شاکیان خدا: کسانی که مذهب را زندان خود میبینند.

نویسنده: پویا جفاکش

فیلم «آخرین معامله»

جمعه ی پیش، شبکه ی نمایش، یک فیلم سینمایی به نام «آخرین معامله» را نمایش داد که فکر میکنم ساخت آلمان یا یکی از همسایه های ژرمن دیگر آن بود. شخصیت اصلی فیلم، اولاوی، یک پیرمرد فروشنده ی نقاشی های قدیمی بود که زندگیش را روی به دست آوردن یک تابلو نقاشی که آن را گرانقیمت میپنداشت قمار کرده بود. این تابلو را در مناقصه به اشتباه به عنوان یک نقاشی معمولی فلاندری حاوی پرتره ی یک مرد روستایی تصور کرده بودند درحالیکه درواقع، تابلو مزبور، پرتره ی مسیح از نقاش مشهوری به نام ایلیا رپین بود. اولاوی، نخست به هویت نقاشی شک برد و کم کم شکش به یقین رسید. تابلو را به قیمت ده هزار یورو در مناقصه خرید به قصد این که به قیمت 120هزار یورو به ثروتمندان بفروشد. اما مدیر مناقصه متوجه اشتباه خود شد و خریدارانی را که برای پی بردن به اصل بودن نقاشی به نزدش می آمدند عمدا گمراه میکرد تا پیرمرد مجبور شود نقاشی را برگرداند. پیرمرد که برای خریدن نقاشی تقریبا مقروض شده بود، به شدت ناامید و عصبی شده بود. تابلو را که با افتخار به دیوار مغازه اش نصب کرده بود به خشم پایین آورد. بزرگترین مشکل او این بود که نقاشی امضا نداشت و نمیشد ثابت کرد که واقعا مال رپین است. تا این که اولاوی از طریق یک مسئول موزه مطلع شد که نقاشان قدیم وقتی تصویر یک چهره ی مقدس مثل مسیح را میکشیدند آن را امضا نمیکردند تا ادعا نکنند که مالکیتی روی شخصیت مقدس دارند و این یک نوع میانپرده ی معنوی در زندگی مادی نقاش محسوب میشد. اولاوی وقتی این را متوجه شد، به زندگی خودش نگاهی انداخت؛ به این که چطور در زندگیش به درد خانواده اش نخورده و فقط پول برایش اهمیت داشته است. نقاشی را دوباره روی دیوار مغازه آویزان کرد و این دفعه جور دیگری به آن نگاه کرد. اولاوی که در طول فیلم همیشه در حال قرص خوردن بود، بلاخره فوت شد و نقاشی را برای نوه اش اوتو که در تهیه ی نقاشی مسیح خیلی به او کمک کرده بود به ارث گذاشت.

داستان نقاشی مسیح در این فیلم، شبیه داستان خود مسیح بود. مسیح هم در طول زندگیش از یک مرد روستایی قابل تمییز نبود ولی بعد از مرگ مقدس شد و درست مثل نقاشی به محض این که هویتش گرانقیمت تشخیص داده شد به یک وسیله ی اعلام حیثیت برای ثروتمندان تبدیل شد. بنابراین مسیح تبدیل به یک کالای مادی شد، اما همین کالای مادی درست مثل نقاشی هنوز توانایی رساندن مردم به معنویت را دارد و درست مثل اولاوی که پس از به خود آمدن، نقاشی را به عنوان یک پشتوانه ی مادی برای نوه اش به ارث گذاشته، هنوز دارای کاربرد همزمان مادی و معنوی است. این موضوع برای هر شخصیت مقدسی قابل تکرار است و اصلا مقدسین چون بدون سوء استفاده ی قدرتمداران از آنها در حافظه ی مردم نمیمانند، نمیتوانند بدون گذاشتن اثرات سوء بر زندگی مادی مردم، آنها را به معنویت راهنمایی کنند. از قدیم آگاهان انتظار داشتند که مردم متوجه این دوگانگی در مکاتب باشند. یک ضرب المثل عربی میگوید: «ما لایدرک کله، لایترک کله»: اگر نمیتوانی کل چیزی را درک کنی، کل آن را ترک نکن. یعنی از یک مکتب بزرگ، در هر حدی که توانستی متوجه شوی، خوب هایش را برای خودت نگه دار. ولی یک بلای زمینی که اشتباها آسمانی تلقی شده، این است که ما در پذیرش مکتب ها با روش «همه یا هیچ» جلو میرویم و این را هم از خود کشیش ها و دنباله های ملا و خاخامشان آموخته ایم. کشیش ها میگفتند مسیح کاملا خدا است و مکتب مسیحیت هم کلا از مسیح آمده و همه چیزش الهی است؛ پس هر چیزی که توی مکتب مسیح نگنجد الهی نیست و قطعا شیطانی است. یهودیت و اسلام هم اگرچه ادعا نکردند پیامبرشان خدا است ولی همین تفکر را کپی-پیست کردند و مکتب خود را الهی و هرچه در خارج از آن به نظر برسد را شیطانی خواندند. بزرگترین ضررده این تفکر، خود این مذاهب بوده اند. مثلا در ایران خودمان، ادعا میشد حکومت اسلامی از سوی خدا مطرح شده و بنابراین بی نقص است؛ در مقابل، نقص های مکاتب مادی نقل میشد تا ثابت شود چون این ها نقص دارند پس شیطانی و به درد نخورند. درنهایت وقتی نقص های حکومت اسلامی ایران آشکار شد، خود اسلام بر اساس همان تز آخوندی، در باور بسیاری از ایرانی ها شیطانی به نظر رسید. این باعث شد تا اعتراض و شکواییه علیه خدا در ایران، حالتی قهرمانانه پیدا کند و این همان مسیری است که پیشتر در غرب مسیحی هم مد شده بوده است. خدا وقتی به فروش میرسد که مثل کالا به درد بخورد و وقتی فروشش بالا میرود که به نظر برسد به درد همه چیز میخورد، اما زمانی که معلوم شود در بیشتر جاها به آدمی کمکی نمیکند، کالای تقلبی تلقی میشود و هدف فحش و ناسزا قرار میگیرد و در بهترین حالت، فقط یک دروغگو تلقی میشود. خدای مسیحیت و اسلام، پر فروش ترین خدا بود چون فروشندگانش بیشتر از همه به او خاصیت نجاتبخشی نسبت داده بودند و ازاینرو بیشتر از همه ی خدایان، هدف اعتراض واقع شد. ساجده ابراهیمی، پژوهشگر مطالعات تطبیقی ادیان در بیان تاریخچه ی ادبیات اعتراض به خدا در ادبیات و هنر نمایشی مینویسد:

«ادبیات، غیر از عصر رمانتیک، دیگر، خدا را طرف گفت و گو قرار نداد و اعتراض ها به وجود رنج و چهان پر از آشوب نه با جوش و خروش مومنانه، بلکه با رویگردانی از خدایی همراه بود که خود را از امور جهان کنار کشیده است و درنهایت مهر تاییدی بر فقدان او بود. به تبع آنچه در ادبیات میگذشت، آثار هنری و تجسمی پیچیده تر، جدی تر و با تردید در خیرخواهی خدا یا رد آن، دخالت او در جهان را به چالش کشیدند؛ چالش هایی که خدا معمولا در برابر آنها بی جواب و خاموش بود. فیلم "سکوت" از مارتین اسکورسیزی، مومنانه ترین تردید های الهیاتی در تاریخ سینما را نشان میدهد:

"خدا برای ما آزمایش میفرستد تا ما را بیازماید و هر کاری که انجام میدهد خوب است، و من دعا کردم تا مانند پسرش آزمایش هایی را پشت سر بگذارم، اما چرا آزمایش های آنها باید اینقدر وحشتناک باشد؟ و چرا من وقتی به قلب خودم نگاه میکنم، پاسخ هایی که به آنها میدهم، بسیار ضعیف به نظر میرسد؟"

ایده ی اسکورسیزی این است که خدا در سکوت صحبت میکند؛ سکوتی که در کتاب ایوب بارها مورد اعتراض او قرار گرفته است. اما هنر و مخاطبان آن میان تردید مومنانه ی اسکورسیزی تا فریادهای عتاب آلود و تمسخرهای "وکیل مدافع شیطان" جانب دومی را بیشتر گرفته است:

"اون دوست داره مراقب همه چیز باشه. اون یه دلقکه. فکرش رو بکن. اون به انسان ها غریزه میده؛ اون یه هدیه ی فوق العاده رو به تو میده و بعد چی کار میکنه؟ قسم میخورم که این کارو برای سرگرمی خودش میکنه؛ درست مثل یک فیلم طنز؛ اون قوانین رو برخلاف غرایز تنظیم میکنه. این کار درواقع یه وقت گذرونی دائمیه. نگاه کن؛ ولی دست نزن. دست بزن، ولی امتحان نکن. امتحان کن، ولی نخورش. وقتی که داری این پا اون پا میکنی اون چی کار میکنه؟ اون فقط این رفتارو به تمسخر میگیره. اون یه موجود خبیثه. اون درواقع یک مالک غایبه. چنین چیزی رو باید پرستش کرد؟ هرگز."

شکواییه های سعید به خدا در کنار راین [در فیلم "از کرخه تا راین"] شاید آشناترین دیالوگ سینمایی از الهیات اعتراض برای مخاطب ایرانی باشد:

"خدا. خدا. چرا اینجا؟ رو زمین دنبالت گشتم، نبردیم؛ تو دریا دنبالت گشتم، نکشتیم؛ تو جزیره ها دنبالت گشتم ولی فقط چشم هام رو گرفتی، این تن رو نبردی. چرا اینجا؟ من شکایت دارم، من شاکیم. پس کو اون رحمانت؟ کو رحیمت؟ آخه قرارمون این نبود. چرا چشمهام رو بهم پس دادی؟ من شکایت دارم، به کی شکایت کنم؟"» ("الهیات اعتراض از صورتبندی تا اجرا: از فریادهای موسی و ناله های ایوب تا شعارهای آزادیخواهانه": ساجده ابراهیمی: باور: شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402)

نمیتوان جلو این ناله ها و شکایت ها را گرفت و حتی شاید باید اجازه داد که تا حدی بلند گفته شوند تا کسانی که همین احساسات را دارند و در دل خود زندانی کرده اند، متوجه شوند که در این دل درد تنها نیستند؛ ولی هنوز میتوان خرسند بود که بلاخره مردم از این ناله کردن بی فایده خسته شوند و مطابق دستورالعمل اسلامی «خداوند حال قومی را تغییر نمیدهد مگر این که خودشان حال خودشان را تغییر دهند» سعی در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه کنند. بسیاری از تغییرات مثبت در مغربزمین به سبب آن بود که ملت، از صبر کردن برای این که خدا حالشان را تغییر دهد خسته شدند و سعی کردند خودشان در مقام لشکر خدا تغییرات را ایجاد کنند. همانطورکه شون مک لولین در فصل های دوم و سوم کتاب «دین: مراسم مذهبی و فرهنگ» بیان کرده، این یک آموزه ی پروتستان بود که بخش اعظم اروپای غربی و امریکای شمالی را تحت الشعاع خود قرار داد و به نوبه ی خود، نقش مهمی در زیر سوال رفتن خدا در داروینیسم و فلسفه های بعدی اروپایی ایفا نمود. به گفته ی مک لولین، این تغییرات، بر اثر کاهش نقش مراسم عبادی در پروتستانتیسم رخ دادند و کم کم دیگر ملت ها را در علاقه به اجرای مراسم عبادی، از دید اشرافیت اروپایی، غیر عادی جلوه دادند و پیش فرض پروتستان تبار «جامعه همان خدا است» بود که باعث پیدایش نظریه ی برآمدن دین از بستر جامعه توسط امیل دورکیم (1917-1858)، فرانسوی یهودی تبار ملحد شد. دورکیم، بنیاد مذهب را توتمیسم میخواند و میگوید تنها دلیل این که مردم، یک جانور را توتم یا نماد قبیله ای خود میکنند این است که خصوصیات اجتماعی قبیله ی خود را به صفات خاصی از آن جانور فرافکنی میکنند. به نظر مک لولین، نظریه دورکیم بیش از حد قضیه ی پرستش را ساده میکند، اما به سبب یادآوری نقش اجتماعی مذهب و تاثیراتی که از این معبر بر نظریات بعدی گذاشت، مهم است. بر این اساس مک لولین در فصل چهارم کتابش مینویسد:

«دورکیم میپنداشت مراسم مذهبی برای پیوند افراد شرکت کننده در آن، نقش عمده ای را ایفا میکنند. به این دلیل، او احساس میکرد زمانی که مردم در حال گذار از یک وضعیت اجتماعی به وضعیت دیگری هستند –بخصوص در بحران ها و تحولات زندگی- و احساس نیاز به وجود ارزش ها و نظام ارزشی در زندگی خود میکنند، نقش مراسم بسیار مهم است. برای مثال، تولد و مرگ ازجمله تجارب مشترک در میان همه ی انسان ها هستند و میتوانند تمام ارتباطات اجتماعی را مغشوش نمایند. از نظر دورکیم در زمانی که اعضای یک گروه نیاز شدید به حمایت و قوت قلب دوباره دارند رویدادهای سرنوشت ساز شانس دیگری برای تایید مجدد آن گروه است. انسانشناس بلژیکی "آرنولد ون جنپ" در آثار خود مراسم مذهبی چرخه ی حیات را به طور کامل و دقیق بررسی کرد. او نیز مانند نویسنده ی معاصر خود هیچ گونه تحقیقات عملی انجام نداد بلکه بررسی او ترجیحا به اطلاعاتی که توسط سایرین جمع آوری شده بود و همینطور اطلاعاتی در زمینه ی مذاهب جهانی مانند یهودیت و مسیحیت متکی بود. با این حال، او در سال 1909 اثری پر نفوذ با عنوان "رویدادهای سرنوشت ساز" را منتشر کرد. همانطورکه دیویس در بررسی مفیدی از عقاید عمده ی ون جنپ مینویسد، وی با ساده ترین قیاس ممکن جوامع انسانی را با نوعی از خانه هایی که خوانندگان کتاب هایش کاملا با آنها آشنایی دارند مقایسه کرد؛ خانه هایی که اتاق ها، سالن ها و درهای زیادی دارند و مردم در آنها به زندگی عادی خود ادامه میدهند و از طریق راهروها و مدخل هایی از اتاقی به اتاق دیگر رفت و آمد میکنند. "رویدادهای سرنوشت ساز" حوادث سازمان داده ای بودند که در آنها جامعه دست افراد را میگرفت و آنها را از یک موقعیت اجتماعی به موقعیتی دیگر هدایت میکرد. جامعه این کار را از طریق هدایت آنها در راهروها و آستانه ها و نگاه داشتن آنها برای یک لحظه در موضعی که هیچ موقعیت خاصی محسوب نمیشد انجام میداد. در همین راستا ون جنپ با مقایسه ای که بین رویدادهای سرنوشت ساز از نظر لغت لاتین آن LIMEM به معنی مدخل یا آستانه انجام داد، در مورد مراحل سه گانه ی رویدادها چنین نظراتی داشت:

1-مرحله ی ماقبل آستانه ای که شامل جدا شدن از زندگی عادی روزمره بود.

2-مرحله ی آستانه ای که شامل یک دوره ی انتقالی است و شخص را از موقعیت اصلی خود دور میکند.

3-مرحله ی بعد آستانه ای که موقعیت جدیدی را به مردم عطا میکند.

از این سه مرحله بیشترین تاکید بر مرحله ی آستانه ای است. این توجه به طور قابل ملاحظه ای در اثر ویکتور ترنر که مدتی در بین مردم دمبیو (زیمبابوه ی امروزه) زندگی کرد دیده میشود. در کتاب "روند مراسم مذهبی" (1969) ترنر چنین استدلال کرد که میان افراد شرکت کننده در مراسم مذهبی مشترک در یک زمان و یک مکان، نوعی رابطه ی همسان گرایی به نام مساوات طلبی به وجود می آید. شرکت در این مراسم، آنها را از موقعیت های غیر مذهبی (دنیوی) ازجمله تفاوت طبقاتی، جنس و نژاد –اگرچه به طور موقتی- دور میکند. یک مثال جالب و تا حدی معاصر از تجربه ی مساوات طلبی، تجربه ی مالکوم ایکس یا مالک الشباز رهبر مسلمانان سیاه در دهه ی 1960 است. او درباره ی سفر حج خود (سفر زیارتی مسلمانان به مکه) در نامه ای به هوادارانش در امریکا چنین مینویسد:

"میدانستم زمانی که نامه ی من به اطلاع عموم در امریکا برسد، بسیاری از مردم، عزیزان، دوستان و همینطور دشمنان شگفتزده خواهند شد، و نیز میلیون ها نفری که در طی 12 سال آشنایی من با علیجاه محمد، تصویر ذهنی نفرت انگیزی از من در ذهن خود ایجاد کرده اند، کمتر از سایرین متحیر نخواهند شد. حتی خود من هم بهت زده شدم. اما در این نامه روال زندگی من به رشته ی تحریر درآمده است. تمام زندگی من گاهشماری از تغییراتم بوده است. این آن چیزی است که من از صمیم قلب نوشته ام: هرگز در زندگیم چنین مهمان نوازی گرم و شور و شوق عظیم برادری، آنگونه که بین مردم از هر رنگ و نژادی در این سرزمین قدیمی مقدس، خانه ی ابراهیم، محمد (ص) و همه ی پیامبران کتاب مقدس وجود دارد، شاهد نبوده ام. در طول هفته ی گذشته از فرط تحیر، توان سخن گفتن را از دست داده بودم و تحت تاثیر جادوی بزرگ منشی و رأفتی که در اطراف من به وسیله ی مردم از هر رنگ و نژادی گسترده شده بود، قرار گرفته بودم. زیارت شهر مقدس مکه برای من سعادتی بود. درحالیکه توسط طواف دهنده ی جوانی به نام محمد هدایت میشدم، هفت بار به دور خانه ی کعبه طواف کردم، از چاه زمزم آب نوشیدم و هفت بار بین کوه های صفا و مروه دویدم. در مناطق منی و عرفات به عبادت پرداختم. درآنجا ده ها هزار زائر از سراسر دنیا دیده میشدند. از بلوندهای چشم آبی گرفته تا افریقایی های سیاهپوست در آنجا گرد هم آمده بودند. اما ما همه شرکت کنندگانی در یک مراسم عبادی بودیم که نشاندهنده ی روحیه ی اتحاد و برابری است. تجربیات زندگی من در امریکا باعث شده تا متقاعد شوم چیزی که در این جا میبینم هرگز بین سفیدها و غیر سفیدها در امریکا به وجود نخواهد آمد. در طی 11 روز گذشته در دنیای مسلمانان، هیچگاه نه در بشقاب خاصی غذا خورده ام، نه از لیوان خاصی آب آشامیده ام و نه در بستر و یا روی قالیچه ای خاص خوابیده ام. درحالیکه با مسلمانان هم کیشم. با خدای واحدی مناجات میکنیم که چشمانش آبی ترین چشم ها و موهایش بلوندترین موها و پوستش سفیدترین پوست ها است. من در حرف، عمل و کردار مسلمانان سفیدپوست، درست همان صمیمیتی را احساس کردم که در بین مسلمانان سیاه نیجریه، غنا و سودان دیده میشد."» ("دین: مراسم مذهبی و فرهنگ": شون مک لولین: ترجمه ی افسانه نجاریان: نشر رسش: 1383: ص 42-37)

مالکوم ایکس از این جهت از نمایش حج شگفتزده شد که از امریکایی آمده بود که در آن، سیاهپوست و سفیدپوست دشمن هم بودند و خود مالکوم ایکس، به سبب کشته شدن پدرش به دست سفیدپوستان نژادپرست، تقریبا از سفیدها متنفر بود. امریکای مالکوم ایکس، جایی بود که آدم ها بر اساس ثروت و قدرتشان، نه بر اساس تجربه و دانش و انساندوستی، بر دیگران برتری می یافتند. اما او در حج دید که سیاه و سفید، و فقیر و غنی، همه با هم در حد و ظاهری برابر و همرده ظاهر میشدند. اگر مالکوم ایکس فکر میکند که این گونه عادی دیدن برابری افراد هرگز در امریکا بروز نخواهد کرد به خاطر آن است که مراسم آیینی شبیه این در فرهنگ اکثر امریکایی ها وجود نداشته است. چون حج، یکی از همان دروازه ها و راهروهای مورد نظر ون جنپ است. شاید همه ی مسلمان ها حج نروند، اما آن عده ای که میروند آنقدر هستند که جلو چشم بودن سالانه ی آنها مانع فراموشی فلسفه ی برادری آدم ها فارغ از نژاد و ثروت و طبقه ی اجتماعی در دنیای اسلام شود. درواقع علت تاکید به اجرای آیین ها این است که هرچقدر تعداد برگزار کنندگان آیین بیشتر باشد و شعارهای مذهبی بیشتر تکرار شوند، فلسفه های اجتماعی ای که مردم، آنها را عادی و همگانی تصور میکنند، دیرتر از حالت عادی و همگانی خارج میشوند. اما چیزی که فراموش میشود این است که این آیین ها فقط وقتی که فرد را به هدفش برسانند یعنی مثل یک راهرو یا دروازه عمل کنند که فرد بوسیله ی آن، از یک اتاق به اتاق دیگری وارد شود و چیز به درد بخوری را در آنجا بردارد میتوانند ارزش خود را حفظ کنند. اما چه کسی حاضر است برای مدتی طولانی بدون هیچ دلیلی، در چارچوب یک در یا درون یک راهرو باریک بایستد و نه پس برود و نه پیش؟ چنین آدمی دیر یا زود، از گرسنگی و تشنگی و بی حوصلگی، عصبی خواهد شد.

شکایت علیه خدا در ایران هم به خاطر این است که آیین هایش چهل سال است مثل یک راهرو مهر و موم شده از پس و پیش عمل میکنند. آیین ها هیچ کمکی به پیشرفت مادی و معنوی افراد نکرده اند. آنها همان چیزهایی را که قبلا جا افتاده اند حفظ کرده اند و از این جهت قابل تقدیرند، اما وقتی که مردم میبینند آیین آنها را زندانی میکند، دیگر حاضر به اجرای آیین نیستند. در اتاق جلویی قفل است و مردم به زور، در عقب را میشکنند و برمیگردند به سالنی که همه چیزش مصرف شده و جز سم به جا مانده از مصرف قبلی و فساد تدریجی مواد، چیزی برای عرضه ندارد. طبیعی است که همه از وضع موجود و از خود خدا شکایت کنند. این یکی از پیام های جانبی فیلم «آخرین معامله» هم هست: پیشرانه ی مردم در نیل به معنویت، منافع مادی است و چنین نیازی همه را به معنویت نمیرساند. در فیلم، صحنه ای هست که اولاوی در جواب اهانت نوه اش اوتو که او را متهم میکند: «آشغال جمع میکنی»، اوتو را به موزه میبرد و نقاشی ها را به او نشان میدهد و دانه دانه تحلیل میکند (خداوند، استناد اکبر منانی را برای ما حفظ کند. چقدر قشنگ، نقش اولاوی را در دوبله ی فارسی برای ما ایرانی کرد؟!). میخواهم بگویم اولاوی کسی بود که معنی نقاشی را میفهمید و برای هنر و هنرمند ارزش قائل بود؛ یعنی یک آدم منفعت پرست محض نبود؛ به همین دلیل هم وقتی که فهمید رپین چرا پای نقاشیش را امضا نکرده، متحول شد. در مقابل، ما انتظار نداریم «دیک» مسئول برگزاری مناقصه که فرصت طلبانه درصدد به دست آوردن دوباره ی یک نقاشی صرفا گرانبها است، به چنین تحولی برسد. کسانی که کورکورانه و بدون درک ارزش آیین های مذهبی به آنها عمل میکنند هم چیزی بیشتر از یک دلال فرصت طلب آثار هنری قدیمی از آب درنمی آیند.

سکولاریسم، مادی گرایی و نیازشان به اعتقاد ما به وجود خدای یکتای متشرعین

نویسنده: پویا جفاکش

زمانی که اسکندر از ارسطو درس های لازم کشورگشایی را آموخت، نزد او از این که تعالیم ارسطو منتشر شده و دست دیگران هم قرار گرفته، ابراز نگرانی کرد. اما ارسطو به او گفت انتشار آثارش با منتشر نشدنشان تفاوتی ندارد، چون جز کسانی که ارسطو مستقیما با آنها صحبت کرده، کسی معنای رمزی نوشته های ارسطو را متوجه نخواهد شد. ارسطو نماد مادیگرایی علمی و سرراست در تاریخ فلسفه است و رو در روی استادش افلاطون قرار دارد که یک معلم معنوی بود. دعوای ارسطوییان و افلاطونیان، دعوای مادی گرایان با معنویت گرایان تلقی شده است. اما ممکن است مادیگرایی ارسطویی، صرفا نقابی بر یک نوع علوم غریبه باشد که نسبت این دو، همان نسبت مادی گرایی امروزی با کابالا یا عرفان یهود است. کابالا هم در مرز دو جریان مادی گرا و معنوی گرا در یهودیت یعنی فریسیان و حصائیان قرار دارد. به طرز شگفت انگیزی درست در سرآغاز ادعایی کابالا در قرن اول، حصائیان آخرت اندیش از عرصه ی تاریخ محو میشوند و عجیب تر این که قرن اول، با تولد خدای مسیحیان آغاز میشود. مرز کابالا و مسیحیت، جریان یسوعی است که فلسفه اش به صورت داستانی در کمدی الهی دانته انعکاس یافته است. جالب این که دانته به قرن 12 منتسب است ولی از تکفیر خود صحبت میکند و بنا بر تاریخ رسمی، تکفیر یسوعی ها فقط در قرن 16 رخ داده است. کابالا نیز طبق تحقیق ادوین جانسون در نسبنامه ی منابع آن، فقط در قرن 15 به وجود آمده است. کتاب مقدس آن یعنی زوهر، منسوب به شخصی موسوم به موسی دو لئون است که احتمالا موسای کوردوبایی از اسپانیا منسوب به قرن 16 است. در اسپایا یک جامعه ی متحد کننده ی مذهاهب کاتولیک و یهودی وجود داشته است. چنین جامعه ای را به لهستان نیز نسبت داده اند اما متحدکنندگان، در یورش قزاق های اوکراین به رهبری «عثمان خمینیسکی» قتل عام شده اند. با این حال، گفته میشود که کل جامعه ی کاتولیک لهستان، نتیجه ی تبلیغ کاتولیسیسم توسط فرانکیست ها در آنجا هستند. فرانکیست ها جامعه ی یهودیان شبتایی (سبتی) پیرو جاکوب فرانک در فرانکفورت آلمان هستند و جاکوب فرانک جزو جامعه ی شبتایی است که از ترکیه ی عثمانی به اروپا نقل مکان کرده اند. شبتایی ها در عثمانی به دین اسلام درآمدند و آنها که حاضر به تغییر دین نبودند به مقصد اروپا تغییر مکان دادند. این شبیه مهاجرت بیزانسی ها به اروپا در جریان فتح روم شرقی مسیحی به دست عثمانی ها است. پلتون فیلسوف بیزانسی که پیرو افلاطون و احتمالا شخصیت اصلی پشت اسم های مستعار افلاطون و افلوطین است، یکی از این بیزانسی ها بود که کتاب های جمهوری و قوانین افلاطون را به ایتالیا برد و درآنجا یک مکتب افلاطونی تاسیس کرد. وی همچنین کتاب های منسوب به اورفئوس، دیونیسوس، زرتشت و فیثاغورس را هم به ایتالیا آورد. این کتاب ها همه بر اساس عقایدی صوفیانه ولی به زبان یونانی نوشته شده بودند. زبان یونانی ظاهرا در حران سوریه اختراع شده و درآنجا مورد استفاده ی صابئین قرار گرفته که درواقع درونمایه ی اصلی افلاطون و تمام آن نوشته های دیگر، از تز دوگانه ی روح و جسم در تعالیم این صابئین بیرون تراویده است. این تز، در مسیحیت غنوصی بخصوص مذهب مرقیون، بسیار تناور شده است. در یکی از فرقه های غنوصی موسوم به ازیریسی ها نسبت این تز با به اصطلاح شرک باستان را به خوبی می یابیم. در این مذهب، قسمت جسمانی شخصیت بشر به سیت، و قسمت روحانی وجود او به ازیریس نامبردار میشوند. اولی به الاغ، خرگوش و شغال تشبیه میشود و دومی به ورزاو. اورفئوس یکی از معلمان پلتون که توسط چند زن مست تکه تکه شده بود، پس از این که مرتبا با مسیح تطبیق و آمیخته شد، مدلی موسوم به اورفئوس باکوکیس یافت که یک الاغ به صلیب کشیده شده بود و این الاغ حکم همان سیت را داشت. از یک الاغ مقدس به نام «علی بورون» نیز یادشده که باید همان الدبران یا ثریا روح صورت فلکی ثور یا ورزاو در نزد اعراب باشد و نشاندهنده ی این که سیت الاغ، سرزمین برادرش ازیریس ورزاو را تصرف کرده است. آپیان یهودی ها را متهم کرده است که یک سر الاغ را پرستش میکنند و عجیب این که تلمود، همین اتهام را به مسیحیان زده است. این به خاطر آن است که هر دو گروه، از یک فرقه ی واحد مشتق شده ولی ریشه ی اصلی خود را تحت یک دشمنی ظاهری با آن، از مردم معمولی مخفی کرده اند. ازیریس و سیت، خدایان مصر شمرده شده اند. فیلو نویسنده ی رمزگرای یهودی که او هم کشف نوشته هایش به قرن 16 –پس از تولد کابالا- نسبت داده شده، از یک مکتب یهودی رمزگرا در اسکندریه ی مصر سخن رانده است. در آن زمان، مصر جزو روم بود و مکاتب رمزگرای یهودی در روم، همه وابسته به مکتب میترا بودند، نوعی یهودیت متظاهر به شرک که به نوشته ی فلاویوس باربیرو، محل اخوت سیاستمداران و یهودی کننده ی امپراطوری روم از درون بود. درست مثل سیت، میترا هم یک خدای گاوکش بود و موسی به دلیل شکستن بت گوساله ی سامری، قابل مقایسه با او است. میترا یک خدای منجی است و با شخصیت منجی یهودیان که او را فریسی ها مسیح و سامری ها مهدی میخواندند قابل تطبیق است. نام میترا به صورت مئیتریه روی منجی موعود بوداییان نیز مانده است. منجی گرایی بیشتر در تلمود و آن هم در اشکال آخرالزمانی مورد توجه قرار گرفته است. سه مذهب ابراهیمی متعارف امروزین یعنی یهودیت ارتدکس، مسیحیت و اسلام، هم در محتوای فقهی به شدت وابسته به تلمودند و هم در احادیث منجی گرایانه و آخرالزمانی.:

Kabala et gnose: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

رابطه ی میترا با مادیگرایی همان رابطه ی مسیح با جهان مادی است. مسیح، خدایی است که از عالم بالا به عالم زمینی فرود می آید و پس از مرگ، به عالم بالا برمیگردد. تولد مسیح در انقلاب زمستانی اتفاق می افتد که محل طولانی ترین شب سال و شکست نور از تاریکی است. دراینجا خدا به خورشید منبع نور تشبیه میشود که موقع غروب در زمین فرو رفته است، به جای روح ایزدی که در جسم زمینی فرود می آید. میترا هم خدای خورشید است. خورشید هر غروب میمیرد و در صبح فردا زنده میشود و این اتفاق، شکلل روزانه شده ی مرگ و رستاخیز خدای طبیعت در طول سال است. خدای طبیعت با بهار متولد میشود و با خزان طبیعت میمیرد و در بهار بعد، از جهان مردگان باز میگردد. در مقام خدای طبیعت، آغاز بهار، دروازه ی ورود به جهان دیگر، و آغاز پاییز، خروج از آن است. اما در مقام خدای خورشید، انقلاب های تابستان و زمستان، در جایگاه چنین دروازه ای قرار دارند. عمدا نماد انقلاب تابستانی و ماه اول تابستان را صورت فلکی سرطان (خرچنگ) قرار داده اند تا تابستان با آب ارتباط پیدا کند و بر اساس همین تطبیق، دایره البروج را به طور سنتی به گونه ای فرض میکنند که برج حمل (قوچ) زمان وقوع بهار، و برج حوت (ماهی) زمان پایان زمستان باشد. علت این است که آب، انعکاس دهنده ی آسمان است و به رنگ آسمان روز آفتابی، آبی فرض میشود. ازاینرو ماکروبیوس نوشته است که خورشید پس از فرو رفتن در افق زمین، به رنگ آبی درمی آید. ازآنجاکه غارها به زیر زمین راه دارند، تصور میرود خدای خورشیدی وارد یک غار میشود و از یک غار درمی آید. میترا را در غارها پرستش میکردند. آپولو و هرمس که هر دو خدای خورشیدیند، در طلوع آفتاب، در یک غار متولد شده اند. دیونیسوس نیز در یک غار متولد یا پس از تولد به آن منتقل شده است. در آرکادیا غار وقف ماه و محل زیست پان لیکیایی خدای بزمانند طبیعت تلقی میشد و در ناکسوس، غار، محل زیست دیونیسوس باخوس تصور میگردید. جمع غار و آب، چاه است که آب حیاتبخش آن از برکت نزول خدای خورشیدی به دست می آمد. استرابون از چاهی در syene در مصر، سخن میراند که عامل انقلاب تابستانی تلقی میشد و وقف ماه بود. پلینی و آریانوس نیز از این چاه صحبت کرده اند. اراتوستنس از مدرسه ی اسکندریه عنوان کرده است که این چاه، متعلق به صورت فلکی سرطان (خرچنگ) بوده است. تشبیه این صورت فلکی به عنوان مسئول انقلاب تابستانی به خرچنگ، به سبب آبزی بودن جانور است. البته نماد خرچنگ بیشتر در بین آشوریان مستعمل بوده و مصریان ترجیح میدادند به جای خرچنگ، از نماد جعل یا سوسک سرگین غلتان استفاده کنند. چون انقلاب تابستانی مصادف با بالا آمدن رود نیل و همزمان با تولید مثل این سوسک ها در کرانه ی رود نیل بود. با این حال، این سوسک ها از قبل، در جایی تخم ریزی کرده بودند که زیر آب نرود و یک خشکی باثبات در مقابل بی ثباتی آبی باشد. به مشابه آن، باید در تشبیه زمین به آب هم در آسمان یک نقطه ی ثبات یافت میشد که بی شباهت به حرکت آب گون باشد. مردم قدیم به خوبی میدانستند که آسمان هم ثبات ندارد و ستارگان در آن جابجا میشوند. چون مردم، بین جابجایی ستارگان و تغییرات در زمین ازجمله فعالیت های گیاهان و جانوران ارتباط یافته بودند. هوتنتوت های افریقای جنوبی، طلوع صورت فلکی ثریا را عامل ریزش باران میدانستند. جورج اسمیت اولین مبلغ مسیحیت در بین قبیله ی خویی خویی، دیده بود که در موقع طلوع این صورت فلکی، مادران، بچه های کوچکشان را به سمت این ستارگان میگیرند و آنها را به بچه ها نشان میدهند و از بچه ها میخواهند سعی کنند ستاره ها را بگیرند. چینی ها زمانی را که دم صورت فلکی دب اکبر به سمت غرب قرار میگرفت لحظه ی آغاز پاییز میدانستند. اما تنها نقطه ی ثبات در آسمان، ستاره ی قطبی در قطب شمال بود. زمانی ستاره ی قطبی در صورت فلکی تنین (اژدها) قرار داشت ولی بعد به محل دم صورت فلکی دب اصغر جابجا شد. فنیقی ها این صورت فلکی را «فنیق» می نامیدند و او را محل چرخش ستارگان ازجمله خود دب اصغر به دور خود تلقی میکردند و از این چرخش، به عنوان یک نوع ساعت برای محاسبه ی زمان مسافرت در دریا استفاده میکردند. فنیق که همان فنیقس یا فونیکس (ققنوس) پرنده ی خورشیدی اساطیری است، دراینجا معادل فنک به معنی روباه است، نامی که در محتوا به نامیده شدن ستاره ی قطبی به «دم سگ» در بین یونانیان نزدیک است. مصریان هم این صورت فلکی را یک شغال تلقی میکردند. در دایره البروج معبد دندره در مصر، دب اصغر به شکل یک شغال بین تااورت الهه ی اسب آبی، و یک پای گاو قرار دارد. تااورت دراینجا معادل صورت فلکی تنین یا اژدها است که دارد ستاره ی قطبی را به دب اکبر که مالک دب اصغر است تحویل میدهد. دب اکبر دراینجا همان پای گاو است چون فرض میشود که ستارگان هفتگانه ی دب اکبر، توسعه یافته ی پای گم شده ی صورت فلکی ثور (ورزاو) باشند و ازاینرو کیفیت هفت ستاره ی ثریا در کوهان ثور را به خود جذب کرده اند. جولیوس و دولیوز، نشان داده اند که تااورت گاهی خودش به جای دب اکبر شناخته میشده است لابد چون خواص اژدها را به خود جذب کرده است. در متون یونانی، تااورت، تئوریس نامیده و الهه ی تاریکی خوانده شده است. او همسر تایفون یا همان سیت تلقی شده است که هورس شکل از نو زنده شده ی ازیریس به جنگ او میرود. ستاره ی قطبی در عمق تاریکی، نماد ثبات نور ایزدی در قلمرو تایفون است و دب اصغر به عنوان حامل این نور، حکم آنوبیس خدای شغال را دارد که راهنمای مردگان در سفر به جهان دیگر است. بدین ترتیب، شغال یک مابه ازای خورشیدی هم دارد که سیریوس یا شعری معروف به کلب سماوی (سگ آسمانی) است چون بالا آمدن رود نیل در انقلاب تابستانی به دنبال طلوع شعری رخ میدهد. مصریان معتقد بودند رود نیل در جنوب از جهان زیرین یا قلمرو تاریکی و سرزمین مردگان بیرون می آید. این شبیه تصویر رایج از رود اردن در یهودیت است، چون رود اردن نیز بازمانده ی سیل مرگ آور نوح تلقی میشده است. بدین ترتیب، تابستان نیز یک ارتباط با پای گاو می یافت. ازاینرو این پای گاو را پای پتاح تلقی میکردند که خدای خالق بود و آتش عنصر خورشید، مظهر او بود. او فقط وقتی جلوتر بودنش از جهان تاریک را نشان میداد که با جلو رفتن زمان در تابستان و خشک شدن آب های رودخانه های بهاری، تیرماه به پایان میرسید و مرداد که صورت فلکی او اسد یا شیر کشنده است ظاهر میشد. در این زمان در کنار اسد، یک درخت زیتون ظاهر میشود که مابه ازای دیگری برای پای پتاح است. زیتون سمبلی از درخت زندگی است و درخت زندگی در حکم عمود آسمان و حافظ نظم است. اما خورشید جایز به ماندن در اقلیم ثبات نیست و باید به سمت ضعف حرکت کند. رع خدای خورشید، یک چشم خود را از دست میدهد و این چشم به شکل یک الهه خدا را ترک میکند و مدت ها بعد برای نجات رع از محاصره ی دشمنانش مجددا به رع میپیوندد. الهه را برای نشان دادن ارتباطش با شیر، به گربه تشبیه میکنند؛ کوچکترین و ضعیف ترین خویش شیر که طبیعت را به مقصد شهر ترک میکند و نماد دنباله ی خداوند در تمدن انسان است درحالیکه خویشانش در بیرون از حیطه ی تمدن، تا سرحد انقراض، به دست انسان ها کشته میشوند. گربه مظهر الهه پاشت است چون الهه زن است و زن به دنیا آورنده ی فرزندان است همانطورکه تمدن فرزندان جدیدی برای آفرینش خلق میکند و البته الهه در مقام طلوع آفریننده است و در مقام غروب کشنده، چون بعد از جدا شدن از خدای ثابت لایتغیر، فقط میتواند نابودی را به خلقت پیشین در طبیعت هدیه دارد. بدین ترتیب از این پس خلقت فقط در قلمرو انسان رخ میدهد تا زمانی که چشم رع دوباره به او ملحق شود.:

“creation records”: George st clair: 1898: chap 3,4

دور شدن الهه از شیر، در قرار گرفتن صورت فلکی سنبله یا دوشیزه پس از اسد و در معادل شهریورماه جلوه می یابد. ارتباط این صورت فلکه با سنبله یا خوشه ی گندم، ظاهرا به سبب درو محصول در برج مزبور در عصر حمل (قوچ) است. اما ظاهرا این ارتباط ثانویه، در تکمیل ارتباط اولیه ی آن با آغاز پاییز در عصر حوت (ماهی) یعنی عصر ظهور مسیحیت مطرح است. میدانیم که در گذشته تقویم قمری مقدم بر تقویم شمسی بوده است و خانه های ماه، عکس خانه های خورشیدند. بدین ترتیب اعتدال پاییزی در برج سنبله برای ماه، معادل اعتدال بهاری آن برای خورشید است. الهه سنبل باروری و موکل زمین است و رویش گیاهان در بهار معادل زایش آنها از مادر-زمین است. روح گیاهان دراینجا همان خدای طبیعت و معادل خونسو خدای ماه در برج بعدی است که با میزان یا ترازو برای وزن کردن محصول مقایسه میشود. درحالیکه خورشید در میزان است، ماه شب در حمل قرار میگیرد که حکم خزان و پیری خونسو را پیدا میکند و به رع خدای خورشید در هیبت یک قوچ تعبیر میشود که همان آمون قوچ آسای یونانی است. در این حال، سعی میشود تا مشابه بهاری الهه سنبله برای تقویم شمسی شناسایی و بازتولید شود. نامزد مناسب، صورت فلکی ثور یا گاو، برج زهره است چون الهه ی زهره عیشتار است که جشن ایستر یا عید پاک به مثابه جشن اعتدال بهاری در مسیحیت نام از او دارد. گاو، مثل شیر، درشت و قوی است و شاخ هایش را هم میتوان به هلال ماه تشبیه کرد. بنابراین کنار هم قرار گرفتن ثور و زهره، همان کنار هم قرار گرفتن سنبله و اسد است. یک دلیل تصور عصر ثور در قبل از عصر حمل نیز همین است. بر اساس زمانسنجی تقدیم ها توسط هیپارخوس، عصر ثور بین 6000 سال تا 4000 سال پیش، عصر حمل بین 4000 تا 2000 سال پیش، و عصر حوت شامل 2000 سال اول تقویم میلادی میشوند.:

Virgo: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

ظاهرا این عروسک بازی آسمانی، فقط باید تاریخی را که در اروپای غربی و در جامعه ی موسوم به روم مقدس و یکی از اقمار جدا شده ی آن انگلستان رخ داده را تحت پوشش قرار دهد. اما اگر دشمنان را به نام دشمنی با غرب فتح کنید و کل فرهنگ بومی واقعی آنها را دشمن پیشرفت بخوانید موفق به جایگزینی آن در ممالک سابقا دشمن خواهید شد. در شوروی نزدیک 60 درصد کتاب ها به دنبال انقلاب کمونیستی نابود شدند تا تاریخی که «دشمن» غربی برای روسیه نوشته کاملا جایگزین و به نسل جدید تدریس شود. شوروی همچنین به بهانه های اغلب واهی درباره ی سرکوب روس های سفید، در خانات ترک آسیای مرکزی حملاتی مرتکب شد تا در درجه ی اول، علوم اسلامی و منابع بومی تاریخ و فرهنگ در نزد ترک ها و مسلمانان را که درآنجا بودند از بین ببرند و تاریخ اسلام دیکته شده از غرب، مزاحم بومی سر راه خود نداشته باشد. همه ی این خیانت ها را غربگرایانی به مردم کردند که ادعای دفاع از مردم در مقابل استعمار غرب را داشتند. در چین دوران مائو یکی از اهداف اصلی نابودی در انقلاب فرهنگی مائوئیست ها نسبنامه های خانوادگی بود که ممکن بود حقیقتی متفاوت از آنچه غرب درباره ی چین میگوید را برای مردم تازه باسواد شده ی چین آشکار کنند. در چین، از ابتدا کمونیست ها توسط اشرافیت هایی تغذیه ی مالی میشدند که از وصلت امپریالیست های بریتانیایی و اشرافیت های ایتالیایی با خاندان سلطنتی چینگ ظهور کرده بودند.:

“soviet erasure of history”: stolenhistory.net

بدین ترتیب، ستون فقرات تاریخ 6000ساله ای که همه مان واقعی میپنداریم، صرفا بر یک مشت جادوبازی با خانه های نجومی زودیاک استوار است که در آن، حتی تغییر شخصیت آدم ها طی دوره های تاریخی بر اساس خیالپردازی درباره ی خانه های زودیاک به دست آمده است، منتها در کل این ماجرا جادو لباس واقعیت تجربی را پوشیده است. این، میتواند یکی از مصداق های ادعای ارسطو باشد که بیشتر مردم، معنی واقعی حرف هایش –ازجمله در علوم تجربی- را متوجه نمیشوند و همینطور تمثیل رمزگونه ی همین ادعا از زدن رنگ معنویت و جادو به مادی گرایی برای جذاب شدن آن در تصورات مردمی که واقعا هیچ وقت از لحاظ روانی، مادیگرا نبوده اند. منتها مشکل اصلی معنویت این است که به شر اعتقاد دارد و مانع جرئت ورزی آدم ها به نزدیک کردن خود به مادی گرایی بی حد و حصر میشود. خدعه ی وجود خدای قادر متعالی که همه چیز در ید او است نیز ازاینجا ناشی میشود. چون با وجود چنین خدایی، آنچه شر تلقی میشود درواقع مشیت الهی و بخشی ضروری از واقعیت جهان است و همانطورکه فیلم امام علی تلویزیون خودمان بیان میکند، بدون پیروزی مشی حیله گرایانه و فسادساز معاویه و عمروعاص بر عدل علی، چرخ دنیا نمیچرخد. ژان بودریار به عنوان یک جامعه شناس بی نهایت مادیگرا –آنقدر مادی گرا که فرورفته در یأس و پوچی از دنیا برود- آنقدر مادیگرایی را خوب شناخته بود که به دین غیر قابل جبران مادیگرایی و سکولاریسم به خدای قادر متعال یهودی-مسیحی و از بین رفتن مرز خیر و شر در زیر اراده ی همه گیر این خدای خوب و درستکار پی ببرد.:

«همانطورکه رابطه بین خیر و شر پیچیده است، گذار به فراسوی خیر و شر نیز وقتی که تمایز بین این دو ناپدید شده است بسیار دشوار است. البته ممکن است یک نفر تمام اینها را رد کند. ولی این واقعیت باقی میماند که فرضیه ی شر، فرضیه ی فقدان تمایز بین خیر و شر و همدستی عمیق با بدترین چیزها همیشه حاضر است و موجب عرضه ی تمامی اعمال ما به گونه ای درک ناشدنی میگردد. لیکن فرضیه ی شر، خود، یک اصل در مورد کنش و عمل است و بدون تردید یکی از قدرتمندترین آنها. من دراینجا نقش وکیل مدافع شیطان را بازی میکنم. اما اگر فرضیه ی شر را رد کنید، درعوض میتوانید بر اساس شرط بندی از نوع پاسکال فکر کنید. آنچه پاسکال میگوید، کمابیش این است: همیشه میتوانید خود را با وجودی سکولار و مزیت های آن خرسند کنید، اما با وجود فرضیه ی وجود خدا این خرسندی، مطبوع تر و خوشایندتر است. تنها در ازای قربانی کردن مقدار اندکی از زندگی، رستگاری ابدی را خواهید داشت: مبادله ای که مزیت های آن بسیار بیشتر است. این شرط بندی را میتوانیم به طور معکوس این گونه نیز مطرح کنیم: شما همیشه میتوانید فرضیه ی خیر و خوشبختی را به دست آورید، اما فرضیه ی شر با لذت و سرخوشی بسیار بیشتری همراه است. نوع دیگری از این شرط بندی این گونه خواهد بود: شما همیشه میتوانید فرضیه ی واقعیت را به دست آورید اما فرضیه ی وهم رادیکال با لذت و سرخوشی بسیار بیشتری همراه است. ما باید به سمت واقعیت یا عدم وجود واقعیت حرکت کنیم؛ همانند شرط بندی پاسکال بر روی وجود خدا.

پاسکال:ایمان به وجود خدا و زندگی ابدی، یک مزیت برای شما محسوب میشود، زیرا حتی اگر وجود نداشته باشند چیز زیادی در ازای فدا کردن زندگی خود از دست نخواهید داد. از سوی دیگر، اگر وجود داشته باشند منافع بی نهایتی به دست آورده اید.

واقعیت: به نفع شما است که به واقعیت باور نداشته باشید زیرا اگر به آن ایمان داشته باشید و وجود نداشته باشد، شما فریب خورده اید و در حماقت خواهید مرد. اگر به آن ایمان نداشته باشید و وجود نداشته باشد شما برنده هستید. اگر به آن ایمان ندارید ولی وجود دارد، از مزیت تردید بهره مند میشوید چراکه هیچ مدرک قطعی ای در مورد وجود واقعیت در دست نداریم، نه بیشتر از مدارکی که در مورد اثبات وجود خدا در دست داریم (بعلاوه اگر وجود داشته باشد، باید سریع از آن جدا شد).

آشکارا میتوان مشاهده کرد که این حالت متضاد مورد پاسکال است، کسی که وجود خدا را ترجیح میدهد. اما هر دو شرط بندی واحدی هستند و در هر حال هیچ کس مجبور به شرط بندی نیست. همه ی اینها به این واقعیت برمیگردند که شیطان، کودکی ای به دور از خوشبختی داشته و وقتی وی عمل پلیدی مرتکب میشود، طبق مشیت الهی وی صرفا یک ابزار بوده و کسی نمیتواند او را به خاطر بدجنسی و تبهکاریش متهم کند. این شیطان بیچاره، مفیستو، کسی که همیشه میل به شر دارد و همیشه آن را به خوبی انجام میدهد، واقعا نیازی به وکیل مدافع ندارد. به نظر میرسد این خدا است که نیاز به وکیل مدافع دارد. کسی که جهان را خلق کرد و درنتیجه دین بی پایانی بر دوش خود نهاد، و پیوسته این دین را به انسان انتقال داده است؛ انسانی که تاریخش از آن هنگام به بعد، تاریخی از تبهکاری است. و بدتر آن که وی به آن گناه تحمیلی، تحقیر را نیز افزود. در مقابل، انسان با عدم امکان اعطای یک قربانی برابر در ازای این هدیه از جانب خدا و بازپرداخت دین مواجه است. به جهت ناتوانی در فائق آمدن بر این چالش، انسان مجبور است خود را خوار و خفیف کرده و شکرگزاری کند. در این نقطه بود که خدا با فرستادن پسر محبوبش به منظور قربانی کردن خود بر روی صلیب، خودش تصمیم به لغو دین گرفت. خدا تظاهر میکند که خود را خوار و خفیف کرده است ولی در عمل، به واسطه ی آگاه ساختن انسان از عجز و ناتوانی خود، تحقیر بیشتری بر بشریت تحمیل میکند. بدین سان بشریت محکوم به شکرگزاری است، نه تنها به خاطر خلق شدنش به دست خدا، بلکه به خاطر نجات یافتن به دست خدا. بعبارتی، این تحقیر به معنی این نیست که انسان از روز جزا معاف خواهد شد. این بزرگترین عمل سوء استفاده گرانه تا به امروز بوده است. و این سوء استفاده بسیار فراتر از هدف خود کامیاب شده است، حتی ورای مرگ خدا. زیرا امروزه ما آن را پشت سر گذاشته ایم و به واسطه ی گناه ناشی از مرگ خدا به خود میبالیم: «مکر خدا بی پایان است». امروزه ما این تحقیر صورت گرفته از جانب خدا را تقلید میکنیم: در قربانی شدگی، انسان دوستی، استهزا و سرزنش خود، در تلاش قربان گرانه ی عظیمی که جای رستگاری را گرفته است. میتوانستیم از مرگ خدا برای رهایی از دین استفاده کنیم؛ اما این گزینه را انتخاب نکردیم بلکه گزینه ای را انتخاب کردیم که دین را عمیق تر کرد؛ گزینه ای که دین را در نمایشی بی پایان ابدی کرد؛ یک انباشتگی قربان گرایانه؛ گویی قضاوت خداوند را پیشاپیش در خود نهادینه کرده ایم.» ("هوش شر یا معاهده ی شفافیت": ژان بودریار: ترجمه ی حسین محمدی: نشر مانیا هنر: 1397: ص3-220)

آیا این که ما کدام راه را انتخاب کنیم، دست خودمان بود یا باید به هرچه که به ما دیکته میکردند عمل میکردیم؟ به این سوال فکر کنید و بعد از خود بپرسید که چرا ایران امروز در تک تک این معضلات روانی، با فرانسه ی زمان بودریار و همین اکنون تفاوتی ندارد؟ آن وقت میتوانید بگویید که آیا مادی گرایی سکولار، به خودی خود، به نفع بشر هست یا نه؟!

چرا تاریخ ملی بیشتر به ضرر کشورها تمام شده تا به نفع آنها؟!

نویسنده: پویا جفاکش

یک اتفاق جنجالی اخیر تلویزیون، تغییر عوامل سازنده ی برنامه ی «به افق فلسطین» بوده است. شبکه ی افق، بعد از 26 قسمت، تصمیم گرفت خودش سکان برنامه را به دست بگیرد و از سازمان اوج خواست کنار برود. از روز شنبه «به افق فلسطین» با گروه مورد تایید شبکه ی افق ادامه یافت و این درحالی بود که قرار بود روز شنبه «محمد جواد ظریف» وزیر امور خارجه ی پیشین، مهمان این برنامه باشد. علت اصلی اختلاف تلویزیون با برنامه هم حضور ظریف در تلویزیون بود. ظریف اخیرا با گفتن این که اسرائیل آرزو دارد ایران و حزب الله لبنان وارد جنگ غزه شون،د طوفانی به پا کرد و دعوت از او برای حضور در برنامه ای درباره ی فلسطین هم همین بود. اما یکی از تاسفبارترین بخش های این طوفان، آنجاست که شیخ علیرضا پناهیان در برنامه ی «سمت خدا» و در واکنش به ظریف فرمودند:

«سازشکارها همیشه دلایل به ظاهر منطقی دارند، حرف های درشتی برای شما به نفع صلح دارند، یکی از دلایل جنگ این است که به منافع امت اسلامی حمله بشود، خب دقیقا چه زمان؟ ما چقدر صبر کنیم؟ حمله ی پیش دستانه داشته باشیم یا نه؟ امام علی میگوید اگر دشمنت خارج از مرزها بخواهد به شما حمله کند، برو همانجا و قبل از این که حمله کند، به آن حمله کن وگرنه زیر چکمه های او باید از خواب بیدار شوید.»

احمد زیدآبادی در واکنش به پناهیان گفت:

«الان دقیقا کدام جریان سازشکار پای محکمی در قدرت رسمی دارد که مانع "مقاومت" و "جنگ" این افراد میشود؟ همه ی امور دست خود این افراد است. اگر واقعا میخواهند و میتوانند جنگ کنند، چرا دست روی دست گذاشته اند؟ و اگر نمیخواهند و نمیتوانند، دیگر چرا تقصیر را به گردن جریان سازشکار می اندازند؟ درست به همین دلیل است که انذار و هشدار افرادی مانند آقای ظریف نسبت به وقوع جنگی که تصمیم و اراده ای برای ورود به آن وجود ندارد، نه فقط بی دلیل است بلکه به همفکران آقای پناهیان این بهانه را میدهد که به هواداران آتشین مزاج خود اعلام کنند: "ما که میخواستیم اما این سازشکاران نگذاشتند!". این وضعیت مرا به یاد یکی از همولایتی های دعواگری می اندازد که نقلش بماند برای بعد.» ("هفت صبح: 24 آبان 1402: ستون «گزیده ای از تحلیل های جناح های سیاسی»)

من هم البته بدم نمی آید آقای پناهیان به ندای قلبی خود گوش بدهد و به جنگ غزه برود بلکه یک مدت بالای منبر نباشد و آبروی ایران و ایرانی را نبرد؛ ولی متاسفانه این حرف او درست است که در سیاست، معمولا قبل از این که جنگ شروع بشود، مصیبت را درون کشور دشمن ایجاد میکنند و سنگ پیش پایش می اندازند. این سیاست اینقدر مدرن است که حتی آقای پناهیان هم وقتی از قول امام علی حرف میزند، یادش میرود «چکمه های» سربازان دشمن را از حدیث سانسور کند. ما اگر جنگ را به درون لانه ی دشمن میبریم، داریم کاری را که دشمن مدرن خودش اختراع کرده، با او تکرار میکنیم و این خودش از مصادیق نفوذ غرب است که از وقتی که ما از خواب بیدار شدیم در زندگیمان عادی بود، مثل کاری که شاه با عراق میکرد و به دستور امریکا به کردها اسلحه میداد تا بلای جان ارتش عراق شوند. حالا این که چرا تا این حد عادی بود، به خاطر این است که ما معمولا برای این که مطمئن باشیم کارمان درست است، تقلیدکار یک ابرقدرت مسلمان میشدیم که به خاطر این ابرقدرت شده بود که تا بن دندان غربزده بود. انقلاب مشروطه اگر رنگ اسلامخواهی به خود گرفت، به خاطر تاثیرگیری ستارخان و دیگر رهبران جبهه ی آذربایجان از مشروطه ی عثمانی و مقاصد عثمانی برای نفوذ به هند بریتانیا از معبر ایران بود. زمانی هم که عثمانی از بین رفت، رضا شاه در تجدد آمرانه ی خود، تا اندازه ی زیادی متاثر از آتاتورک رهبر جدید ترکیه بود که خود حکومت عثمانی را منقرض کرد؛ عثمانی ای که در آن زمان، از امپراطوری بزرگش چیزی جز ترکیه را در دست نداشت و آتاتورک هم بعد از این خدمتی که به غربی های ظاهرا طرفدار عثمانی علیه خود نمود، تاریخ عثمانی را آن گونه که کلیشه های غربی میپسندیدند تهیه نمود. تعجبی نداشت ایرانی ها هم بدون هیچ گونه احساس غلط بودگی چنین سیاست هایی، آن را مو به مو تکرار کنند. نه در ایران و نه در ترکیه و نه هیچ کدام از ممالک اسلامی بدبخت نظاره گر این دو، حتی این نیز عجیب نبوده که قهرمانان قیام کننده علیه ناکارآمدی این نوع غربزدگی، از درون همان تاریخ دروغین بیرون بجهند.

الان یکی از سوال های بزرگ در تاریخ عثمانی که هر پان ترک اسلامگرایی با آن درگیر است، این است که چرا سلاطین عثمانی، ترک تاتارند ولی قیافه هایی که برایشان در نقاشی ها ارائه میشود، از قیافه ی شاهان اروپایی قابل تمییز نیست؟ این یکی از پاشنه های آشیل ناسیونالیسم ترکی است. این ناسیونالیست ها مثل هر آشنا با تاریخی میدانند که عاملان اصلی فروپاشی درونی امپراطوری عثمانی، دونمه ها یا یهودی های مخفی بودند که به ادعای مسلمانی، در مدارج بالای سیاست و مذهب نفوذ کردند و با ایجاد حزب نژادپرست ترکان جوان، اختلافات قومی-زبانی را در امپراطوری ایجاد کردند و شالوده ی اتحاد مملکت را در مقابل حمله ی خارجی در جنگ اول جهانی تضعیف نمودند. اما مگر همین ترک های جوان نبودند که بعد از کوچک کردن عثمانی تا حد ترکیه، مملکت را غربزده کردند و خودشان هم تاریخ عثمانی را نوشتند و برایش کلی مدارک تقلبی (ازجمله همان حرمسرای قلابی معروف) تهیه کردند؟ آیا آنها کاملا تابع روسای غربیشان نبودند و آیا به نام ستایش عثمانی، عثمانی ها را آن گونه که غربی ها میخواستند از نو نساختند؟ این خودش در زمره ی یهودی سازی مملکت بود. چون استعمار غربی از هویت یهودیش قابل جداسازی نیست. مردم هنوز متوجه نیستند که در امریکا 6میلیون و در اروپا نیز 6میلیون جمعیت یهودی داریم، درحالیکه در خاورمیانه بعد از این همه یهودی ای که برای تاسیس ارض موعود خیالی واردش شدند، هنوز کمتر از دو میلیون یهودی داریم. آیا واقعا یهودی ها از خاورمیانه وارد اروپا شده اند یا برعکس، از اروپا به خاورمیانه آمده اند و آن را از اروپایی مانندها پر کرده اند؟ بیشتر مردم مسلمان، جرئت فکر کردن به این سوال را ندارند، چون تقریبا همه، ناسیونالیسم های خود اعم ازمصری، عراقی، فارسی، کردی و تقریبا هر چیزی که مربوط به پادشاهی های باشکوه باستانی شبیه عثمانی باشد را مدیون صحه نهادن پیامبران یهودی مورد پذیرش اسلام بر وجود چنین پادشاهی هایی هستند. در اعتقاد یافتن به مرجع بودن این تمدن ها بر غرب ولو از دریچه ی مذهب یهودی-مسیحی، جریان های استعماری انگلیسی پیشرو بودند که پژوهندگانی به نفع آنها نظریه تولید میکردند. یکی از این پژوهنده ها "بیلی" بود که با اثر گذاری بر گادفری هگینز در نوشتن کتاب اناکالیپسیس نقش بسیار مهمی در قدمت بخشی به تاریخ بشر ایفا نمود. اثر غیر مستقیم بیلی بر مردمان جهان سومی، فقط به خاطر این بوده که هگینز، نظریات بیلی را از بار نژادی خالی کرده و آن را به سمت رنگین پوستان گردانده بود. بیلی معتقد بود که نژادی از کشورسازان از منطقه ی قطب شمال به اقصی نقاط جهان رفته و پادشاهی های باستانی و قرون وسطایی را پدید آورده اند. هگینز، در این نظریه، جای قطب شمال را با یک شمال نزدیکتر در دشت های اوراسی عوض کرد و درحالیکه بیلی این تمدنسازان را همان نوردیک ها یا آریاییان میدانست، هگینز عنوان نمود که آنها نژاد تاتار و مغول هستند که در سر راه خود با نژادهای دیگر متحد و همکار شده و از آنها بدون هیچ گونه تبعیض نژادی، یارگیری کرده و دست به ترکیب نژادی زده اند. هگینز، بین افسانه ی نوح و یهودی مآبی اینها ارتباطی یافته بود. چون یهود مدعی بودند که دین نوح را برمیگردانند و نوح، پدر همه ی انسان ها از همه ی نژادها بود. بنابراین جهانگیری افسانه هایی از جنس سیل نوح باید با اینان مرتبط میبود. در هندوستان که هگینز، مذاهب برهمنان و زرتشت درآنجا را زیرمجموعه ی یهودیت ارزیابی کرده بود، روایتی متواتر از سیل نوح، محل فرودآمدن کشتی نوح را کوه های هیمالیا میدانست و جالب این که هیمالیا، محل زیست مردم مغول نژاد و نیز محل ظهور تاثیرگذارترین مکاتب بودایی در جهان بوده است و ازجمله مرتاض گری هندوئیسم هند هم شباهت هایی با بودیسم نوع تبتی از خود نشان میداد. نظریه ی هگینز نقش بسیار مهمی در مطرح شدن هیمالیا به عنوان خاستگاه نژاد آریا از سوی انجمن استعماری بریتانیایی تئوسوفی و سپس تر نازیسم آلمانی ایفا نمود. اما برای خود هگینز شاید بعضی اوقات هیمالیا حالت نمادین تری داشت. هیمالیا را کوه های ماه میخواندند و هگینز متوجه شده بود که ادعای نشستن کشتی نوح در ارمنستان به سبب آن است که "آرمن" یا "حر مون" به معنی کوه ماه است. بدین ترتیب، هیمالیا در ابتدا میتوانست تمام کوه های شمالی تاتار نشین هند شامل مناطق مرزی با افغانستان و پاکستان را هم در بر بگیرد. بدین ترتیب دانش های هندی با تاتارهایی که از شمال و در همراهی با افغان های یهودی فارسی زبان کوه های هندوکش، هندوستان را فتح کردند نسبت می یافت و ابعاد جهانی پیدا میکرد. این باعث شد تا هگینز، تصور کند که نظریات هندی با وجودی که اغلب اسطوره ی محضند ولی در نسبت با واقعیات تاریخی باشند. این مطلب در تنظیم تاریخ کنونی توسط تئوسوفی ای که عقاید هگینز را دنبال میکرد نقش ایفا نمود. مثلا زمان موسی حدود 12 قرن قبل از میلاد، زمان کورش پارسی حدود 6 قرن قبل از میلاد، زمان عیسی، قرن اول میلادی، و زمالن محمد 6 قرن پس از میلاد تعیین شد چون هگینز برای نظریه ی هندی نروس که مطابق آن هر 600سال یک منجی ظهور میکند، اعتبار قائل شده بود. جالب این که نظریه ی نروس که چند و چون پیدایشش هنوز معلوم نیست، قطعا نجومی و مرتبط با سیستم شصتگانی است که اعتبارش متعلق به سیستم های دارای سال خورشیدی 360روزه شامل تقویم مصری و بابلی میشود، نه سیستم تاتاری که 365 روزه است. با این حال، منجی های نامبرده به دوران های ماقبل تاتاری منسوبند. هگینز همچنین یکی از مهمترین دلایل اعتبار بخشی به تاریخ 6هزار ساله ی تمدن است. چون بر اساس تاریخ رسمی موسی در یهودیت معتقد بود موسی در عصر حمل (قوچ) بین 4000 تا 2000سال پیش ظهور کرده و مذهب او یهودیت به دوران قبلی که میشود عصر ثور (ورزاو) و حدودا بین 6000 تا 4000 سال پیش است، خاتمه داده است. با ظهور مسیح، جهان وارد عصر حوت (ماهی) شده است. خطای او بر حسابرسی های غلط قبلی کلیسا در اروپا استوار است که مختصات دایره البروج 12 صورت را به تمام دایره البروج های شرقی به دست آمده فرافکنی کرده اند. آنها مبدا را عصر ثور یعنی عصری که خورشید در اعتدال بهاری در برج ثور طلوع میکند در نظر گرفتند چون در غرب، نماد اعتدال پاییزی و زمان جشن سامهاین (هالووین کنونی) برج عقرب است که نقطه ی مقابل برج ثور به حساب می آید. اما واقعیت این بود که تنظیم اعتدال پاییزی با برج عقرب به یک تقویم عربی دیگر برمیگشت که در آن، سه برج فلکی سنبله، میزان و عقرب، یک برج بودند و عقرب نام داشتند. بنابراین زمان اعتدال پاییزی، معادل سنبله ی داخل عقرب میشد که نقطه ی مقابل آن برج حوت است و بنابراین تقویم مزبور دقیقا در عصر حوت و احتمالا در زمانی نه چندان دور از حسابرسی های کلیسایی فراهم شده بود. از طرفی تعیین لحظه ی تحویل سال با ورود به صورت فلکی، به سال 365 روزی تاتاری برمیگردد نه سال 360روزی ملت های منسوب به اعصار ثور و حمل. اما جالب این است که 365 عدد نام های meithras,abraxas,erecol (Hercules) است که همگی خدایان مرتبط با صورت فلکی قوچ و نشانه ی اختراع عصر حمل هستند. آشکار شدن این تناقض ها در عصر ارتباطات و در زمانه ای که اطلاعات سهل الوصول ترند سبب اعتبار یافتن نسبی نظریه ی ادوین جانسون شد که معتقد بود تورات و انجیل نه بین 3000 تا 2000 سال پیش بلکه در اواخر قرن 15 و در اروپا نوشته شدند و با گسترش تحکیم نفوذ اروپاییان در خاورمیانه، مبنای تولید یهودیان بومی پیرو تورات در آنجا شدند. جانسون همچنین کل تواریخ نوشته شده برای بریتانیا اعم از انگلستان و ولز و ایرلند و اسکاتلند تا انتهای قرن 15 را جعلی و اختراعات کلیساهای بریتانیایی و خیالپردازی کلیسا درباره ی بتپرستی انگلیسی قدیم بر اساس تخیلات یهودی دانست. این باز به نظریات هگینز معنای جدیدی میدهد. هگینز به درستی به همسانی دروئیدیسم بریتانیایی با آیین های یهودی اشاره کرده بود و این که از درون کلیسای ایرلندی الاصل اسکاتلند، هم میشود شرع الهی تورات را بیرون کشید و هم سبت سیاه شیطانی ضد شرعی را. ولی تصور میکرد اینها به سبب استعمار بریتانیا توسط فنیقی ها قبل از عصر رومی است. البته هگینز به نوعی این فنیقی ها را با ظهور یک نوع فنیقی گری متفاوت که حامل یهودیت است ارتباط داده بود به این معنی که آنها را فراریان از مقابل ارتش یهودیان به درون اروپا –اسپانیا و سپس بریتانیا- میشمرد. هگینز ازجمله به یک گزارش رومی اشاره کرده بود که میگفت کنار ستون های هرکول در طنجه، تابلویی بود که رویش نوشته بود: «ما از نگاه یوشع دزد به اینجا پناه آورده ایم.» گزارشی عربی درباره ی تسخیر مراکش توسط یوشع و ارتشش وجود دارد که در آن، مردم شمال افریقا از نسل عمالقه شمرده شده اند که همان قوم حاکم بر کنعان در دوران یوشع یهودی هستند. عرب ها فراعنه ی مصر را نیز از عمالقه میخواندند و نام فرعون زمان یوسف را رعانه و نام فرعون زمان موسی را ولید میدانستند. با این حال، تمام این اطلاعات ممکن است فرافکنی رویدادهای قرون اخیر به دوران باستان باشند. عثمانی ها نیز قزاق بودند و از نسل خزرهای ترک یهودی شده به شمار میرفتند. درنتیجه اسلام یهودی مانند آنها که به مذاهب قبلی خاورنزدیک خاتمه داد میتوانست مرتبط با سردمداری یهودیت و عامل فرار اطلاعات ملت های پیشین به غرب شمرده شود. اتفاقا خود هگینز هم به دو مهاجرت کولدی ها یا یهودیان کلدانی مآب به اروپا توجه کرده بود. یکی از جنوب و از طریق دریای مدیترانه که پلاسگی ها و اتروسک ها نمایندگان آن شمرده میشمردند و دوم از طریق شمال و از طریق قبایل بربر ژرمانیا و گاول که هگینز موج اخیر را همان کلت ها و توام با گسترش سکاهای تاتار در غرب دانسته است. در این صورت، اگر یهودیت شرعی را نتیجه ی تولید تورات در اروپا بدانیم یک بنیاد تاتاری مشترک برای جلب شدن ملت های خاورنزدیک به آن خواهیم یافت. این بنیاد که در آن توجه ویژه ای به نقش معجزه و خشم خدا در اثبات حقانیت رسالت یک مکتب شده است عامل جلب شدن اروپایی ها است که به زور تانک و تفنگ و به مانند یوشع به نام خدا ملت ها را فتح میکنند. مارک گراف، معتقد است که در داستان نبرد باراک با سیسرا در تورات، میتوان این بنیاد را مشاهده کرد. به عقیده ی او این مطلب که هم باراک و هم یوشع به کمک نیروهای آسمانی بر دشمنی مشترک پیروز شده اند نشانه ی بنیاد مشترک داستان های آنها است. منتها در داستان باراک، به طور دقیق از پیروزی به کمک باد و طوفان و رعد و برق و دود سخن رفته که بر دشمن فرود می آمدند ولی بر یهودیان خیر. به نظر مارک گراف، غرش و دود توپ و تفنگ هم شبیه این بلایایند و میتوانند صاحب خود را مقدس نشان دهند. وی همچنین توجه میکند که نام "باراک"، به معنی "برق" یا آذرخش است که درخشش آن شبیه درخشش شلیک توپ ها و تفنگ های قدیمی بوده است. نام پدر هانیبال کارتاژی هم باراک بوده و هانیبال هم مانند تازیانه ی آذرخش ایزدی بر رومیان فرود آمد. نکته ی جالب تر این که نام ملت سیسرا، کدومیم بوده که به قدیمی ها معنی میشوند. نام رود محل نبرد یعنی کیشون ظاهرا تلفظ دیگری از کدو –ریشه ی کدومیم- است. لشکر سیسرا موقع فرار از مقابل یهودیان در این رود غرق شدند که مارک گراف، آن را با غرق شدن لشکر فرعون موقع تعقیب موسی در دریا مقایسه میکند، و نیز با غرق شدن امپراطور ماکسنتیوس در رود تیبر موقع نبرد با کنستانتین کبیر و زمانی که کنستانتین عزم فتح شهر مقدس رم را نموده بود. سیسرا پس از این نبرد، مدت ها در بیابان آواره بود و غذا و آب کافی برای خوردن نداشت تا این که به صورت ناشناس، مهمان یک زن مسافرخانه دار یهودی به نام یائیل شد. یائیل، سیسرا را شناخت و شب در خواب، او را با پتویی بست و با زدن چوبی به سرش او را کشت. با توجه به این که سیسرا برای امپراطور آشور میجنگید، قتل او توسط یک زن یهودی در خواب، قابل مقایسه با قتل "هولوفرنس" دیگر سردار آشوری تورات در خواب توسط یک زن یهودی به نام جودیت –به معنی یهودی مونث- است. اما از طرف دیگر، زندگی فقیرانه ی اخیر او درحالیکه پیشتر یک حاکم قدرقدرت بوده، قابل مقایسه با عیسی مسیح است که شاهزاده ی یهودا خوانده میشد ولی چون مفلسان میزیست. گرسنگی و تشنگی او موقع مرگ و زمانی که در پتو پیچیده شده و به طور صوری دستگیر شده بود قابل مقایسه با قتل مسیح در آن شرایط است. به نظر مارک گراف، زدن چوب به جمجمه ی او نیز قابل مقایسه با زدن چوب صلیب به تپه ی جلجتا به معنی جمجمه است. مادر سیسرا بر مرگ پسرش گریست و صد نوحه سرود و ازآنجا که صدای گریه ی او را به صدای شوفار (شیپور) تشبیه میکردند، یهودی ها در روز رش هاشانا، صد بار در شوفار میدمند. این که یک دشمن کاهنان یهود که به دست آنها کشته شده، اینطور توسط آنها مقدس شده و بر نوحه کردن بر او توجه نشان داده اند، خود نشانه ی همتایی مسیح با سیسرا و این واقعیت است که آنهایی که در مقابل لشکر توپ و تانک استعمارگران فاتح می ایستند، توسط خود فاتحین مقدس میشوند و وسیله ی ناسیونالیسم سازی آنها قرار میگیرند:

“the battle of barak and Deborah with sisera and jabin”: mark graf: chronologia: 15/5/2015

درباره ی عثمانی ها هم همینطور است. آنها نماد رهبرانی فرهمند در کشوری هستند که مختصات آن بر اساس آرمان های ریاست در قبایل ابتدایی اوایل قرن بیستم تهیه شده است. سلطان عثمانی چیزی بیشتر از یک رئیس قبیله نیست که فقط در جنگیدن استاد است و در ازای حمایت از افراد قبیله، از امتیازاتی برخوردار است که دیگر اعضای قبیله برخوردار نیستند. او تفاوتی با رئیس یک گله از حیوانات اجتماعی ولو جانورانی ابتدایی در حد مورچه و زنبور عسل ندارد. تصویر رهبر مقدس شکست خورده که وظیفه دارد شیطانی بودن نیرویی که او را از بین برده را اثبات کند، به گونه ای طراحی میشود که عملا همه ی مردم از تصویر حیوانی ای که نیروی فاتح از آنها انتظار دارد باشند تبعیت کنند؛ درست مثل مسیح که مقتول یهودیان بود، اما وسیله ی اثبات حقانیت شرع یهود در جهان شد. همانطورکه مادی گرایی به سبب انکار بقای روح، یک بدعت یهودی در میان ادیان است، تصویر انسان آرمانی نیز با تجسم در یک گذشته ی خیالی آرمانی شیر و عسل، شبیه اورشلیم یهودیت، عملا شبیه یک بهشت زمینی میشود که فاتحان نابودش کرده اند. این بهشت، سرشار از امکانات مادی است که هیچ جایی برای پیشرفت روحانی بشر ندارد و خوشی زیر دل مردم را میزند و برای رهایی از یکنواختی بهشت، به رهبر حیوانصفت آرمانی خیانت میکنند. با قتل جانور رئیس، روح نداشته ی او در تمام مردم تجسد می یابد و مردم فکر میکنند همه شان یک زمانی مثل نر گله، حرمسرا داشتند و بهترین غذاها را میخوردند. گسترش این هوس ها و غرایز ناپدید، باعث شده تا آنچه از آن به "آنیمالیسم" (حیوان گرایی) یاد میشود، دو سده پس از داروین، با صدای خیلی بلندتری شنیده شود و آن فلسفه ای است که میگوید انسان هیچ تفاوت ماهوی با دیگر جانوران ندارد. با این که تنها از دهه ی 1980 به این سو جرئت صحبت کردن از انیمالیسم به تمام معنا به میان آمده، اما از دهه ی 2010 به این سو فلاسفه ی مادیگرا راحت تر درباره اش صحبت میکنند، چون الان آدم ها زیاد از این که تفاوت چندانی بین زیست خودشان و دیگر حیوانات به نظر نیاید کمتر خجالت میکشند. دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد ذیل لغت انیمالیسم (آخرین بازبینی در 15 ژوئیه ی 2019) مینویسد:

«حیوان گرایی علیرغم میراث ارسطویی، در بحث هویت شخصی، تازه واردی است. در حالی که مفاهیم اولیه ی این دیدگاه را می توان در کارهای ویگینز (1980) و وولهایم (1984) یافت، کسانی که مسئول اصلی تزریق دیدگاه به بحث معاصر درباره هویت شخصی هستند عبارتند از آیرز (1991)، کارتر (1989، 1999)، اولسون (1997)، اسنودون (1990، 1991، 1995)، و ون اینواگن (1990). اگرچه به نظر می رسد حامیان آن در اقلیت باقی بمانند، حیوان گرایی از آن زمان حامیان دیگری از جمله استمریکس (2001) و ویگینز (2001)، بیلی (2016، 2017)، بلاتی (2012)، دگرازیا (2005)، هکر (2007)، هرشنوف (1999)، دی.مکی(2005) را به خود جلب کرده است. از منتقدان برجسته می توان به بیکر (2000، 2016)، جانستون (2007، 2016)، مک ماهان (2002)، نونان (1998، 1989 [2019])، پارفیت (2012)، و اس. شومیکر (1999، 2011، 2016) و دیگران اشاره کرد. نام «حیوان گرایی» توسط اسنودون (1991: 109) اعطا شد و به طور گسترده ای پذیرفته شده است. این دیدگاه گاهی اوقات به عنوان «دیدگاه ارگانیسم» (به عنوان مثال، لیائو 2006)، «معیار بیولوژیکی» (به عنوان مثال، شوماکر 2009)، یا «رویکرد بیولوژیکی» (به عنوان مثال، اولسون 1997) نامیده می شود. ادعای بارز حیوان گرایی مربوط به ماهیت متافیزیکی اساسی ما است: مادی یا غیرمادی؛ ساده یا مرکب؛ ماده، ویژگی، فرآیند یا رویداد؛ آلی یا معدنی؛ و غیره در این زمینه، حیوان گرا به سادگی ادعا می کند:

(1')

ما حیوانات هستیم.

علیرغم واضح بودن آن، به راحتی سوء تعبیر می شود. طبق قرائت مورد نظر، «ما» افراد انسانی مانند من و شما را انتخاب می کند. با این وجود، (1') نباید به این دلیل تلقی شود که همه ی افراد حیوان هستند. این امکان را برای افراد غیر حیوانی (مثلاً ربات ها، فرشتگان، بیگانگان، خدایان) و حیوانات انسانی که انسان نیستند (مثلاً بیماران در حالت های رویشی پایدار، و جنین های انسانی) باز می گذارد. "هستند" منعکس کننده ی "هست" در مفهوم هویت عددی است. در نتیجه، حیوان‌گرایی این دیدگاه نیست که هر یک از ما توسط یک ارگانیسم خاص «ساخته شده‌ایم»، به‌گونه‌ای که گاهی اوقات گفته می‌شود که مجسمه‌ای به‌طور غیریکسانی از ماده‌ای که با آن منطبق است ساخته شده است. هنوز هم نباید (1') را این گونه درک کرد که ادعا کنیم هر یک از ما بدنی داریم که حیوان است - گویی شما یک چیز هستید و بدن حیوانی شما چیز دیگری. در نهایت، اصطلاح "حیوانات" به ارگانیسم های بیولوژیکی اشاره دارد : گونه ی هوموساپینس از اعضای خانواده ی نخستی ها. در حالی که شرکت کنندگان در هر دو طرف بحث در مورد حیوان گرایی تمایل دارند که این اصطلاحات را به صورت مترادف در نظر بگیرند، برخی از منتقدان برجسته، "حیوانات" را از "جانداران" متمایز می کنند و منکر این هستند که این اصطلاحات به طور مشترک ارجاع داده شوند (به عنوان مثال، جانستون 2007: 55-56، شومیکر 2011). : 353)... بر اساس بر اساس گزارش حیوان گرایی از بنیادی ترین ماهیت ما، ما اینها نیستیم:

ارواح یا نفس های غیر مادی (دکارت؛ فاستر 1991)؛

اجسام مادی (تامسون 1997؛ ویلیامز 1957)؛

ترکیب های جسم و روح (سوئینبرن: 1984)

دسته ای از حالات ذهنی (هیوم؛ روون 1998؛ اس. کمپل 2006).

مواد ساده (خیشولم:1978 و لووه: 1996و2001)

بخش هایی از مغز (پوکتی:1973 و مک ماهان:2002)

افرادی که از نظر مادی توسط حیوانات تشکیل شده اند، اما با آنها یکسان نیستند (شوماکر:1999 و بیکر:2000 و جانستون:2007)

یا

اصلاً هیچ چیز (اونگر:1979 و 1990).

...

لازم به ذکر است که حیوان گرایی گاهی اوقات به گونه ای متفاوت فرموله می شود:

(1‴)

ما در اصل حیوانات هستیم.

بر اساس این تفسیر، حیوان گرایی این دیدگاه است که ما نمی توانیم جز به عنوان حیوان وجود داشته باشیم. در واقع، برخی ادعا کرده‌اند که تعهد به (1') برای واجد شرایط بودن هر کسی به عنوان حیوان‌گرا ناکافی است و این برچسب باید فقط برای کسانی که به هر دو (1') و (1‴) متعهد هستند محفوظ باشد ( Belshaw 2011: 401; cf. اولسون 2007: 26-27، اسنودون 1990). با این حال، اصرار بر این نکته احتمالاً بی‌ضرر است، زیرا اکثر فیلسوفان می‌پذیرند که همه ی حیوانات (انسان و غیره) اساساً حیوان هستند، در این صورت، (1‴) بلافاصله از (1') پیروی می‌کند.

حیوان گرایی همچنین دیدگاهی در مورد تداوم ما را در بر می گیرد. این دیدگاه که در کلی ترین شکل خود بیان می شود، موارد زیر را تأیید می کند:

(2)

شرایطی که رضایت آن برای یک موجود گذشته یا آینده با انسانی که اکنون وجود دارد، لازم و کافی است، شرایطی است که رضایت آن برای یک موجود گذشته یا آینده با حیوانی که اکنون وجود دارد، لازم و کافی است. همه ی حیوان گرایان تا آنجا که پیش می رود در 2 مشترک هستند. [ولی پس از آن اختلافاتی بروز میکند.]... آیرز در پایان تفسیر دو جلدی خود درباره ی جان لاک می نویسد که "با وجود تمام دگرگونی‌های انگیزه‌های ما، در واقع، نظریه ی کلی فلسفی ما، بحث در مورد هویت شخصی از زمان نوآوری‌های قرن هفدهم و هجدهم به سختی ادامه پیدا کرده است." با روحیه ای مشابه، شومیکر اخیراً اظهارات معروف وایتهد را اقتباس کرد و مشاهده کرد که "تاریخ موضوع هویت شخصی مجموعه ای از پاورقی ها برای لاک بوده است". مسلماً غیرقابل انکار است که هیچ بحثی از هویت شخصی به اندازه ی فصلی با عنوان «هویت و تنوع» که لاک به ویرایش دوم مقاله‌اش "درباره ی درک انسان "اضافه کرد، در شکل‌دهی به بحث کنونی کمک نکرده است. همچنین تأثیری که این صفحات بر ظهور جایگزین حیوانی برای رویکرد لاک به هویت شخصی داشته اند، غیرقابل انکار است. در مقابل هر جذابیت شهودی حیوان‌گرایی در فضای سکولار و پساداروینی ما، در پی آثار لاک، نادرستی حیوان‌گرایی مدت‌ها بدیهی تلقی می‌شد.»

همانطورکه این دایره المعارف در ادامه بیان میکند، برداشت های نئو لاکی که منجر به تصور آنیمالیسم شدند، از گمانه زنی های لاک حول زنده شدن دوباره ی آدم ها پس از مرگ بنا بر مذهب یهودی-مسیحی پدید آمدند. تمام ارزش گذاری های بیش از حد بر زندگی مادی، نتیجه ی آموزه ی تلمودی معاد جسمانی هستند که مطابق آن، خدا در آخرالزمان، انسان ها را نه با زندگی روحانی بلکه با زنده کردن دوباره ی جسم آنها و از قبر درآوردن آنها جزا میدهد چون مطابق این فکر یهودی، امکان حس بدون جسم وجود ندارد. بنابراین بخت یابی جریان صعودکننده به سمت آنیمالیسم، از شکست جریان های مسیحی روح باور غنوصی از مسیحیت یهودی تبار آغاز میشود. سمبل این شکست، فتح قلعه ی آلبیژن ها به نام "بوکر" در فرانسه در سال 1216 میلادی است چون بوکر، تلفظ دیگر بوگر یا بلغار یعنی اصطلاحی است که درباره ی مسیحیت بلغار تبار غنوصی در اروپا به کار میرفت. ازقضا سال 1216 سال پیروزی اشراف بریتانیا بر شاه جان انگلستان و مجبور کردن او به پذیرش قانون ماگناکارتا نیز هست. با این که این منشور، بر آزادی های اشراف می افزود، ولی تاریخ بریتانیا آن را آغاز دموکراسی وامینماید و درواقع نمادی از آغاز گسترش بیماری حیوانیت از پادشاه به اشراف و سپس مردم نیز هست.

اگر نسبت سال 1216 با تاریخ مسیحیت و پادشاهی های الهی را بسنجیم به نتیجه ی شگفتی میرسیم. جف دمولدر بلژیکی، این کار را کرده و متوجه شده که اگر میانگین سال 28 میلادی یعنی سال آغاز تبشیر مسیحیت زیر نظر عیسی مسیح را با سال 1216 حساب کنیم دقیقا به سال 622 میلادی میرسیم که سال مبدا تاریخ اسلام (سال اول هجری) است. اما این سال را نخست بر اساس تقویم جولیانی حساب کرده بودند که از سال 44 قبل از میلاد شروع میشد. بنابراین سال مبدا اسلام، سال 666 جولیانی است و عمدا چنین حساب شده چون 666 عدد آنتی کریست (دجال) در مکاشفه ی یوحنا است و کلیسا محمد پیامبر اسلام را دجال میداند. سال های بین 28 تا 1216 به 4 دوره ی 297 ساله تقسیم شده اند چون اگر از 622 بگیریم و 297 سال پایین بیاییم میرسیم به سال 325 میلادی که سال شورای نیقیه و آغاز امپراطوری مسیحی رسمی روم توسط امپراطور کنستانتین کبیر است و اگر از 622 بالاتر برویم و 297 سال به آن اضافه کنیم به سال 919 میرسیم که سال آغاز رسمی امپراطوری مقدس روم است که مدل مسیحی روم باستان تلقی میشده است. سال 325 میلادی برابر با 369 جولیانی و سال 919 میلادی برابر با 963 جولیانی است که ارقامشان یکسان ولی برعکس هم است. یعنی از سال 666 اتفاقات یکسان به سمت عقب و جلو حرکت کرده اند. بنابراین آغاز تبشیر مسیحی در 28 میلادی همان سقوط مسیحیت غنوصی در 1216 است. سال 28 میلادی برابر با سال 72 جولیانی است. 72 تعداد یاران عیسی مسیح است که هر کدام به یک سال تشبیه شده اند. بنابراین خود مسیح در صدر آنها معادل جولیوس سزار امپراطور رومی است که تقویم جولیانی را پایه نهاده و به نام خود کرده است. قتل عیسی که شاهزاده ی یهودا است توسط یهودیان، همان قتل جولیوس سزار توسط اشراف روم است که میتوان آن را با تضعیف پادشاه توسط اشراف در داستان ماگناکارتا مقایسه کرد. با توجه به این که سال ماگناکارتا 297 سال بعد از سال تاسیس روم مقدس است، پیروزی اشراف انگلیسی را باید پایان دهنده به روم نیز دانست. آخرین امپراطور رومی نیز کسی نبود جز ناپلئون بناپارت. ناپلئون، آخرین امپراطور آلمانی روم مقدس را از حکومت برکنار کرد و خود به عنوان امپراطور روم در رم ایتالیا تاج گذاری کرد. او از کشوری به نام فرانسه می آمد که نخست پادشاهی بود، بعد در یک انقلاب جمهوری شد و بعد توسط ناپلئون حالت امپراطوری یافت، درست مثل رم باستان که نخست پادشاهی بود، بعد جمهوری و درنهایت امپراطوری شد. سزار و ناپلئون هر دو سعی در امپراطوری کردن رم نمودند و هر دو هم شکست خوردند. منتها تاریخ روم، دنباله ای از امپراطوران بر سزار قرار داده است. سزار به دنبال پیروزی هایش در گاول بود که بخت تاج گذاری در رم را یافت و ناپلئون هم بعد از سرکوب سلطنت طلبان در فرانسه (گاول) آنقدر محبوبیت یافت که بتواند رم ایتالیا را بگیرد و در آن تاج گذاری کند. سزار در تعقیب دشمنش پمپیوس، از ایتالیا به مصر رفت و ضمن فتح آنجا با کلئوپاترا آخرین فرمانروای مصر بطالسه نرد عشق باخت. ناپلئون نیز بعد از فتح ایتالیا به تسخیر مصر رفت و درآنجا با یک خانم اشرافزاده ی اروپایی که او را مادام کلئوپاترا مینامید عشقبازی نمود. زندگینامه ی ناپلئون اول را به دستور ناپلئون سوم، تهیه و تنظیم کرده اند و به نظر دمولدر، در این زندگینامه، عمدا داستان ناپلئون را از سزار کپی کرده اند.:

“where does real roman history end?”: jef demolder: abyss of time: 5feb2021

اگر ناپلئون در جایگاه سزار، روح امپراطوری ایزدی روم را که در آن، رهبر جنگجو تجسد خدا (ژوپیتر) بود، در خود داشته باشد، سقوط او ظهور دوره ی آریستوکراسی است. اما همانطورکه دیدیم این یک ناپلئون واقعی نیست و یک کپی از سزار است و سزار یا قیصر هم دراینجا یک شکل از مسیح در هیبت یک پادشاه شکست خورده است که میتوان او را با سیسرا تطبیق کرد. چه بسا نام سزار تلفظی دیگر از سیسرا هم باشد. برای عثمانی، سلاطین هنوز قیصرهای رومی بودند و برای ایران، خسروهای پارسی، فرم های بومی سزار و سیسرا که نامشان فقط در تلفظ با سیسرا و سزار و قیصر تفاوت دارد. محرکه ی دمیدن روح مادی به یک کشور، فرمانروایان سقوط کرده ای هستند که فقط در تخیلات ما وجود داشته و انگیزه ی ظهور طبقات چپاولگر و جنگسالار راستین در جوامع امروزین شده اند.

آیا اسلام نجاتبخش وجود دارد؟

نویسنده: پویا جفاکش

در تیرماه امسال (1402) شهر آنکارا در ترکیه میزبان دومین دوره ی همایش "ملتقی الشباب العالم الاسلامی" بود. در این همایش سه روزه که از تاریخ 17 تا 19 تیر برگزار شد، حدود 600 جوان فعال در حوزه ی مسائل اسلامی از 44 کشور مختلف شرکت کردند. از کشور ایران نیز یک تیم 4نفره از فعالان اتحادیه ی دانشجویی امت واحده برای ارائه ی گزارش فعالیت های بین المللی و غیر دولتی اتحادیه ی امت واحده در همایش شرکت کردند. رویداد، شامل بخش های مختلفی ازجمله سخنرانی چهره های شاخص جهان اسلام، بخش ویژه ی فلسطین، کارگاه های آموزشی برای مدیریت و رهبری سازمان های مردم نهاد اسلامی و ارائه ی تجربیات سازمان های مردم نهاد کشورهای مختلف از فعالیت هایشان بود. از چهره های شاخص حاضر در همایش، باید به دکتر طارق سویدان، عبدالرزاق مکری و ابوزید ادریسی اشاره کرد. طارق سویدان، دعوتگر اسلامی کویتی الاصلی است که در حال حاضر یکی از شخصیت های الهامبخش و موثر بر نسل جدید فعالان جریان های اسلامی به شمار میرود. ابوزید ادریسی، متفکر مراکشی و از بزرگترین مدافعان مسئله ی فلسطین، سخنرانی ای با عنوان "نقش جوانان در رنسانس اسلامی" ارائه کرد. عبدالرزاق مکری نیز متفکر اسلامی و رهبر جامعه ی صلح الجزایر، بزرگترین حزب اسلامی الجزایر، درباره ی نقش جوانان در تغییر تمدنی صحبت کرد. اما مهمترین قسمت همایش، بخش غیر رسمی آن بود که در حواشی برنامه ها، جوانان فعال مسلمان از کشورهای مسلمان، با مهمترین فعالان اسلامی هم سن و سال خودشان در کشورهای دیگر، شبکه سازی و مباحثه میکردند و تجربیاتشان را به یکدیگر انتقال میدادند. مصطفی نوذری دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران که در این همایش شرکت داشت، از مبهوت شدن خود مقابل فضای مدرن آن نوشته است:

«یکی از مهمترین مسائلی که یک مسلمان کم و بیش آگاه از تاریخ اصلاح دینی معاصر، هنگام مواجهه ی خود با چنین رویدادی با آن روبرو خواهد شد، میزان ارتباط گفتار محوری آن با سنت تاریخی جریان اصلاح دینی است. فارغ از این مسئله شکلی که میزبانان سعی کرده اند برای "آبرومند" برگزار شدن مراسم، دقیقا به شکل همایش رسمی اروپایی، در زرق و برق همایش ازجمله پذیرایی، رزرو هتل گرانقیمت برای مهمانان و مسائلی از این دست، چیزی کم نگذارند؛ مسئله ی مهمتر، گفتارمحوری محتوای سخنرانی ها و برنامه ها بود. در کنار عناصر شکلی همایش، با نگاه کوتاهی به بروشور برنامه، فهرست سخنرانان، عناوین سخنرانی ها و بعد نشستن پای سخنرانی افتتاحیه ی طارق سویدان با عنوان "رهبری استراتژیک در موسسان جوان" به سرعت برای مخاطب روشن میشود که گفتارمرکزی رویداد، نزدیکی زیادی با ادبیات فردگرایانه ی روانشناسی موفقیت امریکایی دارد. همچنین کلیدواژه های غالب در سخنرانی ها، کلماتی ازجمله "رهبری"، "استراتژیک"، "موفقیت" و همخانواده های آنها بود. حال پس از شنیدن مقدار زیادی سخنرانی درباره ی رهبری و تامین مالی سازمان های اسلامی و شنیدن نشید های فلسطینی از بلندگوهای باکیفیت هتل باکلاس، یک مسلمان که در تاریخ جنبش های صد ساله ی اخیر احیا یا اصلاح اسلامی چرخ کوتاهی زده باشد، باید از خود یک سوال مهم بپرسد: "دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟" اگر کلیدواژه های گفتار اصلاح دینی قرن بیستم و نمایندگانش را بررسی کنیم، احتمالا روی واژگانی همچون عدالت، حکومت، استعمار، مبارزه، تمدن، قدرت و همخانواده های آنها خواهیم ایستاد. اما چه میشود که در قرن جدید، در همایشی که تلاش کرده است تا مهمترین فعالان جوان کشورهای اسلامی را جمع کند، حتی یک جمله درباره ی فقر، عدالت اقتصادی یا مسئله ی حکومت شنیده نمیشود و به جای آن، شاهد درخشش تیپ سلبریتی دعوتگرهایی هستیم که دقیقا شبیه معلم های سامر اسکول های ام.بی.ای یا مشاوران استارتاپی، برای جوانان کشورهای اسلامی با ادبیات فردگرایانه، درباره ی رهبری و اداره ی موثر سازمان هایشان صحبت میکنند؟! یا چه میشود که درحالیکه تیپ نمونه و الگوی کامل مسلمان قرن بیستم، تیپ "روشنفکر مبارز"ی است که با اسلحه یا قلمی که آن را به اندازه ی اسلحه برنده و تیز کرده، در هزینه دادن و گره زدن شش دانگ ابعاد زندگی به هویت مسلمانیش، چشم های همگان را خیره کرده، به وضعیتی رسیده ایم که در آن، الگوی جوان مسلمان موفق که از او برای سخنرانی و ارائه ی تجربیات برای سایر تازه کارها دعوت میشود، "اینفلوئنسر دعوتگر"ی است که با چهره ی زیبا، صدای خوش و هوش اینفلوئنسری در اینستاگرام، توانسته فالوورهای چندصدهزارتایی جلب کند؟! طبیعتا حدس میزنید که انتهای هنرش هم پر کردن کلیپ های ده ثانیه ای اینستاگرام یا تیک تاک در یک منظره ی طبیعی خیره کننده یا مسجدهای خوش تراشی است که در آن یکی دو آیه ی قرآن یا یک دکلمه ی مذهبی را با صدای زیبا میخواند و دل تمام دنبال کننده هایش را میبرد. اگر یکی از مبارزان مصری، ایرانی، یا الجزایری قرن بیستم را از گور بلند کنیم و به این همایش بیاوریم، بی گمان از دیدن صحنه ی اینفلوئنسر دعوت گرها روی سن و مهمتر از آن، از دیدن تشویق حضار و تحسین جمعی آنها، "وحشت" کرده و با خود فکر میکند که مگر قرآن اینها با قرآن دهه ی هفتاد میلادی ما متفاوت شده است؟ پاسخ دردناکی که باید به این برادر یا خواهر مبارز از گور بلند شده بدهیم این است که قرآن اینها تغییر نکرده است؛ اما متاسفانه چیزی که مهمتر –و با دیدن این صحنه ها باید بگویم خیلی مهمتر- از متن مقدس که در حال نقش آفرینی است، واقعیت اجتماعی قاهر بر متن و خواننده ی متن است. این، همان روح اروپامحورانه ای است که از صد سال پیش درون ما حلول کرده و گویا نه تنها بیرون نرفته، که سخت در اعماق جانمان ته نشین شده است. از احمد فردید نقل میکنند که میگفت: "تاریخ ما پاورقی تاریخ غرب است". شاید با دیدن چنین لحظاتی عمق این سخن و عمق اروپازدگی جوامع اسلامی بیشتر روشن شود. متفکران و روشنفکران اسلامگرای قرن بیستم، غالبا در اروپا تحصیل کرده بودند. آنها دهه ی شصت و هفتاد را، در میانه ی جنبش های استقلال کشورهای خودشان، در اروپایی که جریان انتقادی روشنفکری در آن در اوج خود بود سپری کردند؛ ایامی که در اروپا هنوز شخصیت "روشنفکر توتال" معنا داشت و مکتب فرانکفورت نیز در حال صورتبندی آرای خود و حمله به "انسان تک ساحتی" و "بیگانه" ی رشد یافته در جامعه ی سرمایه داری متاخر و نشان دادن "مسخ" او و حالت "تهوع" اش بود. در این شرایط که جوان مسلمان جهان سومی، شاهد آن بود که از میان سروران غربیش نیز بعضی زبان به انتقاد از وضع کنونی اروپا گشوده اند و البته هنوز در اروپا عصر، عصر کلان روایت ها و ایدئولوژی ها با بار مثبت بود، با اعتماد به نفس بیشتری سینه سپر میکرد و از "بازگشت به خویشتن" سخن میگفت. اما گویا امروزه زمانه تغییر کرده است. شاید بتوان گفت که دقیقا برعکس نسل اروپا رفته و علوم انسانی خوانده ی بنیانگذار، نسل جدید فعالان اسلامی، عمدتا به امریکا مهاجرت کرده اند و رشته های تحصیلی آنها هم، رشته های فنی مهندسی بوده است. علاوه بر این که تحصیل رشته های فنی و فاصله از علوم انسانی، فرصت کمتری برای نگاه انتقادی به غرب و نظام اقتصادیش باقی میگذارد، این "مهندس دعوتگر" های جدید ما، دوره ی بسیار خاصی از تاریخ امریکا را تجربه و زیست کرده اند؛ امریکای پسافروپاشی شوروی، امریکای پایان تاریخ و هژمون واحد جهان، امریکای سیلیکون ولی و فردگرایی افراطی و درنهایت، امریکای عصر نئولیبرالیسم. احتمالا حضور و تجربه ی دوره ی جوانی و نوجوانی در این امریکا، امریکایی که در قرن بیستم اگر در و دیوارش صدای فردگرایی و بنگاه و سرزمین رویاها میداد، حداقل یک دولت کینزی و چند جنبش ضد جنگ ویتنام داشت که هنوز به مفاهیمی مانند خیر عمومی، عدالت و خلاصه یک "روایت جمعی" معتقد بود اما امروز همان را هم ندارد، برای این مهندس دعوتگرها اساسا یک اسلام دیگر میسازد. اساسا فرازهای بسیاری از متن را برای آنها پررنگ میکند و مهمتر از آن، بسیاری از فرازها را کمرنگ؛ فرازهای کمرنگ شده ای که نقطه ی مرکزی فریادهای نسل قبل بودند.» ("از تیپ روشنفکر مبارز تا مهندس سلبریتی": مصطفی نوذری: "باور": شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: ص13-11)

نوذری پس از این صورتبندی میپرسد: «به راستی هسته ی مرکزی کتاب و سنت چیست که راه را برای تفاسیری این چنین متفاوت و دور، فراهم میکند؟» و خود به این سوال اینطور پاسخ میدهد:

«در پاسخ به این پرسش، دو نتیجه بیشتر نمیتوان گرفت: یا باید نتیجه بگیریم که کتاب و سنت، مانند مومی تهی از دلالت است که به هر رنگی درمی آید و جز "افیونی" برای تحمل پذیر کردن هر متن سیاه اجتماعی، هیچ خاصیت دیگری ندارد؛ آمپول هوای اروپا مرکزی، بیش از قرن بیستم در تن ما فرو رفته است و چنان فرو رفته است که امروز اسلام توسط مفسر دعوتگر سلبریتیش مانند طفل خردسال و فقیری شده است که برای خوشامد مهمان های باکلاسی که به خانه شان آمده اند، هر پشتک وارویی میزند و هر لحظه لباسی بر تن خود میکند و خود را بزک دوزک میکند ولی درواقع خود، هیچ نیست. یا اگر به چنین چیزی معتقد نیستیم و پیام حقیقی و اصالتی و رسالتی و هسته ای در متن پیدا میکنیم، باید نتیجه بگیریم که برای تمام گستره ی جهان اسلام، "عصر استعمار هنوز به پایان نرسیده است"؛ باید بایستیم و تمام این تفاسیر "اولترا غربزده" و "اولترا شرق شناسانه" را در دادگاه مفاهیم مرکزی کتاب استیضاح کنیم و در امتداد سنت اسلامگرایی، کتاب را برای "نقش آفرینی اجتماعی" و برای قرار گرفتن در متن زندگی نه فقط فردی، بلکه اجتماعی بخوانیم و حتی با این که امروز به مدد سازمان های عریض و طویل و بی خاصیت مسئول "اسلامی سازی همه چیز" اضافه کردن پسوند اسلامی سازی به هر چیزی، بس مشمئزکننده و ناامیدکننده شده است، همچنان به جای "مدرن کردن اسلام"، از "اسلامی سازی مدرنیته" و مدرنیته ی بومی سخن بگوییم. پرواضح است که امروز کار مسلمان متعهدی که به "هویت" و "خویشتن" و "اسلام به مثابه کلیت" بیندیشد، سخت تر از همه ی نسل های قبل خواهد بود؛چون دیگر مارکس و سارتر و مکتب فرانکفورت و کلان روایت آلترناتیو و امثال آن، در برابر صورت خیره کننده ی اروپای نئولیبرالی جدید، درخشش چندانی ندارند و این دفعه مسلمان جهان سومی، برای طی این طریق، نمیتواند از روی دست کسی تقلب کند.» (همان: ص13)

کاملا درست است. مردم به طریق اول متمایل شده اند چون طریق دوم بسیار سخت است. باسوادان چه در قرن قبل و چه در قرن جدید، از روی دست غرب کپی کرده اند و اگر آن «تفاسیر اولترا غربزده و اولترا شرق شناسانه» ای را که نوذری میگوید از اسلام بگیریم چیزی از آن باقی نمیماند مگر داده های خامی که نتیجه گیری ندارند و نتیجه گیریشان را باید خودمان از نو پیدا کنیم که کاری وقت بر و نفس گیر است. سخت ترین بخش این کار این است که باید داده های خام بومی را از داده های خام وارداتی که هنرمندانه لای آنها چپانده اند تا نتیجه گیری دلخواه از آنها به دست آید تمایز دهیم و دقیقا به خاطر سختی این کار، مردم حاضرند آموزه ی رسمی آن سازمان های بدنام «اسلامی سازی همه چیز» را که میگوید مکتب و ازجمله اسلام باید کاملا بی نقص باشد را قبول کنیم و وقتی که میبینیم نمیتوانیم اسلام فعلی را بی نقص تلقی کنیم کلش را دور میریزیم و به جایش مکتب وارداتی سلبریتی پرستی غربی را بی نقص میخوانیم. حداقل فایده ی مقایسه ی طی طریق دعوت اسلامی از جامعه گرای مبارز به سلبریتی فردگرای اینستاگرامی این است که متوجه میشویم آنها دنباله ی طبیعی یکدیگر و نتیجه ی جست و جوی تنبلانه ی کسی که همه چیز را با هم در خود دارد هستند؛ همان مکتب بی نقص با رهبران مقدسش که انسان ها را از زحمت فکر کردن آسوده کنند و همه چیز را برای مردم فراهم کنند. این، نوعی منجی پرستی است و امکان ندارد یک منجی پرست، با دیدن توانایی های منجی گرایانه ی تکنولوژی غربی، او را صاحب مکتب بی نقص نیابد. این تکنولوژی در دوران سابق در دست استعمارگران بود و مردم بومی از آنها بی بهره بودند؛ درنتیجه اسلام به سبب مخالفت با تکنولوژی، مکتب بی نقص تلقی و پیامبرش یک منجی شمرده میشد؛ ولی وقتی این تکنولوژی به دست مردم رسید اسلام دیگر ابزار مناسبی برای نجات دادن مردم تنبل نبود.

جف دمولدر، محمد را در قهرمان منجی تلقی شدن همتای ابراهیم، نوح، یوحنای تعمیددهنده (یحیی)، ازیریس، جانوس و هرمس میشمرد و همه ی آنها را در روایت تکثیرشده شان، شکل هایی از موسی پیامبر یهودی میشمرد. وی این مطالب را در واکنش به نتیجه گیری جیم دایر از لوحه های بنجامین استودونت هیکمن درباره ی یک شیخ باستانی آموری به نام «موسس» بیان میکند. مطابق این 20 لوحه، موسس musesیک رهبر شورشی از سوریه علیه اور در بین النهرین بوده که مدتی هم دستگیر شده و به تبعید رفته بوده، ولی درنهایت بازگشته و در اتحاد با گوتی ها و حوری ها بین النهرین را با خاک یکسان کرده است. نام موسس به گونه ای نوشته شده که «معنی فرزند غم» بدهد. او کاهن سرزمین اوتو (خدای خورشید) خوانده شده است، احتمالا چون سوریه در غرب عراق قرار داشته و محل غروب خورشید و بنابراین محل استراحت خورشید تلقی شده است. جیم دایر، این اتفاقات را به اور زمان سومری ها نسبت میدهد و معتقد است 2هزار سال قبل از مسیح رخ داده اند. اما دمولدر به انکار وجود تمدن باستانی سومری توسط پروفسور گونار هینسون ارجاع میدهد و معتقد است که موسی و تمام مشابه های منجی مانندش در 500 سال اخیر خلق شده و تمایز یافته اند و حتی امکان پشت سر هم قرار دادنشان در یک سیر تاریخی آنطورکه تاریخ رسمی ادعا میکند وجود ندارد. موسی همچنین در کشورهای گوناگونی بومی شده است. مثلا در هلند، تپه ای به نام «موسو لومودر» وجود دارد که به معنی «میز موسو» است و محل فجایعی چون سیل و آتش بی پایان و برخورد شهابسنگ شمرده شده است، وقایعی که میتوانند به اندازه ی muses ذکر شده در بالا تخریبگر باشند و موسی فرم انسان شده ی خدای باعث بلایا باشد. فراستی چاد در بیان نظر دمولدر، به سبب اشاره ی او به گونار هینسون معتقد است که دمولدر منکر سندیت لوحه ها نشده است چون هینسون نمیگوید که سومری ها وجود نداشتند و فقط آنها را به عنوان یک قوم با تمدن جداگانه نمیپذیرد، بلکه معتقد است آنها همان کلدانی های بابلی بوده اند و نه ملتی پیش از آنها. طبیعتا بابل کلدانی روایت خاص خودش را از موسی داشت همانطورکه مصر که آن هم با بابل تطبیق میشد روایت خود را داشت. به نظر چاد، موسای مالوف، موسای مصری است که ترکیبی از muses سومری، سارگون آکدی، آخناتون قبطی و سیاره ی زهره است و چون الگوی یهودیان است، داستانش با فرهنگ بانکداری و رباخواری و بازسازی فرهنگی کشورها برای پول ارتباط دارد. بنیاد اقتصادی مصر بر فنیقی ها استوار بود و آنها آنقدر در مصر نفوذ یافتند که حتی برای مصریان دینسازی کردند. عبری که زبان یهودیان است نیز شاخه ای از زبان فنیقی است. بنابراین دوران هیکسوس ها یا فرمانروایان آسیایی مصر، احتمالا نه با فتح نظامی، بلکه با تسخیر منابع اقتصادی کشور توسط فنیقی ها و عبرانیان حاصل آمده است. خروج موسی و قومش از مصر، دنباله ی ورود آنها در دوران یوسف است و این داستان تمثیلی، خیلی از مسائل را روشن میکند. یوسف به صورت یک برده وارد مصر شد ولی درآنجا به مدارج بالای قدرت رسید و خانواده ی خود را نیز به کشور وارد کرد. برده یعنی خدمتگزاری که بدون پول گرفتن کار میکند، نمادی از آدمی که ظاهرا هیچ چشمداشتی بابت خدماتش به مردم ندارد. یوسف همچنین حسن خلق داشت و مردم را به کارهای نیکو دعوت میکرد. او به سبب دانشش سبب نجات مصریان از قحطی نیز شد. بنابراین یوسف، نمادی است از یهودیانی که در موقع تصاحب کشور دم از منجی گری، زندگی فقیرانه و خدمت بی چشمداشت میزدند. با این حال، دوران تکثیر آنها در مصر، توام با نزول بلایای وحشتناکی بر مصر بود که طی آنها یهودیان مصر را ترک گفتند. آنها سر راهشان، مصریان را غارت کردند و وقتی فرعون مطلع شد با لشکر خود دنبال یهودی ها افتاد، به معجزه ی یهوه یهودی ها از دریا گذشتند ولی فرعون و لشکرش در دریا غرق شدند. این نمونه ای از سرنوشت تمدن های گوناگونی است که به اشرافیت یهود دچار آمدند و بابل قبل از مصر این بلا را تجربه کرد. سوءمدیریت به خاطر پول پرستی اشراف، چنان کشور را درگیر بلایا میکند که اشراف احساس میکنند دیگر نمیتوانند اینجا بمانند و تمام منابع و چیزهای باارزش کشور را برمیدارند و سرمایه ها را از کشور خارج میکنند و مملکت آباد سابق را در فلاکت رها و ترک میکنند تا ملت جدیدی را بچاپند. تشبیه موسی به سیاره ی زهره ازآنرو است که گذشتگان، زهره را عامل نزول بلایا بر کشور میشمردند و بانکداری و رباخواری یهودی نیز عامل زوال و نابودی کشورها بود. گذر از دریا کنایه از کشتی رانی تجاری است که استعمار و یهودی سازی ممالک درنتیجه ی آن گسترش یافت ولی به سبب ارتباط یافتن با فاجعه ی سیل توسط زهره، موسی را به عنوان یک منجی، در حد نوح و کشتیش هم توسعه داد.:

“physical evidence that moses existed”: frosty chud: stolen history: 13may 2023

ببینیم در این سناریو چه داریم؟ در ابتدای راه، یوسف مهربان خوش اخلاق نرمخو را داریم که به بردگی می افتد و به یک کشور بیگانه وارد میشود. او یک مرد خدا است. ولی از اخلاق نیکویش و با اثبات دانش برحقش، کفار به او جلب میشوند و او را به درجات بالای سیاسی میرسانند ولی حتی در مقام جدید، آنقدر درستکار و بخشنده است که آنها را که به او بد کرده اند میبخشد. اما در انتهای این مسیر، موسای شاهزاده را داریم که به نام خدا همان ملت را به بدبختی و تباهی دچار میکند و بعد او را غارت میکند و کشور را به مقصد چپاول و غارت کشورهای دیگر ترک میکند. واضح است که تصویر اول، ماسک تصویر دوم شده، چون کفار موقع جلب شدن به مردان خدا، انتظار داشتند آنها مانند یوسف باشند و اینطوری به درستی مذهب یوسف ها پی میبردند. یوسف اول معادل «محمد امین» و آن محمد درستکار و صبوری است که مردم به او جلب میشدند و موسای دوم، معادل محمد حاکم مدینه است بعد از این که خر کسی که نیات پلید خود را پشت ماسک محمد امین مخفی کرده بود از پل گذشت. به نظرم، ما باید بین یوسف اصلی و ماسک یوسف، محمد اصلی و ماسک محمد، تفاوت قائل شویم. یادمان باشد محمد میخواست ما را مثل خودش کند. ولی ما دنبال محمدی گشتیم که پدرمان باشد. ما محمد آموزگار دوست نداشتیم. محمد در مقام کیف پول را دوست داشتیم؛ یک محمدی که معجزه کند و همه ی ما را پولدار کند. هر کسی هم که بخواهد تصویر چنین محمدی را رواج دهد، نوحی است که سیل ایجاد میکند و خود به همراه وفادارانش درون کشتی ایمن میرود و ادعا هم میکند که هر بلایی سر مردم بیاید به خاطر عدم وفاداری و عدم ایمانشان به حقانیت نوح موسایی در چپاول ملت بوده است. اگر ما به جای این که دنبال این یوسف های دروغین راه بیفتیم، سعی کنیم خودمان یوسف باشیم، یعنی خودمان اخلاق نیکو داشته باشیم، خودمان دانش داشته باشیم، خودمان به دور از خشم و نفرت باشیم، به گیر این نوع آدم ها نمی افتیم. ولی متاسفانه اینطور نیستیم؛ ما هنوز داریم همان لشکر بنی اسرائیل را تعقیب میکنیم که مدام از کشوری به کشوری رفته اند و هر جا هم خود رار با شرایط جدید تطبیق کرده اند. همان هایی که در مصر موسی بودند، حالا در امریکا تبدیل به دونالدترامپ ها و ایلان ماسک ها و مارک زاکربرگ ها شده اند و هنوز ژست منجی معجزه گر دارند. ما هنوز به آنها همانطور نگاه میکنیم که به منجی های دروغین بنیادگرایی اسلامی نگاه میکردیم؛ چون هنوز اخلاق خود را درست نکرده ایم و فقط میخواهیم یک منجی معجزه گر راهبرمان باشد که او تحت حمایت خدا باشد، چون اگر بخواهیم خودمان با اخلاق نیکو تحت حمایت خدا قرار بگیریم، سخت است. این فقط یک مغلطه است؛ چون تقلید بی چون و چرا از منجی های دروغین چه اسلامگرای جهادی باشند و چه لیبرال حجاب برانداز، سختی های مصیت بار بیشتری بر ما تحمیل کرده است و ما هنوز درس عبرت نگرفته ایم و منتظریم تا یک منجی واقعی پیدا شود.

چه کسی بیشتر مقصر انحطاط انقلاب در ایران است؟ دین یا عوامزدگی سیاسی-اجتماعی؟!

نویسنده: پویا جفاکش

در تاریخ 22/10/2019 کاربری با نام مستعار، martin77 در فوروم منحل شده ی sh.org تعریف لغت پاگان را که معمولا به بتپرست معنی میشود و به اعصاری در حدود و بیش از 2000 سال پیش اطلاق میگردد را از قول دایره المعارف ملی سال 1898 چنین معنی کرده است، معنایی که نشان میدهد در آن زمان نه چندان دور، چقدر مردم تصورشان از پاگان ها، دم دستی بود:

«pagan اصطلاحی است که از کلمه ی لاتین paganusگرفته شده است، نامی که رومیان اولیه به روستائیان داده بودند اما ترتولیانوس و پس از او دیگر نویسندگان پاتریست به کسانی که از پذیرش مسیحیت امتناع میکردند، اطلاق نمودند. دین جدید توسط تحصیل کردگان و متمدنان شهرها بسیار قبل از رسیدن به پیروان ساده اندیشی نظام های قدیمی نواحی و پس از این که کنستانتین، پرستش خدایان قدیمی را ممنوع کرد و معابد آنها را تعطیل کرد، پذیرفته شد. مذاهب قدیم اما در مناطق دورافتاده ی کشور هنوز آشکار یا مخفیانه رواج داشتند. اصطلاح heathens (بت ها یا اصنام) که در اصل تنها به معنی «ساکنان هیت ها (بوته زارها)» بود، به شیوه ای مشابه برای نامیدن همه ی کسانی که مسیحی نبودند استفاده میشد زیرا این افراد بی زحمت و نگرانی ای به خرافات قدیمیشان پایبند بودند.»

کاربر مزبور، پس از این نقل قول مینویسد:

«دو نوع دین بتپرستی میتواند در جهان وجود داشته باشد: 1-آنهایی که توسط علم رسمی توصیف شده است. منظورم، ادیان قبایل عصر حجری است؛ جایی که هر شیء یا حیوانی میتواند خدا شود. واضح و ساده است. 2-آنهایی که توسط علم رسمی نادیده گرفته میشوند. به اصطلاح «اسطوره ها» که خدایان همه ی تمدن هایی هستند که در آنها توصیف شده است. ادیان بتپرستی کهن ازجمله ی آنها است. به هر حال، در هر دو نوع، برای افراد تحصیلکرده ی مدرن، اصلا "خدا" در آن ادیان وجود ندارد. در بدترین حالت، آنها خدایان نوع دوم بقایای تمدن پیشرفته ی باستانی بودند و سال ها پیش منقرض شدند. درحالیکه شاید تمدن آنها از تمدن ما پیشرفته تر بود، آن بازمانده ها بیش و کم، سطح فعلی ما از توانایی ها را داشتند، و شاید فقط در بعضی حوزه ها و فناوری ها پیشرفته تر بودند. من درک میکنم که مردم به نوعی ابدیت اعتقاد دارند (اعتقاد و مذهب، چیزهای متفاوتی هستند) یا امکان وجود آن را تا زمانی که دلیلی بر عدم وجود آن به دست آورند مجاز میدانند. اما برای دعا کردن آن "خدایان" توصیف شده در اسطوره ها و انجیل های مختلف، نمیتوانم درک کنم که یک فرد تحصیلکرده ی عاقل، چگونه میتواند باور کند که آنها میتوانند حتی کوچکترین نگرشی نسبت به آنچه قرار است خدا باشد داشته باشند، بخصوص در فرقه های ابراهیمی که به اصطلاح "خدا" به عنوان بدترین فردی که میتوانید تصور کنید معرفی میشود.»

این، مرا به یاد صحبت های رفیقم رامین می اندازد که میگفت وقتی بچه بود و بازی کامپیتوری انجام میداد، بعد از خاموش کردن دستگاه، بازی را از داخل دستگاه درمی آورد و به گوشه ای دور پرت میکرد از ترس این که نکند شیاطین و غول ها و زامبی های توی بازی، از دستگاه بیرون بیایند و به او آسیب برسانند. یک شب موقعی که خوابیده بود با دست های برادر بزرگش از خواب بیدار شد و برادرش را دید که قیافه اش را شکل زامبی های توی بازی کرده است تا رامین را بترساند. رامین وحشتزده جیغ کشید و داد و بیداد راه انداخت و برادرش شروع به «غلط کردم» گفتن و عذرخواهی کردن نمود تا او را ساکت کند مبادا خانواده بیدار شوند و برادر رامین را مجازات کنند. رامین بزرگ که شد طبیعتا دیگر از آن شیاطین و زامبی ها نمیترسید. اما گاهی اوقات به نفع مردم بالغ هست که موجودات و داستان های غیر واقعی را باور کنند. مثلا عیسی مسیح چون خدایی بود که طرفدار مردم معمولی بود میتوانست نماینده ی مذهبی باشد که به مردم اعتبار میدهد و البته اشراف هم میتوانستند با مخفی شدن پشت ماسک او به ستم خود مقبولیت دهند. برخلاف تحقیری که مارتین77 بر مذاهب سنتی روا میدارد، هر اعتقاد نادرستی هرچقدر هم که مدرن باشد، میتواند به خاطر منافعش توسط طبقه ی تحصیلکرده پذیرفته شود و در دوران مدرن، اگر حکومت ها، جنگسالاران و اشراف تاجر مسلک، برای خلاص شدن از شر زحمات مذاهب اخلاقی، مکاتب ظاهرا بی خدا را جانشین آنها میکنند، هنوز فقط به زدن رنگ مقبولیت مردمی به خود فکر میکنند و نه این که آنچه عموم مردم قبول دارند یا دوست دارند واقعی بدانند اصلا درست هست یا نه. کاملا ممکن و البته بسیار شایع است که مردم به چیزهای خوب، جلب شوند و هنرها و اخلاقیات ستوده را دنبال کنند. ولی وقتی قرار باشد بیشترین مردم، بر سر لذت هایی یکسان گرد آقای سیاستمدار جمع شوند، اشتراکات اصلی و عمومی، فقط غرایز ناعقلانی و حتی حیوانی خواهند بود و این همان چیزی است که پیشتر به مذاهب نیز صدمه زده و آنها را بی اعتبار کرده است. کارل گوستاو یونگ به سبب زیستن در زمان جنگ های جهانی و چگونگی هیولاسازی متقابل مردم و حکومت از همدیگر، یکی از بدبین ترین نظریه پردازان در باب این رابطه بوده است. وی مینویسد:

«ملت همیشه در عمق بستر قرار دارد حتی وقتی از همسایگانش بسیار فراتر میرود. صد مغز فوق العاده ی باشعور را انتخاب کنید و به گردآوری و جمع بندی آنان بپردازید؛ درمجموع فقط نوعی مغز بزرگ بی شعور در مقابل دارید، زیرا همه ی استعدادها با ماهیت فکری یا اخلاقی در آخرین تحلیل، از تمایزهای فردی تشکیل شده اند. کلمه ی تمایز، وابستگی نزدیک به کلمه ی تفاوت یا فرق دارد، تمایزها با هم جمع نمیشوند بلکه یکدیگر را متقابلا حذف میکنند. چیزی که از طریق جمع بندی انباشته میشود، عمق عموما انسانی است، "انسان بیش از حد انسان" در تحلیلی آخرین از آن چه که ابتدایی، دیر فهمی، تنبلی و بی حسی در وی یافت میشود، به نحوی که معنویت هرگز زاید نیست و موهبتی بسیار کمیاب و گرانبها است. انباشتن تابلوهای بزرگترین استادان نقاشی در نگارستان ها، میتواند فاجعه باشد و گردهمایی صد مغز باشعور، در مجموع، انباشتگی بیماری است. ستایش ما در مقابل سازمان های عظیم، پژمرده میشود هنگامی که نگاهی به سوی دیگر سکه می اندازیم که از انباشتگی و برجستگی هیولا گونه ی چیزهای بدوی در انسان شکل گرفته و ویرانگر حتمی فردیت وی به سود هیدرا [یا اژدهای چند سر] است که بی چون و چرا و برای همیشه به هر سازمان بزرگ اطلاق میشود. قلب انسان امروزی که با آرمان اخلاق جمعی حاکم شکل گرفته، تبدیل به غار راهزنان شده است. به نظر نمیرسد که طبیعت کمترین دلبستگی به حالت برتر آگاهی داشته باشد. عکس آن صادق است. جامعه نیز نمیتواند آن گونه که باید، به براورد کارهای هنری روان بپردازد؛ وی همواره نخست ستایشگر تولید است نه شخصیت، مگر در بیشتر اوقات پس از مرگ [شخص]. برابری گله وار توده ی مردم به وسیله ی پایمالی ساختارش که طبیعتا اشراف گونه یا سلسله مراتبی است، دیر یا زود به فاجعه ختم میشود. برابری ارزش ها سبب از بین رفتن نقطه های جهت یابی میشود و در این هنگام است که ضرورتا میل به هدایت پذیری پدیدار میشود. تلاش های انجام گرفته در گوشه و کنار و در راستای دستیابی به آگاهی فردی و پختگی شخصیت، با براورد آنان در سطح اجتماعی، آنقدر ضعیف و پراکنده اند که وزنه ای در برابر ضرورت های تاریخی به حساب نمی آیند. اگر واقعا خواهان آن هستیم که بنیان های نظم اجتماعی اروپا به گونه ای چاره ناپذیر متزلزل نشوند، باید به هر قیمت که شده، بار دیگر اقتدار را در خط مقدم برقرار نمود و این، بدون شک، بدین سبب است که ما شاهد تولد گرایشی جهت جایگزین کردن واقع جمعی کلیسا به وسیله ی واقع جمعی دولت در اروپا بودیم. همان گونه که کلیسا در گذشته به نحو مطلق از گرایش اعتبار بخشیدن به یزدانسالاری جان میگرفت، همان گونه حالا نیز میبینیم که دولت به شیوه ای مطلق، مدعی انحصار کل است. رمز و راز روح دراینجا آنطورکه شاید انتظارش را میبایستی داشته باشیم، نه به وسیله ی رمز و راز طبیعت یا "روشنایی طبیعت" به قول پاراسلس، بلکه توسط جذب کامل فرد در واقع سیاسی جمعی یعنی "دولت" جایگزین شد. جامعه که در مجموع خود نیاز به تجسم قدرت جادویی را احساس میکند، برای وسیله ی اجرا، میل به قدرت یک فرد و تسلط بر توده ها را مورد استفاده قرار میدهد و به این ترتیب، امکان اعتبار شخصی را خلق میکند. اعتبار شخصی، آن گونه که منشا تاریخ سیاسی ثابت کرده، پدیده ای با بالاترین اهمیت ممکن برای زندگی ملت ها در جامعه است. توده آن گونه که وجود دارد، همیشه ناشناس و بی مسئولیت است. به اصطلاح رهبران، علایم اجتناب ناپذیر جنبش توده اند. با این وجود، رهبران واقعی بشریت همیشه کسانی هستند که درباره ی خود به اندیشه میپردازند و دست کم از فشار وزن خود بر توده میکاهند و آگاهانه از رکود طبیعی و کور که ذاتی توده ی در حال جنبش است فاصله میگیرند. اما چه کسی قادر است در برابر این قدرت جذاب پایمال کننده که در جریان آن هر کس خود را به همسایه اش می آویزد و همه یکدیگر را به این طرف و آن طرف میکشند مقاومت کند؟ تنها کسی میتواند به این مقاومت دست بزند که خود را در بیرون به چیزی نیاویزد بلکه تکیه گاهی در جهان درونیش بیابد و صاحب بندرگاهی مطمئن باشد. حق داریم حدس بزنیم که انسانی دارای نبوغ میتواند خود را با عظمت اندیشه اش تغذیه کند و از کف زدن های حقیرانه ی جمعیت که وی تحقیر مینماید بگذرد؛ اما او در انقیاد تمایل قدرتمند غریزه ی گروهی است و جست و جوهایش، کشف هایش، اعتراضش را فقط میتواند به گله حواله کند. وی گله را مخاطب قرار میدهد و به وسیله ی گله است که شنیده میشود. به دلیل همین اعتبار شخصی که نمیتوان بیش از حد برای وی قایل شد، امکان این که او خود را از طریق برگشت در روان جمعی حل کند نه تنها خطری برای فرد برگزیده بلکه برای طرفدارانش محسوب میشود. این خطر به ویژه وقتی تهدیدکننده است که هدف غیر مستقیم اعتبار یعنی تایید عمومی به دست آمده باشد. از این پس، فرد برگزیده خود را به صورت حقیقت جمع تبدیل میکند و این امر، همیشه آغاز پایان است. تجسم بخشیدن به نحو کاملا زنده به اعتباری جدید، درواقع عملی خلاق هم برای وی و هم برای تمام خاندانش میباشد: فرد برگزیده خود را به وسیله ی اعمال بلند والا متمایز میکند و توده خصلت خود را با صرف نظر کردن از اعمال قدرت آشکار میسازد. تا وقتی ضرورت مبارزه علیه نفوذهای خصمانه در راستای فتح یا حفظ این وضعیت وجود دارد، کار مشترک خلاق است. اما به محض این که موانع ناپدید میشوند و تایید عمومی به دست می آید، ارزش اولیه ی اعتبار گم شده و تبدیل به وزنه ای اضافی و بی حاصل میشود. عموما در این هنگام است که جدایی رخ میدهد که فرصت آغازی دیگر برای فرایند است. مسلما مقام شغلی که دارم در حدی متعلق به من است که در آن اصل فعالیت من تمرکز یافته؛ اما این شغل، این عملکرد یا این حرفه، همزمان بیان جمعی عاملان زیادی است و از جنبه ی تاریخی از همکاری تعدادی وسیع و از توافق موقعیت های گوناگون تولد یافته است. شایستگی وی حاصل تایید جمعی است. از این پس با همانندی خود به شغلم و یا به عنوانم، چنان رفتار میکنم که گویی خود من تمام این عملکرد پیچیده ی اجتماعی هستم، عملکردی دارای ساختار که به آن "مقام شغلی" میگویند، درست مثل این که نه تنها صاحب لقب بلکه همزمان، ضرورت اجتماعی و تایید جمعی جامعه نیز هستم که این عنوان بر آنان استوار است، کماندار و کمانکش. با این انجام، من به خود وسعتی بخشیدم و غاصب صفاتی شدم که به هیچ گونه در من نیستند بلکه در خارج از من قرار دارند و بایستی در آن جا بمانند. در دوران ما شکاف میان انسان و آنچه که وی معرفش میباشد ژرف است. شکاف میان فردیت وی و عملکرد وجود جمعیش. عملکردش توسعه یافته نه فردیت او. عالی است، وی خود را همانند عملکرد جمعی کرده است، در جهت عکس، او را مطمئنا چون عملکرد جمعی براورد میکنند اما فردیت او به سوی عملکردهای توسعه نیافته گرایش دارد: او وحشی نیز هست، در حالی که در مورد نخست، وی بخت این خوشبختی را داشت تا درباره ی توحش که با این وجود واقعیت دارد خود را اغفال کند.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص203-199)

جملات یونگ که در گرماگرم جنگ جهانی دوم نوشته شده اند، گویی پیشگویی وقایع انقلاب اسلامی ایران در 3 دهه و اندی بعد نیز هستند. یکی از معلم های بازنشسته ی آستانه ی اشرفیه به من گفته بود مردم ایران در زمان شاه سابق، این حساسیتی را که مرتدهای رو به فزونی امروز روی تناقض های قرآن و احادیث دارند در خود نداشتند. قرآن و حدیث برای آنها شبیه فیلم فارسی هایی بود که در سینماهای آن زمان میدیدند.در این فیلم ها قهرمان یک لحظه داشت به خانواده و شغلش میرسید، یک لحظه دیگر داشت آدم ها را به حد مرگ کتک میزد یا رویشان چاقو میکشید، یک لحظه دیگر داشت عرق میخورد و خانم بازی میکرد، یک لحظه دیگر داشت به پندهای حکیمانه و حتی خداپرستانه یا صوفیانه ی یک آدم عاقل گوش میداد، یک لحظه دیگر به طرزی معجزه آسا و به خواست خدا از توطئه ی دشمن نجات می یافت، یک لحظه دیگر داشت دوستی را که به او خیانت میکرد میبخشید، ... قرآن و حدیث همه ی اینها را با هم داشتند و آدم معمولی بسته به این که غریزه اش الان چه بکشد، میتوانست با هر کدام از این تکه ها همهویت شود. اما بخش ماوراء الطبیعی و بخش مجازات گری این آش شله قلم کار بود که میتوانست رهبری پس از انقلاب را از بقیه ی مردم متمایز کند و درست مثل آنچه یونگ میگوید، حاکمان با همهویت شدن با خواست مردم در این زمینه، از مردم فاصله گرفتند و درنتیجه هرآنچه بخش های ماوراء الطبیعی و قضایی سناریوی فیلم فارسی ایران مدرن را به شکلی که به نفع حکام باشد از سناریو سانسور نمودند. ازآنجاکه این بخش های حذف شده ادعای ریشه گرفتن از معنویت را داشته اند مردم ظاهرا ضد خدا و ضد پیامبر شده اند ولی واقعیت این است که آنها هیچ وقت خدا و پیامبر را در سطحی بالاتر از انتظارات عامیانه ی خودشان از یک شهروند تصور نکرده اند و اگر الان با خدا و پیامبر خداحافظی میکنند برای این است که پیامبر تحت تاثیر خدایش خودددارتر از یک آدم معمولی ایرانی بود و خداحافظی با پیامبر، به معنی خداحافظی با خودداری بخشی از وجود است که انسان را از صدمه زدن به انسان های دیگر بازمیدارد. معمولا خداحافظی با «پیامبر»، خداحافظی با «محمد» نیست. در جهانبینی مرتد، محمد هنوز سر جایش هست، ولی دیگر پیامبر نیست، بلکه حقه بازی فاسد است که بر سر مردم شیره میمالد. مرتد در این تصویر جدید، هنوز دارد از این انسان ماوراء الطبیعی الگو میگیرند؛ چون امکان ندارد یک نفر آدم بتواند این همه میلیارد آدم مسلمان در دنیا را خر کند مگر این که کلاهبرداری او جزو معجزات الهیش باشد.

در این صحنه یکی از بزرگترین بلاهایی که بر سر دین اسلام آمده، کشف میشود؛ یعنی شیطانی شدن مذهب با عامیانه شدن آن. همین اتفاق مسلما قبلا بر سر مسیحیت آمده است. اگر به تاریخ مسیحیت رجوع کنید، میبینید که یکی از بزرگترین افراد تاثیرگذار بر پیدایش مسیحیت، اوریجن اسکندرانی است ولی به دستور ژوستینیان امپراطور رومی، کتاب های اوریجن را سوزانده اند تا آنچه را که از عقایدش نپذیرفته اند نابود کنند. یکی از این عقاید که فرقه ای از مسیحیت به خاطر اعتقاد به آن اوریجنیسم نامیده میشد این بود که ارواح قبل از آفرینش جهان مادی وجود داشته اند و پس از آن به مرور برای امتحان الهی در اجساد فرود آمده و به آنها جان داده و در پایان موعد مقرر بدن خود را ترک کرده اند و به خدا بازگشته اند. این عقیده را کلیسا رد کرد تا به زندگی مادی بشر، ارزش بیشتری بدهد و بتواند مردم را به زندگی مادی علاقه مند کند بلکه چرخ جامعه به سمت فربهی ثروت مادی در سطوح بالای آن بچرخد و منافع اشراف تامین گردد. در اسلام نیز دیدگاه هایی شبیه اوریجنیسم وجود دارد ازجمله در شعارهای بسیار معروفی چون «انا لالله و انا الیه الراجعون» (ما از خداییم و به خدا بازمیگردیم.) بیگمان حذف ارزش های روحانی از مذاهب، برای سطح پایین کردن آنها تا حد دیدگاه های جادوباورانه ی عموم مردم بوده که میخواستند اتفاقات فراطبیعی را در همین دنیا ببینند و باور کنند که وجود مادیشان تحت صحنه ی سناریوی سینمایی فیلم فارسی های الهی است. حالا هرچه میگذرد مردم از این که در معرض یک سناریوی قهرمانانه باشند ناامیدترند و شاید الان برای مردم بیشتری، نیاز به کشف ارزش های معنوی وجود داشته باشد.

مطلب مرتبط:

دانلود کتاب "آرمانشهر اشتباهی"

درباره ی پیشگویی قدیمی حکومت یک زن بر آینده ی ایران

نویسنده: پویا جفاکش

خرابه ای در طالش گیلان با کاربرد نامعلوم. بومیان به آن "اسپی مزگت" میگویند که به معنی مسجد آسمانی بوده است.

اخیرا با دوستانم محسن و رامین قدم میزدم. محسن چیز عجیبی تعریف کرد. گفت که مادربزرگش تعریف میکرده که در حدود 70 سال پیش در روستایشان از توابع لاهیجان، کتابی بوده که در آن پیشگویی شده بود که بعد از شاه، یک «آخوند» حاکم ایران میشود و بعد از آخوند، زمام قدرت دست یک مرد بی عمامه می افتد؛ بعد از مرد بی عمامه، یک زن قدرت را به دست میگیرد و در زمان آن زن، کشور دچار قحطی ها و بدبختی های فراوان میشود و مردم دچار احساس ناامنی و اوقات تلخی مداوم هستند. بعدا آن کتاب را روحانی ده تصرف کرد و از آن زمان، کسی از سرنوشت آن خبری ندارد. وقتی که این را گفت، رامین گفت که شاید یک جورهایی راست باشد؛ میگویند یک پیشگویی قدیمی است که بعد از آخوندها یک زن حاکم ایران میشود و آن زن هم «نور پهلوی» دختر رضا پهلوی است. گفتم اینها را حتما دار و دسته ی رضا پهلوی و سلطنت طلبها درست کرده اند. رامین کمی فکر کرد و گفت: «آره. ولی ممکن نیست پیشگویی درباره ی حکومت آینده ی یک زن از قدیم وجود داشته و پهلوی ها آن را به نفع خودشان عوض کرده باشند؟» یک کمی فکر کردم و از محسن پرسیدم: «آن کتاب چطوری وارد روستای مادربزرگت شده بود؟» محسن جواب داد: «نمیدانم. ولی مادربزرگم تعریف میکند که گروهی پارچه فروش مدام از خارج به روستا می آمدند و به مردم پارچه میفروختند. ولی مردم به آنها پارچه فروش نمیگفتند، میگفتند "جهود ها". یعنی وقتی اینها می آمدند در روستا پخش میشد که "جهودها آمدند." جهودها در ازای پارچه از مردم، چیزهای قدیمی اعم از کاغذ قرآن قدیمی و اشیاء قدیمی و سکه ی قدیمی و خلاصه هر چیزی که به نظر مردم بی ارزش بود و جهودها به آن علاقه داشتند میگرفتند. با توجه به این علاقه ی آنها به عتیقه جات و چیزهای فرهنگی، بعید نیست آنها کتاب را به روستا داده باشند.» رامین پرسید: «یهودی ها این چیزها به چه دردشان میخورد؟» گفتم: «یهودی ها بزرگترین سمساری ها و عتیقه فروشی های قدیمی را اداره میکردند و اکثر این بنگاه ها در اراتباط مرتب با مستشرقین و جریان های سیاسی غربی بود. آنها از روی این عتیقه ها متوجه میشدند که چه چیزهایی برای مردم جالب یا باارزش است و از روی آنها برای حکومت بر ملل تحت سلطه برنامه ریزی میکردند. ضمنا این جمع آوری به از بین رفتن منابع فرهنگ واقعی و جانشین کردن آن با فرهنگ وارداتی کمک میکرد.» رامین گفت: «اینجوری بیشتر با عقل جور درمی آید. چون نمیتوانم باور کنم آدم های پولدار، به مسائل فرهنگی قدیمی که عمدتا آمیخته به اعتقادات دینیند باور داشته باشند.» اما محسن گفت شک دارد آدم پولدار واقعا بتواند آنقدر بی دغدغه باشد که بی نیاز از ماوراء الطبیعه شود. او داستان مردی را مثال زد که میشناسد. این مرد که اکنون 55 سال دارد، قبلا در تجارت سونی اریکسون بوده و الان اینقدر پول دارد که میتواند تا دم مرگ خوش بگذراند؛ زن و فرزندی هم ندارد که نگران اعمال آنها باشد؛ اما خودش برای خودش دغدغه درست میکند. مثلا اگر کسی او را بعد از یک ملاقات ترک کند، پیش همه میگوید: «این چرا اینطوری خداحافظی کرد؟ منظورش چه بود؟» و اگر تا هفته ی دیگر، هیچ واقعه ی مشکوک دیگری رخ ندهد، یک هفته ی کامل درباره ی نیات شوم احتمالی آن شخص خیالپردازی های عجیب میکند. با این حال، بدون دیگران هم نمیتواند بماند و از تنهایی میترسد. چون همه اش توی سرش صداهایی میشنود و فکر میکند وقتی تنها است، ارواح و اجنه اطرافش میچرخند.

این حرف، نکته ی جالبی را به ذهنم میرساند و آن این که کابالا یا عرفان یهود، فقط یک سوء استفاده ی مادیگرایانه از باورهای معنوی مردم نیست بلکه تلاشی مادیگرایانه برای فرونشاندن نگرانی های فراطبیعی جامعه ی ثروتمندان نیز هست. به نظرم این تا حدی در تاریخ یهود هم منعکس شده است.

همانطورکه میدانیم، جهانی شدن عقاید یهود با پیدایش مسیحیت یهودی تبار شروع شد که الگوی مقدس ادعاییش مصلوب شدن عیسی مسیح در زمان هرود پادشاه نبطی تبار یهودی منطقه ی یهودیه بود. هرود عضو خاندان سلطنتی ادوم بود و ادوم بر یهودیه میکرد. حاکمان ادوم، اعراب نبطی بودند که به تجارت در منطقه ی وسیعی بین چین و افریقای سیاه میپرداختند و یکی از مهمترین چیزهایی که تجارتش در ید کامل آنها بود گیاهان معطری بود که تنها در بیابان های مجاور نبطیه در منطقه ی جنوب شام و شمال غربی عربستان سعودی میروییدند و در تشییع جنازه ی مردگان کاربرد داشتند. ازآنرو که تجارت نبطیان به اعتقادات ماوراء الطبیعی مردم درباره ی زندگی پس از مرگ مردگانشان بستگی داشت آنان بسیار به تحکیم و گسترش اعتقادات مردم درباره ی زندگی پس از مرگ و جهان دیگری غیر از جهان ما میپرداختند. نبطیان به معابد، "مزگت" میگفتند. این کلمه نه فقط عنوان معابد زرتشتیان است، بلکه ریشه ی لغت "مسجد" برای معابد مسلمانان نیز هست. "مزگت" به معنی محل "زگت" یا "زکات" است و زکاتو در آشوری به معنی تصفیه، پاک شدن و خلوص یافتن است، چیزی که یک مذهب معنوی از روی آوردن مردم به خداوند انتظار دارد. البته "مسجد" در عربی را به معنی محل "سجده" میخوانند که حالتی از نماز است. در این مورد، باید توجه کرد که سجده نیازمند سرنگون شدن نمازگزار است و زگت هم ظاهرا با لغت "سقط" که ریشه ی سقوط است ارتباط دارد. منظور این است که انسان با صدمه خوردن از زمین به نشانه ی جهان مادی، متوجه ارزش جهان معنوی میشود و سعی در خالص سازی خود میکند. کلمه ی زکات همچنین با کلمه ی آشوری دیگر "سیخات" به معنی به سیخ کشیدن یا میخکوب کردن مرتبط است. این لغت مرتبط با "شاخ" است که هم نام عضو سخت تیزی در سر حیوانات است و هم نام شاخه ی درخت. سیخ و میخ نیز هم مثل شاخ حیوانات تیزند و هم مثل شاخه ی درخت برای آویزان کردن چیزها به کار میروند. ظاهرا مصلوب شدن مسیح با به میخ کشیده شدن او به صلیب که یک نماد الهی است و البته سقط شدن موقت او با این اتفاق، تمثالی از معنی عبادت است. ولی در مسیحیت یهودی تبار، این به یک اتفاق منحصربفرد در «تاریخ» تبدیل شده و ظاهرا میخواهد از تکرار آن در تمام مردم جلوگیری کند. این در حکم شورش یهودیه علیه ادوم است و میتوان آن را تعبیر به شورش مادیگرایی علیه اعتقاد به جهان دیگر دانست. یهودیان نیز تاجر بودند، اما تجاری که اجازه نمیدادند نگرانی های مردم درباره ی مجازات گناهانشان در جهان دیگر، مانع تجارت و پول درآوردن با گناهان مردم شود. با این حال، به ادعای برخی مناسک کابالایی قرن 19، مردم فقط بعد از قرن 12 آنقدر مادی شدند که ناخواسته شرایط رشد و قدرت گیری تجارت یهودی را فراهم کنند. چون در این زمان، تغییرات آب و هوایی ای رخ داد که مغناطیس بلورهای آب در درون بدن انسان را تغییر داد و واحد ارتباطی مکعب شکل بلورها تبدیل به یک ارتباط الکتریکی دوگانه یا باطری مانند شد که آدم ها را به مرض دچاری به ثنویت خوب و بد مینمود. جادوگران آتلانت، سعی نمودند تا با ایجاد وسایل جادویی موسوم به کریستال های آتش، به جریان انرژی مثبت در جوامع کمک کنند. اما فرزندان بلیعال که یهودیان دنباله رو آنها بودند آتلانت ها را تحت تعقیب قرار دادند و جریان آنها را منقطع نمودند. در رم، خاندان بورجیا وابسته به فرزندان بلیعال، تمام کریستال های آتش را جمع آوری و در واتیکان مهر و موم کردند. بعدها کابالیست های وفادار به فرزندان بلیعال، از توسعه ی جهانبینی ارسطویی، نوعی فیزیک وفادار به بلیعالی ها پدید آوردند و با امضای آیزاک نیوتن (یعنی اسحاق، واحد اندازه گیری جدید) منتشر نمودند و همزمان، کریستال های آتش نیز در جهت توسعه ی دانش الکترومغناطیسی و تایید فیزیک نیوتنی توسط آن به کار گرفته شد. اینها توضیح جادویی رشد صنعت و تمدن و الکترونیک در اروپا و امریکای قرن 19 هستند. در توضیح فرزندان بلیعال آمده که آنها به سبب جمود و یکنواختی که بر جهان حاکم کردند، همه چیز را به جنگ اشکال و ظواهر خلاصه کردند و اقدام به بناهای سنگی عظیم از گذشته تا هنوز نمودند چون آنها شکل داشتن جسم جامد سنگی را مقابل سیالیت آب قرار میدادند و البته این بلورهای آب بودند که مدت ها مزاحم تجارت آنها بودند. این درحالیست که همانطور که یخ از جامد شدن آب به وجود می آید، هیولای آب هم منشا هیولای زمین تلقی میشد و هر دو آنها در ابتدا برابر با تهاموت اژدهای مادینه ی لجه بوده اند. اژدهای دریایی هنوز بیشتر با دنیای دیگر ارتباط دارد و در نقاشی های قرون وسطایی مسیحی، در حال بلعیدن گناهکاران تصویر میشود. رودررویی این دو شکل مختلف اژدها به طلسم تصویر یک مار مقابل یک اژدهای اسب مانند بالدار انجامیده که از روی اسب دریایی تخیل شده است. اسب دریایی را در یونانی هیپوکامپوس مینامند که به معنی هیولای اسب است. اسب دریایی یک ماهی است که سرش شبیه اسب است و باله هایی شبیه بال پرندگان دارد بطوریکه به نظر میرسد یک ماهی است که درحال تبدیل شدن به جانوران خشکی و دریا است. در مقابل، مار در جاده ها و تپه های جاده مانند چون تپه ی مار اوهایو و تپه های مشابهش در بریتانیا و جاهای دیگر انعکاس می یابد. بیشتر مراکز اصلی تجاری، بنادر کنار دریا بودند و جاده ها از آنها منشا میگرفتند. بنابراین سیالیت مار از اژدهای دریایی می آمد. اسب دریایی به کمک باله اش که به بال های پرندگان تشبیه میشود در آب حرکت میکرد و مار هم بال اژدهای دریایی را میخورد همانطورکه جاده ی تجاری از تغذیه ی حرکت در دریا به حرکت می افتاد. اما این تشبیه میتوانست به این معنی باشد که جادوی سیالیت آب هم بر مردم کرانه ی دریا تاثیر میگذارد و آنها را از جمود درمی آورد و نسبت به وضع موجود ناراضی میکند. نواحی ای مثل نوار غزه که منطقه ای محاصره شده در کنار دریا است میتوانند کلی روح نارضایتی از دریا دریافت کنند. تردیدی وجود ندارد که جدا شدن حماس از فتح و تصرف نوار غزه توسط آن کمک بزرگی به دولت اسرائیل در مانع تراشی برای تشکیل دولت عرب در فلسطین بوده و به نظر برخی اسرائیل به ایجاد حماس کمک کرده است. اما حمله ی بی سابقه ی اخیر اسرائیل به غزه بعضی را بر آن داشته که تصور کنند اسرائیل، تحت تاثیر جادوگرانش، نه از حماس بلکه از روح غزه نگران است و میخواهد مردم آنجا را از کنار دریا حتی الممکن تخلیه کند. این شایعات معمولا در امریکا ظهور میکنند و یک دلیل آن هم وضعیت جغرافیایی خاص امریکا است که رودررویی اژدهای دریایی و مار را در خود بومی میکند. امریکا مقصد گردبادهای دریایی موسوم به هاریکان است که ازافریقا و از طریق اقیانوس اطلس به امریکا میرسند و تصور میرود پس از آن با پیشرفت در خشکی تبدیل به تورنادو یا گردباد زمینی میشوند. گردبادها درست مثل یک مار به هم پیچنده هستند ضمن این که درونشان خالی و پر از هوا است. کلمه ی عربی برای هرج و مرج آب و هوایی، «طوفان» بوده که شبیه نام تایفون هیولای ضد نظم در اساطیر یونانی-مصری است. تایفون یا طوفان، از "تف" به معنی رطوبت می آید و کلماتی مشابه به اشیا و افرادی کنایه میزنند که مثل گردباد پرهیاهو ولی از درون توخالیند. لغت آلمانی "داف" DUFF به معنی چیزی بی کیفیت جزو این همخانواده ها است. در انگلیسی بریتانیایی این لغت به معنی متظاهر و آدمی است که ظاهر و باطنش با هم نمیخواند. در انگلیسی استرالیایی این لغت مفهوم فریبکار و دزد را پیدا کرده است. با این حال، از سال 2003 به این سو، این لغت بیشتر به سمت تعبیر شدن به زنانی که به دلیل عمل های جراحی و آرایش غلیظ، ظاهر غیرواقعی به خود داده اند به کار رفته و معنی زن خودنما را هم پیدا کرده است. کلمه ی داف مرتبط با DEAF به معنی توخالی نیز هست که معنای ثانویه ی مرتبط با آن، زن نازا است. DUB به معنی ناشنوا درابتدا به معنی کسی به کار میرفته که عمدا نمیخواهد حقیقت را بشنود. این لغت مرتبط با DUMB و STAMB به معانی احمق و خر است. STUPID یعنی کسی که کار احمق ها را انجام داده است. به طرز شگفت انگیزی این لغات مرتبط با temper یا temple به معنی اصلی احمق کننده هست که هم به معبد مذهبی ازجمله معبد یهود گفته میشوند و هم به طویله.:

D(102): chronologia.org

کلمه ی تفنوت که فرم مادینه ی نام تایفون به نظر میرسد، اسم مناسبی برای یکی از مدل های مادینه ی هیولا است. او همسر شو خدای شیر شکل مصری است. زمانی که شو به شکل یک شیر نر است، تفنوت به شکل یک شیر ماده است. زمانی که شو به شکل یک مرد است، تفنوت به شکل یک زن است. زمانی که شو عصبانی است، تفنوت هم عصبانی است. به دلیل همین مقلد بودن از همسر، گاهی تفنوت، یک زن با سر یک شیر نر تصویر میشود. این تصویر، متعلق به سخمت یا چشم رع الهه ی دیگر مصری نیز هست. سخمت یک خدای خورشیدی و منعکس کننده ی اوج قدرت خورشید در انقلاب تابستانی است. او ضمنا الهه ای بسیار وحشی و خرابکار است. بر اساس ارتباط سخمت با اوج خورشید در طول سال، تفنوت هم منعکس کننده ی خورشید ظهر در وسط آسمان در طی روز است، در نسبت با شوهرش که با طلوع و غروب ارتباط دارد، چون شو خدای افق ها به نشانه ی وصل شدن آسمان و زمین است. چهار ستونی که در چهار گوشه ی جهان، آسمان را بالای زمین نگه میدارند دست ها و پاهای شویند و شو با سرش خورشید را در آسمان جابجا میکند. بدین ترتیب، شو معادل اطلس غول نگهدارنده ی آسمان در اساطیر یونانی است. او همچنین معادل هرکول خدای پوست شیر پوش است که مطابق یک داستان، مدتی آسمان را به جای اطلس بالای سر خود نگه داشت. هرکول به عنوان یک انسان شیرمانند منعکس کننده ی تصویر دیگر شو به عنوان یک موجود نیم انسان-نیم حیوان است که با میمون تطبیق میشود. شو پسر آتوم رع خدای خورشید است و رع در مقام آتوم یا خدای خالق معادل پتاح دیگر خدای مصری است. فرزندان پتاح، پیگمی ها یا انسان های کوتوله ی حیوان مانندی بودند که یادآور میمون ها هستند. شو در تصویر شدن به شکل یک شیر که جانوری درنده و جنگاور است، "پسران خرابی" را در هرموپولیس شکست میدهد تا پدرش رع وارد آنجا شود. هرموپولیس محل پرستش 7 خدای موکل وقوع پاییز و دوران زوال خورشید هستند و کار شو در موقعیت فصل ها معادل کار روزانه ی او یعنی تصرف افق شرق در صبحگاه برای طلوع خورشید است.:

“creation records discovered in egypt”: George saint clair : strand press: 1898: P145-154

اگر شو را لحظه ی طلوع یک روز بدانیم و به یک مرد آسمانی تشبیه کنیم، او میتواند نماد یک انقلاب به نام نور دانش باشد که به دوران تاریکی حکومت ستمگر پیشین خاتمه میدهد؛ مثل همان انقلابی که انتظار میرفت به مارضایتی های ناشی از حکومت شاه در ایران خاتمه خواهد داد. همانطور که نقطه ی اوج این روز دوران سخمت الهه ی نابودگر است، نقطه ی اوج تمدن یک کشور بعد از انقلاب هم حکومت یک زن خواهد بود، اما دوران این زن، با دوران خرابی گسترده ای همراه خواهد بود که انعکاس ویرانگری سخمت است و با افول خورشید به سمت غروب پس از اوج خود مرتبط است. اما لازم نیست انتظار داشته باشیم حتما یک فرد انسانی در مقام این زن ظاهر شود وقتی که متوجه شده ایم تمام این گونه پیشبینی ها منعکس کننده ی چرخه های رفت و آمد خدایانند و به جای کشور با کل زمین طرفیم. شوی نیمه حیوان وظیفه دارد تا دوران شکوه پدر آسمانیش را فراهم کند. دوره ی مدرن هم با توسل به داروینیسمی پیش آمده که میگوید انسان یک حیوان و اصلا یک میمون است و در جای شو قرار دارد. مدرنیته هنوز محصول مذهبی الهی به جای آتوم رع است و نوعی انگیزه در او برای فراهم کردن عصر معنویت یا روز خدا در او هست. چیزی که حتی در ثروتمندان دارای مشی داروینی مثل آن مردی که دوستم تعریف میکرد هم محرک عواطف ناخوشایند میشود.

اسلامخواهی در عهد پهلوی از گوشه ی چشم اسطوره شناسی

نویسنده: پویا جفاکش

در زمان های قدیم، پیرمردی زندگی میکرد به نام عبید زاکانی که از بی توجهی پسران و عروسان به خود در عذاب بود. عبید، نقشه ای کشید برای این که بتواند هم توجه پسران بی وفا را به خود جلب کند و هم آنها را گوشمالی دهد. بنابراین هر یک از سه پسر را جداگانه و دور از اطلاع دیگران به خود جلب کرد و به هر یک گفت که در زیر اتاقش یک گنج با ارزش مخفی کرده که میخواهد آن را فقط به آن پسر بدهد. پسرها و عروس ها از ترس این که نکند پدر، نظرش عوض شود و گنج را به بقیه ی برادران اطلاع دهد، همگی حسابی به پدر رسیدند و از او پذیرایی کردند تا این که عبید درگذشت. هر یک از پسر، کلنگی بر دوش به اتاق پدر رفتند و در کمال تعجب به هم برخوردند و دیدند که هر سه از گنج مطلعند. کف اتاق را شکافتند و یک کوزه پیدا کردند. درش را باز کردند. دیدند داخلش یک کاغذ است که رویش این بیت نوشته شده است:

خدا داند و من هم دانم و تو هم دانی

که چیزی ندارد عبید زاکانی

این داستان عامیانه، منشا خلق شخصیتی به نام عبید زاکانی شد که تنها دلیل نام گرفتنش به این اسم، درآوردن قافیه بود. با این حال، این آقای عبید زاکانی، به سبب همین طنازی آخر عمری، صاحب عنوان بزرگترین طنزپرداز ایران شد و یک دیوان به او نسبت داده شد که قطعا به نسبت سلیسی و قابل فهمی شعر بالا جدید است. یادم هست در ایامی که تازه مدرسه را تمام کرده بودم و عازم ورود به دانشگاه میشدم، یک نفر در روزنامه ی همشهری اعتراض کرده بود که عبید را طنزپرداز بزرگ ننامید و این صفت بیشتر برازنده ی سعدی و مولانا است که به انسان درس زندگی می آموزند نه عبید که بدآموزی دارد. در همان زمان، در کتابخانه ی پدرم به طور اتفاقی یک کتاب کوچک کهنه ی پوسیده از زمان شاه پیدا کردم با نامی شبیه به «حافظ و عبید زاکانی» که داخلش بخش هایی منتخب از اشعار حافظ و لطیفه های عبید زاکانی انتخاب شده بود تا نشان دهد آنها چطور با شهامت، واقعیات دوران منحط زیست خود یعنی دوران هرج و مرج و بی نظمی پس از فروپاشی امپراطوری ایلخانان مغول را شرح داده اند. تازه آنجا بود که فهمیدم چرا روزنامه ی اصولگرای همشهری عبید را دوست ندارد. شاید حافظ فقط با دین به دنیا فروشان دشمن بوده، اما عبید همه ی مردم را به مسخره میگیرد و در نوشته های او هیچ اثری از آن اجداد درستکار مسلمانی که هنوز به مفاسد تمدن غرب آلوده نبودند، نیست. جو توصیف شده به شدت جنسی آن هم جنسی فرصت طلبانه است، نه فقط برای شاهان و اشراف بلکه برای عموم مردم. نکته این است که وقتی در عمق مطلب میروی، میبینی که اصلا غیر ممکن است که بشود به آن شیوه زیست. مثلا یکی از پند های عبید در آن کتاب این مضمون است که احمق ترین آدم، کسی است که شب موقع گذر از خیابان، به مرد مستی برخورد کند و او را «نکرده برجای بگذارد.» خب، فرضش را بکنید یک نفر بخواهد شب وسط خیابان با یک مست لایعقل جماع کند و اصلا هم نترسد که کسی از راه برسد و آبرویش برود. این واقعیت یک جامعه ی از بین رفته نیست، بلکه تخیلات ناشی از عقده های سرکوب شده ی جاعل در زمان جعل کتاب عبید زاکانی است. احتمالا این جاعل، یک روشنفکر بدبخت از سلسله ی پهلوی بوده که در اثر برایند آن چیزهایی که در جامعه ی مدرن و همزمان آخوندی پهلوی ممنوع شده اند، و آن چیزهای جدیدی که در فیلم ها و کتاب های اروپایی-امریکایی دیده، دیوانه شده و خود را ملزم دیده که جامعه ای بر اساس آنچه ذات انسان تخیل کرده، اختراع کند. ازآنجاکه فقط جاعل کتاب، در چنین موقعیتی نیست و همه ی مردم ایران –بخصوص آنهایی که عبید زاکانی را ستوده اند- در همین هچل گیر کرده اند، پس میتوانیم بگوییم جامعه ی عبید، روح جمعی جامعه ی دوران پهلوی است؛ جامعه ای که توسط اشرافی به زورگویی، پول پرستی و رشوه خواری اشراف دوران عبید اداره میشود ولی زور فقط موقع اخاذی و سرکوب مخالف سیاسی عیان میشود و در از بین بردن مفاسد اجتماعی دخالتی نمیکند. جالب اینجاست که از دید نویسنده ی کتاب «حافظ و عبید زاکانی» علاج این بدبختی هنوز زور است، ولی زوری که مفاسد اجتماعی را هم از بین ببرد.

نویسنده دراینباره باز یکی از آموزه های عبید را تکرار میکند به این مضمون که هلاکو خان مغول وقتی شهر بغداد را فتح کرد، دستور داد که تمام بزهکاران، زورگویان محله ها، بازاری های گرانفروش و محتکر، شعبده بازان و رمال ها، ملاها، آوازه خوان ها و معرکه گیرهای مروج داستان های فاسدکننده ی اخلاق، و خلاصه تمام عوامل فساد جامعه را بگیرند و نزدش بیاورند، بعد دستور داد دست و پای همه را بستند و آنها را بردند در رود دجله انداختند و غرق کردند. پس از آن، آرامش عجیبی بر کشور حکمفرما شد. مردم همه به راستی و درستی زندگی میکردند ولی زور حکومت هنوز بالای سرشان بود. تا این که نوبت حکومت به ایلخان اولجایتو رسید و او پیش خود گفت مردم که همه خوب و مهربانند، پس بهتر است با مردم با مهربانی و نیکویی حکومت کند. ظرف مدت اندکی، از سرتاسر مملکت، شورش و نافرمانی بلند شد و مملکت فرو پاشید و به آن فاجعه ی دوران عبید و حافظ دچار آمد.

خیلی جالب است. چون به نظر میرسد ایرانی های دوران چاپ آن کتاب، انتظار داشتند یک هلاکو خان بیاید و به زور و خشونت، تمام انگل های جامعه و جهان سیاست را تصفیه کند و بعدش همه چیز درست شود. نکته این است که هلاکو خان یک فاتح بود و ظاهرا مردم هم چندان با این که حاکم دوران بعد از پهلوی یک جنگسالار تابع قوانین مذهبی باشد مشکلی نداشتند. این که این حاکمان پیرو قانون شرع اسلام و سخنگوی محمد پیامبر باشند عجیب نبود. چون محمد در تعالیم رهبران شریعت دوره ی پهلوی، یک فاتح بود که سعی کرده بود یک جامعه ی متشتت را متحد کند. با این حال، محمدی های انقلاب اسلامی، تفاوت بزرگی با محمد توصیف شده توسط خودشان داشتند و آن این که درحالیکه محمد پیامبر به جنگ مشرکین و کفار رفته بود اینها در درجه ی اول به جنگ کشورهای یهودی و مسیحی میرفتند. ظاهرا کفرستیزی محمد پیامبر استتاری بود بر یک دعوای درون گروهی در ادیان ابراهیمی که مردم عادی نمیتوانستند آن را درک کنند: چرا باید خداپرستان به جنگ هم بروند؟ پس شرک ستیزی محمد موقتی است. اما این محمد، ماسک کدام محمد دیگر بوده است؟ احتمالا پاسخ، سلطان محمد اول عثمانی است. زمانی که تیمور لنگ عثمانی را گرفت و بایزید سلطان وقت در اسارت درگذشت نظم مملکت به هم ریخت و پسران سلطان بر سر تصرف تاج و تخت پدر به جان هم افتادند. این پسران، محمد چلبی، موسی چلبی، عیسسی چلبی و سلیمان چلبی بودند. به طرز عجیبی این چهار اسم، اسامی پیامبران مورد اعتقاد مسلمانانند و هر کدام هم یک مکتب ایجاد کرده اند: موسی شریعت، سلیمان جانشینی خدا بدون اجرای شرع، عیسی معنویت را ایجاد کرده اند درحالیکه محمد جامع همه ی آنها است و هر جا لازم باشد در لباس یکی از اینها میرود.

در زمان دعوای این شاهزادگان، بقایای امپراطوری مسیحی بیزانس یا روم شرقی، از درون عثمانی میگذاشت و عثمانی را به دو تکه ی اروپایی و آسیایی تقسیم مینمود. محمد و عیسی در تکه ی آسیایی بودند و موسی و سلیمان در تکه ی اروپایی. نکته ی جالب این است که موسی و سلیمان هر دو جزو مکتب یهودند و اروپا دراینجا یهودی است و اسلام و مسیحیت آسیایی. با سقوط عیسی به دست محمد، او فراری میشود تا این که شناسایی و به دست قاتلان محمد، خفه میشود. پس از آن، موسی و محمد بر ضد برادر قدرتمندترشان سلیمان متحد میشوند. سلمان نخست دست بالا را دارد اما به مرور و باکشتن افراد قوی وفادار به خود در اثر خودخواهی و بدبینی، تضعیف میشود و شکست میخورد و موقع فرار به روم شرقی در راه توسط روستاییان کشته میشود. پس از آن، موسی سلطان اروپا و محمد سلطان آسیا میشوند ولی موسی تابع محمد است. محمد و موسی برای جنگ با بیزانسی ها که به سلیمان کمک کرده بودند متحد میشوند. اما محمد خائنانه با بیزانسی ها بر ضد موسی متحد میشود و موسی را شکست میدهد و میکشد و بدین ترتیب محمد سلطان کل امپراطوری عثمانی میشود.

در این داستان، محمد که از اول معلوم نیست چیست، با فتح ساحت عیسی، در لاک معنویت عیسایی میرود و به نام الوهیت با سلیمان که نماد دین به دنیا فروشی است وارد جنگ میشود. برای این کار، با موسی یا شریعت متحد میشود که مدعی است سلیمان از راهی که او تعیین کرده منحرف شده است؛ اگرچه شرع موسی توسط عزرا و مدت ها بعد از سلیمان کشف شده است. بدین ترتیب محمد ساحت های هر سه پیامبر یهودی را از آن خود میکند. از طرف دیگر، عثمانی را روم میخواندند و تقسیم آن به چهار قسمت، در حکم تقسیم روم به چهار قسمت در زمان کنستانتین کبیر بنیانگذار امپراطوری مسیحی روم است. روم، قاتل عیسی مسیح بود ولی دین او را پذیرفت. دوره ی زندگی مخفی عیسی چلبی را میتوان ب داستان عیسی مسیح مقایسه کرد که «شاهزاده ی یهودا» بود ولی در بین مردم عادی میزیست. قتل او به دست محمد اول رومی که به صورت محمد عرب ها بازتولید میشود، همان قتل عیسی به دست شاه مملکت عربی ادوم است. در منابع یهودی اشکنازی، روم را همان ادوم میدانستند. قاتل مسیح یعنی هرود پادشاه ادومی یهودیه، عضو خاندان سلطنتی ادوم بود که به یهودیت گرویده بود. ادومی ها را از نسل قوم لوط میدانستند. رومی ها نیز در منابع غربی، لاتینی خوانده میشوند که لاتین با لوط همخانواده است و اخلاقیات رومیان لاتینی نیز شبیه قوم لوط است. ازآنجاکه ادومی ها عربند محمد عثمانی نیز قابل تبدیل به یک محمد عرب است. در دوره ی اسلامی، ادوم عربی تابع سلطان شام بود و بنیانگذاران حکومت اسلامی شام، اموی ها بودند که از طریق فامیلی با خلیفه ای به نام عثمان بر آنجا حاکم شده بودند. این عثمان قابل مقایسه با عثمان غازی بنیانگذار امپراطوری عثمانی است. بایزید پدر محمد را اگر "بی یزید" یا "بیگ یزید" یعنی شاه یزید بخوانیم، معادل یزید اموی میشود که با مرگش جنگ قدرت در کشور به وجود آمد. درنهایت کشور توسط عبدالملک مروان متحد شد که تقدس خود را با ساخت قبه الصخره در ایلیا فلسطین که اکنون اورشلیم تلقی میشود اثبات کرد. این مسجد، همتای مسجد ایاصوفیه در قستنطنیه ی استانبول، پایتخت امپراطوران عثمانی است و ظاهرا با ادعای نسبت داشتن عثمانی ها با ادومی های عرب، تقدس قستنطنیه را که اورشلیم اول بود به خود جذب کرده است. قستنطنیه یا کنستانتینوپول توسط کنستانتین کبیر ساخته شده و مرکز امپراطوری روم شرقی شده است. اگر محمد اول، همان کنستانتین باشد، در این صورت، مکمل او محمد دوم ملقب به فاتح در فتح روم شرقی و تصرف قستنطنیه است. اگر محمد در جایگاه خود کنستانتین باشد در این صورت، او سازنده ی قستنطنیه است و امپراطوری یونانی قبل از او تخیلات یونانیان ارتدکس روم عثمانی از روی وقایع دوره ی عثمانی است. بنابراین چیزی به جز دریایی که استانبول را به دو تکه ی آسیایی و اروپایی تقسیم میکند، موسی و سلیمان را از محمد و عیسی جدا نمیکند. سلیمان پیامبر، خود، شاخه ای از درخت موسی است و موسی با فرار از فرعون و از راه دریا به خارج از کشورش گریخته است. موسای پیامبر شاهزاده ی مصر است همانطورکه موسی چلبی شاهزاده ی عثمانی است. موسای پیامبر عضوی از قومی است که قبلا و در زمان یوسف در مصر حاکم بوده اند، همانطورکه موسی چلبی عضوی از سلطنتی است که توسط تیمور لنگ سقوط کرده است. اما در آن سوی دریای سرخ، چه خبر است؟ ادوم در دوران اوج خود، تا کرانه ی این دریا گسترش یافت و ادوم همان روم است. اگر دریای سرخ همان دریای سیاه باشد، روم برابر با رومانی خواهد بود که شاهش ولاد تپس ملقب به دراکولا علیه سلطان محمد فاتح میجنگید. دراکولا یک شاهزاده ی بیگانه بود که در دربار خود عثمانی بزرگ شده بود ولی بعدا علیه او شد درست مثل موسی. او یک نسخه ی دیگر هم باز در زمان سلطان محمد فاتح دارد: اسکندر بیگ آلبانیایی. هم اسکندر بیگ و هم دراکولا در دربار پدر محمد فاتح، رشد کردند ولی علیه او شوریدند و شکست خوردند. اسکندر بیگ، کلاهخودی شبیه یک بز دو شاخ داشت که یادآور نامیده شدن اسکندر مقدونی به ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ است. اسکندر را گاها با کلاهخودی شبیه سر قوچ تصویر میکنند. اسکندر نیز در فرار از دشمنش داستانی شبیه موسی و فرعون دارد. مطابق اسکندریه ی صربی، اسکندر مهمان دشمنش داریوش شاه پارس شد و وقتی او را ترک کرد داریوش با این که او را شناخته بود اجازه داد برود ولی وقتی داریوش فهمید که اسکندر، چند جام گرانقیمت او را از سر سفره دزدیده و برده، خشمگین شد و سربازانش را دستور داد دنبال اسکندر بروند و او را برگرداندند. اسکندر و یارانش به سلامت از یک رودخانه ی یخزده گذشتند اما وقتی سربازان داریوش خواستند از آن رد شوند یخ شکست و آنها در رودخانه غرق شدند. در داستان موسای پیامبر نیز میخوانیم که فرعون به موسی و قومش اجازه داد مصر را ترک کنند. موسی و قومش سر راه، مهمان یک جامعه ی مصری شدند. ولی وقتی دیدند مردم مهربانند و جنگاور نیستند به نام خدا مردم را غارت کردند. وقتی فرعون فهمید خود در راس لشکرش دنبال موسی و قومش افتاد. موسی و لشکرش از دریای سرخ گذشتند ولی فرعون و لشکرش موقع عبور از دریا در آن غرق شدند. احتمالا مطابق یک روایت، داریوش هم به جای فرعون در رودخانه غرق شده و بعد همین فکر به شکل سقوط و قتل امپراطوری داریوش در یک جنگ بزرگ توسعه یافته است ولی درنهایت اسکندر زود مرگ میشود و امپراطوری داریوش دستش نمیماند و بیشتر آن به دست پارت ها می افتد که هم نامشان شبیه پارس ها است و هم مثل لشکر تیمور، از سکاهای آسیای میانه بوده اند. میتریداتس شاه پونتوس هم سکاها را در جنگی در یک رودخانه ی یخ زده شکست داده بود. شاید داستان شکست سوئدی ها از اسلاوها در یک دریاچه ی یخ زده هم اراینجا ریشه گرفته باشد. اسلاوها نیز ملتی هستند که توسط اعقاب آلمانی امپراطوری بیزانس متحد شدند و رهبرانشان تزار نامیده میشدند که تلفظی دیگر از سزار لقب امپراطوران رومی است. کلمه ی اسلاو معادل SLAVE به معنی برده است و بردگی یک قوم نسبت به خاندان متفاوت حاکم را نشان میدهد، چیزی شبیه بردگی بنی اسرائیل در مقابل فراعنه ی مصر. بردگانی جنگجو شبیه اسلاوهای تزارها، برای عثمانی ها ینی چری ها یا طبقه ی جنگجویان دست دوم مسیحی بودند که در راه سلطان عثمانی جان میدادند. رهبران ینی چری ها در اوایل قرن 18 توسط سلطان محمود عثمانی کشته شدند و نظام تسلیحاتی غربی جای آنها را گرفت. اگر ینی چری ها همان بنی اسرائیل موسی باشند، پس سلطان محمود نیز نسخه ی اصل سلطان محمد اول در از بین بردن حکومت موسی چلبی است. توجه داریم که موسی چلبی آزادی سلیمان چلبی را نداشت و زیردست محمد چلبی بود درست مثل زیردستی ینی چری ها نسبت به محمود. این انحطاط یهودیت نسبت به قبل، در حکم انحطاط حکمرانی یهود پس از مرگ سلیمان ابن داود است. در تاریخ عثمانی، این به انحطاط امپراطوری عثمانی پس از مرگ سلطان سلیمان باشکوه تشبیه میشود. درست مثل داستان سلیمان چلبی، سلیمان باشکوه نیز با کشتن افراد لایق و مناسب در اثر بدبینی هایی که دشمنان به او القا کردند سبب تضعیف حکومت خود شد. این بدبینی را بیشتر، روکسولانا (خرم سلطان) همسر سلطان به او القا کرد که یک زن بیگانه بود. سلیمان ابن داود نیز به سبب منحرف شدنش از راستی در اثر گوش سپردن به زنان بیگانه، از چشم خدا افتاد و مدتی حکومت را از دست داد. تقسیم شدن امپراطوری سلیمان پس از مرگش به دو کشور، روایت دیگری از این زوال است. اما همانطورکه گفته شد احتمالا حکومت سلیمان بدعت نبوده چون قانون موسی توسط عزرا و در دوران حکومت پارسیان کشف شد زمانی که پادشاه پارس به یهودیان اجازه ی تاسیس معبد جدید یهود را داد. در بخش های مختلف کتاب مقدس، این پادشاه، اسم های مختلفی دارد: کورش، داریوش و ارتاخشتر (اردشیر). احتمالا همه ی این اسم ها اشاره به یک شخصیت واحد یعنی اخشوارش دارند که در کتاب استر تورات، به شدت تحت تاثیر استر ملکه ی یهودی خود است. اخشوارش احتمالا در صدر پیدایش مذهب کفار یهودی شده است و قومش یعنی پارس همین یهودی شدگان را نشان میدهد. کلمه ی پارس یا فارس، معادل پاروشیم یا فریسیان است. در برخی گزارش های یونانی، پارس نام فرقه ی پرستندگان میترا است. این ظاهرا به گزارش فلاویوس باربیرو ارتباط دارد که فرقه ی میترا را یک فرقه ی نفوذی یهود به میان رومیان برای یهودی کردن روم از بالا میشمرد و این فرقه عامل پیدایش مسیحیت یهودی تبار در سطوح بالای سیاست در روم و غلبه ی آن بر اروپا است. فریسیان پیروان اعقاب سلیمانند و ارتباطشان با مسیح نیز از طریق فارسیان یا فریسیان است که شاهشان کورش، در کتاب اشعیا مسیح خدا نامیده شده است. درواقع ترکیب یهودیت با ادیان بیگانه ازاینجا آغاز میشود و قبل از آن، این یهودیت بود که از ادیان بیگانه پدید آمده بود. درواقع یهوه خدای یهودیان، یک اصلاحیه در آسور خدای آسوریان است و نام خود عزرا هم از آن می آید. در قرآن، یهودیان متهمند که عزیر (عزرا) را پسر خدا میدانند درحالیکه خدا پسری ندارد. امپراطوری آشور در اثر جنگ و ناآرامی، به پادشاهی های کوچکتری چون مصر، بابل، ماد و لیدی تقسیم شد تا این که کورش دوباره آن را متحد کرد و ظاهرا این همان از هم پاشیدن مذهب واحد شرقی و دوباره به هم نزدیک شدن فرقه ها توسط یهودیت فریسی است. اگر عزرا اصلاحیه ی آسور باشد، سخنگویش موسی به عنوان اصلاحیه ی سلیمان است و بدین ترتیب، سلطان سلیمان تمثالی از شاهان آشور است. ازاینجا به صحنه ی پیشروی لشکر سلیمان تا دروازه های وین در اطریش میرسیم که درنهایت این محاصره شکست میخورد. این باید همان محاصره ی اورشلیم توسط سناخریب آشوری باشد که با رواج طاعون توسط موش ها در بین سربازان آشوری بی نتیجه ماند. رواج طاعون در اروپا با موش ها را یکی از نتایج گسترش تاتارها در غرب میدانند. از طرفی اشرافیت های اروپایی نیز از مهاجرت تاتارها و متحدان یهودیشان به غرب پدید آمدند. گوت های آلمانی را همین متحدان یهودی میدانند. ازاینجا معلوم میشود که چرا در داستان فروپاشی امپراطوری بایزید، معادل های یهودی موسسین روم، از ترکیه ی آسیایی به اروپا رفته اند. ترک ها از ترکیه ریشه نگرفته اند بلکه یهودی های متحد با ترک ها از آنجا ریشه گرفته اند. این یهودی ها با رسوخ در میان ترکان روسیه و اوکراین، گروهی از آنها را یهودی کردند که به خزرها نامبردارند. این ها بعدا تحت حکومت مغول های حاکم بر سامرا در کرانه ی ولگا درآمدند. رهبران این مغول ها پیروان اسلام و مسیحیت نسطوری بودند و ظاهرا نزاع سلیمان و موسای اروپایی با عیسی و محمد آسیایی به این مغول ها مربوط است. عیسی چلبی و محمد چلبی، از خاستگاه عثمانی ها در اشغالگاه تیمور برخاستند و تیمور، همان تامیر (تا امیر یا امیر بزرگ) لقب فرمانروایان سامرا است و نامجای سمرقند (سمرکند) پایتخت تیمور هم یعنی سرزمین سامری ها. قزاق ها دنباله ی خزرها در قلمرو مغول بودند و سلاطین عثمانی هم از آنها برخاستند و با ورود قزاق ها به آسیا بود که داستان های یهودی ها در آنجا با داستان های به جا مانده از اصل آرامی یهودیت آمیخت و به شکل های مکتوبش درآمد. در همین حال، نسخه های اروپاییش با گسترش یهودی ها در غرب، به داستان های اسکندربیگ و بعد اسکندر کبیر انجامید. در اسکندرنامه ی صربی، اسکندر کبیر، فاتح کل اروپا است. یهودیت این بار در لباس قبایل چوپان تاتار گسترش می یابد و یهودیان، سافاردیم یا شپردیم یعنی چوپانان نام میگیرند. این نام به روی کشور اسپانیا میماند که اولین دولت استعمارگر است و درواقع آنچه که به نام کشور اسپانیا در کشف و غارت منابع امریکا و به دست آوردن پول لازم برای سلطنت بر کل جهان نوشته میشود، درواقع داستان اشرافیت یهود اروپایی-امریکایی است و نه اسپانیای بدبخت ورشکسته ای که از زمان نوشته شدن تاریخ در قرن 19 تا حالا چندان وضع مطلوبی نداشته و احتمالا هیچ وقت هم نداشته است. قدیس حامی این اسپانیایی ها یا سافاردیم، سنتیاگو یا سنت جیمز یعنی یعقوب مقدس حواری عیسی مسیح است که در اصل همان یعقوب اسرائیل، جد یهودیان است و یهودیان، بخش جهادی و صلیبی مسیحیت را تشکیل میدهند و ازاینرو یعقوب، شاگرد مسیح است. بیشترین دشمنی سنت جیمز با مورها یا اعراب مسلمان بود. حتی در نمایشنامه ی اتللوی شکسپیر، او به صورت یاگو به عنوان دشمن اتللوی مور در ونیز ظاهر میشود. نام مور ها یا مورسک ها به موروکو یا مراکش داده شده که تفاوت لفظی زیادی با امریکا ندارد. در امریکا نیز اسپانیایی ها ظاهرا با مورها جنگ صلیبی میکردند و و البته امریکایی را میتوانید آمالکیت هم بخوانید که همان عمالقه یعنی قومی هستند که بنی اسرائیل برای ورود به سرزمین مقدس به جنگ آنها رفتند. یعنی الان امریکا سرزمین مقدس بود و ظاهرا سرزمین مقدس از آسیا به اروپا و ازآنجا به امریکا منتقل شده بود چون با هر جابجایی روم بود که جابجا میشد و این کار با موسی شروع شده بود که موقع خروج از مصر، استخوان های یوسف را با خود جابجا کرد و در شخیم دفن نمود. شخیم محل یک شهر یونانی-رومی به نام نئاپولیس یا شهر جدید شد و ازاینرو امروزه شخیم را با نابلس در غزه تطبیق میکنند که نامش از نئاپولیس می آید. اما نئاپولیس لقب رم نیز بود که به سبب هویت یافتن به دومین تروآ که توسط مهاجران تروآیی ساخته شد، چنین نامیده میشد. رم مرکز روم است که همان ادوم است و ظاهرا اول از جنوب به شمال، و سپس از آسیا به اروپا منتقل شده است. بنابراین تسخیر مصر و شام توسط اعراب مسلمان بعد از پیروزی آنها بر روم، روایت دیگری از اولین جابجایی روم بوده، هرچند آن نواحی را همچنان تحت حکومت قستنطنیه و ترکیه خوانده اند. رهبران اعراب مسلمان، قریشی ها بودند. نسبت قریشی ها با یهودیت ظاهرا همان نسبت خاندان هایی با نام های مشابه کوروسی ها و یادواها در افسانه های هندی است. یادوا و کوروس دو پسر اولین امپراطور هند به نام جوجات (گوگ یا یاجوج؟) بودند. با این که یادو پسر بزرگ بود اما درنهایت حکومت به کوروس پسر کوچکتر رسید. اعقاب اولی یادواها بودند و اعقاب دومی کوروسی ها که ممکن است همان قریشی ها باشند درحالیکه یادواها همان یهودیانند. مرکز حکومت کوروسی ها کوراسان بود و آنجا مرکز پرستش مهادوا یا شیوا بود. در مقابل، در یادوا خدای ویشنو به شکل کریشنا که یکی از مدل های کریست یا مسیح است مجسم شد و مردم را به پرستش ویشنو خواند. این دو خدا در حکم دو فرم متضاد برهما خدای خالق بودند که همان ابراهیم پدر مذاهب ابراهیمی است. برخاستن اینها از یک ریشه و در مقابل هم قرار گرفتنشان همان در مقابل هم قرار گرفتن سامری ها و یهودی ها است با این تفاسیر که سامری ها نایهودی های یهودی شده اند و بنی اسرائیل، یهودی های اصلی. کوروس جد کوروسی ها همان کورش پارسی نیز هست که خود یک کاندیدای دیگر برای رواج دادن یهودی گری در بین نایهودیان است. او شخصیت مورد علاقه ی کشیش های یسوعی بوده، چون یسوعی ها هم داشتند برای تمام دنیا کپی های مسیحیت یهودی تبار را تولید میکردند. در هندوستان، مغول های مسلمان حاکم بر کشور، در حکم سامری ها بودند و ازاینرو منشا گرفته از سمرقند تصور میشدند. تیمور فرمانروای سمرقند ثروت ساختن آنجا را از خوارزم به دست آورده بود و نام خوارزم، شکل دیگری از گریزیم محل معبد مقدس سامری ها به نظر میرسد. معبد سامری ها در گریزیم را جان هیرکانوس یا یوحنای هیرکانی شاه-کاهن حشمونایی تخریب کرد که این کار را به سبب اتحاد سامری ها با سلوکیان انجام داد. سلوکیان باید همان سلجوقیان اسلاف عثمانی ها باشند، هیرکان همان گورگان خاستگاه تیمور، و حشمونی همان عثمانی. جان هیرکانوس همچنین فریسی ها را تحت آزار قرار داد و باعث اتحاد آنها با روم شد. دشمنی فریسی ها با حشمونایی ها نیز به شکل دشمنی فریسیان با عثمانی ها بازسازی شده و تاریخ جنگ های ایران و عثمانی را تخیل کرده که درنهایت به شکل یک دشمنی مذهبی بین سیعه و سنی واقعیت یافته است. عثمانی ها احتمالا عاملین اصلی نابودی فرهنگ های پیشین در خاورمیانه اند. معادل های گورکانی آنها در هند نیز به همین اتهام دچارند. اورنگ زیب فرمانروای گورکانی، کتاب های هندوان را نابود میکند تا از اواخر قرن 18 انگلیسی ها از نو کتاب های آنها را مثلا کشف کنند. این خود نمونه ای از اتحاد شکست خوردگان با روم است. جالب این که انگلیسی ها کتاب های فارسیان را هم در هند کشف کرده اند تا اتحاد فریسی و رومی واضح تر باشد. معادل اورنگ زیب در خاورمیانه، هلاکو خان مغول است که کتابخانه های بغداد را نابود میکند و عجیب این که همو کتابخانه و رصدخانه ی مراغه را میسازد و آن را از دانش و کتاب پر میکند. معادل هلاکو خان در سمرقند، الغ بیگ است که نامش شکل دیگری از نام هلاکو است. الغ بیگ هم رصدخانه ی سمرقند را میسازد. نام سمرقند را مرکنده هم خوانده اند که شکل دیگر آن مارگیانا است که نام دریاچه ی ارومیه در کنار مراغه ی کنونی نیز خوانده شده است. بنابراین مراغه و سمرقند یک محل هستند. الغ بیگ نوه ی تیمور و هلاکو نوه ی چنگیز خان است. تیمور لنگ، سمرقند را فتح میکند و چنگیز خان، خوارزم را. اتحاد خوارزم و سمرقند همان اتحاد سامره و گریزیم است. هلاکو خان معاصر قوبیلای خان در چین و تابع قوبیلای خان است. احتمالا تاریخ افسانه های چینی نیز به این زمان میرسند. در چین هم چین شیه هوانگ دی تمام کتاب ها را میسوزاند ولی به زودی سلسله اش منقرض میشود و در سلسله ی بعدی یعنی هان بعضی از کتاب ها احیا میشوند. آینده ی خاورمیانه آینده ی هان است. با سقوط هان و رواج مصیبت و بدبختی در کشور، آیین های دنیا گریزانه و ضد علم رواج می یابند که بودیسم و تائوئیسم هستند. از جمع آنها نیز بودیسم ذن پدید می آید که بی خیالی و پذیرش بی چون و چرای همه چیز در دنیا را می آموزد. با این حال، از بستر همان ذن، فرقه ی بزن بهادران شائولین به در می آید و ظاهرا قرار گرفتن آنها در فلسفه ی ضد عقلانی ذن، به معنی جنگ و دعوا بدون رجوع به عقل و عافیت است، چیزی که در خاورمیانه ی دوره ی متاخر هم با جبرگرایی صوفیه رواج یافت و به پیدایش لمپن ها و پهلوانان صوفی زده ی اداره کننده ی محله ها انجامید. اما صوفی گرایی میتواند جنگ و جنگسالاری را هم رواج دهد همانطورکه ذن در ژاپن به فرقه های سامورایی هایی تبدیل شد که بدون فکر و صرفا از سر احساس وظیفه آدم میکشتند. در یکی از کتاب هایی که انگلیسی ها در هند کشف کردند جمع بودیسم شرقی و اسلام خاورمیانه ای را می یابیم. این کتاب، دساتیر است که تاریخ ایران به روایت زرتشتیان را روایت میکند و باعث پیدایش ناسیونالیسم باستانپرستانه ی ایرانی نیز گردید. در این کتاب، بنیانگذار ایران، مهابود نام دارد. این نام را هم میتوان به بودای بزرگ معنی کرد و هم تلفظ دیگری از نام محمد پیامبر دانست. زمانی که بخواهیم به قبل از این محمد ضد علم برویم، باید به دانش ایرانی برگردیم که هلاکو خان مغول در مراغه حفظ کرده است، البته بعد از این که یک بار آن را نابود کرده است. چون دانشی که باقی مانده، نه ایرانی است و نه اسلامی، بلکه یک دانش رومی است با رنگ و لعاب عربی-آرامی-فارسی که غربی ها و وابستگان غرب کشفش کرده اند و پیدا کردن اندک مایه های بومی غیر یهودی در آن، نیازمند تحقیق و مطالعه ی بالا است.:

“China”: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

هر گونه نقشی برای هلاکو خان در این مسئولیت، وابسته به شرقی بودنش است. او مغول است تا یک شرقی مهاجم آشنا برای اروپاییان باشد و پیرو خان چین است چون چین شرقی تر از مغول های روسیه و مرکز تمدن است و قرار است سناریوی به دست آمده جنگ تمدن ها باشد. اما هیچ یک از اینها از تمثیل فراتر نمیرود.

غربی هایی که مغول های شرق در مغولستان های داخلی و خارجی را از نزدیک دیده اند آنها را مردمی صمیمی و قانع توصیف میکنند که از تاتارهای وحشی تصویر شده در تواریخ غربی، فاصله ی زیادی دارند و با عقل هم جور درنمی آید که قومی یک بار بر سر معجزه ی فردی به نام چنگیز خان دنیا را بگیرد و بعد آن را از دست بدهد و دیگر هم تلاشی در این راه نکند. میگویند مغول ها با کمان هایی خارق العاده دنیا را در جنگ گرفتند. اما از این کمان ها فقط نسخه ی منچویشان شناخته شده بوده که از منچوها به مغول های اصلی رسیده است. از همه عجیب تر این که ملتی که به نام منچو میشناسیم مجموعه ای از جورچن ها و کره ای ها و چینی ها هستند که توسط شخصی به نام "نور هاچی" متحد شده و موفق به فتح لیائودونگ در چین شده اند که این پایگاه سازی بعدا سبب فتح چین توسط منچوها و تاسیس امپراطوری چینگ میشود. "نور هاچی" دقیقا همان نام عربی "نور حاجی" است که «حاجی» در آن یک لقب اسلامی است. آیا نورحاجی یک ترک مسلمان بوده است؟ چرا باید یک ترک، یک اتحادیه ی جنگجو از مغول زبانان به وجود بیاورد؟ آیا در بین خودشان آدم تعلیم دیده ای در این راه وجود نداشته است؟ باز هم نکته ی عجیب تر این که منچوها با کمک یسوعی های پرتغالی که برای کار فرهنگی از غرب به شرق دور آمده بودند، سلسله ی مینگ را سرنگون کردند. این منچوها بودند که مذهب بودا را بر چین حاکم کردند و همانان بودند که دست یسوعی ها را برای تنظیم یک تاریخ طویل منطبق با تاریخ غرب برای چین باز گذاشتند که در این تاریخ، تمام سلسله های چینی در شیوه ی حکومت و آداب سلطنتی شبیه فرمانروایان منچو بودند. منچوها قرار بود مغول های ترسناک را که در غرب به تارتار شناخته و ساکن تارتاروس یا جهنم تلقی میشدند در خود بومی کنند تا شرق برابر با جهنم شود. این دیدگاه هنوز هم بر افکار عمومی غرب سیطره دارد و سیاستمدارانند که به آن میدمند؛ مثل جورج سوروس بدنام که شی جین پینگ رئیس جمهور چین را «شیطان» میخواند. غربی هایی که از نزدیک چین را دیده اند میگویند کیش شخصیت پرستی برای شی جین پینگ، فقط بر پرده ی رسانه های غربی برای چین وانمود میشود. در خود چین، گروه های سیاسی درگیر زیادند و بخصوص جبهه ی جیانگ زمین که شی جین پینگ، مقامات فاسد حزب او را برکنار و مجازات کرده، به تخریب شی میپردازند. افکار عمومی چین گوناگون است ولی اکثرا شی را رهبری مهربان برای مردم میخوانند که چینی ها در این موضوع چندان تفاوتی با توصیف روس ها از ولادیمیر پوتین ندارند. با همه ی اینها نه فقط سیاستمداران غربی و رسانه های متبوعشان، بلکه نظریه های توطئه ی ضد سیاست موجود در غرب هم علیه چینند. ترامپ به نام ضربه زدن به چین، ورود کالاهای خارجی را به امریکا سخت میکند، ولی بیشتر از چین، متحدان امریکا مثل انگلستان و کانادا ضرر میبینند و این میشود که اروپایی ها تمام تلاششان را برای شکست ترامپ در انتخابات بعدی میکنند. ترامپ میرود و جانشینانش برای تضعیف روسیه جنگ اوکراین را به راه می اندازند ولی روسیه و غرب هر دو به شدت از این جنگ صدمه میبینند و عجیب این که موافقان و مخالفان ترامپ، از برایند این اتفاقات نتیجه میگیرند که جریان های سیاسی غرب، میخواهند غرب را به نفع چین تضعیف کنند. سوال این است که تجاری که فقط منفعت میشناسند چرا باید ثروت خود را به نفع قدرتگیری چین آتش بزنند وقتی میتوانند به راه های مسالمت آمیزتری، ثروت خود را در چین سرمایه گذاری کنند؟ موضوع این است که خیلی از برداشت های کلی ما از تاریخ، نتیجه ی محلی شدن روایات اسطوره ای است و حالا این محلی شدن به سطح جهانی رسیده است. گاهی یک ملت فقط به این خاطر در تاریخ ملتی دیگر شیطانی تلقی میشود که در غرب یا شمال آن ملت حضور دارد و غرب و شمال، کنایه از قلمرو تاریکیند و البته آن ملت مقابل هم به تلافی شرق و جنوب را شیطانی میخواند. از قضا کشوری که در غرب یک شیطان قرار دارد خود در غرب کشوری دیگر است و میتواند از دید همسایه ی شرقیش شیطان باشد. اما وقتی جغرافیای اساطیر به وسعت جهان میشود، شرق و غرب و شمال و جنوب معنای واحدی می یابند. در توصیف اربابان غربی جهان، شرق دور، یک جا جایگاه اژدها و شیطان میشود درحالیکه در خود شرق دور، قوم ها بسته به این که هان، مغول، منچو، تبتی، ترک، کره ای، ژاپنی، هنگ کنگی و غیره باشند، و یا این که در کدام منطقه ی جغرافیایی از کشور پهناور چین زندگی کنند، بنا بر خاطرات قومی و نسبت سازی های اسطوره ای از روی جغرافیا تصاویر گوناگونی از هم دارند و آن یکدستی محدود کننده ی نگاه خارجی را در خود ندارند.:

“Manchu”: stolenhistory.net

برای جاعل عبید زاکانی هم هلاکو خان یک ناجی بود به خاطر این که تازه از شرق آمده بود و مثل خورشید میخواست تاریکی را بشوید و روشنایی بیاورد. شب از غرب و غروب ناشی میشود و ایران بخشی از بلوک موسوم به غرب بود. ایرانی های مخالف سیاست، اکثرا شوروی و چین را ناجی خود میدانستند چون شوروی و چین در شرق بلوک غرب قرار داشتند. اما صحبت از خورشید اسلام هم در میان بود چون کمونیسم شوروی و چین یک چیز جدید بود و نمیتوانست نسبتی با بازگشت روز داشته باشد. روز، تکرار روز دیگری است که شب به آن خاتمه داده است. برای همین هم در ایران زمان شاه، شعار «بازگشت به خویشتن» سر داده میشد. اما یک چیز مسلم بود: هیچ کس در ایران نمیدانست روز قبلی چه شکلی بود. در ایران شیعی، اسلام و تشیع از هم قابل تشخیص نبودند و یک بار تجربه ی انقلاب اسلامی، به بدنامی اسلام انجامید. اما در مناطق سنی نشین ایران، مردم دنبال یک خمینی سنی به نام مولوی عبدالحمید افتاده اند چون فکر میکنند حکومت اسلامی سنی میتواند از حکومت اسلامی شیعی بهتر باشد. همه ی اینها نشان میدهد که هیچ تصویر واحدی از خورشید اسلام وجود ندارد. نتیجه این که مردم ممکن است نور یک نورافکن را که از شرق بر شب غربی ایران میتابد با خورشید اشتباه بگیرند و مدتی عقلشان را معطل آن کنند. غربی هایی که نورافکن را میبینند تا ساعتی که با این نورافکن حشرات ایرانی را شکار میکنند آن را روشن نگه میدارند و وقتی که دیدند دیگر فایده ندارد نورافکن را خاموش میکنند تا ایرانی ها این بار ناامید از خورشیدی که درواقع خورشید نبود، خرسندتر شب غربی حاکم بر سرزمینشان را تحمل کنند و بیشتر از قبل، ندانسته در تاریکی جهل، به هم صدمه بزنند.

شاگردان سهروردی: حق با بهایی ها است یا با دشمنان بهایی ها؟!

نویسنده: پویا جفاکش

کنفگوراب، بهار 1400

پدرم به یاد می آورد که در زمان کودکی، روزی پدرش صبح زود، او را از خواب بیدار کرد تا محصولات مزرعه –پدرم یادش نیست پیاز بود یا ذرت- را از روستایشان کنفگوراب به لاهیجان ببرند و بفروشند. بار زیاد بود و آنها باید آن را کول میکردند و پای پیاده (هنوز جاده ی ماشین رو نبود) تا محله ی غریب آباد لاهیجان حمل میکردند. آن زمان، آنجا بازارچه ای بود که روستاییان در آن محصولات خود را عرضه میکردند و بیشتر، خانم ها درآنجا رفت و آمد میکردند. با این که زمان شاه بود، ولی پدرم تعریف میکند که تمام خانم های بازارچه محجبه و اکثرا چادری بودند. زمانی که پدر و پدربزرگم بساطشان را آنجا پهن کرده بودند، خانمی جلو آمد و قیمت را پرسید. پدربزرگم گفت: کیلویی 25 زار. خانم مشتری از پدربزرگم خواست تا 15 زار حساب کند. پدربزرگم قبول نکرد. خانم مشتری گفت: «برادر. شما که این را خودتان کاشته اید. میتوانید آن را کمتر حسلب کنید.» پدربزرگم جواب داد: «ما خودمان کاشته ایم، درست. ولی زحمت کشیده ایم و باید جوابش را ببینیم.» خانم مشتری مجددا سر قیمت چانه زد و ناگهان اعصاب پدربزرگم خراب شد و با صدای بلند گفت: «میگویم برای این زحمت کشیده ایم. باز هم "تو تی دهنه خره کینه منسن وا کونی" (تو دهانت را مثل مقعد خر باز میکنی) و میگویی 15 زار؟» و کنایه اش به گشاد شدن غیر عادی مقعد خر موقع تخلیه ی مدفوع بود. این را که گفت، خانم به شدت برآشفت و هرچه فحش از دهانش درمی آمد به پدربزرگم داد و رفت. پدربزرگم از این عکس العمل متعجب شده بود. چون به گفته ی پدرم، بارها این کنایه را موقع جواب دادن به مادربزرگم به کار برده بود، ولی مادربزرگم چون زن بردبار و آرامی بود، جوابش را نداده بود و پدربزرگم انتظار داشت این یکی خانم هم چیزی نگوید و شاید اصلا نمیدانست دارد حرف بدی به خانم خریدار میزند. به قول معروف: «یک بار جستی ملخک. دو بار جستی ملخک. آخر به شستی ملخک.»

برخوردهای عشقی مردان امروز با زنان نیز مانند این هستند. بسیاری از مردان انتظار دارند جملات عاشقانه و یا تکه های جنسی وقیحانه زن ها را به آنها جذب کند. قاعدتا این روند هم آخر به یک واکنش منفی آزاردهنده از جنس ضرب المثل ملخک می انجامد. قانون این است که باید در همان اولین برخوردها جواب عکس بدهد مگر این که دخترها به دلیلی این شرایط را پذیرفته باشند. این شرایط تابع پذیرش عمومی قانونی مردانه است که میگوید زن قوی با مردان لاس میزند و یا لاس زدن ها و تکه پرانی های مردان را تحمل میکند. امروزه بسیاری از زن ها دوست دارند مثل مردها قوی باشند. آنها عادی بودن و درست بودن این قانون را از فیلم ها و یا دوستانی که زیاد فیلم میبینند آموخته اند. چون فیلم ها پر از قهرمانان زنی است که پدرهای پولدار مهربان ولی بی غیرتی دارند که روی زندگی خصوصی دختران مردآسایشان کنترلی ندارند.

اصیل ترین این فیلم ها انیمیشن علاء الدین دیزنی است. علاء الدین قهرمان داستان، نوجوان دزد فقیری است که ازدواج با پرنسس جاسمین انگیزه ی او برای ماجراجویی و ثروتمند شدن است. جاسمین یک شاهزاده خانم است، اما نه یک شاهزاده خانم طبیعی پادشاهی های قدیم. نه شاه پدر جاسمین، بلکه خود جاسمین است که تعیین میکند میخواهد با چه کسی ازدواج کند و شاید ازدواج با در به دری مثل علاء الدین به این دلیل برای او جالب است که مطمئن است پس از این خودش رئیس خواهد بود. محیط این داستان یک پادشاهی شرقی هزار و یک شبی است ولی همه میدانیم چنین چیزی از سنت مردم شرق نزدیک قدیم غایب بوده است مگر این که شاهزاده جاسمین دیزنی را شکل به روز شده ای از شاهزاده خانم های خاندان جاسمین یعنی اولاد موسی بدانیم که قدرت و اصالت با آنها از طریق مادران و نه پدران جابجا میشود و این دنباله ی رسم موسی است که خودش هم به سبب ازدواج با صفورا دختر شیخ مدین، جانشین شیخ شد و به مقام رهبری معنوی و از این معبر رهبری سیاسی رسید. در تورات، خط موسی را حذف کرده اند و فقط خط هارون را برجسته کرده اند که کاهنان لاوی از آن برمیخیزند. اما موسی و هارون دو روی یک سکه اند. در سنت یهودی هم وعده ی مسیح جنگجو داریم و هم وعده ی مسیح کاهن. هر دو مسیح، شکل قفل و محدود شده ی صحنه هایی از زندگینامه ی یک قهرمان اسطوره ای واحدند ولی شما میتوانید از روی این قفل ها هم یوشع جنگجو را به دست آورید و هم هارون کاهن را و هم جمعشان را که موسی است. جالب است که یوشع و یشوع (عیسی) دو تلفظ از یک کلمه اند و یوشع، یشوع جنگجو، و یشوع، یوشع کاهن است و هر دو همان موسی هستند که نامش فرم دیگری از مشیا یا مسیح است. گسترش مذهب موسی در آسیا را نتیجه ی تبعید یهودیان اسیر به میان اقوام دیگر دانسته اند و اگر در دیگر اقوام، وراثت مذهب از پدر میرسد و در یهودیت از مادر، زنان خاندان جاسمین، وسیله ی خوبی برای یهودی سازی مستتر در پشت پرده ی وراثت رهبری مذهب قبلی به فرزندانشان بودند. بنابراین آنها باید با ایجاد مذاهب یهودی مانندی که در خاورمیانه توسط تاتارهای ختی اخذ شده و به شمال در اسکیتیه منتقل شده اند، در شرق و غرب منتشر شده باشند. یهودیان اشکنازی اروپایی که از نسل اسکیت ها و بخش اعظم یهودیان دنیایند آشکارترین جنبه از این یهودی سازیند. آنها از نسل خزرها هستند که مجموعه ای از قبایل ترک یهودی شده را در خود جای داده بودند. بررسی ژنتیک اشکنازی ها ضمن تایید ترکیب های پیاپی آنها با مردمان نا یهودی، یک عنصر یهودی اصلی ولی ضعیف خاورمیانه ای را شان میدهد که ظاهرا از آذربایجان ایران به شمال انتقال یافته است. ولی در این عنصر نیز یک وراثت ثابت زنانه داریم که بنیادش بیشتر کردی به نظر میرسد. در تاریخ رسمی منطقه ی کردها را بخشی از سرزمین مدیا یا ماد میدانند و این ظاهرا به سبب تاریخ یهود است که میگوید شلمنصر امپراطور آشور، یهودی ها را به مناطق رود خابور و مدیا تبعید کرد. البته کردها جزو مردم بین النهرین هستند ولی در شرق و نواحی کردستان ایران نیز پیشرفت قومی داشته اند. یکی از اولین پیشرفت های بزرگ آنها در شرق به منطقه ی سهرورد در سرزمین ترک نشین زنجان وابسته به آذربایجان بود. اینجا خاستگاه شیخ شهاب الدین سهروردی صوفی معروف دانسته میشود که مکتب اشراق ابن سینا را توسعه داد و آن را با تعالیم زرتشت آمیخت و سلطنت زرتشتی پارسیان باستان را جامه ی عرفانی پوشاند که هرچه شیعی تر شدن این ملغمه در فلسفه ی صدرایی، درنهایت به پیدایش سلسله های مدرن پهلوی و جمهوری اسلامی در ایران انجامید. واقعیت این است که سهروردی میتواند به راحتی به معنی زرتشتی باشد. چون سهرورد، فرمی از زهره وند یا از نسل زهره است. زهره در اینجا به جای عیشتار الهه ی بابلی و موکل سیاره ی زهره نشسته است. از طرفی زهره تلفظ دیگری از زهرا و هر دو به معنی درخشنده اند. بنابراین از نسل زهره و از نسل زهرا میتوانند با یکدیگر همپوشانی داشته باشند و از نسل زهرا مفهوم سید شیعی را هم به خود بگیرد و اگر توجه کنید در شیعه هم وراثت پیامبر هم از طریق دخترش زهرا به دست می آید. دراینجا زهره به این خاطر مطرح شده که عیشتار به استر ملکه ی یهودی اخشوارش شاه پارس تبدیل شده و این زن با تسلط بر همسرش، سبب یهودی شدن مملکت پارس میشود که دراینجا لغت فارس یا پارس ظاهرا با فرقه ی یهودی پاروشیم یا فریسی ها مرتبط شده است. ربط این داستان به زرتشت در این است که نام زروآستر یا زرته اشتر را میتوان به زرو-استر یا ذره عشتر معنی کرد که همان معنی فرزند زهره یا سهرورد را میدهد. از طرفی زرتشت هم ذره ایشت یا ذره ایشه یعنی فرزند زن معنی میدهد که باز هم یادآور به خاندان جاسمین است و البته یکی از القاب عیسی مسیح. مسیح هم فرزند مادرش تلقی میشود و یوسف پدرش ربطی به تقدس او ندارد. اما ممکن است یوسف صاحب اصلی مکتب جاسمین باشد همانطورکه در یهودیت نیز مردها رئیسند و زن ها دون مرد تلقی میشوند. این یوسف، ظاهرا همان ژوزفوس فلاویوس نویسنده ی تاریخ یهود است که به امپراطوران رومی خدمت میکرد. او مخترع مسیحیت و از این جهت در حکم پدر مسیح است. ژوزفوس معاصر تخریب معبد یهود به سزای شورش یهودیان بود و روش جدیدی را برای ادامه ی نبرد یهود علیه روم اختراع کرد. در آن زمان، یهودی ها زیر سلطه ی اعراب نبطی ادوم به مرکزیت پطرا بودند و خدایشان یهوه را ازآنروکه ال مینامیدندش، با ایلو یا اله یا الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید نبطیان تطبیق کرده بودند. این خدا همان خدایی بود که تحت عنوان میترا از ترکیه به روم گسترش یافته بود و با آپولو و هلیوس خدایان خورشیدی محبوب یونانی-رومی برابر بود. به نوشته ی فلاویوس باربریو، ژوزفوس با سرمایه ی یهودیان، یک اخوت نظامی-اشرافی با محوریت اسرار میترا بین رهبران رومی ایجاد کرد و یهودیان نیز به خاطر حمایت مالی خود، کسانی را به درون این سیستم فرستادند و کم کم قدرت یهودیان در سیستم آنقدر زیاد شد که تمام رهبران رومی یهودی بودند و بدین ترتیب مسیحیت یهودی تبار زمینه ی سیطره بر روم را یافت. اگر دقت کنید مذهب زرتشت نیز یک اصلاحیه از مذهب میترا در ایران تلقی شده است و در آثار منسوب به سهروردی نیز رنگ خورشیدپرستی بسیار تند است. حتی میتوان گفت چون خورشید از شرق طلوع میکند سهرورد به عنوان اولین بزرگترین پیشروی جاسمین ها در شرق، موقعیت مقدسی یافته است. با این حال درنهایت بزرگترین سهم از این موفقیت را همدان تصرف کرد که خود را محل مقبره ی ملکه استر و شریک یهودیش در کلاه گذاشتن سر اخشوارش یعنی مردخای خواند. بنابراین اینجا محل قبر سلف سهروردی در تاسیس مکتب اشراق یعنی ابن سینا (پسر سینا) شد که جالب است سینا در اسمش هم با همان طور سینای تورات محل زندگی یهوه تطبیق میکند. ابن سینا نیز مثل خورشید از یک شرق بسیار دور در بخارا به تدریج به غرب آمد تا درنهایت در همدان ماند. با این حال، هیچ کدام از آثار منسوب به او تا دوران مدرن نه در همدان و نه در هیچ کجای دیگر ایران شناخته نشده بودند و این آثار به همراه تمام آثار فلسفی دیگر منسوب به ایران قرون وسطی در دکن دوران استعمار انگلستان توسط خاندان نظامیه کشف و منتشر شدند. علت این است که حکام دکن که به لقب نظام الملک شناخته میشدند شیعه هایی بودند که خود را از نسل سهروردی میخواندند. یکی از دلایل عنوان شده برای عدم وجود آثار ابن سینا در ایران آن است که او اسماعیلی بوده ولی در زمانی که اسماعیلی های ایران و آسیای مرکزی تابع اسماعیلی های مصر بودند. با جدا شدن اسماعیلی های ایران از حکومت مصر و تاسیس پادشاهی جداگانه ی آنها در الموت در ایران، آثار ابن سینا که دوران قبلی را تایید میکردند باطل شدند و از بین رفتند. این داستان ظاهرا برای نشان دادن سرکشی نظامیه نسبت به شیعه های اسماعیلی پاکستان –هند شمالی سابق- است که دنباله ی اسماعیلی های الموت هستند و ظاهرا نظامیه سعی داشتند ادعای بازگشت به اصل داشته باشند. الموت ممکن است همان یرموت شهر ناشناخته ی اسرائیلی در منابع یهودی باشد. سقوط الموت را به هلاکو خان مغول نسبت میدهند. به نظر میرسد این، روایت دیگری از سرنگونی حکومت شاهان یهودی خزر توسط مغول ها باشد. البته عنوان میشود که خزرهای اخیر، بازماندگان خزرهای حاکم بر ایتیل در کرانه ی ولگا هستند که توسط اسلاوهای اوکراینی شکست خورده اند و به منطقه ی باب الابواب متواری شده اند. پیروزی اسلاوها بر خزرها کهن الگوی پیروزی رومانف ها در جایگاه حق بر تاتارها در جایگاه باطل است. رومانف ها امپراطوران آلمانی از نسل سزارهای قستنطنیه بودند و ازاینرو خود را تزار مینامیدند اما در راس لشکری از اسلاوها به روسیه ی مغولی یورش بردند. پیروزی آنها پیروزی مسیحیت بر کفر بود اما ظاهرا این پیروزی قبل از هر چیز، جذب افتخارات فرمانروایان مغول پیشین روسیه به پیکره ی حاکمان بعدی و اسلاو روسیه بوده است. جالب اینجاست که نام آتیلا رهبر بزرگ هون ها نیز مرتبط با ایتیل به نظر میرسد و پیروزی رومانف ها بر تاتارها همان پیروزی روم بر آتیلا نیز هست. نام باب الابواب که فرارگاه خزرهای ایتیل است به معنی دروازه ی دروازه ها است که میتواند همان دروازه ی خدا یا بابل باشد که رش گلوتا یا رهبری یهود در آن بودند و ظاهرا همان اورشلیم اصلی بوده است. انتقال مقر رش گلوتا به قاهره ی مصر، باعث نامیده شدن آنجا به بابل شد و ظاهرا علت عنوان کردن جدا شدن اسماعیلیه ی ایران از مصر نیز همین است. مقر اسماعیلی های ایران را جایی در کوه های البرز دانسته اند که ظاهرا این هم با فرار خزرهای یهودی به باب الابواب بی ارتباط نیست. محل باب الابواب را "دربند" در داغستان روسیه دانسته اند. این نامجا در روسی "دربنت" تلفظ میشود که معنی آن جالب است. "در" همان ذره یا زرو به معنی فرزند است. "بنت" در عربی به معنی دختر است ولی دراصل مونث شده ی "بن" است. "بن" اگرچه به معنی پسر است، ولی مقدم بر آن، به معنی پایه و اساس بوده است. بنابراین بنت را میتوان اصل مونث معنی کرد. پس دربنت میشود فرزند اصل مادینه که ظاهرا باز هم همان فرزند زن یا از نسل جاسمین ها است. محلی به نام دربند در کوه های البرز ایران هم بوده که جزو مناطق سر راه لشکرکشی اسکندر بوده است. اینجا باز مطلب جالب میشود چون الکساندر یا اسکندر به عنوان موسس امپراطوری یونانیان، سلف سزارهای روم یونانی است و در نام او است که به یک شکل دیگر روشن میشود چرا هم مغول ها و هم اعقاب سزارها در ساقط کردن خزرها نقش ایفا میکنند. الکساندر به معنی حامی انسان ها است که میتوان آن را فقط الکس به معنی حامی هم خواند. این نام میتواند صورت دیگری از نام هلاکو خان مغولی باشد که الموت را از بین برد. جالب این که با وجود این که گفته میشود هلاکو خان در قرن 13 اسماعیلی ها را از بین برد این زمان، زمان کوچ اسماعیلی ها به هند تلقی میشود درحالیکه اسماعیلی ها در قرن 19 و به دنبال شکست خوردن از محمدشاه قاجار، به هند بریتانیا پناه بردند. از طرفی داعیان اسماعیلی، "باب الابواب" نامیده میشدند که نام دربند هم هست. این لقب نیز قابل مقایسه با لقب باب یا باب الابواب برای بنیانگذار مذاهب بابی و بهایی در ایران است. باب در زمان ناصرالدین شاه قاجار، به فتوای روحانیون شیعه ی 12 امامی اعدام شد. اگر او همان جریان اسماعیلیه و از طریق او همان جریان یهودیت قبلی باشد، معلوم میشود چرا ملاهای ایرانی اینقدر ضد یهود و ضد بهائیند و این که چرا مقر حکومت بهائیان در همان منطقه ای قرار میگیرد که در زمان قاجار، انگلیسی ها در حال تخلیه ی یهودیان درآنجا برای تاسیس اسرائیل در آینده بودند. پیامبر ملاها محمد است و یک محمد به عنوان پدر ناصرالدین شاه در تاریخ اختراع پهلوی ها میتواند نمونه ای از محمد پیامبر باشد و مثل همان پیامبر (به روایت ملاها) به جنگ یهودی ها رفته است. او ضمنا به عنوان آقا محمدخان قاجار به عنوان فاتح و متحد کننده ی ایران نیز عقب تر و در انتهای قرن 18 در راس سلسله ی قاجار قرار گرفته است. ظاهرا همه ی اینها وقایع دوران ناصرالدین شاه را به خود جذب کرده اند. اما دوران ناصرالدین شاه نیز دقیقا تاریخ نیست و شاه قاجار، ویژگی های اخشوارش پارسی را چنان به خود جذب کرده که میتوان گفت خودش هدف انتقام یهودی ها به مدل کتاب استر قرار گرفته است. ناصرالدین شاه درست مثل اخشوارش، درگیر یک حرمسرای رسوایی آور با بدنه ای تقریبا افسانه ای توصیف شده است. علاوه بر آن، یک نسخه از استر هم در کنار او هست و جیران نام دارد. درست مثل استر که با نفوذ بر اخشوارش، نخست وزیر دشمن یهود یعنی هامان را سرنگون میکند، جیران هم با نفوذ بر ناصرالدین شاه، سبب سقوط میرزاآقاخان نوری که با جیران مشکل دارد میشود. این صحنه ها قبل از ایران، در عثمانی ظاهر میشوند. آنجا هم سلاطین را همیشه درگیر حرمسرا میبینیم و یک استر دیگر به نام روکسولانا (خرم سلطان) هم داریم که با نفوذ بر سلطان سلیمان قانونی، هم صدر اعظم توانا و هم پسر بزرگ سلطان را در مظان اتهام قرار میدهد و باعث قتل آنها میشود و سنگ بنای انحطاط امپراطوری عثمانی را مینهد. این دلستان ها تاریخی نیستند بلکه نمادینند و شاه در آن کنایه از روح مملکت است همانطورکه اخشوارش یا کورش یا سیروس، همان آسیروس یا آسور خدای آسوریان یعنی همان ملتی است که یهودیان را شکست داده اند. زن عشوه گر که عقل روح مملکت را زایل میکند، میتواند کهن الگوی هوره ها یا کاهنه های جنسی سبت سیاه یهودی باشد که حکم شخینا یا نیمه ی مونث خدا را دارند و با آمیزش با مردان، با خدا متحد میشوند و ازاینرو در یک ملکه یعنی شخینه جمع می آیند. اگر روح خدای مذکر هم در همه ی مردان مملکت تکثیر شود، آن وقت، فحشای عمومی و بی حیایی زنان، دروازه ی نابودی فرهنگ بومی و چپاول مملکت توسط اشرافیت یهودی زاده و یهودی زده میشود. مردانیس که هدف زنان بی حیا میشوند، فقرایی در حد و اندازه ی علاء الدین هستند که فکر میکنند برای به دست آوردن دل جاسمین ها باید پولدار باشند و جاسمین ها هم همین انتظار را از آنها دارند. چون آنها فقط وقتی خدایی محسوب میشوند که شبیه شاه ها و ملکه ها زندگی کنند غافل از این که تمام این تخیلات، یک برداشت ماوراء الطبیعی از پول پرستی توسط یک مکتب خاص است که با خرج پول و پمپاژش از دریچه ی رسانه، قانون معمول زندگی جا زده شده است و پول را میپرستد فقط به این خاطر که جز پولداری و زندگی شاهانه، هیچ چیز برای فرق داشتن با مردم دیگر ندارد و بدون پول، چیزی برای مقدس خواندن خود در چنته ندارد.:

CULT OF MONEY: joso saeter: sehife: 10/7/ 2012

یکی از نکات سوال برانگیز برای من در این نظریه، داستان اسماعیلی ها است. محمد شاه، آقا خان کرمانی رهبر اسماعیلی ها را شکست داده بود. ادعا میشود آقاخان محلاتی، در زمان بابا خان جانشین آقا محمدخان، پس از این که از مقر خود در محلات قم عازم حکومت کرمان شد، «کرمانی» لقب گرفت. او علیه محمد شاه نوه و جانشین بابا خان شورید ولی شکست خورد و به هند بریتانیا گریخت و او آقا خان اول بود که آقا خان چهارم، سلف فعلی او در پاکستان است. به طرز عجیبی، نام آقا خان کرمانی، همنام یکی از ارکان مشروطه خواهی در ایران است که مردم را به طرز متناقضی هم به دین زرتشت و هم به حکومت ملاها دعوت میکرد و هدفش در هر دو حالت هم تضعیف قاجارها بود. آیا نوشته های منسوب به آقا خان کرمانی، دراصل نوشته های اسماعیلیان تحت کنترل آقا خان ها و اربابان انگلیسیشان نیست و آیا این اسماعیلی های بزک شده همان بهایی ها نیستند که در ایران پس از مشروطه، قدرت بسیاری به دست آوردند و این قدرت را تا انقلاب سال 1979 ایران حفظ کردند؟ آیا یک علت این که ایرانی ها در زمان شاه، دشمنی بهایی ها با خود را به گونه ای که انجمن حجتیه فریاد میکردند باور کرده بودند این نبود که حس میکردند چنین دشمنی ای در کار است؟ مسلما حمله به همه ی بهایی ها کار درستی نیست. اما شاید مهمترین دلیل رفتار خشونتبار علیه بهائیان این بود که حس میشد ایرانی های بهایی با عضو شدن در فرقه، به آن نیرو میدهند. احتمالا بسیاری از شایعات درباره ی رواج یافتن فحشا و روابط آزاد بین مرد و زن توسط بهایی ها در ایران، به این حس ناامنی ارتباط دارد. آیا علت این نیست که بهایی ها به سبب پیشینه ی یهودی-اسرائیلی خود، در دید مسلمانان، همان بدبینی مسیحیان به سبت سیاه یهودی و تلاش یهودی ها برای تحمیل آن به مسیحیان را به خود جذب کرده اند؟ امروزه بهائیت، یک مذهب مخفی است و مردم روزانه با بهائیان برخورد میکنند بی آن که تفاوتی بین آنها و شیعیان بیابند. اما یهودیت در ترویج همه ی انواع فساد از دریچه ی رسانه هایی چون هالیوود و نتفلیکس، هیچ پنهانکاری ای ندارد و اگر بعضی از مردم، نگرانی ای در مقابل این ترویج حس نمیکنند به این خاطر است که در این که اینها فساد باشند شک کرده اند. یادمان باشد در زمان شاه هم مردم در ابتدا بسیاری از مسائل غیر شرعی را که در ایران وارد شده بودند دقیقا مخالف اسلام نمی یافتند. زنده یاد جواد بازیاران (دوبلور پیشکسوت) در یک مصاحبه ی تصویری درباره ی دوبله ی فیلم جن گیر، گفته بود که برای درآوردن نقش جن، کونیاک خورده بود تا صدایش بگیرد و عبارتی گفته بود به این مضمون که «در آن زمان، ما مشروبمان را بیرون میخوردیم و نمازمان را در خانه میخواندیم؛ الان نمازمان را بیرون میخوانیم و مشروبمان را در خانه میخوریم.» میتوان به ضرس قاطع گفت که خیلی دیر و طی دهه ی 50 با اثبات شدن مضرات فردی و اجتماعی بسیاری از آن سوغات های ضد شرعی مدرنیته چون فحشا، مشروب، موسیقی بازاری، قمار، و سینمایی که اینها را تبلیغ میکند، پیش آحاد مردم ایران بود که باعث شد مردم به ملاهای ضد بهایی و ضد یهودی ایمان بیاورند و آنها را به عنوان رهبران انقلاب قبول کنند. در آن زمان، مردم علیرغم تن دادن به مسائل ضد شرعی هنوز مسلمان بودند و آماده بودند هر چیزی را که رهبری شرعی باطل میخواند حتی اگر باطل بودنش کاملا اثبات نشده باشد را قبول کنند. الان مردم سردرگمند که رهبران شرعی بیشتر دشمنشانند یا غربی های آشکارا مدافع تجارت یهودی. ولی من شک دارم که در این سردرگمی، قدمی از اعقابشان جلوتر گذاشته باشند. از زمان کشف اشعار حافظ و خیام در اواخر قرن 19 تا همین الان که هنوز ادبیات مشابهشان در شبکه های اجتماعی دست به دست میشود، هیچکس به اندازه ی مشروبخواران و فحشاکاران، خدا را صدا نزده است؛ آن هم برای این که بگوید چرا هر چیز شیرینی را گناه کرده است. هیچکدام از خوانندگان هم از اینها نمیپرسند که «بابا جان، تو که داری دستورات خدا را زیر پا میگذاری. یک دفعه بگو خدا وجود ندارد؛ خدا را راحت کن. چرا با خدا دعوا میگیری بلکه خدا نظرش را عوض کند؟» برای مخاطبان عجیب نیست، چون خودشان هم مثل شاعران میخواره ی پامنقلی، دلشان نمی آید دست از اسلام و خدایش بکشند. به همین دلیل هم با عقل جور درمی آید که مطابق نظرات بالا، شیعی 12 امامی که در زمان ناصرالدین شاه، علیه اسماعیلیه و بهائیت برخاسته، به اندازه ی دشمنانش ریشه در اولاد زهرا و بنابراین سهروردی دارد و به جاسمین ها متصل میشود. پس ممکن است آن را اصحاب قدرت سخنگوی خود کرده باشند چون درست مثل زمان انقلاب ایران، از واکنش منفی مردم به توحش سبتی نگران شده بودند و میخواستند هنوز مردم را در مشت نگه دارند. شاید همین در عثمانی هم اتفاق افتاده و داستان شبتای زوی تمثیلی از آن است. شبتای زوی که از پیروان سبت سیاه بود، ادعای مسیح بودن کرد و شورش یهودی عظیمی را علیه عثمانی ها در کشور به راه انداخت. ولی وقتی دستگیر شد، به ظاهر به دین اسلام درآمد و پیروانش هم به همراه او به ظاهر مسلمان شدند به این هدف که با درآوردن ادای اسلام پناهی و کاسه ی داغ تر از آش شدن در آن، به مدارج بالای سیاسی و مذهبی در عثمانی برسند و به نام دفاع از اسلام و عثمانی، آنها را از درون نابود کنند که کردند. بعضی از افسانه های تاریخی کدهایی میدهند به این مطلب که درواقع برخلاف آنچه به نظر میرسد اصل یهودیت همین سبتایی یا سبتی بودن است و دفاع از اخلاقیات در آن، تقیه ای است برای رسوخ در مذاهب پیشین و فروپاشاندن آنها.

در مورد اسلام، این به خود زمان پادشاه پارسی که خام استر شد یعنی اخشوارش برمیگردد. اخشوارش تلفظ دیگری از نام کورش است که در تورات، مسیح خدا نامیده میشود چون به یهودیان لطف میکند و اجازه میدهد معبد اورشلیم را که نبوکدنصر تخریب کرده، از نو بنا کنند. به این هدف، زروبابل شاهزاده ی یهودی از بابل به اورشلیم اعزام میشود. زروبابل به معنی فرزند بابل است. در کتاب مقدس، بابل را به فاحشه میشناسند و این فاحشه، الهه عیشتار است که شهر بابل کالبد او است. بنابراین زروبابل همان زرواستر یا زرتشت است. زروبابل، کاهنی به نام عزرا همراه خود میبرد و عزرا نیز شاگردی به نام نحمیا دارد. این اتفاقات میتوانند دقیقا در زمان آغاز اسلام رخ داده باشند. چون اخشوارش به خسروئس یا خسرو نیز قابل تلفظ است و خسروها پادشاهان پارس در زمان ظهور اسلام بودند. در یکی از منابع موسوم به «آخرالزمان های عربی» آمده که یک جنگجوی پارسی به نام نحمیا که به خدمت ارتش اسلام درآمده بود در زمان فتح اورشلیم در زمان لشکریان اسلام، وارد اورشلیم شد و بعد از قربانی کردن یک ورزاو برای خدا معبد اورشلیم را بنا کرد. نحمیای خسروئس باید همان نحمیای اخشوارش باشد و به مانند او معبد اورشلیم را بنا میکند. در تاریخ اسلام، نگفته اند که مسلمانان اورشلیم را فتح کردند تا در آن معبد بنا کنند بلکه میگویند آنها میخواستند معبد را پس بگیرند چون قبله ی اول آنها بوده است. این درحالیست که مطابق تاریخ رسمی، در آن زمان، صدها سال از تخریب معبد یهود به دست رومیان میگذشت. در عوض، مسلمانان معبد قبه الصخره را توسط عبدالملک مروان بنا کردند که اکنون بزرگترین نماد اورشلیم است. آیا معبد یهود همان معبد مسلمانان است؟ یک نکته ی عجیب دیگر. قربانی گاو برای بنای اورشلیم از کجا آمده است؟ قربانی گاو یکی از اعمال کیهانی میترا است و به نوشته ی فلاویوس باربیرو، میترا صاحب یک کیش رمزی یهودی بوده که ژوزفوس فلاویوس، در زمان تخریب معبد بنا کرده تا روم را از درون تصرف کند و به سمت مورد نظر خود حرکت دهد. این حرکت، به پیدایش روم مقدس با مذهب مسیحیت یهودی تبار انجامیده است که تورات یهودیان بخشی از کتاب مقدس آن است. قتل گاو به دست میترا همان شکستن بت گوساله ی سامری توسط موسی است و ظاهرا موسی با نحمیا در هم می آمیزد. نحمیا به عنوان یک جنگجو حکم موسی را دارد و عزرا به عنوان یک کاهن حکم هارون اولین کاهن لاوی را. مطابق یک روایت یهودی کتبی که امروزه بیشتر یهودیان قبولش ندارند، عزرا کل تورات را در خواب دید و بعد از بیداری آن را نوشت. این شبیه معراج خواب مانند محمد پیامبر عرب ها به آسمان ها و برخورد با پیامبران درآنجاست. پس محمد میتواند همان عزرا تلقی شود که با برخورد با پیامبران قبلی، داستان های آنها را کشف میکند و به مردم میدهد. عزرا در لغت همان آسور است و به اندازه ی مسیح، تجسم خدا محسوب میشود. در قرن 16 رسم پرستش کاهنی به نام الئازار در بین یهودیان وجود داشت. این اسم، ترکیب "ال" عنوان کلی خدا نزد یهودیان با نام آسور است که سیروس یا کورش و اخشوارش هم از آن اسم به دست آمده اند. چون یهوه را ال نیز نامیده اند، الئازار نشانه ی تطبیق یهوه با آشور است. آشور همان بعل مردوخ است و بعل به پسر ال یا خدا اطلاق میگردد؛ چیزی شبیه نسبت مسیح با یهوه. [یادآوری میشود که در قرآن، یهودی ها به سبب پرستش عزیر به عنوان پسر خدا، گناهکار شمرده شده اند و عزیر همان عزرا است.] با توجه به این که بعل ها و ال به تمام مردم خاورنزدیک تعلق داشته اند، عزرا به هیچ وجه نمیتوانسته یک پیامبر قبیله ای و صاحب یک قوم خدا مثلا یهود باشد و طبیعتا باید به محمد مسلمانان نزدیک تر بوده باشد. اما برعکس، میبینیم که در کتاب عزرا در تورات، او به شدت با ازدواج یهودیان با نایهودیان مخالفت میکند و حتی میخواهد یهودیان مزدوج با نایهودیان را به طلاق دادن همسرشان وادارد طوری که شهر تا آستانه ی جنگ و ناآرامی پیش میرود. واضح است که دراینجا یهودیت دیگر فقط یک قبیله نیست بلکه یک کاست یا طبقه است که میخواهد مذهب عمومی را به خدمت خود دربیاورد. میدانیم که آنها که اصرار دارند با غیر خود ازدواج نکنند، ثروتمندان و قدرتمدارانی هستند که میخواهند ثروت و قدرت را در طبقات خود حفظ کنند. این شبیه افسانه ی ازدواج فراعنه با خواهرانشان برای حفظ خون خدایی در خاندان خودشان است و میدانیم کهن الگوی فراعنه ازیریس است که خودش برابر آسور و در توجه به حفظ اصالت خون، معادل عزرا است. تمدن مصر باستان و فراعنه با ازیریس و درواقع با عزرا به وجود می آید و به عقیده ی راجر صباح، مصر باستان چیزی به جز یک نوع یهودیت به خط هیروگلیف به جای عبری نیست. این مصر باستان که آثارش در زمان حکومت ممالیک و در همکاری با معماران اروپایی به وجود آمده، برخلاف آنچه میگویند تا قرن 18 و زمان ناپلئون در مصر وجود داشته و اسلام تضادی با آن نداشته است. فقط در قرن 19 و در دوران تسلط اروپاییان بود که اسلام یهودی تبار با لباس های بلند و ریش های بلند و ژولیده ی مردانه تمام مصر را در بر گرفت. همین اتفاق پیشتر و در قرن 18 عثمانی را فرا گرفت درحالیکه پیش از آن، ظاهر اهالی عثمانی تقریبا همان تصویری بود که از یونانیان باستان و بیزانسی داشته ایم. اما چه کسانی آنقدر در این ممالک نفوذ کرده بودند که آنها را وادار به تغییر هویت از بالا کنند؟ مسلما همان کسانی که با فتح مصر و دیگر سرزمین های شمال افریقا، آنها را به راه عثمانی بردند یعنی قدرتمداران فراماسون اروپایی، همان کسانی که سنگ مسیح را به سینه میزدند. آنها دنباله ی فرهنگسازی ژوزفوس بودند و میخواستند آنچه را که از دست داده بودند پس بگیرند. مثلا به این فکر کنید که چرا قربانی گاو در خاورمیانه از بین رفت؟ احتمالا در همان انقلابی که مذهب مندایی را به وجود آورد و به مخالفت با خونریزی و ازجمله تقدیم قربانی خونین به خدا همراه شد. با این که مذهب مندایی هم به شدت توسط یهودیت بازتعریف شده، ولی آثار مخالفت با قتل و جنگ و بخصوص درگیری مذهبی هنوز در آن باقی است. پیامبر مندایی ها یوحنای تعمیددهنده یا یحیی بود که آثار تقدس خود و مشابه هایش در سرتاسر خاورمیانه و شمال افریقا باقی مانده است. یحیی هم همزمان با عیسی کاندیدای مسیح شمرده میشد و به مانند او توسط هرود به قتل رسید. بنابراین عیسی فرمی بازپرداخته از او است. مسیری که به حذف او به نفع مسیح می انجامد به پیدایش لژیون های جنگجویان در مقابل صلح طلبی مندایی برمیگردد و به نوشته ی باربیرو چنین لژیون هایی نیز در فرقه سازی ژوزفوس وجود داشتند و معروف به اکوئتس یعنی اسب سوار بودند که معادل معنایی دقیق شوالیه است. میدانیم که شوالیه های تمپلار بودند که فراماسونری را پدید آوردند. گفته میشود آنها به دنبال تعقیب کلیسای رم، از فرانسه به اسکاتلند گریختند و ازآنجا بر ضد رم فعالیت کردند. اما امکان ندارد گروهی معدود در چنین مبارزه ای پیروز شوند مگر این که ثروت زیادی و به دنبالش پیروان زیاد و سلاح زیاد به دست بیاورند. البته اروپاییان، چنین ثروتی را فقط در امریکا یافتند. درآنجا منطقه ای به نام نیو اسکاتلند قرار داشته که پیشتر نیو فرانسیا نامیده میشد. آیا این همان فرانسه ی تعویض شده با اسکاتلند توسط فراماسون ها نیست و آیا مرزهای کشورهای اروپایی از طریق نوکیسه هایی که در امریکا ثروتمند شدند و توان کشورسازی پیدا کردند تعیین نشد؟ نکته اینجاست: امریکا در غرب جهان تعیین میشود و اروپا هم غرب تلقی میشود با این که همعرض با افریقا است که شرق تلقی میشود شاید چون اروپا از درون امریکا ریشه میگیرد. غرب، جایگاه افول میترا خدای خورشید است و البته میترا همان ازیریس هم هست. ازیریس به دست برادرش سیت که خدای تاریکی است کشته میشود ولی سپس به صورت هورس زنده میشود و انتقام میگیرد. برای اشرافیت یهود، چنین انتقامی فقط از طریق رفتن در لباس گوسفند و تظاهر کردن به دفاع از فرهنگی که آنها را اخراج کرده ممکن است که در این صورت، باید تاریکی و روشنایی با هم جمع آیند و ابدی شوند. ازیریس ورزاو میماند ولی ورزاو مقدسی که باید کشته شود، همان کاری که نحمیا کرد. و اما هورس که بازگشت ازیریس است گوساله ی مقدس است و البته در مقام یک گاو کوچک، برابر با گوسفند مسیح. او در جهان تاریک زیر زمین، رنگ تاریکی را به خود گرفته و ازاینرو است که برخلاف ازیریس صلح طلب، به شدت جنگجو است. هورس بنابراین نیمی ازیریس است و نیمی سیت. حالا اگر قرار باشد خورشید ازیریس و تاریکی سیت به هم بیامیزند باید تاریکی ای را بیاوریم که مثل ازیریس گاوآسا باشد. در این مورد، میدانیم که دب اکبر در قطب شمال، پای ورزاو صورت فلکی ثور تلقی میشد که به شمال پرتاب میشد. صورت فلکی ثور موکل اردیبهشت ماه و فصل کشت و کار بود و بنابراین با زندگی بخشی مرتبط بود. اما دب اکبر با سرزمین های سرد و بی بر شمال ارتباط دارد و قلمرو تاریکی است. دب اکبر مادر دب اصغر محل ستاره ی قطبی است؛ تنها ستاره ای که جایش در آسمان ثابت است و نمادی است از یک خدای ابدی با اصول ثابت و بلاتغییر. تحمیل یک شب ابدی بر جهان، فقط با تبدیل یک دین به کهنه پرستی و محافظه کاری افراطی بدون امکان تطبیق آن با شرایط جدید وابسته است. زمانی که شرق دچار کهنه پرستی و ارتجاع سقوط در دامن یهودیت شکست خورده شده باشد، آن وقت شرق دچار شب است و در غرب، روز است و خورشید میدرخشد. آن وقت شرق مذهبی شیطانی است و غرب کفرانگیز، ایزدی. پس دستگاه سیاسی غرب در مقام خورشید وظیفه دارد با شرق تاریک بجنگد.:

PERSIA: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

با همین حسابرسی معلوم میشود که هورس یا خورشید به جای گوسفند برج حمل، زمانی که وارد برج ثور میشود، قلمرو خود را پس گرفته است و جانشین ازیریس و سیت با هم، و صاحب مقام آنها شده است. اما این داستان، به این شکل تعبیر شده که طی عقب رفتن زمان اعتدال بهاری و آغاز دوران سرسبزی سال در دایره البروج، اعتدال بهاری از برج ثور به برج حمل افتاده است و به دوران برج ثور که آغاز تمدن بوده، خاتمه داده است؛ برج ثور بین حدود 6000 تا 4000 سال پیش بوده و برج حمل بین حدود 4000 تا 2000 سال پیش. هورس برابر با میترا است که ورزاو را میکشد و میترا هم خود مسیح است. البته خدای اصلی که یهوه باشد یک خدای قمری است و تقویم های قمری هم در قدیم مهم تر از تقویم های خورشیدی بودند. عیسی مسیح فقط وقتی که به جای خورشید به قتل میرسد تا ماه در آسمان ظاهر شود از انسانیت خالی میشود و روحش به خدا برمیگردد. برای همین هم قربانی گوسفند را در ادیان ابراهیمی داریم. به همین ترتیب مسیح در مرز اعصار حمل و حوت در حدود 2000 سال پیش به دنیا می آید تا در مقام برج حمل به عنوان بره ی خدا قربانی شود و به ایکتیس یا ماهی برج حوت تبدیل شود یعنی همان عصری که این داستان ها در دوره های متاخر آن درست میشدند. ملک جبار، ارتباط عیسی با بهار علیرغم تولدش در انقلاب زمستانی را در این میداند که مادر عیسی سه ماه –برابر کل زمستان- او را پنهان کرده بود تا دشمن نتواند او را شکار کند. بنابراین عیسی در بهار آشکار میشود و این آشکار شدن حکم تولد دوباره ی او است که به درآمدن از قبر تعبیر میشود و به صورت عید پاک یا ایستر جشن گرفته میشود. علت این است که مسیح، همان سال است که نو شده است. بهار حکم کودک سالی مسیح، تابستان حکم میانسالی و پاییز حکم پیری او را دارد. بنابراین در انتهای پاییز و ابتدای زمستان، عیسای انسانی میمیرد و به مسیح که یک خدا است تبدیل میشود. میانسالی مسیح حکم رسیدن او به پختگی را دارد. حیوان این دوره، شیر برج اسد است که حیوان بهاری یعنی ورزاو برج ثور را میخورد. بنابراین شیر هم مثل میترا/مسیح، قاتل ورزاو و نماد اصلی یهوه است. بنابراین یک عصر اسد هم برای ایجاد دوران نوین پیشنهاد میشود که در 12 هزار سال قبل با افتادن زمان اعتدال بهاری به ورود خورشید به برج اسد آغاز میشود.:

Celtic calendar: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

این دوران جدید، پایان عصر یخبندان و دوران نابودی جانوران ماقبل تاریخ است، اتفاقی که به رشد و تقویت انسان منجر شد. با این حال، ممکن است دوران ضعف و بیچارگی بشر در عصر یخبندان، آنقدرها دور نباشد. ما یک عصر یخبندان کوچک هم در قرون وسطای متاخر داریم. این دوران، ایام زوال کشاورزی و بدبختی مردم بود که به جنگ های کشورهای اروپایی بر سر اندک منابع باقی مانده انجامید و این خود به مرگ صدها هزار و بلکه میلیون ها نفر انجامید. به طرز عجیبی هلند تنها کشور اروپایی بود که از این فجایع جان به در برد، خود را از اسپانیا جدا کرد و شروع به رشد و شهرسازی نمود و به استعمار و تجارت دریایی در جهان پرداخت. حتی تنها کشور خارجی که با ژاپن تجارت میکرد هلند بود. پهلو گرفتن یک کوه یخ در اسکله ی دلفشان در شهر روتردام هلند در سال 1565 گواهی بود بر اوج بدبختی بقیه ی اروپا در آن زمان. اروپاییان، رشد هلند را یک «معجزه» تلقی میکردند. اروپاییان بسیاری برای تداوم بقا به هلند آمدند که اکثرا یهودیان بودند. در اوایل سال 1600 یک پروتستان فرانسوی، دوک دو روهان، اعلام کرد که هیچ چیز در سفرهایش به اندازه ی شگفتی های استان کوچک هلند، او را تحت تاثیر قرار نداده است. چند سال بعد، هموطن او اقتصاددان آنتوان دو مونتچرتین اظهار داشت که «هیچ نمونه ی دیگری در جهان وجود ندارد که کشوری در بازه ای چنین کوتاه از ابتدایی چنین فروتنانه به جایگاه نفوذ در تقریبا تمام نقاط جهان رسیده باشد». حتی رم، به عقیده ی او سال های بیشتری برای تسخیر و امپراطوری سازی نیاز داشت.:

Netherland in little ice age: stolenhistory.net

میدانیم که پادشاهی نوین انگلستان را هم هلندی ها درست کردند و تمام بنگاه های استعماریشان هم به انگلستان منتقل شد و خاندان به قدرت رسیده فراماسونری را به وجود آوردند که مهد آن ماسونری اسکاتلندی یورک در انگلستان است. این موضوع واقعا جالب است که قطب اقتصادی امروز جهان، نیو یورک یا یورک جدید در امریکا است و این شهر در گذشته هلندی نشین بوده و نیوآمستردام یعنی آمستردام جدید نام داشته است. آیا یورک یا آمستردام جدید، قدیمی تر از یورک و آمستردام قدیم نیست؟ به این فکر کنید که اکثر خارجی هایی که هلند را بزرگ کردند یهودی بودند و در نوشته های کلاسیک، امریکا محل قبایل گم شده ی بنی اسرائیل بود. آیا به اصطلاح معجزه ی هلند به این خاطر نیست که هلندی ها در یک اروپای خالی فرود آمدند؟ بگذارید اینطور بگویم: عصر یخبندان کوچک، همان عصر یخبندان بزرگ است. اروپایی های آن در قحطی و جنگ با هم نابود نشدند. بلکه از اول کم بودند. این تاریخ دروغین قرون وسطی است که آنجا را از آدم پر کرده تا دوران سیطره ی مذهب بر اروپا را وحشتناک و نفرت انگیز نشان دهد. حسابش را بکنید دین ستیزان چه زحمتی کشیدند برای این که اعصار ثور و اسد و حمل و حوت را خلق کنند و از دروغ بپالایند. آیا واقعا لازم بود این همه تاریخ درست شود؟ برای اثبات به درد نخوری دین، همان 2000 سال تاریخ مسیحی کافی بود؛ دیگر بقیه اش چرا درست شد؟

به نظر من پاسخ این معما این است که در زمانی که از روی خیالپردازی درباره ی دایره البروج، تاریخ جعل میشد، دایره البروج و ستاره شناسی، دانش مورد علاقه ی بخش زیادی از مردم جهان بود و اعصار فلکی به تاریخ های انسانی تبدیل شدند تا حقیقت معنوی ذات دایره البروج را پنهان کنند. اگر عیسی سالی است که شکل میگیرد و میمیرد تا در سال های بعدی به صورت مسیح، حالت ایزدی بیابد به خاطر آن است که سال و خورشید کنایه از زمانند و وقایع هر سال در زمان معنا می یابند. کسانی که الان هستند در زمان حیات خود، آنقدرها اهمیتی ندارند ولی ممکن است بعدها مقدس شوند، مثل عیسی که در زمان خودش یک دروغگوی دیوانه تلقی میشد ولی بعد از مرگش خدا شد. در ایران هم محمدرضا شاه پهلوی، در زمان خودش یک نوکر بی اراده ی خارجی ها تلقی میشد و به «ممدرضا دماغ» ملقب بود، اما امروز، مردم او را مسیحی مقدس میدانند که یکی از معدود آدم های عقل دار و شجاع و میهن دوست در زمان خودش بود. همین تقدس را در مقیاسی پایین تر نخست وزیرانش هویدا و بختیار یافته اند که پیش تر در مقابل امر شاه، «نوکر بی اختیار» خوانده میشدند. در عالم روشنفکری هم همین اتفاق می افتد. محمدعلی فروغی در بین روشنفکران زمان خودش متهم به یهودی، بهایی، و هندی الاصل سرسپرده ی انگلیس بود و از هیچ فحشی به او فروگذار نمیکردند. اما الان در محافل روشنفکری ایران، بزرگترین مغز تاریخ ایران و خدمتگزارترین فرد به این مملکت جا زده میشود. کسی چه میداند؟ شاید رهبران و دستگاه کنونی حکومتی کنونی ایران نیز روزی که دیگر در صحنه نباشند، درست مثل عیسای دیوانه ی دروغگو تبدیل به مسیح ایزدی شوند و ارزش هایشان که خودشان به آن عمل نمیکنند، چراغ راه مردم شود. شاید از ترس مقدس شدنشان و بازگشتن همان ارزش های قدیمی با این مقدس سازی عمومی است که هیچکس در غرب دوست ندارد دستگاه حکومتی ایران شهید شود و همچنان همان اژدهایی که در شبکه های ماهواره ای، انگل دزد فاسد دروغگو خوانده میشود باقی بماند. تا زمانی که این موازنه باقی باشد، ایران همان شرق تاریک مرتجعین باقی می ماند و امریکا روزی خواهد بود که خورشید مقدسش هالیوود وقت دارد افسانه های انواع و اقسام جاسمین ها را برای مردم ایران تعریف و خود را مقدس تر کند.

مطلب مرتبط:

7 آبان چه ربطی به کورش کبیر دارد؟

نیروهای شیطانی اورشلیم: رابطه ی اسرائیل و هالیوود در یک سناریوی ماوراء الطبیعی

نویسنده: پویا جفاکش

این سالن تئاتر در لس آنجلس از وقتی که تبدیل به محفل عیاشی های شبانه ی اشراف شده، خیلی شیطانی تر از قبل به نظر میرسد. معماری این دیوار را مایایی میخوانند ولی مسیحیان مایلند آن را 7سر اژدهای فاحشه ی بابل بدانند. برای بسیاری از لس آنجلسی ها بابل و مایا زیاد تفاوتی با هم ندارند و این هم ظاهرا یکی از میراث های هالیوود است که با فیلم «ده فرمان» به وجود آمده و با شهرت گرفتن آن فیلم، معروف شده است. گفته میشود «سیسیل دمیل» کارگردان فیلم، لوکیشن یک شهر باستانی مصری را با مجسمه های فراعنه و معماری باستانی در اطراف لس آنجلس ساخت تا داستان موسی داخلش اتفاق بیفتد و آخرش چه شد؟ باورتان نمیشود. روایت رسمی میگوید دمیل دستور داد لوکیشن را به طور کامل زیر شن های بیابان مدفون کنند تا دست کسی به آن نرسد. اما آخر چرا؟ مگر نمیشد با همان لوکیشن باز هم فیلم ساخت چنانکه هالیوود بارها لوکیشنی که برای یک فیلم ساخته شده را در فیلم های دیگر هم استفاده کرده است؟ موضوع کمی غریب به نظر میرسد. مردم میپرسند آیا آن لوکیشن برای پنهان کردن چیزی مدفون شده است؟ مثلا بخشی از تاریخ امریکا، تاریخی که در آن، مصر باستان در لس آنجلس قرار داشته است؟! پس دمیل چه حقی داشته که سر خود آن لوکیشن را نابود کند؟ برای همین هم گفته اند که خودش آن را ساخته و خودش هم میتوانسته خرابش کند. این تصاویر از لوکیشن ده فرمان را ببینید:

ظاهرا یک شهر تمام و کمال است. البته وابستگان به تاریخ رسمی هم تصاویری از ساخت لوکیشن و ظواهری از آن که بزرگ نشانش ندهند ارائه میدهند. مانند تصاویر زیر:

در هر حال، مهم، ارتباط ذهنی بین مصر و لس آنجلس است که ربطش به دمیل، به خاطر تعلق او به هالیوود یا بهتر است بگوییم، آنچه مردم به آن «بابل هالیوود» میگویند میباشد. نه فقط شیر که نماد جدانشدنی بابل است، به عنوان نماد، زیاد در شرکت های هالیوودی به کار میرود، یک نسخه از دروازه ی عیشتار بابل نیز در لس آنجلس هست و البته فرقه ای به نام بعل ایر که خود را دنباله رازوری بابلی میخواند (تصاویر زیر):

علاوه بر آن، لس آنجلس، یک کلمه ی اسپانیایی به معنی فرشتگان است. برای کسانی که فکر میکنند رهبران فرهنگی امریکا با فرشتگان سقوط کرده مرتبطند، دراینجا فرشتگان فقط میتوانند وردست های هاروت و ماروت باشند. هاروت و ماروت دو فرشته ی هبوط کرده بودند که به مردم، تمدن و تکنولوژی و جادو آموختند و به سبب این عمل غیر الهی، به دستور خدا در چاهی در بابل زندانی شدند. این، سرمنشا افسانه ای درباره ی ساخته شدن تمدن جدید در امریکا توسط فرشتگان زندانی شده توسط امت خدا یعنی رهبران امریکا است که اکنون به گونه ی افسانه ی اسارت یوفوها توسط ارتش امریکا برای خلق کامپیوتر و اینترنت و تکنولوژی ماهواره و فضاپیمایی و سفر هوایی و مانند آنها درآمده است. به هر حال، فرشتگان زندانی در صورتی در لس آنجلس خواهند بود که آنجا خود بابل باشد.

اما این که مصر به بابل مرتبط شده، به خاطر آن است که تا گذشته ای نه چندان دور، قاهره و اسکندریه در مصر، بابل تلقی میشدند و بنابراین فرعون حاکم بابل بود. امریکا هم بابل جدید شده است با این شعار که 10 قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل، آسیا را به مقصد امریکا ترک گفته اند و این ده قبیله تحت رهبری خاندان مناشه پسر یوسف بودند. مناشه یا ماناسیو نامش شباهت زیادی به نام مانیش تسو پسر سارگون کبیر بنیانگذار امپراطوری آکدی دارد. سارگون هم معروف به "پرعا" بود که میتواند تلفظ دیگری از فراعوه یا فرعون لقب فرمانروایان مصر باشد. پس مانیش تسو پسر سارگون میتواند همان مناشه پسر فرعونی به نام یوسف باشد. فراعوه همچنین با عنوان پرابهو پادشاهی هندی از سلسله ای به نام گوپتاها قابل مقایسه است و گوپتا هم ظاهرا تلفظی از قبط یا اجیپت است که با مصر تورات تطبیق شده است. مانیش تسو و سارگون نیز در سرزمینی به نام گبی حکومت میکردند که میتواند همان گبت یا قبط باشد. زنان یهودی گاهی برای دور زدن قانون حجاب، کلاهگیس را به جای موی اصلیشان استفاده میکنند و زنان قبطی نیز معروف بودند که موهایشان را میتراشند و به جایش کلاهگیس استفاده میکنند. احتمالا یوسف پدر مناشه فرعون تلقی شده چون خود مانیش تسو منصب فرعونی را ایجاد کرده و پدرش را نیز فرعون خوانده است. در این صورت، مناشه در اسم و ماهیت، همان منس اولین فرعون مصر است. اینجا دوباره یک ردی از ارتباط بابل با هالیوود به دست می آید. منس همان مین خدای ماه قبطی است و به نظر میرسد پیروان ماه، حکومت بابل را به دست گرفته اند. نارام سین نوه ی سارگون هم کیش سین خدای ماه را در امپراطوری خود گسترش داده بود. در مورد لس آنجلس، فاتحان، انگلیسی هایی بودند که قلمرو اسپانیایی کالیفرنیا را تصرف کردند و به منابع طلای آنجا دست یافتند و آنقدر ثروتمند شدند که بتوانند کل دنیا را مطابق میل خود بسازند ازجمله انگلستان را که پایتختش لندن (لون دون یا لون تاون یعنی شهر ماه) است. میتوان گفت آنها قبل از آن انگلیسی یعنی آنجلی نبودند و فقط بعد از فتح لس آنجلس آنجلیس یا انگلیسی شدند. میتوان گفت قبلا قوم موسوم به آنگل هم فقط رومی بودند. حتی نبردهای روم با اعراب مسلمان نیز میتواند همین اطراف صورت گرفته باشد. مثلا کاخ معروف اعراب دشمن، الحمرا بوده که در انگلیسی Alhambra نوشته میشود. دقیقا محلی به این نام، در شرق لس آنجلس قرار دارد. چه بسا این در حکم حمله ی اعراب از شرق به روم دیگری در قستنطنیه نیز باشد. شنیده اید که رومی های قستنطنیه کشتی های اعراب تحت سلطه ی خلیفه مآویه (معاویه) را با آتش یونانی نابود کردند. آتش یونانی هم از توی تفنگ مانندی شلیک میشد. شاید این سلاح فقط همان تفنگ ها و توپ های اروپاییان باشد که میگویند به کمک آنها بومیان امریکا را شکست دادند. در هر صورت رومی ها به سبب فتح بعدی سرزمین فرشتگان، آنگلوساکسون نامیده شدند و بومیان انگلستان قبل از آمدن آنجل ها گالی ها یا کلت ها بودند شاید چون آنها هم فرشته نبودند و فقط از فرشته ها اطلاعت و تقلید کرده بودند. فراماسونری انگلیسی علاقه ی زیادی به احیای دروئیدیسم منسوب به گالیک های باستان داشت و به نوعی جادوگری کفرآمیز را به ضرر مسیحیت گسترش میداد. ولی انگار تمام این صحبت ها از امریکا به انگلستان فرافکنی شده بود. دعوای انگلستان و اسپانیا بر سر امریکا فقط دعوای انگلیسی ها با اسپانیایی ها در کالیفرنیا پیش از این بود که این کشورها با زبان هایشان به اروپا منتقل شوند و اما جادوگران خلاصه شده در نام هالیوودند که هم به معنی چوب مقدس است و هم به معنی بیشه ی مقدس. چوب مقدس، میتواند هم عصای موسی باشد و هم عصای جادوگران، بخصوص به این دلیل که جادوگران، عصای خود را از چوب درختی به نام هالی میساختند و شاید گالی هم تلفظ دیگری از هالی باشد. جادوگری کیش هکاته الهه ی ماه بود که او هم بخشی از شخصیت بابالون یا فاحشه ی بابل بود. بابالون هم الهه ی ماه بود و هم الهه ی زهره، و جالب این که هر دو این سیارات، خدایشان گاهی مرد است و گاهی زن. ازاینرو بابالون هم اسمش محل بازی با کلمات شده بود و بابا لئون یعنی پدر-شیر تلقی میشد. این، صورت اولیه ی لوسیفر یا شیطان زهره بود پیش از این که در هیبت زنانه اش فاحشه ی بابل و حیوانش اژدهای 7سر شود. اژدها همان شیر بابل بود که خصلت های خزندگان و دیگر موجودات را به خود جذب کرده بود. جالب اینجاست که یکی از نام های شهر لندن، lundenburh و یا لوندن برگ یعنی شهر لوندن است که لون دن را میتوان به لانه ی شیر معنی کرد و این کار را به خاطر وجود هزاران مجسمه ی شیر در لندن گاهی میکنند. پس آیا لندن نخستین هم در امریکا سرزمین شیران بود؟ میدانیم که در حومه ی لس آنجلس، محلی به نام لین وود وجود داشته که میتوان آن را به لئون وود یا بیشه ی شیر معنی کرد. در این محل، اسپانیایی ها شهری به نام سنت آنتونیو ساخته بودند که نام از سنت آنتونیوس پادوا یا همان سنت آنتونی کبیر دارد. سنت آنتونی که اهل کومه (قم) در مصر بوده، اولین معلم تبلیغ زهد مسیحی در تاریخ مسیحیت بوده و این را از سنت پاول زاهد پسندیده بود. سنت پاول که ادعا میشود ربطی به سنت پاول سازنده ی کلیسای رم ندارد، یک مسیحی بود که از آزار امپراطور دکیوس (دقیانوس) به صحرا پناه برد و همچون زاهدان زیست. سنت آنتونی، از مقربان او بود و مراسم کفن و دفن او را نیز انجام داد. سنت پاول، مصاحب شیرها بود و گفته میشود دو شیر به سنت آنتونی در دفن او کمک کردند. برای همین سنت پاول و حتی گاهی سنت آنتونی را گاهی بین دو شیر نشان میدهند. در شاهنامه ی فردوسی، بهرام گور برای این که تخت شاهی را به دست بیاورد، باید تخت را از بین دو شیر آزاد کند. او گرزی به دست میگیرد و به تنهایی به جنگ شیران میرود و آنها را میکشد و بر تخت مینشیند. این شیرها ظاهرا نمادی از تخت های شیرگون یا وجود دو مجسمه ی شیر در دو طرف تخت شاهی و مرتبط با سنت آنتونی و سنت پاول هستند. شاید به همین سبب، مصر لس آنجلس، لین وود نام دارد. سنت آنتونی هم داستان عجیبی دارد. او پس از این که سعی در رعایت زهد مسیحی و کناره گیری از جمعیت نمود، مورد وسوسه های پیاپی شیطان با اعمالی چون بی حوصلگی، افسردگی و زنان زیبا قرار گرفت که اکثرا همان وسوسه های مارای شیطان برای منصرف کردن گئوتمه بودا از زهد خود هستند و البته آنتونی نیز به مانند بودا از آزمایش سربلند بیرون آمد. آنتونی به سبب شکست دادن شیطان مورد هجوم لشکری از شیاطین در هیبت وحوشی چون شیر، گرگ، خرس، پلنگ، ورزاو، مار، مورچه و عقرب قرار گرفت و با آنها جنگید تا این که خدا به کمکش آمد و او نجات یافت. اینجا هم قهرمان مسیحی در مرز پهلوانان جنگجو و وحش کش چون گیلگمش و هرکول قرار میگیرد. ممکن است سنت پاول و سنت آنتونیوس یک شخصیت واحد بوده باشند. پاول نام از آپولو خدای خورشید دارد. پاول را همیشه مردی پیر و ریشو شبیه خدایش یهوه میکشند درحالیکه آپولو به شکل جوانی بی ریش تصویر میشده است. آنتونیوس نیز نامش شبیه آنتینوس یک خدای انسان نمای مصری است که شهر یونانی آنتینوپولیس، مرکز پرستش او بوده است. آنتینوس یک خدای جوانمرگ و مدافع همجنسبازی بود و آپولو نیز یکی از اشکال او محسوب میشد. ظاهرا نام آنتینوس تلفظ دیگری از نام آدونیس است که نام او نیز با آدون (ارباب) لقب یهوه ارتباط دارد و آنتونیوس را میتوان به آنتون یو یا آدون یهوه معنی کرد. پس ظاهرا انقلابی در شخصیت خدا اتفاق افتاده که با تغییر شخصیت آنتینوس به آنتونیوس و آپولو به پاول نسبت دارد. میتوان گفت شخصیت قبلی مرتبط با زن شدن یک خدای مذکر است و این انتظار را ایجاد میکند که مردها به وضعیت مفعول جنسی که در فرهنگ جنگسالار زن ها به خاطرش تحقیر میشوند تن داده باشد و یا این که مرد در جهت اثبات ارادت به الهه خود را اخته کرده باشد. این مورد اخیر را به گالی ها که کاهنان الهه کوبله اند نسبت داده اند و البته کوبله خودش خدایی مذکر بوده که با اخته شدن، زن شده است. البته عده ای اختگی گالی های کوبله را صوری و به معنی عاری شدن ظاهری از مردانگی دانسته اند. به هر حال، نام این گالی ها را میتوان باز با گالیک های انگلستان و هالی وود لس آنجلس مقایسه کرد. هر گونه شورشی علیه این مذهب، باید در حکم شورش یهوه و امتش علیه فاحشه ی بابل باشد. چون حمله از خاستگاه انگلیسی ها یعنی لین وود یا مصر انجام شده، ما نیز باید نسخه ی قبطی آنتونیوس را بیابیم. در این مورد میدانیم که عنوان آدون، به صورت آتون برای یک خدای خورشید به کار رفته که کارکرد آپولو نیز هست با این تفاوت که آتون توسط یک فرعون مذهبساز به نام آخناتون، علیه مذاهب دیگر شوریده و تمام معابد دیگر را بسته است. پاپیروسی منسوب به آخناتون وجود دارد. راجر صباح آن را در حکم پرستش یائو سابات (یهوه صبایوت) خوانده و شهری به نام "ایر دود" در آن را به معنی شهر داوود دانسته است. داود به نام خدای یگانه، موفق به فتح سرزمینی موسوم به «قدس» شد. این نامجا یادآور شاهکار فرعون توتموس یعنی فتح قادس در سوریه شد که به معنی سرزمین مقدس است. توتموس نیز ساخت و سازهای مشهور خود را در کومه زادگاه آنتونیوس پادوا انجام داد. فتح سرزمین مقدس توسط توتموس یا داوود، قابل مقایسه با فتح قستنطنیه توسط محمد فاتح و فتح مکه توسط محمد پیامبر است. به نظر میرسد توتموس، واسطه ی مصر با قزاق های تاتار شمالی یعنی قومی است که محمد فاتح از آن می آید. چون نام توتموس قابل مقایسه با تختامیش خان تاتار روسیه است و از طریق همو نیز به شورش یک مذهب نوین علیه مذاهب کفرآمیز مربوط میشود. تختامیش با مامای بر سر گرفتن عنوان خان تاتار در رقابت بود. از طرفی مامای به این دلیل سقوط کرد و کشته شد که به سبب شکست خوردن از یک ارتش کوچک اسلاو به رهبری دیمیتری دونسکوی، وضعیت نامطمئن و پریشانی پیدا کرده بود. داستان شکست مامای از دیمیتری در ادبیات روس بسیار بزرگ شده و نشان پیروزی معجزه آسای خدای مسیح بر خدای کفار شمرده شده است. فومنکو و نوسفسکی، این نبرد را روایت دیگری از پیروزی داود بر جالوت میدانند و البته دیمیتری دونسکوی را هم شکل دیگر خود تختامیش میشمرند که به سبب نسب بردن از چنگیزخان، در وضعیت حقانی تری نسبت به مامای بود. تختامیش ضمنا یک فرمانروای مسلمان بود و در او چنگیزخان فاتح و اسلام یکتاپرست متحد میشدند. همین اتحاد را نیز در محمد فاتح داریم؛ همچنین در تیمور لنگ. هم چنگیزخان و هم تیمور لنگ درست به مانند لشکریان اسلام متهمند که ابتدا منابع علمی را نابود کرده ولی بعد علم را احیا کرده اند. مثلا میبینیم که هلاکو خان نوه ی چنگیز خان، رصدخانه ی مراغه را میسازد و الغ بیگ نوه ی تیمور رصدخانه ی سمرقند را. نکته ی جالب این است که هلاکو و الغ دو تلفظ از یک کلمه اند و آنها با هم برابرند چون پدربزرگ هایشان با هم برابرند. میفلزت در مورد منحصر به فردی ابتدایی این تصویر و انعکاسش در محمد فاتح معتقد است که درواقع رومی غیر از روم تاتاری وجود نداشته و تمام این ایدئولوژی با فتوحات تاتارها در اروپا و آسیا و شمال افریقا گسترش یافته است. ازاینرو میفلزت، منکر وجود امپراطوری رومی یونانی قبل از عثمانی ها در قستنطنیه شده و معتقد است تمام تاریخ روم شرقی، نسخه ی یونانی شده ی تاریخ عثمانی در حافظه ی مسیحیان ارتدکس یونانی قلمرو عثمانی است و در آن، کنستانتین کبیر فاتح رم و بانی قستنطنیه، نسخه ی یونانی شده ی خود محمد فاتح است. نتیجه این که میفلزت، آریوس را که گفت عیسی فقط پیامبر است و خدا نیست، به جای کنستانتین، در زمان محمد فاتح قرار میدهد و میگوید او نمادی از جریانی است که درنهایت با پذیرش توسط عثمانی ها سبب جدا شدن آنها از مسیحیت و ایجاد اسلام میشود درحالیکه پیشتر مسیحیان تاتار در شورای نیقیه آریوس را محکوم کرده و تثلیث مسیحی را به رسمیت شناخته بودند. پس کل جریان یکتاپرستی توسط تاتارهای روسیه در جهان گسترش یافته و مذاهب پیشین را تا جای ممکن از بین برده است. این ازآنجا جالب میشود که در نظر بیاوریم در تاریخ رسمی، اروپاییان موقع کشف امریکا سرخپوستان آنجا را تاتار و وابسته به خان تاتارها در آسیا به شمار می آورند. اگر طلای کالیفرنیا در ابتدا در دست تاتارهای روسیه بوده و به شعبه ی یهودی-مسیحی آنها توانایی شورش داده، پس امکانش زیاد است که پول، راه فتوحات جهانی را باز کرده باشد. با پول میشده مذاهب را از اساس تغییر داد. حتی شاید خود تورات هم در ابتدا چنین حالتی داشته بوده باشد و وسیله ی تغییر مذهب یهودیان شده باشد. اونر متوجه شده بود که بعضی از نویسندگان مثل فلاویو باربیو یهودیت را با آیین میترا در روم میشناسند. دراینجا میترا با الئازار قدیس تطبیق شده بود که همان الآسار یا آسور خدای آسوریان و معادل ازیریس مصری است و البته خود ازیریس نیز در مقام خدای خورشید و ایزد میرنده و رستاخیزکننده با آتون و آدونیس قابل تطبیق است. میترا نیز در روم با آپولو تطبیق میشد. آیا او همان خدای کفار آنتینوپولیس بود که در محتوا به یهوه ی دشمن کفار تبدیل شده بود و در بین اشراف هنوز با خصلت های قبلیش پرستش میشد؟ اگر پاسخ مثبت باشد، نبرد یهوه علیه مذهب کفار، به این دلیل تمام کفار جهان را یک جا جمع بسته که تصور میشود پیش از یهودیت تاتاری، همه جای زمین پیرو مذهب بابلی بوده است، منجمله کالیفرنیا که کفار با فتح دوباره ی آن، منابع طلایش را به چنگ آوردند و جادوی آن را برای ساخت هالیوود و صدور امپراطوری نوین بابل از طریق کار فرهنگی به پیش بردند. برای بعضی از امریکایی ها باور کردنی است که امریکا اصل بابل باشد چون به سبب نقش بالایش در تکنتولوژی و فناوری، میتواند محل واقعی زیست فرشتگان زیرزمینی چون هاروت و ماروت باشد. در این توطئه اندیشی، سرزمین های عربی، هند و آسیای مرکزی فقط به این خاطر، خصوصیات امپراطوری بابل را به خود جذب کرده اند که شتر دارند و شیر بابلی برای تبدیل شدن به اژدها از تصویر شتر الهام میگیرد. به همین دلیل، یکی از نام های اژدهای بابلی، کاملئون یا شتر-شیر است. در قدیم در کالیفرنیا شتر و شیر وجود داشته اند و فسیل هایشان در چاه های قیر بریا یافت شده است، اما در قرن های 18 و 19 شتر فقط در منطقه ی بین آسیای مرکزی تا انتهای شمال افریقا وجود داشته و به سبب موقعیت مهم او و بیابان و درخت نخل در تورات و شمایل نگاری مسیحی، زنده به نظر رسیدن طرح تورات، نیازمند انتقال محل داستان های سرزمین مقدس به جاهایی بوده که هنوز نخل و شتر و بیابان کنار هم باشند. از همه برجسته تر هم منطقه ای که انگلیسی ها اسمش را فلسطین گذاشتند بود که برخی معتقدند توسط شیاطین تسخیر شده و هر مردمی که به آن پای میگذارند تبدیل به جن زده هایی بی منطق میشوند که به طرز بیمارگونی میل به جنون و کشتن می یابند و آنقدر جای مناسبی برای حکومت خدای تشنه به خون یهود بوده که اسرائیل تحت تسلط بابل انگلیسی-امریکایی باید آنجا شکل میگرفت همانطورکه به خواست خدا یهودیه ی فلسطین جزو بابل و رم شد و در آنها حل گردید. جنون کشتار در آنجا ادامه دارد؛ آن هم بر سر مقدس دانستن زمینی که حتی نفت هم ندارد که بگوییم مذهب بهانه ی منفعتپرستی مادی شده باشد. به همین دلیل، کسانی فکر میکنند انرژی های مافق طاقت انسان آنجا برای یوفوها –فرشتگان سابق- خوشایند است نه این که به نفع مردم باشد.:

Babylon of hollywood: joso saeter: sehife: 5/3/2012

میتوان گفت افسانه ی فرشتگان زیرزمینی بابل، مرتبط با افسانه ی برخاستن 7 جن زیرزمینی از بابل است. جرالد مسی معتقد است که 7 جن جهان مردگان به باور کلدانیان بابل عراق، در قاهره که آن هم بابل تلقی میشده، دقیقا در زیر بابل قرار گرفته اند چون نام قاهره از "قهر" یا "خرو" یا "آخر" به معنی قلمرو مردگان می آید ضمن این که این لغات به معنی شیر و اسفنکس یعنی شیر با سر انسان نیز بوده اند. معروف ترین اسفنکس جهان نیز در دشت جیزه در منف یا قاهره و در جوار اهرام ثلاثه قرار دارد. فرعون توتموس، این اسفنکس را "کفاره" مینامید. کفاره همان خفره پسر پتاح خدای خالق است و به تحوت-هارماخیس نامبردار بوده است. اصطلاح هارماخیس شکل دیگری از هارماخو یا هورس در جایگاه دو افق طلوع و غروب است که به دو شیر تشبیه میشوند. هورس خدای خورشید است و ازآنجایی که خورشید در افق شرق طلوع میکند و در افق غرب میمیرد، زمین را به یک اسفنکس ماده یا شیر نر با سر زن تشبیه میکنند که زن افق شرق است که خدا را به دنیا می آورد و شیر افق غرب است که خدا را میخورد. حالا اگر بخواهید زمین را به جای جنبه ی حیاتبخشش از جنبه ی آسیبزایش بنگرید، موازنه برعکس میشود و یک زن با سر شیر نر می یابید که همان سخمت الهه ی نابودگر است. بدین ترتیب هارماخو به سبب کیفیت شیرآسایش به افق غرب محدود میشود و با آتوم خدای غروب تطبیق میگردد که به نامش آتوم هارماخیس هم نامیده میشده است. آتوم به یک شیر نر تشبیه میشود و سخمت برای نزدیک شدن شخصیتش به آن به شیر ماده تبدیل میشود. شیر ماده شیر نر را به وجود می آورد و در تشبیه به موقعیت انسانی-جغرافیایی، حکم زادگاه زمینی یک انسان را پیدا میکند. نام آتوم تلفظ دیگری از نام آدم ابوالبشر است و مجرای دخول خورشید به جهان زیرین نیز حکم خاستگاه انسان را می یابد. بنابراین در غروبگاه، تمثال شیر خدا به عنوان حکمران آسمان مستقر میشود و طلوعگاه، جایگاه زنی است که معشوقش نه یک شیر، بلکه گاو مظهر زمین است و هر چیزی که از این پس تولید شود، زمینی و ضد آسمان است. آتون، مسئول مراقبت از دو افق است و برای همین سعی میکند به طور ابدی در آسمان قرار گیرد تا از ورود هر خورشید جدیدی جلوگیری کند. دراینجا شاخ های گاو خود نمادی از دو افق و دوگانگی هستند. در یک تمثال ساکسون، یک تبر دوسویه که نماد جنگجویان است بین دو شاخ یک سر گاو رسم شده است. تبر دوسویه نیز خود نماد دوگانگی جنگجو است که هر تولید جدیدی، چیزی دو منظوره شبیه آن است. تبر دسته چوبی بین دو شاخ گاو، جانشین تمثال آشوری درخت زندگی بین دو بز و تمثال کلدانی درخت زندگی بین دو کروبی در گزارش کنت دو آلویلا به نظر میرسد و از طریق آنها به تمثال درخت کیهانی محافظت شده توسط دو شیر مرتبط میشود. در این موقعیت، این، خود انسان است که زادگاهش را تعریف میکند و به وجود می آورد، گویی که در تمثال اسفنکس، از شیر نر، زن به وجود آمده باشد. حالت سالگردی آن، مرز صورت های فلکی سنبله (دوشیزه) و اسد (شیر) موقع طی دایره البروج توسط خورشید است. معمولا نقطه ی ضد هر برج هر ماه، برج 6ماه بعد آن در نظر گرفته میشود. نقطه ی مقابل صورت فلکی سنبله، صورت فلکی حوت است که دو ماهی آن، حکم مریم باکره و مسیح نوزاد را دارند و مسیح، تجسم یهوه و آدم ثانی است. او در برج بعد یعنی برج حمل یا گوسفند جلوه گری میکند که با ایام عید پاک در اعتدال بهاری آغاز میشود. گوسفند شکل بچه گون گاو است و در این حالت، حکم گوساله را دارد. از طرف دیگر، ازیریس کهن الگوی فراعنه مجسم به ورزاو است و ازاینرو بازتولدش هورس، متشبه به گوساله است. ورزاو، حیوان برج ثور در اردیبهشت ماه است. اگر آغاز تمدن با گاو ازیریس در اردیبهشت باشد، بازیابی او پس از قتلش گوساله ی هورس در برج حمل و معادل مسیح خواهد بود. بنابراین، کل اتفاقات این بین، رفت و برگشت خدای قبلی است و اگر ابتدا یعنی گاو را به جای افق طلوع در صبحگاه قرار دهیم، انتها یعنی نقطه ی کمال، نقطه ی غروب و جایگاه گوسفند مسیح خواهد بود که پس ازآن، تاریکی و حکومت ماه حکمفرما است.:

“ancient Egypt”: v1: Gerald massey :kegan paul press: 2013: p335-344

شکاف مرد-زن دراینجا از طریق کابالا به مقدس دانسته شدن اورشلیم مربوط میشود. چون برخی کابالیست ها مدعیند قبه الصخره ی بیت المقدس کنونی در مرکز خطوط لی آپولو-آتنا قرار دارند که ایران را از طریق عراق به بریتانیا میدوزند و تمام اروپا را در بر میگیرند و عامل انواع بحران های روانی جنسی محسوب میشوند. این خطوط، محل نزاع سطوح اثیری انلیل و حئا –دو فرشته ی رقیب در حکومت بر زمین- هستند و تضادهای مرد بالغ- پسر، و زن-مرد را تشدید میکنند و فرق گذاری افراطی بین زن و مرد و یا زنانگی و مردانگی را باعث میشوند. آنها از برهم کنش امواج دروازه های اختری شیر طلایی بزرگ و شیر آبی بزرگ بر گایا یا یکپارچگی زنده ی زمین پدید می آیند و آینده را تغذیه میکنند و مجموعشان به سبب طویل بودن به اژدها تشبیه میشود. ازآنجایی که ماه با اثرگذاری بر مایعات بدن انسان و باعث شدن عادت ماهیانه ی زنان، نقش مهمی بر تغییرات رفتاری آدمی و چشمگیرتر بودن آن در زنان دارد، به سبب افزایش تفاوت های به چشم آمده بین مرد و زن، توسط نیروی جنگسالار و مردانه ی انلیل نمایندگی و تقویت میشود درحالیکه حئا برعکس درصدد خنثی کردن آن برای تضعیف انلیل است و دقیقا همین موضوع سبب خشن شدن مرزهای مرد و زن، و پسر و مرد میشود و زن ستیزی مردانه را حالتی پرخاشگرانه و مردانگی را جنون آمیز میکند. اسطوره ی مرد آلفا چنین پدید می آید و نیز تصور دروغین بودن خدایان پیشین به سبب زن مانند بودن خدایان مرد. با این حال، مرز نبرد در لی آپولو-آتنا یک انرژی برایندی متناقض از آنها به دست میدهد که در آن، انلیل و حئا خدایی یکسان و غیر قابل تشخیص از هم به نظر میرسند و آن وقت بر سر تعریف این خدای یگانه اختلاف پیش می آید. اثر این انرژی بر روح فرد این است که آن را به هویت های گوناگون تکه تکه میکند و تنها نیرویی که در آن از همه قوی تر و مورد اتفاق تر است، همان جاه طلبی مشترک انلیل و حئا است که فرد را جاه طلب میکند و او را به حریص بودن به برتر به نظر رسیدن از اطرافیانش دچار میکند. این فرد یا میخواهد از همه بالاتر باشد و یا اگر این توانایی را در خود نمیبیند میخواهد جزو قوی ترین و بهترین قوم یا مذهب یا نگرش تلقی شود. در صورت دوم که فراوانتر است، شخص جمع هایی را بهترین میبیند که حتی توانایی مطابقت یافتن با همه ی استانداردهای آنها را ندارد و ازاینرو دچار و مروج انواع هویت های کاذب و دروغین میشود. انرژی ساطع شده از مرکز خطوط آپولو-آتنا در اورشلیم اسرائیل، از طریق یونان، ایتالیا و فرانسه به انگلستان میرسد و درآنجا با لی لاین میکائیل-مریم در جنوب انگلستان تلاقی میکند. این خطوط جزو خط مقدس میکائیل است که از کوه کارمل منشا میگیرد و بیش از همه در انگلستان و فرانسه منتشر میشود. به همین دلیل هم در تاریخ رسمی، فرانسه بیشترین نقش را در جنگ صلیبی ایفا میکند و طی آن جنگ، بین انگلستان و فرانسه بر سر حکومت اورشلیم درگیری های خونین پیش می آید. به نظر میرسد نقش ماوراء الطبیعی که برای اورشلیم کنونی در این جنون سازی قائل شده اند ازاینرو است که در قرن 19 مسافران زیادی ازجمله مارک توآین در سفر به فلسطین، آن را بهشتی در میان بیابان توصیف کردند و بخصوص فرستادگان بارگاه های مذهبی مسیحی در غرب که وظیفه داشتند «سرزمین شیر و عسل» بودن فلسطین را اثبات کنند در گزافه گویی درباره ی زیبایی و طراوت و ثروت آنجا از هیچ یاوه گویی ای پرهیز نکردند. ولی وقتی انگلستان عثمانی را فتح کرد و به حوالی اورشلیم قدم گذاشت آنجا را جایی به جز بیابانی کم امکانات با جمعیت های اندک قبیله ای نیافت. مطمئنا فلسطین زمانی سرزمین حاصلخیزی بوده و تغییرات آب و هوایی در طی قرن 19 و 20 هم در حال خشکاندن فلسطین بوده، اما نه آنقدر که ناگهان بهشتی را به بیابانی تبدیل کند. به هر حال، این دوگانگی تخیل شده بین گذشته و حال فلسطین، باعث شده بود تا آنجا نسخه ی زمینی بهشت نابود شده و یک بابل سقوط کرده ی دیگر باشد و سرزمینی تصور شود که به نفرین خدا دچار شده است؛ یک سرزمین نفرین شده که هر کس به آن پا میگذارد نفرین میشود. سندرم اورشلیم هم در این لحظه به وجود می آید. با این حال، فراستی چاد، آن را یک مقولبه ی روانی ارزیابی میکند که شاید ربطی به موقعیت ماوراء الطبیعی اورشلیم نداشته باشد. او بر اساس برخوردهایش با بیماران شیزوفرنیک، به تاثیر زبان در روانپریشی جمعی انسان ها ایمان آورده و معتقد است اطلاق کردن صفاتی خاص به زمینی معمولی مثل مقدس و ماورائی خواندن اورشلیم، باعث القای حالت های شیزوفرنیک به مردمی میشود که به جوار آن سرزمین منتقل میشوند و آن وقت، آنها باور میکنند که تحت خواص خاص زمین مزبور، دچار الهامات و هدایت الهی شده اند. زوار مسیحی وقتی به اورشلیم نزدیک میشوند یک حالت معنوی به آنها دست میدهد و صداهایی میشنوند. فراستی چاد مطمئن است که زواری که به رم و مکه هم میروند ممکن است به چنین حالاتی دچار شوند. به نظر فراستی چاد، منشا واقعی آنچه سندرم اورشلیم نامیده میشود درواقع همین القائات هذیانی است که نه خدا بلکه آنها که برای خدا خانه درست کرده اند در ذهن مردم ایجاد کرده اند.:

Palestine-Six-Thousand Years of Madness: frosty chud: stolen history : 23 oct 2023

تصور اورشلیم به عنوان یک سرزمین در حال خشکیدن، آن را با مبنای مصری یهودذی هایی که مقدسش کرده اند در تناظر قرار میدهد. فرض شده که مصر همان سرزمین قبط است که آن را در غرب اجیپت مینامند. با این حال، قبط هم در ابتدا مفهوم کلی تری داشته است. قبط یا قبت، مفهوم مکان قب یا زمین را دارد. قب را قم، کومه، کمت، خمه، و خم هم تلفظ کرده اند. او همان زمینی است که به اسفنکس تشبیه میشود ولی در هرچه کوچک تر کردن و قومی تر کردن زمین مورد بحث، درنهایت، اسفنکس شده است سرزمین جیزه و ازاینرو آنجا "خمین" یعنی قلمرو خم نامیده شده است. خمین به آمنتا یا جهان زیرین راه دارد که بهشت اولیه بوده و توسط پتاح ساخته شده است. هشت خدای بزرگ موسوم به خمینی در آن نظم را برقرار میکردند و «آتوم» و «خفا» که همان آدم و حوا هستند شاه و ملکه ی آن بوده اند. خورشید آتون همواره در آسمان آن میدرخشیده است تا زمانی که نبرد دو خدای سیت و هورس آمنتا را به ویرانی کشانید. سیت، خدای جنگ و بیابانزایی بوده و هورس خدای خورشید که برکت میداد. دو کوهستان شمالی و جنوبی در آمنتا بوده که در شمال، هورس حکومت میکرده و در جنوب سیت. کوهستان هورس آنقدر بزرگ بوده که هورس برای حمل خورشید، از قله ی شرقی آن طلوع میکرده و پس از گذر مسیری که از سرزمین اکد در عراق میگذشت، در قله ی غربی آن غروب میکرده است. کوه های آرالی در شمال عراق، بلندترین قله های کوهستان زیرزمینی هورس تلقی میشدند. مسیر سفر خورشید بین دو قله باید با سفر گیلگمش قهرمان بابلی بین قله های دوقلوی میشو در دو سوی جهان مرتبط باشد. جالب اینجاست که در اورشلیم یهودیان نیز دو کوهستان وجود داشته که یکی بلندتر بوده و یادآور به کوهستان هورس در مقام کوهستان سیت است. یک کوهستان خود زمین بوده که قله ی جهان زیرین شمرده میشده و کوهستان دوم سلسله جبالی شامل کوه های کارمل و صهیون و حورب و دیگر کوه های توراتی.:

“ancient Egypt”: ibid :P345-350

اگر جنگ و خشکسالی در یک خدا به نام سیت جمع آیند که مدام بر نقطه ی مقابل خود هورس پیروز شده است، و بعد محل جنگ آن دنیایی اینها انتقال داده شود به جایی که ا.رشلیم فرض شده، آنت وقت اگر این محل قدسی به سرعت توسط بیابان به فنا رفته باشد، پس خدای جنگ دیگر باید آنقدر توان جادو کردن مردم درآنجا را یافته باشد که همه را با جنگ به جان هم بیندازد. آیا چنین اورشلیمی اجنه ی بابل هالیوود را تغذیه خواهد کرد؟ صددرصد. چون هرچه خبر بدبختی بیشتر از آنجا به گوش میرسد بیشتر ثابت میشود که بهشت خدای یهود یک دوزخ و وعده هایش مشتی فریب و دروغند و در چنین شرایطی شما بیشتر انگیزه پیدا میکنید تا بازار کاسبان لذت های هالیوودی را بدون نگرانی از غم نوشته شدن گناهان دوزخی به پایتان سکه کنید. شاید به خاطر همین است که کشور اسرائیل و تشکیلات هالیوود را یهودی های یکسانی به راه انداخته اند و تغذیه کرده اند.

مدرنیته ی ایرانی در القائات لشکر 124000 نفری اورلیوس

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1379 که من دانش آموز سال اول دبیرستان بودم، بعضی همکلاسی ها که علائق سیاسی داشتند، به دفاع از دولت اصلاحات میپرداختند و دولت خاتمی را به سبب دوستی با دنیا و بازگشایی روابط با دولت انگلستان میستودند. در آن زمان و به دنبال عقبنشینی جمهوری اسلامی از قتل سلمان رشدی، سفارت انگلستان به ایران برگشته بود. دوستان، دولت اصلاحات را مسئول جمع کردن خرابکاری های قبلی ها میخواندند. در آن زمان، هاشمی رفسنجانی به یک چهره ی بسیار بدنام در کشور تبدیل شده بود. او را که به طرز مشکوکی در روز بمبگذاری دفتر حزب جمهوری اسلامی و قتل بهشتی و یارانش در جلسه حضور به عمل نرسانده بود، محرک اصلی قتل های سیاسیون در دهه ی شصت برای به قدرت رسیدن خودش میدانستند و خاتمی را قهرمانی که جلو محافظه کاری او ایستاده، تلقی میکردند. اما اتحاد بعدی این دو دشمن، درنهایت تاییدکننده ی نظر نیکی آر.کدی بود که میگفت اصلاحات لیبرالی که جناح هاشمی با تن سپردن به دستورات صندوق بین المللی پول در کشور رقم زده، خودبخود او را از محافظه کاران جدا خواهد کرد. سرمایه داران تیم هاشمی را در ایران یقه سفیدها میخواندند و به غلط، اصلاح طلبانی را در مقابل آنها قرار میدادند که خودشان لیبرال بودند، درحالیکه یقه های سفید پراگماتیست های هاشمی، نخست در مقابل یقه های چرکی اسلامگرایان مساوات طلب قرار گرفته بود.

هاشمی رفسنجانی از همان سال های ریاست جمهوریش در اوایل دهه ی هفتاد، در مقابل انتقادات نسبت به فقر زایی سیاست هایش و فاصله گرفتن سطح زندگی مسئولین از مردم، به انتقاد از منش «زندگی فقیرانه» ی سیاستمدار و «حزب اللهی های یقه چرکین» پرداخت و جالب این که ثروتمندی سیاستمدار در مقابل فقر مردم را شیوه ی زیست پیامبر اسلام خواند و گفت: «رسول اکرم برای هر زن [از همسران خود] یک اتاق تهیه کرده بودند، درحالیکه دیگران فاقد آن امکانات بودند.» ("یقه سفیدها": روزنامه ی نشاط: 9خرداد 1387)

شما وقتی هاشمی رفسنجانی را به خیانت به اسلام متهم میکنید، نمیتوانید از این واقعیت صرف نظر کنید که متاسفانه آنچه هاشمی میگوید بخشی از زندگینامه ی رسمی پیامبر اسلام است و تنها دلیل این که ایرانی ها موقع شورش به نام اسلام علیه تبعیض اقتصادی دوران شاه به این تناقض مساوات طلبی پیامبر با زندگینامه اش واقف نبودند، این بوده که اصلا تاریخ اسلام به روایت رهبران شرع را نمیدانستند و محمدشان با محمد رهبری متشرعین فرق داشت. شاید پیامبر، قبل از این که وسیله ی ارتزاق صنف بازار و رهبران متشرع آن شود، طرفدار مردم فقیر بوده، اما نکته این است که سرمایه داری همیشه برای مخالفان خودش هم مکتب خلق میکند. محمد قوچانی از وفاداران به کرباسچی و هاشمی، در سال 1387 در مقاله ی «زنده باد سرمایه داری» در مجله ی شهروند امروز، اسلام و کمونیسم را هم به راحتی در این فهرست قرار میدهد و مینویسد: «در چنین نظامی، بلوک های اجتماعی، نمایندگان سیاسی خود را دارند. "نهادهای اقتصادی" وابسته به هر بلوک، از نمایندگان خاص خود با پول و رای دفاع میکنند. در چنین نظامی، سرمایه داری مانند فردریش انگلس میتواند از حزب کمونیست دفاع کند و سرمایه داری مانند حضرت خدیجه از جامعه ی اسلامی حمایت کند.» و البته به عقیده ی قوچانی، بدون سرمایه گزاری مالی خدیجه، مکتب همسرش محمد پیشرفت نمیکرد. اسلام برای این جماعت، هنوز وسیله ی سرمایه داران در راه منافع خودشان بود و برای همین هم مدام بر خلاف آن عمل میشد و حاکمیت هم به این رویه اجازه ی تداوم میداد چون به قول "ری تکیه" و "کنت پولاک" در فارین افرز (7مارس 2005): «محافظه کاران عمل گرا [یعنی جناح هاشمی] امریکا را بی نیاز از دخالت نظامی برای تغییر رژیم در ایران میکنند.». اگر سیاست خریدن اسلام توسط سرمایه داری، همتای خریده شدن سوسیالیسم توسط آن باشد، کاملا طبیعی است که همزمان با آن در قرن 19 شدت گرفته باشد.

اتفاقا متون اکولتیستی که در آن زمان در غرب مطرح میشدند، این موضوع را به صورت رمزآمیز مطرح میکردند. در شرایطی که رشد تمدن در آن زمان با شرایط آخرالزمانی مقایسه میشد، این متون هم صبغه ی آخرالزمانی داشتند؛ ازجمله متن کوتاه موسوم به 7پیشگویی اسکندر که حمله ی اسکندر به کشور پارس را برای نجات جهان از غول ها و شیاطین معرفی میکرد. اسکندر در این متن درحالیکه سوار بر اسبش بوسفالوس است، به لشکرش میگوید که اراده کرده است که دروازه ی جهنم در ترا را مسدود کند تا دراکونی ها یا سوسمارسانان شرور نتوانند بر مردمان مستولی شوند. به گفته ی اسکندر، «اگر امروز بدنمان با شمشیر سوراخ نشود، در آینده شاخ های شیاطین آن را سوراخ خواهند کرد.» از آن پس، از ترا فقط گریگوری که اجنه ی متفاوتیند برخواهند خاست و آنها پیروان مردی شیر سر به نام اورلیوس هستند. اورلیوس مسلما همان آریل یا شیر خدا، فرشته ی شیرمانند جهان مردگان در یهودیت است. او قابل تطبیق با نرگال خدای مریخ و فرمانروای مردگان است که در کوثا در عراق حکومت میکرده و مجسم به شیر بوده است و ظاهرا همو است که به یهوه خدای شیرمانند یهود تبدیل شده است. اسکندر میگوید که گریگوری او 124000 نفر هستند و آنها با همه ی مردم صحبت میکنند، اما عده ی کمی به مفهوم نجواهای آنها پی میبرند و به سعادت میرسند. شیر، یک حیوان خورشیدی است و خورشید در 12 ماه سال به 12 خدای مختلف تبدیل میشود. بنابراین 124000 را دراینجا باید به 12 تقسیم کنیم تا به جای این خدایان با شماری از سال های کیهانی مواجه شویم. عدد به دست آمده، 1333 خواهد بود. رمز این عدد در یهودیت و مسیحیت به سختی قابل شناسایی است ولی در اسلام به جا مانده است. مطابق احادیث اسلامی، کل قرآن در سوره ی توحید و شش آیه ی اول سوره ی حدید خلاصه شده است و سوره ی توحید در حکم یک سوم قرآن است. در شیعه به خوانده شدن سه بار سوره ی توحید در روز سفارش شده و گفته اند که سلمان فارسی روزی سه بار توحید را به جای یک سوم قرآن میخواند تا هر روز ختم قرآن کرده باشد. شش آیه ی اول سوره ی حدید به ستایش طبیعت و خلق آن توسط خدا میپردازد و ازجمله روایت یهودی خلقت جهان در 6روز را بازگو میکند. در مقابل، سوره ی توحید، به وصف یگانگی خدا میپردازد. بنابراین شش آیه ی اول حدید، دربردارنده ی خدا و جهانند و سوره ی توحید دربردارنده ی تفسیر فعلی انسان از خدا و جهان. از طرفی خود جهان نیز به جای قرآن، ام الکتاب است و شاید به همین دلیل هم در کشف الاسرار میبدی، عدد آیات قرآن 6666 خوانده شده است. چون اگر آیات مزبور حدید را دو سوم قرآن بدانیم و به کسر تبدیل کنیم، به تفاوت به اعداد 66، 666 و 6666 میرسیم. در صورتی که از هزار حساب کنیم، 666 برای آیات حدید و 333 برای توحید به دست می آید. از طرفی توحید، تفسیری توحیدی از جهان میدهد که جانشین تفسیر مشرکانه ی آن است و قبلا تفسیر مشرکانه مکمل خلقت و تولیدکننده ی عدد هزار بوده است. پس اگر 333 را به 1000 اضافه کنیم و به عدد 1333 برسیم، به کمال بزرگتری رسیده ایم که هم دربردارنده ی خلقت و هم دربردارنده ی دو تفسیر متضاد از آن است. 1333 در مقام یک سال میلادی، سال مرگ آنتی پاپ نیکولاس پنجم بود. وی که در ایام پاپ جان بیست و دوم، سر به شورش برداشته بود در سال 1330 سقوط کرد و تا زمان مرگ خود در اکتبر 1333 در زندان بود. وی را به دوست داشتن محمد متهم کرده اند که ظاهرا بی ارتباط با جمع آمدن پایانش در عدد محمدی 1333 نیست. بنابراین پیروزی کلیسا چیزی شبیه پیروزی مسیحیت بر جنگ های صلیبی و از این جهت پیروزی جهان یونانی-رومی بر شرق است که کهن الگوی آن، حمله ی اسکندر به پارس است. جنگ صلیبی برای پس گرفتن سرزمین مقدس به عنوان دروازه ای به جهان دیگر است و ترا ظاهرا چنین دروازه ای است. ترا را میتوان نامی دیگر برای درعا در روایات غنوصی دانست. در این روایت، مسیح، خدایی نیست که به شکل انسان از زنی زمینی به نام مریم متولد شده باشد بلکه خدایی است که از جهانی دیگر و از دروازه ی درعا به جهان ما وارد شده و این درعا بعدا به زنی به نام مریم مقدس مجسم شده است. بدین ترتیب، مسیح آورنده ی پیام توصیف جهان دیگر به جهان ما است. یوسف شوهر مریم، پدر عیسی نیست و بعدا با مادر او ازدواج کرده، چون کسی است که بعدا صاحب دروازه شده و دم از معنویت زده است. یوسف دراینجا همان خاندان یوسف است که ادعای مالکیت یهودیت را میکند و به ستیزه با خاندان یهودا میپردازد. درعوض عیسی شاهزاده ی یهودا خوانده میشود چون دروازه/درعا نماد مکتب یهودا است که خاندانش رهبران یهودیتند و خاندان یوسف مدعیند که خدا این رهبری را به آنها وعده داده بوده است. نماد خاندان یهودا شیر است و مکتبشان در مقام همسر یوسف، حکم یک ماده شیر زن شونده و درواقع یک اسفنکس –نیم شیر، نیم زن- را دارد. در مصر معمولا اسفنکس به طور کلی نیم انسان-نیم شیر بوده و در زبان آنجا "آخر" نامیده میشده، کلمه ای که به معنی جهان مردگان نیز هست. ازآنجاکه خورشید از جهان مردگان متولد میشود و در این حالت، آخر در مقام اسفنکس فرم مادینه پیدا میکند، او دراینجا تبدیل به یک گاو ماده میشود که همان هاثور مادر و همسر هورس خدای خورشید است. به همین دلیل، یکی از نام های ماده گاو مقدس، آخریت بوده که فرم مونث لغت آخر است. با توجه به این که مسیح هم مانند هورس، یک خدای خورشیدی است، تعجبی ندارد که نماد خاندان یوسف، گاو نر است و این گاو تبدیل به اسبی شده که راهبر جنگ افروزان است. ازاینرو اسب اسکندر، اسبی گاومانند است و او را بوسفالوس یعنی گاوسر مینامند. این اسب، همان اسب تروآ نیز هست و فتح ترا توسط یونانیان، همان فتح شهر هم آوای تروآ توسط یونانیان است.درعا اسم شهری در سوریه نیز بوده که در قرن ششم میلادی، آنستاسیوس یکم، امپراطور روم شرقی یونانی، در آن، استحکاماتی علیه پادشاهی پارس ساخت و آنجا به نامش آناستاسیوپولیس نامیده شد. آناستاسیوس یکی از مردان محترم دربار روم بود که بعد از مرگ امپراطور زنون، توسط همسر امپراطور به تخت نشست و با همسر امپراطور ازدواج کرد. او خویشان فاسد زنون از خاندان ایسورانی را از قستنطنیه به تراکیه تبعید کرد و آنها از آنجا به جنگ با او برای پس گرفتن قدرت پرداختند. او ضمنا دیواری در شمال قستنطنیه ساخت تا حملات بلغارها و اسلاوها را رفع کند. به نتظر میرسد هر دو این داستان ها روایت دیگری از سد یاجوج و ماجوج باشند که اسکندر در مقابل مردم شیطانی ساخت و هر دو نیز با داستان مسدود شدن دروازه ی دراکونی ها در ترا مربوط باشند. ایسور میتواند همان آسور باشد که قوم پایان دهنده به حکومت خاندان یوسف و خلاصه کننده ی یهودیت در خاندان یهودا است. نام آسور در متون پهلوی، آتور هم خوانده میشود و در این حالت، به توری یا تورانی هم تبدیل میشود که اصطلاحی است که درباره ی قوم اسکیت به کار میرود و اسلاوها و بلغارها نیز از اسکیت ها برخاسته اند. اسکیت ها همان تاتارها هستند که در غرب تارتار نامیده میشدند چون آمده از تارتاروس یا جهنم تلقی میشدند. ظاهرا اجنه ی شرور جهنم یا تارتاروس هم اژدهایی و سوسمارسان تصور میشوند تا با اژدهای چینی که نماد تاتارها است همپوشانی یابند. پارس مغلوب اسکندر را در قرن 19 با ایران تطبیق کرده بودند و در ایران هم اسلام، دین رسمی سلاله های ترکی تلقی میشد که رهبرانشان به این که از نسل چنگیزخان رهبر تاتارها باشند افتخار میکردند. زبان رسمی اسلام نیز عربی فصیح بود. بنابراین هرگونه شورشی علیه اسلام، به شورشی علیه موجودیتی تشبیه میشد که هم مانند تاتارها از جنس اژدها باشد و هم اصالتا عربی باشد. در شاهنامه ی فردوسی، این مرد اژدهایی عرب، ضحاک ماردوش است و او را با اژی دهاک سه سر سه پوز شش چشم در متون تطبیق کرده اند. اژی دهاک، یک سوم مردم جهان را خواهد کشت تا زمانی که به دست هوشیدر، منجی موعود زرتشتی نابود شود. هوشیدر، از نطفه ی زرتشت که در دریاچه ی فرزدان به رحم زنی دوشیزه رفته، متولد خواهد شد. غلبه ی هوشیدر بر اژی دهاک، تکرار غلبه ی فریدون بر ضحاک ماردوش در شاهنامه است. فریدون، گرزی گاوسر دارد و نمادش گاو است که حیوان مقدس زرتشتیان است. این گاو، همان گاو یوسف است که به دوران ماقبل یهودیت فرافکنی شده و هویتبخش عصر ثور (ورزاو) شده که ابتدای تاریخ است و بین 6000 تا 4000 سال پیش را در بر میگیرد. پادشاهی مصر به این دوره از تاریخ نسبت داده میشود چون ازیریس اولین فرعون مصر مجسم به ورزاو است و ورزاو جانور شخم زننده ی زمین و نماد آغاز کشاورزی است. ازیریس اولین اهلی کننده ی غلات در وادی نیل تلقی میشده است. دوره ی ازیریس، یک عصر طلایی و معادل بهشت عدن بود اما با قتل ازیریس به دست برادرش تایفون یا سیت یا سوت، این دوران به سر رسید تا این که ازیریس به صورت هورس از نو متولد شد و حکومت را پس گرفت. در تاریخ ایران، این به قتل گاو آپیس به دست کامبیز شاه پارس تشبیه میشود که پایان دوران فراعنه بود تا این که اسکندر که تجسم هورس بود پارس را ساقط کرد و همچون یک قهرمان در مصر تجلیل شد. در تاریخ یونانی، دوره ای که کامبیز به آن تعلق دارد دوران حکومت سلسله ی هکامنید یا هخامنشی است و با این که پارس را با ایران تطبیق کرده اند اما چنین سلسله ای در تاریخ ایرانیان پس از اسلام ذکر نشده و تنها آخرین شاه آن به نام دارا در آن آمده تا شکست او از اسکندر، وارد کننده ی ایران به تاریخ اصلیش باشد. اسکندر یونانی در مقام یک مرد مقدس و حتی یک پیامبر، در ادبیات فارسی منجمله شاهنامه ستایش شده است و جالب این که او کهن الگوی استعمارگران غربی است و از آن جالب تر این که هم تاریخ قبل و بعد از اسلام ایران و هم منابع فرهنگی پس از اسلام آن توسط اروپاییان به ایرانی ها داده شده و اروپایی ها در وارد کردن ایران به تاریخ، بازتکرار اسکندرند. بنابراین، هخامنشیان حالت نمادینی از بی تاریخی قبل از قاجار ایران هستند و کل تاریخ تنظیم شده برای دوره ی بعد از اسکندر تا قاجار، نشانه ای از گیر کردگی قاجاری ایرانی بین گذشته و آینده است. گذشته ی فاجعه بار را بی تاریخی نمایندگی میکند و آینده ی درخشان را تاریخ، و در این دوگانگی، تاریخ جای زمان را گرفته که به کائوس یا هرج و مرج پایان میدهد. کائوس معادل تایفون قاتل ازیریس است. تایفون در اساطیر یونانی-مصری به دو گونه ی مادینه و نرینه ی مادر و پسر مجسم میشود که معادل دو صورت فلکی دب اکبر و دب اصغر و نشانه ای از قلمرو تاریکی در شمال دورند. دب اکبر با تااورت یا الهه ی کبیر تطبیق میشده که یک اسب آبی انسان نما با چنگال های شیر و دم تمساح بوده است و دب اصغر با سوبک خدای تمساح. آنها در ام-ثامن یا بهشت هشت خدا ساکن میشدند که شش خدای دیگر، نسخه های دیگر خودشان بودند. الهه نماد کائوس و بی زمانی بود و سوبک، آغازگر زمان. الهه همان گایا الهه ی زمین است و سوبک همان کرونوس خدای زمان و پسر گایا در اساطیر یونانی. سوبک و شش خدای دیگر در قلمرو زمان قرار میگرفتند و 7 کرونید (کرونوسی) یا خدایان زمان را تشکیل میدادند. کرونوس در ایجاد زمان، بدعتی نسبت به بی زمانی بود و همیشه بدعت های جدید، کنایه ای از طغیان علیه بی زمانی بودند. این در آنجا جالب میشود که در عربی، دب اکبر را مرکبه یعنی ارابه می نامیدند و در بودیسم، فرقه ی قدیمی تر اکثریت، مهایانه یا ارابه ی بزرگ نامیده میشود و فرقه ی اقلیت بدعتگذار، هینایانا یا ارابه ی کوچک. با این حال، زمان پدید آمده هنوز تایفونی و شیطانی است و باید علیهش شورش شود تا زمان دقیق تری به دست بیاید همانطورکه هورس خدای خورشید، علیه تایفون جنگید چون خورشید، خود، با ایجاد روز و شب، تعیین کننده ی زمان است. در مصری، لغت tru به معنی زمان است و همین کلمه منشا true/truth به معنی واقعیت و درستی –یعنی آنچه در زمان عینیت یافته است- در زبان های غربی است. بنا بر کابالا هرآنچه در چرخه های زمانی گنجانده شود، درست و هرآنچه در آنها نگنجد نادرست است. هرمس هم پس از سقوط امپراطوری آشور به خدایان گفت که آنها از این پس فقط نشسته بر چرخه ها خواهند جنگید که منظور از چرخه دراینجا چرخه ی زمانی در تاریخ است. البته در دوره ی زمانی، تمام موجودات بخشی از واقعیت تاریخیند مگر این که شما مردمان واقعی ملت ها را در خارج از تاریخ قرار دهید و بی تاریخ بخوانید و در مقابل تاریخ تعیین شده برای خودتان قرار دهید که در این صورت، آنها تایفونی و شما خورشیدی هستید. شما مقدسید و آنها شیطانیند. در مذهب زرتشت که اروپاییان آن را مذهب راستین پارسیان و ایرانیان معرفی میکردند، نیروهای مقدس اهوره مزدا خدای خیر باید به جنگ نیروهای شیطانی اهریمن خدای شر بروند. اهوره مزدا و اهریمن هر دو پسران زروان خدای زمان هستند که خود کرونوس است و دو خدای فوق، دو جنبه ی زمانی و ماقبل زمانی اویند همانطورکه سوت و هورس در مصر نیز نخست یک خدای واحد بودند که بعدا به جنگ هم رفتند.:

“natural genesis”: Gerald massey: v2: black classic press: 2004 :P93-98

اگر ایران تا آستانه ی تصادف خشونتبارش با استعمار غرب، همانطورکه تاریخ اختراع دانشگاه های پهلوی ادعا میکند یک کائوس بزرگ و دوره ی تایفون مادر بوده، دوره ی پس از آن، دوره ی تایفون پسر است که در آن، یک زمانبندی شیطانی داریم و تاریخ در آن توسط متشرعین تعیین میشود و این متشرعین وظیفه دارند به زودی به شیاطینی تبدیل شوند که اسکندرهای خورشیدی در لباس مدرنیست های لیبرال نابودشان کنند و کشور را به دوران ناشناخته ی قبل از کائوس برگردانند که فقط میتواند یک دوره ی خالی مثل دوره ی هخامنشیان باشد که بشود هر چیزی –منجمله مدرنیته ی لیبرال سکولار- تخیلش کرد. ازآنجاکه تنها پادشاه هخامنشی که قبل از قتل گاو آپیس حکومت کرده، سیروس بزرگ یا کورش تورات است، دوره ی طلایی خلاصه شده به دوره ی او است. حالا این که کورش مهم است و بقیه ی هخامنشیان نه، هم فقط به خاطر این است که کورش به رش گلوتا یا رهبری یهود مدیون بوده که به او در فتح بابل کمک کرده اند و ازاینرو آنها را به قدرت برگردانده است. رش گلوتا همان خاندان یهودایند و کورش با داشتن مکتب آنها به جای درعا یا مریم مقدس، حکم یوسف و گاو مقدسش را پیدا میکند. کورش تنها شاه پارسی نیست که دارای ارتباط مثبت با رش گلوتا خوانده شده است. اما بسیار مهم است که او با فتح بابل، آنها را در بین النهرین «می یابد» و این جانشین کشف تمدن در بین النهرین در اثر فتوحات پارس های بدوی میشود چون تمدن در پارس به این سبب پیشرفت کرد که پارس ها به پیروی از مغلوبین بابلی و عیلامیشان صاحب خط شدند و توانستند تجربه ها را ثبت کنند و دست به آموزش بزنند.

مخترعین خط را سومری های بین النهرین میدانند و در زبان آنان dub به معنی نوشتن است. این کلمه منشا لغت "دبیر" به معنی نویسنده است. اما جالب این که در مناطق خراسان، به دیو، "دیب" میگویند که شبیه این لغت است. در شاهنامه تهمورث دیوبند با شکست دادن دیوها، خط را از آنها می آوزد و ایرانیان را صاحب خط میکنند. در قدیم، شاهان دستور به نوشتن مطالب بر ابریشم میکردند و ازاینرو ابریشم را حریر میخوانند که همخانواده با لغت "تحریر" به معنی نوشتن است. "دیبا" نام فارسی ابریشم نیز مرتبط با دیو و دبیر به نظر میرسد. پس تعجبی ندارد که طهمورث دیوبند، مخترع صنعت ابریشم نیز خوانده شده است. ("صفات و القاب طهمورث در متون کهن": قسمت پایانی: محمدحسین ابریشمی: روزنامه ی اطلاعات: 10 آبان 1402)

آیا دوب به معنی نوشتن، با "دب" به معنی خرس در دبین قطب شمال مرتبط شده است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، پس فتح سومر یا بین النهرین جنوبی شامل بابل، همان شکست تایفونی ها یا اهریمنان نیز هست. نتیجه این که فرهنگ بینابینی تایفونی وقتی به اسلام شیعی ربط می یابد که خدا و قدیسین آن، برداشت هایی از مذهب بابلی را در خود داشته باشند که شبیه مسیح برآمده از درعا باشد.

اصطلاح «اسلام»، از «سلام» به معنی صلح می آید. «رب السلام» لقب بعل ثامین خدای کلدانی بوده است. بعل ثامین به معنی فرمانروای آسمان است اما با ثمان به معنی روغن هم ارتباط دارد. اتفاقا مسیح هم به روغن مرتبط است چون با روغن مسح شده و ارتباط لغات مسیح و مسح هم از این جا می آید. کلریکوس نوشته است که تا زمان تخریب بابل به دست خرخس، جسد بلوس (بعل مردوخ) درحالیکه در روغن غوطه داده شده بود در معبد آنجا نگهداری میشد. این همتای روایت خالی کردن درون مجسمه ی ساتورن (کرونوس) در رم برای پر کردن آن از روغن است. درخت زیتون که آن هم نماد بعل ثامین بود، نیز آکنده از روغن و از این جهت در حکم مجسمه ی ساتورن بود. شاخه ی درخت زیتون حکم پسر او را داشت و به همین دلیل تاج زیتون بر سر امپراطوران روم، نشانه ی این بود که آنها پسر خدا هستند همانطورکه مسیح پسر خدا است.:

“two babylons”: alexander hislop: chap4: sect4

لغت ثمان دراینجا قابل مقایسه با «سمان» در عربی به معنی روغن فروش است. به طرز عجیبی این مرتبط با واسطه شدن شخصی به نام «عثمان سمان» که یک بازاری روغن فروش بود بین مردم و امام زمان بعد از مرگ امام حسن عسگری میشود. درحالیکه با مرگ امام، بر سر جانشینی او اختلاف پیش آمده بود، عثمان بیان نمود که امام، در خفا پسری داشته که هیچ کس متوجه تولدش نشده است؛ چون عمال خلیفه ی عباسی امام را تحت کنترل داشتند تا فرزند احتمالی او را بکشند، خدا معجزه کرد و شکم کنیز رومی امام علیرغم این که بچه تویش بود بزرگ نشد و درنتیجه هیچ کس نفهمید او حامله است. حالا عثمان به عنوان واسطه ی امام، از مردم پول میگرفت تا به امام بدهد و این تا سه نوبت پس از مرگ او توسط چند بازاری –و نه فقیه یا مرد خدا- دنبال شد تا این که امام به غیبت کبری رفت بی این که در این مذت غیبت صغرایش، هیچ چیزی به دانش شیعی افزوده و جز پول گرفتن کاری کرده باشد. جالب اینجاست که به جز این چهار نفر معروف به نواب اربعه، چندین نفر دیگر نیز همزمان از مردم پول میگرفتند و جالب اینجاست که اختلافات اینها گاهی در بارگاه همان خلفای عباسی ای حل میشد که تا به حال قرار بود امام زمان را بکشند و خلیفه هم به نفع همین هایی که شیعه ی رسمی، مورد ثقه میخوانند و نواب اربعه میخوانند رای میداد!!!! نکته ی عجیب دیگر درباره ی عثمان ثمان نامش است: عثمان ابن سعید عمری با کنیه ی ابو عمرو. امام هادی برای این که او هم در اسم و هم در کنیه با عثمان ابن عفان خلیفه ی سوم برابر نباشد، کنیه ی او را از ابوعمرو به عمری تغییر داد. شاید اسم و کنیه ی او، کنایه ای به برخاستن مکتبش از بستر تسننن کشور مجاور ایران یعنی امپراطوری عثمانی باشد. این میتواند پاسخ این سوال باشد که چرا با وجود این که مطابق روایات، تشیع امام حسن عسکری با مرگش، به 14 فرقه و همانها بعدا به 20 فرقه تقسیم شد فقط یکی از این فرقه ها یعنی فرقه ی پیرو عثمان سمان باقی ماندند؛ چون دنباله ی فرقه ی اکثریت سنی است.

میتوان به ضرس قاطع گفت که نام عثمان و صفت سمان، دو تلفظ متفاوت از کلمه ی ثمان هستند. ثمان به معنی هشتگانه و هشتم نیز هست و احتمالا به همین خاطر است که تنها امام شیعی که در ایران دفن است، امام هشتم (ثامن الحجج) است. درواقع از صفات مختلف بعل عراقی فقط ثمانش برجسته شده که شبیه سمان است چون سمان به معنی روغن فروش، کم کم به فروشنده های کلی مواد غذایی و غیر آن معنی شده که بخش اعظم کالاهای مصرفی قدیم در پیش از عهد تجمل را به مردم عادی میفروخته اند. بدین ترتیب فرهنگ تشرع شیعی استواری خود را روی کسب و کار بازار اثبات میکند و هاشمی رفسنجانی هم تاجر بوده و هم معمم، و به محفل آدم های مثل خودش در انجمن حجتیه رفت و آمد داشته است. با این حال، هر گونه موفقیتی در پیشبرد فرهنگی و اقتصادی این کشور، نیازمند شناخت میراث رسیده به او و دستکاری شده تسط او از دستکاری های فرهنگی پیشین تاجران معمم است چون فرهنگ قبل از آنها دقیقا یک موجودیت از هم گسسته ی شکل نیافته و در حکم الهه ی هرج و مرج است که توسط آنها زمانمند شده است.

جرالد مسی این موضوع را در افسانه ی زرتشتی پیدایش جهان نیز منعکس میبیند. اهوره مزدا اول از همه هپت هندو (هفت رود) را آفرید که همان هفت اورنگ یا دب اکبر است اما اهریمن بر آن تازش آورد و نابسامانش کرد. در این ماجرا کیومرث و گاو مقدس که دو اسم برای یک موجود واحدند مردند تا از جسدشان جهان شکل بگیرد و درواقع خالق اهریمن است. گاو مقدس در مقام ورزاو آسمانی به سبب بی شکلی اولیه اش حکم الهه را دارد و از این رو she bull یعنی ورزاو ماده یا بقره cow است. در مصر، به سبب کیفیت آب گون او به جایش «گاو آبی» را قرار میدهند که همان اسب آبی است. اهریمن، تایفون است که خود را در گاو جای میدهد. پلوتارخ مینویسد که تایفون مصری، روح خرس را دارد. از این دوگانگی اهورایی-اهریمنی، موجود دو سری موسوم به سوت-هورس یا سوت-آنوپ به دست می آید چون همزمان خیر و شر است. دوگانه ی سوت-آنوپ، اصل واحد آنها را بهتر نشان میدهد. چون هم سوت و هم آنوبیس، هر دو با تاریکی و مرگ مرتبطند و هر دو هم به سگسانان تشبیه میشوند. با این حال در تاریکی که سوت فقط سازنده ی جهنم است آنوبیس به سبب آتشنایی با تاریکی، ارواح را از درون تاریکی جهنم به سرمقصد بهشت راهنمایی میکند. آنها هر دو سگ واحدی هستند که هم میتواند خیر برساند و هم شر. هبوط با او به درون تاریکی، او را همتای الراکیم سگ اصحاب کهف میکند که با آنها به درون غار که دروازه ی جهان مردگان است رفت. اصحاب کهف را گاهی 7نفر میخوانند و گاهی سه نفر و در هر حال به اضافه ی یک سگ. هر دو روایت، مرتبط با تطبیق غار با دب اکبر به نشانه ی سرزمین تاریکی در قطب شمال است. چون چهار ستاره ی ملاقه ی دب اکبر، حکم چهار جن حاکم بر چهارگوشاه ی دنیا را دارند و اگر آنها را از 7 کم کنید سه نفر باقی میمانند. این سه نفر هم خیر و شر و جامعشان زمانند (در زرتشتی گری به ترتیب: اهوره مزدا و اهریمن و زروان) که همه شان جنبه های مختلف خدای سگ را میرسانند که همان الراکیم است. به جای او یک نفر آدم خسبنده را هم داریم: یوحنای مقدس یا یحیای تعمیددهنده را که به قولی به قتل نرسیده، بلکه از رومیان به غاری پناه برده و در آن تا آخرالزمان به خواب رفته است. به سبب کیفیت دوگانه ی او، او هم به منجی موعودی تبدیل شده که از نظرها غایب است و در آخرالزمان ظهور میکند، و هم به شیطان یا اژدها یا گرگی که در غاری زندانی است و در آخرالزمان بند میگسلد و جهان را به نابودی میکشد. در معنای تمثیلی این سردرگمی کیفیت او باید یادآوری شود که آنوبیس که خدای سگسان است با هرمس خدای دانش تطبیق میشود و دانش میتواند هم سودرسان و هم مضر باشد. دانش را عزازیل و سمیازه و بقیه ی فرشته های هبوط کرده پس از ازدواج با زنان زمینی به فرزندان دورگه ی خود هدیه کرده اند و به سبب کیفیت دورگه اش هم میتواند به نفع بشر باشد و هم به ضرر او. مسی دراینجا عنوان میکند که داستان تازش اهریمن به هفت اورنگ درواقع همین داستان یهودی ورود نژاد ابرانسان ها یا فرشتگان هبوط کرده به دنیای انسان ها است و زنان زمینی، تکثیر گاو ماده ی الهه اند.:

The natural genesis: ibid: p100-106

دوگانگی قهرمان-ضد قهرمان میتوانسته در ابتدا دوگانگی قهرمان باشد، قهرمان سازنده و قهرمان از بین برنده. ازاینرو دو هورس داشتیم: هورس نوجوان مانند که در ابتدای بهار و دوران سرسبزی طبیعت متولد میشد و هورس با ظاهر یک مرد بالغ که در ابتدای پاییز و دوران خزان گرفتن و مرگ آلودی طبیعت متولد میشد. از این دو لحظه به دو "تریو" یا دو زمان یاد میشد. ازآنجاکه بعضی بین به قدرت وارد شدن هورس و از قدرت خارج شدن ازیریس نسبت برقرار کرده بودند، تولد دومی به محل زمانی مهاجرت ازیریس به ماه (قمر) در ماه دسامبر و حوالی آغاز زمستان منتقل شد و از تولد هورس در انقلاب زمستانی سخن رفت که همان کریسمس مسیحی است. در عصر حوت که دوره ی تولد مسیح در آن واقع شده، انقلاب زمستانی در برج قوس یا کمان رقم میخورد که یک برج جنگی است و هورس هم با تولد در این برج، تبدیل به یک جنگجوی کماندار میشود که به زور جنگ، جایگاه فرمانروایی خود بر زمین را در اعتدال بهاری باز می یابد.:

“the jesus legend traced in Egypt”: Gerald massey: cosimo classics: 2008 :P572

ظاهرا به سبب رسوبات همین خرافات و نه هیچ گونه عقل سلیمی است که سال ها است ایرانی ها منتظرند هورس مدرنیته همچون یک اسکندر فاتح، برای پایان دادن به خزان تایفونی جمهوری اسلامی، بر هفت اورنگ ایران بتازند و بهار ایجاد کنند. خیلی عجیب است چون در زمان شاهی که مدرنیته را به ایران آورده بود شعرا زمانه را هنوز پاییز و زمستان میخواندند و منتظر آمدن بهاری دیگر با جنگ های مشابه بودند و البته از آنها بیشتر سرخورده شدند. مشکل این است که بهار را هیچ جنگجوی ماوراء الطبیعی ای از جهان خارج نمی آورد و تا هوا و زمین منجمد و یخزده ی مغلوب زمستان، گرم نشود، هیچ درخت و گلی جوانه نمیدهد و بهاری نیز در پی نخواهد آمد. گرما، همان بخش خورشیدی وجود مکتب است که قرار است بر سبقه ی تایفونی و زمینی خود بشورد و در مورد مهدویت شیعی، این سبقه ی زمینی، همان بنیاد بازاری آن است که جانشین بنیاد آسمانی شده است. چون مهدی در منجی موعود بودن، دنباله ی مسیح است و درعا یا دروازه ی آسمانی مسیح که باید موید وجود جهانی دیگر باشد، با «شاهزاده ی یهودا» شدن او تبدیل به مکتب مادی و بازاری یهودیت شده و همین مطلب هم با تبدیل شدن بعل ثامین به عثمان سمان در تحریف بنیاد مذهبی تشیع پیش آمده است و این تحریف مبدا را در اسلام به طور کلی میتوان در تاجر معامله گر شدن محمد پیامبر که به نرخ روز آیه صادر میکند نیز دید و چه جالب که مهدی و پیامبر، هر دو محمد نام دارند.

یادمان رفته که اختلافمان با یهود زمانی در این بود که آنها مذهب را به یک بازار تبدیل کردند چون رهبران مذهب اسلام که خود بازاری بودند به جای مکتب یهود به جنگ «نژاد یهود» رفتند و الان هم کورکورانه میخواهند اسرائیل را محو کنند انگار که مشکل دنیا از قوم یهود است درحالیکه همه ی آنهایی که در مذهبسازی به هدف پول، از یهود تقلید میکنند و بعد به جنگ خود یهود میروند، خود بخشی بزرگتر از مشکلند. این افراد، ادعا میکنند که منش یهودی غلط نیست بلکه یک منش الهی است، فقط چون یهودی ها نژاد پستیند و آن را غلط اجرا میکنند نتایج فاجعه بار میدهد. حالا به عنوان یک ایرانی ساکن در کشوری که پر از افراد معمم و غیر معممی است که به آسمانی بودن این منش ایمان دارند به مقایسه ی وضعیت خودتان با اسرائیل شرور بپردازید. آن وقت میفهمید که با چنین مقایسه ای در صورت پذیرش منطق روش درست دست نژاد بد، باید به این نتیجه برسید که ایرانی ها نژاد پست و یهودی ها واقعا همانطورکه لاف میزنند نژاد برترند. اگر واقعا آنقدر انسان باشید که قبول کنید این فکری شیطانی است، آن وقت یک راه بیشتر جلو رویتان ندارید و آن این که قسمت تایفونی مذهبتان را تصفیه کنید و حتی المقدور بین جنبه ی پیشرو و ظلم ستیز مذهبتان با منفعت پرستی بازاری فاصله بنهید. آن وقت، قدمی در راه کاهش بدبینی مردم به ذات نیک انسان برداشته اید.

معنویت و رفع نیازهای مادی: مکمل های رشد انسانیت از گذشته تا هنوز

نویسنده: پویا جفاکش

روزی یک بچه پاندای ماجراجو، دستور مادرش را زیر پا گذاشت و در غیاب او لانه را ترک گفت و به داخل جنگل رفت تا ببیند چه گنج گهرباری در جنگل نهفته است که مادرش نمیخواهد آن را با او شریک شود. از عجایب جنگل در حیرت رفت و به خود افتخار کرد که اینقدر شجاع بوده که با ترک لانه بزرگسالی خود را اثبات کرده است. در همین سر به هوایی بود که از پرتگاهی سقوط کرد و پایش شکست. دیگر نمیتوانست راه برود. شب شده و او ترسیده بود. ناگهان دید حیوانی که خود را ببر معرفی میکرد به او نزدیک شده و احوالش را جویا میشود. پاندا قضیه را برای ببر تعریف کرد. ببر دلش برای پاندا سوخت و به او دلداری داد. پس از آن، ببر به طور مرتب زخم پاندا را تیمار میکرد و هر روز برای او غذاهای خوشمزه می آورد. برای بچه پاندا که تقریبا جز نی بامبو چیزی نخورده بود، گوشت های خوشمزه ای که ببر می آورد سخاوت بزرگی بود. با کمک های ببر، بلاخره پای پاندا خوب شد. پاندا از ببر تشکر کرد و عزم رفتن کرد. ولی متوجه شد اینقدر چاق شده که پاهایش توان حرکت دادن شکمش را ندارند و نمیتواند از جای خود تکان بخورد. در همین موقع ببر را دید که با نگاه حریصانه ای دندان تیز خود را در شکم پاندا میکند و طوری رفتار میکند که گویی از نتیجه راضی است. پاندا گفت: «چرا اینطور میکنی؟ مگر تو دوست من نیستی؟ تو تا حالا به من کمک میکردی!» ببر پاسخ داد: «نه. من به خودم کمک میکردم.»

دنیای ما انسان ها هم شبیه دنیای بچه پاندا در این افسانه ی چینی است چون موفقیت ما در دنیای مدرن هم به کنترل در حرکت به کنایه از تغییر استوار است. بچه پاندا آن موقعی که نباید حرکت میکرد حرکت کرد و آن موقعی که نیاز به حرکت داشت دیگر نمیتوانست حرکت کند. جنگل حکم جهان لذت های مادی را دارد و گشودگی آن در مقابل کوچکی لانه ی پاندا در حکم پایان ناپذیری امکانات تمدن مادی برای تولید در مقابل جامعه ی سنتی اولیه است. با این حال، درست مثل داستان پاندا، آدم های ببرمانندی که ما را در این تمدن مادی بیش از همه تغذیه میکنند دشمنان ما هستند و میخواهند لذت مصرف، مانع حرکت و پیشرفت ما شود. از طرفی این هم مهم است که هر پاندایی بلاخره باید لانه اش را به مقصد جنگل خطرناک ترک کند و آدم ها هم باید حتما به سمت یک تمدن مترقی پیشرفت کنند. اما در داستان بالا، بچه پاندا زمانی که هنوز بچه و عقلش کم بود وارد جنگل شد بی این که توانایی و تجربه ی لازم برای جنگ با خطرات جنگل را به دست آورده و آموخته باشد. ما انسان ها هم بدون به دست آوردن تربیت لازم برای زندگی در تمدن جدید، وارد آن شده ایم و بدون داشتن تجربه ی لازم، فقط درصدد مصرف هرچه بیشتر بدون امکان حرکت از جای خود هستیم.

این دوگانه در تعالیم اسلامی به صورت تمثیل خر و صاحبش دیده میشود. روح انسان به سوار تشبیه میشود و جسم او به خر. همانطورکه غذای سوار با غذای خرش فرق میکند، غذای جسم و غذای روح هم فرق میکنند. لذت های مادی، کاهی هستند که خر سوار را تغذیه میکنند. ولی غذای سوار، لذت های معنوی و روحانیند. برای این که سوار بتواند به این لذت ها دست یابد، باید به سفر دور و درازی دست بزند و در این راه، به خرش نیاز دارد. پس باید خر غذای کافی بخورد. اما اگر خر مثل بچه پاندا آنقدر بخورد و پروار شود که نتواند از جای خود تکان بخورد، آن وقت ممکن است خودش و سوار را در جای نامناسب و خطرناکی از سفر، معطل بگذارد و هم خر و سوار یعنی هم روح و هم جسم دچار نقصان و حتی تلف شوند. یکی از بدترین بلاهایی که به سر بشر آمده، این است که در طول سفر، غذای سوار فراموش شده و چریدن بی حد و حصر خر از علف مادیگرایی، سفر را نیمه کاره در یک جای خطرناک به بن بست رسانده است. آدم همان آدم قدیم است و افسانه های تمثیلیش هم زیاد تغییر نکرده اند جز این که معنای تمثیلی و معنویشان که همان غذای روحند برای تبدیل افسانه ها به تاریخ در جهت تراشیدن ناسیونالیسم های کشنده به دور انداخته شده و اسباب مادیگرایی افسارگسیخته ای شده اند که اولین تظاهرات آن، کاملا مذهبی و منعکس در آیین های تجارت پیشه ی یهودی-مسیحی بوده اند.

مذهب اولیه ی بشر طبیعت پرستی و درواقع پرستش غذا بوده است. انسان ها روح طبیعت و گیاهان را میپرستیدند و گیاهان را جسم خدای طبیعت میدانستند که توسط خودشان و دیگر موجودات خورده میشوند. دانه های خوردنی گیاهان، درست مثل جسد انسان ها در خاک میرفتند ولی به صورت گیاهانی که از نو میروییدند بازمیگشتند درست مثل روح بشر که پس از مرگ در جهانی دیگر مجددا زنده میشد و به حیات خود ادامه میداد. اما زنده شدن دوباره ی گیاه در همین دنیا همین چرخه را برای زندگی دنیوی آدمیزاد نیز لازم میکرد و این جاهایی بود که انسان ها تغییر دیدگاه در زندگی پیدا میکردند و مدام به آدم بهتری تبدیل میشدند. بنابراین هر بار مثل خدای طبیعت میمردند و از نو زنده میشدند. اساس مذهب یهودی-مسیحی نیز کیش تموز خدای طبیعت است ولی این چرخه را تاریخی و تمام شده میداند و تموز و خدایان طبیعت را تبدیل به آدم های تاریخی میکند. بعد به ملت ها نیز روح شاهانشان را که همان خدایان پیشینند میدمد و به جای خود آدم ها ملت ها را در نسل کشی نابود میکند و این نسل کشی را هم گردن یک خدای جدید به نام یهوه می اندازد. در تورات، دو تا از این نسل کشی ها داریم که شبیه مرگ درختانند بدین ترتیب که درست مثل درخت که میمیرد و از چند دانه ی معدودش درخت جدیدی رشد میکند در این داستان ها نیز ملتی نابود میشود و چند بازمانده ی معدودش ملت جدیدی درست میکنند. این دو داستان، داستان های قوم نوح و قوم لوطند. قوم نوح با آب نابود شدند و قوم لوط با آتش. هر دو این عناصر، در ادبیات مسیحی مفهوم تطهیر و پاک کنندگی دارند. جادوگران را در ور با آب غرق میکردند و دانشمندانی که ضد کلیسا سخن میگفتند را در آتش میسوزاندند و در هر دو مورد، هدف، تطهیر روح متوفی بود. در ادبیات پاگانی یونانی-رومی نیز کاربرد آنها زیاد از کاربرد مسیحیشان فاصله ندارد. الهه ی آتش هستیا است که به نشانه ی پاکی آتش، دوشیزه است و خدای آب ها پوزیدون است که چندین قهرمان را با سرگردان کردن در دریا مجازات کرده است. با این حال، ترکیب این دو عنصر تطهیر کننده لزوما آنقدر طاهر نیست که کلیسا فاش بگوید. این ترکیب، به دو پدیده ی دیگر تشبیه میشود که هیچ یک، خوشایند کلیسا نیستند؛ اول، فلز مذاب که مثل آب مایع است و با آتش به دست می آید و همچون آتش نیز داغ است و این، وسیله ی صنعت و متعلق به وولکان خدای دوزخی است و نمادی است از پیشرفت تمدن که دشمنی مذهب یهودی-مسیحی با هر گونه پیشرفتی زبانزد است؛ دوم، شراب که مثل آب مایع است و مثل آتش، سرخ، و تعالیم کلیسا درباره ی خوب و بد بودنش آنقدر متناقض است که هنوز هم نظر قطعی خود را درباره ی آن اعلام نکرده است. ارتباط شراب با تمدن در مرز آب و آتش است که نشان میدهد چرا همیشه تصور میشده تمدن شیطانی است؛ چون شراب، باعث از بین رفتن عقل و هوش، و سهل شدن انجام گناهان است و خدای آن، دیونیسوس باخوس نیز خدای فحشا و مواد مخدر و قربانی خونین و خلاصه تمام چیزهایی است که ظاهرا از دید کلیسا بدند. باخوس و وولکان، به دلیل ارتباط با پیشرفت تمدن، با نمرود مقایسه شده اند که اولین شهر یعنی بابل را ساخت تا پناهی باشد برای آدم ها از حمله ی حیوانات وحشی. به روایتی نمرود از دست دشمنانش به دریا گریخت و ناپدید شد. این ظاهرا به داستانی از باخوس ربط می یابد که از دست دشمن اخلاق گرایش لیکورگوس، به دریا گریخت و در میانه ی آن به کمک ماهیان و دلفین ها نجات یافت. افسانه ی نجات از دریا با داستان سیل نوح تلاقی می یابد. چون نوح هم با کشتی ای از سیلی عظیم نجات یافت و در این سیل، بشریت نابود شد و با فروکش سیل، بشریت و فرهنگ نوینی جانشین شد. نوح را گاهی به سبب دو مرحله بودن دنیای قبل و بعدش، به شکل مردی دو سر تصویر میکردند که یک سرش سر جوانی بی ریش است که به عقب و گذشته مینگرد و سر دیگر، سر یک مرد مسن ریشو که رو به جلو و آینده دارد. این مرد ریشوی اخیر را میتوان یهوه ی یهودی-مسیحی و صاحب تمدن جدید خواند و آن جوان بی ریش قبلی، تموز خدای جوانمرگ طبیعت است که ظاهرا مرد ریشو مرحله ی دوم زندگی او را نشان میدهد. دیونیسوس نیز همان آدونیس یا تموز است و در جوانسالی به دست تیتان ها تکه تکه و خورده شده است. کلمنت اسکندرانی از مویه ی مصریان برای هورس کودک که توسط تیتان ها تکه تکه شد گفته است. این ظاهرا روایت دیگری از قتل چهره ی قبلی هورس یعنی ازیریس در گزارش پلوتارخ است. ازیریس توسط برادرش تایفون و تیتان های همراه او کشته شد و تابوت حامل جسدش به رود نیل انداخته و توسط آن به دریا برده شد ولی بعدا همسرش ایزیس او را با جادو از نو به صورت هورس به دنیا آورد. تئوکریتوس درباره ی اعتقادات مصریان گفته است که به عقیده ی اینان، آدونیس یک سال پس از گرفتار شدن در آکرون یا دوزخ، توسط الهه ونوس ازآنجا نجات یافت و نسخه ی مصری آدونیس همین ازیریس است. ازیریس را یونانیان به پیروی از هرودت، دیونیسوس مصری نیز تلقی کرده اند. تابوت حاوی جسد او حکم کشتی نوح را دارد و به مانند آن روی آب شناور است و این به سبب آن است که رفتن دیونیسوس به دریا شکل دیگری از مرگ موقت او است. دو سر بودن نوح نیز به سبب همین ارتباط است. چون خدای دو سر رومیان، جانوس یا یانوس است که نامش شکل دیگری از اوآنس یا اوآنا است که نام نوح هم با آن نام مرتبط است. اوآنس از درون دریا بیرون آمد و به کلدانیان تمدن و معرفت آموخت و این در حکم بازگشت نمرود از دریا است. تمدن آموخته شده نیز حکم الهه ونوس را دارد که او هم از چنگ تایفون به دریا فرار کرده و بازگشته بود و او همان عیشتار یا آستارته است که روح شهر بابل است و در اساطیر یونانی به سمیرامیس همسر نینوس (نام دیگر نمرود) هویت یافته است. سمیرامیس را در کودکی، کبوترها بزرگ کرده اند و این با رسیدن نوح به خشکی به راهنمایی یک کبوتر مرتبط است. کبوتر را در عبری، یونا مینامند و این نام بر روی جونو الهه ی اعظم روم و همسر ژوپیتر یا زئوس –رئیس خدایان یونانی و رومی- باقی مانده است. زئوس خود در ابتدا مدلی از دیونیسوس بود و ازجمله کاهنانی که دیونیسوس و زئوس را یکی میدانستند موسوم به فلامن ها بودند که نامشان از ریشه ی "فلو" به معنی دمیدن روح بود. روح دراینجا با روح القدس مرتبط میشود که نماد او نیز کبوتر است. درواقع الهه حکم جسدی را دارد که با روح خدا به حیات جدیدی بارور میشود و این داستان، تبدیل به قصه ی باردار شدن مریم مقدس توسط روح القدس به پسر خدا شده است. روح القدس چون ایزدی و بنابراین از جنس نور است به آتش تشبیه و اساس آتش پرستی میشود. الهه نیز برابر با آب میشود و غسل تعمید مسیحی، جانشین تطهیر امت نوح با سیل میگردد. به همین دلیل عجیب نیست که آتنائوس از رسم رومیان برای گذاشتن آتش در میان آب برای تطهیر آن سخن گفته است. اوریپید نوشته است: «تمام بیماری های انسان توسط آب شسته میشود.» اما این اعتقادات سبب پیدایش خرافه ی تطهیر با مرگ میشوند و ملوخ، خدای طلب کننده ی قربانی است که قربانی های انسانی برایش در آتش سوزانده میشوند. درواقع تمام حماسه ی قربانی شدن با مرگ و عذاب در راه خدا بر این سوار است که آدونیس، خدای طبیعت، خودش برای تبدیل شدن به یک خدای بهتر، داوطلبانه توسط نیروهای اهریمنی کشته شده است تا بعدا از نو زنده شود. این به غروب و طلوع گوی آتشین خورشید نیز تشبیه و از طریق آن به آتش مربوط میشد. نام "آدون" به معنی خدا و ریشه ی نام آدونیس یا تموز جبیل، در مصر به آتون نام خدای خورشید تبدیل شده است. ازیریس و هورس نیز خدایان خورشیدند و رفت و برگشتشان شکل دیگری از نبردهای شبانه روزی رع خدای خورشید با آپوفیس مار تاریکی است. دیودوروس سیکولوس، هورس را همان آپولو خدای خورشید یونانی دانسته است. آپولو نیز قاتل ماری هیولایی به نام پیتون بود. با این حال، پورفیری نوشته است که آپولو خود، توسط ماری کشته شد و فیثاغورس قبر او را در تریپوس دیده بود. آپولو خدای هنرها بود ولی تیر و کمان را نیز او اختراع کرد و این عمل او سبب انقلابی در شکار حیوانات و ازجمله در مبارزه با درندگان شد که کم کردن شر آنها از انسان را به نمرود نسبت میدهند. از طرف دیگر، هورس که مثل آپولو کمانداری قوی ای بود از این هنر خود برای پیروزی بر دشمنان در میدان جنگ با همنوعان استفاده نمود. ازاینرو مارس خدای جنگ را نیز شکلی تحول یافته از آپولو و هورس میتوان دانست. در مسابقات گلادیاتوری رومیان، هر دو نوع کاربرد شکار و جنگ جمع آمده اند. آدم ها با کشتن همدیگر و وحوش، در مقابل چشم مردمان روم، به خدای دوزخ، خون تقدیم میکردند. جنگ های گلادیاتوری ابتدا بخشی از آیین ساتورنالیا برای ساتورن خدای زحل بودند که خدای خورشید هم بود و مراسمش در حال حاضر به کریسمس تبدیل شده است. در «خلاصه ها» ی پلوتارخ آمده است که «رومیان به ساتورن، به چشم یک خدای زیرزمینی و خدای جهنمی نگاه میکردند.» و او در ابتدا به نوعی همان پلوتو یا هادس خدای مردگان بود. البته تمام خدایان رومی، قربانی های خونین طلب میکردند به جز آفرودیت پافیایی از قبرس که به جای خون، فحشا طلب میکرد و خودش هم در مسلک پیروانش موسوم به کوثری ها یک فاحشه بود. او را آماروسیا یعنی الهه ی غلبه کننده مینامیدند. به نوشته ی پوزانیاس، همین نام برای دایانا یا آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو هم به کار میرفت و جالب این که دایانا دوشیزه بود. این دوگانگی را در شخصیت مریم مقدس هم میبینیم که به سبب متولد کردن مسیح، گاهی مثل ونوس پافیایی فاحشه تلقی میشود و گاهی مثل آتنا و آرتمیس دوشیزه. با این حال، همین دوگانگی از طریق همین الهه به مذاهب نوین رسیده است. چون میلیتا لقب دیگر آفرودیت پافیایی که در اصل، شکل یونانی شده ی لغت بعلات به معنی الهه است، در یونانی میتواند تلفظ دیگری از مدیتا و به معنی میانجی باشد و کشیش های معابد هم میانجی میان خدا و مردمند. پس درست مثل آفرودیت پافیایی، مذهب هم میتواند مردم را قربانی کند بی این که خون آنها را بریزد، و گاهی با جنگ، قربانی خونین میدهد و گاهی با دچار کردن مردم به رنج بیهوده، قربانی غیر خونین. ترکیب این دو در طراری و راهزنی رقم میخورد که این هم باز به معبد خدای مرگ راهی دارد. در مصر، راهنمای مردگان، آنوبیس است که با هرمس/مرکوری خدای دانش یونان-رومی تطبیق شده و هرمس، خدای دزدان نیز هست. ترکیب دانش و دزدی، کهانت بوده است که اساس سیستم پایان نیافتنی استفاده از دانش در راه دزدی را نهاده است. ازآنجاکه آنوبیس، ترازویی برای وزن کردن قلب مردمان داشته تا گناهکار را از درستکار تشخیص دهد، ترازوی عدالت، نماد کهانت نیز هست. ولی ترازو قبل از هر چیز، یک وسیله ی خرید و فروش و نماد تجارت است. در کتاب هوشع (12 : 7) آمده است: «افرائیم تاجر است، ترازوی نیرنگ در دست او است.» و ارتباط تجارت با کهانت در این دستور مکاشفه ی یوحنا (13 : 18) دیده میشود: «روح مردم را تجارت کنید.» آخرالزمان هم بخشی از این تجارت است و میکائیل فرشته ی مغلوب کننده ی شیطان در آخرالزمان هم با خود ترازوی عدالت حمل میکند تا نمادی باشد از دین به دنیا فروشی دستگاه کنیسه-کلیسا تا آخرالزمانی که امید میرود هیچ وقت نیاید. درباره ی نسبت این دستگاه با رشد گیاهان، گواهی کلمنت اسکندرانی را داریم که میگوید یهودی ها به مانند مصری ها اسرار الهی را به دانه تشبیه میکردند و آن را «پسر» مینامیدند ولی منظورشان از دانه، عرفانی بود. یهودی ها برای دانه و پسر، کلمه ی یکسانی به کار میبردند: زرو یا ذره. دروئیدها چنین تفسیر کرده بودند که دانه به دلیل موقعیت الهیش، از مادر خود، سرس که الهه ی زمین است، فرار میکند و به خوشه تبدیل میشود ولی دانه از خوشه به زمین می افتد و سرس به جای خاک، او را در آغوش میگیرد و آرامش میبخشد که دانه در مقام پسر، در آغوش مادر، همان مسیح نوزاد در آغوش مریم مقدس است. این تفسیر، الوهیت فراری از زمین را دوباره به دست زمین میسپرد و دراینجا خدای معنوی رازآمیز سابق، به صورت یک مفهوم مادی، قربانی میشود: یک قربانی بدون خونریزی. او به عنوان بخشی از وجود خدای سابق، حکم پسر او را دارد. خدای سابق، یعنی آدونیس، تبدیل به آدون دوم شاه آشور میشود و پسری به نام توروس پیدا میکند. آنها در اروپای دروئیدها نام های خود را به اودین/وتان، و پسرش تور/ثور میدهند. فوتیوس، نوشته است که توروس در یونانی به معنی دانه است و مسلما تلفظ دیگری از زرو است.:

“TWO BABYLONS”: ALEXANDER HISLOP: CHAP4: SECT1,2,3

هیسلوپ، ضمن ترسیم تصویر بالا، مدعی میشود که دراینجا یهودیان، «اسرائیل مرتد» هستند و هنوز میخواهد در توراتشان، تصویر یک خدای واقعی که علیه شرک بابلی-رومی جنگیده است را پیدا کند و برای همین هم دست روی داستان یوشیا «شاه خوب» میگذارد که بت های بعلیم را شکست و قوانین موسی را احیا کرد. ولی آیا ستودن عمل یوشیا نشانه ای از تلاش برای حذف نشانه های مذهب بعلیم یا خدایان ماقبل یهوه، به این جهت نبوده که معلوم نشود مذهب وحیانی یهود، درواقع فقط یک دستکاری زمینی در مذهب جادویی-عرفانی قبلی است؟ هیسلوپ، حتی این فرض را مطرح هم نمیکند چون همانطورکه خودش در بخش سوم فصل فوق بیان میکند، مدافع پروتستانتیسم پادشاهان انگلستان علیه کلیسای رم است که این اسرائیل تحریف شده را گسترده است. یعنی درواقع میخواهد اثبات کند که حکومت استعماری انگلیس جانشین واقعی خدا در زمین است و آنچه به زور بر زمین تحمیل میکند همه خواست خدا است، برعکس کلیسای منفعل رم که ظاهرا هیچ دشمنی واقعی ای با شرک بابلی حاکم بر جهان ندارد. کاش میشد هیسلوپ را مثل دانه ی غله زنده کرد و دنیای مدرن ساخته شده توسط پروتستان های انگلوساکسون را به او نشان داد و از او پرسید آیا واقعا این کفر نابود کننده و این دنیای مملو از تقدیم قربانی خونین به خدای جنگ و نابودی، خیلی بیشتر از محیط پاپ بی سر و صدای کلیسای رم، به «اسرائیل مرتد» نزدیک نیست؟

میتوان گفت کلیسای رم و دستگاه های مذهبی کپی شده از آن، به اندازه ی پیش برندگان دنیای مدرن، از آینده ی الهی که قرار بود با آخرالزمان رقم بخورد، برای بازی کردن با عقاید قبلی مردم درباره ی خر و سوارش سوء استفاده کردند. منتها دستگاه های مذهبی به ادعای این که تعالیمشان تفاوتی با تعالیم منجی آخرالزمانی ندارد مردم را به تقلید کورکورانه از دستورات و منش خود دعوت کردند و قدم از قدم برنداشتند و خر را به همراه سوارش، در آغل زندانی کردند. اما مدرنیست ها برای این که بازار کلیسا را بقاپند و «تجارت» خودشان را رونق دهند، تصویر سرزمین شیر و عسل آخرالزمان را به گونه ی دنیای تکنولوژیک برخوردار آینده تحریف و بزک کردند و خر و سوار را به سفر واداشتند چون میدانستند در اولین چراگاه مملو از لذت های جسمانی، خر (جسم)، آنقدر میخورد (مصرف میکند) که نای رفتن پیدا نمیکند و از شدت وقت تلف شدن، سوار یعنی روح به دلیل نرسیدن غذای روحانی، دچار ضعف میشود و خر تن بر سوار روح ریاست میکند و سفر نیمه کاره رها میشود. شاید اگر مدرنیته نبود، ما هنوز در آغل بودیم و به جایگاه فعلی نمیرسیدیم. اما به نظر میرسد وقت آن است که برای جلوگیری از دچار شدن به سرنوشت بچه پاندا، هرچه زودتر کمی از غذای روح به سوار برسد تا او توانایی کنترل خر تن را بیابد و سفرش را به سمت جایگاه ایمن تری ادامه دهد.

مطلب مرتبط:

دانلود کتاب «آنوناکی ها و تحریف ادیان»

چطور یک ملت از این که بدبخت شوند استقبال میکنند؟: اخبار بد و غیبت امید

خدای دستکاری شده ی آنهایی که میگویند خدا وجود ندارد.

نویسنده: پویا جفاکش

شومار یا سیاه مار بلوچی، یکی از خطرناک ترین مارهای زهرآگین ایران است. این مار از کوهستان مرزی پاکستان با بلوچستان ایران برخاسته و در استان های سیستان و بلوچستان، کرمان و هرمزگان منتشر شده است. در ایران برای اولین بار، در سال 1394 و با زنده گیری در سراوان بم، توصیف علمی شده است؛ این درحالیست که مدت ها پیش از آن، بلوچ ها از این مار شکایت داشتند و کسی گوشش بدهکار نبود چون جزو خرافات بلوچ ها به شمار میرفت. الان مدتی است که این مار، به روستاها و درون خانه های مسکونی ورود میکند و سبب تلفات جانی در سیستان و بلوچستان میشود. در یک مورد، سه کودک یک خانواده را کشته است. با این حال، مسئولین متوجه شده اند که این مار، با خوردن جانوران موذی، نقش مهمی در کنترل آفات کشاورزی و بیماری هایی که از جوندگان به انسان منتقل میشوند داشته است و ازاینرو بودنش به نفع انسان است. بنابراین تمهیداتی اندیشیده اند تا این گونه حفظ شود و در صورت گزارش مشاهده اش در روستا، با حضور به موقع مسئولین و زنده گیری جانور، به نفع هر دو گونه ی شومار و انسان عمل شود. ("در جستجوی صلح با قاتل سیاه": محمد جباری: همشهری: 3 آبان 1402)

سیاه مار بلوچی، مثالی در تایید یک آموزه ی اسلامی قدیمی است که میگوید تمام مخلوقات خدا به جای خود مفید و در جایی غیر از آن مضرند. نه فقط جانوران و گیاهان اهلی و وحشی، بلکه غذا و دارو، آب و آتش و سنگ، سرما و گرما، و روز و شب نیز چنینند. افراد و جوامع انسانی نیز از این قانون برکنار نیستند ولی بیشتر ما این موضوع را فراموش میکنیم و تحت تاثیر القائاتی که به ما میشود کسان و ملت هایی را ایزدی یا شیطانی تلقی میکنیم.

گذشتگان از دیرباز، متوجه سهولت امکان خوب و بد کردن درباره ی مسائل بودند و سعی میکردند این مسئله را به نسبت محدودیت انسانی در مقابل گشودگی امکانات الهی تعبیر کنند و ازاینجا نوعی تضاد بین فضا و ضد فضا مطرح میشود. فضا همان محیطی است که ما دور و بر خود احساس میکنیم و کیفیت آن بسته به احساسات ما نسبت به آن است و ضدفضا پدیده ی گسترده تری است که تمام ادراکات و نامحسوسات آن مطلب را جدا از ذهن ما در بر می گیرد. بنابراین فضا دچار محدودیت و جمود است و ضد فضا دچار گشودگی و سیالیت، و این سیالیت، به ماده ی نامکشوف اثیر که اساس خلقت است نسبت داده میشده است. بسیاری از مباحثات عرفانی حول این موضوع در فیزیک تداوم یافته و تبدیل به اصطلاحات فیزیکی شده اند که مهمترین دلیلش هم اشتغال بنیانگذاران فیزیک مدرن چون اسحاق نیوتن به کابالا است. در این مورد، باید از آنتروپی یا میل اشیاء و جهان به بی نظمی یاد کرد که قبل از این که یک اصطلاح فیزیکی باشد، یک اصطلاح زبانی بوده است و به این موضوع برمیگشته است که شخص مطلبی را به زبان بیان میکرده و این مطلب در نقل قول های بعدی رو به دگرگونی و «فساد» میرفته و کم کم مردم در این که اصل مطلب چه بوده، گیج میشده اند. این مطلب را ژاک لکان از کابالا به زبانشناسی بازگرداند و به همراه آن، نقش الفبا و پیدایش انتزاعیات در ایجاد بی نظمی زبانی بسیار مهم شد. این بخصوص در ترکیب زبانشناسی لکانی با روانکاوی فروید و یونگ بسیار کارگر بود. چون روانکاوی، توجه خاصی روی کهن الگوها و مطالعه ی ادیان داشت و خدایان و شخصیات اسطوره ای را جنبه های مختلف روان انسان و نمادی از تحریکات ذهن توسط نیروهای درونی و بیرونی میدانست. آنوناکی ها که به غلط خدایان نامیده میشوند، به انواع و اقسام تصاویر آشنا فرافکنی میشوند و جانوران، گیاهان، ستارگان و عناصر طبیعت را به نمادهای خود تبدیل میکنند و این نمادها به واسطه هایی برای درک صفات یک خدای جامع که جهان و قوانینش را ایجاد کرده است بدل میشوند. اما الفبا و دستور زبان، با انتزاعی کردن کلمات تصاویر و گذاشتن خطوط ناآشنا به جای تصاویر اشیاء، فضایی برای ایجاد یک گستره ی کاملا انسانی و غیر طبیعی در ذهن ایجاد کرده که چون چیزی از خدا در آن نیست فقط جایگاه شیاطین میتواند شود و بدترین کابوس های غیر طبیعی انسان در آن شکل میگیرند. در مطالعه ای در باب مقایسه ی بیماران شیزوفرنیک از هندوستان، غنا و امریکا معلوم شد که توهمات بیماران هندی و غنایی اغلب بی ضرر و گاهی به سبب ملاقات با درگذشتگان مفید بوده است. درحالیکه بیماران امریکایی به توهمات هذیانی مخوف و ناخوشایندی دچار میشدند و دلیلش این بود که جامعه ی امریکا بسیار بیش از جوامع بیسواد و کمسواد هندوستان و غنا، به کاغذبازی اداری و سواد الفبایی آمیخته است. یعنی باسوادها نیروی شیطانی بیشتری در خود ذخیره دارند و همیشه هم بدترین صدمات را به مردمان زده اند. چون به مرور، آنها اسیر نیروهایی غیر طبیعی میشوند که به جای خدایان و حتی گاهی به نام آنان، مردم کمسواد و تحریک پذیر را به آن سمتی که میخواهند راه میبرند. اولین تظاهر این نیروی شیطانی در قالب پیدایش مذاهب و روحانیون آنها بوده است که اغلب تنها باسوادهای جامعه ی خود و چپاول کننده ی مردم خود بوده اند. آنها خدایان را به نفع خود تحریف میکردند و کم کم، یک خدای جدید ولی هنوز تحت تاثیر خدایان قبلی را جانشین خدایان قبلی میکردند. زمانی که مردم آنقدر از نظر روانی تحریف شدند که دیگر به آن خدا نیازی نبود، رقبای باسوادتر روحانیون، اصلا خدا را انکار میکردند و سعی میکردند مردم را در یک وضعیت فرهنگی جدید به نفع خود و نیروی شیطانی راهبر خود قرار دهند. در تاریخ مدون هم میبینیم که گسترش دهندگان تجارت و تمدن، فنیقی ها هستند و آنها به هر جایی که وارد میشوند حداقل یک معبد جدید بنا میکنند و البته فنیقی ها مخترعین الفبا نیز تلقی میشوند. گسترش تمدن آنان با دریانوردی تجاری، کاملا در ارتباط با گسترش تمدن غربی با دریانوردی تجاری و البته گسترش سوادآموزی توسط وابستگان هر دو تمدن است. فنیقی ها مرحله ی ماقبل یهودی-مسیحی غرب مدرن را نشان میدهند که در آن، هنوز خدایان برای شکل دهی به فرهنگ جدید لازم بودند. حرکت کشتی جامد فنیقی ها در دریای سیال به سمت یک مقصد جامد دیگر، همان بهره گیری آنها از سیالیت اثیر به واسطه ی الفبا و زبان است که از یک فرد یا جامعه ی دچار فضا به یک فرد یا جامعه ی دچار فضای دیگر، تغییر محل و ماهیت میدهد. دریای مایع خود در یک محیط جامد شناور بود که گودی کاسه مانند آن، محل تجمع آب میشد. در کیمیاگری پلسوس، میخوانیم که چطور یک کاسه ی پر آب که درونش حروف الفبا درج شده اند کیفیت جادوگری و طلسم سازی می یابد. کلمه ی «دیکته» که در زبان های غربی به معنی املا است، دراصل نام یک فرقه ی جادوگری یهودی و مبتنی بر ورد و کلمات جادویی بوده است. در متون دندره ی مصر، کشتی ها و دریانوردان تحت حمایت هاثور قرار دارند و هاثور، بنا بر این متون، در جبیل لبنان ساکن است؛ یک قلمرو فنیقی که هاثور الهه ی مصری، شکل گسترش یافته ی الهه ی آنجا به نام بعلات جبیل بوده است.:

Stolen history and psychoanalysis: frosty chud: stolen history: nov17,2022

هاثور، تلفظی قبطی از نام عیشتار الهه ی کلدانی است. عیشتار در اصل عاثتر خدای دوجنسه ی زهره در اساطیر عربی است که گاهی به شکل مرد و گاهی به شکل زن ظاهر میشده است ولی در فرم عیشتار، در هیبت زنانه ی خود تثبیت شده است. این الهه را در شامات بیشتر عیشتاروت یا استارته یعنی عاثتر مونث میخواندند. او در اساطیر یونانی-رومی با نام های آفرودیت و ونوس شناخته میشود و تحت همین نام ها با بیبلوس یا جبیل لبنان مرتبط میگردد. در این افسانه ها ونوس شوهر خود وولکان را که خدای صنعت و مقیم در زیرزمین آتشفشان ها است برای عشقبازی با آدونیس شکارچی جوان جبیل ترک میگوید اما با قتل آدونیس به دست یک گراز عزادار میگردد تا این که آدونیس دوباره زنده شود و به نزد او برگردد. دراینجا اتحاد ونوس و آدونیس، همان اتحاد دو نیمه ی مردانه و زنانه ی زهره در یک ایزد است. آدونیس در جبیل، همان تموز خدای طبیعت است که در ایام تبعیدش به جهان زیرین، خزان رخ میدهد و با بازگشت او دوباره بهار میشود. ظاهرا وولکان شوهر ونوس، فرم جهنمی او در جهان زیرین است. در اساطیر دیگری به جایی وولکان، هادس فرمانروای دوزخ را داریم که پرسفونه –نامی دیگر برای جنبه ی زنانه ی عاثتر- را میدزدد و به جهان زیرین میبرد و در این مدت، دمتر مادر پرسفونه و الهه ی زمین، غمگین است و طبیعت هم با غم او دچار خزان میشود تا این که در اول بهار، پرسفونه برمیگردد و طبیعت دوباره جان میگیرد. عید اول بهار، در اروپا به نام عیشتار، ایستر نام دارد و همان عید پاک یا زمان از قبر در آمدن عیسی به جای تموز است. قبل از عید پاک، چله ی پرهیز رواج دارد و معادل چهل روز روزه گرفتن رومیان برای همدردی با دمتر در عزاداری برای دخترش است. پرسفونه را در روم، لیبرا میخواندند که شکل مونث لیبر لقب دیونیسوس باخوس است و دیونیسوس نیز از اشکال توسعه یافته ی آدونیس و بنابراین فرمی از تموز است. رونق بهاری عیشتار با افزایش امکانات تمدن مقایسه میشده که وولکان صنعتگر آن را تهیه نموده است. وولکان با نمرود بنیانگذار تمدن بابل مقایسه شده و چون نمرود نیز همان نینوس کشورگشا است عیشتار نیز با سمیرامیس همسر نینوس تطبیق میشود که او هم بانی شهر بابل تلقی شده است. ارتباط او با بابل، به سبب آن است که شهر بابل، کالبد عیشتار و همان چیزی است که در نوشته های یهودی، فاحشه ی بابل نامیده شده است. تجسد الهه در شهر، در نامیده شدن الهگانی چون کوبله، رئا و دایانا در نوشته های رومی به الهگان حامی ساختمان ها و برج ها نیز بازتاب دارد. آستارته نیز در سیسیل، به شکل ملکه ای در جوار شیران که یک برج به جای تاج او است، تصویر میشده است. هسیخیوس متصدی مصری کتابخانه ی پالاتین در رم نوشته است که آستارته از درون تخم مرغ بزرگی درآمد که از آسمان به درون رود فرات افتاد و پس از مدتی شناور بودن در آن، در ساحل سوریه پهلو گرفت و کبوتران از آن مراقبت کردند تا این که ونوس که او را آستارته و دی سیریا نامیدند از آن خارج شد. این داستان شبیه داستان بزرگ شدن سمیرامیس توسط کبوترها است. تخم مرغ بزرگ جانشین تخم کیهانی است که مثال تمام موجودات از آن برآمد و شناوریش بر آب، به سبب تطبیق آن با کشتی نوح است که در آن هم از تمام موجودات جفتی بود. کشتی نوح را هم کبوتری به سرمقصد رساند. آب دراینجا حکم دریای آسمانی را دارد و تخم مرغ حکم زمین شناور در آسمان را. کلمه ی عبری برای تخم مرغ، "بیض" بوده که بعد به تخم تمام موجودات که از آن بچه به دست می آید فرافکنی شده و بسته به مذکر و مونث بودن بچه، بیض یا بیضه نامیده میشده است اما ارتباط تخم مرغ با الهه سبب تثبیت لغت مونث بیضه روی تخم مرغ شده است. در عین حال، اصل آن یعنی "بیض" در کلدانی و فنیقی به ترتیب "بیت" و "بث" تلفظ میشده که هر دو لغت در عبری به معنی خانه اند. زمین هم خانه ی همه ی موجودات تلقی میشده است. تبدیل زمین به سرزمین خانه ها کار نمرود بود که با ایجاد معماری و شهر، انسان را از خطر درندگان ایمن کرد و ازاینرو نامبردار به فرونیوس (فرعون) یعنی منجی شد. پاوسانیاس اختراع آتش را کار فرونیوس دانسته است و آتش هم همان چیزی است که در زمان تاریکی و آسیب پذیری انسان ها در مقابل درندگان، آنها دور آن جمع میشدند. نمرود عامل جمع کردن آدم ها دور هم است و هم آتش و هم شهر چنین خصلتی دارند. حتی جشن های آتش به افتخار یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی ممکن است در اصل به افتخار نمرود باشد. به روایتی نمرود، پس از شکست دادن دشمنانش، زمین را به مقصد دریا ترک گفت. ظاهرا این برای تبدیل او به فرم دیگری از تموز یعنی اوآنا یا اوآنس است که در قالب مردی ماهی پوش، از دریا بیرون آمد و تمدن را به کلدانیان آموخت. بنابراین اگر نمرود در قالب یک منجی یا فورونیوس بخواهد از دریا بازگردد، باز هم در قالب اوآنای ماهی پوش بازخواهد گشت و یوحنا تلفظ دیگر همین اوآنا است. یوحنا نیز همچون عیسی در زمان خود به مسیح تعبیر شده بود و بنابراین او هم مثل عیسی میتواند در قالب یک منجی بازگردد. کلاه اسقف های مسیحی درست مثل کلاه اوآنس، شبیه یک سر ماهی با دهان باز رو به بالا است. اوآنس در مقام یک منجی ماهی گون، با داگون خدای ماهی مانند مشرکین در تورات تطبیق شده است. سنت جروم، داگون را "پیسکیم موئریریس" یعنی ماهی غمگین نامیده است و این یادآور مقایسه ی عنوان باخوس –لقب دیونیسوس- با "بکاء" به معنی گریه و سوگواری است. هسیخیوس نوشته است که برخی باخوس را ایکتیس یعنی ماهی میخواندند و کلمه ی پیسکه برای ماهی نیز قابل مقایسه با نام باخوس است. به نوشته ی پوزانیاس، برای فورونیوس، در سالگرد او مراسم دسته جمعی سوگواری برگزار میکردند. فورونیوس هم یک فرم مادینه به نام فورونیا داشت که کیش او آمیخته به آتش پرستی بود و به نوشته ی پلینی و استرابون، مراسم آتشینش در زیارتگاه آپولو خدای خورشید در سوراکته برگزار میشد، جایی که در آن، کاهنان با پای برهنه از روی آتش میگذشتند. آپولو درآنجا به ژوپیتر آنخور یعنی ژوپیتر جوان مشهور بود همانطورکه میدانیم آپولو را همیشه به شکل یک مرد جوان تصویر کرده اند. ارتباط خورشید با آتش، علت برگزاری جشن های آتش یوحنا همزمان با فرمانروایی خورشید در درازترین روز سال یعنی انقلاب تابستانی است. عبور از میان آتش توسط کاهنان، کیفیت پاک کردن گناهان را دارد. در آیین های زرتشت و دروئیدی هم آتش، پاک کننده ی گناهان و تطهیرکننده است. ارتباط همزمان با آپولو و باخوس نشان میدهد که این تطهیر با گرمای آتش در ارتباط است چون دوران بین ظهور و افول خدا را در گرمای فصل تابستان خلاصه میکند. در این راه، اوآنس که با نام یوحنا در اول تابستان به دنیا آمده، در ابتدای پاییز با نام سنت باکوس شهید میشود. سنت باکوس همان باخوس یا دیونیسوس است و شهادتش همان قتل خشونتبار دیونیسوس زاگرئوس تراسی توسط تیتان ها و قتل خشونتبار دیونیسوس مصری یعنی ازیریس توسط برادرش تایفون. شهادت سنت باکوس در هفتم اکتبر رقم میخورد و شهادت یکی دیگر از مدل های محلی دیونیسوس، دو روز بعد در نهم اکتبر، به صورت یادبود شهادت سنت دیونیسیوس الوترئوس درآمد. وی همان سنت دنیس قدیس حامی شهر پاریس است که سرش را قطع کردند و جسدش را به رود سن انداختند اما درحالیکه سر خود را به دست داشت از رود سن بیرون آمد و مسافتی را راه رفت درحالیکه لژیونی از فرشتگان به دنبالش روان بودند. این داستان قابل مقایسه با تکه تکه شدن جسد اورفئوس توسط باکانت ها و شناور شدن سر بریده اش روی رودخانه است؛ همچنین با انداختن جسد ازیریس به رودخانه و انتقال آن با جریان آب به دریا. ظاهرا چنین داستانی است که به صورت سفر نمرود به دریا توسعه یافته است و انتظار بازگشت او با لشکر فرشتگان را ایجاد نموده است. ظاهرا در روایتی دیگر، او به جای خورشید، از اعتدال پاییزی شروع به ضعیف تر شدن کرده و فقط در اوج تاریکی روزانه در انقلاب زمستانی بوده است که کلا صحنه را ترک گفته و درست همان زمان، خورشید دیگری به نام عیسی مسیح متولد شده است. انقلاب زمستانی را به برج دی نسبت میدادند که صورت فلکیش جدی یا بزماهی بود. در این هنگام، خزان به صورت هیولای تایفون ظاهر شده بود و خورشید سابق تبدیل به پان خدای بزمانند شده بود که از دست تایفون، به آب میپرد و تبدیل به یک موجود نیم بز-نیم ماهی میشود که نماد جدی است. پان را اینووس مینامند که تلفظ دیگری از اوآنس است. معادل عبری اوآنس، "ها آنش" است که به سادگی به معنی انسان است. درواقع اوآنس و پان، فرم های دیگر آدم هبوط کرده و همهویت شده با شیطان بزآسایند که با انقلاب مسیحیت، از صحنه ناپدید میشود و نوع دیگری از انسان جانشینش میشود.:

“two babylons”: alexander hislop: chap3: sect2,3

اگر با تولد یهوه در قالب مسیح، شکلی از انسان جانشین شکل دیگری از آن شده باشد و این جانشینی برای یک سال کیهانی یعنی یک دوره ی زمانی مشخص اعتبار داشته باشد، پس بلاخره قرار است این سال تمام شود و تاریخ مصرف یهوه هم با آن به پایان برسد. عجیب این است که انگار یهوه از همان زمانی که خلق شده است، در انتهای دوران خود قرار دارد چون او را به جای یک نوزاد، در هیبت یک پیرمرد ریشو تصویر کرده اند. او ابتدای مسیح نیست؛ انتهای آن است. تصویر او با تصویر ژوپیتر یا زئوس رئیس خدایان یونانی-رومی مطابقت ندارد و آن خدا را در لاتین، جووه میخواندند که تلفظ دیگر نام یهوه است. جووه پرده ی آخر شخصیت آپولو در ابتدای نمایش است ولی در شکل یک یهوه ی بی ابتدا و بی انتها فریز شده است؛ گویی که این خدا مبتلا به زوال ابدی است. یهوه در کابالا با آدم کدمون تطبیق و جهان کالبد او خوانده شده است. این دقیقا همان تصویر وحدت وجودی کریشنا در اساطیر هندو است با این تفاوت که کریشنا به شکل یک جوان ابدی تصویر میشود. کریشنا به مانند کریست یا مسیح، زمانی متولد میشود که پیشگویان او را عامل سقوط یک پادشاه ظالم میخوانند و به مانند مسیح، به طرزی معجزه آسا از قتل به دست شاه دشمن خو نجات می یابد و به مانند مسیح، در شکل یک مرد جوان به قتل میرسد. در عین حال، او دربردارنده ی روح حیات است و مرگ او، نمادی از مرگ دائم موجودات در وجود او است که هرچقدر هم عمر کرده باشند در مقام کریشنا جوانند. بنابراین او جوانی است که مدام نو میشود؛ ازجمله در افکار. یونگ، خدا را چه در هیبت کریشنا و چه در هیبت مسیح، تجسمی از ناخودآگاه جمعی انسانها میبیند که آن هم مدام در حال مردن و باززاده شدن یعنی تغییر شکل است ولی فرد معرفی شدن کریشنا و مسیح، میتواند نشانگر این باشد که برخلاف نظر یونگ، خدا هم دربردارنده ی ناخودآگاه جمعی و هم دربردارنده ی خودآگاه فردی است و این گونه نیست که آدم ها دربست، تابع شرایط باشند و اینت بشود جبر ایزدی.:

“carl jungs archetypes explain the tight situation india is in”: abhi shek: sep20,2022

شاید غروب و پیری خدا، همان فرو رفتن خورشید در افق زمین و کنایه از زمینی شدن خدا باشد. وقتی خدا مادی شود، تابع جبر فیزیک و ازجمله جبر افکار عمومی میشود و طغیان علیه وضع موجود برای فرد ناممکن میگردد مگر این که فرد علیه خدا –با فرض این که خدا ناخودآگاه جمعی است- شورش کند که البته فلسفه های مادیگرای امروزی از افکار عمومی تغذیه میکنند و به زبان بی زبانی، خودشان را خورشید تولد شده در کریسمس جدید میبینند که هنوز چیزی شبیه یهوه ی فریز شده در وضع موجود و لحظه ی مرگ است و فقط به جای جبر آسمان، از جبر جغرافیا و جبر نژاد و جبر ژنتیک و جبر آموزش و خلاصه همه ی این جبرهای زمینی فرض میکند تا ثابت کند حتی از «پدر آسمانی» مسیح هم به یهوه ی اصیل کابالا نزدیک تر است. این حتی در زبان عرفان کابالا شیادی است چون همانطورکه دیدیم عرفان با فرض یک وضعیت سیال در پدیده ها شکل گرفته و بر اساس آن، باید به همان اندازه ی ناخودآگاه جمعی، خودآگاه های فردی و جمعی نیز جزو وجود الهی باشند و البته چنین وجود الهی ای چون خالق دنیا است از جنس جمود نیست و بیشتر اثیری است و جامد کردن آن در قید و بند جبرهای فیزیکی جایز نیست. بدون شک، کسانی که این شیادی را مرتکب میشوند همان هایی هستند که جبر افکار عمومی با هیاهوهای رسانه ای را باعث میشوند تا ناخودآگاه جمعی را بسته به منافع قدرتمداران به روز کنند و این به معنی آن است که آنهایی که میگویند خدا وجود ندارد، فقط در یک زمینه ی اثیری-فیزیکی، با کلمات بازی میکنند؛ بر اساس همان قانون بازی های زبانی لکان.

غزه: زخمی برای عفونی کردن روح جهان

نویسنده: پویا جفاکش

حیات وحش باستانی یوکاتان

در غرب، خاخام هایی هستند که مدعیند نام شبه جزیره ی یوکاتان در مکزیک، از یقطان می آید که همان قحطانی ها یا اعراب ماقبل اسماعیل هستند. این خاخام ها همچنین رود می سی سی پی را از آب یکی از 4رودخانه ی بهشت عدن میدانند. این اعتقادات، وامدار دورانی در قبل از قرن بیستم است که کسانی منطقه ی امریکا را سرزمین بهشت عدن به جای ارض موعود تورات و البته محل زیست آدم و حوا، وحوش اولیه و غول ها و جن ها تلقی میکردند. خیلی از این تفکرات، نتیجه های مستقیم و غیر مستقیم گزارش جوزف هاکوهن، مورخ یهودی متولد جنوآ –منسوب به قرن 16- از کشف امریکا است که در قرن 19 به انگلیسی پر غلطی ترجمه شد. این گزارش در همان زمان برای جور در آمدن با تاریخ تهیه شده ی ژزوئیت ها برای اروپا دچار جرح و تعدیل شد ولی چون هنوز تاریخ امریکا دقیقا تنظیم نشده بود، خیلی از تصورات آن زمان درباره ی امریکای دوران کشف توسط اروپاییان را در خود هنوز دارد. اسم بعضی کشورها و اقوام هنوز به مدل قدیم حفظ شده است؛ مثلا آلمانی ها را اشکناز میخواند و لغت «اسماعیلی» را جا هایی مستعمل میکند درحالیکه امروزه «اسماعیلی» همه جا با «عرب» به طور کلی جانشین شده است. در این کتاب، کاشف امریکا نه کلمب –که کتاب حتی از او نامی نمیبرد- بلکه امریکو وسپوچی است و او در امریکا با بومیانی که به زبان اسماعیل (عربی؟) تکلم میکنند روبرو میشود. امریکو وسپوچی هم معاصر کلمب و به اندازه ی او یهودی و جنوآیی و البته در خدمت اسپانیا تصور میشود. وی اولین کسی تلقی میشود که فهمید در یک قاره ی جدید است و برای همین اسم قاره به نام او شده است. هاکوهن هم البته میگوید قاره به نام امریکو وسپوچی "امریکا" نامیده شده، ولی اضافه میکند آنجا قبل از وسپوچی به نام های "کولوبیکان" و "پرو" نامبردار بوده است که به نظر میرسد کولوبیکان به معنی سرزمین کلمب و معادل دقیق کلمبیا باشد. اولین بومیانی که وسپوچی با آنها برخورد کرد مردمی فقیر و ساده زی بودند که وسپوچی و مردمش را به دلیل داشتن سلاح های گرم و مصنوعات عجیب، نژاد خدایان تلقی کردند و به راحتی به بندگی او درآمدند؛ اما به زودی پادشاهی های قدرتمند اطراف که در خدمت "خان بزرگ" و رهبرانشان پیرو اسلام بودند علیه اسپانیایی ها اقدام به جنگ کردند. این یادآور گزارشی دیگر درباره ی حکومت تارتارکس پادشاه کوویراها بر امریکای شمالی است. ک.یراها در زمان سر فرتانسیس دریک، غول هایی بودند که در منطقه ی کالیفرنیا زندگی میکردند. اما تارتارکس عنوانش به معنی شاه تاتار یا مغول است و رهبر مغول ها خان بزرگ چین بود. در گزارش هاکوهن، از شهری بزرگ و آباد با تجار و امکانات فراوان با نام تمیستیتان به میان آمده است که از آن در بعضی منابع دیگر با نام "تمیستان" یاد شده است. استفاده از کلمه ی "ستان" در آخر نامجا که از ویژگی های زبان های ترکان آسیای مرکزی است کمی عجیب است. عجیبتر این که در حدودالعالم، از محلی به نام تامستان احتمالا در ایران کنونی یاد شده که امروزه وجود ندارد. ولی استفاده از لغت تمیستیتان به جای تمیستان هم عمل معناداری است که به مقایسه ی امریکا با آتلانتیس برمیگردد. آتلانتیس سرزمین آتلانت یا اطلس بود که از نسل تیتان ها است و مادرش تمیس نام دارد. پس تمیستیتان را میتوان تمیس تیتان خواند. تمیستان را با تنوچتیتلان یا مکزیکوسیتی کنونی برابر میدانند که پایتخت امپراطوری آزتک بود. تنوچتیلان به معنی گذرگاه الهه ی ماه است. الهه ی ماه آزتک ها مشیکا است که نام مکزیکوسیتی هم از آن می آید. این الهه در بین مایاها "اچیکا" نامیده میشده است. اوشوی هندی که در بین امریکایی ها طرفداران زیادی داشت، نام مکزیک و مشیکا را با مکشیکا تبار همسر آرجونا در مهابراتا مقایسه میکرد. جالب این که "چانگ عه" الهه ی ماه چینی، نامش تلفظی بین مکشیکا، مشیکا و ایچیکا به نظر میرسد. بیشتر خدایان چینی، با بودیسم از هندوستان وارد شدند و به نظر میرسد خدایان سرخپوستان به همراه بخشی از فرهنگشان تحت تاثیر چینی ها و تاتارهای متاثر از آنان باشند. با این حال، پی گیری فرهنگ اولیه در مکزیک –چه آنجا تمیستان باشد و چه نباشد- ممکن نیست. فرانسویان زمانی که آنجا را از اسپانیایی ها گرفتند، با سرزمینی گرفتار تشتت و درگیری های داخلی مواجه شدند و زبان تقریبا فراموش شده ی ناهوآتل را برای ایجاد یگانگی در کشور بر ضد تمام زبان های دیگر، رسمی کردند و با آن، یک فرهنگ کاملا جدید برای مکزیک تعریف کردند و شاید همین در بقیه ی امریکا نیز اتفاق افتاده باشد. ولی تا همین حدی که منتابع به ما اجازه میدهند، میتوانیم بگوییم که فرهنگ سرخپوستی تحت تاثیر فرهنگ های تاتاری بوده و ارتباط اسلام با سرخپوستان نیز باید از طریق تاتارها حاصل شده باشد. این در شرایطی که اروپاییان اراده کرده اند در سرزمینی پر از منابع و معادن چون قاره ی امریکا یک ابرتمدن ایجاد کنند حس خاصی ایجاد میکند. اینجا میتواند ارض موعود باشد درحالیکه انتظار داریم ارض موعود یک سرزمین اسلامی و عربی باشد. برای همین هم تاریخ امریکا و تاریخ اعراب مدام با هم دچار گره خوردگی میشوند. حتی نام قاره ی امریکا قابل مقایسه با موریکا یا سرزمین مورها است و اصطلاح مور معمولا درباره ی اعراب شمال افریقا به کار میرود. ارض موعود جایی بود که در آن، موسی بر نژاد آناکیم یا غول ها غلبه کرده بود و امریکو وسپوچی نیز در امریکا غول هایی از نسل آناک (عناق) را اسیر و در بند کرده و در اروپا به تماشای عموم گذاشته بود. در گزارش هاکوهن، تمدن های امریکا در اخلاق عمومی شبیه اروپاییان توصیف میشوند ولی در مذهب پیرو «بعل و پسرانش» خوانده میشوند که دشمنان یهوه خدای یهودند. در تمیستیتان ملوخ خدای دوستدار قربانی های خونین پرستش میشد که ظاهرا منشا نسبت دادن قربانی انسانی به آزتک ها نیز همین تفکر توراتی است. حتی قتل دریادار ماژلان در گزارش هاکوهن طی جنگ با پیروان ملوخ در امریکا روی داد، البته امروزه محل قتل ماژلان را به جزایر دوردست اقیانوس آرام انتقال داده اند. آیا این ها همه همان جنگ قوم برگزیده علیه دشمنان یهوه در ارض موعود است؟ اگر سلاح ها و امکانات اروپاییان به معجزات پیامبران یهود تعبیر شده و آنها بر بومیان هر سرزمینی همچون نیمه خدایان جلوه کنند، طبیعی است که مذهب فاتحان به سرعت در بین بومیان هر سرزمینی که ارض موعود باشد بازتولید شود، چه در شام اورشلیم کنونی باشد و چه در سرزمین شیر و عسل تری چون امریکای شمالی.:

“AMERICAS DISCOVERY IN JEWISH CHRONICLES”: STOLEN HISTORY: OCT 7,2021

این موضوع کاملا درباره ی ارض موعود امروزی در سرزمین موسوم به فلسطین اشغالی جور درمی آید. چون فلسطین هم اسم قوم نبود مگر بعد از این که اروپاییان تلاش نمودند تا ملت های غیر یهودی مستعمره ی جدید خود را نام نهند. مردم این مستعمره پیشتر به سادگی شامی نامیده میشدند به نام «شام» از ایالات امپراطوری عثمانی که شامل سوریه، اردن، فلسطین، اسرائیل، و لبنان کنونی میشده است. بعد از سقوط عثمانی در حمله ی بیگانگان در جنگ جهانی اول و تقسیم شدن آن بین انگلستان و فرانسه، انگلیسی ها یهودی های اروپایی را به فروانی به این جا منتقل کردند، هرچند کار انتقال یهودیان به اینجا به همت نفوذی های غرب در عثمانی در زمان حیات آن دولت شروع شده بود. بعد از این که انگلستان به ظاهر فلسطین را ترک گفت، یهودیان را صاحبان آنجا کرد. تا آن زمان، یهودیان فقط در زمین هایی که از بومیان خریده بودند ساکن بودند. اما سپس به کشتار و بیرون کردن مردمان عرب از زمین هایشان در یک توسعه طلبی ارضی دست زدند که این موضوع به سلسله جنگ هایی بین کشورهای عربی و اسرائیل منجر شد که نتیجه شان اگرچه افزایش فتوحات اسرائیل بود، ولی سبب محافظه کار تر و نگران تر شدن اسرائیل گردیدند. در این زمان، تروریست های فتح (ساف کنونی) شروع به سیاست ایجاد وحشت در اسرائیل نمودند و امریکا و اسرائیل را وادار به مذاکره با فتح نمودند. اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل حتی حاضر شد تا تاسیس کشور واحد فلسطینی را به رسمیت بشناسد. اما به طور کاملا اتفاقی توسط «یک» ناسیونالیست یهودی افراطی ترور شد و هیچکس هم راه او را ادامه نداد. بعد از مذاکرات نخستین، اسرائیل از دو منطقه ی اشغالی مجزا در دو طرف کشور خارج شد: 1-منطقه ی بزرگتر کرانه ی باختری رود اردن که به طور سنتی وابسته به اردن بود و هنوز هم پادشاه اردن در آن نفوذ دارد 2-نوار غزه در مرز مصر. با این که ساف دیگر عملیات تروریستی انجام نمیداد، اما به قدرت رسیدن گروهک اسلامگرای تروریست حماس در انتخابات برگزار شده در نوار غزه این بهانه را به اسرائیل داد که بگوید نمیداند حماس را سخنگوی فلسطینی ها بداند یا ساف را، و هیچ دولت فلسطینی ای را به رسمیت نشناسد. همچنین اسرائیل و حامیان غربیش، غزه را تحریم کردند و اسرائیل آن را در حصر قرار داد و غزه اکنون فقط از طریق یک باریکه ی کوچک، به مصر متصل است. این که چرا این بهانه به دست اسرائیل افتاد از نامی که برای قوم غیر یهودی اسرائیل تعیین شده بود، معلوم میگردد: "فلسطین". این کلمه نام دشمنان یهودی ها در تورات موسوم به پالستینی ها است: نژادی از جنگاوران شرور و ددخو که از مناطق کرت و یونان و سیسیل به سرزمین یهودیان آمده و جنایات بسیار مرتکب شده بودند و مرکزشان هم شهری به نام "غزه" بوده است. یعنی بومیان از همان اول فلسطینی نامیده شدند تا الی الابد دشمن یهود باشند و با این که فلسطین در مقام مکان نامش بر ایلیا فلسطین که اکنون اورشلیم یا بیت المقدس نامیده میشود، قرار گرفته، اما یک دشمن فلسطینی در جایی به نام غزه بدون این که با اورشلیم هم مرز باشد تخیل میشود و تخیل هم درجا به واقعیت تبدیل میشود. اکنون غزه با کمک های قطر زنده است. مقامات اسرائیل بعد از این که کمک های قطر به جنایات حماس در سال 2023 انجامید، گفتند که فکر میکردند قطر فقط دارد کمک های انساندوستانه میکند نه تسلیحاتی. معلوم نیست چرا چشم های همیشه بیدار و گوش های همیشه شنوای موساد فقط موقع خرابکاری در کشورهای خارجی، کار میکنند و در مورد دشمنان نزدیک دم گوش اسرائیل اینقدر کور و کرند؛ ولی از این گذشته، آیا میتوان باور کرد دولت قطر به عنوان حامی تمام اسلامگرایان دنیا –از اخوان المسلمین مصر تا طالبان و القاعده- و البته کسی که با برگزاری جلسات ملاقات بین طالبان و امریکایی ها، افغانستان را از طرف امریکا به طالبان فروخت، فقط کمک انساندوستانه به حماس اسلامگرا بکند آن هم وقتی که روابط گرم و صمیمیش با اسرائیل اظهر من الشمس است؟ اصلا چرا باید قطر به عنوان بزرگترین پایگاه امریکا در منطقه که بدون اجازه ی امریکا آب نمیخورد، اینقدر اسلامگرای ظاهرا ضد امریکایی تولید کند وقتی رهبران قطر خودشان وقتی کشورشان را به مقصد کشورهای غربی ترک میکنند، هرچه شرع اسلام دستور داده، برعکسش عمل میکنند و ظاهرا خودشان به شرع اسلام اعتقادی ندارند؟ از همه ی اینها مهمتر چرا باید جایی به نام غزه خاستگاه تروریست ها باشد؟ آنجا که جز نام گرفتن به فلسطین ارتباطی با کرانه ی باختری که محل اورشلیم مقدس است ندارد. من واقعا متعجبم که مردم ایران اینها را نمیدانند و هنوز تلویزیون جمهوری اسلامی در کمال وقاحت، موقع صحبت از غزه، تصویر قبه الصخره ی ایلیا فلسطین –آن هم تحت عنوان «مسجحدالاقصی»- را نشان میدهد و ملت فکر میکنند دعوا سر مسجدالاقصی است. غزه هیچ محل مقدس عمومی ای برای مسلمانان ندارد و جز این که همنام پایتخت دشمنان اهریمنی یهود در تورات است، هیچ دلیل ایدئولوژیکی برای «نابودکردن» اسرائیل ندارد. معنی نام غزه پاسخ بسیاری از این سوالات را خواهد داد.

«غزه» در زبان عبری به معنی بز و ریشه ی لغت goat در غرب به همان معنا است. بز در فرهنگ یهودی، جانور قربانی ازجمله در مراسم یوم کیپور بوده است. گناهان قوم را مینوشتند و دور گردنش می انداختند و قربانیش میکردند. درواقع او با نوشتن گناهان به پایش شرور میشود تا شرارت اربابش بی مجازات بماند. لغت "غزه" مرتبط با "غزا" به معنی جنگ و "غازی" به معنی جنگجو هم هست چون جنگجویان هم جانشان را فدای رهبران سیاسی میکنند و به جای آنها قربانی میشوند. همانطور که بز بار گناهان ارباب یهودیش را «به گردن می گیرد»، غزه هم وظیفه دارد گناهکار باشد تا جنایات اسرائیل در حق همه ی «فلسطینیان» چه در نوار غزه و چه در کرانه ی باختری توجیه شود؛ مثلا در همین سال 2023 که حماس –آن هم در یوم کیپور- به اسرائیل حمله کرد و شهرک نشینان اسرائیلی وسط دعوا به روستاهای کرانه ی باختری حمله بردند و زمین های آنها را تصرف کردند و هیچ کس هم چیزی نگفت (این هم جالب است که تا حالا هیچ کدام از رهبران حماس، تقصیر گروگانگیری امسال در اسرائیل را به عهده نگرفته اند و معلوم نیست واقعا چه کسی در حماس اینقدر به دولت متزلزل نتانیاهو در اسرائیل خیر رسانده است). اهالی غزه میمیرند چون درست مثل نامشان بز قربانیند و البته رهبران حماس جزو این قربانی نیستند چون آنها الان نه در غره که در جایگاه های امن خود در قطر و ترکیه ساکنند و قرار هم نیست حزبشان با مردن چند هزار آدم «بی ارزش» از بین برود. نکته ی دیگر این که تلفظ عبری دیگر لغت غزه «عزا» است که در عربی به مفهوم مراسم نوحه برای مرگ عزیزان به کار میرود و از همان اول هم قرار بوده در غزه همیشه عزا برگزار شود.

درباره ی این که بز قربانی چطور به دشمنان تسری یافته است، باید به ارتباط های لغوی اروپایی-مسیحی زبان های عبری توجه کرد. لغت «غزه» با لغت آلمانی ghust به معنی بیگانه مرتبط است که تلفظ دیگر آن guest ابتدا به همان معنی بیگانه و سپس تر به معنی مهمان به کار رفته است. از همین ریشه کلمه ی host درمی آید که به طرز متناقضی هم به معنی دشمن است و هم به معنی پذیرایی از مهمان، چون دشمن و مهمان هر دو بیگانه اند. ضمنا دشمن و مهمان هر دو از راه دور می آیند و ریشه ی نامشان از gos به معنی قدم زدن می آید. هسته ی gos را go به معنای رفتن تشکیل میدهد و در زبان های سامی، لغات "گو" و "کو" برای گاوها، بزها، گوسفندان و آهوان به کار میرفتند. ارتباط آنها با قدم زدن به سبب ارتباطشان با مهاجرت و این واقعیت است که مدام به جایی که باران باشد مهاجرت میکرده اند:

Chronologia.org: g,h

نکته ی جالب این است که یهودیان نیز از عبرانیان برخاستند که نامشان از ریشه ی عبور به مفهوم حرکت است. شاید مرز مشترک عبرانیان با "گوس" و "غزه" در یهودیان اشکنازی باشد که با سقوط عثمانی صاحب فلسطین شدند و از نسل خزرها یا ترک های یهودی شده بودند. چون اشکنازیان نامشان برخاسته از ایشغوز یا اسکوت به معنی غزهای متحد است. غز به معنی کوچنشین خود از همان ریشه ی گوس است. در آلمان که خیزگاه اشکنازیان بود غز را گوت تلفظ میکردند. هم غزها و هم گوت ها به عنوان فاتحان روم مفتخر بودند. روم مفتوح گوت ها در ایتالیا بود و روم مفتوح غزها قستنطنیه یا استانبول ترکیه جایی که امپراطوری عثمانی را بنا نهادند. قزاق ها یا غزهای فاتح قستنطنیه، تابع رئیسی بودند که هثمان یا اوزمان (غز بان) یعنی رئیس کوچنشینان خوانده میشد. اصطلاح "باند" که در غرب به معنی گروه تابع یک رئیس به کار میرود نیز از زبان قزاق ها برخاسته و در نزد آنان به معنی دسته ی گوسفند و گوساله و دام های کوچک جثه است. روم نیز برای اینان چیزی شبیه اورشلیم است که اول از بین میرود و بعد توسط یک شاه یهودی زده مثل شاه خزر احیا میشود و شاید حتی لغات قیصر و سزار برای شاه روم هم با عنوان خزر برای قوم غز تطابق داده شده باشند. در زبان های اروپایی، اول خیلی کلمات، یک "پ" قرار میگیرد که راحت می افتد؛ مثلا "پروس" که تبدیل به "روس" میشد. در مورد رم هم چنین است: یک "پروم" داریم که میتواند تبدیل به رم شود ولی درنهایت به صورت شهری مجزا از رم به نام پارما در ایتالیا تعیین میشود. رم به عنوان مقر قدرت پاپ، موقعیتی شبیه بیت المقدس عیسی مسیح دارد و پروم هم مثل بیت المقدس خراب و بازسازی میشود: مارک آنتونی آن را خراب میکند و اگوستوس آن را بازسازی میکند و جالب این که این شهر بعدا نامبردار به کریسوپولیس میشود. این نام هم میتواند به معنی شهر مسیح باشد و هم به معنی شهر کورش که نامش شبیه به کریست یا مسیح است و به مانند او مسیح خوانده شده است چون اورشلیمی را که بابلیان نابود کرده اند دوباره میسازد. "کور" به معنی ارباب که هسته ی نام کورش است خسور هم تلفظ میشود که به قیصر و سزار بدل میشود. کور خود از ریشه ی "آر" یا "آری" یا "آریوس" به معنی شیر است که "ری"، "رگیس" و "رئیس" به معنی شاه از آن می آیند. لئو در یونانی و لاوی در عبری تلفظ های دیگر این لغت و به معنی شیرند و البته شیر نماد سلطنت و نماد خدای یهود است.:

Chronologia.org: issue 2369

کورش شاه پارسیان است و صورت دیگر نامش در تورات یعنی اخشوارش تبدیل به خسروئس یا خسرو عنوان شاهان ساسانی شده است. با ساسانیان پارس بلافاصله به صحنه ی بعدی روم شرقی یعنی اسلام عربی زبان عثمانی پای مینهد. آخرین شاه ساسانی قبل از حمله ی اعراب مسلمان، یزدگرد نام دارد و این یزدگرد موسوم به یزدگرد سوم، ظاهرا شکل دیگر کورش و در اصل، تکرار یزدگرد اول است که به اخشوارش تورات نزدیکی زیادی دارد. یزدگرد اول هم مثل کورش، یهودیان را مینوازد و رش گلوتا یا اشرافیت یهود را در کشور خود قوی میکند و مورد خشم مقامات قرار میگیرد. حتی یکی از مقامات یهودی وقت، یزدگرد را کورش زمانه میخواند. درست مثل اخشوارش که در قدرت دادن به یهودیان، تحت تاثیر یک زن یهودی به نام استر است، یزدگرد نیز تابع ملکه ی یهودیش شوشاندخت دختر رش گلوتک شاه یهودیان است. در این اسم، شوشان شکل عبری اسم عربی دخترانه ی سوسن تلقی میشود. در کتاب پهلوی شهرستان های ایران، نام شهرهای شوش و شوشتر از شوشاندخت همسر یزدگرد آمده است و این خیلی جالب است چون سوزیانا یا شوشان محل حکومت کورش و دفنگاه دانیال نبی در نوشته های یهودی و یونانی است. یزدگرد از پیشگویان میشنود که طالع پسرش از شوشاندخت به نام «بهرام»، نحس است و چون از این طالع نحس برای خود بیم دارد، او را به نزد نعمان شاه اعراب حیره میفرستد تا حتی المقدور از پایتخت دور باشد. بهرام در بین اعراب، تربیت عربی می یابد و مثل عرب ها فکر و عمل میکند و با آنها بیش از پارسیان دمخور میشود. با مرگ یزدگرد، بزرگان که میخواهند میراث او را نابود کنند خواهان به قدرت رساندن پسران او نیستند. اما در همین زمان، خاقان ترک از شرق به کشور حمله میکند و تنها با دخالت بهرام و لشکر اعراب منذری او است که کشور نجات می یابد. درنتیجه بهرام به شاهی میرسد و شیوه های جدید حکومت را به راه می اندازد. از مملکت رومی زدایی میکند و مسیحیان را آزار میدهد بطوریکه کلیسای مسیحیان ایران از کلیسای بیزانس جدا میشود و به مسالک مسیحی متفاوت روی می آورد. در عین حال، بهرام به سبب کشتن یک اژدها با هرکول و سنت جورج قابل مقایسه است و یک مدل بومی از قهرمان مسیحی نیز به شمار میرود. فرجام او نیز غیر عادی است و روزی زمین دهان باز میکند و او و اسبش را میبلعد و پس از آن، هیچ کس از او خبر ندارد.:

Chronologia.org: issue 105997

اگر خسرو را تلفظ دیگر قیصر بدانیم، در این صورت، فتح ایران توسط اعراب پس از یزدگرد اول همان فتح ایران توسط اعراب پس از یزدگرد سوم و معادل فتح مصر و شام از روم شرقی توسط اعراب مسلمان است. بهرام به عنوان پسر نسخه ای از استر، غایت یهودی زدگی ایران یا همان روم است و حکومت یک یهودی بر اعراب فاتح، به این یهودیت، رنگ عربی میدهد و البته بهرام نوه ی رش گلوتک و بنابراین هنوز جزو رش گلوتا (اشرافیت یهود) است و مذهبش اسلام یهودی تبار هم به اندازه ی مسیحیت رومی شرقی و غربی تابع رش گلوتا است. درواقع او به عنوان کهن الگوی اسلام حکومتی عثمانی، داستانی شبیه به کنستانتین بنیانگذار روم مسیحی قستنطنیه دارد چون بخشی از یک سیستم داستانسازی تکراری برای نقاط مختلف دنیا است که در همه ی آنها یک بنیانگذار با برگرداندن نظم به کشوری بحران زده، موفق به ایجاد یک سیستم فرهنگی جدید میشود.

ویل اسکارلت، مسیحیت و اسلام را به یک اندازه مدل هایی از یهودیت میبیند که بعدا برای تفکیک خود از یهودیان، نام دیگری به مذهب خود داده اند. اما به عقیده ی اسکارلت، چنین چیزی به این خاطر ممکن است که خود یهودیت هم درست مثل مسیحیت و اسلام، بار نژادی نداشته و از عضوگیری از میان نژادهای مختلف پدید آمده است و بعدا به خود مفهوم نژادی داده است. به همین دلیل هم بیشتر یهودیان، اشکنازی و از نسل ترکان یهودی شده ی خزرند. اسکارلت به این موضوع توجه میکند که بررسی های ژنتیکی از اشکنازی ها آنها را دارای اختلاط های نژادی گوناگون نشان میدهد و ته مایه ای از ژنتیک خاورمیانه ای که در آنها وجود دارد به جای نزدیکی به اعراب فلسطینی، نزدیک به ژنتیک مردم [شمال غربی] ایران است. اسکارلت معتقد است عامل یهودی سازی های موازی ای که بعدا به ادیان مختلفی چون یهودیت و مسیحیت و اسلام هویت داده اند در یک جریان سیاسی با منشا واحد است که در تلاش برای مدیریت کردن گروه های کثیری از مردم بوده است. اسکارلت به پیروی از جیم دایر معتقد است که این جریان سیاسی، بیشترین امکانات را به دنبال یک فاجعه ی کیهانی –احتمالا برخورد شهابسنگ با زمین- که باعث تغییرات ناخوشایند زمینشناختی و آب و هوایی در زمین شد، در نزد خود حفظ نمود و توانست مردمان را قانع به شهروند شدن در کشورهای بزرگ کند و اگرچه آنها را به وعده ی زندگی بهتر به خود جذب نمود، اما از ابتدا قصد داشت برای حفظ قدرت، میل انسان ها به بهبود زندگی را وارونه کند. انسان تا قبل از آن، همیشه به نیروهای طبیعت با ترس و احترام برخورد میکرد ولی یهودیت، اجسام طبیعی و جانوران را موجوداتی بی ارزش میخواند که همه در ید قدرت خدایی نادیدنیند و بنابراین انسان ها را به غارت طبیعت تحت رهبری خود حریص میکرد. اما این قرار بود به زودی به ضد خود تبدیل شود. چون وقتی که لذت های طبیعی بی ارزش و نامقدس باشند خودبخود با خود پوچی می آورند و این احساس پوچی، برای این که مردم آماده ی قربانی شدن در راه قدرت های سیاسی باشند لازم بوده است. رودلف اشتاینر توجه کرده بود که در بخش اعظم ادبیات مغربزمین، همیشه قهرمان یک انسان پوچ و خالی از درستی اخلاقی است که مدام همه چیز برای او بدتر میشود تا آن که بلاخره میفهمد جز قربانی کردن خودش، فایده ای برای جامعه نخواهد داشت و احتمالش هم زیاد است که در آخر داستان بمیرد. از شوالیه ها گرفته تا ابرمیلیاردرهای مدرن، قهرمانان این ادبیات اغلب تا مغز استخوان درگیر رنج و عذاب روحیند. اینها همه تاکید بر عدم وجود لذت واقعی در این دنیا است و هدفشان بر این است که به انسان ها بباورانند جز رنج، چیزی در این دنیا نصیبشان نخواهد شد و فایده هم ندارد برای تغییر این وضع کاری انجام شود. انسان وقتی این دلزدگی را باور کرد ناخودآگاه یاد این خرافه ی مسیحی می افتد که همه چیز در این دنیا به اراده ی خدا است و لابد اراده ی خدا هم بر رنج کشیدن ابدی ما در دنیا قرار گرفته است. آن وقت پیش خود میگوید باید با خودکشی، خودش را از این رنج نجات دهد. اما خودکشی مخالفت با خدا است چون خدا تعیین میکند کی شما بمیرید. اما یک راه بهتر برای خودکشی وجود دارد و آن این که شما در راه خدا رنج بکشید و بمیرید و همینطور در راه چیزی که جانشین خدا شده، مثل آزادی، میهن، و یا خواست قدرت های رسانه ای. ازآنجاکه به قول اشتاینر، روان انسان، ظرفیت بالایی برای مازوخیسم (خودآزاری) دارد، همیشه افراد زیادی برای رفتن به این راه وجود دارند. بدین ترتیب، یهودیت و هر مذهب و مسلکی که اساسش بر آن باشد، میتواند به داشتن سربازانی غیور و آماده ی قربانی شدن مطمئن باشد.:

“religion: old world vs new world”: will scarlet: conjuringthepast.com

خیلی سخت است که ما انسان ها بخواهیم در عصر رشد تفکر، پیرو چنین آموزه ی ضد انسانی ای باشیم. ما فقط وقتی میتوانیم باور کنیم چنین توهمی به راحتی عینیت می یابد که این عینیت را دقیقا در جایی که قلمرو خدا دانسته میشود ببینیم و این قلمرو خدا مسلما سرزمین ثروتمندی مثل نیویورک امریکا نباید باشد. باید جایی چون فلسطین باشد که یک مشت یهودی آواره و خانه به دوش –فقط برای این که به اندازه ی اسمشان "عبری" باشند- به آنجا فرستاده میشوند تا بومیان را آواره و بی وطن کنند و بدبخت ها همه از شدت ناامیدی از زندگی، تبدیل به سربازان خدا شوند و در حدی اغراق آمیز و تا جایی که رسانه ها اجازه داشته باشند از آن بدبختی منتشر کنند، به مردم این احساس را بدهند که در سرتاسر آن سرزمین –و نه فقط غزه- مردم همیشه در حال کشتن همدیگرند. تمام این بازی رسانه ای روی محور فرافکنی میچرخد. درست مثل یک یهودی قدیمی که امیدوار است آنقدر شخصیتش به بز نزدیک باشد که یهوه قبول کند بز به جای او گناهان به گردن گرفته را انجام داده است، اعراب فلسطینی هم مثل یهودی های فراری از اروپا باید بی وطن باشند تا بار گناهان یهود را به گردن بگیرند و یهود هم البته اسمش یهودی است تا فرافکنی روان یهودی شده ی مردم تمدن جدید به خود باشد و باعث شود فراموش شود که بیشتر ما مثل یهودی های بدنام، تفکر و زندگی داریم.

کورش کبیر و شیرویه: پرده ی خداستیزی در یک سناریوی الهی

نویسنده: پویا جفاکش

در قرن 19 مجموعه اپراها و آثار دراماتیکی در غرب حول شاهزاده ای پارسی به نام "سیروی" پدید آمدند که گفته میشد ادبیاتی بیزانسی حول او از سال 1733 در ایتالیا منتشر شده بودند. در ابتدا سیروی را همان سیروس بنیانگذار امپراطوری پارس در تاریخ هرودت میدانستند که معادل کورش مسیح یهودیان در تورات است. اما درنهایت، سیروس را به سلسله ای در قبل از مسیحیت به نام هخامنشیان متعلق دانستند و "سیروی" را برابر با "شیرویه" پسر خسرو دوم (پرویز) در قرن ششم میلادی در نظر گرفتند. قباد دوم معروف به شیرویه، پدر و 18 برادر خود را کشت تا به تخت سلطنت بنشیند. ولی یک سال بعد از سلطنت، درگذشت و حدس زده میشود توسط نامادریش شیرین که همسر دوم و مورد علاقه ی خسرو بود مسموم و مقتول شده باشد. با مرگ شیرویه، کشور پارس دچار هرج و مرج و جنگ های داخلی شد و در مقابل یورش اعراب و ورود پارس به دوره ی اسلامی خود، ضعیف گردید. داستان دراماتیک سیروی، حول چگونگی بدبین شدن پدرش خسروئس به او و فجایع بعدی میگردد. سیروی در مقابل عشق نامشروع نامادریش لائودیسه –معادل شیرین- مقاومت میکند و از سوی لائودیسه به تلاش برای تجاوز به او متهم میشود؛ تقریبا مو به مو همان داستان یوسف و همسر پوتیفار. این اتهام، سبب برکناری سیروی از ولیعهدی و رسیدن برادرش "مدرسه" به این مقام میشود. بقیه ی داستان، حکایت عشق سیروی به شاهزاده خانمی به نام "امیره ایداسپه" از یک همسایه ی شرقی است که سیروی به دستور خسروئس، پدر و تمام خاندان او را از بین برده و امیره ایداسپه در تلاش برای انتقام است. فومنکو و نوسفسکی، معتقدند که قدما درباره ی برابری سیروس و سیروی اشتباه نکرده اند و سیروی بخشی از گمانه زنی های توراتی برای حل معمای شاه دوران احیای معبد دوم در تورات هستند. در تورات، این شاه با اسامی گوناگون کورش، اخشوارش، داریوش و ارتاخشتر نامیده شده و برخی گمان کرده اند که این ها شاهان مختلفی هستند که همه با هم در دوران زندگی دانیال نبی زندگی میکردند و بنابراین کشور درگیر یک جنگ داخلی بوده که به فروپاشی آن در مقابل هجوم یونانیان انجامیده است. دوران خسرو نیز با شکست سنگین او از هراکلیوس امپراطور روم مصادف بود که بهانه ی موفقیت شیرویه در سرنگونی پدرش شد. خسروئس پدر خسرو در اسم تقریبا معادل اخشوارش است. عزیز شدن شیرین برای او بر ضد ماریا ملکه ی اولش، همان به قدرت رسیدن استر در تورات است. در کتاب استر در تورات، اخشوارش، ملکه ی اولش وشتی را به دلیل مقاومت در مقابل دستور اخشوارش به برهنگی در مقابل دربار، از مقام ملکه را عزل میکند و استر یهودی را ملکه میکند که سبب قدرتمند شدن یهودیان در پارس میشود. داریوش نیز در کتاب دانیال، داریوش اخشوارش نامیده شده و میتواند خود اخشوارش باشد. بنابراین نبرد سیروی با برادرش بر سر تخت سلطنت، همان نبرد سیروس با برادرش ارتاخرخس (ارتاخشتر یا اردشیر) بر سر تخت سلطنت پدرشان به نام داریوش در نوشته های گزنفون است. نوسفسکی معتقد است که این سیروس، همان کورش تورات است ولی درنهایت تاریخنویسان این دو را به دو شخصیت مختلف برداشت کردند و کورش تورات را سیروس بزرگ، و سیروس برادر ارتاخرخس را سیروس کوچک نامیدند. انگیزه ی سیروس کوچک برای شورش علیه برادرش هم اتهامات قبلی برادرش به او بوده است همانطورکه در داستان سیروی هم مدرسه نقش مهمی در بدبین شدن خسروئس به سیروی دارد. اما ارتاخرخس و سیروس کوچک برعکس مدرسه و سیروی، از یک مادر هستند و شاید این به این موضوع ربط داشته باشد که دو همسر خسروئس –یعنی دختر موریس، و شیرین- هر دو ماریا یا مریم نام دارند. به هر حال درباره ی سرنوشت جنگ آنها دو روایت متفاوت به وجود آمده که مطابق یکی سیروس در جنگ شکست میخورد و کشته میشود و در دیگری سیروس پیروز میشود و به حکومت میرسد ولی به زودی در اثر بدخواهی یک ملکه کشته میشود که این ملکه هم میتوانسته هم لائودیسه (شیرین) باشد و هم امیره ایداسپه (همتای تومیریس ملکه ی ماساگت ها در ماجرای قتل سیروس بزرگ). نکته این است که در هر حال، سیروس کشته میشود چون همان کورش یا مسیح تورات و یکی از روایت های عیسی مسیح است. قتل او با توطئه ی یک زن نیز در قتل دیگر کاندیدای مسیح در زمان عیسی یعنی یحیای تعمیددهنده به توطئه ی سالومه معشوقه ی شاه هرود مربوط است که یکی دیگر از نسخه های استر در تاریخنویسی است (سالومه و ماری آمنه کپی های استر و وشتی در زندگینامه ی هرود به عنوان نسخه ی دیگری از اخشوارش هستند و دو پسر ماری آمنه که توسط هرود کشته میشوند میتوانند عیسی و یحیی بوده باشند). به هر حال، اخشوارش در مقام خسروئس، همچون هرود، یک زائده ی شرقی از امپراطوری روم است چوا خسروئس، با همکاری موریس امپراطور روم یونانی (شرقی) و رسیدن به دامادی موریس، توانسته پارس را فتح کند و فرمانروای آنجا شود. با قتل موریس به دست لشکریانش در توطئه ی فوکاس، خسروئس به بهانه ی انتقام مرگ موریس، به تلاش برای فتح یونان دست زد که این تلاش درنهایت با حمله ی هراکلیوس به پارس جواب داده شد. نوسفسکی، هراکلیوس را نسخه ی دیگری از کنستانتین اولین امپراطورمسیحی روم میداند و همچنین او را با داود بنیانگذار رش گلوتا یا اشرافیت یهود برابر میبیند که به سبب نام آنها است که مسیح رومی از نسل داود خوانده شده است. پارس ها که هراکلیوس بر آنها ظفر می یابد نیز همان پلستینی ها هستند که داود آنها را شکست میدهد. هم داود و هم هراکلیوس به سبب ارتکاب گناهان جنسی به راه های خلاف کشیده میشوند و از چشم خدا می افتند و امپراطوری هایشان زوال می یابد. در مورد داود، ماجرا به فتح سرزمین مقدس در هجوم بابلی ها ختم میشود و در مورد هراکلیوس، ضرر کردن روم با افتادن متصرفات شرقی منجمله سرزمین مقدس به دست اعراب مسلمان. هراکلیوس بعد از این شکست ها به کفرگویی می افتد و تدریجا دیوانه میشود. به نظر نوسفسکی، او در مقام جانشین موریس در فتح پارس، میانپرده ای برای یادآوری افتخارات گذشته است و سیروس پارسی هم در تبدیل شدن به یک مسیح شرقی، چیزی جز تکرار موریس و قتل ناجوانمردانه اش نیست. موریس درواقع برای اشراف غربی، یک خدای حامی استعمار در شرق و فتوحات نظامی است. کتاب امپراطور لئوی فیلسوف درباره ی هنر جنگ را در اصل به موریس نسبت داده اند. کتاب «هنر جنگ» نیکولو ماکیاولی (ایدئولوگ حکومت های مدرن) هم که توسط نظامیان فردریک کبیر و ناپلئون اول کشف –و درواقع جعل شد- از موریس الهام میگیرد. عنوان "خسرو" یا "کسری" که در داستان موریس یک اسم خاص است، در تاریخ پارس، تبدیل به یک عنوان عام برای تمام شاهان سلسله ی ساسانی میشود. به احتمال زیاد، عناوین قیصر و سزار برای امپراطوران رومی، تلفظ های دیگر خسرو هستند.:

“motives of the story of esther in operas about siroy and others”: chronologia: 13/1/2015

عنوان خسرو همچنین میتواند مرتبط شده با "خوسارو" دومین ایزد از یک تثلیث فنیقی در گزارش الکساندر هیسلوپ باشد. این نام را میشد "خوس-زرو" یعنی فرزند خوس معنی کرد که همان کیسوئی از نام های دیونیسوس باخوس بود. این لغت در اصل از "کأس" به معنی جام شراب می آید چون دیونیسوس خدای شراب است. یکی از القاب آپولو خدای خورشید یونانی، آپولو کیسیوس بوده است. با این حال، خوس تلفظ دیگری از کوش پسر حام و جد سیاهان نیز بود. اوزیبیوس، نژاد اتیوپیایی ها را اعقاب کوش میشمرد. نامجاهای اتیوپیا و هند معمولا در نوشته های کلاسیک، مترادف همند و نمرود که از نسل کوش است شاه هندیان خوانده شده است. نمرود پوست پلنگ میپوشید که جانور دیونیسوس است و حیوان مورد علاقه اش گوزن زرد بود که به مانند پلنگ، جانوری خالدار است. ظاهرا در ابتدا سرزمین کوشیان خود بین النهرین بوده است ولی با هرچه آمیخته تر شدن سیاهان بین النهرین با عرب های فاتح، اهالی آنجا این نام را بیشتر به کاسیان یا مردمان کوهستان مجاور جلگه ی شوشان اطلاق کرده اند و عنوان "خوز" برای خود شوشی ها نیز تلفظ دیگری از خوس یا کوش است. پارسیان نیز برآمده از همین خطه بودند اما درنهایت در بین النهرین و در بابل، حکومت خود را تاسیس نمودند. نمرود نیز شاه بابل تلقی میشد ولی کسانی که او را همان نینوس دانسته اند، معتقدند او مقر حکومت خود را از بابل به نینوا در شمال انتقال داد و امپراطوری آشور را بنا نمود. نمرود رهبر نژاد غول ها در شورش علیه خدا بود و از این جهت، حکم کرونوس یا ساتورن در رهبری تیتان ها در اساطیر یونانی-رومی را داشته است. غول ها مردم باستانی و از نژاد فرشتگان هبوط کرده بودند و کیفیت نیمه حیوانی داشتند. نام آشور نیز مرتبط با "شور" در عبری [و "ثور" در عربی] به معنی ورزاو است و چون در کلدانی آن را "تور" مینامند که در یونانی تائوروس خوانده میشود، مهاجرت نمرود به شمال میتواند تا کوه های تائوروس (طوروس) در ترکیه تداوم یابد و آتور یا آشور، هم با تورانی های ترک مرتبط شود و هم با تیران ها یا جباران یونانی. ارتباط نمرود با گاو، به این داستان برمیگردد که وی ورزاوی را کشت و درحالیکه پوست آن ورزاو را به تن داشت، به جنگ شیری رفت و او را کشت و در این حالت، به هرکول شیرکش تبدیل شد. جدال نمرود با این وحوش، به نامیده شدن او به «شکارچی توانا» مربوط است. درواقع علت محبوبیت نمرود در بین انسان های نخستین بازمانده از سیل نوح، کم کردن شر حیوانات وحشی خطرناک از سر مردم بود. ازاینرو نمرود نامبردار به "فرونیوس" (فرعون) یعنی منجی شد چون مردم را از شر وحوش نجات داد. همین خصلت در یهودیت، به قوم او یعنی کوشیان و ازجمله کنعانیان نسبت داده میشود و هدف از مهلت دادن خدا به کفار را آن دانسته اند که وسیله ی کم شدن شر وحوش از سر مومنان شوند. در سفر خروج، خدا به موسی میگوید یک سال دیگر باید کنعانیان در ارض موعود باقی بمانند تا جانوران صحرا زیاد نشوند و فضا برای قوم برگزیده ی یهود امن شود. نمرود اولین شهرساز نیز بود و استحکامات بابل را برای این ساخت تا مردم در داخل شهر، از هجوم وحوش در امان باشند. البته در متون یونانی، ساخته شدن استحکامات بابل را نه به خود نینوس (نمرود) بلکه به پدرش بلوس نسبت داده اند که دراینجا بلوس همان بعل مردوخ خدای اعظم بابل است. با این حال، نمرود نیز تجسد زمینی همان خدا است و این تجسد، نه فیزیکی بلکه قراردادی است چون نمرود شاه بابل است و روح بابل، الهه عیشتار است که مردوخ، او را به شاه آنجا باردار میکند. پس از آن، شاه در مقام پسر شهر، شوهر او نیز هست و این، همان رابطه ی ازیریس-ایزیس-هورس است که در آن، ازیریس اولین فرعون مصر به شکل پسر خود هورس از همسرش ایزیس متولد میشود. این معادله برای این درست شده که روشن شود چرا نمرود را نینوس نامیده اند درحالیکه نینوس از "نینو" در آشوری به معنی کودک می آید. علت این است که نمرود درابتدا همان تموز خدای طبیعت بود که در مقام گیاهان طبیعت با تغییر فصل، در جوانسالی به دست اهریمنان به قتل میرسید و ازاینرو صورتی بچه گون داشت. ولی بعدا برای این که نمرود را خدای جنگسالاران کنند، او را به شکل مردی عضلانی و ریشو تصویر کردند. بنابراین نینو (کودک) خوانده شدن نمرود، به این شکل توجیه شد که او پسر الهه و برای او در حکم یک کودک نیازمند به مراقبت ویژه است. در این مورد، جالب است که همسر نینوس، سمیرامیس نام دارد که پس از او به قدرت میرسد و پسر سمیرامیس هم نینیاس نام دارد که نامش تلفظ دیگری از خود نینوس است چون نینوس هم شوهر سمیرامیس است و هم پسر او. ملقب شدن نمرود به پسر یک زن، باعث شد تا او در متونی چون "دی کلدوئی" یوهانس کلریکوس، نامبردار به "زو ایشته" شود. "زرو/ذره/ذرت یعنی فرزند، و عایشه/ایشه/ایشته یعنی موجود مادینه یا زن. پس زروایشته یا زرت ایشته یعنی پسر زن. این لغت تبدیل به لقب «زرتشت» برای نمرود شده است. از طرفی او را به اصطلاح پسر عیشتار نیز خوانده اند که در این حالت نیز نامبردار به زروآستر و زرتشتر/زرته اشتره شده است. هیسلوپ مینویسد اگر دراینجا به جای زن یا الهه، اسم خود شهر یعنی بابل را بیاوریم، این نام تبدیل به زروبابل میشود. زروبابل نام یک شاهزاده ی یهودی است که از بابل به اورشلیم می آید تا آنجا را از یهودیان پر کند و معبد یهودیان را که ادعا شده بابلی ها قبلا تخریب کرده اند درآنجا بنا کند. هیسلوپ حدس میزند که زروبابل همان زرتشت یا نمرود در حال تغییر فاز باشد و دارد در هیبت یک اشرافیت، از مذهب بابلی به مذهب یهودیت تغییر نگرش میدهد. حتی کشتار کفار و شاهانشان توسط یهودیان بخشی از این تغییر فاز است که در آن، شاه مذهب سابق، به شکل یک شهید، در مذهب نوین، خودی میشود. هیسلوپ دراینباره به یک روایت کلدانی اشاره میکند که بر اساس آن، زرتشت دعا کرد بمیرد و مرد، ولی قبل از مرگ، به یارانش سفارش کرد همیشه برای او عزاداری کنند و تا روزی که این عزاداری برپا است، امپراطوری بابل وجود خواهد داشت. هیسلوپ، این عزاداری را دنباله ی عزاداری مردم برای تموز میداند و به این نتیجه میرسد که مرگ خودخواسته ی نمرود همانطورکه در قتل وحشیانه ی ازیریس هم مشاهده میشود، میتواند به اراده ی او به مقتول شدن در راه هدفش برگردد. هیسلوپ دراینجا داستان قتل موقت بلوس (مردوخ) به خواست خودش در گزارش بروسوس را در نظر میگیرد. در این گزارش، بلوس دستور میدهد تا او را بکشند تا از آمیزش خونش با خاک، انسان های جدیدی خلق شوند. این در حکم سقوط امپراطوری کفار و به قدرت رسیدن یکتاپرستان و مذاهب پیروز دیگر تحت تاثیر آنان است و شاه مقتول که تغییر نگرش داده بوده، نیز به شکل خدایان و قهرمانان شهید و قربانی شونده –از هرکول گرفته تا کریشنا- تکرار میشود. عیسی مسیح که خود را عامدانه قربانی میکند و حتی بیشتر از نمرود برازنده ی لقب زرو ایشته (پسر زن) است، نقطه ی اعلای آنها است. مسیح و بسیاری از قهرمانان شهیدشونده ی دیگر، اغلب در نزد قومی غیر از قوم خود، بیشتر مقدسند چون تکرارگر داستان زروبابلند که در جایی غیر از سرزمین خود، ارض موعود جدید را بنا نمود. نکته ی دیگر این که طغیان بلوس علیه خودش وقتی که بلوس به صورت نمرود تجسد یافته، همان طغیان نمرود علیه خدا و طغیان کرونوس علیه پدرش اورانوس نیز هست و البته چون بلوس به دلیل این که خدای موصوف خود نمرود است، تولید و درواقع فرزند خود نمرود محسوب میشود، سقوط کرونوس هم توسط پسرش زئوس یا ژوپیتر اتفاق می افتد که او هم در اساطیر یونانی با بلوس یا بعل مردوخ تطبیق شده است درحالیکه عنوان جووه برای او دقیقا همان نام یهوه را نشان میدهد. کرونوس فرزندان خود را میخورد ولی به جای زئوس، رئا یک سنگ به او داده است و درنتیجه زئوس زنده میماند و بزرگ میشود تا کرونوس را سرنگون کند. پس از این که زئوس کرونوس را شکست داد او را وادار به استفراغ کردن برادرها و خواهرهای قبلی میکند و سنگ مزبور هم در این ماجرا استفراغ میشود و در دلفی قرار میگیرد. این قطعا با این مطلب مرتبط است که بنیانگذار کیش آپولو در دلفی به نام النوس، در اثر گناهانش به سنگی تبدیل شد و در همان جا قرار گرفت. جالب این که کشیش مخصوص آن کیش برای قوم پریسی ها دارای عنوان باخوس بود که عنوان دیونیسوس نیز هست. سنگ دراینجا عصاره ی فرزندان کرونوس و کنایه از ملت خدا است. پیروزی آنها بر کرونوس پیروزی بر اژدها است و اژدها همان بابل است چون نمرود با ساختن برج بابل، به جنگ خدا رفته بود و درازی برج بابل به درازی مار تشبیه میشد. رئا همسر کرونوس که حکم سمیرامیس را برای نینوس دارد، الهه ی برج ها است و ارتباط اژدها با الهگان نیز اینجا منعکس میشود. قوم نمرود نیز سرافیم یا مارسانان تلقی میشدند و اژدهای بابل در مصر، به گونه ی اسب های آبی و تمساح ها و مارهای آنجا تناسخ می یافت. غلبه ی قهرمان بر اژدها که از سنت جورج گرفته تا کریشنا در داستان ها بازتاب می یابد همان پیروزی امت یهودی-مسیحی بر کفر پیشین است. :

Two babylons: alexander hislop: chap2: sect2

بر اساس نوشته ی هیسلوپ، هم پارس خسروها، هم اسرائیل یهودیان، هم ترکیه ی یونانیان و رومیان، هم توران سواران ترک-مغول و هم سرزمینی که به نام قوم نمرود هند نام گرفته، دنباله ای برای بابل نمرود و محل تاسیس یک سرزمین مقدس جدید به نظر میرسند. حتی این مطلب درباره ی اسلام عربی هم صدق میکند. چون همانطورکه اعقاب کوش در کنعان وظیفه داشتند تا تمدن ایجاد کنند و درندگان و مشکلات را از بین ببرند تا نتیجه ی دسترنجشان را یهودی های فاتح ببرند، پارس خسروها نیز به عنوان یک کوش حاکم شده بر کلده، دقیقا فقط یک کنعان دیگر بود که فاتحانش به جای یهودی، عرب نامیده شده اند. سنگ مقدس کرونوس که از دهانش بیرون آورده میشود نیز همان حجرالاسود کعبه است که از اسارت کفار آزاد میگردد. بنابراین تاریخ ایران باستان چیزی مجزا از تاریخ اسلام نیست که اسلام به آن پایان داده باشد بلکه دقیقا بخشی از تاریخ شریعت یهودی زده ی اسلام است که نیرنگ خدای یهود به کفار به نفع قوم برگزیده اش را کپی کرده است. خسرو مطابق نوشته های بالا یک نسخه از نمرود و در ارتباط با کوشی ها یا سیاهان است که با انتقال محل کوشی ها به منطقه ی جنوب غربی ایران، محل پارس را به ایران انتقال داده و باعث تخیل شدن آنجا به صورت یک سرزمین مقدس شده که رسالت الهی برای تاسیس امپراطوری اسلامی دارد. به همین دلیل هم شاهان پهلوی وقتی که سعی کردند ایران باستان را جلو اسلام قرار دهند شکست خوردند ولی جمهوری اسلامی وقتی ادعای جهانی شدن ایران باستان توسط اسلام را نمود موفق به مقدس کردن ایران باستان به نفع ناسیونالیسم نظامی دردسرساز ایرانی شد. همین اتفاق هم با انتقال مشابه بابل به ترکیه و مصر، سبب پیدایش رسالت های خیالی برای ترک ها و دنباله های روم یونانی ترکیه در کشورهای استعمارگر اروپایی شد ضمن این که ارتباط تمدن جادویی نمرود با مصر و عراق نیز سبب پیدایش ناسیونالیسم های نظامی در این کشورها تحت رهبری صدام و عبدالناصر گردید. در تمام این ناسیونالیسم ها درنهایت، بخشی از ملت در مقابل همان خدایی که به آن ملت تقدس بخشیده قرار گرفته اند و دم از آتئیسم میزنند. این، درواقع به پیروی از سرمشق نمرود است. او به عنوان تجسد انسانی بعل، الگوی تجسد انسانی یهوه یعنی عیسی مسیح میشود که به نام عمل به تورات یهوه علیه ادیان شرک آمیزی میشورد که زندگینامه ی خودش، از خدایان آن ریشه گرفته است.

هیسلوپ، این مطلب را نتیجه ی وامداری عیسی به کریسمس یعنی ایام مبادله ی جایگاه های ماه شب و خورشید روز دانسته است. وی دراینجا پیرو ویلکینسون است که معتقد است کریسمس یا تولد مسیح درحالیکه در مقام زمان تولد خدای خورشید به انقلاب زمستانی انداخته شده، در 25 دسامبر قرار گرفته، دقیقا یک روز بعد از 24 دسامبر که جشن تولد ماه در نزد صابئین عربستان بوده است. ویلکینسون معتقد بود که اولین تقویم ها به سبب حسابرسی بارش، تقویم های قمری بودند و تقویم خورشیدی بعدا و فقط در تکمیل تقویم قمری پدید آمد. ازاینرو موقعیت خورشید فرع بر موقعیت ماه است. تقویم، وسیله ی شمارش ایام است و با حسابرسی مرتبط است. هیسلوپ نیز همین موضوع را علت شمردن نمرود از نسل کوش دانسته است. چون معتقد است کوش در ابتدای امر، تلفظی دیگر از "خوش" به معنی حسابرسی است و معانی ثانویه ی آن چون کاسه و خوشه، به سبب ارتباط حیاتی حسابرسی با اقتصاد معیشت به وجود آمده اند. "منه" خدای ماه نیز نامش از "من" به معنی عدد می آید که حسابرسی با آن مرتبط است. خدای اعداد، هرمس یا مرکوری است که مهندسی و ساخت تمدن به سبب ارتباط با اعداد به او مرتبط است. هرمس را در کلده نبو میخواندند و بعل مردوخ هم در ابتدا فرمی از نبو بود. بنابراین برخاستن نمرود از نسل کوش، در نسبت با برخاستن کیش مردوخ از کیش نبو است. اوریژن در اواخر قرن چهارم میلادی، شاهد مراسم میگساری در مصر و بخصوص اسکندریه در ماه دسامبر بود و ارتباط دیونیسوس باخوس خدای شراب با کوش نیز دراینجا مدلل میشود. کیسوس لقب او نه فقط به کأس یا جام شراب، بلکه به پیچک نیز معنی میشود که آن هم مرتبط با پیچک گون بودن تاک انگور است. اما این ارتباط قبل از این که به انگور و محصولش شراب مربوط شود، به مارگون بودن پیچک مربوط است و ماری را که آدم و حوا را در باغ عدن فریفت به یاد می آورد. علت تقدس گیاه دارواش در اروپای قدیم نیز همین بود چون مثل پیچک روی درخت رشد میکرد و از او تغذیه ی انگلی مینمود. مار هم در عدن، بر درخت مقدس ظاهر شد و درخت، نماد تموز یا آدونیس خدای طبیعت است. مرگ و رستاخیز تموز با مرگ و رستاخیز خورشید در موقع طلوع و غروب مقایسه میشد و ربط خورشید به کریسمس نیز از این طریق است. درخشش خوشه های گندم، نتیجه ی تجسد نور خورشید در آنها دانسته میشد و بنابراین غلات تجسدی از تموز بودند. گراز که غلات را بدون این که برای مصرفشان مثل آدمیزاد مراسم به جا آورد، چپاول میکرد، در جایگاه دشمن تموز و طبیعت قرار میگرفت. ازاینرو قتل آدونیس به دست گراز، با قتل پاگانیسم به دست مسیح مقایسه میشد درحالیکه گراز از طبیعت برمیخاست و مسیح از پانتئون پاگانیسم. در مصر، قتل آدونیس به دست گراز، تبدیل به تکه تکه شدن بدن ازیریس توسط برادرش تایفون که به شکل یک گراز درآمده بود شده بود و مصریان برای ازیریس، خوک را که فامیل نزدیک گراز است قربانی میکردند. هیسلوپ معتقد است خوردن خوراک خوک در ایام یوله (یولت یا یلدا) ی مسیحی نیز مانند خوردن نان و شراب در عشای ربانی، در حکم خوردن خود عیسی است چون قربانی شدن داوطلبانه ی عیسی در راه پدرش، همان از بین رفتن روشنایی خورشید در راه تاریکی شب، و قربانی شدن راستی در راه تاریکی جهالت است. اگر آدمیزاد در این تاریکی ابتکار را به دست میگیرد برای آن است که خودش به جای خورشید با آتش سازی نور ایزدی تولید کند و علت به کار بردن وسیع شمع در کریسمس به کنایه از تولد مسیح در برخی نوا-حیس اروپا هم همین است. مسیح، مثل خورشید، منجی انسان از تاریکی است و نمرود نیز فرئونیوس یعنی منجی بود. اما فرئونیوس یک معنی دوم مرتبط هم دارد و آن آزادکننده است که در مورد آزادکننده ی برده از بردگی به کار میرفته است. مسیح نیز بردگان را به آزادی فرا میخواند ولی روز او واسط بین دو شب است و همه ی کسانی که از منجی بودن او از تاریکی دلشاد بودند سرانجام از داغی خورشید او به شب پناه میبرند و مساوات انقلابی صدر مسیحیت چیزی نیست جز میانپرده ای میان یک نوع برده داری و نوع دیگری از برده داری.:

Two babylons: alexander hislop: chap3: sect1

بنابراین اگر مسیح، پیامبری است که علیه بنیاد ایزدی خودش طغیان میکند، تعجبی ندارد که رسالت آزادی بخشی او را کمونیسم خداستیز دنبال کند چون این فقط یک نوع رسیدن به نقطه نظر مشترک بین تناقض های کلیسا است. دموکراسی غربی هم میتواند شعار مساوات او را سر بدهد و درنهایت، آشکارا تضاد طبقاتی را به وجود بیاورد و بردگی ملت ها با ابزار رسانه را. این اصلا ارتداد نیست، چون هرچه باشد نمرود نیز علیه همان خدایی که خودش ساخته بود شورش کرده بود و لابد بعد از این که زروآستر (نمرود) با تغییر نام به زروبابل، یهودیت و مذاهب تحت تاثیر آن را ایجاد کرده است هنوز دارد به طغیان خودش علیه خدای خودش ادامه میدهد.

فرمول جنگی اوکولتیسم: تفرقه با دانش و اتحاد با حماقت

نویسنده: پویا جفاکش

در ضمیمه ی دوچرخه ی روزنامه ی همشهری (3 آبان 1402) مطلبی به نام "داش باشی، طرد نمیشوی" به قلم رابعه تیموری منتشر شده که درباره ی گفتار خودمانی نوجوانان است. در آن آمده است:

«بچه ها میدانند وقتی رفیقشان به آنها "داش" میگوید، دیگر ته رفاقت هستند. داش، عباس آقا، گولاخ، آقای شاخ و بسیاری از کلماتی که بزرگترها هیچ وقت به گوششان نخورده، از تکه کلام های نوجوانان امروزی است. شاید بزرگترها استفاده از این کلمات را نامناسب بدانند، ولی در دنیای نوجوانان، استفاده از این کلمات یکی از راه هایی است که باعث میشود هم سن و سالانشان به آنها برچسب بچه مثبت بودن نزنند و طردشان نکنند... مثلا وقتی آنها به کسی میگویند "فلانی پیش تو پی اچ دی داره"، یعنی حسابی ضایعش کرده اند و به بی سوادی او خرده گرفته اند، یا وقتی با عصبانیت به کسی میگویند "آخر شیلنگ"، باید آن دوستشان نگاهی به قد و بالای رشید خود بیندازد و دیگر حرفی نزند که با این سن و قد و قواره تناسبی نداشته باشد. به قول افشین، اگر بزرگترها مکالمات آنها را بشنوند، تصور میکنند این حرف ها را از سر دلخوری و به عنوان بد و بیراه به هم میگویند؛ ولی اینطور نیست و اتفاقا چون خیلی با هم صمیمی هستند با این کلمات همدیگر را مینوازند. عامو مرتضی میگوید: "اگر کسی خشک و رسمی صحبت کند، نچسب و خسته کننده میشود. بچه مثبت ها خشک و لفظ قلم حرف میزنند." افشین میگوید: "هیچکس با بچه مثبت ها رفاقت نمیکند و آنها تنها میمانند."... فاطمه زاهدی، روانشناس کودکان و نوجوانان است. به نظر او نوجوانانی که مدام به دنبال تایید گرفتن از دیگران و علی الخصوص همسالانشان هستند، سعی میکنند با آنها همزبان و همرنگ شوند. او میگوید: "در سن بلوغ و نوجوانی، این رفتارها تا حدودی طبیعی است؛ ولی اگر نوجوانان برای همنوایی و همرنگ شدن با هم سن و سالان خود حد و مرزی قائل نشوند، ممکن است آسیب ببینند و کاملا مطیع و دنباله رو دوستان شوند." او استفاده از اصطلاحات کلامی خاص نوجوانان را هم نوعی تبعیت و همنوا شدن میداند و معتقد است شبکه های اجتماعی مختلف و خصوصا شبکه ی اجتماعی اینستاگرام بعضی از واژه ها و اصطلاحات را در میان نوجوانان رایج کرده است. زاهدی میگوید: "بسیاری از اصطلاحاتی که به وسیله ی چهره های مشهور اینستاگرامی به کار میروند، خیلی زود به محاوره و مکالمه ی نوجوانان راه پیدا میکنند."»

طبیعتا همانطورکه کلمات و القائات کلامی فحش مانند میتوانند نوجوانان را وادار به اطاعت کنند، شبکه های اجتماعی و رسانه ها هم میتوانند همین را نه فقط با نوجوانان بلکه با ملت ها مرتکب شوند به شرطی که بد و بیراه ها به اندازه ی گفتمان های خودمانی نوجوانان، دوستانه به نظر برسند. یعنی شما به زبانی کنایی –مثلا نادان تصویر کردن اعقاب ملت کنونی- به ملتی میفهمانید که آنها بی کفایت تر از توانایی واقعی خود ظاهر شده اند و با دنبال کردن سرنخ رسانه ی فحاش، میتوانند به بهروزی برسند. در ایران، از زمان پیدایش ناسیونالیسم در صد و اندی سال پیش، با مخاطبان غرب مدرن چنین برخورد شده و این صدا فقط در زمان گسترش رسانه ها موفق به وادار کردن حد اکثری جمعیت به اطاعت از خود شده است. بنیادهای آن اما در سراسر جهان به همان دوران ماقبل رسانه برمیگردد که فرصت کافی برای پنهان کردن بنیاد اکولتیستی این دستورالعمل وجود داشت.

در آن بازه ی زمانی، به سبب علم زدگی ضد الهی حاکم بر جوامع غربی قرون 19 و 20، تمام بحث های متافیزیکی اکولتیسم روی نظریه های علمی سوار میشدند. ازجمله در این مورد، در زمانه ای که هنوز نظریه ی حرکات قاره ها روی صفحات زمینشناختی به تایید اکثریت نرسیده بود، قاره ی افسانه ای لموریا بحث های اسطوره ای سابق را به خود جذب کرد. لموریا را بعضی دانشمندان به عنوان یک قاره ی از بین رفته ی احتمالی بین هندوستان و افریقا فرض کرده بودند تا دلیل حضور جانوری به نام لمور در دو منطقه ی هندوستان و ماداگاسکار را که بینشان اقیانوس هند فاصله انداخته است توضیح دهند. فرض شده بود که لموریا زمانی هندوستان را به ماداگاسکار وصل میکرد و با غرق شدنش لمورها فقط در این دو منطقه ماندند. قاره تا افریقا نیز ادامه داشت چون فسیل های لمورها در آنجا نیز بود. ظاهرا فاجعه ای باعث از بین رفتن لمورهای افریقایی شده بود و پیش از آن که درندگان بزرگ دوباره در ماداگاسکار ساکن شوند، ماداگاسکار با دریا از قارهی افریقا جدا شده و آخرین لمورهای آن جان سالم به در برده بودند. غرق شدن لموریا آن را شبیه به آتلانتیس نشان میداد که قاره ی متمدنی بود که در سیل نوح نابود شد. ازاینرو میتوانست اسطوره های مربوط به نژادهای باستانی و ابر-انسان ها را که همان نفیلیم یا نیمه خدایان غرق شده در سیل نوح بودند به خود جذب کند. به این ترتیب، لموریا مکمل نظریه های قبلی حول کشف دانش باستان در شرق بود. این حرکت تا اندازه ای با سر ویلیام جونز شروع شد که ادعا نمود زبان های هندی و فارسی شبیه به زبان های اروپاییند و همه ی اینها از نژادی موسوم به آریایی که از شرق برخاسته و به اروپا رفته اند ریشه گرفته اند. کار روی این منشا شرقی در دستور کار فراماسونری یورک قرار گرفت. اما گادفری هگینز که از مهم ترین افراد این فرقه در کار روی این پروژه بود به این نتیجه رسید که میراث باستانی مورد بحث، اصلا متعلق به آریایی های سفیدپوست فرضی نیست و مربوط به سیاهان باستانی است که در تمدن های غیر سفیدپوست در چین و ژاپن و آسیای جنوب شرقی هم مانند خود را بازتولید کرده اند. هگینز این سیاهان را با آتلانتیسی ها و سیکلوپ ها و نفیلیم و تمدنسازان باستانی مقایسه میکرد و به دلیل حضور دولت استعماری انگلستان در هند، بر هندی الاصل بودن آنان تاکید داشت هرچند به مرور در این نظر تغییر عقیده داد و جهت حرکت تمدن را از منطقه ی مدیترانه به هند شناسایی نمود اما جنبش تئوسوفی روی قسمت هندی کشفیات هگینز تاکید کردند تا آن را همچنان به آریاییان نسبت دهند. در مقابل، بخش دیگر نظریه ی هگینز درباره ی بنیان سیاهپوست تفکر بشری توسط جرالد مسی دنبال شد و او سرزمین «ایندیا» یا هند در متون غربی را که خاستگاه معلمان بشری است نه شبه قاره ی کنونی هند، بلکه قاره ی افریقا بخصوص منطقه ی خاستگاه رود نیل در اوگاندا شناسایی و نام های اوگاندا و هند هر دو را مرتبط با "خنتو" در قبطی به معنی بهشت [معادل "جنت" در عربی] تلقی نمود و سیاهان را برخاسته از افریقا، و مصر را به عنوان یک تمدن افریقایی، قدیمی ترین تمدن جهان دانست و تناقض تمدن و حیوان پرست بودن مصریان باستان را دلیلی بر قرار داشتن آنها بین طبیعت پرستی سیاهان افریقا و یکتاپرستی سامی تلقی نمود. هگینز هم پیشتر روی توتمیسم و طبیعتپرستی قبایل سیاهپوست در هندوستان تاکید زیادی داشت. لموریا این دو ملت را میدوخت، ازجمله در سرنوشتشان و آن این که در آستانه ی ورود استعمار به این دو منطقه، هر دو سرزمین، محل زندگی تمدنسازان مسلمان در کنار قبایل طبیعتپرست بدوی بودند. این مقایسه، در شکلگیری پیدایش کلیشه ی ظهور اسلام تمدنساز از بین قبایل بدوی در سرزمین آبادی که اکنون بیابان شده است نقش داشت. اسلام و در معنایی وسیع تر یکتاپرستی، میتوانست نتیجه ی کاهش حضور نیروهای چشمگیر طبیعت در کنار انسان ها در بیابانی مثل عربستان باشد که در افقش یک زمین خالی به یک آسمان اسرارآمیز وصل میشود و چیزی جز آسمان جلب توجه نمیکند. هندوستان و افریقا مرحله ای قبل از این صحنه را نشان میدهند. در این دو سرزمین، سرزمین های پر گیاه، مملو از جانوران مهیب اعم از شیرها و کفتارها و فیل ها و کرگدن ها و گاوسانان و تمساح ها و مارهای زهرآگین و پرندگان گوشتخوار بودند که به طرز غریبی آثار پرستش آنها توسط بشر قدیم، در دین یهودی-مسیحی به جا مانده بود درحالیکه در خاورمیانه که محل پیدایش یکتاپرستی است یا نابود شده بودند یا در حال نابودی بودند. این حیوانات که بیشترشان امروزه عمدتا محدود به پارک های ملی افریقا و آسیای جنوبیند مطابق یافته های فسیلی، در دوران بشر ماقبل تاریخ، تقریبا در سراسر قاره های افریقا، آسیا، اروپا و امریکا وجود داشتند. اینجاست که شما میفهمید چرا اکثر قبایل بیابان عربستان در تاریخ صدر اسلام، اسم های جانورانی چون شیر و کفتار و گرگ و خرس و سگ و پرندگان را روی خود دارند؛ آخر قرار است آنها در آستانه ی عبور از جانورپرستی به پرستش خدای آسمان باشند. اما از سوی دیگر، آنها باید با این پرستش نوین، به دوران خدایان این جانوران و گیاهان که موجوداتی انسان مانند از جنس نفیلیم آتلانتیسند نیز خاتمه دهند همانطورکه در طوفان نوح، خانواده ی نوح جانشین ابرانسان ها شدند. پس عرب های مسلمان هم تمدن های نفیلیم را که «عجم» نامیده میشدند نابود کردند و دانش و ثروت آنها را اخذ نمودند. «عجم» معادل همان "اوگام» یا «اوگما» در انگلیسی برای کفار ماقبل مسیحی است و در ادبیات کالدونی ها یا یهودی های کلدانی مآب مخترع تاریخ، به پیروان الفبا و زبان کلدانی اشاره دارد. مطابق تاریخ یهود، کلدانیان در بابل یا حران، مقابل ابراهیم و دنباله های یهودیش قرار گرفتند. از بین بردن کفار توسط یهودیان، ولی درنهایت روی آوردن خاندان داود به شیوه های حکومت کفار، تقریبا همان چیزی است که در تاریخ اسلام هم لحاظ شده است. هم یهودیان و هم عرب ها بادیه نشین تلقی میشدند و با اخذ تمدن نفیلیم، شیطانی و جهنمی شدند. لغت «گهنوم» در تورات که دره ی دوزخ را معرفی میکند، در تلمود gahannam تلفظ میشود که همین لغت در قرآن تبدیل به «جهنم» شده است. آن را در تناخ، «هینوم» تلفظ کرده اند که مرتبط با لغت «هاینا» به معنی کفتار است چون کفتار به مردارخواری عهرت دارد و جهنم نیز جایگاه مردگان است و مثل قبرستان در زیر زمین قرار دارد. لغت «گهن» یا «کهن» که مبنای نام گهنوم است، برخاسته از "قهی/گهی/جهی" به معنی خمیازه است که خود برخاسته از "قی/کی/گی" به معنی زمین است که در تشخص به مادر-زمین، تبدیل به "گایا" الهه ی زمین یونانیان شده است. کوه ها را به سرهای زمین تشبیه میکردند و فوران آتشفشان به خمیازه ی سر زمین تشبیه میشد. مواد مذاب آتشفشانی به فلز مذاب آهنگران تشبیه میشدند و ازاینرو نتیجه ی کار وولکان خدای صنعت به شمار می آمدند که سیکلوپ ها کارگرانش بودند و بدین طریق، تمدنسازی به دوزخ زیر زمین ربط یافته بود. دود سیاه خمیازه ی کوه نیز به مردم سیاه ربط می یافت و ازاینرو خمیازه را خامیوس مینامیدند در انتساب به «خام» که همان «حام ابن نوح» پدر سیاهپوستان است و «کمت» یا «خمت» نام سرزمین مصر نیز به خام یا حام ربط داده میشد. یک سیاهی دیگر به نام تاریکی نیز از زمین به دست می آمد چون موقع غروب خورشید در بطن زمین، تاریکی از آن سمت در آسمان گسترش می یافت. اربوس خدای تاریکی یونانیان، نام از «غروب» در سامی دارد. او فرزند نیکتیس یا شب است که نامش در آلمانی «ناخت/ناهت/نات» تلفظ میشود و در انگلیسی night. نیکتیس خود فرزند اولین خدا به نام کائوس است و از آمیختن به او اربوس را پدید آورده است. کائوس (در عبری: خائوت) نیز همچون گایا نام از گهی یا خمیازه دارد. ترکیب کائوس یا بی نظمی با گایا مادر خدایان، او را تبدیل به تهاموت الهه ی هاویه در نزد کلدانیان میکند که از جنس آب بود و جسدش پس از به قتل رسیدن توسط مردوخ خدای نظم، وسیله ی خلق جهان مادی گردید. سیالیت آب که برخلاف جمود زمین مانع از شکل گیری و ثبات در نظم طبیعت میشود، با دوران ماقبل یهوه در لموریا جانشین شد و روح لموریا را سیالیت مایع گون شخصیت آدمیان تشکیل داد که همیشه آماده ی قرار گرفتن تحت تاثیر خدایان بودند و ایریدیس یا دروازه های آسمانی، آنچه لازم بود را برای تغییر اوضاع به آنها ارائه میداد. اما با پایان یافتن ارتباط با خدایان و انکار آنها توسط خدای واحد، همه چیز دچار جمود و نیازمند به فرمولبندی شد و در این موضوع، علم امروزی، دنباله ی راهی است که یهوه شروع کرده است. پس علم امروزی بی نیاز از یکتاپرستی یهودیت و دنباله هایش چون شرایع اسلام و مسیحیت و پاگانیزم های بازسازی شده نیست و باید آنها را همیشه به عنوان آلترناتیوی کنار خود داشته باشد تا اعتقاد عمومی به جزمیت و یکسانسازی جهانی، مانع از تهدید نظم جدید ایجاد شده توسط قدرت های استعماری قرن بیستم در اثر مشقات زندگی مدرن شود. عرفان های جدید هم برای کمک آمده اند تا مردم را با شرایط جدید وفق دهند. باز کردن چشم سوم با یوگا هنوز یادآور ایریدیس است. ولی دیگر خدایان در آن سو نیستند و به جایش یگانگی موج میزند که شکل دیگر یهوه ی یکتا است. تمام اتفاقات دنیا کار یهوه است و به قول اسپینوزای یهودی، جهان بدن او است. شما هم با باز شدن چشم سومتان، قرار است به حد راهبان بودیسم ذن برسید که دم از یکتایی جهان میزنند و از این رو در مقابل همه چیز بی تفاوتند. خب؛ این همان پوچی و بی تفاوتی حاکم بر جهان روشنفکران لیبرال است که میگویند همه چیز دنیای امروز خوب است جز نق زدن از وضع موجود یا تلاش برای تغییر آن. حیف که همین روشنفکران بعضی اوقات از شدت پوچی زندگیشان داد و بیداد راه می اندازند و باعث میشوند در حرف هایشان شک کنیم؛ وگرنه میشد لباس راهبان ذن مجعول باستانی را تن همین ها دوخت. جالب این که ذن هم با این که یک مذهب عمدتا ژاپنی است، ولی به یک راهب هندی سفر کرده به چین به نام "تامو" منسوب است که شرقشناسان ترجیح میدهند او را به اسم هندی ای که برایش اختراع کرده اند، «بودیدارما» بخوانند. چیزی که فراموش میشود این است که یکتایی فعلی جهان، نتیجه ی تفرقه ی پس از فروپاشی یگانگی اول در یک کائوس یا هرج و مرج بوده است که مانع اتحاد ملل تجزیه و ضعیف شده در مقابل یک قدرت یکتا کننده ی جدید یعنی ماتریالیسم مسلح و قتال غربی شده است.:

“England vs Indians”: joso saeter: sehife: 15/3/ 2012

الکساندر هیسلوپ، از ارتباط نام کائوس با کوش ابن حام پدر سیاهپوستان مینویسد و همزمان اصطلاحات کائوس و کوش را با "خوس" چماق مردوخ برابر میداند که مردوخ با آن، بدن تهاموت را تکه تکه کرد و از تکه های آن، اجزای جهان را شکل داد. این یک نوع تقسیمبندی به نظر میرسد که در کلدانی "پرس" خوانده میشود. پارسیان نیز شعبه ای از کلدانیان بودند که ملت های تجزیه شده از بابل کلدانی را در امپراطوری جدید خود متحد کردند. برخی منابع، تقسیم ملت هال در بابل را به هرمس یا مرکوری نسبت میدهند که بنیانگذار تفسیر بوده است و در بابل نبو خوانده میشده است. مردوخ هم ابتدا یکی از فرم های نبو بوده است. تفسیر زبان توسط هرمس سبب پیدایش فرقه ها و اختلاف بین آنها شده است. برخاستن نیروهای متضاد از واحد در تصویر جانوس دو چهره دیده میشود و برخی از لاتینی ها جانوس را همان کائوس میدانستند. اولین تلاش برای متحد کردن دوباره ی ملل برخاسته از بابل، به آشوری ها یا پیروان آشور ابن سام ابن نوح نسبت داده میشود که از شنعار به شمال رفت و نینوا را بنا نمود چون نمرود او را از بابل اخراج کرده بود. اما هیسلوپ این را نتیجه ی بدفهمی یک متن اولیه میداند که در آن، نمرود به دلیل ضعیف بودن موقعیتش در چند شهر کوچک در شنعار، برای «عاشور» یا تقویت خود، از شنعار خارج شد. سرزمین آشور نیز در اصل «عاشورا» یا محل تقویت بوده، چنانکه نام «نینوا» را برگرفته از «نینو (س)» بنیانگذار آشور خوانده اند. منظور از محل تقویت، مکتب پرستش جنگ و کشته شدن در جنگ است که به تقدس مردن به مرگ غیر طبیعی در قتل برمیگردد. این نوع مردن، تقلید جوانمرگی تموز ایزد گیاهان است و بچه گون بودن تموز، باعث نام گرفتن بنیانگذار آشور به نینوس شده است چون نینوس از نینو در آشوری به معنی بچه می آید. تروگوس پومپیوس نوشته است که نینوس بنیانگذار جنگ بود و توانست کشورهای دیگر را فتح کند به خاطر این که آنها ارتش و سرباز و تسلیحات جنگی نداشتند. اما به مرور و با گسترش تسلیحات، جنگ خطرناک تر شد و نیاز به پرستش سرباز و تشویق او به کشته شدن همچون تموز پیدا شد. تصویر نارسیسوس جوان که عاشق عکس خود در آب شد و سپس به گل نرگس بدل گردید، تصویر سربازی است که خود را به گونه ی تموز میبیند و همچون او به گل تبدیل میشود. موضوع این است که بچه دارای توان کشتن نیست و به همین دلیل هم ظاهر تموز به شکل مردی ریشو و عضلانی تغییر می یابد که در نگاره های مردوخ چماقدار و سلفش هرکول دیده میشود. در این راه، یک کیش گریه کردن برای تموز به صورت گریه کردن برای سربازان شهید شده هم تقلید میشود. در اینجا تموز تبدیل به دیونیسوس باخوس میشود که با لشکری به فتح سرزمین های دیگر میپردازد درحالیکه لغت باخوس خود مرتبط با «بغض» به معنی گریه است. در مصر، باخوس را با ازیریس بنیانگذار حکومت فراعنه تطبیق میکردند که او هم یک ایزد شهیدشونده بود که به صورت پسرش هورس از نو زنده میشد. هرودت نوشته است که در مصر، نوحه سرایی برای لینوس را شنیده است. لینوس جوانی بود که در ایام جنگ تروآ توسط سگ ها تکه تکه شد. هیسلوپ، حدس میزند که لینوس همان ازیریس باشد و سگ ها کنایه از نیروهای مرگ که ازیریس را تکه تکه کردند. ابیدوس در مصر نیز محل برگزاری نوحه های مذهبی بود. استرابون خدای ابیدوس را ممنون میخواند درحالیکه ویلکینسون آنجا را محل معبد ازیریس شناسایی کرده است. به نظر هیسلوپ، ممنون و ازیریس، دو نام برای یک خدایند. هیسلوپ، درباره ی ازیریس یا آشور مصری، به جاستین ارجاع میدهد که از فتوحات نینوس تا لیبی سخن گفته بود که در این صورت، مصر هم جزو قلمرو او میشود و روایت خاص خود از نینوس را پیدا میکند. به نظر هیسلوپ، خونسو خدای مصری یکی از اولین نمونه های فرعونی نینوس در مصر است. چون خونسو درحالیکه قابل تطبیق با نپتون هست، خالق اسب ها است که جانورانی هستند که انسان ها را در فن جنگاوری و نبرد با حیوانات وحشی بسیار ارتقا داده اند. خونسو به تحقیق ویلکینسون، دارای برخی ویژگی های هارپوکرات یا هورس کودک است و هورس در مقام یک تیرانداز ماهر میتواند در ترکیب با اسب خونسو، تمثال یک قنطورس تیرانداز را تولید کند. هورس به پرندگان تشبیه میشود و ازاینرو در مقام یک تیرانداز و در تطبیق با نینو یا کودک، تبدیل به اروس یا کوپید، کودک بالدار کمان انداز به تیرهای عشق نیز میشود. هیسلوپ یادآوری میکند که بروسوس نخستین خدایان را نیمه پرندگان خوانده است و در کمدی پرندگان آریستوفان، گزاره ای هست که نشان میدهد خدایان و پرندگان هر دو توسط اروس آفریده شده اند. یکی از معادل های کلدانی کوپید، بعل آبرین است که نامش معنی ارباب بالداران را میدهد. اگر این کلمه «بعل عابرین» خوانده شود، به معنی ارباب عبورکنندگان میدهد. بعل عابرین مجسم به ورزاو است. ازیریس نیز مجسم به ورزاو آپیس بود. ازآنجاکه ازیریس همان دیونیسوس، و جانور دیونیسوس پلنگ است، آپیس معمولا ورزاوی بود که مثل پلنگ خالدار باشد. هورس بالدار، همان ازیریس ورزاو است که از نو زنده شده است. ترکیب ورزاو و پرنده در لاماسوهای آشوری دیده میشود که ورزاوهایی بالدار با سر مردی ریشو بودند و هم بعل عابرین هستند و هم بعل آبرین. این موجودات، تمثالی از عبرانیان نیز بودند که نامشان باز به معنی عبورکنندگان است و یهودیت از بینشان برخاسته است. عبورکننده به معنی مهاجر، میتوانست صفت سربازان نیز باشد. خدای سربازان، مریخ موکل جنگ بود که لاتینیان، او را مارس میخواندند. دو شکل مختلف از مارس پرستیده میشد: مارس کوئیرینوس یا مارس محافظ شهر، و مارس گرادیویوس به معنی مارس خدای مهاجم. یک «مارس کیر ایدین» هم در اسپانیا داشتیم که باید همان مارس گرادیویوس باشد ("کیر" همان "گراه" است و "آدین" همان آدون به معنی خدا و مترادف دیویوس است).:

Two babylons: alexander hislop: chap2: sect2: subsect1

پس تموز در قالب هرمس خدای دانش، سبب تفرقه در یک امت میشود و بعد برای این که در قالب مارس لشکرکشی کند و اتحاد را از نو زنده میکند، از در مخالف دانش ظاهر میشود و مردم را به جهت تبدیل به سربازان خرفت میکند. جریان دانش هنوز وجود دارد به شرطی که یک طرفه و از سمت حکومت باشد و مردم در مقابل هرآنچه میشنوند مطیع و بردبار باشند و این نیازمند آن است که مردم، خرفتی و بی عرضگی خود را باور کرده و سعی کنند جور دیگری در خدمت دانش فدا شوند، حال چه این دانش مذهبی باشد یا ظاهرا ضد مذهبی.

ماوراء الطبیعه ی ضد اسلامی: چه کسانی دشمنان ایران باستانند؟

نویسنده: پویا جفاکش

برایان اس.ترنر، مقدمه ی خود بر کتاب «ماکس وبر و کارل مارکس» از کارل لوویت را با این جمله از کارل لوویت شروع کرده است: «انسان مدرن از یاد برده که به این سکوت گوش فرا دهد. دنیای ما مرتبا پر سروصدا تر و گوش خراش تر میشود. ما دیگر توان شنیدن نداریم و واژه هایمان گمراه کننده شده اند.»

نمونه ای بومی از شدت گمراه کننده شدن واژه ها این که سال گذشته، چاپ کاریکاتوری هجوآمیز از رضا پهلوی روی جلد شماره ی 10 مجله ی آگاهی نو، باعث موج حمله های توئیتی سلطنت طلب ها به محمد قوچانی –سردبیر مجله- شد. انصاف نیوز بعضی از آنها را در اسفند 1401 بازتاب داد که دو تایشان که پشت سر هم آمده بودند به نظرم جالب آمدند. یکیشان مجله را «کیهانی» -یعنی از جنس روزنامه ی «کیهان» شریعتمداری- میخواند و دیگری طرفدار مجاهدین خلق. اما این مجله لیبرال ناسیونالیست است و نه با کیهانی ها میانه ی خوبی دارد و نه با مجاهدین خلق. تنها وجه اشتراکش با این دو گروه، این است که با این کاریکاتور، به سلطنت طلب ها توهین کرده است. دراینجا باید توجه داشت که کیهانی ها و مجاهدین خلق، جریان های به شدت هتاکی هستند و البته مجله های قوچانی هم از این جهت، فقط کمی از آنها محترم تر بوده و همین قوچانی در مجله ی قبلیش مهرنامه، در بیسواد تصویر کردن بنیانگذاران مجاهدین خلق، کم نگذاشته است. اما اگر کسی مفهوم کنایی اتهامات «کیهانی» و «مجاهدین» بودن را نفهمد و هر یک از این دو توئیت را بسته به پیشزمینه ی ذهنی خودش در وحشی توصیف کردن دیگران انتخاب کند، ممکن است درباره ی مشی سیاسی مجله ی آگاهی نو دچار اشتباه شود و این اشتباه را گسترش نیز دهد.

این، یکی از شگردهای رایج جریان های رسانه ای برای تحریف موضوعات است که کاربرد وافری دارد. مثلا در ایامی که حکومت طرح هایی برای مبارزه با موج بی حجابی پس از ماجرای مهسا امینی راه انداخته بود، یک نفر به من گفت: «پویا. بی بی سی میگوید که دارند پارک ها و بیمارستان ها را هم تفکیک جنسیتی میکنند. مگر میشود استخر لاهیجان را جوری درست کرد که یک طرف زن ها بروند و یک نفر مردها، یا مثلا در بیمارستان میخواهند راهروهای باریک را دو قسمت کنند؟» نگاهی به اینترنت انداختم و دیدم طرح تفکیک جنسیتی پارک ها عبارتست از افزایش پارک های بانوان برای خانم هایی که دلشان میخواهد به این پارک ها بروند و راحت باشند؛ طرح مربوط به بیمارستان ها هم عبارتست از پاسخ به شکایت ها درباره ی آزار و اذیت خانم ها در اتاق عمل، و این که با وجود این که مطابق قانون، خانم ها را آقایان نباید عمل کنند، ولی به دلیل عدم وجود جراحان زن کافی این رعایت نمیشود و حالا دستور به تربیت جراحان زن بیشتر برای تامین نیازها است. هر دو این طرح ها به نفع خانم ها و بسیار مترقیند. ولی بی بی سی فقط در یک جمله آن هم در کنار طرح های ستیز با بی حجابی از اینها یاد کرده بود. بی بی سی ظاهرا دروغ نگفته بود. فقط اجازه داده بود تا کلمه ی تفکیک جنسیتی خودش مردم را گول بزند و آنها بر اساس پیشزمینه ی ذهنی قبلیشان از این کلمه، دچار احساس وفور تحجر و بلاهت در مملکت شوند.

فراستی چاد که روانکاوی علاقه مند به زبانشناسی لاکانی است، فروید را به سبب کشف نقش ناخودآگاه در تولید ذهنیات غلط از روی زبان میستاید. فروید، در دورانی که سانسور جنسیت در جامعه ی غرب خیلی قوی بود، نقش زبان در جنسی کردن مسائل غیر جنسی را توضیح داده بود. مثال مورد علاقه ی چاد ، یکی از مراجعین مرد فروید بود که در هر خاطره اش از زن ها موقعی که میخواست زیبایی آنها را بستاید از درخشش نوک دماغ آنها میگفت. فروید اول نفهمید این چرا این حرف ها را میزند چون نوک بینی که نمیدرخشد. بعد فهمید که این بیمار، یک نفر انگلیسی بوده که در عنفوان کودکی، از انگلستان به آلمان مهاجرت کرده و دراینجا تمام لغات انگلیسی را به نفع زبان آلمانی فراموش کرده، جز یک لغت؛ آن هم لغت گلانس که در آلمانی به معنی درخشش است ولی چون در انگلیسی به معنی نگاه کردن سر بینی بوده، به خاطر تقابل مسخره ی این دو معنی، در ذهن شخص مانده بوده و بعدا در فضای سانسور جنسی، هر وقت که خانمی به نظر مرد درخشان می آمده، وی ناخودآگاه درجا گلانس به معنی درخشان را به نگاه کردن به بینی برمیگردانده و کم کم توهم زده که در نوک بینی خانم ها درخشش میبیند. در مثال دیگری، مراجع مرد فروید، به دکمه فتیش جنسی پیدا کرده بود ازآنروکه در زمان کودکیش، مادرش موقع صحبت کردن از آلت جنسی او از عبارت «تون با» یعنی «لقمه ی تو» استفاده میکرد و این آقا در ذهنش ناخودآگاه، جای دو بخش اصطلاح را عوض کرده و به باتون یعنی دکمه رسیده بود. با این حال، چاد به فروید بدبین است و شک دارد که او از کارهای خواهرزاده اش ادوارد برنایز برکنار باشد. برنایز، کشف فروید را به خدمت سرمایه داران درآورد تا از آن برای تولید صنعت تبلیغات و رسانه بهره بگیرند. خانواده ی خود برنایز نیز در این صنعت جای گرفته اند و ازجمله برادرزاده اش نتفلیکس جهانخوار را تاسیس کرد. چاد در افسوس از این مسئله، فروید را با نیمه ی فلسفی مکمل این پروژه یعنی حلقه ی فرانکفورت و بخصوص تئودور آدورنو مقایسه کرد. آدورنو هم کسی بود که موضوع دیالکتیک منفی را مطرح کرد و استبداد دیالکتیک هگلی را شکست. دیالکتیک هگلی، این است که شما تزی را دارید و یک تز مخالف علیه تز شما مطرح میشود که شما از برایند آنها به یک فکر بینابین میرسید. حالا سرمایه داران و سیاستمداران، اگر با علم به دل چرکینی شما از باندشان، خودشان یک تزی ضد تز شما مطرح کنند تا سنتز به دست آمده هنوز مطابق میل خودشان باشد، شما حتی موقع شورش علیه سرمایه داران و سیاستمداران، هنوز تحت اراده ی آنها خواهید بود. درحالیکه آدورنو پیشنهاد میکند که به طور مرتب، تزهای مخالف را وارد ذهن های خودمان کنیم تا سنتز هیچ جا تمام نشود و افکارمان مدام نو شود تا در زمین بازی ایدئولوگ ها به کما نرویم. ولی میبینیم که همین آدورنو و مکتب فرانکفورتش، در ایجاد یک سنتز بی خاصیت از شورش های ضد جنگ ویتنام به نفع حاکمان غرب همکاری نمود و هیپی گری در جامعه به راه انداخت و حتی مظنون به تولید موسیقی بیتل ها نیز هست. به هر حال، چاد، پروژه های فروید و آدورنو را با هم مقایسه میکند چون تولید تبلیغات فقط به بحث های روز رسانه ای خلاصه نمیشود و تاریخ را هم در بر میگیرد و ازقضا تاریخ هم یک تمامیت هگلی دارد. هگل معتقد بود که تاریخ دارای روح و هدفی است و این ظاهرا با ماتریالیسم زمانه که وقایع را خارج از اراده ی موجودات فراطبیعی و صرفا یک سری اتفاقات بی هدف میبیند تناقض دارد. ولی میبینیم که درحالیکه هگل، طرفدار قدرت است، بر اساس همان دیالکتیک خودش، آنتی تزش مارکس از آب درمی آید که هنوز تاریخ را دارای روح و عایت میبیند، ولی این بار به نفع کارگران و محرومان، و البته خود مارکس هم میگوید روی سر هگل ایستاده است. سنتز همین دو تز هم منشا است که حکومت های ملی قرن بیستم را با تمام تناقض های لاینحلشان پدید آورده است و به نفع سیاستمداران است که این تضادها همچنان لاینحل بمانند. به گفته ی چاد، در تاریخ هم به مانند فتیش های زبانساز مورد تدقیق فروید، کلمات مدام دچار تغییر معنی شده و وقایع را در حافظه ها به چیزی غیر واقعیت اصلیشان تبدیل نموده اند. اما مردم، حتی جایی که شک میکنند، از شورش سر باز میزنند و چاد، این را تعبیر به نوعی مازوخیسم ناخودآگاه در افراد و توده ها میکند که کشف اهمیت آن را هم به فروید نسبت میدهد. میدانیم که فروید طی افزایش مطالعات خود، کم کم از تاکید روی بعضی تابو شکنی های خود مثل فرضیه ی عقده ی ادیپ دست کشید . وی که با شنیدن حرف های بیمارانش درباره ی تلاش فامیل نزدیک برای تجاوز به بیمار، مثلا پدر برای دختر، یا پسر برای مادر، به اعتقاد به میل جنسی محارم کشیده شده بود، کم کم متوجه شد که در قریب به اتفاق این گزارش ها آنچه بیان شده، تخیلات بیمار است و نه واقعیت روی داده. بعدا پیروانش برای ادامه دادن مانور روی میل جنسی محارم، ادعا کردند که اشرافیت اروپایی که بیماران مزبور از میان آنها برخاسته بودند، برای رد پدوفیل بودن خود، فروید را مجبور کرده اند حرفش را پس بگیرد؛ اما چاد معتقد است که تغییر نظر فروید، روی تجاربی واقعی استوار بود که در نوشتن رساله ی «بچه ای که کتک میخورد» تاثیر نهادند. در آن رساله، فروید به این نتیجه رسیده که وقتی کودکی، کتک خوردن کودک دیگری از یک بزرگسال را میبیند، همزمان از این که آن بچه درد میکشد ناراحت میشود و لذت میبرد؛ چون خودش را همزمان جای کتک زننده و کتک خورنده میگذارد و این در طول زمان به رشد نوعی مازوخیسم در کودک می انجامد که جامعه آن را به سمت لذت بردن از رنج کشیدن و حتی مردن در راه اهداف سیاسی و مذهبی تحریف میکند و مقام مذهبی یا سیاسی، جای بزرگسال کتک زننده را میگیرند. همانطورکه کودک، بزرگسال ظالم را فردی بی نظیر تخیل میکند تا کتکی را که خورده، به نفع خود تخیل کند، تابع نیز متبوع سیاسی-مذهبی را که به خودش ظلم میکند و باعث دردسرهای اقتصادی-اجتماعی برای او میشود، ناخودآگاه یک مقام الهی و بی خطا تخیل میکند. چاد معتقد است این سیستم در ناخودآگاه، یک مکانیزم ذهنی تاریخ مصرف گذشته دارد که کسی جز حکومت، از ادامه دادن آن سود نمیبرد. چاد، به نظریه ی ولیکوفسکیست ها توجه دارد که معتقدند فاجعه ای در زمین، به تغییر مدار زمین و تغییر آب و هوا انجامیده که سبب پیدایش افسانه ی اخراج از باغ عدن شده است. چاد درباره ی زمان این فاجعه، به «جف دو مولدر» رجوع میکند که وقوع آن را حدود چند صد سال قبل میداند و معتقد است در دوران پر آشوب پس از آن، آنوناکی ها یا آرخون ها یا خدایان، زمین را ترک گفتند و فقط یهوه در آن ماند و بقیه را اجنه و شیاطین خواند و دک کردن بقیه را به خودش نسبت داد. چاد، دراینجا تعبیر دیگری از خدایان دارد و فکر میکند جو الکترومغناطیسی خاص زمین قبل از تغییر محور آن، سبب توهم انگیز بودن بیشتر آن دوران شده و خدایان ستاره ای و نیروهای آسمانی با تجسم های حیوانی متعددشان، مدام در ذهن بشر آن زمان، در هم تداخل میکنند و به شکل هیولاهای ترکیبی از جانوران مختلف، بشر را میترساندند. چاد معتقد است این وضعیت، سبب شده تا آدم ها فکر کنند در هنگام انجام گناه، تحت نظر این هیولاها و طعمه ی احتمالی آنها خواهند بود و همین نوعی «قفل کودک» در ذهن مردم ایجاد کرده که آنها را محتاط کرده است. درست مانند کودک که بزرگسال کتک زننده را در ذهن خود به یک فرد عاری از خطا تبدیل میکند، مردم کهن هم برای این که خود را بقبولانند که به دلیل عشق و احترام به خدایان، و نه فقط از سر ترس، درستکاری خوشایند آنها را مرتکب میشوند، تصویر خدایان را از هیولاها و جانوران وحشی، به انسان های باشکوه یا زیبا تغییر دادند. اکنون آن خدایان در کنار ما نیستند اما قفل کودکشان هنوز به نفع مقامات سیاسی و مذهبی امروزی کار میکند و به سبب بنیان مذهبیش، حتی سیاستمداران بی علاقه به مذهب هم ترجیح میدهند که مذهب در نزدیکترین حالتش به پرستش یهوه دائر باشد تا احساس شرم و گناه، آدم ها را مدام مازوخیست کند و به آنها بقبولاند که لایق اینند که در زندگی عذاب ببینند و ناخودآگاه در ذهن خود، بار گناه سیاستمداران و سرمایه داران را کم کنند. سکیتو به فراستی چاد معترض شده که نظر او، ضد احساس شرم است درحالیکه شرم، مدافع اخلاق است و آدم ها را از صدمه زدن به هم باز میدارد و اصلا تمام بدبختی دنیا در این است که سیاستمداران و مقتصدین بزرگ، کوچکترین شرمی در کلک زدن به مردم و سوء استفاده از نادانی آنها ندارند و همه را بر ضد هم به کار میگیرند. چاد در پاسخ ضمن احترام به سکیتو میگوید که نه دشمن شرم است و نه دشمن اخلاق، ولی از این که احساس افراطی شرم و گناه در مردم، آنها را در مقابل شدائد زمانه و عدم تلاش برای تغییر وضع موجود، منفعل میکند، احساس خطر میکند. چاد دراینباره پیرو نظریه ی سنتی اثیر است که معتقد است هر چیزی اگر ضد خود را نداشته باشد، بی مهابا افراطی و غیر قابل مهار میشود. به گفته ی وی، نظریه ی «ماده ی تاریک» در فیزیک کنونی، شکل به روز شده ی نظریه ی اثیر است. چون اثیر هم مثل ماده ی تاریک، به این دلیل دارای وجود تلقی میشد که یک واسطه ی مادی ناشناخته برای انتقال نور بین سیارات و زمین در فضا باشد. اثیر هم به مانند ماده ی تاریک و انرژی تاریک، جزو پاد-ماده بود و به همان اندازه با تاریکی ارتباط داشت تا نقطه ی مقابل نور باشد. آن را به این خاطر پاد-ماده تلقی میکردند که در رابطه با نور، ماده ی مهار کننده ی آتش تلقی میشد و تصور میگردید که پس از شعله ور شدن آتش در مجاورت هوا، خاصیت محدود کننده ی اثیر است که نمیگذارد آتش در تمام هوا منتشر شود و همه چیز را بسوزاند. ازاینرو تمام موجودات و پدیده های گیتی، محدود شده توسط اثیر تلقی میشدند و نمادی از محدودیت امکانات در زمین بوده است. هر کس یا پدیده ای بسته به ظرفیت اثیری خود، توانایی پیشرفت در حیطه ی خاصی را دارد.:

Stolen history and psychoanalysis: frosty chud: stolen history: nov17,2022

اثیر در اساطیر یونان، با نام "اتر" با مه صبحگاهی کوهستان تطبیق میشود و این به سبب فرافکنی وضعیت کوهستان المپ که خانه ی خدایان است به کوهستان های معمولی است. چون اتر درابتدا مه کوه المپ بود که خدایان از آن تغذیه میکردند. خدایان خودشان از جنس اتر بودند و او خدایی بوده که آنها از او پدید آمده بودند. در مقام یک خدا، اتر (اثیر) پسر اربوس (تاریکی) پسر کائوس (هرج و مرج) بود. یعنی اثیر از تاریکی پدید می آید. اربوس که دراصل تلفظ دیگری از «غروب» به معنی وقوع تاریکی است، با "اروبه صباح" تطبیق میشود که یکی از نام های یهوه صبایوت خدای یهودیان است. یهوه را یائو و فقط یو نیز نامیده اند که با تلفظ به "جو" ریشه ی جوپیتر یا ژوپیتر خدای لاتینی ها و رئیس خدایان المپ میشود. نامیده شدن یهودی ها به jew که تلفظ دیگری از ju است، اولین یهودیان را به اندازه ی خدایان المپ، خانواده ی ژوپیتر نشان میدهد و شاید همین حرف درباره ی لاتینی های ایتالیا هم صادق باشد. یهوه امروزه خدای قادر متعال تلقی میشود. شعار مسیحی "هاله لویاه" به معنی «الله یهوه است» نشان میدهد که این موقعیت بعد از تطبیق او با ایلو یا اله یا الله خدای اعظم شرق با دین سازی های پیروانش یهودیان پدید آمده است. اما بنا بر متنی غنوصی، یائو/یهوه در ابتدا فرشته ای معمولی با نام JOVE یا JABU بود که JABOR هم خوانده میشد. در یک پیشگویی کاهنه ی آپولو در کلاروس، یائو در کنار سه نام دیگر ژوپیتر، فیتو و باخوس، عناوین نخستین یک خدای خورشیدی واحد تلقی شده اند. در این مورد، نامیده شدن آپولو خدای خورشید به "یی" نشان میدهد که یائو میتواند خود یی بوده باشد. سولومان (سلیمان) پادشاه بزرگ یهودیان از سولیم یا سول به معنی خورشید نام دارد و سول اینویکتوس یا خورشید شکست ناپذیر، خدای مورد احترام رومیان بوده که جشن تولدش تبدیل به کریسمس، عید میلاد عیسی مسیح –تجسد زمینی یهوه- شده است. سول اینویکتوس را با میترا برابر میگیرند که یکی از فرم های آپولو در کوه های ترکیه بوده و فرقه ای رمزی مربوط به خود داشته است. پارسیان برای میترا صفت منجی گری قائل بودند که رومیان آن را به عیسی مسیح نسبت میدهند. نام یهوه به صورت های "یاسوس" و "یاسوج" نیز تلفظ شده که نزدیک به نام "جسوس" برای عیسی مسیحند. "یشوع" به معنی منجی که نام عبری عیسی است و آن هم ریشه ی جسوس تلقی میشود، باز شکل دیگری از نام یهوه است. عیسی را در بعضی متون KOFIOJ یا کوفی مینامیدند که معنی ارباب میدهد و آن هم یکی از نام های آپولو است ضمن این که مفهوم مکانی هم دارد و در اصل به معنی «دارای وجود» است. فیخینوس معتقد بود که تمام ملت ها نام واحدی برای خدا داشتند که از یک تعریف بابلی از خدا برخاسته بود. این خدا به عنوان شکل دهنده به جهان باید با "بروما" به معنی فرم دهنده مرتبط شود که لقب باخوس یا دیونیسوس است و ژوپیتر –نزدیک ترین خدا به یهوه- یکی از فرم های دیونیسوس است. دراینجا "بروم" که شکل دیگری از لغت "فرم" است، میتواند نام بروما را با نام های برهما (خدای خالق هندوان) و ابراهیم (اولین مرد پیرو یهوه) شبیه کند. دیونیسوس که نخست نامی دیگر برای آدونیس خدای طبیعت بوده است، در شکل باخوس، خدای شراب است و از این جهت با نوح که مخترع شراب است مقایسه شده است. نوح با جانوس خدای دروازه ها در روم نیز تطبیق شده است. چون جانوس دو چهره دارد که به گذشته و آینده مینگرند. آستانه ی این دو زمان را سیل نوح میدانند که گذشته اش قبل از سیل و آینده اش بعد از سیل است. این آستانه گاهی مرز صورت های فلکی حمل (قوچ) و ثور (ورزاو) است که مرز اعصار آنان در 4000سال پیش، زمان سیل نوح هم تلقی میشود. ورزاو و قوچ هر دو صورت های جانوری دیونیسوسند و سیل میتواند مرز تنغییر شخصیت دیونیسوس از ورزاو بعل به قوچ مسیح باشد و میترا که ورزاو را میکشد، دیونیسوس است که تصویر قبلی خود را از بین میبرد. تولدوت یشوع که یک کتاب یهودی ضد مسیحی است، عیسی را پسر سربازی رومی به نام پاندیرا دانسته و او را "جسوس بن پاندر" میخواند. پاندر یعنی پلنگ، از تجسم های دیونیسوس باخوس است. اصطلاح باخوس که ابتدا فقط لقبی برای دیونیسوس بود، از "بغ" به معنی ایزد می آید. سر ویلیام جونز ، کوهی در ایران به نام «بغستان» یعنی سرزمین بغ را «خانه ی باخوس» تلقی نموده بود.:

“ANACALYPSIS”: GODFREY HIGGINS: FOTOLIA PRESS :P94-98

ویلیام جونز، خالق نظریه ی آریایی ها و مخترع نقش برجسته تر ایران در تاریخ خاورمیانه به سبب آریایی تلقی کردن زبان فارسی در انتهای قرن 18 بود که نظریه اش در قرون 19 و 20 در راه «کشف» تمدن و فرهنگ ماقبل اسلامی ایران، سرمشق انگلیسی ها گردید. دو چهره ی جانوس دیونیسوسی یعنی ورزاو ضد اخلاقی اورجی و گوسفند اخلاقی مسیح، در مرز فتح فرضی ایران توسط اعراب مسلمان، به گذشته و آینده مینگریستند و هرجا که ایرانی های مسلمان –معمولا فقط در اشعار فارسی و افسانه های عیاران- به ایران باستان برمیگشتند، میل به فحشا و لاابالی گری دیونیسوسی مینمودند. در این ایران باستان زرتشتی، ورزاو حیوان مقدس بود و در مقابل گوسفندچرانی اعراب فاتح قرار گرفته بود. همین اتفاق در هند تحت استعمار انگلیس هم افتاده بود و خدایان گاو شکل هندو در آن، مقدم بر اسلام مغول های شکست خورده از استعمار انگلیس تلقی میشدند و در هند دارای حق آب و گل معرفی میگردیدند. برای این که حرف های ناآشنای انگلیسی ها در ایران و هند بازگشته به وطن تلقی شوند و بیگانگیشان توجیه شود، در هر دو مملکت برآمده از بیغوله ی بی خبر از همه جای آسیای مرکزی معرفی شده بودند. کوه بغستان هم همان کوه بیستون است که راولینسون در آن مثلا کتیبه ی داریوش را کشف کرد و هخامنشیان را از فراموشی تاریخ بیرون کشید تا از همان ابتدا بازگشت به ایران باستان، بازگشت به دیونیسوس باشد، امری ناخوشایند برای اکثر ایرانیان مسلمان که به بیزاری از ایران باستان و مدعی مدرن بازگرداندن آن یعنی رژیم پهلوی شد و خشمش در انقلاب اسلامی ایران منعکس گردید.

اما بعد از انقلاب اسلامی، دیونیسوس در کمتر از سی سال و قدرتمندتر از همیشه برگشت. شاید ماده ی اسلامگرایی آنقدر غلیظ شده بود که اثیر مقابل خود را میطلبید و معلوم است در جنگ ماده ی فیزیکی و اثیر ماوراء الطبیعی کدام پیروز میشوند. در این مدت، ارتباط مذهب زرتشت با مسیح و مذاهب یهودی و رومی کاملا فراموش شده بودند و کلمات، معانی خاصی یافته بودند که امکان خلق –و نه فقط بازسازی- تاریخ ایران باستان را به جریان های لیبرال نوپدید تبلیغ شده در ایران میدادند. حالا شاهان مدرن پهلوی جزو ایران باستان تلقی میشوند و در دوگانه سازی زرتشتی آن، قوچانی لیبرال، به اندازه ی هر دشمن دیگر باستانگرایان، چه دین اسلام باشد و چه کمونیسم، یک نورسیده ی بی اصل و نسب است که در جبهه ی اهریمن قرار میگیرد؛ همچنین هر کسی که با استبداد شاهان و سرمایه دارانی که در مقام خدا سیرت دیونیسوسی دارند، انتقاد نشان دهد و هر کسی که از شاهی در قامت دیونیسوس خونخوار شهوت پرست انتظار حداقل رویکرد اخلاقی را داشته باشد. آیا باید انتظار داشته باشیم وقتی فرهنگی اینقدر ناآگاهانه در بازی های زبانی خلق میشود، در آن، رژیم پهلوی بازگشته، فرقی با پهلوی قبل از انقلاب دارد؟

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷