شاه دوزخ معتقد است همه ی آدم ها قادر به پیدا کردن خدا نیستند. آیا راست میگوید؟

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1370، شبکه ی 1 هر وقت دلش میخواست یک مستندی پخش میکرد به نام «دنیای وحشی» که درباره ی جانوران بود و مثل اکثر مستندهای آن زمان تلویزیون، به شدت بی هیجان بود و حیوانات الکی داخلش فقط زندگی میکردند. ازآنجاکه جانوران به درد تبلیغ ارزش های اسلامی نمیخوردند این مستند مثل بقیه ی مستندهای حیات وحش معمولا آخر شب ها و تازه وقتی که هیچ برنامه ای برای پخش سراغ نبود پخش میشد و به درد ما بچه مدرسه ای هایی که ساعت 10 شب میخوابیدیم نمیخورد. ولی در یکی از معدود مواردی که در طول روز شاهدش بودم یک عده مرد افریقایی را سوژه کرده بود که دارند به مدل انسان های اولیه خانه میسازند و هر تکه از خانه ساختنشان شبیه لانه سازی یکی از جانوران آن دور و بر است؛ مثلا مرغ بافنده، موش نیزار، عنکبوت، زنبور سفال ساز... احتمالا میخواست بگوید اجداد ما چگونه لانه سازی را از موجودات اطرافشان آموختند. سوژه ی خوبی بود اما اصلا یادم نیست که آیا داخلش دعوای جانوران بر سر قلمرو هم بود یا نه. یعنی شاید خاطره اش بیش از حد صلح آمیز به ذهنم می آید. چون بعضی از آن جانوران مثل مرغ بافنده دعواهای جانانه ای بر سر حفظ قلمرو و خانواده میکنند. قدرت یک امر حیوانی است که انسان نیز مثل جانوران حداقل آن را در راه حفظ لانه اش باید به کار میگرفت و در شرایط بیش از حد صلح آمیز آن زمان ایران اهمیت این موضوع زیاد در ذهنم جای نداشت اما الان که تمام سطوح اقتصادی و اجتماعی و رسانه ای مملکت عرصه ی نفوذ آنچه حکومت «دشمن» مینامد قرار گرفته، دارم به ارتباط شدید لغات به کار رفته برای سرزمین و قدرت در ریشه ی پهلوی زبان فارسی فکر میکنم. جالب این است که این ارتباط سبب سردرگمی در خوانش یک کتیبه ی نابومی در خارج از ایران نیز شده است.

به نوشته ی پروفسور شوارتز، این کتیبه ی سه زبانه در منطقه ی لتون در خانتوس لیکیا قرار دارد و به پیکسوداروس حکمران لیکیا و کاریا منسوب است. کلمه ی دردسر ساز در نسخه ی آرامی زبان آن ظهور میکند و آن نام خدایی به نام «خشتراپتی» به معنی ارباب قدرت است که در نسخه های یونانی و کاریایی، به جای آن نام آپولو به کار رفته که خدای خورشید یونانی-رومی به شمار میرود. در متن آرامی، برای خشتراپتی از عنوان فنیقی "سدرپ" به معنی منجی سلامتی بخش نیز استفاده شده که از صفات هورس در مصر است. خشتراپتی خدای ناشناخته ای بوده و حتی نخست در تشخیص هویت او اشتباهی پیش آمده است. لغت خشتره علاوه بر قدرت که آن را مرتبط با عناوین کسری و خسرو برای شاه فارس میکند، به معنی سرزمین هم هست و این سبب پیدایش کلمه ی فارسی «شهر» از آن شده است. در صورت معنی کردن خشتراپتی به ارباب زمین، آن را میتوان با کلمه ی بابلی آرتاشار به همان معنا مقایسه کرد که مبنای نام اردشیر شاه پارسی بابل در تورات است. اتفاقا پیکسوداروس نیز یک استاندار تحت حکومت پارسیان به شمار رفته است. ازاینرو بیوار، خشتراپتی را به لغت پهلوی "شهر بد" (ارباب شهر) ترجمه و با توجه به همترازی آپولو و میترا در مقام خدای خورشید، خشتراپتی را برابر با یکی از پنج پسر میترا در یک متن پهلوی مانوی معادل کرد که نامش به غلط "شهر بد" خوانده شده بود. درواقع آن نام "پهر بد" یعنی ارباب نگهدارنده بود و در واقع به اطلس اشاره داشت که در متون مانوی آرامی زبان، «سبلا» saballa به معنی نگهدارنده نامیده میشود چون اطلس در بالای کوهی، آسمان را نگه میداشت. بیوار، اشتباه بدتری هم کرده بود و آن این که این شهربد خیالی ریشه ی نام سراپیس خدای حامی حکومت یونانیان در مصر دانسته بود درحالیکه نام سراپیس از ترکیب نام ازیریس خدای فراعنه با نام صورت جانوریش گاو آپیس به دست می آید. واقعیت این بود که اگر آپولوی دو متن دیگر خانتوس، در متن آرامی خشتراپتی یا ارباب قدرت خوانده شده بود، این در ارتباط با نسبت دادن پیکسوداروس به منطقه ی کائونی در کاریا بود و این که پیکسوداروس عامل گسترش مدل خاصی از کیش لتو مادر آپولو و آرتمیس در لیکیا به شمار رفته است. یونانیان و رومیان، کاریا را کارونیا و پلوتونیا مینامیدند؛ اصطلاحاتی که مرتبط با جهان مردگانند. چون رحم لتو مادر جفت دوقلوی آپولو و آرتمیس که صاحبان خورشید و ماه و موکلین روز و شبند، به جهان مردگان تشبیه میشده است. آمیزش زئوس فرمانروای آسمان با لتو، در حکم به هم آمیختن خورشید با زمین برای تولد زئوس بعدی یعنی آپولو بود. پس آپولوی جهنم کاریا، سلطان دوزخ و خورشید غروب و در هر دو مورد معادل نرگال خدای کوثا در بین النهرین بود. آپولوی کاریا درست مثل نرگال با شیرها و مارها و کلاغ ها مرتبط و عامل نزول بیماری ها و بلاها بر مردم بود. نرگال نیز ملقب به «فرمانروای سرزمین» بود و دوپهلویی عنوان خشتراپتی ازاینجا معلوم میشود. نرگال در هاترا یا الحضر در شمال عراق به نام «حضرا پت» یعنی شاه سرزمین شناخته میشد و خشاترا صرفا تلفظ دیگری از حضرا یا هاترا به نظر میرسد.:

“Apollo and khshathrapati, the median nergal at xantos”: martin Schwartz: yumpu.com

دوگانه ی شب و روز یا خورشید و ماه که آپولو و آرتمیس باشند، وقتی از رحم مادر زمینی برمی آیند که با دوزخ تطبیق شده است، در فرمانروای دوزخ یعنی هادس که همان نرگال است ضرب میشوند. روشنایی روز، بار مثبت دارد و تاریکی شب، بار منفی. اینها با دو کارایی نرگال مرتبطند که همزمان خدای صلح و خدای جنگ است و دو شیر، دوگانگی او را نمایندگی میکنند. شیر در هر دو حال، معرف نرگال است و نه لزوما جامعه ی تحت تاثیر او. جامعه ی مثبت و معادل خورشید روز، شیر است ولی جامعه ی منفی و معادل تاریکی شب، معادل ورزاو و خرگوش جانوران ماه است که خوراک های شیر نرگالند. ورزاو تاریکی، صورت فلکی ثور است که 7ستاره ی ثریا در شانه ی آن، جانشین 7ستاره ی دب اکبر در در سرزمین تاریکی در قطب شمالند. ثریا یک صورت فلکی مادینه درون یک صورت فلکی نرینه است و این مادینگی است که همهویتی گاو با تاریکی را تعیین میکند چون آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو، مادینه و الهه ی ماه است. در همهویتی با گاو، او معادل هاثور مصری الهه ی گاو میشود. اما هاثور میتواند به شیر خونخوار «سخمت» هم تبدیل شود. این داستان با دنباله ی هندیش یعنی افسانه ی مهیشه یا دیو بوفالو شکل تکمیل میشود که به دست الهه ای شیرسوار به نام های دورگا یا لاکشمی کشته میشود و شیر نر الهه نیز در کشتن دیو یاری میرساند. دورگا و لاکشمی هر دو نام های همسر ویشنو خدای مهم هندو هستند که محبوب ترین آواتارش یعنی کریشنای چوپان قابل مقایسه با کوریوس از فرم های آپولو است. اما جالب اینجاست که ما در هندوئیسم یک خدای جنگ به نام کارتیکیا نیز داریم که همسری به نام لاکشمی دارد و در روایتی متواتر، قاتل مهیشه درواقع کارتیکیا است. کارتیکیا دراینجا معادل نرگال است. کارتیکیا توسط 7مادر بزرگ شده است. این 7 مادر همان هفت ستاره ی صورت فلکی ثریا هستند که در اساطیر یونانی، به 7خواهر پلیادس معروفند. ارتباط آنها با هاثور نیز آنجا افشا میشود که 7هاثور به ایزیس مادر هورس در بزرگ کردن او کمک میکنند و اتفاقا ایزیس هم مانند هاثور گاهی مجسم به گاو است.:

“orion, Taurus, pleyades and the legend of kartekeya, horus , nergal and Apollo”: bibhu dev misra”: ancient inquiries: 7 june 2021

نام ثریا در عربی، درواقع همان فرم مادینه شده ی لغت ثور یا گاو نر است. به عبارت دیگر، تمدن روی آورده به جهالت و فساد، به الهه ای تبدیل میشود که قاتل خودش را می پرورد. حکما به همین دلیل است که ایزیس مادر هورس، سمبل تمدن های تحت اداره ی اخوت هایی است که ارابه ی پیشرفت های تکنولوژیک خود را از روی اجساد مردم تباه شده حرکت میدهند. هورس پسر ایزیس، درواقع همان ازیریس همسر ایزیس بوده که بعد از مقتول شدن به دست تایفون، از نو از رحم همسرش و به صورت هورس متولد شده است. داستان پسری که درواقع معشوقه ی مادرش است در ادبیات یهودی-مسیحی آشنا و یادآور نام تموز خدای نباتات و چوپانان است. در اساطیر یونانی-رومی، آدونیس که تموز بیبلوس (جبیل) در لبنان است، از نوزادی توسط آفرودیت یا ونوس الهه ی لذات بزرگ شده و در نوجوانی با او عشق ورزی میکند تا این که به دست گرازی کشته میشود و در جهان زیرین، معشوق پرسفونه ملکه ی دوزخ میشوود. بر اثر دعوای دو الهه بر سر تصاحب او، مقرر میشود او در بهار و تابستان در روی زمین پیش ونوس باشد و در پاییز و زمستان در جهان زیرین پیش پرسفونه.

به گفته ی مک کنزی، داستان آدونیس از روی فرمی از تموز به نام «دوموزی آبزو» یا تموز هاویه درست شده که پسر حئا خدای آب ها بوده و به دست "نین ساق" خدای گراز شکل کشته شده است. حئا موجودی نیم شیر-نیم انسان موسوم به «نداشو نمر» را مامور بازگرداندن تموز از جهان مردگان کرد. نداشو نمر با سرسختی نشان دادن در مقابل دیوان دوزخ وموفق شدن به رساندن آب حیات به تموز، او را زنده کرد و بازگرداند. اما تموز وقتی از نو زنده شد، کودکی بازیگوش بود که حتی یار و همکارش گیزیدا نیز از وضعیت او تعجب نمود. برای بازگشت تموز به بزرگسالی، او را به عیشتار میسپارند که تموز را معشوق خود میکند و با شهوت ورزی از معصومیت کودکانه خارج میکند. جالب اینجاست که تموز خردسال احتمالا همان کوپید پسر ونوس در غرب است و ونوس نسخه ی رومی عیشتار در مادری برای کوپید، حکم رشد یافتن تموز توسط عیشتار را اجرا میکند. انگوس که از فرم های کلتی کوپید است، در فصل خزان طبیعت به خواب میرود و در بهار بیدار میشود و این دقیقا همان داستان مرگ و رستاخیز تموز در خزان و بهاران است. پس معنی بزرگ شدن تموز چیست؟ میدانیم که گیلگمش یا هرکول عراقی، در توهین به عیشتار، او را عامل مرگ تموز و پرپر شدن جوانی او خوانده بود. پس میتوان گفت عیشتار در حکم تکرار جهان مردگان و یادآور توصیف قایق به زنانگی است چون مردگان با قایقی به جهان مردگان میروند. در برداشتی فلسفی تر، جهان مردگان جهان فیزیکی است که زندگی ما در آن در مقابل زندگیمان در بهشت، در حکم زندگی مردم عادی در مقابل ریخت و پاش ها و خوشگذرانی های دربار شاهان است و ما از معبر آب رحم زن و قایقی که مظهر زنانگی است به این دنیا وارد میشویم. در افسانه ی تولد سارگون اولین امپراطور بین النهرین، این داستان به گذاشته شدن سارگون نوزاد در صندوقی تعبیر میشود که سارگون را به خانه ی «آخی» باغبان میرساند و او در آن خانه به عنوان فرزندخوانده بزرگ میشود و به مردی جنگاور و نیرومند بدل میگردد که دربار شاهی را تصرف میکند. دراینجا بزرگ شدن و مردانگی به خرج دادن برای بازگشت به بهشت است و این داستان در اصل روایتی از داستان تموز است. جنگاوری تموز دراینجا برای تبدیل به او انواع و اقسام قهرمانان دیو کش و اژدها کش افسانه ها کافی است. اما این قهرمان میتواند برای واقعی و سهل الوصول تر بودن، انسان کش هم باشد. سارگون نسخه ی تاریخی شده ی تموز است که به لطف پیروزی در جنگ های خونین و اعمال زور، بهشت خدایان را با رسیدن به مقام شاهی و تولید یک بهشت مشابه روی زمین برای خودش به دست می آورد و خدا میشود و البته یک عالم زن های زیبا را به عنوان مابه ازاهای عیشتار تموز در دربارش جمع میکند تا چشمان مردان معمولی از حسادت بترکند. این نسخه برای آنها که سوار بر کشتی های فنیقیان آسیایی-افریقایی آدونیس پرست، تموز-آدونیس را با خود به اروپا آوردند امیدبخش است چون به خاطر این قایق سواری، میتوانند ادعای برابری با سارگون را داشته باشند. باید یادآوری کرد که رفت و برگشت تموز با رفت و برگشت خورشید در آسمان نیز مقایسه میشد و زمانی که خورشید به افق اروپا یعنی غروب یا غرب وارد میشد، در شرق تاریکی حکمفرما بود. پروفسور پینچس توجه کرده که هلیوس خدای خورشید یونانی –که معمولا با آپولو تطبیق میشود- درواقع فرمی از تموز است و به همین خاطر سمبل نور الهی تاج بخشش پشم زرین گوسفند است چون گوسفند به دلیل بچه زاییدن در بهار و ارتباط با چوپانان، جانور تموز به حساب می آید. ازاینرو یکی از بنیانگذار قبایل تویتون scifنام دارد که لغتی مرتبط با sheep به معنی گوسفند است و هر دو کلمه از «صفا» (آسمانی) لقب تموز منشا میگیرند. اسکیف را باید نمونه ای از انتقال تموز به صورت شاه به غرب تلقی کرد. اسکیلد پدر بیوولف را گاهی خود اسکیف و گاهی پسر اسکیف دانسته اند. اما مهم برخاستن اسکیلد از اسکیف است چون skild ریشه ی لغت skill برای مهارت است که در اثر بزرگ شدن و جنگیدن با شرایط به دست می آید. اسکیف را با "فری" ایزد ژرمن نیز برابر دانسته اند. اتفاقا یکی از صحنه های زندگی فری، زندانی شدن او در زندان زیر زمینی غولی به نام "بلی" است اما عشق خواهر غول به فری، سبب نجات او از زندان میشود. این درواقع روایت دیگر داستان عشق پرسفونه به آدونیس و اللات به تموز است. پرسفونه و اللات هر دو ملکه های دوزخند و بلی غول زندانی کننده و درواقع کشنده ی فری را میتوان با نرگال شوهر اللات و فرمانروای دوزخ مقایسه کرد. درواقع نرگال که رئیس دیوها و جن های شرور و آسیبزا است، فرم دوزخی خود تموز است که جنبه ی بهره بخش اولیه ی او را از بین برده یا گروگان خود کرده است. نرگال ایزد غروب هم هست و خورشید را در جهنم نشان میدهد. در هند میترا که یکی از فرم های تموز است خدای خورشید به شمار میرود و تجسم هبوط کرده و نازل و زمینی او آگنی خدای آتش است که به ورزاوی نعره کش تشبیه میشود. در مصر، ورزاو جانور مقدس ازیریس بود که درست مثل آدونیس به قتل رسیده و اتفاقا قاتلش ست، جسد او را در شمایل یک گراز تکه تکه کرده بود. ازیریس، فرمانروای جهان مردگان بود.:

“myths of babylonia and Assyria”: Donald a.mackenzie: 1915: chap5

حالا فرض کنید این جهان مردگان که بی برو و برگرد دوزخ است، با قاره ی اروپا به معنی غروب مرتبط شده باشد و فرمانروایش نیز همان ورزاو باشد. آیا لازم نیست عیشتار هم برای پروردن شاهان جهان به اینجا منتقل شود؟ پاسخ مثبت است و در این صورت، عیشتار و اروپا یک چیز خواهند بود و در ادامه لازم نیست عیشتار اروپا شده نیز از خاورنزدیک به قاره ی اروپا منتقل شود. اینچنین است که زئوس یا ژوپیتر خدای روم، در هیبت ورزاوی، شاهزاده خانم فنیقی به نام اروپا را از شامات میدزدد و به زادگاهش جزیره ی کرت میبرد. کادموس برادر اروپا در جستجوی او به غرب میرود و درآنجا اژدهایی را که نوه ی زئوس است میکشد و با خواهر اژدها ازدواج میکند و تمدن اسپارت را بنیان مینهد.

این تصویر، به قول استوارت هال، تصویر یهودی مهاجر از قاره ی اروپا است که آن را خانه ی هیولاها و وحوش و موجودات جادویی نشان میدهد و انسان هایش مردمی «وحشی» و «دوجنسه» اند. این دقیقا تصویری دوزخی است و جالب این که ترجمان انسانی هم دارد: یونانی ها برای پس گرفتن یک زن دزدیده شده، به تروآ در شرق و در ترکیه ی کنونی حمله میکنند و آن را نابود مینمایند. تروایی ها به رهبری انئاس به طرف خود اروپا میروند و درآنجا رم ایتالیا را تاسیس میکنند ولی برای به دست آوردن زنان لازم جهت تولید مثل، زنان همسایه های سابینیشان را میدزدند و به همسری در می آورند همانطورکه کادموس در ازای دزدیده شدن زنی از خانواده اش زنی از خانواده ی مجرم را ربود و به همسری درآورد. استوارت هال تحلیل غریبی از این وضعیت میدهد که مورد انتقادات بسیار قرار گرفته است. او Cretan (کرتی) را همان Christian (مسیحی) میخواند و زئوس را نماد تمدن مسیحی تبار اروپا میبیند که زنان شرق را جذب خود میکند و در ازای آنها مردان شرقی را به جذب زن غربی میکشاند: نسخه ی تمدنی شهوترانی زن آدمی با مرد جن، در بده بستان با شهوترانی مرد آدمی با زن جن.:

“europas and bulls”: European review: 13 june 2022

یونان و ایتالیا به عنوان جغرافیاهای کنایی به اروپا اهمیت خود را مدیون شبه جزیره بودن خود هستند چون اروپا نیز خود شبه جزیره ای درآمده از آسیا است. کادموس در مقام مخترع الفبای یونانی و تقریبا بانی تمدن در اینجا فرود می آید تا جهنم یعنی جهان را شاهانه کند و فرودگاهش اسپارت در مجاورت دم دست ترین لنگرگاه از شام و در ارتباط با آن، همچون ارتباط اروپا با کل کلنی های فنیقی مستقر در سواحل آسیا و افریقا است. این لنگرگاه، شبه جزیره ی موریا است که به طرز غریبی همنام با سرزمین قوم مور یا فاتحان سامی-افریقایی اندلس در منتها الیه اروپا است. موریا توسط یک باریکه ی خشکی، از شبه جزیره ی اصلی یونان جدا میشود که الان در آن کانال آبی ایجاد کرده اند. اندلس هم توسط باریکه ای از دریا از موریای اصلی یعنی افریقا جدا میشود. شهر کورینت یونان دقیقا در گلوگاه موریا و هلاس یونان واقع است. این شهر جدید است ولی ادعا شده روی کورینت قدیمی تری که در زلزله ای در دهه ی 1880 تخریب شده بنا گردیده است. این ادعا باطل است چون قرنط یا کورینت اصلی همان قرناطه یا گرانادا در اندلس است. شهر قرناطه مرکز ایالت قرناطه در اندلس بوده که دقیقا اولین خشکی بعد از خروج از افریقا به اسپانیا را شامل میگردد. کورینت افسانه ای یونان، مرکز حکومت متحد آخایا بود که شامل موریا و قسمت جنوبی هلاس میشد. این دولت توسط رومی ها بنا شد. گرانادا نیز توسط زیریون ولی تحت نظر دولت قرطبه در اندلس با قسمتی از شمال افریقا متحد شد. قرطبه یا کوردوبا زادگاه سنکا دولتمرد رومی و مشاور خردمند نرون امپراطور روم است. یادمان باشد نرون همان آنتی کریست است و سنکا به عنوان مرد نزدیک به او درواقع خودش حاکم روم است و قتلش به دست نرون هم نتیجه ی وفا نکردن آنتی کریست به خدمتگزارانش است. سنکا را میتوان به آقای سنا یعنی رئیس سنا معنی کرد و سنا مرکز تصمیمات سیاسی رم است. پس قرطبه خود رم است. رم موفق به یکدست کردن اسپارت و کورینت تحت لوای خود شد و این از آن جهت اهمیت دارد که اسپارت و کورینت مدتها با هم در جنگ بودند؛ دقیقا از زمانی که هر دو با هم علیه پارسی ها متحد شدند و پس از آن، اسپارت انتظار تصرف کورینت را پیدا کرد. دراینجا پارس همان بابل و جانشین آن بغداد است و اسپارت و کورینت، مصر اسماعیلیون و گرانادای اموی ها هستند که با هم نمیسازند. این از آن جهت اهمیت دارد که خلافت فاطمی مصر به دست زیریون تشکیل شد و نبرد با پارس باید خاطره ی زیریونی باشد که به قرناطه آمده اند. وقتی کورینت همان قرناطه است، پس زیریون نیز باید اسپارت ها باشند. به طرز عجیبی این نام یادآور اسپاردا نام اصلی اسپانیا است. نام مزبور مرتبط با لغت سافاردیم یعنی شفردها یا چوپانان است که لقب توراتی یهودیان میباشد.

حالا میتوانیم به ضرس قاطع بگوییم که آنچه با زیریون به اسپانیا آمد اشرافیت یهودی بود که میدانیم مرکزش در زمان ممالیک مصر، از بغداد به آنجا و سپس به اسپانیا منتقل شد. جالب این که قرناطه ملقب به قرناطه ی یهودی بود چون نخست یک مرکز یهودی نشین در منطقه ی موسوم به قرات الویری بود که به سبب تجارت یهودیان رشد کرد و میتوانیم تمام تاریخ شکوهمند او و همینطور مصر اسماعیلی را خیالپردازی درباره ی گذشته ی اشرافیت یهودی تلقی کنیم؛ همینطور گذشته ی یونان باستان را که با دولت افسانه ای آخایی شروع شد و اگر این دولت همان آخایای کورینت باشد پس اندلس رومی است که به دست مسیحی های شمالی فتح میشود تا منابعش پایه ی رنسانس واقعی رومی شوند. این قلمرو شمالی مسیحی، همسایه با فرانسه است: کشوری که نام از فرانک ها رهبران قوم ژرمن دارد و در تاریخ رسمی، شاه فرانک ها به نام شارلمانی (یعنی شاه بزرگ) یک روم مسیحی را جانشین روم کفار نموده است. در مناطق مرزی فرانسه و اسپانیا جایی به نام "آوچ" قرار دارد که ایالتی مرتبط با آن، اکسیتانیا نامیده میشود. اینجا داریم اروپایی شدن آخایا را درک میکنیم. آوچ، آخایا و اکسیتانیا همه به قوم ژرمن اکسن برمیگردند از ریشه ی oz و ox به معنی گاو نر. اینجا دقیقا با ورزاو زئوس طرفیم. ظاهرا وطن ما با عیشتار و به صورت «اروپا» به غرب رفته تا آنجا جهنم تر و بنابراین جذاب تر از داخل ممالک خودمان جلوه کند و چون جهنم آنجاست، حاکمان ما و کل جهانیان نیز آنجایند.

نکته ی غیر عادی این است که ما امروزه در ایران و دیگر نواحی جهان، دقیقا به امر غربی هایی داریم برای دموکراسی اسمی و سیطره از ستم دیکتاتورهای وطنی مبارزه میکنیم که خود آن غربی ها و حتی خودمان قبول داریم ما آنها را به عنوان اربابان واقعی و کسانی که به جایمان فکر میکنند پذیرفته ایم. من فکر میکنم کلک خوردن مسلمانان –آن هم کلک خوردن توام با خودفریبی- بعد از آن همه مبارزات مردمیشان علیه اشرافیت ستایی غربی، از هر قوم دیگری راحت تر است چون اسلام مدعی است که همه ی مردم میتوانند به راه راست هدایت شوند و این برای برحق تصور کردن دموکراسی راحت تر است. اما سردمداران غرب به سبب وابستگی به پیشینه ی اشرافی یهودی خویش چنین نمی اندیشند. آنها در تفسیر آدمیان به داستان دخول تموز به جهنم (جهنم = جهان + "م" تعریف سامی) و تبدیل آن به نرگال یا تایفون که همان ست برادر متخاصم هورس است، بین آدمیان تمایز قائل میشوند و آنها را به بردگان بی اراده ی ست تایفون یا شیطان در مقابل شیثی های آزاده و آزادمنش (ست = شیث) تقسیم میکنند. همانطورکه Laurence caruana خاطرنشان کرده است، اخوت های سیاسی غرب بر روی یک نوع غنوصیسم یهودی داخل شده در مسیحیت استوارند که تفاوت دو شق بالا را به تفاوت نزول نسل های خدایان یا آناکیم در جهان فیزیکی تفسیر میکنند. اکثریت انسان ها در کنار دیگر مخلوقات، نسل ترافیم یا فرزندان یلدابهوت را تشکیل میدهند که معمولا همان سرافیم یا مارسانان متون ارتدکس تر یهودی تلقی میشوند. ترافیم، عناصر شیمیایی هستند که فیزیک و قانون علت و معلولی دنیا را ممکن میکنند و تمام جانوران ازجمله انسان تابع آنانند. بنابراین انتظار این که یک آدم معمولی بخواهد به راستی و از صمیم قلب به دنبال حقیقت بگردد و از بندگی غرایز و عادت های خود خلاص شود، همانقدر غیر ممکن است که از یک خوک انتظار داشته باشیم از خوک بودن استعفا دهد و انسان شود. اما گروه دیگری از انسان ها از نسل الوهیمند و به الکتی معروفند که کلمه ی ellect به معنی انتخاب از نام این شق می آید. نسل الکتی هم در نسل ترافیم فرود آمده اند و در این آدمیان، بین قوای حیوانی و قوای الهیشان اختلاف است. آدمیان معمولی چون ذاتا حیواناتی برده صفت در حد خر و گاوند، فقط از یک سرور یا سرورانی اطاعت میکنند که به جایشان فکر کنند، درحالیکه آدم های نسل الکتی در مقابل القائات ناعقلانی مقاوم ترند، ازاینرو مردانشان کمتر به برتری طلبی نسبت به دیگران فکر میکنند و زنانشان حتی در شرایط سهل بودن زنا و فحشا، میل به دوشیزگی دارند. این قشر، گفتگو طلبند و سلطان منشی و سروری یک طرفه را نمیپذیرند:

“race that bwent stray”: Melinda siebold: subrosa pub: 2015: Chap4

آنچه ما در ظاهر میبینیم این است که همه ی ما در ایران در تلاش برای رسیدن به خلاصی از شر یک شاه برای احقاق دموکراسی هستیم. اما بیایید با هم روراست باشیم؛ آیا ما این مساوات طلبی موقتی را کورکورانه و به دستور یک سری شاه در جهنم اروپایی-امریکایی انجام نمیدهیم و اگر مثل همیشه این بار هم هرچه شاهان مزبور فکر میکنند –در این مورد: اعتقاد آنها به بردگی ذاتی اکثر مردم و ایرانی ها- آیا دموکراسی ای که ما به آن می اندیشیم واقعا غیر ممکن نیست؟! خیلی دوست دارم خلاف این ثابت شود. ولی فعلا تنها حکم اسلام که واقعا در ایران مدرن و توسط خود ایرانی های عامی بی حیثیت شده، حکم اسلام به شرافت ذاتی همه ی انسان ها است. کاش اسلام برای اثبات درست بودن حرفش حداقل در این یک مورد هم که شده، تا حدی بازگردد.

ماتریکس اژدها و شهوترانی برای نوزاد شدن

نویسنده: پویا جفاکش

مجله ی اندیشه ی پویا، در شماره ی مخصوص نوروز 1402، یاد عده ای از درگذشتگان عالم فکر و هنر و فرهنگ در سال گذشته را گرامی داشته است. در بین آنها فقط یک دوبلور به چشم میخورد: جلال مقامی. او شوهر رفعت هاشم پور دیگر دوبلور برجسته بود که به سبب گویندگی در نقش خاله هتی در قصه های جزیره مشهور است و اتفاقا سال قبل ترش (1400) از بین ما رفته بود. جلال مقامی که از جلوه های جلال و مقام دوبله ی ایران بود، فقط یکی از درگذشتگان هنر هشتم در سال 1401 بود. دیگر درگذشتگان که همگی از نوستالژی های دهه ی شصتی ها هستند، عبارتند از: شهروز ملک آرایی، منوچهر اسماعیلی، هوشنگ لطیف پور، شهلا ناظریان و محمود فاطمی. اما این که فقط اسم مقامی برای گردانندگان مجله جالب بوده، مسلما به این مطلب برمیگردد که او مجری برنامه ی مشهور دیدنی ها در دهه های شصت و هفتاد بوده و چند فیلم هم بازی کرده که اگر در آنها جلوه کرده به خاطر دیدنی ها است وگرنه ملک آرایی و اسماعیلی که آنها هم فیلم بازی کرده اند از بابت چهره شان در ذهن ها نمانده اند. به هر حال، متن کوتاه مجله ی اندیشه ی پویا درونمایه ی جالبی داشت که مرا به فکر فرو برد. از قبل از زبان خود استاد شنیده بودم که او در زمان جوانی به سبب سختگیری های مذهبی خانوادگی ناشی از بد دانستن فیلم و سینما در دوران شاه سابق، در انجام فعالیت های هنری مشکل داشت و دوبله را بیشتر به این سبب انتخاب کرده بود که بازی مستقیم در آن نبود و احتمال انجام گناه کمتر بود. با این حال، خودش در مصاحبه ای که در اول نوروز 1378 در شبکه ی دو کرده بود گفته بود که موفق به بازی در چند فیلم شد که هیچ کدام معروف نشدند و همین باعث شد فکر چسبیدن به بازیگری را رها کند. حالا گزارش اندیشه ی پویا پازل را تکمیل کرده بود: مقامی بعد از شکست های اولیه در بازیگری، در سالن سینمایی که یکی از فیلم هایی که در آن صحبت کرده بود را نشان میداد حاضر شد و بعد وقتی حضار متوجه شدند یکی از دوبلورهای فیلم در سینما هست چنان او را تشویق کردند که مقامی به وجد آمد و همان موقع تصمیم قاطع گرفت که به دوبله خدمت کند. بدین ترتیب، مقامی نیز یکی از بسیار کسانی (همچون خودم) است که به هدفی کاری را شروع کرد ولی دست سرنوشت، کشتی او را به ساحل دیگری نشاند.

شاید نگرانی خانواده ی مقامی از فاسد شدن فرزندشان بیش از حد بوده باشد. به خوبی یادم است که در نوروز سال 1387 برنامه ی سینما4 فیلمی با مدیریت دوبلاژ مقامی را نشان داده و بدان مناسبت با او مصاحبه کرده بود. مقامی خودش یکی دو نقش کوتاه گفته و نقش های اصلی را به چنگیز جلیلوند و جواد پزشکیان داده بود و دقیقا در همان سال داشت خودش را برای خداحافظی با دوبله آماده میکرد. در مصاحبه ی مربوطه مقامی بهترین نقش زندگیش را صحبت کردن در نقش جعفر ابن ابی طالب در فیلم سینمایی مشهور «رسالت» مصطفی عقاد –در ایران معروف به محمد رسول الله- دانست که درآنجا در مقابل پادشاه مسیحی حبشه (با صدای محمدعلی دیباج)- از اسلام با تمام وجود دفاع کرد. در مراسم تشییع پیکر مقامی نیز "همت مومیوند" –از دیگر مفاخر دوبله- در مصاحبه با خبرنگار اخبار صدا و سیما، نقش جعفر ابن ابیطالب را «شاهکار» مقامی خوانده بود. شاید مومیوند نیز آنچه را خود از زبان مقامی شنیده بود تکرار میکرد. پس مقامی در این باره روراست بوده و این باورکردنی است. این را به خاطر همان مصاحبه ی نوروز 1378 میگویم. آن مصاحبه به این مناسبت بود که شبش قرار بود فیلم سینمایی جومانجی به مدیریت دوبلاژ و گویندگی مقامی برای اولین بار از تلویزیون پخش شود. مجری صدا و سیما از مقامی خواست توضیح کوتاهی درباره ی داستان فیلم بدهد. مقامی گفت که اول فیلم دو پسر را میبینیم که یک جعبه ی بازی را دفن میکنند و بعدش چندین سال میگذرد و دو پسر دیگر به طور اتفاقی آن جعبه را کشف میکنند و داستان ازاینجا شروع میشود. نکته این است که آنها که اول جعبه را دفن کرده بودند هر دو پسر بودند. ولی آنها که بعدا از نو کشفش کردند یکی پسر و یکی دختر بودند که بعدها با هم ازدواج میکردند. مثل این که مقامی بعد از این همه سال صحبت کردن در فیلم های پر از مضامین جنسی، هنوز اهمیت قرار گرفتن یک پسر کنار یک دختر در فیلم –اعم از ایرانی و خارجی- را جدی نمیگرفته و همچنان مسئله را مثل یک مسلمان واقعی، حتی المقدور خالی از آلایش ذهنی با قضیه برخورد میکرده است. مهم دراینجا آلایش ذهنی خود مقامی است نه پسر و دختری که کنار هم قرار میگیرند.

مقامی در آن زمان، تنها آدم از این نوع نبود. جنسیت هنوز از دریچه ی مستقیم رسانه های غربی، در کله ی مردم ایران و جهان سیلان نکرده بود و تمام فکر و ذکر مردم این نبود که محمد فقط شراب و عشق آزاد را ممنوع کرده است. محمد مردم، همان محمد فیلم رسالت بود که به جنگ آدم هایی رفته بود که بیش از حد معمول بد بودند و زندگی خصوصی مردم برایش در درجه ی دوم اهمیت بود همانطورکه مردم ایران هم اصرار نداشتند زندگی خصوصیشان عمومی شود و اصلا تا قبل از فوران موبایل های دوربین دار از اکثر مردم نمیشد چنین انتظاری داشت. انتظار مردم از اسلام این بود که مثل محمد به جنگ پلیدی های عظیم برود که این پلیدی های عظیم هم در آن سوی آب ها و در انگلستان و امریکا مستقر بودند. اما هرچقدر که انگلستان و امریکا جنگ را به درون مرزهای ایران کشیدند و ایران درست مثل عربستان زمان پیامبر شبیه صحنه ی جنگ داخلی بین قدرت و مردم به نظر رسید محمد پیامبر نیز بیشتر معیوب جلوه داده شد و هیچکس نفهمید که چرا تا حالا همیشه محمد سردمدار جنگ در خارج از مرزهای خود به نظر میرسید. نظریه ی فومنکو درباره ی این که محمد پیامبر و سلطان محمد فاتح عثمانی دو روایت از یک قصه اند شاید یاری گر ذهن های فراموشکار ما درباره ی انتظارات قدیممان از اسلام باشد. سلطان محمد فاتح نیز از شاهکارهایش سرکوب یک هیولای انسان نمای بیرحم به نام ولاد تپس معروف به دراکولا حاکم ترانسیلوانیا در رومانی بود. دراکولا که از انسانیت عاری بود بعد از سقوط قستنطنیه پایتخت روم به دست سلطان ترک، جرئت کرده بود خود را سنگر جدید مسیحیت بخواند و در این راه آنقدر خونریزی و قساوت بیمورد به خرج داد که نامش بر روی مشهورترین خوناشام ادبیات یعنی کنت دراکولای برام استوکر قرار گرفت. البته دراکولای استوکر درست مثل خالق خود در انگلستان و در حوالی لندن حکومت میکرد یعنی همان جایی که انقلاب اسلامی پیروان محمد، پیش از هر کجا آن محل را سنگر جنایات دوران نوین میدانست. مرز مشترک هر دو دراکولای انگلیسی و رومانیایی در نام دراکولا است که معنی اژدها و مار ترسناک میدهد.

بریتانیا در زمره ی سرزمین های غرب جهان یونانی موسوم به کینیتا قرار گرفته بود که مردمش معروف به کونیت بودند و بعدا کلت خوانده شده اند. در یک روایت کلتی، بریتانیا نخستین بار توسط مرد و زنی به نام های "دیوان" و "دیواناک" (دیوان ماده) مسکون شده که تنها کسانی بوده اند که از سیل دریاچه ی للیون جان سالم به در بردند. نام دو انسان نجات یافته از dio می آید که معمولا با زئوس یا ژوپیتر تطبیق میشده است. خدایان بومی جزیره نیز در روایات لاتین همان زئوس یونانی-رومی و اعضای خانواده اش چون هرمس، آپولو، آرتمیس، آفرودیت، سرس (دمتر)، پرسفونه، دیونیسوس و مارس هستند. برخی گفته اند آن که آنها را نجات داده، ارباب جزایر بریتانیا بوده که اژدهایی به نام hu است و ممکن است مدل بومی حئا ایزد کلدانی آب ها در بریتانیا باشد. او را به لقب «تیتان» میخواندند چون بازمانده ی حکومت تیتان ها در عصر ثور (ورزاو) و ازاینرو گاها مجسم به ورزاو بود. نجات دادن آدمیان از سیل توسط او یادآور نجات یافتن آدمیان از سیل توسط حئا است که در کتاب مقدس کار نوح دانسته شده است. اتفاقا سمبل سرس الهه ی زمین در بریتانیا یک سفینه یا کشتی –در زبان بومی: kyd- است که گرد است و "کار سیدی" نامیده میشود و عجیب این که کد یا کید نام کلتی دیونیسوس باخوس خدای شراب است که از آمیزش پنهانی ژوپیتر با پرسفونه دختر سرس به وجود می آید. دیونیسوس بیشتر با سرزمین های وحشی اروپای شرقی موسوم به تراس مرتبط بوده که قستنطنیه پایتخت روم شرقی نیز ابتدا بخشی از آن بوده است. مطابق یک روایت، هوی اژدها قبل از ورود به انگلستان در hav در نزدیکی قستنطنیه میزیسته و قبل تر هم از شام یا ساموس –دو برداشت جغرافیایی از یک نامجا- به هاو آمده بوده است. ازاینرو وی با اژدهایی موسوم به bud یا wud در بین کیمری ها تطبیق میشود که احتمالا همان بودای تاتارها است. اژدهای هو به سبب معرف بودن به عصر سپری شده در حکم خورشید غروب کرده، فرمانروای تاریکی بود و در این حالت، مادینه میشد تا با دایانا یا آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو خدای خورشید تطبیق شود که الهه ی ماه و فرم مونث آپولو بود و این تاکیدی بر توصیف بینظمی به صورت رویه ی دیگر خدای نظم بود. هو به سبب ارتباط با تاریکی، عامل ایجاد تاریکی در ذهن انسان ها تلقی میشد. او در مقام ایجاد جهالت و پلیدی توسط بشر، متجسد به madeim و در مقام ایجاد کنده ی دوگانگی و تضاد در ذهن بشر متجسد به جانوس بود. به سبب بازی کردن با غرایز حیوانی و اولیه ی بشر، او را به میمونی سوار بر گاو نیز تشبیه کرده اند (میمون به کنایه از انسان وحشی). تحت یک شکل دیگر خود موسوم به آئد یا آئدون که درواقع همان آدونیس یا تموز فنیقی است، هو خدایی است که یک بار میمیرد و از نو زنده میشود و تردید وجود ندارد که در این لحظه درست مثل آدونیس برابر با کید یا دیونیسوس است و چون دیونیسوس مدلی از زئوس و شکل نو شده ی او به شمار میرود هو میتواند در زئوس و تمام خدایان یونانی-لاتین 12 گانه ی خانواده ی او که همگی تجسمی از خود زئوس در مقام خورشید در 12 ماه سالند ضرب شود. هو در مقام خدای دریا نیز به دئون نامبردار است: نامی که شبیه نام قبلی (آئدون) و بنابراین با آن در ارتباط است و البته از نام دئون میتوانید به دیوان و دیوانکای سیل نوح بریتانیایی برسید. برایان، فایبر، دیویس و هال ول نشان داده اند که تایفون هیولای اسطوره ای در هیبت دریا و سیل، عامل هرج و مرج و ناآرامی های اجتماعی-سیاسی است. تعجبی ندارد که هو خدای جنگ ها است و در این حالت به گاو مجسم میشود. هو وقتی ورزاو است بسیار به زنان علاقه مند است. موسم این حالت او ماه مه است که به ماه حرامزادگان شناخته میشده است. ظاهرا تصویر هورس و ازیریس در مقام حامی نظم، جلوه ی کشتی مانند هو روی دریای بی پایان بی نظمی را نشان میداده است و تجسم ورزاو برای ازیریس، گاو هو را نشان میدهد که تنها نقطه ی بی خیال و منظم جنگ ها و بی نظمی هایی است که خودش به پا کرده است.:

“rivers of life”: v2: james forlong: celepohais press: 2005: p317-323

ارتباط آشوب دریایی و سیل نوح با تیتان ها معلوم است. تیتان ها همان نفیلیم یا آناکیم یا ناظرین در افسانه های یهودی هستند که ابرانسان های دورگه از آمیزش دربار یهوه (خدای یهودیان) با زنان زمینی بوده اند و دارای توانایی های فرابشری تخیل شده اند. یهوه آنها را در سیل نوح نابود کرد ولی گویا عده ی کمی از آنها زنده ماندند. زئوس یا ژوپیتر (پدر-یو) در افسانه های یونانی-رومی همان یهوه است. او نخست تیتان ها را از جهان متمدن تا تراس عقب راند ولی بعد از این که تیتان ها پسر محبوب زئوس یعنی دیونیسوس را در تراس کشتند و خوردند زئوس از شدت خشم آنها را با فرو فرستادن آتش و سیل آب نابود کرد و بازمانده های تیتان ها به جزایر بیسل شامل بریتانیا و سواحل اسکاندیناوی گریختند. احیای تیتان ها به نوعی با رفت و برگشت خود دیونیسوس هم مرتبط است. چون زئوس قلب دیونیسوس را که از درون اجساد تیتان ها بیرون کشیده بود خورد و او را از نو از شکم سمله به دنیا آورد که این بار دیونیسوس به دلیل آمیخته بودن به فیزیک تیتان ها بچه ی معصوم قبلی نبود و تبدیل به دیونیسوس باخوس ایزد شراب و از خود بیخودی شد. شکل افراطی این تیتان نو و نسخه ی جدید زئوس، سابازیوس خدای ریشوی ارجی و فحشا است که همان یهوه صبایوت در سبت یهودی است. به هر حال دیونیسوس به سبب دوگانگی بین تیتان و بچه ی معصوم، کیشی دوگانه ایجاد میکند که مانند خودش کیفیتی خورشیدی دارد. به جز زئوس، خدایان مختلفی چون آدونیس، میترا، آپولو، هرمس، بودا، کریشنا، هورس، ازیریس، فیثاغورس و ازجمله عیسی مسیح، در کیش خود برابر با دیونیسوس تلقی شده اند. رم که عیسی را رئیس کلیسای خود کرد، پیشتر یک خدای خورشیدی جهانی را تحت نام های ژوپیتر و سول اینویکتوس مطرح کرده بود که برابر با آپولوی یونانی، رع مصری و زرتشت و میترای آسیایی بود. بنابراین طغیان ایزد نیمه تیتان علیه تیتان ها همان جنگ صلیبی کلیسای رم به نام مسیح علیه مذاهب دیگر بود و مقاومت بریتانیا برابر است با پیشگامی بریتانیا زیر نام پروتستانتیسم در خروج از سیطره ی کلیسای رم. ولی صحنه ی اصلی طغیان در آن سوی دریا و در ایالات متحده اتفاق می افتد جایی که بریتانیایی ها در یک قلمرو سرخپوستان چروکی، کلنی ای به نام ترانسیلوانیا بنا میکنند. مهمترین رهبر این کلنی، دانیل بون از خاندان فرانسوی الاصل بوهون بوده است. اهالی این کلنی، به راحتی با چروکی ها می آمیزند و نژاد دورگه ای تولید میکنند که بعد از مدت اندکی کلنی دیگری به نام واتوگان ایجاد میکنند و درنهایت در واشنگتون مستقر میشوند. خاص بودن کلنی ترانسیلوانیا به سبب آن است که آخرین قبیله ی مارپرست چروکی موسوم به قبیله ی خرس، در آن مقام ممتازی داشته است. با این حال، برخی این مارپرستی را بومی نمیدانند و به این موضوع اشاره میکنند که رهبران چروکی ها از قبیله ی بیگانه ای به نام ملونگیون می آمدند. رد این قبیله تا یهودیان مسیحی شده ی رازور ولش درون بریتانیا دنبال شده که مدعی دنباله روی از سنت پاول را داشته اند. آنها شکل مسیحی شده ی اوفیالتری یا مارپرستی یهودی های افیت در بریتانیا را به نمایش میگذارند. نخستین کلنی آنها در مرز انگلستان و ولز تحت رهبری شخصی به نام تیموتی شکل گرفته که با دختر یک شاه ولش به نام کاراکتاکوس ازدواج کرده بود. 24 خانواده ی اشرافی از اعقاب کاهنان اینان موسوم به "معمادوت" برخاستند که عمدتا در اطراف نیوهمپشایر –مصدر خانواده ی جورج واشنگتون در امریکا- ساکن بوده و تمام بنیانگذاران کلنی های انگلیسی در امریکا از نسل اینان و یا خانواده های جذب شده به اینان هستند.:

“race that bwent stray”: Melinda siebold: subrosa pub: 2015: chap1,2,6

بدین ترتیب، روشن میشود که اژدها یا خدای مارها به وسیله ی یهودی های مارپرست، قالب یهوه ای شده که شکل انسانیش یعنی مسیح کسی جز کنت دراکولا نیست و ایشان هم در انگلستان است و هم در اروپای شرقی، چون هر دو منطقه محلات سابازیوس یا صبایوت ارجیند. در انگلستان او نزدیک لندن است چون لندن تختگاه پادشاهی است که قبل از شاه شدن، حکمران ولز است و نماد ولز اژدها است. منظور از سکونت افیت ها در مرز انگلستان و ولز، نسبت دادن پادشاهی بریتانیا به هر دو است و همین کلنی است که وظیفه ی تولید ترانسیلوانیای جدید برای کنت دراکولا را دارد: ترانسیلوانیایی که قرار است از داخلش تختگاه جدید جهان یعنی واشنگتون برآید. این اژدهای رو به رشد را اگر در شرایط امن و به دور از آسیب خونریزی های او بشناسید تنها چیز زشتی که در او می یابید، جنسیت و مخدرات است که هیچ انقلابی در درجه ی اول علیه آنها شکل نگرفته و بر رشد امن آنها نیز دغدغه نداشته است (کافی است رشد دوباره ی بدحجابی و بی بند و باری در ایران در دوره ی دوم خرداد و در بی خیالی عجیب حکومت اسلامی را به یاد بیاورید). این امور ابتدائا پنهانی فقط وقتی دغدغه میشوند که معلوم شود ابزار اژدهای خونخواری هستند که مردم در امنیت متوجه شدت خونخواری و بی رحمی او نیستند. الان ایران درست در نقطه ای گیر کرده که محمد پیامبر فرض شده در کتاب های درسیش در آن گیر کرده است. کسی نمیداند مشکل محمد در چه بود؟ چون او در امنیت بود. سوسمارخواری واقعا جرم بزرگی برای قوم محمد به حساب نمی آید وقتی محمد پیشرفته است که کاروان های سوسمارخورها را غارت میکند. به همین ترتیب کسی هم نیست که بفهمد مشکل حکومت اسلامی ایران در خلاصه کردن مشکلات مملکت در مشروب و بخصوص جنسیت چیست. کارکرد این مقولات را باید در استعاراتی جست که فقط فرویدیسم جرئت کرد آنها را به زبان شبه علم بیان کند. فروید میگفت معشوقه ی مرد بالغ، شکل از ممنوعیت خارج شده ی مادر پسر نابالغ است. منتها مرد تا وقتی که بلوغ خود را اثبات نکرده باشد با معشوقه نمی آمیزد و به واژن او وارد نمیشود. این دومین بار است که مرد وارد واژن میشود. دفعه ی اول در دوران حاملگی مادرش از آن متولد شده است و آن عضو مردانه ی کوچک داخل شده در واژن، تکرار حضور کل بدن مرد در قالب یک نوزاد در داخل رحم مادر بوده است. وقتی که نوزاد آن تو بود به هیچ چیز فکر نمیکرد. ولی وقتی از شکم مادر بیرون آمد کنجکاو شد و به همه جا سرک کشید. وقتی نوزاد در شکم مادر بود به جای نوزاد، مادر بود که راه میرفت و او را حرکت میداد. ولی وقتی از شکم مادر بیرون آمد حتی به بهای بارها زمین خوردن، مصمم به راه رفتن برای کنجکاوی کردن بود. برای نوزاد توی شکم مادر، حرکت های شدید خطرناکند و برای مرد بالغ هم همینطور. پس بهتر است تمام کنجکاویش صرف زندگی جنسیش حتی المقدور با مادرهای بی شماری شود که انعکاس یک مادر یا ماتریکس واحدند: سرس یا دنیای فیزیکی تحت اداره ی ارباب تاریکی یعنی اژدهای هو. مرد از بچگیش عقب میرود و توی شکم سرس جا میگیرد تا تبدیل به یک نوزاد گنده شود: همانقدر از خود بیخود و بی عقل، همانطور بی حرکت و وابسته به حرکت مادر یعنی اژدها. و البته این اژدها کسی جز ترانسیلوانیای مدرن یا دنیای تحت اداره ی مارپرستان نیست؛ دنیایی که از لابلای اسطوره ها و تصویرسازی های مذهبی رسانه ها مردم را تخدیر میکند و البته راه میبرد. اشتیاق به جنسیت و مخدرات، اشتیاق مرد به نوزاد شدن، و توام با پیروی کورکورانه ی زن فیزیکی از چنین نوزادی است. مشکل اینجاست که اژدهای سیاست، مادر پر فرزندی است و از سقط شدن نوزادان درون رحمش کوچکترین دلسوزی و پشیمانی ای ندارد.

کنت دراکولا در لباس پیشوای دینی

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا مادرم در ایتا به خبری درباره ی گربه ای برخورد که رنگ بدن عجیبی داشت و غیرعادی به نظر میرسید. تصویرش را در بالا میبینید. بیشتر شبیه یوفو به نظر میرسد. نه؟ از من پرسید: «تو همچنین گربه ای را میشناسی؟ نوشته در بنگال زندگی میکند.» متن اسم گربه را «فلیس سالاماندرا» ذکر کرده بود که معنیش میشود گربه ی سمندری. تعجبی هم ندارد. چون رنگ پوستش دقیقا با رنگ پوست سمندر اروپایی تطبیق میکند. دقیقا همین هم مرا به شک انداخته بود. چون احساس میکردم این گربه به جای پشم، بدن بدون پولک یک سمندر اروپایی را دارد که پوستش همچون دیگر دوزیستان برهنه و صاف است (میدانید که حتی بدن پستانداران و ازجمله آدم هم پولک دارد). رفتم اسم این فلیس سالاماندرا را در گوگل انگلیسی سرچ کردم. اولین متن هایی که آمدند از کشف این گونه سخن میگفتند. اما جالب این که بعضیشان محل کشف را جنگل آمازون میخواندند. مشکوک تر شدم. بیشتر پایین رفتم و بلاخره متوجه شدم این شایعه ی فتوشاپی حتی تازه هم نیست و گربه ی قلابی اولین بار بر صفحه ی فیسبوک یک کاربر روس و به نیروی فتوشاپ خلق شده بود؛ منتها تحت عنوان «سرپنتوس کاتوس» یعنی گربه ی ماری! با فراموش شدن داستان، یک نفر دیگر، عکس قبلی را از نو کشف و گونه ای با نام جدید تخیل کرده بود.

شاید دراینجا این سوال پیش بیاید که وجود داشتن یا نداشتن یک گونه ی به فرض مثال نادر و کمیاب، چه تاثیری میتواند در زندگی آدم ها داشته باشد که آدم ها حتی تا این حد دروغ تولید میکنند؟ پاسخ یک جمله است: نیاز آدم ها به خلقت، حتی اگر نامی از خالق باقی نماند. میتوان از نمونه های اشرافی چنین جعلیات و تاریخ سازی هایی، به صراحت از تام و جری یاد کرد. گفته میشود این انیمیشن اولین بار در دهه ی 1940 ساخته شده است. اگر چنین باشد فقط دنده عقب رفته است. چون سری های اولش بسیار خنده دار و خوش ساختند و سری های آخر بسیار ابلهانه و بدساخت. بعضی داستان های سری های آخر، تکرار لوس و بی ارزش قسمت های سری های اول به نظر میرسند و اصلا معلوم نیست چرا باید بدون حتی یک نوآوری خوب یا حداقل تکرار نکات بامزه ی سری های اول بازسازی شده باشند. موسیقی خوب سری های اول غیب شده و به جایش صداهایی غریب در محیطی تقریبا ترسناک به گوش میرسند. نکته ی عجیب این است که اول همین سری های آخر در اواسط دهه ی 1950 منتشر شدند و بعد سری های اول. درواقع سری های اول بعدا ساخته شده اند و اگر آنها را اول قرار داده اند به خاطر این است که کمپانی سازنده ی این سری ها فرق میکند: هانا باربارا به جای مترو گولدن مایر، کار ساخت تام و جری را منحصر به خود کرده و وانمود کرده که خودش مخترع این کارتون است. برای مای بیننده این که امضای چه کسی پای کارتون باشد مهم نیست. ما فقط کارتون را نگاه میکنیم و حتی کنجکاوی نمیکنیم کدام قسمت در چه سالی ساخته شده است. بدبختی اینجاست که دین هم همینطور است. به نظر میرسد درست مثل تام و جری هایی با کیفیت های گوناگون، آموزه های دینی هم همه شان با هم یکجا از آسمان پایین آمده اند که همچنین چیزی غیر ممکن است و سیر تاثیرات مثبت و منفی دین اغلب متناسب با ظرفیت جامعه است؛ درست همانطورکه انتظار مردم از تام و جری، در اول و آخر دهه ی 1950 متفاوت بود. سری های آخر که درواقع اولند و زودتر منتشر شده اند، متناسب با ذهن کج و معوج انسان تازه آسوده از جنگ جهانی دوم ساخته شده اند. در آن زمان، ذهن های درخشانی وجود داشتند که عمدتا در ادبیات فعال بودند ولی ذهن اکثر مردم در حد آنها نبود؛ درست مثل نکات برجسته شده در دین در هر زمان و نوع استقبال مردم از گروه های متفاوت روحانیون بسته به زمان مربوطه. الان اگر شما شمایل تام و جری های اولیه را به یاد آورید متوجه میشوید که ذهن بندی مردم در ابتدای دهه ی 1950 چقدر دو قطبی، نامنعطف و سیاهبین بود. مخاطبان باید حتما جای تام، بلاهای عجیب و خشن تحمل کنند تا یاد بگیرند به دیگران آزار نرسانند، حتی اگر شخص مورد آزار، به اندازه ی یک موش موذی غیر قابل ترحم باشد؛ جامعه ای که در آن، قاچاق فروش محل از کلاه مخملی میترسد، کلاه مخملی از رقیب خود در محل بغلی، رقیب مزبور از آژان، آژان از سرگرد و الی آخر. حالا فرض کنید در جوامع مذهب زده ی کمی قبل تر میخواستید برای مردم درباره ی دین رحمت وعظ کنید. چه به دست می آمد؟

این دقیقا یکی از اتهاماتی است که به مسیحیت وارد شده است. مسیح با بخشایش گناهان مردم و کشیدن بار گناهان آنها، آنها را برای گناهکار شدن واقعی آمده کرده است. مادر مسیح، مادر گناهان است و از این جهت همپایه ی پاندورا. پاندورا نیز در اساطیر یونانی، مثل مریم در زندگینامه ی مسیح، شوهر دارد ولی آن که گناهان را به دست او به دنیا می آورد زئوس یا ژوپیتر است که معادل با یهوه پدر مسیح است. زئوس به پاندورا جعبه ای میدهد که قرار نیست پاندورا بازش کند. ولی پاندورا از کنجکاوی در جعبه را باز میکند و گناهان از آن بیرون میریزند و آدمیان را می آلایند تا آدم ها با هم دشمن شوند و اتحادشان، برای حکومت زئوس خطر ایجاد نکند. این تا اینجا همتای فریب خوردن آدم از حوا و اخراج آدم و حوا از بهشت به دلیل نافرمانی از یهوه است. اما نام پاندورا است که او را وارد صحنه ی زندگی مسیح میکند. پاندورا یعنی پلنگ ماده. از طرفی مطابق کتاب یهودی «تولدوت یشوع» (تولد عیسی) پدر عیسی یک سرباز رومی به نام بن پاندیرا –یعنی پسر پلنگ- بوده است که با مریم رابطه ی نامشروع داشته است. مریم به سبب رابطه با پلنگ، به پلنگ ماده تعبیر شده است. میدانیم که تجسم یهوه ی یهودی، شیر درنده است. پس اگر یک تجسم انسانی ناقص از او میخواست پسر خدا را به دنیا بیاورد در مقابل شیر، حکم پلنگ را داشت و اگر قرار بود پسر مربوطه، خدایی انسان نما و بالاتر از آدمیان دیگر باشد، حکم ببر را پیدا میکرد که در یک شعر انگلیسی از اوایل قرن بیستم، عیسی به آن تشبیه شده است. احتمالا خرافه ی خواص درمانی خوردن اعضای بدن ببر در شرق آسیا نتیجه ی خلط ببر بودن عیسی با دستور او در شام و آخر به خوردن گوشت و خون مسیح است. به هر حال، عیسی چون از نسل پلنگ است هنوز پلنگ محسوب میشود و ارتباطش با پلنگ و ببر، یادآور احاطه شدن دیونیسوس با ببرها و پلنگ ها است. دیونیسوس همچون عیسی مسیح، ایزدی است که جانوران و شراب به جای گوشت و خون او خورده میشدند. دیونیسوس در بین رومی ها موسوم به لیبر بوده که احتمالا تلفظ دیگر «لوبار» -مخفف لئوپارد- به معنی پلنگ است. لغت لیبرتاس که معرف فرم مادینه ی دیونیسوس و تطبیق شده با آفرودیت الهه ی شهوت و لذت های دنیوی است، مفهوم لیبرتی را حمایت میکند که تجسم انسانیش لیدی لیبرتی یا مجسمه ی آزادی امریکا، همان ونوس یا آفرودیت است. لیبر منشا لیبرتی یا آزادی است که ظاهرا از ابتدا منظور از آن، آزادی در گناه هایی بوده که حلقه ی دیونیسوس و اشرار همراهش در جهان میگستردند. پس لیبرتی یعنی پلنگ منشی یا بهتر است بگوییم مسیح منشی. معرفی این عنوان توسط جهان انگلیسی زبان، بیشتر ابهامات احتمالی را رفع میکند. چون انگلستان و فرزندش امریکا محصول فتح پادشاهی جزیره توسط اسکاتلندی ها و شرکای خارجیشان در قرن هجدهند و فراماسونری انگلیسی اساس اسکاتلندی دارد. قبلا شخصیتی به نام سنت فیلان چهره ی درخشان مسیحیت اسکاتلندی در نظر گرفته میشد و گفته میشد در قرن 14 روبر دو بروس مشهور که پادشاه اسکاتلند بود، خطابه هایش را با عبارت «به نام خدا و سنت فیلان» آغاز مینمود. این سنت فیلان، اهمیت خود را مدیون بومی شدن اورشلیم مقدس تورات و انجیل در اسکاتلند و در محلی موسوم به "بت اسدرا" بود که معبد خدا در آن به صورت استخر «سالوم» درآمده بود. این محل در جاده ی پرت شایر واقع بود که به «جاده ی خدا» نامبردار بود و محل قدم زدن موسی و هارون شمرده میشد. اسقف فوربز در قرن 19 بت اسدرا را با ناحیه ی استراترن تطبیق نمود و حدس زد که استخر مزبور باید دریاچه ی موسوم به "هالی لاخ" (دریاچه ی مقدس) باشد. یک کلیسای سنت فیلان در ارگایل شایر در نزدیکی لاخ لاش قرار داشته که به کیلین در استراترن نزدیک بوده است. گفته شده که استخر سالوم قبلا محل پرستش خدایی به نام «ژوپیتر فوئدریس» بوده که از مدل های محلی عطارد یا مرکوری خدای چهارشنبه بوده است. با این حال، ژوپیتر فوئدریس احتمالا چیزی جز مدلی از خود یهوه نیست و ارتباطش با عطارد، همتای ارتباط ژرمن ها با وتان یا اودین خدای عطارد است. فوئدر نیز احتمالا تلفظ دیگری از وودن اصل وتان و اودین است. وودن که مرتبط با وود به معنی چوب و جنگل است لغتا همان بودای تاتارها است اما اینجا در مقام رئیس خانواده ی خدایان، در جایگاه زئوس در راس خدایان المپ قرار دارد و شمایلش نیز نزدیک به یهوه و زئوس است. البته اودین فقط یک انسان فوق العاده است و در اسکاندیناوی، خدای راستینی وجود دارد که کیفیتش شناخته شده نیست. بنابراین اودین در مقام مرد خدایی و معادل مرکوری، همان موسی است که رئیس قبیله ی خود است و در بعضی منابع یونانی-رومی، با هرمس یا مرکوری خدای دانش تطبیق شده است. زئوس هم در مقام رئیس 12 خدای المپ، همان موسی از قبیله ی لاوی در راس 12 رئیس قبایل بنی اسرائیل است و تشخص های ایزدی این قبایل، بر اساس تغییر شخصیت خدای خورشید موقع گذر از 12 ماه سال به دست آمده اند. قبایل تحت اداره ی موسی قرار است در اورشلیم یعنی شهر سلام ساکن شوند و استخر سالوم به این اسم اشاره دارد. سالوم همان سلام به معنی آرزوی سلامتی است و استخر آن نیز جایی بود که مدل محلی و ظاهرا اولیه ی غسل تعمید مسیحی در آن، مردان گناهکار و بیمار روانی را از وجود شیاطین پاک میکرد. اما این استخر مردانه فقط آبش شفا نمیداد. مرد مزبور، چند ماه را در این استخر با یک خانم کاهنه به تلطیف روح به نیروی جنسیت سپری مینمود. روح سنت فیلان در یک ناقوس کلیسایی مراقب مردم بود. در سال 1799 ادعای کشف این ناقوس خبردار شد.لرد کلاوفورد که این ناقوس آهنی را به دست آورده بود، معتقد بود داستان این زنگ، مرتبط با داستان ناقوسی است که سنت ترنان از پاپ دریافت کرد و بعدا در کلیسای بیت المقدس در اورشلیم صلیبیون نصب شد. با این حال، ممکن است جهت تخیل ناقوس برای اورشلیم وارونه باشد و زنگ دقیقا مرتبط با یک زمینه ی انگلیسی برجسته شده باشد. نام سنت فیلان را به صورت بالان و فائولان هم تلفظ میکردند و ازاینرو او در اصل خود، احتمالا همان بلینوس خدای خورشید و مدل بومی آپولون رومی در بریتانیا است. آپولو اصل نام آپولون نیز از هبل یا بعل می آید که عنوان ایزدان سامی بوده و لغت "بل" برای زنگ و ناقوس نیز از آن می آید. در هندوستان نیز بایالاس –تلفظی دیگر از بعلاس یا بعل- به معنی زنگ ناقوس شکل بوده است. یک زبانه ی صدادهنده ی مارمانند درون گودی زنگ ناقوس، یادآور آلت جنسی نرینه در گودی واژن مادینه است که سمبل مشابه را در نمادهای لینگا و یونی برای آلات جنسی ونرینه و مادینه در کیش شیوا از خدایان خورشیدی هندوستان می یابیم. آمیزش شیوا با نیمه ی مادینه ی خود موسوم به کالی و پرواتی، ریشه ی یوگای جنسی هندو است که آن هم برای تطهیر به کار میرود. اسقفی به نام فوربس گزارش کرده است که سنت فیلان پسر مرد اشرافی ای موسوم به فراداخ یا فریات فین بود که این عنوان یادآور نام قوم تاتار فین است که اسمشان انتساب به "فو" (نام چینی بودا) را نشان میدهد. ممکن است ناقوس اروپایی و لینگا و یونی هندی هر دو توسط تاتارهای یهودی مآب اوراسیا باب شده باشند که گزارش هایی درباره ی آلت پرستی بعضیشان مثل باشگردهای روسیه وجود داشته است. در گزارشی از جوزف بن گوریون آمده که اسکندر کبیر در سرزمین ارزرات در شمال دور، با بازماندگان قبایل اسرائیلی روبرو شد که توسط آشوری ها به تبعید رفته بودند. طبیعتا این قبایل به خاطر آمدن از سرزمین های عراقی، سوباری یا سومری تلقی میشدند. در روسیه و در 150 کیلومتری غرب غازان، شهری به نام شومرلیا وجود دارد که معنی آن در زبان چوواش، «سکونتگاه سومری ها» است. قبل از انقلاب کمونیستی روسیه، در محل شهر کنونی شومرلیا، روستایی به همین نام قرار داشت که ساکنان آن خود را نه چوواش بلکه سومر مینامیدند. این سنت قدیمی با تاسیس منطقه ی خودمختار چوواش توسط بلشویک ها در دهه ی 1920 از بین رفت و ساکنان محلی را چوواش ثبت کردند و اکنون هم خودشان را چوواش مینامند. درست در ساحل مقابل این منطقه در کنار رود ولگا، منطقه ی باشقیریه یا باشگردستان قرار داشته است. نسبت این دو، شبیه نسبت سومر یا عراق جنوبی با منطقه ی بربرتر کردستان در عراق شمالی بوده است. صوفیان کرد، به مقدس کردن شیطان در قالب پرنده ای آسمانی به نام «ملک طاووس» مشهورند و چه بسا منابع انسانی مشابهی دوگانه های عراق های دجله و ولگا را ایجاد کرده اند. این دوگانگی که مرز اخلاقی و ضد اخلاقی را تعیین میکند، در ایجاد حق انتخاب برای مرد و مقدس شدن آن سهم دارند تا فرد به خودی خودش موجودیت یابد نه به سبب اطاعت از خانواده و اجتماع، که این فقط وقتی اتفاق می افتد که اجتماع یکدست نیست. در سنت فیلان هم چنین خصیصه ای میبینیم آنجاکه به لقب عبری "ای بار" نامبردار میشود که هم معنی پسر یی یا یهوه را میدهد و هم معنی پسر خودم. بدین ترتیب، «خودم» که سنت فیلان باشد، با یهوه برابر میشود و این یهوه در ناقوس کلیسا تشخص می یابد. به زنگ دراز ناقوس، تانگو (زبان)، و به گودی یونی مانند آن، "نیک" گفته میشد. گویی که رهرو سنت فیلان نیز از ارتباط برقرار کردن با واژن کاهنه ی او، به قلمرو "نیک" (خوبی) پای مینهاد. این مسیر، فیذ نامیده میشد که روشن است تلفظ دیگر "وید" (رسیدن به بینش یا همان بودا شدن) و تکرار تجربه ی بودا است که مطمئنا شیوا هم یک شکل از آن به شمار میرود. از طرف دیگر، به زبان ناقوس، «زبان جهنم» نیز گفته میشد، انگار که گودی زنگ، کنایه ای از عمق جهنم نیز هست. زبان زنگ که از آن آویزان بود و مردم را به سمت خدا میخواند، مردی بود که در همهویت شدن با آلت جنسیش، به عمق دوزخ رفته بود و هنوز در آن پای داشت و مدام داشت مردم را به ترسیدن از سرنوشت خود هشدار میداد. او درواقع خود آدم نیز بود که با فریب خوردن از حوا بهشت را از دست داده بود و به فرزندانش درباره ی خدایی که با او ملاقات کرده بود اطلاعات میداد. پای داشتن او در واژن همچنین به نوعی معنی تولد از زن را هم میدهد درست مثل آدم که به سبب سر سپردن به حوا وارد دنیای ما شد و به نوعی بوسیله ی حوا از نو متولد شد چنانکه آدم دوم یعنی مسیح توسط مریم یا همان پاندورا متولد شد. زبان ناقوس را میتوان به عصای سنت فیلان نیز تعبیر کرد که موسوم به کروزیر است، نامی که میتوان آن را به «در نسبت با کراس یا صلیب» معنی کرد. استخوان های سنت فیلان درون این عصا قرار گرفتند که به «چاه آب سنت فیلان» انداخته شد، گویی که سنت فیلان به جای عیسی مسیح، در صلیبی که جانشین عصای پیامبران است قرار گرفته و در آب که منبع غسل تعمید است نشانگر راه است و چاه آب باز یک نشانگر دیگر یونی یا واژن است. زبان ناقوس با تکان دادن آن به صدا درمی آید و مردم را به راه خدا میخواند. بوذ یعنی تکان دادن، و این کلمه بیشتنر درباره ی تکان دادن نیزه به کار میرفته است. این یادآور معنی نام شکسپیر –تکان دادن نیزه- است و اگر آن را معادل بوذ بگیریم و به منشا گیری بوذ از بودا اعتقاد داشته باشیم، ادبیات شکسپیر را استوار بر مرامی بودایی با همان بدبینی می یابیم. در ادبیات نمایشی مثل مدل شکسپیر، روح تبهکار نابغه، خود را در ضد قهرمانان متعددی تکثیر میکند و آنها را نابود میکند. حاصلی که از داستان پدید می آید، قابل مقایسه با جمع آوری محصول غله تحت لوای یک ناقوس سنگی در بریتانی قدیم است که مقرر است پسرها ناقوس سنگی را تکه تکه کنند، اما روح تبهکار و شاهد جهنم نمایشنامه نویس برپا است چنانکه ناقوس آهنی کلیسا برعکس ناقوس های سنگی، به راحتی از بین نمیرود. مرد گناهکار در پای نهادن در استخر سالوم، برای تطهیر وارد جهنم و تکرار تجربه ی آدم و سنت فیلان میشود که در حکم حضور زبان زنگ توی گودی آن است. این زبان، شبیه مار نیز هست و در نسبت با موسی یا اودین در مقام یهوه به جای صاحب بهشت، معنای مشخصی تری هم پیدا میکند. محرک گناه آدم و حوا ماری بود که آنها را به خوردن میوه ی درخت کیهانی در بهشت وا داشت و در اساطیر اسکاندیناوی، اودین ماری را از پای درخت کیهانی یا یگدراسیل فراری میدهد. این مار، به درون دریا میرود و درآنجا به صورت اژدهایی عظیم درمی آید که در راگناروک یا آخرالزمان اسکاندیناوی، در شورش نیروهای شر و نابودی خدایان مشارکت میکند. درخت کیهانی آدم و حوا، درخت عارف شدن به نیک و بد بود که بازمفهوم حق انتخاب را میرساند که سنت فیلان/بودا/مسیح در مقام مار، آن را به آدمیان شناسند و همچون عصای مارمانند سنت فیلان به درون آب یونی یا دوزخ پرتاب شد تا از جهنمی شدن مردم تغذیه کند و رشد نماید. مار رشد یافته اژدها است که دراکول یا دراکولا نامیده میشود ولی در رمان انگلیسی مشهور برام استوکر، حکم یک انسان مرده ی متحرک جهنمی را یافته است. کنت دراکولا یک ومپایر یا خوناشام از نسل خوناشامان اسلاو اروپای شرقی است ولی مفهوم خوناشام در اروپای شرقی خیلی دم دست تر از برداشت متافیزیکی استوکر رمزگرا از آن است که لغات دراکولا و ومپایر را با رمانش در جهان مشهور کرد. اسلاوها وقتی میخواستند به کسی بگویند که خیلی اذیتشان میکند میگفتند: «داری خونم را میخوری.» و از آن جایی که بعضی اوقات خیلی بی اعصاب بودند ممکن بود کسی را که خیلی اذیتشان میکرد با اولین چیز نوک تیز دم دست هدف بگیرند. علت این هم که در رمان دراکولای استوکر، ون هلسینگ، دراکولای مرده را با فرو کردن میخی بزرگ در سینه اش نابود میکند همین است. دراکولا یا اژدهایی که قیافه ی انسان دارد یک مرده ی متحرک است چون درواقع انسانی زنده است که زندگیش جهنمی است. اما از سوی دیگر، او مردی است که جهنمش بدون زنان معنی ندارد همانطورکه مار هم بدون فریب دادن حوا از بهشت اخراج نشده بود. اژدهایان در افسانه های قرون وسطایی، به دزدیدن زنان شهره اند و کنت دراکولا که معنی نامش اژدها است نیز داستانش با دزدیدن یک زن شروع میشود. یادمان باشد دراکولا جانشین مسیح شده و مسیح در بین یهودیان ظهور کرده و با وعده دادن بخشنده بودن خدا، یهودیان را آماده ی گناه میکند. مرکز مسیح، رم است و این سرباز رمی است که با گول زدن مریم به کنایه از زنان یهودی، مسیح را به وجود می آورد. در ادبیات شکسپیری، این به صورت عشق رمئو و جولیت درمی آید. رمئو یعنی رمی. جولیت احتمالا نامش تلفظ دگرگون جودیت است (چیزی شبیه تبدیل ادیسه به اولیس). جودیت یعنی زن یهودی. باز میتوانید مثالش را در داستان تاجر ونیزی ببینید که در آن، فریب خوردن دختر شایلاک یهودی از یک مرد مسیحی و فرار کردن دختر یهودی با مرد مسیحی به همراه دارایی شایلاک، سبب دشمنی شایلاک با مسیحیان میشود. شاید دشمنی یهودی با مسیحی ها دراینجا با دشمنی دو خاندان کپیولت و مونتیگو در داستان رمئو و جولیت قابل تطبیق باشد. عشق دو جوان، به دلیل دشمنی دو خانواده دچار مشکل میشود. داستان رمئو و جولیت به صورت داستان عشق نافرجام روزان مک کوی و جونزی هت فیلد در تاریخ امریکای قرن 19 تکرار شد. این بار هم با دو جوان روبروییم که به خاطر دشمنی خانواده هایشان عشقشان به مانع برمیخورد، البته داستان جدید بر اساس تجربیات تاریخی، واقع گرایانه تر تمام میشود. درحالیکه روزان مک کوی به خاطر جونزی هت فیلد به خانواده ی خود خیانت کرده و حتی جونزی را از بدبختی نجات داده است، اما جونزی شرور، روزان را رها میکند و با دخترعموی او نانسی مک کوی ازدواج میکند. دشمنی خانواده های مک کوی و هت فیلد به خاطر آن شروع شد که دو کشاورز از این دو خانواده، در مرز زمین هایشان بر سر مالکیت یک خوک با هم درگیر شدند و در درگیری پیش آمده یک نفر کشته شد. بر سر همین خون ریخته شده، درگیری دو خانواده آنقدر بالا گرفت که ده ها نفر از دو طرف در انتقام های پیاپی به قتل رسیدند. جالب این که در همان تاریخ امریکای قرن 19، یک بار دعوای دو کشاورز بر سر مالکیت یک خوک در مرز امریکا و کانادا سبب تقریبا یک جنگ مرزی بین امریکا و کانادا شد. میدانیم که کانادا مستعمره ی انگلستان است و امریکا در تاریخ قرن 19 کشوری مستقل و رو به رشد به شمار می آمده که از کنترل انگلستان خارج شده است. بدین ترتیب امریکا نو است و انگلستان کهنه. امریکا رم است و انگلستان یهودیه. و بلاخره امریکا هم مسیح نجاتبخش است و هم دراکولای رباینده ی زنان. امریکا جهنم جدیدی است که قرار است دیگران را از تجربه ی خود بترساند و به راه خدا بخواند: سرزمین سکس و سرزمین مسیح. بیهوده نیست که شکسپیر را با فرانسیس بیکن تطبیق کرده اند: کسی که کتاب آتلانتیس جدید را به توصیه ی تاسیس امپراطوری آینده در امریکا نوشت.:

“dracula in America”: john frank: hxmokha: 15/3/2018

این نوشتار یک نکته کم دارد و آن مقایسه ی سرنوشت های امریکا و انگلستان با خانواده های متخاصم داستان رمئو و جولیت است. مرگ رمئو و جولیت، سبب آشتی دو خانواده میشود و این قرار است با آشتی یهودیت و مسیحیت، و البته انگلستان و امریکا مقایسه شود: آشتی ای که روی اجساد جوانان تباه شده در راه اعتماد به بخشش خدای مسیح و جرئت کرده به انجام گناه استوار است. رهبران جوامع اروپاییان و امریکاییان در این که تابعینشان –که در اطاعت از حکومت، حکم اطاعت فرزندان از والدین را دارند- باید در راه انجام اعمال ممنوعه و شکستن مقررات به جهنم واصل شوند متفقند. وقتی قانون را اعمال میکنند انتظار دارند تابعین قهرمانی پیدا شوند که با زیر پا گذاشتن قانون تباه شوند تا قربانی مناسبات دیپلکاتیک سیاسی شوند. حالا اگر ژولیت خطاکار در سرسپردگی به مرد فرمانده ی قصه یعنی رمئو، حکم تمام ممالک سنتی در اطاعت از امریکای فرمانده ی نوگرا را پیدا کرده باشند، آن وقت سنتی بودنشان جای پای سنتی بودن یهودی بهره مند از لطف مسیحیت را پیدا میکند. این فقط وقتی اتفاق می افتد که والدین یعنی حاکمان این ممالک، امریکا را دراکولا (در ایران «شیطان بزرگ») توصیف کرده باشند تا عشق مممنوع غربزدگان جولیت صفت، قانون شکنی باشد. غربزدگان در این قانون شکنی، به همان سرنوشت شومی دچار میشوند که الگوهایشان یعنی جوانان خوشگذران و ظاهرا خوشبخت غربی، که الان غربی یعنی امریکایی. رمئو و جولیت خودکشی میکنند همانطورکه جوانان غربی و غیر غربی، خودشان را به دست خودشان به جهنم مادیگرایی و افسردگی پیش روی آن می افکنند. ولی در پیشبینی مسیحی شکسپیری، دنیا فقط اینطوری متحد میشود.

هیولای قبرستان و طلسم مرد عنکبوتی

ترجمه و تالیف: پویا جفاکش

یوسف نجار، مریم، مسیح و یحیای تعمیددهنده: کلیسای یحیای تعمیددهنده در زاگرب کرواسی

متیو یک دهقان بااراده و قدرتمند روس بود که زمینه ی کافی برای باور کردن ماتریالیسم کمونیسم و وعده های شوروی درباره ی تشکیل بهشت بر زمین بدون نیاز به خدا و ترس از شیاطین را داشت. او با همین اراده و پشتکار، در جنگ جهانی دوم در دفاع از روسیه در مقابل آلمان ها شرکت جست و پس از آن، سابقه ی نظامی خود را در خدمت به نیروی پلیس به کار گماشت. اما از دهه ی 1960 روحیه ی متیو به شدت تغییر کرد. او حساس و مضطرب شد و از نیروی پلیس استعفا داد. از وجودش حس ترسناکی ساطع میشد که باعث میشد مردم از او فاصله بگیرند و اندک کسانی که برای کمک به او گردش باقی مانده بودند از سخنان تلخ و پوچ گرا و وهم آمیز او دلزده و از گردش پراکنده شدند. هر کس که احوالش را میگرفت با تخیلات دل آشوب کننده ی او درباره ی «اشباح زیر زمین» روبرو میشد که منتظر بود از او انتقام بگیرند. به زودی متیو درحالیکه به پیرمردی مفلوک و متوهم تبدیل شده بود از دنیا رفت. در آن هنگام، یک کارمند دانشکده ای محلی به نام ایوان که در خانه ی دوستش در همسایگی پیرمرد مستقر بود برای کمک به رتق و فتق وضعیت خانه ی پیرمرد آمد. ایوان متوجه دستنوشته های پیرمرد شد که خانواده ی او هیچ علاقه ای به آن نداشتند و توهمات یک پدربزرگ دیوانه به حساب می آوردند. ایوان با توجه به شغلش توجهش به دستنوشته ها جلب شد و آنها را تحویل گرفت. در آن نوشته ها متیو منظورش را از اشباح زیر زمین تقریبا روشن کرده بود. او و همکاران پلیسش به روستایی اعزام شده بودند که در آن، شکافی در یک قبرستان پدید آمده بود و اهالی ادعای جرم میکردند. وقتی پلیس ها به محل رسیدند با پیرزنان مذهبی ای برخورد کردند که مدعی بودند که یک خانواده ی یونانی که کولی محسوب میشدند اجساد را از توی قبرها درمی آورند و میدهند بچه هایشان بخورند. این حرف، آنقدر غیر قابل باور بود که درجا لقب «پیرزنان مجنون» را برای شاکیان به ارمغان آورد. وقتی که معلوم شد تنها بچه ی خانواده ی یونانی چند سال پیش مرده است موضوع تاسف آورتر هم شد. اما بررسی بیشتر شکاف قبر، جای غار عظیمی را درون آن نشان داد که قابل توضیح نبود. جسدی در درون شکاف پیدا شد که تکه تکه شده و جالب این که آثار خورده شدن با دندان بر آن بود. جای گازها نیز جای گاز بچه به نظر میرسید. در شکاف، تونل هایی پیدا شد که تا تک تک قبرها گسترش یافته بودند. در زمان بررسی ها، خانواده ی یونانی در واکنش به نفرت مردم از خود، خانه ی خود را با خودشان به آتش کشیدند. هیچ کدام از اهالی برای نجات آنها نیامدند. سابقه ی آنها بر اساس نیاز مورد بررسی قرار گرفت. اما معلوم شد که درباره ی آنها هیچ چیز جز این که از جنوب آمده اند مشخص نیست و حتی معلوم نبود این جنوب دقیقا کجاست. این موضوع باعث شد تا دنبال شدن تونل ها تا قبر فرزند مرده ی آنها کنجکاوی برانگیز شود. قبر را شکافتند و در آن، تابوتی با سوراخی به اندازه ی گذر بدن یک بچه یافتند؛ از درون تابوت صدای خرخر می آمد. وقتی تابوت را گشودند، هیولایی شبیه به یک کودک از درون آن بیرون آمد که درجا یکی از افراد را زخمی کرد و اگرچه به سمتش تیراندازی کردند ولی به طرف جنگل گریخت. گزارش متیو و همکارانش از این ماجرا آنقدر احمقانه به نظر میرسید که خودشان هم از ارائه ی آن خجالت میکشیدند. پس از آن، متیو قهرمان جنگ جهانی دوم، دیگر آدم سابق نبود. او دیگر نمیتوانست با خونسردی به پرونده های جنایی و جرایم بپردازد چون در برخورد با آنها احساس قوی حضور شیطان و زبونی خود در مقابل آن را مینمود. پس شغل خود را ترک گفت.

در این داستان، بیش از نوشته های متیو واکنش ایوان به آنها است که جالب است. ایوان تنها کسی بود که آنچه دیگران توهمات متیو به حساب می آوردند جدی گرفت. او درواقع چند روز قبل از مرگ متیو باید آنجا را ترک میگفت. اما مچ پایش پیچ خورد و به دلیل آسیب جسمی، برای مداوا در محل ماند. علت آسیب دیدن مچ پای او این بود که موقع راه رفتن، حواسش به پسربچه ای که به او خیره شده بود جلب شد و چاله ای را که زیر پایش بود ندید. پس از خواندن مطلب متیو درباره ی بچه ی هیولایی، ایوان توجهش به دندان های خراب پسرک جلب شد و کم کم این تکه ی زشت و نافرم را به تمام صورت پسرک فرافکنی کرد و پیش خود گفت: «نکند این بچه، همان شبح زیر زمین باشد که پیرمرد میگفت. آیا او عمدا مرا جادو کرد تا پایم پیچ بخورد و اینجا بمانم و ترس های متیو در وجود من ادامه پیدا کند؟» ایوان این مسئله را خیلی جدی گرفت. آن را برای چند نفر از همکارانش تعریف کرد و با ناباوری آنها روبه رو شد؛ بیشتر از این بابت که چطور ممکن است تحصیلکرده ای چون ایوان اینطور تحت تاثیر چنین شکیاتی قرار بگیرد؟ ولی این حرف ها ایوان را آرام نمیکرد. او کشف کرد که دیگر نمیتواند ماتریالیسم دانشگاه را که او را دیوانه میپندارد ادامه دهد. به شغل معلمی مشغول شد و دانش خود را صرف کودکان کرد چون میدانست کودکان در ترسیدن از اجنه و شیاطین، با او مشترکند و دنیایشان به وهمناکی دنیای خود او پس از برخورد با پسربچه ی مرموز است. سرگذشت ایوان چه یک داستان عامیانه باشد و چه شکل شاخ و بال گرفته ی یک داستان واقعی، بر یک مشاهده ی راستین استوار است و آن این که دنیای یک آدم کنجکاو تحصیلکرده میتواند به اندازه ی یک کودک ماوراء الطبیعی باشد چون آدم کنجکاو تحصیلکرده مثل کودک، دنیای کوچکی دارد؛ او آنقدر دنیای فیزیکی را شناخته که پس از آن هر چیزی که برایش غیر قابل توضیح باشد، حالت متافیزیکی پیدا میکند. بنابراین متافیزیک دقیقا در یک دنیای متمدن انباشته از دانش فیزیکی است که بیش از هر زمانی، بخت موفقیت یافتن دارد. دنیای انسان های بیسواد روستایی مثل پیرزنان مجنون نوشته های متیو اینقدر به متافیزیک مدرن نزدیک نیست و اگر غیر از این بود جن کودک مانند یک جسد خوار فیزیکی نبود و بار اخلاقی مشخص تری پیدا میکرد. بیسوادی، داستان های عرفانی را برای نسل ها تبدیل به شکلی جادویی از برخورد سابق انسان ها با حیوانات وحشی در جنگل ها نموده است؛ حیواناتی که زمانی خودشان خدایان محسوب میشدند. تصور میرفته و هنوز میرود که زمانی انسان ها خودشان همچون این ددان در جنگل ها میزیستند و قوانین اخلاقی را رعایت نمیکردند. این انسان که در آخرین لحظه ی تاریکی توحش درست قبل از آشکارگی صبح تمدن ظهور کرده بود، حکم سیاره ی زهره را در قبل از طلوع و غروب آفتاب داشت و ستاره ی زهره دو حالت وحشی او را به خود جلب کرده بود: فاونوس یا پان مذکر بز مانند و ونوس یا فاحشه ی آسمانی مونث و زیبا. اولی تمام شده بود و دومی هنوز میتوانست تمدن را با نابودی همراه کند؛ فقط کافی بود زن ها الگوی او را پیش بگیرند. این جلوه ی آسمانی، برای تجار و ارتشیان مسافری مهم بود که دنیای فراخی داشتند و کمتر از مردم معمولی، از درندگان و راهزنان میترسیدند. ستارگان آسمان، راهنمای سفر آنها بودند و درست مثل درندگان راهنماهای انسان ها دشمن انسان نیز محسوب میشدند. بنابراین دنیای ستارگان، حکم جهان متافیزیکی برای مردم مدرن را پیدا کرده بود و ستارگان و سیارات، حکم خدایانی را داشتند که سرنوشت بشر را تعیین میکنند. گفته میشود که در قرون وسطی، کل این دانش در المجسطی بطلمیوس خلاصه میشده، با این حال، المجسطی فقط در اوایل قرن 17 منتشر شده و قبل از آن، برای 500 سال نجوم بطلمیوس به واسطه ی تعلیمات "جان ساکرو بیسکو" شناخته شده بوده است. این، گزارش مهمی است چون معنی ساکرو بیسکو، «بیشه ی مقدس» است و جان ساکروبیسکو میتواند یوحنای قدیس در بیشه ای باشد که برای عبادت به آنجا رفت و با دانش تعمیدیان از آن بازگشت. یحیی یا یوحنا را معمولا ملبس به پوست یک جانور توصیف میکنند و این یادآور سفر سرنوشت ساز هرکول به بیشه زار است که به شهرت افسانه ای منجر شد. هرکول نوجوان که چوپان گوسفندان بود، رد شیری را که گوسفندش را شکار کرده بود تا درون بیشه زار جست و با کشتن شیر، فرابشر بودن خود را ثابت کرد. مطابق یک روایت، شیری که هرکول پوستش را به تن میکرد همین شیر بود. شیر، حیوان خورشید است. شیر، سلطان بیشه زار است همانطورکه خورشید سلطان آسمان است. هر دو موجودیت، هاله ای از ایزدگونگی دارند. بنابراین نیروی الهی یحیی مثل پوست شیر، دانشی است که او از نیروهای اهریمنی غریزی بشر گرفته است. این نیروها مولد بشر نیز هستند و اثرشان بر یحیی قابل مقایسه با خارج شدن یک پسر در نوجوانی از اطاعت کورکورانه از پدر است. بخشی از قاعده ی این اسطوره به عیسی پسرخاله ی یوحنا منتقل میشود که به مانند یوحنا با مسیح تطبیق شده و در این لقب، شهرتی بیش از یوحنا یا یحیی یافته است. در 12 یا 13 سالگی عیسی، پدر او یوسف میمیرد و این حکم خارج شدن نیروی مولد غریزی از حوزه ی فکر او است. جای خالی یوسف را یحیی یا یوحنا پر میکند که پیامبر مندایی ها است، قومی صلح طلب که به شدت با کشتن مخالفند و حتی قاتل را هم اعدام نمیکرده اند. رابطه ی عیسی و یحیی که در یک سال به دنیا آمده اند رابطه ی صمیمیت نوجوانان است. اما عیسی وقتی که خود را خدا میخواند و کیش جدیدی می آورد، از این رابطه خارج میشود چنانکه نوجوانان تحت غرور پیشرفت، همدیگر را فراموش و حتی به هم خیانت میکنند. مرگ یحیی در زندان هرود در همین زمان روی میدهد تا همه چیز برای تطبیق کامل مسیح با عیسی فراهم شود. اگرچه عیسی مسیح انجیل تا آخر شبیه یحیی است ولی سلوک پیروانش در صلیبی گری نشان میدهد که او در مقام یک منجی، باید تا حد خدایان انسان مانند دیگر چون اسکندر، سزار و چنگیزخان پیش رفته باشد که به کشورگشایی شهره اند، تصویری بسیار نزدیک از عیسای آخرالزمان پس از مقتول شدن اولش که چه بسا این مقتول شدن همان مقتول شدن یحیی باشد. هرکول هم پس از مفید واقع شدن های نخستین خود، به جنونی مبتلا شد که طی آن همسر و فرزندان خود را کشت و اگرچه خدماتی به مردم کرد ولی همیشه تحت تاثیر این جنون، دست به جنایاتی نیز می آلود. داود نیز که درست مثل هرکول در نوجوانی شیری را کشته بود، نخست دارای روحیه ای هنردوست و صمیمی بود که باعث رابطه ی عاشقانه اش با جاناتان پسر شائول شاه وقت شد و این رابطه راه او را به اریکه ی قدرت باز کرد. ولی داود نیز درنهایت شاهی فاسد و عیاش و جنایتکار شد. بیخود نیست داود را جد عیسی خوانده اند چون این دو درواقع یک تنند. رابطه ی داود با جاناتان، همان رابطه ی عیسی با جان یا یوحنا است. جاناتان را میتوان به یوحنا-ناتان یعنی یوحنای دوست معنی کرد. یوحنا درواقع اصل مسیح است که برای مدتی کوتاه در وجود یک نوجوان –مثلا عیسی یا هرکول- متجلی میشود ولی همیشه او را در آینده ی سیاه مردانه اش نیز راهنما خواهد بود. این نیروی الهی میتواند به بیراهه برود چون درواقع پوست شیری است که الهه ی شیران یعنی عیشتار یا عنانه که همان ونوس است را در خود دارد و میل به تباهی ایجاد میکند. برای هرکول، این تباهی، از سوی هرا همسر شاه خدایان می آید که هرکول را به جنون میکشاند و هرکول از ترس او به پرستش این الهه روی می آورد. سرزمین هرکول را هراکلیا مینامیدند و این اسم دو پهلو است. چون هم نام از هرکول دارد و هم ترکیب نام هرا با کلمه ی "کلو" است که از تلفظ های کلدانی نام کروس یا خدای خورشید است، خدایی که کریست یا مسیح نیز نام از او دارد. چون هرا را در رومی جونو نیز مینامند، نام شهر، جونی کلیا نیز خوانده شده است. از طرفی جونی میتواند مونث جانوس خدای دو چهره نیز باشد که دو چهره اش همان عیسی و یحیایند. نام جانوس را میتوان تلفظی دیگر از یوحنا دانست. اگر جونو خود فرم زنانه ی جانوس باشد فرم مردانه ی او برابر با ژوپیتر یا زئوس همسر هرا و پدر هرکول میشود و میتوان گفت ژوپیتر و جونو در حکم پدر و مادر هرکول، جنبه های مردانه و زنانه ی کلو یا کریست را نمایندگی میکنند. جونی کلیا را میتوان با یونی کروس شهری در منطقه ی سینتیکا در دهانه ی رود سینده در تراس برابر دانست. این منطقه در قلمرو کریسونیا یا کریستونیا قرار داشت که مرکزش کریسا پولیس یا کریستوپولیس شهر کریسا بود. به همراه نام سند، این محل به هند منتقل شده و کریسا نیز به کریشا یا کریشنا خدای هندو نام داده است. میتوان کریسونیای کنار آب را همان خروس دانست: بندری که در آن، تاموس ملوان مرگ پان را اعلام کرد. این اتفاق در قرن اول میلادی و دوران رشد مسیحیت افتاد و تاموس نیز همان تموز و یکی از فرم های او یعنی توماس است که در کولیدا مصلوب شده بوده و درواقع خود عیسی مسیح است. تموز همان آدونیس معشوق ونوس در افسانه های یونانی است و نامجاهای یونان و گریس که هم معنا هستند ظاهرا در خروس یا یوناکروس جمع آمده اند. از طرفی اگر یوناکروس همان هراکلیا باشد میتوان کراکلا را نیز همان دانست. به روایت آریان، کراکلا در دهانه ی «رودخانه ی بزرگ» در ورای «کارمانیا» واقع است و در ورای آن، کشور اتیوپیا قرار دارد که بین دو رود کولیدا و گنگس قرار دارد و محل پرستش زئوس آمبریوس بوده است. اتیوپیا به معنی سرزمین سیاهان است و وقتی بین دو رود قرار میگیرد با بین النهرین تطبیق میشود که هم میتواند«دوآب» هند بین رودهای سند و گنگ کنونی باشد و هم بخصوص بین النهرین کلده در دوران حکومت سیاهان بر آن پیش از آن که سامی های عرب بر بومیان سیاهپوست عراق جنوبی غلبه کنند. زئوس آمبریوس، لغتا باید همان "آمور" یا "عمر" خدای این اعراب باشد و میتواند ریشه ی نامیده شدن ناحیه ای از ایتالیای رومی به اومبریا نیز باشد. دوره ی سیاهان در قبل از اعراب آموری، عصر لارسل یا لاریسا در نظر گرفته میشود که فرض شده شهری قدیمی در کلده بوده است. لار عنوان خدایان اتروسک ها یعنی قومی آسیایی است که تمدن روم ایتالیا به آنها منسوب است و ایسا همان عیسی فرم شرقی نام یسوع عبری و جسوس یونانی است. پس لاریسا میشود «خدا-عیسی». در روایتی منسوب به پیندار که دکتر کلارک در قرن 19 گزارش کرده است، در لاریسا قبر قدیس جوانمرگی مورد عبادت بوده که آپولو نام داشته است و کاهن مخصوص او به کریسس ملقب بوده است. آپولو از نام های یونانی-رومی خدای خورشید است. فرمی از او موسوم به آپولو کونیوس که معمولا هلیوس (خورشی یا خدا) نامیده میشد، همسری به رودها داشت که همان رادها نیمه ی مونث کریشنای هندوستان است و کانیا از عناویت کریشنا نیز قابل مقایسه با عنوان کونیوس برای آپولو است. در گجرات هندوستان، محلی به نام یونستان و ناحیه ای به نام لاریس قرار داشتند. گجرات را به سیرستان نیز میشناختند که همان سیریا یا سوریه است و در سوریه ی خاورنزدیک نیز محلی به نام یونا بوده که بعدا انطاکیه نامیده شده است. یونا را نیز میتوان یکی از نمونه های یوناکروس یا هراکلیا در نظر گرفت. در تراس نیز شهری به نام یونا و محلی به نام لاریسا گزارش شده است. در نزدیکی لاریسای تراس، استریمون قرار داشت که پالستینوس نیز نامیده میشد؛ جایگزینی برای سرزمین پلستینی ها: قومی که جاناتان و پدرش که شاه وقت بود در جنگ با آنها کشته شدند و داود در نتیجه ی پیروزی بر پلستینی ها به تنها حاکم ممکن برای یهودیان تبدیل شد. استریمون تراس، محل کوه آتوس بود که نامش قابل مقایسه با آتوسا از القاب هاثور مدل قبطی عیشتار است. هاثور چشم رع خدای قبطی بود که از او جدا شده بود. عجیب این که کوه آتوس تراس نیز محل پرستش ژوپیتر پاتروس بود که سه چشم داشت و ظاهرا چشم سومش باید آتوسا یا هاثور باشد که با توجه به همپوشانی تراس و هند در رود سند، اشاره به توانایی های فراطبیعی ذهنی و نیروهای عرفانی دارد. درواقع ونوس یا عیشتار، یک نیروی خط خورده در وجود آدمی است که به قلمرو دشمنان آدمیزاد و جهان اجنه و شیاطین کوچ کرده است و علت جذب مردم به نیو ایج همین است. چون ادعا شده نیو ایج گناهان را بازمیگرداند و مردم را به خدایان وحشی نیرومندی تبدیل میکند که در صحنه ی هالیوود جلوه نمایی میکنند.:

“holywood of sacrobysco”: john frank: hxmokha: 6/10/2020

خواهرزاده ام ایلیا که 6سال دارد، دو دوست شیطان به نام های کسری و کیان دارد که از بس مادربزرگشان برایشان چیزهای وحشتناک تعریف کرده، از همه چیز میترسند اگرچه بسیار شیطانند. یک بار ایلیا که رویس دفاتر و وسایل آنها عکس های مرد عنکبوتی را دیده بود از آنها درباره ی این موجود عجیب پرسید. آنها گفتند که مرد عنکبوتی، یک شخصیت ترسناک در یک فیلم بسیار ترسناک است. شاید برای ما مرد عنکبوتی سوغات هالیوودی چندان ترسناکی به نظر نرسد. اما قبول کنید که واکنش بچه ها در مقابل تخیلات هالیوود، بسیار صادقانه تر از ما است. ما زیاد با کیری و کیان فرق نداریم که از یک شخصیت خیالی میترسند ولی اصرار دارند وسایلشان عمکس آن را بر خود داشته باشد: چیزی شبیه طلسم شیر روی وسایل انسان های قدیمی.

یک کاسگی انحرافات جنسی جن ها با رذایل سیاسی اشراف اقتصادی-سیاسی

نویسنده: پویا جفاکش

مایستر از نویسندگان روس، در 18 فوریه ی 2023 مقاله ای در لایو جورنال منتشر کرد که عنوانش باعث حیرت من شد: «روسیه زادگاه خرما است!» از این که چطور ممکن است چنان کسی چنان عنوانی برای مقاله اش بزند چنان متحیر شدم که مقاله را خواندم. شرحش چنین بود:

«چند سال پیش، به یک فروشگاه عمده فروشی محلی رفتم و یک کیسه ی کیلویی خرما به قیمت 104 روبل خریدم. روی بسته نوشته بود: «تولید ایران». منطقی است که تولید ایران باشد چون خرما فقط در کشورهای گرم رشد میکند. 2سال گذشت. هفته ی گذشته دوباره به همان فروشگاه رفتم.و دوباره دقیقا همان کیسه خرما را به قیمت 107 روبل خریدم. بسته بندی و فونت روی بسته همانطور مانده و حتی محتوا هم اصلا تغییر نکرده است. با این حال، به جای ایران، روسیه به عنوان کشور سازنده درج شده است. میبینید؟ در روسیه هم شروع به تولید خرما کرده اند. حتما دلیلش گرم شدن کره ی زمین است.»

در پیوندهای مقاله نیز عنوان «کلاهبرداران» نوشته شده است. معلومم شد که آقای مایستر در عنوان بندی دارد پیشبینی میکند ناسیونالیست های روس که همه چیز دنیا را برخاسته از روسیه میدانند، میتوانند روزی همین بسته بندی را بهانه کنند و ادعا کنند خرما هم از روسیه ریشه گرفته است. علت طنز به کار رفته، بدبینی شدید مایستر به تاریخ روسیه است که آن را ساخت بنگاه های تاریخنویسی یا جعل تاریخ غربی میداند. مایستر معتقد است تاریخ دنیا بیشتر در اواخر قرن 19 تنظیم شده و تا اوایل آن قرن، تصویر تقریبا تمامی نقاط دنیا تفاوت چندانی با دوران ماقبل تاریخ نداشته است. او در این مسیر، بسیاری از خصوصیات نسبت داده شده به حکومت های باستانی و قرون وسطایی را انعکاسی اسطوره ای از سیستم سیاسی اروپایی در اوایل قرن 19 میداند که چون تصور میشود بنیاد شرقی دارد به حکومت های شرقی هم رنگ زده است بخصوص روم شرقی ترکیه که ریشه ی خاندان های یونانی-رومی اروپایی و روسی تلقی شده است. ازجمله در مقاله ای به نام «سلسله ی انجل ها در فرانسه ی قرن 19» که در تاریخ 4 ژانویه ی 2023 در لایو جورنال منتشر کرده، مینویسد که ما در تاریخ روم شرقی استانبول، سلسله ای به نام انجل ها داریم و باز در تاریخ فرانسه و انگلستان قرون وسطی هم با انجوین ها و انگل ها روبرو میشویم که عناوین انگلیس و انگلستان نیز از آن می آیند. وارثان تاج و تخت فرانسه عنوان دوک انگلوم را داشتند همچنین خاندان لوسینیان که حاکمان صلیبی اورشلیم بودند. اما نکته ی جالب این است که به عقیده ی مایستر، این آنجل ها یا فرشتگان به مفهوم از ما بهتران از فرانسه ی ناپلئون در اوایل قرن 19 فاصله ای ندارند. به گفته ی مایستر، ناپلئون فقط جنگ کردن بلد بود و مملکت او توسط یک شورای دولتی اداره میشد که تحت رهبری شخصی به نام کنت رنولت دو سنت ژان دو آنگلی اداره میشد. یعنی هنوز هم رهبر واقعی مملکت، یک آنجلوس یا انجوین بود که حتی تاریخ رسمی هم با خیال راحت از سانسور او صرف نظر کرده تا به جای ناپلئون دائما در جنگ، کارهای عمرانی بکند و راحت هم در هیاهوی ناپلئون گم شود. مایستر دراینجا اشاره میکند که "امپراطور" بودن ناپلئون تحت عنوان تحت اللفظی آن در لاتین (ایمپراتور) یعنی «فرمانده ی قوای مسلح» باید فهمیده شود یعنی ناپلئون فقط رئیس ارتش بوده و نه رئیس کشور. او در همین شرایط به عنوان رهبر فرانسه یعنی کشور فرانک ها قرار میگیرد و فرانک ها بانیان روم مقدسند که ناپلئون احیاگر آن است. بنابراین ما در اوایل قرن 19 هنوز در قلمرو روم پیزوری قرون وسطایی قرار داریم که روم باستان امپراطوران خدایی باستان، نسخه ی تخیل شده برای دوران اوج آن است.

حرف مایستر از جهاتی منطقی است. چون انجل که بعدا معنی فرشته یافته، در اصل به معنی جن است و کلمه ی "انگل" به معنی آفت و میکروب و کرم و مانند آن، به اصل آن نزدیک است. وقتی به رهبران آن روم پیزوری قرون وسطی، اطلاق جن میگردد یعنی این که سطح انتظار مردم آن زمان از "ابر انسان ها" خیلی نازل بوده است بخصوص وقتی با انتظارات مردم امروز مقایسه میشود. وقتی برای دوستانم داستان های تهوع آور جنسی و جنایی شاهان گذشته را تعریف میکنم، با چشمان گشاد شده مرا مینگرند چون باورشان نمیشود ممکن است چنین انسان هایی روی زمین باشند. مردم قدیم نیز با همین نگاه به داستان های دروغین یا پیاز داغ گرفته ی حماقت های جنسی اشراف یا داستان هایی که به عنوان سرگرمی گوش میدادند مینگریستند و به این نتیجه میرسیدند که اینها حتما انسان نیستند و جنند. یادمان باشد لغت satan یا شیطان که معادل جن است، به صورت satyr نیز تلفظ میشده و ساتیر که مثل اجنه ی معمول مسیحی، موجودی نیمه بز-نیمه انسان بوده، به شهوتپرستی افسارگسیخته و ناعقلانی معروف است. ساتیریازس اصطلاحی است که از روی اسم او وضع شده و به مردانی اطلاق میشده که نمیتوانند با یک زن بمانند و مدام با زنان دوست میشوند و به محض کام گرفتن از زن سوژه شده، او را رها میکنند و به سراغ زن دیگری میروند. آنها اینقدر در این که زن ها وظیفه دارند آنها را دوست داشته باشند مطمئنند که وقتی در جایی با زنی که نمیشناسند موقتا مواجه میشوند در فرصت مناسب، بدون رضایت زن، او را لمس میکنند. این افراد بیمارند ولی چون نمیخواهند این را قبول کنند میگویند که همه ی مردم مثل خودشانند و مردم را در پنهان کردن تصویر راستین خود «منافق» میخوانند و عمدا سعی میکنند دیگران را هم مثل خودشان کنند تا فقط خودشان بیمار به نظر نرسند (مثل آن روباه دم بریده ی داستان ازوپ که در بین روباه ها تبلیغ زیبایی بی دم بودن را میکرد). احتمالا زیگموند فروید و پیروانش را فرقه ی ساتیریازس ها تشکیل میدهند. میدانیم که فروید علاقه ی زیادی به بیرون کشیدن عقده های روانی از توی افسانه های یونانی-رومی داشت که از روم شرقی به اروپای رنسانس راه یافته بودند و این افسانه های جنسی، در قلمرو خدایانی روی میدادند که درست مثل اشراف اروپایی، جن تلقی میشدند یعنی المپی ها.

المپی ها به نظر میرسد بیشتر با نظم یهودی-مسیحی متاخر قابل پیوند بودند که علیه نظم پیشین تحت اداره ی تیتان ها طغیان کرده بودند. تیتان ها با نفیلیم یا نسل ابر انسان های باستانی به روایت یهودیت تطبیق میشدند که از آمیزش فرشتگان هبوط کرده با انسان های زمینی پدید آمده بودند. یکی از موتیف های رایج در افسانه های یونانی-رومی، آمیزش خدایان با انسان ها است و المپی ها به فراوانی این عمل را مرتکب میشوند چون المپی ها از نسل کرونوس تیتان هستند که شاه نظم پیشین بوده است. زئوس پسر کرونوس همان یهوه خدای یهودیان است و بقیه خانواده ی او یا همان بنی الوهیم (پسران خدا) در یهودیتند. کرونوس با ساتورن یا زحل تطبیق میشد که خدای روز سبت یا شنبه روز مقدس یهودیان است. در منابع یونانی-رومی معمولا یهودیان پرستندگان ساتورن توصیف میشوند. میدراش، تارقوم و جوزفوس بیان کرده اند که ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل، توسط آشوریان در محل رودی به نام سبت ساکن شده بودند که به حالت خمیده و کمینه کرده آنها را محاصره کرده بود. این رود، قطعا همان رود سامباسیون است که هرودت، در وصف چهار رود ریشه گرفته از ارتفاعات ترکیه آنها را نام میبرد. هرودت مدعی است که دو تا از این رودها سامباسیون نام گرفته اند درحالیکه آنها دو رود مختلفند و ظاهرا این حرف را برای توجیه محاصره شدن مردم توسط یک رود به کار برده است. دو رود دیگر، یکی دجله است و دیگری "گیندس" که سیروس (کورش) شاه پارس، آن را به 360 شعبه تقسیم کرد و از بین برد. به نظر میرسد هرودت، دارد چهار رود باغ عدن یهودی ها را توضیح میدهد تا منشا رحمت بهشی را به منطقه ی ترکیه برساند. در این مورد، منشا گرفتن رود سامباسیون از کوهستان سرزمینی به نام ماتینی به روایت هرودت جالب است. چون یک روایت این است که آشوری ها ده قبیله ی بنی اسرائیل را در سرزمین مادای ساکن کردند. این مادی با اصطلاح "ماندا" در «اومان ماندا» نیز مقایسه شده که نابودگران تمدن کلده و آشور شمرده شده اند. برخی اومان ماندا را با سکاها مقایسه کرده اند چون به دلیل سکونت یهودیان در بین سکاها و یهودی زدگی آنها، سکاها را نیز در جرگه ی ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل شمرده اند. از طرفی مادای ظاهرا عمدا ماندا تلفظ شده تا با توجه به تبدیل رایج "د" و "س" به هم در خاور نزدیک، ماندا تلفظ دیگری از مناسه نیز باشد که نام پسر بزرگ یوسف است. ده قبیله ی بنی اسرائیل تحت رهبری اولاد یوسغ از حکومت اولاد یهودا خارج شدند و بنابراین ساتورن یا سبت، نماینده ی آنها است:

“the identification of Israel with Saturn”: john r.salverda: britam.org

اگر توجه کنیم که زئوس یا یهوه الان دیگر حامی قبیله ی یهودا است درحالیکه قبلا وعده ی رهبری اسرائیل به یوسف داده شده بود، آن وقت میتوانیم بفهمیم که شورش زئوس علیه کرونوس، درواقع شورش یهودا علیه یوسف است و زئوس، فرم یهودایی ساتورن یوسف است. در دوران زئوس بود که نژاد جدید انسان ها توسط پرومته ی تیتان آفریده شدند ولی زئوس پرومته را به سبب دادن آتش آسمانی به مردم برای رشد آن انسان ها به مجازات سختی دچار کرد چون دوست نمداشت انسان ها پیشرفت کنند و به بهروزی برسند و همیشه نیازمند او باشند. به نظر میرسد برابر شدن نسل یوسف با نفیلیم یا انسان های ایزدی در این شجره سازی، به معنای مقدس کردن تیتان ها و بازگرداندن اصول آنان باشد که تمام تلاش ها در این راه –از برجسته شدن یوسف در اسلام تا شورش نهضت نیو ایج- تا الان جواب نگرفته و اغلب به نفع پیروان زئوس یهودا به بیراهه رفته اند. شاید یک دلیل این رویداد است که با رشد رسانه، جادوگرایی اولاد یهودا پیشرفت کرده است. آنها اموز هنوز جنند ولی جن به مفهوم معجزه گر و نه فقط خوناشامی که به انواع بیماری های روانی و جنسی دچار است.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷