دوم، «بره ای در میان بزها» (مسیح در میان یهودیان؟) توصیف میشود که به سرزمین «مورها» (معمولا منظور از "مور"، اعراب مسلمان یا ساکنان شمال افریقا است) برده میشود و درآنجا به حد شیری مهیب، رشد میکند و چنان روم را نابود و متلاشی میکند که دریا از خون انسان ها رنگین میشود.:

“reconstruction issues ii”: ibid: p123

این نشانه ها در زندگینامه ی فردریک دوم هستند تا او را به جای عیسی یعنی یهوه ی انسان شده قرار دهند که همزمان یعقوب و موسی نیز هست. ظاهرا در بخش هایی از تاریخ که امروزه سانسور شده اند مدعیان جدید حکومت آلمان و فامیل هایشان در سراسر اروپا دنباله ی نسل فردریک دومی تلقی میشدند که هم مسیح بود و هم دجال. این که گفته میشود اروپا از طریق تجارت با تاتارها و ترجمه ی متون عرب دانشمندان مسلمان رشد کرده است شکل به روز شده ی این فکر است که فردریک -یعنی خدا در ظاهر شکوه یک تمدن- تا حالا در کشورهای بیگانه میزیسته و حالا به غرب بازگشته است و لابد بعد از این، دیگر، کشورهای شرقی نمیتوانند تمدن شکوهمندی داشته باشند چون آنها کافرند و خدا دیگر در بین آنها نیست. لابد به خاطر حضور موقت همین خدا در بین شرقیان است که تمام داستان های کتاب مقدس غربی در تاریخ آنها مابه ازا دارند!

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت2

شیاطین، میکروب ها و مشابه های سیاسی-اجتماعی آنها

نویسنده: پویا جفاکش

آکروپولیس یونان و شهر آتن در پایین دست آن

فرشتگان به شکل دو مرد جوان در مقابل مرد ایزدی اسبسوار، هلیودوروس را در معبد یهوه مورد حمله قرار میدهند.

در سال 1386 دو سال بعد از روی کار آمدن دولت محمود احمدینژاد، دکتر عبدالله شهبازی که ابتدا از طرفداران احمدینژاد بود کم کم در حال زاویه یافتن با او بود هرچند هنوز تا "بهایی" و "نفوذی" و خائن خوانده شدن احمدینژاد از سوی شهبازی، خیلی مانده بود. این است که شهبازی در یک سخنرانی در شیراز، موضوع ثروت اندوزی خانوادگی از طریق رسیدن به قدرت در ایران در دوره های هاشمی رفسنجانی و خاتمی را مورد نقد قرار داد و عجیب این که سخنرانی خود را با نقد نظریه ی استبداد شرقی شروع کرد و به این موضوع پرداخت که غربی هایی که موضوع حکومت «سلطان» بر تمام زمین های کشور در عثمانی و هند را مطرح کرده اند همه چیز را غلط فهمیده اند ولی هنوز این تز استبداد شرقی، در مقابل آزادی غربی قرار میگیرد و حتی خانم لمبتون کتابی درباره ی مالکیت در اسلام مینویسد که بیشتر اسناد و مدارکش ضد مالکیت همه چیز از سوی حکومت است ولی باز هم میخواهد به زور، از توی آن، «استبداد شرقی» بیرون بکشد. شهبازی میگوید ماگناکارتا قانون نامه ی زمینداران در انگلستان که غربگراهای ایرانی به حالتی مجذوب، آن را سنگ بنای آزادی میشمرند، هیچ برتری خاصی نسبت به قوانین مالکیت در فقه اسلامی ندارد. به گفته ی شهبازی، تصور شاهی که بسیار ثروتمند و صاحب همه چیز و همه کس است، فقط طی درس آموزی غربگراهای اواخر دوره ی قاجار از اروپایی ها به وجود آمده و روی رضا شاه و بعدا با وقفه ای محمدرضاشاه فرافکنی شده و برای آن، با سندسازی و دروغبافی درباره ی قاجار و ماقبل آن، پیشینه ساخته شده است؛ اما چون عمقی در فرهنگ ایران نداشته، در انقلاب شکست خورده است تا این که با بازگشت اروپامحوری از دوره ی هاشمی رفسنجانی، مجددا عادی سازی شده است. ("نقد شهبازی بر هاشمی، خاتمی و احمدینژاد": جهان نیوز: 23 آذر 1386)

شاید با یک نگاه اجمالی به سه رئیس جمهوری که مورد انتقاد شهبازی قرار گرفته اند، سویه ی دیگری از این خیزبرداری به سمت سلطانی شدن با ثروت اندوزی درک شود. اگرچه سلطان در «استبداد شرقی» تخیل شده توسط شرقشناسان، یک موجود مقدس است، اما وقتی تقدس او واقعا برقرار میشود که مردم، این تقدس را باور کرده باشند. این است که ما به تدریج از انتخابات فرمایشی هاشمی رفسنجانی، به افتخار خاتمی به رسیدن به قدرت از طریق صندوق های رأی طبقه ی روشن نگر و روزنامه نگاران، و از آنجا به تلاش احمدینژاد برای نشان دادن خود به عنوان قهرمان همه ی مردم ایران میرسیم. اما چرا باید انتخاب ایرانی ها به عنوان مردمی که در فریب خوردن از سیاستمداران، هیچ تفاوتی با بقیه ی مردم دنیا ندارند، به مقدس شدن یک فرد بینجامد؟ بی هیچ دلیلی جز این که این مردم در خاک ایران میزیند و خاک ایران، «پاک» است، «غرور آفرین» است، قهرمانساز است، با همه ی خاک ها فرق دارد. پس مردمش هم با بقیه فرق دارند، چون همانطورکه تورات میگوید، انسان از خاک آفریده شده است و چون خاک ایران خاص است، مردم ایران هم خاصند. یعنی خاک ایران تا آنجایی که مثلا مرز عراق یا ترکیه یا پاکستان است خاص است و بقیه اش خاص نیست چون توسط حکومت تهران کنترل نمیشود. پس حتما جادوی یک شهر خاص به نام تهران، آن را خاص کرده است؛ و عجیب اینجاست که بقیه ی پایتخت ها هم همین اصطلاحات و همین جادو را درباره ی خاک کشور خود قائلند. اما چگونه ممکن است این فکر به وجود بیاید که یک شهر یا مملکت خاص است؟

به نوشته ی جان اونیل، تنها کسی که میتوانست شهرها را مقدس کند و جان ببخشد و به آنها هویت انسانی دهد، خورشید بود وقتی که بر ساختمان های شهر میتابید و این کاری بود که آپولو خدای خورشید با شهرهای یونانی-رومی مینمود. علت این بود که سنگ های آسمانی به مانند آذرخش ها، آتش های خورشیدی شمرده میشدند که به سنگ های زمین جذب میشوند و در این سنگ ها که فنیقیان و ازجمله عبرانیان به آنها "بیت ایل" یعنی خانه ی خدا میگویند، نیروهای خورشیدی لانه میکنند. این گونه سنگ ها گاهی خود خدای مذکر خورشیدی تصور میشدند مانند بتیلوس پسر اورانوس، و گاهی الهه ای که خدای خورشیدی از او متولد میشود مانند کوبله. در کتاب هوشع از این سنگ ها به نام "بیت آن" یاد شده است که آن یا آنو، تلفظ دیگر ال و ایلو نام های خدا در فنیقی است که تلفظ "آن" بیشتر در بین النهرین رواج داشته است. نسخه ی مونث "آن"، "آنات" نام داشت و لغت "بیت آنات" در تورات در کتاب یوشع (38 : 19) و در کتاب قضات (33 : 1) به کار رفته است. در اساطیر نورس، از شخصی به نام svedger یاد شده است که به همراه 12نفر دیگر در جستجوی ""گادهایم" یعنی خانه ی خدا و برای ملاقات با اودین رئیس خدایان نورس، به tyrkland یعنی تروآ میروند و به محلی به نام استاین stein میرسند که سنگی به بزرگی یک خانه درآنجا است. یک دورف یا کوتوله از سنگ خارج میشود و سودجر را به درون دعوت میکند. سودجر با دورف درون سنگ میرود و پس از آن، دیگر هیچ کس، او را نمیبیند. استاین به معنی سنگ است. "بیت الله" نام حرم خانه ی خدا در کعبه است که حجرالاسود آن، یک سنگ آسمانی تلقی میشود و در گزارش های بیزانسی، آن را آفرودیت خوانده اند که نام الهه ای است و ظاهرا هدف، توجه به مادینگی خانه ی خدا است. سنگ مقدس خدای خورشیدی در حمص، به نام او الگبل یا هلیوگابالوس نام داشت و این نام، مرتبط با نام گیبیل خدای آتش بین النهرین است ولی از طرف دیگر با "جبل" به معنی کوه هم ارتباط دارد. کوه ها جانشینان کوه عمود زمین در قطب شمال هستند که باعث جریان مغناطیس تصور میشد. سنگ های آسمانی هم مغناطیسی تصور میشدند چون نیروی الهی ذخیره در آنها میتوانست باعث جانمند شدن سنگ ها شود همانطورکه سنگ هایی که دیوکالیون (نوح یونانی) و همسرش پشت سرشان می انداختند تبدیل به اجداد انسان های امروزی شد و بعدها هم مجسمه ی زنی که پیگمالیون ساخت به نیروی الهی ونوس/آفرودیت، تبدیل به انسانی زنده شد. طبیعتا توجه به مغناطیس، آهن را پررنگ میکند چون آهن به مغناطیس آهنربا جذب میشود. مانتو نوشته است که هورس از جنس مغناطیس و تایفون/سیت از جنس آهن بود و بنابراین طغیان سیت علیه هورس در افسانه های مصری، طغیان آفریدگان علیه آفرینش بود. شبیه این طغیان را در افسانه های چینی نیز داریم و آن، طغیان "چی یو" (مظهر بینظمی) با لشکری از موجودات حیوان مانند آهنی که مثل انسان سخن میگفتند علیه هوآنگ دی (اولین امپراطور) است که به شکست لشکر چی یو منجر میشود. در ضبط نام این چی یو، از هیروگلیفی نشاندهنده ی کوه استفاده شده است. در روایات ژاپنی از یک شمن بودایی به نام چی یو سخن رفته که در سال 658 میلادی، یک ارابه ی مغناطیسی ساخت و بعدا در سال 666 میلادی، یک ارابه ی خاص دیگر ساخت. ظاهرا این دو چی یو، دو روایت از یک موجود واحدند. در افسانه های چینی، گزارش های دیگری درباره ی مجسمه ی کنفسیوس و مجسمه ی ژوگه لیانگ که میتوانستند طوری حرکت کنند که از دور، آدم واقعی به نظر برسند صحبت شده است. این افسانه ها تکرار سنگ های آدم شونده ی یونانینی-رومیند. مغول ها افسانه ای دارند که مطابق آن، چینی ها نیز از سنگ ها پدید آمدند. مطابق این افسانه، دو دختر یک خان، از یک سنگ آسمانی باردار شدند و دو پسر زاییدند که یکیشان انسان بسیار خوبی بود و دیگری شیطانصفت بود. از این دو پسر، نژاد چینی ها به وجود آمدند که در هنگام نیکوکاری، بسیار ایزدی و در هنگام خباثت، بسیار شیطانیند. اونیل، این افسانه را با داستان تولد زئوس مقایسه میکند که در آن، رئا مادر زئوس برای این که کرونوس پدر زئوس، او را نبلعد، یک سنگ را به جای زئوس، به خورد او داد. به روایتی این سنگ، شبیه یک آدم بود و لباس داشت. بدین ترتیب، اونیل میگوید میشد از زئوس هم تصور یک موجود سنگی یا آهنی و مکانیکی را داشت که مثل چی یو، موجودات مکانیکی، ارتش او میشوند. اونیل میگوید "آگاممنون" پیش از این که نام رهبر یونانی ها در فتح تروآ باشد، لقب خود زئوس بود که به "آگ" (حق) یعنی ایزدی، و "ممنون" یعنی به حرکت درآورنده تقسیم میشد و در مجموع میشد حرکت دهنده ی ایزدی. اونیل، این معنی را با قصه ی orcus در گزارش وریوس از محلی به نام دروازه ی اورکوس ربط میدهد. وی نوشته است که در گذشته نام اورکوس را بیشتر به صورت urgus تلفظ میکردند که منشا لغت urgeبه معنی جانمند کردن و به حرکت درآوردن است و اورکوس هم خدای ماشین ها و مخلوقات مکانیکی بوده است. بر این اساس، زئوس میتوانسته در بدوو امر، سنگی باشد که در اثر تابش خورشید جان گرفته است. در گزارش های یونانی، بارها از پرستش زئوس به شکل یک سنگ سخن رفته است، ولی شاید یکی از مهمترین زئوس های سنگ نما، "قصی" خدای آرامی است که زئوس در تطبیق با او، "زئوس کاسیوس" نامیده میشد. سرزمین مقدس این ایزد، کوه کاسیوس در انطاکیه مرکز حکومت یونانیان در سوریه بود و درآنجا به نام "زئوس کرونوس" پرستش میشد. نمادش سنگی بود که هادریان امپراطور روم، برایش قربانی نمود و مردم انطاکیه مدعی بودند این سنگ از آسمان سقوط کرده است. این سنگ نه در زیر سقف یک معبد بلکه در زیر آسمان باز قرار داشت. یک کوه کاسیوس دیگر هم در مرز مصر و فلسطین قرار داشت که زئوس درآنجا به شکل مجسمه ی جوانی که یک انار در دست دارد نمایش داده میشد. انار نماد خدای ریمون (رحمان) است. بر اساس قصه ی قصی، ممکن است ارتش زئوس لشکری از سنگ های نمادین خدایان مشرکین عرب باشند که مسلمان ها به آنها انصاب میگفتند و بعضی از این سنگ ها فقط مذبح هایی بودند که رویشان قربانی میشد و مثل سنگ مذبح یعقوب پدر بنی اسرائیل مقدس شده بودند. در افسانه ی پری بانو در هزار و یک شب، میبینیم که چطور او جمعیت عظیمی از انسان هایی که به سنگ تبدیل شده اند را به انسان های جاندار و گوشتمند برمیگرداند و آنها به سرزمین هایشان برمیگردند. این میتواند ردی از تخیل سنگ های انسان شده بر اساس یک سنگ پرستی باشد. این سنگپرستی در دنباله ی جهان یونانی-رومی تا اعماق اروپا قابل ردگیری است. finn magnussen نوشته است که پرستش سنگ های گرد، تا انتهای قرن 18 در کوه های آلپی نروژ رواج داشته است. در پرتغال، مردم، به شدت نگران بروکساها یا شیاطین محلی بودن و برای مقابله با آنها در کیسه ها سنگ های کوچکی را که در معبد با نام "سنت بده" saint bede تقدیس شده بودند حمل میکردند چراکه مطابق افسانه ای، سنت بده مسلح به سنگ های مقدسی بود که فرشتگان به او داده بودند. اعتقاد به سنگ های جادویی در قلمرو اسلامی و بیشتر دربین درویشان نیز با حددت برقرار بوده و بعضی از این سنگ ها در حلقه ی انگشتری در انگشتان دستان درویشان دیده میشدند. یکی از محبوب ترین انواع سنگ جادویی در بین درویشان، سنگی به نام «نجف» بود که معدن آن در محلی به همین نام قرار داشت.:

the night of rhe gods”: v1: john oneil: harison press: 1893: chap9

روشن است که هر سنگ و خاکی نمیتواند با تابش یا الکتریسیته و مغناطیس خورشید، جانمند شود، مگر این که دارای یک خمیرمایه ی خاص باشد. اما خاص بودن خمیرمایه تا حد ممکن را فقط حکومتی که مرزهای کشور را تعیین کرده است روشن میکند؛ هرچقدر وسعت تصرفات حکومت بیشتر باشد، وسعت خاک جادویی –البته جادویی فقط از دید اتباع همان حکومت- نیز بیشتر است.

اندرو مارفول با استفاده از کتاب «رساله ی کلامی-سیاسی» اسپینوزا منسوب به قرن 17، داستانسازی برای تقدس کشورها را نتیجه ی طغیان شاهزادگان و حکام ولایات علیه حکومت پاپ میخواند و مهمترین قسمت قضیه این است که نه تنها کتاب او هیچ سالشمار و قرنی ندارد –گویی که قبل از اختراع سالشمار توسط ژزوئیت های جاعل تاریخ مدرن نوشته شده است- بلکه هیچ سخنی از قرون وسطی و حکومت مسیحیان در آن نیست و فقط درباره ی حکومت یهود صحبت میکند، حکومتی ملوک الطوایفی با یک پاپ و یک شاه کلی و یک پارلمان که عین سنای روم باستان در قبل از قرون وسطی است و البته یک قانون نامه که بین پاپ و شاه کلی داوری میکند و این قانون نامه بر اساس یهودیت است. اسپینوزا تورات را میشناسد و اصالت آن را رد میکند و میگوید تمام داستان موسی و جانشینانش در آن، تخیلات نویسنده ای قانون گزار از عصر اسکندر کبیر است؛ مطلبی نزدیک به آنچه درباره ی نوشته شدن تورات توسط عزرای کتاب در دوران آزادی یهود از اسارت بابل شنیده ایم. به نظر اسپینوزا نویسنده ی توررات ناچار بوده برای وا داشتن مردم به اطاعت از قانون، داستان هایی آمیخته به تهدید و تطمیع درباره ی خدای یهود و جانشینانش در زمین جعل کند و این داستانسازی بعدا به ضرر رهبر عمومی یعنی پاپ یهودی و توسط شاهزادگان و قدرتمداران گردنکش ادامه پیدا کرده و پاپ و شاه و مردم نیز هر کدام برای دفاع از وضعیت خود، اقدام به جعل داستان هایی مشابه کرده اند و معجونی که از آمیزه ی نهایی این قصه سازی ها به وجود آمد شالوده ی جهانبینی مسیحی شد. به نظر مارفول، مهمترین پیشرانه ی این معجون، همان چیزی است که اسپینوزا آن را در بارگاه سابق پاپ میستاید وآن دربار را قربانی همان نیز میشناسد: دادن آزادی حداکثری به حکام ولایات با این تز که همه در برابر خداوند در آزادی برابرند و از این جهت فرقی بین پاپ و امپراطور و مردم نیست. مارفول، تصور میکند اسپینوزا به عنوان مدافع آزادی جریانی که از عدالت و آزادی بیرون می آیند و آن را نابود میکنند، مانند خدای یهودیت است که یهود را آزاد میگذارد تا خودش را در قالب عیسی مسیح بکشند. بنابراین او نام «بندیکت اسپینوزا» را به دو قسمت تقسیم میکند: "بندیکت" عنوان رهبر افسانه ای فرقه ای مسیحی که توسط شارلمان بنیانگذار امپراطوری روم مقدس به رهبری مذهبی پاپ آوینیون، به قدرت رسیدند و آن امپراطوری، بنیان ترویج مسیحیت شد، و "اسپین نوزا" لغتی که مارفول، آن را به خارهای درختی گرد شده معنی و به تاج خاری مرتبط میکند که در موقع شکنجه و اعدام مسیح، برای تحقیر عیسی در مقام «شاه یهودا» به جای تاج مالوف روی سر او گذاشتند.:

“ Spinoza denuncio la histora y su cronologia official hasta el siglo xvii”: andreu marfull: chronologia: 7 sep 2020

مارفول، با بهره گیری از دستنوشته ای درباره ی تاریخ پروونس به زبان پروونسی و منسوب به ژان نوستراداموس، نقش قوای جانشین شارلمان در این تحریف را بیشتر ارزیابی میکند. مطابق این نوشته، در گذشته ساراسن ها بر اروپا حکومت میکردند و رهبر این ساراسن ها، ترسس، شاه گالسیا و تارتاریا و تروآ بود. شارلمان او را شکست داد و مسیحی کرد و به حکومت تولوز رساند. مارفول توجه میکند که تولوز منبع اشرافیت یهودی حاکم بر کاتالانیا است که احتمالا شخصیت های اصلی پشت نوشته شدن تورات و انجیلند. از طرفی قلمرو تاثیر این اشرافیت، منطقه ی اکسیتانیا است که در قدیم به گوتیا شهرت داشته و محل فعالیت کاتارها بوده است. گوتیای دیگری هم در قدیم، در منطقه ی شمال دریای سیاه واقع و محل استقرار خزرها که ترک هاییی یهودی شده بودند شمرده شده و از این خزرها به نام کاتاروس یاد شده است. بنابراین ساراسن ها (مسلمانان باستان)، کاتارها (مسیحیان عرفانگرای سرکوب شده توسط کلیسا) و تارتار (تاتار) ها با هم در یک جا جمع می آیند و مذهبی را نشان میدهند که در حال تحریف به سمت یهودیت توراتی و مکمل مسیحی آن است. با توجه به نیمه اسکیت بودن اشرافیت ژرمن فرانک ها –قوم شارلمانی- این شبیه یک شورش علیه شاه تاتارها به نظر میرسد و با توجه به خزری بودن رهبری قبلی، میتوان آن را با شورش چنگیز خان علیه وانگ خان رهبر کرائیت ها مقایسه کرد. چون نام کرائیت در تلفظ یکسان با تلفظ غربی عنوان "قرائی" برای یهودیت پیرو حدیث گرایی و تفسیر حدیث است که در قلمرو خزرها مورد حمایت واقع شد و توسعه یافت. ایجاد دشمنی بین چنگیزخان و وانگ خان، نتیجه ی بدگویی های وانگ خان بود که یادآور ایجاد دشمنی بین داود و شائول است و در هر دو داستان، این دشمنی با مرگ رقیب قهرمان توسط یک جریان ثالث پایان می یابد.:

“Nostradamus (jean): el primer conde de Toulouse fue el rey de tartaria, de gallicia y de troya la grande”: andreu marfull: chronologia: 2 jan 2023

نام "وانگ خان" جالب است. "وانگ" در چینی به معنی شاه است و عقیده بر این است که کرائیت ها علاقه ای به تمدن چینی داشتند. این موضوع، ممکن است شورش چنگیزخان را به واسطه ی افسانه ی یهودی فتح اورشلیم، با فتح چین تطبیق دهد. داود برای فتح سرزمین مقدس اورشلیم یا بیت المقدس، از طریق یک تونل زیرزمینی و به قولی چاه فاضلاب وارد شهر شد. در گزارش کارپینی، چنگیزخان برای فتح چین، پایتخت آنها را از طریق یک تونل زیرزمینی فتح نمود و با کشتن فرمانروای آنان، از اطاعت بقیه ی چینی ها مطمئن شد. جالب این که به نوشته ی کارپینی، چینی ها در اخلاق و عبادت و اعتقاد به مجازات و پاداش در جهان دیگر، شبیه مسیحی ها هستند، همچنین چینی ها ریش نمیگذارند و صورتشان به گشادی مغول ها نیست. کارپینی چنگیزخان را هم به اسکندر تشبیه کرده است و هم به نمرود، که هر دو این قهرمانان اساطیری، فاتحان مشهور بابلند. چنگیزخان کارپینی به مانند اسکندر، با یاجوج و ماجوج هم مقابله میکند و جالب این که به گفته ی کارپینی، یاجوج و ماجوج، یهودیانی بودند که توسط اسکندر به بعضی نواحی محدود شده بودند. از طرف دیگر، یکی از نبردهای مهم مغول های چنگیزی، نبرد کالکا با ترک های کومان است که در محل دو رودخانه به نام های کالکا و کونیزوس رخ میدهند. هر دو این نام ها مرتبط با عنوان کولیکوف برای محل نبرد دیمیتری دونسکوی با خان مامای و پیروزی دیمیتری به معجزه ی مسیحیت در تاریخ روسیه هستند. فومنکو نشان داده است که دیمیتری دونسکوی در پیروزی بر مامای، نسخه ی مسیحی خان تختامیش از نسل چنگیزخان است که خانی از خاندان دیگر یعنی مامای را سرنگون میکند. این در حکم همان «پس گرفتن» حکومت سرزمین مقدس از غاصبان کنعانی و آموری توسط یهود است که اول از همه، قهرمان مسیحی است که با کمال میل، آن را از خود میکند. این قهرمان مسیحی به عنوان رهبر اسلاوهای مبارز با مغول ها، خود، نسخه ی دیگر اسکندر پیشوای استعمارگران است. غرق شدن سربازان مغول در رودخانه در نبرد کولیکوف، قابل تطبیق با غرق شدن سربازان داریوش در تعقیب اسکندر در رود فرات و قبل از آن، غرق شدن لشکر فرعون در دریا در تعقیب موسی و قومش است. بنابراین دو رودخانه ی نبرد کالکا هم نسخه هایی از دجله و فرات بابل نمرودند.:

“reconstration issues”: mark graf: cronologia: 12/4/2015: p115

کاملا ممکن است تصرف سرزمین مقدس، کنایه ای از تصرف اقلیم معنوی توسط یک مدعی جدید باشد و از این جهت است که مسیحیت، افسانه های پیشین تاتارهای حق به جانب را به نفع خود مصادره کرده است و اولین صحنه ی این مصادره نیز علیه مسیحیت پیشین که حالا ارتداد تلقی میشود به کار میرود و در سرکوب کاتارها به دست قوای کلیسای کاتولیک رم منعکس میشود.

جیم دایر مینویسد آنچه درباره ی سرکوب مسیحیت های غیر کاتولیک توسط دستگاه پاپ نوشته اند، مربوط به گروه هایی میشود که عیسی را متعلق به یهود نمیدانستند و تورات را رد میکردند. کلیسای باقی مانده و پایتختش رم، از انجیل برای برحق نشان دادن خود استفاده میکرد، اما تورات را رها نکرد چون «این تنها متنی است که از نسل کشی، برده داری، نفرت از زنان و همجنسگرایان، و این باور که شما میتوانید مرتکب هر اشتباهی شوید و در آخرین لحظه مورد عفو قرار بگیرید، حمایت میکند.» و جیم دایر، بخش اعظم ادبیات نفرت از همجنسگرایان، کسانی که به زبان آشنا صحبت نمیکنند، و نژادهای بیگانه در دنیای مدرن را ریشه دار در تورات میداند:

“and earth was divided”: jim duyer: stolen history: 25may2023

طغیان یهوه خدای یهود علیه خدایان پیشین، در خشمی که موقع جلوه گری در گدازه های آتشفشان طور سینا نشان میدهد اثبات میگردد. این کوه به عنوان مابه ازای عمود جهان و همزمان تجسم یهوه، اطلس غول را به یاد می آورد که آسمان را روی سر خود نگه داشته است و جالب اینجاست که تصویری خشمگین از اطلس به صورت یک کوه آتشفشانی ممکن است در تالوس غول مفرغی کتاب آرگوناتیکا انعکاس یافته باشد که به سمت دریانوردان کشتی ارگوس سنگ پرت میکرد ولی مدئای جادوگر، با طلسمی، قوزک پای او را تخریب کرد و او سقوط کرد و تکه تکه شد. کلمه ی تالوس احتمالا با کلمه ی اطلس مرتبط است. "تالوس" از "تل" سامی به معنی تپه و مرتبط با tall به معنی قدبلند می آید و "تالاخ" ایرلندی به معنی سنگ بزرگ نیز از همین ریشه است. "طلسم" یا talisman در جادوگری هم در ابتدا به معنی سنگ مقدس و از همین ریشه بود. به روایتی تالوس را دیدالوس مخترع ماشین های مکانیکی، اختراع کرده است ولی جالب این که دیدالوس، برادرزاده ای به نام تالوس نیز داشته که چون از خودش مخترع بهتری به نظر میرسیده، تالوس را کشته و به سزای قتل تالوس، به کرت تبعید شده است. ممکن است این دو تالوس، یک موجودیت واحد باشند و نام "دی دالوس" نیز قابل تعبیر به "صاحب تالوس" و درواقع شخصیت اصلی پشت آن است. تالوس برادرزاده ی دیدالوس، از اکروپولیس آمده بود و اکروپولیس قابل معنی به شهر خدا یا خدایان و یا شهر آسمانی در کنایه به بهشت است. هسیخیوس نوشته است که بازی های المپیک به "زئوس تالیوس" تقدیم میشوند و این نشان میدهد که تالوس میتواند همان زئوس در مقام یک خدای سنگی باشد که برای مرکز جهان شدن، به اندازه ی کوه عمود قطب شمال، عظیم شده است.:

the night of rhe gods”: ibid: p133-5

در ویکی پدیا ذیل لغت talos (inventor) آمده است که مطابق دگردیسی های آوید، تالوس برادرزاده ی دیدالوس، با دندان های یک جمجمه ی مار، در چوب شیارهایی ایجاد کرد و ازاینجا به فکر اختراع اره افتاد؛ ازاینرو وقتی کسی دیدالوس را در حال جابه جایی جسد تالوس دید و به او شک برد و از دیدالوس پرسید «چه میکنی؟»، دیدالوس پاسخ داد جسد یک مار را دفن میکند، ازآنروکه دیدالوس در ایجاد اره کردن، جانشین یک مار شده بود. من فکر میکنم دراینجا مار، جانشین ماری شده است که به جای شیطان از بهشت اخراج شد و پایین آمدن تالوس از تپه ی اکروپولیس (مابه ازای کوه خدا و محل بهشت) همین اخراج را نشان میدهد. امروزه محل اکروپولیس را در آتن پایتخت یونان قرار میدهند و عمدا این محل را انتخاب کرده اند چون فرض شده که یونان در جنوب شرقی اروپا و نزدیک ترین فاصله به خاورمیانه، اولین محل انتقال تمدن از خاورمیانه به اروپا بوده و در تمدن یونانی زبانان، برای اولین بار، فلاسفه خدایان را از تولید منع کردند و این اتفاق با طالس شروع شد که خلقت جهان از آب در افسانه های بابلی را اخذ کرد ولی از نقش مردوخ (خدای بابلی) به عنوان خالق در آن صرف نظر کرد. جالب است که نام طالس هم شبیه تالوس است. این، آغاز "علم" و شورش علیه خدایان همانطورکه شیطان میخواهد است و ادامه اش باید به تولید وسایل مکانیکی بینجامد. اگر دیدالوس خدای مکانیک، تالوس را اختراع کرده تا بعدا از بین ببرد، پس برابری تالوس با زئوس و یهوه به این معنا است که نیروی پیش برنده ی جهان مصنوعی، خدایی را خود ساخته است تا مثل غولی خرابکار، همه چیز را ویران کند و مردم به سببش از خدا گریزان شوند (همانطورکه تاریخ کلیسا در قرون وسطای اروپا نشان میدهد) و از همان نیرویی که اینچنین خدایی را برای بدنام کردن مذهب تولید کرده و به جان مردم انتخاب است، همچون یک قهرمان برای نابودی آن، استقبال کنند. تا زمان طغیان مارکسیسم علیه سرمایه داری، هنوز نسبت پول پرستان با این خدای روانی آشکار بود، ولی با به هم آمیختن سرمایه داری و مارکسیسم در هر دو بلوک طی جنگ سرد، کم کم نسبت خدای دروغین و سرمایه داری فراموش شد و بعد از سقوط کمونیسم و از بین رفتن بهانه ی دفاع از خدا در مقابل کمونیست های کافر، سرمایه داری توانست با نیروی بیشتری از مرکز خود ایالات متحده ی امریکا به عنوان ناجی جهان در جنگ با تالوس مذهب، میدان عمل پیدا کند. برای همین هم بود که بوش، در حمله ی خود به عراق و افغانستان، از «جنگ صلیبی» سخن گفت، ولی میشد نبرد غرب علیه دشمنان جانشین شده ی شوروی را هم نبرد مسیحیت علیه اسلام خواند و هم نبرد بی خدایی و شیطانپرستی علیه مذهب خدا.

یونان یعنی تمدنی که غرب از آن برآمد، مجموعه ای از دولتشهرها بود که از هجوم دوری ها به زمین آن پدید آمدند. دوری ها عاملان پایان تمدن مینوسی کرت که ددالوس به آن خدمت میکرد نیز شدند و بعد از مدتی هرج و مرج، قانون لوکورگوس را بر آن حاکم کردند. لوکورگوس پسری به نام "لائوداماس" داشت که نامش ترکیب "لائوس" به معنی سنگ و "داماس" معادل "آداماس" یا آدم به معنی انسان است. این نام، ترکیبی از سنگ های دیوکالیون که تبدیل به نخستین انسان های نوع جدید شدند در اساطیر یونانی، و پیدایش آدم تورات از توده ی خاک را نشان میدهد. آوید، آداماس را یکی از نام های پلوتون یا هادس، فرمانروای دوزخ خوانده است. نام آتاماس (از شاهان یونانی) هم تلفظ دیگر آداماس شمرده میشود. گوسفند طلایی رنگی که پشم مقدسش مایه ی برکت کلخیز در شرق شد از قلمرو آتاماس آمده بود. مدئا کاهنه ی این پشم بود که عاشق یاسون یونانی شد و با او و به همراه پشم به یونان گریخت و به ادعای این داستان، آن را بازگرداند. بنابراین مدئا میتواند نسخه ی شرقی ایجاد کننده ی آدم سنگی به جای خدا باشد. اتفاقا درباره ی مدئا داستانی داریم که میگوید او مردی را به سنگ تبدیل کرد و آن سنگ، به نامش مدوس نام گرفت. از طرفی، مدوس، نام پسر مدئا و یاسون است که جد مدی ها یا مادها شد. مدوس به معنی میانی است و کشور وسط دنیا را نشان میدهد. از دید تاتارها سرزمین میانی جهان، چین است و اتروسک ها که حاکمان قبلی سرزمین لاتینی ها در منطقه ی رم ایتالیا بودند گاهی از نسل تاتارها شمرده میشوند. لاتینوس که لاتینی ها از او نام دارند با شاهی اتروسکی به نام مدنتوس در جنگ بود که لنورمنت، این نام را به معنی نسب گرفته از مدوس میشمرد. درواقع جنگ لاتینی ها علیه تاتارها نه فقط در ایتالیا اتفاق می افتد و نه در جزیره ای کوچک امروزی به نام کرت، بلکه در سطح دنیا رقم میخورد. چون "کرت" در اصل همان "قرط" فنیقی به معنی زمین است که جزیره ای وسط اقیانوس شمرده میشد. از لغات پدید آمده از آن، "کرزوس" و "کراسوس" به معنی فرمانروای جهانند که میتواند مرتبط با cress عنوان نسخه ای آرگوسی از دیونیسوس-باخوس باشند که جزیره ی کرت از نام او گرفت و درآنجا به ژوپیتر-کرسیس یعنی ژوپیتر یا زئوس کرتی نامبردار شد که میتواند همان زئوس پسر کرونوس باشد که در جزیره ی کرت پرورش یافت. کرس میتواند همان آیتلیادس باشد که جد آیتلیادها شامل ده خدای مدیریت کننده ی جزیره ی کرت است و این نام ارتباط با تالوس و اطلس را نشان میدهد که درست مثل زئوس در قصه ی کرونوس با سنگ جایگزین میشوند. ظاهرا جریان منتسب به یاسون و مدئا، وظیفه دارند غولی را که خود با عنوان زئوس پدید آورده اند با جادو سرنگون کنند. این احتمال، کاملا منطقی است چون نام مدئا به لحاظ لغوی تلفظ دیگر "مدوسا" زنی هیولایی با موهایی به شکل مار است که نگاهش، انسان ها را به سنگ تبدیل میکند و پرسئوس، از سر بریده ی او برای سنگ کردن دشمنانش استفاده میکند. نام مدئا همچنین در آندرومدا همسر پرسئوس دیده میشود چون مدئا برای یاسون، هم همسر است و هم وسیله ی شکست دشمنان، و هر دو کارکرد مدوسا و اندرومدا برای پرسئوس را دارد. سر بریده ی مدوسا اطلس غول را هم با سنگ کردن تبدیل به یک کوه کرد و این میتواند همان تبدیل خدا به زئوس سنگی و تالوس مفرغی به عنوان نمادهایی از یک مذهب متصلب و خشک و بی انعطاف و مکانیکی باشد. از قطرات خونی که از سر بریده ی مدوسا بر زمیسن چکید، مارها پدید آمدند که جانشینان شیاطین و مروج جادوگری شمرده میشوند. جادو را magy و جادوگر را magus میخواندند. این کلمات، مرتبط با majus عنوان لاتین ماه "می" است که مرتبط با "مایا" از الهگان رومی و مادر هرمس است و ازجمله کسانی که در این ایام برای او قربانی میکردند، پیروان هفستوس خدای صنعتگران بودند که مایا را همسر هفستوس میشمردند. ظاهرا نام های مایا و مدئا و مدوسا با مجوس دارای ریشه ی مشترکند و جادوگری و صنعتگری مکمل هم بودند. از خونی که از سر بریده ی مدوسا به زمین چکید، همچنین پگاسوس یا اسب بالدار پروازگر در آسمان پدید آمد که نامش برگرفته از peges به معنی اسب آبی است و اسب آبی، که یکی از بزرگترین مظاهر الهه و مجسم کننده ی صورت فلکی قطب شمالی دب اکبر است، نسخه ی آبزی اسب است و پگاسوس با اوجانشین میشود چون اسب آسمانی در اقیانوس آسمان حرکت میکند. اقیانوسی که کرت یعنی زمین را احاطه کرده است هم میتواند همین اقیانوس آسمانی باشد و دوری ها و ارگونات ها که تصرفش میکنند میتوانند همان فرشتگان هبوط کرده ی تورات باشند که در قالب خدایان المپ که ارتش زئوسند، مسیر زندگی انسان را تغییر میدهند.:

the night of rhe gods”: ibid: p138-150

رونالد هندل، مینویسد این خدایانی که زمین را تصرف میکنند و در کوه ساکن میشوند، ازجمله خدایان کوه سافون یعنی همان کوه کاسیوس در سوریه هستند که "بعل" آن، "زئوس کاسیوس" نامیده میشد. آنها همان خدایان فنیقی گزارش شده توسط سانخونیاتون هستند که فیلو نویسنده ی یهودی اسکندرانی، از آنها انسان های باستانی میسازد و فرزندانشان همان نفیلیم یا انسان های دارای توانایی مافوق طبیعی در افسانه های یهودند. دراینجا یکی از گزاره های غامض اسطوره شناسی که وارد انسانشناسی شده اند قابل رمزیابی میشود و آن صحبت فیلو است از دورانی که اخلاق زنان آنقدر پست شد که با مردان مختلف خوابیدند و چون پدر فرزندان معلوم نبود به مادرشان نسبت داده شدند. هندل مینویسد این دوره ای از زندگی انسان نیست، چون این زنان، انسان نیستند و الهگانی هستند که با زنان باستانی تطبیق شده اند.:

“the nephilim were on the earth”: Ronald hendel: in “the fall of the angels”:edt by christoph auffarth m loren t. stuckenbruck : brill: 2004: p24-27

با این که این حرف، منطقی است ولی این هم انکار نشدنی است که این الهگان خیالی، واقعا الگوی زنان زمینی مدرن شده اند و این با تطبیق این الهگان با جن های ماده ی در خدمت الهه ی شهوت بنا بر مذهب جادوگری ارتباط تنگاتنگ دارد. الهه ی شهوت در جادوگری به سبب ارتباط با گربه جانور جادوگران، کاملا جانشین باستت الهه ی شهوت مصری است که گاهی با سر گربه نشان داده میشود. از میان چند منطقه ای که گربه های وحشی میزیند، گربه ها فقط در مصر اهلی شدند و باورهای مربوط به آنها همراه خود گربه ها از مصر به همه جا رفت. حتی اگر مصر قدرت استیلای فرهنگی خاصی نداشت، تاثیرپذیریش بر فرهنگ انگلیسی که همه ی فرهنگ ها را عوض کرد کافی است، فرهنگی که در آن، اصطلاح "پوسی" هم برای گربه به کار میرود و هم برای آلت جنسی زن، و فاحشه خانه ها را "کت هاوس" یعنی خانه ی گربه میخواند. پس به این موضوع دقت کنیم که شیاطین یعنی خدایان بیگانه شامل "دوری" های موجد به اصطلاح یونان باستان، از قدیم عامل ایجاد بیماری های جسمی و بیماری های شخصیتی میشدند و این دو نوع بیماری اخلاقی و جسمانی، در بعضی میکروب ها به هم میرسند که اتفاقا اولینشان را که متوجه اهمیتشان شده ایم، یک انگل گربه موسوم به توکسوپلاسما گوندی است. توجه کنیم که میکروب ها درست مثل شیاطین، نامرئی هستند و انگل های مرئی، اغلب به شکل کرم کشف میشدند که کاریکاتوری از مار بود.

کتلین مک آلیف در مقاله ی «آیا دلیل دیوانگی های نوع بشر، گربه های بامزه اند؟» که به ترجمه ی آمنه محبوبی نیا در مجله ی ترجمان (شماره ی31: تابستان 1403) منتشر شده است، به تحقیقات دانشمندان درباره ی تغییرات رفتاری که انگل ها با تصرف بدن قربانی هایشان در ذهن ایجاد میکنند، اشاراتی میکند؛ مثل زنبور انگلی که تخمش را روی بدن عنکبوت گردباف میگذارد، لارو که از تخم درآمد، موادی شیمیایی آزاد میکند که عنکبوت را از تنیدن تورهای مارپیچی باز میدارد و او را مجبور میکند به جایش تورهایی با بافت هندسی به عنوان پیله به دور لارو ببافد؛ یا کرم پهنی که با حمله به دستگاه عصبی مورچه او را برده ی خود میکند و باعث میشود مورچه به جای رفتن در لانه اش، برود نوک برگ یک علف و همانجا بچسبد تا گوسفند، موقع چرا او را بخورد و اینطوری انگل وارد بدن گوسفند شود. در مورد انسانها یکی از مثال های شناخته شده ی چنین انگلی، مشخصا تی. گوندی است. وی هم اول یک جانور کوچک را نشانه میگیرد: موش. موش با دچار شدن به این انگل، ترس خود از گربه را نه فقط از دست میدهد بلکه به گربه جذب میشود تا توسط او خورده شود. انگل پس از گذشتن از بدن گربه، با مدفوع او بر علف ها می افتد و ازآنجا به بدن دیگر حیوانات خانگی و سپس انسان منتقل میشود. گوشت گاو و گوسفند و خوک درصورتیکه کاملا پخته نباشند، میتوانند حامل این انگل باشند که با خورده شدن علف های آلوده به مدفوع گربه، وارد بدن این حیوانات شده است. بیشتر اوقات، عوارض اولیه ی این میکروب، به صورتی نزدیک به آنفلوآنزا بروز میکند ولی سپس حالت نهفته پیدا میکند و در این حالت نهفته متوجه مغز میشود و با لانه کردن در آن باعث تغییرات رفتاری در انسان ها میشود. ازجمله باعث افزایش ترشح دوپامین و از این طریق باعث افزایش شجاعت انسان میشود، بطوریکه ممکن است شخص در یک حکومت استبدادی، به صراحت و با صدای بلند، انتقاد سیاسی کند و باعث وحشت اطرافیانش شود. چنین کسی همچنین خیلی بی محابا و با صراحت، حرفش را میزند و احساساتش را بیان میکند و ازاینرو دوستان زیادی ندارد. انگل، علاوه بر این، باعث کاهش تمرکز فرد مدتی بعد از شروع کار عملی و از این طریق نقصان در توانایی هایی چون رانندگی میشود و مطابق یک تخمین، حدود صدهزار تلفات ناشی از تصادفات رانندگی در سال، کار این انگل است. به نظر میرسد حداقل یک سوم جمعیت زمین به آن مبتلا باشند بدون این که لزوما از آن مطلع باشند. زمانی که انگل به مغز برسد، نمیتوان آن را بیرون کشید و هیچ راهی برای درمان آن وجود ندارد. تغییرات رفتاری حاصل از آن بسیار تدریجی است و شاید هیچ وقت تسلطش بر مغز معلوم نشود. انگل، ابتدا در نواحی ای تصادفی از مغز ساکن میشود اما هدف نهاییش کیست سازی در نواحی کنترل کننده ی لذت جنسی و نواحی کنترل کننده ی اضطراب و نگرانی است و بخصوص نقش مهمی در ایجاد اضطراب ها و حالت های عصبی افراطی بعد از هر اتفاق کوچک دارد. معلوم شده که در افراد مبتلا به شیزوفرنی، این انگل، در جهت تخریب بخش هایی از قشر خاکستری مغز وارد عمل میشود و ازجمله در افراد دارای ویژگی های ژنتیکی شیزوفرنی، به بالفعل شدن بیماری برای رسیدن به مقصودش کمک میکند. ای. فولر توری معتقد است که شیزوفرنی از نیمه ی قرن 18 زمانی که اهالی لندن و پاریس برای اولین بار، اقدام به نگهداری حیوانات خانگی کردند رو به افزایش نهاد و این افزایش در امریکا همزمان با شیوع تب گربه داری از میان «شاعران و اهالی آوانگارد و چپی محله ی گرینویچ نیویورک» رقم خورد. انگل در مردان و زنان به دو شکل مختلف عمل میکند. مردان را دچار انزوا و بدگمانی میکند ولی باعث افزایش جذابیت آنان در نزد زنان میشود. این مشاهده در موش ها نیز دیده شده است. در مورد موش ها کشف شده که انگل از طریق منی موش نر، وارد رحم موش ماده میشود و ازآنجا به سمت بالا و مغز حرکت میکند ضمن این که امکان آلوده سازی فرزندان آنها را نیز می یابد و شاید همین در مورد انسان ها نیز صادق باشد. زنان برعکس، در اثر آلوده شدن به انگل گربه، به طرزی نامعمول، اجتماعی میشوند و علاقه به جلب توجه عمومی و پوشیدن لباس های رنگارنگ و متنوعی پیدا میکنند که نگاه ها را بیشتر متوجه آنها کنند....

آیا مصر خاستگاه یهودیت در تورات به این خاطر با کشور قبط تطبیق شده است که گربه ها ازآنجا آمده اند و گسترش یهودیت، معادل گسترش مذهب انگل هایی است که مردم از آنها تعبیر به شیاطین و خدایان باستانی کرده اند، ولی فقط مطابق تعریف جادوگری یهودی؟ اما چرا این خدایان تعریف های شخصیت های مختلفی دارند؟ احتمالا به این خاطر که آنها معرف صفات گوناگون انسانی به شکلی که در ادبیات غرب و بازتولیدهای هنری متعددش جلوه گر میشوند هستند و همواره هم در نوشته ها و دیالوگ ها به برانگیختن این احساسات توسط خدایان المپ تاکید شده است. اما یونانی گری چطور در دنباله ی یهودیت قرار گرفته است؟

برای این قصه هم داستانی وجود دارد که در کتاب مکابیان آمده است. هلیودوروس فرستاده ی شاه یونانیان، مامور ضبط گنجینه های معبد یهوه در اورشلیم شد. اما مردی جوان سوار بر اسب در صحنه ظاهر شد و کمی بعد دو فرشته به شکل دو مرد جوان آمدند و هلیودوروس را به باد کتک گرفتند. این باعث ایمان آوردن هلیودوروس به خدای یهود شد. این هلیودوروس را همان هلیودوروسی میشناسند که در تاریخ یونانیان، شاه یونان را کشت. همزمان هلیودوروس دیگری در هند، ستونی برای خدای کریشنا برپا کرد که بعضی او را همان هلیودوروس میدانند. در این تلقی، کریشنا و همزادش بالاراما با دو فرشته ی کتاب مکابیان تطبیق شده اند و دو فرشته هم جنبه های مکمل شخصیت همان مرد اسبسوارند. اعتقاد یهود این است که مرد اسبسوار، همان یهوه است و این، تنها چهره ی غیر خشمگین و اغلب ناظر یهوه است. یهوه بیشتر اوقات خشمگین و در این هنگام، مجسم به شیر است و کریشنا نیز یک چهره ی خشمگین به نام ناراسیمها مجسم به یک نیم شیر-نیم انسان دارد. نام کریشا یا کریشنا، برگرفته از کوروس، سوروس، هلیوس، الی، علی و اله است که همگی اشاره به خدای سامی باستانی ای است که یهوه خود را او میشناساند. ممکن است ماجرای هلیودوروس، داستانی برای توجیه رسمیت یافتن تفسیر یهودیان از او در نزد یونانیان داشته باشد، رسمیتی که عامل ترجمه ی عهد عتیق عبری به یونانی در اسکندریه ی مصر به دستور یونانیان شد و ادعا میشود همین ترجمه است که منشا تفسیر رسمی کتاب مقدس در اروپا است.:

“catholic vaishnava connections in history”: bhakti ananda goswami: bhaktiananadagoswani.wordpress.com

شیر (تجسم معمول یهوه) معمولا همراه الهگان سامی است و همه ی آنها شکل های مختلف استارته هستند که در عهد عتیق، پیامبران علیه پرستش او در بین یهودند. جالب اینجاست که در سوریه، از بین الهگان مصری، استارته با باستت تطبیق میشد که بیشتر به الهه ی گربه سر شهرت دارد. آمنهوتپ دوم، پیروزی خود بر رتنو (سوریه) را به نیروی باستت محقق دانسته بود. از این موضوع نباید تعجب کرد. باستت تنها در بخش پایانی دوران پرستش خود با گربه مرتبط میشد و اولین تجسمش شیر بود. او را الهه ی شیران و گاهی به شکل زنی با سر شیر نر تصویر میکردند و گاهی هم از ترکیب این دو موجود، به شیر ماده مجسم میشد. باستت، چشم رع و از این جهت متطابق با هاثور بود. هاثور به عنوان الهه هم به گاو که بزرگترین دوست انسان است مجسم میشد و هم به شیر که بزرگترین دشمن او است. گاهی تصویر گاو شکل، هاثور، و تصویر شیر شکل، باستت نامیده میشدند. از طرفی در شکل شیرمانند هاثور نیز تقسیمبندی ای به عمل آمد که در هیبت شیر خشمگین، او را سخمت و در هیبت شیر بی آزار و رام، او را باست یا باستت نامیدند. گربه، جانشینی برای یک شیر رام بود که در خانه نگهداری میشد تا از خانه در مقابل شیاطین و بلایا محافظت کند. در انتهای دوره ی پرستش باستت که مصادف با دوران یونانی مآبی بود، باستت منحصرا منطبق با گربه بود و هیسروگلیف نامش را طوری مینوشتند که نشانه ی تطبیق او با مآت –یک الهه ی دیگر- در آن باشد.:

“bast-bastet”: Francesco raffaele, h.velde, norra scot, Deborah schorsch, james frantz, jurg eggler, eric gubel,…: live journal: 20march2009

اگر یهوه ی معهود و مداخله گر، شیر خشمگین هاثور در هیبت سخمت باشد، شکل بی طرف و بی فایده ی آن که در مقام همراه یا تجسم باستت است، قطعا خدای سکولاریسم است که بود و نبودش برای کسی فرق ندارد و گربه ای را جانشین خود کرده که شیطان به اطراف و اکناف دنیا میفرستد و نگاه میکند ببیند چه میشود و آدم ها چطور تغییر میکنند و چطور عذاب میبینند. شاید بر اساس همین سرمشق، دولت ها هم از مداخله در زندگی مردم دست برمیدارند و ازجمله آنها را در مقابل فقر و بیماری های اجتماعی و اخلاقی که سیاست های خودشان ایجاد میکند رها میکنند. برای همین هم هست که در ایران، خیلی ها حسرت دوران قبل از هاشمی را میخورند، دورانی که هنوز هیچکس در ایران جرئت نداشت سرمشق های اروپا از صندوق بین المللی پولش را در یک کشور «نه شرقی-نه غربی» پیاده کند. شاید سیاستمداران هم دلشان برای آن دوران تنگ شده باشد، بخصوص وقتی میبینند همان اروپایی که به آنها سرمشق داده، حالا به مردمشان میگوید: «نگاه کنید، اینها اداره ی اقتصاد بلد نیستند، چون به سرمشق ما گوش نمیدهند!».

تسلیحات مقدس: جادوگری سیاسی و اسرائیل بزرگ

نویسنده: پویا جفاکش

همزمان با انتشار اسناد سلاح های کشتار جمعی صدام در اوایل قرن 21 و درحالیکه شرایط برای حمله ی امریکا و متحدانش به عراق فراهم میشد، دو گزارشگر بی بی سی، اطلاعاتی سری از قول منبعی ناشناس منتشر نمودند که نشان میداد اسناد مربوطه دروغند و فقط بهانه ای برای ایجاد یک جنگ خانمانسوزند. مدتی طول کشید تا دولت تونی بلر یقین کند که این منبع ناشناس، دکتر "دیوید کلی" از دانشمندان بررسی کننده ی نیروگاه های عراق بوده است و یک دلیل این هم که این دیر باور شد، این بود که "کلی" قبلا با افشای تسلیحات خطرناک شوروی، کمک بزرگی به بلوک غرب در تخریب حیثیت شوروی رسانده بود و در تصمیم گیری های جمعی برای بدنام کردن عراق هم بسیار کرنش پذیر به نظر میرسید. با این حال، کلی، مردم و فرهنگ عراق را دوست داشت اگرچه از حکام ستمگر آن بیزاری میجست. به مرور که "کلی" مشهورتر میشد، به یکی از دوستانش گفت احتمالا به زودی جسدش در جنگل پیدا خواهد شد. کمتر از سه ماه بعد از فتح عراق، "کلی" درگذشت، البته جسدش در جنگل پیدا نشد. او در خانه ی خودش مرد، ولی بعد از مصرف سمی مهلک. مرگ او را خودکشی اعلام کنند، اما افکار عمومی تمایل داشت که توطئه ی قتل او را باور کند و مرگ او هنوز هم مرموز است.:

“david Kelly”: wikipedia

این ماجرا نقش مهمی در ظن و حدسیات درباره ی چرایی اصرار بر جنگ عراق ایجاد کرد. در ابتدا بیشتر مردم تصور میکردند مسئله فقط تصرف نفت عراق است. اما بعد از این که جنگ عراق، آغاز دومینویی از جنگ ها و فجایع خونین متعدد در خاورمیانه شد و تجزیه طلبی تا آستانه ی اعلام موجودیت ناموفق کشور کردستان در عراق پیش رفت، کم کم دوباره نام طرح فراموش شده ی ینون بر زبان ها جاری شد.

طرح ینون یا طرح ادد ینون که از نام شخصی به همین نام می آید، طرحی به صورت یک مقاله بود که استراتژی اسرائیل در دهه ی 1980 را پیشنهاد میداد. مطابق این مقاله، کشورهای خاورمیانه به خودی خود، خطری برای اسرائیل نیستند. چون بریتانیایی ها و متحدانشان در زمان تاسیس خاورمیانه ی نوین در پایان جنگ جهانی اول، آنها را به گونه ای ساخته اند که همیشه در درون خودشان مدام درگیر ناآرامی و گرفتاری باشند و هیچ وقت نتوانند خطر بزرگی برای بلوک غرب شوند. برای این کار، مرزبندی این کشورها بدون هیچ گونه مبنای عقلانی و اتحاد قومی یا مذهبی تعیین شده اند. این است که کشورهایی مثل بحرین و عراق به گونه ای درست شده اند که یک اقلیت سنی بر یک اکثریت شیعی حکومت کنند و همیشه بتوان با برجسته کردن هویت های مذهبی، در این کشورها درگیری های داخلی ایجاد کرد. عراق، سوریه و ترکیه هر یک دچار به یک بخش مهم کردی زبان هستند که همیشه وزنه ای برای ایجاد جنگ داخلی بر اساس ناسیونالیسم کرد باشند. عربستان سعودی کشور بزرگی است و به دلیل توسعه نیافتگی، مردمی که توسط صحاری آن از هم جدا میشوند، دارای روحیات متفاوتیند و تا وقتی که اطمینان حاصل شود پول نفت آن فقط در جیب یک اقلیت به دقت انتخاب شده میرود، میشود در آن، جنگ قومی و اعتقادی راه انداخت. ایران به لحاظ تنوع قومی و مذهبی، کشور گوناگونی است و به راه انداختن تجزیه طلبی در آن راحت است، ولی مقاله فعلا و برای دهه ی 1980 موضوع تفرقه اندازی بین ترک زبان ها و فارس زبان ها را توصیه میکند. ینون، پیمان صلح بین مصر و اسرائیل در زمان انور سادات را شکستی بزرگ برای اسرائیل میخواند و میگوید برگرداندن صحرای سینا به مصر، مانعی بزرگ برای نفوذ یهود در مصر ایجاد کرده است، نفوذی که میتوانست به تجزیه ی مصر و به دنبالش تجزیه ی بقیه ی شمال افریقا از لیبی و تونس گرفته تا سودان و الجزایر منجر شود. در تمام این تفرقه افکنی ها هدف نه بر خطرناکی خود اعراب، بلکه بر نگرانی از نفوذ شوروی در این کشورها است که فقط با ایجاد دولت های کوچکتر و فرصت دادن به اسرائیل برای تصرف این کشورهای کوچک به نفع بلوک غرب، برطرف خواهد شد. اولین هدف تخریب اسرائیل هم باید عراق باشد که بعد از انقلاب این کشور و سقوط سلطنت دستنشانده ی انگلستان درآنجا با سلاح های شوروی و پول نفت بسیار قدرتمند و محل نفوذ کمونیسم شوروی شده است و تخریب عراق، خودبخود باعث به آشوب کشیده شدن و تضعیف امنیتی بقیه ی خاورمیانه خواهد شد. مقاله ی اودد ینون با عنوان «راهبردی برای اسرائیل در دهه ی 1980» در سال 1982 به زبان عبری در کیوونیم (جهت ها)، مجله ی دپارتمان اطلاعات سازمان جهانی صهیونیستی، منتشر و در همان سال توسط اسرائیل شاهاک به انگلیسی در ماساچوست امریکا ترجمه شده است. خلیل نخله در مقدمه ی این ترجمه نوشته است:

«اودد ینون یک روزنامه نگار اسرائیلی است و قبلاً وابسته به وزارت خارجه ی اسرائیل بود. تا آنجا که ما می دانیم، این سند صریح ترین، جزئی ترین و بدون ابهام ترین بیانیه تا به امروز از استراتژی رژیم صهیونیستی در خاورمیانه است. علاوه بر این، به عنوان یک نمایش دقیق از "دیدگاه" رژیم صهیونیستی حاکم کنونی بگین، شارون و ایتان برای کل خاورمیانه است. از این رو، اهمیت آن نه در ارزش تاریخی آن، بلکه در کابوس‌ی است که ارائه می‌کند. این طرح در دو مکان اساسی عمل می کند: برای زنده ماندن، اسرائیل باید

1-تبدیل به یک قدرت منطقه ای امپراتوری شود.

2-باید با انحلال همه کشورهای عربی موجود، کل منطقه را به کشورهای کوچک تقسیم کند.

کوچک بودن اینجا به ترکیب قومی یا فرقه ای هر ایالت بستگی دارد. در نتیجه، امید صهیونیست ها این است که دولت های فرقه محور به اقمار اسرائیل و از قضا منبع مشروعیت اخلاقی اسرائیل تبدیل شوند. این یک ایده ی جدید نیست و برای اولین بار در تفکر استراتژیک صهیونیستی ظاهر نمی شود. در واقع، تکه تکه کردن همه ی کشورهای عربی به واحدهای کوچکتر موضوعی تکراری بوده است. این موضوع در مقیاس بسیار کم در نشریه ی AAUG، تروریسم مقدس اسرائیل (1980)، توسط لیویا روکاچ ثبت شده است. بر اساس خاطرات موشه شرت، نخست وزیر اسبق اسرائیل، اسناد مطالعاتی روکاچ، با جزئیات قانع کننده، طرح صهیونیستی آنگونه که در لبنان و از اواسط دهه ی پنجاه اعمال می شود تهیه شده است. اولین تهاجم گسترده ی اسرائیل به لبنان در سال 1978 این نقشه را به جزییات نشان داد. حمله ی دوم و وحشیانه‌تر و فراگیرتر اسرائیل به لبنان در 6 ژوئن 1982، با هدف اجرای بخش‌هایی از این طرح است که امیدوار است نه تنها لبنان، بلکه سوریه و اردن را نیز تکه تکه ببیند. این باید ادعاهای عمومی اسرائیل در مورد تمایل آنها به یک دولت مرکزی قوی و مستقل لبنان را به سخره بگیرد. دقیق تر، آنها خواهان یک دولت مرکزی لبنان هستند که طرح های امپریالیستی منطقه ای آنها را با امضای یک معاهده ی صلح با آنها تحریم کند. آنها همچنین به دنبال موافقت با طرح های خود از سوی دولت های سوریه، عراق، اردن و دیگر دولت های عربی و همچنین مردم فلسطین هستند. آنچه آنها می خواهند و برای آن برنامه ریزی می کنند، جهان عرب نیست، بلکه دنیایی از تکه های عربی است که آماده تسلیم شدن در برابر هژمونی اسرائیل است. از این رو، اودد ینون در مقاله ی خود، "استراتژی برای اسرائیل در دهه ی 1980" در مورد "فرصت های گسترده ای برای اولین بار از سال 1967" صحبت می کند که توسط "وضعیت بسیار طوفانی [که] اسرائیل را احاطه کرده است" فراهم شده اند. سیاست آواره‌کردن فلسطینی‌ها از فلسطین، سیاستی بسیار فعال است، اما در زمان‌های درگیری، مانند جنگ 1947-1948 و جنگ 1967، با قدرت بیشتری دنبال می‌شود. ضمیمه ای با عنوان « گفتگوهای اسرائیل درباره خروج جدید » در این نشریه گنجانده شده است تا پراکندگی های گذشته ی فلسطینیان از سرزمین خود توسط صهیونیست ها را نشان دهد و علاوه بر سند اصلی صهیونیستی که ارائه می کنیم، سایر برنامه های صهیونیست ها برای فلسطین زدایی از فلسطین را نشان دهد. از سند کیونیم که در فوریه ی 1982 منتشر شد، مشخص است که «فرصت‌های گسترده‌ای» که استراتژیست‌های صهیونیست به آن فکر کرده‌اند، همان «فرصت‌هایی» است که می‌کوشند جهان را متقاعد کنند و ادعا می‌کنند که با تهاجم آنها در ژوئن 1982ایجاد شده است. همچنین واضح است که فلسطینی‌ها هرگز تنها هدف نقشه‌های صهیونیست‌ها نبوده‌اند، بلکه هدف اولویت‌دار بوده‌اند، زیرا حضور واقعی و مستقل آن‌ها به‌عنوان مردمی، ماهیت دولت صهیونیستی را نفی می‌کند. با این حال، هر کشور عربی، به‌ویژه آن‌هایی که جهت‌گیری‌های ملی گرایانه ی منسجم و روشن دارند، دیر یا زود یک هدف واقعی هستند. برخلاف راهبرد مفصل و بدون ابهام صهیونیستی که در این سند توضیح داده شده است، متاسفانه استراتژی اعراب و فلسطین از ابهام و عدم انسجام رنج می برد. هیچ نشانه ای وجود ندارد که استراتژیست های عرب طرح صهیونیستی را در عواقب کامل آن درونی کرده باشند. در عوض، هر زمان که مرحله ی جدیدی از آن آشکار می شود، با ناباوری و شوک واکنش نشان می دهند. این امر در واکنش خاموش اعراب ، به محاصره ی بیروت توسط اسرائیل آشکار است. واقعیت غم انگیز این است که تا زمانی که استراتژی رژیم صهیونیستی برای خاورمیانه جدی گرفته نشود، واکنش اعراب به محاصره ی دیگر پایتخت های عربی در آینده یکسان خواهد بود.»

اسرائیل شاهاک نیز به نوبه ی خود قبل از درج متن ترجمه مینویسد:

1. این ایده که همه ی کشورهای عربی باید توسط اسرائیل به واحدهای کوچک تجزیه شوند، بارها و بارها در تفکر استراتژیک اسرائیل رخ می دهد. به عنوان مثال، زیو شیف، خبرنگار نظامی هاآرتص (و احتمالاً آگاه ترین در اسرائیل در این زمینه) در مورد "بهترین" که می تواند برای منافع اسرائیل در عراق اتفاق بیفتد، می نویسد:

«انحلال عراق با تجزیه به یک کشور شیعه، یک کشور سنی و یک کشور کرد میسر میشود.» (هاآرتص: 6/2/1982)

در واقع، این جنبه از طرح بسیار قدیمی است. ارتباط مستحکم با تفکر نومحافظه کار در ایالات متحده، به ویژه در یادداشت های نویسنده بسیار برجسته است. اما، در حالی که به ایده ی «دفاع از غرب» در برابر قدرت شوروی پرداخته می شود، هدف واقعی نویسنده و تشکیلات کنونی اسرائیل روشن است: برای تبدیل اسرائیل به یک امپراتوری، به یک قدرت جهانی. به عبارت دیگر، هدف شارون این است که آمریکایی ها را پس از اینکه بقیه را فریب داد، فریب دهد. بدیهی است که بسیاری از داده های مربوطه، چه در یادداشت ها و چه در متن، مخدوش یا حذف شده اند، مانند کمک های مالی ایالات متحده به اسرائیل . بیشتر آن فانتزی محض است. اما نباید این طرح را برای مدت کوتاهی بی‌نفوذ یا غیرقابل تحقق تلقی کرد. این طرح صادقانه از ایده های ژئوپلیتیکی جاری در آلمان در سال های 1890-1933 پیروی می کند که توسط هیتلر و جنبش نازی ها بلعیده شدند و اهداف آنها را برای اروپای شرقی تعیین کردند . آن اهداف، به‌ویژه تقسیم دولت‌های موجود، در سال‌های 1939-1941 انجام شد و تنها یک اتحاد در مقیاس جهانی برای مدتی مانع از تحکیم آنها شد.»

ساهاک در پایان مطلب هم یادآوری میکند که اسرائیل مدام به مردم خود تبلیغ میکند که یهوه در تورات به اولاد ابراهیم، حکومت بین شطین نیل و فرات را وعده داده است و مسلما بعد از این که اگر احیانا تمام این منطقه را تصرف کند هم باز منطقه ی جغرافیایی اسرائیل را بزرگتر خواهد کرد. میشل چوسودوفسکی از گلوبال رسرچ در مقدمه ی خود بر بازنشر این مقاله، با "مهدی داریوش ناظم رعایا" همعقیده است که طرح ینون، یک طرح استعماری است که هنوز برقرار است. ناظم رعایا در سال 2011 نوشت:
«[طرح ینون] یک طرح راهبردی اسرائیل برای تضمین برتری منطقه ای اسرائیل است. اصرار دارد و تصریح می کند که اسرائیل باید محیط ژئوپلیتیک خود را از طریق بالکانیزه کردن کشورهای عربی اطراف به کشورهای کوچکتر و ضعیف تر، بازسازی کند. استراتژیست های اسرائیلی، عراق را بزرگترین چالش استراتژیک خود از سوی یک کشور عربی می دانستند. به همین دلیل است که عراق به عنوان محور بالکانیزاسیون خاورمیانه و جهان عرب معرفی شد. در عراق بر اساس مفاهیم طرح ینون، استراتژیست های اسرائیلی خواهان تقسیم عراق به یک کشور کردی و دو کشور عربی، یکی برای مسلمانان شیعه و دیگری برای مسلمانان سنی شده اند. اولین قدم برای ایجاد این جنگ، جنگ بین عراق و ایران بود که طرح ینون در مورد آن بحث می کند. آتلانتیک، در سال 2008، و مجله نیروهای مسلح ارتش ایالات متحده، در سال 2006، هر دو نقشه های پرتیراژی را منتشر کردند که از نزدیک طرح ینون را دنبال می کرد. جدای از عراق تجزیه شده، که طرح بایدن نیز خواستار آن است، طرح ینون خواستار تقسیم لبنان، مصر و سوریه است. تجزیه ب ایران، ترکیه، سومالی و پاکستان نیز همگی با این دیدگاه ها مطابقت دارند. طرح Yinon همچنین خواستار انحلال در شمال آفریقا است و پیش بینی می کند که از مصر شروع شود و سپس به سودان، لیبی و بقیه منطقه سرایت کند.»

چوسودوفسکی در دنباله ی نقل قول بالا از ناظم رعایا، یادآوری میکند:
«از این منظر، جنگ علیه سوریه بخشی از روند گسترش ارضی اسرائیل است. اطلاعات اسراییل دست در دست آمریکا، ترکیه و ناتو به طور مستقیم از مزدوران تروریست القاعده در داخل سوریه حمایت می کند. پروژه ی صهیونیستی همچنین مستلزم بی‌ثبات کردن مصر، ایجاد شکاف‌های جناحی در مصر است که با ابزار «بهار عربی» منجر به تشکیل یک دولت فرقه‌ای تحت سلطه ی اخوان‌المسلمین شد.»:

“gteater Israel”: Israel Shahak: globalreaearch: 13june2014

درحالیکه اودد دررپ مقاله ی فوق الذکر، به ذشدت مردمش را از خطر حمله ی هسته ای شوروی میترساند، ولی امروزه شوروی ای وجود ندارد که باعث چنین ترسی باشد و این درحالیست که ظاهرا اجرای طرح اودد تسریع شده است. مسئله دیگر دفاع از خود نیست بلکه آشوبسازی و تخریب در جهت برقراری یک نظم نوین است. این نشان میدهد که ماجرای اروپای شرقی، تنها سرمشقی نیست که صهیونیست ها از نازی ها گرفته اند بلکه با نازی ها در جاهایی اتحاد ایدئولوژیک هم داشتند، اگرچه نازی ها همیشه سرمشق های ایدئولوژیک خود را به جای یهود، مردمان ناشناخته تر اعلام میکردند.

یکی از عجیب ترین حکایت ها درباره ی سقوط حکومت نازی ها، کشف هزار جسد مرد تبتی در یونیفورم نظامی نازی در برلین توسط فاتحان روس است. فارغ از میزان درستی این خبر، انجام فعالیت های مرموز نازی ها در تبت بر کسی پوشیده نیست. نازیسم وارث جریان بریتانیایی تئوسوفی بود که کوهستانی را که کشتی نوح بر آن فرود آمد بلندترین کوهستان جهان یعنی هیمالیا خواند و به دنبال آغاز دانش بشری در اطراف آن گشت. یعنی هیمالیا محل بابل اصلی و یک مرحله قبل از تحریف دانش توسط جریان های ظاهرا مذموم یهودی-مسیحی تلقی میشد. نماد سواستیکا در بین بوداییان هیمالیا بسیار زیاد مورد استفاده قرار میگرفت و در بین آنها در هیچ کجا به اندازه ی تبت، نگرش ظاهرا فلسفی بودیسم با مذهب بومی که کاملا جادوگرانه بود یعنی آیین "بون" ترکیب نشده بود. جادوگری به قبل از فلسفه و دانش تعلق دارد ولی بودیسم به ادعای رسیدن به روشنگری، با آن ستیز نمیکند. این به تفسیر مکتب تول از نشان سواستیکای نازی ها اعتبار میدهد که مطابق آن، چرخش سواستیکا یا صلیب شکسته در خلاف جهت عقربه های ساعت، بازگشت به اصل، با تخریب وضع موجود را گواهی میدهد درحالیکه این تخریب، قطعا با خود، آشوب های نابودگرانه به همراه دارد. البته سواستیکا به هیچ وجه مختص تبت نیست و در نواحی مختلف جهان ازجمله اروپا یافت شده است.:

“the men behind hitler”: Bernard Schreiber: bibliotecapleyades.net

بابل حتی اگر به خراب آباد تبت انتقال داده شود فقط با ادعای ریشه گیری دور یهودیت از بابل، بهانه ی عملیات اکولتیستی میشود و ازاینرو است که علاقه به آشوب در مکاتب اکولتیست مثل تول، کاملا پیرو جادوگری اروپایی و آمیزش آن به عددشناسی و حروفشناسی یونانی، عبری و لاتین است. کلمه ی اکولت ازجمله همخانواده با آکولاسیا در یونانی به معانی پراکندگی، نارضایتی، هرزگی و بی حوصلگی است. عدد ابجد اکولاسیا 333 است و از این جهت فرمی هم محتوا از اکولتیسم است که به کورونزون شیطان بدنام جادوی انوخی تعبیر میشود چون عدد کورونزون 333 است. در یک طلسم انوخی از قول کورونزون آمده است: «من، برای حکومت، پا به زمین گذاشته ام؛ من، قدرت 333 از اثیر دهم، که نامش در میان شما خدای فتح است.» برخی منظور از 333 را نیمه ی تکمیل کننده ی 666 نام رمزی وحش آخرالزمانی در مکاشفه ی یوحنا میشمرند. این وحش، توسط زنی ایزدی موسوم به فاحشه ی بابل کنترل میشود که میتواند نیمه ی مکمل مونث و همزمان رئیس وحش شمرده شود. از این جهت، کورونزون با هکاته الهه ی جادوگران نیز تطبیق میشود. نام کورونزون در دستنوشته های ادوارد کلی و دکتر جان دی مطرح شده و با الیستر کراولی به شهرت رسیده است. کورونزون، شیطانی بود که در سال 1909 باعث شد الیستر کراولی از صعود در علوم غریبه باز ماند. لولوخرخره ای است که مبتدیان جادوگری را با آن، از جادوگری میترسانند، چون علاقه ی عجیبی به حل کردن و پوسیده کردن همه چیز اطراف خود ازجمله اطلاعات قبلی ذهن انسان دارد و میتواند قربانی خود را به دیوانگی دچار کند. کورونزون عامل انحلال جسمی، ذهنی و معنوی انسان ها است. کورونزون به شدت با نظم دشمن است و سعی میکند هر نظمی ازجمله نظم فکری را به بی نظمی و آشفتگی تبدیل کند. برای ایجاد آشفتگی ذهنی، گاهی تحریف هایی را در تصویر خود ایجاد و لای افکار افراد مستتر میکند و کم کم افراد را به کاریکاتورهای ناآگاه خود تبدیل میکند.:

“choronzon: the lord of dispersion”: bibliotecapleyades.net

کورونزون از طریق نسبتش با زنانگی، قابل تعبیر به روح القدس نیز هست که با نفوذ در مریم، عیسی مسیح را به وجود می آورد. توجه کنیم که 333 برای تکمیل جهان فعلی، باید با 666 جمع آید و آن را تحت کنترل بگیرد و یکی از تعابیر 666 در دنیای مدرن، اصطلاح ufo برای موجودات فضایی است که با برابرگیری u انگلیسی با "واو" عبری حاصل آمده است. موجودات فضایی، جانشینان مدرن "پسران خدا" در ادبیات یهودند: فرشتگان هبوط کرده که با مردم زمینی هماغوشی کرده و نژاد مردم نایهودی را پدید آورده اند که یهودیان و خدایشان علیه آنها هستند. خود خدا با فرود آمدن به شکل کریست یا مسیح و از طریق روح القدس در میان یهود، رهبری تصرف دشمنان بشری خود از طریق بخشی از نوع بشر را تایید کرده است. یک نظر این است که نام choronzon تحریفی از Corazon است؛ لغتی همریشه با کریست که در زبان اسپانیایی، معانی جان، عشق و قلب را میدهد.:

Choronzon: mochael topper: bibliotecapleyades.net

تطبیق کورونزون با مسیح، تا حدودی با تطبیق او با دعات daat(h) یا دانش مرتبط است چون کورونزون در تعریف کامل تر خود، سمت منفی دانش را نمایندگی میکند که به جاهایی راه می یابد که فهم آنها برای بشر ممکن نیست و مذهب نیز ادعای نسب بردن از همین قسمت ها را دارد. زمانی که تمام دعات یا دانش در حوزه ی مذهب قرار بگیرد، تمام دانش، قدغن میشود و ازاینرو کورونزون تاج دعات را غصب میکند و با گذاشتن آن بر سر خود، خود را دعات مینمایاند. باورمندان به عصر کتولهو که معتقدند این عصر از 1904 میلادی آغاز شده است، میگویند کتولهو -هیولای دریایی موصوف اچ پی لاوکرافت- از گرداب دعات برمیخیزد. دراینجا گرداب دعات با پهنه ی آبی یک هیولای دریایی برابر شده که این هیولای دریایی، همان داگون دشمن یهوه که مورد پرستش دشمنان پلستینی شاه داود قرار داشت است. باز شدن دروازه ی آن، کار یوگ سوتوث از «باستانیان» توصیف شده توسط لاوکرافت است. در این نام، یوگ به معنی ائون یا عصر است و سوتوث، نامی ترکیبی از نام های دو خدای ابتدائا واحد ولی بعدا متضاد است: سوت و توث. ثنویت این دو خدا با خود لغت دعات مقایسه میشود که یکی از معانی آن، دوگانگی است.:

“l,avenement de l,eon de cthulhu”: spartakus freeman: kaosphorus: 17 feb 2011

مانند بیشتر عقاید فراماسونی، اینجا هم دلیل عقاید، به زبان اساطیر خدایان مصر عصر اهرام بیان میشود. در میتولوژی فرعونی، سوت/سیت و توث/تحوت، دو خدای مهم در داستان ظهور هورس –یکی از مابه ازاهای مسیح- هستند که مطابق این داستان، اولی غاصبی است که تخت ازیریس (نسخه ی قبلی هورس) را تصاحب کرده و هورس باید بر او غلبه کند درحالیکه دومی، یک جادوگر الهی است که به تولد هورس و پیروزی او بر سیت کمک میکند. از نظرگاه امروزی، این دو که هر دو در دوران غیبت هورس/کریست/مسیح، برجسته میشوند، جفت متضاد اداره کننده ی جهان از طریق نزاع و آشوب در دوران غیبتند و میتوان آنها را به ترتیب با کفر و پلیدی (در معنای مسیحی آن) و نیروهای پاپ به عنوان جانشینان مسیح تطبیق کرد. از این نظرگاه، نیروهای پاپ، خود همکار مدافعان کفر در از بین بردن نشان مسیح راستینند.

یک متن قدیمی منسوب به یوهان نوستراداما، برادر میشل نوستراداما یا همان نوستراداموس معروف، نشان میدهد که مابه ازای قبلی دستگاه منسوب به مسیح چه بوده است. همانطورکه میدانیم، قدرت کلیسا از امپراطوری مقدس روم برمیخیزد که بنا یا احیای حیاتی آن به شارلمان شاه فرانک ها نسبت داده میشود. یوهان نوستراداما میگوید او به حکومت ساراسن ها بر فرانسه ی جنوبی پایان داده و آنها را به جنوب متواری کرده است، جایی که آنها درآنجا یک خلافت تشکیل دادند. این، مغایر با تاریخ رسمی است. چون در تاریخ رسمی، ساراسن ها که همان نیروهای مذهب تازه تاسیس اسلامند از شمال افریقا به اسپانیا یورش میبرند و پیشروی بیشتر آنها به اعماق اروپا با شکستشان از شارل مارتل جد شارلمان متوقف میشود. اندرو مارفول، اگرچه وجود برادران نوستراداما را باور ندارد و این نوشته ها را حاوی اطلاعاتی از جاعلینی جدیدتر از آنها میشمرد، ولی به دلیل بی اعتمادی شدیدش به اصالت همه ی متون تاریخی، هنوز این متن را آنقدر قدیمی میداند که شایان اعتنا باشد و ازاینرو به یک اسطوره شناسی تطبیقی در جهت رمزیابی این نوشته، مبادرت میکند. وی یادآوری میکند که شارلمان، موفقیت خود در رسیدن به رهبری روم مقدس را مدیون اتحاد با اشرافیت یهودی شاه داودی که از جنوب افریقایی به اسپانیا کوچیده و در کاتالانیا ساکن شده اند است. از طرفی اسحاق نیوتن، نام کاتالانیا را ترکیب نام های اقوام "خاتی" و "آلانی" میشمرد. خاتی ها همان ختی ها یا حتی ها هستند که در ترکیه حکومت میکردند و جنگ هایشان با مصر مشهور است. ظاهرا آنها درنهایت بر مصر پیروز شدند و قدرت خود را در سراسر شمال افریقا گستردند که همین زمان ظهور روم مقدس را بسیار جدیدتر میکند چون چنین فتحی فقط در زمان عثمانی ها ممکن شده است. اتحاد خاتی ها با آلان که عنوانی برای گروهی از متحدان هون ها است و حضورشان در قفقاز مشهور است، میتواند نشان دهد که با همین مهاجرت، زبان های قفقازی به اروپا وارد شده و زبان مردمان باسک اسپانیا و فرانسه گردیده اند. آلانی ها از شرق یعنی دشت های اوراسی و به همراه هون ها تا اروپای مرکزی پیش رفتند و مانند هون ها با اشرافیت ژرمن آمیختند و سلطنت های اروپایی از این آمیزش ها پدید آمدند. مارفول توجه میکند که منطقه ی نفوذ مشترک اشرافیت یهودی کاتالانیا و شارلمان، اوکسیتانیا بوده که به گوتیا نیز شهرت داشته است و همین منطقه محل سقوط کاتارهای عرفانگرا توسط شوالیه های در خدمت پاپ بوده است. از طرفی در بالای دریای سیاه نیز منطقه ای موسوم به گوتیا بوده که محل استقرار گروه هایی از ترکان یهودی شده موسوم به خزر بوده و اصطلاح خزری درآنجا به صورت کاتاران تلفظ میشده است. مارفول نتیجه میگیرد که حکومت ساراسن مغلوب شارلمان، معادل کاتارهای مغلوب جنگ های صلیبی است و هر دو آنها یک جهانبینی ماقبل مسیحی را نشان میدهند که نتیجه ی اتحاد جهانبینی های تاتاری و یهودی سابق است. جریان بندیکتی که در منطقه ی اوکسیتانیا توسعه می یابد، تا حدودی دنباله ی همان جریان است: جریانی که زهددوستی تاتارها را با شرع یهودی با هم در خود دارد. بنابراین جریان جدید یهودی که مسیحیت کاتولیک پاپی را جانشین جریان قبلی کرده است، فقط اسما یهودی است و یهودیت قبلی را که ظاهرا اسلام اولیه بوده است به نقع یک مذهبسازی جدید، تخریب کرده است. این جریان از درون خود نظام ساراسن یا مسلمان برآمده و به همراه آن از شمال افریقا وارد شده است. به همین دلیل هم رهبر مسلمانان فاتح اسپانیا موسی ابن نصیر نام دارد و همنام با موسی پیامبر بنی اسرائیل است چون او یکی از نسخه های قبلی مهاجرت موسی از مصر به کنعان است. اما از این پس، موسی معنای توراتی می یابد و تورات هم به همراه اناجیل، درون اروپا نوشته شده و از آنجا به اطراف و اکناف جهان صادر شده است. مسیحیان و مقتصدین یهودیشان، در تکاپوی شبیه کردن همه ی مردم جهان برای حکومت بر آنها بوده اند. اما چنین چیزی در ابتدا غیر ممکن بود. بنابراین مسیحی های ژزوئیت، به نقاط مختلف جهان عازم شدند تا مذاهبی شبیه مسیحیت را در آن ممالک و بر ضد مذاهب اصلیشان گسترش دهند. بودیسم های مورد علاقه ی اکولتیست های مدرن اروپایی هم نتیجه ی دینسازی های ژزوئیت ها در چین و ژاپن بوده اند. دلیل این که تحریف اعتقادات بومی به سمت عقاید یهودی-مسیحی ممکن است، این است که بخش اعظم قاره های مرتبط با اروپا شامل آسیا، افریقای شمالی و امریکا، همچون اروپا توسط حکومت های ترک-تاتار اداره میشدند و این، همان عامل تصور یک امپراطوری متحد تاتار در خارج از اروپا به مرکزیت چین در ادبیات اروپایی است. بنابراین مشابه عقایدی که به صورت مکاتب یهودی-مسیحی تکامل یافته اند، به طور بالقوه و چه از طریق سیاست یا تجارت، در اکثر سرزمین های غیر اروپایی وجود داشته است.:

“el santo grail tartaro”: andreu marful pujadas: chronologia: april 2024

با این که اساس سیاست استعماری غرب در خارج از اروپا با تبلیغ مسیحیت گره خورده است، ولی علیرغم این که به نظر نمیرسد این سیاست، قصد وحدت انسان ها را دارد اما عملا به سمت تفرقه میل میکند چون با کپی کردن تخیل وجود قوم برگزیده ی کتاب مقدس (بنی اسرائیل) برای ممالکی که همه در دوره ی مدرن شکل گرفته و محصول استعمارند، بذر تکه تکه کردن جوامع انسانی را میریزد و آنها را تا حد به افراد منفرد مطبوع نظریه های لیبرالیستی، تجزیه میکند. این به جسد موجود زنده ی بزرگی تشبیه میشود که به زودی پر از کرم های مگس ها و دیگر موجودات بی مهره ی ریزی میشود که از جسد تغذیه میکنند و به خودی خود، بسیار ضعیف و آسیب پذیرند. در ادامه ی این تشبیه، آدم ها به لحاظ شخصیتی نیز تا حد حشرات که غریزی ترین و بی فکر ترین موجوداتند کاهش می یابند، موجوداتی که وقتی جامعه ی بزرگ مثلا کندوی زنبور عسل (از نمادهای محبوب فراماسونی) تشکیل میدهند، کورکورانه خود را در راه رهبری که به صراحت و مثل ملکه ی زنبورها، تضاد طبقاتی بر جامعه اش حاکم کرده است، به کشتن میدهند؛ حتی ادبیات سیاسی ستایش این نوع جامعه نیز چندان تفاوتی با برتری دادن زنبور عسل ساز به مگس لاشه خوار ندارد. جسدی که مگس ها بر آن تخم میگذارند و با تغذیه ی فرزندانشان از آن، خود را تکثیر میکنند، همان جامعه ی مرده ی بشری است که هر کس، سهم خود را از میراث آن میبرد تا همراه حشرات پراکنده شود. جسد است چون جنبش و حیاتی ندارد ولی این بی جنبشی و عدم حیات نباید به چشم بیاید. خدای مذهب چنین جامعه ی مرده ای باید جوری نازل شده باشد که بود و نبودش فرقی نکند و از اول به اندازه ی یک جسد سرد باشد. چنین خدایی به ماه تشبیه میشود که مانند خورشید روشنایی دارد ولی روشناییش هیچ گرمایی ایجاد نمیکند و زندگی بخشی آن به اندازه ی خورشید آشکار نیست اگرچه ماه با جزر و مد آب ها و تاثیر گذاری بر بارش ها نقشی حیاتی در زندگی کشاورزی ایفا میکند و به همین خاطر مثل خدا به تداوم زندگی موجودات یاری میرساند. تقویم های کشاورزی قدیم، ترکیبی از تقویم های شمسی و قمری بودند و هلال ماه به خاطر یادآور بودن شاخ ورزاو از مهمترین یاوران بشر قدیم در کشاورزی، خدای ماه را به گاو تشبیه میکرد. از طرفی ماه بر جزر و مد مایعات بدن و از این جهت چرخه ی تولید مثل و عادت ماهانه ی زنان تاثیر میگذاشت و یک نسخه ی مونث نیز داشت که همان هکاته الهه ی جادوگری است و به سبب سه شکل ماه –بدر، هلال، محاق- به شکل سه زن مختلف با سه نام مختلف درمی آمد و تثلیث های ایزدان مذکر ازجمله تثلیث زنده و موفق برهما-ویشنو-شیوا در هندوئیسم، نیز نسخه ی مذکر همین تثلیثند. هفت روز طول میکشد تا محاق به هلال نیمه برسد و هفت روز دیگر طول میکشد تا هلال نیمه به بدر (ماه کامل) تبدیل شود و دو هفت روز دیگر برای برگشت ماه به محاق لازمند؛ ازاینرو است که سیستم هفت روزه ی هفته را داریم. سبت روز مقدس یهودیان که همان روز شنبه است، چون هفتمین و از این جهت کامل ترین روز است، روز ویژه ی یهوه است و این با تطبیق یهوه با ماه روشن میشود. از این جهت، یهودیان چندان تفاوتی با سامیان متمدن تر و قدرتمند تر موسوم به "دیا ناسی" یعنی خدایان مردم ندارند که ماه را "بعل سخماش" یعنی ارباب خورشید میخواندند اگرچه یهوه یهودیان را برای تخریب تمدن و فرهنگ آنان بسیج کرد. اما تفاوت اصلی یهودی ها با دیگر سامیان این بود که مذهب سامیان قبلی، در ماه متوقف نمیشد و ازجمله هفت روز هفته را که از سیستم قمری برمی آمد، به هفت ستاره شامل ماه و خورشید نسبت میداد و سیستم قمری را به تمام ستارگان و اجرام آسمانی توسعه میداد چنان که قطامه افسانه های نبطیان درباره ی ستارگان و صور فلکی را از بت ماه دریافت کرد. اما یهودیت، دنیای خداوند را در حد نزدیک سیاره به زمین یعنی ماه نگه داشت تا همه چیز در زمین و ارباب برگزیده ی آن یعنی انسان خلاصه شود. این با جاروب کردن کیش بقیه ی اجرام آسمانی و موکلین آنها همراه بود و به از بین رفتن انسان های پیشین زمین که از نسل خدایان بودند با بلایای یهوه تشبیه گردید، چون سرنوشت همه ی انسان ها توسط ستارگان مخصوص تعیین شده است. در عین حال، این شورش ماه علیه خودش نیز بود. چون باید انواع و اقسام خدایان قمری به همراه مابه ازاهای اختریشان از بین میرفتند و به همراه آن، انسان ها نیز به آدم ابوالبشری که مستقیما توسط یهوه یعنی ماه پدید آمده است کاهش می یافتند. همانطورکه دیدیم ماه یک ایزد دوجنسه بود و به همراهش تمام انسان های پیشین و خدایانشان نیز باید حالت دوجنسه می یافتند. جدا شدن حوا از آدم به صورت یک موجود منفرد به نام زن، تجزیه ی یهوه را نشان میدهد که فقط در وقت پیوستن مرد و زن به هم برای هماغوشی و خلق یک انسان جدید، وحدت اولیه را بازآفرینی میکند. این ایزد اولیه، سوتریا یا آپولو دوجنسه است که همزمان آپولو خدای خورشید و خواهر دوقلویش آرتمیس الهه ی ماه را در خود دارد. او معادل ازیریس لونوس است که ازیریس خدای خورشید را در هیبت ماه نشان میدهد. تحوت خدای دانش نیز یک ایزد قمری است اگرچه او با هرمس یا مرکوری خدای دانش یونانی-رومی تطبیق میشود که خدای عطارد است ولی میدانیم که در هند، "بودا" خدای عطارد و معادل هرمس، فرزند "سوما" خدای ماه است چون دانش از خورشیدی که جای به ماه داده است پدید می آید و منظور از این تمثیل، روشنایی قمری ای است که در شب جهل، در آسمان دیده میشود چون نور ماه، از خورشید می آید و به نظر میرسد در پایان شب، برای روشن کردن خورشیدی جدید، به آن داده میشود. آنچه در این بین اتفاق می افتد حکومت سیت به جای شب است که با قتل ازیریس یا خورشید اتفاق می افتد و طی آن، تحوت با جادو، ازیریس مرده را به صورت هورس از نو در رحم ایزیس زنده میکند. ایزیس دراینجا هم الهه ی ماه است و هم الهه ی زمین، چون خورشید در زمان غروب در رافق زمین فرو میرود انگار که ازیریس وارد وجود الهه میشود و در این مدت شرایط برای تولد خدا در وجود موجودات زمانی فراهم میگردد. تا مدت ها این موجودات، جانوران بی اختیارند و تصویر متواتر زنی ایزدی در کنار شیر که سرور قبلی مخلوقات است، دوگانه ی قبلی خدای خورشیدی و الهه ی قمری را نشان میداد. زمانی که هورس متولد میشود و انتقام میگیرد و روز برمیگردد، درواقع خدایان مرده اند که به همراه دربار فلکی خورشید برمیگردند و طبق معمول در انسان ها مجسم میشوند. چون در این مدت، انسان های جانور مانند قبلی با تصفیه ی روح خود، در حال تجسم دادن روح ایزدی در خود هستند. تحوت نیز به میمون تشبیه میشود که دقیق ترین جانور در مرز انسان و حیوان، و تمثال بشر در حال شکل گیری به خدایان باستانی است و به قدرت رسیدن هورس توسط او را میتاوان با به قدرت رسیدن راما قهرمان ایزدی هندو توسط هانومان خدای میمون مانند در "دوسهرا" (افسانه ی غلبه بر شیاطین) دید.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

برای یهودیان بزچران باستانی که در یوم کیپور، بز را به جای خودشان برای خدا قربانی میکردند و سعی میکردند به لحاظ شخصیتی اندازه ی بز باشند بلکه یهوه بین آنها و بز فرق نگذارد، این موجودیت مابین نیم انسان –نیم حیوان، معادل fauna یا bone dea مخلوقات نیم بز –نیم انسان اساطیر رومی هستند که الهامبخش شیاطین مسیحیند. این موجودات، فرزندان فاونوس نسخه ی لاتین "پان" خدای نیم بز-نیم انسان یونانیند. پدر فانوس، picus است که نامش با peak به معنی قله ی کوه و pike به معنی سلاح و بخصوص نیزه مرتبط است. به سبب ارتباط موارد اخیر با جنگ، فاونوس را پسر مارس خدای جنگ نیز خوانده اند. ویرژیل، پیکوس را مردی اسب دوست خوانده است که این، او را با فرهنگ اسبسواران مرتبط میکند. پیکوس شاه سیاهان و از اولین انسان ها بود که با یک نیمف ازدواج کرد. سیرسه ی جادوگر، پیکوس را به دارکوب تبدیل کرد و خانواده ی دارکوب های سبز، هنوز picus نامیده میشوند. سرزمین picenum نام خود را از پیکوس داشت. این سرزمین، شمالی ترین قلمرو picent ها بود که شامل قومیت های ایتالیایی سابین، پلاسگی و اومبری میشدند. پیکومنوس و پیلومنوس، دو برادر و همراهان مارس بودند. هم وارو و هم نونیوس، آن دو را پسران ژوپیتر یا زئوس شمرده اند. پیکومنوس، نام یک خدای اتروسکی نیز هست که احتمالا شکل شخصیت ایزدی یافته ی دارکوب است. به لحاظ اسمی، وی باید با پیکولوس خدای پروسی همریشه باشد. نام پیلومنوس مرتبط با پیلومنوئه یا مردم ساکن کوهستان پیلاتوس است. نام اخیر، خود از ریشه ی pallas است که هم معنی نیزه میدهد و هم مرتبط با لغت pole به معنی قطب است. از این جهت، پالاس نسخه ی دیگر پیکوس است چون قطب، محل کوه عمود آسمان تلقی میشد و باز با قله ارتباط می یافت. گاهی به جای کوه، یک درخت عظیم درآنجا تصور میکردند که قاعدتا خدایش مثل یک دارکوب، در درخت، دخل و تصرف میکرد. قصرهای حاکمان، جانشینان این کوه ایزدیند و ازاینرو لغت palace به معنی قصر، با pallas همریشه است. پالاتیوم یا پالاتین، تپه ی محل حکومت حاکمان در رم ایتالیا، هم یک نسخه ی بومی شده ی قطب است. این نام دو پهلو است. چون میتواند به "پال لاتیوم" یا "پال لاتین" تجزیه و معنی قطب لاتینی ها را بدهد. پالاتو نام همسر لاتینوس یعنی همان مردی است که لاتینی ها نام از او دارند. پالاتو دختر هایپربوروس است؛ شخصیتی افسانه ای که شمال دور به نام او هایپربوریا نامیده و بدین ترتیب باز با قطب شمال مرتبط میشود. رومولوس، تپه ی پالاتین را محل قصر تعیین کرد چون درآنجا 12 کرکس در حال پرواز چرخان دید که جانشینان 12 صورت فلکی دایره البروج برای چرخش خورشید به نظر میرسیدند. پرندگان شکاری عظیم، جانشینان آسمانی شیر، حیوان خورشیدند و نام پیکوس با pici به معنی شیرهای افسانه ای با بال های عقاب نیز مرتبط است. رومولوس و برادر دوقلویش رموس، بانیان افسانه ای رم هستند. آنها نسخه های لاتینی از یک زوج دوقلوی ایتالیایی دیگر به نام palici به نظر میرسند که ماکروبیوس و سرویوس از قول یک شاعر سیسیلی درباره شان نوشته اند. آنها فرزندان یک خدای دوجنسه ی سیسیلی به نام آدراموس یا آدرانوس بودند اما آخیلوس، آنها را فرزندان زئوس خوانده است. معبد پالیسی، در نزدیکی یک دریاچه ی گوگرد بود. ارتباط آنها با آب، نام ها و نامجاهای یادشده را به پالستینوس (فلسطین) مرتبط میکند که قومی دریانورد بودند. pallas نام پسر کریوس تیتان از زنی به نام اوروبیا بود و این کریوس، شوهر استیکس دختر اقیانوس نیز بود و از این موقعیت برای حکمرانی و تاثیرگذاری بر آب ها استفاده مینمود. لغت pallas به معنی عدد 7 نیز هست و این، مسلما مرتبط با این واقعیت است که دو صورت فلکی موکل قطب شمال یعنی دب اکبر و دب اصغر، هر دو، دارای هفت ستاره شمرده میشدند. ممکن است خدایان دوقلو، به تخیل دوقلویی دبین فلکی مربوط باشند و از این طریق، پالاس میتواند اسما همان پولوکس برادر دوقلوی کاستور باشد که این زوج اخیر موسوم به دیوسکوری، خود در زمره ی خدایان دریانوردانند. پالاس پسر اواندروس نیز خوانده شده است. evander از نام های کرونوس یا ساتورن است و با evan از القاب دیونیسوس باخوس نیز مرتبط به نظر میرسد. کرونوس را پدر زئوس رئیس خدایان کوه المپ میشمرند و جالب این که یکی از عناوین زئوس، pallantinus است. یهوه خدای یهودیت هم بالای یک کوه زندگی میکند و هویت ال یا اله یا الوهیم خدای قدیمی تر سامی را به نفع خود مصادره کرده است، درحالیکه در نوشته های یونانی-رومی، "ال" نام فنیقی کرونوس شمرده شده است.:

“the night of rhe gods”: v1: john oneil: harison press: 1893: p40-49

بدین ترتیب، پیکوس پدر فاون ها، با زئوس المپی برابر میشود اما تبدیلش از یک کوه به یک انسان –که اطلس غول که مثل یک کوه، آسمان را بالای سر خود دارد، واسطه ی آن میشود- تا حدود زیادی برای جا به جا کردن قطب به همراه انسانی متحرک است. در مثال تشبیه عمود قطبی به درخت، مسئله ی فرزند خدا حل میشود. شاخه ی درخت حکم فرزند درخت را دارد کمااینکه در غرب، لغت branch هم معنی شاخه ی درخت میدهد و هم معنی تبار آدمیان را. عصا جانشین یا شکل بازسازی شده ی شاخه است و از این جهت، عصای یعقوب و عصای موسی، جانشینان مرکز جهان هستند که رهبر بنی اسرائیل به هر جا حرکت کند، مکان مقدس و محل زندگی خدا را نیز با خود بدانجا میبرد. نسخه ی کامل تر این عصا، عصای هرمس/مرکوری موسوم به کادوسئوس است که دو مار پیچیده به آن، نشانه ی جمع نیروهای متضاد در وحدتند. به جای این عصا، تبر دو سویه ی جنگسالاران همین وحدت در عین تضاد را نشان میدهد که جنبه های متضاد حاکم فاتح را نمایندگی میکنند؛ کسی که میتواند در آنی، از این رو به آن رو شود و قوانین خود را نقض کند. نماد نیزه هم جانشین دیگر عصا است چون سلاحی جنگی است که در عمودی به عصا شبیه است. (همان: ص55-52)

عصای غله گون دیونیسوس باخوس، به دلیل نوک نیزه مانندش، در مرز گیاه و سلاح قرار دارد. کلمه ی باکتروس به معنی عصا، مرتبط با نام باخوس است و ممکن است همان به نامجای باکتریا مربوط باشد: یکی از سرزمین های شرق در نوشته های یونانی-رومی. چنگک سه شاخه ی پوزیدون یا نپتون خدای دریا، شکل دیگر نیزه است. این چنگک، سه شاخه است چون پوزیدون فرزند وسط از سه گانه ی برادران زئوس (آسمان)- پوزیدون (دریا)- هادس (جهان زیرین) است که پسران کرونوس هستند و پوزیدون به عنوان تیغ میانی چنگک، دقیقا نوک نیزه ی اصلی و نزدیک ترین شخص به ساتورن یا کرونوس را نشان میدهد. چنگک سه شاخه ی نیزه ی نپتون باز در ترکیب با گیاهان در فلوردلیس یا زنبق مقدس اسرائیل که از بغل و به شکل یک گل با سه برگ نشان داده میشود منعکس میشود. ویرژیل به نپتون، عنوان "ساتورنیوس دومیتور ماریس" (ساتورن حاکم بر دریا) را میدهد. ساتورن خدای زحل است و معادل حئا خدای بین النهرین به شمار میرود که اتفاقا او هم حاکم آب ها است و پدر بعل مردوخ خدای مشتری به شمار میرود که زئوس/ژوپیتر هم معادل مشتری است. ممکن است عنوان تریتون (به معنی سه گانه) برای یک خدای دیگر آب ها منطبق با سه گانگی نپتون و سلاحش باشد. گفته میشود آتنا الهه ی عقل زمانی که از سر پدرش زئوس خارج شد، در آب های تریتیا خود را شست. سه گانگی سلاح دراینجا جانشین جمع ضدین در عصای هرمس است. (همان: ص78-75)

در مصر، کلمه ی apt به معنی عصا دارای شباهت املایی و آوایی به هیروگلیف apet برای الهه ای آب گون با ظاهر اسب آبی (نماد بینظمی) است. لغت uat که برای الهه به کار میرود، هیروگلیفش عصایی با سر یک گل نیلوفر آبی است که نیلوفر آبی، نمادی از الهگان است. uat مونث uas عنوان نوعی عصای سلطنتی است که دسته ی آن به شکل سر خر است و خر، جانور سیت است که در غیاب ازیریس حکومت میکند و در این هنگام، ازیریس در الهه مستقر میشود. نام ازیریس در مصر، "آسار" تلفظ میشود که با هیروگلیفی ترکیبی از نام "آس" As با هیروگلیف معرف الهه ایزیس، و یک هیروگلیف چشم نوشته میشود. آسار را "آسرا" نیز تلفظ کرده اند که ترکیب هیروگلیف "آس" با هیروگلیف نام "رع" خدای خورشید را میرساند و ظاهرا چشم قبلی هم چشم خورشید از نشان های رع است. بنابراین ازیریس، خورشید مستقر در زمین/الهه را نشان میدهد و الهه ی مزبور که حامی جادوگران است به عصای رهبری مجسم میشود. ازاینرو است که یکی از سمبل های جادوگری، عصایی است که جادو میکند. عصای جادوگران مصر را که به مار تبدیل میشوند در نظر بگیرید و توجه کنید که عصای موسی در مقابل آنها همین خرق عادت را تکرار میکند (همان: ص61-58)

جادوگری تقلیدی از خلقت خداوند است و اساس همه ی افسانه های متاخر خلقت، افسانه ی کلدانی قتل تهاموت الهه ی آشوب و مجسم به اژدها توسط بعل مردوخ است. مردوخ جسد تهاموت را به دو تکه میکند و یک تکه ی آن را آسمان و تکه ی دیگر را زمین میکند. درواقع این چیزی شبیه سزارین الهه برای تولد نظم جدید جهان به رهبری خدایی چون هورس است. بعل (مردوخ) که عنوانش با "پال" پیش گفته مرتبط است، با جدا کردن آسمان و زمین، تا حدودی مانند یک قطب عمل میکند. البته مردوخ نه با یک سلاح سنگین بلکه با یک هارپه یا سلاح دسته کوتاه هلالی مانند، تهاموت را میکشد. به نظر میرسد بخشی از ایدئولوژی شکل گرفته از این اسطوره توسط اسکیت ها و گوت ها وارد اروپا شده باشد. در اروپای قدیم، لغات اسکیت schytو گوت در کنار مشتقات خود مانند کایزوس و گایسوس، همگی معنی دارت یا سلاح سرد کوچک با دسته ی کوتاه را میدادند و دلیلش هم این بود که تیووس خدای جنگ اسکیت ها که همتای یهوه ی یهودیان شمرده میشد، اغلب مسلح به یک دارت مخصوص بود. یکی از لغات دیگر به کار رفته برای دارت، "اسپارا" است که آن هم مرتبط با لغت "اسپیر" به معنی نیزه است و هم مرتبط با لغت اسپار به معانی ظاهرا متضاد حیاط و قطب یا عمود. علت این است که فرهنگ کشاورزی و دامداری به فرهنگ جنگ گره خورده و نیزه با یک دسته ی بلند که بر سرش تیزی آهنی است، جانشین خوشه های گیاهان با ساقه ی بلند و بذر گیاهان بر سر آن شده است که توسط کشاورزان و احشامش مصرف میشوند و قرار است به اندازه ی گیاهان برای آدمیزاد حیاتی تلقی شود. تیرسوس عصای غله مانند باخوس خدای شراب، واسطه ی غله ی درو شده و نیزه ای در دست سرباز است و لغت باکتروس به معنی عصا نامبردار از باخوس است. گیاه جانشین درخت زندگی از مابه ازاهای عمود جهان است و عصای رهبر سیاسی جانشین درخت زندگی و مشخص کننده ی مرکز جهان در اقالیم سیاسی البته فقط از دید اتباع رهبر سیاسی. در افسانه ی کادموس، این ترکیب گیاه و نیزه، سلاح های سرد کوچکتر را تکثیر میکند. کادموس، اژدهایی را میکشد و دندان های اژدها تبدیل به سربازانی میشوند که اولین اسپارت هایند. نام اسپارت، تلفظی دیگر از اسپارا به معنی دارت است و نیزه حکم مار بزرگی را دارد که دارت، دندان آن است. رشد سرباز از دارت یا سلاح، حکم رشد گیاه از دانه ی گیاه را دارد. این گونه دارت ها شبیه هلال ماه بودند و از این جهت، به داس نیز شباهت داشتند. پس میشد گفت گیاه توسط چیزی از جنس خودش که میتواند مالکش شود، درو میشود و همین رابطه در مورد قتل انسان ها و حتی دیگر موجودات توسط سلاح هم تکرار میشود کمااینکه میتوان نام هارپه را با لغت هارپاس مقایسه کرد که عنوان عمومی اسب هایی است که اهالی هاپربوریا یا قطب شمال برای آپولو خدای خورشید قربانی میکردند چون ارابه ی خورشید را اسب ها در آسمان جابجا میکردند. کرونوس پس از سرنگون کردن پدرش اورانوس، او را با یک هارپه ی داسی شکل اخته کرد و این باز یادآور درو خوشه ی گیاه است که به مانند آلت جنسی مرد، او را تکثیر میکند و بدین ترتیب، یک مذهب، جلو بقا و تکثیر مذهب دیگری را میگیرد. در این مورد، کنایه ای به جانشینی مذهب «بعل شماییم» با مذهب ال (کرونوس) در فنیقیه را داریم. شاید داستان اخته شدن سیت توسط هورس در جنگ بزرگ آن دو نیز به همین استعاره مربوط باشد. این استعاره میتواند به کیش کوبله در رم هم مربوط باشد. چون این الهه، در ابتدا خدای مذکری به نام اگدیستیس بود که بعد از اخته شدن، زن شد و به زمین تبعید گردید و اولین خادمش آتیس هم مثل خودش اخته گردید. تبدیل خدای مذکر به زن، مرتبط با افسانه ی عاثتر خدای مذکر زهره است که گاهی به یک الهه موسوم به عیشتاروت یا عیشتار تبدیل میشد. تجسم عشتاروت، غزال یا آهو بود که اعراب، زنان زیبا را به او تشبیه میکردند. غزال، شاخ هایی خنجرمانند داشت که شکار او با سلاح سرد را آیینی و ایدئولوژیک میکرد و به نظر میرسد در قربانی بز توسط یهود، بز به سبب شاخ های خنجرمانندش نسخه ی اهلی غزال در نظر گرفته شده است. ظاهرا منقار پرندگان هم کیفیتی شبیه شاخ گاوسانان داشته و بخصوص منقار دارکوب که آنقدر سفت و تیز است که میتواند در درختان محکم، سوراخ های بزرگ ایجاد کند، باعث برجستگی او در افسانه ی پیکوس شده است. با وسط آمدن پرندگان، شباهت نام هارپه یا سلاح سرد کرونوس با "هارپی" عنوان زنان پرنده مانند هیولایی در افسانه های یونانی جالب توجه است. آپولودوروس دو تا از هارپی ها را با عنوان "آلوئه" یعنی طوفان خوانده است. میدانیم که آذرخش ها سلاح های سرد خدایان طوفان در نظر گرفته میشدند و این سلاح ها میتوانستند شکل های مختلفی به خود بگیرند. در ژاپن داستانی شبیه داستان کادموس داریم که در آن، سوزانوو از خدایان، یک شمشیر جادویی را از شکم یک اژدها بیرون میکشد و این شمشیر بعدا به شاهزاده یاماتو تاکرو میرسد. این میتواند قانون تقدس سلاح را به تمام سلاح ها تسری دهد و شاید سلاح های بزرگ هم شکل رشد کرده ی سلاح کوچک به جای تخم گیاه و بچه اژدها هستند. از طرف دیگر، در زبان قبطی مصر، کلمه ی "خپش" که برای خاندان سلطنتی به کار میرود، با هیروگلیف یک دارت هلالی شکل نشان داده میشود. گاهی به جای این هیروگلیف، از نشان یک پای گاو استفاده میشود. تصور میشود این پای گاو، پای چهارم گم شده ی صورت فلکی ثور (ورزاو) است که در آسمان شمالگان، تبدیل به صورت فلکی دب اکبر شده و از دب اکبر، صورت فلکی دب اصغر پدید آمده که محل عمود آسمان یعنی ستاره ی قطبی است. بدین ترتیب، سلاح ها نمادی از برحقی حکومت، و مرکزیت حکومت مسلح در جهان هستند. (همان: ص92-83)

مطمئنا سلاح های گرم با تولید جرقه و دود، حتی بیش از سلاح های سرد، یادآور آذرخش و طوفان، و بنابراین الهی تر و البته جادویی ترند. یادآوری میشود که جادوگری، تقلید خلقت است و تناسبش با سلاح سازی و جنگ منطقی است. اما ه گفته ی الیستر کراولی، جادوگر بدنام، یک دستورالعمل جادوگری هم هست که میگوید: «پس از آن که جادوگر ابزار خود را آفرید و آن را به طور واقعی متعادل کرد و آن را از اراده ی خود پر کرد، آنگاه اسلحه را کنار میگذارد و در این سکوت، تقدیس واقعی می آید.» بنابراین، جادوگر، مانند خدا، ابزارهایش شامل سلاح هایش را به صحنه می اندازد و نگاه میکند ببیند چه میشود. به همین دلیل هم هست که ادعا میشود جادوگری به آیین های ماقبل یهوه تعلق دارد، چون خدایی را مد نظر دارد که برخلاف یهوه در همه چیز دخالت نمیکند و به قول کراولی، به "تائو" ی لائوتزو در شرق دور نزدیک است. در ادبیات توراتی، این خدا باید "الوهیم" نام خدا در قبل از یهوه باشد که همان ال/ایلی/اله است به اضافه ی "م" تعریف سامی. با این حال، جادوگری، تلفظ دیگر الوهیم یعنی "علیم" را ترجیح میدهد. توضیح این که تغییر تلفظ "ال" از el به al آن را از حالت مذکر به حالت فاقد جنسیت یا خنثی تبدیل میکند و از طرفی کابالا تمایل دارد "ه" در لغت "اله" (مرکز الوهیم) را "ه" تانیث ساز وانمود کند که دراینجا تانیث el که لغتی کاملا مذکر است، به آن حالت دوجنسه میدهد و بنابراین الوهیم و علیم هر دو لغاتی فاقد جنسیت هستند که از نظرگاه عرفانی، تحرک مردانه را از خدا میگیرند. اما در عین حال، عدد ابجد alim 81 است که عدد محبوب هکاته الهه ی ماه و حامی جادوگران است. بدین ترتیب، میتوان جمع آمدن مذکر و مونث در یک جا را به تشبیه محبوب جادوگران از آفرینش به عمل جنسی بین زن و مرد متصل کرد که منشا بدنامی جادوگری و اتهام افزایش فسق و فجور بین زن و مرد در دنیای مدرن به آن است. هرکدام از حروف لغت alim با یک حرف عبری نشان داده و معنی دار میشوند. A با "الف" جانشین میشود که نماد «نیروی چرخان صاعقه» و درواقع «صاعقه ی زئوس» است که از آسمان به زمین فرود می آید و از طریق آن، الف، مفهوم مذکر و حرف بعدی یعنی"لامد" (ل) مفهوم مونث می یابند. [جالب اینجاست که حرف "ع" که در عربی جانشین الف شده است، خود شبیه یک هارپه یا جسم تیز آهنی آسیبرسان است.] به نوشته ی کراولی، در برداشت جادوگرانه، «حروف الف و لامد در این دوران هورس بسیار مهم هستند. آنها درواقع کلید کتاب شریعت هستند. دراینجا چیزی بیشتر از این نمیتوان گفت که الف، هارپوکراتس، باخوس دیفوس، روح القدس، "احمق محض" یا بیگناه معصوم است که همچنین خواننده ی سرگردانی است که دختر پادشاه را به فرزندش باردار میکند. لامد، دختر پادشاه است که از او راضی است و "شمشیر و ترازو" ی او را در دامان خود گرفته است.» دو حرف بعدی، تکرار و مکمل در تشبیه بالایند. "یود" (ی) که حرف یهوه و یهود است، در کنار "میم" (م) که در لغت به معنی آب است، اسپرم خدا را میرسانند که در آب رحم شاهزاده خانم وارد شده و منتظر تبدیل به خدای نوینند بی این که مانند هر پدر و مادر دیگری معلوم باشد بچه دقیقا قرار است چه از آب درآید.:

“magick in theory and practice”: v3: aleister Crowley: chap4

بنابراین، جادوگری شبیه یک کارخانه ی اسلحه سازی است که اسلحه هایش را به طرفین نبرد میدهد و منتظر میشود ببیند کدام بهتر عمل میکند و البته این اسلحه ها میتوانند تا حد نقشه ها و حیله های جنگی و تاکتیک ها و استراتژی های سیاسی، نامرئی باشند تا حتی بیشتر به بی عملی جادوگر نزدیک باشند. از این منظر، قوی ترین سلاح ها، بی عمل ترین آنها در ظاهر هستند، مثلا سبک زندگی انسان اروپایی که نتیجه ی دهه ها عدم وجود جنگ در آن است و ناخودآگاه سلاح های جادویی ای که خیلی کم عمل میکنند را به ذهن متبادر میکنند بخصوص اگر از اروپا و امریکا این دست کوک کننده ی آدم آهنی صهیونیسم در خاورمیانه هیچ خبر بدی به آن منطقه نرسد و سبک زندگی آرام اروپایی، مقابل تصویر خاورمیانه ی همواره درگیر جنگ و آشوب و بحران مالی قرار بگیرد. تنها چیزی که میتواند این سلاح خوش رنگ و لعابی که با پنبه سر میبرد را بی اثر کند جز این نیست که ادامه ی جنگ و درگیری در خاورمیانه و خرج پول ممالک بلوک غرب برای تامین سلاح های جنگ آن و بخصوص سرازیری آنها به جیب های سیرنشدنی یک اسرائیل جهانخوار، مردم اروپا و امریکا را که میدانیم درگیر بحران های مالی عدیده اند و این بحران ها را رسانه های غرب به دیگران نشان نمیدهند به عصیان وا دارد و حتی به همدردی آنها با مردمی که در خاورمیانه با سلاح های غرب در دست سربازان اسرائیل کشته میشوند، بینجامد.

بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل در سخنرانی اخیر خود در امریکا که به دلیل جنایاتش در غزه، با حضور جمعیت معترض علیه او همراه بود، در اشاره به حضور زنان با پوشش آزاد در گردهمایی معترضان و حمایت جریان های همجنسگرایان از مردن ستمدید ی غزه، این چنین معترضانی را «احمق ها»یی نامید که رژیم جمهوری اسلامی ایران را خوشحال میکنند که نمیگذارد زنان پوشش آزاد داشته باشند و همجنسگرایان را اعدام میکند. ولی نتانیاهوی فریبکار، که حزبش لیکود هنوز صحبت از اسرائیل بزرگ بین دو شط نیل و فرات میکند، بهتر از هر کسی میداند اسرائیل او خیلی بیشتر از ایران برای امریکا زحمت ایجاد کرده و اگر مقاومتی نشود، سکته های بیشتری به این قلب تپنده ی جهان وارد خواهد کرد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷