سیاست و هرج و مرج: داستان نابودی رم توسط بربرها و امید بخشی از غرب به تکرارش در ایران

تالیف: پویا جفاکش

در سال 2011 یک گروه اینترنتی در ردیت، نتایج تحقیقات یک تیم علمی چینی در سال 2003 را منتشر کرد که نشان میداد یک ماه خودداری از خودارضایی در مردان، سطح تستسترون آنها را افزایش میدهد و پیشنهاد داد که مخاطبانش ماه نوامبر پیش رو را به کل بدون خودارضایی و بدون تماشای پورنوگرافی طی کنند و نتایج مثبت آن را به چشم خود ببینند. این آغاز جریان عجیبی بود که در سال 2017 به اوج شکوفایی رسید و به NO NUT NONEMBER به اختصار NNN معروف شد و گردانندگان آن موسوم به NOFAP به زودی در کنار ردیت، یک سایت به نام NOFAP.COM هم راه اندازی و در آن عضوگیری کردند. نونات نوامبر به زودی بدیلی هم برای خود پیدا کرد و آن DESTROY DICK DECEMBER بود که در آن، افراد در نتیجه ی زهد افراطی در نوامبر، به افراط در خودارضایی در ماه بعد یعنی دسامبر میپردازند. بعد از این که نام بعضی از افراد بلندپایه ی جریان راست افراطی به عنوان حامیان نوفپ به میان آمد، سوء ظن هایی که از قبل وجود داشت افزایش یافت. این سوء ظن ها عمدتا نتیجه ی مشاهده ی پیام های رد و بدل شده بین پیروان نوفپ در فوروم ها هستند. مربیان و همگروه ها همواره روی افزایش مردانگی و جذاب تر شدن مرد زاهد نزد جنس مخالف تاکید دارند و این خود نشان میدهد که چرا این جریان تاثیر زیادی بر مردان همجنسگرا نگذاشته است. درواقع راست افراطی همیشه خواهان جایگزینی زن ها با خودارضایی و معمولا در ازدواج برای تولید نسل بوده اند. بعضی حتی پا را فراتر نهاده و مدعیند کسانی که نونات نوامبر را راه انداخته اند جیره خواران صاحبان صنعت پورن و سکس هستند که احساس میکنند درگیر یکی دیگر از همان "تناقضات سرمایه داری" معروف مارکس شده اند؛ بدین طریق که پورنوگرافی را به راه انداختند تا صنعت فحشا را تبلیغ کنند ولی به زودی مردان جوان، خودارضایی را بر زن های واقعی ترجیح دادند و کاسبی دچار مشکل شد و حالا باید فراری ها را حتی اگر شده به زبان دین و ایمان، به جایگزین کردن پورن دیدن با زن واقعی وادار کرد. حتی بعضی از طرفداران به صدا درآمدند و گفتند که از اول مشکوک بوده اند که توقف خودارضایی از طریق خودداری از چشمچرانی به زن ها واقعا مردانگی را افزایش دهد چون بعد از چندین روز سرپیچی از دید زدن زن ها، متوجه شده اند که احساس میکنند بسیاری از مردهای اطراف خود را سکسی و جذاب و زیبا می یابند و با آنها تحریک میشوند. با این حال، جریان نو نات نوامبر، موتور محرکی بود برای سرایت این زهدپیشگی مدرن به سمت افرادی حاشیه ای تر و ازجمله همجنسگراها برای کاهش دادن تماشای پورنوگرافی و به دست آوردن احساسی بهتر از زندگی. این افراد میگویند لازم نیست حتما تا ماه نوامبر صبر کنی؛ هر وقت احساس کردی دنیای غیر واقعی پورنوگرافی، دارد واقعیت زندگیت را تهدید میکند و باید مدتی از آن فاصله بگیری، آن موقع هنگام زهدپیشگی است. با این حال، این افراد به سبب زندگی کردن در لحظه و ملحق نشدن به زمان رقابت مثلا در ماه نوامبر، حاشیه ای ماندند و نتوانستند پیروان سرسخت نو نات نوامبر را به خود جذب کنند. چون نو نات نوامبر، یک جریان هدایت شده از بالا و نوعی کار تیمی است و در آن آدم ها وقتی میزان پیروزی خود را به رخ دیگران و بخصوص شکست خوردگان میکشند، دچار حس قهرمان بودن میشوند. ایان بوگاست (روزنامه نگار امریکایی و نویسنده ی آتلانتیک) نو نات نوامبر را با یک چالش اینترنتی دیگر به نام راوداگینگ (خام و ابتدایی شدن به حد سگ) مقایسه میکند. در این چالش، شما برای دور شدن از اینترنت و تکنولوژی مدرن، به یک سفر طولانی بلند 12 تا 18 ساعته با هواپیما دست میزنید و در تمام طول سفر نه با موبایل و لپ تاب کار میکنید و نه در هواپیما فیلم میبینید و فقط به صفحه ی نمایشگر هواپیما بی هدف خیره میشوید. برای چه؟ برای این که بعدش بروید به شیوه ای کاملا مدرن در اینستاگرامتان به این شاهکارتان در شکست مدرنیته افتخار کنید. چرا با هواپیما؟ آیا بهتر نیست به سفر با اتومبیل دست بزنیم و به جای خالی بودن محض با تماشای مناظر طبیعت که از کنارمان میگذرد بازگشت بهتری به طبیعت داشته باشیم؟! به نظر بوگاست دلیل این است که هواپیما به اوج آسمان میرود و شمایی که درصدد خالص سازی خود هستید به طور ناخودآگاه احساس میکنید با دوری از تکنولوژی شیطانی، به خدایی که در آسمان است نزدیکتر شده اید. باز هم کاملا ناعقلانی است ولی بودن در یک چالش جمعی کنترل شده، مانع تشکیک در آن میشود. شما هنوز دارید به شیوه ای فردگرایانه با اطرافیانتان رقابت میکند اما در اثبات برتری خود در رسیدن به آرمان های جمعی ای که "گردانندگان فرقه" به شما داده اند. این کاملا یک عملکرد مذهبی است. فرد میخواهد خودش را تصفیه کند ولی با گرویدن به مذهب، تعریفش از تصفیه تعریف همان فرد یا افرادی میشود که فرقه ی مذهبی را ایجاد کرده اند؛ کسانی که گاهی حتی مثل گردانندگان نو نات نوامبر و راوداگینگ، نامرئی و ناشناخته اند. شما از اول فکر نمکنید تصفیه شدن و بهبود شخصیت چگونه است؛ ولی میدانید که اگر افکار مرد مقدس وارد وجودتان شود و در آن نضج بگیرد، شما را کم کم مقدس میکند. این خرافه نتیجه ی یک مقایسه ی ابتدایی بین روح و خون است. در بدن انسان، خون، همیشه در جریان و حرکت است درحالیکه اندام های دیگر ساکنند. اگر خون در بدن از حرکت بیفتد شخص میمیرد. پس خون مثل روح مایه ی زندگی است. این خون است که مواد غذایی را به گوشت و جوارح میرساند و با تغذیه ی آنها باعث رشدشان میشود. پس به نظر میرسد خون تبدیل به گوشت میشود. گوشت از همان جنینی به وجود می آید که در میان آب رحمی مادر قرار دارد. خون هم آب است اما آبی سرخ رنگ درحالیکه سرخی رنگ آتش است و آتش از جنس خورشید است. پس خون، آبی آتشین است و آتشش قطعا چیزی متفاوت از آب معمولی رحم است؛ پس فقط میتواند از منی پدر منتج شده باشد. به همین دلیل هم نام پدر انسان ها در تورات یعنی آدم، با اودوم و دم/ ها-دم/حدم در عبری به معنی خون مرتبط است. در مقابل نام همسرش حوا، مونث "حی" به معنی زنده است که خود از نام حئا خدای حیات و مسئول آب ها در بین النهرین می آید. حئای مونث میتواند همان تهامات الهه ی اژدهاگون اولیه ی آب ها باشد که حئا قلمروش را اختیار کرد و سابقا انگور (لقب تهامات) صورت مادینه ی خود حئا بوده است. این دوگانگی حئا بین مرد و زن، در یکی از فرم های متاخرش یعنی گیزیدا بر جای مانده است. گیزیدا در کنار تموز خدایان گیاهان و طبیعت و فصول، و نگهبانان درخت زندگی، و با هم عاشق و معشوقند اما گیزیدا میتواند به حالت زن هم دربیاید. گیزیدا به مار شاخدار تشبیه میشود و هم مار و هم ظباهای شاخدار صحرا تجسم های حئا هستند. فرم زن شده ی گیزیدا میتواند همان اینانا/عنانه/حنانه یا عیشتار الهه ی زهره باشد که باعث سقوط تموز به دوزخ شد همانطورکه حوا باعث هبوط آدم از بهشت عدن گردید. نام تموز/تاموس/تام/تم/حاتم، میتواند شکل دیگر نام آدم باشد. فرم دیگر او یعنی آتوم خورشید غروبدم مصریان است که سقوطش به زهدان آبدار زمین در هنگام غروب، میتواند تصویر خورشید غروب کرده در دریا باشد که آب را سرخ رنگ و همچون خون میکند. تمثیل دیگرش شراب سرخ رنگ انگور است که در عشای ربانی به خون عیسی مسیح تشبیه و نوشیده میشود. اولین صاحبان کلیسای سنت پاتریک در بریتانیا برای شراب انگور و آب غسل تعمید از واژه ی یکسانی استفاده میکردند. همانطورکه میدانیم، زمانی که عیسی توسط یوحنای تعمیددهنده یا یحیی غسل تعمید داده شد کبوتر روح القدس بر سرش نشست و مسیح بودنش اعلام شد و نام یحیی از حی یا همان حئا می آید. عیسی که روز مقدسش یکشنبه روز خورشید است درست مثل خورشید غروب کرده در دریای زمین بخشی از یهوه در حال هبوط به دنیای فیزیکی است و دوگانه ی روح در دنیای معنوی و دنیای مادی را نشان میدهد که همان دوگانه ی تموز و گیزیدا است. توجه کنیم که نام تمز/تموش/تموس، از "تم" (توأم) به معنی همزاد و قرین در سامی قدیم می آید و از این جهت او اسما برابر با "طباع تام" یا همزاد آسمانی فرد در اعتقادات اعراب مسلمان و بخصوص حرانیان است. دو همزاد را هم میتوانید دو معشوق حساب کنید و هم میتوانید به خاطر این که یکیشان منشا دومی است آنها را پدر و پسر بخوانید که یهوه و عیسی جزو این تلقی دومند. البته روز رسمی تولد عیسی یعنی کریسمس، قبلا زمان مقدس تولد سول اینویکتوس یا خورشید پیروز در انقلاب زمستانی بوده است. سول اینویکتوس که به نام های سول الیون و میترا هم شناخته میشود، در اصل برابر ال گبل یا ال جبل یا الاگابالوس یا هلیوگابالوس خدای شهر حمص سوریه بوده و درست مثل یهوه که در مسیح شاه یهودا تجسد می یابد، الاگابالوس هم در یک امپراطور رومی با همین عنوان مجسد شد. زمینی شدن الاگابالوس، زنانگی مشخص تری برای او به ارمغان آورد و او به یک نوجوان زنپوش رسوا تبدیل شد. او بیش از همه عاشق ارابه ران جوانش هیروکلس بود که همنام یک خدای خورشیدی دیگر یعنی هراکلس یا هرکول است و راندن ارابه ای که توسط اسب ها کشیده میشود، همان راندن ارابه ی خورشید با ارابه رانی خدای خورشید توسط اسب های خورشیدی در آسمان است. الاگابالوس دوست داشت همسر یا معشوقه یا ملکه ی هیروکلس خوانده شود. اسکار وایلد در "تصویر دوریان گری" موقع نام بردن از همتایان زیباروی ددمنش دیگر دوریان گری، از الاگابالوس یاد میکند که در کنار زنان ملیله دوزی میکرد. این صحنه را در زندگینامه ی هرکول پهلوان هم داریم: جایی که او به بردگی زنی به نام اومفال درمی آید و اومفال او را مجبور میکند در لباس زنانه در کنار زنان ملیله دوزی کند. درست مثل تموز و گیزیدا، هیروکلس و الاگابالوس هم دو نیمه ی مردمانده و زن شده ی هرکول هستند. اتفاقا هرکول، یک معشوق مذکر جوان زن مانند به نام هیاس داشت که وقتی کنار برکه ای رفته بود تا آب بیاورد، پوره ها یا پریان زن آبی درون برکه، بر او عاشق شدند و او را دزدیدند و نزد خود بردند. زندگی کردن هیاس از این پس در کنار زنان میتواند همان زن شدگی الاگابالوس باشد و فرودش به آب، میتواند همان فرود خورشید به درون آب باشد. این فرود میتواند باعث ایجاد فرم اولیه ی پوزیدون خدای آب ها هم باشد که مثل خدای خورشید، ارباب اسب ها است. نمونه ای از سقوط خورشید در حال ارابه رانی خورشید به درون رودخانه را هم داریم که همان سقوط فائتون پسر هلیوس خدای خورشید است. الاگابالوس هم در سن 18سالگی به همراه هیروکلس و دیگر نزدیکانش ترور شد و اجسادشان به رودخانه ی تیبر در رم انداخته شد. نمونه ی دیگر مرگ خدای خورشیدی در رودخانه، غرق شدن آنتینوس در رود نیل است. آنتینوس معشوق جوانمرگ هادریان امپراطور روم بود که در حالت پرستش شده ی خود، با خدایان خورشیدی مثل آپولو/میترا، دیونیسوس/باخوس، اروس/کوپید، و ازیریس/هورس تطبیق میشد. همانطورکه امپراطور روم تجسد زئوس یا جوویس یا ژوپیتر، نسخه ی یونانی-رومی یهوه تلقی میشد، آنتینوس هم تجسد گانیمد معشوق نوجوان زئوس تلقی میگردید. گریوز مینویسد که زئوس در ازای بردن گانیمد به المپ، در میان هدایا دو اسب هم به پدر گانیمد که شاه تروآ باشد تقدیم کرد که باز هم ارتباط اسب با خورشید و آب را یادآوری میکند. استفانوس بیزانسی مینویسد که در مصر، آنتینوس با هاپی خدای رود نیل تطبیق میشد. گانیمد هم مسئول صورت فلکی دلو است و رودی را از دلوش میریزد که منجمان آن را به نام های "نیل" و "اریدانوس" مینامیدند. اریدانوس به معنی رود آسمانی، همان "اردن" رود مقدس تورات و انجیل است و یحیی هم در رود اردن، غسل تعمید میداد. درصورتیکه اردن یا اریدانوس همان نیل باشد، یحیی هم قبل از این که سر و شکل الانیش را پیدا کند، همان آنتینوس یا گانیمد بود و بنابراین تغییر محتوای مسیح، او را هم دچار تغییر محتوا کرده است. بنابراین میشود گفت انقلاب مسیح انقلابی علیه الگبل یا الاگابالوس یا تموز، و از طریق او علیه یحیی بود و به همین دلیل است که یوحنا/یحیی به عنوان یک کاندیدای رقیب مسیح بعضی جاها حالتی شبیه به آنتی کریست یا دجال پیدا کرده است. حتی به عنوان دشمن مسیح، افسانه های دشمنان تموز یا مسیح سابق را به خود جذب کرده است. این حتی در زندگینامه ی رسمی مسیح هم طوری تجلی یافته که بشود با آن، دینی که مسیح از آن برآمده است را تغییر محتوا داد. امروزه قاتلین مسیح صاحبان فعلی دین او یعنی یهودیان شمرده میشوند. یهودیان به خوک تشبیه میشدند و یهودیانی که تظاهر به مسیحیت میکردند، ملقب به مارانو یعنی خوک بودند. این فقط به خاطر آن نیست که یهودیان خوک نمیخورند بلکه به خاطر آن است که آنها خوک نمیخورند چون قبلا خدایشان به شکل گراز بوده است. همانطورکه مورخین تاریخ میدانند، گراز قاتل آدونیس از فرم های معروف تموز بوده است و قتل عیسی توسط یهود هم باید جانشین قتل تموز به دست گراز شود. این گراز بودگی به صورت خفیف به مذهب یحیی هم سرایت کرده و پرده ای از آن در داستان یونانی شکار گراز کالدونیایی قابل استنباط است. سر گراز کشته شده به الهه ارتمیس تقدیم میشود و این همتای تقدیم سر بریده ی یحیای تعمیددهنده به سالومه ی بدکاره است. با این حال، خدای خورشید ویژگی های خود را در صورت های به روز شده به یک شخصیت آیینی دیگر یعنی سنت نیکولاس یا بابا نوئل تقدیم میکند که صاحب فستیوال فعلی او یعنی کریسمس است. ترسیم لباس اسقفی بابا نوئل به رنگ سرخ معمول بود و حالا هم ژاکت سرخ رنگ برایش تثبیت شده است تا بر خاستگاه خورشیدیش تاکید شود. نیمه ی زمینی و شیطانی شده ی بابا نوئل، کرامپوس بود که بچه های بد را میزد درحالیکه بابا نوئل به بچه های خوب هدیه میداد. این تصویر شیطانی، یک نیم بز-نیم انسان بود که ارتباط حئا با ظباهای بزمانند را بومی سازی میکرد. با این حال، در بعضی سرزمین های آلمانی نشین و بخصوص در هلند، او جای خود را به یک شخصیت انسانی به نام زوارت پیت یا سوتی پیت، یعنی پیتر سیاه داد. او به شکل یک جوان سیاهپوست ترسیم میشود و آنطورکه یان شنخمن از آمستردام در 1850 نوشته است، یک «مور سیاهپوست» بوده است. بابا نوئل و پیتر سیاه از اسپانیا که قلمرو مورها بود، به هلند می آیند و نه از ترکیه که امروزه خاستگاه رسمی بابا نوئل است. آنها در 6دسامبر از راه رودخانه وارد هلند میشوند و بنابراین ارتباطی با آب هم دارند. در زندگینامه ی سنت نیکلاس آمده است که او پسرکی را که برده ی امپراطور بابل بود آزاد کرد و تحویل پدر و مادرش داد. ولی افسانه های هلندی برآنند که پسرک که همان پیتر سیاه است، تا ابد خادم وفادار سنت نیکولاس باقی ماند. پیتر سیاه دو کلاغ دارد که برای او کارهای خوب و کارهای بد بچه ها را گزارش میکنند. بعضی از مورخان مثل هلن آدلاین گوئربر، معتقدند که این ویژگی، او را کاملا در جایگاه اودین و دو کلاغ معروفش قرار میدهد. اودین به خاطر رهبری "شکار وحش" WILD HUNT که سبت سیاه جادوگرانه و شیطانی آلمانی است، یک شیطان محض به شمار میرفت و تعجبی ندارد پیتر سیاه هم جایگزین یک شیطان یعنی کرامپوس شده باشد. در بعضی افسانه های آلمانی، نام "پیت سیاه" در میان چند دیو دیده میشود که توسط بابا نوئل شکار شدند و خدمتگزار او گردیدند. دراینجا بابا نوئل کاملا و به اندازه ی مسیح، نماینده ی اشرافیت یهودا و اوج قدرتشان سلیمان شاه است جایی که سلیمان، دیوها را اسیر میکرد و به خدمت خود درمی آورد. در نگاه یهودی، این، به مثابه جواز اطاعت گوییم یا نایهودیان علیرغم جهنمی بودنشان به به مردان خدا یعنی یهودیان است و وقتی امت یهود با امت مسیح جانشین میشوند، به خدمتگزاری نامسیحیان به اشرافیت خدایی اروپای مسیحی بدل میشود همانطورکه دیوهای اسیر شده توسط بابا نوئل هم به مورها یا مسلمانان شمال افریقایی تبدیل میشوند که به بابا نوئل خدمت میکنند و مثل پیت سیاه برایش کارهای شیطانی مثل آزار کودکان را مرتکب میشوند. میتوانید آنها را با خدمتگزاری جنگجویان پست و لاابالی مثل شوالیه های اروپایی و سامورایی های ژاپنی به اشراف الهی مقایسه کنید که خدمتگزاری اراذل و اوباش محله ها در کشورهای مختلف برای حکمرانان کشورهای امروزی هم از همان دست است. هلند میتوانسته جای خوبی برای جهانی کردن این ادعا باشد چون بعد از جدا شدنش از اسپانیا رهبری اشرافیت یهود به آمستردام درآنجا منتقل شده بود. حالا دیوان بین المللی لاهه در شهر کاخ صلح در هلند بین کشورها داوری میکند و خیلی جالب است که بزرگترین نقش در ایجاد این کاخ را تزار نیکلاس روسیه داشت (اگرچه الان سعی میشود نقش امریکا را پررنگ تر نشان دهند). چرا در هلند و نه در روسیه؟ آیا این حرف را شنیده اید که پطر کبیر، سنت پطرزبورگ پایتخت سابق روسیه را از روی الگوی آمستردام ساخت؟ سنت پطرزبورگ یعنی شهر سنت پیتر. پطر کبیر روس ها چیزی جز نسخه ی روسی پطرس قدیس صاحب کلیسای واتیکان نیست و تزار یعنی سزار بودنش چیزی جز سزار بودن قبلی پاپ ها نیست. پس برایتان جالب خواهد بود که بدانید در هلند جایی به نام "سنت پیترزبِرگ" وجود دارد که معنیش کوهستان سنت پیتر است؛ ظاهرا به نام روستایی به نام سنت پیتر با کلیسای سنت پیتر. این محل پر از مکان های تاریخی است و مرکزیتش با شهر ماستریخت است. بر اساس تاریخ رسمی زمانی که آمستردام اصلا وجود نداشت، ماستریخت محل یک پادگان رومی به نام تراختو بود که معنیش گذرگاه رودخانه است چون شهر در محل رودخانه ی میوس یا ماس قرار داشت. نام ماس تریخت از ترکیب نام رودخانه با نام محل حاصل آمده و دلیلش جدا کردن این تراختو از یک تراختوی دیگر عنوان شده که امروزه بیشتر اوترخت نامیده میشود. البته موضوع عجیبی است چون تراختوی دوم از محل گذرگاه رودخانه گسترش نیافته و حدس زده میشود که در دوران فرانک ها شهر کنونی آن به جای پادگان دیگری که قبلا در محل گذرگاه رودخانه ای بوده و در جنگی از بین رفته است شده باشد و ازاینرو آن را اولترا تراخت (اوترخت) یعنی خارج از گذرگاه رودخانه نامیده اند. اما شاید دلیل اصلی این باشد که تاریخی که اوترخت یا تراختوی قلابی تصاحب کرده تاریخ ماستریخت یا تراختوی اصلی بوده است. اوترخت محل اولین مرکز اسقفی مهم کاتولیک در هلند بوده و شاید با انتقال این مرکز از تراختوی قبلی یعنی کوهستان سنت پیتر به محلی جدید، نام شهر هم مهاجرت کرده و تاریخ شهر را در محل جدیدی بومی سازی کرده است. اوترخت همچنین محل تولد پاپ آدریان ششم بوده که میتواند یک نسخه از امپراطور هادریان باشد و به همراه او کلیسای سنت پیتر و خود رم در ماستریخت بومی سازی شده باشند. ماستریخت گذشته ی فرانسوی قوی ای دارد و تا زمان جنگ جهانی اول، بیشتر فرانسوی بود تا هلندی و این باز یادآور امپراطوری رومی فرانسوی ناپلئون است که از روسیه تا هلند تداوم داشت. از طرفی آمستردام که اکنون مهمترین شهر هلند و پایتخت آن است، نامبردار به DOMSKU است، کلمه ای که معنیش معلوم نیست ولی شاید همان "دا ماسکو" یا مسکوی بزرگ باشد و انتقال پایتخت از سنت پطرزبورگ به مسکو در روسیه همان انتقال پایتخت از ماستریخت به آمستردام در هلند باشد. حالا اسم سزار/تزار حاکم بر سنت پترزبرگ روسی را به یاد بیاورید: نیکولای یا همان نیکولاس. این را هم به یاد بیاورید که هر پاپی یک پیتر یا پدر برای مردمش است. آیا رابطه ی نیکولای و پاپ/سزار، همان رابطه ی سنت نیکولاس با پیتر سیاه نیست و بنابراین تزار نیکولاس، خدایی نیست که در انقلاب کمونیست ها سرنگون شده است؟ دقت کنید که نیکولاس تزار روسیه و ویلهلم سزار آلمان هر دو در جنگ جهانی اول سرنگون شدند. هر دو آنها آلمانی بودند و خود را رومی یا رومانف میدانستند. از طرفی لنین و سوسیالیست های همراهش از آلمان به داخل روسیه فرستاده شدند تا درآنجا انقلاب بلشویکی کنند. باز از طرف دیگر، به یاد بیاورید که یک سوسیالیست مشهور هلندی به نام آنتونی پانه کوک که نقش بسیار مهمی در ایجاد جنبش های سوسیالیستی هم در آلمان و هم در هلند داشت، در جنگ جهانی اول، موقعیت خود در آلمان را از دست داد و به هلند برگشت و این اتفاقات، با مخالفت های شدید او با روش های لنین مرتبط بود. عکس های پانه کوک از اوایل قرن بیستم، او را با ریش انبوهی شبیه به ریش مارکس و انگلس نشان میدهد. با توجه به این که پانه کوک بر انقلاب کارگری تاکید داشت و با انقلاب سوسیالیستی در سرزمینی با اقتصاد کشاورزی مخالف بود، آیا آلمانی بودن مارکس، برای تعیین یک خط و مشی آلمانی درباره ی انقلاب کارگران در قبل از پانه کوک هلندی تخیل نشده است و آیا قرار گرفتن مارکس در انگلستان ردی از نقش بالای انگلستان در سیاست هلند پساناپلئونی در قرن 19 را در خود ندارد؟ ممکن است هرج و مرج روسیه در زمان لنین که استالین بدان پایان داد، در دوران قبلی ای که به عنوان تزاریسم در روسیه بومی سازی شده، برقرار بوده و عطش عجیب هیتلر برای حمله به روسیه ی استالین، تلاش برای بازپس گیری سرزمینی که حق آلمان بود، بوده باشد. به خاطر همین است که هیتلر اینقدر نسبت به کمونیست ها و یهودی ها نفرت پراکنی میکرد. چون آنها نه فقط حکومت سزارهای رومی را تضعیف کردند، بلکه تکه ای از وطن آلمانی را از آن جدا نمودند همانطورکه خود هلند هم با سقوط هیتلر، برای همیشه از دست رفت. این امپراطوری روم ژرمن نتیجه ی انتقال مقر قدرت از جنوب ایبری به شمال هلندی بود و انتقالش به روسیه باعث شد تا یک ایبری دیگر در جنوبی ترین منطقه ی روسیه ی غربی-اروپایی، ایجاد شود که الان شامل جمهوری آذربایجان و ارمنستان است. این تنها مورد نیست. همانطورکه سنت پطرزبورگ هلندی-روسی از ایبری اسپانیایی جدا شده است، یک شهر پیتر دیگر هم همراه برزیل، از ایبری پرتغالی جدا شده است و آن، پتروپولیس کاخ خوشگذرانی امپراطور برزیل و همسرش است. این جا هم نام از یک پدر (پیتر) مقدس دیگر یعنی "پدرو آزاد کننده" اولین فرمانروای واقعی برزیل دارد که بعد از فروپاشی امپراطوری ناپلئون سر و کله اش پیدا شد و میشود گفت پطر کبیر برزیل است. جالب این که امپراطور الکساندر دوم رومانف روسیه، بالاترین نشان ملی روسیه یعنی نشان اندرو را به امپراطور پدرو پنجم برزیل تقدیم کرده است احتمالا به خاطر این که جاعل این قصه دیگر خودش هم نمیدانست کدام شاه خیالی دقیقا کدام کشور خیالی را مستعمره کرده بود. ولی میتوان توجه کرد که هم روسیه و هم قاره ی امریکا قلمرو تاتارها شمرده میشدند و نبرد روم با تاتارها یا اسکیت ها همان نبرد اسکندر ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ با یاجوج و ماجوج بود کمااینکه در انگلستان، بروتوس رومی به جنگ غول های گوگ و ماگوگ (یاجوج و ماجوج) میرود. موسی پیامبر یهود و رهبر عبرانیان، در نگاره های مسیحی، بارها با دو شاخ بزمانند بر سرش ترسیم شده است. او نیز مامور نبرد با بقایای غول ها بود. پلوتارخ موسی را یک هیولا میدانست و با تایفون که لشکری از شیاطین را علیه نظم جهانی بسیج نمود تطبیق میکرد. موسی و تایفون، هر دو، لشکر خود را به 13 بخش تقسیم کرده و هر دو مقابل خویشاوندان خود در حکومت مصر ایستاده بودند و هر دو هم در نوزادی در سبدی روی آب رها شده بودند. دشمنان موسی سیاهان کنعانی بودند و در قدیم، سیاهان را هندی مینامیدند. سرخپوستان امریکا نیز علاوه بر تارتار (تاتار) هندی هم نامیده میشدند. با این حال، در این لشکرکشی ها همیشه ممکن بود که عامل گسترش حکومت روم، خود، باعث ایجاد یک حکومت مستقل از روی روم شود که آن را در آنجا بومی سازی کند. در روسیه شاهد بودیم که الکساندر یا اسکندر کبیر، به صورت الکساندر اول خیالی ( و به جای مخترعین الکساندر اول)، روسیه را از فرانسه ی ناپلئونی «پس گرفت» و روم اسکندر را محدود به روسیه ی رومانف کرد. در عثمانی نیز باز همین الکساندر یا اسکندر تبدیل به اسکندر بیگ شد و برای این که ارتباطش با اسکندر ذوالقرنین، مغفول نماند، یک کلاهخود کله بزی با دو شاخ بلند روی سرش گذاشت. او به سلطان محمد فاتح کمک های زیادی کرد ولی درنهایت علیه او شورید و وقتی شکست خورد به ایتالیا گریخت و درآنجا مرد. او را اهل آلبانی نامیده اند که احتمالا نسخه ی عثمانی شده ی "البان" ایتالیا است و از آن جالبتر این که از نسل فرمانروایان اپیروس –املایی بسیار نزدیک به ایبری و عبری- بوده است. به نظر میرسد او نماد روح رومی ای بوده که سرزمین های ترکی-تاتاری را فتح کرده ولی از ایجاد یک نسخه ی بومی روم یعنی عثمانی با مذهب کپی-پیست شده ولی متعارض شریعت اسلامی شکست خورده است. در این گونه مثال ها همیشه نظم جدید محصول یک دوره هرج و مرج است که دوره ی قبل از خود را مقدس میکند ولی تا زمانی که نظم برقرار بوده، کسی متوجه اهمیت ثبت و ضبط آن نبوده و پس از آن، نظم قبلی را هر گونه که بازسازی کنید مردم میپذیرند. چه کسی وظیفه ی بازسازی دارد؟ اشراف حاکم جدید. به نفع چه کسی بازسازی میکنند: به نفع خودشان و البته مطابق منافعشان در وضع حاضر و کاملا "حال". پس اشراف، خدایانی هستند که از هرج و مرج تایفونی بیرون آمده اند و هرج و مرج، وضع طبیعی زمین و مجسم به الهه است. هندیان، این الهه را مایا یعنی توهم مینامند. او را به سبب ارتباطش با لجه ی آغازین، "آیبیس" یعنی هاویه ی آبی الهه هم مینامند که اسم فامیل یک خاندان سوئیسی مهم هم هست. نماد این خاندان، یک مار –نماینده ی تهامات یا الهه ی اژدهایی لجه- است که دارد یک مرد کودک مانند را به نمایندگی از خدای سابق میبلعد.:

“TODAYS DATE”: SCOTT FREEMAN: STOLEN HISTORY: 23DEC2024

یکی از رمزنگاره ها درباره ی آغاز از abyss یا هرج و مرج، داستان سقوط رم بعد از یک محاصره ی پر استرس توسط گوت ها به رهبری آلاریک است. در تاریخ کلیسای هرمیاس سوزومن آمده است که تنها محل رم که از غارت و کشتار و تخریب گوت ها در امان ماند مقبره ی سنت پیتر یا پطرس قدیس بود که آلاریک به احترام آن، پناهجویان به آن را از حمله مصون نگه داشت و فقط محوطه ی اطراف همین محل از نابودی در امان ماند و رم بعدی از این محل و توسط افرادی که در آن داخل از کشتار در امان ماندند توسعه یافت. این نابودی انعکاس دیگری از نابودی بعدی در جریان غارت کل ایتالیا توسط توتیلا است که اتفاقا این توتیلا به صورت یک رهبر دیگر بربر به نام توتیلوس روی یک بخشداری رومی در قستنطنیه ی دوران تئودوسیوس خراب میشود. گفته میشود که همان زمان (ظاهرا قرن 4میلادی) وقایع مربوطه را اسقفی به نام سینسیوس از سیرنه در توصیف تسلیم حکومت ازیریس حکمران مصر به برادرش تایفون/ سیت و متحدان سکایی او بازتاب داده است. فاجعه ی بربرهای توتیلا در قرن پنجم هم نتیجه ی تضعیف روم بعد از رفتن و آمدن آتیلا رهبر هون ها بود. آتیلا پنهانی دفن شد تا مقبره اش معلوم نباشد. همین داستان درباره ی نسخه ی برساخته اش برای شرق یعنی چنگیزخان تکرار شد. جالب است که آلاریک هم در همان سال تخریب رم درگذشت و پنهانی دفن شد تا مقبره اش نامعلوم باشد. به نظر میرسد بعضی از داستان های لشکر شرقی چنگیز خان هم تکرار داستان های بربرهای آلاریک باشد. مثلا بربرهای آتیلا خانه ی مارسلا پیرزن نیکوکار را میگشایند و چیزی در آن نمی یابند؛ پیرزن میگوید تمام داراییش را به خیریه داده است ولی آنها باور نمیکنند و نزدیک یک ماه پیرزن را به زیر کتک و شکنجه میگیرند و سپس به مقبره ی سنت پیتر میفرستند؛ به همین ترتیب، نیروهای چنگیز خان در ترمز، احوال مروارید گرانبهایی را از پیرزنی میگیرند، پیرزن میگوید مروارید را قورت داده است؛ سربازان، برای مروارید، شکم پیرزن را پاره میکنند و بعد همین کار را با تمام اجساد دیگر انجام میدهند. البته مرگ آلاریک بلافاصله بعد از فتح رم و ناپدید شدن قبرش، میتواند او را الهامبخش داستان های حملات اعراب مسلمان هم بکند. به طرز عجیبی و بدون این که دلیلش دقیقا بیان شده باشد، اعراب در زمان فتح شوش، مقبره ی دانیال نبی را پنهان میکنند و رویش سد میزنند، انگار دانیال به خاطر این که در طرف آنها است در خطر باشد. بعضی این مقبره را به جای دانیال به کورش و داریوش نسبت میدادند: دو نام مختلف برای یک قهرمان توراتی ولی نایهودی که یهودیان را نواخت و در مورد داریوش دقیقا به خاطر تاثیرپذیری از دانیال. نام دیگر یعنی کورش در کتاب اشعیا مسیح خوانده شده و نام کریست برای مسیح تلفظ دیگر نام او است. مقبره ی سنت پیتر پایگاه جانشینان کریست بوده و انگار پطرس هویت آلاریک را به عنوان یک نسخه از مسیح پنهان میکند. یسوع که نام اصلی کریست است، در تلفظ و معنی (یعنی منجی) همان یوشع فاتح نظامی یهود است. ژروم، فتح رم را با فتح موآب توسط یوشع در ماجرای بلعم باعور مقایسه میکند: «در شب موآب گرفته شد؛ در شب دیوارهای آن فرو ریخت» (همانطور که رم در شب فتح شد) که در اشعیا 1 : 15 آمده است. کورش/داریوش هم به عنوان فاتح نظامی، نسخه ی دیگر یوشع است. داریوش برای فتح بابل، نقشه ای میکشد که در داستان فتح رم توسط آلاریک تکرار میشود. زوپیر وزیر داریوش گوش و بینی خود را میبرد و نزد بابلی ها میرود و وانمود میکند که چون داریوش این بلا را به سرش آورده از این به بعد میخواهد به بابلی ها خدمت کند. کم کم اعتماد بابلی ها را جلب میکند و با این جلب اعتماد، دروازه های بابل را به روی سپاه داریوش میگشاید. به گفته ی پروکوپیوس، آلاریک هم درحالیکه وانمود به صلح میکرد، 300 جوان بی ریش را به همراه هدایا برای بزرگان روم میفرستد و آنها کم کم آنقدر اعتماد رومی ها را جلب میکنند که موفق به باز کردن دروازه های رم به روی بربرها میشوند. به دلیل محاصره ی طولانی توام با تنگنای اقتصادی، مقاومت چندانی در مقابل ورود بیگانه به عمل نیامد ولی به زودی مردم از عدم مقاومت خود بد جور پشیمان شدند. آمدن سربازان نفوذی به درون شهر همراه هدایای صلح، یادآور داستان جنگ تروآ است. آگوستین قدیس، سقوط رم را با سقوط تروآ مقایسه میکند. روسیما مینویسد که آلاریک به این خاطر به آتن صدمه نزد که الهه آتنا (مراقب آتن و یکی از عوامل حمله ی یونانی ها به تروآ) و آشیل (قهرمان یونانیان در نبرد با تروآ) در نزدیک آتن بر او ظاهر شدند و او را به هراس انداختند. ولی شاید دلیلش این باشد که در ابتدا آلاریک و آشیل و آتنا، همه در یک جبهه یعنی جبهه ی جنگ تروآ بودند.:

“THE CAPTURE OF ROME BY ALARIC IN 410 AND GTR”: MARK FRAF: CHRONOLOGIA: 26/12/2008

اگر آلاریک به عنوان یک نسخه ی اصیل از عیسی مسیح –و نام های دیگرش چون پطرس و دانیال- پایه ی رم باشد و بدون کشتار و جنایتی خدای حامی گسترش شهر شده باشد، پس چه دلیلی دارد که برای رم یک گذشته ی عظیم تخیل کند که خودش نابودش کرده است، آن هم به وحشیانه ترین حالت ممکن؟ فقط برای این که تصویر هاویه و هاویه سازی را همیشه جلو روی پیروان خود بگذارد و به آنها الگوی حکومتی خوبی داده باشد. زندگی هیچ وقت راحت نبوده است. ولی تاریخ دوره های انحطاط با تصاویر وحشتناکی مثل آنچه در بالا آمد، کمک میکند تا هر موقع که سیاستمدار جهانخوار اراده کرد، با تزریق احساس مشکل مالی و احساس حقارت به مردم بر سر مسائل نسبتا کوچک، خاطره ی «انحطاط» بازگردد و احساس ناخودآگاه نیاز به ایجاد نظم جدید در مردم محل مورد نظر بازآفرینی شود. دیوید هانسکام، یک جراح ارتوپد ستون فقرات که اکنون به بیماران و پزشکان می آموزد که چگونه درد مزمن را حل کنند، نامی مناسب برای این گونه احساسات به کار میببرد: ABYSSیعنی هاویه یا مغاک. وی مینویسد:

«همه ی ما به دنبال امنیت جسمی و روحی هستیم. وقتی احساس امنیت نمی کنیم، بدن ما به حالت فرار یا مبارزه تغییر می کند و احساس تنش یا استرس می کنیم . کلمه ی توصیفی دیگر "اضطراب" است که احساسی است که هنگام احساس خطر ایجاد می شود. ما مشتاق امنیت هستیم و از اضطراب متنفریم و وقتی نمی توانیم مشکلی را که باعث ناراحتی ما می شود حل کنیم، احساس می کنیم در دام افتاده ایم. یک کلمه برای پاسخ بدنی شدیدتر، "خشم" است که تلاشی بی پایان برای بازیابی کنترل و احساس امنیت است. هنگامی که هنوز نمی توانیم از یک تهدید واقعی یا درک شده فرار کنیم، بدن ما تجزیه می شود که نتیجه ی آن علائم مزمن روحی و جسمی، ناخوش احوالی و مرض است. اضطراب و خشم، سازه های روانی نیستند. آنها سیگنال های هشدار بدن شما هستند و به طور عمدی به گونه ای ناخوشایند تکامل یافته اند. آنها درد هستند و به طرق مختلف تجلی می یابند. حتی زمانی که علائم فیزیکی وجود دارد، علت آن مشخص نیست. استرس مزمن به فیزیولوژی تهدید (نحوه ی عملکرد بدن شما) تبدیل می شود که باعث علائم، بیماری و مرض می شود. تا زمانی که ندانید چگونه به طور موثر استرس را پردازش کنید، در دام افتاده اید. به دام افتادن باعث رنج عمیق می شود، مشکلات زیادی ایجاد می کند. همه تا حدی رنج می برند، برآورده نشدن نیازهای اولیه مانند ایمنی، غذا، سرپناه و همراهی، هر جنبه ای از سلامتی و زندگی شما را خراب می کند. من نمی خواهم این سطح از رنج را بی احترامی کنم. به عنوان مثال، اگر سطح درآمد شما کمتر از 19000 دلار در سال باشد، بروز اضطراب قابل توجه 100٪ است. این داده های سال 1994 است که در سال 2024 تقریباً 38000 دلار ترجمه می شود. ما همچنین با زبان، تفکر انتزاعی و آگاهی از ماهیت متناهی زندگی، گونه ای گرفتار هستیم. ما نمی توانیم از مرگ فرار کنیم. علاوه بر چالش های فیزیکی برای زنده ماندن، نمیتوانیم از افکار خود فرار کنیم. ما هیچ محافظتی در برابر دردهای روانی نداریم و سرکوب افکار ناخوشایند، مغز را بیشتر ملتهب می کند. اینها به افکار ناخوشایند تکراری یا RUT ها تبدیل می شوند. آنها جهانی هستند و از نظر شدت و فرکانس متفاوت هستند. محدوده عبارت است از: افکار ناخواسته ی گاه به گاه، افکار تکراری، افکار شهوانی، افکار مزاحم تکراری، افکار تهاجمی، مغاک یا هاویه.

یک روز بعدازظهر، داشتم به یک بیمار گوش می‌دادم که سعی می‌کرد تا عمق رنجش را توصیف کند، و به من ضربه زد که این چاله برای بیشتر مردم چقدر عمیق و ناامیدکننده است. متوجه شدم که کلمات برای دریافت درجه بدبختی کافی نیستند. از آنجایی که به نظر می رسید هیچ کس هیچ پاسخی نداشت، هیچ راه گریز آشکاری وجود نداشت. توصیفی که به نظر می رسید برای این چاله ی تاریک و بی انتها مناسب باشد «مغاک» بود. یک مقاله ی تحقیقاتی اخیر نشان داد که تأثیر درد مزمن بر زندگی فرد مشابه تأثیر سرطان پایانی است. پیش‌بینی نمی‌کردید که زندگی شما با درد تمام شود. این مقاله نشان داد که درد مزمن بدتر است، زیرا در مورد سرطان، شما حداقل تشخیص را می‌دانید و یک نقطه ی پایانی وجود دارد. این جمله ممکن است سخت به نظر برسد زیرا رنج بردن از سرطان پایانی وحشتناک است، اما درد مداوم (ذهنی و جسمی) بدون دانستن اینکه آیا نقطه ی پایانی وجود دارد یا خیر، بدتر است. یک مثال واضح از اینکه چگونه عدم قطعیت می تواند شما را از بین ببرد، در کتاب دکتر ویکتور فرانکل، " انسان در جستجوی معنا" ، نشان داده شده است. روانپزشک اتریشی که در طول جنگ جهانی دوم در اردوگاه کار اجباری زندانی شده بود، چند تن از اعضای نزدیک خانواده را از دست داد و وحشت های وصف ناپذیری را تجربه کرد. همانطور که او تجربه ی شخصی خود را توصیف می کند، تصور اینکه کسی حتی کسری از آنچه را که شاهد بوده و تحمل کرده است دشوار است. با این حال، او خاطرنشان می کند که بدترین بخش آن این بود که نمی دانستیم کی قرار است به پایان برسد. بیماران علاوه بر تجربه ی سایر استرس های زندگی، در دام علائم، امراض و بیماری های روحی و جسمی ناخوشایند قرار می گیرند. همچنین ممکن است در دام سیستم پزشکی گرفتار شوید، که به طور مداوم راهی برای خروج به شما نشان نمی دهد. با گذشت زمان، دلسرد (ناامید) می شوید. معادله ی من که این وضعیت را نشان می دهد:

پرتگاه = اضطراب/خشم x زمان

چرا درد بخشی از این معادله نیست؟ به این دلیل است که اضطراب درد است. وقتی در گردابی از اضطراب و سرخوردگی بی امان گیر کرده اید، زندگی تاریک می شود. عمق این گودال چقدر است؟ در اینجا فهرست کوتاهی از رنج هایی است که هم شخصاً و هم در بیمارانم شاهد آن بوده ام. ضررها علیه موارد زیر بسیج میشوند: استقلال (مالی و جسمی)، توانایی لذت بردن از موسیقی خوب، دوستان، غذای خوب و سرگرمی‌ها بدون اینکه این تجربه با درد خدشه‌دار شود، زندگی خانوادگی آرام، احساس خوب. بیش از 30علامت وجود دارد که توسط یک سیستم عصبی فعال مزمن ایجاد می شود . همچنین بسیاری از بیماری های روحی و جسمی دیگر نیز وجود دارد.:

صداقت: مردم شما را باور نمی کنند، و اغلب، هر چه بیشتر سعی کنید دوستان، خانواده، همسالان، کارفرمایان و ارائه دهندگان مراقبت های بهداشتی خود را متقاعد کنید، کمتر به شما اعتماد می شود.

داشتن برچسب: بدخوار، جویای مواد مخدر، تنبل، بی انگیزه و بیش فعال...

آرامش خاطر: RUT ها بی امان هستند و ممکن است بدترین بخش این مصیبت باشند.

امید: این ممکن است بدترین جنبه از همه چیز باشد. نشان داده شده است که بر باد رفتن مکرر امیدهای شما باعث ایجاد افسردگی می شود.

هیچ راه خروجی وجود ندارد. عمق "مغاک" را در نظر بگیرید. روح شما توسط رانش انبوهی از اضطراب/خشم به زمین کوبیده می شود در حالی که در بدن خود محبوس می شوید و درد روحی و جسمی شما را آغشته می کند. زندگی شما به طور سیستماتیک در حال نابودی است، اما در یک شوخی بی‌رحمانه ی کیهانی، شما زنده هستید تا شهادت دهید - بدون امید. این مکان تاریک در ذهن شما به طور غیرعادی عمیق و بی انتها است. و هیچ کس گوش نمی دهد. به خود اجازه دهید تا عمق رنج و میزان آسیبی که درد شما به زندگی شما وارد کرده است را درک کند. آگاهی اولین قدم برای معکوس کردن موفقیت آمیز این مارپیچ رو به پایین است. با این حال، بیماری مزمن، یک مشکل پیچیده است و درمان های تصادفی نمی توانند کارساز باشند. لازم است موقعیت منحصر به فرد خود را به اجزای سازنده ی آن تقسیم کنید و به طور سیستماتیک با آنها برخورد کنید. درد مزمن مشکلی برای مدیریت نیست. با تعامل و یادگیری مهارت های موثر، معمولا قابل حل است. در حال حاضر، شما در پایین هستید، با این تفاوت که هیچ انتهایی وجود ندارد. راهی برای خروج از این مکان فوق العاده تاریک وجود دارد ولی نمیتوانید با اراده و باور از اعماق رنج به سلامتی عادی بروید. همانطور که به طور روشمند دانش و مهارت هایی را برای رویارویی با هر یک از جنبه های موقعیت خود به دست می آورید، می توانید بدن خود را آرام کرده و مسیر خود را تغییر دهید تا رها شده و بهبود یابد.»:

“The Abyss: Honour Your Suffering”: DAVID HANSCOM: PSYCHOLOGY TODAY: 22 JAN 2024

همانطورکه دکتر هانسکام بیان کرد، موفقیت در این راه، نیازمند رویارویی با جنبه های درونی مختلف و توانایی های فردی خودمان است و بنابراین با یک تصفیه ی خودمحور و فردی روبه روییم. اما همانطورکه در مثال مبارزه با جنبه های سوء اینترنت توسط فرقه های اینترنتی مشاهده کردیم، بیشتر ما به جای اعتماد به خود و امتحان کردن راه سخت کشف خودمان، با گول زدن خودمان تن به فرقه های بازاری مذهبی در بیرون میدهیم و در این مورد، درست مثل مثال افزایش ضررهای سوء اینترنتی توسط فرقه های گفتمان ضد تکنولوژیکی، آن بیرون، فرقه هایی وجود دارند که به نام مخالفت با مغاک، مغاک را تقویت میکنند.

برای مایی که در ایران زندگی میکنیم، این جریان ها آشنایند. آنها را میتوانید در تمام بدنه ی شبکه های اجتماعی و در شبکه های اطلاع رسانی بیگانه مثل بی بی سی فارسی و ایران اینترنشنال و "من و تو" بعینه ببینید: ریاکارانی که وانمود میکنند نگران رنج و سختی وارده بر مردم ایرانند ولی درواقع هر بار که رنج جدیدی به ایرانیان وارد میشود از خوشحالی منفجر میشوند و تا جایی که بتوانند با اطلاع رسانی غلط، بر حال بد مردم می افزایند. اما جریان بزرگتری که این جیره خواران را اجیر کرده، همان جریانی است که تاریخ ایران را تعریف کرده است؛ جریانی که برای مردم این آب و خاک، هاویه هایی را تعریف کرده و حتی در شرایط مدرنی که هیچ ربطی به بحران های واقعی قدیمی ندارد، جنبه هایی از چاله ی الانی را برجسته میکند تا احساس کنیم در آن چاه بزرگتر قبلی هستیم. شاید به همین خاطر بود که نسخه ی خیالی مغاک، بعد از یک انقلاب اسلامی ایجاد شد، انقلاب اسلامی ای که موقع ساقط کردن یک پادشاهی باستانپرست در ایران، خود را تکرار فتح ایران باستان توسط اعراب مسلمان معرفی میکرد؛ اعرابی که پیرو محمدی تلقی میشدند که از یک معلم بنیانگذار به حد یک فاتح بیرحم تغییر شخصیت داده بود، همانطورکه عیسای صلح طلب و پطرس معلم و دانیال متواضع، به فاتحان خوناشامی چون آتیلا و داریوش و الاریک تغییر شخصیت داده بودند. اصلا عجیب نیست که هرج و مرج پس از انقلاب اسلامی، توسط خودی و بیگانه با بربریت حاکم بر ایران در «دو قرن سکوت» ادعا شده برای کشور در تاریخ سازی همان باستانپرست هایی مقایسه و حتی توجیه شود که از سوی انقلابیون به دروغگویی متهم بودند. متوجه شدیم که این اعراب هاویه ساز قرون وسطایی فقط نسخه های شرقی شده ی ارتش آلاریک بودند همانطورکه ایران باستان هم یک نسخه ی شرقی برای روم باستان مورد حمله ی آلاریک و بنابراین به اندازه ی همان روم، خیالی و غیر واقعی بود. مطمئن باشید نسخه ی امروزی آلاریک هنوز در بیرون از دروازه ها قرار دارد ولی در داخل مشغول است و درست مثل آلاریک قبلی، انبوهی از نفوذی به این ور دروازه های رم ایرانی فرستاده تا شرایط را برای ورود او محقق کنند؛ نفوذی هایی که وانمود میکنند مطیع ترین بندگان اربابان روم و باورمندترین افراد به اعتقاد آنها هستند؛ ولی همانقدر به بقای روم ایرانی، ارتقای آن، و آرمان ها و ارزش های آن علاقه مندند که لشکریان جرار آلاریک به روم باستان علاقه مند بودند. آلاریک تا زمانی که دروازه باز نشده بود وانمود به صلح میکرد. آلاریک های الانی هم همینطورند. چهره ی واقعی آنها فقط بعد از باز شدن دروازه ها و نابود شدن هست و نیست سرزمین های اشغال شده توسط آنها آشکار میشود. اما به نظر من خطر واقعی برای مردم ایران تا حالا نه خود آنها بلکه ماتریس های تاریخی دروغینی بوده که ایرانی ها بر اساس آنها فرمولبندی شده و این فرمولبندی آنقدر مذهبی است که حتی ضد مذهب شدن ایرانی ها هم در آن توسط معادلات مذهبی حسابرسی و الگوریتم سازی میشود. من فکر میکنم الان ما واقعا به تصفیه نیاز داریم و قبل از هر چیز باید بدانیم تمام فرقه هایی که قصد تصفیه ی ما را دارند اعم از این که این سو یا آن سوی دیوار رم باشند، با همان فرمول هایی که امراض را ایجاد کرده اند کار میکنند و ما بلاخره باید به تصفیه ی فردی و بر اساس کشف جنبه های درست و غلط حاکم بر جامعه مان در زمان حاضر و نه در بازه های تاریخی خیالی جاگذاری شده در گذشته روی بیاوریم. اولویت این امر اکنون آشکار و غیر قابل انکار است حتی اگر برای حفظ رم فعلی دیگر خیلی دیر شده باشد.

مطلب مرتبط:

پیشگویی فروید: امروزه خدایان باستان به قلم نویسندگان سکولار، آیه نازل میکنند.

دموکراسی: کریسمسی که جاده اش را فاشیسم هالووینی صاف میکند.

اشرافیت سیاه: درباره ی پول پرستان بی وجدانی که لباس مردان خدا را پوشیدند.

تالیف: پویا جفاکش

این نقشه از "کارتا مارینا: مطالعه و رونویسی افسانه های طولانی" منسوب به مارتین والدسیمولر در سال 1516 است. نکته ی عجیبش، تصویر یک پدرسالار در خیمه ی تاتاری در مناطق شرقی دریای باکو (خزر) است که اسمش "نوی" است. بعضی منابع قرن 19، نوی را به صورت تلفظی برای نام نوح پدرسالار به کار میبردند. اما نوح ابوالبشر در قرن 16 در شرق دریای خزر چه میکند؟ در تاریخ فعلی، این منطقه محدوده ی حکومت چند پادشاه سامانی به نام نوح تلقی شده است. سامانی ها تنها پادشاهان فارس زبان این منطقه در میانه ی حکومت های سلاله های ترک هستند. اما ظاهرا یک استثنای واقعی به حساب نمی آیند. آنها فارسند چون شهر مهمشان بخارا امروزه یک منطقه ی فارسی زبان است وگرنه اسم "سامان" احتمالا تلفظ دیگر لغت "شمن" است که به روحانیون ترک-مغول گفته میشد. این که بخارا در کنار سمرقند مهمترین شهرهای تیمور لنگ تلقی شده اند، نشان میدهد که پیشینه ی شمنی حکومت تیمور به همراه خود او به این منطقه انتقال داده شده است. نام سمرقند پایتخت تیمور، به معنی سرزمین سامری ها و در اشاره به شهر سامرا از حکومتگاه های مغول های نوحی در روسیه است که احتمالا در جریان عقبنشینی ازبک های روسیه از مقابل رومانف های غربی، به ازبکستان کنونی عقبنشینی کرده است. درواقع نوح پادشاه نیز میتواند سلفی برای نوحی یا نوغایی نامیده شدن حکومت تاتارهای دشت قبچاق یا روسیه ی کنونی باشد. از دید غربی ها تاتارها هم در تمام آسیا بودند و هم اسلاف بومیان زردپوست امریکا موسوم به هندیان یا سرخپوستان بودند. اتفاقا در میان آنها هم یک نوح پادشاه نام برده شده که به تاریخ تاییدنشده ی مورمون ها برمیگردد. کتاب مقدس مورمون که تاریخ رسمی آن را تایید نمیکند، نوح را پادشاه نفتایی ها میشمرد. نفتایی ها مردم امریکای مرکزی بودند که با همسایه های شمالیشان یعنی لامانی ها در جنگ بودند و به دلیل از راه حق منحرف شدن نوح شاه، مورد خشم خدا قرار گرفتند و کشورشان توسط لامانی ها که سرخپوستان امریکای شمالی باشد تصرف شد. این دوگانه دوگانه ی جالبی است منتها به شرط این که ربطش به تاریخ بنی اسرائیل کتاب مقدس کاتولیک-پروتستان را فراموش نکنید. بر اساس کتاب مقدس مورمون، این دو اتحادیه ی دشمن، ثمره های فروپاشی اتحادیه ی واحدی از مهاجران اورشلیم بودند که از اولاد لحی پیامبر به وجود آمده بود. لحی و دوستش اسماعیل، اورشلیم را ترک گفته و به امریکای شمالی مهاجرت کرده بودند و فرزندانی که از ازدواج فرزندان اسماعیل با فرزندان لحی به وجود آمده بودند اتحادیه را ساختند. عجیب این که نام اسماعیل به وضوح نشان میدهد که او باید از بیابان نشینان نواحی جنوب یهودیه باشد و از آن عجیب تر این که ظاهرا خود لحی هم زیاد از اسماعیل فاصله ی قومی ندارد. چون محل دفن اسماعیل ابن ابراهیم که جد این بادیه نشینان جنوبی است، جایی به نام "بئر لحیا" بوده است و بنابراین به نظر هیو نیبلی، هر دو اسم، اشاره هایی رمزنگارانه به ارشاد اسرائیل توسط اعراب دارند. لحی 7پسر داشت که از آنها 7 قبیله به نام پدرانشان به وجود آمدند به جز یکی از آنها که پدرشان سام، فقط دختر داشت و ازاینرو اولادش به نام پدران اسماعیلیشان، «اسماعیلی» نامیده شدند. اولاد نفتای حکومت را قبضه کردند و به زودی مورد اعتراض اولاد لامان –که تلفظ دیگر "لابان" است- قرار گرفتند و از تقسیم شدن قبایل در درگیری دو طرف، دو حکومت لامانی و نفتایی به وجود آمدند. لامانی ها بسیار شریر و پست بودند و ازاینرو خدا آنها را نفرین کرد و پوستشان را سیاه نمود اما بعدا وقتی مسیح بر هر دو امت ظاهر شد و آنها را به راه خدا دعوت کرد لامانی ها و نفتایی ها هر دو به مسیح گرویدند و این سبب شد که به مرور پوست لامانی ها روشن تر شد تا این که هم لامانی ها و هم نفتایی ها مجددا از راه حق منحرف شدند. دعوای لامانی ها و نفتایی ها به وضوح روایت دیگری از دعوای اولاد یهودا و یوسف و تقسیم پادشاهی یهود به دو امت یهودا و اسرائیل است. تفاوت در این است که اسرائیل که جزو آشور میشود، اینجا به صورات لامان تبدیل به خود آشور –و درواقع شاخه ی بابلیش- میشود که یهودیه یا نفتای را تسخیر میکند. این با تسخیر پایتخت مسیح یعنی رم توسط بربرهایی که قبلا از رم اطاعت میکردند ماهیت نزدیکتری دارد. در تاریخ تاتارها این میتواند به تسخیر ارض روم یا حکومت های نیمه رومی ترکیه توسط تاتارهای بربر تر تبدیل شود که ربط موضوع به امیر تیمور هم همینجا آشکار میشود. تیمور، حکومت عثمانی ها در ارض روم را تصرف و سلطان بایزید را زندانی خود نمود. همانطورکه میدانیم حکومت عثمانی از دل حکومت سلاجقه ی روم درآمد و یکی از نسخه های اصلی تر این قصه، ربطی به لغت "نوی" دارد.: مدتها قبل از تیمور و در زمان چنگیزیان، بایجو نویان از طرف اوگتای خان پسر چنگیز خان، سلاجقه ی روم را شکست داد و کیکاووس شاه سلاجقه را تحت امر چنگیزی ها درآورد. نویان دراینجا معنی امیر میدهد و ممکن است انتساب به نوی داشته باشد. بایجو نویان در حکومت بر ایران، جانشین جرماغون نویان شد و فتح آذربایجان و روم ترکیه، کارهای مهم او بود. اما بعد قرار بر اطاعت او از هلاکو خان و سپرده شدن خاورمیانه به هلاکو نوه ی چنگیز خان گردید. در زمان حمله ی هلاکو خان به عراق عرب، بایجو با تصرف بغداد مخالفت کرد و وقتی مکاتبات مخفیانه ی او با خلیفه ی بغداد افشا گردید، به دستور هلاکو خان اعدام شد. درباره ی بایجو نویان یک نکته ی جالب دیگر وجود دارد: نام پدرش مینگ قاآن یا مینگ خان بود که میتوان آن را به شاه مینگ معنی کرد. مینگ نام قلمرو چینی جدا شده از حکومت چنگیزیان بود که پایتختش پکن قبلا به قوبیلای خان نوه ی چنگیز خان و برادر هلاکو خان تعلق داشت و هلاکو خان هم تحت امر قوبیلای خان بود. با خان بزرگ شدن قوبیلای خان، پایتخت عملا به خان بالیغ یا پکن منتقل گردید. درباره ی "نویان" خوانده شدن بایجو باید این را هم مد نظر داشت که منبع زیر در بخش "گروه اعزامی به چین شمالی" از شهر تاتارها در حومه ی پکن، با عنوان "نوی چینگ" یاد کرده است:

بدین ترتیب، بایجو نویان به لحاظ رمزگذاری شده ارتباط نزدیکی با اوج امپراطوری مغول دارد. این اوج با گسترش یافتن تا عراق و ترکیه، امپراطوری اوغوز خان را بازآفرینی میکند. اوغوز خان که او هم چین را فتح کرده و حکومت خود را تا عراق و ترکیه در غرب گسترش داده بود، به گزارش جان براون در Introduction to the knowledge and study of the holy scriptures منسوب به 1789 لندن، ملقب به میدای و عامل ایجاد حکومت همنام خود یعنی مدی یا ماد در غرب ایران بوده که بعدا در از بین بردن آشور و بابل، ایفای نقش کرد، ایفای نقشی که میتوان آن را با فتح عراق عرب توسط هلاکویی ها مقایسه کرد. اوغوزخان از بابت این که روح اولین پیشروی شرق تاتاری در غرب است با مهاجرت شیونگنوها به غرب و تبدیل شدنشان به خیونی ها یا هون ها مرتبط شده است. به نوشته ی جان رنکینگ در 1827،شینوگنوها در اصل، مردمی به نام QUIE, OUEIبودند که دلیل نامگذاریش نسب بردن از دختران امپراطوران سلسله ی چینی OUEI-YUEN-TI بوده است. آنها خود را YUEN OUEIیعنی اویی های بزرگ میخواندند. "تا سی ین بی" یعنی سیانبی های بزرگ هم نامیده میشدند که اسم اخیر، برای جدا کردن آنها از سیانبی های لیائوتوم بود. آنها فرمانروای خود را TOPO یعنی شاه زمین (پو یعنی شاه، و تو یعنی زمین) مینامیدند. بعد از این که رهبرشان سیانگ وانگ (سیانگ شاه) با دختر امپراطور هان ازدواج کرد و توانست بر رقبایش پیروز شود، آنها عملا سیانگ یا شیونگ شدند و اضافه شدن "نوی" به صورت "نو" به این اسم، اصطلاح شیونگنو را ایجاد کرد. رهبر آنها از این پس شان یو یعنی شاه-خدا هم بود. این اصطلاحات با لغات خیونی و هون مرتبطند و "هون" به اندازه ی "هان" تلفظ دیگر "خان" است. ترکیب رهبران هون با اشراف اروپایی در راه ایجاد اروپای نوین، این لغات را به صورت اسم خاص، تبدیل به تاریخ اروپا کرده است. ازجمله بنا بر کتاب "عثمانی لازارو سورانزو" از آبراهام هارتول منسوب به 1603، اسم "هانری" یا "هنری" برای شاهان فرانسه و انگلستان، ترکیب "هان" با "ری" و در مجموع به معنی خان حکمران است. رنکینگ علاوه بر اینها معتقد است که این یوئن اویی ها ربطی به یونانی ها هم دارند چون هلن که یونانی ها به نامش هلنی نامیده میشوند از توی تخم درآمده درست مثل کانوا مادر اساطیری چینی ها و مغول ها. بعضی از هون ها به سبب تقدس این تخم مرغ، سر بچه هایشان را میبستند تا جمجمه شان به شکل تخم مرغ درآید و نویسنده های یونانی-رومی همین را از اسکیت های اروپای شرقی گزارش داده اند. همین رسم در بین سرخپوستان امریکای جنوبی هم بود که رنکینگ معتقد است دنباله ی هون های آسیای شرقی بوده اند. کانوا همان نوآ همسر فو-شی است که در قرن 19 بسیاری از چینی ها او را همان "فو" یا بودا میدانستند. در بین تاتارها او با تانگری خدای آسمان تطبیق میشد و همین اسم به صورت تانگا نام یک خدای پرویی است. تانگا سه چهره داشت و در این سه چهرگی، معادل با خدای اعظم هندوها بوده است. پرویی ها و دیگر سرخپوستان امریکای جنوبی، دنباله ی سرخپوستان امریکای شمالی و مرکزی بودند که به لحاظ فرهنگی و میتولوژیک، بیشترین ارتباط را با تاتارهای سیبری دارند. در افسانه های قرن 19 نیز اوغوز خان بیشترین بومی سازی را در منطقه ی سیبری نشان داده بود. اوغوز خان نهمین پادشاه بعد از یافث ابن نوح بود که همان یاپتوس تیتان در افسانه های یونانی است. مونتزوما آخرین پادشاه آزتک های مکزیک هم نهمین پادشاه پس از وتان یعنی شاه اساطیری بود که به طرز مرموزی همنام یک خدای تاتار-ژرمن است. سیبری جای خیلی خوبی برای بومی سازی قربانی شدن روح نوی-چینگ توسط حکام تغییریافته شبیه آن اتفاقی است که برای بایجو نویان افتاد. سیبری را فقط یک امپراطوری فتح کرد: رومانف های روسی. ژنرالی که بیشترین نقش را در این فتح داشت یک هتمان (رئیس قزاق ها) در خدمت ایوان مخوف به نام یرماک تیموفیویچ بود که پس از پیروزی های فروان، بلاخره در یک نقشه ی حساب شده ی دشمنش کوچوم خان به دام افتاد و کشته شد. زندگینامه ی این یرماک را جعلی و کار خاندان استروگانف میدانند چون در کتاب درباره ی نقش مثبت آنها اغراق زیادی شده است. جالب است که نام این خاندان استروگانف یادآور میشل استروگف قهرمان رمانی به همین نام از ژول ورن است. استروگف از طرف تزار مامور رساندن پیام مهمی با گذر از منطقه ی آشوب زده ی سیبری میشود که عرصه ی تاخت و تاز تاتارها است. ظاهرا یرماک باید خیلی قدیمی تر باشد چون تاریخ جنگ های او را امروزه دهه ی 1580 عنوان میکنند. ولی سوفی کوتین در رمان الیزابت منسوب به 1806 (انتشار: 1809) تاریخ فتح سیبری توسط یرماک مزبور را 1777 میخواند. خیلی عجیب است چون این تاریخ، فاصله ای از زمان تالیف رمان ندارد. از طرفی، دوران مزبور، دوران شورش یک هتمان دیگر به نام امیلیان پوگاچف بوده که خود را در بین قزاق ها پسرخوانده ی محبوب پطر کبیر و جانشین بحق او میخوانده و موفق به فتح سامرا و قازان شده بوده است. پوگاچف سرانجام دستگیر و اعدام شد اما ظاهرا آنقدر آدم مهمی بود که برای زدودن خاطره اش خانه اش را به آتش کشیدند و نام روستایش را عوض کردند. ولی شاید اطلاعات اخیر رد گم کردن باشند و ما باید سرنوشتش را با کس دیگری که به نوعی با فاتحان مرتبط باشد کامل کنیم. عنوان پسرخوانده ی پطر میتواند او را با یک نفر دیگر در همین عنوان و با عاقبتی بهتر تطبیق کند. این شخص، یک افریقایی به نام آبرام گانیبال است. او در زمان پطر، دارای قدرت زیادی بود ولی بعد از آن مورد رشک و سوء ظن قرار گرفت و به سیبری تبعید شد تا این که پس از سال های بسیار بخشوده شد. معلوم نیست ابرام گانیبال به کجای افریقا تعلق داشت ولی گانیبال تلفظ روسی نام هانیبال سردار قرطاجه در شمال افریقا است که با رومیان جنگید. جالب است چون تزارهای روس هم رومانوف یعنی رومی، و دنباله ی شاهزاده های آلمانی برآمده از امپراطوری مقدس روم در اروپا بوده اند. هانیبال کارتاژی همچنین دارای عنوان گبارکا" بود. این هم میتواند یادآور نام برکه خان، اولین خان مسلمان مغول باشد. برکه خان رهبر اولوس جوچی و فرمانروای روسیه بود و جنگ های موفقی با هلاکو خان داشت ولی درست موقعی که میتوانست ضربه ای قطعی بر هلاکو خان وارد بیاورد از پیری درگذشت. در طول این جنگ ها کشیش های روم مقدس معتقد به اتحاد با هلاکو خان و لابی کردن با افراد مسیحی دربار هلاکو بودند. هانیبال باراک علیه روم =برکه خان مسلمان علیه روم و هلاکو = اتحاد بایجو نویان با خلیفه ی مسلمانان علیه هلاکو. از آن هم جالب تر باز این که نشان ابرام گانیبال، یک فیل است، همان جانوری که هانیبال قرطاجی با لشکری از آن، از آلپ گذشت و رومیان را به وحشت درآورد. ظاهرا این سفر از افریقا به اروپا انجام شد و فیل های مزبور هم فیل افریقایی بودند. با این حال، این، فیل های آسیایی هستند که به کرنش پذیری زیاد در مقابل فیلسواران معروفند. شاید لازم باشد اسم کتابی را که پیشتر اقوال جان رنکینگ در آن را بیان کردیم، دراینجا بیاوریم:

همانطورکه میبینید این کتاب معتقد است مغول ها با لشکری از فیل ها در امریکا پیشرفت کرده اند و این فیل ها میتوانستند شامل ماموت ها و ماستودون هایی باشند که امروزه ادعا میشود ده هزار سال پیش منقرض شده اند. البته مارکوپولو سپاه فیل سوار قوبیلای خان را هم وصف کرده است. در تاریخ فعلی، فیل های اهلی بخصوص وقتی صحبت از فیل های جنگی میشود، بیشتر با هندوستان عجین میشوند. اهالی آنجا را هندی مینامند ولی در قدیم، لغت "هندی" بیشتر یادآور سیاهپوستان به طور کلی و بخصوص سیاهان افریقایی بود. این میتواند هانیبال را به صورت "خان اقبال" تبدیل به یک جنگسالار هندی کرده باشد. خان اقبال، یکی از کارگزاران محمود شاه بود که از دهلی در مقابل تیمور لنگ دفاع میکرد ولی سرانجام مثل پوگاچف شکست خورد و کشته شد. البته برعکس اقبال خان، کار هانیبال به وضوح حمله بود ولی حمله ی هانیبال، نتیجه ی خشم قرطاجه از سوء استفاده های زیاد رومی ها از پیروزی قبلیشان بر قرطاجه بود. آیا میشود گفت این پیروزی قبلی ابتدا یک نوع فتح بود و کار هانیبال یک نوع شورش؟ آیا تبعید مرموز آبرام گانیبال نیز نتیجه ی شورش ناموفق او بوده است، شورشی که بعدا به پوگاچف انتقال داده شد؟ در این صورت و با توجه به اتفاق افتادن اینها در دهه ی 1770 باید این دو را نسخه های دیگر یرماک فاتح خواند. اینطوری آنها هم فاتحند و هم شورشی. اما به جز اینها یک نفر دیگر هم هست که درواقع حلقه ی اتصال همه ی اینها است: ژنرال سواروف که به دلیل عبور دادن یک لشکر از کوه های اورال، "هانیبال روسی" لقب گرفته است. یک روایت، دلیل اسم عجیب او را ریشه گرفتنش از شهر "سوور" سوئد میخواند. با این حال، پروفسورها نیکولای باسکاکوف و الکساندرا سوپرانسکایا اصالت این سخن را زیر سوال برده اند. الکس فلدمن از دانشگاه بیرمنگام، این نام را با نام شهر "سووار" در بلغارستان مرتبط میداند. المقدسی، "بلغار" و "سووار" را جزو شهرهای خزرها خوانده است. توجه کنیم که سووار درواقع تلفظ دیگر "سابیر" عنوانی معمول برای قبایل ترکان است که تقریبا در بسیاری از موارد، با لغت "هون"، برابر بوده است. کلمه ی سابیر یا ساویر یا سوویر معنی کوچنشین میداده و بیشتر در روسیه ی غرب اورال استفاده میشده ولی بعدتر منشا عنوان "سیبری" برای روسیه ی شرق اورال شده است. بدین ترتیب تمام آنچه درباره ی سیبری گفته شده است، انتقال تاریخ روسیه ی غربی و قبل از آن، تاریخ روم به شرق بوده است. به همین دلیل هم هست که سوواروف را هم در لباس رومیان باستان مجسمه کرده اند و هم به شکل تاتارها و قزاق ها کشیده اند. برای این که تاریخ باستان از این هم بیشتر توی حلق دوران مدرن بیاید، این را هم در نظر بگیرید که "ساویر" به صورت "سوار" برای نامیدن کسی که سوار بر حیوانی حرکت میکند درآمده است چون کوچنشینان معمولا سوار بر حیوان دیده میشدند بخصوص وقتی جنگجو بودند. در روستای ببان در عراق عرب، مقبره ی شخصی به نام "شیخ سوار" یا "شاه سوار" یا "شهسوار" توسط یزیدی ها پرستش میشود. یزیدی ها خودشان نمیدانند او کیست ولی تصویرش به صورت مردی اسبسوار که با نیزه اژدهایی را میکشد تردیدی باقی نمیگذارد که او همان سنت جورج رومی مسیحی ها است که اتفاقا برای روس ها هم مقدس است. از آن جالبتر این که یک مقبره ی مقدس خواجه شهسوار در لندن انگلستان هم وجود داشته که امروز «گم شده است»! درباره اش ادعا میکنند که یک سفیر ایرانی به نام شهسوار در انگلستان مرده و برایش مقبره ساخته اند؛ اما معلوم نیست چرا تا به حال کسی نپرسیده که چرا باید برای یک ایرانی گمنام در انگلستان مسیحی مقبره بسازند؟ آیا بنای مزبور طی یک تغییر فرهنگی گسترده از بین رفته است؟ تغییر فرهنگی که آنقدر موفق بوده که حتی خاطره ی مقبره ی خواجه شهسوار هم به زحمت از آن جان سالم برده است؟! به هر حال، همین تغییر فرهنگ، میتوانسته عاملی باشد برای آن که جریانی که این شورشیان نماینده ی آن هستند، علیرغم خدمات قبلی به آن، نسبت به آن تغییر مسیر پیدا کرده باشند. به همین دلیل است که قهرمان شورشی تقریبا از لحاظ فرهنگی به دشمنی که با آن میجنگد نزدیک است چون رهبرانش به فرهنگ دیگری تعلق میگیرند. دعوا، دعوای شرق تاتاری و غرب رومی است که به صورت دعوای روم باستان و آتیلای هون بازسازی شده است. آتیلا را به دلیل مجار بودن امروزه به مجارستان نسبت میدهند. ولی منابع قدیمی، نظرات دیگری داده اند. مثلا "کارهای ولتر" منسوب به 1763، مدعی است که هون ها از توبولسک در سیبری آمده اند، امری که میتواند نتیجه ی انتقال سیبری روسیه ی غربی به شرق باشد. توبول یا توبولسک پایتخت سیبری است. با این حال، در جلد سی و پنجم کتاب THE MODRERN PART OF AN UNIVERSAL HISTORY (LONDON, 1762) آمده است که سیبری نامش را از شهری به نام "سیبر" گرفته که قبلا پایتخت سیبری بوده است. اما سیلی عظیم که از سمت ساحل چپ ولگا سرازیر شد، تمام سیبری را فرا گرفت و این شد که هون ها به رهبری آتیلا از آنجا و در جستجوی یک جای مناسب دیگر برای زندگی، پیوسته به سمت غرب حرکت کردند تا این که به دروازه های رم رسیدند. حالا معلوم شد چرا نوح کتاب مقدس، تبدیل به یک پادشاه تاتار شده است. ظاهرا گسترش تاتارها نتیجه ی سیل نوح تصور میشده است، اتفاقی که اول برای قرون وسطی در نظر گرفته شده بود ولی بعدا به چند هزار سال قبل انتقال داده شد. مدت کمی بعد از سیل نوح، نمرود بابل را ساخت و شهرهای دیگر جهان از روی آن ساخته و کیش های گوناگون از روی الگوی واحد کیش بابلی نمرود پدید آمد. در منابع مسیحی، نمرود با کرونوس یا ساتورن پادشاه تیتان ها برابر دانسته میشد. در کتاب "تاریخ مجارستان و ترانسیلوانیا" منسوب به 1664 آمده است که آتیلا برادرزاده ی نمرود بود. در همان کتاب آمده که دو پسر آتیلا قلمرو پدر را بین خود تقسیم کردند. ایل و تبار یکیشان بیشتر در بین هون ها و توگری های اسکیتیه مستقر شدند و ایل و تبار دومی بیشتر در فرانسه و ایتالیا. به نظر میرسد آنچه دعوای روم و هون است درواقع فرعی بر اصل تقسیم یک دولت واحد شیونگنو باشد که به سرعت تبدیل به دعوای پیشرفت و تحجر، یا تغییر و ثبات شده است. روم به سمت تغییرات پیاپی تا حد مدرنیته پیش رفته و تاتارها هم از بابت ترس از آینده ی ناشناخته و هم از مشاهده ی نابودی اخلاقیات و انسان ها با هم زیر چرخ پیشرفت تمدن، به پشت سنگرهای سنت گریخته اند. اما این، چیزی نیست که قدرتمداران، از آن بترسند وقتی در ریشه با هم فامیل بوده اند. مردم معمولی هستند که تحت آنچه نیچه "اخلاق بردگی" مینامید از تغییر دچار واهمه میشود و این واهمه از سوی اکثریت، باعث نگرانی اقلیت میشود. پس چاره ای نیست جز این که عده ای از حاکمان وانمود به حمایت از سنت کنند و مردم را در چنبره ی خود قرار دهند تا در اثر اطمینان کاذب خود به حاکمان سنتگرای دورو بدون این که خود بفهمند به تغییرات مطلوب جناح پیشرو دچار آیند. این نوعی شکار است و فامیلی آتیلا و نمرود هم بر اساس آن الزامی بوده است؛ آنقدر الزامی و مهم که تاریخ رسمی بعدا هزاران سال بین این دو فاصله انداخته است. چون نمرود در تورات یک شکارچی است. الگوهای شکارچیان انسانی، حیوانات درنده ی شکارچی بوده اند که اغلب باید شکارهایی را تعقیب میکردند که از خودشان تندتر میدویدند. اگر جانور شکار، هیپنوتیزم شود و سر جای خود بایستد، راحت شکار میشود. مقایسه ی نمرود با کرونوس هم از این جهت مهم است. کرونوس خدای زمان است و زمان مثل حیوان درنده ای است که همه چیز ثابتی را سر راه خود میدرد. انگار در عصر ویکتوریایی، اروپایی ها راه افتاده بودند و با ایجاد علمای متعصب و تبلیغ این مردان دروغین خدا، ملت های ثابت و بی تحرک ایجاد میکردند تا رهبری زمان یعنی اولاد کرونوس بتوانند راحت اینها را شکار کنند. نام کرونوس با کرون یا قَرَن به معنی شاخ هم مرتبط است و این هم جالب است که در منابع اروپایی گاهی آتیلا را دارای دو شاخ تجسم میکردند. لوقرانائیم یا ذوالقرنین به معنی صاحب دو شاخ، لقب اسکندر کبیر هم بود. امپراطوری یونانی اسکندر و امپراطوری های تاتار چنگیز خان و آتیلا و تیمور لنگ فروپاشیدند همانطورکه امپراطوری بابلی-آشوری نمرود هم پس از مرگش فرو پاشید. این فروپاشی هنوز ادامه دارد و اصل نمرودی را مرتبا برای زیرمجموعه ها بومی سازی میکند و به اصطلاح بدن امپراطوری واحد را مثل یک درنده میدرد. اما این، قانون زمان است چون خدای زمان با خوردن آنچه پشت سر میگذارد درواقع از خودش تغذیه میکند و ازاینرو به اوروبوروس تشبیه میشود: ماری که با گاز گرفتن دمش و ادامه دادن خوردن خودش، رشد میکند و حیاتش ادامه می یابد. بنابراین نباید از دشمنی سیاستمدارانی با ایدئولوژی واحد تعجب کرد. مثل این دوگانگی، در خود کتاب مقدس در عهد عتیق و در کتاب حزقیال 1 : 17-10 ارائه شده است. یهوه (خدای یهود) برای حزقیال، داستان عقابی را تعریف میکند که یک شاخه ی سرو را به لبنان می آورد و در "شهر بازرگانان" میکارد. شاخه به درخت سرو بزرگی تبدیل میشود و مانع رشد تاکی میشود که به درختی کوچک با شاخه هایی محدود بدل میگردد. اما تاک شاخه های خود را به عقاب دیگری میدهد که آن را در زمینی حاصلخیز میکارد و درخت در آنجا به خوبی رشد میکند و انگور میدهد غافل از این که در مسیر عبور آدم های بسیاری است که شاخه های آن را قطع میکنند. یهوه به حزقیال میگوید این، عاقبت امت یهود در اورشلیم است که مقدر است توسط بابلی ها مغلوب شوند و بزرگانشان به بابل برده شوند. پس دو عقاب داریم که یکی طرف کفار پول پرست است و دیگری طرفدار سنتگرایان قناعت پیشه، اما این عقاب دوم برخلاف آنچه به نظر میرسد گروه دوم را به جای غلطی هدایت میکند و بر اساس مشیت یهوه با عقاب اول همدست است. آنها روی هم، همان عقاب روم مقدس –و همچنین نسخه ی روسیشان رومانف ها- هستند که دو سر متنافر دارد و هر دو سر از یک شکم تغذیه میکنند. روی تن این عقاب، مرتبا تصویر سنت جورج در حال کشتن اژدها ترسیم میشود. این اژدها همان اوروبوروس است که حالا به شکل آدمی که بعدا الگوی اومانیسم میشود خودش را قربانی میکند. در انتهای مسیر، اژدها نماد گذشته ی مذهبی بشر است که باید توسط خود بشر پاک شود. این در قسمت "چه کسی برای آدونایس سوگوار است؟" از مجموعه ی استار ترک که در 22 سپتامبر 1967 پخش شد منعکس گردید. در این قسمت، موجود قدرتمندی که ادعا میکند آپولو خدای یونانی است سفینه ی اینترپرایز را متوقف میکند و افراد را وارد سیاره اش میکند. او میگوید که 5هزار سال پیش به زمین رفته و تمدن و هنرها را به انسان ها آموخته است. لباسش هم شبیه لباس منسوب به یونانیان باستان است. برای این شخصیت، از یک بازیگر انگلیسی استفاده کرده بودند تا برعکس انگلیسی عامیانه ی بازیگران امریکایی، به حالتی ادبی و کلاسیک مانند صحبت کند و این بازیگر انگلیسی، یک بازیگر تئاتر با صدای پرطمطراق بود تا به تکلم نقش، احساسی باستانی بدهد. آپولو قصد دارد خدمه را در آنجا نگه دارد تا او را بپرستند. از طرفی بین او و کارولین شخصیت زن سفینه علاقه ای شکل میگیرد که باعث میشود اسکاتی که به کارولین میل دارد دشمن آپولو شود. مک کوی حدس میزند که این آپولو نه یک خدا بلکه یک موجود فضایی یا آلین باشد و انرژی فرابشریش را از یک منبع انرژی میگیرد. او از کارولین میخواهد که آپولو را با گفتگو مشغول کند تا افراد دنبال منبع انرژی بگردند. پس از جستجو متوجه میشوند منبع این انرژی، معبد خدا در سیاره است. آنها کارولین را مجبور میکنند تا آپولو را به خشم بیاورد تا با خالی کردن انرژیش ضعیف شود و همان موقع معبد را از بین میبرند. کارولین برخلاف میل قلبیش با محصول آزمایشگاهی خواندن آپولو و فرو فرستادن خنده ی تمسخرآمیز بر آپولو باعث خشم آپولو و تخلیه ی انرژی او شد. آپولو ضعیف شد و هق هق کنان گریه کرد و فریاد زد: «حق با تو بود، هرا. آتنا، آفرودیت؛ حق با شما بود. زمان گذشته است و جایی برای خدایان نیست.» و سپس ناپدید شد. کارولین هیچ وقت آپولو را فراموش نکرد و هیچ وقت هم با اسکاتی قرار نگذاشت. عنوان این قسمت از ADONAIS AN EGLY ON THE DEATH OF JOHN KEATS نوشته ی پرسی بیشه شلی می آید که در خط 415 آن آمده است: «چه کسی برای آدونایس سوگوار است؟» دراینجا با نام آدونیس خدای طبیعت در سوریه ی باستان بازی شده است چون آدونیس به عنوان روح گیاهان در فصل خزان موقتا میمرد و مردم برای مرگ آیینی آدونیس سوگواری میکردند. این نام به صورت آدونای و به معنی خدا برای یهوه در تورات به کار رفته است. ADONAIS در انگلیسی جمع آدونای به نظر میرسد و اینطوری میشود جمله را معنی کرد به «چه کسی برای خدایان سوگوار است؟» درواقع آپولو دراینجا نماد خدایان به طور کلی است. این فیلم کمی بعد از ماموریت معروف آپولو برای سفر به ماه انجام شد و پیامش این بود که گویی آپولو تمام این مدت در آسمان منتظر آمدن انسان های عزیزش به آسمان بوده است. انسان ها به فضا میروند ولی در آنجا خدایی نمیبینند و تصاویر ارائه شده از ماه به جای بهشت آسمانی، یک بیابان تاریک و بسیار بی مایه تر از زمین رنگارنگ را نشان میدهند. کمی بعد از پخش این فیلم و در 1968، کتاب "ارابه ی خدایان" اریک فون دانیکن منتشر شد که خدایان باستان را یک مشت آدم-فضایی معرفی میکرد و این هم به پیام دیگر فیلم نزدیک بود. سفر به آسمان، یک پیشگویی رمزی مسیحی بود که توسط انسان های برگزیده مقرر میشد. امریکایی ها آن انسان های برگزیده بودند. ولی سفر آنها به فضا/آسمان، به جای این که انسان ها را به خدا و بهشت برساند، خدا و بهشت را بی اعتبار کرد. همین اتفاق در سرزمین های غیر غربی برای کسانی می افتد که به دنبال مردان خدا راه می افتند تا به بهشت برسند ولی آخرش به بهشت بی اعتقاد میشوند و زمین مقدس امریکایی را طلب میکنند چون «مرد خدا» ی آنها پیرو همان عقاب انگورکاری است که با عقاب سروکار امریکا همدست است اگرچه دشمن او به نظر میرسد. هر دو آنها نقاب های عقاب سمبولیک امریکایند که چهره ی جدید عقاب سلطنتی روم و نماد ژوپیتر –نسخه ی لاتین یهوه- است. این عقاب نیز همان "تورول" پرنده ی شکاری حامی سلطنت در نزد مجارها است. [تورول در ترکی اوغوزی "طغرل" نامیده میشود و نام بنیانگذار دولت سلجوقی هم طغرل بوده است.]:

“our timeline could be much shorter than we think”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 19 JUN 2021

جالب است که در تصویرگری های مدرن رسانه ای، عقاب طلایی رومی در کسوت جدیدش یعنی عقاب سرسفید امریکایی، مرتبا با سرخپوستان امریکای شمالی مرتبط میشود و رئیس قبیله ی سرخپوست به طور کلیشه ای همیشه با پرهای این عقاب روی سرش ظاهر میشود اگرچه عقاب فقط توتم بخشی از قبایل سرخپوست امریکای شمالی بوده است. یادمان باشد که این سرخپوستان، همان لامانی هایی هست که یک زمانی قرار بود باور کنیم نفتایی های شاه نوح را در امریکای مرکزی از بین برده اند. این با کدام صحنه از گذشته ی سرخپوستان در تاریخ رسمی همپوشانی دارد؟ با داستان سرنگونی تمدن افسانه ای تولتک توسط آزتک های آمده از شمال که فک و فامیل های آپاچی ها و به اندازه ی آنها خشن و جنگجو بودند. آزتک ها را امروزه بیشتر به خاطر فستیوال های قربانی انسان میشناسند اما این فقط به خاطر همپوشانی آنها با اسرائیل و بنابراین سامری ها یا یهودیان مرتد است چون از نظرگاه مسیحی اروپایی-امریکایی، یهودی مرتد کسی است که برای ملوخ (نسخه ی منقضی یهوه)، انسان قربانی میکند. شکست شاه نوح از لامانی ها و مرگ او در آتش، میتواند به معنی پایان آیین نوح و آغاز عصر نمرود باشد که سامری ها به کیش او برگشتند. ایدئولوژی مسیحی تمام مردم غیر مسیحی را پیروان بعل (دشمن یهوه) و بعل را برابر با ملوخ میگرفت و همه را زیرمجموعه ی ارتداد بابلی نمرود معرفی میکرد. نکته اینجاست که در امریکای انگلیسی شده، خود مسیح هم یک قربانی انسانی برای یهوه است. البته کسی که این تز را بلند جار زده و بلندگوی کافی هم به او داده شده، سر جیمز جورج فریزر انگلیسی است که در کتاب "شاخه ی زرین"، ادعا کرد که قربانی شدن مسیح در آغاز جشن بهاری، مدلی از الگوی جهانگیر قربانی انسان در آغاز سال است و البته میدانیم جشن گرفتن آغاز سال در بهار هم در ابتدا یک آیین بابلی بوده است. بدعت فریزر این بود که آیین بابلی و فستیوال ادعایی قربانی انسان را نه اختراع نمرود بلکه چیزی که از ابتدای حیات بشر همراه او بوده است معرفی نمود و گذشته ی خدایی پدرسالاران بین آدم و نوح را حذف نمود و بعد سعی کرد انسان اولیه ی وحشیش را با همان قربانی های انسانی مورد انتظار، از لا به لای گزارشات استعماری در سراسر جهان کشف کند. بیشتر این گزارشات، دروغ هایی برای توجیه برتری اخلاقی و عقلی انسان سفید بر مردمان غیر اروپایی منتها از منظر انگلیسی های ظاهرا مدرنی بود که انسان بربر را فقط از طریق توصیفات پدران دروغگوی کلیسا میشناختند و هر مشاهده ای را طوری تعبیر میکردند که از تویش آیین بعل و ملوخ بیرون بزند. منتها در این مدت، مطالعه ی متون کلاسیک و بقایای مذاهب شرک در دوران استعمار، آنقدر شباهت بین مسیح و خدایان شرک آشکار کرده بود که دیگر قربانی شدن مسیح برای پدرش، فرقی با قربانی آیینی بهار نمرودی نداشته باشد. انگلستان که مرکز این گونه مرتدهای اشرافی فریزرخوان بود، عملا به سمتی حرکت کرد که مسیحش در جرگه ی آدونایس استارترک قرار گرفت و شاید به همین دلیل بود که آپولوی استارترک باید انگلیسی بریتانیایی صحبت میکرد و فضانوردهای مجهز به علم نوین، انگلیسی امریکایی. درواقع طغیان علیه خدایان، اکنون تفاوتی با طغیان علیه اسرائیل نداشت ولی بر اساس قانون تورات، فقط دولت یهودا از اسرائیل برتر بود که اگر قرار باشد امریکای مذهبی دوران این طغیان برابر با سرزمین لامانی ها و از این طریق معادل اسرائیل باشد، پس یهودایش باید از جنس بقایای نفتایی ها یعنی تولتک ها باشد. شاید به همین خاطر است که یکی از تاثیرگذارترین جریان ها بر انقلاب فرهنگی که علیه سنت های مذهبی امریکایی و در همان دهه ی 1960 انجام گرفت، با کتاب های کارلوس کاستاندا آغاز شد، کاستاندایی که ادعا میکرد در نزد یک جادوگر سرخپوست مکزیکی به نام دون خوآن، اصول معنویت پر رمز و راز تولتک ها را آموخته است، اصولی که خدایان در آن جایی ندارند و همه چیز به اندازه ی مدرنیته اومانیستی است جز این که تا دلتان بخواهد جن گیری دارد، چون هرچه باشد تولتک هایمان جانشینان سلیمان یهودا هستند که بر جن ها فرمان میراند. خیلی جالب است که نماد مکزیک هم یک عقاب است که دارد با یک مار زنگی میجنگد، نسخه ای دیگر از سنت جورج در حال جنگ با اژدها. منتها عقاب مکزیک، همان عقاب طلایی رومی و از طریق او تورول هون ها است و تعریفش از یهودا همان یهودایی است که همراه اشکنازی ها یا یهودیان ترک خزری به غرب منتقل شده و در زبان انگلیسی به صورت لغت JEW برای نامیدن یهودیان به کار میرود.

لغتJEW در خاستگاه خود اروپای شرقی به معنی کاهن است که معادل انگلیسی دقیقش PRIEST میباشد. منتها در اروپای غربی، این لغت، بار منفی زیادی به خود جذب کرده و مدتها به معنی خزانه داران سلطنتی پول پرستی بوده که بر حکومت ها تاثیرات نامطلوب میگذاشتند. عامل اتحاد این دو مضمون، اشرافیت سیاه ایتالیا هستند. آنها بانکداران یهودی ونیز و جنوآ با اصالت اسپانیایی بودند که مطابق تاریخ رسمی، از معبر جنگ های صلیبی، نفوذ زیادی در دستگاه پاپ یافتند و کهانت را به شدت با تجارت آمیختند. به نظر میرسد شاخه ی جنوآیی اشرافیت سیاه، همان جریانی باشد که آرمان های شکست خورده اش (در انگلستان) به صورت ایالات متحده ی امریکا از انگلستان جدا شده و مقابل هر چیزی که انگلیسی باشد ازجمله ماموریت شاه انگلستان برای سلطنت بر جهان از طرف خدا می ایستد. این شاخه، خاندان پالاواچینی است که کاخشان در رم، باشکوه ترین بنا بعد از واتیکان بود. پالاواچینی پس از نفوذ در آلمان و اطریش از بریتانیا سر در آورده و معروفترین شاخه ی انگلیسیش، خاندان کرامول است. همانطورکه میدانیم در دنیای انگلیسی زبان، نظام جمهوری قبل از این که ایالات متحده را ایجاد و از امپراطوری بریتانیا جدا کند، به عنوان ثمره ی انقلاب الیور کرامول علیه سلطنت و اعدام شاه چارلز اول در خود انگلستان ظاهر شد. اما تندروی های افراطی کرامول و همدستانش باعث شد تا انگلیسی ها برگردند و سلطنت را برگردانند و از آن موقع بهانه ی محافظه کار بودن و اطاعت از ولایت الهی شاه را داشته باشند. نظام کرامولی علیرغم طغیانش علیه ولایت سلطنتی، نتیجه ی نوعی افراط کاری مذهبی منتها از معبر پروتستان بود که میتوان آن را به کاهن یا "جیو" شدن اشرافیت سیاه و در این مورد پالاواچینی ها نسبت داد بخصوص که بعضی از این پالاواچینی ها بعدا در اتحاد با صوفیان شمال افریقا مسلمان شدند و پول خود را در راه شکل دادن به آن مدل اسلام که خودشان قبول دارند –و بیشتر احیای قوانین تورات است که یهودی های غربی الان خودشان رعایت نمیکنند- خرج میکنند. کلمه ی پالاواچینی یا پالاواچینو در ایتالیایی به معنی از نسل پالاوا است که پالاوا ممکن است همان "پهلوی" باشد، یک نوع آرامی کج و معوج شده که آبشخور زبان فارسی شده است و فارسی هم زبان ییدیش یهودی ها در ترکیه و ایران و آسیای مرکزی و هند بوده است. شاخه ی هندی پهلوی ها که دنباله ی یک شاخه ی یونانی مآب پهلوی در پاکستان بود، به نام پالاوا شناخته میشدند و جیمز دارمستتر معتقد بود که این پالاواییان، واسطه های ایجاد روایات مشابه بین حماسه ی فارسی شاهنامه و حماسه ی هندوی مهابهاراتا میباشند. داستان های مورد اشاره ی دارمستتر، قصه های مربوط به نبرد پاندوه ها با کوروها و سرانجام پاندوه ها هستند که با داستان نبرد کیخسرو نیمه فارس-نیمه تورانی با پدربزرگش افراسیاب تورانی و سرنوشت کیخسرو و برخی افرادش مقایسه شده اند. ناپدید شدن پاندوه ها یکی از اثرات افسردگی رئیسشان یودیشتره از غم مرگ کریشنا و یارانش در یک دعوای بعد از بدمستی بوده است چون پاندوه به کریشنا گرویده بود. کریشنا خدای انسان نما و از نسخه های هندوی کریست یا مسیح، به سبب حرام کردن حلال ها و حلال کردن حرام ها با نوع زندگیش، در هندوئیسم خدای بسیار مورد مناقشه ای است و بنابراین قاعدتا خود پالاوایی های سنتگرا که او را مراد پاندوه ها کرده اند نمیتوانند به او نگاه خوشی داشته باشند. بنابراین روح پالاوا به صورت یکی از دشمنان کریشنا به نام "کالی یاوانا" مقابل او قرار میگیرد. در هندی، "کالی" یعنی سیاه و "یاوان" -درست به مانند عبری- یعنی یونانی. البته همانطورکه میدانیم در عبری، یاوان، یون و یونا هم خوانده میشود که تلفظ اخیر میتواند بدل به جنوآ شود. پس کالی یاوانا میتواند یونانی سیاه و جنوآیی سیاه معنی بدهد که جمعشان اشاره به اشرافیت سیاه جنوآ داشته باشد. کالی یاوانا شاهی بود که در لشکرکشی های پیاپی کریشنا را شکست داد. کریشنا لشکر او را به غاری تاریک کشاند و کالی یاوانا وارد غار شد. در داخل غار، کالی یاوانا با کسی برخورد کرد و تصور کرد کریشنا است و اقدام به قتل او کرد. اما آن شخص، شاه مقدس موچوکوندا بود که در غار، به خوابی طولانی و صدها ساله فرو رفته بود. موچوکوندا چشمانش را باز کرد و درجا اشعه ای از چشمانش بیرون آمد و کالی یاوانا را چنان سوزاند که به خاکستر تبدیل شد. بدین ترتیب کریشنا موفق به شکست ارتش کالی یاوانا شد. غار، تمثیلی از دروازه ی جهان زیرین و قلمرو مردگان است و دراینجا سفر کریشنا به درون غار، مابه ازای سفر موقتی کریست/مسیح به جهان زیرین بعد از مصلوب شدن برای نبرد با شیاطین است. کالی یاوانا دشمن کریشنا/کریست او را تا جهان مردگان تعقیب میکند تا بکشد چون کریشنا /کریست را با موچوکوندا/آنتی کریست اشتباه گرفته و دنبال آدرس غلط رفته است. بنابراین به دست آنتی کریستی که حریفش است از بین میرود. این آنتی کریست بیشتر از این که یک شخص باشد یک جریان است و آتشین بودنش هویتش را آشکار میکند. دو چشم آتش بار، مابه ازای دولول تفنگ هستند و از دید یک فرد بدوی، صاحب تفنگ، دارای نیروهای جادویی شگرف است. همچنین دو چشم کشنده را در داستان مدوسای گورگون هم داریم. مدوسا زنی بود که با چشمانش انسان ها را تبدیل به سنگ میکرد. دراینجا سنگ کنایه از بی تحرکی است بخصوص با توجه به این که کالبد انسان مثل سنگ از جنس خاک تصور میشد. مدوسا به جای مار، موهای زیادی روی سرش داشت. موها در درازی به مار تشبیه شده اند اما پای مار به میان آمده شاید چون تفنگ که مثل مار دراز است، در حکم ماری است که از دهانش آتش بیرون می آید و سر زنی پر از مار که آدم ها را با نگاه میکشد، لشکری مدرن است پر از آدم های تفنگ به دست.:

“KRISHNA AND KALAYAVANA”: NARK GRAF: CHRONOLOGIA: 26/12/2008

سفر به دوزخ برای مقابله با خدای دروغین، تقریبا همان کاری است که خورشید هر روز انجام میدهد. خدای خورشید به جهان زیرین میرود تا با شیاطین تاریکی بجنگد و سپس پیروزمندانه در طلوعگاه از نو متولد شود. از دید مصری ها مارها دشمنان قسم خورده ی او در جهان زیرینند و رهبرشان آپپ یا آپوفیس، یک مار بسیار بزرگ است. برای مصریان، مارهای عظیم بیشتر در سرزمین های سیاهپوستنشین جنوب مصر و حتی المقدور در جاهایی که آب های فراوان و عمیق در کار باشند پیدا میشوند. فرار از دوزخ همیشه برای افریقایی های سیاه به نوعی از معبر آبی میگذشته است و نیزارها به دلیل خشک کردن دریاچه ها طی پیشرفت در آنها نمادی از شکل گیری نظم آفرینش در بینظمی اولیه هستند. زولوها به کالاوی کشیش گفته بودند که اولین انسان ها از بستر نی به وجود آمدند و این بستر زادگاه نیزارها به نام اوتلانگا بود ولی نمیدانستند در کجا قرار دارد. باسوتوها اوتلانگا را محل غاری میشناختند که به زیر زمین راه داشت و توسط نی ها احاطه شده بود. آنها در هر بار تولد یک نوزاد، یک نی را به نشانه ی تولد یک انسان از بالای کلبه آویزان میکردند. زولوها معتقد بودند که انسان ها برای فرار از نژادی از آدمخواران ترسناک که در زیر زمین زندگی میکردند با دنبال کردن نی ها از زیر زمین خارج شدند. به نظر میرسد این افسانه ها با تولد هورس نوزاد روی یک نی پاپیروس یا یک گل نیلوفر آبی که از آب بیرون می آید ارتباط داشته باشند. تولد هورس، خدای خورشید، آغاز شکل گیری نظم و غلبه ی نور بر نیروهای تاریکی بود. جهان زیرین حکم جهنم را داشت و جهان رویین جایی بهتر بود. همین قصه در حالت متعالی ترش صعود انسان به آسمان به واسطه ی یک درخت را بازآفرینی میکند. عجیب اینجاست که به روایت میسیونری به نام مک دونالد، یک قهرمان غول کش و اژدهاکش افریقایی به نام کالیکانژ، هر دو قصه ی صعود با نی و صعود با درخت در حال رشد تا اوج آسمان را دارد. به طرز شگفت انگیزی این یادآور قصه ی انگلیسی جک و لوبیای سحرآمیز است که در آن، پسری به نام جک، از درخت لوبیایی که زمین را به اوج آسمان میدوزد بالا میرود و گنج های غولی را میدزدد و در حال فرار از غول، با قطع کردن ساقه ی درخت، باعث مرگ غول میشود. نوجوانی جک نیز یادآور نوجوانی ظاهر هورس قهرمان در موقع تولد در سپیده دم است. این میتواند با اعتقادات بریتانیایی قدیم درباره ی سه روح داشتن بشر مرتبط باشد که اتفاقا با سه گانگی خدای تثلیث و تطبیق هورس با مسیح هم جور در می آید: روح اول، رواخ یا جان است که با تبلور جنین به وجود می آید، روح دوم در 13سال و یک روزگی می آید و روح بزرگسالی است. روح سوم، روح عقل است که در 20سالگی می آید و شروع به رشد میکند. ولی این روح سوم فقط در صورتی رشد میکند که روح دوم، درست زندگی کرده و شخصیت صاحبش را ارتقا داده باشد. بنابراین رشد روح عقلی و میل به معنویت به دنبال آن، نتیجه ی درست نوجوانی کردن است و رسیدن به معنویت در حکم رسیدن به آسمان است. درخت لوبیا که قهرمان نوجوان را به آسمان میرساند، جانشین درخت کیهانی است که نسخه ی دیگر کوه کیهانی به عنوان عمود جهان است. این عمود در محل ستاره ی قطبی در صورت فلکی دب اصغر قرار دارد. دب اصغر یا خرس کوچک، پسر الهه ی دب اکبر یا خرس بزرگ است که صورت فلکیش نمادی از آغاز کیهان است. این صورت فلکی که در شمال به خرس تشبیه میشود، در مصر به اسب آبی تشبیه میشود که به عنوان یک چهارپای آبزی، سمبل الهه ی مادر و آغاز خلقت است. دب اکبر از ران پای گم شده ی صورت فلکی ثور یا ورزاو پدید آمده است و اسب آبی هم نسخه ی آبزی گاو به شمار میرفته است. در آغاز راه شیری که مابه ازای رودخانه ی آسمانی است، یک دریا به نشانه ی بی نظمی اولیه تلقی میشد که معبر اولیه اش "ران گاو" نام داشت به نشانه ی پیدایش الهه ی آب از ران گاو آسمانی. این دریا و رودخانه اش توسط مصریان با رود نیل و خاستگاهش دریاچه ی نیانزا در اوگاندا تطبیق میشد و در ابتدای نیل در آنجا هم محلی به نام ران گاو قرار داشت. مک دونالد شباهت زیادی بین آداب و رسوم مصریان قدیم و سیاهان شرق افریقای مرکزی یافته است و ازجمله گوردخمه های مخروطی شکل واکینتوهای اوگاندا را با اهرام مصر و سنت مومیایی گری آنها را با مومیایی گری مصری مقایسه میکند. در این نواحی البته بیشتر از اسب آبی، این، قورباغه است که به الهه ی مادر تشبیه میشود و اتفاقا علت باز برخاستن از آب است چون قورباغه در ابتدای زندگی خود به شکل ماهی است و فقط در آب نفس میکشد. این الهه ی قورباغه دو فرزند ایجاد میکند که یکیشان سفید و یکیشان سیاه است و این دو نمادهای تاریکی و روشناییند. جالب این که در بعضی گزارشات، دو ماهی صورت فلکی حوت از سوی بعضی اعراب به دو قورباغه تشبیه میشدند. عصر فلکی برج حوت، آغاز عصر مسیحیت و زمان تولد مسیح است و مسیح بر اساس آن، ملقب به ایکتیس یا ماهی است .ولی ظاهرا تولد مسیح آغاز خلقت هم بوده است که این، تطبیق او با هورس را محکم تر میکند. اگر دو قورباغه ی حوت عربی، همان دو قورباغه ی افریقایی و نماد تاریکی و روشنایی باشند، همان هورس و سیت برادران منازع در مصر هستند که در مسیحیت، تبدیل به دو پسر منازع خدا یعنی مسیح و شیطان شده اند. در این صورت انتظار میرود گاهی مسیح و خیر پیروز باشند و گاهی شیطان و شر. چون اساس منازعه ی آنها، منازعه ی شب و روز است که در طول فصول سال، گاهی به نفع این و گاهی به نفع آن یکی است. اما این منازعه خود نتیجه ی نظم کیهانی و ایجاد آسمان برای حرکت خورشید و معنی پیدا کردن شب و روز است. ازاینرو ارباب خورشید، روح درخت کیهانی و کوه کیهانی هم هست: نسخه ی اولیه ی اطلس غول که آسمان را بر دوش گرفته است. در مصر او را شو مینامیدند و مثل خدای خورشید، مجسم به شیر بود. شو و خواهرش تفنوت، با جدا کردن آسمان و زمین، نظم را ایجاد کردند. البته آنها دو نیمه ی مذکر و مونث خدایی واحدند و آن خدا، خدای شیر است که تنه اش مذکر و دم مارمانندش به جای اژدهای هاویه ی اولیه مادینه است. او قاعدتا باید در محل ستاره ی قطبی مستقر باشد منتها به شرطی که در مصر یا دیگر نواحی نسبتا بالای نیمکره ی شمالی باشید و جایگاه آن ستاره را بلند بیابید. درعوض هرچقدر به سمت جنوب بروید ارتفاع ستاره پایین تر می آید و از یک جایی بنا بر پیشفرض قبلیتان درباره ی نظم کیهانی، احساس میکنید دارید به مرز هرج و مرج اولیه نزدیک میشوید. اینجا پر از حیوانات وحشی ترسناک، تغییرات آب و هوایی ناگهانی بهت آور و مردمان اولیه ای است که مثل شب، تیره رنگند. انتظار نمیرود اینجا تاریخی داشته باشد چون باید به دورانی تعلق داشته باشد که زمان هنوز به همراه خورشید وارد جهان نشده باشد. جهنمی است که ماوای خورشید جهان زیرین است. روشنایی حکومت میکند، ولی بر قلمرو دیوهای تاریکی. الهه اینجا هرگز استعفا نداده است. الهه ی اسب آبی هنوز هیولایی در حال کشتن است ولی طی پیشروی نسبی در خشکی، به شیر ماده تغییر شکل داده است. مظهر نظم، رئیس مذکر قبیله ی سیاهان است که در بعضی قبایل، بر پشت لنگ پوستیش دم یک شیر ماده قرار دارد تا جانشینیش بر الهه تعیین شده باشد که این ظاهر، دوگانه ی شو و تفنوت در مصر را به یاد می آورد. در یک فصل الحاقی کتاب مردگان مصری که پیرو عقاید سیاهان نحسی در جنوب مصر شکل گرفته و پر از اصطلاحات ناشناخته ی افریقایی است، تنها خدای به رسمیت شناخته شده الهه ی شیر شکل است که با نام های مصریش سخمت و باستت نامیده میشود بی این که حرفی از پتاح شوهر مصری سخمت در میان باشد. بر ستونی در نواحی بینابینی در مصر جنوبی، خانه ی این الهه که سخمت نامیده شده است، درخت نخل افریقایی خوانده شده است، درختی مقدس در سرزمین های جنوب مصر و مابه ازایی برای درخت کیهانی. نظم در ظاهری که ابتدائا موحش است از یک بینظمی ابتدائا موحش تر برمیخیزد و کم کم صورت معتدل تری می یابد. نظم حالت جامد دارد که نشانه ی ثبات است و بی نظمی از جنس آب است که معمولا شکل مشخصی ندارد و ازاینرو نماد بی ثباتی است. ولی همین آب است که خدای خورشید را متولد میکند و ازاینرو تاریکی به اندازه ی نور دشمن آب است. در افریقای سیاه شرقی، خشکسالی به مار غولپیکری سیاه به رنگ تاریکی تشبیه میشد که تا جای ممکن آب ها را مینوشد تا از تولد خدای نور جلوگیری کند. ثبات همراه خدای شیر شکل درخت کیهانی متعلق به شمال است و او به شکل اسد یا صورت فلکی شیر که خانه ی خورشید است روی دایره البروج نقش شده است. مار درست در پایین او و در آغاز آسمان نیمکره ی جنوبی به شکل صورت فلکی شجاع یا هیدرا قرار گرفته تا همیشه آماده ی تهدید روشنایی باشد. زمانی که خدای خورشید در آسمان به مصاف او میرفت به جانشینان پرنده ی شیر یعنی پرندگان شکاری شامل انواع عقاب ها و کرکس های مقدس بدل میشد که شاهین طلایی هورس به عنوان یک پرنده ی شکاری مارخوار، یک نمونه از آنها است.:

“THE SIGN LANGUAGE OF ASTRONOMICAL MYTHOLOGY: PART1”: GERALD MASSEY: ARCHAEOLOGICALRESOURCE.COM

این مار سیاه، روح همان غار تاریک رو به دوزخ آدمخواران است که در درازی تونلش به مار تشبیه شده است. غاری که کالی یاوانا تصور کرد کریشنا وارد آن شده است نیز باید همین باشد. کالی یاوانا فهمیده بود که کریشنا –حداقل در داستانبندی فعلیش- یک خدای دروغین است و درواقع باید بفهمیم چرا او خدای دروغین شده بوده است. همانطورکه داستان حمایت حاکم مسلمان بنگال از شری چایتانیا نشان میدهد کریشنا در اولین فرم موفق تبلیغ شده اش در مذهب چایتانیا برای نزدیک کردن مذاهب مشرکین و مسلمانان تحت حمایت فرمانروایان مغول مسلمان هند قرار داشت و پس از شکست مسلمانان از بریتانیایی ها در هند و با توجه به وضعیت مسلطش، تحریف مذهب او برای انگلیسی ها الزامی بود و احتمالا در همین هنگام بود که یک فرم اصیل تر و ضد اخلاقی تر از او که همان شیام یا شیاما باشد به عنوان کریشنایی قدیمی تر از چایتانیا به هندیان معرفی شد. اگر این خدای دروغین، یک نسخه از کریست یا مسیح است، پس بر اساس تعریف مسیحیش یک آنتی کریست یا دجال است و وقتی به دوزخ میرود، به جهت ملحق شدن به یاران شیطانیش است. پس تعجبی نداشت کالی یاوانا در اعماق غار دنبال کریشنا بگردد ولی حریف یک آنتی کریست شیطانی و مقدس دیگر که در آنجا با کریشنا اشتباه شد نگردید؛ حریفی که از جنس مارهای آتشین و الگوی سلاح های گرم و ارتش های قدرتمند مدرن بود و کالی یاوانا را از بین برد. کالی یاوانا نماد جریان اشرافی ثروتمند و بازاری و گذشته گرایی بود که در مقابل تغییرات ناخوشایند دوران جدید ایستاده بود. او در ابتدا پیروزی های خوبی به دست آورده بود ولی وقتی به دنبال پیروزی بیشتر تا داخل خانه ی دشمن مدرن یعنی جهنم رفت با آتش جهنم نابود شد. میشود گفت آتش جهنم او را آغشته کرد و او نتوانست در مقابل آن تاب بیاورد. چون او سنتی بود که مدرنیته ی افراطی را تحمل نمیکرد ولی اعتماد به نفس بیش از حدش در تعقیب دشمن مدرن، او را آنقدر به مدرنیته آلوده کرد که آتش جهنم در تمام وجودش شعله کشید و اعتماد دیگران به او را از بین برد.

این تمثیل نشان میدهد که چرا در دنیای امروز، شریعت اسلامی، همان شریعتی که پالاواچینی ها به عنوان نسخه ی اصلی کالی یاوانا (یونانی سیاه و اشرافیت سیاه جنوآیی) حامی آنند، بزرگترین جریان مقاومت کننده در مقابل جهانخواری مدرنیته ی غرب معرفی شد. قرآن میگوید مسیح مصلوب نشد و بنابراین در جهان زیرین وارد نگردید، همانطورکه چایتانیا به غار جهان زیرین وارد نگردید. بنا بر شریعت اسلامی، همانطورکه انجیل برنابا ادعا میکند، به خواست خدا یهودای خائن به شکل عیسی مسیح درآمد و به جای مسیح اعدام شد. پس میشود گفت کلیسای مسیح و جریان صلیبی استعماری برخاسته از آن، با نماد مسیح مصلوب خود، دنباله ی یهودا هستند و دقت کنید که این یهودا همنام خاندان رهبر اشرافیت یهودی اسپانیا و بانیان استعمار اسپانیا، سپس هلند (با جدا شدن اسپانیا از هلند)، و درنهایت بریتانیا (با تصرف بریتانیا توسط ویلیام اورنج هلندی) است و بی دلیل نیست که انجیل ادعا میکند مسیح از خاندان یهودا برمیخیزد و شاه یهودا است. این یهودا است که به جای آنتی کریست یا مسیح دروغین، در غار دوزخی آرمیده و صاحب آن است و با نگاه آتشینش، سنتگرایان را جهنمی میکند. بزرگترین نقطه ضعف شریعت اسلام این است که میخواهد دوران مقدس پیامبران یهودی در تورات و انجیلی را احیا کند که خاندان یهودا تدارک دیده اند و با این کار، عملا وارد غار یهودا شده و خود را در معرض جهنمی شدن قرار داده است. بیدار شدن خاطره ی پیامبران یهودی، همان بیدار شدن شاه مقدس به خواب رفته ای است که کسی که او را بیدار کند میسوزاند. تمام مسیری که بشر غربی در راه مدرن شدن طی کرده است، نتیجه ی تفسیر یا قرار گرفتن ناخودآگاه تحت تاثیر قصه ها و عبارات تورات و انجیل بوده است. در قلمرو اسلامی، بسیاری از مردم این داستان ها را نمیدانند و آن جملات را نشنیده اند ولی هم از جانب رهبران متشرع خود و هم از جانب رسانه های غربی، تحت تاثیر شعارهای مربوطه قرار گرفته اند و طبیعتا چون «غرب» یهودی-مسیحی، اصل است و شرع اسلامی بدل، طبیعتا به جانب غرب متمایل میشوند و مدرن میگردند. مسلما اشرافیت سیاه پول پرست یهود در ایتالیا هم وقتی تلاشش را برای گرفتن امتیاز کاهن شدن یا JEW شدن مصروف میکرد، حواسش به اهمیت این امتیاز در آدرس غلط دادن بود و در همانِ زمان تولید داستان های کریشنا، در حال اختراع خدایانی بود که مثل آپولوی استارترک توسط فرزندان انسان های خدمتگزارشان تضعیف و ناپدید شوند.

خوشبخت شدن با پول بر اساس قانون مذهبی فرود به قلمرو شیاطین

تالیف: پویا جفاکش

« روانشناسی به ثروت گره خورده است. در ظاهر، ثروتمند بودن می تواند باعث شود مردم باور کنند که کنترل بیشتری بر زندگی خود دارند، اما خود می تواند آنها را از نظر احساسی نیز کنترل کند.»

این جمله ی کری هانون در نیویورک تایمز، مطلع مقاله ی «چرا افراد ثروتمند اینقدر مضطرب هستند؟» از "مگان دی" (نویسنده ی "بزرگتر از برنی") است. در ادامه ی مقاله میخوانیم:

«مقاله ی هانون با عنوان "من ثروتمند هستم و این مرا مضطرب می‌کند" احتمالاً باعث می‌شود کسانی از ما که تا ابد مورد توجه رئیس ها، صاحبخانه ها و بانک ها هستیم، غافلگیر کند . ما را میتوان به خاطر کوتاهی در جلب شفقت بخشید. جیمز گرابمن، روانشناس ثروتمندان ، اذعان میکند: "هیچ‌کس با صحبت کردن درباره ی این چیزها همدلی زیادی دریافت نمی‌کند. اما این واقعیتی را که او هر روز می بیند تغییر نمی دهد: اینکه ثروت می تواند اضطراب، ناامنی و ترس بی حد و حصر ایجاد کند - حتی اگر راحتی ، ثبات و آزادی را نیز فراهم کند." این مشاهده که ثروت با ناامیدی همپوشانی دارد، هرگز برای تفکر سوسیالیستی کاملاً بیگانه نبوده است. سرمایه داری منابع و قدرت را به طور نابرابر توزیع می کند. ثروتمندان به گونه‌ای ثروتمند می‌شوند که اکثریت جمعیت جهان را از دسترسی به کالاهای اساسی و استفاده از آزادی‌های اولیه باز می‌دارد ، که به طور کلی شادی را کاهش می‌دهد. اما رضایت و بدبختی به طور کامل با ثروت و فقر منطبق نیست. مشخص شده است که مولتی میلیونرهای مقاله ی هانون دارای احساسات شدید گناه، شک به خود، و مهمتر از همه، نگرانی از دزدیده شدن یا هدر رفتن پس انداز آنها به دلیل اشتباهات یا بدبختی ها هستند. آیا بورژوازی نیز گروگان سرمایه داری است؟ سوسیالیست‌ها هر از گاهی به این سوال فکر کرده‌اند، شاید به یاد ماندنی‌ترین نمونه اش اسکار وایلد باشد. وایلد ناظر دقیق عادات، آداب و عواطف بورژوایی بود، یک خارجی ایرلندی با حساسیتی طعنه آمیز که نخبگان بریتانیایی را هم جذاب و هم رقت انگیز می دید. وایلد در «روح انسان در دوران سوسیالیسم» نوشت :

صنعت لازم برای کسب درآمد نیز بسیار تضعیف کننده است. در جامعه‌ای مانند جامعه ی ما، که دارایی، تمایز، موقعیت اجتماعی، افتخار، احترام، عناوین و دیگر چیزهای خوشایند از این نوع را به ارمغان می‌آورد، انسان که به‌طور طبیعی جاه‌طلب است، هدف خود را جمع‌آوری این دارایی قرار می‌دهد و مدت‌ها پس از اینکه خیلی بیشتر از آنچه می‌خواهد، یا شاید می‌تواند استفاده کند یا از آن لذت می‌برد، خسته‌کننده شده است، به جمع‌آوری آن ادامه می‌دهد. انسان با کار زیاد خود را می کشد تا مال را تأمین کند و واقعاً با توجه به مزایای عظیمی که دارایی به همراه دارد، به سختی متعجب می شود. افسوس آدمی این است که جامعه باید بر مبنایی بنا شود که انسان را مجبور به وارد کردن شیاری کند که در آن نتواند آزادانه آنچه را که در او شگفت‌انگیز، جذاب و لذت‌بخش است بسازد - که در واقع لذت واقعی زندگی را از دست می‌دهد. او همچنین، تحت شرایط موجود، بسیار ناامن است. یک تاجر بسیار ثروتمند ممکن است - اغلب اوقات - در هر لحظه از زندگی خود تحت سلطه ی چیزهایی باشد که تحت کنترل او نیستند. اگر باد به یک نقطه ی اضافی یا بیشتر بوزد، یا آب و هوا ناگهان تغییر کند، یا اتفاق بی اهمیتی رخ دهد، ممکن است کشتی او سقوط کند، حدس و گمان هایش ممکن است اشتباه از آب درآید، و او خود را مردی فقیر بیابد که موقعیت اجتماعی اش کاملاً از بین رفته است.

این نکته ی اخیر نکته ی مهمی است. این دیگر عصر پادشاهان نیست. اکثر افراد ثروتمند در حال حاضر اگر می خواهند امتیاز خود را حفظ کنند و از غرق شدن در میان طبقات پایین اجتناب کنند، مجبورند در این زمینه تلاش کنند. بورژوازی از طریق شیوه‌های استثماری خود حجم مناسبی از کار برای خود ایجاد کرده است، که همان تهدید استثمار را ایجاد می‌کند که او را وادار می‌کند تا آن اعمال را تکرار کند و حفظ کند، ظاهراً به نفع خود. سرمایه داری همه، از جمله طبقه ی حاکم را مجبور به وابستگی به بازار و انضباط بازار می کند. در اینجا الن میسکینز وود توضیح می دهد که این رشته در سرمایه داری چقدر جهانی است:

این سیستم متمایز وابستگی به بازار به این معنی است که الزامات رقابت و حداکثر کردن سود، قوانین اساسی زندگی هستند{...} چیزی که ممکن است همیشه، حتی در گزارش های سوسیالیستی از بازار، چندان واضح نباشد، این است که ویژگی متمایز و غالب بازار سرمایه داری فرصت یا انتخاب نیست، بلکه برعکس، اجبار است. زندگی مادی و بازتولید اجتماعی در سرمایه داری به طور جهانی با میانجیگری بازار انجام می شود، به طوری که همه ی افراد باید به هر طریقی وارد روابط بازار شوند تا به وسایل زندگی دست یابند. این سیستم منحصر به فرد وابستگی به بازار به این معنی است که دستورات بازار سرمایه داری - الزامات رقابت، انباشت، حداکثر کردن سود، و افزایش بهره وری کار - نه تنها همه ی معاملات اقتصادی بلکه روابط اجتماعی را به طور کلی تنظیم می کند.

وابستگی به بازار می‌تواند سرمایه‌داران را وادار کند که به گونه‌ای رفتار کنند که نسبت به آن دوپهلو یا گناهکار هستند، یا می‌تواند آنها را از دیگران بیگانه کند. ویوک چیبر تحلیل روشنی از چگونگی ساختار سرمایه داری رفتار سرمایه داران ارائه می دهد:

بنابراین، صرفاً زنده ماندن در نبرد رقابتی، سرمایه دار را وادار می‌کند تا ویژگی‌های مرتبط با "روح کارآفرینی" را در اولویت قرار دهد{...} جامعه‌پذیری قبلی‌اش هرچه باشد، او به سرعت درمی‌یابد که باید با قوانین مرتبط با محل زندگی‌اش مطابقت داشته باشد وگرنه مؤسسه‌اش تحت تأثیر قرار می‌گیرد. این ویژگی قابل توجه ساختار طبقاتی مدرن است که هر انحراف قابل توجهی توسط یک سرمایه دار از منطق رقابت پذیری بازار به نوعی به عنوان هزینه نشان داده می شود - امتناع از تخلیه ی لجن سمی به عنوان از دست دادن سهم بازار برای کسانی که این کار را انجام می دهند آشکار می شود. تعهد به استفاده از نهاده‌های ایمن‌تر اما گران‌تر نتیجه ی خود را به صورت افزایش هزینه‌های واحد و غیره نشان می‌دهد. سرمایه‌داران فشار زیادی را احساس می‌کنند تا جهت‌گیری هنجاری خود را - ارزش‌ها، اهداف، اخلاقیات، و غیره - با ساختار اجتماعی که در آن تعبیه شده‌اند تنظیم کنند، نه برعکس.

همیشه این فقرا هستند که گرانترین قیمت را برای تخلفات ثروتمندان می پردازند. با این حال، این واقعیت همراه با اجبار دائمی برای رقابت، تسلط، و انباشت - یا متحمل شدن از پیامدهای آن است. اینکه چنین شرایطی می تواند حتی یک فرد از نظر مادی راحت احساس کند که در دام افتاده، تحت فشار، مضطرب، گناهکار و افسرده است، چندان تعجب آور نیست. به همین دلیل است که مارکس طبقه ی کارگر را "طبقه ی جهانی" نامید - طبقه ای که رهایی آن منجر به بهبود جهانی در وضعیت انسانی خواهد شد. در اینجا دوباره Wood است که تنها راه حلی را ارائه می دهد که برای همه کار می کند:

بهترین کاری که سوسیالیست ها می توانند انجام دهند این است که تا آنجا که ممکن است هدفشان جدا کردن زندگی اجتماعی از وابستگی به بازار باشد. این به معنای تلاش برای از بین بردن کالایی شدن هر چه بیشتر حوزه‌های زندگی، و دموکراتیزه‌سازی آنهاست – نه فقط تحت سلطه ی سیاسی دموکراسی «رسمی»، بلکه حذف آنها از کنترل مستقیم سرمایه و از کنترل «غیر شخصی» الزامات بازار، که هر نیاز و عمل انسانی را تابع الزامات انباشت و حداکثر سود قرار می‌دهد.

هدف اصلی سوسیالیسم، البته، سود رساندن به توده‌ها است : میلیاردها نفری که اکنون توسط یک طبقه ی حاکم کوچک استثمار، خلع ید شده و کنترل می‌شوند. اما برای ثروتمندان نیز یک جنبه روانی، اگر نه لزوما مادی، وجود دارد. همانطور که وایلد می گوید: "اگر اموال صرفاً لذت‌هایی داشت، می‌توانستیم آن را تحمل کنیم، اما وظایفش آن را غیرقابل تحمل می‌کند. بایسته و به نفع ثروتمندان است که از شر آن خلاص شویم." »:

Why Are Rich People So Anxious?: BY MEAGAN DAY: jacobin: 21/11/2017

از این نظرگاه به شدت سوسیالیستی، به نظر میرسد که اربابان اقتصادی جهان و کارگزاران سیاسیشان، عامل احساس بدبختی همه ی مردم و ازجمله خودشانند. با این حال، همانطورکه عرب ها میگویند: «الناس علی دین ملوکهم» (مردم بر دین پادشاهانشان هستند.) و بنابراین در یک جامعه ی تحت کنترل ابرمیلیاردرهای مادیگرا، مردم، ارزش های حکامشان را میپذیرند اگرچه به ضرر خودشان باشد، و همین باعث میشود تا افراد یا نمایندگان طبقات بالا این ادعا را داشته باشند که تفاوت خاصی با بقیه ی مردم جامعه شان ندارند. مثلا این دیالوگ ها را در نظر بگیرید:


«ما الان همه از طبقه متوسط ​​هستیم.»:

جان پرسکات، معاون سابق نخست وزیر کارگری، 1997

«طبقه یک مفهوم کمونیستی است. این [مضمون]، افراد را به صورت دسته‌هایی گروهبندی می‌کند و آنها را در برابر یکدیگر قرار میدهد.»:

مارگارت تاچر، نخست وزیر سابق محافظه کار، 1992

این نقل قول ها را آنتونی ماستد در مقاله ی «روانشناسی طبقه ی اجتماعی: چگونه وضعیت اجتماعی-اقتصادی بر افکار، احساسات و رفتار تأثیر می گذارد؟» آورده است و نشان میدهد که این افراد میتوانند این ادعا را درباره ی جامعه ی خود داشته باشند به خاطر این که دقیقا همان کسانی که بیشترین ضررهای اقتصادی را از سیاست های این افراد متحمل شده اند بزرگترین حامیان نظام آنها هستند ولی به دلیل از بین رفتن مرزهای شناخته شده ی سابق بین طبقات در اثر تغییر ساختار اجتماعی-اقتصادی جامعه، هیچ گونه آگاهی طبقاتی به این شکل که به لحاظ عقیدتی تفاوتی بین خود و ابرمیلیاردرهای موجد نظام سرمایه داری احساس نمیکنند. یایید نگاهی به این مقاله بیندازیم.:

« با تکیه بر تحقیقات اخیر در مورد روانشناسی طبقه ی اجتماعی، من استدلال می کنم که شرایط مادی که در آن افراد رشد می کنند و زندگی می کنند تأثیری پایدار بر هویت فردی و اجتماعی آنها دارد و این هم بر نحوه ی تفکر و احساس آنها در مورد محیط اجتماعی و هم بر جنبه های کلیدی رفتار اجتماعی آنها تأثیر می گذارد. در مقایسه با همتایان طبقه ی متوسط، افراد طبقه ی کارگر کمتر احتمال دارد که خود را بر اساس وضعیت اجتماعی-اقتصادی خود تعریف کنند و به احتمال زیاد خودپنداره های وابسته به یکدیگر را داشته باشند. آنها همچنین تمایل بیشتری به توضیح رویدادهای اجتماعی در شرایط موقعیتی دارند، زیرا در نتیجه احساس کنترل شخصی کمتری دارند. افراد طبقه ی کارگر در معیارهای همدلی نمرات بالاتری می گیرند و به احتمال زیاد به دیگران در مضیقه کمک می کنند. این دیدگاه عمومی مبنی بر اینکه افراد طبقه ی کارگر نسبت به مهاجران و اقلیت های قومی تعصب بیشتری دارند، تابعی از تهدید اقتصادی است، به این صورت که افراد دارای تحصیلات عالی نیز نسبت به این گروه ها ابراز تعصب می کنند، زمانی که گروه های دوم به عنوان تحصیلات عالی توصیف می شوند و بنابراین تهدید اقتصادی هستند. این واقعیت که هنجارهای طبقه ی متوسط ​​استقلال در دانشگاه ها و مکان های کاری معتبر حاکم است، باعث می شود که افراد طبقه ی کارگر کمتر برای پست در چنین موسساتی درخواست دهند، کمتر انتخاب شوند و در صورت انتخاب کمتر بمانند. به عبارت دیگر، تفاوت‌های طبقاتی اجتماعی در هویت، شناخت، احساسات و رفتار این احتمال را کاهش می‌دهد که افراد طبقه ی کارگر بتوانند از فرصت‌های آموزشی و شغلی برای بهبود شرایط مادی خود بهره ببرند. این بدان معناست که برای شکستن چرخه ی محرومیتی که فرصت ها را محدود می کند و انسجام اجتماعی را تهدید می کند، به سیاست های بازتوزیعی نیاز است. یکی از طعنه‌های جوامع مدرن غربی، با تأکید بر ارزش‌های شایسته سالارانه که این تصور را ترویج می‌کنند که مردم در صورت داشتن استعداد کافی و آمادگی برای کار سخت می‌توانند به آنچه می‌خواهند دست یابند، این است که شکاف‌های بین طبقات اجتماعی گسترده‌تر می‌شود، نه محدودتر. برای مثال، در بریتانیا، ارقام "اعتماد برابری" ( 2017 ) نشان می‌دهد که یک پنجم خانوارهای برتر 40 درصد درآمد ملی دارند، در حالی که یک پنجم پایین تنها 8 درصد درآمد ملی دارند. این ارقام بر اساس داده های سال 2012 است. بین سال‌های 1938 و 1979، نابرابری درآمد در بریتانیا تا حدودی کاهش یافت، اما در دهه‌های بعدی، این روند معکوس شد. بین سال‌های 1979 و 2009/2010، 10 درصد بالای جمعیت سهم خود را از درآمد ملی از 21 درصد به 31 درصد افزایش دادند، در حالی که سهم دریافتی 10 درصد پایین از 4 درصد به 1 درصد کاهش یافت. نابرابری ثروت حتی شدیدتر از نابرابری درآمد است. ارقام دفتر آمار ملی بریتانیا (ONS، 2014 ) نشان می دهد که در دوره ی 2012-2014، 10 درصد ثروتمندترین خانوارها در بریتانیای کبیر 45 درصد از ثروت خانوار را در اختیار داشتند، در حالی که 50 درصد کمترین ثروت خانوارها کمتر از 9 درصد را داشتند. چگونه می توان این تقسیمات بسیار بزرگ در درآمد مادی و ثروت را با این دیدگاه تطبیق داد که ساختار طبقاتی که حداقل تا اواسط قرن بیستم در بریتانیا حاکم بود دیگر مرتبط نیست، زیرا طبق گفته ی جان پرسکات در یکی از نقل‌قول‌های آغازین، طبقه ی کارگر سنتی «ناپدید شده است» و در تز Goldoick19 توسط Goldoick تحلیل شده است. برای مقاله ی حاضر، این الگوهای متغیر توزیع ثروت و درآمد چه پیامدهایی برای هویت طبقاتی، شناخت اجتماعی و رفتار اجتماعی دارند؟ اولین نکته ای که باید به آن اشاره کرد مربوط به ناپدید شدن فرضی سیستم طبقاتی است. همانطور که تحقیقات اخیر جامعه‌شناختی به طور قطعی نشان داده است، نظام طبقاتی در بریتانیا هنوز وجود دارد، البته به گونه‌ای که با اشکال سنتی‌تر که اساساً مبتنی بر شغل بودند متفاوت است. در یکی از مطالعات جامع‌تر اخیر، Savage و همکاران . ( 2013 ) نتایج یک نظرسنجی بزرگ از طبقه ی اجتماعی در بریتانیا، نظرسنجی کلاسی بزرگ بریتانیایی بی‌بی‌سی در سال 2011، که شامل 161400 پاسخ‌دهنده ی وب بود را به همراه نتایج یک نظرسنجی نمونه ی ملی مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. با استفاده از تحلیل طبقه ی پنهان، نویسندگان هفت طبقه را شناسایی کردند که از یک «نخبگان» با متوسط ​​درآمد سالانه ی خانوار 89000 پوند تا یک «precariat» با میانگین درآمد سالانه ی خانوار 8000 پوند متغیر بودند. در میان بسیاری از نتایج جالب این واقعیت است که «طبقه ی کارگر سنتی» تنها 14 درصد از جمعیت را تشکیل می‌داد. این بدون شک تأثیر صنعتی زدایی را منعکس می کند و تقریباً به طور قطع اساس این دیدگاه رایج است که سیستم طبقاتی «قدیمی» در بریتانیا دیگر کاربرد ندارد. همانطور که تحقیقات Savage و همکاران به وضوح نشان می دهد، سیستم طبقاتی قدیمی در نتیجه ی تحولات اقتصادی و سیاسی دوباره پیکربندی شده است، اما آشکارا درست است که اعضای طبقات مختلف شناسایی شده توسط این محققان در جهان هایی زندگی می کنند که به ندرت تلاقی می کنند، چه رسد به همپوشانی. تحقیق ساویج و همکاران نشان داد که تفاوت بین طبقات اجتماعی که آنها شناسایی کردند فراتر از تفاوت در شرایط مالی است. همچنین تفاوت‌های مشخصی در سرمایه ی اجتماعی و فرهنگی وجود داشت که به ترتیب بر اساس اندازه ی شبکه ی اجتماعی و میزان درگیری با فعالیت‌های فرهنگی مختلف نمایه شد. از منظر روان‌شناختی اجتماعی، به نظر می‌رسد که رشد و زندگی در چنین زمینه‌های اجتماعی و اقتصادی متفاوتی تأثیر قابل‌توجهی بر افکار، احساسات و رفتار افراد داشته باشد. هدف اصلی این مقاله بررسی ماهیت این تاثیر بود. یک بازتاب جالب از روش‌های پیچیده ی تلاقی شاخص‌های عینی و ذهنی طبقه ی اجتماعی را می‌توان در تجزیه و تحلیل داده‌های بررسی نگرش‌های اجتماعی بریتانیا یافت (ایوانز و ملون، 2016 ). علیرغم این واقعیت که مشاغل سنتی طبقه ی کارگر کاهش چشمگیری داشته است، تعداد زیادی از شهروندان بریتانیا همچنان خود را "طبقه ی کارگر" توصیف می کنند . به طور کلی، حدود 60 درصد از پاسخ دهندگان خود را به عنوان طبقه ی کارگر تعریف می کنند و نسبت افرادی که این کار را انجام می دهند در طول 33 سال گذشته به سختی تغییر کرده است. ممکن است به طور منطقی بپرسیم که آیا و چقدر اهمیت دارد که بسیاری از افرادی که وضعیت شغلی آنها نشان می دهد که آنها از طبقه ی متوسط ​​هستند، خود را به عنوان طبقه کارگر توصیف می کنند. ایوانز و ملون ( 2016 ) کاملا متقاعدکننده نشان می دهند که این خودشناسی اهمیت دارد . در تمام طبقات شغلی غیر از مدیریت و حرفه، این که پاسخ دهندگان خود را طبقه ی کارگر یا طبقه ی متوسط ​​معرفی کنند، تفاوت اساسی در نگرش های سیاسی آن ها ایجاد کرده است، به طوری که احتمال کمتری دارد که به عنوان طبقه ی کارگر به عنوان جناح راست طبقه بندی شوند. جای تعجب نیست که مارگارت تاچر مایل بود مفهوم طبقه را کنار بگذارد، همانطور که نقل قول در ابتدای این مقاله نشان می دهد. علاوه بر این، خودشناسی به عنوان طبقه ی کارگر به طور قابل توجهی با نگرش های اجتماعی در تمام طبقات شغلی مرتبط بود. به عنوان مثال، این پاسخ دهندگان بیشتر نگرش های مستبدانه داشتند و کمتر طرفدار مهاجرت بودند، نکته ای که بعداً به آن خواهم پرداخت. از این تحقیق واضح است که هویت طبقاتی ذهنی با تفاوت‌های کاملاً مشخص در نگرش‌های اجتماعی-سیاسی مرتبط است. در ادامه به مجموعه ای از مفاهیم مرتبط اما به هیچ وجه قابل تعویض اشاره خواهم کرد. همانطور که قبلاً دیدیم، باید بین شاخص های عینی و ذهنی طبقه اجتماعی تمایزی قائل شد. در اصطلاح مارکسیستی، طبقه به طور عینی بر حسب رابطه فرد با وسایل تولید تعریف می شود. شما یا مالکیت ابزار تولید دارید که در این صورت متعلق به بورژوازی هستید یا کار خود را می فروشید که در این صورت متعلق به پرولتاریا هستید و تفاوت کیفی آشکاری بین این دو طبقه وجود دارد. این زمانی که اکثر مردم را می‌توان به عنوان مالک یا کارگر طبقه‌بندی کرد، به خوبی کار می‌کرد. همانطور که دیدیم، در عصری که مشاغل سنتی در حال کاهش یا ناپدید شده اند، طبقه ی متوسط ​​قابل توجهی از مدیران و متخصصان پدیدار شده اند، و شکاف طبقاتی مبتنی بر ثروت و سرمایه ی اجتماعی و فرهنگی است، حفظ چنین رویکردی دشوارتر شده است. یک رویکرد جایگزین، رویکردی است که بر تفاوت‌های کمی در وضعیت اجتماعی-اقتصادی (SES) تمرکز می‌کند، که به طور کلی بر اساس موقعیت اقتصادی و پیشرفت تحصیلی یک فرد، نسبت به دیگران، و همچنین شغل او تعریف می‌شود. همانطور که در زیر نشان داده خواهد شد، هنگامی که از مردم در مورد هویت آنها سوال می شود، آنها راحت تر از نظر طبقه ی اجتماعی به SES فکر می کنند. این احتمالاً به این دلیل است که آنها نسبت به دیگران، از نظر عوامل اقتصادی و پیشرفت تحصیلی، درک معقولی از جایگاه خود دارند و شاید تشخیص می‌دهند که مرزهای سنتی بین طبقات اجتماعی کمتر متمایز شده است. به این دلایل، بسیاری از ادبیات روان‌شناختی اجتماعی در مورد طبقه ی اجتماعی به جای طبقه ی اجتماعی که بر حسب رابطه با ابزار تولید تعریف می‌شود، بر SES که بر اساس درآمد و پیشرفت تحصیلی نمایه‌سازی می‌شود، و/یا بر طبقه اجتماعی ذهنی متمرکز شده‌اند. برای اهداف کنونی، اصطلاحات «طبقه ی کارگر»، که بیشتر توسط محققان اروپایی استفاده می‌شود، و «طبقه ی پایین»، که معمولاً توسط محققان آمریکایی استفاده می‌شود، به جای یکدیگر استفاده می‌شوند. به طور مشابه، عبارات «طبقه ی متوسط» و «طبقه ی بالا» به‌عنوان مترادف یکدیگر استفاده می‌شوند، علی‌رغم مفاهیم متفاوت اصطلاح اخیر در ایالات متحده و اروپا، جایی که تمایل دارد برای اعضای اشراف زمین‌دار در نظر گرفته شود. نکته ی پایانی در مورد اصطلاحات مربوط به «ایدئولوژی» است که در اینجا برای اشاره به مجموعه‌ای از باورها، هنجارها و ارزش‌ها استفاده می‌شود، نمونه‌هایی از ایدئولوژی شایسته سالارانه است که در بیشتر سیستم‌های آموزشی و ایدئولوژی (مرتبط) تحرک اجتماعی که در ایالات متحده برجسته است. تحلیل‌های روان‌شناختی اجتماعی هویت به‌طور سنتی توجه زیادی به طبقه ی اجتماعی یا SES به‌عنوان مؤلفه‌ای از هویت نمی‌کنند. در عوض، تمرکز بر مقولاتی مانند نژاد، جنسیت، گرایش جنسی، ملیت و سن بوده است. ایستربروک، کوپنز و منستد ( 2018 ) داده‌های دو نمونه بزرگ و نماینده ی بزرگسالان بریتانیایی را تجزیه و تحلیل کردند و نشان دادند که پاسخ‌دهندگان اهمیت ذهنی بالایی برای هویت خود قائل هستند که نشان‌دهنده ی SES است. در واقع، آنها حداقل به همان اندازه به هویت های SES خود اهمیت می دادند که به هویت هایی (مانند قومیت یا جنسیت) که بیشتر توسط محققین خود و هویت مورد مطالعه قرار می گرفت. ایستربروک و همکارانش همچنین نشان دادند که شاخص‌های عینی SES یک فرد، پیش‌بینی‌کننده‌های قوی و قدرتمندی از اهمیتی است که برای انواع مختلف هویت‌ها در خودپنداره‌های خود قائل می‌شوند: آنهایی که SES بالاتری داشتند به هویت‌هایی که نشان‌دهنده ی موقعیت SES آن‌ها است اهمیت بیشتری می‌دادند، اما اهمیت کمتری به هویت‌هایی داشتند که ریشه در جهت‌گیری اولیه ی جمعیت‌شناختی یا مرتبط با گرایش اجتماعی آن‌ها دارند. ... جالب توجه است که این یافته‌ها بازتاب یافته‌های یک مطالعه ی کیفی و مبتنی بر مصاحبه است که با دانشجویان آمریکایی انجام شد: آریس و سیدر ( 2007 ) دریافتند که پاسخ‌دهندگان مرفه بیشتر از همتایان کمتر مرفه‌شان اهمیت طبقه ی اجتماعی را در شکل‌دهی هویت خود تصدیق می‌کنند. همانطور که محققان بیان کردند، «دانشجویان مرفه به خوبی از مزایای آموزشی ناشی از موقعیت ممتاز اقتصادی و فرصت‌هایی که برای سفر و دنبال کردن علایق خود داشتند، آگاه بودند. دانش‌آموزان کم‌درآمد نسبت به دانش‌آموزان مرفه بیشتر احتمال داشت که طبقه را در درک هویت خود کم‌اهمیت جلوه دهند. بنابراین، علیرغم اینکه SES توجه نسبتا کمی از سوی محققان خود و هویت دریافت می کند، شواهد کمی و کیفی همگرا وجود دارد که نشان می دهد SES نقش مهمی در ساختار خودپنداره ایفا می کند. استفنز، مارکوس و فیلیپس ( 2014 ) روش‌هایی را که طبقه اجتماعی خودپنداره را از طریق «زمینه‌های دروازه» یعنی خانه، مدرسه و کار شکل می‌دهد، تحلیل کرده‌اند. آنها با تمرکز بر ایالات متحده، اما با پیامدهای گسترده تر، استدلال می کنند که طبقه ی اجتماعی منشاء فرهنگ خاص و الگوهای تفکر، احساس و عمل است. یک نوع از خود آنها برچسب "وابستگی متقابل سخت" می زنند. آنها استدلال می کنند که این ویژگی برای کسانی است که در محیط های کم درآمد و طبقه ی کارگر بزرگ می شوند. همانطور که نویسندگان بیان کردند، «با سطوح بالاتر محدودیت‌های مادی و فرصت‌های کمتر برای نفوذ، انتخاب و کنترل، زمینه‌های طبقه ی کارگر تمایل به درک خود و رفتار به‌عنوان وابسته به دیگران و زمینه ی اجتماعی دارند» جنبه ی "سخت" این خود ناشی از انعطاف پذیری است که برای مقابله با ناملایمات لازم است. نوع دیگری از خود که نویسندگان آن را شناسایی می‌کنند، «استقلال بیانی» است، که گفته می‌شود برای افرادی که در زمینه‌های مرفه و طبقه ی متوسط ​​رشد می‌کنند، است. در مقایسه با افراد طبقه ی کارگر، کسانی که در خانواده های طبقه ی متوسط ​​بزرگ می شوند، "نیاز به نگرانی کمتری در مورد تامین هزینه های زندگی یا غلبه بر تهدیدهای مداوم دارند. در عوض، زمینه های طبقه ی متوسط، ​​افراد را قادر می سازد تا به گونه ای عمل کنند که آرمان فرهنگی مستقل را منعکس کرده و بیشتر تقویت کند - ترجیحات شخصی خود را بیان کنند، بر علایق اجتماعی خود تأثیر بگذارند، از زمینه های اجتماعی خود متمایز شوند، و زمینه های اجتماعی خود را توسعه دهند." استفنز و همکارانش طیف وسیعی از کارها را در مورد اجتماعی شدن مرور می‌کنند که از استدلال آنها حمایت می‌کند که زمینه‌های خانه، مدرسه و محل کار این تصورات متفاوت از خود را تقویت می‌کنند. آنها همچنین استدلال می‌کنند که مدارس و محل‌های کار طبقه ی متوسط ​​از استقلال بیانی به عنوان معیاری برای سنجش موفقیت استفاده می‌کنند و در نتیجه موانع نهادی برای تحرک اجتماعی رو به بالا ایجاد می‌کنند. این ایده که مدارس زمینه‌هایی هستند که در آن نابرابری‌های طبقاتی اجتماعی تقویت می‌شود، ممکن است در ابتدا گیج کننده به نظر برسد، با توجه به اینکه مدارس باید محیط‌های شایسته‌سالارانه‌ای باشند که در آن‌ها موفقیت به جای هر گونه مزیتی که توسط پیشینه ی طبقاتی اعطا می‌شود، توسط توانایی و تلاش شکل می‌گیرد. با این حال، همانطور که بوردیو و پاسرون ( 1990 ) استدلال کرده‌اند، سیستم مدرسه نابرابری‌های اجتماعی را با ترویج هنجارها و ارزش‌هایی که برای کودکان از پس‌زمینه‌های طبقه ی متوسط ​​آشناتر است، بازتولید می‌کند. تا جایی که این امر به کودکان طبقه ی متوسط ​​کمک می کند تا از همسالان طبقه ی کارگر خود بهتر عمل کنند، این باور «شایستگانانه» که چنین تفاوت های عملکردی به دلیل تفاوت در توانایی و/یا تلاش است، به «توضیح» و عملکرد نابرابر قانونی کمک می کند. مطابق با این استدلال، Darnon، Wiederkehr، Dompnier و Martinot ( 2018 ) مفهوم شایستگی را در دانش‌آموزان کلاس پنجم فرانسوی مطرح کردند و دریافتند که این منجر به نمرات پایین‌تری در آزمون‌های زبان و ریاضیات می‌شود - اما این فقط برای کودکان با SES پایین اعمال می‌شود. علاوه بر این، تأثیر شایستگی اول بر عملکرد آزمون با میزانی که کودکان باورهای شایسته سالارانه را تأیید کردند، واسطه شد. پس در اینجا شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد ایدئولوژی شایسته‌سالاری به بازتولید تفاوت‌های طبقاتی اجتماعی در محیط‌های مدرسه کمک می‌کند. مفهوم سازی استفنز و همکاران ( 2014 ) از خودهای خاص فرهنگ که به عنوان تابعی از طبقه ی اجتماعی متفاوت هستند، با استدلال "رتبه ی اجتماعی ذهنی" ارائه شده توسط کراوس، پیف و کلتنر ( 2011 ) سازگار است. نویسندگان اخیر استدلال می‌کنند که تفاوت در منابع مادی در دسترس افراد طبقه کارگر و متوسط، هویت‌های فرهنگی را ایجاد می‌کند که مبتنی بر ادراکات ذهنی از رتبه ی اجتماعی در رابطه با دیگران است. این ادراکات مبتنی بر الگوهای متمایز رفتار قابل مشاهده است که از تفاوت در ثروت، تحصیلات و شغل ناشی می شود. "تا جایی که این الگوهای رفتاری هم قابل مشاهده و هم قابل اعتماد با ثروت فردی، اعتبار شغلی و تحصیلات مرتبط هستند، به سیگنال‌هایی بالقوه برای سایرین طبقه ی اجتماعی فرد تبدیل می‌شوند" (Kraus et al ., 2011 ). از جمله نشانه های طبقه ی اجتماعی، رفتار غیرکلامی است. کراوس و کلتنر ( 2009 ) رفتار غیرکلامی را در جفت‌هایی از افراد با پس‌زمینه‌های طبقات اجتماعی مختلف مورد مطالعه قرار دادند و دریافتند که در حالی که افراد طبقات بالاتر از نظر غیرکلامی بی‌تفاوت‌تر بودند، افراد طبقه ی پایین‌تر تماس چشمی، تکان دادن سر و خنده را از خود نشان دادند. علاوه بر این، زمانی که به ناظران ساده لوح گزیده‌ای از این تعاملات دهه ی 60 نشان داده شد، آنها از این سبک‌های رفتاری غیرکلامی برای قضاوت در مورد سوابق تحصیلی و درآمدی افرادی که دیده بودند با دقت بالاتر استفاده کردند. به عبارت دیگر، تفاوت‌های طبقاتی اجتماعی در سیگنال‌های اجتماعی منعکس می‌شود و افراد می‌توانند از این سیگنال‌ها برای ارزیابی رتبه اجتماعی ذهنی خود استفاده کنند. با مقایسه ی ثروت، تحصیلات، شغل، سلایق زیباشناختی و رفتار خود با دیگران، افراد می توانند تعیین کنند که در سلسله مراتب اجتماعی کجا قرار دارند و این رتبه ی اجتماعی ذهنی سپس جنبه های دیگری از رفتار اجتماعی آنها را شکل می دهد. تحقیقات جدیدتر این یافته ها را تایید کرده است. بکر، کراوس و راینشمیت سام ( 2017 ) دریافتند که طبقه ی اجتماعی افراد را می‌توان با دقت بالاتر از شانس از روی عکس‌های آپلود شده ی فیس‌بوک قضاوت کرد، در حالی که کراوس، پارک و تان ( 2017 ) دریافتند که وقتی از آمریکایی‌ها خواسته می‌شود طبقه ی اجتماعی یک سخنران را فقط از روی هفت کلمه ی گفته شده قضاوت کنند، شانس مجدداً درست است. این واقعیت که سیگنال‌های رفتاری طبقه اجتماعی وجود دارد همچنین این پتانسیل را برای دیگران باز می‌کند که نگرش‌های تعصب‌آمیز داشته باشند و در رفتار تبعیض آمیز نسبت به افراد طبقه ی اجتماعی پایین‌تر شرکت کنند، اگرچه کراوس و همکارانش ( 2011 ) بر این متمرکزند که چگونه فرآیند مقایسه ی اجتماعی بر ادراک خود از رتبه ی اجتماعی تأثیر می گذارد و چگونه این به نوبه ی خود بر سایر جنبه های رفتار اجتماعی تأثیر می گذارد. این نویسندگان استدلال می کنند که رتبه ی اجتماعی ذهنی "مستقل از جوهر طبقه ی اجتماعی عینی تأثیرات گسترده ای بر افکار، احساسات و رفتار اجتماعی می گذارد". رابطه ی طبقه ی اجتماعی عینی و ذهنی در نوع خود موضوع جالبی است. طبقه ی اجتماعی عینی عموماً از نظر ثروت و درآمد، میزان تحصیلات و شغل عملیاتی می شود. اینها سه "زمینه ی دروازه" هستند که توسط استفنز و همکاران شناسایی شده اند ( 2014 ). همانطور که توسط آنها استدلال می شود، این زمینه ها تأثیر قدرتمندی بر شناخت و رفتار فردی دارند که در آنها عمل می کنند، اما آنها به طور کامل تعیین نمی کنند که افراد در حال رشد و زندگی در این زمینه ها چگونه فکر می کنند، احساس می کنند و چگونه عمل می کنند. به همین ترتیب، شرایطی وجود خواهد داشت که در آن افرادی که بطور عینی، مثلاً از طبقه ی متوسط ​​هستند، خود را دارای رتبه ی اجتماعی ذهنی پایینی در نتیجه ی زمینه ای که در آن زندگی می کنند، تعبیر می کنند. شواهدی از روانشناسی سلامت وجود دارد مبنی بر اینکه معیارهای طبقه ی اجتماعی عینی و ذهنی تأثیرات مستقلی بر پیامدهای سلامتی دارند، با طبقه ی اجتماعی ذهنی که تغییرات در پیامدهای سلامت را بیش از آنچه که می‌توان بر حسب طبقه ی اجتماعی عینی توضیح داد، توضیح می‌دهد (آدلر، اپل، کاستلازو، و ایکوویکس، 2000 ؛ کوهن و همکاران ، 2008 ). به عنوان مثال، در مطالعه ی آینده نگر کوهن و همکاران . ( 2008 )، 193 داوطلب در معرض ویروس سرماخوردگی یا آنفولانزا قرار گرفتند و در قرنطینه برای علائم عینی و ذهنی بیماری تحت نظر قرار گرفتند. طبقه ی ذهنی بالاتر با خطر کمتری برای بیمار شدن در نتیجه ی قرار گرفتن در معرض ویروس همراه بود و این رابطه ی مستقل از طبقه ی اجتماعی عینی بود. تجزیه و تحلیل های اضافی نشان داد که تأثیر طبقه ی اجتماعی ذهنی بر احتمال بیمار شدن تا حدی به دلیل تفاوت در کمیت و کیفیت خواب است. قابل قبول ترین توضیح برای چنین یافته هایی این است که طبقه ی اجتماعی ذهنی پایین با استرس بیشتر همراه است. ممکن است این که خود را در کلاس سوبژکتیو پایین بدانیم، خود منبع استرس باشد، یا آسیب پذیری در برابر اثرات استرس را افزایش دهد. در زیر، ادبیات روان‌شناختی اجتماعی در مورد طبقه ی اجتماعی را از نظر تأثیر طبقه بر سه نوع پیامد سازماندهی می‌کنم: اندیشه ، شناخت اجتماعی و نگرش‌ها؛ عاطفه ، با تمرکز بر احساسات اخلاقی و رفتار اجتماعی؛ و رفتار در محیط های آموزشی و محیط کار با اعتبار بالا. من نشان خواهم داد که این تأثیرات طبقه ی اجتماعی با این دیدگاه سازگار است که تعابیر مختلف از خود که با رشد در زمینه‌های طبقه ی اجتماعی پایین در مقابل طبقه ی اجتماعی بالا ایجاد می‌شود، پیامدهای روان‌شناختی پایداری دارد. روش‌هایی که این تفاوت‌ها در خود-تفسیر شناختی اجتماعی را شکل می‌دهند توسط کراوس، پیف، مندوزا-دنتون، راینشمیت و کلتنر ( 2012 ) در یک مدل نظری سنتز شده‌اند. ... آنها طرز تفکر افراد طبقه ی پایین در مورد محیط اجتماعی را «زمینه گرایی» توصیف می کنند، به معنای جهت گیری روانشناختی که انگیزه ی آن نیاز به مقابله با محدودیت ها و تهدیدهای خارجی است. و روشی که افراد طبقات بالا در مورد محیط اجتماعی به عنوان «غریب گرایی» می اندیشند، به معنای جهت گیری است که توسط حالات درونی مانند احساسات و اهداف شخصی برانگیخته می شود. یکی از راه‌هایی که این جهت‌گیری‌های مختلف خود را نشان می‌دهند، تفاوت در پاسخ‌ها به تهدید است. فرض در اینجا این است که زمینه های طبقه ی پایین به طور عینی با سطوح تهدید بیشتری مشخص می شوند، همانطور که در امنیت کمتر در اشتغال، مسکن، ایمنی شخصی و سلامت منعکس می شود. این تهدیدات مزمن توسعه ی یک «سیستم تشخیص تهدید» را تقویت می‌کند و در نتیجه افرادی که در چنین محیط‌هایی رشد می‌کنند هوشیاری بالایی در برابر تهدید دارند. مدلی از روشی که زمینه های طبقه متوسط ​​و کارگر شناخت اجتماعی را شکل می دهند، همانطور که توسط کراوس و همکاران ارائه شده است. طبق نظر کراوس و همکاران ، یکی دیگر از تفاوت‌های مهم بین جهت‌گیری طبقه ی پایین‌تر زمینه‌گرا و طبقه بالای سولیپسیست ( 2012 )، در کنترل ادراک شده است. کنترل ادراک شده ارتباط نزدیکی با سایر سازه های روانشناختی کلیدی، مانند اسناد، دارد. شواهد به وضوح نشان می‌دهند که افراد دارای طبقه اجتماعی ذهنی پایین‌تر نیز از نظر کنترل شخصی پایین‌تر هستند، و همچنین نشان می‌دهد که این کاهش احساس کنترل با ترجیح نسبت‌های موقعیتی (به جای تمایلی) برای طیفی از پدیده‌های اجتماعی، از جمله نابرابری اجتماعی، مرتبط است. منطق ارتباط طبقه ی اجتماعی با ادراکات کنترل ساده است: کسانی که در محیط های طبقه ی متوسط ​​یا بالا بزرگ می شوند احتمالاً منابع مادی و روانی بیشتری در دسترس خود دارند و در نتیجه اعتقادات قوی تری در مورد میزانی که می توانند نتایج اجتماعی خود را شکل دهند، دارند. در مقابل، کسانی که در محیط‌های طبقه ی پایین‌تر بزرگ می‌شوند، احتمالاً منابع کمتری در دسترس خود دارند و در نتیجه باورهای ضعیف‌تری در مورد توانایی خود در کنترل نتایج خود دارند. پشتیبانی تجربی خوبی برای این پیوندها وجود دارد. در یک سری از چهار مطالعه، کراوس، پیف و کلتنر ( 2009 ) دریافتند که در مقایسه با همتایان طبقه اجتماعی ذهنی بالاتر خود، افراد طبقه ی اجتماعی ذهنی پایین‌تر (1) کنترل کمتری را گزارش کردند و (2) احتمال بیشتری داشت که پدیده‌های مختلف را توضیح دهند، از نابرابری درآمد تا پیامدهای اجتماعی گسترده‌تر، مانند نقش عوامل خارجی در ورود به مدرسه ی پزشکی. علاوه بر این، مطابق با استدلال نویسندگان، کنترل ادراک‌شده، تأثیر غیرمستقیم معنی‌داری طبقه ی اجتماعی سوبژکتیو بر تمایل به دیدن پدیده‌ها به‌عنوان ناشی از عوامل خارجی را ایجاد میکند. یکی دیگر از معیارهای مهم شناخت اجتماعی در رابطه با طبقه ی اجتماعی، تعصب است. در این زمینه دو جنبه تعصب وجود دارد. یکی تعصب نسبت به افراد طبقه ای متفاوت از طبقه ی خود و به ویژه نگرش نسبت به افراد فقیر یا بیکار است. دیگری مرتبط با درجه ی نگرش های تعصب آمیز مردم در مورد سایر گروه های اجتماعی با طبقه ی اجتماعی خودشان است. با توجه به نگرش به افرادی که به طبقه ی اجتماعی متفاوتی تعلق دارند، شواهد بریتانیا به وضوح نشان می دهد که نگرش به فقر در طول سه دهه ی گذشته تغییر کرده است، به این صورت که مردم به طرز فزاینده ای معتقد میشوند کسانی که در نیازمندی زندگی می کنند به دلیل فقدان اراده یا به دلیل تنبلی به فقر دچار میشوند، و همزمان این باور کاهش مکی یابد که مردم در بی عدالتی زندگی می کنند . جالب توجه است که کلری و همکاران در تجزیه و تحلیل داده های نگرش اجتماعی بریتانیا در یک دوره 28 ساله ، به این نتیجه رسیدند که «الگوهای واضحی از تغییر در دیدگاه‌های طبقات مختلف اجتماعی وجود ندارد، که نشان می‌دهد تغییر شرایط اقتصادی بر نگرش به فقر در سراسر جامعه تأثیر می‌گذارد، نه فقط در میان افرادی که احتمالاً تحت تأثیر آنها قرار می‌گیرند». با توجه به تغییر نگرش نسبت به فقر، تعجب آور نیست که متوجه شویم نگرش عمومی به هزینه های رفاهی و مالیات های بازتوزیعی نیز به گونه ای تغییر کرده است که نشان دهنده ی همدردی کمتر با کسانی است که در فقر زندگی می کنند. به عنوان مثال، نگرش به مزایای بیکاران از سال 1997 به شدت در بریتانیا تغییر کرده است، زمانی که اکثر پاسخ دهندگان هنوز معتقد بودند که مزایا بسیار کم است. تا سال 2008، اکثریت قریب به اتفاق پاسخ دهندگان معتقد بودند که این مزایا بسیار زیاد است (تیلور-گوبی، 2013 ). روشی که ریاضت اقتصادی بر نگرش به این موضوعات تأثیر گذاشته است موضوع تحقیق کیفی انجام شده توسط والنتاین ( 2014 ) بود. مصاحبه با 90 نفر در شمال انگلستان، که از طیفی از پیشینه‌های اجتماعی و قومی انجام شد، نشان داد که بسیاری از پاسخ‌دهندگان بر این باور بودند که بیکاری ناشی از شکست‌های شخصی است و نه ساختاری، و این یک «انتخاب سبک زندگی» است و باعث می‌شود که مصاحبه‌شوندگان بیکارها را به خاطر کمبود کارشان سرزنش کنند و نگرش منفی نسبت به [دولت] رفاه داشته باشند. والنتاین ( 2014 ، ص 2) مشاهده کرد که "احساس اخلاقی فقر به عنوان نتیجه ی انتخاب فردی، به جای ضعف ساختاری و نابرابری، در اکثر پاسخ دهندگان مشهود بود"، و "نگرش های منفی نسبت به تامین رفاه در انواع موقعیت های اجتماعی شناسایی شد و از طبقه ی متوسط شامل طبقه ی کارگر، یا طبقه کارگر به طور انحصاری محفوظ نبود." با عطف به نگرش به مسائل اجتماعی گسترده‌تر که توسط اعضای طبقات اجتماعی مختلف برگزار می‌شود، یک سنت طولانی در علوم اجتماعی استدلال می‌کند که افراد طبقه ی کارگر در مورد تعدادی از مسائل تعصب بیشتری دارند، به‌ویژه در مورد اقلیت‌های قومی و مهاجران. مثلا لیپست، در 1959 استدلال میکند که در واقع، شواهدی وجود ندارد که نشان دهد سفیدپوستان طبقه ی کارگر نگرش منفی بیشتری نسبت به این گروه ها ابراز می کنند. یک توضیح برای این ارتباط این است که افراد طبقه ی کارگر تمایل دارند اقتدارگراتر باشند - دیدگاهی که می توان آن را به تحقیقات اولیه در مورد شخصیت اقتدارگرا ردیابی کرد (آدورنو، فرنکل-برانسویک، لوینسون و سنفورد، 1950 ). تحقیقات اخیری که شواهدی را به نفع این دیدگاه ارائه می دهد توسط کارواچو و همکاران گزارش شده است . ( 2013 ). این نویسندگان با استفاده از ترکیبی از نظرسنجی‌های مقطعی و مطالعات طولی انجام‌شده در اروپا و شیلی، بر نقش نگرش‌های ایدئولوژیک، در قالب استبداد راست‌گرا (RWA؛ Altemeyer, 1998 ) و جهت‌گیری سلطه ی اجتماعی (SDO؛ Sidanius & Pratto، 1999 بین تعصبات اجتماعی و طبقه‌بندی مجدد رسانه‌ها) تمرکز کردند. برای آزمایش پیش‌بینی‌های خود، محققان چهار مجموعه داده ی افکار عمومی را تجزیه و تحلیل کردند: یکی بر اساس هشت نمونه ی نماینده در آلمان. دوم بر اساس نمونه های نماینده از چهار کشور اروپایی (فرانسه، آلمان، بریتانیا، و هلند). سوم بر اساس تحقیقات طولی در آلمان. و چهارم بر اساس تحقیقات طولی در شیلی. مطابق با تحقیقات قبلی، محققان دریافتند که درآمد و تحصیلات، دو شاخص طبقه ی اجتماعی که مورد استفاده قرار می‌دهند، نمرات بالاتری را در طیفی از معیارهای تعصب پیش‌بینی می‌کنند، به طوری که درآمد و تحصیلات پایین‌تر با تعصب بیشتر مرتبط است - اگرچه ثابت شد که تحصیلات به طور مداوم پیش‌بینی‌کننده‌ای برای تعصب نسبت به درآمد است. RWA و SDO به طور منفی با درآمد و تحصیلات مرتبط بودند، به طوری که نمرات بالاتر در درآمد و تحصیل، نمرات کمتری را در RWA و SDO پیش بینی کرد. در نهایت، شواهدی مطابق با فرضیه ی میانجیگری نیز وجود داشت: ارتباط بین درآمد و تحصیلات، از یک سو، و معیارهای تعصب، از سوی دیگر، اغلب (اما نه همیشه) توسط SDO و (به طور مداوم) RWA میانجیگری می شد. کارواچو و همکارانش به این نتیجه رسیدند که "طبقه ی کارگر ظاهراً در حال توسعه و بازتولید پیکربندی ایدئولوژیکی است که عموماً برای مشروعیت بخشیدن به نظام اجتماعی مناسب است".

در واقع، موضوعی که از تحقیقات در مورد طبقه و نگرش‌های اجتماعی به دست می‌آید این است که عوامل ایدئولوژیک تأثیر قدرتمندی بر نگرش‌ها دارند. ایدئولوژی نئولیبرالی که در اکثر جوامع صنعتی غربی در سه دهه ی گذشته بر گفتمان سیاسی مسلط بوده، نگرش ها را به حدی تحت تاثیر قرار داده است که حتی حامیان احزاب سیاسی چپ میانه، مانند حزب کارگر در بریتانیا، فقر را ناشی از عوامل فردی می دانند و تمایل دارند که باورهای منفی در مورد سطح مزایای بیکاری را برای بیکاری در نظر بگیرند. چنین نگرش هایی تا حدی شگفت انگیز توسط افراد طبقه ی کارگر مشترک است (کلری و همکاران ، 2013 ) و همانطور که دیدیم، تحقیقات کارواچو و همکاران . ( 2013 ) پیشنهاد می‌کند که طبقه کارگر ایدئولوژی‌هایی را تأیید می‌کنند که سیستم اجتماعی را تأیید و حفظ می‌کنند که از نظر مادی به آنها ضرر می‌رساند. این تصور که افرادی که از یک سیستم اجتماعی محروم هستند، احتمالاً از آن حمایت می کنند، به عنوان «فرضیه ی توجیه سیستم» شناخته می شود، که بر این باور است که «افرادی که از یک وضعیت معینی از امور بیشتر رنج می برند، به طور متناقضی کمترین احتمال را دارند که آن را زیر سوال ببرند، به چالش بکشند، رد کنند یا تغییر دهند» (Jost, Pelham, Sheldon, & Sullivan, .20133 , ). منطق این پیش‌بینی تا حدی از طریق نظریه ی ناهماهنگی شناختی ناشی می‌شود (فستینگر، 1957 )، این ایده این است که تجربه ی ظلم از نظر روان‌شناختی بااعتراض به سیستمی که باعث آن می‌شود، ناسازگار است. یکی از راه‌های کاهش ناهماهنگی ناشی از آن، حمایت قوی‌تر از سیستم است، به همان شیوه‌ای که کسانی که برای پیوستن به یک گروه یا سازمان باید مراسم آغاز ناخوشایندی را پشت سر بگذارند، به شدت به آن متعهد می‌شوند.

دو مطالعه در مقیاس بزرگ از داده‌های نظرسنجی (برانت، 2013 ؛ کاریکاتی، 2017 ) تردید قابل‌توجهی در مورد اعتبار این فرضیه ایجاد کرده است، و نشان می‌دهد که هر تمایلی برای افرادی که در انتهای یک سیستم اجتماعی قرار دارند به احتمال زیاد از سیستم حمایت کنند تا همتایان برترشان، در بهترین حالت، به دور از استحکام است. علاوه بر این، استدلال شده است که در هر صورت یک ناسازگاری نظری اساسی بین نظریه ی توجیه سیستم و نظریه ی ناهماهنگی شناختی وجود دارد (اووامالام، روبین و اسپیرز، 2016 ). با این حال، این واقعیت که افراد طبقه ی کارگر ممکن است بیشتر از همتایان طبقه متوسط ​​و بالای خود از نظام سرمایه داری حمایت نکنند، به این معنی نیست که آنها از سیستم حمایت نمی کنند. بنابراین، اهمیت یافته های کارواچو و همکاران ( 2013 ) لزوماً با نتایج گزارش شده توسط برانت ( 2013 ) و کاریکاتی ( 2017 ) تضعیف نمی شود. تمایل به مشروعیت بخشیدن به سیستم با داشتن تمایل قوی تر به انجام این کار نسبت به افرادی که از مزایای بیشتری از سیستم بهره می برند، یکسان نیست.

این یافته که ارتباطی بین طبقه ی اجتماعی و تعصب وجود دارد بر اساس تهدید اقتصادی نیز توضیح داده شده است. ایده در اینجا این است که اعضای اقلیت‌های قومی و مهاجران نیز تمایل دارند که از نظر موقعیت اجتماعی پایین باشند و بنابراین احتمال بیشتری دارد که با افراد طبقه ی کارگر برای شغل، مسکن و سایر خدمات رقابت کنند تا با افراد طبقه متوسط. یک راه قوی برای آزمایش توضیح تهدید اقتصادی این است که ارزیابی کنیم که آیا افراد طبقات بالاتر هنگام مواجهه با مهاجرانی که تحصیلات بالایی دارند و احتمالاً برای دسترسی به شغل و مسکن با آنها رقابت می کنند، تعصب دارند یا خیر. چنین آزمایشی توسط Kuppens، Spears، Manstead و Tausch ( 2018 ) انجام شد. این محققان بررسی کردند که آیا شرکت‌کنندگان با تحصیلات عالی نگرش‌های منفی نسبت به مهاجران با تحصیلات عالی ابراز می‌کنند، به‌ویژه زمانی که تهدیدی برای شغل خود پاسخ‌دهندگان برجسته می‌شود، یا با جلب توجه به چشم‌انداز منفی اقتصادی و یا با تلویحاً اینکه شایستگی‌های خود پاسخ‌دهندگان ممکن است در بازار کار فعلی ناکافی باشد. مطابق با فرضیه ی تهدید اقتصادی، مجموعه ای از مطالعات تجربی با شرکت کنندگان دانشجویان در کشورهای مختلف اروپایی نشان داد که نگرش به مهاجران زمانی که مهاجران دارای تحصیلات دانشگاهی نیز بودند، منفی ترین بود.»:

The psychology of social class: How socioeconomic status impacts thought, feelings, and behavior: Antony S R Manstead : Br J Soc Psychol: . 2018 Feb 28;57(2):267–291. Doi: 10.11. 2011/bjso.12251

به بعضی از برداشت های ذهنی دیگر در حاشیه ی این جریان باید توجه خاص شود، مثلا به این که وقتی پس از قائله ی داعش، مهاجران سوری بسیاری به غرب گریختند، جریان های راست افراطی آنها را دشمن تمدن غرب خواندند بی این که به نقش حکومت های غربی در ایجاد داعش اشاره کنند. برسازنده های رسانه ای نظریات توطئه، همیشه مهاجران را مرد و عمدتا مردان جوان نشان میدادند و آنها را بسیار خشن و متجاوز به زنان توصیف کردند گویی که خود داعش به همراه آنها به غرب آمده باشد. طبق معمول، بعضی رمزنگاره های پنهانی در این انعکاس رسانه ای وجود دارند که به اسم غربی داعش یعنی ISIS برمیگردند. این اسم حتی در املا برابر با نام یک الهه ی معروف فراماسونری است که پرورش دهندگیش ازجمله در پرورش جامعه مورد توجه است. "الما ماتر" به معنی مادر پرورش دهنده لقب مشترک ایزیس و کوبله الهه ی زمین در آسیای صغیر بوده است. ایزیس به عنوان مادر هورس خدای خورشید مصر، برابر با هاثور الهه ی زمین و مادر هورس در روایت مصری دیگری است. ایزیس، هاثور و کوبله هر سه تجسم گاو دارند چون زهدان زن شبیه سر گاو است، همچنین شبیه جامی که به صورت جام مقدس افسانه های فراماسونری، نمادین شده است. میدانید که گاو به خاطر شکل شاخ هایش جانوری قمری است. زهدان تکیه ی مستقیم بر مادرانگی دارد و مادر هم به وجود آورنده است و هم پرورش دهنده. تعجبی ندارد که آلماماتر یکی از عناوین اروپایی دانشگاه نیز بوده است. دانشگاه، خدمتگزاران نظام را ایجاد میکند و این خدمتگزاران بخصوص امروزه افکار عمومی را شکل میدهند و به مردم می آموزند که به چه چیزهایی اعتقاد داشته باشند، ازجمله اعتقاداتی که بر ضد خودشان است. بعد از این که این اعتقادات در اکثر مردم نهادینه شدند بقیه ناچار به اطاعت از جمع میشوند. صفت الما به معنی پرورش دهنده به ندرت در کنار "ماتر" به معنی مادر قرار میگیرد و بیشتر ترکیب "ماگناماتر" یعنی مادر کبیر را داریم که صفت کوبله و نسخه ی مشهورترش آرتمیس افسوسی است. آرتمیس الهه ی ماه در افسوس، تصویر رایجی از کوبله با ده ها پستان برای پرورش دادن فرزندان بسیارش یعنی انسان ها را داشت. آرتمیس افسوسی همچنین به زنبور عسل متشبه بود و کاهنه هایش ملیسا نام داشتند که فرم مونث نام زنبور عسل است. چون جامعه ی بزرگ انسانی یادآور جامعه ی بزرگ زنبور عسل و مورچه است و الهه حکم ملکه ی زنبورها و ملکه ی مورچه ها را دارد که با تخمگذاری جامعه را تولید میکند. در یک نظرگاه جهانگیر، الهه درواقع سمبل زمین است که کالبد فیزیکی همه ی انسان ها را به وجود می آورد. در افسانه های بابلی، چنین الهه ای معادل با تهامات مادر خدایان و هیولایی از جنس آب است که مردوخ پس از کشتن او جهان مادی را از جسد او آفریده است و به جهان نظم بخشیده است. بعد از این نظم بخشی موکل آب ها حئا است که مردوخ را با نیروی فکر خود ایجاد کرده و درواقع مردوخ فرم جنگجوی خود او است. حئا صاحب نماد دو مار به هم پیچیده به نشانه ی وحدت در تضاد است که در حالت به هم پیچیده دور یک عصا بعدا به یکی از فرم های او یعنی گیزیدا اختصاص یافته و تبدیل به هرمس یا مرکوری خدای عطارد در اساطیر یونانی-رومی تبدیل شده است. هرمس در مصر با تحوت خدای نرینه ی ماه تطبیق میشود که با جادو روح خدا-ازیریس را به درون رحم ایزیس میفرستد تا به صورت هورس متولد شود. هورس وظیفه ی جنگ با نیروهای تاریکی را دارد. در هند، هلال ماه و گاو نمادهای دائم شیوا خدای نرینه هستند اما او یک فرم مادینه ی هاویه گون دارد که در زمان به خواب رفتنشان فعال میشود و آن کالی الهه ی وحشتناک است که گردنبندی از سرها و دست های انسان میپوشد. همین گردنبند را در نگاره های کواتلیکو الهه ی مکزیکی داریم که فرزندانش به رهبری دخترش کویولخاهوکوئی، به او حمله میبرند و سرش را قطع میکنند تا از جسدش جهان مادی را بسازند. از محل سر قطع شده ی کواتلیکو، دو فواره ی خون بیرون می آید که به دو مار تبدیل میشوند که میتوانند همان دو مار حئا و هرمس باشند. در همین زمان از رحم الهه ی مقتول، خدای خورشید بیرون می آید و قاتلین را قتل عام میکند و ازجمله سر کویولخاهوکوئی را قطع میکند و به آسمان می اندازد که آن دراینجا تبدیل به ماه میشود. یادمان باشد که خورشید منبع نور است و قبل از آن جهان غرق در تاریکی بود. ماه هم اگرچه سرور شب تاریک است ولی از جنس نور خورشید است و دوگانه ی نور و تاریکی که همان یانگ و یین چینی است دوگانه ی نرینه و مادینه است و دوگانه ی تضاد مارها شامل این تضاد هم میشود. ماه نیمی تاریکی و نیمی نور است و بنابراین دختر الهه خود او است که با نورانی شدنش فرم قبلی خود را کشته است. تصویر معمول آرتمیس یا مینروا الهه ی یونانی-رومی ماه به شکل یک زن مردآسا بهره مند شدن ماه مادینه ی تاریک از نور نرینه ی خورشید را نشان میدهد و به همین دلیل است که آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو خدای خورشید است. از طرفی تمثیل برابری الهه ی ماه با جسد مادر گیتی، ماه را ماده ی آفرینش نشان میدهد که خدای خورشید برای خلقتگری به او نیاز دارد. این خلقتگری در صورت تشبیه آن به خلقتگری توسط انسان با تولید فرزند در اثر جفتگیری، فرایند خلقت را به جفتگیری مرد و زن تشبیه میکند. در کتاب خنوخ گزاره ای وجود دارد که چنین تشبیهی را از طریق به هم آمیختن آن با طلوعگاه ها و غروبگاه های مختلف خورشید (مشارق و مغارب) دراماتیک میکند. خنوخ، از 6دروازه ی غروب یاد میکند و خورشید را به دامادی تشبیه میکند که برای دنبال کردن عروسش به سمت آنها میدود. ناز کردن عروس برای داماد و امتناع معمول زن از خوابیدن با مرد، باعث میشود تا معلوم نباشد خدای خورشید قرار است در کدام قسمت از جهان زیرین، الهه ی ماه را بیابد و به همین دلیل غروبگاه ها زیادند و از طرفی علت این که زمانبندی چرخه ی ماه در آسمان بسیار پیچیده تر از خورشید است هم همین امتناع به نظر میرسیده است. وقتی خورشید در جهان زیرین است ماه که از نور او نورانی شده است به آسمان میگریزد و خورشید آن زیر، اسیر نیروهای تاریکی جهنم میشود و تا فردا امکان نجات از جهان زیرین را نمی یابد. نبرد خورشید با نیروهای تاریکی در زیر زمین، همان نبرد مسیح با شیاطین در جهنم پس از قتل او است. روز مخصوص مسیح یعنی یکشنبه SUNDAY روز خورشید است و تولد او در کریسمس هم جانشین سالگرد تولد خورشید در طولانی ترین شب سال به یاد طلوعش از اوج تاریکی است. تمثیل مهمتر دیگر دراینباره تولد مسیح از باکره است. برج باکره در دایره البروج، سنبله است و علامت او یک حرف m را در کنار یک ماهی نشان میدهد. m,Mنشاندهنده ی آب و حرف اول لغت فنیقی "میم" به معنی آب است. پس علامت سنبله یادآور پیدایش حیات از کالبد یک الهه ی آبگون است. همانطورکه خورشید آغاز تاریخ است مسیح هم از این رهگذر آغاز جهان است و از روی ارتباط یافتن به ماهی و نامیده شدن به ایکتیس (ماهی) تصور میشود در اولین زمستان عصر فلکی حوت یعنی زمانی که خورشید در اعتدال بهاری از صورت فلکی حوت (ماهی) برمی آید متولد شده و روحش روح عصر حوت است که تصور میرود کمی بیش از 2000سال پیش آغاز شده باشد. از طرفی مسیح در زمان حضور خورشید در برج حمل (قوچ) به عنوان "بره ی خدا" قربانی میشود و این هم آغازی برای عصر جدید است. منتها این آغاز به یک عصر قبل تر و آغاز عصر فلکی حمل (بین 4000 تا 2000سال پیش) و زمانی انتقال داده میشود که ابراهیم، یک قوچ را به جای اسحاق قربانی کرد. قوچی که به جای اسحاق قربانی میشود، میتواند به داستان انجیل برنابا هم برگردد که یوحنای اسخریوطی حواری خائن، اشتباها به جای مسیح اعدام شد. ارتباط با قوچ دراینجا دلیل مشخصی دارد. نماد برج فلکی حمل یا قوچ، یک سر قوچ است که طوری ترسیم شده که شبیه نماد قیچی مانند پشت سر مار کبری است و اینطوری دوگانگی شاخ های قوچ هم به دوگانگی مارهای تضاد برمیگردد. این دوگانگی تضادآمیز در مورد مسیح، دوگانه ی کریست و انتی کریست یا مسیح و دجال است که دومی عین اولی و بنابراین به همان اندازه خورشید مانند است. در تمثیلی از قحطی بزرگ اروپا در سال های 1315 تا 1317 دوگانگی خورشید را با ظاهری بسیار نزدیک به سر قوچ یادشده میبینیم. فرشته ی مرگ، اختیار یک شیر بالدار را به دست گرفته و با تازیانه ای از جنس اژدها او را میراند. شیر حیوان خورشید است بخصوص شیر بالدار که مثل خورشید در آسمان پرواز میکند. شیر بالدار هم نماد بابل در کتاب دانیال است و پول پرستی و تجارت محوری را میرساند و هم شیر سنت مارک انجیل نویس است که انجیلش با محتوای مستقیم آموزه های پطرس قدیس، سنگ بنای کلیسای رم است. واسطه ی این دو، شیر بالدار ونیز، شهر بانکداران یهودی و مرکز تجاری است که در جریان جنگ های صلیبی، «اشرافیت سیاه» آن نفوذ زیادی روی دربار پاپ و جهان مسیحیت به دست آوردند. ظاهرا این قدرتگیری بابل در رم، همان قدرتگیری شیطان بر شیر بالدار با نماد اهریمنی اژدها است. در نتیجه ی این سلطه، دم شیر که به خاطر زنگوله ی رویش معمولا به مار تشبیه میشود، به اژدهایی آتشین بدل میگردد و خورشید اضافه ای بیرون میفرستد که همان دجال است. ربطش به قحطی این که انگار از زیادی آتش خورشید، خشکسالی آمده است. تصویر نیمه اسکلت مانند شیطان مزبور، اشاره به از قبر درآمدن مردگان در آخرالزمان مسیحی دارد. مردگان خوب، به شکل طبیعی زنده میشوند و مردگان بد به حالت نیمه پوسیده همچون فرشته ی مرگ که حالا زامبی های فیلم های هالیوودیند. بر اساس انجیل مورمون ها یکچنین اتفاقی قبلا با مرگ مسیح افتاده است: همزمان با مرگ مسیح، در نقاط مختلف زمین، زمین لرزه ها و طوفان های وحشتناک درگرفته و شهرهایی نابود شده اند و قبرها همه تخریب شده و مردگان از قبر بیرون افتاده اند. انجیل مورمون برخلاف آنچه امروزه ادعا میشود توسط کلاهبرداری به نام جوزف اسمیت نوشته نشده است و این از آنجا معلوم میشود که تناقض های بسیاری با زندگینامه ی جوزف اسمیت دارد. درست مثل بیشتر مسیحی های معمولی که هیچ وقت انجیل نخوانده اند مورمون ها و دشمنانشان هم اغلب هیچ وقت انجیل مورمون را نخوانده اند و ازاینرو کمتر کسی از خود پرسیده است که درحالیکه بزرگترین اتهام مردان مورمون، گرفتن همسران بسیار است، چرا باید جوزف اسمیتی که میگویند 50 همسر داشته است، توی انجیلش نوشته باشد داشتن همسر و صیغه ای غیر از همسر اصلی، گناه است؟! درواقع انجیل مورمون همانقدر جدید است که اناجیل چهارگانه و وقتی دنبال قبایل گم شده در امریکا میگردد دارد به این حقیقت که امریکا خودش یک نسخه از ارض موعود است نشانه میدهد. سفر مسیحیان از اروپا به امریکا همان سفر قوم برگزیده است و این قوم برگزیده درست مثل قبایل گم شده ی اسرائیل هنوز تابع وعده ی خدا به رهبری اولاد یوسف بر خود هستند. به همین دلیل هم مخترع این انجیل، جوزف اسمیت یعنی "یوسف ساخته شده" نام دارد چون یک نفر پشت اسم مستعار یوسف پیامبر، این کتاب را از خدا دریافت و درواقع از قول خدا جعل کرده است. نبرد مسیحیان در امریکا با سرخپوستانی که آنها را تارتار یعنی همزمان تاتار و جهنمی مینامند، همان نبرد بنی اسرائیل با کنعانیان در ارض موعود است و دراینجا خط و مرز مشخصی بین امریکا و بیشتر نقاط جهان نیست. تقریبا تمام خشکی های بالای خط استوا محل نبرد تمدن جدید با تارتاری تلقی شده اند و انگار خط استوا بیشتر از این که یک جدا کننده ی جغرافیایی باشد، مرز بین تاریخ و ماقبل تاریخ است.:

“our timeline could be much shorter than we think”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 19 JUN 2021

امریکا در غرب دور اروپا و در آن سوی دریا جایی است که از دیدگاه اروپایی خورشید به جای مسیح در بیت المقدس آنجا میمیرد و درهمانجا از نو زنده میشود. با این مرگ و رستاخیز، جهان قدیم شامل تمدن های ماقبل مدرن ویران میشود و جهان از نو ساخته میشود و هرچه قبل از آن است از جنس تارتاروس یعنی جهنم تلقی میشود. اما خورشید نوین در قالب تمدن مسیحی، برای به دست آوردن ماده ی اولیه ی خلقت نوین، مرتبا در این جهنم غروب میکند و ممالک تارتاری و ماقبل تارتاری را استثمار مینماید. دموکراسی با برابر کردن خدایان انسانی و افراد معمولی، همین انتظار را به مردم معمولی میدهد و مردم همه مثل ابرپولدارها در جهنم فرو میروند تا بخت قمری را تصاحب کنند ولی بخت قمری از دیدرسشان خارج میشود و آنها را با شیاطین تنها میگذارد؛ چون مردم فراموش کرده اند حتی پولدارهای خورشیدی هم برخلاف آنچهه به مردم عادی نشان میدهند، هر روز دارند مثل خورشید در طمع ماه در میان شیاطین غروب میکنند.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷