شاه دوزخ معتقد است همه ی آدم ها قادر به پیدا کردن خدا نیستند. آیا راست میگوید؟
نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1370، شبکه ی 1 هر وقت دلش میخواست یک مستندی پخش میکرد به نام «دنیای وحشی» که درباره ی جانوران بود و مثل اکثر مستندهای آن زمان تلویزیون، به شدت بی هیجان بود و حیوانات الکی داخلش فقط زندگی میکردند. ازآنجاکه جانوران به درد تبلیغ ارزش های اسلامی نمیخوردند این مستند مثل بقیه ی مستندهای حیات وحش معمولا آخر شب ها و تازه وقتی که هیچ برنامه ای برای پخش سراغ نبود پخش میشد و به درد ما بچه مدرسه ای هایی که ساعت 10 شب میخوابیدیم نمیخورد. ولی در یکی از معدود مواردی که در طول روز شاهدش بودم یک عده مرد افریقایی را سوژه کرده بود که دارند به مدل انسان های اولیه خانه میسازند و هر تکه از خانه ساختنشان شبیه لانه سازی یکی از جانوران آن دور و بر است؛ مثلا مرغ بافنده، موش نیزار، عنکبوت، زنبور سفال ساز... احتمالا میخواست بگوید اجداد ما چگونه لانه سازی را از موجودات اطرافشان آموختند. سوژه ی خوبی بود اما اصلا یادم نیست که آیا داخلش دعوای جانوران بر سر قلمرو هم بود یا نه. یعنی شاید خاطره اش بیش از حد صلح آمیز به ذهنم می آید. چون بعضی از آن جانوران مثل مرغ بافنده دعواهای جانانه ای بر سر حفظ قلمرو و خانواده میکنند. قدرت یک امر حیوانی است که انسان نیز مثل جانوران حداقل آن را در راه حفظ لانه اش باید به کار میگرفت و در شرایط بیش از حد صلح آمیز آن زمان ایران اهمیت این موضوع زیاد در ذهنم جای نداشت اما الان که تمام سطوح اقتصادی و اجتماعی و رسانه ای مملکت عرصه ی نفوذ آنچه حکومت «دشمن» مینامد قرار گرفته، دارم به ارتباط شدید لغات به کار رفته برای سرزمین و قدرت در ریشه ی پهلوی زبان فارسی فکر میکنم. جالب این است که این ارتباط سبب سردرگمی در خوانش یک کتیبه ی نابومی در خارج از ایران نیز شده است.
به نوشته ی پروفسور شوارتز، این کتیبه ی سه زبانه در منطقه ی لتون در خانتوس لیکیا قرار دارد و به پیکسوداروس حکمران لیکیا و کاریا منسوب است. کلمه ی دردسر ساز در نسخه ی آرامی زبان آن ظهور میکند و آن نام خدایی به نام «خشتراپتی» به معنی ارباب قدرت است که در نسخه های یونانی و کاریایی، به جای آن نام آپولو به کار رفته که خدای خورشید یونانی-رومی به شمار میرود. در متن آرامی، برای خشتراپتی از عنوان فنیقی "سدرپ" به معنی منجی سلامتی بخش نیز استفاده شده که از صفات هورس در مصر است. خشتراپتی خدای ناشناخته ای بوده و حتی نخست در تشخیص هویت او اشتباهی پیش آمده است. لغت خشتره علاوه بر قدرت که آن را مرتبط با عناوین کسری و خسرو برای شاه فارس میکند، به معنی سرزمین هم هست و این سبب پیدایش کلمه ی فارسی «شهر» از آن شده است. در صورت معنی کردن خشتراپتی به ارباب زمین، آن را میتوان با کلمه ی بابلی آرتاشار به همان معنا مقایسه کرد که مبنای نام اردشیر شاه پارسی بابل در تورات است. اتفاقا پیکسوداروس نیز یک استاندار تحت حکومت پارسیان به شمار رفته است. ازاینرو بیوار، خشتراپتی را به لغت پهلوی "شهر بد" (ارباب شهر) ترجمه و با توجه به همترازی آپولو و میترا در مقام خدای خورشید، خشتراپتی را برابر با یکی از پنج پسر میترا در یک متن پهلوی مانوی معادل کرد که نامش به غلط "شهر بد" خوانده شده بود. درواقع آن نام "پهر بد" یعنی ارباب نگهدارنده بود و در واقع به اطلس اشاره داشت که در متون مانوی آرامی زبان، «سبلا» saballa به معنی نگهدارنده نامیده میشود چون اطلس در بالای کوهی، آسمان را نگه میداشت. بیوار، اشتباه بدتری هم کرده بود و آن این که این شهربد خیالی ریشه ی نام سراپیس خدای حامی حکومت یونانیان در مصر دانسته بود درحالیکه نام سراپیس از ترکیب نام ازیریس خدای فراعنه با نام صورت جانوریش گاو آپیس به دست می آید. واقعیت این بود که اگر آپولوی دو متن دیگر خانتوس، در متن آرامی خشتراپتی یا ارباب قدرت خوانده شده بود، این در ارتباط با نسبت دادن پیکسوداروس به منطقه ی کائونی در کاریا بود و این که پیکسوداروس عامل گسترش مدل خاصی از کیش لتو مادر آپولو و آرتمیس در لیکیا به شمار رفته است. یونانیان و رومیان، کاریا را کارونیا و پلوتونیا مینامیدند؛ اصطلاحاتی که مرتبط با جهان مردگانند. چون رحم لتو مادر جفت دوقلوی آپولو و آرتمیس که صاحبان خورشید و ماه و موکلین روز و شبند، به جهان مردگان تشبیه میشده است. آمیزش زئوس فرمانروای آسمان با لتو، در حکم به هم آمیختن خورشید با زمین برای تولد زئوس بعدی یعنی آپولو بود. پس آپولوی جهنم کاریا، سلطان دوزخ و خورشید غروب و در هر دو مورد معادل نرگال خدای کوثا در بین النهرین بود. آپولوی کاریا درست مثل نرگال با شیرها و مارها و کلاغ ها مرتبط و عامل نزول بیماری ها و بلاها بر مردم بود. نرگال نیز ملقب به «فرمانروای سرزمین» بود و دوپهلویی عنوان خشتراپتی ازاینجا معلوم میشود. نرگال در هاترا یا الحضر در شمال عراق به نام «حضرا پت» یعنی شاه سرزمین شناخته میشد و خشاترا صرفا تلفظ دیگری از حضرا یا هاترا به نظر میرسد.:
“Apollo and khshathrapati, the median nergal at xantos”: martin Schwartz: yumpu.com
دوگانه ی شب و روز یا خورشید و ماه که آپولو و آرتمیس باشند، وقتی از رحم مادر زمینی برمی آیند که با دوزخ تطبیق شده است، در فرمانروای دوزخ یعنی هادس که همان نرگال است ضرب میشوند. روشنایی روز، بار مثبت دارد و تاریکی شب، بار منفی. اینها با دو کارایی نرگال مرتبطند که همزمان خدای صلح و خدای جنگ است و دو شیر، دوگانگی او را نمایندگی میکنند. شیر در هر دو حال، معرف نرگال است و نه لزوما جامعه ی تحت تاثیر او. جامعه ی مثبت و معادل خورشید روز، شیر است ولی جامعه ی منفی و معادل تاریکی شب، معادل ورزاو و خرگوش جانوران ماه است که خوراک های شیر نرگالند. ورزاو تاریکی، صورت فلکی ثور است که 7ستاره ی ثریا در شانه ی آن، جانشین 7ستاره ی دب اکبر در در سرزمین تاریکی در قطب شمالند. ثریا یک صورت فلکی مادینه درون یک صورت فلکی نرینه است و این مادینگی است که همهویتی گاو با تاریکی را تعیین میکند چون آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو، مادینه و الهه ی ماه است. در همهویتی با گاو، او معادل هاثور مصری الهه ی گاو میشود. اما هاثور میتواند به شیر خونخوار «سخمت» هم تبدیل شود. این داستان با دنباله ی هندیش یعنی افسانه ی مهیشه یا دیو بوفالو شکل تکمیل میشود که به دست الهه ای شیرسوار به نام های دورگا یا لاکشمی کشته میشود و شیر نر الهه نیز در کشتن دیو یاری میرساند. دورگا و لاکشمی هر دو نام های همسر ویشنو خدای مهم هندو هستند که محبوب ترین آواتارش یعنی کریشنای چوپان قابل مقایسه با کوریوس از فرم های آپولو است. اما جالب اینجاست که ما در هندوئیسم یک خدای جنگ به نام کارتیکیا نیز داریم که همسری به نام لاکشمی دارد و در روایتی متواتر، قاتل مهیشه درواقع کارتیکیا است. کارتیکیا دراینجا معادل نرگال است. کارتیکیا توسط 7مادر بزرگ شده است. این 7 مادر همان هفت ستاره ی صورت فلکی ثریا هستند که در اساطیر یونانی، به 7خواهر پلیادس معروفند. ارتباط آنها با هاثور نیز آنجا افشا میشود که 7هاثور به ایزیس مادر هورس در بزرگ کردن او کمک میکنند و اتفاقا ایزیس هم مانند هاثور گاهی مجسم به گاو است.:
“orion, Taurus, pleyades and the legend of kartekeya, horus , nergal and Apollo”: bibhu dev misra”: ancient inquiries: 7 june 2021
نام ثریا در عربی، درواقع همان فرم مادینه شده ی لغت ثور یا گاو نر است. به عبارت دیگر، تمدن روی آورده به جهالت و فساد، به الهه ای تبدیل میشود که قاتل خودش را می پرورد. حکما به همین دلیل است که ایزیس مادر هورس، سمبل تمدن های تحت اداره ی اخوت هایی است که ارابه ی پیشرفت های تکنولوژیک خود را از روی اجساد مردم تباه شده حرکت میدهند. هورس پسر ایزیس، درواقع همان ازیریس همسر ایزیس بوده که بعد از مقتول شدن به دست تایفون، از نو از رحم همسرش و به صورت هورس متولد شده است. داستان پسری که درواقع معشوقه ی مادرش است در ادبیات یهودی-مسیحی آشنا و یادآور نام تموز خدای نباتات و چوپانان است. در اساطیر یونانی-رومی، آدونیس که تموز بیبلوس (جبیل) در لبنان است، از نوزادی توسط آفرودیت یا ونوس الهه ی لذات بزرگ شده و در نوجوانی با او عشق ورزی میکند تا این که به دست گرازی کشته میشود و در جهان زیرین، معشوق پرسفونه ملکه ی دوزخ میشوود. بر اثر دعوای دو الهه بر سر تصاحب او، مقرر میشود او در بهار و تابستان در روی زمین پیش ونوس باشد و در پاییز و زمستان در جهان زیرین پیش پرسفونه.
به گفته ی مک کنزی، داستان آدونیس از روی فرمی از تموز به نام «دوموزی آبزو» یا تموز هاویه درست شده که پسر حئا خدای آب ها بوده و به دست "نین ساق" خدای گراز شکل کشته شده است. حئا موجودی نیم شیر-نیم انسان موسوم به «نداشو نمر» را مامور بازگرداندن تموز از جهان مردگان کرد. نداشو نمر با سرسختی نشان دادن در مقابل دیوان دوزخ وموفق شدن به رساندن آب حیات به تموز، او را زنده کرد و بازگرداند. اما تموز وقتی از نو زنده شد، کودکی بازیگوش بود که حتی یار و همکارش گیزیدا نیز از وضعیت او تعجب نمود. برای بازگشت تموز به بزرگسالی، او را به عیشتار میسپارند که تموز را معشوق خود میکند و با شهوت ورزی از معصومیت کودکانه خارج میکند. جالب اینجاست که تموز خردسال احتمالا همان کوپید پسر ونوس در غرب است و ونوس نسخه ی رومی عیشتار در مادری برای کوپید، حکم رشد یافتن تموز توسط عیشتار را اجرا میکند. انگوس که از فرم های کلتی کوپید است، در فصل خزان طبیعت به خواب میرود و در بهار بیدار میشود و این دقیقا همان داستان مرگ و رستاخیز تموز در خزان و بهاران است. پس معنی بزرگ شدن تموز چیست؟ میدانیم که گیلگمش یا هرکول عراقی، در توهین به عیشتار، او را عامل مرگ تموز و پرپر شدن جوانی او خوانده بود. پس میتوان گفت عیشتار در حکم تکرار جهان مردگان و یادآور توصیف قایق به زنانگی است چون مردگان با قایقی به جهان مردگان میروند. در برداشتی فلسفی تر، جهان مردگان جهان فیزیکی است که زندگی ما در آن در مقابل زندگیمان در بهشت، در حکم زندگی مردم عادی در مقابل ریخت و پاش ها و خوشگذرانی های دربار شاهان است و ما از معبر آب رحم زن و قایقی که مظهر زنانگی است به این دنیا وارد میشویم. در افسانه ی تولد سارگون اولین امپراطور بین النهرین، این داستان به گذاشته شدن سارگون نوزاد در صندوقی تعبیر میشود که سارگون را به خانه ی «آخی» باغبان میرساند و او در آن خانه به عنوان فرزندخوانده بزرگ میشود و به مردی جنگاور و نیرومند بدل میگردد که دربار شاهی را تصرف میکند. دراینجا بزرگ شدن و مردانگی به خرج دادن برای بازگشت به بهشت است و این داستان در اصل روایتی از داستان تموز است. جنگاوری تموز دراینجا برای تبدیل به او انواع و اقسام قهرمانان دیو کش و اژدها کش افسانه ها کافی است. اما این قهرمان میتواند برای واقعی و سهل الوصول تر بودن، انسان کش هم باشد. سارگون نسخه ی تاریخی شده ی تموز است که به لطف پیروزی در جنگ های خونین و اعمال زور، بهشت خدایان را با رسیدن به مقام شاهی و تولید یک بهشت مشابه روی زمین برای خودش به دست می آورد و خدا میشود و البته یک عالم زن های زیبا را به عنوان مابه ازاهای عیشتار تموز در دربارش جمع میکند تا چشمان مردان معمولی از حسادت بترکند. این نسخه برای آنها که سوار بر کشتی های فنیقیان آسیایی-افریقایی آدونیس پرست، تموز-آدونیس را با خود به اروپا آوردند امیدبخش است چون به خاطر این قایق سواری، میتوانند ادعای برابری با سارگون را داشته باشند. باید یادآوری کرد که رفت و برگشت تموز با رفت و برگشت خورشید در آسمان نیز مقایسه میشد و زمانی که خورشید به افق اروپا یعنی غروب یا غرب وارد میشد، در شرق تاریکی حکمفرما بود. پروفسور پینچس توجه کرده که هلیوس خدای خورشید یونانی –که معمولا با آپولو تطبیق میشود- درواقع فرمی از تموز است و به همین خاطر سمبل نور الهی تاج بخشش پشم زرین گوسفند است چون گوسفند به دلیل بچه زاییدن در بهار و ارتباط با چوپانان، جانور تموز به حساب می آید. ازاینرو یکی از بنیانگذار قبایل تویتون scifنام دارد که لغتی مرتبط با sheep به معنی گوسفند است و هر دو کلمه از «صفا» (آسمانی) لقب تموز منشا میگیرند. اسکیف را باید نمونه ای از انتقال تموز به صورت شاه به غرب تلقی کرد. اسکیلد پدر بیوولف را گاهی خود اسکیف و گاهی پسر اسکیف دانسته اند. اما مهم برخاستن اسکیلد از اسکیف است چون skild ریشه ی لغت skill برای مهارت است که در اثر بزرگ شدن و جنگیدن با شرایط به دست می آید. اسکیف را با "فری" ایزد ژرمن نیز برابر دانسته اند. اتفاقا یکی از صحنه های زندگی فری، زندانی شدن او در زندان زیر زمینی غولی به نام "بلی" است اما عشق خواهر غول به فری، سبب نجات او از زندان میشود. این درواقع روایت دیگر داستان عشق پرسفونه به آدونیس و اللات به تموز است. پرسفونه و اللات هر دو ملکه های دوزخند و بلی غول زندانی کننده و درواقع کشنده ی فری را میتوان با نرگال شوهر اللات و فرمانروای دوزخ مقایسه کرد. درواقع نرگال که رئیس دیوها و جن های شرور و آسیبزا است، فرم دوزخی خود تموز است که جنبه ی بهره بخش اولیه ی او را از بین برده یا گروگان خود کرده است. نرگال ایزد غروب هم هست و خورشید را در جهنم نشان میدهد. در هند میترا که یکی از فرم های تموز است خدای خورشید به شمار میرود و تجسم هبوط کرده و نازل و زمینی او آگنی خدای آتش است که به ورزاوی نعره کش تشبیه میشود. در مصر، ورزاو جانور مقدس ازیریس بود که درست مثل آدونیس به قتل رسیده و اتفاقا قاتلش ست، جسد او را در شمایل یک گراز تکه تکه کرده بود. ازیریس، فرمانروای جهان مردگان بود.:
“myths of babylonia and Assyria”: Donald a.mackenzie: 1915: chap5
حالا فرض کنید این جهان مردگان که بی برو و برگرد دوزخ است، با قاره ی اروپا به معنی غروب مرتبط شده باشد و فرمانروایش نیز همان ورزاو باشد. آیا لازم نیست عیشتار هم برای پروردن شاهان جهان به اینجا منتقل شود؟ پاسخ مثبت است و در این صورت، عیشتار و اروپا یک چیز خواهند بود و در ادامه لازم نیست عیشتار اروپا شده نیز از خاورنزدیک به قاره ی اروپا منتقل شود. اینچنین است که زئوس یا ژوپیتر خدای روم، در هیبت ورزاوی، شاهزاده خانم فنیقی به نام اروپا را از شامات میدزدد و به زادگاهش جزیره ی کرت میبرد. کادموس برادر اروپا در جستجوی او به غرب میرود و درآنجا اژدهایی را که نوه ی زئوس است میکشد و با خواهر اژدها ازدواج میکند و تمدن اسپارت را بنیان مینهد.
این تصویر، به قول استوارت هال، تصویر یهودی مهاجر از قاره ی اروپا است که آن را خانه ی هیولاها و وحوش و موجودات جادویی نشان میدهد و انسان هایش مردمی «وحشی» و «دوجنسه» اند. این دقیقا تصویری دوزخی است و جالب این که ترجمان انسانی هم دارد: یونانی ها برای پس گرفتن یک زن دزدیده شده، به تروآ در شرق و در ترکیه ی کنونی حمله میکنند و آن را نابود مینمایند. تروایی ها به رهبری انئاس به طرف خود اروپا میروند و درآنجا رم ایتالیا را تاسیس میکنند ولی برای به دست آوردن زنان لازم جهت تولید مثل، زنان همسایه های سابینیشان را میدزدند و به همسری در می آورند همانطورکه کادموس در ازای دزدیده شدن زنی از خانواده اش زنی از خانواده ی مجرم را ربود و به همسری درآورد. استوارت هال تحلیل غریبی از این وضعیت میدهد که مورد انتقادات بسیار قرار گرفته است. او Cretan (کرتی) را همان Christian (مسیحی) میخواند و زئوس را نماد تمدن مسیحی تبار اروپا میبیند که زنان شرق را جذب خود میکند و در ازای آنها مردان شرقی را به جذب زن غربی میکشاند: نسخه ی تمدنی شهوترانی زن آدمی با مرد جن، در بده بستان با شهوترانی مرد آدمی با زن جن.:
“europas and bulls”: European review: 13 june 2022
یونان و ایتالیا به عنوان جغرافیاهای کنایی به اروپا اهمیت خود را مدیون شبه جزیره بودن خود هستند چون اروپا نیز خود شبه جزیره ای درآمده از آسیا است. کادموس در مقام مخترع الفبای یونانی و تقریبا بانی تمدن در اینجا فرود می آید تا جهنم یعنی جهان را شاهانه کند و فرودگاهش اسپارت در مجاورت دم دست ترین لنگرگاه از شام و در ارتباط با آن، همچون ارتباط اروپا با کل کلنی های فنیقی مستقر در سواحل آسیا و افریقا است. این لنگرگاه، شبه جزیره ی موریا است که به طرز غریبی همنام با سرزمین قوم مور یا فاتحان سامی-افریقایی اندلس در منتها الیه اروپا است. موریا توسط یک باریکه ی خشکی، از شبه جزیره ی اصلی یونان جدا میشود که الان در آن کانال آبی ایجاد کرده اند. اندلس هم توسط باریکه ای از دریا از موریای اصلی یعنی افریقا جدا میشود. شهر کورینت یونان دقیقا در گلوگاه موریا و هلاس یونان واقع است. این شهر جدید است ولی ادعا شده روی کورینت قدیمی تری که در زلزله ای در دهه ی 1880 تخریب شده بنا گردیده است. این ادعا باطل است چون قرنط یا کورینت اصلی همان قرناطه یا گرانادا در اندلس است. شهر قرناطه مرکز ایالت قرناطه در اندلس بوده که دقیقا اولین خشکی بعد از خروج از افریقا به اسپانیا را شامل میگردد. کورینت افسانه ای یونان، مرکز حکومت متحد آخایا بود که شامل موریا و قسمت جنوبی هلاس میشد. این دولت توسط رومی ها بنا شد. گرانادا نیز توسط زیریون ولی تحت نظر دولت قرطبه در اندلس با قسمتی از شمال افریقا متحد شد. قرطبه یا کوردوبا زادگاه سنکا دولتمرد رومی و مشاور خردمند نرون امپراطور روم است. یادمان باشد نرون همان آنتی کریست است و سنکا به عنوان مرد نزدیک به او درواقع خودش حاکم روم است و قتلش به دست نرون هم نتیجه ی وفا نکردن آنتی کریست به خدمتگزارانش است. سنکا را میتوان به آقای سنا یعنی رئیس سنا معنی کرد و سنا مرکز تصمیمات سیاسی رم است. پس قرطبه خود رم است. رم موفق به یکدست کردن اسپارت و کورینت تحت لوای خود شد و این از آن جهت اهمیت دارد که اسپارت و کورینت مدتها با هم در جنگ بودند؛ دقیقا از زمانی که هر دو با هم علیه پارسی ها متحد شدند و پس از آن، اسپارت انتظار تصرف کورینت را پیدا کرد. دراینجا پارس همان بابل و جانشین آن بغداد است و اسپارت و کورینت، مصر اسماعیلیون و گرانادای اموی ها هستند که با هم نمیسازند. این از آن جهت اهمیت دارد که خلافت فاطمی مصر به دست زیریون تشکیل شد و نبرد با پارس باید خاطره ی زیریونی باشد که به قرناطه آمده اند. وقتی کورینت همان قرناطه است، پس زیریون نیز باید اسپارت ها باشند. به طرز عجیبی این نام یادآور اسپاردا نام اصلی اسپانیا است. نام مزبور مرتبط با لغت سافاردیم یعنی شفردها یا چوپانان است که لقب توراتی یهودیان میباشد.
حالا میتوانیم به ضرس قاطع بگوییم که آنچه با زیریون به اسپانیا آمد اشرافیت یهودی بود که میدانیم مرکزش در زمان ممالیک مصر، از بغداد به آنجا و سپس به اسپانیا منتقل شد. جالب این که قرناطه ملقب به قرناطه ی یهودی بود چون نخست یک مرکز یهودی نشین در منطقه ی موسوم به قرات الویری بود که به سبب تجارت یهودیان رشد کرد و میتوانیم تمام تاریخ شکوهمند او و همینطور مصر اسماعیلی را خیالپردازی درباره ی گذشته ی اشرافیت یهودی تلقی کنیم؛ همینطور گذشته ی یونان باستان را که با دولت افسانه ای آخایی شروع شد و اگر این دولت همان آخایای کورینت باشد پس اندلس رومی است که به دست مسیحی های شمالی فتح میشود تا منابعش پایه ی رنسانس واقعی رومی شوند. این قلمرو شمالی مسیحی، همسایه با فرانسه است: کشوری که نام از فرانک ها رهبران قوم ژرمن دارد و در تاریخ رسمی، شاه فرانک ها به نام شارلمانی (یعنی شاه بزرگ) یک روم مسیحی را جانشین روم کفار نموده است. در مناطق مرزی فرانسه و اسپانیا جایی به نام "آوچ" قرار دارد که ایالتی مرتبط با آن، اکسیتانیا نامیده میشود. اینجا داریم اروپایی شدن آخایا را درک میکنیم. آوچ، آخایا و اکسیتانیا همه به قوم ژرمن اکسن برمیگردند از ریشه ی oz و ox به معنی گاو نر. اینجا دقیقا با ورزاو زئوس طرفیم. ظاهرا وطن ما با عیشتار و به صورت «اروپا» به غرب رفته تا آنجا جهنم تر و بنابراین جذاب تر از داخل ممالک خودمان جلوه کند و چون جهنم آنجاست، حاکمان ما و کل جهانیان نیز آنجایند.
نکته ی غیر عادی این است که ما امروزه در ایران و دیگر نواحی جهان، دقیقا به امر غربی هایی داریم برای دموکراسی اسمی و سیطره از ستم دیکتاتورهای وطنی مبارزه میکنیم که خود آن غربی ها و حتی خودمان قبول داریم ما آنها را به عنوان اربابان واقعی و کسانی که به جایمان فکر میکنند پذیرفته ایم. من فکر میکنم کلک خوردن مسلمانان –آن هم کلک خوردن توام با خودفریبی- بعد از آن همه مبارزات مردمیشان علیه اشرافیت ستایی غربی، از هر قوم دیگری راحت تر است چون اسلام مدعی است که همه ی مردم میتوانند به راه راست هدایت شوند و این برای برحق تصور کردن دموکراسی راحت تر است. اما سردمداران غرب به سبب وابستگی به پیشینه ی اشرافی یهودی خویش چنین نمی اندیشند. آنها در تفسیر آدمیان به داستان دخول تموز به جهنم (جهنم = جهان + "م" تعریف سامی) و تبدیل آن به نرگال یا تایفون که همان ست برادر متخاصم هورس است، بین آدمیان تمایز قائل میشوند و آنها را به بردگان بی اراده ی ست تایفون یا شیطان در مقابل شیثی های آزاده و آزادمنش (ست = شیث) تقسیم میکنند. همانطورکه Laurence caruana خاطرنشان کرده است، اخوت های سیاسی غرب بر روی یک نوع غنوصیسم یهودی داخل شده در مسیحیت استوارند که تفاوت دو شق بالا را به تفاوت نزول نسل های خدایان یا آناکیم در جهان فیزیکی تفسیر میکنند. اکثریت انسان ها در کنار دیگر مخلوقات، نسل ترافیم یا فرزندان یلدابهوت را تشکیل میدهند که معمولا همان سرافیم یا مارسانان متون ارتدکس تر یهودی تلقی میشوند. ترافیم، عناصر شیمیایی هستند که فیزیک و قانون علت و معلولی دنیا را ممکن میکنند و تمام جانوران ازجمله انسان تابع آنانند. بنابراین انتظار این که یک آدم معمولی بخواهد به راستی و از صمیم قلب به دنبال حقیقت بگردد و از بندگی غرایز و عادت های خود خلاص شود، همانقدر غیر ممکن است که از یک خوک انتظار داشته باشیم از خوک بودن استعفا دهد و انسان شود. اما گروه دیگری از انسان ها از نسل الوهیمند و به الکتی معروفند که کلمه ی ellect به معنی انتخاب از نام این شق می آید. نسل الکتی هم در نسل ترافیم فرود آمده اند و در این آدمیان، بین قوای حیوانی و قوای الهیشان اختلاف است. آدمیان معمولی چون ذاتا حیواناتی برده صفت در حد خر و گاوند، فقط از یک سرور یا سرورانی اطاعت میکنند که به جایشان فکر کنند، درحالیکه آدم های نسل الکتی در مقابل القائات ناعقلانی مقاوم ترند، ازاینرو مردانشان کمتر به برتری طلبی نسبت به دیگران فکر میکنند و زنانشان حتی در شرایط سهل بودن زنا و فحشا، میل به دوشیزگی دارند. این قشر، گفتگو طلبند و سلطان منشی و سروری یک طرفه را نمیپذیرند:
“race that bwent stray”: Melinda siebold: subrosa pub: 2015: Chap4
آنچه ما در ظاهر میبینیم این است که همه ی ما در ایران در تلاش برای رسیدن به خلاصی از شر یک شاه برای احقاق دموکراسی هستیم. اما بیایید با هم روراست باشیم؛ آیا ما این مساوات طلبی موقتی را کورکورانه و به دستور یک سری شاه در جهنم اروپایی-امریکایی انجام نمیدهیم و اگر مثل همیشه این بار هم هرچه شاهان مزبور فکر میکنند –در این مورد: اعتقاد آنها به بردگی ذاتی اکثر مردم و ایرانی ها- آیا دموکراسی ای که ما به آن می اندیشیم واقعا غیر ممکن نیست؟! خیلی دوست دارم خلاف این ثابت شود. ولی فعلا تنها حکم اسلام که واقعا در ایران مدرن و توسط خود ایرانی های عامی بی حیثیت شده، حکم اسلام به شرافت ذاتی همه ی انسان ها است. کاش اسلام برای اثبات درست بودن حرفش حداقل در این یک مورد هم که شده، تا حدی بازگردد.




































































































































































