فرقه ی دیر صهیون و خدای شب یلدا

نویسنده: پویا جفاکش

در زانادو، قوبیلای خان
دستور بنای گنبد باشکوهی را صادر کرد
جایی که آلفوس، رودخانه ی مقدس،
از میان غارهای بی‌اندازه برای انسان می‌گذرد
و به دریای بی‌آفتاب می‌رسد...

پس دوبار پنج مایل زمین حاصلخیز
با دیوارها و برج‌ها به دور کمر بسته شده بود
و باغ‌هایی روشن با نهرهای پرپیچ‌وخم بود،
که درختان عوددار بسیار در آنها شکوفا بود.
و اینجا جنگل‌هایی باستانی مانند تپه‌ها بود که
سبزه زارهایی آفتابی را در بر می‌گرفت.

اما اوه. آن شکاف عمیق عاشقانه ای که
به پایین تپه ی سبز سرازیر شده بود، پوششی از درخت سرو را ایجاد کرد.
یک جای وحشی. همانقدر مقدس و مسحور.
همان طور که پیش از این در زیر یک ماه رو به زوال
توسط زنی که برای معشوق جن خود ناله می کرد تسخیر شد.

و از این شکاف، با تلاطم بی وقفه ای که می جوشد،
گویی که این زمین با شلوار ضخیم، تند نفس می کشد،
فواره ای نیرومند لحظه ای به اجبار برمی خیزد.
در میان ترکیدن سریع و نیمه منقطعش
تکه های عظیم طاق مانند تگرگ کوبنده،
یا دانه های پف دار زیر شعله ی خرمن کوب را
در میان این صخره های رقصان یکباره و همیشه
به سرعت به رودخانه ی مقدس پرتاب کرد.

این شعر به نام «قوبیلای خان» از ویلیام تیلور کولریج، وصف رودخانه ای مقدس را میکند که به اعماق دوزخی آتشین راه دارد. علت سخن رفتن از قوبیلای خان، این است که وی امپراطور تاتار چین بود که به سبب ملاقات مارکو پولو با او شهرت داشت. تاتار را در غرب، «تارتار» میخواندند که عنوان تارتاروس یا جهنم را به خاطر می آورد و این عنوان برای قوم اسکیت به کار میرفت که تصور میشد از اعماق دوزخ می آیند. اژدها دیگر نماد چین، در اساطیر غربی، جانور آنتی کریست یا دجال و علیه اخلاق مسیحی است. با این حال، بدنامی اسکیت ها بیشتر به سبب اشرافیت اروپایی برخاسته از آنها است که نسب به خاندان فرانک اساطیری مروونژین بنیانگذاران امپراطوری مقدس روم میرساند. خاندان پلانتارد به واسطه ی گادفری دو بویون بنیانگذار بدنام تمپلاریسم و اخوت های ضد مسیحی، زائده ی کهانت پیشه ی آنها است و این خاندان، رهبری فرقه ی صلیبی-استعماری دیر صهیون یا "پریور دو سیون" را بر عهده داشته است. معمولا مروونژی ها را در مقابل جریان مسیحی و عقبه ی یهودیش قرار میدهند و یک دلیلش هم در افسانه ی پیدایش آنها از تجاوز یک جانور دریایی به همسر کلوویس شاه فرانک دیده میشود. معمولا حئا خدای کلدانیان را به یک جانور انسان نمای دریایی تشبیه میکردند. در سفر پیدایش در تورات، شاه سدوم در زمان ابراهیم، برعا نام داشت از "بر (بار)" به معنی فرزند پسر، بعلاوه ی "عا" یا "ائا" که همان حئا است. یعنی برعا مساوی است با پسر حئا. ادومی ها از نسل سدوم بودند و در زمان ظهور مسیح، دشمن بزرگ او هرود یک شاه ادومی بود. با این حال، نمیتوان به راحتی دراینجا مرز کشی قومی به عمل آورد. نماد خاندان پلانتارد، فلور د لیس یا زنبق سه برگ است. این، یک نماد یهودی و کنایه از ختنه است: عملی که از یهودیان به ملت های دیگر رسیده است. آنتیوخوس هفتم سلوکی پس از ازدواج با کلئوپاترا شاهزاده خانم مصر، و به دنبالش شکست دادن مکابیان، وقتی یهودیه را محاصره کرد که نماد آنجا همین فلوردلیس بود. نام خاندان پلانتارد نیز از پلانت یا گیاه می آید که همین فلور د لیس است. در آرم اندان پلانتارد، زنبق سه برگ، بین دو خرس قرار دارد که صورت های فلکی دب اکبر و دب اصغر در آسمان قطب شمالند. در اساطیر یونانی-رومی، دب اکبر، کالیستو از زنان دوشیزه ی همراه آرتمیس یا دایانا الهه ی شکار است. ژوپیتر یا زئوس، خدای اعظم یونانی-رومی، کالیستو را مورد تجاوز جنسی قرار داد و چون او حامله شد و قانون دوشیزگی که کاهنه های آرامیس باید رعایت کنند در او شکسته دانسته شد، آرتمیس به عنوان مجازات، او را به ماده خرسی تبدیل کرد. فرزند او آرکاس یعنی خرس نامیده شد و در جایی ساکن گردید که به نامش آرکادیا نامیده شد. در آرکادیا چشمه ای بود که رودی به نام آلفیوس از دریچه ی آن از دوزخ بیرون می آمد و این همان رودی است که در شعر قوبیلای خان دیدیم. اعتقاد بر این بود که یک خدای ریشو بر جریان آب آن نظارت میکند. در قدیم شایعاتی وجود داشت درباره ی این که شیطانپرستان، انسان های درستکار را در پای چشمه ها قربانی میکردند و خونشان را به فواره ی چشمه میریختند چون خون پاک اینان، غذای مقوی ای برای خدای چشمه محسوب میشود. چشمه همچنین به دلیل آب فشان بودن، شبیه انزال بود و باز مرتبط با فلور دلیس. کوه آتشفشان که دیگر نماد برجسته در شعر قوبیلای خان است نیز همین مفهوم را داشت. بنابراین آرکادیا نمادی از دوزخ است. مطابق افسانه ای افراد قبیله ی بنیامین را که مشرک شده بودند از ارض موعود اخراج کردند و آنها به آرکادیا نقل مکان کردند. آرکادیا را هم خیزشگاه کیش مادر-زمین در غرب خوانده اند و هم محل پرستش آرتمیس رئیس کالیستو عنوان کرده اند. آردوینا الهه ی خرس که مورد پرستش فرانک ها بود نامش ترکیبی از نام های آرتمیس و دایانا دو نام مختلف یک الهه ی واحد قمری است. بعضی نمادهای آرتمیس، خرس، زنبور و خرچنگ هستند که همگی جانوران صورت فلکی سرطان نماد انقلاب تابستانی نیز هستند. جانور دیگر آرتمیس، سوسک بخصوص سوسک طلایی است که شبیه زنبور است. این نماد هم در آیین های رمزی غربی کاربرد زیادی دارد. در مصر، سوسک را به جای خرچنگ، جانور برج سرطان میدانند. مریم مجدلیه هم که دیر صهیون او را همسر مسیح و مادر مروونژین ها خواند و به افسانه ی جام مقدس مربوط کرد، ظاهرا در ابتدا یک افسانه ی مصری و مرتبط با میگدول در مصر بوده است. با این حال، دیر صهیون، فرانسه ی جنوبی را به عنوان محل پرورش مذهب مریم مجدلیه انتخاب کرد. خیلی جالب است که این منطقه به نام مریم مجدلیه معروف به ماگدالیا و محل برخاستن فرهنگ موسوم به ماگدالین است که برای فرهنگ انسان های غارنشین باستانی ساکن در آن چنین نامگذاری است. در غارهای اینان، پرستش خرس به عمل می آمد و دانش رسمی برای به بسیار بومی نظر رسیدن این کیش در منطقه ی محبوب دیر صهیون، قدمت فرهنگ خرس پرستی در آن را تا 70 هزار سال قبل عقب برده است. بر اساس نقاشی های غارها معلوم است خرس پرستی در غارهای فرانسه و اسپانیا در پیوند با گاوپرستی پیش میرفته است. چون کاملا در ارتباط با نمادهای نجومی بود. خرس دب اکبر، پای چهارم و گم شده ی صورت فلکی ثور یا ورزاو بود که به قطب شمال منتقل شده و توسعه یافته بود. ثور همان ورزاو ازیریس خدای محبوب اخوت های رمزی است و پای کنده شده ی او روایت دیگری از آلت جنسی گم شده ی او است که قرار است از آن هورس خدای منجی اخوت ها زاده شود. هورس چشم آسمان است و ازاینرو دب اکبر هم چشم آسمان تلقی میشود. اما از آن جایی که این چشم برای کار کردن به قلب نیاز دارد، با اسد یا صورت فلکی شیر متحد میشود که قلب آسمان است. جالب است که سرطان نیز قبلا بخشی از اسد یا شیر تلقی میشده و شیر، مشهورترین نماد تابستان و خورشید پیروز بوده است. اینجاست که معنی آخرالزمانی اژدهای مکاشفات مسیحی روشن میشود: اژدهایی با پاهای خرس که یک بدن پلنگ مانند با سرهای شیر مانند را راه میبرند. پلنگ به عنوان یک شیر کوچک که مثل بچه شیر خالدار است، جانشین هورس کودک است. این اژدها را معمولا فقط beast یعنی جانور میخوانند. جالب این که کلمه ی bera به معنی خرس که در انگلیسی bear خوانده میشود، تلفظ دیگری از fera به معنی حیوان یا حیوان وحشی به طور کلی است. یکی دیگر از معانی fera در لغتنامه ها "خرس دریایی" است که معلوم نیست چیست ولی قاعدتا مرتبط با جانور دریایی است که جد مروونژین ها را از یک زن زمینی به دنیا آورد. حالا در نظر بگیرید که پسر زئوس از کالیستوی زمینی هم آرکاس یعنی خرس نام دارد. شاید چون زئوس خودش خرس دریایی است. برای این که بیشتر تعجب کنید کافی است اضافه کنم که تولد باکره زاد آرکاس خرس از ژوپیتر، تفاوتی با تولد باکره زاد بره ی خدا یعنی مسیح از یهوه خدای یهود ندارد. چون پلانتاردها دب اکبر و دب اصغر را گله ی گوسفند به حساب می آوردند و شاهان را پیش بران گله. علت هم این است که کلمه ی عربی "دب" به معنی خرس، با کلمه ی "دوبهه" به معنی گله ی گوسفند تشابه لغوی داشته است و کلمه ی دیگر bera به معنی جانور که بعدا خرس شد هم با کلمه ی "بره" به معنی گوسفند شبیه بوده است. خرس چهارپایی است که عین بره علف میخورد ولی در عین حال شبیه آدم رفتار میکند و گاهی بر دو پا بلند میشود و مثل آدم، هم گوشت میخورد و هم گیاه و هم عسل. بنابراین خرس یک گوسفند در حال تبدیل شدن به آدم است و کسی که میتواند در قالب شاه، جامعه ی آدمی را به جای گله ی گوسفندان هدایت کند به شرطی که آدم هایش طوری تربیت شده باشند که به لحاظ معرفت و رفتار، تفاوتی با گوسفند نداشته باشند. بنابراین مرز بین مسیح بره ی خدا و اژدهای آخرالزمانی محو میشود و اینطوری است که میبینیم سیگیسموند امپراطور مسیحی متعصب روم مقدس، برای به راه انداختن جنگ صلیبی علیه عثمانی ها، فرقه ی "دراگون کورت" (دادگاه اژدها) را به راه می اندازد که نمادش به صراحت اژدها است. :

the merovengian dynasty”: Barbara aho: part4

میدانیم که جنگ صلیبی سیگیسموند، متاخر بر جنگ صلیبی معروف تری در قبل از ظهور عثمانی تلقی میشود که هدف از آن، باز پس گیری سرزمین مقدس بود و تمپلارهای گادفری دو بایون با تمام نسبت های منفی ای که به آنها داده میشد در جریان آن سر بر آوردند و ثروتمند شدند. فومنکو معتقد است این جنگ صلیبی، همان یورش صلیبیون به روم مقدس و تاسیس جمهوری آتن در یونان است چون قستنطنیه درواقع همان اورشلیم و روم یونانی همان ارض مقدس است. اما لاکاپلا در این برداشت، تغییراتی ایجاد میکند و میگوید همه ی اینها همان تسلط روم بر اورشلیم هستند ولی این اورشلیم در ایتالیا است و رم ایتالیا همان اورشلیم یهودی است و جنگ صلیبی در قستنطنیه موقعیت آن را به ترکیه منتقل کرده است. فتح صلیبی ها در ترکیه برای ایجاد روم یونانی همان نبرد الکساندر یا اسکندر یونانی علیه شرق است. ولی این نبرد در همگامی با حکمرانان ترک صورت گرفته است و اسکندر مزبور، کسی جز اسکندربیگ حاکم آلبانی نیست که در فتح قستنطنیه همگام محمد دوم (فاتح) سلطان عثمانی بود ولی بعدا با او دشمن شد و سقوط کرد. اسکندر بیگ، کلاهخودی شبیه سر بزی دو شاخ داشت که یادآور نامیده شدن اسکندر کبیر به ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ در شرق است. بعد از شکست جناح اسکندر بیگ که نماینده ی صلیبیان است بازمانده های او در روم یعنی ارتدکس های یونانی زبان، افسانه ی او را در حد اسکندر کبیر توسعه دادند که امپراطوریش فرو پاشید. فروپاشی این امپراطوری، قابل مقایسه با نابودی امپراطوری روم یونانی توسط ترکان سلجوقی و محدود شدن تقریبی روم یونانی به قستنطنیه است که در زمان یک سلطان سلجوقی به نام کیخسرو رخ داد. اما این که سلجوقیان طرفه ای از این فتح نبستند قابل مقایسه با نبرد پادشاهی همنام از پارس یعنی خسرو دوم با روم شرقی از هم پاشیده ای است. خسرو پیروزی های زیادی بر روم یونانی به دست آورد، اما درنهایت شکست سنگینی از آن خورد و به زودی قلمروهای مهم مورد دعوای هر دو دولت، به تسخیر اعراب مسلمان پیرو محمد درآمد. لا کاپلا، سلجوقیان را همان سلوکیان یونانی میداند که قلمروهای مهمشان به تسخیر روم لاتینی درآمد و روم لاتینی جانشین همان روم صلیبی لاتینی و قوای اسکندر بیگ است که توسط قوای محمد دوم سرکوب میشود. بنابراین محمد فاتح از عثمانی با محمد پیامبر به عنوان بنیانگذار فرضی اسلام قابل همپوشانی است. اما این محمد چه ربطی به لاتینی ها میتواند داشته باشد جز این که تمپلارهای صلیبی متهم به پرستش بافومت یا محمد بودند؟! درواقع حذف اسکندر بیگ (دولت اسکندر مقدونی و یونانیان) توسط محمد فاتح (دولت مسلمانان پیرو محمد) حذف شقه ای از جریان تمپلار توسط شقه ای دیگر از آن است که با تغییرات فرهنگی همراه بوده است و این اتفاق از غرب لاتینی به شرق یونانی فرافکنی شده است فقط به خاطر این که قستنطنیه دنباله ی رم بوده است. در غرب لاتینی هم یک پاپ به نام الکساندر داریم که در اواخر قرن 15 از طرف خاندان یهودی قدرتمند بورژیا یا بورژا بر سریر قدرت گماشته میشود و این احتمالا در ابتدا یک آغاز برای دولت پاپی فرض میشده است. اما حکومت گناه آلود این پاپ، با نارضایتی های بسیار و ازجمله ظهور نهضت پروتستان همراه شد و جنگ قدرتی را به راه انداخت که تا زمان سرکوب سزار بورژیا پسر پاپ الکساندر و درواقع فرود آمدن ضربه ی قطعی بر حکمرانی بورژا ها توسط پاپ ژولیوس دوم ادامه پیدا کرد. لاکاپلا یهودی اسپانیایی بودن بورژیا ها را نمودی از پیوند ایتالیا با یهودی ها میداند و سرمایه دار بودن آنها را با بانکدار بودن تمپلارها مقایسه میکند و یهودی مآب بودن تمپلارها را به خاطر می آورد. ازاینرو لاکاپلا سرکوب بورژياها توسط پاپ ژولیوس در قرن 16 را روایتی اصیل تر از سرکوب تمپلارها به دلایل مذهبی توسط لویی پادشاه فرانسه در چند قرن قبل میداند. البته پاپ ژولیوس هنوز یک مدافع پرشور هنر رنسانس و کارفرمای مشهور میکلانژ است. نه او و نه پاپ الکساندر، هیچ یک آدم های مقید مذهبی نیستند. پاپ الکساندر و خانواده اش درگیر زنجیره ای تمام نشدنی از زنای با محارم و تولید فرزندان نامشروع توصیف شده اند و پاپ ژولیوس هم سه دختر نامشروع دارد. ازاینرو لاکاپلا معتقد است که آنها پاپ به معنای معروف کلمه نیستند و امپراطورند. او یادآور میشود که در زندگینامه ی پاپ ژولیوس دوم، از دو قدرتمدار دیگر معاصر او به نام های پمپئو و مارک آنتوان یاد شده است. این سه نام قابل مقایسه با نام های ژولیوس سزار، پمپیوس و مارک آنتونی، سه دیکتاتور معروف روم باستان در زمان پایان جمهوری روم و در آستانه ی ظهور امپراطوری آن هستند. جالب این که در قرن 16 نیز شاهد سقوط یک جمهوری روم در جریان فتح روم توسط شارل پنجم پادشاه فرانک آلمانی هستیم که لاکاپلا او را با آگوستوس مقایسه میکند. ازاینرو لاکاپلا معتقد است که یک سری اسامی واحد وجود داشته که در طول زمان از آنها قصه های مختلفی درست شده و دو تایشان به دو زمان متفاوت از تاریخی 2000ساله ی ایتالیا پرتاب شده اند. ازاینرو آنچه ما حکومت پاپی دوره ی رنسانس میشماریم، احتمالا روایتی کشیشی شده از یک دوره حکومت پاگان ها است که در آن، هنوز مرزی بین مسیحیت و شرک وجود ندارد. پاپ ژولیوس به جای ژولیوس سزار، به رنسانس پاپ الکساندر به جای اسکندر مقدونی ادامه میدهد همانطورکه روم لاتین، خدایان حکومت یونانی مغلوب خود را میپذیرد.:

“Chronology2.0”: D.LACAPELLA: THEOGNOSIS: aout13, 2018

دراینجا باید یادآور شوم که سزار بورژیا خود یکی از کارفرمایان هنر رنسانس بخصوص تصاویر مسیح بود و دستور داده بود که مسیح را به قیافه ی او بکشند. یعنی سقوط سزار بورژیای یهودی تبار توسط یک بدل ژولیوس سزار که کهن الگوی امپراطوران رومی است، میتواند همان قتل عیسی مسیح یهودی توسط رومیان و همدستان یهودیشان هم باشد. از طرف دیگر باید توجه کنیم که پاپ الکساندر پدر سزار بورژیا، نام اصلیش رودریگو بورژیا بوده است. رودریگو به معنی شاه سرخ است. نماد خاندان بورژیا نیز یک ورزاو سرخ است. ورزاو جانور ژوپیتر نسخه ی لاتین یهوه است و سرخ رنگ لباس پاپ ها. لاکاپلا توجه میکند که سرخ در مکاشفات مسیحی، رنگ فاحشه ی بابل یعنی سیاره ی زهره یا لوسیفر است که نامش به معنی درخشان است. در اخوت های رمزی، او با ایزیس همسر و خواهر ازیریس تطبیق میشود که از او هورس را به دنیا می آورد و این تثلیث با یهوه-مریم مقدس-مسیح قابل تطبیقند. ازیریس هم مثل ژوپیتر، متجسم به ورزاو بوده است. ژوپیتر با سیاره ی مشتری تطبیق میشود که به سبب داشتن مقامی بالاتر باید درخشان تر از زهره باشد و ازاینرو در عربی «الازهر» یعنی درخشان ترین نامیده میشده است. لاکاپلا معتقد است این لغت، احتمالا اصل لغت آسار یا آسور به معنی فرمانروا و لقب خدای مشتری در نزد کلدانیان است که ازیریس فرم قبطی-یونانی آن است. همین کلمه ی آسور به «سور» و از طریق آن «سول» به معنی خورشید تبدیل شده و به صورت سول اینویکتوس (خورشید شکست ناپذیر) عنوان میترا خدای خورشید شده است. میترا را خدای فریجیان و فارسیان خوانده اند. هر دو این نام های اقوام، فرم های دگرگون شده ی عنوان فریسیان، فرقه ی اشرافی یهود هستند. صحنه ی قتل ورزاو توسط میترا، برجسته شده چون بازسازی مکتب پیشین کلیسا را نشان میدهد و میترای گاوکش، همان موسی است که بت گوساله ی طلایی را میشکند. اصلاحات مربوطه زمانی روی داد که امپراطور شارل پنجم ایتالیا را فتح کرد و این همان فتح سرزمین مقدس توسط رومی ها است، و نیز زمانی که «یک پاپ یهودی با یک پاپ مسیحی تعویض شد». لاکاپلا شارل پنجم را اصل شارلمان یعنی شاه بزرگ احیاگر امپراطوری روم مقدس در چندین قرن پیش میداند که نسبش به مروونژی ها میرسید. پاپ آینده جولیوس دوم، کاردینال جولیانو دلا روور بود که در نماینده ی پاپ در آوینیون در گاول جنوبی بود و برای پاپ در گاول میجنگید. این همان جنگ های ژولیوس سزار در گاول است. در گاول ژولیوس سزار مشاهده میکند که کلت ها برای جوویس خدای مشتری، قربانی میدهند. ژولیوس سزار در مذهب وحشیانه ی کلت ها اصلاحاتی به عمل می آورد که میتوان آن را همان تغییر مسلک از یهودیت به مسیحیت یهودی تبار خواند. ژول در ژولیوس میتواند همان سول رومی (میترا) و معادل شائول در تورات باشد. شائول هم یک جنگاور و اولین شاه یهود بود و در اداره ی جامعه ی یهودی، بدعت به عمل آورد. البته شائول تحت هدایت پیامبری به نام سموئیل قرار دارد. این سموئیل نیز لغتا همان اسماعیل نیای محمد و درواقع نماینده ی فرهنگ محمدی است که نبردش علیه یهودیت پیشین، به دعوای اسلام و اسرائیل تبدیل میشود. پس درواقع خیزش کیش محمد علیه شق یهودی تمپلاریسم، به اصلاح یهودیت سنتی به صورت مسیحیت یهودی تبار نقش ایفا میکند. عاملین پیدایش مسیحیت یهودی تبار را فرقه ی یهودی حصایی میدانند که تحت تاثیر مذهبی جهانی یوهانی یا نصیری یعنی مذهب یوحنای تعمیددهنده یا یحیی بودند و احترام به سنت جان یا یوحنا در فرقه ی تمپلار نیز وامدار این ارتباط است. ظاهرا اسلام محمدی نیز پیش از این که توسط یهودیت بازتعریف شود، یک شعبه از مذهب یحیی بوده است. این مذهب، نگاه منفی ای به دنیاپرستی و آدمکشی بی مورد داشته است. واضح است که اشرافیت یهودی زرسالار حاکم بر اروپا این وضع را نمیپسندیده و خواهان تغییراتی در جهت یک بازگشت نیمه کاره به وضع قبلی بوده است. ازاینرو در تورات، شائول یک شاه نادرست شمرده شده که مثل ژولیوس سزار به دست دشمنانش به قتل میرسد و جایش را داود میگیرد. داود سلف خاندان رش گلوتا یا راس الجالوت یعنی اشرافیت یهود است همانطور که اگوستوس جانشین ژولیوس سزار، اولین امپراطور روم است. داود دو سیستم کهانت متفاوت الازار و ایتامار را با هم متحد میکند و یک کهانت ترکیبی میسازد. الازار مسلما همان الازهر یا ازیریس است و ایتامار در مقابل او باید نسخه ای از میترا باشد. یعنی ترکیب یهودیت قبلی و مسیحیت جدید به صورت مسیحیت یهودی تبار منظور است. بسیاری از نمادهای پاگانی این داستان در مسیحیت یهودی تبار باقی میمانند؛ مشخص تر از همه 25 دسامبر به عنوان زادروز مسیح یا کریسمس که در اصل، روز تولد سول اینویکتوس بوده است. به همین دلیل، جامعه ی یسوعی که نماینده ی اشراف یهود در بدنه ی کلیسای جدید بود، به طور مداوم به قدرتمندتر کردن هر چیزی که بیش از مسیحی یهودی تلقی شود در سیستم جدید پرداخت که به نظر میرسد توجه مذهب پروتستان بیش از انجیل به تورات، خود، یکی از خط دهی های مربوطه بوده باشد. بنابراین از دید لاکاپلا، یهودیت جدید، بازمانده ی تمپلاریسم است در یک ترجمان توراتی جدید که با داستان های پیامبران تورات به عنوان بنیان تعالیم مسیح و محمد، مسیحیت غرب و اسلام شرق را به خود وابسته و از درون فتح کرده و تغییر داده است.:

“The jewish pop”: D.LACAPELLA: THEOGNOSIS: 24jan2021

ازآنجاکه ملت موسی گوسفند چران هستند، قتل ورزاو توسط موسی پیوند جالبی با فرهنگ شاهان پیدا میکند. سوالی که پیش می آید این است که چرا میترا که به جای موسی نشسته است، خدایی شرقی و خارج از پانتئون خدایان یونانی-رومی تلقی میشود آن هم درحالیکه با بعضی از خدایان آن پانتئون چون هلیوس و آپولو قابل تطبیق است؟ علت را نام میترا توضیح میدهد. او را در رومی میتراس میخواندند، ولی نام پهلویش میثرا است که در فارسی تبدیل به "مهر" به معنی خورشید شده است. میثره به اصل آرامی کلمه یعنی میسارو یا میش شارو یعنی شاه میشو نزدیک تر است. میشو یا میسو معادل لغات موسی و مسیح است. معنی میشو خورشید است. او دراینجا با الاگابالوس یا الگبل یا الجبل خدای خورشید ادومی ها تطبیق شده است. همانطورکه میدانیم خدای یهود پیش از یهوه الوهیم نام داشت که همان اله یا ایلو یا ال خدای سوری است و همین ایلو به صورت الیو یا هلیوس خدای خورشید یونانی درآمده است. چون خورشید تجسم خدای نادیدنی بود و ازاینرو خورشید را بل یا بعل نیز مینامیدند از "ب" (فرزند پسر) بعلاوه ی "ال" (خدا) که میشود پسر خدا، معادل همان عبارتی که برای عیسی مسیح استفاده میشود. این کلمه با اضافه شدن پیشوند تعریف فنیقی "ه" به "هبل" تبدیل میشود که در یونانی آپولو تلفظ شده است. گبل نیز تلفظ دیگر هبل است که با چسبیدن به "ال" نام "الگبل" را ساخته است. در غرب، عیسی در 25 دسامبر متولد میشود چون آغاز زمستان تلقی میشود و الگبل نیز در آغاز زمستان متولد میشود که در شرق معادل 21 دسامبر (اول دی) است و به عنوان روز تولد مسیح، شب آن با نام شب «یلدا» -در آرامی یعنی تولد یا میلاد- جشن گرفته میشود. ازآنجاکه یهودیان تحت تسلط ادومی ها بودند، اله یا الوهیم آنها با ال ادومی و تجسمش ال گبل تطبیق شد. ادومی ها فرزند عیصو تلقی میشوند و عیصو به خانواده ی اسماعیل ملحق شده و اشرافیت ادومی از نسل اسماعیلند. لاکاپلا، این اسماعیل را همان اسماعیل مراد فرقه ی شیعه ی اسماعیلیه نیز میشمرد و به این موضوع توجه میکند که تمپلارها خود را پیرو یک شعبه ی کوه نشین از اسماعیلیه میشمرند که قلاع محکم در کوهستان میسازند. لاکاپلا یادآور میشود که کاتارهای غنوصی در فرانسه نیز در قلاع مستحکم در کوه ها موضع گرفته بودند و تمپلارها وارثان آنها نیز خوانده شده اند. یعنی در داستان تمپلاریسم، اسماعیلی ها و کاتارها در اساس یک پدیده ی واحدند. هر دو دسته در تعالیم هرمسی مشترکند و مذهب هرمس معمولا همان مذهب نوح پدر همه ی انسان ها تلقی میشود که گیوم پوستل منسوب به قرن 16 ، مسیحیت اصلی را همان معرفی میکرد و درصدد احیای یک برداشت عرفانی هرمسی از آن بود، اما با مخالفت اطرافیان مواجه شد. کامپانلا نیز درصدد احیای مذهب نوح بود و البته این دفعه آن را بدون مالکیت و سیستم ارباب و برده یا ثروتمند و فقیر میخواند. این، طرح معروف اتوپیای تامس مور نیز هست که پیدایش سوسیالیسم و کمونیسم در دنباله ی آن تعریف میشوند. تامس مور انگلیسی به سبب ترک نکردن کاتولیسیسم و درنیامدن به کیش انگلیکانیسم اعدام شد. آیا برداشت او از مذهب کاتولیک، همین اتوپیا بود و کاتولیک قبل از این که یک فرقه از مسیحیت باشد، به همان معنی خودش یعنی مسلک جهانی بود، مسلکی که سرمایه داری یهودی از طریق انگلیکانیسم و پروتستانتیسم علیه آن مبارزه میکرد؟ چرا انجیل جهانگیر، انجیل کینگ جیمز است که از انگلستان پروتستان بیرون آمده است؟ آیا «کتاب مقدس» از ابتدا یک پروژه ی یهودی-پروتستان بوده که یهودی ها صرفا با نپذیرفتن بخش انجیل و اکتفا به بخش تورات، با آن، خود را از پروتستان ها جدا کرده اند؟ چرا مارتین لوتر پیشوای مذهب پروتستان، در نقاشی ها با نماد رز-صلیبی که یک نماد هرمسی است ترسیم میشود؟ آیا او نمادی از تمپلارهایی نیست که شاگردی کاتارها را کردند تا بعدا آنها را از بین ببرند و مکتب دستکاری شده ی آنها را به نفع سرمایه داری و چپاول اقتصادی خودشان مورد سوء استفاده قرار دهند؟ این حرکت مسلما نه با پروتستانتیسم بلکه با عرفانی مآب شدن یهودیت در کابالا توسط کسانی چون موسس دو لئون و اسحاق لوریا شروع شد که در هر دو جناح مسیحی کاتولیک و پروتستان، دست به تولید اشراف زدند و همزمان اشرافیت را مثل هرمسی ها شیطانی خواندند تا در بزنگاه هایی مثل انقلاب فرانسه، یک جناح مورد قبول اشرافیت بتواند جناح دیگری از اشرافیت را به اسم این که ضد مردمی و شیطانی است نابود کند. در این راه، کابالیست ها برای شرایط مختلف، فرقه های مختلفی پدید آوردند و برای همه ی آنها نسخه های مختلفی از مسیح ساختند که همه قرار بود یک دوران از بین رفته را به ضرر اشرافیت در قدرت بازگردانند. تنها دلیل این که این مسیح ها کار میکردند و به ضرر اشرافیت عمل میکردند که خود اشرافیت فقط به بهای یهودی مآب شدن مملکت سر کار آمده بود.:

“syncretism in the 16th and 17th centuries”: D.LACAPELLA: THEOGNOSIS: aug6,2015

خیلی جالب است. رفت و برگشت تمام مسیح ها حکم رفت و برگشت خورشید را دارد که بین آن فضا تاریک است. با این حال، چشم خورشید که دب اکبر و البته بره ی خدای دیر صهیون باشد، در قطب شمال که قلمرو تاریکی دانسته میشود مستقر است. مثل این که خدا همیشه در تاریکی ظهور میکند.

چرا در قرن 21 هنوز دنبال پیغمبران زنده میگردیم؟!

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی شصت و در کوران جو ضد امریکایی حاکم بر ایران پساانقلابی، یک مجله خیلی اسم در کرده بود: مجله ی فیلم. در آن زمان هنوز مجلات سینمایی رواجی نداشتند و این مجله از فرصت استفاده کرد و با انعکاس دادن سینمای غرب در خود و بر اساس ضرب المثل «وصف العیش نصف العیش» موقتا مورد استقبال مخاطبان ایرانی قرار گرفت تا زمانی که کم کم فیلم های امریکایی به صحنه ی تلویزیون و شبکه ی خانگی راه پیدا کردند. در این مدت، مجله ی فیلم، آنقدر پیش رفته بود که بتواند سلیقه ی خاص خودش از سینماگران برتر ایرانی را به تمام ایران تحمیل کند و نظراتش نظرات عموم کارشناسان و حتی وحی منزل تلقی شوند. از آن زمان، یک سری فیلمسازان به طور ویژه اسم در کردند بدون این که معلوم شود برای چه. قبل از انقلاب، آنچه موج نوی سینمای ایران تلقی میشد مسلما در مقابل جریان مقابل خود یعنی فیلمفارسی، سینمای با شخصیت تری به حساب می آمد؛ اما شاید حتی یک صدم فیلم های سرراست فیلمفارسی توسط مخاطب اغلب بیسواد قدیم درک نمیشد. با این حال، مجله ی فیلم، کمر بسته بود که هر طور شده، جریان های رشدکرده در قبل از انقلاب را شاخص کند و وقتی نمیشد به فیلمفارسی افتخار کرد، ناچارا باید دست اندرکاران موج نو ستایش میشدند. این شد که کارگردانانی مثل مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، عباس کیارستمی، علی حاتمی و سهراب شهیدثالث تبدیل به پیامبران بی رقیب سینمای ایران شدند و انتظاراتی نسبت به آنها پدید آمد که اتفاقا در انحطاط سینمایشان نقش ویژه ای ایفا نمود. یکی از اثرات تحلیل های عجیب و غریب مجله ی فیلم و دنباله روهایش از فیلمسازان مربوطه و بیش از همه عباس کیارستمی که مشهور بود «سینما با او تمام شده است» این بود که فیلم بی سر و ته ساختن که معنایش معلوم نباشد باعث افتخار تلقی شد. مردم دنبال معنادار بودن فیلم میگشتند و مسئول این اتفاق هم در بین فیلمسازان یادشده بیش از همه داریوش مهرجویی است که فیلم «گاو» را ساخت با موضوع پر سر و صدای دوران قبل از شاه یعنی الیناسیون یا از خود بیگانگی که از فضای فکری روشنفکری غرب بخصوص فرانسه وارد ایران شد. کسی به این توجه نکرد که فیلمنامه نویس گاو، غلامحسن ساعدی است نه داریوش مهرجویی. مهرجویی تا مدت ها مجبور بود برای این که انتظاری را که فضای پس از انقلاب به خاطر این فیلم از او داشت با ساختن فیلم های عجیب و غریب مثل هامون و یکی دو نسخه ی فمنیستیش پاسخ دهد. ولی آخر خسته شد و افتاد دنبال فیلم های الکی خوش درباره ی زندگی روزمره که آخرین فیلم قابل اعتنای داریوش مهرجویی یعنی "مهمان مامان" یکی از آنها است. ولی هرچقدر این انتظار از داریوش مهرجویی تا حدودی قابل توجیه بوده، از بقیه قابل توجیه نیست مگر این که مثل جو انقلابی حاکم بر فضای ایران دنبال «وانچه خود داشت» باشید و به ادبیات مذهبی برگردید که دوپهلو به نظر میرسد. این اتفاق قبلا برای ادبیات افتاده است. سروش صحت در مصاحبه ای با رشید کاکاوند به مناسبت «روز حافظ» در برنامه ی کتاب باز، از دکتر کاکاوند میپرسد که چرا ما ایرانی ها در شب یلدا با حافظ فال میگیریم ونه مثلا با سعدی؟ کاکاوند پاسخ میدهد به این مضمون که چون حافظ زندگینامه ندارد؛ فقط یک مشت افسانه درباره اش وجود دارد و بر اساس این افسانه ها حتی شیرازی بودنش هم مورد سوال است؛ آدمی که معلوم نیست کیست و چیست و شعرهایش هم هیچ داستانی ندارد، میشود هر تعبیری از شعرهایش کرد؛ این کار را نمیشود با مولانا و سعدی و فردوسی و خیام و عطار که چهارچوب آموزه ها و بنیادهای فکریشان معلوم است و بعضا مثل سعدی و مولانا صاحب زندگینامه اند نمود؛ اما با حافظی که اصلا معلوم نیست کیست و چیست و درباره ی چه دارد حرف میزند، میشود رفاقت کرد و به قول مولانا هرکسی از ظن خود یار وی شود (تعبیر از کاکاوند است) و هر برداشت شخصی ای را از شعر حافظ مستفاد کرد. کاکاوند به نوبه ی خودش برداشت خودش را از شعر حافظ میکند و شعر او را چیزی مانند یک رمان میشناسد که در آن راوی یا «من» خود شاعر نیست و یک ریاکار دین به دنیا فروش است که شاعر دارد با نقل قول از او، او را تحقیر میکند، همانطورکه راوی داستان رمان نویس هم اغلب، خود نویسنده نیست. البته کاکاوند میپذیرد که دقیقا به خاطر این که راوی-قهرمان شعر حافظ، آدم بلندپایه ای در حد مولوی یا فردوسی نیست و خلاف میکند و مسخره میشود، مردم راحت با آن ارتباط برقرار میکنند. باید در نظر داشته باشیم که این درباره ی فیلمسازها نیز صادق است. ما اغلب زندگینامه ی آنها را نمیشناسیم و آنها را از طریق آثارشان میشناسیم بدون این که فهم ما از اثر و کیفیت و معنای آن، بیشتر از درکمان از مفهوم سخنان عجیب و غریب حافظ باشد. داریوش مهرجویی یک عارف نیست صرفا به خاطر این که در فیلم هامون، یک روشنفکر پوچ گرای تحقیق کننده در عرفان را سوژه کرده یا در جایی از آن فیلم، نام های مولوی و بودا و لائوتسه و علی و حافظ را کنار هم برده است؛ یک استاد کوانتوم هم نیست صرفا به خاطر این که کتاب «جهان هولوگرافیک» یک به هم دوزنده ی عرفان و کوانتوم را ترجمه کرده است. خودش در مقدمه ی ترجمه ی کتاب «جهان هولوگرافیک» نوشته است که این کتاب را به خواهش داریوش شایگان ترجمه کرده است. اگر فیلم هامون را دیده باشید میدانید که در صحنه ای از فیلم، هامون و همسر آینده اش در کتابفروشی، کتاب «آسیا در برابر غرب» داریوش شایگان را به دوربین نشان میدهند. این کتاب در زمان شاه و پیرو همان بحث «وآنچه خود داشت» نوشته شد تا ایرانی ها را از غرب بپرهیزاند و به سنت اصیل ایرانی که همین اشعار شنگول و خمار و عرفانی نمای امثال حافظ معرفی میشود، «برگرداند». حتما میدانید که در دانشگاه برای این که پیشرفت کنید باید داخل گعده های خاصی باشید بی این که تمام و کمال قبولشان داشته باشید. در پاتوق های سینمایی و روشنفکری بخصوص وقتی مثل دوران شاه و امروزه روز در هم فرو میروند هم همینطور است. این که مهرجویی در چه گعده ای پیشرفت میکند شاید بسته به اتفاق بوده باشد. به هر حال به عنوان فیلمساز وظیفه داشته تبلیغ آن گعده که اتفاقا کسانی مثل داریوش شایگان تویش بوده اند را بکند تا آنها هم در نقدنویسی و پارتی بازی، هوایش را داشته باشند. بعد از مدتی هم که پاتوقش عوض شد، رفت فیلم های زندگی روزمره را ساخت که آخرین دستاورد پر بازدیدش در آنها "سنتوری" بود و بعد دیگر با استقبال عموم روبرو نشد، چون مثل بیضایی و مسعود کیمیایی و کیومرث پوراحمد و بسیاری دیگر از همدوره هایش نتوانست با زمانه کوک شود و برای دورانی که نمیشناسد فیلم بسازد و این درحالی بود که هنوز داشت به روال سابق، فیلم سفارشی میساخت.

انتظار بیشتر از این داشتن از یک هنرمند خطا است. این را خیلی سال پیش در 1387 فهمیدم وقتی ترجمه ی یک مصاحبه ی عربی با علی احمد سعید آدونیس، شاعر سوری را خواندم. آدونیس در آن زمان داشت اشعار شاعران قدیمی عرب را جمع آوری و تنظیم میکرد و در لا به لای صحبت هایش اشاره ای هم به اشعار عرفانی کرد و انذاری داد به این مضمون که هیچ وقت سعی نکنیم در اثر لذت بردن از یک شعر عرفانی به این نتیجه برسیم که شاعرش عارف است. چون عرفا انسان هایی هستند که در مورد موضوعات، بسیار ملایم و متعادل برخورد میکنند و وجد و شور عرفانی خاص، هنرمندان است، نه به این خاطر که هنرمند خیلی عارف است بلکه به این خاطر که هنرمند خیلی غریزی و در لحظه است و مطابق احساسش در لحظه اثر تولید میکند. الان ممکن است یک حکایت اخلاقی یا یک پند معنوی را جایی ببیند و چنان تحت تاثیرش قرار بگیرد که یک اثر هنری اعم از شعر و داستان و فیلم و تئاتر و مانند آنها در منتهای ذوق و شوق هنری تولید کند و بعد دو فردای بعد، غریزه اش با چیز دیگری تحریک شود که کلا چیزی برخلاف اثر قبلی بسازد. هنرمند فقط میخواهد احساسش در لحظه ی الهام به تجلی درآید و زیاد با معنایش کاری ندارد. بنابراین اگر ادبیاتی با مضمون اخلاقی یا معنوی خیلی عالی دیدید و تحت تاثیرش قرار گرفتید، فکر نکنید خالقش خیلی آدم اخلاقی یا معنوی ای است. او فقط پیامی را از کس دیگری مستقیم یا غیر مستقیم دریافت کرده و برای مدت کوتاهی چنان در آن پیام فرو رفته که یک اثر ادبی خوب از آن خلق کرده است. به هر حال هرچه باشد آدونیس خودش یک شاعر هنرمند است و به نظرم هنرمندها را خوب میشناسد. لازم است اینها را بدانیم تا اگر یک روز یک بازیگر خوب و احتمالا سلبریتی را در حال دیدن حرف های فیلسوفانه دیدیم، درجا نتیجه گیری نکنیم که او فیلسوف خوبی است و به آنچه میگوید به خوبی عمل میکند؛ حتی نباید این احتمال را از نظر دور بداریم که او موقع زدن همان حرف ها برای ما فیلم بازی میکند و شاید این کار را میکند چون قبلا به تجربه دیده که این نوع فیلم بازی کردن در منحرف کردن اعضای خانواده اش از یک موضوع مهم جواب داده است.

اما همه ی مسئله فقط زوم شدن اتفاقی روی یک هنرمند نیست. مخاطب نیز مهم است. این مخاطب است که دوست دارد فکر کند سلبریتی حتما آدم خاصی است که سلبریتی شده است. مخاطب حتی آنجایی هم که متوجه اشکالی میشود، چشم خود را به روی خودفروشی سلبریتی میبندد. مخاطب به دنبال پیامبرانی زنده در دوران سینما میگردد. او دوست دارد پیامبرانی را کشف کند که هنوز دارند حرف های دوپهلو میزنند و با قصه تعریف کردن، معناهای پنهانی هویدا میکنند. این تا حدودی به خاطر افسانه ی «ناموس» است. «ورقه» ی یهودی به محمد پیامبر گفته بود که فرشته ای که بر موسی فرود می آمد «ناموس» نام داشت و به نوعی الهام پیامبرانه را به موضوع ناموس دوخته بود. ناموس در زبان یونانی به معنی افتخار و احترام است. اما این معنا تا حدود زیادی معنایی ثانویه بر کلمه به سبب افتخار و احترامی است که علمای مذهبی به دست می آوردند. توضیح این که بین این کلمه و کلمه ی شاید بی ربط "نماس" در یونانی به معنی جویبار و آب روان و گاهی سیل، ارتباط جسته شده است. نماس به سبب جریان داشتن در خود، به جریان قرائت متن مسطور اطلاق شده و چون در قدیم نوشته ها معمولا اوراد جادویی و دعاهای مذهبی بودند مفهوم مذهبی پیدا کرده است. کلمه ی روسی «نماز» به معنی دعا تلفظی از همین نماس است. همانطورکه میدانیم روس ها متاثر از مسیحیت ارتدکس یونانی هستند. معمولا مردم بیسواد که اکثریت جامعه ی ارتدکس را تشکیل میدادند برای خواندن هر نوع ورد مذهبی ای نیازمند کشیش ها بودند. با این حال، پیوند اصلی ناموس و مذهب وابسته به مکاتب تلمودی اروپایی است. در فقه یهودی تلمودی، «ناموس» به کسی گفته میشود که میتواند به افکار مخفی افراد در پس ذهنشان دست یابد. این کلمه در تضاد با "یاسوس" یعنی جاسوس قرار دارد که وظیفه دارد از افراد حتما گزارشی علیهشان تهیه کند و در کارنامه شان دنبال افکار و اعمال مضر برای نحله ی خود میگردد. برعکس جاسوس، ناموس فقط میخواهد اصل افکار را پیدا کند تا ببیند چه استفاده ای میتواند از آنها بکند. ادبیات رمزی و دوپهلو نیز درست در همین راه خلق میشوند. برای جذب نیرو به نحله ی خودتان، شما ادبیاتی ظاهرا عرفانی را درست میکنید عمدا برای این که افراد بسیار زیادی گاهی به بزرگی یک کشور و حتی مجموعه ای از کشورها گرد آن جمع شوند فقط به خاطر این که از ادبیات میتوان معانی متفاوتی مطابق سلیقه های مختلف به دست آورد. شما میگذارید همه بیایند و برداشت خودشان را از متن هویدا کنند. ولی هدفتان این است که کسانی را شناسایی کنید که برداشتشان از متن به شما نزدیک است. آن وقت، آنها را به مدارج بالا هدایت میکنید و تاکید میکنید که هیچ وقت معنای مورد نظر فرقه از متن را بر مردم افشا نکنند. چون متن برای اتحاد یک ملت زیر لوای فرقه است نه برای شوراندن ملت علیه فرقه. درواقع در این سیستم، فقط یک خدای برجسته ی راستین وجود دارد: ایزیس؛ الهه ای که نام مصریش asetدر هیروگلیف مربوطه به شکل یک تخت پادشاهی نوشته میشود و معنایش در قبطی هم تخت پادشاهی است. هر پادشاهی که میمیرد قابل مقایسه با شوهر و برادر ایزیس یعنی ازیریس است و هر کسی که جای پادشاه قبلی را میگیرد و روی تخت او مینشیند بلافاصاله نور تخت شاهی را به خود جذب میکند و مثل ازیریس که به صورت هورس مجددا از ایزیس زاده میشود به عنوان پسر تخت، در مقام خدا قرار میگیرد. پرستش ایزیس در فرقه ی «دیر صهیون» در فرانسه رواج داشته است و معادلش در کابالای عبری، «مرکابا» یا تخت جلال است که یهوه بر آن جلوس میکند. در مسیحیت این تخت به کلیسا تبدیل شده و محل جلوس خدا تعیین شده است. در گفتار مسیحی، کلیسا کالبد مریم مقدس خوانده میشود و ازاینرو کلیسای معروف فرانسه «نوتردام» به معنی «بانوی ما» نامیده میشود. با این همه ازیریس و ایزیس، خواهر و برادر دوقلویند و رابطه ی آنها زنای با محارم تلقی میشود. در ادبیات فراماسونری وابسته به جام مقدس، این رابطه در پیدایش دشمن آینده ی شاه آرتور یعنی پسر خودش موردرد نقش آفرینی میکند. آرتور نادانسته با خواهر خودش معاشقه میکند و موردرد که پادشاهی آرتور را به فنا میدهد نتیجه ی این رابطه است. لورنس گاردنر معتقد است که خواهر و برادر در داستان آرتور، دراینجا دو نیمه ی مردانه و زنانه ی یک خدای دوجنسه ی واحد هستند. زوج های ایزیس-اوزیریس، جانا-ژانوس، دیانا-دیانوس، فاونا-فاونوس، هلنه-هلنوس یا آرتمیس-آپولو دو پاره ی یک وجود دوجنسه ی واحد بوده اند. این موجود همان توماس یا تموز با نام بابلی برگرفته از "تم" به معنی مکمل و همزادها است. در مصر، این موجود، با تصویر یک گیاه نشان داده میشده است که خورشید و ماه از دو شاخه ی آن روییده اند. این دوقلوها لزوما از دو جنس مختلف نبودند. صورت فلکی جوزا یا توأمان با دیوسکری مذکر یا کاستور و پولوکس چنین کاربردی را داشت، همینطور رومئوس و رومولوس دوقلوهای بنیانگذار رم که توسط یک ماده گرگ بزرگ شده بودند. رد آنها را میتوان تا دوگانه ی انلیل و حئا در افسانه های آکدی ردیابی کرد. قبیله ی یهودی بنیامین که تنها قبیله ی زیردست اولیه ی اشرافیت خاندان یهودا بودند هم با صورت فلکی جوزا نشان داده میشدند. شکل دوجنسه ی حاکم بر برادران دوقلو، نتیجه ی در هم فرو رفتن خاصیت های برادر و خواهر یا دو پاره ی متفاوت یک موجود دوجنسه است که همان دجال تلقی میشود و این فرض بر اساس آیه ی 37 : 11 از کتاب دانیال است که درباره ی دجال میگوید: «او به شهوت زنان توجه نخواهد کرد ... زیرا او خود را بیش از همه بزرگ خواهد کرد.» به نوشته ی آلیس بیلی: «این طرح به بازسازی نوع بشر می پردازد.» و درصدد بازگرداندن کیفیت انسان باستانی است. ظاهرا همه ی اینها در سطح جامعه در حال وقوعند و ما با دیدن بعضی ظواهر جامعه حس میکنیم که واقعا این آموزه ها در برگیرنده ی کل مردم و درصدد خدایی یا شیطانی کردن جامعه است. اما دجال در تعالیم مسیحی یک جامعه نیست، یک شخص است یا فوقش یک دستگاه است. ظاهرا اول کلیسا سعی کرده تا در این مقام قرار گیرد و بعد مقام کلیسا بین حکام سکولار تقسیم شده است. کسی خدای مقدس دوجنسه خواهد بود که به عنوان یک مرد بر تختی که زنانه است بنشیند و با زوج دوقلویش حکومت متحد شود یا به عبارت کابالیست ها با آن هیروگاموس (ازدواج مقدس) کند و فقط او و کسانی که به او نزدیکند در کسب منفعت از این مقام مقدس و بر اساس سلسله مراتب شریکند. اما در ظاهر کل جامعه به این مسیر میرود چون همه در آرزوی نصیب بردن از فرهنگ رمزی الهی ای هستند که آنها را به پیش میبرد. در مورد شاه آرتور نیز پیوند با تخت یا مرکابا است. چون نام آرتور را با آرتوس به معنی خرس مرتبط کرده اند ازآنروکه او صورت فلکی دب اکبر است و این صورت فلکی را به یک ارابه تشبیه کرده اند. ارابه هم مثل تخت شاهی خورشید که هورس به آن تشبیه میشود متحرک است. بنابراین پیوند آرتور و خواهرش، همان پیوند دب اکبر به عنوان روح تاریکی با تختش در قلمرو ظلمت یعنی قطب شمال است. نکته ی جالب این است که در انگلیسی کلمه ی bear که به معنی خرس به کار میرود دراصل به معنی جانور و معادل beast است و beast همان اصطلاحی است که در تعالیم آخرالزمانی مسیحیت، برای یک هیولای آخرالزمانی به کار میرود که با خود دجال تطبیق میشود.:

“the merovengian dynasty”: Barbara aho: part3

مادام بلاواتسکی مینویسد که در نوشته های یونانی، لغت دیوسکوی با کابیری ها و کوریبانت ها مترادف است؛ اصطلاح فنیقی کابیری به تفاوت «برای تمام خدایان آتش اعم از الهی و جهنمی و آتشفشانی» استفاده شده است؛ یهودیان آن را معادل گبوریم (جباران) در تعالیم خود دانسته، نژاد شاهان آشور شمرده اند؛ مسیحیان آنها را شیاطین شمرده اند درحالیکه فرشتگان خودشان هم «دگرگونی مستقیم همین کابیری هستند». به گفته ی پیندار، اولین کابیری، آداماس بود که از زمین به وجود آمد و اولین نفر از سلسله ی 7رده مردهایی که خود تولیدمثل میکنند نیز بود. بلاواتسکی، این 7رده را با 7ابگال (اولین معلمین تمدن و فرهنگ بشری در اساطیر کلدانی) و 7امشاسپند (7خدای برتر زرتشتی شامل اهوره مزدا و 6 امشاسپند تحت امر او) مقایسه میکند. بلاواتسکی، همچنین نقل قولی از بوسواژ می آورد به این شرح که «این شاهزاده (ایزیس-ازیریس) شهرهایی را در مصر ساخت، جلوی طغیان رود نیل را گرفت، کشاورزی، استفاده از درخت انگور، موسیقی، نجوم و هندسه را اختراع کرد» که در اینجا ایزیس و ازیریس یک شخص واحدند و بلاواتسکی، دوگانه شدن اینها را تلاشی دیگر در راستای زمینی کردن خدایان و تطبیق دادن آنها با زندگی بشر تلقی کرده و افسانه های دیگر معلمان بشر چون اوآنس و خیسوتروس و تحوت و هرمس و شیث و ساتورن و سرس را هم برکنار از چنین دستکاری هایی ندانسته است. این هم تابعی از تبدیل آداماس پیندار به آدم دوجنسه ی اولیه در تورات است که حوا از دنده اش درآمد و خصوصیات زنانه اش به صورت جنس زن از او جدا شد. آنگاه از خودش در مقام مرد، همان باقی ماند که نامش در عبری شبیه آن بود: ادوم یعنی سرخ. این شد که او خصوصیات خدای سیاره ی سرخ یعنی مریخ را به خود گرفت و تبدیل به خدای جنگ شد. در کابالا آدم خود یهوه خدای یهود و نامبردار به آدم کدمون بود که از دید کابالیست ها همه ی جهان مادی بخشی از وجودش هستند. یهوه خدای خالق در نزد یهودیان، معادل برهما خدای خالق در نزد هندوان است و این نکته از آن جهت اهمیت دارد که مطابق برخی روایات، برهما از عرق شیوا خدای نابودی پدید می آید. نکته این است که بر اساس گفته ی موسی در یک تعلیم کیمیاگری که میگوید برای پیدایش انسان، اول از همه به زمین و آب نیاز است، این نتیجه گیری حاصل آمده که انسان های دو جنسه ی اولیه، از عرق پدران خود که بر زمین میچکید پدید می آمدند و ظاهرا یهوه با مرد شدن در مقام خدای جنگ همهویت شده با مریخ، با پایان دادن به این زنجیره و تکثیر خود در مردان و زنان با تولیدمثل جنسی، تا همیشه خلقت را در مرحله ی پدید آمدن از مرگ و فلاکت نگه داشته است.:

“the timeless kabiri”: HP Blavatsky: Theosophy - Vol. 52, No. 2, December, 1963 / Pages 43-50

هیچ انسان نورمالی ممکن نیست از چنین آموزه ای استقبال کند. راه این آموزه از کشتار افراد فراوانی میگذرد درحالیکه به راه اندازان جنگ، حتی خودشان در صحنه ی جنگ حاضر نمیشوند چون آنها به خاطر نشستن بر تخت، مقدس و از مردم معمولی برتر و با ارزش رند. در زمانی که آدم ها هنوز آنقدر طعم جنگ را نچشیده بودند که فکر کنند کشتن و خونریزی کردن به همان اندازه که رهبران استعمار میگویند لذت و افتخار دارد، این حرف ها به همین راحتی که مشاهده کردید زده میشد. ولی الان در فضای پس از جنگ ویتنام و بخصوص پس از حمله ی امریکا و متحدانش به عراق، دیگر نمیتوان این ایدئولوژی را به این سهولت بیان کرد. بنابراین شما در مقام یک حکمران نظامی فقط وقتی میتوانید روی کمک مردم به خودتان مطمئن باشید که ذره های جداگانه ی این طرح را در میان یک عالم جملات عرفانی و تاریخی و فلسفی و حتی سرگرمی و امور بیهوده مخفی کنید و اینها اینقدر زیاد تکثیر میشوند که گاهی اوقات حتی وقتی کسی در ساخت یک فیلم هنری یا یک سخنرانی منظور دیگری دارد، ناخودآگاه جلو چشم می آیند چون عامل فیلم هنری و سخنرانی حتی بدون این که خودش هم بداند تحت تاثیر مسائلی است که بدیهی به نظر میرسند درحالیکه ممکن است برای برخی هنوز بدیهی نباشند. اما در این آشفته بازار، فقط آنهایی که آنقدر مسموم فضا شده اند که دیگر فرق بین عرفان و سرگرمی و فلسفه و آدمکشی را نمیفهمند، فقط آنها ممکن است آنقدر تکه های مفقوده ی پازل را جمع کرده باشند که از سوی «ناموس» ها شناسایی شوند و با دردسر کمی به مدارج بالای قدرت راه یابند.

توضیح بی ربط: یکی از خوانندگان گرامی، بر من منت نهاده، درباره ی مطلب قبلی سوالی را مرقوم کردند که تا به حال، کسی شبیه آن را از من نپرسیده بود و آن این که تصویر ابتدای مقاله ی قبلی که پیرزنی را در حال زرشک چینی نشان میدهد چه ربطی به محتوای مقاله دارد؟ پاسخ این که مقاله ی مزبور هم درباره ی زمستان سیاسی است و هم درباره ی اخبار بد در رسانه ها. اگر به عکس دقت کنید متوجه میشوید که از روی کاغذ برداشته شده است. این کاغذ، صفحه ای از روزنامه ی اطلاعات است. ولی روزنامه عکس را همانطورکه خودش مرقوم کرده، از رسانه ی اینترنتی فارس برداشته است که آن هم مثل روزنامه یک ارگان خبری است. درج این عکس در وبلاگ و جدا کردن آن از بقیه ی عکس ها برای بهتر دیده شدن، به منظور یادآوری این نکته است که: 1-تمام رسانه هایی که اخبار بد میدهند کنارش تصاویر زندگی روزمره را میگذارند که به ما یادآور شوند «نکند یک وقت حرف های ما را خیلی جدی بگیرید. دنیا هنوز سر جایش است و زندگی جریان دارد» که نکند آش بیش از حد شور شود و ما بیش از حد ناامید. 2- عکس به کشاورزی مربوط است و کشاورزی در زمستان سخت و بی رقیب معنا ندارد. میخواستم یادآوری کنم تا حالا هیچ زمستانی بر ایران نیامده که واقعا توانسته باشد زندگی مردم را برای مدتی طولانی دچار وفه ی شدید کند و بی تفاوتی پیرزن موقع کار –که هر یک از ما میتوانیم جای او باشیم- خود نشانی از سر جا بودن همه چیز است. وضعیت کشورهایی که دولتشان را از دست دادند مثل سومالی و سودان جنوبی و لیبی را در ایام بی دولتیشان بخوانید؛ خودتان میفهمید چه میگویم.

مسیح در میخانه: چگونه گردباد زمانه مدرن میشود؟

نویسنده: پویا جفاکش

شعر «زمستان» اخوان ثالث، نمونه ای است از این که چطور ضرب المثل ها میتوانند بسیار تازه از راه رسیده باشند. با این که این شعر در دهه ی 30 خورشیدی و در واکنش به خفقان و پوچی و آدم فروشی حاکم بر جامعه ی ایران پس از حوادث سیاسی 28 مرداد سال 1332 سروده شده است ولی جمله ی «هوا بس ناجوانمردانه سرد است» آن، حتی الان هم در واکنش به هر گونه فضایی که درهم و برهم و غیرقابل اعتماد به نظر میرسد گاهی از سوی آدم هایی به کل بی اطلاع از ادبیات به کار میرود. البته در این شعر، عبارات عجیب تری هم هست. مثلا این یکی:

و قتدیل سپهر تنگ میدان، زنده یا مرده

به تابوت ستبر ظلمت 9توی مرگ اندود پنهان است

حریفا رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

به طرز شگفتی، این عبارات، ناظر بر تشبیه مرگ یا مسافرت خورشید به جهان زیرین با بروز تاریکی و به تابوت رفتن خورشید در قبرگاه مغرب بنا بر فرهنگ های پاگانی است که امروزه پس از پیروزی های پیاپی ایدئولوژی ابراهیمی ملایان در آفاق سیاست ایران، به کل فراموش شده است. ظاهرا حامد قدیری –مربی گروه فلسفه ی دانشگاه ادیان و مذاهب- خیلی جوانتر و ناچارا در ایدئولوژی ابراهیمی آبدیده تر از آن است که به مفهوم پاگانی این تشبیه آگاه باشد ولی شاید در اثر تکرار متواتر آیه ی «الله نورالسماوات و الارض» (خدا نور آسمان ها و زمین است) با دیدن عبارت بالا در شعر اخوان ناخودآگاه به یاد سرنوشت خدایی که همچون خورشید منبع نور است در ایران مدرن پسا انقلابی افتاده و در اشاره به آن، عبارات زیر را در مقاله ی «چارلز تیلور و تقریر وضع پریشان ما: ما نیز در جهانی که تیلور روایت میکند شریکیم» در مجله ی باور (شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: ص5-233) مقرور کرده است:

«خورشید چنان به پشت ابر نشسته که گویی در محفظه ای گریزناپذیر اسیر افتاده است؛ چنان که زنده یا مرده بودنش برای ما که مترصد نور مانده ایم فرقی ندارد و اینجاست که اگر قرار بر این باشد که نوری پا بگیرد، به سبب انقطاع از آسمان، ناگزیر باید که در ساحت زمین چراغی بیفروزیم. میتوان شعر اخوان ثالث را به شیوه های مختلفی فهمید اما فارغ از این که خود او چه قصد و غرضی در پس این واژگان داشته، میتوان آن را روایتی از نسبت ما با ایمان و امر دینی دانست؛ روایتی که میگوید ما در این اقلیم دچار نوعی پریشانی شده ایم. پیشتر خورشیدی در تجلی بود. اما اکنون دیوارهایی به پا شده و انقطاعی حاصل آمده است. وجود نوعی پریشانی در نسبت ما با امر دینی پیش فرض نوشته ی حاضر است. نسبتی که امروز با امر دینی داریم زمین تا آسمان متفاوت است با نسبتی که اجدادمان با آن برقرار میکردند. اگر دل در گرو دین نداشته باشیم، شاید که باورهای پیشینیانمان ولو یکی دو نسل عقب تر، عجیب به نظر بیاید و اگر دل در گرو دین داشته باشیم، شاید از سرمان بگذرد که خوشا به حال پیشینیانمان که راحت و بی درد سر دین میورزیدند بی آن که در معرض نقدها و درگیری های مستمر ذهنی باشند و پرسش ها و چالش های بنیان برافکن زمانه مدام بر صورتشان سیلی بزند. در نگاه کلی، شاید بخشی از تفاوت ما با پیشینیان، در کیفیت برخورد با مخالف اندیش است. اجمالا در ساختارهای شهری و روستایی قدیم، افراد با دایره ی محدودتر و تکرارشونده تری از آدم ها برخورد داشتند و هر کسی که با باور رایج شهر و روستا تفاوت میداشت، چه بسا به نحوی شر انگاری میشد و از جامعه کنار میرفت. به همین دلیل، پدران و مادران ما شاید که سال ها میگذشت و با کسی که باور دینی متفاوتی داشت، چشم در چشم نمیشدند؛ اما امروز از همان لحظه ای که از خانه مان در خیابان های تهران، شیراز، اصفهان، مشهد و اکثر شهرهای دیگر ایران بیرون می آییم، با آدم هایی برخورد میکنیم که اولا باور دینیشان با کلیت باور دینی ما تفاوت هایی دارد و ثانیا چنان معتمدند که دیگر قابلیت شرانگاری شدن ندارند. ممکن است فردی مذهبی از آپارتمان خود بیرون بیاید و با همسایه ی محترمی مواجه شود که از بیخ با باورهای دینی او مخالف است. خوش و بشی درخواهد گرفت اما رسوب همین اختلاف نظر، به مرور او را به باورهای دینیش ملتفت میکند و در ذهنش به این سوال رنگ میبخشد که "بنیان باور من کجاست؟". این وضع تا حد زیادی در موقعیت تاریخی جغرافیایی کنونی ما قابل درک است اما میتوان برای توصیف اجمالی آن به چارلز تیلور، فیلسوف معاصر، متمسک شویم که میگوید: "ما از جامعه ای که باور به خدا در آن بی چون و چرا و در حقیقت، غیر مسئله خیز بود به جامعه ای رسیده ایم که چنین باوری صرفا یکی از گزینه های متعدد و غالبا نه سهل القبول ترین آنها است." به بیان دیگر، میتوان گفت که در ساحت باور دینی، ما در زمانه ای مه آلوده حضور داریم؛ زمانه ای که اجمالا امر الهی مانند خورشید شعر اخوان ثالث از افق پدیدارشناختی چشمانمان پنهان شده و ما با تنوع و تکثری مواجهیم که نحوی از تزلزل و تردید را در لا به لای باورهایمان رسوخ داده و ما را به پرسش مدام از بنیان های باورمان سوق میدهد. ما اجمالا درکی از این وضع داریم و نحوی از پریشانی را احساس میکنیم. اما درک اجمالی گاهی مثل حالت زبان بستگی است که حرفی و ایده ای در ذهن هست اما واژه ها و بیانی برای آن نمی یابیم. اگر شناخت مختصات این وضع ضروری است و هر قدمی برای مواجهه با آن ناگزیر مترتب بر ترسیم حدود این وضع است، ناگزیر این پرسش برخواهد آمد که تفصیل و تقریر وضع کنونی ما، این وضع مه آلوده چگونه خواهد بود؟ چگونه میتوانیم زبان و بیانی برای حس و حالی پیدا کنیم که در بادی امر، به زبان نیامده و تقریر نشده است؟ چگونه میتوانیم مختصات وضع کنونیمان را توضیح دهیم؟ ما به "مفهوم" و "مفهوم پردازی" نیاز داریم تا بتوانیم امری را که انگار نوک زبانمان مانده، اما به زبان نیامده، به زبان بیاوریم. جیمز اسمیت که خود شرح و درآمدی بر کتاب عصر سکولار چارلز تیلور نوشته، از قول جولیان بارنز، رمان نویس نقل میکند که گوستاو فلوبر در پی آن بود که زبانی برای توصیف احوال همخوابگی، این تجربه ی خاص بشری، پیدا کند. جیمز اسمیت نیز معتقد است که خود بارنز در نوشته هایش میکوشید مفهوم و کلمه ای برای روایت "مرگ"، این تجربه ی خوف آور و اندیشه برانگیز ارائه کند. میشود در قفای جیمز اسمیت این دنباله را ادامه داد و گفت که چارلز تیلور نیز در اثر خود میکوشد نیاز ما به مفاهیمی برای سخن گفتن از وضع کنونی را پاسخ دهد و دست اندر کار مفهوم پردازی ای شود که به کار توصیف و تقریر وضع پریشان و متزلزلی بیاید که در عصر کنونی با آن مواجهیم؛ عصری که به بیان چارلز تیلور، عصر سکولار است. چارلز تیلور "سکولار" را در معنایی تازه به کار میبرد؛ عصر سکولار عصری است که باور دینی به امری الهی صرفا یکی از گزینه های پیش روی ما و درنتیجه، امری قابل مناقشه است. در عصر سکولار است که با افرادی مختلف العقیده مواجه میشویم که نمیتوانیم آنها را با شرانگاری طرد کنیم و ناگزیر، به بنیان باورهای خود ملتفت میشویم و "تزلزل و شکنندگی" را تجربه میکنیم. او میگوید در عصر سکولار، ما در ساحت "درون ماندگار" زندگی میکنیم؛ چنانکه انگار باور "متعالی" از افق دیدمان بیرون افتاده و هرآنچه هست را ذیل نظمی درون ماندگار و منفک از آسمان میفهمیم. ما "پنداره ی اجتماعی" مدرن را برگرفته ایم و "نظم اخلاقی مدرن" را پذیرفته ایم و جهان را از مجرای آن درک میکنیم. اما در این جا، لحظاتی برای ما پیش می آید که تجربه ی "سرشاری" را از سر میگذرانیم؛ لحظاتی مثل شنیدن یک موسیقی، دیدن یک منظره یا بوییدن یک رایحه. پیشتر این لحظات را با اتکا به ساحت متعالی توضیح میدادیم اما حالا که "خود حائل دار"ی شده ایم که منقطع از آسمان، به تبیین امور میپردازیم، با این لحظات خاطره ای نوستالژیک برایمان زنده میشود و حالا ما تحت "فشار قیچی وار" قرار خواهیم داشت؛ از یک طرف خاطره ی ساحت متعالی و از طرف دیگر، سیطره و رقیب ناپذیری ساحت درون ماندگار ما را تحت فشار قرار میدهند و ماحصل این فشار، چیزی از جنس "اثرنواختر" است؛ آنچنان که در اثر فشار قیچی وار، انفجاری رخ میدهد و گزینه های متعددی پیش روی ما قرار میگیرد. اینها بخشی از مفاهیمیند که تیلور در اختیار ما میگذارد تا فهمی نظام مند از وضع کنونی خود پیدا کنیم. اما آیا میتوان چند مفهوم را به شکل فهرست وار معرفی کرد و از بار سنگین تقریر آنها نجات پیدا کرد؟ این جا همان نقطه ای است که اهمیت کار چارلز تیلور عیان میشود. مفهوم پردازی هرچقدر هم گسترده باشد، تنها زمانی به کار می آید که مفهوم ها در دل یک روایت کلی شکل گرفته باشند و نشان بدهند که چه نسبتی با یکدیگر دارند. تیلور مفهوم ها را فهرست وار روی میز نمیگذارد بل میکوشد آنها را ریشه دار کند و در بستر روایت بگنجاند. روایت یعنی ذکر زنجیره وار رخدادهایی که اولا دستکم در نظر راوی، هر یک از آنها دست کم شرط لازم برای وقوع دست کم یکی از رخدادهای بعدی است و ثانیا دست کم از نظر راوی، شرط کافی برای وقوع هر رخدادی از سلسله رخدادهای پیشین فراهم شده باشد. بدین ترتیب در نمونه ی آرمانی روایت، حذف هر یک از رخدادها در وقوع دست کم یکی از رخدادهای بعدی خلل ایجاد خواهد کرد. به نظر میرسد که این، تعریفی حداقلی از روایت است اما آنچه ویژگی مهم روایت قلمداد میشود، همانا نگاهی است که پیوستگی و انسجام بین رخدادها را پیش چشم خود میبیند. در مقام تمثیل، میتوان این ویژگی روایت را در مقایسه ی میان یدک فروش کهنه کار و مکانیک کارکشته نشان داد... اهمیت تیلور دراینجا در دو بعد عیان میشود: یکی این که در کتاب "عصر سکولار" میکوشد مفهوم هایی ارائه کند تا زبانمان را در سخن گفتن از مختصات وضع کنونی یاری دهد و بعد دیگر این که با اذعان به اهمیت روایت برای فهم وضع کنونی، مفهوم های یادشده را در دل روایتی معنادار میکند که میخواهد به ما نشان بدهد چگونه قدم به قدم از وضع سابق به وضع کنونی رسیده ایم. تیلور در مقدمه ی کتاب عصر سکولار تصریح میکند که در روایتش، بر سکولاریته ای متمرکز است که در غرب و برآمده از جهان مسیحی لاتین محقق شده است. همینجا موطن پرسش تازه ای برای ما خواهد بود: اگر مسئله ی آغازین ما وضع پریشانی است که اینجا در ایران و در زمانه ی کنونی نسبت به امر دینی احساس میکنیم، اگر شاهدمان بر روایت این پریشانی، آن شعر اخوان ثالث است و گمان میکنیم که مه آلودگی و پریشانی یادشده را در کوچه های شهر خود احساس میکنیم، پس پروژه ی تیلور در تقریر وضع سکولاریته در غرب به چه کار تقریر وضع کنونی "ما" می آید؟ با کدام بخش از پروژه ی او میتوان همدل شد و با کجا باید فاصله گرفت؟ برای پاسخ به این پرسش میتوان پروژه ی تیلور را به دو بخش صوری و مادی تقسیم کرد... توشه ی صوری ما از کار تیلور میتواند این باشد که اگر داعیه ی آن را داریم که وضع پریشانی دین ورزی خود در زمانه ی کنونی را میفهمیم، باید بتوانیم روایتی بپردازیم که تعاقب رخدادهای مادی و فکری ایران و اسلام را چنان نشان بدهد که دست آخر به مختصات وضع کنونی منتهی شوند. اما در بخش مادی، تیلور به گذارهایی اشاره میکند که در غرب و جهان مسیحی لاتین رخ داده است. بسیاری از گذارهایی که آنجا طی شده، در زمین الهیات مسیحی جوانه زده است و اگر بستر الهیات اسلامی را در نظر آوریم، برخی از آن گذارها رخ دادنی نیستند یا به شکلی دیگر و توسط گروهی دیگر پیش رفته اند. از سوی دیگر، در این نقطه از عالم، رخدادهای منحصر به فردی واقع شده اند که در وضع کنونی ما دخیلند اما لزوما مشابهی در غرب و جهان مسیحی ندارند ازجمله ماجرای مشروطه و انقلاب اسلامی سال 1357. با این حساب، میتوان گفت که آجرهای روایت ما و روایت تیلور لزوما یکی نیستند و تفاوت هایی با هم دارند. اما همچنان میتوان از بخش مادی روایت تیلور نیز بهره هایی برد. ما در زمان و مکان متفاوتی از زمان و مکان غرب، حاضر شده ایم، اما از آن حیث که اندیشه ی غرب، خود را در سطح جهان گسترانیده و تاریخ محلی را آرام آرام درنوردیده و مفهوم تاریخ جهانی را پیش آورده است، بسیاری از گذارهای ذکر شده در روایت تیلور همانا گذارهایی در تاریخ جهانی است و ما را نیز در بر میگیرد. غلبه ی نگاه علم محور، رواج رسانه، ظهور فردگرایی، بسط مفهوم دولت-ملت و اهمیت یافتن قانون بشری از مواردی است که تا حدی وضع کنونی ما را دستخوش خود قرار داده اند و روایت آنها روایت تکه ای از مختصات وضع کنونی ما خواهد بود.»

مسئله این است که وقتی تسلسل وقایع و اهمیت آنها در ایجاد یک روایت، کشورها را از هم متمایز میکند، افراد را نیز به مراتب از هم متمایز میکند. ما به سبب نوع ژنتیک و محیط و ترتیب وقایع در زندگی، با هم فرق میکنیم و اگرچه گزاره های سازنده ی روایت بنیادین غرب مدرن و سنت پیشین یکایک وارد زندگی ما میشوند اما رفت و آمد یا به اصطلاح طلوع و غروبشان به یکسان در وجود ما داستان ایجاد نمیکنند و هر بار هم که داستان میشوند، این که کدام یکی بیشتر طول میکشد و کدام کمتر، از آدم تا آدم فرق میکند. برای همین هم هست که آقای قدیری گرامی، به گزاره ی تشبیه مرگ خورشید در شعر اخوان ثالث متمسک شده و برای نجات خدا در یک فضای سکولار دست به دامان روایت سازی تیلور گردیده است. چون خدای قدیری و البته خدای همه ی مردم امروز، آن خدای ابراهیم نیست که ابراهیم پس از سر دادن شعار "لایحب الآفلین" (افول کنندگان را دوست ندارم) به جستجوی او برآمد و ادیان ابراهیمی –یهودیت، مسیحیت، اسلام- را بنیان گذاشت. منظور او از افول کنندگان، خورشید و ماه و ستارگان بودند که هم روزگاران ابراهیم در اور کسدیم (سرزمین کلدانیان) میپرستیدند. خورشید و ماه و ستارگان، غروب میکردند و ابراهیم به دنبال خدایی میگشت که هیچ وقت غروب نکند. مسلما منظور او از غروب این نبود که خدایان کلدانیان میمردند. چون خورشید و ماه و ستارگان، قبل از تولد ما مدام به آسمان رفت و آمد میکردند و بعد از مرگ ما نیز همچنان به این کار ادامه میدهند. ابراهیم دنبال خدایی میگشت که همیشه در صحنه باشد. اگر از این بعد به قضیه نگاه کنیم، اکنون خدای ابراهیم هم یکی از همان آفلینی است که او دوست نداشت. چون خدای ابراهیم نیز مدام دارد از زندگی ما محو میشود و برمیگردد یا به اصطلاح طلوع و افول میکند. مشکل این است که آن یارویی که ابراهیم و خدایش را اختراع کرد هم از اول دنبال یک خدای همیشه حاضر در همه جا نبود و آن را فقط به عنوان بنا کننده ی یک نظم جهانی برای خلق روایت های فردی میدید بلکه از طریق آموزش و پرورش اجباری، بتواند یک جایی در روایت های شخصی همه داشته باشد و این اشخاص به شدت متفاوت از هم را در جای لازم به نفع شاگردان سیاسی خودش با هم متحد کند. چون همیشه روایت ها در اول از جهان شروع میکردند و به یک گوشه از آن میرسیدند. عبارت «یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.» در داستان پردازی ایرانی، تقریبا با شروع شدن داستان از عبارت «زیر گنبد کبود» که بعدش از کسی یا جایی صحبت میرود غیر قابل انقطاع است. حتی در سینما میبینید که بارها فیلم ها با نشان دادن نقشه ی جغرافیای جهان و زوم کردن دوربین روی نقطه ای از نقشه شروع میشوند یا این که اول فیلم، صحنه از آسمان به زمین می آید و در انتهای فیلم برعکس. بنابراین همیشه نیاز بوده یک کلیتی توصیف شود که وضع جزء را توضیح دهد یا توجیه کند. در شعر اخوان هم این موضوع اتفاق افتاده است. توصیف زمستان اخلاقی و وضع سخیف و بی اعتماد مردم نسبت به هم در یک شب تاریک از ابتدا با جملاتی چون «سلامت را پاسخ نمیخواهند گفت» و «سرها در گریبان است» مقدمه چینی میکند تا به جمله ی «درها بسته است» برسد و بعد تنها دری را که اخوان به روی خود باز میبیند یعنی در میخانه را وارد داستان کند و اینجاست که با مناظره ی راوی با صاحب میخانه داستان تازه شروع میشود و بهتر است بگوییم وارد جزئیات میشود. اخوان که میخواهد از سرمای شب زمستانی به میخانه پناه ببرد، صاحب میخانه را «مسیحا» و «ترسا» میخواند و آرزوی گرم بودن «دم» او را میکند که کاملا یادآور دم حیاتبخش مسیح در ادبیات غربی و فارسی است ولی صاحب میخانه در را باز نمیکند و میگوید میخانه تعطیل است چون به زودی صبح میشود. خودتان بهتر از من میدانید که صبح بازگشت خورشید است. راوی میخواهد گرم شود ولی میخانه چی میگوید به زودی صبح زمین را گرم میکند یعنی بدبختی پایان می یابد. توضیح این که در ایران زمان شاه خیلی از میخانه ها فقط شب فعالیت میکردند و دم صبح میبستند. حالا فرضش را بکنید شب زمستانی شعر، اشاره به وضعیت سیاسی و مدرنیته ی پهلوی دارد. آن وقت حس میکنید که انگار میخانه ها خودشان هم منتظر روزی بودند که یک صبحی دربگیرد و آنها را برای همیشه در ایران ریشه کن کند. البته اخوان انتظار صبح زودرس را نداشت و مدام میخواست به میخانه چی حالی کند که به این زودی صبح نمیشود و خواهشمند است در را به روی او نبندد. ولی این در هم به روی اخوان بسته شد و اخوان با ناراحتی به سرگردانی خود در خیابان های تاریک زمستان و از لا به لای مردم بی اعتنا به هم ادامه داد. وقتی به این موضوع و فرجام دوره ی پهلوی توجه میکنیم، مطمئن میشویم که آقای قدیری با شعر اخوان اشتباهی به یاد خدا نیفتاده است. چون خدا در ذهن ایرانیان زمان اخوان، منحصر به مسلمانان بود و مسیح، خدای کفار مسیحی بود. آن وقت، اخوان، منجی خود را هم مسیحا میخواند و هم ترسا یعنی مسیحی، آن هم در زمانه ای که مسیحیان غربی، مشغول کافر کردن مردم و رواج فساد اخلاق در بین آنها بودند. میخانه هم عمومی ترین مظهر این فساد بود که کمترین مقاومت مردمی در مقابلش شکل گرفته بود. بیخود نیست که زنده یاد مهرداد بهار، پسر ملک الشعرای بهار، وقتی میخواست در مصاحبه ها در دعوای اخوان ثالث و ملک الشعرا طرف پدرش را بگیرد، میگفت که پدرش عامل بدبختی اخوان ثالث نبود و اخوان هرچه کشید، از فساد اخلاق و تباهی معرفتی خودش کشید.

واقعیت این است که اخوان ثالث اصلا آدم متفاوتی نبود و فقط خیلی از زمانه ی خودش جلوتر بود. بدین معنی که آنقدر غربی بود که آن حالی را ایرانی های دیگر در چهل، پنجاه و شصت سال بعد به آن رسیدند او در دهه ی 1330شمسی به آن نائل شد. اگر اخوان ثالث به میخانه چی اصرار میکرد که صبحی در نمیگیرد، به خاطر آن بود که امیدوار بود خدا واقعا مرده باشد تا دلیلی برای گشتن به دنبال یک دل خوشی دم دست تر پیدا کند وگرنه به امید آینده ای که معلوم نبود کی می آید از یک جای گرم دیگر محروم میشد که البته به زودی فهمید درهای گرمگاه های مسیحاهای ترسایی هم فرقی با بقیه ی درها ندارند و به او گرمایی نمیدهند. اخوان این را به تلخی فهمید و ما هنوز نفهمیده ایم و فکر میکنیم اگر ثابت کنیم آن خدایی که به دنیا نظم میدهد وجود ندارد دنیای بی نظم دلش برای ما میسوزد و دری به رویمان باز میکند. یک علت ولع ما به شنیدن و دنبال کردن اخبار بد از جهان همین است. ما فکر میکنیم هرچقدر با دنبال کردن شبکه های حاوی اخبار بد از ایران و جهان دنیای اطرافمان را تیره و تار کنیم، میتوانیم امیدوار باشیم این خدای افول کرده دیگر دوباره طلوع نخواهد کرد و مزاحم میخوارگی ما نخواهد شد. ولی بر سر این فکر داریم بیشتر خودمان را آزار میدهیم. روزنامه ی اطلاعات در شماره ی 13 آذر 1402 مطلبی از دانیل کالکات فیلسوف به ترجمه ی محمدحسن شریفیان منتشر کرده که عنوانش «تو یک مازوخیست حقیقت هستی!» میباشد و در آن آمده است:

«بیشتر ما برای دیگران و به طور کلی برای جهان، اهمیت قائلیم و همین ما را در برابر اخبار بد آسیب پذیر میکند. زندگی همین است، ولی خوب است بدانیم گاهی انگار برای تنبیه خودمان به دنبال اخبار دردناک و ناراحت کننده راجع به خودمان و جهان میگردیم و بارها و بارها آنها را مرور میکنیم. تبدیل شدن به آنچه من «مازوخیست حقیقت» مینامم آسان است. بگذارید اول به ایده ای اشاره کنم که احتمالا برایتان آشناتر است: این که آدم ها میتوانند سادیست حقیقت باشند. شاید کار درستی باشد که به کسی بگویید حوصله تان را سر میبرد ولی بی رحمانه است، یا به دور از مهربانی است که به دوستتان بگویید لباس یا مدل مویش جالب نیست یا شبی را که برایش خجالت آور بوده است به او یادآوری کنید. به عبارت دیگر، این که چیزی حقیقت است باعث نمیشود بی ادبانه یا نامناسب نباشد. بعضی موقع ها آدم های خیلی منطقی هم نمیتوانند این نکته را به خوبی متوجه شوند. آنها فکر میکنند گفتن حقیقت هرگز اشتباه نیست ولی مثال هایی که تا این جا از زندگی روزمره زدم در ظاهر، این باور را ابطال میکند. این، کاری سادیستی است که به بچه ی خجالتی مفلوکی بگویید روی صورتش اگزما دارد یا دوستانش به سراغش نیامده اند. حقیقت از حیث شمول اطلاعات واقعی نمیتواند اشتباه باشد، ولی معنایش این نیست که گفتنش هم هیچ وقت اشتباه نیست. سادیست ها از ایجاد درد لذت میبرند و مازوخیست ها از درد کشیدن. مشهور است که ترکیب این دو میتواند به اختلال جنسی منتهی شود. عده ای نگران این موضوع هستند، خصوصا در مورد کسی که درد میکشد. ولی اگر برای کسی که از درد کشیدن لذت میبرد نگران باشیم، خوب است به یاد داشته باشیم که چنین تجربه ای چقدر معمولی و همه گیر است. آیا دوچرخه سواری که تقلا میکند و دندان هایش را به هم میفشرد تا به بالای تپه برسد مازوخیست نیست؟ یا مثلا کسی که به سس تند علاقه دارد یا نویسنده ای که برای پیدا کردن عبارت مناسب، خودش را به زحمت می اندازد مازوخیست نیست؟ به عبارت دیگر، مازوخیسم پدیده ی رایجی است. ولی نباید بگوییم که نگرانی هیچ وقت لازم نیست. مازوخیسم حقیقت هم میتواند مثل سادومازوخیسم جنسی، طیفی از سرگرمی تا سوء استفاده را در بر بگیرد. اگر گفتن حقیقت به هر قیمتی را بی رحمی بدانیم، دانستن حقیقت به هر قیمتی هم میتواند نامهربانی به خود باشد. همه ی ما احتمالا یکی دو نفر را میشناسیم که بدون این که شغلشان اقتضا کند، همه ی فراز و فرودهای مربوط به اخبار [بیماری] کورونا را پی گیری میکنند. حتی اصطلاحی برای این کار درست شده است: "خبر بد خوانی". یعنی وقتی کسی خصوصا در توئیتر، در یک نوبت، خبرهای بد زیادی را میخواند. خیلی از ما در معرض رفتار کمتر شناخته شده ی مازوخیسم حقیقت هستیم که در آن، خودمان را با اطلاعات ناراحت کننده تنبیه میکنیم و از این کار، لذتی منحرفانه میبریم.»

شاید «مازوخیسم حقیقت»، لغت درستی نباشد. چون الان اخبار ایران و جهان مملو از خبرهای بد دروغی هستند که حتی دنبال کنندگانشان هم مسلما بعضی اوقات به دروغین بودن آنها پی میبرند ولی باز هم صفحه های حاوی آنها را با جدیت دنبال میکنند. یادمان باشد در ایران خودمان ضرب المثل «حقیقت تلخ است» برای این وضع شده که یادآوری کند ما ناچاریم برای جلوگیری از ضررهایی که دروغ به ما وارد میکند درد موقت دوای حقیقت را تحمل کنیم. ولی وقتی مردم زیادی خودشان را مشغول جمع آوری اخبار دروغ و یا اخبار راست مربوط به سیاست میکنند که دانستن آنها کمکی به فرد در تغییر وضع موجود نمیکند و فقط به سلامت روان او آسیب میزنند، آن وقت دیگر نمیتوانیم بگوییم اینجا جستجوی اخبار، تحمل یک درد موقت برای رفع آسیب بزرگتر است، بلکه موضوع، وارد کردن آسیب عمدی به خود است. هیچ دلیلی هم برای این کار وجود ندارد جز این که فرد به خود ثابت کند خورشید خداوند غروب کرده و او باید به دنبال میخانه ای بگردد که شاید هنوز درش به روی او باز باشد. مشکل این است که غروب خدا هنوز به بیشتر مردم ثابت نشده و مردم بیش از جستجوی میخانه ی باز، دارند هنوز با مرور تمام نشدنی اخبار بد، ذهن خود را به باور کردن غروب خدا مجبور میکنند. چرا؟ برای این که خدا همان خورشیدی است که در جای لازم یا نا لازم، غروب، و باز در جای لازم یا نالازم طلوع میکند و چون خدا است و صاحب اختیار، فرد کنترلی روی نقش او در ایجاد روایت زندگی خود ندارند. مسلما خدا در همین حد هم میتواند تاثیرات مثبت زیادی روی ما بگذارد. ولی به نظر بسیاری از ما یک مزاحم به تمام عیار است چون جلو پیشرفت را میگیرد. فقط به این علت که مدیر قانون حاکم بر جهان معرفی شده است.

از وقتی برنامه ی کتاب باز آقای سروش صحت در تلویزیون تعطیل شده، پدرم در آپارات به دیدن برنامه رفته و لا به لای برنامه ها از مریدان دکتر رشید کاکاوند شده است. من هم بعضی اوقات گذری بعضی از صحبت های دکتر کاکاوند را که پدرم گوش میدهد میشنوم. یک بار دیدم از قول ادیب کاشانی، قانون جهان را به گردباد تشبیه میکند (منظور، گردبادهای معمولی شرقی است، نه گردبادهای غولپیکر امریکایی). ادیب میگوید گردباد، فقط چیزهای کوچک و سبک مثل خس و خاشاک را از زمین میکند و بالا میبرد و چیزهای سنگین را کاری ندارد و پایین باقی میگذارد، درست مثل زمانه که آدم های بی اطلاع و کم وزن را به مدارج بالای قدرت میرساند. کاکاوند در راستای این سخن، این بیت حافظ را تکرار میکند:

زمانه به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

مشکل این است که همان گردبادی که خس و خاشاک را بالا میبرد با فروکش کردن، آنها را پایین هم می آورد. این، قانون گردباد است. برای همین هم شخص به نظر رسیدن و قانونی بودن گردباد زمانه حس بدی به آدم میدهد و خس و خاشاک امیدوارند گردباد آنقدر بی قانون باشد که خودشان به سرنوشت خس و خاشاک قبلی دچار نشوند. برای همین هم آنها دوست دارند خدا افول کرده باشد، درحالیکه عدم علاقه به افول را از همان کاشف خدای گردباد یاد گرفته اند که افول کنندگان را دوست نداشت. این است قانون بی قانونی شبی زمستانی که در آن تنها دری که مجاز است به روی مردم باز باشد در میخانه است.

آیا پیامبران انوناکی ها در امریکا طرفدار نژادهای غیر سفیدند؟

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 2005 شخصی به نام ویتلی استریبر در دریملند ادعا کرد که زمانی که با جیپش و مسافری که درون آن بود در نیویورک حرکت میکرده ناگهان خود را در یک فضای ناآشنا و کاملا متفاوت با واقعیت مالوف نیویورک دیده است و بعد از مدتی رانندگی استرس زا استریبر و جیپ و مسافرش مجددا به فضای آشنای نیویورک بازگشته اند. استریبر عنوان نمود که بعدا مجددا با جیپش به محل این اتفاق رفته ولی دیگر وارد آن محدوده ی ناآشنا نشده است. برخی تجربه ی استریبر را به گذر اتفاقی از شکاف فضا-زمان و ورود به کورگال تعبیر میکردند: محدوده ی دوزخی قلمرو مارسانان و یوفوهای حاکم بر امریکا که معمولا مردم آن را در مخفیگاه های زیرزمینی امریکا زیر شهر میدانستند. البته کورگال یک اسم اکدی برای دوزخ است. ولی از زمان مطرح شدن انوناکی ها در فضای فکری امریکا، باورمندان به یوفوها علاقه ی زیادی به استفاده از کلمات اکدی در ارتباط با مفاهیم متافیزیکی دارند. بر اساس کتاب رویدادنامه های گیرکو، کلیه ی جریان های بازیگر در اختلافات سیاسی غرب از تفسیر افسانه های اکدی پدید آمده و خود را به خدایان آنها متصل کرده اند. پیروان جریان آریایی و برتری نژاد سفید، با توجه به رنگ پریدگی مردم شمال اروپا در مناطق یخ زده و اغلب تاریک شمالی، خود را از نسل اوشومگال یا اعقاب کینگو شمرده اند که شوهر تهاموت الهه ی تاریکی در شورش علیه آنوناکی ها بود. این گروه، مستقیما از اشرافیت های کهنه کار و متعصبی برخاسته اند که حاضر به تغییرات به روز سیاسی نیستند مبادا امتیازات خود را از دست بدهند. در مقابل، افراد نوگرا که برای بهتر کردن مسائل، نیاز به به کار گیری استعدادها از همه ی نژادها دارند و از این استعدادها به نغع خود و برای کنار زدن اوشومگال استفاده میکنند خود را از نسل آنوناکی ها میخوانند و با نسبت دادن تمدن های پیشین افریقایی ها، آکدی ها و سرخپوستان امریکا به آنوناکی ها، خود را طرفدار تمدن های نژادهای غیر آریایی میخوانند و به نوعی با به یاد آوری وجود تمدن های غیر سفیدپوست، میخواهند به برتری نژادی اشرافیت های فئودالی عقبمانده ضربه بزنند. دعوای این دو دسته ی متعصب و نوگرا که به اوشومگال و آنوناکی شهرت داشته اند، از زمان قدیم وجود داشته و از همان زمان سه گروه وجود داشته اند که بین این دو دسته مصالحه و میانجی گری میکردند و نظم نظام را حفظ میکردند: 1-آماشوتوم یا طراحان دعوت به مادر حیات و دعوت به معنویت از بالا 2-آمارگی یا طراحان دعوت به مادر زمین و پرستشگر نیروهای غریزی جهان فیزیکی 3-نونگال یا طراحان شبیه سازی زندگی و مکانیکی و ماشینی کردن نظام. ازآنجاکه این اهداف کاملا مغایر با همند، نظام نیز دچار پیچ و تاب های سیاسی متعدد میباشد. ولی هدف اصلی درباره ی حفظ نظام با به اطاعت درآوردن مردم، بین هر 5گروه اتحاد ایجاد میکند و در هر نوع مشکلی بسته به این که نظر کدام گروه، بهتر مردم را تابع نگه میدارد، یکی از این ایده ها در نظام برتری می یابد. بین افسانه های رایج امریکایی درباره ی انوناکی ها و افسانه های یهودی ارتباطی وجود دارد. بدین معنی که سام که نام پسر نوح است، در تاریخ انوناکی ها به پسر ابوابا و سازنده ی انوناکی ها تبدیل شده است. ابوابا به دست نژاد ایمدوگود کشته شده است و سام درصدد مبارزه با آنها است. شایعه ی ایمدوگود را چارلز هال، یک ناظر آب و هوای سابق usafرواج داده است. وی مدعی است که چندین سال به صورت پاره وقت و در انزوا در رشته کوه نلیس در شمال ایندین اسپرینگز در نوادا زندگی میکرده و درآنجا مرتبا مردمان سفیدپوست بلندقدی را میدیده که تکرو بودند، قیافه ی نوردیک با چشمان آبی داشتند و صداهایی مانند پارس و سوت تولید میکردند. آنها با دیدن هال معمولا مخفی میشدند. سفیدهای بلندقد هال به سیاره ی ماه رفت و آمد دارند. هال مطمئن بود که آنها با مقامات ایالات متحده در ارتباطند. توصیفات هال از این موجودات، دقیقا مشابه توصیفات پارکس از نژاد ایمدوگود است: نژادی که به هر دو زبان مصری باستان و اکدی صحبت میکردند و واسطه ی این دو تمدن بودند، درحالیکه زبان مصریان متعلق به نژاد امشا emeshaبود که در ارتباط با سام قرار داشتند. ما میدانیم که توصیفات ظاهری هال و پارکس از ایمدوگود، اشاره ی مستقیمی به نژاد نوردیک آریایی اشرافیت های نژادپرست دارد. ایمدوگود شباهت زیادی به کینگو دارند: مردمانی فردگرا، تکرو، بیزار از جامعه و متمرکز بر منافع فردی حتی اگر بر ضد جامعه باشد، همان چیزی که معمولا در رسانه ها از اشرافزادگان غربی ترسیم میشود. لغت ایمدوگود im-dugudبا املای خاص آن در آکدی از ترکیب دو کلمه ی «خون» و «شریف» به دست می آید و درمجموع به معنی دارای خون اشرافی است. تقریبا میتوان آنها را به نامدار خواند. چون لغت "نام" در اکدی به صورت nim نوشته میشود به معنی والامقام، و جالب اینجاست که تلفظ دیگرش num-mu با دو املای مختلف نوشته میشود که یکی به معنی «والا کسی که سخن میگوید است» و دیگری به معنی «والا کسی که باعث رشد و سازندگی میشود» میباشند. نومو همچنین به صورت های نووا و نوبا نوشته میشود که املای دوگانه ی nu-ba (wa) برای آن، معنی «سازنده ی تصاویر یا مجسمه ها» را میدهد، که البته فقط اشراف تعیین میکردند از چه کسانی چه نوع تصویری ارائه شود. در مقابل، لغت "سام" با "سامو" به معنی آسمان مرتبط است.:

“the chronicles of the girku”: garru zeitlin: part5,6

دراینجا باید یک نکته را بیان کنم. همانطورکه میدانیم، خدای یهود بر ضد نامداران است چون فقط خودش شایسته ی ستایش است. نام سام را در عبری shem مینویسند که معنی دیگرش "نام" و تلفظ دیگرش "اسم" است. معمولا برای این که نام مقدس یهوه بی دلیل بر زبان رانده نشود، به جای آن از کلمه ی "اسم" استفاده میشود و لغت "شم" درحالیکه پیشوند معمول عبری "ها" به آن اضافه شده، به صورت «هاشم» برای نام خدا استفاده میشود. البته "شم" خودش مخفف "اسم" است و اسم، از "عیش" به معنی مرد به اضافه ی پسوند سامی "م" به دست می آید. نام "عیش" منشا نام عیصو پسر اسحاق نیز هست. از طرفی اگر تبدیل معمول "ای" به "ی" در عبری را در نظر بگیریم، از عیصو لغات یشوع و یوشع به دست می آید که قهرمانان دیگر انجیلیند. از همه مهمتر این که نام یشوع را میتوان یاکوو نیز تلفظ کرد که شکل دیگر نام یعقوب پدر بنی اسرائیل است. یعقوب هم پسر اسحاق و برادر عیصو بوده و بین این دو بر سر جانشینی مقام پدر در به دست گرفتن مقام امت برگزیده ی خدا اختلاف بوده است، درحالیکه این دو نفر از اول یک نفر بوده اند در دو تعریف متفاوت. در ارتباط این دو با هاشم یعنی خود یهوه لازم به ذکر است که لغت یاکوو با تبدیل رایج "ک/خ" به "ه" در سامی، تبدیل به نام یهوه میشود. از طرفی توجه داریم که دعوای دو پسر اسحاق بر سر مقام الهی، تکرار دعوای اسماعیل و اسحاق فرزندان ابراهیم است. نام اسماعیل را نیز به راحتی میتوان ترکیب نام های "اسم" (یعنی یهوه) و "ال" (یعنی خدا به طور کلی) خواند و به خدا یهوه یا همان هاشم معنی کرد و بدین ترتیب او را با عیصو و یعقوب برابر گرفت. میدانیم که عیصو پس از قهر کردن با یعقوب، به نزد خاندان عمویش اسماعیل رفت و با آنها مزاوجت کرد و ازاینرو فرزندان عیصو و اسماعیل با هم مخلوط شدند. در یک روایت از اسماعیل 12 پسر به جا مانده است که ظاهرا روایت 12 پسر یعقوب یا اسرائیل، درواقع همان 12 پسر اسماعیلند. بدین ترتیب سام که آنوناکی ها را می آفریند، همان یهوه و تجسم زمینیش یعقوب –به نمایندگی از قوم یهود- هستند.

با این حال، هر گونه برداشت نژادی از خلوص خون که در تضاد با علاقه ی باستانیان به ازدواج های خارج گروهی برای متحد کردن قبایل قرار دارد، به یهودیان برمیگردد که خود را به سبب توجه یهوه به خود، نژاد برتر میخوانند و ازدواج با نژادهای پست کافر (خلاصه شده در لغت گوییم) را حرام میدانند. البته میدانیم که یهودی ها خیلی زیاد این قانون را میشکنند و شاید زمانی اصلا آن را نداشته اند. ازاینرو مهمترین استدلال زمانه ی یهود برای این قانون، جلوگیری از به هم آمیزی آیین های یهودی و مشرکانه تلقی میشود. در این صورت، باید صحنه ی قیام یهود علیه حکمرانان یونانی سلوکی را نوعی طغیان یک نوع یهودیت علیه نوع دیگری از یهودیت خواند چون به عقیده ی مورخینی چون هگینز، زئوس یا ژوپیتر خدای یونانی-رومی همان یهوه خدای یهود است. گادفری هگینز، یونای سوریه محل انطاکیه پایتخت انتیوخوس سلوکی را که مورد شورش حشموناییان قرار گرفت با ایونیه و نیز یونان که نام عبری گریس در تاریخ رسمی است تطبیق میکند. وی مینویسد ایونی ها پرستش یک خدای سیاه و مادرش را در ایتالیا رواج دادند که به نظر هگینز، این خدا همان عیسای یهودی-رومی و مادرش مریم باکره اند. هگینز از قول ماکسیموس تریوس، شخصیت های آپولو و ژوپیتر را دو روایت مختلف از خدایی واحد میداند که درنتیجه ی تعریف های متفاوت، اسم های متفاوت یافته اند.:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: jazzybee verlag press: p74-75

در بریتانیا و در جوار اسکاتلند نیز جزیره ای به نام iona وجود دارد که در افسانه های بومی محل هبوط عیسی بر زمین در آخرالزمان تلقی میشود. این جزیره محل زندگی کلدی های دروئیدی شمرده میشده که از نسل کاهنان اورشلیم داود و سلیمان بودند. در زمان بازگشت مسیح، بانویی مقدس به استقبال او میرفته است. ویلیام شارپ معتقد بود این بانو، الهه ای شرقی است که همراه با سکاها از خاورمیانه به این جزیره منتقل شده است.:

IONA: SACRED ISLE OF THE WEST: Barry Dunford: sacredconnections.co.uk

میدانیم که اسکاتلند، گریزگاه تمپلارهایی تلقی شده که سرکوب در فرانسه به خویشاوندان خود در اسکاتلند پناه برده و درآنجا فراماسونری را پایه گذاری کرده اند. تمپلارها در فرانسه در ارتباط واضحی با پرستش مریم مجدلیه در رنه لوشاتو قرار داشتند که اشرافیت های اروپایی، خود را از نسل او و مسیح خوانده و میخوانند. مسیحیت در رنه لوشاتو چیزی بین بودیسم سکاهای مغولی آسیا و مسیحیت غربی بود. ولی پیوندهایی هم با مصر داشت که به تبار حصایی آن نسبت داده میشد. منابع منسوب به حصاییان، هرم بزرگ مصر را به نام «میرو» میخواندند که دقیقا همان نام "مرو" برای کوه مقدس هندوان و بوداییان در شرق است. خود بودا با پتاح خدای خالق در مصر قابل تطبیق است و پتاح را با آمون یا مین تطبیق کرده اند که او نیز هم منس اولین فرعون مصر در روایات یونانی است و هم مانو همزمان آدم و نوح افسانه های هندو. منو با نجات یافتن از سیلی مهلک، موجد نژاد جدید بشر میشد. در داستان های تمپلارها این سیل تبدیل به خطر سیاسی شده و مابه ازای نوح و مانو برای آن، یوسف رامه ای است که سوار بر قایقی جام مقدس را از سرزمین مقدس به بریتانیا می آورد تا آنجا خانه ی همیشگی اخوت های اشرافی باشد. جام مقدس حاوی خون عیسی را به مهبل مریم مجدلیه تشبیه کرده اند که قبرش به رنه لوشاتو منسوب است. و اما سیل را به پیروی از افسانه های مصری به ستاره ی شعری یا سیریوس یعنی کلب آسمانی نسبت میدهند چون بالا آمدن رود نیل و غرقابی شدن مزارع اطرافش در تابستان به جاذبه ی شعری نسبت داده میشد. شعری با ایزیس هم تطبیق میشد که یک الهه است. در مقام الهه ی آب ها و سیل، او معادل حقات الهه ی قورباغه شکل ماه بود چون ماه هم عامل جزر و مد آب است. حقات در غرب تبدیل به هکاته الهه ی جادوگران شد. مروونژین ها که سنت نسبت دادن خاندان های سلطنتی به مریم مجدلیه به امپراطوری روم مقدس آنها برمیگردد در ایام بالا آمدن آب ها در قلمرو تحت اداره ی خودشان، فستیوالی برای قورباغه ها به پا میکردند که به stain معروف بود و این لغت تلفظ دیگری از satan یا شیطان است. روح شعری یا سگ آسمانی در صورت فلکی کلب بزرگ قرار دارد: یک مجموعه ستاره ی تخیل شده به سگ شکاری جبار که صورت فلکی ثور یا ورزاو، آن را از پاشنه ی پای صورت فلکی جبار آفریده است. جبار و ثور، هر دو انعکاس ازیریس خدای مصری مترادف با پتاح هستند و فرزند هورس، ازیریس است که تولدش از ازیریس در حکم تولد عیسی مسیح از یهوه خدای خالق به روایت یهودی-مسیحی آن است.:

“the final secret of the unicorn”: fireangel: nov2000

در باور مسیحیان مصر، دو دزدی که همراه عیسی مسیح به صلیب کشیده شدند، آنوپ و عان نام داشته اند. این نام ها یکیشان برای آنوبیس خدای سگ مانند سیاره ی عطارد به کار میرود و دیگری برای تحوت خدای ماه در فرم یک میمون کینوکفالوس (سگ سر) که همان بابون باشد. درواقع این دو موجود، یک شخصیت واحدند. بابون به عنوان یک میمون یا جانور انسان نما که سری شبیه سگ دارد نسخه ی دیگر آنوبیس است که یک انسان با سر سگ است. منتها تحوت میمون مانند، حیوان ماه است و آنوبیس حیوان عطارد. اتحاد آنها ناشی از این است که این دو هر دو دزدان نور نامیده میشوند. هرمس یا عطارد در نزد یونانیان خدای دزدان است و نور دانش ایزدی را با دزدیدن به نزد مردم آورده است. ماه هم نور خورشید را به خود جذب میکند که بدرخشد. به صلیب کشیده شدن آنها در اعتدال بهاری ناشی از شکل صلیب مانند تقاطع مسیر خورشید با افق های طلوع و غروب است و خود مسیح که بین دو دزد مصلوب شده، خورشید روز است بین دو صلیب تاریکی در افق های طلوع و غروب. بنابراین دو دزد همراه مسیح، به نیمه های تاریک و روشن ماه تشبیه میشوند و جمع آنها تحوت یا هرمس مصری را میسازد، به همان شکل که جمع تاریکی و روشنایی، زندگی روزمره ی خورشید را میسازد و خدای خورشید در هویت قمریش با سگ و صلیب تلاقی میکند و تحوت خدای دانش را در مقام مسیح سود رسان قرار میدهد.:

Jesus crucified between two thieves: dorothy morduck: eoht.info

سانتیلانا توجه کرده است که در افسانه ی اختراع خط از افلاطون، تحوت وزیر تاموس فرعون مصر است. این تاموس درواقع همان تموز خدای کشاورزی است که یهوه در تورات علیه او قرار دارد. تموز در افسانه های یونانی با نام آدونیس شناخته میشود که درواقع معادل آدونای از القاب یهوه است و این نشان میدهد که یهوه علیه هویت قبلی خود قیام کرده است. این قیام در اساطیر یونانی-رومی به صورت قیام زئوس علیه پدرش کرونوس تبدیل میشود. حکومت زئوس به عصر طلایی کرونوس خاتمه میدهد و کرونوس یا ساتورن در اساطیر یونانی-رومی درست به مانند تموز تا حدود زیادی یک ایزد کشاورزی است. در افسانه های نبطی، این به قدرت گیری پیروان آدم در بابل تعبیر میشود که با قتل ینبوشاد پیامبر محبوب مردم توسط افراد آدم همراه است. در زمان قتل ینبوشاد، بت های خدایان ستاره ای از معابد خود برخاستند و به اطراف جسد او جمع آمدند و بر آن گریستند. شگفت این که در روایات مسیحی، همین اتفاق در زمان قتل تموز رخ داده است. نام ینبوشاد مخفف ینبو خشائته یا ینبو شاه است که ینبو همان انبی و نبو عنوان خدای دانش و معادل هرمس و تحوت در اساطیر یونانی و قبطی است. سانتیلانا معتقد است نام ینبو که به صورت یمبو تلفظ میشود تبدیل به یمو و یمه شده و ینبوشاد همان یمه یا جمشید در افسانه های زرتشتی و شاهنامه ی فردوسی است. جمشید هم مثل کرونوس خدایی است که عصری طلایی بر مردم خود رقم میزند ولی به دلیل خودستایی و غرور سقوط میکند و به دست ضحاک خوناشام به قتل میرسد. درواقع سقوط اخلاقی جمشید، در حکم همان انحطاط معنوی یهوه (یا بهتر است بگوییم انحطاط اشرافی که به نام خدا در بین مردم محبوبیت یافتند) و تغییر ظاهر او از جمشید به ضحاک است.:

Hamlets mill: Giorgio de Santillana and Hertha von Dechend CHAPTER XXI

این که مسیحیت و نه یهودیت نقش اصلی را در نابودی فرهنگ پیشین ایفا میکند تجسد یهوه به عیسی یا بهتر است بگوییم تصویری که از او وجود دارد را بسیار معنی دار میکند. مفصل ترین توصیف از عیسی را در کتاب انجیل یوحنا می یابیم و تاریخ مسیحیت، آن را به سال 43 میلادی نسبت داده است. در این موضوع عمدی وجود دارد. عدد 43 سیزدهمین عدد اول یعنی منحصر به فرد در جدول اعداد است که میتوان آنها را به 13 خدا معنی کرد. 13 همان 12 بعلاوه ی 1 است. 12 تای قبلی، 12 تصویر خدای خورشیدی در دایره البروجند. وقتی سیزدهمی می آید یعنی این که یک سال به نمایندگی از دوران تمام شده و دوران جدیدی شروع شده است. عیسی هم به دوران قبل از خود خاتمه داده بود. کلیسای مسیح برخاسته از توصیف پولس رسول از او است و اولین سفر تبلیغی پولس رسول در سال 45 میلادی زمانی که او 43 ساله بود اتفاق افتاد. کتاب 43 از 49 در نسخه ی اولیه ی کتاب مقدس ، کتاب دوم تسالونیکی ها است. این اثر کوتاه، دومین اثر از چهارده موردی است که توسط پولس رسول نوشته شده است. این کتاب از این جهت قابل توجه است که نشان می دهد که ارتداد باید درست قبل از بازگشت دوم خداوند به زمین انجام شود.:

“Meaning of Numbers: The Number 43”: https://www.biblestudy.org/

شاید باید در معنی ای که برای ارتداد معمولا استنباط تجدید نظر کنیم. چون اینطورکه به نظر میرسد به محض ظهور عصر مسیحیت و مذاهب مسیحی مانند جهانی دیگر، ما وارد ارتداد شده ایم. وقتی فکرش را میکنیم که یک تجسم انسانی از خدای این دین یعنی سام، یک شخصیت محترم در انجیل است، آن وقت باید از حمایتی که پیروان آنوناکی های این سام، از نژادهای غیر اشرافی میکنند کمی نگران شویم.


خدا از سرزمین کفر برمیخیزد.: نگاهی عرفانی به افسانه ی نبرد حئا و انلیل

نویسنده: پویا جفاکش

یکی از اتفاقات عجیبی که به دنبال رواج خرافه ی «بیگانگان باستانی» و وصل شدن خدایان باستانی به یوفوها اتفاق افتاد، درآمدن یک کتاب رمان گونه به نام Le Secret des Étoiles Sombresاثر آنتون پارکس بود که در جامعه ای از موجودات خزنده سان موسوم به "جینا ابول" میگذشت. نویسنده یک علاقه مند خودآموز زبان های باستانی بود و ازاینرو علاقه ی زیادی وجود داشت که در لا به لای سطور کتاب، مفاهیم رمزی مربوط به خدایان باستانی و پیوندهایشان با اکولتیسم کنونی کشف شود. یکی ازنکات جالب در کتاب، به کار رفتن لغت "تیگامه" برای مردان در جامعه ی جینا ابول بود درحالیکه این لغت تلفظ دیگری از تهامه یا تهاموت نام الهه ی خالق در اساطیر اکدی است که بعدا تمام اشیاء مادی بخشی از جسد او تلقی شدند. اتفاقا نویسنده دراینجا زیاد از مفاهیم باستانی دور نشده بود و لت تیگامه واقعا در گذشته برای مردان به کار میرفت. در ارتباط با این مطلب باید اضافه نمود لغت meکه در انگلیسی [و نیز گیلکی شمال ایران] به معنی «مال من» استفاده میشود، در زبان اکدی به معنی نوشته هایی است که مفاهیمی را انتقال میدهند. آن را me-e مینویسند که املایش معنی منبع زنانه ی زندگی را میدهد. چون خون مرد هم که نسل بعد از او را میسازد روی واحدهای وراثتی زن که حکم الواح حاوی نوشته را دارند منتقل میشود. آماشوتوم که واسطه ی آکدی ها و اشرافیت های کنونی اروپایی تلقی میشوند، زن را «وانی تا» مینامیدند با املاهای معنی دار «وا» (ارائه دادن)، «نی» (بدن، مرد، قدرت)، و «تا» (طبیعت، نوع، انسان، شخصیت) که بدین ترتیب همزمان سه معنی مهم میداد: 1-کسی که ماهیت بدن را میدهد. 2-کسی که شخصیت مرد را به او میدهد. 3-کسی که نوعی قدرت ارائه میدهد. تصفیه ی فرهنگی به نفع دوران معاصر هم برای آماشوتوم، یک نوع تغییر در زنانگی بود و در مورد آن، لغت «امسال» را به کار میبردند که هم به معنی زبان زنان، و هم به معنی زبان تصفیه شده بود. لغت میوسو به معنی زن جادوگر به گونه ای نوشته میشد که به «زنی که دانش را بالا میبرد» معنی بدهد.:

“the chronicles of the girku”: garru zeitlin: part6

میدانیم که اخوت های رمزی تعبیر کننده ی اشراف به فرزندان خدایان باستان و یوفوها، همه سر و ته خود را به تمپلارها میرسانند و مطابق تاریخ رسمی، ترویج جادوگری، بزرگترین گناهی بود که به سببش تمپلارهای بانکدار دوران جنگ های صلیبی توسط شاه لویی فرانسه سرکوب شدند و به اسکاتلند گریختند تا موجد فراماسونری گردند. دان وینتر، شورش شاه لویی علیه دستگاه بانکی تمپلارها را یک قیام درونی و معادل جنگ پرهزینه ی پاپ لئوی دهم از خاندان بانکدار فاسد مدیچی علیه برادرزاده اش «لورنزو دی پیرو دی مدیچی» میداند. پاپ لئو فضای واتیکان را اصلاح کرد و دانشگاه ها را احیا و ملزم به ترویج دانش و ادبیات و هنر نمود و در مقابل بدعت پروتستانتیسم موضع گرفت. وینتر، لغات لئو و لویی را هم منشا و معادل لاوی به معنی شیر میداند و شخصیت مشترک منشا این دو را حئا یا عنقی یا انقی یا نقی فرشته ی خالق زمین میداند که در قالب مردی به نام merk از کلیسای «مکان شیر» در رنه لوشاتو برخاست تا میراث خود را از برادرش انلیل که بیشتر به نام یهوه مشهور بود پس بگیرد. این حئا بود که زمین را آفرید و انسان ها را در آن قرار داد و به آنها تمدن و فرهنگ و شریعت آموخت ولی برادرش انلیل که زورگو و مستبد و عصبی و شرور بود، همه ی اینها را زیر نام یهوه به خود نسبت داد و از گروگانگیری موهبت های فرهنگ پیشین برای رسیدن به اهداف پلید شخصی سوء استفاده نمود. یاران حئا و یاران انلیل از قدیم با هم درگیر بودند و از این درگیری در منابع یهودی تعبیر به درگیری اولفانیم یا نژاد پرندگان با سرافیم یا نژاد خزندگان میشد که در این درگیری، قبیله ی پرندگان طرف حئا و قبیله ی مارسانان طرف انلیل بودند. در برخی روایات دیگر، دشمن حئا نه انلیل بلکه "مکابو" نام دارد. مکابو به معنی پدر بزرگوار است و کاملا معلوم است که گرامیداشت مقام یهوه/انلیل در بین پیروانش را نشان میدهد. ولی انلیل از ابتدا و در قبیله ی خود اینقدر ارجمند نبود. حئا و انلیل دو فرشته ی خداوند و ازاینرو متشبه به دو پسر آنو یعنی خدای آسمان بودند. انلیل رانده ترین پسر خدا و معادل شیطان رجیم در اساطیر ابراهیمی بود. دقیقا به خاطر همین راندگی و از سر حسادت قصد نمود با گرامی ترین پسر خدا یعنی حئا برابر و یا از او برتر شود. علت سقوط انلیل این بود که با زنی زمینی به نام نین ماه آمیخت و به سبب این عمل خلاف، از آسمان اخراج شد و مدتی در جهنم زندگی کرد جایی که در آن، نین ماه به همسری او درآمد. درواقع آمیزش انلیل با زن زمینی، همتای آمیزش یهوه با مریم مقدس و نزول یهوه به صورت انسانی به نام عیسی مسیح بر زمین است. از طرفی آمیزش یهوه با یک مریم زمینی به صورت آمیزش نسخه ی زمینیش مسیح با یک مریم زمینی دیگر به نام مریم مجدلیه بازسازی میشود و افسانه ی خط جام به وجود می آید که اشرافیت های اروپایی به عنوان فرزندان مسیح و مریم مجدلیه و بنابراین وفاداران به یهوه یا انلیل، حول آن متحد میشوند و کابالا یا عرفان یهودی را مبنای مجرا کردن خود از مردمی میکنند که ملزم به اجرای شرع یهودی-مسیحی هستند درحالیکه پسران خدا یعنی اشرافیت اروپایی، دست بازی برای زیر پا گذاشتن این شریعت دارند. حئا همیشه در کابالا شناخته شده بود. نام مندایی او یعنی پتاح ایل را در کابالا "پتاح تعال" میخواندند و به "پاتال" خلاصه کرده بودند که به معنی عدد 11 است چون 11 عدد ستون های معبد یهود بود که اشرافیت یهودا به عنوان پیروان یهوه و دزدنده ی موهبت های فرهنگ پیشین به نفع مادی گرایی، ادعای آمدن از آن را داشتند. در این راه و ازآنجاکه حیات را حئا به مردمان داده بود، به منظور جلوگیری از هر گونه موفقیت بعدی پیروان حئا، بر اساس آنچه به «قانون عیشتار» معروف است، دستور به هرچه مادی تر کردن حیات و توسعه ی دستگاه هایی که کارهای موجودات زنده را انجام بدهند صادر شد تا ایده ی مادیگرایانه ی مکانیکی بودن خلقت، واقعی به نظر برسد. در این مسیر، حتی هیولاها و جانوران و خدایان اسطوره های پیشین نیز هرچه بیشتر به مفاهیم خشک فیزیکی تغییر شکل دادند. خود الهه ی موسوم به عیشتار که به مارها و اژدهایان تشبیه میشد، نخست به گردباد تبدیل گردید که مثل ماری است که زمین را به آسمان وصل میکند. بعد از آن هم به کرم چاله های گردبادمانندی در فضا تبدیل شد که ناگهان سقف فضا-زمان را میشکافتند و به اراده ی خود، آدم ها را قورت یا بیرون میدادند. هدف انلیل این بود که عیشتار جای به ماشیثتی بدهد که مثل یک ملکه ی زنبورها رئیس کندویی از هزاران و میلیون ها انسان باشد که به صورت کاملا غریزی و مکانیکی، برده و بنده ی این ملکه باشند و خود کندو، عسل طلایی رنگ انلیل طلا دوست و پول پرست را برای او تولید کند. حئا به عنوان خدا یا فرشته از این سناریو حذف میشود و علت تشبیه الهه یا ماشین به ملکه ی زنبورها نیز همین است. چون در کندوی زنبورها ملکه به عنوان مادر، رهبر فرزندانش یعنی کارگران است و پدر کارگرها زنبور نر بی مسئولیتی است که جز باردار کردن ملکه به آنها ول کردن ملکه کاری نکرده است؛ به همین ترتیب در جامعه ی پیش روی انسانی نیز تلاش برای بی ارزش کردن مقام پدر و کندن او از صحنه ی زندگی فرزندان در جریان است و یهودیت خود با ایجاد تبار خونی مادر برای تعیین یهودی بودن، این کار را شروع کرده است. زمانی که در سطح زندگی خانوادگی فرد، مادر رئیس باشد و پدر یک موجود غایب یا انگل، میتواند در سطح جامعه هم به مادر یعنی ماشین اتکا کند بی این که وقعی به خدا یعنی حئا بگذارد (البته حئا در مقام چشم انداز مالوف و زمینی از پدرش آنو که ظاهرا خدای اصلی است). این تغییر دادن معنی حیات یا عیشتار، حکم تجاوز به ناموس حئا و دستکاری در فرهنگ او را دارد. در اینجا عیشتار یا عیشتاره که در تورات به عشتاروت شهرت دارد، همان الهه ی زهره و معادل هاثور الهه ی زمین در قبطی است که در کابالا بیشتر به نام ایزیس شهرت دارد. ایزیس خواهر و همسر ازیریس خدای خورشیدی تلقی میشود که در مصر بیشتر با پتاح تطبیق شده است و پتاح خدای خالق، همان پتاح تعال کابالا و معادل حئا است. ازیریس پسر رع همان حئا پسر آنو است. بنابراین عیشتار/ایزیس، جنبه ی مادینه و بنابراین زاینده و خلق کننده ی وجود حئا تلقی میشد. او را میتوانید به صورت ساره به معنی الهه در مقام همسر ابراهیم بیابید آنجاکه فرعون مصر به ساره دست درازی میکند و به مجازات این عمل، خدا دست فرعون را موقتا فلج میکند و درنتیجه فرعون توبه میکند. این داستان به نظر وینتر، روایت دیگر به زندان افتادن یوسف به اتهام ارتباط نامشروع با همسر پوتیفار است. زندان یوسف پس از توبه ی او با چرخش شگرف سرنوشت او به پایان میرسد. یوسف پس از این که از زندان بیرون می آید به یکی از قدرتمندترین مردان مصر و احتمالا تعیین کننده ی جنس حکومت و شاید بتوان ادعا نمود بنیادگذار واقعی سیستم فرعونی تبدیل میشود و البته او کسی است که میتوانسته باعث به قدرت برکشیده شدن برادرانش در مصر و ایجاد یک اشرافیت یهودی قرون وسطایی درآنجا تفسیر شده باشد. توبه ی فرعون همان ایمان یافتن او به قدرت خدای ابراهیم و آغاز درآمدن بنی اسرائیل به مذهب حئا است که البته با تغییراتی تبدیل به انلیل میشود و اعتراض پیروان فرهنگ پیشین به او در افسانه ها به صورت نبرد خدایان دو حزب در یک سرزمین مشترک بازسازی میشود. در این مورد، وینتر توجه میکند که این سرزمین مشترک، نیبیرو نام دارد که نزدیک به لغت "نیبورو" به معنی ازدواج دو قبیله است و میتوان از آن تعبیر به درهم آمیزی دو فرهنگ متضاد در یک کیش واحد نمود. مردمان ساکن نیبیرو آنوناکی ها بودند که همان آناکیم یا نژاد نیمه خدایان هبوط کرده بر زمین در منابع یهودی هستند.آنها را با «لولو» ها یا اجنه در افسانه های کلدانی تطبیق کرده اند.:

“the return of enki”: dan winter: bibliotecapleyades.net

آنوناکی ها امروزه بیشتر به سبب پیوند سنگینی که زکریا سچین بین آنها و موجودات فضایی ایجاد کرده است در دنیا شهرت یافته اند. با این حال، استله نورا و هارویت عمرانی معتقدند که آنوناکی ها بیش از همه معرف جنبه های غیر قابل درکی از وجود خود ما هستند که ما را بین نیروهای متضاد درونمان سرگردان نگه میدارند و مانع اعتماد کامل ما به اعتقاداتمان میشوند. ربط این تضاد به آنوناکی ها نیز تقسیم شدن نیروهای واحد تحت امر آنو یا خداوند در مخاصمه ی فرزندانش انلیل و انقی است. آدمیزاد هم از ابتدا در این مخاصمه اسیر بوده است. چون درحالیکه انلیل، انسان ها را به عنوان بردگان بی ارزش خود انتخاب و انقی را مامور ساختن آنها کرده، ولی انقی با جلب کردن مردم به خود با محبت و حمایت از آنها قصد کرده از آنها لشکری بر ضد انلیل بسازد. به نظر نورا و عمرانی، در مخاصمه های معروف زیر در متون مذهبی، همیشه یک طرف، انلیل است در مقابل نیروهای انقی.:

-قابیل در برابر هابیل

-یعقوب در مقابل عیصو

-عیشتار حریص به قدرت و اموال در مقابل عیشتار پس از آن که از این دارایی ها سرخورده شده و عفاف و عبادت پیشه میکند.

-هاتشپسوت در مقابل توتموس

-خدای واحد آخناتون در مقابل خدایان دیگر

-یهوه در مقابل آدونیس

-اسرائیل در مقابل پیروان الله.

در تمام این نبردها صحبت بر سر نبرد ماده ی خلقت و غریزه ی ناشی از آن با حیات ابدی است. قرار است آدمیزاد با جنبه ی روحانی خود بیامیزد و خود دست به خلقت بزند و تمدن بیافریند. ازاینرو معلم خلقت بشر، یک موجود فراانسانی به نام اوآنس است که از درون آب ها بیرون آمده است و همان انقی یا حئا خدای آب ها و موکل حیات است. درواقع نام اوآنس به سادگی میتواند ترکیب نام حدا با "انس" به معنی انسان باشد و حتی خود لغت انوش یا انس با اوآنس قابل تطبیق شود چون نبرد حئا با شر در درون انسان حریان دارد. نام حئا از "حی" به معنی زنده می آید و همین حئا به صورت "هو" در اشاره به موجود ذی حیات استفاده میشود. کلمه ی "عیش" به معنی موجود زنده ی مذکر و مرد، همان "ای" یا "حی" در حئا است به اضافه ی "س/ش" اضافه شونده ی سامی. مادینه ی این کلمه، عیشه به معنی موجود زنده ی مونث یا زن است و شما میبینید که همین کلمه در یونانی، تبدیل به نام ایزیس الهه میشود که درواقع فقط نسخه ی مادینه ی حئا است. به نظر نورا و عمرانی، این دوگانه های درونی ما به این خاطر به آناکیم یا آنوناکی ها ربط دارند که تصور میشده آنها در جسم ما حلول کرده اند و درگیری های سابقشان در جهانی دیگر را در وجود ما ادامه میدهند. درواقع آنها نژادی سقوط کرده از موجودات بودند که برای رسیدن به سزای گناهانشان از جایی دیگر به زمین ما سقوط کرده اند و از اینرو آنها را نفیلیم یعنی افول کنندگان خوانده اند. اولین منطقه ی نزول نفیلیم، دریاچه ی زاگا در مرز ایران و عراق بود که امروز دیگر وجود ندارد. گسترش نفیلیم از سمت خاورمیانه باعث شد تا بیشترین درگیری های دو خدای انلیل و حئا در همین منطقه باشد و آنها بر سر عنوان "گد" یا خدا چنان با هم بیامیزند که از هم قابل تشخیص نباشند. بعل مردوخ خدای بابل که نخست خود حئا و بعدا پسر او تلقی شد، به مرور زمان شخصیتی شبیه به انلیل پیدا کرد. این اتفاق در یهودیت تکرار شد آنجا که یاهو/یهوه که در ابتدا آدونای یا آدونیس و درواقع فرمی از حئا بود، به تدریج تبدیل به انلیل شد و بعدا باز همین اتفاق برای الله خدای مسلمانان افتاد. دوگانگی آنها به طور مرتب در افراد انسانی داستان های تکراری خلق میکند که همه از کهن الگوی یکی از آنوناکی ها ریشه میگیرند. بعضی مثل حئا خود را قهرمان خالق یک سیستم می یابند که باز مثل حئا به صورت منجی ای که مخلوق خود را نجات میدهد به صحنه بازمیگردد؛ بعضی مثل مردوخ، قهرمانان بااراده ای هستند که بعد از موفقیت هایی تبدیل به مستبدینی ستمگر میشوند، بعضی مثل عیشتار، افرادی جاه طلب و دنیاپرستند که به دنبال شکست هایی از شیوه ی سابق سرخورده میشوند و به قناعت و تفکر و جستجوی حقیقت روی می آورند و ... به خاطر برخاستن این سیستم ها از تمدن منطقه ی عراق و خاورمیانه بیشترین تلاش ها برای بیگانه کردن مردم این منطقه با فرهنگ راستینشان از سوی قدرت های بزرگ به عمل آمده به این امید که هر گونه امیدی بر اصلاح امور فردی با پی بردن به وجود پیشین این الگوها ریشه کن شود.:

“a different story about anunnaki: estelle nora, harwit emrani: vibrani: jan1999

در منابع اسلامی مثل تاریخ طبری هم رد ارتباط نفیلیم با تمدن های باستانی دیده میشود. در این منابع عنوان شده که نژادهای سقوط کرده همان آرامیان و معادل اعراب عاربه اند که کاملا از بین رفته و جای به اعراب اسماعیلی داده اند و ازاینرو آرامی ها را اعراب بائده یعنی عرب های منقرض شده میخوانند. ممکن است نام روم نیز با آرامیان و آرامی مسلکان مرتبط باشد. چون در کابالا از نژادی از غول های خوک مانند موسوم به رومیاها سخن رفته که از جهانی دیگر بر زمین فرود آمدند. تا آن زمان، موجودات زمین فقط جمادات، گیاهان و جانوران بی مهره بودند و با حلول این غول ها در جسم موجودات مادی بوده که آنها استخواندار شده اند. این با خلقت آدم هم مرتبط شده چون لغات ایوی و واوی به معنی استخوان، با نام حوا همسر آدم مقایسه شده اند و جالب این است که حلول رومیاها به ایجاد دو جنس متفاوت در موجودات و از جمله تقسیم آدم به آدم و حوا انجامیده است. علت بی مهره خوانده شدن موجودات قبلی هم وجود جانوران هرمافرودیت یا دوجنسه در بین بعضی از بی مهرگان اولیه بخصوص نرمتنان است. این، تفسیری بر تناقض دو فصل اول سفر پیدایش است که در اولی، آدم و حوا بعد از جانوران پدید آمدند و در دومی، آدم اولیه که هنوز حوا از او جدا نشده بود قبل از حیوانات وجود داشت. البته رومیاها تنها غول های حیوان مانند فرود آمده نبودند. به نظر میرسد تمام آن موجودات هیولایی نخستین توصیف بروسوس از اساطیر کلدانی، درواقع به دنیای ماقبل زمینی رومیاها تعلق داشتند، شامل هیولاهای نیم انسان-نیم حیوان و انسان های دو سر. انسان های دو سر را میدانیم همان آدم های اولیه ی رساله ی ضیافت افلاطون هستند که به دو قسمت تقسیم شده اند و پس از حلول هر کدام در جسم های زمینی، به دنبال نیمه ی گم شده ی خود میگردند. در لوحه ی کوثا آمده است که نخستین آدمیان مردانی دارای توانایی های فوق طبیعی بودند که چون بی جنسیت و ناتوان به تولید مثل بودند، «همچون شاهان ادوم» منقرض شدند. این میتواند ناظر به دوجنپسه بودن ارواح قبل از حلول آنها در جسم مادی باشد. در میان هیولاهای بروسوس، موجودات نیم انسان-نیم پرنده ای هم قرار دارند که میتوانند نیای فرشتگان بالدار مسیحیت باشند. پس هیولاهای نیم انسان-نیم حیوان هم باید در موجودات مشابهی حلول کرده باشند. این که انسان همزمان با جانوران استخوان دار و دارای جنسیت دیگر به وجود آمده، به خاطر همین حلول است. در طی این حلول، نیروی اثیری حول روح هیولا جانور بی مهره را به جسم مادی حیوانات متشابه با اثیر مربوطه و صفات زندگی قبلی هیولا تبدیل کرده است. کاملا ممکن است اجسام انسانی تحت تاثیر اثیر حیوانی باشند و خلقیات حیوانی در انسان ایجاد شده قوی باشند و یا جانورانی به خوی انسان نزدیک بوده باشند که شق اخیر به انواع میمون ها تقسیم شده اند. انسان هایی که موی بیشتری بر بدن دارند و معمولا مردانند، همان هایی هستند که در یک مرز کلفت و بی محافظ با حیوانیت قرار دارند. در مقابل، انسان هایی که عاقل تر بوده و قادر به توسعه ی زبان شده اند، انسان های طلایی یعنی همان هایی هستند که مثل خورشید زردرنگ و به شدت کم مو بوده و ازاینرو در بین انسان های دیگر که در آن زمان سیاهپوستان بوده اند مقدس بوده اند. اما نژاد برگزیده همان پرموها و فرزندان عیصو بودند که در تورات به پر مویی معروف است. در روایات یهودی-مسیحی، عیصو خالق ادوم یا روم یا یونان خوانده شده و در پیوند با تمدن غربی است. او میتواند نماینده ی اشرافیت های ژرمنی باشد که از نسل تاتارها طلوع کردند و بر آنان شوریدند، نمودی از شورش نژاد سفید بر نژاد زرد. عیصو پسر اسحاق پسر ابراهیم بوده و ابراهیم همان کسی است که آنقدر به یهوه خدای یهود و معادل ژوپیتر رومی نزدیک بوده که نائل به کشف او شده و به خاطر ارتباط با یهوه از شهر خود اخراج شده است. یهوه در غنوصی گری، نه خدا بلکه شیطانی است که جهان مادی را آفریده و قصد به برده کردن انسان ها دارد. ابراهیم به عنوان دارنده ی یهوه ی خالق در خود، در اسم با برهما خدای خالق در هندوئیسم برابر شده است که هندوان نمیتوانند دنیایی در قبل از او را تخیل کنند. مذهب برهما را آریاییان گسترده اند که نویسندگان عتیق انگلیسی چون گادفری هگینز آنها را قبایل یهودی تبار افغانستان در همسایگی هند دانسته اند. در قرن 19 اسامی قبایل اسرائیل در بین افغان ها دیده میشود. مادام بلاواتسکی دو تا از آنها را زبولون زابلستان و بنی مناشه شناسایی کرده بود که در تاریخ یهود، فرزندان مناشه همان هایی هستند که علیه قبیله ی یهودا شوریده و مسالک جداگانه ی یهودی ایجاد کرده بودند. بنی مناشه ی افغانستان از تاتارهای بنی خوجار بودند که نامشان قابل مقایسه با قاجارهای حاکم بر ایران است و ظاهرا علت آریایی تلقی کردن ایرانی ها در کنار هندی ها همین است. اما به گفته ی مادام بلاواتسکی، دیگر محققان قرن 19 حوزه ی آریایی ها را وسیع تر دانسته و آنها را برابر با عرب ها خوانده اند به این استدلال که یک تلفظ سامی از آریایی، لغت "آری بی" بوده که همان عربی است. توجه کنیم که عیصو را بناکننده ی ادوم میدانند و ادوم محل حکومت عرب های نبطی بوده که یهودیه بخشی از قلمرو حکومتشان بوده است. رهبر اسرائیل شورشی علیه یهودا نیز یربعام ابن نبوط بوده که به نظر میرسد نبوط تلفظی دیگر از نبط باشد. یربعام پیرو پیامبری به نام اخیاه اهل شیلوه بود که خاندان یهودا را به سبب گناهکاریش نفرین کرده بود. نام شیلوه احتمالا تلفظ دیگری از "صلع" نام بومی پطرا پایتخت نبطیان در اردن کنونی است. در روایات عربی، نبط یکی از 12 پسر اسماعیل بوده که جانشین اعراب نابود شده بوده است. اسماعیل میتواند به معنی شنونده ی کلام خدا و مترادف با پیامبر در برداشت عربی-اسلامی از آن باشد. اگر بنا بر تورات پذیرفته باشیم که یهوه ارتباط خود با انسان ها را محدود به یعقوب اسرائیل برادر عیصو کرده است در این صورت 12 پسر یعقوب جانشین 12 پسر اسماعیلند درحالیکه 12 پسر اسماعیل، خود انعکاسی از 12 صورت فلکی دایره البروج و یادآور پرستش خورشید در بین اعراب نبطی ادوم است. گفته میشود که متن تورات را الازار کاهن اعظم اسرائیل به دستور بطلمیوس فیلادلفوس فرعون یونانی مصر در اسکندریه فراهم کرد. قرار شد از هر قبیله ی اسرائیلی 6نفر برای این کار شراکت کنند. مجموعا 72 نفر فراهم آمدند که 60تایشان روح بودند و فقط 12تایشان آدم زنده بودند. آیا این 12 نویسنده تحت رهبری الازار در حکم همان 12 پسر اسرائیل نیستند؟ توجه کنید که الازار یا الاسار را میتوان برعکس اسرائیل دانست و لغت اصلی را به "عزرا-خدا" معنی کرد. میدانیم که در روایتی دیگر، عزرای پیامبر نویسنده ی تورات و خالق شخصیت های آن تلقی شده است. عزرا همراه زروبابل از بابل آمده و مصر را در قرون وسطی با بابل برابر میدانستند چون اشرافیست یهود ازآنجا به اسپانیا مهالجرت کرده و بر اروپا چنگ انداخته بودند. در قرآن، عزرا را عزیر خوانده و یهود را به پرستش او در مقام پسر خدا محکوم کرده اند. بنابراین عزیر پسر یهوه میتواند همان ازیریس پسر رع و کهن الگوی فراعنه ی مصر باشد، امری که باعث شده تا راجر صباح، مذهب قبطی فراعنه را نسخه ای از یهودیت بشمارد. ازیریس یک خدای خورشیدی است و بطلمیوس توراتساز هم فیلادلفوس یعنی دوستدار دلفی خوانده شده چون دلفی محل معبد آپولو خدای خورشید است. تقدس خورشید به سیستم های خورشید-مرکزی و زمین-مرکزی برمیگردد که در یکی، مطابق نظر فیثاغورسی ها، خورشید مرکز جهان است و زمین و دیگر سیارات به دور آن میچرخند و در دومی یعنی نظریه ی المجسطی، زمین مرکز گیتی است و 7سیاره به دورش میچرخند ولی هنوز خورشید در مرکز این 7سیاره قرار دارد. المجسطی به کلودیوس بطلمیوس از نسل بطالسه منسوب است و اگرچه گفته میشود به یونانی است ولی از عربی به یونانی ترجمه شده است. سیستم بطلمیوسی، پایه ی متافیزیک فیض است که بر اساس آن، انسان برای رسیدن به خدا در آسمان باید از 7 طبقه ی آسمان که محل 7سیاره اند بگذرند. محمد پیامبر عرب ها در معراج خود از 7 آسمان بالا رفته است. سهروردی، اندیشه ی گذر از 7 آسمان را به زرتشت، هرمس و افلاطون نسبت داده است. امروزه بیشتر، آن را یک نظریه ی نو افلاطونی از پیروان افلوطین میخوانند. ولی در قدیم فرقی بین افلاطون و افلوطین نبوده و افلوطین در همان اسکندریه ی یهودی نشین بطالسه تحصیل کرده است. البته افلاطون و افلوطین هر دو توسط پلتون در غرب لاتینی دوره ی رنسانس معرفی شده اند و احتمالا نام های مستعار اویند. مدارس افلاطون و افلوطین به دستور ژوستینیان امپراطور روم شرقی طی تصفیه های مسیحیان تعطیل شدند و این شکل دیگری از تخریب معبد اورشلیم و پایان مذهب سنتی یهودیان توسط روم است. پس از این، ژوزفوس فلاویوس با ایجاد لژیون های رومی تحت مکتب میترا تلاشی برای حل کردن روم در یک مذهب ترکیبی یهودی-مسیحی به عمل می آورد. قتل ورزاو توسط میترا در نگاره های میترایی میتواند قتل ازیریس در هیبت گاو آپیس توسط سیت باشد که سیت همان شیث پسر خوب آدم است؛ همینطور شکستن بت گوساله ی سامری توسط موسی. جوزفوس تقریبا همان یوسف پدر عیسی و عامل ایجاد مذهب نیمه یهودی-نیمه رومی مسیحیت است که برادران یعقوب و عیصو را با هم متحد میکند. البته قرار است ازیریس برگردد، همانطورکه مسیحی هم که توسط اتحاد یهودی-رومی به قتل رسیده، برگردد. ازیریس تا زمان بازگشت، حاکم جهان مردگان است. در باور گروه هایی از یهودیان، ارواح مردگان تا زمان رستاخیزشان در شئول میمانند. در اسلام، این به صورت اقامت موقت مردگان در برزخ دیده میشود. بین این دو برهه رفت و برگشت مهدی را در بین شیعیان داریم و این که در غیاب مهدی، سنی ها بر دنیای اسلام حکومت میکنند همانطورکه بین رفت و برگشت مسیح یهودی، کاتولیک ها بر مسیحیت حکومت میکنند. مبنای کلیساهای کاتولیک روم غربی و ارتدکس روم شرقی، هر دو، کلیسای یونانی-رومی کنستانتین کبیر در قستنطنیه است و بنابراین کتاب سوزان هر دو گروه، انعکاسی از تعطیل شدن مذهب مسشیح است. در اسلام، این کتابسوزان در زمان حکومت متوکل رخ میدهد. متوکل تحت تسلط روحانیون سنی بر او بر نهضت پیشین حکومت عباسی یعنی ترجمه ی متون یونانی-رومی به عربی پایان میدهد و تا جایی که بتواند آثار صریح دلالت کننده بر آن نوع تفکرات را نابود میکند. این نهضت، عامل وجود آثار عربی ناظر بر فلسفه ی یونان تلقی شده که نام فلاسفه ی یسونانیس چون فیثاغورس و افلاطون و ارسطو از طریق آنان به غرب رسیده است. از طرف دیگر، آنهایی که کار ترجمه ی متون یونانی-رومی به عربی را بر عهده داشتند، صابئین حرانی بودند و این ظن وجود دارد که خالقان اینفلسفه ها خود حرانیان باشند و سنی ها آنها را کفر شمرده اند چون صابئی گری مذهب بابلی های پیش از یهود بوده است. بنابراین در اسلام هم به مانند مسیحیت، داستانی درباره ی نابودی آثار مذهب کهن و درآمیختن محتویات آن با مذهب جایز یهودی-مسیحی وجود دارد. همانطورکه مسیح مذهب در قدرت، مسیح واقعی نبوده، مسیحی که بازمیگردد هم لزوما همان نیست و میتوان از آن تعبیر به ازیریس به عنوان خدای مذهب شرک کرد. در اسلام این نگرانی واضح تر بوده و ازاینرو شیعیان که پیرو مهدی هستند از طرف سنی ها به شرک متهم شده اند. افزایش قدرت شیعیان در اسلام، شرایط ظهور مهدی را فراهم میکند و قبل از آن هم افزایش قدرت پروتستان ها شرایط ظهور مسیح را فراهم کرده است. در هر دو مورد هم نام به کار رفته برای منجی فرقه (مسیح/مهدی) از سوی جناح مخالف، نام مستعاری برای دجال یا آنتی کریست معرفی شده است.:

Osiris: thegnose.wordpress.com

استیو میزراخ معتقد است که نام گرفتن محل ظهور merk به «جایگاه شیر» به سبب یکچنین نقش آخرالزمانی و مسیح وار است. چون شیر در میان نمادشناسی های گوناگونی که دارد، ازجمله نماد مرگ و رستاخیز است. علت این است که بچه شیر در زمان تولد بسیار ضعیف و بی تحرک با چشم های بسته است. ازاینرو بعضی از قدیمی ها فکر میکردند که بچه شیر مرده به دنیا می آید و بعد زنده میشود. این خصلت مرگ و رستاخیز که یادآور مرگ و رستاخیز مسیح بود، در تشبیه به صدا درآمدن ترامپ (صور) در رستاخیز آخرالزمانی به نعره ی شیر لحاظ شده است. در رمان نارنیا هم میبینیم که قهرمانی که ناپدید شده و برای پس گرفتن حکومت خود برمیگردد، یک شیر به نام "اصلان" (در ترکی به معنی شیر) است. «جایگاه شیر» در رنه لو شاتو، یک محل انجام اعمال کیمیاگرانه توسط اینکلینگ ها تلقی میشد و خیزش مرک ازآنجا تا حدودی به سبب آن بود که نمادهای کیمیاگرانه اغلب همان نمادهای پاگانی به کار رفته در فرهنگ های باستانی هستند، ازجمله خود شیر. کیمیاگری از به هم آمیختن و نابود کردن چیزها برای تولید اشیاء جدید معنی پیدا میکند و شیر نماد نیروهای بلعنده ی طبیعت است که موجودات را میخورد تا جا برای موجودات و پدیده های جدید باز شود. در کیمیاگری، این خورندگی به اشتهای شیر در نمایندگیش از طبیعت تشبیه میشود. از طرفی قرار است آنچه در کیمیاگری حاصل میشود طلا باشد که فلز خورشید و به اندازه ی خورشید متشبه به شیر است. درواقع مرک هم با همین هدف از درون یک کلیسای متعلق به اخوت های بدکار برمی آید. او محتویات نیروی در قدرت را در قالب کیمیاگری با هم ترکیب میکند تا خودش به جای شیر یهودا از خروجی رسانه های قدرتمداران بیرون بیاید و به آنها ضربه بزند.:

Merovengios Rennes le chateau: Steve Mizrach: part4

ممکن است واقعا قانون گیتی همین باشد. تا وقتی که به ما آسیب نرسد نمیفهمیم که در تفکرات و ارزش هایمان ایراداتی وجود دارد و البته وقتی که تمام آثار فرهنگی گذشتگان با مطالب جدید و گاها عناصری دستکاری شده از مفاد فرهنگ های کهن جایگزین شده باشد، شما ناچارید با کم و زیاد کردن مواد فعلی به یک تعادل مثبت دست پیدا کنید البته بعد از این که به اندازه ی کافی از این مفاد آسیب دیدید و به سلامتی و داراییتان آسیب وارد شد. برای همین هم دستگاه خداوند مثل شیر، خورنده است و شیر خدا فقط از معجون کیمیاگری به دست آمده از تجربیات شکست خورده بیرون می آید و علیه ملکه ی ماشینی کندوی بانکدارها طغیان میکند، همانطورکه اصلان در نارنیا علیه ملکه ی زمستان قیام نمود.

از دوشیزه تا جادوگر: دستور تقویمی اکولتیستی برای کشف حجاب دوران مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در کنار دکه ی روزنامه فروشی، تصویری از سریال یوسف پیامبر را بر صفحه ی اول روزنامه ی جام جم (ارگان صدا و سیما) دیدم که داشت به مناسبت پخش جدید این سریال از تلویزیون، بابت استقبال چندباره ی مردم از فیلم شادی میکرد. نکته ی جالب این بود که این دفعه در پوستر ارائه شده، جایی برای زلیخا نبود و در کنار تصاویر یوسف و پوتیفار، تصویر همسر اول یوسف گنجانده شده بود که نقش چندان پررنگی در فیلم یا حافظه ی مردم از آن نداشت. علت حذف زلیخا مسلما این است که کتایون ریاحی بازیگر نقش زلیخا در جریان شورش ضد حجاب در ایران بدنام گردیده است. اما این توجیه نمیکند که هر طور شده یک زن در کنار دو شخحصیت مرد در پوستر گنجانده شود وقتی شخصیت های مرد پررنگتری در داستان وجود دارند. وقتی فردای آن روز به خانواده ی خاله ام موضوع را گفتم، ابتدا شوهرخاله ام و بعد بقیه ی خانواده اش اعتراض کردند که چرا عکس آنخ مائو را نگذاشتند؟ آنخ مائو که خیلی بیشتر مورد توجه مردم بود؟ بله، این هم استدلالی است. البته پاسخ سوال مشخص است: ارگان صدا و سیما هم به اندازه ی خانم ریاحی و دیگر معترضان، علاقه مند به برجسته کردن نقش زنان در جامعه است کمااینکه خود فیلم یوسف پیامبر هم با دادن چنین نقش عظیمی به زلیخا در خود این کار را کرده است و میتوانید این را مقایسه کنید با نقش کوتاه «همسر پوتیفار» که حتی اسم هم ندارد در حد اغوای ناموفق یوسف در تورات، بدون این که هیچ صحبتی از ازدواج آینده ی یوسف با او بشود. انگار از زمان تورات تا حالا چیزهایی تغییر کرده اند.

برخی غنوصیان، تمام علاقه ی مردان به وارد کردن زنان یا بیش از حد بزرگ کردنشان در داستان های مردانه را به طرح مسیح-زن خورشیدی پالیادوری ها نسبت میدادند که حامل پرتو آبی ملکی صدق بودند و قصد ایجاد تجسمی از مادر سوفیا الهه ی حکمت را در بین مردان داشتند. اما قطب های قمری «مادر سیاه» یهوه، توجه ایجادشده را به سمت جاذبه های جنسی زن و برجستگی جنسی زنان در جامعه تحریف میکند و خودنمایی جنسی زنان را اگرچه به ضرر خود زنان است برمی انگیزاند و پرطرفدار میکند. این موضوع به سبب ارتباط الگوی مسیح زن خورشیدی با میترا است. چون میترا درحالیکه خدای خورشید است، ولی به ماه قمری نیز مربوط است و ازاینرو تثلیث قمری الهگان ماه، هر گونه برداشت مونث از ایزد خورشید را خودی میکند؛ شاید نه ازآنروکه واقعا ماه عامل آنچه بردگی قمری زنان نامیده میشود باشد بلکه به خاطر انتظاراتی که مردان از ماه و خورشید داشته اند. توجه دارید که ماه جانشین خورشید در آسمان در وقت شب و تاریکی است و نور آن نیز ودیعه از خورشید است آن هم در زمانی که خورشید به اقامتگاه خود در زیر زمین غروب کرده است. پرستش میترا نیز مرتبط با دوزخ پرستی و جهان زیرین است و ازاینرو میترا در غار پرستیده میشده است. قتل ورزاو توسط میترا کنایه ای از حمله ی خورشید به ماه است چون شاخ گاو نماد هلال ماه است و خورشید اراده دارد که هلال را مثل گوی خورشید تبدیل به قرص گرد کند. جانور خورشید شیر است و قتل گاو توسط میترای انسانی شکل دیگر قتل گاو به دست شیر است. از طرفی ماه به سبب جمع آوردن مردانگی خورشیدی و تاریکی زنانه، یک موجود دوجنسه است. زمانی که شیر، کالبد زنانه ی تاریکی در ماه را تصرف میکند، تبدیل به یک تاریکی زنانه با فکر و اختیار روشنایی مردانه میشود و الهه ی ماه، کالبد یک زن انسانی با سر یک شیر نر را پیدا میکند. این تصویر، با شیرسواری عیشتار الهه ی زهره هم مربوط است. چون زهره هم در زمان طلوع و غروب در آسمان ظاهر میشود و رابط تاریکی و روشنایی است. در تثلیث کلدانی سین-شمش-عیشتار، شمش (خورشید) و عیشتار ( زهره) پسر و دختر سین (ماه) هستند و سین ، مردی با ریش دراز است تا قیافه اش شبیه هلال ماه شود. اگر دقت کنید یهوه ی یهودی هم دقیقات همین شکلی است. امروزه تصاویر الهگان شیرسوار و شیرقیافه بیشتر در هند طرفدار دارند و الهگان شیرچهره تقریبا همه شکلی از کالی الهه ی وحشتناک بینظمیند. ارتباط میترا با ماه و تاریکی هم درآنجا برجسته است و میترای هندی در کنار وارونا دو نیمه ی ماه را تشکیل میدهند. در هندوستان، میترا یک نقطه ی مقدس مشترک در اساطیری با جانبداری های متضاد در دو مذهب مختلف هندوئیسم و زرتشت است. در مذهب هندوئیسم، دواها خدایان خیر و اسوره ها خدایان شر هستند درحالیکه در زرتشتی گری، اهوره ها (نسخه ی پهلوی اسوره ها) خدایان خیرند و دیوها (نسخه ی پهلوی دواها) شرند. میترا که در مذهب زرتشت خدای میانجی بین نیروهای خیر و شر است در مذهب هندو خدای نزدیک به اسورا وارونا خدای آب است. وارونا ارتباط ویژه ای با تاریکی دارد و نسخه ی دیگری از یاما خدای دوزخ است. وی به شدت علاقه مند به مجازات مردم و عذاب فرستادن است ولی میترا که خدای خورشید و در ارتباط با آتش است تا حدود زیادی خشم او را کم میکند و درواقع میترا باز به عنوان یک میانجی میان انسان و خدایان عمل میکند. اهوره مزدا خالق اهوره ها است و ازاین جهت قابل مقایسه با اسورا وارونا است چون اسورا وارونا در مقام خدای آب، دست کم خالق اسوره های آبزی است و ازآنجاکه کریشنا با یک اسوره ی آبی جنگیده و پدر کریشنا هم توسط یک اسوره ی آبی آسیب دیده، به نظر میرسد تیم دواها یا دیوها در مقابل آیین زرتشت، در درجه ی اول در مذهب کریشنا تخیل شده باشند. زرواشته یا زرتشت که بنیانگذار مذهب اهوره مزدا است نامش به صورت های جاروتا و جاروسبدی در اساطیر هندو در مقام یک پیامبر وارونا مطرح شده است و به مانند زرتشت معروف به آتش پرستی است. جاروتا دشمن مرتاض گیری و تجرد عابدان است و معتقد است که مردم باید با تولید مثل نسل خود را زیاد کنند و دواها در مقابل این اصل قرار دارند. یک پیامبر هندی دیگر به نام وسیستا با جاروتا مخالفت میکند. نام او به صورت وهیشته در مقام یکی از دشمنان زرتشت در منابع زرتشتی مطرح بوده است. زرتشت را معمولا یک شخص آشوری و کلدانی میدانستند که به نظر میرسد نام اسوره ها هم با نام قوم آسور مرتبط میشود که شعبه ی مسیحیشان به نام کلدانی نیز خوانده میشدند. ابراهیم که پدر مذاهب یهود و مسیح و اسلام است نیز از کلدانیان بود و ازاینرو در این مذاهب نیز معمولا تجرد بسیار نکوهش و دعوت به افزایش نسل مومنین با ازدواج و تولید مثل شده است. با این حال، منشا مشترک مذاهب هندو و زرتشت گواه است که تاختن هندوان بر اسوره ها یا آسوریان، متوجه نسل متاخر آنها که ادیان ابراهیمی را پدید آورده اند بوده است. مادام بلاواتسکی نوشته است که در اساطیر کلدانی-آشوری نیز اولین انسان ها مردان وحشتناک و بدی از جنس آب بودند که قابل مقایسه با اسوره های هندوانند. این موضوع را اوزیبیوس (به نقل از بروسوس)، آپولودوروس و الکساندر پولی هیستور بیان کرده اند. در لوح خلقت کوثا سه نسل اول انسان ها موسوم به دحیانی ها موجوداتی از جنس آب خوانده شده اند که دارای توانایی های خارق العاده بودند ولی چون فاقد جنسیت بودند و تولید مثل نکردند از بین رفتند. به روایت پیماندر و الواح خلقت کلدانی، گیاهان، سه عصر قبل از خدایان در زمین پدید آمدند که احتمالا این سه عصر، همان سه نسل دحیانی ها و معادل آغاز خلقت موجودات از آب به وسیله ی مردوخ در افسانه های کلدانی است. مردوخ پس از کشتن تهاموت ماده اژدهای دریایی دست به خلقت جهان فیزیکی از جسد او میزند و این مبنای شر بودن فیزیک مادی تلقی میشود. ای.مایر نوشته است که کلدانی ها هر شیء و قدرت طبیعی را دارای "ذی" یا روح الهی مخصوص خود میشمردند. مادام بلاواتسکی معتقد است که درابتدا خلقت جهان مادی اینقدر خشن نبوده و افسانه های اولیه همان هایی هستند که صحبت از خلقت صلح طلبانه ی جهان مادی توسط حئا خدای آب ها میکنند. به عقیده ی بلاواتسکی، نام تهاموت، میتواند تحریفی از لغت خوخمه یا حکمت، لقب و درواقع جنبه ی مونث وجود حئا باشد. به گفته ی او آکدی ها یک تثلیث الهی مذکر متمایل به بی جنسیتی داشتند که کلدانی های متاخر و دیگر سامی های تحت تاثیر آنان، آنها را به یک تثلیث جنسیت دار تبدیل کردند. تثلیث آنو-حئا-بعل، و تثلیث سین-شمش-عیشتار، دو تا از محبوب ترین این تثلیث های متاخرند. آنو مصدر 7گروه از اجنه ی هبوط کرده به زمین به رهبری هفت ایزد خاص تلقی شده است که به نظر میرسد اینها همان نفیلیم یا فرزندان هبوط کرده ی خدا بر زمین در روایات یهودی-مسیحیند که منظور از خدایان همان ها بوده اند. یک برداشت این است که نسل خدایان که از نسل سوم آدمیان پدید آمدند، درواقع یک مرحله از 7 مرحله ی خلقت جهان توسط ارواح انسان شده است که مثل 7روز هفته انعکاس 7خدای سیاره ای است که جن های یادشده اند. چون چهارمین جن، نمادش مار است درست مثل نفیلیم که به نام مارها سرافیم هم خوانده میشوند. مرحله ی چهارم، درواقع مرحله ی آدم و حوا است که از مار فریب میخورند و از میوه ی ممنوعه میخورند و آنگاه به تفاوت مرد و زن متوجه میشوند. پس درواقع نسل مردها و زن ها و البته تولید مثل با نسل اخیر رقم میخورد و این پیشرفت ارواح در فیزیک زمین برای به دست گرفتن فرمانروایی زمین در کالبد انسان های زمینی است. مرحله ی قبلی مرحله ی آب است که عنصر ماه است و ماه سیاره ای دوجنسه است که عادت به معرفی الهگان دارد. آفرودیت یا ونوس الهه ی شهوت از آب پدید آمده است. او مادر کوپید پسرک بالداری است که با تیر زدن به مردان و زنان، آنها را دلباخته ی هم میکند. درواقع این زوج که یکی زنی است و دیگری یک پسربچه یعنی مرد بلوغ نیافته، انعکاسی از نسل قبلی مردمند که برای پیدایش تفاوت بین مرد و زن و افزایش تولیدمثل انسانی زمینه چینی میکردند. چهره های متداول آنها نشاندهنده ی دوجنسه بودن ارواح و عدم تمایز ملموس زن و مرد در آنها است ولی در روایت مالوف از افسانه ی پیدایش که بروسوس گزارش کرده، این نسل قبلی بی جنسیت به نظر میرسند چون هیولاهایی نیمه انسان و نیمه حیوانند؛ توضیحی برای منفور کردن تاریخ قبلی و افتخار به وضع کنونی. مادام بلاواتسکی نیز عصر قبلی را عصر اسوره ها میشمارد و میگوید اسوره ها به عنوان نشانه های تاریکی معرف آبند و مربوط به اسوره وارونا، درحالیکه دواها و میترا به سبب ارتباط با خورشید، عنصر آتش را به میان میکشند. اسوره ها در شب قدرتمندند و دواها در روز؛ اما خدای خالق برهما معروف به پیتریس یا پیتار یعنی پدر، که متجلی در هر دو گروه است، با فلق و شفق که چیزی بین روز و شبند تطبیق میشود. روشنایی و تاریکی هر دو در ماه دیده میشوند و جمعشان در زمین هم باز باید جمع آب و آتش باشد که آن را در فلزات مذاب ریخته گری باز میشناسند و صنعت و تمدنسازی را تقدیس میکنند؛ همچنین کیمیاگری که مایه ی اخوت های متحدکننده ی سیاسیون تمدن گستر است. به هر حال چون مرحله ی آمیخته و متشبه به ماه دوجنسه قدیمی تر بوده است عصر اسوره ها نیز قدیمی تر است. به احتمال زیاد، این عصر، عصر اسورا مایا بوده که بنا بر افسانه های هندو در روزگاران کهن در سرزمینی در غرب هند موسوم به روماکاپورا حکومت میکرد و سوریا خدای خورشید شاگرد او بود. نسل مردم آنجا را مردانی موسوم به عرق زادگان میدانستند چون معتقد بودند فرزندانشان از عرق آنها به وجود می آیند. چنین تولدی از عرق، خود، جانشینی برای تولد از آب و ارتباط اسوره ها با آب است. احتمالا بیرون آمدن اوآنس معلم تمدن کلدانیان از آب به روایت بروسوس را نیز باید در همین راستا ارزیابی کرد.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v2: part1: stanza2

افسانه ی پشم زرین یاسون، موضوع کیمیاگری و تمدنسازی را بلافاصله به آدم و حوا متصل میکند. در این داستان، مدئای کیمیاگر و جادوگر، محاذفظ پشم زرین گوسفندی است که مایه ی سعادت کشورش و نماد پادشاهی است ولی به یاسون یونانی کمک میکند که پشم را از اژدهایی که همان مار تورات است بدزدد و یاسون با پشم و خود مدئا به یونان میگریزد. مدوا معادل حوا و یاسون معادل آدم هستند. پشم زرین نیز همان میوه ی ممنوعه است چون در زبان یونانی لغت مشترکی برای سیب و گوسفند وجود داشت که به معنی خربزه هم بود و چون خربزه زرد است میوه ی ممنوعه نیز در افسانه های یونانی هم به سیب طلایی و هم به گوسفند طلایی تبدیل شده است. زرد بودن خربزه یادآوری زردی خورشید بود. با این حال، سیب زرد روی درخت یعنی نتماد قطب کیهانی میرویید. پشم گوسفند طلایی درست مثل سیب روی درختی آویزان بود در بیشه ای که وقف آرس خدای جنگ بود. بنابراین گرفتن امتیاز از آرس، به نوعی گذر از فرهنگ جنگ و در اختیار گرفتن امتیازات آن هم بود. آشوریان معروف ترین جنگسالاران تاریخ و معروف به بی رحمی بودند. ولی آنها خود صاحب الهه ای بودند که جانشین فرهنگ پیش از خود و معادل اژدهای تهاموت بود. درنتیجه ملت آنها در مقام صاحب وقت این فرهنگ، خود یک اژدها محسوب میشد. اژدها در اساطیر قدیم به سبب ارتباط با آب، عامل قحطی تلقی میشده و وقتی آب کم میشده میگفتند اژدها جلو آب را گرفته است. در کتاب جودیت در عهد عتیق یهودی، هولوفرنس دقیقا همین کار را میکند و با سد زدن روی رودها باعث قحطی در سرزمین های یهودی میشود. جودیت معادل حوا برای هولوفرنس به جای مار است که آدم خود را معادل ملت یهود قرار داده است. او همسرش هولوفرنس را در خواب میکشد تا یهودیان بر آشوری ها پیروز شوند. تغییر محور فرهنگی از کلخیس به یونان و از آشور به یهودیه با تغییر پایتخت از رم جنگسالار به قستنطنیه ی مسیحی توسط کنستانتین کبیر نیز قابل مقایسه است. کنستانتین توسط پاپ سیلوستر به مذهب مسیح گروید پس از این که پاپ مزبور، ورزاو وحشی ای را رام نمود و اژدهایی را کشت. تغییر مشرب کنستانتین قابل مقایسه با تغییر مشرب پولس رسول نیز هست. نام پولس، شائول بود که میتواند همان سول یا خورشید در نزد رومیان باشد. پولوس لقب او نیز معادل آپولو خدای خورشید است. غش و ضعف او موقع تغییر مذهب حکم مرگ و رستاخیز او را دارد که در داستان عیسی اتفاق افتاده است. آپولو قاتل اژدهایی به نام پیتون است و از طرفی با میترای گاوکش نیز معادل شده است؛ بنابراین جامع سنت سیلوستر است. بنابراین تغییر محل رم توسط امپراطور تبعیت کننده از سنت سیلوستر، معادل تغییر از یهودیت به مسیحیت همچنان تحت یک محتوای خورشیدی نیز هست. نام رم به روما الهه ی رومیان برمیگردد. او همان آتنا الهه ی آتن است و آتنا یک الهه ی جنگجو در هیبت یک آمازون یا زن مرد مانند است. آفرودیت یا ونوس در مقام یک زن بی حیا، برداشت دیگری از یک زن مردمانند است. در رم، اولین آیین دولتی معرفی شده، ترکیب مذاهب ونوس و روما در معبد هادریانی است. جشنواره ی روما پاریلیا بود که در 21 آوریل برگزار میشد و طی آن، رضایت روما برای مراقبت از گوسفندان جلب میگردید. روما در این وظیفه جانشین خدای قدیمی تری به نام پاله شده بود که جنسیتش معلوم نیست ولی میتواند همان پالاس لقب آتنا باشد. یکی از داستان های مشهور درباره ی بنای رم، انتقال پالادیوم یا مجسمه ی پالاس آتنا به رم است. این مجسمه را در زمان جنگ تروآ اودیسه و دیومدس از ارگ تروآ دزدیدند ولی انئاس آن را به تروآیی های رم بازگرداند. پالادیوم بعدا توسط کنستانتین کبیر از رم به قستنطنیه منتقل شد. درآنجا پالادیوم با مجسمه ی مریم و عیسای نوزاد جانشین شد. مجسمه ی اخیر در جریان فتح قستنطنیه توسط عثمانی ها برای همیشه ناپدید شد.:

“ARGONAUTIKA”: CHRONOLOGIA.ORG

دراینجا باید توجه کنیم که کل ادبیات بالا یک ادبیات غربی است آن هم درحالیکه متداوما شرق را سوژه کرده است. تمام اعضا و جوارح تاریخ یونان و روم باستان و متعلقات شرقیشان از درون منابعی که در اروپای غربی بیرون کشیده شده اند درآمده اند. جالب اینجاست که خود کنستانتین یک امپراطور متولد انگلستان است و نبرد سرنوشت سازش بر سر تصرف رم با ماکسنتیوس بود، امپراطوری که متولد گاول در همسایگی انگلستان است. پس آیا واقعا نبرد آنها در ایتالیا درگرفته و پیروز میدان یعنی کنستانتین بعدا بیخود و بی جهت به ترکیه نقل مکان کرده است؟ به این فکر کنیم که چرا در تاریخ روم، سزار، نام سرزمین اطریش را اوستریا یعنی کشور شرقی نهاد درحالیکه اطریش در شمال ایتالیا است؟ آیا سزار رومی واقعا امپراطوریش در ایتالیا بود؟ فومنکو معتقد است که بخش اعظم تاریخ روم را پترارک جعل کرده است چون او بوده که ادعا نموده منابع تاریخ باستان را از ایتالیا کشف کرده است. اما آیا جعل اسناد روم ایتالیایی توسط پترارک واکنشی به جعل تاریخ امپراطوری مقدس روم توسط هابسبورگ هایی نبوده که ادعای احیای امپراطوری ژرمن روم را میکردند؟ میتوانیم بین جعل این ادوات تاریخی و هویتسازی مسیحی برای روم ارتباطی بیابیم. چون این، شورای ترنت بود که در قرن 16 مسیحیت های بتپرست فراوان سطح اروپا را مردود اعلام نمود. احتمالا در همان زمان، بسیاری از خدایان انسان نمایی که در مرز مسیح و بتپرستی قرار داشتند به صورت انسان های تاریخی بازآفرینی شدند و تبدیل به امپراطوران روم یا دشمنانشان و یا آدم های دیگر مربوط با این امپراطوران درآمدند. مثلا آنتینوس که در سراسر منطقه ی مدیترانه به عنوان نسخه ای از ازیریس پرستیده میشد، در تاریخ رسمی تبدیل به معشوق نوجوان امپراطور هادریان شده که هادریان بعد از مرگ آنتینوس، پرستش او را معمول کرده است. بعضی اتفاقات در تاریخ رم لاتین و قستنطنیه ی یونانی تکراری هستند. مثلا آتیلا با لشکری عظیم به قستنطنیه حمله میکند، آن را محاصره میکند ولی درنهایت بی نتیجه و پس از دریافت غرامتی عظیم باز میگردد. ده سال بعد با گذر از آلپ، همین کار را با رم ایتالیا میکند. ازتباط بین رم لاتینی و قستنطنیه ی یونانی در کتاب پنجم جغرافیای استرابون هم تکرار شده است آنجاکه مدعی است سنت رومی ادامه ی مکتب ارکادیای یونان است و «رم خود منشا یونانی داشته است». اما شاید رم به عنوان یک نسخه ی یونانی شهری که به غرب مهاجرت میکند باز در جابجایی اوستریا با ایستر در نبرد پالیولوگوس با گرگوریوس ماوروکاتاکالون نهفته باشد که امپراطور روم در مقابل سکاها در آن پناه گرفته بود. آن یک شهر بلغاری است که توسط بلغاری های یونانی مآب ادره میشد و در یونانی مگالوپولیس یعنی شهر بزرگ نامیده میشد. ازقضا آرکادیا هم مگالوپولیس نامیده میشده است. مقر آرکادیا در پالانتیوم بود که این نام هم شبیه پالاتین مقر رم است. [شاید مقر گرفتن امپراطور در ایستر در مقابل سکاهای ترک، و نیز محاصره های بی نتیجه ی رم و قستنطنیه توسط آتیلای ترک، هر دو با داستان محاصره ی ناموفق وین اطریش توسط لشکر عثمانی مرتبط باشند و این خود نمایانگر همسانی ایستر و اوستریا باشد.] بنابراین اگر باز هم رم به سمت غرب جابجا میشود میتواند با فرانسه مرتبط شود که منشا نوعی از ادبیات است که به آن "رمان" یعنی رومی میگویند. این ادبیات به نورمن ها یعنی ژرمن های فرانسوی تعلق داشت و یادآور یک مهاجرت ژرمن به غرب میباشد. به نظر میرسد تصویر نهایی روم ایتالیایی به این خاطر از سوی روم ژرمن غربی پذیرفته شده که امپراطوران روم باستان مردمانی پرافتخار و دارای تمدنی باشکوه ولی برده دارانی بی رحم توصیف شده اند و رهبران امروزین غرب نیز دوست دارند برده دارانی بی رحم باشند که از سوی مردم خود ستایش میشوند و ازاینرو است که مدام در ساختمان سازی از بناهای یونانی-رومی تقلید میکنند.:

How Fake is Roman Antiquity?​: stolenhistory.net

بدین ترتیب، کم کم، جایی که شبح ادبیات مربوط به برجستگی اجتماعی زنان از آن فرود آمده، شناسایی میشود. زن برجسته میشود چون تفاوت گذاری بین او و مرد، معرفه ی پبدایش نسل آدم آن هم در یک دوره ی همزمان با پیدایش سرمایه داری مدرن است. آدم و حوا از شرق آمده اند ولی مردم شرق آنها را نمیشناختند چون آنها به صورت یاسون و مدئا همراه میوه ی ممنوعه ای که قرار بود دانش را به بشر هدیه دهد به غرب گریخته بودند و تمدنی را که رسالت بشر است درآنجا پایه افکنده بودند. پس از این، تابش همای سعادت به شرق بستگی به این داشت که از رسالت آدم ابوالبشر که کاهنانش در غربند تبعیت کنند. ولی مردم شرق اینقدر به غربیان بی اعتماد بودند که باید تدریجا و ضمن حفظ فاصله با غرب، کهانت های ظاهرا متفاوت ولی باطنا از نوع غربی به شرقیان داده میشد تا کم کم به غرب شبیه شوند و سیادت آن را بپذیرند به همان شکلی که بربرها برده ی رومیان میشدند. ظاهرا تصویر زن آزاد یکی از همان مسائلی بوده که باعث مقاومت مرد شرقی در مقابل شبه فرهنگ غربی میشده و این تصویر یکی از عوامل مهم نفرت مردم قدیم از غربیان و سلسله ی مدرن پهلوی در ایران بوده است. ظاهرا علت مقاومت مردم آن زمان در مقابل این تصویر و اشتیاق امروزیان به آن در امروز، این است که بخشی از ایرانیان به لحاظ جهانبینی به آن اروپای غربی رو به رشدی که این تصویر را تبلیغ میکرد نزدیک شده اند. محمدرضا قائمی نیک (دکترای جامعه شناسی و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم اسلامی رضوی) در واکنش به بلوای ضدحجاب در ایران 1401 در سلسله کارگاه هایی که به این مناسبت در رسانه ی فرهنگی «چی کتاب» برگزار شد، ردی از درستی این ظن را به دست میدهد:

«به طور کلی ما در این نقطه ی زمانی با دو جهان روبرو هستیم و بیش از صد سال از مواجهه با این جهان جدید میگذرد و هر روز این مواجهه شدت بیشتری پیدا میکند. اگر بخواهیم حوادث سال 88 را بر این اساس تحویل کنیم، در آن ماجرا دانشگاه و رشته هایی همچون علوم سیاسی، علوم اجتماعی، اقتصاد و غیره از مظاهر دنیای جدید بوده و هست. بر همین اساس نگاهی که در دانشگاه به دانشجو ارائه میشود با نگاه یک طلبه در حوزه ی علمیه تفاوت های زیادی دارد. این تفاوت ها اگر توضیح داده نشود، منجر به بروز خشونت میشود. انسان زمانی دست به خشونت میزند که یک پدیده را متوجه نشود و خارج از طاقتش باشد. در آن هنگام دست به واکنش هایی خارج از عقل و منطق میزند. بر این اساس، حوادث سال های مختلف را میتوان بررسی کرد. مثلا در اتفاقات سال 88 شاهد مواجهه ی ایده ی دموکراسی با نگاه دینی و ولایت فقیه هستیم. البته در طول این صد سال، تلاش های زیادی برای صورتبندی نحوه ی مواجهه با این دنیای جدید انجام شده. این که آیا باید آن را پذیرفت یا نفی کرد؟ آیا باید در مواجهه با این دنیای جدید دستاوردهای آن را کنار گذاشت یا هویت تاریخی آن را؟ اهل فکر درباره ی این تعارض و تضادها راه حل هایی ارائه داده اند. در میان راه حل های متفاوت که بحث میشود، تصور من این است که جهان جدید، ساز و کارهای مختلفی را برای زندگی ایجاد میکند؛ از اقتصاد و سیاست گرفته تا روانشناسی. در همین راستا به نظر میرسد موضوع زن و حجاب و تلقی جدیدی که از زن و بدن او در دنیای معاصر غربی شکل گرفته، در شبکه ی پیچیده ای از روابط مختلف مربوط به زندگی انسان معنا میشود. اگر به تاریخ غرب مدرن نگاه کنیم میبینیم که از قرن 17 و 18 نوعی نظام خاص اقتصادی جدید در حال شکل گیری است.در این نظام اقتصادی، انسان غربی با کنار نهادن مسیحیت و آموزه های وحیانی و از طرف دیگر با در دست داشتن امکانات جدیدی مانند علوم و تکنولوژی وارد عرصه ای به نام بازار میشود. در این بازار، هدف فعالیت اقتصادی، کسب سود حداکثر است. زمانی هم که از انسان این عرصه میپرسیم فایده ی اخلاقی تو در این بازار چیست، میگوید هر چیزی که من را به بالاترین سود ممکن برساند. تنها منع پیشروی این انسان، رعایت قواعد بازار است. از میان این نوع اخلاق، این نوع درک از امور ماورایی و این نوع تکنولوژی و علومی که انسان به دست آورده، "سرمایه داری" شکل میگیرد. یعنی انسان مدرن می آموزد که چطور معیشتش را نه بر مبنای کار بلکه بر اساس انباشت سرمایه رونق ببخشد. دراینجاست که ما شاهد شکل گیری مفهوم سرمایه داری و سرمایه دار هستیم و سرمایه دار برای افزایش سود، دست به تبلیغ میزند تا با افزایش فروش، سود بیشتری را به چرخه ی بازار خودش برگرداند. در این تبلیغات هیچ محدودیتی در بهره گیری از علم و تکنولوژی وجود ندارد. چون دین و اخلاق مدتها است که به حاشیه رفته و اصل، کسب سود حداکثر است. در چنین نظامی تبلیغات اهمیت بسیار مهمی دارد چون باعث میشود در انسان ها نیاز جدیدی شکل گیرد و منجر به کسب سود حداکثری سرمایه دار شود. از قرن 19 شاهد این هستیم که در چنین روندی طبیعتا برخی اقشار مانند کارگران در مقابل سرمایه داران دچار خسران میشوند، چرا که در نظام سرمایه داری اخلاق به نحو پیشینی در بازار حاکم نیست؛ یعنی منشا سود سرمایه دار به تعبیر مارکس، همان حقی است که متعلق به کارگر است و سرمایه دار آن را به کارگر نمیدهد. زمانی هم که کارگر حقش را مطالبه میکند، سرمایه دار ابزارهای مختلف فکری، روانی، دولت، دین، فرهنگ و غیره را به کار میگیرد تا مانع انقلاب و ساختارشکنی و حق خواهی کارگران شود. زنان، یکی از دیگر اقشاری بودند که در اثر شکل گیری سرمایه داری، به آنان ستم شد، چون در فرایند تولید، نیروی کار ارزانی محسوب میشدند که قدرت قیام و انقلاب و مخالفت نداشتند. اما در این میان یک اتفاق دیگر هم افتاد؛ این که از نیمه ی دوم قرن بیستم، بدن زن و جذابیت های زنانه هم به مثابه یک کالا تبدیل به موضوعی برای بهره وری اقتصادی و کسب سود حداکثری شد. تا پیش از این نیاز زن و مرد به یکدیگر و رابطه ی جنسی، تحت نظام کلیسا و در هاله ای از قداست تامین میشد و تابع ساز و کار سنتی ازدواج بود اما به تدریج با کالایی شدن امور زندگی، موضوع نیاز جنسی نیز تحت نظام سرمایه داری قرار گرفت، یعنی همانطورکه نظام سرمایه داری از خلال رفع نیازهای انسانی مثل غذا، پوشاک و مسکن کسب سود میکند، نیاز جنسی را هم وارد بازار کرد. موضوع این نیاز طبیعتا جذابیت های بدن زنانه است و برای تبلیغ، تصویر آن را هم مانند تصویر دیگر کالاها دستکاری میکند. این یکی از ساز و کارهای سرمایه داری برای کسب سود بیشتر است. مثلا در تبلیغ اتومبیل، غذا یا هر چیز دیگر، تصاویر آن کالا از واقعیت آن کالا جذاب تر نشان داده میشود تا افراد برای خرید و استفاده از آن ترغیب شوند چون مصرف بیشتر یعنی سود بیشتر سرمایه دار. این روند درباره ی بدن زن هم به کار گرفته میشود. تقریبا از دهه ی 1960 و 1970 شاهد این هستیم که تصاویری از بدن زن شکل میگیرد که اساسا با بدن زن در دنیای واقعی سازگار نیست. بلکه به نحو اغراق شده ای جذابیت های جنسی او برجسته شده. ترویج این الگو از بدن زن تا جایی ادامه پیدا میکند که افراد میخواهند با استفاده از تکنولوژ ی و علم پزشکی، بدنشان را مطابق آن تصویر تغییر دهند تا در حاشیه ی نظام سرمایه داری قرار نگیرند. پس از این اتفاقات ما با موضوع جدیدی در ماجرای بی حجابی زنان و حتی مردان مواجهیم که برای تطابق با آن الگوی ذهنی، بخش هایی از واقعیت زندگی را دستکاری میکنند. اما در عین حال، این شیوه ی مواجهه ی نظام سرمایه داری با موضوع زن و بقیه ی کالاها به علت کسب و رشد فزاینده ی سود، نوعی پیشرفت تلقی میشود؛ چون انباشت سرمایه نیازمند رشد فزاینده ی انباشت سرمایه است و این ویژگی فزاینده بودن ذیل ترقی و توسعه قرار دارد.» ("حجاب، عرصه ی کشاکش سرمایه داری و انقلاب اسلامی": محمدرضا قائمی نیک: سوره: شماره ی ششم و هفتم: مهر و آبان 1402: ص30-29)

آنچه دراینجا درباره اش صحبت میشود فقط حول دوره ی خاصی از زندگی زن میگردد: دوره ی قبل از حاملگی و زمانی که زن هنوز جذابیت های ظاهری دارد و مرد تحت جادوی این جذابیت ها با او می آمیزد. پس از آن، ماموریت زن در تکثیر مرد به صورت فرزندش به پایان رسیده و دیگر اهمیتی ندارد. بنابراین اصلا و ابدا زن به عنوان یک موجود زنده ی خاص با مراحل مختلف زندگی شامل دخترانگی، مادرانگی و سالخوردگی اهمیتی ندارد که اگر داشت، مشکلاتش در ایران به حجاب زنان خیابانی کاهش نمی یافت. به قول شاهنامه ی فردوسی:

زنان را به گیتی بس این یک هنر

نشینند و زایند شیران نر

یعنی تنها هنر زن ها در جهان این است که مردان جنگاور به دنیا بیاورند. همینجا بگویم که این نوع ادبیات، بسیار بیش از سیاستمداران مردسالاری که امروز لاف آزادی زنان را میزنند و با بذل پول، فمنیسم لیلیتی پرورش میدهند، اصل آنچه ته ذهن این اشرافیت های مرتجع و پوسیده میگذرد را نشان میدهند. توجه کنید که اول و آخر تمام اخوت های اینها ازیریس قرار دارد: همان آنتینوس سابق، خدای همجنسبازها، که اکنون همیشه همراه جفت مادینه ی دوقلویش ایزیس نمایش داده میشود. او فقط وقتی به قتل رسید و جسدش با جادو با ایزیس مجامعت کرد خدای عصر بعد یعنی هورس را آفرید و خودش برای همیشه در جهان مردگان اقامت گزید البته فقط بعد از این که ایزیس جسد او را که درون صندوقی روی آب به سرزمینی بیگانه رفته بود یافت.

مادام بلاواتسکی، صندوق حامل جسد ازیریس را همتای کشتی نوح میداند. همانطورکه میدانیم نوح درون کشتی رفت چون نسل انسان های زمانه اش قرار بود در سیل نابود شوند و او به عنوان نیای نسل انسان های جدید باقی بماند. در اساطیر کلدانی، نوح، خیسوتروس یا زیوسودرا نام دارد و عامل سیل، مول لیل است که رئیس 7 جن است. زمانی که ازیریس هم درون صندوق قرار گرفت از جسد او 7 پرتو نور برآمدند که درواقع انعکاس 7جن مول لیل هستند. مول لیل پدر سین است و سین خدای اور کلدانیان یعنی شهر ابراهیم که تصویر ابراهیم از خدا تابع آن است. سین اولین مرد واقعی و در این مطلب معادل خدای یهود یعنی یهوه است. نام یاهو خدای باستانی را یهوه خوانده اند تا یاه-حوا باشد چون یهوه همان آدم کدمون کابالا است و تقسیم آدم واحد به آدم مرد و حوای زن، در اصل، زن زدایی از آدم و تبدیل او به خدایی به نام مرد است. نان آدم از آتوم تلفظ دیگر توما یا تاموس یا تم به معنی دوقلو می آید. چون آدم یک وجود دوگانه است. این دوگانگی هم دوگانگی هابیل و قابیل را در بر میگیرد و هم دوگانگی آدم و حوا را. دوگانگی اول، قدیمی تر است و او را در حالت مردمان اولیه ای نشان میدهد که فرزندانشان از عرق آنها متولد میشدند. اما در عین حال، این حالت قدیم تر، تخیلی است بر تغییرات انجام شده در تعریف موضوعات مرحله ی ظاهرا جدیدتر ولی واقعی تر یعنی عصر روابط مرد و زن. حذف حوا از وجود مرد و تبدیلش به یک موجود جداگانه به نام زن، درواقع همان حذف هابیل از وجود قابیل و تبدیل آدم به قابیل خالص نیز هست که میتوان آن را به زدودن وجود مرد از هرآنچه زنانه تلقی میشود معنی کرد. این اتفاقی در جهت تجلی ترتیبی 7جن در مردان است که چهارتایشان پیشتر طی شده بود و حالا در مرحله ی پنجم، قرار بود نسل آدم در به اختیار گرفتن زمین بی رقیب و بی اطلاع از قبلی ها باشد. در افسانه های هندو این 7جن تبدیل به 7ریشی بنیانگذار هندوئیسم شده اند. در بهاگاوادگیتا کریشنا میگوید که 7ریشی از او ریشه گرفته اند و این را برای کسانی میگوید که 7ریشی برایشان واقعیت بدیهی هستند. کریشنا در آغاز عصر کالی یوگا یا دوران غلبه ی فساد اخلاق و تباهی ذهنی بر بشر ظهور کرده است. بنابراین کریشنا در آغاز مرحله ی پنجم قرار دارد. او تجسمی انسانی از خدای ویشنو تلقی میشود. اولین تجسد ویشنو بر زمین، متسیه یعنی ماهی بوده که مانو معادل همزمان آدم و نوح در افسانه های هندو را با کشاندن قایق حامل او و خانواده اش در سیلی عظیم، از نابودی نجات داده و بنابراین نسل نوین انسان ها را بر زمین حاکم کرده است. به نظر میرسد نسل کشتی، در یک افسانه ی یونانی، حامل 7جن پیشرو باشند. چون در یکی از سرودهای اورفیک، از 7تیتان تحت عنوان آرکیت یعنی ساکن کشتی یاد شده است. یکی از این تیتان ها یاپتوس است که مسلما همان یافث یکی از سه پسر نوح در کشتی نوح است. اینها به نظر میرسد همان 7تیتان موسوم به کابیری ها باشند که به نام مادرشان مانیا به مانس نیز نامبردار بودند و نام مانو برای نوح هندو میتواند اشاره به همین مانس داشته باشد ضمن این که مانس همان man در ژرمن به معنی انسان نیز هست. همسر نوح را تیتیا نام نهاده اند که میتواند هم ریشه ی تیتان باشد و هم شکل دیگری از تهاته یا تهاموت الهه ی آبی و منشا جهان فیزیکی. تیتیا آرتیا الهه ی زمین در گفتاری از بروسوس است که توسط سیکانوس دیفیکاویت معادل وستا الهه ی آتش رومی تعیین شده است. آتش منبع گرما است و گرما وقتی میتواند باعث سیل شود که یخ ها و برف های انبوهی را آب کند. ازاینرو سیل نوح، نتیجه ی پایان یک یخبندان عظیم هم تلقی شده که در علم امروزی از آن به عصر یخبندان یاد میشود. ترکیب آب و آتش، در مشروب الکلی انگور نیز جمع می آیند کگه مثل آب، مایع، و مثل آتش سرخ است. ازاینرو نوح مخترع شراب خوانده میشود. مشروب الکلی به مفهوم یک پدیده ی زوال دهنده و از رده خارج کننده ی عقل، خود میتواند تمثیلی از وسایل پایان دهنده به پایان نظم پیشین و ناپدید کننده ی انسان های متمدن باستانی باشد بی این که نیازی به یک سیل جهانگستر واقعی باشد. ازاینرو سقوط انسان از بهشت و سیل خانه برانداز، میتوانند دو روایت متفاوت از یک واقعه ی واحد باشند که در آن، نوح و آدم، دو اسم مختلف برای پدر و موجد بشر نوین هستند.:

“the secret doctrine”: ibid: part1: stanza6

مطابق یک روایت، کریشنا از درون دهان یک ماهی بیرون آمده بود. این ماهی، معادل برج حوت است که تولد مسیح به آغاز عصر آن موسوم به عصر حوت منسوب است. ازاینرو عیسی را ایکتیس یعنی ماهی میخواندند. اما از طرف دیگر، ایزیس نیز موکل ماهی ها و ازاینرو مرتبط با عصر حوت بوده است درحالیکه ازیریس کمی جلوتر در دایره البروج، به شکل ورزاو آپیس در برج ثور (ورزاو) خودنمایی میکرده است. ارتباط این دو برج فلکی کمی عجیب است. چون به نسبت سیستم های تقویمی زمین-مرکزی و خورشید-مرکزی برمیگردد. این دو سیستم همزمان با هم وجود داشتند اما ازآنجایی که سیستم زمین-مرکزی ترتیب وقایع سال را بخصوص در ارتباط با کشاورزی و دامداری به خوبی توضیح میداد و سیستم خورشید-مرکزی از چنین توضیحی عاجز بود، تقویم سیستم زمین-مرکزی به یک تقویم عمومی تبدیل شد و مثل تمام رویکردهای ضد عمومی اشرافیت ها، سیستم خورشید-مرکزی تبدیل به یک سیستم رمزی وارونه کار در محافل رمزی اشراف شد که در آن، برج هر ماه از تقویم زمین-مرکزی با برج مقابل خود در 6ماه بعد در سیستم خورشید-مرکزی جایگزین میشد. بنابراین درحالیکه در تقویم زمین-مرکزی، برج ثور به عنوان ماه وقت تعیین شده بود، در تقویم های سری، برج مقابلش برج عقرب مطرح بود. علت این که در نگاره های میترایی عقرب همراه میترا در حال حمله به ورزاو است نشان دادن ضدیت با نشانه ی ظاهری ماه است. از طرف دیگر، خانه ی مقابل حوت در تقویم زمین-مرکزی، برج سنبله یا دوشیزه است که ایزیس جادوگر، نقطه ی مقابل آن را معرف است. واقعیت این است که ازیریس ورزاو و ایزیس ماهی، در اتحادیه ی برج های عقرب و سنبله و برج بینشان یعنی میزان در قطب های متضاد خود متحد میشوند. علت را احتمالا باید در "اخترشناسی اسطوره ای" سیمپسون آرنولد مکی پیدا کرد. مکی بر اساس گزارشات عتیق به این نتیجه رسیده بود که زمانی تصور میشده آسمان به گونه ای دور زمین پیچیده که صورت فلکی جدی در مقابل قطب جنوب، و صورت فلکی سرطان در مقابل قطب شمال قرار دارند. در زمانی که در نیمکره ی شمالی زمستان است در نیمکره ی جنوبی تابستان است و بالعکس. ازاینرو برای مردم نیمکره ی شمالی، جدی نماد زمستان و سرطان نماد تابستان بوده است. علت این هم که ما به طور سنتی ماه ها را با معادل هایشان در دایره البروج بر اساس عصر حمل در قبل از عصر حوت مینامیدیم، این بوده که سرطان به طور صوری با درازترین روز سال و اوج تابستان، و جدی با درازترین شب سال یا اوج زمستان تطبیق شوند. در آن زمان، تقویم ده ماهه بوده و به جای صورت های فلکی بین سنبله و عقرب، یک مرد با ظاهر دوجنسه قرار داشته که با 12 ماهه شدن سال به صورت های فلکی جزئی تری کاهش یافته است. بخش مردانه اش به عقاب، عقرب و مار در برج عقرب تشبیه شده و بخش زنانه اش به زنی دوشیزه در برج سنبله، و یک ترازو که برج میزان باشد هم به نشانه ی تعادل بینشان تعبیه شده است. عقرب که جانشین مار باغ عدن در تورات است، نشان زوال و انحراف است و او است که به جای ورزاو ازیریس در ابتدای تقویم خورشید-مرکزی با باکره در انتهای تقویم زمین-مرکزی متحد میشود و باکره را تبدیل به ایزیس جادوگر در تقویم خورشید-مرکزی میکند. معمولا سیستم خورشید-مرکزی را یک سیستم جدید میشناسند که در انقلاب کوپرنیکی، با طغیانی پیروزمندانه علیه سیستم زمین-مرکزی بطلمیوسی که مورد توجه کلیسای رم بود، باعث پایان یافتن سلطه ی کلیسا و بی اعتبار شدن دوران قدیم شده است. این کار برای آن است که سیستم خورشید-مرکزی نماد مدرنیته باشد و ازجمله جابجایی نقش زن در آن، نسبت مستقیمی با جادوی جدید عصر مدرن داشته باشد.:

“the zodiac and its signs”: manly p.hall: sacrede-texts.com

حسابش را بکنید که ایران امروزی با تکیه ی بیش از حد فرهنگش به نجابت و وقار زن، چه جای مناسبی برای وارونه کردن نقش ها میتواند باشد؟ ظاهرا بلوای حجاب در ایران اصلا اعتباری برای آزادی زنان قائل نیست و فقط میخواهد خیالش راحت باشد که دستورات قراضه ی جادوگری بر اساس تقویم هایی که هیچکس آنها را به درستی نمیشناسد، هنوز تاریخ مصرفشان تمام نشده است؛ همینطور کابالا و فراماسونری ای که با بلغور کردن مداوم همین مطالبی که پیش ما آنها را خرافات معرفی میکنند، خود را برحق نشان میدهند.

فریاد اجرای شریعت در آتلانتیس 666

نویسنده: پویا جفاکش

در قرن 19 زمانی که دانش استخوانشناسی تشخیص داد استخوان های غولپیکری که مردم قدیم از زیر خاک درمی آوردند و استخوان انسان های غولپیکر تصور میکردند درواقع استخوان های فیل ها و چهارپایان غولپیکر منقرض شده ی دیگر بوده اند غول ها در زمره ی افسانه های شفاهی طبقه بندی شدند و جای آنها را انسان های میمون شکل مد نظر داروینیسم پر کردند بخصوص به خاطر این که یکی از دلایل غول تصور کردن نسل انسان های اهریمنی قبل از نوح، گزارش ترتولیان از پدران کلیسا درباره ی کشف استخوان های غول ها در کارتاژ بوده است. اما فرقه ی استعماری تئوسوفی همچنان اصرار داشت افسانه های یهودی-مسیحی درباره ی وجود انسان های غولپیکر باستانی واقعی تلقی شوند. مادام بلاواتسکی در این راه، از خود داروین مایه میگرفت آنجاکه گفته بود گونه ها بارها به بخشی از ظواهر اجداد گونه ای از بین رفته شان برمیگردند. مادام بلاواتسکی با توجه به ظهور گهگاهی انسان های قدبلند در حد دو متر و نیم در امروزه روز، عنوان میکرد که این انسان ها بر اساس تئوری داروین دارند به نسل اجداد غولپیکر پرتعدادشان برمیگردند. بلاواتسکی در صحت ادعای خود عنوان نمود که لغات به کار رفته برای نژاد منقرض شده ی انسان ها در منابع یهودی-مسیحی چون گبوریم (جباران)، نفیلیم (سقوط کردگان)، و رفائیم (اشباح)، هیچ نشانی از توصیف قد بلند ندارند و اگر این لغات مفهوم غول یافته اند تا جایی که مردم زمان ترتولیان به محض یافتن استخوان های غولپیکر، انتظار انسان بودن آنها را دارند، فقط میتواند به این خاطر باشد که آنها واقعا نسل انسان های غولپیکر را دیده بوده اند. بلاواتسکی حتی حدس زد جمجمه های منسوب شده به نیمه میمون های داروین ممکن است متعلق به سیاهپوستانی باشد که احتمالا زیر جمجمه ی سر خود، تنه ای غولپیکر داشته اند. مادام بلاواتسکی ادعا میکند که این غول ها همان نژاد مردمان آتلانتیسند که تمدنی عظیم بنا نموده بودند و این تمدن در سیل نوح غرق شد.:

“are giants a fiction?”: h.p.blavatsky: sacred-texts.com

اگر بلاواتسکی قصد کرده بود که غول ها را واقعی تلقی کند به خاطر این بود که تمدن رو به رشد اروپای قرن 19 بازگشت به آتلانتیس غول ها بود و سازندگان آن آتلانتیس غول تلقی میشدند چون میتوانستند با امکانات کم، بناهای عظیم باستانی مثل اهرام ثلاثه را بسازند. اما موضوع این بود که بازگشت به عصر آسمان خراش ها به سبب بازگشت به نسل انسان های گناهکار حکم ظهور دجال یا آنتی کریست را داشت. عدد آنتی کریست 666 است که در این صورت و با توجه به وضع این رقم در قرن اول میلادی آنتی کریست باید بیش از 1000 سال پیش ظهور کرده باشد. اما واقعیت این بود که میشد این عدد را به قرن 19 رساند. داروینیسم قرن 19 با تبدیل بشر به یک حیوان غریزی، روح او را انکار و بنابراین آخرت او را غیر ممکن تلقی کرده بود و این اتفاق قبلا در تاریخ یهود با انکار بهشت و دوزخ و زندگی پس از مرگ، توسط فرقه ی صادوقی رقم خورده بود. صادوقی ها یکی از سه فرقه ی یهودی در روزگار جوزفوس فلاویوس در زمان تخریب معبد اورشلیم و سیادت کلی روم بر یهودیه بوده اند. دو فرقه ی دیگر، فریسی ها و حصایی ها بوده اند. نارضایتی های هر سه دسته نتیجه ی از بین رفتن حکومت حشمونائیان و رسیدن هرود ادومی به حکومت یهودیه در همدستی با روم بوده است. با این حال، از این سه دسته فقط صادوقی ها بوده اند که مورد علاقه ی خاندان حشمونی بوده اند. فریسی ها به این خاطر از سوی حشمونی ها طرد شده بودند که حکومت بر یهودیه را متعلق به رهبران خود شاه داودی ها میدانستند. اما گناه حصایی ها چیزی در حد ارتداد بود. چون آنها از خود فرقه ی صادوقی برخاسته بودند و هنوز رهبران خود را صادوق میخواندند. حصایی ها بسیار به نصیری های تابع یوحنای تعمیددهنده (یحیی) نزدیک شده و دارای تمایلات عرفانی شده بودند. اعتقاد بر این است که بعضی شعبه های مسیحیت اولیه از جامعه ی یهودیان قمران برخاسته بوده است؛ منجمله مسیحیت ابیونی در ادوم (اردن کنونی) که به سبب پیامبر خواندن عیسی و احترام به او ضمن انکار پسر خدا بودن او و همچنین به خاطر احکامی چون ممنوعیت شراب، اساس اسلام تلقی شده است. ظاهرا پیوندش با صادوقی ها امکان عربی شدن زبان اسلام را ایجاد کرده است. چون صادوقی ها نیز به سبب رفع مسئولیت قوم برگزیده ی خدا از بنی اسرائیل و دادن آن به فرزندان اسماعیل به عنوان تنها فرزند باقی مانده ی ابراهیمی که خدا وعده ی حکومت فرزندانش به زمین را به او داده است در همین مسیر قرار داشتند. از طرفی یکی از اتهامات وارده به حصائیان این بود که تقویم شمسی را جانشین تقویم قمری کرده اند. قرائیان که یکی از شعبه های صادوقیان بودند نیز متهم بودند که در روش تقویمی خود، تقویم شمسی و قمری را با هم هماهنگ میکنند و چون تقویم قمری 10 روز از تقویم شمسی کوتاهتر بوده، هر سه سال یک ماه سیزدهم اضافه میکردند تا سال در حد و اندازه ی اصلیش بماند. صادوقی ها در قرن نهم این شیوه را ممنوع اعلام کردند و گفتند که سال قمری باید 12 ماهه بماند حتی اگر نظمش به هم بخورد. همین مسئله در تقویم عربی هم وجود دارد و در قرآن اضافه کردن هر سه سال ماه سیزدهم عربی موسوم به نسی گناه شمرده و باطل شده است که از آن زمان، ارتباط سال های قمری اسلامی با نظم فصلی سال های شمسی تدریجا قطع شده است. بنابراین روشن است که پیوندی بین حشمونی ها و سلسله های حکومتی اسلام وجود دارد. فومنکو معتقد است که حشمونی ها همان عثمانی ها هستند و عثمانی ها تا زمانی که سلطان محمود در جهت اصلاح ارتش، ینی چری های مسیحی را سرکوب و نابود کرد امکان نداشت اسلامشان از مسیحیت قابل تمییز باشد. میدانیم که قرایی ها و حصایی ها به چرخه های سه ساله بر اساس زمان تطبیق مجدد سال شمسی و قمری دست می یازیدند و در اناجیل، نشانه های کاربرد این چرخه ی سه ساله در جامعه ی زمان مسیح وجود دارد. پس کاملا ممکن است با حساب کردن سالی به اندازه ی 3سال شمسی، عدد 666 در 3 ضرب شده و تبدیل به عدد 1998 شده باشد. این عدد را با سال 140 قبل از میلاد که سال تاسیس دولت حشمونی در تاریخ رسمی کنونی است جمع کنید. سال 1858 به دست می آید که سال خوانده شدن اعلامیه ی مشترک داروین و آلفرد راسل والاس درباره ی تکامل تدریجی در انجن لینه ی لندن است. بدین ترتیب عدد 666 به دست می آید و البته نسبت به آغاز تاریخ عثمانی. البته نه یک آغاز واقعی بلکه یک آغاز تمثیلی بر اساس یک پیشبینی مسیحی. اگر به جای 1998 سال، 666 سال شمسی معمولی از سال اعلامیه ی مزبور در قرن 19 کم کنیم به اواخر قرن 12 پرتاب میشویم زمانی که امپراطوری فرضی سلجوقی در آسیا در حال محدود شدن به دولت سلجوقیان روم بود و زمینه میشد تصور شود آنچه از این دولت به عثمانی ها میرسد زمانی به تمام این قلمرو تعلق داشته و امواج ترک-مغول های یورشگر جدید چون خوارزمشاهیان و چنگیزخانیان در حال نابود کردن بقایای آن در دیگر سرزمین ها بوده اند. دولت عثمانی از دل دولت سلجوقی روم به دست آمده است. سیلویان تریستان فرانسوی، از شخصیت های تجدید نظر طلب در تاریخ، در کتاب «تجدید نظر در یونان باستان» معتقد است که سلجوقی ها همان سلوکی های یونانی هستند و قیام حشمونی ها علیه سلوکی ها همان قیام عثمانی ها علیه سلجوقی ها است. وی سلجوقیان را تقریبا بانیان پادشاهی های خاورمیانه و در این تاسیس، دنباله ی حکومت های ترک-مغول شمالی میشمارد. وی در این باور، وامدار فومنکو است که تمام حکومت های جهان را برخاسته از ترک ها و مغول ها میدانست. با این حال، فومنکو در جهت ناسیونالیسم روس، ترک ها و مغول ها را اسلاوهای روسیه ی غربی خوانده است، درحالیکه برداشت تریستان این است که ترک ها و مغول ها همان مردمان چشم بادامی شرق دور هستند و مظاهر تمدن چین را به شرق سامی و اروپا داخل نموده اند. البته سلوکیان یونانی خوانده شده اند نه مغول. به عقیده ی تریستان این به خاطر آن است که ترک های عثمانی تنها نیروی فاتح شرق نزدیک نبوده اند و مسیحیبان غربی آنها را در این راه همکاری میکرده اند. وی دراینجا روی یکی از نظریات فومنکو تامل میکند؛ نظریه ای که بر اساس آن، جنگ تروآ شامل فتح تروآ به دست یونانیان، همان فتح قستنطنیه ی بیزانسی توسط سلطان محمد دوم عثمانی (فاتح) است. البته سلطان عثمانی یونانی زبان نبود و برعکی قستنطنیه یونانی بود. اما تریستان کمی در قصه تغییر ایجاد میکند. وی توجه میکند که همکار اصلی سلطان محمد در فتح قستنطنیه، اسکندر بیگ از آلبانی است. این اسکندر بیگ، کلاهخودی به شکل سر یک بز دو شاخ بر سر میگذاشت و تریستان، او را همان اسکندر مقدونی میداند که در شرق معروف به ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ بود. اسکندر بیگ بعدا به دنبال یک شورش ناموفق علیه سلطان محمد فاتح سقوط کرد. به نظر تریستان او نماینده ی یک جناح در حکومت عثمانی است که بعدا تصفیه شده اند؛ جناح یهودی-مسیحی که فرهنگ های پیشین را از بین برده و گذشته ی خاص خود را برای سرزمیبن سلجوقی تخیل کرده است؛ یعنی گذشته ای به نام بیزانس یا بوزنطیه ی یونانی-رومی، درحالیکه عثمانی های پیروز بیشتر روی خلق یک گذشته ی سلجوقی ترکی تمرکز کرده اند. روم یونانی شده تا گویای یونانی زبان بودن مسیحیان ارتدکس عثمانی باشد. اما خود تریستان، این زبان یونانی را بیش از این که به یونان کنونی متصل کند دارای خاستگاه فرانسوی میشمرد. در این مورد هم تریستان هنوز دارد با یادآوری های فومنکو ور میرود؛ ازجمله این که اورشلیم تورات در اصل رم ایتالیا و دیگر سرزمین های کتاب مقدس، سرزمین های اطراف آن در ایتالیا هستند و پیروزی روم باستان بر اورشلیم یهودی در زمان های تیتوس و وسپازیان، تا حدودی همان پیروزی روم ژرمن بر پاپ در زمان شارل پنجم فرانک است. شارل پنجم سرزمین تونس را هم از طریق دریا فتح کرد و تونس همان کارتاژ یا قرطاجه ی فنیقی در شمال افریقا است. بنابراین امپراطوری فرانکی جانشین فنیقی ها نیز هست و ونیز یک نسخه ی ایتالیایی فنیقه در اروپا است. زبان عبری که زبان یهودیان است نیز از زبان فنیقی منشعب شده است. ونیز به نوبه ی خود به قستنطنیه حمله ی صلیبی نموده است و فتح او در آنجا روایت دیگری از فتح اورشلیم در جنگ صلیبی قرن 12 است. یعنی قستنطنیه خود اورشلیم است چون رم جدید است و رم مساوی است با اورشلیم یهودی. حاکم صلیبی اورشلیم، شارل آنژو است که فومنکو او را با کورش کبیر آزادکننده ی یهودیان در تورات تطبیق کرده است. البته "امت سوئینی" توجه کرده است که کورش در منابع یهودی، تصاویر متضادی دارد؛ برخی او را یک منجی یهود نامیده اند و برخی او را یک ظالم نسبت به یهود خوانده اند و در عوض اسکندر مقدونی را به عنوان منجی یهودیان ستایش کرده اند. این تصویر متضاد را در جنگ صلیبی نیز می یابیم. از یک طرف گفته میشود صلیبیون یهودیان را هم به اندازه ی مسلمانان کشتار کرده اند و از طرف دیگر گفته میشود شارل آنژو حاکم اورشلیم، یهودیان را نواخته و به دانشگاه های یهودی سالرنو و ناپل، دستور ترجمه ی آثار عربی و یونانی را داده است. ازاینجا میتوان فهمید که: 1- تا این زمان هنوز مسیحیت یهودی تبار کشیشی در غرب نداریم و صاحبان دانشگاه ها هنوز یهودیانند. 2-این یهودی ها میلی به ترجمه ی آثار عربی و یونانی نداشتند وگرنه معنی نداشت کسی دستور به این کار بدهد. 3- صحبت از ترجمه ی عربی و یونانی آن هم توسط یهودیان نیز ملزم میکند که اینجا یونانی زبانی ناشناخته در غرب بوده است و البته این نیازمند آن است که منظور از یونانی، چیزی غیر از گریک که امروزه با یونانی مترادف است بوده باشد. زبان گریک به عقیده ی تریستان یک زبان دارای بنیاد فرانسوی است. چون گریک ها دنباله ی دوری ها هستند و دوری مرتبط با زبان های پاتوآی فرانسوی است. ژان اسپانیله، ارتباط بعضی پاتوآها با با زبان های باسک، آکیتن و بخصوص فرانسوی پاریسی را نشان داده است. این زبان ها واسطه ی فرانسه و اسپانیا نیز هستند. اسپانیایی ها را به نام یهودیان سافاردی، اسپاردا میخوانند و تریستان، آن را همان اسپارت در تاریخ یونان باستان میشمرد. و اما یونان قبلی که مغلوب این دوری ها شد چه بود؟ بیشتر دانش یونانی که میشناسیم از طریق نوشته های عربی به غرب رسیده و در آنجا پایه ی جعلیات جدید شده اند. درواقع یونانیان باستان در ابتدا همان اعراب بوده اند. مثلا ارشمیدس در اصل، شیخ احمد النساوی، و اقلیدس همان "العقلیدسی" بوده اند. نابودی دانش یونان باستان توسط مسیحی های بیزانسی همان نابودی فرهنگ و دانش عرب توسط جناح اروپایی دربار سلاطین عثمانی است که اسکندربیگ نماینده ی آنها است و این اسکندربیگ همان اسکندر مقدونی عامل یونانی مآبی و یک معادل یونانی موسی در فرهنگ یهودی است. بنابراین پس از این فرهنگ کشی، زبان یونانی مدافع یهودیان و وسیله ی فرهنگ سازی جدید آنان از روی فرهنگ قبلی است بطوریکه فرهنگ افلاطونی در ارتباط پیچیده اش با مفاد تورات، به وسیله ی جمیستو پلتون از بیزانس به ایتالیا وارد میشود و درآنجا مایه ی خلق آثار افلاطون توسط مدرسه ی افلاطونی پلتو میشود که نام پلاتو یا افلاطون مرتبط با همین پلتو است و آنچه در ورای این افسانه به نام دانش نوافلاطونی معرفی شده اتفاقا به اصل نایهودی آن نزدیکتر است. طبیعتا ایتالیا به عنوان دیگر اورشلیم فتح شده توسط فرانک ها پس از چنین ترجمه هایی گذشته ی غیر مسیحی خاص خود را تخیل میکند و یک روم لاتینی توصیف میشود که روی یک بنیاد اتروسکی شکل گرفته است. جالب این که اتروسک ها خود مهاجرینی از ترکیه قلمرو اصلی عثمانیان و سلجوقیان روم هستند. مهمترین نکته استواری کیهانشناسی ایتالیا بر نجوم بطلمیوس است و نجوم، مهمترین علم مذهبی نسبت داده شده به شرق باستان است. این کتاب از عربی به یونانی ترجمه شده و با این حال ادعا میشود نویسنده اش کلودیوس بطلمیوس از توسکانی برخاسته که قلمرو اتروسک ها است. او بطلمیوس نامیده میشود چون از نسل بطالسه ی مصر شمرده میشود. تریستان، این بطالسه را معادل طولونی های مصر میشمرد و استدلال میکند که بنیانگذار این سلسله یعنی ابن طولون، پسری به نام ابوالکرادیس خزرجی داشت که در این جا کرادیس را میتوان کلودیوس و ابوالکرادیس را جد کلودیوس خواند که در این صورت بطلمیوس ها همه اجداد کلودیوس در مصر خواهند بود، آن هم در یک مصر عربی-اسلامی. در عین حال، مصر، خود با بابل تطبیق شده و این به دوران ممالیک برمیگردد زمانی که خاندان عباسی از خشم مغول ها از بغداد در دشت بابل به مصر گریختند. تریستان، دستگاه خلافت بغداد را یک کپی دستگاه پاپ برای فرانک ها میشمرد که توسط سلجوقیان به عنوان حکمرانان اصلی در یک سرزمین مقدس قبلی بنا شده و در دوران اصلی عثمانی کاربرد خود را از دست داده یا بهتر است بگوییم با غلبه ی قوای ترک مغولی بر قوای یونانی، گویی که مغول ها بغداد را ویران کرده باشند، دستگاه خلافت به مصر عقب نشسته است.:

“COMMENTARY ON REDATING ANCIENT GREECE”: D.LACAPELLA: THEOGNOSIS: NOV13, 2018

علیرغم این که مذهب نجومی به کلدانیان بابل منسوب است (و شاید کلودیوس هم تلفظ دیگری از کلدی باشد) به نظر نمیرسد نجوم مورد بحث، در فاصله ی زیادی از محتویات تورات و انجیل قرار داشته باشد. چون داستان های تورات و انجیل از روی وقایع و پیشگویی های نجومی نوشته شده اند بطوریکه مرز بین انسان ها و ستارگان گاهی در آیات محو میشوند. یکی از جنجالی ترین آیات که حتی افسانه ی تولد عیسی مسیح هم تحت الشعاع آن قرار دارد، در سفر اعداد 17 : 24 دیده میشود:

«من او را میبینم، اما نه اکنون. من او را میبینم، اما نه نزدیک. ستاره ای از یعقوب بیرون خواهد آمد و عصایی از اسرائیل برخاسته، شقیقه های موآب را خواهد زد و تمامی پسران شیث را در هم خواهد شکست.»

خاخام موسی ابن میمون منسوب به قرن 12 که احکامش مبنای بسیاری از قوانین یهود توصیف شده، این آیه در مورد ستاره ی یعقوب را شاهدی بر ظهور مسیح استناد کرد و نیز اثبات این که مسیح از یعقوب و از قبیله ی یهودا خواهد آمد نه از نسل عیصو و ادوم. خاخام یاکوو ساسپورتس با استناد به این حکم، مسیح بودن شبتای زوی را زیر سوال برد به این دلیل که هیچ ستاره ی جدیدی در آسمان ظاهر نشده بود. زوهر، ستاره ی مزبور را با 7 ستاره ای که به دور آن میچرخند نشانه گذاری کرد. در قرن هجدهم، ویلنا گائون محقق یهودی ادعا نمود قدرت این منظومه ی ستاره ای میتواند زمین را نابود کند. ولی یووال اویدیا مدعی است که احتمالا ستاره ی مزبور فقط با گذاشتن تاثیرات آب و هوایی سنگین بر زمین اثر میکند. در سال 2021 خاخام یاکوف اسحاق بیدرمن، خاخام بزرگ فرقه ی للوف و از رهبران جامعه ی یهودی حسیدی، ادعا نمود که از اوایل ماه آدار (ماه عبری شامل بخش هایی از ماه های بهمن و اسفند بین 12 فوریه تا 13 مارس) و مصادف عید پوریم کم کم ظهور خواهد کرد و چون وعده ی پیروزی یهود در پیروزی بر مصریان متجلی میشود باید تا حدود عید فصح که سالگرد خروج از مصر است ظهور خود را آشکار کند. این خاخام، ستاره ی یعقوب را همان ستاره ی معروف نیبیرو میداند و مدعی است در زمان اوج تاثیر آن بر زمین، در تمام کشورهای دنیا به جز اسرائیل زلزله خواهد شد. در کمال تعجب، 4سال پیش، در فوریه ی 2017 ناسا ادعای کشف ستاره ای با 7سیاره نموده بود که یهودیان مدعی شده بودند همان ستاره ی نیبیرو با نشانه های توصیف شده در زوهر است. ناسا این ستاره را یک ستاره ی کوتوله به اندازه ی 8درصد خورشید خوانده و نامش را "تراپیست1" گذاشته بود. کشف اخیر را ناسا با تلسکوپ فضایی اسپیتزر انجام داده بود و گروه هایی از یهودیان این را که اجدادشان بدون تلسکوپ به وجود این ستاره آگاهی یافته بودند نشانه ی معجزه ی الهی بودن زوهر و میراثش کابالا دانسته بودند. اندازه ی کوچک این ستاره تا حد یک سیاره نیز نشانه ی تعبیر شدن نیبیرو به سیاره ی ایکس تلقی شده است. درواقع این سوال وجود دارد که چرا باید نیبیرو که خانه ی آنوناکی ها یا خدایان نجومی کلدانی است، برای یهودی ها اینقدر مهم باشد و حتی به داستان مسیح بیامیزد؟:

“the messiah and nibiru”: peter Kirby: biblical criticism and history: feb17,2021

درواقع اگر در نظر بگیریم که کل جهانبینی یهودی-مسیحی روی یک سری برداشت های تحریف شده از اساطیر نجومی کلدانی در بابل و آن هم در اروپای قرون وسطای متاخر استوار بوده اند، هیچ گونه حکومت شرعی یهودی-مسیحی وجود نداشته و برداشت های اسلامی از آن نیز فقط نتیجه ی فرهنگ کشی اصحاب یهودی-مسیحی اروپایی و جا زدن چنین خاطره ای در حافظه ی نداشته ی ملت های آسیایی بوده است. این میتواند بخشی از مسائل بحرانساز در تاریخ خاورمیانه ی اسلامی را افشا کند بخصوص وقتی در نظر بگیریم که امروزه وقتی صحبت از اسلام میشود، اسلام یهودی تبار با عقبه ای از پیامبران یهودی انجیلی است که فقط و فقط با عثمانی ها به وجود آمده و این عالیجنابان عثمانی هم فقط استبداد آن را دوست داشته اند بی این که هیچ اصراری بر اجرای شریعت آن در جامعه داشته بوده باشند. ازاینرو مسئله ی شرع به ملایان واگذار شده و حکومت فاصله ی نسبی خود را با آن حفظ کرده است.

جهاد سعد، اندیشمند لبنانی، یکی از کسانی است که به عوارض این مطلب در خاورمیانه ی اسلامی توجه کرده است. اخیرا محمد قطرانی از حوزه ی علمیه ی مشکات و پژوهشگر مرکز راهبری ورثه الانبیا به سبب برجستگی مسئله ی اعتراض به حجاب اجباری زنان در شورش های آبان ماه 1401 با دکتر سعد مصاحبه کرد و نظر او را دراینباره جویا شد. در این مصاحبه که در شماره ی اول مجله ی باور (خرداد و تیر 1401) منتشر شد، دکتر سعد، دستوری از امام علی در خطبه ی 40 نهج البلاغه را به عنوان نشانی از تصور عتیق از مسئولیت های حکومت نقل میکند:

«برای مردم حاکمی لازم است، چه نیکوکار و چه بدکار، که مومن در عرصه ی حکومت او به راه حقش ادامه دهد، و کافر بهره مند از زندگی گردد، و خدا هم روزگار مومن و کافر را در آن حکومت به سر آرد و نیز به وسیله ی آن حاکم، غنائم جمع گردد، و به توسط او جنگ با دشمن سامان گیرد و راه ها به سبب او امن گردد و در امارت وی حق ناتوان از قوی گرفته شود تا مومن نیکوکار راحت شود و مردم از شر بدکار در امان بمانند.»

دکتر سعد میگوید که در این فراز، کوچک ترین جایی برای اجرای شرع به حکومت واگذار نشده و حکومت های اغلب ستمگر اسلامی نیز طبیعتا چنین وظیفه ای برای خود قائل نبوده اند. این باعث شده تا اجرای شرع بر روی نوعی فقه فردی بگردد و بین فقیهان و مردم فاصله بیفتد و فقط رعایت ظاهر شرعی و عمل فردی به شرع در حد برجستگی نماز و روزه و کمیت عبادت و به موقع برگزار کردنش اهمیت بیابد و هیچ جایی برای بررسی اجتماعی شرع و امکان و شرایط جذب مردم به آن وجود نداشته باشد. نتیجه این که به محض این که بحث اسلام سیاسی و دخالت شرعی فقیهان در زندگی مردم پیش آمده، فقط همین مسائل ظاهری مورد توجه قرار گرفته اند و هیچ توجهی به مشکلات اجتماعی و حقوق فردی و اجتماعی مردم از سمت متشرعین به عمل نیامده است. بدون اهمیت به این مسائل امکان ندارد «فرهنگ دینی» با سهولت در میان متدینین و نامتدینین جامعه منتشر شود و با خصومت روبرو نگردد.

به نظر میرسد به دلیل عدم وجود خاطره ای از پیدایش حکومت شرعی با منطق و دانش، تنها راه پیش گذاشته شده برای متشرعین در اجرای احکام الهی، معامله با مردم به شیوه ی معامله ی خدا و پیامبرانش با غولان بوده اند به ویژه که ما الان در مرحله ی 666 و بازگشت آتلانتیس هستیم. غول های آتلانتیسی هیچ منطقی نداشتند و کاملا بی عقل بودند. ولی تنها دلیل خطرناکیشان این بود که فقط به سبب تجهیز به جادو به شدت متمدن بودند، لابد همانطور هم به مانند آنان، مردم امروز.

مطلب مرتبط:

این معامله بین خودمان بماند: گفتگوی سری فراماسون های سکولار با دایناسورهای جادوگر

روباه های سیاسی: کسانی که مردم دوست دارند از حرف هایشان دچار احساس بدبختی شوند.

نویسنده: پویا جفاکش

در ایام قدیم، در محدوده ی وسیعی بین ایرلند تا اندونزی افسانه های مشابهی را می یافتیم که درباره ی روابط محاوره ای بین حیواناتی با شخصیت های انسانی شده بودند. این افسانه ها اغلب لا به لای داستان های آرامی منسوب به احیقار گسترش یافته اند. امروزه علاقه ی زیادی به نسبت دادن آنها به هند وجود دارد و البته بعید نیست که هند، منبع بسیاری از آنها در چین و اندونزی باشد. در هندوستان آنها بی این که نسبت مناسبی با افسانه های معمول خدایان هند داشته باشند حالتی مذهبی تر و ملی تر نسبت به کشورهای دیگر پیدا کرده اند و دلیلش هم این است که آنها به واسطه ی افسانه های جاتاکا با مذهب بودایی نسبت برقرار کرده اند. با توجه به حضور تناسخ در اعتقادات بودایی و هندو، افسانه های جاتاکا مدعی است که داستان هایی که درباره ی حیوانات عنوان میکند خاطرات بودا از مواجهه اش با جانوران در تناسخ های قبلی انسانی و حیوانیش هستند. ازآنجاکه هنوز بسیاری از هندوان حیوانات را میپرستند برایشان مهم است که ثابت شود حیوانات هم مثل ما شخصیت انسانی دارند و شاید همین موضوع درباره ی بقیه ی آدم ها نیز به مقیاس ضعیف تر و نه از بعد صرفا مذهبی مطرح باشد. در امریکای قرن 19 چند داستان معدود پانجاتانترا یا کلیله و دمنه (مجموعه داستان های محبوب حیوانات در هند)، از طریق افسانه های عمو رومولی سیاهپوست وارد فرهنگ امریکایی شده بودند که معروف ترینشان lion in the well (شیر در چاه) است. البته این داستان ها در میان داستان های ازوپ و لافونتن –نسخه های اروپایی احیقار- هم هستند. ولی امروزه ادبیات امریکایی درباره ی جانوران چنان پربار و در شخصیت پردازی برای جانوران قابل همپوشانی با ادبیات هندی مربوطه اند که دیگر با دیدن افسانه های حیوانات بدون توجه به منبعشان نمیتوانید تشخیص دهید هندیند یا امریکایی.:

“Sanskrit and American humor: parallels and influences in the animal fable”: Daniel j.bisgard: comparative literature studies, east-west issue : penn state university press: v28, no3: p271

قطعا یک دلیل عمده ی شبیه شدن ادبیات مربوطه، همان چیزی است که از ابتدا باعث گسترش آنها در جهان شده است و آن، شخصیتپردازی های خاص برای حیوانات است که آنها را بسیار به آدم هایی که میشناسیم نزدیک میکند. مثلا به این فکر کنید که چرا درحالیکه همه ی حیوانات میدانند روباه حقه باز است ولی باز هم گولش را میخورند؟ خب. خود ما هم بارها و بارها گول آدم های واحدی را که عرصه ی رسانه و سیاست را کنترل میکنند خورده ایم.

یادم هست در پاییز سال 1373 وقتی من دانش آموز کلاس سوم ابتدایی بودم، برنامه ی کودک شبکه ی 2 سیما روزهای پنجشنبه یک سریال عروسکی چند قسمتی پخش میکرد که داستان هایش یک مشت روابط مشئوم بین یک گرگ و یک روباه بودند. روباه در این برنامه چند بار سر گرگ کلاه میگذاشت تا این که در قسمت آخر، هم گرگ و هم روباه توسط آدم ها دستگیر میشدند و به قفس می افتادند. فقط یکی از داستان ها را یادم هست: در یک زمستان سرد، روباه مقدار زیادی ماهی مرده پیدا میکرد و وقتی گرگ او را با آن همه ماهی می یافت، از او میپرسید چطوری ماهی ها را به دست آورده است. روباه برای این که خودش را توانا نشان دهد ادعا کرد که ماهی ها را خودش گرفته است و در جواب این سوال که چه جوری میشود این همه ماهی گرفت، گفت که باید در یک گودال آب وسط یک رودخانه دمت را توی آب بگذاری تا ماهی ها دمت را گاز بگیرند و آن وقت آنها را بگیری. گرگ همین کار را کرد ولی یخ دمش را مسدود کرد و او گیر افتاد. پیرزنی که برای برداشتن آب از رودخانه آمده بود گرگ را دید و وحشتزده به روستایش گریخت و مردان ده را از وجود یک گرگ آگاه کرد. مردان برای کشتن گرگ به محل شتافتند و گرگ که جان خود را در خطر میدید برای فرار، آنقدر به دم خود فشار آورد که دمش کنده شد و از قسمت بعد، گرگ دم نداشت. این داستان را یادم است چون در همان سال، دانستم که در داستانی دیگر، روباه همین بلا را بر سر خرس آورده است. تا آن زمان، خرس، دمی بلند و زیبا داشت اما بعد از این که دمش توسط یخ کنده شد از دمش فقط یک تکه ی کوچک باقی ماند و لابد این عیب به فرزندانش هم رسید. به هر حال، باید توجه کنیم که درحالیکه بقیه ی کلک های روباه ها در داستان ها معمولا برای تور زدن طعمه ی دیگران است روباه باید با دروغ های این چنینی هم برای خودش پرستیژ درست کند. چون تا وقتی چنین کلک هایی را نزند، جانوران قوی تر مثل خرس و گرگ باور نمیکنند او باهوش است تا در جاهای دیگری به او اعتماد کنند. در این برنامه ی عروسکی نیز همینطور بود. عروسک ها قیافه ی صامتی داشتند. گرگ و روباه شبیه هم به نظر میرسیدند و فقط میدانم که رنگ گرگ تیره تر بود هرچند چون از تلویزیون سیاه و سفید دیده ام دقیقا نمیدانم چه رنگی بوده اند. قیافه ی گرگ بداخلاق بود و قیافه ی روباه دارای یک لبخند تصنعی. سکونشان را صداگذاریشان جبران کرده بود. به جای روباه، کلیشه ای ترین صدای روباه در ایران یعنی تورج نصر با همان تیپ روباه کارتون دهکده ی حیوانات صحبت میکرد. به همین ترتیب به جای گرگ، کلیشه ای ترین صدای گرگ در آن سال ها ظاهر شده بود و جواد پزشکیان تیپ مخصوص خود درباره ی حیوانات درنده را استفاده کرده بود که در همان سال، آن را در سریال جنگجویان کوهستان مرتبا به جای ارباب ها و نظامی های بدجنس میشنیدم و بعدا فهمیدم اولین حوزه ی وسیع کاربردش هم جاهل های کلاه مخملی فیلم فارسی در قبل از انقلاب بوده است. کاملا بدیهی بود که کلیشه های زورگویی و حیله گری در قالب گرگ و روباه مقابل هم قرار گرفته اند. گرگ فقط در صورتی ممکن بود چند بار از روباه صدمه ببیند که باور کرده باشد میتواند از حیله گری روباه در جهت منافع طمعکارانه ی خود سود ببرد.

با این حال، ممکن بود دوستی گرگ و روباه به نفع روباه هم باشد. در همان سال تحصیلی، یک دانشجوی کارآموزی معلمی که به کلاس من در آستانه ی اشرفیه رفت و آمد داشت داستانی در کلاس تعریف کرد که تا آن زمان نشنیده بودم. در این داستان، روباهی که مدتی بود غذایی گیر نیاورده بود از شدت گرسنگی به باغ انگور یک کشاورز دستبرد زد ولی شناسایی شد و به شدت از کشاورز کتک خورد. از شدت گرسنگی و زخم و درد ناتوان شد. اما دوستش گرگ او را دید و دلش سوخت و او را به غذا دعوت کرد. گرگ به یک گله اسب حمله کرد و در مقابل چشمان روباه، اسبی را شکار کرد. گرگ و روباه از اسب سیر خوردند. کم کم روباه جانی گرفت و دوباره تندرست شد. اما غرورش هم زبانه کشید و فکر کرد آنقدر دقیق شکار گرگ را نگاه کرده که بتواند اسب شکار کند. پس این دفعه خودش تنها به اسبی حمله کرد ولی اسب با یک لگد او را کشت.

این داستان را دیگر هیچ جا ندیدم و نشنیدم تا این که مشابهش را در کتاب «قصه های عامیانه: حکایت های پندآموز و کهن ایرانی» از خانم زینب علیزاده ی لوشابی یافتم. این بار، روباه مریضی را می یابیم که دوای دردش گوشت گورخر است ولی چون روباه است توانایی شکار گورخر را ندارد. شیری که او را میشناسد وقتی از موضوع مطلع میشود روباه را به غذای گورخر دعوت میکند. شیر درحالیکه روباه او را همراهی میکند برای گله ی گورخرها کمین میگیرد و از روباه میپرسد:

-موهای یالم سیخ شده اند؟

-بله قربان سیخ شده اند.

-چشم هایم چی؟ سرخ شده اند؟

-بله جناب شیر.

-موهای سرم راست شده اند؟

-بله قربان. موهای سرتان راست راست شده اند.

-پس حالا میتوانم یکی از آن گورخرهای چاق و چله را برایت بگیرم.

بدین ترتیب شیر چند بار با شکار گورخر روباه را تغذیه کرد و حال روباه خوب شد. دوستان روباه وقتی دیدند او حالش خوب شده، تعجب کردند و رمز قضیه را از او پرسیدند. روباه گفت: «من با یک شیر دوست شدم و شکار کردن را از او یاد گرفتم، به همین خاطر سرحال شدم.» دوستان روباه گفتند: «چه خوب. حالا که شکار حیوانات بزرگ را یاد گرفتی، به ما هم یاد بده.» روباه کیفور، دوستان روباهش را به محل دسته ی گورخرها برد و درحالیکه ادای کمین شیر را درمی آورد همان سوال ها را خطاب به دوستانش تکرار کرد: «موهای یالم سیخ شده اند؟ چشم هایم سرخ سرخ شده اند؟ موهای سرم راست شده اند؟» و روباه های دیگر که از این سوال ها متعجب شده بودند با گیجی سرشان را تکان دادند. روباه هم با اعتماد به نفس تمام به نزدیک ترین گورخر حمله برد. اما گورخر چنان لگدی به پوزه ی او زد که به هوا پرت شد و بقیه ی روباه ها از شدت ترس، از محل گریختند. روباه با درد و ضعف فراوان از جای خود بلند شد و خودش را به خاطر درآوردن ادای شیر، شماتت کرد.
در داستانی که آن دانشجوی دبیری برایمان تعریف کرده بود جای شیر با گرگ عوض شده بود، احتمالا از آن رو که به دلیل فامیلی گرگ و روباه، بیشتر میخورد گرگ هوای روباه را داشته باشد. گورخر هم تبدیل به اسب شده بود، چون گورخر در منطقه ی گیلان جانور ناشناخته ای است و اسب است که بین گیلک ها به لگدپراکنی شهرت دارد. اما به جز آن، جزئیات قضیه یعنی حالات شیر در موقع شکار که روباه قصد تقلید از آنها را داشت هم از قصه حذف شده بودند. پیام اصلی یعنی تقلید کورکورانه ی روباه از شیر/گرگ حفظ شده بود. اما اعتماد روباه به دوستانش برای حس کرن شبیه شدن به شیر، به اندازه ی دوستان روباه از قصه ی معلم موقت ما حذف شده بود. جزئی نگری داستان اولیه به این تاثیر جزئیات بر کلیت تقلید خیلی مهم است و به همان اندازه عدم توجه خلاصه سازی ها به تاثیر جزئیات، خود، نشانه ی ناخودآگاه بودن تاثیر جزئیات بر ایجاد یک تصویر کلی از موضوع تقلید نیز بسیار مهم است. ما باید این سیستم ابتکار و تقلید را از داستان پردازی گرفته تا تقلیدات سیاسی-اجتماعی همه جا زیر نظر بگیریم. ظاهرا بر اساس آن نیروی خلاقه ی خیالپردازی که در ایران قدیم، داستان های حیوانات را طراحی میکرد، روباه برای خودش شهرت حیله گری و باهوشی میساخت تا اعتماد گوشتخواران قوی تر را جلب کند و آنها در موقع لازم هوایش را داشته باشند و شاید مردم وقتی روباه ها و شغال های حیله گر را در اطراف درندگان قدرتمندی چون شیر میدیدند فکر میکردند اینها معاونان آنها هستند همانطورکه حاکمان و جنگسالاران مشاورانی دارند. قدرتمداران دارای توانیی جنگ بوده اند و مشاوران، سیاستمدارانی حیله گر بودند. اما اگر در کشوری گروه وسیعی از مردم تصور کنند که در جاهای خاصی از دنیا سیاستمدارانی هستند که هم نیروی جنگی زیادی دارند و هم خیلی باهوشند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا زنجیره ی فریب هایی که گرگ آن سریال عروسکی از روباه حیله گر میخورد، بعد از جمع آمدن گرگ زورمند و روباه حیله گر در یک کالبد واحد، با مقیاسی فاجعه بار تر بر سر مقلدانش فرود نخواهد آمد؟ تا به حال برایتان تعریف کردم که چطور گرگ و خرس قدرتمند سعی کردند هرچه که روباه ضعیف درباره ی تواناییش در ماهی گیری را برایشان شرح داده بود تقلید کنند چون به حیله گری روباه باور داشتند. آیا تقلید مشرب های سیاسی و مذهبی یک حکومت قدرتمند حیله گر غربی از سوی یک حکومت ضعیف شرقی چیز عجیبی است؟ این، مسئله ی ساده ای نیست که بخواهیم از کنار آن بگذریم. چون تقریبا تمام کشورهای شرقی زمانی به تقلید از اسلوب سیاست ها و دانش های غربی روی آوردند که غرب یک حکومت سکولار بود. بیمه، بانکداری، صنعت و حکمرانی همه بر اصول سکولار میچرخیدند. اما مذهب هم در کنار اینها بسیار پررنگ بود. بسیاری از شرقیان به اشتباه تصور کردند تقلید از مذهب غربی یعنی مذهب یهودی-مسیحی صرفا به خاطر این که غرب سکولار در اصول خود به آن توجه نمیکند آنها را قدرتمند خواهد کرد درحالیکه احتمالا مذهب غربی دقیقا در یک شرایط سکولار تقدس خود را به دست آورده است. خدای متن مقدس، ملت هایی را که قبولشان دارد قدرتمند میکند و حکومت های غربی، بزرگترین حکومت های جهان را تحت یک ظاهر سکولار به دست آورده اند. حالا اگر ما متن مقدس را باور کرده باشیم، باید نتیجه بگیریم خدا طرفدار کیست؟

بیایید مسئله را به همان ملتی که این مذهب را خلق کردند و از آن نسخه سازی های گوناگون به عمل آوردند معطوف کنیم. چرا صهیونیست ها در زمان تاسیس دولت یهود به مرکزیت تل آویو، آن را یهودیه ننامیدند و اسرائیل خواندند؟ مگر اورشلیم مقدس، پایتخت یهودیه ای نبود که اسرائیل بر آن شوریده بود؟ پس چرا اسم دولت جدید یهود در سرزمین مقدس، اسرائیل، و پایتختش همنام پایتخت اسرائیل قدیم یعنی تل آویو است؟ به سرنوشت اسرائیل گناهکار فکر کنید. اسرائیل پس از تجزیه از یهودیه همسایه ی شمالی آن بود تا زمانی که شلمنصر شاه آشور، آن را فتح کرد و ده قبیله ی یهودی آن را به سرزمین های نایهودی کوچ داد و نایهودیان را جانشینانشان کرد که این نایهودیان با بازماندگان یهودیان آمیختند و یک مذهب ترکیبی یهودی-نایهودی بنا نهادند که به مذهب سامری ها معروف شد و رقیب مذهب اورشلیم یهودیه در نامیدن خود به یهودی گردید. دعواهای یهودی ها و سامری ها به دعواهای دو دولت پیشین یهودیه و اسرائیل فرافکنی شده است. فومنکو یهودیت تورات و بنای ایدئولوژی آن بر دعوای این دو دسته را متاخر بر مسیحیت میشمرد و معتقد است که اورشلیم یهودیه ی تورات، خود رم ایتالیا پایتخت مذهب مسیحیت کاتولیک است. جالب است که همانطورکه اسرائیل ، شورشی اعتراضی در شمال علیه یهودیه در جنوب است، در تاریخ رسمی، پروتستانتیسم هم شورش مسیحیان شمال ژرمن علیه کاتولیک های جنوب لاتین است و الان هم کشورهای کاتولیک در مرز دریای مدیترانه به صفند تا حتی المقدور همسایه های جنوبی یک اتحادیه ی شمالی پروتستان باشند. همین مطلب در امریکا هم تکرار میشود. قاره ی امریکا هم به دو تکه ی امریکا-کانادای ژرمن پروتستان در شمال، و امریکای لاتین کاتولیک در جنوب تقسیم میشود. ایالات متحده که قرار است مرکز جهان باشد اسرائیل بزرگ نام دارد چون از دید راستکیش اورشلیم، قرار است انحراف از اورشلیم را نمایندگی کند نه این که دقیقا اصول شرعی تورات را که مذهب اورشلیم را توصیف میکند رعایت کند. به همین دلیل، امریکای مدرن به اندازه ی اسرائیل مدرن، بین شرع توراتی و سکولاریسم سامری در نوسان است. ازاینرو است که وقتی میخواستند تقدس امریکا را اعلام کنند آن را مقصد مهاجرت ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل خواندند و نه محل قطعی اورشلیم تورات. اسرائیل ابتدا از آسیا به اروپا منتقل شد و درآنجا اسرائیل جدید موسوم به "اکومنه" را بنا نهاد که مردمش با فشار اروپاییان مسیحی به امریکا نقل مکان کردند. این اکومن با نامجای "خمین" برای منطقه ی جیزه در جوار قاهره ی مصر قابل مقایسه است. حضور اشرافیت مهاجر یهود در قاهره باعث انتقال محل افسانه های یهودی-مسیحی به مصر شد و میتوان گفت به اسارت درآمدن بنی اسرائیل مهاجر توسط فرعون مصر، همان به اسارت درآمدن ده قبیله ی اسرائیل برای کوچاندن به سرزمین های دیگر آشوری است. قاهره را بابل تلقی میکردند و این نشان میدهد که مهاجرت دادن اشرافیت داودی از یهودیه به بابل توسط نبوکدنصر شاه بابل هم روایت دیگر این قصه است. نبوکدنصر در کتاب جودیت در تورات، شاه آشوریان خوانده شده است. بنا بر کتاب دانیال، یهودیان بابل توسط داریوش اخشوارش یا داریوش مادی که جانشین بلتشصر (بالتازار) پسر نبوکدنصر در حکومت بر بابل خوانده میشود نواخته میشوند. وی توسط دانیال نبی به مذهب یهودی گروید و آن را مذهب رسمی امپراطوریش نمود. شاه مزبور، همان اخشوارش یا ارتخشتر در کتاب استر در تورات است که تحت نفوذ ملکه ی یهودیش استر و خویشاوند او مردخای، مملکت خود را به اشرافیت یهود میدهد و نایهودیان ناراضی به رهبری هامان را قتلعام میکند. در کتاب اشعیا اما «مسیح» خداوند یا «مشیاح» که یهود را از اسارت بابل میرهاند، «کورش» نام دارد. او همان «سیروس» پارسی در روایات یونانی است که دولتی به نام «هکامنید» را پایه مینهد که نامش باز به اکومنه ی یادشده شبیه است. سیروس همانطورکه نامش نشان میدهد، اصالتا سوری/آسوری/آشوری است ولی این با ماد خوانده شدن نسخه ی دیگرش داریوش تضادی ندارد. چون ماد، ایالتی از آشور بوده است و جالب این که شمنصر، ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل را عمدتا به همین منطقه کوچانده است. امروزه ماد را شمال غربی ایران میدانند تا بتوانند همدان محل مقبره های منسوب به استر و مردخای را با اکباتان مرکز ماد تطبیق کنند و این، خود، دلیل دیگری بر نسبت یهودیت نیمه کاره با هویت اسرائیل است. نام های مردخای و استر، همان نام های مردوخ و عیشتار، خدا و الهه ی مهم بابلی هستند و درآمدن بخشی از مذهب بابلی به اطاعت یهود را نشان میدهد. این، همان ترکیب مذاهب یهودیان و مشرکین در سامری های جانشین اسرائیل است. این ترکیب را میتوان در تصویر اژدهای شیطانی 7سر و ده شاخ آخرالزمان مسیحی یافت که ترکیبی از شیر و پلنگ و خرس و اژدها دارد. اژدها میتواند اژدهای موشحوشو باشد که نخست دشمن مردوخ بود و سپس مرکب او شد. از طرف دیگر، شیر نماد خاندان یهودا یا رهبری اشرافیت داودی یهود و حکمرانان اورشلیم است درحالیکه خرس نماد اسرائیل است. یعنی اورشلیم و دشمنان سامریش در یک مجموعه جمع آمده اند. عجیب این که این مجموعه اصل و اساس یهودیت است چون ارتاخشتر که خود داریوش اخشوارش تلقی میشود، عزرای پیامبر را مسئول یهودیان میکند و این عزرا است که تورات را نوشته است. در تورات عزرا، موسی شرع یهود را پایه گذاری کرده، درحالیکه موسی سخنگوی خود عزرا و ازاینرو نسخه ی دیگر او است. بنابراین داستان های موسی در مصر نیز باید به داستان های یهودیان در بابل ملحق شوند. در داستان موسی، موسی که یک یهودی رسیده به مقام شاهزاده ی مصر است، یهودیان را بر مصریان پیروز میکند. چنین داستانی درباره ی پیروزی مستقیم یهود بر هکامنیدها نداریم اما در عوض، پیروزی جنگی اسکندر یونانی بر داریوش را داریم که بخشی از آن شبیه داستان موسی است. اسکندر، جام های گرانقیمت داریوش را از سر سفره ی داریوش میدزدد و وقتی داریوش میفهمد، سربازانش را برای بازگرداندن اسکندر و جام ها میفرستد. اسکندر و سربازانش به سلامت به اردوی خود در آن سوی رود فرات میرسند اما سربازان داریوش در رود غرق میشوند. این همان دزدی موسی و قومش از مصریان موقع خروج از مصر است که وقتی فرعون و سربازانش برای بازگرداندن آنها میروند در دریا غرق میشوند درحالیکه موسی و قومش به معجزه ی یهوه به سلامت از دریا میگذرند. همانطورکه موسی شاهزاده ی مصر بود، اسکندر هم به نوعی شاهزاده ی پارس بود. در افسانه های اسلامی، اسکندر برادر ناتنی دارای دارایان است و پدر هر دو آنها دارای قبلی است که این دو دارا (داریوش) تکثیر داریوش تورات بر اساس تکثیر فرعون داستان موسی به دو فرعون پدر و پسر در بعضی روایات یهود هستند. ناچارا ملت اسکندر که یونان و روم نامیده میشود همان ملت اسرائیل برای موسی هستند. اسکندر در روایات اسلامی، مسیحی است. میدانیم که روم یونانی قستنطنیه (استانبول) موسوم به بیزانس نسب خود را به کنستانتین کبیر اولین امپراطور مسیحی روم و بنیانگذار کنستانتینوپول یا قستنطنیه میرسانده است. کنستانتین در نبردی سرنوشت ساز بر سر تصرف رم، به طرزی معجزه آسا از نقشه ی ماکسنتیوس امپراطور روم برای غرق کردن او در رود تیبر نجات یافت و خود ماکسنتیوس در رود غرق شد که یادآور غرق شدن فرعون در دریا و جان به در بردن موسی است. بنابراین آغاز یهودیت توسط موسی با آغاز مسیحیت توسط عیسی مسیح مشترک است و ظاهرا یسوع (عیسی) نیز در ابتدا همان یوشع فاتح وردست موسی بوده است. یسوع و یوشع، دو تلفظ از یک کلمه و هر دو به معنی منجی هستند. عیسی پیروان یوحنای تعمیددهنده یا یحیی را به خود جذب کرد که پیش از عیسی، مسیح موعود تلقی میشد و توسط حاکم یهودی-ادومی یهودیه به قتل رسیده بود. ازاینرو مذهب مسیح علیرغم این که خواهان اجرای شرع تورات بود ولی بسیاری از مفاهیم مذهب یحیی را به خود جذب کرد. پیروان یحیی مندائیان هستند که خود را از نسل بابلیان باستان میدانند. آنها همچنین به صابئین معروفند و در نوشته های اسلامی، صبی گری مذهب اصلی بابل باستان شمرده شده است. بنابراین مذهب مسیح درست مثل مذهب سامری، نخست یک ترکیب مذاهب شرک و یهودی شمرده میشد. در تاریخ حکومت یونانی جانشین اسکندر در بابل یعنی حکومت سلوکی نیز میخوانیم که آنها مذهب سامری را به عنوان مذهب درست یهود برگزیدند و معبد سامری ها در گریزیم را اورشلیم واقعی شناختند. این، واکنش تند شورشیان یهودیه موسوم به حشموناییان را به دنبال داشت که بر سلوکیان پیروزی هایی به دست آوردند و معبد گریزیم را هم ویران کردند ولی درنهایت، خودشان، یونانی مآب شدند. در تاریخ مسیحیت، یوحنای تعمیددهنده به اندازه ی عیسی، یک یهودی وانمود شده است. درحالیکه اگر حکومت ادوم بر یهودیه ی عیسی را معادل حکومت بابل بر یهودیه ی عزرا بشمریم، یوحنا در مقام یک بابلی بیشتر یک ادومی است تا یک یهودی. در تاریخ حشمونائیان نیز یوحنای هیرکانی یا جان هیرکانوس، یک شاه حشمونایی است که ادوم را فتح و بر آن حکمرانی میکند. حشمونایی ها لغتا همان عثمانی ها هستند و پیروزی حشمونی ها بر سلوکی ها همان جانشین شدن سلجوقی ها با عثمانی ها است. عثمانی ها ترکند چون یوحنای هیرکانی با پرسبیتر جان یا شاه یوحنای مسیحی حاکم بر شرق دور تطبیق شده است که حکومت مسلمان روسیه یعنی خاستگاه قزاق های عثمانی را پدید آورد. نام یوحنا را در آلمانی یوهان مینویسند که در انگلیسی "جان" و در روسی "ایوان" خوانده میشود و ظاهرا ایوان مخوف در تاریخ روس های اسلاو مسیحی، یک نسخه از پرسبیتر جان مسیحی است. زندگی خانوادگی ایوان مخوف، بسیار شبیه زندگی خانوادگی اخشوارش در کتاب استر است. ایوان یک پیرو مسیحیت یونانی ارتدکس است که حکومت تاتارهای مسلمان را شکست میدهد. مهمترین پایگاه تاتارهای مسلمان روسیه در آن زمان، سامرا در حدود اورال بوده که همنام مرکز سامری ها است. این هم باز به نوعی همان جنگ یوحنای هیرکانی و حشموناییان علیه سامری ها است. فومنکو به نفع ناسیونالیسم روسی، ایوان مخوف را یک شاه تاریخی می انگارد و بقیه ی شاهان یاد شده و البته صحنه ی اصلی وقایع کتاب مقدس را در روسیه ی او قرار میدهد. البته این اتفاقات مابه ازاهای اروپایی و امریکایی هم دارد. در ممالک اخیر، شورش پروتستان ها علیه کاتولیک ها در حکم نبرد حشموناییان علیه سامری ها و سلوکی ها است. مارتین لوتر، رهبر پروتستان ها به کلیسای کاتولیک خرده میگیرد که به مذهب کفار یونان و روم باستان و نیز مسلمانان اعتبار داده است. درنهایت همانطورکه حشمونی های شورشی علیه مذهب یونانی، خود، یونانی مآب شدند، پروتستان ها نیز در زیر پا نهادن شرع یهود و اقتباس از مسالک یونانی-رومی، از کاتولیک ها پیشی گرفتند. آثار منسوب به مارتین لوتر تخیل شده برای قرن 16، احتمالا کار یوهان مارتین لوتر، کشیش پروتستان آلمانی قرن 18 است و بسیار نزدیک به زمان ما. بنابراین باز هم به یک یوهان یا یوحنا میرسیم که در احیای یهودیت از یهودیان پیشی میگیرد.:

Chronology7.2 anatoly fomenko: THEOGNOSIS: june 12,2017

این یوهان اخیر را به عنوان یک یوحنای دیگر تولید مکتب فرزندان اسحاق ابن ابراهیم (یعنی یهودیان) میتوان با یوحنان بن اسحاق آلمانو، خاخام قرن 16 اسپانیایی با تمایلات نوافلاطونی مقایسه کرد. وی از اثرگذاران بر اسحاق لوریا و ازاینرو از اسلاف کابالای یهودی به شمار میرود و یکی از مهم ترین اثرگذاری هایش بر کابالا ناشی از این بوده که بسیاری از تعالیم «سلیمان بن جبیرول» را به نام آثار سلیمان ابن داود شاه یهودیه برجسته کرده و باعث پیوند ناگسستنی کابالا با شاه سلیمان تورات شده است. علت را این دانسته اند که گاهی خاخام هایی مثل سلیمان بن جبیرول فقط نامشان در کنار کلمه ی کاهن به کار میرفت و ازجمله کاهن را GAON مینوشتند که این لغت به معنی شاه هم هست. سلیمان بن جبیرول را شاعر میدانستند و احتمالا اشعار منسوب به سلیمان شاه، ابتدا اشعار منسوب به سلیمان بن جبیرول بودند. با این حال، نکته ی مهم دیگری هم هست و آن این که سلیمان بن جبیرول، آثار خود را به عربی مینوشت نه به عبری. تا پیش از یوحنان بن اسحاق آلمانو، سلیمان بن جبیرول را یک مسیحی یا یک مسلمان میشمردند و این، آلمانو بود که برای اولین بار، او را یهودی کرد. یکی از ادعاها درباره ی سلیمان بن جبیرول این است که او کتابی با مضمون معرفی 613 فرمان تورات را نوشت. ادعای عجیبی است. چون اگر حکم های تورات مشخص بوده، معنی نداشته که استخراج شوند مگر این که اول احکام را تعریف کنید و بعد بر اساس آنها تورات را بنویسید که در این صورت باید تالیف عهد عتیق (تورات) و اختراع عیسی مسیحی که قرار است این تورات را احیا کند، به پس از دوران یوحنان بن اسحاق نسبت دهیم و مسیحیت و اسلام ماقبل تورات را چیزی عاری از ایدئولوژی یهودی تلقی کنیم. درباره ی فرمان ها میتوانیم آنها را توضیح آنها برای یک ملت تازه تاسیس یهودی-مسیحی در اروپا بشمریم پس از این که اشرافیت یهود از قبط یا مصر به اسپانیا زادگاه آلمانو نقل مکان کردند. راجر صباح، مذهب مصر فراعنه را یک نسخه از یهودیت میشمرد و قوانین تورات را برخاسته از کیش ازیریس میداند. [به عقیده ی صباح، عزیر که در قرآن یهودیان به پرستش او به عنوان پسر خدا متهمند همان ازیریس، کهن الگوی فراعنه ی قبطی است و این عزیر، همان عزرا نویسنده ی تورات است.] از طرفی "جو آتویل"، عیسی مسیح را "الاسار" میشمرد: یک یهودی متعصب که علیه سلطه ی روم بر یهودیه قیام کرده و همزمان با عیسی مسیح میزیست. نام الاسار ترکیب نام های "ال" (خدا) و "اسار" است که اسار همان آشور یا مردوخ، و ازیریس یک نسخه ی قبطی از او است. اتروسک های اتروریا، مذهبی مبنی بر پرستش جووه خدای پدر، و اسار خدای پسر داشتند که ظاهرا اینها همان یهوه خدای پدر، و عیسی خدای پسر در تثلیث مسیحی هستند. جووه همان ژوپیتر خدای روم نیز هست. لاکاپله به پیروی از راجر صباح، نام های اسار و ازیریس را با عزرا مقایسه میکند و میگوید که اگر در الاسار، جای آسار و ال را عوض کنیم و به جای آسار از عزرا استفاده کنیم، نامی شبیه اسرائیل به دست می آید.:

“DID KING SOLOMON WRITE THE TORAH IN SPAIN?”: DIDIER LACAPELLE: TEOGNOSIS: AUG10,2019

معمولا نزدیک کردن لغات سامی به هم تا این حد به صورتی که آسور فرمانروا را با "اسرا" به معنی اسیر در "اسرائیل" (بنده ی خدا) نزدیک میکنند بر این توجه استوارند که در فنیقی و در عبری قدیم، دقت نظر زیاد در اصل کلمات و توجه به ضمیرهای مذکر و مونث وجود نداشته و در موقع تنظیم تورات، این حساسیت ها در زبان عبری به وجود آمده تا تورات آنگونه که خاخام ها میپسندند خوانده شود. به همین ترتیب، همین دقت بیش از حد در شکل کلمات و ضمایر مذکر و مونث، در عربی های روزمره هم وجود نداشته و فقط در عربی فصیح و برای تحت کنترل درآمدن معنی قرآن انجام شده و تمهیدات به کار رفته در نوشتن دستور زبان عربی فصیح برای قرآن، دقیقا همان تمهیدات خاخام های یهودی برای خواندن تورات و تنظیم عبری دستوری در این راه است. با توجه به این که بسیاری از قهرمانان مذهبی پیش از این که بر صفحه ی کاغذ بیایند از درون فرهنگ های شفاهی ای برخاسته بودند که مردمش قانون نگارش و دستور زبان نمیدانستند و به شیوه ی خود، کلمات را تلفظ میکردند، چنین برخوردی نامنطقی نمینماید. پس احتمالش زیاد است که بتوان همین برخورد را با نام سلیمان بن جبیرول نمود و آن را سلیمان ابن جبرئیل خواند. از طرفی کلمه ی سولومان را علاوه بر سلیمان، میتوان سلمان هم خواند و به اسلام آورنده معنی کرد. پس سلیمان بن جبیرول میتواند به پیدایش اسلام از جبرئیل بنا بر تاریخ رسمی اسلام مربوط باشد. اما قهرمان اسلامی در مسیحیت چه میکند؟ فکر کنید ببینید بر اساس تاریخ اسلام، جبرئیل میتواند در یک قصه ی تمثیلی، پدر چه کسی باشد؟ آیا غیر از این است که تفاسیر قرآن، روح القدس یا روح الله در داستان مریم مقدس را به جبرئیل برگردانده اند؟ این تفسیر ابدا از صحنه ی تاریخ فرهنگی غرب دور نیست. مادام بلاواتسکی در فصل 8 از کتاب دوم جلد اول دکترین راز، مینویسد که منابع اکولتیست غرب از حضور جبرئیل با یک دسته گل نیلوفر آبی در صحنه ی بشارت مریم به تولد عیسی گزارش میدهند. رمز این قصه را گل نیلوفر آبی روشن میکند. ازیریس با دو سر گاو و آدم بر یک بدن از گل نیلوفر آبی پدید آمد و هورس نوزاد هم از گل نیلوفر آبی برخاست. تولد خدا بر گل نیلوفر، دنباله ی تولدش از الهه ی زمین است. چون شاخه ی گل نیلوفر حکم بند نافی را دارد که مادر را به پسر متصل نگه میدارد. آب هایی که شاخه را بین گل و زمین نگه میدارند آب های بینظمیند که کالبد الهه اند و وقتی نظم میگیرند نرینه میشوند. تصویر ویشنو خدای هندو بر آب های هاویه درحالیکه بر مار چند سر سشا به جای اژدهای دریایی هاویه تکیه زده همین صحنه را نمایندگی میکند. گل نیلوفر آبی نماد «پدمه» جنبه ی مونث ویشنو است که بعدا بیشتر به همسر او لاکشمی تعبیر شده است. بنابراین نیلوفر آبی جایگزین اژدها است وباز چون ویشنو نماینده ی نظم درون این هاویه است یک گل نیلوفر آبی از نافش برمی آید که بر آن برهما خدای خالق ظاهر میشود تا خلقت جدیدی رقم بزند. تعبیر مادام بلاواتسکی از این صحنه این است که برهما در مقام خدای خالق، خود از بینظمی تغذیه میکند و این خلقت مدام است و صحنه ی مزبور ابدی. بودا را هم مثل برهما به تواتر نشسته بر یک گل نیلوفر آبی میکشند.

الیستر کراولی هم در فصل پنجم کتاب «جادو در تئوری و عمل» magick in theory and practice بیان میکند که گل نیلوفر آبی، جانشین قایق نوح و نیز معادل اژدها است و هورس بر گل نیلوفر درست در حکم هورس نوزاد بر پشت تمساح در نگاره های قبطی است. تمساح دشمن کودک است و همان اژدهای آخرالزمانی است که برای کشتن مسیح کودک، از دهان خود سیل بالا میدهد. او حقات الهه ی قورباغه شکل غولپیکر رودخانه ها و دریاها است که در غرب به هکاته الهه ی جادوگران تبدیل شده است. به نوشته ی کراولی، نیلوفر آبی به جای بند ناف، خدا را که ماهیت خورشیدی و آسمانی دارد به زمین برمیگرداند و با توجه به این که بازگشت خورشید به زمین، حکم مرگ او و تبعیدش به دوزخ زیر زمین را دارد از این الحاق تعبیر به سقوط ایزد و البته انسان اقتداکننده به او میشود. کراولی مینویسد لغت یائو که همان یاهو یا یهوه است را در لاتین iao نوشته اند تا هر حرفش نماد یک مرحله از این اتفاق باشد. I مخفف ایزیس، aمخفف آپوفیس اژدهای تاریکی و دشمن خورشید،o مخفف ازیریس است. آپوفیس با کشتن خورشید یا ازیریس در غروب، او را به زمین که ایزیس است ملحق میکند و این اتفاق باعث جادو شدن ازیریس در سکس با زمین و بازتولدش به صورت هورس یا خورشید جدید میشود. بنابراین عمل جنسی بین زن و مرد، عامل سقوط تلقی میشود و قهرمانان عرفانی از آن بر حذر داشته میشوند. کراولی مثال می آورد که پرزیفال، هرکول، و آشیل، هر سه قهرمانانی هستند که درست موقع دل دادگی به زنان، بی خاصیت میشوند. وی همچنین دراینجا زن را با آب مقایسه میکند و میگوید علت نسبت دادن پیامبران اخلاقی به صحراهای بی آب همین است. کراولی مواجهه ی کریشنا، ادیپوس و عیسی با تشنگی در بیابان را روایت دیگری از زهدگزینی نسبت به زنان برای کسب نیروی روحانی میخواند.

بر اساس سندی در موزه ی قاهره، در مصر قدیم، هورس و عیسی مسیح خدای واحدی تلقی میشدند. از طرفی نویسندگان کلاسیک مسیحی مانند ملیتوی ساردیسی و فیرمیکوس ماترنوس، در ضمن انتقاد خود از مسیحیان خرافی و جریان های وابسته ی پاگانی به آنها، از پرستش یوسف به صورت سراپیس یا ازیریس-آپیس یعنی ازیریس در هیبت ورزاو صحبت کرده اند. نوعی ارتباط بین هورس و گوسفند در مصر وجود داشت که او را به عنوان پسر ازیریس در هیبت گوسفند به عنوان نسخه ی کوچک گاو قرار میداد. گاو و گوسفند هر دو حیوانات دیونیسوس یا لیبر هستند که ازیریس نسخه ی قبطی او به شمار میرفت. دیونیسوس یک خدای کشاورزی با علاقه ی ویژه به رقص و موسیقی بود که گاهی گاو صورت خوانده میشد. او را در هندوستان به صورت کریشنا خدای گاوچران اهل رقص و موسیقی هم می یابیم که در مقام تجسد انسانی ویشنو، حکم عیسی در مقام تجسد انسانی یهوه را دارد. در مصر، یک انسان خدایی دیگر یعنی آنتینوس را هم آنتینوس-ازیریس میخواندند و هم آنتینوس-لیبر.:

Joseph and Osiris/serapis: earlywritings.com

لغت لیبرال هم از همین لیبر می آید شاید چون liber مفهوم مذهبی تر مشخصی دارد تا free. فرقه ی خاصی در قدرت بوده اند که عمدا مسائل مذهبی و اخلاقی را مطرح کرده اند تا برخلاف آنها حرکت کنند و مردم را از آسمان به زمین برسانند چون فقط با زمینی شدن بیش از حد مردم و کار کردن زیاد مردم در زمین میتوانند خود را پولدار کنند و از مادر زمین برای خود پول دربیاورند، پولی که جانشین طلا دیگر نسخه ی زمینی خدای خورشید شده و درواقع مسیح زمینی و خدای حاکم بر زمین است. برای همین هم در فارسی به ثروت اندوزان میگویند «پولپرست».

دو هفته پیش، با دوستانم رامین و محسن در یک کافه ی شیک و زیبا در لاهیجان رفته بودم. برای اولین بار نوشیدنی گرم چاکلتی سفارش کردم به قیمت هفتاد و چند هزار تومان. درحالیکه داشتم میخوردمش، رامین گله میکرد که نمیتوان در این کشور پیشرفت کرد. اما محسن که این روزها وضع مالیش در حال ترقی است اینطور جوابش را داد:

« اتفاقا اگر تو این پولی را که الان درمی آوری 20سال پیش درمی آوردی الان بسیار ثروتمند بودی منتها مشکل این است که یک فرهنگی وجود دارد که تو را به پول خرج کردن پیاپی دعوت میکند تا برای جبران پول مدام مجبور شوی کار کنی و این به نفع حکومت است. خود حکومت است که گرانی را به تو تحمیل میکند و علیرغم این که وضع مردم نسبت به حتی 20سال پیش بسیار بهتر است ولی این احساس را در مردم ایجاد میکند که آنها به شدت بی پول و فقیرند تا مدام برایش کار کنند. از خود تو بگیر تا منی که دارم در خارج از کشور شعبه میزنم ولی به همان اندازه از من انتظار پول خرج کردن بیشتر جلو دیگران وجود دارد. قبلا 500هزار تومان بدهکار بودم، به من میگفتند "خاک تو سرت. بدهکاری." الان همیشه میلیون میلیون بدهکارم؛ میگویند "آوه. طرف پولداره. اینقده میلیون تومن فقط بدهکاره." آیا 20 سال پیش من و تو به همچنین جایی می آمدیم؟ من اینجا دارم بیشتر از صد هزار تومان پول نوشیدنی ای میدهم که برایم ضروری نیست و شکمم را هم سیر نمیکند؛ ولی برایمان مد کرده اند که این جور خرج ها را بکنیم؛ خوب بخوریم، خوب بنوشیم، مارک زدن روی لباس پاره به مدل سابق را املی بخوانیم تا پول زیادی که گیرمان می آید هدر برود و ناچار باشیم مدام کار کنیم. پس اینقدر از حسی که داری، اذیت نشو. آنهایی که حس بی پولی و بدبختی را به تو میدهند، دوست دارند از این حس، برای خودشان سود ببرند. زندگیت را بکن. پولت که بیشتر هم بشود، باز هم آش و کاسه همینند.»

شاید احساس ناامیدی که به دنبال احساس بدبختی و بی پولی می آید هم یکی از همان موارد سقوط تمثیلی خورشید از آسمان باشد. به قول مادربزرگم که نور به قبرش بتابد، «ناامید، شیطان است.»

قهرمانان خاورمیانه و نسخه های مارولی و هالیوودی آنها

نویسنده: پویا جفاکش

فیلم اخیر مارتین اسکورسیزی به نام «قاتلین ماه گل (ماه کامل)» killers of the flower moon نام ملتی از سرخپوستان امریکا را بر سر زبان ها انداخت که در خارج از ایالات متحده کمتر شناخته شده اند یعنی ملت osage. این نام، تلفظ فرانسوی لغت oksaka به معنی آب آرام است، ازآنروکه آنها در منطقه ی موسوم به «میانه ی آب ها» ساکن بودند. اصطلاح اوسیج برای اتحادیه ای از قبایل موسوم به کانزا به کار میرفت که اوسیج نخست یکی از آنها بودند و کم کم بر بقیه صاحب نفوذ شده بودند. محدوده ی این اتحادیه نواحی بین کانزاس و آرکانزاس را در برمیگرفت و به عقیده ی مردمشناسان، نخست بین مجموعه ای از قبایل با فرهنگ ها و زبان های گوناگون به وجود آمده بود. در قرن 19 ایالات متحده اوسیج را مجبور کرد که کانزاس را ترک کند و در نواحی اوکلاهامای کنونی ساکن شود. ولی از شانس خوبشان در آخرین دهه ی قرن 19 در زمین های آنها در اوکلاهاما نفت کشف شد و اوسیج از هزینه های اجاره که توسط قانون حق مالکیت ایجاد میشد، ثروتمند شدند و بیش از 30 شهر پررونق در قلمروشان به وجود آمد. اما در طول دهه ی 1920 طی آنچه به حکومت ترور معروف شد، اوسیج ها متحمل جراحات ناشی از تقلب ها، کلاهبرداری ها و قتل های متعدد از سوی خارجی هایی شدند که مشتاق تصرف ثروت آنها بودند. کلاهبرداران با مقامات رسمی ایالات متحده تبانی کرده بودند و دفتر پزشکی قانونی، قتل ها را با جعل دلیل فوت مرگ میپوشاند، مثلا دادن حکم خودکشی فردی که مسموم شده بود. از سال 1921 برای اولین بار در مورد مرگ های مشکوک سوال پیش آمد و تحقیقاتی آغاز شد. ولی با این حال، از آن سال تا سال 1925 حدود شصت اوسیج کشته شدند و اکثر پرونده های قتل ها هیچ وقت خاتمه نیافتند. "غروب" نام رمانی نیمه اتوبیوگرافیک از یک نویسنده ی اوسیج به نام جان جوزف متیوز است که در سال 1934 پیامدهای مخرب رونق نفت برای ملت اوسیج را نشان داد و باعث معروف شدن این مسئله در سطح کشور شد. بعدها و در سال 2017 دیوید گرن، کتاب غیر داستانی «قاتلان گل ماه: قتل های اوسیج و تولد اف بی آی» را نوشت که فیلم اخیر اسکورسیزی نامش را از آن گرفته است.

خورخه کوته در the nation به مقایسه ی مضمون فیلم اسکورسیزی با کتاب گرن پرداخته و توجه کرده که درحالیکه کتاب تمرکز زیادی به تبدیل قتل ها به «ویترین» جی ادگار هوفر در تهیه ی آنچه به سرعت تبدیل به اف بی آی شد، دارد، اسکورسیزی تقریبا نقش هوفر را تقریبا از بین برده و به جایش به یک شرح داستانی از این پدیده میپردازد که «چگونه یک فرد، از طریق حرص، همدستی و بزدلی، به اقدامات غیر قابل بخشش غارت و خشونت فرو میرود.»:

“dark message of killers of the flower moon”: the nation: 21 november2023

با این حال، شاید لازم باشد از دیدگاه صرف اروپایی-امریکایی به مسئله ننگریم و بازتاب هرچند کوتاه فیلم از نگرانی رهبران اوسیج نسبت به نابودی فرهنگشان و هرچه غربی تر شدن جوانان آنها را هم مورد توجه قرار دهیم.

بعضی از محققان توجه کرده اند که یک نوع فرهنگ زدایی خیلی جدی نسبت به فرهنگ سرخپوستان سیو در امریکا صورت گرفته و سعی شده همه ی آنها را یا غربی کنند یا به شکل سرخپوستان چروکی درآورند. جاکوب ورادنبرگ براوئر در سال 1901 کتابی درباره ی قبایل سیو که اوسیج ها از آنها مشتق شدند نوشت و بیان نمود که سیوها زمانی صاحب یک امپراطوری با شهرها، جاده ها و مزارع بودند. جوزیا پریست نیز با توجه به بازمانده های پایگاه های فرهنگی اوسیج ها در آرکانزاس به این نتیجه میرسد که اوسیج ها نزدیکی بسیاری به تمدن و فرهنگ تاتارهای چین، و هون ها و آلان های ایتالیا داشته اند و احتمالا به همراه دیگر سیوها در حکم واسطه ای فرهنگی بین ترک-مغول های اوراسیایی از یک سو با چیپوا ها و ایروکویی ها و قبایل اوهایو، و همچنان آزتک های مکزیک بوده اند. وی از قول نامه ی "ساموئل میچ" به "دویت کلینتون" در سال 1826 هم شاهد می آورد که فرهنگ اوسیج ها را نزدیک به مردم آسیایی توصیف کرده بود. در این صورت باید اخراج اوسیج ها از قلمروشان و محکوم کردنشان به زندگی ابتدایی را تلاشی برای قطع ارتباط آنها با تمدن قبلیشان نیز تلقی کرد. پریست اگرچه مطمئن نیست ولی گمان میکند که سیوها در ارتباط تجاری و سیاسی مستقیم با مغول های آسیایی بوده اند و به همین دلیل هم سعی مستقیم در نابودی میراثشان به عمل آمده است چون میتوانند تصور کلی درباره ی این که امریکا یک قاره ی منزوی بوده که فقط سفیدپوستان اروپایی به عنوان کاشفان آن حق چپاول ثروت هایش را داشته اند را زیر سوال ببرد. البته منابع اروپایی اذعان میکنند که نخستین به اصطلاح کاشفان اروپایی در امریکا آنجا را محل حکومت تارتارهای وابسته به حکومت خان بزرگ در چین تصور کرده بودند هرچند درنهایت وانمود میکند که آنها اشتباه میکردند. اروپاییان برای مدتی طولانی تقریبا تمام قبایل مغولی جهان را، از امریکا گرفته تا چین، و از هندوستان گرفته تا صربستان شمالی، به نام "تارتار" یعنی جهنمی میخواندند و پرستنده ی دیوها و شیاطین به شمار می آوردند، همان اتهامی که آزتک های مکزیک هم به جرم آن تاراج و محکوم به انهدام تمدنی شدند. حتی تصویر اسلام هم تا اندازه ای ازآن رو شیطانی است که مذهب عثمانی های تاتارتبار و خان های تاتار روسیه بوده است.:

“Sioux/Siouan language connection with Ancient Civilization”: Maza kutemani: stolen history: 28/4/2020

حسابش را بکنید که چقدر تصویر موجود از سیوها به تصور ممالک شرقی از دوران قبل و بعد از استعمار خود نزدیک است: ملت توسط استعمارگران چپاول و فقیر میشود و فرهنگ ایدئال نابود میگردد؛ پس از مدتی، معادن پولسازی که استعمارگران دوست میدارند، منجمله به طور متواتر نفت، در سرزمین یافت میشود و پول معادن و منابع، ملت را هرچه غربی تر و مدرن تر میکند درحالیکه کشمکش با استثمارگران اروپایی بر سر منابع همچنان ادامه دارد؛ اما لذت ثروت به دست آمده با رنج ناشی از فساد و جنایت به خاطر پول از بین میرود و یک دلیلش هم این است که فرهنگ بومی ای که مردم را به دوری از حرص و آز و توجه به ارزش ها و لذت های غیر مادی دعوت میکند دیگر وجود ندارد.

متاسفانه این تصور کاملا بی اساس نیست و فرقه ی استعماری تئوسوفی که توسط یک مامور بریتانیایی به نام سر هنری الکات بنا شده، عملا از طریق افسانه های هندی و یهودی تایید و به زبان مردان خشکه مذهب ویکتوریایی، مسیحی و الهی شده است. مادام بلاواتسکی معلم معنوی این گروه در اواخر فصل 11 از بخش دوم جلد اول کتاب "دکترین راز" به سرهنگ ویلسون انگلیسی انتقاد میکند که گفته است فرقی نمیکند ویشنوپورانا مال قرن هشتم باشد یا قرن 17، هرچه باشد کتاب ناجوری است و یک دلیلش هم تصویر حیله گر و شرور ویشنو خدای هندو در این کتاب است. چون در این کتاب، خدایان شکست خورده به نزد ویشنو می آیند و به او شکایت میکنند که دائیتیا ها آنها را شکست داده اند چون ملتی اخلاقیند و وداها را دقیقا اجرا میکنند و درنتیجه دارای نیروی روحی قوی هستند. ویشنو برای این که خدایان را از خود ناامید نکند، یک موجود توهمی شگفت انگیز به نام "مها موها" از خود صادر میکند که بر دائیتیاها ظاهر میشود و آنها را تحت تاثیر توهمات خود قرار میدهد و آنها را به انحراف و انحطاط میکشاند تا دیگر اصول مذهبی و شریعت وداها را اجرا نکنند و فاسد شوند و روح قویشان باطل شود و این گونه شد که خدایان شکست خورده نیرومندتر از آب درآمدند و دائیتیاها را شکست دادند. پاسخ مادام بلاواتسکی به انتقاد ویلسون این است که اگر ویشنو به خاطر این عمل، حیله گر و شرور است، خدای مسیح نیز لایق این صفات است. چون مهاموها چیزی جز نوکر دستپرورده ی خدای مسیح یعنی شیطان نیست که اجازه ی از راه به در کردن انسان ها را از خود خدا گرفته است. بلاواتسکی، ویشنو و خدای مسیح را دارای یک پایه میبیند و آن یهوه ی کابالای یهود است. خدایان شکست خورده بنی اسرائیل یهودیند و دائیتیاها ملت های باستانی که یهود در زیر سایه ی آنها زندگی میکردند. یهوه ملت های نا یهودی را به فساد و تباهی میکشاند تا یهود بتوانند آنها را شکست دهند و همین یهوه حالا توسط مادام بلاواتسکی با ویشنو خدای «آریایی» تطبیق میشود که قرار است مثل دیگر تولیدات آریایی، الگوی ملل اروپایی تحت سلطه ی استعمارگران باشد که اعقاب آریاییان شمرده میشوند.

درست مثل مهاموها که بخشی از ویشنو است شیطان تخریبگر اروپایی هم بخشی از وجود سنت پیشین حاکم بر تاتارهای شرقی است که به نفع یهودیان و مللی که یهودیان اراده به برکشیدن آنها کرده اند، این سنت جای به یک نسخه ی شیطانی خود تضعیف کننده از خودش میدهد. بنابراین انتظار داریم حکومت های اروپایی، خود از دل دولت های تاتاری برآمده باشند. البته تاریخ رسمی، اروپا را استوار بر یونان و روم باستان میخواند و این دوره ی باستان را مقدم بر هون های هجوم برنده به اروپای مرکزی میخواند. ولی ویلهلم کامیر، این ادعا را استوار بر یک جعل گسترده به جهت انکار نقش ژرمن ها در تشکیل روم واقعی میخواند. کتاب کرونیکل بلغارها بر ارتباط اشرافیت ژرمن با تاتارهای مهاجر موسوم به بلغارها صحه مینهد. این کتاب کلاسیک به زبان عربی بلغاری نوشته شده است، زبانی که در دوره ی فرهنگ زدایی کمونیستی شوروی البته به نفع بلوک غرب به طور کامل نابود شد ولی در دوره ی استالین یک نسخه ی اسلاو از کرونیکل بلغارها تدارک دیده شده بود. در این کتاب، حکومت نخستین آلمان توسط بلغارها تاسیس شد و انگل ها و ساکسون ها یک شعبه از آن بودند که برای تشکیل حکومت کاراسادون که بعدا انگلستان نامیده شد اعزام گردیدند. اولین پادشاه بلغارهای اروپایی، ایلیریک پسر موسوخ است که میتواند همان آلاریک فاتح رم و ساقط کننده ی واقعی امپراطوری روم باستان در تاریخ رسمی باشد. بنا بر کرونیکل بلغاری، بلغارها شعبه های گوناگون حکومتی در مجارستان، فرانسه، پروس و مصر داشتند. جنگسالاران آنها سرهای خود را میتراشیدند، همان چیزی که درباره ی جنگجویان قزاق و فراعنه ی مصر هم نوشته شده است. پاریس و رم، مستعمرات بلغاری بودند و مستعمره های دیگری هم در ایسلند، اسکاندیناوی، مصر، هند و امریکا بنا شده بودند. حتی مایاها، آزتک ها و اینکاها از نسب بلغارها شمرده شده اند. جالب است که کتاب، از گروه اصلی بلغارها به نام ماساگت یاد میکند، درحالیکه در تاریخ رسمی، بلغارها قرون وسطایی و ماساگت ها باستانی شمرده میشوند. ماساگت ها همچنین با کوشی ها تطبیق شده اند و اضافه شده که بلغارها آن ها را "ساک" یا سکا مینامند. در کتاب، جنگ تروآ به صورت هجوم دوریان ها به شهر آتراش در بلغارستان درآمده است. آتراشی ها پس از نابودی شهرشان به آپنین گریختند و پادشاهی ایدل (ایتالیا) را بنیان نهادند و شهرهای ونیز و رم را تاسیس کردند. این همان تاسیس رم توسط مهاجران تروایی پس از سقوط تروآ است. اصطلاح دوریان دراینجا به جای آخایی های هومر که فاتحان تروایند مصطلح شده است. آخایا در نقشه های دوران منسوب به کرونیکل بلغاری (سال 1680) به عنوان بخشی از کریمه به کار میرود و خان های مسلمان آنجا را معرف است ازجمله منطقه ی کوه بیکوز در نزدیکی استانبول (قستنطنیه) را که محل قبر یوشع یا محل مصلوب شدن عیسی تلقی میشده است. یسوع (عیسی) و یوشع بارها در نوشته های اسلامی با هم خلط شده اند. جلال اسد، مورخ ترک، نوشته است که بیزانسی ها آن کوه را تختگاه هرکول و یا مقبره ی آشیل پس از آن که به دست پولی دکس کشته شد خوانده اند. فومنکو نام پولی دکس را که همان پولوکس برادر کاستور است، با پیلاطس قاتل عیسی مسیح مقایسه میکند و آشیل را چیزی بین هرکول و عیسی میشمرد. در روستای بیکوز در نزدیکی کوه، شاهی به نام آمیکوس به دست آرگونات ها کشته شده است و این شاه، شباهت زیادی به هرکول دارد. آرتور دروز نشان داده است که عیسی مسیح نماینده ی بخشی از زندگینامه ی هرکول است. از طرفی هراکلس یا هرکول در مقام یک پادشاه در جوار قستنطنیه میتواند همان هراکلیوس امپراطور قستنطنیه باشد که پیروزیش بر پارسی ها و پس گرفتن صلیب مقدس از آنها شبیه یک کار ابرقهرمانانه است. با این حال، نتیجه ی جنگ او شکست سنگین بعدی از عرب های مسلمان و از دست رفتن بخشی از امپراطوری روم است. فومنکو هراکلیوس را به عنوان یک نسخه از هرکول که صلیب مقدس را حمل میکند روایت دیگری از عیسای دستگیر شده که صلیب بر پشت خود حمل میکند می یابد. قستنطنیه یک نسخه از اورشلیم است و روم که اورشلیم را فتح کرد و مسیح را کشت، در منابع یهودیان اشکنازی اروپا با ادوم تطبیق میگردد که یک پادشاهی عربی به مرکزیت اردن کنونی تلقی شده است. روم قستنطنیه که از عرب ها شکست خورد یک پادشاهی یونانی بود و هراکلیوس خودش با اسکندر فاتح یونانی پارس قابل مقایسه است. سلوکیان که جانشینان اسکندر در پارس بودند با شورش یهودیان حشمونایی علیه خود مواجه شدند که یکی از قدرتمندترینشان جان هیرکانوس یا یوحنای هیرکانی فاتح و حاکم ادوم بود. فومنکو حشمونی ها را همان عثمانی ها و هیرکانوس را همان اورهان دومین پادشاه عثمانی و معادل گورکان در عنوان تیمور لنگ میداند. عثمانی ها نیزدر قلمرو حکومت ترک رومی موسوم به سلجوقی به قدرت رسیدند که نامشان قابل مقایسه با سلوکیان است. در کرونیکل بلغارها، کلیدی ترین قلمرو بلغارها سرزمینی به نام سامار شامل مصر، شامات، عراق، ترکیه، بالکان و قفقاز است که بعدا مصر را از دست میدهند. این محدوده با قلمرو سلجوقیان میخواند و بعدا تمام این سرزمین ها هم جزو عثمانی میشوند. بیشتر سرزمین های عربی یادشده در این جا را سلطان سلیمان قانونی جزو عثمانی میکند. وی یک نسخه ی ترک از سلیمان ابن داود شاه یهودی اورشلیم است. ولی سلیمان هم خود نسخه ی دیگر شلمان سار شاه آشوریان است که بنی اسرائیل را به سرزمین های غیر یهودی تبعید میکند و میپراکند. همین کار را نبوکدنصر هم که در تورات هم شاه بابل خوانده شده و هم شاه آشوریان، تکرار میکند. در زمان بلتشصر (بالتازار) پسر نبوکدنصر سرزمین او توسط مادها و پارس ها فتح میشود. به نوشته ی جورج هامارتولوس، «پس از سلطنت بالتازار، داریوش مادی که آستیاگ و اردشیرشا نیز نامیده میشود 17سال سلطنت کرد. ملکه ی او استر [یهودی] بود.» داریوش در اثر سعایت بدخواهان، مشاور یهودی خود دانیال را جلو شیرها انداخت و چون به اذن یهوه شیرها به او آسیبی نرساندند به معجزه ی دانیال ایمان آورد و خدا و مذهب یهود را بر کشور خود حاکم نمود. در عهد عتیق (تورات)، دانیال و استر هر دو در یهودی مآب شدن مملکت فارس نقش ایفا کرده اند بی این که هیچ ارتباط مستقیمی بین آنها شرح داده شده باشد.:

Chronology7.2 anatoly fomenko: THEOGNOSIS: june 12,2017

خوب دقت کنید. شلمنصر و نبوکدنصر بابلی-آشوری تبدیل به یک شاه یهودی به نام سلیمان شده اند و این شاه تقلبی به عنوان سلف حکومت یهودی مشربی قرار گرفته است که ظاهرا همان عثمانی است و تاریخ یک قلمرو گسترده را به مذاق نخبگان یهودی اداره کننده ی خود ترتیب داده و قطعا همان ها را مسئول فرهنگ سازی و تاریخ نویسی کرده است. مشکل این است که ما فکر میکنیم این اتفاقات مربوط به مدت ها قبل از آغاز تاریخ اسلامند و انتظار هم داریم تاریخ نوشته شده حتما پر از شخصیت های مستقیما یهودی باشد درحالیکه ابدا چنین نیست. کافی است دقت کنیم قلمرو بلغارها علاوه بر عثمانی بعدی شامل امریکا نیز هست و فرهنگ امریکایی، تنظیمش به صراحت در همین قرن اخیر عنوان شده است. درآنجا نیز قهرمانان امریکایی توسط بنیادهای یهودی چون هالیوود و صنعت کمیک تولید شده اند. امریکا اساطیر خاص خودش را دارد که الان همه ی دنیا را گرفته اند. ولی قهرمانان اسطوره ای کشور به صراحت چیزی خارج از فرهنگ بومی این کشور در قبل از آغاز قرن بوده اند:

«سوپرهیروها یا ابرقهرمانان که این روزها به واسطه ی هالیوود، سالن های سینمای دنیا، شبکه های تلویزیونی و سکوهای نمایش فیلم حتی در داخل ایران را در قرق خود درآورده اند، درواقع قهرمانان خیالی هستند که توسط اشراف یهود و از اسطوره ها و افسانه های عهد عتیق بیرون کشیده شدند و به واسطه ی قدرت سینما شروع به ذهنیتسازی برای نسل های مختلف کردند... قهرمان سازی نفرین شدگان قوم بنی اسرائیل پیش از حضور روی پرده ی نقره ای سینما، به واسطه ی سلطه ی یهودیان مهاجر امریکا که رسانه های مکتوب را در اختیار داشتند، از طریق داستان های مصور (کمیک استریپ) راهی خانه های مردم شدند؛ به طور مثال شخصیت سوپرمن در سال 1933 به صورت داستان مصور توسط دو جوان یهودی به نام های "جری سیگل" و "جو شوستر" بر اساس اسطوره های عهد عتیق خلق شد. سوپرمن درواقع نشانه ی رویاهای امریکای جدید بود که توسط اشراف یهود شکل میگرفت و به جامعه ی سنتی امریکا القا میکرد که آنها نیاز به قهرمانانی از خارج از اجتماع خود دارند؛ قهرمانانی که از دنیای دیگر آمده اند. سوپرمن نیز آن گونه که بینیانگذاران موسوم به مغول های هالیوود ادعا میکردند، مانند حضرت موسی (ع) از دنیایی دیگر در قد و قواره ی کودکی معصوم به دنیای آدم ها می آمد و منجی آینده ی تیره و تاریک این بشر میشد. بعد از آن، در 1960 دو یهودی دیگر به نام های "استنلی مارتین لیبر" که بعدا به "استن لی" شهرت یافت، و جیکوب کارتزبرگ مشهور به "جک کربی" با نشریه ای به نام "تایملی کمیکس" شروع به خلق سوپرهیرو یا فوق قهرمان هایی در قالب انتشار داستان های مصور یا کمیک بوک کردند و با موفقیت این کمیک بوک ها نام نشریه ی تایملی کمیکس، به "مارول کمیکس" تغییر یافت که بعدا کمپانی مارول بر همین اساس شکل گرفت و خیل عظیم کمیک استریپ ها یا انیمیشن و کارتون و سپس فیلم ها و سریال های متعدد از آن شخصیت های سوپرهیرو یا فوق قهرمان تولید شد. شخصیت هایی مانند اسپایدرمن (مرد عنکبوتی)، بلک پنتر (پلنگ سیاه)، هالک، آیرون من (مرد آهنی)، ایکس من (مردان ایکس)، کاپیتان امریکا و اونجرز (انتقامجویان) در همین مسیر و توسط "استن لی" و "جک کربی" به وجود آمدند که بر اساس آنها داستان ها و فیلم های بسیاری تولید شده است. دو یهودی دیگر به اسامی رابرت کان مشهور به "باب کین" و "بیل فینگر" در کنار یهودی دیگری به نام "جری رابینسون" هم شخصیت بتمن (مرد خفاشی) را تولید کردند. روزنامه ی اسرائیلی هاآرتص در سال 2009 به بهانه ی برپایی دو نمایشگاه در دانشگاه براون امریکا درباره ی نقش یهودیان تندرو در گونه ی کتاب های مصور (کمیک بوک) و فوق قهرمان ها (سوپرهیروها) مطلبی پژوهشی به چاپ رساند که در آن به ایدئولوژیک بودن این قهرمان ها و ارتباط آنها با «آرمان های صهیونی» اشاره داشت. در آن مطلب آمده بود: "هیچ یک از این قهرمان ها چهره ی یهودی ندارند، ولی خلق و خو و اعتقادات خالقان خود را به ارث برده اند." نمایشگاه های یادشده با هدف بررسی نقش مهم و بنیادی یهودیان مهاجر به امریکا در تولید کارتون (کاریکاتور و کمیک استریپ) برپا شده بود. در همان زمان یک مجله ی تخصصی به نام mad magazin از نشریات معروف کارتونی در غرب نوشت: "یهودیان تندرو در طراحی شخصیت های سوپرمن، اسپایدرمن، هالک، بتمن، و کاپیتان امریکا نقش کلیدی داشتند. کارتونیست ها اغلب یهودیان مهاجر بودند و این کارتون ها درواقع آرزوی آنان را به نمایش میگذاردند." اما این آرزوهایی که یهودیان مهاجر به امریکا در سر داشتند، چه بودند که برای نمایش آنها اقدام به تولید داستان و کارتون و فیلم و انیمیشن از شخصیت های خیالی در حد و قواره ی سوپرهیروها یا فوق قهرمان ها کردند؟ هاآرتص در همان مطلب پژوهشی، این سوال را با یک جمله ی کلیدی پاسخ داد: "تلاش برای بازگرداندن امریکا به مسیر اصلی خود". اما آن مسیر اصلی چه بود که خالقان فوق قهرمان ها یا سوپرهیروها سعی داشتند با فیلم ها، داستان ها و کارتون های خود، امریکا را به آن بازگردانند؟ اسناد پیوریتن های مهاجر به قاره ی نو در قرون 17 و 18 و همچنین همین یهودیان مهاجر نشان میدهد که آنها برای تبدیل امریکا به پایگاهی برای برپایی "اسرائیل بزرگ" و راه اندازی جنگ آخرالزمان یا "آرماگدون" و به قول خودشان "نجات جهان" به امریکا مهاجرت کردند. درواقع آنها برای امریکا یک "ماموریت آخرالزمانی" قائل بودند و آن را "منجی دنیا" به شمار می آوردند.» (نسل کشی فرهنگی به دست ابرقهرمان ها: بهمن لواسانی: جام جم: 16 آذر 1402)

آیا این ماموریت آخرالزمانی، چیزی نبوده که نیروهای بیگانه، برای ایجاد شبیه تر شدن ملت های دیگر به سرنوشت امریکا، برای تک تک آنها دیکته کرده اند؟ به این فکر کنید که چرا باید در کشوری مثل ایران ما که ادبیات مردم معمولی، تمثیل هایی حول ارتباطات روزمره ی مردم و داستان های پندآموز درباره ی برخورد جانوران با هم که در آن، مرزی هم بین انسان و حیوانات دیگر وجود ندارد است، داستان های جنگ هایی که حتی المقدور ملی وانمود شده اند، محتویلات اصلی دانشگاه های مذهبی و سکولار مدرنی شده باشد که خود را تنها مسئول آموزش فرهنگ مردم به آنها وانموده اند؟ آیا خاورمیانه نسخه ی بزرگ تری از اوسیج های اوکلاهاما نیست که باید به اندازه ی اوسیج ها بخشی از تاریخ رسمی ایالات متحده و سرمایه گذاران اروپاییش شود؟

بازگشت جن های انسان نمای باستانی

نویسنده: پویا جفاکش

سمسون و شیر

از زمان نوجوانی در دهه ی 70شمسی که مستند «اسرار توتان خامون» را در شبکه ی تازه تاسیس 4 سیما دیدم، همیشه فکر میکردم که علت ساختن این همه داستان درباره ی مومیایی های فرعون ها که زنده میشوند و همه شان هم توی هرم قرار دارند داستان نفرین فراعنه است که در ماجرای پیدا کردن به اصطلاح تابوت توت عنخ آمون فرعون مشهور توسط هاوارد کارتر در غرب معروف شد، هرچند نمیتوانستم دقیقا بفهمم که چرا فرعون همه اش زنده میشود و راه میرود درحالیکه روح توت عنخ آمون، مزاحمینش را بدون زنده شدن جسمانی کشته است. تا این که بلاخره امسال با خواندن همان اولین سطور از استانزای 12 بخش اول جلد دوم دکترین راز مادام بلاواتسکی، فهمیدم که باز هم همه ی بدبختی ها زیر سر افسانه های قرن نوزدهمی یهودی-مسیحی درباره ی نفیلیم یا نژاد غول ها است. خانم بلاواتسکی، گزارشات ظاهرا عتیق از نژاد مارها را داده است که در «سوراخ های زیرمثلث های سنگی» یعنی اهرام مخفی شده اند و در زیر زمین به سر میبرند تا از سیل بزرگی که تمدن باستانیشان را نابود کرد جان به در ببرند. تازه مادام بلاواتسکی گله کرده که چرا همه وقتی صحبت تمدن های اهرام میشود فقط یاد مصر می افتند وقتی اهرام در چهار گوشه ی دنیا وجود دارند و این همه هرم فقط در قاره ی امریکا هست. بلاواتسکی احساس میکند جریانی هست که میخواهد جهانشمولی تعالیم یهود را به یک منطقه ی محدود بخصوص مصر که یهود ظاهرا از آنجا آمده اند محدود کند و در این راه، تاریخ باستان را کوتاه میکند تا اهرام محصول دیرآمده ی تمدن باشند و نه مال یک نژاد باستانی تر متمدن در آتلانتیس که در یک فاجعه ی جهانی از بین رفته و بخشی از تمدنشان به ملت های بعدی به ارث رسیده باشد. به نظر بلاواتسکی دلیل این است که اگر تمدن خیلی قدیمی باشد میمون وحشی داروین بی اعتبار میشود و بشر صرفا یک جانور به نظر نمیرسد. بلاواتسکی معتقد است که بشر میمون خالص نیست چون روح ماه در او حلول کرده و بنابراین نباید به آرکادی های قدیم که معتقد بودند قبل از ماه وجود داشته اند خندید. بعد از خواندن این سطور به این نتیجه رسیده ام که اگر مثل مصرشناسان، اهرام را قبرهای فراعنه بخوانید، باید انتظار داشته باشید که سوراخ های مارها در زیر آنها همان دفنگاه های فراعنه به عمق جهنم هستند که فراعنه مثل مار هر وقت اراده کنند از آنها بیرون می آیند و آن وقت باید منتظر ساخت سری فیلم های سینمایی «مومیایی» شوید.

بلاواتسکی پیشتر در جلد اول (بخش دوم، فصل 10) از «دکترین راز» بیان کرده بود که معرفت باید متعلق به نژاد مارها باشد چون آنها بازتاب مار تورات هستند که آدم و حوا را به خوردن میوه ی دانش در باغ عدن تحریص کرد و باعث خروج آنها از بهشت به مقصد زمین شد. او در این باره به افیت ها (یهودی های مارپرست) احترام میگذارد که این مار را به جای نفرت ورزیدن پرستیدند و بابت اعطای خرد به بشر، او را دانای مقدس شناختند. این مار، اژدهای دریایی هفت سر آخرالزمان مسیحی است که 7 روح مار در هفت روز هفته ی آن را پوشش میدهد و این همان اژدهای تنین محل قبلی ستاره ی قطبی است و پس از تغییر محل ستاره ی قطبی در فاجعه ای که نژاد ماه و اژدهاصفتان آن را از بین برد هفت سر آن به هفت ستاره ی دب اکبر نماد جدید قطب شمال تبدیل شده اند. این 7ستاره به جای 7سر اژدها معرف الهه ی مادر و نور آنها فرزند الهه یعنی کریستوس یا لوگوس به جای محرک روح هفتگانه ی بشر است که تبدیل به عیسی پسر مریم در تاریخ رسمی شده است. در فصل بعدی (11) بلواتسکی به روشنی میگوید که اگر خدای اصلی، «پدری مهربان در آسمان/بهشت» باشد، این مادر الهی چیزی جز طبیعت موجود در مقام «مادر دلپذیر اما سنگدل» نخواهد بود و درصورتیکه میوه ی درخت ممنوعه که مار به بشر داده، میوه ی عارف شدن به خیر و شر باشد، فرزندش هم فقط عیسای نیک نیست و به همان میزان شیطان هم فرزند او است چون خیر و شر باید با هم در طبیعت تجلی یابند همانطورکه در دیگر طرح های ثنوی، خدایان خیر و شر چون اوزیریس و تایفون، اورمزد و اهریمن، و هابیل و قابیل، برادران دوقلویند. در جادوی کلدانی-سوری، این دوقلو، اوفیس و اوفیومورفوس هستند که هر دو، ارواح مکمل صورت فلکی دوجنسه ای هستند که صورت های فلکی عقرب و باکره، دو سوی او هستند و نماینده ی جنبه های نرینه و مادینه ی یک وجود واحد تلقی میشوند. اوفیس کریستوس، شقه ای از این موجود بود که به شکل مار بر زمین سقوط کرد و به «اوفیومورفوس سی هرستوس» تبدیل شد. به نظر بلاواتسکی، این، چیزی نیست جز یهوه که از او هم مارهایی به وجود می آیند که به سرزمین یهود هجوم میبرند تا گناهکاران را نیش بزنند و هم شخصا در مار برنزی موسی تجلی میکند تا آن هایی را که فرزندان مار زمینیش نیش زده اند درمان کند. بلاواتسکی با یادآوری این که مارهای یهودیت در مسیحیت با شیاطین تطبیق شده اند به نسخه ی هندی شیاطین در پورانا ها یعنی نژاد راکشاسا اشاره میکند که همه مردمی پرهیزگار و مومن بودند. ربط آنها را در این میداند که در تعالیم مسیحی، خدا همه خیر است و هیچ بلایی سر کسی نمی آورد و به قول سنت جیمز، همه ی بلاها از شیاطین است. اما همین خدا ما را با بلایا آزمایش میکند و اگر خودش بلایا نمیفرستد و شیاطین چنین میکنند پس معلوم است که شیاطین به اذن خدای مسیحیت یا همان یهوه ی یهودی بر سر مردم بلا می آورند. باستانشناسی با انسانی کردن منشا اهرام و دیگر بناهای کهنی که به غولهای نیمه جن از نسل مارسانان نسبت داده میشدند، عملا این شیاطین را تبدیل به نژادهایی از آدمیان کرد و این آدمیان، غول های قبل از ظهور سیل بودند که پیشبینی شده بود با تضعیف کلیسای کاتولیک، بازمیگردند و مدتی است در حال تجلی در فرزندان کاتولیک های روم هستند. بلاواتسکی، غول های نخستین را با تیتان های کرونوس یا ساتورن مقایسه میکند که سیاره اش زحل همان سیاره ی روز مورد علاقه ی یهوه یعنی شنبه است. این تیتان ها از 7 تیتان اصلی اطاعت میکنند که هفتمینشان فورگ نام داشت. این 7 تیتان قاعدتا همان 7 روح قمری موجد مارسانان یا شیاطینند. کرونوس که رئیس اینان است موجد زمان و ایجاد حلقه های زمانی بود که بر اساس آن، هیچ چیز ابدی نیست؛ نه حکومت تیتان ها و نه سقوط و نکبت آنها. پس اگر مثل افیت ها پیروزی های جبهه های خیر و شر را موقتی بدانیم و این موقتی بودن را محدود به چرخه های زمانی ساتورن کنیم، دوران پیروزی جبهه ی مسیحی بر کفار مارسان تورات موقتی است و انتظار خواهیم داشت که آنها با تضعیف کلیسا به سرعت تجدید قوا کنند و شر را که به نظر اوفیت ها و دنباله روانشان در کابالا به هیچ وجه امری ضد الهی نیست رواج دهند. بلاواتسکی در توضیح این که پیروی از خصوصیات نژاد مار چگونه است، به ترجمه ی ویلسون از ویشنو پورانا ارجاع میدهد آنجاکه خطاب به «ویشنوی الهی» گفته میشود: «ستایش جلال تو را که با مقدسین یکی هستی و طبیعت کامل آن همیشه مبارک است... منزهی تو که با نژاد مار یکی هستی، دو زبانه، تندخو، ظالم، سیری ناپذیر از لذت و سرشار از مال...درود بر تو... پروردگارا، که نه رنگی داری و نه صفات قابل پیشبینی، و ذات تو پاک ترین پاکان، تنها توسط پاراما ریشی مقدس (بزرگترین حکیمان یا ریشی ها) قابل قدردانی است.» (نقطه چین ها از مادام بلاواتسکی است.)

بیایید به این مسائل فکر کنیم. وقتی میگوییم به دنبال زوال کلیسای کاتولیک با بازگشت مارسانان متمدن طرفیم، داریم فقط تاریخ اروپا را مد نظر قرار بدهیم. پس باید ببینیم چرا نژاد مار که با خدای هندویی که تئوسوفی او را همان یهوه میخواند، عین مار «دو زبانه» است؟ برای این که اروپایی دارد بقیه ی جهان را استعمار میکند و در هر جایی رستاخیز مار مانند خودش را در کنار زبان خودش، به زبان بومی انتشار میدهد و یک ناسیونالیسم دورگه ایجاد میکند که اگرچه ظاهرا دارد به اصل خود برمیگردد، ولی این اصل، تصویر شیطانی کفرآمیزی است که غرب مسیحی از پادشاهی های نژاد مار در گذشته ی زمین دارد، مارهایی که به قول ویشنوپورانا «تندخو» و «ظالم» بودند و مسلما به یکدیگر هم رحم نمیکردند، همانطورکه ناسیونالیست های افراطی به همسایگانی که مثل خودشان به تقلید از مارهای دوزبانه در صدد امپراطوری سازی بودند رحم نمیکردند و نمیکنند.

لاکاپله معتقد است تمامی تصاویر موجود از امپراطوری های آرمانی باستانی، ایدئال های یسوعی ها و نتیجه ی نوشته شدن تواریخ ملل توسط آنها هستند چون آرمانشهر امپراطوری، یک ایده ی یسوعی است. یسوعی ها موظف بودند برای پذیراندن تصویر پر زرق و برق امپراطوری های نوین اروپایی و مسیحی، برای ملل مختلف، تصاویر خیالی از امپراطوری های قدیمی تر و گم شده شان هویدا کنند و چون عصر مسیحیت با آغاز عصر حوت که حدود 2000سال پیش تخمین زده شده، شروع میشود، حتی المقدور آرمانشهرهای امپراطوری پیشین را به اعصار قبلی یعنی اعصار ثور و حمل بین 6000 تا 2000 سال پیش تخیل میکردند. لاکاپلا اشاره میکند که جورج سانتیلانا در کتاب «آسیاب هملت» مجموعه ای از اسطوره های قدیمی را ثبت کرده که بر اساس آنها زمانی آسمان، کلاه مانند و دارای شیب رو به پایین تصور میشده است به طوری که خورشید در اعتدال بهاری، هر سه صورت فلکی حوت، حمل و ثور را تحت پوشش قرار میداده است، ولی وقوع فاجعه ی کیهانی و تغییر محور زمین، در آسمان تغییراتی پدید آورده و ازجمله سه صورت فلکی فوق را به سه ماه شمسی مختلف تبدیل کرده است. سانتیلانا نتیجه گرفته بود که فاجعه باید در پایان عصر جوزا و ورود به عصر ثور رخ داده باشد تا تسلسل حکومت ها و کشورها از عصر ثور (حدود 6000 سال پیش) به این سو را روشن کند. او این اعتقاد را که پای چهارم ورزاو برج ثور توسط حئابانی به قطب شمال پرتاب شده و تبدیل به دب اکبر شده و آن، دب اصغر یا قطب شمال جدید را پدید آورده است، دلیلی میبیند بر این که عصر جدید از برج ثور شروع شده است. اما لاکاپله فکر میکند که اگر سه صورت فلکی از اول یک جا تصور شده اند، این تغییر میتوانسته است در خود عصر حوت هم رخ دهد و تمام تاریخ طولانی کنونی، نتیجه ی خیال پردازی تسلسل اعصار ثور و حمل و حوت از زمان فاجعه باشند. به نظر لاکاپله بیشتر آنچه که به اعصار کهن نسبت داده شده، همان اتفاقات محلی قرون اخیر است که از حالت محلی به شرایط فرهنگی حاکم بر یک کشور وسیع خیالی باستانی فرافکنی شده اند و به عنوان مثال، ساتورنالیای روم باستان، همان جشن احمق های فرانسه ی قرن 18 در ایام کریسمس است چون فرانسه جانشین فرانک هایی است که دولت روم مقدس را ساختند و روم باستان از روی روم مقدس کپی شده است. بهانه ی عینی باور کردن این تاریخ طولانی که به هیچ وجه جدا از داستانپردازی درباره ی آسمان نیست، این بوده که بسته به موقعیت جغرافیایی شرایط کشاورزی، امکان نسبت دادن آغاز بهار به هر سه صورت فلکی فوق وجود داشته (همانطورکه در اروپا آغاز بهار به هر دو ماه مارس و ژانویه –شامل هر سه برج فوق- نسبت داده شده است) و تخمین زمان بهار به به جغرافیای اقوام محلی و این که چقدر در جای گرم یا در چه حد بلندی قرار داشته باشند بستگی داشته است و با ارتباط تجاری و فرهنگی ملل، این تقویم ها در هم رفته باشند و درحالیکه همه در عصر حوت فراهم شده بوده اند، تصور وجود تمدن هایی در زمان اعتدال بهاری در اعصار ثور و حمل را فراهم آورده باشند.:

“LETTRE A DAVID WARNER MATHISEN”: M.LACAPALLE: THEOGNOSIS: 20FEB2017

مادام بلاواتسکی نوعی در هم رفتگی بین تقویم شروع بهار از ثور و تقویم شروع بهار از حوت را در تصویرپردازی امروزی تر افسانه ی خورشید یافته است. در این تصویرپردازی، خورشید چهار مرحله را در طی چهار فصل طی میکند: با تولد او در انقلاب زمستانی، دوره ی کودکی او در زمستان طی میشود، با رسیدن بهار که فصل جوانی طبیعت است، خورشید وارد دوره ی جوانی میشود، در تابستان خورشید اوج خود در میانسالی را طی میکند و به شکل مردی ریشو درمی آید، و با آغاز پاییز، خورشید وارد دوره ی پیری خود میشود و به مرگ نزدیک میگردد. این تصویرپردازی، با مراحل سه گانه ی خورشید در طول روز تطبیق میگردند. تولد خورشید در طلوع رخ میدهد و خورشید در طی بالا رفتن با رنگ آبی مشخص میشود. اوج خورشید در وسط آسمان و در ظهر معین میشود و در این مرحله رنگ او زرد است. سومین و آخرین مرحله غروب خورشید است که با رنگ قرمز مشخص میشود. این سه مرحله را در فراماسونری به صورت یک مثلث نشان میدهند که خورشید در مقام چشم آسمان از درون آن به زمین مینگرد. رنگ های آنها یعنی آبی، زرد و قرمز که همان سه رنگ اصلیند، به ترتیب رنگ های بهشت، زمین و دوزخ هستند. سبز که رنگ شادی و بهروزی است از ترکیب رنگ های آبی و زرد در مراحل اول و دوم به دست می آید و فقط وقتی ممکن میشود که خورشید به مرحله ی زمینی و اوج خود وارد شده باشد. انوار درخشان خورشید که در این هنگام در گرد سر سابقا بی موی او ظاهر میشوند به یال شیر تشبیه میشوند و ازاینرو خورشید میانسال با شیر تابستان که صورت فلکی اسد است تطبیق میگردد. انوار خورشید که به زمین رسیده اند را به چنگال های شیر تشبیه میکردند که اگر اراده کنند کسی را از خطری نجات میدهند و اگر اراده کنند جان کسی را میگیرند. بلاواتسکی، این شیر را همان شیر پرچم ایران آن روز میداند که از خورشیدی در حال طلوع محافظت میکرده و آن شیر را «شیر مغول بزرگ» مینامد. فرمانروا و ابرانسان باید بر این شیر غلبه کند و اینجاست که تصویر قهرمان شیرکش پدید می آید. هرکول یک نمونه ی بین المللی از این قهرمان است. در مصر نیز کاهنان ارشد خورشید، پوست شیر میپوشیدند. در تاریخ یهود، سمسون به خاطر شیرکشی، یک قهرمان خورشیدی محسوب میشود. در عصر حوت که ما در آن هستیم، پاییز بلافاصله پس از غلبه بر این شیر شروع میشود همانطورکه خورشید روز بلافاصله پس از اوج خود وارد افول میشود. اولین صورت فلکی پس از اسد، صورت فلکی سنبله یا باکره است که دروازه ی پاییز است. این صورت فلکی، معادل دلیله ی فاحشه تلقی میشده که سمسون با گرفتار شدن به شهوت او به دام دشمنان پلستینیش می افتد. کچل شدن سمسون توسط دلیله پس از دستگیریش درآنجا نمادی از کم فروغ شدن نور خورشید در پاییز است و سرانجام قتل او در معبد خدای پلستینی ها پایان راه او است درحالیکه بند باز کردن او در لحظه ی مرگ میتواند نشانه ی تولد دوباره ی خورشید در آغاز زمستان باشد. درواقع دلیله و غزه که شهر پلستینی ها و محل مرگ سمسون باشد یک چیزند. دلیله یا صورت فلکی باکره، رحم زمین است که خورشید با ورود به آن به طور صوری میمیرد تا از نو زنده شود. در عین حال، این تولد میتواند 9ماه بعد از ورود او به رحم در باکره رخ دهد و تولد مسیح را در فصل بهار، آن هم یک بهار آغاز شده با برج ثور (ورزاو) بازآفرینی کند. در این مورد، جالب است که تولد مسیح در طویله بین یک گاو و یک خر را به یاد آوریم. گاو، برج ثور است و خر، برج سرطان که گاهی به شکل یک خر تصویر میشد. بین اینها صورت فلکی جبار قرار دارد که عرب ها و ایرانی ها سه ستاره ی کمربند آن را سه شاه مجوس که گرد مسیح نوزاد در طویله جمع شدند خوانده اند. دب اکبر یا انتقال آسمانی ثور هم از سوی عرب ها با مریم مقدس تطبیق میشد. در صورتی که اعتدال بهاری را از برج ثور حساب کنیم، کل بهار طویله ی تولد مسیح است و آغاز آن از برج ثور و پایانش در برج سرطان است درحالیکه در برج بعدی یعنی اسد، مسیح تبدیل به هرکول و سمسون شده و به جنگ نظم زمانه رفته است.:

“the sun, a universal deity”: h.p.blavatskey: sacred-texts.com

در یک افسانه ی سوری از پسر بی نام «بعل شمش»» یاد شده که شیری را کشته است. شمش خدای خورشید است و ممکن است این شیر، خود خورشید باشد چون شمش را به شیر تشبیه میکردند. سمسون هم در اصل شمشون یعنی خورشیدی است. او یک شخصیت غیر اخلاقی و حتی ضد اخلاقی دارد و قاتلش "دلیله" احتمالا همان "ذ لیله" یا فرمانروای شب به جای تاریکی قاتل خورشید است. شمش در اوقات مختلف سال و در طول روز، تشبیهات انسانی و حیوانی و صفاتی گوناگونی می یافت و درحالیکه اوتو و شمش نام عمومی او بودند، در تجسم های مختلف، اسم های مختلفی داشت. تصویری که او را به شمشون شیرکش یهودی تبدیل کرده، مجموع دو چهره ی جنگجوی سلاح دار مختلف شمش بود که با ایام رونق خورشید مرتبط بودند: نینورتا خدای طلوع و بهار، و نرگال خدای غروب و تابستان. در این تصویر ترکیبی، اوتو "امار اوتو" یا "مرتو" یا "مروتوکو" نامیده و خدای آموریان میشود درحالیکه نام دیگرش «بعل شاده» به نام "ال شدای" خدای ابراهیم و فرم اولیه ی یهوه ی یهودی مرتبط شده است. عنوان مروتوکو به نام مردوخ خدای بابل و حامی شاهان بدل میگردد و مردوخ به آشور یعنی فرمانروا ملقب میگردد. آشور یک تصویر قمری گاوآسا داشت که برخی آن را همان انلیل دانسته اند. دو شاخ این گاو، به دو چهره ی مختلف خدا یعنی شیر و انسان تشبیه شده اند. آشور بعدا به انشار نام گرفت و قدیمی تر از انلیل تلقی شد. آشور یا آتورا نام شهری در شمال عراق بود که پیروان انشار یا آشور در آن میزیستند. اگرچه اکثر اهالی به مذهب مسیحیت سوری شرقی روی آوردند، اما مذهب آشور باقی ماند تا این که شهر آشور در یورش تیمور لنگ نابود شد. یکی از تصاویر رایج برای آشور ورزاوگون، یک گوی بالدار با شاخ های گاو و بال های عقاب است. در مناطق همجوار شمالی در ترکیه، یک خدای مادینه ی خورشید داریم که «آرنه» یعنی عقاب ماده نام دارد و به عقاب مجسم میشود. او پروراننده ی درخت سیبی شمرده میشود که گویی از خون پوشیده شده است. آرنه با هپات الهه ی زمین تطبیق شده بود که در مذهب رومی سرس نامیده میشود و یک الهه ی قمری نیز هست. سرس را هم حاکم بر ورزاو برج ثور دانسته اند و هم تجسم باکره ی برج سنبله.:

TYR-THE SUN GOD LEO: ARATTA.WORDPRESS.COM

مادام بلاواتسکی نیز به این انعکاس همزمان الهه ی زمین در باکره و ورزاو توجه کرده و عنوان کرده که باکره، فرم آسمانی تر ورزاو زمینی است که با فرهنگ مرگ مربوط است و مثل الهه کاربرد قمری دارد. او از ورزاو طلایی هندوان در ارتباط با شیوا خدای مرگ یاد میکند که به گاو مجسم میشود. ورزاو طلایی مردم را به جهان مرگ میبرد چیزی که در فرهنگ های خاورنزدیک و یونانی-رومی کار یک قایق است و تابوت مرده کاربرد قایق مرده را دارد. جمع اینها را میتوان در قایق مرگ دایانا الهه ی ماه دید که شبیه هلال ماه و البته شاخ های گاو است. در یهودیت، داود سلف فرضی اشراف یهود بود که پرستش ماه را به صورت قایق خدا مرسوم نمود و تابوت عهد را به صورت محل سفر خدا در قایق در معبد مستقر نمود و دو بال عقاب به جای دوگانگی خورشید و ماه در دوطرفش قرار داد و البته نام خدا را به صورت "یهوه" بر آن درج نمود. برای کابالا این حائز اهمیت است چون نام یهوه ترکیب نام های یاهو و حوا به عنوان هویت های مذکر و مونث خدا است و آدم و حوای زمینی انعکاس این دویند چون خدای کابالا آدم کدمون یا آدم قدیمی نام دارد و جمع یاهو و و حوا مثل جمع آدم و حوا جنسی است و خدا به شیوه ی عمل جنسی آدم ها دست به تولیدات جدید میزند. ازاینرو داود خود به دور معبد به شکل دایره رقصید و طواف دایره وار گرد معبد را به تقلید از گردش ستارگان به دور خورشید به یک روایت خلق نمود. در اساطیر یونانی، اختراع این گردش دایره ای را به آمازون ها یا زنان مردمانند نسبت میدادند و باخوس هم آن را برای مئنادها یا زنان رقصنده ی فاحشه مقرر نمود. باخوس در فرم خدای شراب و فحشا و قربانی خونین در فستیوال باکانلیا، همان یاخوس یکی از فرم های یهوه است. این نوعی آلودگی در مذهب خدا ایجاد میکند ولی گروهی از یهودیان مدعیند خود احادیث یهودی جواز این آلودگی را دادند آنگاه که گفتند چهره ی موسی پس از مرگ بر روی ماه افتاد و توسط مردم دیده شد و پس از آن، لکه های سیاه روی ماه پدیدار شدند که انعکاس آلودگی های زمینی در نور ماه بودند. موسی منبع آشنایی با یهوه و در زمان مرگ، حد نهایی شناخت یهوه بود و بنابراین سواریش بر قایق ماه، همان یهوه ی ساکن شده در ماه بود و ماه در دریای آسمانی، حکم کشتی نوح را داشت که به عنوان قایق خدا از همه نوع گیاه و جانور یک جفت تولید مثل کننده در خود داشت. نوح یعنی کشتی ران، لغتی است مرتبط با ناو و نویگیت (نیروی دریایی) و ربطش به الهه پرستی از طریق انعکاس نوء الهه ی کلدانی در قایق به دست می آید. بدین ترتیب همسر نوح در حکم روح کشتی است و همانطورکه تمام انسان ها از نوح به دنیا آمده اند تمام انسان های زمینی هم فرزندان یهوه هستند. بنابراین بلاواتسکی به صراحت، تنها پایه ی راستین کابالا را جادوی سبت سیاه، فحشای جنسی باکانالیا و میراث داود میشمرد و تمام جنبه های عرفانی ظهور کرده در آن را به برداشت های زوهری از روح باوری معنوی سوری و کلدانی نسبت میدهد که در ابتدا نسبتی با یهودیت نداشته اند.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v2: part2: chap17

موضوع این است که اگر یهوه با موسی و درواقع با داودی ها به صورت یک انسان به ماه فرافکنی شده، نسل مارسانان ماه هم که به زمین می آیند رنگ خواهش های انسانی را به خود گرفته اند. بنابراین مردان آسمانی که به زمین سقوط میکنند به اندازه ی مردان زمینی که خود را در حد آسمان بزرگ میکنند دو طرف یک فاجعه را نشان میدهند. این فاجعه همزمان در تجسد سرس در هر دو برج ثور و باکره منعکس و باعث شده انحطاط خورشید در برج سنبله در آغاز پاییز، به صورت تولد او از مریم به جای برج ثور در بهار بازسازی شود. با جانشین شدن خورشید با مسیح، چنین به نظر می آید که ورود او در تولد بهاریش به زمین، همان انحطاط پاییزی او است و هرچه که اوج او –کشتن شیر- را به دنبال آورد، به دستگیری او در خانه ی دلیله خواهد انجامید.

ظاهرا همین موضوع در مادی گرایی به سطح عمومی رسیده و در حد پوچی محض پیش رفته است. بلاواتسکی در اوایل فصل 10 از بخش دوم جلد اول دکترین راز، اعتراف کرده که به وجود آمدن انسان از پستاندار و پستاندار از سوسمار در داروینیسم، همان پیدایش انسان امروز از انسان های مارسان به جای مار تورات است که پیش از اخراج از بهشت پا داشت و بنابراین سوسمار بود. اگر دوگانگی خیر و شر مار تورات را در این جانور زمینی غریزی محض ضرب کنیم، به نظر میرسد خوبی و بدی هر دو غریزی و فاقد ارزش الهی باشند و با پذیرش این شرط، برنده دیگر کسی نیست که نیکوکار و دارای حمایت قدرت ایزدی باشد و تنها قدرت موجود از زور فیزیکی و زور مالی برمیخیسزند. بنابراین تنها خدایان عصر موجود، اشراف و سیاستمدارانی هستند که حتی خودشان هم از زهر یکدیگر ایمن نیستند.

مذهب سیاسی، نقطه ی شروع حقیقت جویی الهی

نویسنده: پویا جفاکش

اعتراضات سیاسی سال 1401 دستمایه ی سلسله کارگاه هایی در رسانه ی فرهنگی «چی کتاب» شده که یکی از آنها به میثم ظهوریان، پژوهشگر سیاست گذاری عمومی، تعلق داشته است. ظهوریان در کارگاه خود بیان نمود که مطابق اسلام، در مقابل هر پیامبری که مردم را به امور نیکو دعوت مینمود جبهه ای موسوم به "مترفین" قرار داشتند که طبقات برخوردار و لذت طلب و هوسباز را نمایندگی میکردند و دعوت به نیکویی را به نفع خود نمیشمردند. ازاینرو ظهوریان تعجب میکند که در انقلاب ایران که دعوت به اسلام مینمود رویدادهایی در طبقات بالا به وقوع پیوست که عملا سبب جلوه نمایی عمومی مترفین شد و همین در شعله ور شدن آتش خشم مردم نقش ایفا نمود.:

«سر موضوع خلاف عقلانیت در جمهوری اسلامی دعوا میشود. به این دلیل که این طبقه در جامعه صدای بلندتر و قدرت بیشتری دارد و اگر کسی در انتخابات بعدی به دنبال جلب حمایت باشد، به جای این که ببیند کدام طبقه نفع بیشتری برای انقلاب دارد، نگاه میکند ببیند کدام طبقه نفع بیشتری برای آنها دارد. مثال دیگر، واردات گوشی آیفون است که مدل لوکس آن مصرف کننده ی کمی دارد اما حجم ارزی که از کشور میبرد، بالا است. دستور منع واردات این کالا به خاطر ضروری نبودن صادر شد اما همچنان سیاست واردات آن ادامه دارد. حتی وقتی شایعه میشود که واردات گوشی آیفون کم شده، رئیس سازمان توسعه ی تجارت سریع واکنش نشان میدهد و میگوید حتما پیگیری میکنیم. چون دغدغه ی طبقه ی مرفه است. بحث واردات خودروهای خارجی هم از این جنس است. دولت به یکباره در شرایط محدودیت منابع ارزی، تخصیص منبع یک میلیارد دلاری را برای واردات خودروهای خارجی تصویب میکند تا به یک طبقه ی خاص امتیاز دهد. طبق قانون، دولت باید هر سال، دستمزد را طبق تورم افزایش دهد. این مصوبه به نفع طبقه ی محروم است ولی شدیدا نقد میشود و درنهایت هم وزیر پیشنهاددهنده ی این لایحه برکنار میشود. قاعدتا اتاق بازرگانی از این قانون متضرر میشود و هنگام طرح این قانون، اولین مخالفت از آنها شنیده میشود اما به خاطر صدای بلندی که دارد میتوانند عامل این سیاستگذاری را حذف کنند. این گروه چون سازماندهی دارد و متشکل است، میتواند به راحتی منافعش را در فضای سیاست گذاری کشور جلو ببرد اما طبقه ی مستضعف این سازماندهی را ندارد، آگاهی طبقاتی هم بین آنها اتفاق نمی افتد و دسترسی هم به لایه ی بالادستی ندارد. البته در این دولت [آقای رئیسی] سیاست های خوبی مانند حذف ارز و تبدیل آن به یارانه ی نقدی و افزایش 57درصدی حقوق هم انجام شده است. جالب اینجاست که ریچارد نفیو، یکی از طراحان تحریم علیه ایران در کتاب "هنر تحریم" میگوید ما عمدا کالاهای لوکس را از تحریم معاف کردیم تا هم منابع ارزی از ایران خارج شود و هم کسانی که نمیتوانند چنین کالاهایی را بخرند، احساس محرومیت نسبی کنند و علیه سیستم شورش کنند. در طبقه ی محروم و مستضعف، ما شاهد افرادی مانند شهید عجمیان هستیم که در روزهای سخت برای انقلاب در میدان حضور دارند. ارزش این طبقه وقتی بیشتر نمایان میشود که میبینیم پایه گذاری نظام جدید تحریم از سال 1389 بر روی طبقه ی محروم بوده است. تحریم کنندگان کالاهای لوکس و مربوط به طبقات بالا را از تحریم ها معاف میکنند تا با ایجاد احساس محرومیت در طبقه ی مستضعف، آنها را از جمهوری اسلامی جدا کنند. طبقه ای که برای حفظ انقلاب در میدان حضور دارد، بیشترین نقد را به وضع سیاست گذاری دارد و بیشترین ضرر را از مسائل اقتصادی میبرد... نقد نئومارکسیست ها به مارکس این بوده که به فضای فرهنگی به طور دقیق در تحلیل اقتصادی نپرداخته است، زیرا طبقه ی سرمایه دار از طریق فرهنگ، دغدغه های خودش را به دغدغه های طبقه ی کارگر تبدیل میکند. مثلا شاهد بودیم که موضوع کنسرت و ورود زنان به ورزشگاه به یکباره تبدیل به موضوع کل کشور شد؛ چون این طبقه، قابلیت این را دارد که ارزش و مسئله ی خودش را تبدیل به مسئله ی کشور کند. دغدغه های این طبقه واقعی نیست اما به شکلی بازنمایی و برجسته میشود که فردی که زیست مجازی پررنگی دارد فکر میکند 90درصد جامعه همین دغدغه ها را دارند. این طبقه دائم در صداوسیما و فیلم و سریال ها افراد مانند خودش با همین دغدغه ها را دیده است. حتی وقتی به مسئله ی طبقه ی محروم میپردازند، از جنس دلسوزی است نه از جنس حل زیرساختی مسئله.» ("جدال همیشگی مترفین با جریان دینی": میثم ظهوریان: سوره: شماره ی 6و7: مهر و آبان 1402: ص27-25)

درواقع به نظر میرسد شورش 1401 بیش از این که درصدد نجات وضع مردم محرومی باشد که به آنها نگاه از بالا به پایین دارد، از دروغگویی آشکار عصبانی است؛ از مترفینی که وانمود میکنند طرفدار محرومینند و با این نقض حقیقت، به شعور بلواگران توهین میکنند. چرا باید چنین چیزی اینقدر عصبانی کننده باشد؟ یک پاسخ میتواند این باشد:

«همیشه در ایران، تمایل به احراز حقیقت یا نقض حقیقت (که تصوری عدالت گرایانه-اخلاقی) است مردم را برمی انگیخته است؛ نه حتی مردم را، بلکه روشنفکرانی را که می اندیشیدند غیر مذهبیند. آیا انقلاب اسلامی، به خاطر نقض حقیقت مثلا در قالب نابرابری، وابستگی، چپاول، فقر و غیره رخ داد یا برای نیل به حقیقت؟ دومی... چرا جمهوری اسلامی مانده است؟ چون این دولت به ایده ی مظلومیت حقیقت گره خورده است. اما در این صورت چرا این جمهوری هر از چند گاه دچار اغتشاش و بحران میشود؟ باز به همان دلیل. چون در بخش هایی از مردم، این احساس پدید آمد که حقیقت نقض شده است. مثلا موتور محرک جنبش سبز احساس عدالت بود، این پرسش که رای ما چه شد و محتوای این پرسش نقض ایده ی عدالت بود. یا افزایش قیمت بنزین قبل از آن که تضییق حقوق مادی مردم تلقی شود، گونه ای اقدام ناجوانمردانه و غیر اخلاقی از سوی رئیس دولت ارزیابی گردید؛ احساس خیانت، بخش هایی از مردم و جوانان را برآشفت. احساس غالب ولو غیرواقعی در اعتراضات تیرماه 1378 آن بود که آزادی ها و حقوق مردم در خطر است. در هر حال ایده ی حقیقت بود که بازیگری میکرد. ظاهرا فقط این بلوای اخیر [1401] از شمول این حکم خارج بود. اما به نظر حتی این جنبش نیز محتوایی جز خستگی از تقوا و فضیلت و بنابراین محتوایی جز بیزاری از حقیقت نداشت و بنابراین حتی آن نیز به صورتی با اندیشه ی حقیقت گره خورده بود. پس مجموعه ی اندیشه ی حقیقت، تاریخ جدید ایران را ساخته است... حقیقت موقعی قهرمان میگردد که در همان حالت اخلاقی و عدالت طلبانه ی خود، نهاد یابد و سیاسی گردد اما در ذهن و دل آدم ها همچنان حقیقت بماند. این است امر تازه؛ این است رخدادی تاریخ ساز؛ این است آنچه احتمالا در تاریخ بشر بی سابقه است. هنر، ایمان داشتن به خدا و تعهد به حقیقت نیست؛ هنر یا کارستان، نه فقط ایمان به خدا بلکه ایمان به پیامبر خدا، به امام و به تصمیمات او است. شهیدان به حقیقتی ایمان آورده اند که ساختار سیاسی یافته و در همان حال، تمام حقیقت در عالم هستی نیز هست، از ابتدای خلقت تاکنون. همچنانکه میوه بر درخت و هسته رجحان دارد، نتیجه ی هر پروسه بر خود آن اولی است زیرا به گذشته هویت و معنا میبخشد. بنابراین میتوان گفت بسیجی معتقد است جمهوری اسلامی نه فقط خود اسلام بلکه حتی از آن فراتر و برتر است. وجه پیوند همه ی بسیجیان تاریخ جدید ایران از نسل شهید همت و باکری تا عجمیان و علی وردی آن است که آنها دو بار ایمان آورده اند؛ یک بار به حقیقت و بار دیگر، به حقیقت آنگاه که تجسم انسانی یافته و نهادی شده. یا بار دوم ایمان آوردند به حقیقتی که لباس تازه پوشیده و قالب جنبش اجتماعی و سپس رژیم جمهوری را به خود گرفت. این دومی، تغییر لباس حقیقت، مهم است؛ امر عظیم و محیرالعقول است.» ("لحظه به لحظه، مقاومت برای ندیدن حزب اللهی دشوار میشود.": سید جواد طاهایی: سوره: شماره ی 6و7: مهر و آبان 1402: ص17-016)

درواقع مخالفت با نظامی که این تقدس حقیقتجویی را به مردم آموخت و دیکته کرد، نیز یکی از همین تغییر لباس های حقیقت است که در آن، حقیقت که نخست در خداوند تجلی میشود، لباس انسان های مقدس و سپس دستگاه های حکومتی را پوشید. برخلاف آنچه آقای طاهایی عزیز میگوید، این اتفاقی خیلی تازه نیست و از اولین دستگاه شهیدپرور جهان یعنی مذهب یهودی-مسیحی برون تراویده و جهت حرکتش از غرب به سمت قلمرو ما بوده است.

در تاریخ کاملا مذهبی غرب، امپراطوران روم و عیسی مسیح هر دو تجسد خدایی واحد بودند که ژوپیتر یا یوپیتر یا یو یا یائو یا جووه یا یهوه نام داشت. یهوه در زمانی که خورشید در برج جدی بود به صورت عیسی مسیح متولد میشد و با شهادت خود، تبار مذهب شهیدپرور مسیحیت را آغاز مینمود. این برج به سیاره ی زحل تعلق دارد که در روم معادل ساتورن پدر ژوپیتر است. در اساطیر کلدانی خدای زحل حئا است که به هرج و مرج جهان خاتمه میدهد و زمین و ازجمله انسان ها را می آفریند. بنابراین او نمونه ای از هبوط یک ایزد بر زمین است. حئا پروردگار دانش بشری و پرورانده ی چنین دانشی است. او دانش را یک مقوله ی مردانه قرار داده است و در قالب قمری خدای دانش به صورت تحوت قبطی، و در قالب خورشیدی این مقام، به صورت آپولو ظاهر میشود. اما برای زنان هم در قالبی زنانه که آتنا یا مینروا نام دارد دانش تولید میکند و در این حالت، زن ها را درست مثل آتنا دارای طبیعت مردانه میکند. دقیقا به خاطر همین مردانگی دوستی، نیروی مقابل او یعنی بی نظمی، زنانه تلقی میشود. به روایتی حئا به دلیل شورش علیه پدرش آبزو، مورد خشم الهه ی مادر تهاموت قرار میگیرد و تهاموت در قالب یک اژدهای دریایی، جهان را به آشوب میکشد تا این که حئا با نیروی فکر خود، مردوخ یا آشور/آسور را می آفریند و مردوخ با کشتن تهاموت، از جسد او جهان مادی را می آفریند. تبدیل تهاموت به عنوان ماده ی بی نظمی به جهان منظم، پیدایش نظم شب و روز یا دوگانه ی روشنایی و تاریکی در پس تاریکی مطلق را به دنبال دارد. بنابراین قلمرو اژدها به عنوان اصل گیتی به قلمرو شب های طولانی در شمال عقب مینشیند و اژدها برابر با صورت فلکی تنین میشود که ستاره ی ثعبان (اژدها) قطب شمال قبلی به عنوان عمود آسمان را نشان میداد. با شکست اژدها قطب شمال به صورت فلکی دب اصغر انتقال یافت و اژدها به عنوان موجد قطب شمال جدید با دب اکبر که مادر دب اصغر است جایگزین شد. درواقع از این پس، اژدها ربطی به زمین داشت و موقعیت شمالی آن، باعث شده بود تا در اساطیر چینی، نماد شمال، ماری باشد که به دور لاکپشتی که زمین است چنبره زده است. اژدهازاده ای که نظم را به وجود می آورد و با حئا و مردوخ قابل مقایسه است همان اژدهایی است که نور را پدید آورده و با صورت فلکی اسد (شیر) که خانه ی خورشید است همهویت میشود. ازاینرو چینی ها برج اسد را به شکل یک اژدها تصور میکنند و معتقدند درخشان ترین ستاره ی آن قلب الاسد همان هوآنگ دی است که به شکل یک مرد انسانی، اولین امپراطور چین و تعیین کننده ی نظم زمینی شد. البته ارتباط شیر برج اسد با اژدهای مارمانند در غرب نیز مد نظر بوده و سعی شده قسمت مارمانند شیر یعنی دم او برجسته شود. ازاینرو ستاره ی ذنبوله (دم شیر) در برج اسد، با اودین تطبیق میشد که در روایات متاخرتر بیشتر خدای عطارد است. عطارد سیاره ی اعطاکننده ی دانش بود و حئا نیز خدای دانش تلقی میشد. اودین پدر تور خدای جنگجو و موکل مشتری بود و نسبت این دو همان نسبت مردوخ و حئا است. ژرمن ها و ساکسون ها ذنبوله را "ارمن" مینامند که با نام هندی این ستاره یعنی "آریا من" قابل همپوشانی است. ارمن را میتوان هرمن و ژرمن هم خواند و با قوم ژرمن که روم لاتینی ژوپیتر را سرنگون کردند مقایسه نمود. همچنین این نام با آریمانیوس نام سردار ژرمن که درس آموخته ی رومی ها بود ولی شکست سختی به روم تحمیل کرد قابل مقایسه است. این درواقع نتیجه ی آمیخته شدن نظم نوین و بینظمی پیشین در یک نظم متضاد واحد است که در آن همیشه زمینه ی شورش وجود دارد. بنابراین یک نوع دوگانگی تشتت زا در نظم زمینی به وجود می آید که در اساطیر کلدانی به رقابت حئا و برادرش انلیل بر سر قدرت برمیگردد. با این که حئا زمین را پدید آورده ولی انلیل بر آن حکم میراند و درواقع مرز بین حئا و انلیل نامشخص شده و تقریبا هویت حئا توسط انلیل دزدیده شده است درحالیکه حئا مرتبا به کارشکنی علیه انلیل میپردازد. در این مورد جالب است که درست قبل از برج جدی –محل تولد مسیح- برج قوس متعلق به ژوپیتر یا مشتری را داریم که باید در جای یهوه پدر مسیح قرار بگیرد. دو ستاره از این صورت فلکی تحت کنترل "آپاه" الهه ی آب ها هستند. کنترل آب ها کار حئا است ولی آپاه صورت مادینه ی خان انلیل است و میبینیم که در آستانه ی تولد مسیح، مرز حئا و خان انلیل از بین رفته است. روشن است که نبرد حئا علیه خان انلیل که در مسیحیت به نبرد لوسیفر علیه یهوه تعبیر شده است، شکل دیگری از نبرد حئا علیه تهاموت است و سیلی که انلیل برای نابودی بشر و موجودات میفرستد همان هرج و مرج دریایی تهاموت است. سیل انگیزی انلیل و نجات مردم از سیل توسط حئا در شسیل نوح در تورات به یک دای واحد یعنی یهوه نسبت داده شده که انلیل همهویت شده با حئا و جامع بی نظمی مستتر در نظم است. در نظم انلیل، ما با یک میل به بی نظمی مواجهیم که با تکه تکه شدن روح بشر و درگیری این تکه ها با هم به پیش میرود تا به هرج و مرج زمین بیفزاید. این تکه تکه شدن با سیر وقایع در طول زمان افزایش می یابد. ازاینرو نیروهای حئا نوعی مقاومت علیه زمان و میل به ماندن در کودکی را در انسان ها و بخصوص مردان تقویت میکنند تا وقایع پیش رو را در مقابل رویدادهای گذشته کم اهمیت کنند. در این راه، آنها با شدت بخشیدن به میل جنسی مرد به پسر، سعی به خدایی نشان دادن دوران پسرانگی و جلوگیری از جذابیت یافتن مردانگی تمامیت خواه مینمایند. در مقابل، ثعبانی ها یا نیروهای اژدهایی بی نظمی، خود کودکی را هدف قرار میدهند و سعی میکنند تا با شدت بخشیدن به دشمنی بین زن و مرد و اختلاف افکنی در خانواده ها شکاف زن و مرد را که فقط در موقع بلوغ برای انسان مهم میشود شدت بخشند و همچنین کودکی مردم را تلخ کنند بلکه دوران کودکی را از بین ببرند. صحنه ی اصلی این نزاع در محل های تحت تاثیر خطوط لی آپولو-آتنا متعلق به حئا در نظر گرفته میشود که از انگلستان تمام اروپا را در بر میگیرند و از طریق قبه الصخره ی اسرائیل به عراق و ایران متصل میشوند. ثعبانی ها برای اثر گذاری بر لی آپولو-آتنا، دروازه ی اختری عقاب طلایی و دروازه ی طلایی شیر سفید را که مجموعا منطقه ی عراق و ایران را تحت تاثیر دارند با نیروهای سیاه الهه ی تاریکی مسدود میکنند و با این کار، قلب ها را سیاه و دروغگویی را افزایش میدهند. این، موانع را از سر راه اتحاد تحوتی انلیل و حئا که شرط افزایش قدرت و ثروت اشراف است برمیدارد. دراینجا حئا و انلیل به دو مار پیچیده به دور عصای هرمس-مرکوری تبدیل میشوند که پیشوای کیمیاگری و معادل یونانی-رومی تحوت در نزد قبطیان است. از تمثیل جادوی این اتحاد، به جفتگیری قمری ازیریس و ایزیس توسط تحوت یاد میشود. جفتگیری مزبور، یک نوع جادوگری پس از قتل ازیریس برای تولد دوباره ی او است که یادآور به قتل و رستاخیز مسیح است. آتویل معتقد است که عیسی مسیح درواقع همان الازار مسیح یهودی های قرون وسطایی است و البته الازار را میتوان ترکیب نام های ال و آسور خواند و مسیح شهید شونده در اورشلیم را برابر با ازیریس ایزد مقتول به عنوان نسخه ی قبطی آشور/آسور دانست. دیوید ورنر ماتیسن نشان داده است که اورشلیم تاریخ رسمی، یک نسخه ی زمینی شده از گنبد آسمان است و تخریب معبد اورشلیم توسط رم همان حمله ی بشر به قلمرو قدسیات است. بنابراین رم از اورشلیم جدا نیست و جوزفوس کاهن که در گرماگرم سقوط اورشلیم به قوای رومی میپیوندد مذهب الهی است که به خدمت نیروهای اشرافی زمینی درمی آید. او همچنین همان شائول یهودی است که در مخالفت با مسیحیت به عنوان یک مکتب ترکیبی از رم و یهودیت ظاهر میشود ولی در یک حالت غش، چیزی شبیه مرگ و باز زنده شدن، توبه میکند و تحت نام پولس قدیس، به نیروهای مسیح میپیوندد. قتل او به دست رم، تکرار قتل مسیح است و باز زنده شدنش در افواه به صورت یک بنیانگذار کلیسای رم، همان زنده شدن دوباره ی مسیح و درواقع فرم دیگری از تغییر رویه ی او به عنوان مدل دیگری از جوزفوس است. شائول بانی مسیحیت است همانطورکه جوزفوس همان یوسف نجار پدر مسیح است. نسبت شائول و پولس همان نسبت کاستور و پولوکس، هلیوس و میترا، یوحنای تعمیددهنده و عیسی مسیح است و درواقع تضاد و همکاری روح و ماده در کالبد انسانی واحد را نشان میدهد. بنابراین جوزفوس کهن الگوی میترا است که همزمان با مسیحیت، مذهبش در رم رواج می یابد و نوعی واسطه گری بین مذاهب رمی و یهودیت را ایفا میکند تا درنهایت میترا تبدیل به مسیح یهودی شود. گاوکشی میترا همان کشته شدن ازیریس به صورت ورزاو توسط برادر دوقلویش تایفون هیولا است تا ازیریس به صورت هورس از نو زنده شود همانطورکه مسیح پس از مقتول شدن توسط رم، از قبر درآمد. قتل ورزاو را در داستان موسی بانی یهودیت به صورت از بین رفتن بت گوساله ی سامری توسط موسی داریم. موسی در توراتی که عزرای کاتب تهیه کرده به عنوان بانی یهودیت خوانده میشود و کهن الگوی خالقش عزرا است و عزرا در زمان فتح بابل به دست پارسیان و تاسیس اورشلیم نوین دست به این عمل زده است. جوزفوس نیز یک فریسی است و فریسی، تلفظ دیگری از لغت فارس یا پارس است. جوزفوس خود را از نسل کاهنان حشمونایی میخواند و شمعون بانی حشموناییان نه از نسل شاهان داوودی بود و نه از نسل کاهنان لاوی، و بنابراین باید با کهانت قبلی اورشلیم همکاری میکرد که در حکم نیروی شکست خورده از آنتیوخوس یونانی/رومی و در حال باززایی توسط حشموناییانی بودند که به زودی خود به رومی مآبی تن میدادند. این مرگ و بازایی که در مرگ و باززایی ازیریس متجلی میشود، همان غروب خورشید و قتل او توسط نیروهای تاریکی است که باعث تبعید او به جهنم در زیر زمین میشود ولی خورشید در صبح فردا از نو متولد میشود. غار هم معبری به زیر زمین است و میترا درون غار پرستش میشود. بنابراین در تعیین منطقه ی اساسی جهان زیرین و جایگاه خدا، غربی ترین منطقه ی لی آپولو-آتنا یعنی بریتانیا برجسته میشود و کنستانتین اولین امپراطور مسیحی روم نیز در همین سرزمین متولد میشود. ازآنجاکه بریتانیا در نزد مردم خودش بسیار معمولی است صحنه ی اصلی وقایع توسط بریتانیا به غربی دورتر در امریکای شمالی جایی که ایالات متحده ی امریکا بنا شد فرافکنی میشود، جایی که معادن طلایش ثروت لازم برای استعمار تمام جهان را فراهم میکند و طلا خودش در حکم جسد خورشید و نسخه ی زمینی آن است. در بریتانیا یک دستگاه فراماسونری ایجاد میشود که در آن، یک شاه انگلیسی با یک کهانت اسکاتلندی کار میکند. این تقریبا همان کارکرد همکاری جوزفوس کاهن با دستگاه غیر آسمانی رم را دارد. در یکی از قدیمی ترین منابع ماسونی موسوم به دستنویس کوک، دستگاه ماسونری توسط کارولوس دوم شاه فرانک بنا شده است. اما قبل از آن، یک لژ قدیمی تر توسط آتلستان شاه ساکسون در یورک انگلستان بنا شده بود. این ازآنجا جالب است که در زمان تاسیس فراماسونری در قرن 18 تحت رهبری لژ بزرگ لندن، لژ یورک بود که مقاومت مینمود. از طرف دیگر، ساکسون ها خودشان جزو فرانک ها هستند و البته اگر ساکسون را به پسر سکا یا اسکیت ترجمه کنیم تقریبا معادل اسکات در اسکاتلند میشود که آنجا هم اعقاب اسکیت ها مد نظرند. کارولوس دوم قابل مقایسه با چارلز دوم استوارت است که از قوای انقلابی انگلستان به نزد لویی 14 در فرانسه گریخت. فرانک ریشه ی نام فرانسه است و جالب این که منطقه ی نیو اسکاتلند در امریکا نیو فرانکیا یا فرانسه ی جدید هم نامیده میشد. این باز قابل مقایسه با فرار تمپلارها از فرانسه به اسکاتلند در هنگام تعقیبشان توسط کلیسای رم است که میتواند روایت دیگری از فرار چارلز دوم به اسکاتلند از تعقیب انقلاب انگلیسی و کشیش ها و خاخام های حامی آن باشد. پس با گسترش فراماسونری از انگلستان به بقیه ی اروپا و جهان، سیستم انگلیسی به شکل های مختلف خود را بازتعریف میکند درحالیکه این سیستم نتیجه ی یک دستکاری در یک کهانت جهان گستر قبلی است که کلیسای یوحنای تعمیددهنده تصور میشود.:

America: thegnose.wordpress.com

بنابراین حقیقتی که به صورت یک خدای انسانواره جامه ی سیاست میپوشد خودبخود میل به بی نظمی پبدا میکند چون در یک دستگاه مادی تجسد می یابد و محل نفوذ نیروهای تاریکی میشود. خود دستگاه یهودی-مسیحی که این آش شلم-شوربا را پدید آورده، به زبان دشوار، حقیقت را درباره ی آن افشا کرده است. ولی انتظار طاهایی وقتی که امید دارد «حقیقت موقعی قهرمان میگردد که در همان حالت اخلاقی و عدالت طلبانه ی خود، نهاد یابد و سیاسی گردد اما در ذهن و دل آدم ها همچنان حقیقت بماند» انتظار بیجایی نیست چون اگر قرار است ارزش حقیقت جاودانه بماند باید از طریق آموزش و پرورش یک دستگاه سیاسی مدام تکرار شود و به گوش مردم و نوخیزان برسد. شاید اینطوری حقیقت بخت تبلور اجتماعی از بالا در سطح نفوذ خود را نداشته باشد ولی میتواند با تبلور در سطح فردی از پایین جامعه کم کم حوزه ی نفوذ خود را افزایش دهد.

مطلب مرتبط:

دانلود مقاله ی « ستاره های سلبریتی: خدایان افول کننده»

زیبایی دشمن زنان است یا زنان دشمن زیبایی؟: نفوذ جادوی یوگای تانترا و سبت سیاه بر زندگی مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در فرانسه، 40 نفر از اعضای یک فرقه ی یوگای تانترا ازجمله گوروی رومانیایی فرقه به جرایم مختلفی منجمله آدمربایی، قاچاق انسان، تجاوز جنسی و حبس غیر قانونی افراد دستگیر شدند و گمان میرود برای بعضی از آنها حداقل 30 سال حبس منظور شود. اینها مانند دیگر فرقه های یوگای تانترا آدم ها را با عمل جنسی به عرفان میرساندند. منتها ظاهرا توقع مهره های اصلی از علاقه ی زنان رهرو به انجام عمل جنسی آنقدر بالا بود که نه فقط به آنها تجاوز کردند بلکه از آنها پورنوگرافی هم تهیه کردند. شکایت 12 نفر از زنانی که سابقا عضو این فرقه بودند باعث وارد عمل شدن پلیس و دستگیری عوامل رده بالای این فرقه شد. همین چند سال پیش، اتفاق مشابهی هم در فنلاند خبرساز شده بود.

یوگای تانترا از وحدت بین اعضای جنسی به جای لینگام یا آلت جنسی شیوا و یونی یا آلت جنسی شاکتی –نیمه ی مونث شیوا- به دست می آید. شیوا خدای یوگای تانترا است و اگرچه یک خداوند هندو است ولی یوگای جنسی در بین برخی نحله های بودیسم تبتی که در مرز چین با شبه قاره ی هند قرار داشتند و به نوعی گذرگاه ارتباط فرهنگی بین چین و هند بودند نیز انجام میگرفته است. تاشو لاما و دالایی لاما دو مرشد مهم بودیسم تبتی هستند که چینی ها اولی را تجسد گئوتمه بودا یا آمیتابا بودا، و دومی را تجسد آوالوکیتشوارا میشمردند. آوالوکیتشوارا نیز یک بودای دوجنسه و قابل مقایسه با شیوا است. او البته به خاطر موقعیت آسمانیش، با یهوه در یهودیت هم قابل مقایسه است و ما در یهودیت هم آیین های جنسی جادویی سبت سیاه در راه عبادت را داریم. معنی نام هندی آوالوکیتشوارا «پروردگاری که از بالا به پایین مینگرد» است که نشان میدهد آوالوکیتشوارا مثل یهوه یک پروردگار آسمان بوده است اما از سوی دیگر، نام چینی او «کوآن شی یین» به معنی «پسری که شبیه پدرش است» میباشد که او را معادل یهوه در هیبت پسر زمینیش عیسی مسیح میکند. در چین، معمولا کوان شی یین را در هیبت زنانه اش گوآن یین میپرستیدند و علت این است که وقتی خدا به جای روح در جسم تجلی میکند، روح مردانه (یانگ) و جسم زنانه (یین) تلقی میشوند و بدین ترتیب، اگر قرار باشد کالبد جسمانی خدا را ببینیم بخش زنانه ی وجودش را میبینیم. احتمالا تمامی الهه های چینی، خود گوان یین با اسم های مختلف هستند. البته کوآن شی یین یک تجسم اژدها هم داشت که «اژدهای خرد» نامیده میشد و بنابراین او و شیوا با شیوه ی پرستش یهوه به صورت مار در بین اوفیت ها یا یهودی های مارپرست و پرستشگر آلات جنسی در ارتباط بودند. مذهب افیت بیشتر در مصر رواج داشت و درآنجا آغاثاذیمون یا گوهر نیکی در قالب یک مار بر افیت ها متجلی میشد. این مار، همان «نهب خون» خدای مار در بین مصری ها بود و ظاهرا همین اسم با کمی جابجایی به "خنوبیس" تبدیل شده که قدیمی ترین خدایان به روایت یامبلیخوس است. یونانیان و رومیان او را با هرمس یا مرکوری خدای صاحب عصای کادوسئوس برابر میدانستند که به دور عصایش دو مار به نشانه ی ضدیت پیچیده بودند. مرکوری خدای عطارد بود و خدای عطارد در هندوئیسم بودا نام دارد و پسر خدای ماه است. مار مقدس افیت ها مثل مرکوری ثنوی بود و افیت ها برای نشان دادن ثنویتش او را به شکل یک مار که روی دو پای انسانی راه میرود تجسم بخشیده بودند و این موجود به همین شکل، الگوی شوالیه ها در فرقه ی تمپلارها شد که فراماسونری از آنها پدید آمد. این فرقه به شدت آمیخته به کابالای یهودی بود که همه چیز دنیا ازجمله جنبه های متضاد روح و جسم را خدایی تلقی میکرد.:

the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: part2: chap15

دوگانه ی جسم و روح که در غرب در مذاهب صابئین و در غنوصی گری بسیار مشهور است، در بودیسم شرق دور، بیش از همه ی نحله ها در فرقه ی 7 جواهر (زنودو) در کیوتوی ژاپن برجسته شده بود که نسب تعالیم خود را به لائوتزو پیامبر چینی میرساندند. آنها به رازهای هفتگانه ی ماه موسوم به یامابوچی اعتقاد داشتند که از 7 خدای قمری سرچشمه میگرفتند که 7نوع روح مختلف را در زمین میدمند. سه روح اول، سه نوع مختلف از موجودات یعنی جمادات، گیاهان و جانوران را پدید می آوردند. چهار روح بعدی، چهار نژاد از بشر را پدید می آوردند. سه نوع اول، انسان محسوب نمیشوند و تنها نوع چهارم، انسان به مفهوم مصطلح کلمه در نظر گرفته میشود. سه نوع انسان اول بر اساس رده بندی بین سه نوع جماد و گیاه و حیوان به وجود می آیند و مبنای تصورشان، مراحل رشد کودک است که او در آن به ترتیب در دوگانه های جماد-گیاه، گیاه-حیوان، و حیوان-انسان اسیر میشود. در سومین دوگانه که درواقع معادل نژاد سوم است درگیری بین روح انسانی و غرایز حیوانی است و نژاد چهارم نیز هنوز درگیر همین مطلب است. کسانی که بتوانند از این دوگانه عبور کنند و وارد انسانیت کامل شوند به مرتبه ی انسان پنجم پای گذاشته اند اما این انسان ها اینقدر کمند که هیچ وقت به یک نژاد جداگانه تبدیل نمیشوند. بنابراین نژادهای سوم و چهارم دارای روح و خاصیت «بودی» یا بودا شدگی هستند که دراینجا بودی میتواند تلفظ دیگری از «بهوتا» در هند به معنی دوگانگی باشد. کاملا ممکن است این تفکرات در هند شناخته شده باشند چون هندی ها هم فقط شاخه ی مانوها از بشر یعنی اولاد مانو یا نوح هندی را انسان تلقی میکردند و نژاد پیشین انسان ها را که معادل نژاد سوم قمری است، خدایان به حساب می آوردند. این خدایان زمینی، به دلیل گردنکشی در مقابل خدایان آسمانی در سیل بزرگ غرق شدند و قرار شد تا ارواح جاویدانشان به طور مرتب در انسان های زمینی و میرنده ی اولاد مانو تناسخ کند تا در سیر طولانی ای از رنج و بدبختی تصفیه و پاک شوند. نژاد مانو نژاد پیشینی از جانوران است که میمون ها از آنها هستند. بنابراین انسان نخستین مثل میمونی قدرتمند و عضلانی است که بیشتر غریزی است و تنها همهویت شدنش با روح خود که همان حالت دوجنسه ی نژاد پیشین بشر است کم کم او را لطیف میکند. اگر در زمان رامایانا، راما و قومش انسان هایی معمولی هستند که با نژادی از مردان میمون مانند به رهبری هانومان دوست میشوند به خاطر آن است که نژاد راما کم کم با جنبه ی خدایی خود آمیخته و به انسانیت نزدیک شده است درحالیکه نژاد هانومان تازه و در اثر آشنایی با راما در حال پیشرفت است. این افکار بسیار به نظریات داروین درباره ی پیدایش انسان از میمون نزدیکند. اما مادام بلاواتسکی به داروینیسم خرده میگیرد که آن دارد انسان را در مرتبه ی میمون نگه میدارد و در این کار به فلسفه ای که از آن الهام گرفته پشت میکند. دراینجا مادام بلاواتسکی از قول «یک متفکر هانوفری» بیان میکند که نظریه ی پیدایش انسان از میمون در کابالا مطرح شده و ازجمله در مورد طی چهار مرحله در تبدیل میمون به انسان سخن رفته است که بر اثر آن، در نژاد سوم، سیاهان و زردپوستان و در نژاد چهارم، نژاد سفید پدید می آید؛ نژاد چهارم، جادوگری سیاه و جادوگری سفید را اختراع میکند و با آنها به امکانات رشد تمدن دست می یابد و نیز جنگ را اختراع میکند و با جنگ، نژادهای پیشین را فتح میکند و با آنها می آمیزد و ملت های جدیدی پدید می آورد که مدام با هم در جنگند. اینجا روشن میشود که خدایان زمینی دوران ماقبل مانو هیچ نیستند جز نفیلیم یا نژاد غول ها و بشر دارای نیروهای فراطبیعی در افسانه های یهودی منجمله در کابالا. چون این نژاد از به هم آمیختن فرشتگان هبوط کرده با زنان زمینی پدید آمد. در غنوصی گری این نژاد معادل لشکر «نبط یاور بار یوفی عفافیم» شاه اجنه geni است که ارواحی بودند که در اجساد زمینی حلول کردند و به نژاد اورک ها تبدیل شدند. درواقع مبنای اتحاد این دو اسطوره ریشه گرفتن یهودیت و غنوصی گری هر دو از پس و پیش کردن باورهای منسوب به یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است که بعضی از آنها ازجمله در این مورد در عقاید نصیری ها (مندائیان) که یحیی را پیامبر خود میشمرند بهتر باقی مانده است. مندائیان معتقدند که جهان مادی را خدا (حیی) نیافریده بلکه یک موجود ترکیبی از فرشته و جن به نام "پتاح ایل" آفریده است که مادرش یک جن عالم تاریکی بوده است. پتاح ایل را در غنوصی گری، «یلدابهوت» به معنی فرزند کائوس مینامند و پسر سوفیای تاریک به شمار می آورند. در این باور، یهوه معبود یهودیان، خود یلدابهوت و معادل یک شیطان است نه خدای راستین. بنابراین او دقیقا مار مقدس اوفیت ها است که سبب اخراج آدم و حوا از بهشت و بنابراین پیدایش زندگی زمینی بشر شد و لاجرم خالق انسان شمرده میشود. در عین حال، در کابالا که جهان مادی را کالبد خدا میشمارد، او در مقام انسان روح جهان را میسازد. چون اگر نژادهای سوم و چهارم به این خاطر دچار به دوگانه ی روح و جسم باشند که روحشان از فرشتگان هبوط کرده به جای ارواح خدا تشکیل شده باشد، در این صورت، خدا فقط در انسان تکمیل میشود و ازاینرو است که خدای کابالا آدم کدمون نامیده میشود و همنام آدم ابوالبشر است. در صورت برابری او با پتاحیل، مادرش جن تااریکی، معادل الهه ی زمین میشود و پدرش روح الهی خواهد بود. درنتیجه پرستش خدا با عمل جنسی در سبت سیاه و یوگای تانترا تکرار تجربه ی خدا در ملحق شدن به زمین شمرده میشود و روی آوردن مرد به زن، یک تجربه ی شرک آمیز برای پیروی از خدا است. این روی آوری شیطانی و شیوه ی شیطانپرستان خوانده میشود چون زمین و نیروهای فیزیکیش در مقام مقوم غرایز حیوانی بشر، به زن تشبیه شده اند.:

Ibid: v1: part1: stanza6

شاید هر کسی که خود را در جایگاه یوگای تانترا قرار میدهد به نوعی احساس میکند چنین باشد بخصوص اگر از یک جامعه ی پیشرفته و مادی گرا مثل فرانسه ی مدرن برخاسته باشد. آدمی که از چنین جامعه ای برخاسته، حق انسان میداند که زمین را چپاول کند، موجودات زنده را بیرحمانه و فقط به خاطر استفاده ی مادی از آنها بدون نیاز واقعی از بین ببرد و همه چیز را بر اساس میزان پولی که با آن قابل تبادل است بسنجد. اگر زن تمثال زمین باشد معلوم است که انتظار مشابهی از او میرود بخصوص وقتی در یوگای جنسی این زن در رابطه با یک مرد باشد که به جای روح نشسته و احساس خدایی میکند. آن وقت تمام آن خودخواهی و بیرحمی یهوه در رابطه با انسان ها و موجودات زنده ی دیگر، در این مرد هبوط میکند و زنان را به جای بنده های بی ارزش خود میبیند که وظیفه دارند در راه او جانفشانی کنند. شاید اینجا بتوان یکی از معضلات مدرنیته را که میل به زشتی دارد از همین زن ستیزی بیرون کشید، موضوعی که برخلاف ظاهر کفرآمیزش، عمیقا مذهبی است. سوزان سانتاگ در مقاله ی «زیبایی زن: منشا ذلت یا منبع قدرت؟» که در سال 1975 منتشر کرد و در سال 2006 در دایره المعارف فمنیست بازنشر شد، بیان میکند که زیبایی تا زمانی که مطابق ادبیات یونانی یک امر مردانه بود، یک «فضیلت» و وسیله ی «تعالی» به شمار میرفت، اما زمانی که فرهنگ کتاب مقدس (یهودی-مسیحی) غلبه ی قطعی یافت و زیبایی را منحصر به زنان نمود، زیبایی به سبب مرتبط شدن با زنان، یک موضوع شیطانی شد. در مدرنیته ی غربی:

«برای نزدیک به دو قرن، زیبایی فقط به یکی از دو جنس نسبت داده شد؛ جنسیتی که هرچند لطیف است، همیشه جنس دوم است. در پیوند زیبایی با زن، زیبایی از نظر اخلاقی بیشتر از موضع تدافعی قرار گرفت. در زبان انگلیسی میگوییم زن زیبا beautiful اما مرد خوش قیافه handsom. خوش قیافه معادل مردانه و امتناع از تمجیدی است که با اختصاص ویژه ی آن به زنان لحنی تحقیرآمیز دارد. این که میتوان مردی را به زبان فرانسوی و ایتالیایی زیبا نامید، حاکی از وجود رد و نشان تحسین باستانی از زیبایی در کشورهای کاتولیک، برخلاف کشورهای پروتستان است؛ اما اگر تفاوتی وجود داشته باشد، در میزان و شدت آن است. در هر کشور مدرن مسیحی یا پسامسیحی، زنان جنس زیبا هستند. این به زیان زیبایی در معنا و منزلت، و به زیان زنان در سوء برداشت و تمایل به زیبایی ظاهری است. تصور میشود صفت زیبا برای شخصیت و علایق زنان ضروری است، برخلاف مردان که باید قوی، اثرگذار یا شایسته باشند. لزومی ندارد کسی در آستانه ی آگاهی پیشرفته ی فمنیستی متوجه شود شیوه ی آموزش زنان در ارتباط با زیبایی، مشوق خودشیفتگی است و وابستگی و نابالغی را تقویت میکند. این را هر کسی (مرد و زن) میداند زیرا هر کسی، کل جامعه، زنانگی را تنها با اهمیت دادن به ظاهر تعریف میکند. برعکس، مردانگی با اهمیت دادن به این که شخص چه کسی است و چه کاری انجام میدهد، تعریف میشود و اگر لازم باشد، تنها در مرحله ی بعد به شکل ظاهر توجه میشود. با در نظر گرفتن این کلیشه ها تعجبی ندارد که اعتبار زیبایی در بهترین حالت، درهم و برهم است. البته اشتیاق برای زیبایی خطا نیست؛ اجبار و تقلا برای زیبا شدن خطا است. پذیرش ایدئال خوشایند، موجب میشود زنان از آن چه هستند یا در جریان رشد و به طور طبیعی به آن تبدیل میشوند، احساس حقارت کنند. ازاینرو ایدئال زیبایی به صورت سرکوب جلوه میکند. زنان یاد میگیرند بدنشان را به قسمت های مختلف تقسیم کنند و هر قسمت را جداگانه ارزیابی کنند. صورت، بینی، مو، چشم ها، پاها، گردن، باسن، بالاتنه و غیره. هر یک از آنها به نوبه ی خود تابع موشکافی اضطراب آور، نگران کننده و اغلب نومیدکننده میشوند. هر اندازه برخی اندام ها تایید شده باشند، برخی دیگر همواره نقص دارند. زنان به کمتر از کمال رضایت نمیدهند. ظاهر خوب برای مردان کلیت است و در نگاه کلی سنجیده میشود. کسی مرد را به تقسیمبندی ویژگی های ظاهرش تشویق نمیکند و نیازی به تایید از روی اندازه گیری اندام مختلف بدن نیست. این برای کمال مردانه بی اهمیت و بیشتر غیر مردانه تلقی میشود. شگفتا که برای داشتن ظاهر خوب مردانه، حتی نقص یا آسیب، خوشایند و مقبول است. برای مثال، بر اساس نظر یکی از منتقدان فیلم (زن) و از طرفداران رابرت ردفورد، داشتن خال های گوشتی روی گونه ی ردفورد، فقط به زیبایی ظاهر صورتش افزوده است. حال این نظر را با خود کم بینی زنان و قضاوت مداوم درباره ی زیبایی زن مقایسه کنید. ژان کوکتو گفته است: "برتری های زیبایی بی شمار است." با اطمینان میتوان گفت زیبایی شکلی از قدرت است و قدرت با زیبایی مناسبت دارد. تاسف آور است که اغلب زنان تنها برای جست و جوی این شکل از قدرت تشویق میشوند؛ قدرتی که همواره در نسبت با مردان تجسم میشود، نه قدرت انجام کار، بلکه قدرت جذب جنس مخالف. درواقع، قدرتی که خود را نفی میکند؛ زیرا دست کم زنان نمیتوانند آن را آزادانه انتخاب کنند یا بدون سرزنش اجتماعی از آن دست بکشند. آراستگی برای زن تنها موجب لذت نیست، بلکه انجام وظیفه است. اگر زن به سختی کار کند و برای کسب موقعیت پیشرو در سیاست، وکالت، پزشکی، تجارت یا هر موقعیت دیگر تلاش کند، همواره برای اقرار به این که دستیابی به موقعیت های اجتماعی ذیل زیبایی و جذابیت زنانه است، تحت فشار قرار دارد؛ اما زمانی که خود را جنس ضعیف بداند، تواناییش در عینیت، حرفه ای گری، اقتدار و تدبیر را زیر سوال میبرد. به هر حال، زنان چه این کار را بکنند و چه نکنند، در تیررس اتهامند. به نظر میرسد شاهدی بهتر از روایت بی پایان نیمه کمدی و نیمه تراژدی سرکوب زنان نمیتواند خطر تفکیک افراد به درون و برون را نشان دهد و چقدر آسان میتوانیم زنان را مراقبان ظاهرشان تعریف کنیم و سپس آنها را به دلیل سطحی بودن تحقیر یا ستایش کنیم. این تله ی ناشیانه ای است و برای مدت طولانی جواب داده؛ اما برای بیرون آمدن از این تله لازم است زنان فاصله ی انتقادی از کمال گرایی و مزیت زیبایی ظاهری را حفظ کنند؛ فاصله ای کافی برای مشاهده و درک این موضوع که زیبایی ظاهری تا چه اندازه برای پشتیبانی از اسطوره ای به نام زنانگی محدود شده است. در این مسیر باید راهی برای نجات زیبایی از زنان و برای آنها وجود داشته باشد.» ("جستارهایی درباره ی زن": سوزان سانتاگ: ترجمه ی آذر جوادزاده: نشر نیماژ: 1401: ص2-90)

در دهه ی 1970 و در زمانی که سانتاگ این مطالب را مینوشت، چنین تلاش هایی در راه «نجات زیبایی از زنان و برای آنها» آغاز شده بود. سانتاگ دراینباره در مقاله ی دیگری به نام «زیبایی چگونه در آینده متحول خواهد شد؟» که در می 1975 در مجله ی vogue منتشر شد، نوشته است:

«آیا خیلی طول میکشد (چند نسل از ثروتمندان؟) تا قبل از این که روس ها [ی اتحاد جماهیر شوروی سابق] آماده ی اتخاذ رویکرد خیال پردازانه ای به ایده ی زیبایی باشند، ایده ی زیبایی در جامعه ی مصرفی سرمایه داری به پیشرفت کامل برسد؟ البته زیبایی افسانه است. سوال این است که چه نوع افسانه ای؟ در دو قرن گذشته، زیبایی اسطوره ای است که زنان را به زندان انداخته؛ زیرا به انحصار با آنها در ارتباط است. ایده ی زیبایی که ما به ارث میبریم، به وسیله ی مردان برای حمایت از ادعاهایشان درباره ی فضایل برتر و کمتر سطحی، ابداع شده و هنوز هم تا حد زیادی به وسیله ی مردان اداره میشود. این نظامی است که در آن مردان با کمال دقت، خود را از درگیری با امر زیبایی معاف کرده اند. هرچند این امر در حال تغییر است و ده سال گذشته دهه ی آشکار شدن زیبایی مردان بوده، به نظر میرسد افسانه ی زیبایی بار دیگر به شکل مختلط رخ مینماید. اکنون استانداردهای زیبایی درباره ی مردان و زنان اعمال میشود، با رضایت مردان برای این که با آنان مانند ابژه ی جنسی برخورد شود و نه صرفا به چشم شکارچیان پرحرارت پرمو. چندان که گرایش اخیر زیبایی به سمت استاندارد واحد دستکم در بین جوانان، تا حدود زیادی واکنش های هیجانی به افسانه های زیبایی را کاهش داده و این به معنی زیان کمتر برای زنان است. مطمئنا در نظر گرفتن جذابیت زیبایی واحد، تغییر بنیادین نیست. زیبایی به مثابه ی مفهوم، هنوز هم به زنانگی وفادار است، حتی در دنیای نو شده ی استعماری دو جنسیتی زیبایی مردان. بنابراین زیبایی دیوید بووی از میزان شباهت و اظهار نظر درباره ی زیبایی کاترین هپبورن ناشی میشود. اما خودشیفتگی های مردانه ابعاد و چارچوب اخلاقی دیگر و نیز عواقبی فراتر از خودشیفتگی زنانه دارد. جامعه مراقبت از ظاهر هر کسی را وظیفه ای برای مردان تعریف نمیکند و راه برای انتخاب آن نیز باز است. همچنین (همانطور درباره ی زنان) تعهدی نیست که بخشی از هویت جنسی در نظر گرفته شود. در لحظه ای که استانداردهای مردان کمرنگ تر و بی اهمیت تر میشود، برخی از زنان در برابر قراردادهای زیبایی زنانه که آنان را سست و بی حال، با پوست صاف، بدون بو، توخالی و مهربان نشان میدهد، مقاومت میکنند. شورش علیه آرایش ناشی از وضعیت اخیر است. برخی زنان تراشیدن پاهای خود را متوقف کردند. زنان جوان کمتر و کمتر از آرایشگران حمایت کردند. برای زنانی که تصمیم گرفتند نیازی به دستکاری ندارند و برای زیبا بودن نیازی به کار هنری نیست، زیبایی زنانه معنای جدلی یافت، به مثابه ی شعاری فمنیستی. فمنیست ها تایید کردند "زنان زیبا هستند"، با همان روحیه ی سرپیچی که امریکایی های افریقایی تبار اعلام کردند "سیاه زیبا است." زنان در حال بازیابی آزادی سرکوب شده با احترام به زیبایی بودند، همانطورکه سیاهپوستان استاندارد زیبایی غیر سفیدپوست را بازیابی میکردند که برای آنها طبیعی تر بود... اما شاید مهم تر از تغییرات جدید در ایده ی زیبایی، این انتشار گسترده ی آگاهی از زیبایی است که در حال تغییر است. آنچه روزگاری دانش تخصصی مردمشناسان، مورخان لباس، جامعه شناسان، و متخصصان مد بود، اکنون دانش عمومی است. همه به نسبیت زیبایی اذعان میکنند. فرهنگ های مختلف زیبایی را به گونه ای متفاوت میسازند و فرهنگ ما تاریخچه ی پیچیده ای از تصورات درباره ی زیبایی است. ایده ی زیبایی وارد دوران خودآگاهی شده است.» (همان: ص100-98)

سانتاگ در مقایسه ی این تغییر در تعریف زیبایی نسبت به عصر پیش از آن، جمله ی عجیبی به کار میبرد: «در عصر معصومیت، زیبایی ارزشی واقعی و ثابت تصور میشد و ما پس از عصر معصومیت آمده ایم.» (همان: ص101) تعبیر درستی است. چون زیبایی فقط یک جلوه ی ظاهری در اشکال مادی نیست، صفات اخلاقی چون نیکی، درستی، صداقت، راستگویی، وفاداری، صلح جویی، مهربانی و انساندوستی هم «زیبایی» تلقی میشوند. وقتی که زیبایی زنانه و شیطانی میشود، تمام ارزش ها به اندازه ی زنان تحقیر میشوند. آنها همیشه مورد ستایش قرار میگیرند، ولی این ستایش همانقدر ارزش دارد که ستایش یک مرد شهوتپرست از زیبایی یک زن. (تا حالا دقت کرده اید چرا در فارسی به حرف پوچ و توخالی "ک س شر" یعنی شعری که برای رسیدن به فرج یک زن، در ستایش آن زن سروده میشود، میگویند؟) پس طبیعی است که جامعه ای که در آن زیبایی یک امر زنانه و زن یک موجود حقیر قابل برنامه ریزی باشد، به لحاظ اخلاقی، یک جامعه ی بیمار است که توسط سیاستمداران ریاکار اداره میشود؛ مثل ایران خودمان که در آن هیچ کس توجه نکرده رواج بی حجابی زنان تحت شعار «زن، زندگی، آزادی» در آن، نه درمان بیماری فساد اجتماعی-اقتصادی-سیاسی کشور، بلکه یکی از علائم شدت گرفتن این بیماری است.

زنان، سبت سیاه و جنگسالاری مردانه ی مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

ابراهیم، پسرش اسحاق را برای یهوه قربانی قربانی میکند. اثر: جاکوب دو ویت

کلیسای سنت جیمز در روستای دنگی شبه جزیره ی اسکس انگلستان

اولیویا میلبرن، افسانه ی ژائو فی یان را اولین داستان شهوانی چینی دانسته است. با این حال، اسلوب این داستان، چندان چینی به نظر نمیرسد و به نظر میرسد فی یان و خواهرش هیده دو نسخه ی مکمل از استر یهودی در کتاب مقدس غربیان باشند. این دو خواهر، ثمره ی روابط نامشروع یک سراینده ی مرثیه های مردگان با همسر یک مرد اشرافی هستند که مادرشان از ترس بی آبرویی، آنها را از محیط خود بیرون کرده و در فقر و بینوایی بزرگ شده اند. فی یان که به یک رقصنده ی آوازه خوان تبدیل شده است با برقراری رابطه ی نامشروع با شکارچی سلطنتی، به قصر وارد میشود و درآنجا به زودی دو خواهر، درگیر رقابت بر سر دلربایی از «یی چنگ» امپراطور هان غربی میشوند. امپراطور، مرد مهربانی توصیف شده که به نیازمندان کمک میکند و حتی المقدور از جنگ بی مورد خودداری میکند. اما علیرغم سن زیادش صاحب فرزندی نشده و ازاینرو وسواس عجیبی در امتحان کردن انواع و اقسام زنان پیدا کرده است. فی یان علیرغم این که رئیس زنان مجموعه اش به خاطر رابطه ی نامشروع او با شکارچی سلطنتی، از او خوشش نمی آید اما به مرور چنان دل امپراطور را تسخیر میکند که موفق به انداختن ملکه ی وقت از چشم امپراطور میشود و رقیب سرسخت دیگرش شاعره "با" را هم از میدان به در میکند و ملکه ی رسمی امپراطور میشود. فی یان، دستور به ساختن مکانی برای خود میدهد تا در آن عبادت کند و هیچکس حتی امپراطور حق ندارد به خلوت او بیاید. اما او این مکان را برای انجام فسق و فجور تدارک دیده است. او مردان جوان بیکاره را در لباس زنان به محل می آورد و درآنجا به انجام آمیزش گروهی با آنها و وادار کردن آنها به انجام اعمال جنسی با همدیگر جلو او وا میدارد. چند نفر متوجه قضیه میشوند و قضیه را اطلاع میدهند. اما امپراطور که عقلش را کف دست فی یان گذاشته است دستور به اعدام همه ی بدگویان میدهد و پس از آن تقریبا همه در قصر میدانند فی یان چه کاره است جز خود امپراطور، ولی همه از ترس زبان در قفا میکشند. هیده برعکس خواهرش فاسد نیست اما بسیار بیرحم و جاه طلب است و امیدوار است که بتواند با به دنیا آوردن فرزند، به جای فی یان، ملکه ی امپراطور شود. ازقضا نه فی یان و نه هیده بچه ای برای امپراطور به دنیا نمی آورند ولی چند صیغه ی دیگر امپراطور صاحب فرزند میشوند که هیده همه ی آن فرزندان را میکشد. روزی امپراطور موقع شکار در برف زمستانی مریض میشود و مدت زیادی در ناتوانی به سر میبرد. هیده که نگران است امپراطور بدون فرزندی از او بمیرد آنقدر در خوراندن داروهای جنسی به امپراطور برای واداشتن او به رابطه ی جنسی با خود زیاده روی میکند که امپراطور به خوابی عمیق فرو میرود و دیگر هرگز بیدار نمیشود و هیده به سبب کشتن امپراطور، در حالت جنون میمیرد و یا مجبور به خودکشی میشود. با مرگ امپراطور بدون فرزند، برادرزاده اش جانشین وی میشود. داستانی درباره ی خودکشی فی یان نیز وجود دارد. وی سعی کرد خود را از قایق درون آب بیندازد، امپراطور سعی کرد با گرفتن دامنش مانع شود اما دامن فی یان پاره شد. روان غیر طبیعی فی یان، با خصلت های وحشیانه ی او در ارتباط است و این همان چیزی است که به ضرر ملکه هو همسر رسمی اول امپراطور تمام میشود. صحنه ای از داستان هست که در آن ملکه هو از یک دستور امپراطور که آن را دارای امکان رویداد منافی اخلاق میبیند سرپیچی میکند. ظاهرا تمام اتفاقات دیگری که باعث دور شدن امپراطور از او میشود در ابتدا حول همین اتفاق معنی می یافتند. چون این دقیقا کپی ای از صحنه ی سقوط وشتی ملکه ی شاه پارس به نفع استر صیغه ی یهودی و ملکه ی آینده ی شاه در تورات است. وشتی به دلیل خودداری از دستور شاه مبنی بر برهنه رقصیدن جلو دربار، از مقام ملکه عزل میشود و استر جای او را میگیرد و استر از موقعیت خود برای به قدرت رساندن الیگارشی یهود در کشور استفاده میکند. ظاهرا استر در اجرای چنین دستور ضد اخلاقی ای مشکلی نداشته و همین میتوانسته او را تا حد یک رقصنده چون فی یان ارتقا دهد. همین مطلب درباره ی نسخه ی بیزانسی استر یعنی تئودورا هم صدق میکند. تئودورا هم یک فاحشه ی آوازه خوان رقاصه است که با دلربایی از امپراطور ژوستینیان، ملکه ی روم میشود ولی تاثیرات ناخوشایندش بر امپراطور سبب شورشی علیه حکومت میشود و درحالیکه امپراطور دچار فروپاشی اراده شده، تئودورا دستورات لازم را برای مقابله با شورش میدهد که به بهای یک قتلعام وحشتناک، حکومت را حفظ میکند. این قتلعام را در داستان استر نیز داریم، جایی که ناراضیان به رهبری هامان درصدد ساقط کردن الیگارشی یهودی پارس هستند اما استر با نفوذی که روی شاه اعمال میکند او را راضی به کشتن 300هزار نفر از مردم خود میکند. ظاهرا در داستان فی یان، آنهایی که گزارش اعمال منافی اخلاق او را میدهند و به دست امپراطور اعدام میشوند، یک کپی نرم تر از قتلعام استر و تئودورا هستند. اگر داستان فی یان ریشه در افسانه های یهودی-مسیحی داشته باشد، در این صورت، فسق و فجور او تحت لوای عبادت نیز ریاکاری نیست. چون این همان مراسم عبادی جادوی سبت سیاه در بین یهود است. جالب اینجاست که موفقیت فی یان در مسدود کردن عقل امپراطور را نتیجه ی جنبل و جادوهای او خوانده اند و از آن جالب تر این که فی یان، شاعره "با" را با متهم کردن او به جادوگری از چشم شاه می اندازد.:

“private biography of zhao li”: mark graf: chronologia: 26/12/2008

چگونه دو کشور ظاهرا متفاوت پارس و چین در یک قصه ی یهودی با هم برابر شده اند؟ پاسخ فقط میتواند این باشد که همان اتفاقی که برای پارس افتاده، برای چین هم روی داده است: یهودی شدن یک مملکت با سرمایه گزاری روی زنان؛ داستان ناخوشایندی که چینی ها با تحریف اصل قصه ی استر به صورت فی یان، از آن فرار کرده اند.

در این جا باید توجه کنیم که چینی ها کشور خود را نه با نام «چین» بلکه با نام چونگ کوئو (سرزمین میانی) یا چونگ فوآکوآ (سرزمین گل آذین میانی) میخواندند و اصطلاح «چین» همراه با جابجایی افسانه ها و اقوام، از جای دیگری به چین وارد شده است. "چانا" یا "خنا" نام فنیقی ها برای سرزمینی بود که ساحل تجارت خیز پونیم یا فنیقیه جزو آن بود و منطقه ی شامات را در بر میگیرد. مایلز دبلیو ماتیس معتقد است که پارس های اصلی نیز همان فنیقی ها بودند. او تمدن مصر را نیز ساخته ی فنیقی ها میشمرد. همچنین به دلیل عدم وجود مصالح لازم تمدن در عراق، تمدن های بابل و کوثا نیز فرع بر تجارت فنیقی هستند. فنیقی ها تمدن قرطاجه یا کارتاژ را در شمال افریقا بنا کردند و ازآنجا به استعمار تجاری خود ادامه دادند. دیدودوروس سیکولوس نوشته است که چطور گروهی از کارتاژها توسط طوفان از سواحل غرب افریقا دور شدند و از جزیره ای ناشناخته در آن سوی دریا سر در آوردند که محل زندگی گیاهان و حیوانات فراوان بود و روندی از تجارت بین دو سوی دریا آغاز شد. این مطالب با نظریه ی دوشس لوئیزا ایزابل آلوارز دو تولدو از اسپانیا جور در می آید. وی بر اساس اسناد خانوادگیش معتقد است که جدش یک مسلمان مسیحی شده ی ساکن اسپانیا بوده که در ارتباط با جریان های استعماری امریکا قرار داشته است. مطابق این اسناد خالنوادگی، امریکا توسط اروپاییان کشف نشده و تجارت اروپا با امریکا دنباله ی تجارت قبلی مسلمانان شمال افریقا و اسپانیا با امریکا بوده است. بعضی محصولات زراعی چون ذرت نیز قبل از تسخیر امریکا توسط اروپاییان، به سرزمین های مسلمانان منتقل شده بودند و ازجمله در قرناطه (گرانادا) به مشاهده ی اروپاییان مسیحی رسیده بودند. وی معتقد است عامل اصلی پیدایش تمدن جدید، افتادن معادن طلای امریکا به دست فاتحان اروپایی است. اگر این جا کارتاژها را به جای مسلمانان شمال افریقا و اسپانیا قرار دهیم میبینیم که عصر فنیقی ها زیاد از ما فاصله ندارد و حتی شاید عصر ما دنباله ی عصر فنیقی باشد. اما این که این تاریخ عوض شده به خاطر این است که یک شعبه از فنیقی ها بر بقیه شان تفوق یافته و پروژه را خود به دست گرفته اند. اینها یهودی ها هستند که یک اسرائیل ایدئال خود را در امریکای مزبور میسازند. واتیکان که خود روی تفکرات فنیقی استوار است ساخته ی قبلی اینها برای تسویه حساب کردن با دیگر فنیقی ها منجمله در اسپانیای اسلامی به نام خدا بوده است. البته آنها اصلا انگیزه ی خدا نداشتند و مباحثشان مادی گرایانه بوده است منتها برای رسیدن به مقاصد خود به طرز متناقضی خدا را بسیار بزرگ تر از حد معمول وارد زندگی مردم کرده اند تا مردم را به نام خدا در راه مقاصد خود بکشند و برای همین خدای یهود قربانی خونین را دوست دارد. وقتی ابراهیم را وادار به کشتن فرزندش در راه خود میکند تا او را امتحان کند این را نشان میدهد و در این قضیه تفاوتی با رقیب ظاهریش ملوخ ندارد. صهیونیسم امروزی ترین مثال این عملکرد در جهان غرب است. صهیونیسم یک جهان لاادری و سکولار است ولی اصرار داشته تا سرزمین موعود خود را در قلمرو اجدادی فنیقی ها در شامات بنا کند. احتمالا دست اندازی هایش به لبنان علیرغم اعطای اسرائیل به او نیز بی دلیل نیست. چون بعلبک در لبنان محل معبد رومی دیونیسوس باخوس خدای شراب بوده است. هیچ کس تا حالا توضیح نداده چرا رومی ها باید معبد مرکزی خدای محبوبشان را به جای رم ایتالیا در بعلبک لبنان بسازند. تنها فایده ی این داستان این است که اهمیت سنتی و آیینی شامات برای فنیقی های اروپا را روشن میکند. باخوس یکی از نام های خدای طبیعت در دوران شرک و معادل شخصیت موسوم به «مرد سبز» در ادبیات غرب میباشد. گفته میشود باخوس بعلبک نتیجه ی توسعه ی تفکرات حول یک خانواده ی سه نفره از خدایان شامل ژوپیتر (حداد)، آتارگاتیس و مرکوری (هرمس) بوده است که بعدا به یک آیین اورجی مملو از مشروب خواری و حرام کاری موسوم به باکانلیا معنی داد که همان سبت سیاه یهودی است و باخوس نیز جلوه ای از یهوه خدای یهود بوده است. باخوس به خاطر ارتباط با شراب انگور، با نماد تاک مشخص میشد اما گاهی دور سرش گیاه پیچک را تصویر میکردند. علت این است که پیچک و تاک مثل هم حالت موج دار دارند درحالیکه تقریبا ضد هم نیز هستند. پیچک، دارای خاصیت از بین بردن خماری پس از مستی شراب شمرده میشد. ازاینرو میخانه های قرن 19 در انگلستان در جوار دیوارهای خود، پیچک میکاشتند و انبوه میکردند تا کمی نگرانی مردم نسبت به خود را برطرف کنند. علاوه بر این، پیچک ها به فراوانی در خرابه های ساختمان ها و صومعه های قدیم رشد میکردند و به آنها شکوه میبخشیدند اما در عین حال، با تغذیه از ساختمان، سبب تخریب بیشتر آن نیز میشدند. ازاینرو در انگلستان ویکتوریایی بحثی درگرفته بود درباره ی این که آیا باید پیچک ها را از ساختمان ها بزدایند یا نه؟! مکاتب یهودی نیز چنین کارکردی داشتند: به بنای گذشته ی تخریب شده ی فرهنگ های قدیمی، شکوه میبخشیدند و همزمان آن فرهنگ ها را طی تغذیه ی خود از آنها سریع تر نابود میکردند. یسوعی ها که در مرز یهودیت و مسیحیت قرار داشتند چنین به فربه کردن فرهنگ های قدیم با تاریخ وارداتی به جای عناصضر بومی میپرداختند و یهودیان و همدستان یسوعیشان با همین ترفند، از قرن 18 به بعد تاریخ واقعی چین و کشورهای غربی را با یک تاریخ وارداتی به نفع رهبران غربی خود، جایگزین کردند.:

Bacchus: stolenhistory.net

دنیای روم باستان پیرو باخوس، یک دنیای پسا امریکایی است. ناپلئون بناپارت بود که بناهای منسوب به روم باستان را تعمیر و به اصطلاح احیا کرد البته بیشتر آنها را اختراع نمود. او یک دولتمرد فرانسوی بود که با تاج گذاری در رم ایتالیا خود را امپراطور روم نامید و تبدیل به آخرین امپراطور روم مقدس شد درحالیکه امپراطوری روم آلمانی قبلی را خودش از بین برده بود. اهمیت نمادین این جایگزینی در آن است که فتوحات ناپلئون باعث گسترش شعارهای کفرآمیز انقلاب فرانسه گردید و سلطنتی که طی آن انقلاب به دست انقلابیون از بین رفت، مدافع کلیسا و خود نمادی از روم مقدس بود. این روم به نوعی جانشین اسپانیا اولین استعمارگر ادعایی امریکا نیز هست. چون فرانسه و اسپانیا تا زمان انقلاب فرانسه توسط بوربون ها اداره میشدند و با قتل شاه بوربون فرانسه در انقلاب کبیر، واقعا از هم جدا شدند. البته این اتفاقات احتمالا واقعی نیستند و کنایه ای هستند به شکست اسپانیا از انگلیسی ها در امریکا مطابق روایتی دیگر. به همین دلیل هم در زمان ناپلئون، نیو اورلئان به امریکا فروخته میشود تا به اصطلاح جایگاه یک روم فرانسوی به امریکا اهدا شود. حالا این که چرا نیواورلئان که یک شهر باطلاقی در وضعیت ناخوشایند است کنایه از امریکا شده، به خاطر آن است که هم جزو امریکا است، هم فرانسوی نشین است و هم از آن مهمتر محل استقرار فراماسونری و اخوت های رمزی یهودی و البته دروازه ی ورود مافیای ایتالیایی به امریکا است. در حدود سال 1900 منطقه ی فرانسوی نشین نیواورلئان دارای محل سیسیلی نشینی بوده که به مافیای سیسیل متصل شده است. مافیای ایتالیا در زمان اتحاد آن کشور توسط فراماسون ها به رهبری گریبالدی و مازینی تاسیس شد و اتحاد مافیای ایتالیا با فرقه های رمزی یهودی در نیواورلئان، به نوعی ایجاد یک دنباله بر اخوت قبلی یهودی ها در کاتولیسیسم این بار در امریکا است که به هم آمیختگی شدید نوعی مذهب با خلافکاری و قوانین کشنده را در بزرگترین ابرقدرت جهان، به لحاظ مادی بسیار سودآور میکند.:

“Lost new Orleans”: frosty chud: stolen history: 2aug2023

بنابراین دنیای خواهران ژائو از دنیای اروپاییان خلافکار و ریسک کننده ای که با رشوه دادن به مقامات سلسله ی چینگ، در چین محافل مافیایی ایجاد کردند و فاحشه خانه ها را پردرآمد نمودند جدا نیست. خلافکاری سیستماتیک در خونسردی تمام، منفعت پرستانه، قانون شکن و کشنده است چون از هرج و مرج سبت سیاه الگو میگیرد. اگر خواهران ژائو را به عنوان یک جفت دوقلوی همزاد و فرزند نامشروع یک عضو مکتب مرثیه سرایی و مرگ پرستی، مدل های چینی شده ی زنانی از یک فرقه ی خدای مرگ و بی نظمی به شمار آوریم، آنها را مکمل همدیگر در تصویر یهودی از زن ایدئال خواهیم یافت: یکی زن وفادار عقده ای که فقط به تولید نسل و خوشامد شوهر شدن فکر میکند، و دومی فاحشه ی خودنما. این دو حکم دو ساحل کشور نظم را دارند آنجا که در دریای بینظمی فرو میرود و زمین نظم مثل یک جزیره در وسط دریای بی نظمی آنها در هویت کائوس با هم متحد میکند. استر، نماد این بینظمی کشنده و آزار دهنده است ولی باز هم یک زن مقدس است چون نسخه ی زمینی یک الهه به شمار میرود.

مادام بلواتسکی از قول ربی های کابالیست، این الهه را نیمه ی مونث یهوه در مقام خدای ماه میخواند و او را با الهه ی هرج و مرج به نام های صعلات و تیامات که به دریا تشبیه میشد تطبیق میکند. این الهه رویه ی نابودگر یهوه و معادل آرتمیس توریس الهه ی ماه است که توری ها برایش آدم قربانی میکردند. در کولیای ترکیه او به آرتمیس آنائیتیس نامبردار بود که نامش او را همریشه با آناهیتا الهه ی زرتشتی نشان میدهد. ولی هویت قدیمی تر این الهه ی قمری، آرتمیس سوتریوس بود: یک خدای هرمافرودیت یعنی دوجنسه. او هم به شکل یک مرد زن مانند چنگ نواز به نام آپولو مجسم میشد و هم به شکل یک زن مردنمای تیر و کمان دار به نام دایانا که گاهی ریش و سبیل هم داشت. این خدا خدای ماه است چون ماه اولین نور در دل تاریکی شب تلقی میشد و بنابراین همچون خدا عامل آوردن انسان به عصر روشنایی دانش بوده است. اما دوجنسه بودنش به سبب عصر او است. ماه پرستی وابسته به عصر نژاد سوم انسان بوده که مردمش هرمافرودیت بودند به این معنی که زن و مردشان از هم قابل تشخیص نبودند و خداوند نیز به عنوان الگوی مردم همچون آنها بود. به نظر بلاواتسکی خدایان دارای ظاهر دوجنسه در اساطیر جدیدتر با نام های تموز و آدونیس و دیونیسوس و باخوس و آپولو و هرمس و آتیس و مینروا و مانند آنها همه انعکاسی از خدای دوجنسه ی عصر نژاد سوم هستند. یاهو که بعدا به نام یهوه تبدیل به خدای یهود شد نیز یکی از این نام ها بود. با از بین رفتن بیشتر مردم نژاد سوم در یک فاجعه ی جهانی، گروهی از انسان ها که فرزندانشان موفق به ایجاد نژاد چهارم شدند فرصت تکثیر خود را یافتند و آنها کسانی بودند که در آنها تفاوت های فیزیکی بین زن و مرد خیلی بارزتر بود. مردها زمخت تر و دارای موی انبوه تر در صورت بودند درحالیکه زیبایی پسرانه ی زنان مدام پر دوام تر میشد. این بود که تصور شد زن از مرد جدا شده و به موجود جدیدی بدل گردیده است. این درواقع همان درآمدن حوا از دنده ی آدم در تورات است. در افسانه های نبطی، آدم نه پدر همه ی انسان ها بلکه یکی از ساکنان بابل بود که فرقه ی خود را تشکیل داده و بسیار کثیر الاولاد هم بود و در دشمنی با پیامبر وقت به نام ینبوشاد قرار داشت. عصر پس از بهشت، در.اقع عصر پس از بابل و دوران سرگردانی آدم و فرقه اش در زمین است که میتوان آن را با خروج ابراهیم از بابل نیز مقایسه کرد. ابراهیم کاشف یهوه است و مذهب یهوه مذهب اخراج از بهشت و تن دادن به سختی ها است. درواقع آدم و حوا فقط پس از اخوردن از میوه ی ممنوعه میفهمند با هم فرق دارند و این درست همان لحظه ی اخراج است. این، حوا است که آدم را به خوردن از میوه ی ممنوعه تحریص میکند و بنابراین بدبختی های مرد باید در زنی که در حال فرق یافتن با او است تجلی کند. انتظار میرود همانطورکه در انسان، زن از مرد جدا شد، در خدا نیز جنبه ی زنانه از جنبه ی مردانه جدا شود. اینجاست که معلوم میشود اصل تورات از کابالا فاصله ای نداشته است. چون عنوان "آدم کدمون" برای خدای کابالا نشانه ی برابری او با آدم ابوالبشر است. نام یاهو نیز همینجا به یهوه تبدیل میشود تا بتوان آن را "یاه-هوا" یعنی یاهو-حوا خواند بلکه یاهو برابر آدم باشد که حوا از او جدا شده است و او باید با آن مجددا متحد شود تا آفرینشگری داشته باشد همانطورکه مرد با آمیزش جنسی با زن، موفق به تولید فرزند میشود و در شرایطی که زن زمینی به جای الهه ی بی نظمی نشسته است، آمیزش جنسی باید حتی المقدور با توحش و هرآنچه در نزد مردم گناه تلقی میشود همراه باشد تا حالت عبادت به خود بگیرد. به همین دلیل، الهه ی جادوگران و کابالیست ها حقات یا هکاته الهه ی ماه است تا یادآور به پیوند نخستین جادوگری و توحش با یهوه باشد. البته آتلانت ها که نژاد چهارم و سلف یهود بودند خدای اصلی را ماه گرفته و در هویت مردانه اش خلاصه کرده بودند و به جایش خورشید را یک الهه فرض کرده بودند که خدا باید به جای ماه به او ملحق شود. ازاینرو ماه را گاهی «بعل شامکاس» میخواندند که به معنی شوهر خورشید یا ارباب خورشید است. آنها برای هرچه تکمیلی تر به نظر رسیدن ارتباط فیمابین در همه گیری جهان، حتی المقدور در کلیشه ای و ایدئال کردن صفات مردانه و زنانه زیاده روی کردند و قوی تر بودن مرد را تا حد جنگسالاری و ظرافت زنانه را تا حد شهوت جویی محض پیش بردند و بدین ترتیب مرد ایدئال، مارس یا مریخ خدای جنگ شد و زن ایدئال، ونوس یا زهره الهه ی شهوت. مردانی که نمیتوانستند خوناشامی بیرحمانه ی مردانه را برای هویت خود تحمل کنند با زنانگی خورشید همهویت شدند و صفات خدای دوجنسه ی زن مانند پیشین را به خورشید انتقال دادند و او را الگوی خود شمردند. کاری که یهود کردند این بود که در صف این شورشیان نفوذ کردند و کم کم ماه را به عنوان یک الهه در کنار خدای مذکر خورشید علم کردند تا پیوند جنسی خدایان همچنان باقی بماند. بدین ترتیب، ملوخ عمونی و شمش موآب، در هیبت خدای مذکر خورشیدی که در آتش زمینی مجسد میشود و همسری قمری به نام استارته دارد، صرفا فرم های دیگری از یهوه خدای یهود هستند. یهوه لباس خدای خورشید را پوشیده و جایگاه ماه را به همسرش بیناه سپرده است ولی به خاطر خاستگاه قمریش است که به راحتی در عین دستور به یکتاپرستی، توانایی ایجاد داستان های خدایان شرک را دارد. بر اساس افسانه ای کلدانی که از قول عرب ها به غرب رسیده، داستان های خدایان را مردی به نام قطامه از روی الهامات بت ماه ثبت کرده است. سلدونیوس نوشته است که اولین انبیای یهودی موسوم به ترافیم، داستان های خدایان را الهامات سیارات به دانشوران نبطی شمردند و آنها را واجد زمینه ی استفاده در دینسازی شمردند ولی بعدا داستان های خدایان، داستان های دمون ها یا اجنه ی غیر قابل اعتماد به شمار آمدند. اگر یهوه خدای ماه باشد و داستان های خدایان که ترافیم ثبت کردند همان داستان هایی باشد که خدای ماه به نبطیان آموخته است بنابراین طبیعتا آنچه خدایان شرک میشمریم برای مدت ها در مکتب یهودیت پرورش یافته و بازتعریف شده اند بدون این که جواز به پرستش آنها وجود داشته بوده باشد. بدین ترتیب، آنها بخشی پلید از شخصیت و تمناهای یهوه را تشکیل میدادند و وجود او را به دو جنبه ی ستیزنده ی دئوس و دمون تقسیم میکرد و این دو بعدا به خدا و شیطان god, devil/satan تبدیل شدند. اکولتیست ها این دو را به دو مار تشبیه میکنند که به دور کادوسئوس عصای مرکوری یا هرمس خدای عطارد و حامی دانش ها و کیمیاگری پیچیده اند و البته هرمس خود با تحوت خدذای ماه قبطی تطبیق شده است. اصطلاح مرکور برای هرمس، به معنی فرزند ماری است و ماری همان ماریا در سوری به معنی الهه است که نام مریم مقدس مادر عیسی از خدا نیز از او می آید. به دلیل ارتباط همسر خدا با دریا این لغت به صورت mare به معنی دریا در لاتین استفاده میشود. نظر به ارتباط الهه با زهره ی شهوتساز، او با عیشتاروت یا عیشتار الهه ی زهره نیز تطبیق میشود و ازاینرو ونوس یا زهره را در لاتین stella the mare یعنی تاره ی دریا میخواندند. در مصر، هاثور که نسخه ی قبطی عیشتار است الهه ی زمین و کالبدش دوزخ زیر زمین بود که خورشید هر غروب درون آن گیر می افتاد و فردا صبح مجددا از آن متولد میشد. ازاینرو هاثور همزمان مادر، خواهر و همسر هورس خدای خورشید تلقی میشد. در "ایزیس و ازیریس" پلوتارخ، ایزیس مادر و خواهر و همسر ازیریس/هورس است و بنابراین نامی دیگر برای هاثور است. ایزیس هم به اندازه ی هکاته الهه ی جادوگران و کابالیست ها است. همهویتی او با زمین، او را با الهگان زمین چون کوبله، رئا و گایا تطبیق میکند و سبب پرستش نیروهای فیزیکی و تقدس مادیگرایی میشود. بنابراین نیروهای فیزیکی در جایگاه ماریا قرار میگیرند. در یونانی و لاتین، نام ماریا به صورت مایا نیز تلفظ و عنوان مادر مرکوری یا هرمس شده است. در هندوستان مایا الهه ی توهم است و نامش ر هندی به معنی حجاب، پرده و توهم تلقی میشود. تضاد مارهای خوب و بد در عصای هرمس به عنوان یک تولید مایا نیز از جنس توهم است. :

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

بیشم دو مدل استر به عنوان زن فاحشه ی آوازه خوان و زن وفادار وظیفه شناس عقده ای عصبی که در پیش خود نگه داشتن شوهرش بدشانسی آورده است، معادل های خوب و بد استر در داستان فی یان هستند. نام خود استر تلفظ دیگری از نام عیشتار است و او منعکس کننده ی خوب و بد در هرج و مرج و آشوبی است که در آن نه خوبش خوب است و نه بدش.

این خوب و بد متعارض، هر دو زیرمجموعه ی اخراج از بهشت به شمار میروند و در آموزه های اوفیت ها یا مارپرستان یهودی، به پیروی از مار باغ عدن، به دو مار خوب و بد به نام های آغاثادیمون و کاکودیمون تقسیم میشوند. مادام بلاواتسکی مینویسد که این دو مار، ثنوی شده ی مار عدن یا شیطان بعدی هستند چون مار با خوراندن میوه ی ممنوعه که میوه ی عارف شدن به نیک و بد بود باعث اخراج آدم و حوا از بهشت شد و بنابراین مار در دوگانه ی خوب و بدی که به وجود آورده بود ضرب شد. مار، روح درخت ممنوعه است و خوردن از میوه ی درخت در حکم خوردن از وجود مار است. جادوگری هم از این تغذیه به دست می آید چنانکه زیگورد قهرمان اسکاندیناوی، اژدهایی را میکشد و با خوردن قلب او دارای توانایی های جادوگری میشود. بنابراین جادوگری و البته یهودیت با نژاد چهارم یعنی نژاد آدم که به وسوسه ی مار جامه ی عمل پوشیده، پاسخ داده است. سرافیم یا مارسانان نیز دراصل خود نسل آدمند که از خود رفع اتهام کرده و به دشمنانشان این صفت را اطلاق کرده اند. آنها رهبران مردمی هستند که در راهشان جان میدهند و این رهبران چون مثل مار خونسرد و بی احساسند از هیچ چیز متاثر نمیشوند. بنابراین شهیدپروی و پرورش روحیه ی شهادت طلبی بخشی از فرهنگ سرافیم است که در جهان گسترده شده و الگو شدن آن هم با ساختن داستان خدای شهید شونده در راه ملت به نام عیسی مسیح و خلق کپی های متعدد از او به پیش رفته است. مصلوب شدن مسیح روی صلیب چوبی مقدس، همان مصلوب شدن سرنوشت بشر به درخت ممنوعه ی چوبی و روح آن جناب شیطان یا مار است. درخت به این خاطر دراینجا تمثیل شده چون یک موجود زمینی است که سر به آسمان میساید درست مثل انسان که در زمین ریشه دارد و با جادو میخواهد خود را به خدا برساند. زمین همان الهه ی مادر است و در جای هرج و مرج دریایی نشسته که در اساطیر کلدانی، کالبد اژدهایی است که زمین از جسدش ساخته شده است. بنابراین روح مار، همان روح زمین و معادل اژدهای شیطانی است. او را در افسانه های آخرالزمانی مسیحی، در قالب اژدهای هفت سری که از دریا برمیخیزد می یابید. او هفت سر است چون معادل هفت صورت فلکی شمالی است که کالبد «جنگجوی سیاه» در قطب شمال را میسازند و جنگجوی سیاه همان جهان تاریکی به کنایه از نادانی شیطانی است چون تاریکی در سفر به شمال افزایش می یابد. این 7صورت فلکی را هر کدام را در یکی از ستاره های هفتگانه ی قابل مشاهده در صورت فلکی دب اکبر خلاصه کرده و جنگجوی تاریکی را معادل سبتی یا خپتی الهه ی دب اکبر در نزد قبطیان کرده اند چون او مادر دب اصغر محل ستاره ی قطبی یا محور زمین است که به جای درخت زندگی، آسمان را به زمین میدوزد. محل ستاره ی قطبی از صورت فلکی "تنین" یا اژدها به صورت فلکی دب اصغر تغییر مکان داده بود و ان درحالی بود که تنین را با اژدهای هفت سر آخرالزمانی تطبیق میکردند. ازاینرو اگرچه پسر خپتی، صورت مذکر نام او یعنی سوبک را دارد ، ولی میبینیم این نام sevekh هم نوشته میشود که به معنی هفتمین است قابل مقایسه با سبتی که همان "سبت" عبری به معنی هفت است. سوبک پسر الهه است که به حکومت میرسد و ازاینرو و نیز به سبب این که موکل زمان است، معادل کرونوس پسر گایا در اساطیر یونانی است. سوبک به شکل یک تمساح است: فرمی مهلک از یک خزنده ی خونسرد و طویل البدن به جای شیطان قبل از این که خدا پاهای شیطان را از او بگیرد و او تبدیل به مار شود. Sevekh مشخصا همان "سفخ ابو" است که قصر جادویی "سوفیا" که منشا حکمت ها است را میسازد و این قصر، 7 برج به تعداد 7سر اژدهای آخرالزمانی دارد. سوفیا کالبد دانش است که طالبانش فیلوسوفیا یا فیلسوف یعنی دوستدار حکمت خوانده میشوند. نام سوفیا نیز میتواند فرم مونث نام سفخ باشد. پس نسبت سوبک و سوفیا نسبت یهوه با بیناه است. یکی از وسواس ها در نگارش نام یهوه با هفت حرف به صورت Jehovah هم در تلاش هرچه بیشتر برای هفتگانه نشان دادن یهوه همچون سوبک بود.:

Ibid: sect10

در هندوستان، تصویر تمساح گاهی برای صورت فلکی جدی استفاده میشد که در غرب، به شکل یک بز با دنباله ی ماهی تصویر میشود. این صورت فلکی به طور سنتی موکل دی ماه تلقی میشود و صاحب او سیاره ی زحل است که کرونوس یا ساتورن را با آن تطبیق میکنند. در بابل، هم بزسانان و هم ماهیان، نمادهای جانوری حئا خدای زحل هستند. در افسانه های یونانی-رومی البته بز-ماهی معادل پان خدای نیمه بز-نیمه انسان است که از ترس تایفون هیولا به آب میپرد و به بزی تبدیل میشود که مثل ماهی در آب شنا میکند. پان مدل خواص شده ی موجودات عام نیم بز-نیم انسان موسوم به ساتیرها است و از این جهت بز-ماهی جدی را باید دنباله ی برج قبلی یعنی قوس در آذرماه دانست که متعلق به ژوپیتر یا زئوس خدای مشتری است. چون به نوشته ی اراتوستنس، قوس (کمان) متعلق به کروتوس ساتیر کماندار جنگجو و پسر پان است که سوار بر اسب میتاخت. ترکیب او با اسب، باعث تطبیق این برج با یک سنتور یا اسب-انسان شده که کمانی در دست دارد. در بابل معمولا خدای برج قوس را نینورتا میخواندند و او را با زحل تطبیق میکردند. نینورتا خدای کشاورزی بود ولی کمانداری توانا بود که در جنگ هم قدرت بالایی داشت. آشوری ها قوس را با نرگال میشناختند: خدای خورشید غروب که به فرمانروای جهان مردگان تبدیل شد و به سبب مرگ دوستی، خدای بلایا و جنگ هم تلقی شد و با مریخ سیاره ی جنگاوران تطبیق گردید. او در مقام خدای مردگان در اساطیر یونانی-رومی به پلوتو و دیس پاتر، و در مقام خدای جنگ و مریخ در روم به مارس تبدیل شده است. از طرفی دیس پاتر مخفف دئوس پاتر یا زئوپاتر (یعنی پدر-خدا) است که همان زئوس یا ژوپیتر نیز به شمار میرود. دئوس به معنی خدا در نزد ژرمن ها بیشتر به صورت تیوز یا تیو یا تیور یا تیر برای خدای جنگ و معادل مریخ به کار رفته است. این نام به صورت تیاز بر روی یک خدای جنگ در ترکیه به نام ایستانو نیز به کار رفته و جالب این که ایستانو نام یک ایزدبانوی خورشیدی نیز هست. سیسرون، دیس پاتر را خدای حامی ثروتمندان خوانده است. به نظر میرسد دیس پاتر در این جلوه، بازتکرار نرگال است. چون نرگال نیز دو چهره دارد به نام دو صفت نرگال که هر دو با قدرت مرتبطند. اولی مسلم طائیا نام دارد که به معنی برآمده از مسلم است. مسلم نام معبد نرگال در کوثای عراق بوده است که به جهان مردگان راه دارد و بنابراین مسلم طائیا به «آن که از قلمرو مرگ می آید» معنی پیدا میکند و گسترش قدرت، از معبر میدان های جنگ های مرگ آور میگذشته است. شکل دوم، لوگالینا به معنی فرمانروای قدرتمند است که بیشتر بر نظم بخشی حاکم تاکید دارد و این نظم بخشی نقطه ی مقابل هرج و مرج جنگی است. ازاینرو دو چهره ی متضاد نرگال، در این دو صفت او تجلی کرده و به دو پیکر صورت فلکی جوزا یا دو پیکر تعبیر شده اند که در اساطیر یونانی بیشتر با کاستور و پولوکس شناخته میشوند. این صورت فلکی به عطارد و خدایش هرمس یا مرکوری تعلق دارد. این دو شخصیت همچنین معادل اسامه پیامبر دو چهره ی حئا نیز هستند. در روم نیز یک خدای دو چهره به نام جانوس داریم. ماکروبیوس، جانوس و فرم مونثش جانا را معادل های خورشید و ماه خوانده و نام هایی دیگر برای آپولو خدای خورشید و خواهر دوقلویش دایانا الهه ی ماه به شمار آورده است. نرگال را نیز در مقام یک خدای خورشیدی با آپولو تطبیق کرده اند. آپولو خدای بلایا و بیماری های واگیردار است ولی پسرش اسکلپیوس که احتمالا نخست شکل دیگری از خود آپولو بوده، در مقام درمان کننده ی بیماری ها ظاهر میشود.:

Sagittarius (Jupiter) and Gemini (mercury): aratta.wordpress.com

درواقع میتوان گفت آسکلپیوس که خدای درمان است، در حرکت برخلاف پدرش آپولوی بیماریزا در حکم عیسی پسر یهوه است که برعکس پدر مرگ دوست و زورگویش، مهربان و درمانگر است. اگر یهوه را همان ژوپیتر یا زئوس بدانیم که اسکلپیوس را به سبب زنده کردن یک مرده با صاعقه کشت، بنابراین قتل عیسی توسط پدرش روایت دیگری از این اتفاق است. عیسی در مرز برج قوس با برج جدی به دنیا آمده و میتوان گفت که همان کراتوس قوس است که تبدیل به پان شنا کننده ی جدی شده است. این زدن به آب را در صورت در نظر گرفتن آب به جای کالبد الهه میتوان در حکم مجامعت خدا با نیمه ی زنانه اش گرفت که با توجه به این که الهه کالبد زمین است مفهوم گوشتمند شدن خدا را به خود میگیرد. چون این گوشتمند شدن او را به انسانی به نام عیسی مسیح تبدیل میکند که پیروانش با خوردن گوشت و خون او در عشای ربانی بدل به او میشوند، بنابراین در انسان مسیحی، اتحاد مجدد خدا و نیمه ی زنانه اش رقم میخورد. این، در حکم بازگشت شاه قبلی زمین یعنی کرونوس است که پدر زئوس و موکل عصر قبل از او است؛ پس، خطر بازگشت به عصر هرمافرودیت ها به ضرر روحانیون یهودی-مسیحی را به همراه دارد مگر این که جنبه ی زنانه، جسم مطلق و آنقدر از خود بی اختیار باشد که خدای بیرحم یعنی یهوه تمام وجود انسان را تسخیر کند. در این صورت، فقط مرد میتواند ادعا کند انسان است و زن، موجود بی اراده ای بیش نیست. این، خیانت مرد به خودش هم هست چون در یک فرهنگ وابسته به ستایش مردانگی که در آن، مرد از تعداد مجامعت های خود با زنان، تعداد کمال یافتگی های ایزدیش را تعیین و برای خود تقدس کسب میکند، مرد ناچار است همیشه دنبال زنان ایدئالی بگردد که آنقر بی روح باشند که جز فرمانبرداری و سوختن و ساختن، واکنشی در مقابل هوی و هوس مرد بروز ندهند. در صورت ضرب این شخصیت در دوگانه ی اجبار و مالکیت نرگال، زن فقط میتواند در دوگانه ی همسر بی اراده و فاحشه ی آوازه خوان تجلی کند. اما همانطورکه نسخه های چینی این دو ایزدبانو یعنی فی یان و هیده نشان میدهند هیچ یک از این دو به نفع صاحب مردشان که فغفور یا پسر آسمان نام گرفته، عمل نمیکنند و کاملا برعکس به او ضرر میرسانند. کشتن روح زن به نفع کامجویی مرد، بیشتر سبب زوال مرد میشود.

در نمایشنامه ی «بانوی دوم» the second maiden که به طور اتفاقی در اوایل قرن 19 در موزه ی لندن کشف شد این موضوع انعکاس یافته است. در این نمایشنامه، ماکسنتیوس امپراطوری است که در بین مردم از محبوبیت برخوردار است ولی اشراف از او بدشان می آید و یک دلیلش هم این است که همسران اشراف را شکار میکند و به بستر خود میبرد. در یک مورد، زن اشرافی برای این که نمیخواهد به شوهر خود خیانت کند خودکشی میکند. با این حال، ماکسنتیوس سعی میکند با جسد زن همبستر شود ولی لب های آغشته به زهر زن، امپراطور را مسموم میکند و ماکسنتیوس هم میمیرد. این داستان، نسخه ی مکمل افسانه ی لوکرتیا است. لوکرتیا یک زن اشرافی عفیف رومی بود که به سبب تجاوز تارکین از وابستگان خاندان سلطنتی به او، خودکشی کرد و این اتفاق، محرک انقلاب رم، سقوط سلطنت و پیدایش جمهوری رم شد. هر دو زن به سبب نفرت از خیانت به خانواده ی خود دست به خودکشی زدند اما در یکی تجاوز به زن زنده اتفاق می افتد و در دیگری به جسد او، چون زنی که از روح و اراده خالی شده باشد تفاوتی با جسد ندارد. در هر دو مورد، زن مرده سبب سقوط متجاوز از جایگاه قدرتش میشود و درواقع این متجاوز، به جای مردانی با روحیه ی مردسالار ستیزنده از نوع مارس نشسته که زن ها را وسیله ی خوشی خود میدانند و به آنها به چشم یک جسد نگاه میکنند.

حکمت سقوط قهرمانان: شکست انقلاب ها بخشی طبیعی از روند به خود آمدن ملت ها است.

نویسنده: پویا جفاکش

این نقاشی از "یان ون ایک" استاد هلندی، در کف یک ساختمان، تصویری از قتل جالوت به دست داود را نشان میدهد. داود پس از زدن سنگی به پیشانی جالوت، سر او را قطع میکند. دو نکته ی جالب در این صحنه، پرچم های دو طرف است. پرچم پلستینی ها که امت جالوتند، یک اژدها را نشان میدهد و پرچم یهودیان، یک ستاره و یک هلال ماه را. ستاره و ماه یک نماد تاتارهای مسیحی بوده که بعدا بیشتر به نماد اسلام تبدیل شده است. در مقابل، اژدها نماد چینی ها و تاتارهای مشرک بوده است. گویا ملت داود، در غلبه ی خود بر ملت های مشرک، در حال پیشروی در سرزمین های چینی و تاتار بودند. نبردهای مسیحیان اروپایی با تاتارها در اوراسیا میتوانست به راحتی با چنین تعبیری همراه شود. شاید رسالت اروپایی در این راه، با نبرد آرگونات های یونانی با کیونوکفالوس ها یا مردمان سگ سر در صربستان شمالی و مجارستان شروع شده باشد. چون تاتارها به سبب مقدس دانستن گرگ، با موجودات نیم گرگ یا نیم سگ اسطوره ای شناسایی شده بودند. کنعان که محل پیشروی یهود در آسیا بود قلمرو سگ سرها شناخته میشد. چون کلمات کنعان و کانین به معنی سگسان با هم معادل شده بودند. کانین میتوانست معنی پیرو خان را هم بدهد. خان عنوان فرمانروای تاتار بود. در عین حال، لغت "خان" در چینی "هان" تلفظ میشد که عنوان یک امپراطوری و مجموعه ای از قوم های دنباله رو آن در چین تلقی میشود.:

“Cynocephali: the dog-headed men”: stolenhistory.net

میدانیم که یهودیان در پیشروی خود در کنعان که با موسی آغاز شد در حال بازگشت به سرزمین اصلی خود بودند و کنعانیان در نظر آنان غاصبان حق راستین آنها در وعده ی خدا به ابراهیم درباره ی حکومت اولاد او به شمار میرفتند. بر این اساس، اروپایی های مسیحی هم وقتی به جای امت موسی وارد سرزمین های تاتارها و چینی ها که تقریبا تمام آسیا را در بر میگرفت، وارد میشدند، در حال اصالت بخشی به آن سرزمین ها وانمود میشدند و اجازه داشتند به ملل گمراه و بیسواد آن کشورها بگویند اصل آنها چه بوده ، و فرهنگ راستین و تاریخ واقعی آن ملل چگونه بوده است. برای این بازگشت، الگوی تاتار-چینی ظاهرا غیر یهودی هم وجود داشته که توسط اروپاییان شناسایی شده بوده است. به عنوان مثال، «یتیم خانواده ی ژائو» یکی از اولین نمایشنامه های چینی ترجمه شده در اروپا بوده که اولین ترجمه ی آن به پریمار فرانسوی از قرن 18 منسوب است. این نمایشنامه داستان سقوط خاندان ژائو در پادشاهی "جین" در چین دوران موسوم به «بهار و پاییز» است. شاه ژائو به دست یکی از مردانش کشته میشود و داییش "هوآن شو" به حکومت جین دعوت میشود. نوزاد کوچک ژائو را فراری میدهند و به پزشکی به نام "چن یینگ" میدهند که او را در قفسه ای در اتاقی در محل کار خود پنهانی بزرگ میکند. هوآن شو آنقدر عصبانی است که حتی صحبت از کشتن تمام نوزادان کشور جین میکند. این یادآور نوزادکشی گسترده ی فرعون و هرود در افسانه های یهودی-مسیحی برای از بین بردن دشمن آینده شان موسی/عیسی مسیح است. راز دکتر چن یینگ سرانجام فاش میشود ولی او فرزند نوزاد خودش را به جای ژائو تقدیم دژخیم دشمن میکند و فرزند خودش قربانی میشود و نوزاد ژائو زنده میماند. ازقضا درست مثل داستان موسی که در قصر دشمنش فرعون بزرگ میشود، هوآن شو هم پدرخوانده ی همان ژائوی کودک میشود. بعدها مردم جین، هوآن شو را سرنگون و اخراج میکنند و یتیم ژائو به عنوان شاه پینگ بر تخت سلطنت جین مینشیند. این اتفاقات در زمان انحطاط حکومت "ژو" می افتد که در آن قدرت حکام ایالات بسیار زیاد بود. "جین" یکی از این ایالات بود که از سه قلمرو ژائو، هان و وی تشکیل شده بود. یکی از پسران هوآن شو، موفق به تاسیس حکومت مستقل هان از جین شد و همین حکومت پایه ی تاسیس امپراطوری هان در مدتی بعد گردید. نکته ی جالب این است که در دربار ژو از دولت جین به نام "تانگ" یاد میشد چون اولین شاهش شخصی به نام "تانگ" از خاندان سلطنتی ژو بود. بدین ترتیب چند خاندان سلطنتی مختلف چینی که امروزه سلسله هایی جدا از هم تلقی میشوند یعنی هان، جین، وی، ژو و تانگ همه در دولت جین ژائوها جا میشوند و از آن جالب تر این که یکی از تلفظ های چینی نامجای جین مزبور، «چین» است. هم جین و هم چین، نام های خاندان سلطنتی حاکم بر پکن در زمان فتح آن توسط چنگیزخان نیز بوده اند. جالبی این قضیه در این است که در یکی از اولین اقتباس های اروپایی از داستان «یتیم خاندان ژائو» یعنی نمایشنامه ی ولتر به نام «یتیم چینی» حاکم غاصب، چنگیز خان تاتار است و گفته میشود ولتر، این نگارش را عامدانه در شبیه سازی فتح چین سلسله ی مینگ توسط منچوها به کار برده است چون منچوهای جورچن مغول زبان، خود را دنباله رو چنگیزخان میخواندند. آرتور مورفی نیز نسخه ی انگلیسی خود از «یتیم چینی» را پردازش کرد که در آن، شاه تاتار به جای چنگیز خان، تیمورخان نام دارد. جالب این که مادر "زامتی" -کپی ولتر از یتیم ژائو- در نسخه ی مورفی، ماندانا نام دارد که نام مادر سیروس (کورش) در تواریخ هرودت است. در تواریخ هرودت، سیروس نیز شاهزاده ای است که جانش از جانب شاهی که نسبت نزدیک با او دارد در خطر است و در آینده آن شاه را سرنگون میکند و بر تخت مینشیند. این شخصیت ها نام های اسطوره ای معروفی در تاریخ غربند. ولی به نظر میرسد انتظارات غربی از آنها بر تاریخ چین فرافکنی شده و چشم اندازی را که چینی ها از تاریخشان دارند شکل داده است. در این مورد میتوان به این توجه کرد که صحنه ی داستان فتح چین توسط چنگیزخان در نمایشنامه ی ولتر، نزدیک دیوار چین است و این ناخودآگاه فتح چین شمالی توسط چنگیزخان را به ذهن متبادر میکند. حکمرانان چین شمالی در آن زمان، سلسله ی «چین» پدید آمده توسط جورچن ها بودند و منچو ها خودشان جزو جورچن ها هستند. جورچن ها سلسله ی سونگ را در چین شمالی شکست داده و به جنوب رانده بودند و آنها درآنجا حکمروایی کردند تا این که قوبیلای خان نوه ی چنگیزخان، جنوب را گشود و سونگ را از بین برد و کل چین را تحت حکومت سلسله ی یوآن قرار داد. در داستان فتح چین توسط منچوها نیز باز مقاومت جنوب را داریم. حکومت نیمه مسیحی تایپینگ که توسط یک نسخه ی چینی عیسی مسیح ملقب به پسر آسمان اداره میشد مدت ها در مقابل منچوهای حاکم شمال مقاومت کرد تا این که تسخیر شد. باز همین صحنه ها را در لایه های گوناگون رمان چینی مشهور «داستان سه پادشاهی» نتسوب به لوگوانگ جونگ داریم. امپراطوری هان که در اثر فساد حکومت و نارضایتی مردم ضعیف شده، وسیله ی به قدرت رسیدن مرد جاه طلبی به نام سائو سائو میشود. او امپراطور جوان را بازیچه ی خود میکند ولی یکی از افراد خاندان سلطنتی به نام لیوبی قصد احیای هان و قدرت آن را دارد. اما با استهزای اشراف روبرو است چون لیوبی فی الواقع یک روستایی حصیرباف بوده و معلوم نیست یک عضو خاندان سلطنتی در روستا چه میکند. این یادآور متواری شدن بازمانده ی ژائو به خارج از قصر در نمایشنامه ی یتیم چینی است. درست به مانند یتیم ژائو که زیر پر و بال دشمن آیسنده اش بزرگ میشود، لیو بی هم نخست در خدمت سائو سائو بوده است. لیوبی یک بار از سائو سائو شکست میخورد و به جینگ ژو و نزد خویشاوند خود لیوبیائو پناه میبرد. اینجا یک نسخه ی کوچکتر داستان سائو را در مملکتی به نام جینگ می یابیم که احتمالا نامش تلفظ دیگری از چینگ است. خاندان "سای" قدرت زیادی در مملکت دارند و با مرگ شاه پیر، حکومت را از دست جانشین قانونیش لیوچی درمی آورند. به دلیل این که لیوبی طرفدار لیوچی است، یک بار از تلاش برای ترور توسط سای مائو نجات می یابد پس از این که با اسبش از یک رودخانه ی خروشان میگذرد، داستانی که یادآور گذشتن معجزه آسای موسی از دریای سرخ است. این داستان در مقیاسی بزرگتر تکرار میشود وقتی سای مائو مملکت را به سائو سائو میبخشد و لیوبی و افرادش به همراه مردمی که با آنها همراهند به جنوب فرار میکنند و با کشتی هایی که لیوچی به موقع برایشان میفرستد از رود میگذرند. ظاهرا فرار یک نسخه ی چینی موسی به جنوب، توضیحی برای وجود یک حکومت مسیحی نزدیک به شرذع موسی در جنوب و در زمان فتح آن توسط منچوها است. معلوم است که سائو و سای یک چیزند. حتی تلفظ اسم های caoو cai نزدیک هم است. cao فرع است چون با املای چینی خاص خود به معنی پست و شریر است. اما cai با املای چینی خاص خود، به معنی لاکپشت الهی است که همان لاکپشتی است که مهر امپراطوری را به شکل آن میکشیدند و نماد سلطنت است. بدین ترتیب، سائو سائو نمادی از سلطنت موجود در ابتدای داستان است که ادعا شده حق حکومت دیگری را خورده است. اصل این حکومت، جورچن ها هستند و در میانشان یک جریان جدید به قدرت میرسد که منچوها باشند. جورچن ها معادل سائو هستند. چون سائو حکومت جدیدی به نام «وی» تاسیس میکند که توسط یکی از گماشتگان سائو سائو به نام سیما یی قدرت خود را از دست میدهد و اعقاب سیمایی نه فقط سلسله ی جدید جین را تاسیس میکنند بلکه کشور را که به سه قسمت تقسیم شده مجددا متحد میکنند. این سه قسمت قابل مقایسه با سه تکه ی جین ایالت محل داستان یتیم خاندان ژائو است. اتحاد کشور همان فتح قلمروهای متخاصم جورچن و چین جنوبی توسط منچوها است. لیوبی بنیانگذار سلسله ی شو معادل یتیم ژائو است که مثل یک منجی موعود قرار بوده مملکت را دوباره تصرف کند و چون خبری از او نشده، تخیلاتی درباره ی شکست او پدید آمده است. خاندان او "لیو" همان لئو یا لاوی به معنی شیر است که خاندان کاهنان بنی اسرائیل است. دشمنش سائو یا سای هم جناب فرعون حکمران مصر است. فرعون موقع تعقیب موسی در دریای سرخ در آن غرق شد. سای مائو نیز در جریان تدارک یک جنگ دریایی روی رود یانگ تسه علیه لیوبی و متحدانش به قتل رسید. و اما سائو سائو که سای مائو به او خدمت میکند، درحالیکه از اول خود او بوده است: سائو سائو به جنگ دریایی میرود و به شدت شکست میخورد و بخش اعظم افرادش را از دست میدهد ولی خودش جان سالم به در میبرد. سائو سائو را با به آتش کشیدن کشتی هایش در هم میکوبند. البته بسیاری از لشکر سائو سائو از آتش به آب پریدند و در رودخانه غرق شدند. بنابراین صحبت از یک نابودی بزرگ همزمان با آب و آتش است. این کاملا یک صحنه ی انتقال یافته از غرب به شرق است. لشکر سائو سائو چیزی جز سیاهه ای از مشرکان یا پیروان نمرود شاه بابل نیستند. بابل هم با سیل نوح نابود شده است و هم در آتش جنگ و این دو روایت ظاهرا نخست دو پاره ی یک روایت واحد بوده اند. نمرود را با نینوس شاه آشوریان نیز مقایسه میکنند و تقسیم چین به سه حکومت پس از شکست سائو سائو، همان پیدایش سه حکومت سه حکومت مصر و ماد و بابل درنتیجه ی سقوط امپراطوری آشور است. پایتخت های آشوریان توسط لشکر ماد به آتش کشیده شدند ولی این داستان ها کاملا در ارتباط با قصه ی سیل نوحند و سه کشور به دست آمده همان سه نژاد پدیدآمده از سه پسر نوح به نام های سام و حام و یافث هستند. بنابراین، این قصه ها نه تاریخ یک کشور خاص و سقوط چند سلسله ی خاص بلکه قصه ی نابودی پیشین جهان را هدف گرفته اند.

الکساندر هیسلوپ در کتاب «دو بابل» مینویسد بنا بر افسانه های دروئیدی، زمانی دنیا دچار آتشی عظیم شد تا این که از شدت آتش، دریاچه ای بزرگ ترکید و آب آن زمین را دچار سیل کرد و موجودات بسیاری در این آب و آتش همزمان مردند. مکمل این داستان، افسانه ای یونانی است که میگوید با نزدیک شدن ارابه ی خورشید توسط فایتون به زمین، جهان به آتش کشیده شد و از شدت ویرانی آن، شاهی به نام سیکنوس که آتش پرست بود تغییر دین داد و آب پرست شد و مجرمان را با غرق کردن در آب مجازات میکرد. آتش، وسیله ی مجازات در جهنم است و جهان سوزان در آتش، جهانی است که از شدت وفور گناه، جهنمی شده و باید با سیل عظیمی از آب پاک شود. به همین دلیل در داستان سیکنوس، آب به جای آتش، وسیله ی تطهیر تعیین میشود. در داستان سقوط رم نیز میبینیم که آتشگاه های وستا الهه ی آتش خاموش میشوند و مردم با غسل تعمید مسیحیت، از گناه آغازین پاک میشوند. وستا الهه ی آتش، زنی دوشیزه و حامی تزکیه از گناه بود. او به عنوان یک زن دوشیزه جلوه ای از مریم مقدس هم بود. تهدید او توسط گناهان آتش پرستان در مکاشفه ی یوحنا ظاهر میشود که در آن، اژدهایی سرخ به عنوان خدای آتش که از فرم معصوم دوشیزه ی خود خارج شده، زنی و کودکش را که همان مریم و عیسی هستند تهدید میکند. زمانی که زن و کودک از دست اژدها میگریزند اژدها از دهانش سیلی از آب بیرون میدهد تا آنها را غرق کند. ظاهرا یک دلیل نامیده شدن عیسی به ایکتیس (ماهی) همین است که او از سیل نجات پیدا کرده است. این در حکم نجات پیدا کردن بازمانده ی تمدن بابلی از سیل نوح است. در تشبیه به ماهی، بلافاصله باید اوآنس معلم ماهی گون کلدانی ها را به یاد آورد که از دریا بیرون آمد و اصول فرهنگ و تمدن را به کلدانی ها آموخت و این بنیاد فرهنگ و تمدن در جهان جدید شد. میشود گفت نوح همان اوآنس در مقام بازمانده ی تمدن کلدانی است که تبدیل به بنیاد جهان کنونی میشود و میتوان به جای نوح، مسیح ماهی را هم به همراه دستگاهش واتیکان رم در ایسن جایگاه قرار داد. کهانت کافرکیشان رومی از طریق پرگامون ترکیه دنباله ی کهانت کلدانیان پس از سقوط آنها در بابل در نظر گرفته شده است. ازاینرو داستان سقوط رم در آتش جنگی که بربرهای ژرمن به آن تحمیل کردند هم تکرار سقوط بابل و نینوا در آتش و جنگ و بازگشت فرهنگشان در ظاهری جدید است. تغییر ظاهر آنها درست در حکم تغییر سلاح اژدهای آتشین است که به جای آتش، آب بیرون میدهد درحالیکه آب، دشمن آتش است و این به معنی آن است که مکتب دشمن توی لباس فاتحان میرود و آنها را از درون به سمتی که میخواهد حرکت میدهد.:

“two babylons”: alexander hislop: chap7: sect2

شاید نماد لاکپشت برای خاندان سای در داستان سه پادشاهی هم ناشی از این باشد که جانوری خشکی زی است که میتواند در آب شنا کند و زنده بماند.

آتش نماد خورشید است و آب نماد ماه، چون خورشید آتشین است و ماه عامل جزر و مد آب. این دو در تقویم های کشاورزی جمع می آیند که حاصل تطبیق حتی الممکن چرخه های ماه و خورشید در تقویم های شمسی و قمری هستند. ازاینرو سعی در تطبیق خدای خورشید با خدای ماه شده است. تفاوت بارز بین این دو خدا این است که درحالیکه خورشید همواره به شکل یک گوی نورانی است، ماه بعضی شب ها گوی نورانی و بعضی شب ها هلال است و هلال میتواند در جهت رشد یا زوال کوچک و بزرگ شود. ازاینرو ماه شباهت زیادی به انحطاط و رشد انسان ها دارد ضمن این که با هر بار رشد دوباره ی هلال بعد از یک دوره ی زوال، امید بهبود مجدد به انسان شکست خورده را هم میدهد. ازاینرو دو نیمه ی ماه در قالب هلال که به دوره های رشد و زوال او تشبیه میشوند وقتی در اتحاد با هم یک گوی واحد را میسازند که قرار است گوی خورشید باشد نوعی دوگانگی در خداوند و جلوه هایش در قهرمان انسانی ایجاد میکند. به دلیل شباهت هلال ماه به شاخ گاو، دو نیمه ی ماه به دو شاخ گاو تشبیه میشوند و خود او در جای خدای خورشیدی مینشیند و خدایی را نشان میدهد که به عنوان الگوی انسان همزمان قربانی میشود و جاودانه میماند. باخوس خدای کشاورزی در هیبت یک ورزاو کشته شد. نسخه ی قبطیش ازیریس که به ورزاو آپیس مجسد میشد پس از مرگ، فرمانروای جهان مردگان شد. در هندوستان همین ازیریس به صورت ایشوارا یعنی شیوا خدای نابودی ظاهر شد و در هیبت ورزاو پرستیده و منشا گاوپرستی در هند گردید. تاشیاء هلالی شکل در تمثال های شیوا تصویر میشوند. ازیریس خدای تمدن و منشا دانش ها بود و در هند خدای دانش یعنی بودا که معادل مرکوری رومی و به اندازه ی او موکل عطارد است فرزند سوما خدای ماه نامیده میشد. این خدا احتمالا پایه ی اصلی شخصیت انسانی شده ی بودا و و وحدت وجود حول او در بودیسم ذن است که بر اساس آن تمام جنبه های دنیا که ما نیک و بد مینامیم و تمام اتفاقات آن بخشی از بودا هستند حتی وقتی ما را به خلاف تعالیم بودا میخوانند و به چرخه ی کارما و سیستم جزا و پاداش این دنیایی و آن دنیایی میکشانند. وحدت وجود از طریق کریشنای بهاگاوادگیتا در هندوییسم نیز نفوذ دارد. اما آشکارترین ریشه های فلسفه ی آن در طبیعت پرستی، وحدت وجود کابالای یهود است که در تعالیم ربی شمعون بار یوخای، با تطبیق یهوه با خدای ماه به پیش میرود. این تشبیه با برآمدن سیستم تثلیث از پرستش یهوه در مسیحیت هم مرتبط به نظر میرسد. در این سیستم نظر به عدد کمال بودن 7 هر ایزد معادل یک چرخه ی 7گانه ی ماه تلقی میشود. 7 شب اول ماه، جنبه ی حیاتبخش ایزد را نمایندگی میکند که طی آن، هلال رشد تکمیل میشود، هفت شب دوم که قرص ماه شب 14 را میسازد، اتحاد مرگ و زندگی و خیر و شر در جهان را نمایندگی میکند و 7 شب سوم که هلال کامل دوم و مجزا از آن باقی میماند معادل جنبه ی مرگ آور ایزد است. این تکه ی آخر، معادل «بیناه» جنبه ی مونث یهوه است که در مسیحیت با روح القدس تعویض شده است. او هم «مادر بزرگ» نام دارد و هم صاحب دریا است و ازاینرو در لاتین دریا را mare میخوانند که به معنی مادر است. mare همان "ماری" الهه ی سوری است که یک الهه ی دوشیزه است و ازاینرو همان مریم مقدس دوشیزه مادر عیسی نیز هست. الهه ی دریا را معمولا ونوس یا زهره تلقی میکنند که در لاتین stella de mare یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود. با این حال، او با گایا الهه ی زمین هم قابل تطبیق است. نام دیگر برای جنبه ی مونث یهوه "یاردان" است که این هم به نام رود اردن تبدیل شده است. رود اردن به مانند دریا از جنس آب است و قایق ها را جابجا میکند. پیشروی خدایان خورشید چون آمون رع در آسمان نیز گاهی با یک قایق انجام میشود. این پیشروی به دلیل ایجاد زمان با رشد و طول عمر ارتباط دارد. ازاینرو تصویر موسای نوزاد که درون صندوقی در رود نیل به پیش میرود آینده ی موسی را تعیین میکند که نقطه ی پایان آن تکمیل مذهب موسی و تعیین تکلیف شخصیت یهوه است. بنابراین یهوه موسای رشد کرده و پیر شده یا خورشید رسیده به انتهای سفر خود است.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

این تثلیث در داستان لیوبی هم دیده میشود و در لیوبی و برادرخوانده هایش تجلی میکند. لیوبی فردی عاقل و علاقه مند به اصول اخلاقی است، درحالیکه برادرخوانده اش ژانگ فی که جنگجویی توانا است به شدت وحشی و خشم جوی است و توانایی کنترل غرایز و عواطف خود را ندارد. گوان یو شخصیتی بین این دو دارد و درواقع جامع آن دو است و در جای گوی ماه به عنوان دو هلال به هم پیوسته ی لیوبی و ژانگ فی قرار دارد. ازاینرو در جایگاه خدایی هم دیده میشود و خدای جنگ و حامی جلادان تلقی میشود. گوان یو ضمنا نیمه ی مردانه ی الهه گوان یین نیز تلقی میشود که یک الهه ی محبوب بودایی است و این دو شخصیت در مقام جنگجویی آدمکش و مادری مهربان، روی هم شخصیت اوالوکیتشوارا بودیستوای معروف را میسازند که احتمالا نخست به اندازه ی خودگئوتمه بودا (مخترع فرضی بودیسم) در جایگاه بودای خدا قرار داشته است. اوالوکیتشوارا ظاهر یک مرد دوجنسه را داشته و دو نیمه ی مردانه و زنانه ی اغراق شده اش معادل یین و یانگ یا نیروهای نرینه و مادینه ی طبیعت در تائوئیسم نیز بودند و البته مذهب تائو نیز در حدی که در تائو ته چینگ لائوتزو برجسته شده، همچون بودیسم ذن و کابالا وحدت وجودی است. زمانی که جنبه های خیر و شر قضیه را به مسائل مردانه ی جنگی فرو بکاهیم، دوگانگی گوان یو او را واسطه ی لیو بی و ژانگ فی میکند و باعث میشود وجود گوان یو گرداندن لیوبی به سمت شخصیت ژانگ فی را ممکن کند. ازاینرو بخش مهمی از داستان سه پادشاهی، مزاحمت های گوان یو و ژانگ فی برای ژوگه لیانگ وزیر خردمند لیو بی را میسازد که بخش انسانی وجود لیوبی/موسی/ بودا را نمایندگی میکند. نکته ی جالب این است که آنچه مانع تجلی شخصیت های آن دو جنگجوی بیرحم در لیو بی میشود تشخص انسانی آنها و راه رفتنشان به صورت آدم هایی مجزا در کنار لیوبی است. با قتل گوان یو و ژانگ فی به فاصله ی کمی از هم، وحشی گری آنها در لیوبی بیرون میزند و لیوبی به فرمانروایی بیرحم و خودکامه تبدیل میشود که دیگر به گفته های صدر اعظمش ژوگه لیانگ گوش نمیدهد و به سبب خودرایی در گرفتن انتقام مرگ گوان یو از شریک سابقش سان کوان حاکم وو، متحمل شکستی وحشتناک و جبران ناپذیر میشود که در نتیجه ی آن، منزوی میشود و در دور از چشم مردم و در مرور دائم به اتفاقات خوب و بد گذشته میمیرد، تصویری که بسیار به بودای گوشه گیر نزدیک است و میتوان آن را صحنه ی سانسورشده ی زندگی موسای رهبر سیاسی دانست.

این داستان بیان میکند که چگونه زمانی که شر اخلاقی دستگاه فکریتان را جلو چشمتان نداشته باشید و ضرردهی آن را به چشم خود نبینید ممکن است به راحتی و بدون آن که متوجه باشید آن را به خود جذب کنید و حیثیت شهرت نیک فرهنگتان را از بین ببرید. توجه کنید که شکست لیوبی در جای پیروزی یتیم ژائو نشسته که مثل یک قهرمان موعود یک قوم، حکومتی که حق آن قوم است را پس میگیرد. میتوانید به جای آن، حکومت هایی را تصور کنید که به نام نجات کشور و بازگرداندن آن به اصل خود طی انقلاب های ضد استعماری ظهور کردند و باعث گراییدن اراده و شوق مردمی به سمت ناامیدی و پوچی گردیدند. مشخصا فایده ی این شکست ها به خود آوردن مردم است، درست مثل لیوبی که بعد از شکست از وو، با نجات یافتن به کمک ژوگه لیانگ، اهمیت او را دریافت و این بار، صمیمانه تر او را مورد توجه قرار داد.

خدا خواهان به کمال رسیدن مردم است.

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1384 و درست پس از پایان دوران دوم خرداد درحالیکه هنوز جامعه دستخوش تردیدهای ایجاد شده از آن دوران در مورد درستی اهداف انقلاب بود، رمانی از حبیب احمدزاده به نام «شطرنج با ماشین قیامت» در بازار کتاب ایران وارد شد که داستانش در دوره ی محاصره ی آبادان در جنگ ایران و عراق میگذشت، جنگی که هنوز سایه ی بلندی روی ایران و وضعیت در حال تغییرش انداخته بود و نمادی بود از گذشته ای که ایرانی ها به آن افتخار میکردند و حالا چون هنوز بخشی از زندگی ایرانی بود باید به شکلی به تردیدهایی که در نسل جوان بارآمده پس از جنگ به وجود آمده بود پاسخ میداد. قهرمان رمان، دیده بان نوجوانی بود که از همان ابتدای ورود به پستش دچار سوالات و تردیدهایی در ذهنش شده بود و یک دلیل این تردیدها هم مهندس پیر نیمه دیوانه ای در یک مخروبه در آبادن بود. او خدا را اولین کسی میدانست که «سیاست بازی را در جهان مرسوم کرده» و «باعث و بانی» اخراج آدم از بهشت و بدبختی نسل آدم است و به همین سبب هم سعی میکند به شیوه ای دم و دستگاه تقدیر و قیامت خدا را به هم بزند. اما در صفحات پایانی رمان، فرمانده ی جوان و مومن گردان راوی به نام قاسم، جواب تردیدهای پسر را اینطور بیان میکند:

«پسر. این ها همه ش تمثیله. نه خدا درگوشی صحبت میکنه، نه هیچ چیز دیگه. تنها اسم اعظمی که خدا به ما داده، اینه که از اراده ی خودش وام بگیریم، درست عین زمین که از نور خورشید وام میگیره... این طوری ست که آدم ها جانشین خدا در این جهان هستی میشن. ولی جای این کارها ما آدم ها برای تنبلی هامون فلسفه میتراشیم، جبر مطلق، مهره ی سیاه.»

علیرضا فتاح (نویسنده و پژوهشگر ادبیات) در مقاله ی «جای خالی خدا (الهیات اعتراض در رمان ایرانی)» که در شماره ی دوم مجله ی "باور" (مرداد و شهریور 1402) منتشر شده، این رمان را نمونه ای از نجواهای دودلی نویسنده و فیلمساز ایرانی در مورد خیانت خدا به خودش میبیند که قبل از انقلاب با صدای بلند در نوشته های صادق هدایت، صادق چوبک، ابراهیم گلستان، هوشنگ گلشیری و مانند آنها فریاد میشد و آتش انقلاب اسلامی موقتا آن را ساکت کرد تا این که با سرخوردگی های انتظارات انقلابی از اجرای شریعت، از میانه ی دهه ی شصت به نوعی دوباره با نرمی بیشتری تکرار شد ولی به گفته ی فتاح، همیشه نویسنده فقط آن را بیان میکند تا دلش خالی شود و بعد به جای یکی از شخصیت های رمانش جواب تردیدها را میدهد؛ «گویی نویسنده شرعا و اخلاقا خودش را موظف میداند که اگر اعتراضی به نظام الهی در داستان مطرح شده، حتما تا پایان داستان باید "رفع شبهه" نیز بیان شود.» (ص67) و همین هم که آقای فتاح، به نوعی نارضایتی خود را از این مطلب بیان میکند، نشان میدهد که الان دیگر تردیدها را واقعا نمیتوان مخفی کرد و وانمود کرد که به راحتی قابل جواب گفتن در چند جمله ی آدم های مومنی مثل قاسم هستند. اما شما فکر نمیکنید اگر واقعا داستان آدم و حوا آنطور نوشته نمیشد و خدا به سادگی شریک شیطان در کلک زدن آدم به نظر نمیرسید، واقعا نیازی به این تردیدها هم نبود و شاید ما الان داشتیم با امید بیشتری زندگی میکردیم؟ انسان نمیتواند از یک قادر متعال که همه چیز این دنیا زیر دست او است و ناچارا یک ستمکار سادیست بالفطره است الهام بگیرد و فقط میتواند از چنین موجودی وحشت کند، آن هم وحشت بی مورد، چون انسان هر کاری که ظاهرا بخواهد له یا علیه وضعیت خودش مرتکب شود، خواست این خدای به همه چیز دانا است. آزمایش الهی و یاری الهی فقط وقتی معنی دارد که خدا واقعا از سرنوشت مردم مطمئن نباشد و در لحظه دانش لایزال خود را برای کنترل مسائل به کار بیندازد. بنابراین خدایی که علاقه مند به پیشرفت و تحول انسان ها است خدایی غیر از خدای به همه چیز دانای باغ عدن در مذاهب ابراهیمی است. تمام پیامبران اسلام، پیامبران مذهب مسیح رومی و عقبه ی یهودی او هستند و خدای آنها نتیجه ی دستکاری در خدایی در یک مرحله قبل از او است که با خودش ترکیب شده و در این حالت ترکیبی در دنیا منتشر شده است.

تقریبا هر نوع برداشت از دین و مذهب به عنوان دستگاهی آیینی که انسان را ارتقا میدهد و بهتر میکند وابسته به کیش کلدانی-نبطی تموز است. الکساندر هیسلوپ در کتاب «دو بابل» مینویسد که نام تموز یا تاموس، مرتبط با «تم» به معنی تمام کردن و کامل کردن است و ازاینرو تموز الگوی انسان در به کمال رسیدن بود. البته کمال از راه آسانی نمیگذشت و برای این که شما بفهمید نیاز به تغییر و بهتر شدن دارید باید اول یک دور به طرز ناخوشایندی دچار شکست و سقوط شوید و احساسات عذاب آور را تحمل کنید. این به چرخه ی طبیعت تشبیه میشد که در پاییزو زمستان، دچار خزان و انحطاط میشد ولی اجساد گیاهان و موجوداتی که در این دوره میمردند به خوراک رشد طبیعت در بهار و سرسبزی بعدی بدل میگردیدند. ازاینرو تموز هم خدای طبیعت بود و در خزان و بهار، مرگ و رستاخیزی را تجربه میکرد که دوره ی بین خزان آخر و بهار بعدی را در جهان زیرین و در حال تحمل عذاب و ترس از نیروهای دوزخی میگذرانید. بنابراین به کمال رسیدن تموز، نتیجه ی تطهیر گناهانش با عذاب کشیدن بوده است. ازاینرو نام تموز هم به معنی کامل کننده شده بود و هم به معنی تطهیرکننده. نام دیوکالیون که نوح یونانی و یکی از دو بازمانده ی سیلی عظیم است نیز به معنی تطهیرکننده تلقی شده است. سیل از آب تشکیل میشود و آب، وسیله ی پاک کردن بدن از آلودگی ها است. نام یونانی دیگری که معنی تطهیرکننده میدهد، «اکمون» است که بعضی اوقات بزرگ ترین خدا تلقی شده است. هسیخیوس، نام اکمون را برای کرونوس خدای زحل به کار میبرد. کرونوس رئیس سیکلوپ ها یا غول های تمدنساز اولیه به شمار رفته است. ویرژیل از «پور آکمون» به عنوان یکی از سه مشهورترین سیکلوپ یاد میکند. پور یا پوروس به معنی آتش است و پور-آکمون میتواند به معنی تطهیر کننده با آتش یا آتش تطهیر کننده باشد. میتوان گفت پور-آکمون خود کرونوس در مقام یک سیکلوپ است. تلفیق آتش در مقام تطهیر کننده با سیل نوح، در یک افسانه ی هندی دیده میشود که بر اساس آن، برخوردهای امواج اقیانوس با ساحل، باعث آتش عظیمی شد که تمام جهان را درنوردید. افسانه ی نابودی جهان با آتش، در داستان فایتون نیز دیده میشود. فایتون پسر هلیوس ارابه ران خورشید است که ارابه ی پدرش را قرض میگیرد و وقتی کنترل آن را از دست میدهد با نزدیک کردن خورشید به زمین نابودی های زیادی به بار می آورد تا این که زئوس او را با صاعقه میزند و فایتون به زمین سقوط میکند. سقوط فایتون قابل مقایسه با سقوط تموز است. چون چرخه ی سالانه ی تموز در سفر به جهان زیرین و بازگشت از آن را خورشید هر روز طی میکرد. ازاینرو فایتون درست مثل تموز، گاهی ریشه ی تمام ادیان تلقی میشد. لاکتانتیوس نوشته است: «فایتون اگرچه فرزند خورشید است اما پدر خدایان تلقی میشود.» در مقابل، آمیانوس مارسلینوس مینویسد: «در مصر، وولکان پدر خدایان بود.» اهمیت این موضوع در آن است که وولکان هم به مانند فایتون توسط زئوس یا ژوپیتر، از آسمان به زمین پرتاب شده و در اثر این سقوط لنگ شده است. وولکان ضمنا در جهان زیرین اقامت دارد و درآنجا در کارگاه خود، ابزارآلات تمدن را با آتش و فلزگری میسازد که در این حالت، مخترع تمدن هم تلقی میشود. این تمدن به دلیل بودن در جهان زیرین، حالتی دوزخی و شیطانی دارد و وولکان به سبب آن مردی زشت و قوی هیکل ترسیم میشود، برعکس تموز و چهره ی سوری معروف او آدونیس که به شکل یک پسر جوان با ظاهر دوجنسه تصویر میشود. چون وولکان، چهره ی دوزخی آدونیس است. نام وولکان با «بعل خان» لقب نمرود مرتبط است و نمرود به سبب ساختن شهر بابل، یک جلوه از تمدن سازی دارد. نمرود نیز مردی جنگاور و درشت هیکل است ولی نام دیگرش "نینوس» به معنی کودک است که هنوز اشاره به کودک گون بودن تموز دارد. ارتباط نمرود با وولکان، تا اندازه ی زیادی نتیجه ی ارتباط او با آتش است. چون شهر آدم ها را دور هم جمع میکند و دنباله ی اولین جمع شدن آدم ها دور آتش از خطر حیوانات وحشی است. ویتروویوس نوشته است که گذشتگان، آتش را میپرستیدند چون آنها را دور هم جمع میکرد. فرونیوس را اولین کسی میدانند که مردم را به کمک آتش دور هم جمع کرد و فرونیوس یکی از القاب نمرود است. آپولودوروس، نمرود را آغازگر آتش پرستی دانسته است. بروسوس نمرود را "مولک گبر" نامیده که همان "ملک جبار" یا شاه مستبد است. میلتون، وولکان را با لقب "مولسیبر" میخواند و او را با لوسیفر خدای زهره برابر میگیرد که توسط «جوویس، شیر خشمگین» از آسمان به زمین سقوط کرده است. مولسیبر هم مطمئنا همان ملک گبر است. گبر را میتوان جمع نیز در نظر گرفت و ملک گبر را شاه جباران خواند. گبر وقتی که مفرد و جمعش فرقی نکند درباره ی آتش پرستان به کار میرفته است. اصطلاح گبر به معنی آتش پرست معمولا درباره ی پیروان زرتشت استفاده میشده است. چون زرتشت هم بنیانگذار آتش پرستی دانسته و در منابع کلاسیک بارها با نمرود و نینوس همهویت شده است. زرتشت خورشید را نیز مقدس میدانست چون از جنس آتش بود. در کشورهای مختلف، خورشید چون گرمابخش و آتشین بود در ارتباط با آتش پرستی تقدیس میشد. یکی از نمادهای خورشید، مار بود که دور گوی خورشید در تاج فراعنه ترسیم میشد. لغت فراعوه یا پراعوه برای فرعون هنوز در ارتباط با پوروس یا آتش است و او جلوه ای از «بعل پور» خدای آتش است. ارتباط مار با خورشید هم نتیجه ی ارتباط او با آتش است. از قول سانخونیاتون فنیقی نوشته اند: «تحوت، ابتدا چیزی از طبیعت الهی را به مار و قبیله ی مار یعنی مصریان نسبت داد که فنیقی ها و مارها از آنها تبعیت میکردند. زیرا آنها این حیوان را روحانی ترین خزندگان و دارای طبیعت آتشین میدانستند. ازآنروکه بدون دست و پا، با روح خود حرکت میکند، عمر طولانی دارد و خاصیت تجدید جوانی [با پوست اندازی] را دارد همانطورکه تحوت در کتاب مقدس آورده است.» افلاطون، تحوت را مشاور شاهی به نام "تاموس" خوانده است که همان تموز است. در زمان قربانی دادن ائناس در تشییع جنازه ی پدرش انکیزس، ماری با فلس های طلایی از مقبره بیرون آمد و حول آتش قربانی گشت و تصور شد علف ها را به خود میخواند. سقوط لوسیفر از آسمان همان سقوط مار از بهشت بود بعد از آن که آدم و حوا را فریفت. این، سقوط نمرود و لشکر فرشتگان هبوط کرده نیز بود. نمرود پسر آسمان بود و هم خود خدا بود و هم در مقابل تجسد زمینی خدا پسر خدا. کرونوس و زئوس هم پیش از آن که به خدایان زحل و مشتری تقسیم شوند، نخست یک خدای واحد بودند و این که بعدا زئوس پسر کرونوس خوانده شد ظاهرا به سبب آن است که زئوس مثل یک پادشاه از اصل آسمانیش تلفیق شده است. شورش نمرود علیه خدا همان شورش زئوس علیه کرونوس است. از طرف دیگر، کرونوس یک خدای فرزندخوار است، درست مثل خدا که از کشته شدن فرزندانش انسان ها در راه خودش نیرو میگیرد. عیسی مسیح هم پسر خدا بود که در راه او کشته شد. عیسی توسط هرود کشته شد: یک شاه ستمگر نبطی که خیل عظیمی از نوزادان را کشت تا عیسای نوزاد را از بین ببرد. هرود در مقام یک آتش بلعنده جانشین ملوخ خدای آدمخواری است که نوشته اند یهودیان منحرف، فرزندانشان را برای خوشایند او در آتش میسوزاندند. روحانیون یهود را "کاهن" میخوانند که از "کان" فنیقی می آید و کان، همان «خان» در اصطلاح «بعل خان» یا وولکان است. نسبت خدا در جلوه ی بعل آتشین با مسیح، نسبت اژدهای سرخ مکاشفه ی یوحنا با زنی است که کودکی در آغوش دارد. کلمه ی به کار رفته درباره ی اژدها به سادگی به معنی مار است و این مار، سرخ است چون خدای آتش است. خدای آتش، فرزند خود را میخورد و برای این کار، در آتش آسمانی یعنی صاعقه تجسد می یابد. زرتشت به روایت سوئیداس در اثر برخورد صاعقه کشته شد. برخی زرتشت را با اروس پامفیلیایی برابر دانسته اند: سربازی که در جنگ، کشته شد ولی بعد از 10 روز از نو زنده شد و مردم را با واقعیت جهان پس از مرگ آشنا کرد و از وقایع رخ داده برای خود در جهان دیگر گفت. در این صورت، زرتشت به عنوان یک خدای میرنده و از نو زنده شونده، خود در اول برابر با تموز بوده است. این که زرتشت به یک روایت در جنگ و به تیغ شمشیر کشته میشود و به روایت دیگر در اثر صاعقه ی آتشینی که او را خاکستر میکند، در تصویر نبرد فرشته میکائیل با شیطان با یک شمشیر آتشین جمع می آید. نبرد آخرالزمانی با شیطان، زمان سقوط عذاب بر ملت ها است و ملت در شهر و کشور تجسم می یابد. نمرود از طریق شهر بابل پسر خدا است و بابل به یک الهه تشبیه میشود. اژدهایی که زن و فرزندش را تهدید میکند بابل و نمرود را تهدید میکند. این جا داستان در مرگ سمله مادر دیونیسوس باخوس معنی پیدا میکند. صاعقه ی زئوس، بدن همسرش سمله را میسوزاند ولی دیونیسوس نوزاد از جسد به جا میماند. خدای شهر نیز با سوختن آن و کشته شدن مردمش به شمشیر آتش افروزان، به جا میماند و درواقع هویدا و آزاد میشود. در مورد بابل چنین نوشته اند که با نابودی آن توسط بربرها، دانشورانش به پرگامون در ترکیه رفتند و درآنجا کیش کهانت بابلی را دنبال کردند. پرگامون شامل کشورهای لودیه (لیدی)، فریجیه و میسیا بود. اتروسک ها از لیدی به اتروریا کوچیدند و دانش کلدانی رهاورد خود را پایه ی تاسیس رم لاتینی نمودند. ازاینرو ارتباطی دائمی بی پرگامون و رم باقی ماند تا جایی که آخرین پادشاه پرگامون وصیت کرد کشورش جزو رم باشد. مقام کهانت اعظم پرگامون نیز به زودی به جولیوس سزار رسید و امپراطوری روم از خاندان او به وجود آمد. علت این که خاندان سزار خود را از نسل ونوس میخوانند نیز همین است. چون ونوس الهه ی زهره معادل عیشتار بابلی است که کالبد شهر بابل و همزمان در حکم مادر و همسر نمرود بوده است. با نسب بردن رم ایتالیا از بابل به وسیله ی اتروسک ها نابودی بابل با آتش و شمشیر درباره ی رم نیز تکرار شد و گفته شد که رم باستان با هجوم بربرهای وحشی و بی تمدنی که شهرهای باستان را در قتل و غارت و آتش سوزی نابود کردند از بین رفت. این جنگ ها جانشین نابودی سرافیم یا غول های باستانی لشکر نمرود تسط ارتش سام ابن نوح است که به نام خدا زمین را از لوث شرک زدود و یهودیت که مسیح خدای رم از آن برخاست نیز کمر به نابودی رم و خدایان انسان نمایش بسته بود. این فقط بدان معنی است که با سقوط رم قبلی مکتب آن توسعه می یابد و بیشتر متولد میشود تا این که از بین برود. الیوت، کنستانتین کبیر را که اولین امپراطور مسیحی رم است تصویری از کودک در آغوش زن در مقابل اژدهای سرخ میبیند. شاید ربطش به مسیح در این باشد که داستان کنستانتین و شخصیت مسیح دربار پاپ رم، هر دو جمع مذاهب بابلی ها و بربرهای غارتگرشان، مذاهب نمرود و سام، هستند.:

“two babylons”: alexander hislop: chap7

پیدایش مذهب ابراهیمی ظاهرا نتیجه ی درگیری خدای اصلی با فرزندان ناخلفش است که گاهی به نام سرافیم یعنی مارسانان نیز شناخته میشوند تا نسبتشان با مار باغ عدن را که شیطان است نشان دهند. دراینجا باید نتیجه بگیریم که خدای نمرود نتیجه ی دستکاری در خدای نیایش نوح است و سام ابن نوح دم و دستگاه نمرود را نابود میکند تا خدای نوح را برگرداند. ولی در برگردان یونانی-رومی داستان، ما به جای نمرود، زئوس را داریم و به جای پدرش خدای نوح، کرونوس را که عملا بین این دو تفاوتی وجود ندارد. خدای نوح، خدای یهود است که روز مقدسش شنبه روز زحل، همان روز کرونوس است، کرونوسی که بچه هایش –شامل آدم ها- را میخورد از ترس این که نکند آنها مقام او را تسخیر کنند. پس این خدا چه فرقی با یک آدم، آن هم یک آدم بسیار ابتدایی در حد یک رئیس قبیله دارد؟ با در جای خود ماندن این خدا که چیزی تغییر نمیکند و کامل نمیشود. ظاهرا کسانی تموز را در جایی که به جهنم هبوط کرده و به خدای سیکلوپ ها تبدیل شده، نگه داشته و از تحول بعدی او جلوگیری میکنند و این خدای جهنمی به وولکان تفسیر میشود و در همین حالت پدر خدایان میشود چون فرض میشود تمام خدایان به جای سرافیم از مذهب او که همان مذهب نوح و ناچارا مذهب یهود است پدید آمده اند. همانطورکه هیسلوپ از قول آمیانوس مارسلینوس بیان کرده، قبطیان بوده اند که به صراحت، وولکان را پدر خدایان خوانده اند و وولکان آنها پتاح است که نام یونانی وولکان یعنی هفستوس هم تلفظ دیگری از نام او است. پتاح خدای آهنگری و خالق موجودات است و عنصرش آتش است.

پتاح به سبب ارتباط با آتش، یک خدای خورشیدی بود و دوران تفوقش برابر با بلندترین روزهای سال در تیرماه بود که ایام زادآوری سوسک های سرگین غلتان بود و ازاینرو جعل یا سوسک سرگین غلتان نماد آشنای پتاح بود. پتاح را گاها با سوکاریس برابر دانسته اند که در فرقه ی آنوبیس، «خدای بزرگ، فرمانروای آسمان» خوانده میشد. سوکاریس به شکل مردی با سر شاهین تصویر میشود. گاهی هم او را یک موجود دوچهره با سرهای شاهین و انسان تصویر میکردند. "پتاح سوکارو" خدای ترکیبی پتاح و سوکاریس، با باخوس قبطی یعنی ازیریس تطبیق میشد. پتاح سوکارو به شکل مردی با کلاهی دارای نشان جعل تصویر میشد که دو مار را در جلو سینه گرفته و دو شاهین نیز روی دو دوش او نشسته اند. این تصویر را با ایستادن هورس روی دو تمساح مقایسه کرده اند. در مراسم پتاح سوکارو در منف (قاهره) یک قایق را به آب میکردند. این قایق، قایقی بود که خورشید با آن به جهان زیرین سفر میکرد. در داستان ازیریس، این قایق، جایگزین صندوقی است که تایفون شیطان پس از قتل ازیریس، جسد او را درون آن صندوق انداخته و روی آب رها کرده است. مجسمه های سوکاریس، مردانی کوتوله با سر شاهین به اندازه ی یک ذراع را نشان میدهند. این با تصویر شدن پیگمی ها یا نژاد مردان کوتوله به عنوان فرزندان پتاح نسبت دارد. چون پیگمی به معنی بازو است و هر بازو یک ذراع است. پیگمی درواقع فرم کودک تر پتاح را نشان میدهد که پس از افول او در اوج گرفتن دوباره اش متولد میشود. ازآنجاکه اوج پتاح و بلوغ او در درازترین روزهای سال در آغاز زمستان است، تولد او نیز در طولانی ترین شب ها در آغاز زمستان و زمانی که روزها و با آن ها خورشید در حال اوج گرفتن است رقم میخورد. تصور میشد پتاح در طول شب و زمانی که در کارگاه خود در جهان زیرین است موجودات را با آهنگری و کیمیاگری می آفریند. بنابراین هسته ی اولیه ی بیشترین خلقت ها در طولانی ترین شب ها در ایام خزان و مرگ طبیعت گذاشته میشد. پتاح به دلیل این جابجایی بین زمین و آسمان، با هورس خدای خورشید هم تطبیق شده است.:

“creation records discovered in Egypt”: George st clair: david nutt press: 1898: p272-9

بدین ترتیب ما اینجا خدایی را داریم که بین جهنم در زیر زمین و بهشت در اوج آسمان در حال جابجایی است و تولدش هم درست مثل مسیح که تجسم انسانی خدای باغ عدن است در آغاز زمستان رخ میدهد. بدین ترتیب، این خدا بین یک موجود جهنمی و یک پدر آسمانی در حال تغییر لباس است و وقتی بیشترین خلقت ها و تمدنسازی ها را در زمین مرتکب میشود که بیشترین فاصله را از جایگاه آسمانیش دارد. یعنی وقتی خدای زمینی و بنابراین انسان شده از همیشه جهنمی تر و شیطانی تر است بیشترین اختراع و باشکوه ترین تمدن را ایجاد میکند ولی محیط این تمدن مثل زمستانی سرد، محیطی پژمرده و پر تلفات است. مارهای دوگانه ی پتاح سوکاریس نشانه های این تضادند و ارتباطشان با دو تمساح هورس نیز مرتبط با همین موضوع است. اگر شیطان همان مار باغ عدن باشد که خدا پاهایش را از او گرفته، پس او در شکل اولیه ی خود شبیه یک سوسمار یا تمساح بوده است. البته ارتباط هورس با تمساح های دوگانه ماقبل ارتباطشان با مار شیطان است. هورس دراینجا هارماخو یا هورس دو افق است که در عصر مسیحیت، به جای خورشید در اعتدال بهاری در برج حوت طلوع میکند. برج حوت دو ماهی دارد که میتوانند به جای روتی یا شیرهای دو افق قرار بگیرند که از افق های طلوع و غروب خورشید حفاظت میکنند. تمساح تصویری بین شیر و ماهی دارد، مثل ماهی آبزی و مثل شیر، چهارپایی درنده است. شیر حیوان خورشید است. لغت آشوری «شیر» که در مکتب ادیابن وابسته به مسیحیت سوری شرقی رواج داشته، با لغات "شارو" و "آشور" به معنی شاه مرتبط است که نام ازیریس و هورس هم از آنها می آید. موهای انبوه شیر نر که به انوار خورشید تشبیه میشوند، در آشوری ادیابن «یاله» نامیده میشوند. این کلمه برای موی اسب نیز استفاده میشود و اسب هم ارابه ی خورشید را در آسمان جابجا میکند. در زبان فارسی محاوره نیز برای موهای شیر نر و اسب از لغت یکسان «یال» استفاده میشود درحالیکه در فارسی ادبی، «یال» به معنی گردن استفاده میشده است. بعضی از متداول ترین نام های آشوری شیر، «آریا» برای شیر نر، «آریتا» برای شیر ماده، و «آریون» برای بچه شیر بوده اند که همگی از ریشه ی «آری» هم به معنی آسمان و هم به معنی خورشید و باز مرتبط با نام هورسند. قلمرو انسانی حتی المقدور از شیرها پاک میشود و نسخه ی زمینی شیر آسمانی را در خود جای میدهد و تکثیر میدهد. این نسخه گربه ی خانگی است که با فضای پس از غروب شیر خورشید یعنی شب و ماه آن مرتبط است تا همزمان تاریکی جهنم و روشنایی خورشید را در خود داشته باشد؛ البته به شرطی که این خورشید کم فروغ تبدیل به آتش عذاب الهی در شب زمینی جهنم شود.

مادام بلاواتسکی معلم معنوی جریان استعماری بریتانیایی تئوسوفی نوشته است که کابالیست ها توجه خاصی به ماه داشتند و او را موکل جادوها میشمردند چون در فضایی ترکیبی از تاریکی شب و روشنایی روز تبلور می یافت و جامع تضاد بود با این بخت بلند که تاریکی فضا بیش از روشنایی آن میشود. بلاواتسکی همچنین این را یک خصیصه ی اولیه ی یهودی برای ماه میشمرد که در مسیحیت نخستین هم محترم شمرده میشد و ازاینرو کلمنت اسکندرانی و اوریجن، ماه را نماد خدای پدر میخواندند. ماه مثل خدای اولیه دوجنسه و دارای جنبه های نرینه و مادینه بود که این هم به جمع ضدین محبوب جادوگران می افزود. ازاینرو میشد از دو ماه سخن گفت که چون دو روشنایی در زمینه ای تاریک میدرخشند و این زمینه ی تاریک به بدن یک گربه ی سیاه و دو روشنایی به دو چشم زرد او تشبیه میشدند. ازاینرو گربه نماد جادوگری و حیوان مورد علاقه ی هکاته الهه ی جادوگران بود که همزمان الهه ی ماه نیز بود و از "هل" یا جهنم بیرون می آمد. منابع قرون وسطایی میگویند کلدانیان، ماه را با نام های گوناگون و تحت شخصیت پردازی های مختلف از خدایان نرینه و مادینه ای با قیافه های مختلف میپرستیدند و یهود نیز در این کار از آنها پیروی کردند. این، به سبب تاثیرگذاری ماه بر جزر و مد آب ها و نقشش در بروز بارندگی ها و سیل ها بوده که سعی میشده از طریق شناساییی نسبتش با تغییرات خورشیدی با تطبیق دادن تقویم های خورشیدی و قمری از سود آن استفاده و از ضررش فاصله بگیرند. ازاینرو ماه درست مثل خورشید در صورت های فلکی مختلف و تحت تاثیر تغییر وضعیت ستارگان در آسمان، شخصیت های گوناگونی به خود میگرفت. ازآنجاکه تغییرات مزبور در نسبت با اشتغال مردم به کشاورزی بیشترین اهمیت را داشتند، ورزاو نماد خدای خورشیدی شد چون هم در شخم زدن زمین یاور کشاورز بود و هم این که شاخ هایی شبیه هلال ماه داشت و تازه اغلب مثل شب سیاه یا تیره رنگ بود. ازیریس خدای خورشیدی را به ورزاو تشبیه میکردند و در فرم انسانیش او را در قایقی قرار میدادند که روی رودخانه ی نیل در دایره البروج پیش میرود و سال را میگذراند. معادل نیل دراینجا neilos است و عدد ابجد این کلمه 365 به تعداد روزهای سال خورشیدی است. نیل در مقام آب، حکم ایزیس همسر ازیریس را داشت و ایزیس در صورت روبرویی با ازیریس انسان به شکل یک زن و در صورت روبرویی با ازیریس ورزاو به شکل یک ماده گاو یا زنی با سر گاو در نظر گرفته میشد. ایزیس معادل سیاره ی زهره نیز بود که به شکل یک زن، صورت فلکی ثور یا ورزاو را اداره میکرد. در کابالای یهودی، قایق ازیریس که در آب پیش میرفت با صندوقی که موسای نوزاد در آن گذاشته و در رود نیل رها شد تطبیق گردید. دلیل جابجا شدن ازیریس با یک نوزاد این است که صندوق یا قایق برای نوزاد حکم رحم دوم مادر را داشته باشد. چون موسای نوزاد در آینده به شیخ ریشویی تبدیل میشود که خود یهوه خدای یهود به عنوان المثنای آسمانی موسی است و قرار است خدای واقعی تخیل شود. پس خدا دو تولد دارد، یکی در آسمان به عنوان یک قلمرو معنوی، و دیگری در یک تصویر زمینی از آسمان که مرتبط با امور مادی زندگی بشر است. مراحل آسمان زمینی، معادل مراحل گذر زمان برای خدا است که قرار است حد نهایی آن همان چیزی باشد که یهودیت به جای بشر به موسی داده است و هر چیزی در قبل از آن، در حد ونگ زدن های یک نوزاد در رحم دومش بوده و ارزشی ندارد. از این مرحله که بگذریم، آنچه خدا را میسازد برخوردش با نیروهای زمینی است که درست مثل داستان موسی بارها به صورت موانعی در مقابل خدا ظاهر میشوند. بنابراین خدا از خودش و دشمنانش به وجود می آید و مثل شبی که ماه در آن است یک موقعیت جمع ضدین نور و ظلمت را دارد که به نوشته ی بلاواتسکی، همان تضاد هورس و سوت، خدا و شیطان، و مسیح و یهودا است.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

به همین دلایل هم هست که مادیگرایی اصرار دارد ما همیشه این احتمال را که دنیایی پس از مرگ وجود ندارد در زندگیمان جدی تلقی کنیم. چون در این صورت، باید به مرحله ی پس از مرگ موسی و خلاص شدن خدا از بدن جسمانیش فکر کنیم، مرحله ای که در آن، دیگر خدا با رویه ی «شیطان» و «یهودا» ی خود همهویت نخواهد شد. چنین خدایی یک خدای روحانی خواهد بود و اگر بخواهد الگوی انسان های زیادی باشد، بازار آنهایی را که از شب نادانی مردم برای فروش لامپ های بنجل به قیمت به بردگی گرفتن مردم استفاده میکنند کساد میکند.

دیوانگی، شرط رسیدن به خدا؛ اما کدام خدا؟

نویسنده: پویا جفاکش

تور و چکش آذرخش سازش

در خراسان بود دولت در مزید

زانک پیدا شد خراسان را عمید

صد غلامش بود ترک ماه روی

سرو قامت، سیم ساعد، مشک بوی

هر یکی در گوش دری شب فروز

شب شده در عکس آن در همچو روز

با کلاه شفشفه و با طوق زر

سر به سر سیمین بر و زرین سپر

با کمرهای مرصع بر میان

هر یکی را نقره خنگی زیر ران

هرک دیدی روی آن یک لشکری

دل بدادی حالی و جان بر سری

ازقضا دیوانه ای بس گرسنه

ژنده ای پوشیده سر پا برهنه

دید آن خیل غلامان را ز دور

گفت آنها کیستند این خیل حور

جمله ی شهرش جوابش داد راست

کین غلامان عمید شهر ما است

چون شنید این قصه آن دیوانه زود

اوفتاد اندر سر دیوانه دود

گفت ای دارنده ی عرش مجید

بنده پروردن بیاموز از عمید

این داستان در منطق الطیر عطار آمده و بلافاصله در دنباله اش توصیه شده است:

گر ازو دیوانه ای، گستاخ باش

برگ داری لازم این شاخ باش

ور نداری برگ این شاخ بلند

پس مکن گستاخی و بر خود مخند

خوش بود گستاخی دیوانگان

خویش میسوزند چون پروانگان

هیچ نتوانند دید آن قوم راه

چه بد و چه نیک جز زان جایگاه

اگر میپرسید که چرا عطار دراینجا توصیه به دیوانه شدن و گستاخی ورزیدن نسبت به خدا به مانند یک دیوانه میکند، در جوابتان باید بگویم این حکایت را عطار در میان مجموعه ای از حکایت ها در تایید قسمت خاصی از سفر عرفانی پرندگان به رهبری هدهد در جستجوی سیمرغ (به جای خدا) آورده است و فراز مزبور شامل این ابیات است:

بود راهی خالی السیر ای عجب

ذره ای نه شر و نه خیر ای عجب

بود خاموشی و آرامش درو

نه فزایش بود نه کاهش درو

سالکی گفتش که ره خالی چراست

هدهدش گفت این ز فریاد شماست

یعنی سالک عرفان وقتی که به مسیر طلب خدا رو می آورد، نباید فرقی بین آنچه خیر و آنچه شر تلقی میشود بگذارد و به نظر من، حکایت دیوانه و عمید خراسان نشان میدهد چرا فاصله ای بین خیر و شر نیست. در این حکایت، گستاخی دیوانه نسبت به خدا ستایش شده است. دیوانه اجازه دارد گستاخ باشد و به خدا ایراد بگیرد چون عقل ندارد و خدا او را میبخشد. اما چرا آدم معمولی این اجازه را نداشته است؟ چون آن وقت خدا عصبانی میشده است. آیا واقعا خدای بزرگ از ایرادی تا به این حد ابلهانه میرنجد؟ معلوم است که نه. خدا نبود که این اجازه را از غیر دیوانگان سلب کرده بود؛ خود مردم بودند که سلب کرده بودند؛ چون معتقد بودند اگر خدا بر کسی خشم بگیرد، آتش خشمش چنان کل قوم را در بر میگیرد که بر اساس آن ضرب المثل معروف «تر و خشک با هم بسوزند». این یکی از همان خیرهای ایراد دار است که تفاوت چندانی با شر ندارد؛ چون خدا را یک موجود غیر عقلانی ستمگر نشان میدهد که حتی به اندازه ی یک دادگاه انسانی معمولی، عدالتی را که خودش وعده میدهد رعایت نمیکند. و اما جواب خشم او کشتن و ناقص کردن جانی و مالی است که همه جزو نیروهای مرگ آور به حساب می آیند. مردم به این تکه از خیرسازیشان حتی فکر هم نکرده اند چون به طور سنتی، خصلت مرگ آوری را به شیطان نسبت میداده اند نه به خدا. این ثابت میکند که تصویر مردم از خدا چقدر انسان انگارانه است چون مردم عطش شدیدی برای تجسد دادن شیطان به صورت یک آدم زرنگ که به طرزی غیر ممکن موفق به فریب دادن همه میشود دارند تا به نوعی ضعف خود در مقابل شیطان را جبران کنند و در این لحظه ممکن است اغراق در توانایی فوق تحمل شیطان در آسیبرسانی، مرز او با خدا را از بین ببرد.

احساس میکنم در ماجرای زودیاک قاتل همین اتفاق افتاده است. همین تازگی مقاله ای میخواندم درباره ی ساخته شدن یک مستند دو قسمتی به نام «افسانه ی زودیاک قاتل». این مستند درباره ی ادعای عجیب محققی به نام «توماس هنری هوران» است که معتقد است زودیاک قاتل یک افسانه است که تبدیل به یک کالت یا کیش اسطوره ای شده است. زودیاک قاتل به خاطر چند نامه ی رمزگذاری شده که در آنها چند پرونده ی قتل حل نشده را بر گردن گرفته بود معروف شد. ولی هوران میگوید فقط در چهار قتل اول، نامه ها اصیلند و بقیه تقلیدهایی برای سرگرمیند. او معتقد است که این قتل ها کار فرد واحدی نبوده اند و فقط حل نشده ماندن پرونده بوده که آنها را با هم متحد میکند.:

“stream it or skip it: myth of the zodiac the killer on peacock”: johny loftus: decider: 11july2023

تا زمانی که این متن را نخوانده بودم علاقه ای به زودیاک قاتل و هیچ کدام از چندین فیلم و سریالی که در غرب حول او ساخته شده است نداشتم. ولی این دفعه پیش خودم گفتم بروم یک نگاهی به صفحه ی مربوط به این جناب در ویکی پدیا بیندازم. شگفتزده شدم. به نظر میرسید از یک جایی همه دوست داشتند هر قتلی را گردن این آقا بیندازند آن هم فقط به خاطر این که این آقای زودیاک، چند روزنامه و مجله را با چاپ نامه هایی که داخلشان ذوقزده است که به زودی از لشکری از مقتولین خود در آن دنیا برده ی کافی برای خدمت خواهد داشت، پرفروش کرده بوده است. درحالیکه هنوز میشد چند فقره ی اول را به سبب هدف گرفتن زوج های جوان و نوجوان به نوعی به هم مربوط کرد، از یک جایی قتل ها کاملا نامعقول میشدند؛ دقیقا ازآنجاکه یک راننده ی تاکسی میانسال کشته میشد آن هم برای این که قاتل میخواست پول ها و محتویات کیفش را بدزدد. به دلیل انجام قتل در شب، شاهدان عینی توصیف واضحی از قاتل نداشتند و حتی در دو توصیف مختلف، او هم سیاهپوست خوانده شده و هم سفیدپوست؛ ولی چون زودیاک توسط یکی از قربانیان نجات یافته سفیدپوست خوانده شده بود فرض را گذاشتند که طرف سفیدپوست است. خیلی هم سعی شده بود پرونده ی زودیاک به هر پرونده ی قتل های زنجیره ای احتمالی ملحق شود و قتل ها زیاد شوند. عجایب دیگری هم در ویکی پدیا بود. آقایی آمده بود مدرک ارائه کرده بود که نشان میداد ناپدریش زودیاک قاتل است. آقای دیگری هم رفته بود پیش پلیس و ادعا کرده بود که وقتی سعی کرده بود رد آن یارویی را که مادرش را به او حامله کرده بود و در رفته بود را پیدا کند به انبوهی از مدارک رسیده که نشان میدهد این پدر غیر رسمی او خود زودیاک قاتل است. البته خوشبختانه پلیس هر دو ادعا را رد کرد.

وقتی دیدم نویسنده ی ویکی پدیا این مطالب دیوانه کننده را در کمال خونسردی و بی هیچ داوری کنار هم چیده، به نظرم حرف های موران خیلی هم منطقی آمد. پس تصمیم گرفتم یک تصویر کلی از مستند به دست آورم. ازآنجاکه روحیه ی حساسی دارم و خیلی نگرانم که خودم هم تحت تاثیر ذهنیت های قاتل های سایکوپاد قرار بگیرم فیلم را ندیدم و فقط به نتیجه گیریش رجوع کردم. فهمیدم که فیلم مظنون است به این که یک گزارشگر فرصت طلب همیشه حاضر سر صحنه ی قتل ها جاعل نامه های اولیه ی اصلی باشد. اما عوضش با موضوع جالب تری برخورد کردم. خانواده ها و دوستان قربانیان، مدام از خوبی تمام نشدنی آشنای از دست رفته شان میگفتند و کاملا باور داشتند که قاتل همان زودیاک شیطانی است. اگر زودیاک را یک نسخه ی انسان شده از شیطانی ببینیم که مطابق نامه هایش به پلیس و مردم، میخواسته مثل شیطان لشکری از قربانیان برده شده در جهنم برای خودش درست کند پس باید این باور را هم در نظر بگیریم که شیطان دشمن خوبی ها است و اگر شیطان کسی را میکشد پس حتما آن انسان خیلی آدم خوبی و مزاحم او بوده است. اگر اینطوری به قضیه نگاه کنیم، مسلمانی ملت عطار زیاد تفاوتی با جذابیت شیطان برای ملت زودیاک ندارد. یک محمد جاه طلب را پیامبرمان خوانده اند که از گمنامی تمام اراده میکند بخش وسیعی از دنیا با هزاران اسم تکراری تاریخ طبری را مسخره ی خودش کند و جالب این که بیخود و بی جهت و محض نمک وافر موفق هم میشود درحالیکه هیچ کلاهبرداری امکان ندارد به چنین موفقیتی دست یابد مگر این که رهبر یک حزب سیاسی مدرن و مجهز به رسانه های قدرتمند باشد. فقط بی خدایان هستند که ممکن است چنین داستان دروغینی را باور کنند چون وجود خود را انباشته از گناه می یابند و دنبال خوبی در اصل خود میگردند؛ آنگاه میتوانند بگویند لشکر شیطانی پدید آمده توسط این انسان نمای کلاهبردار، ملت را با جادوی شیطان شکست داده و بعد از یک کشتار فجیع اندک خوبی های باقی مانده که زنان مملکت باشند را به لشکر عظیمی از حرامزادگان باردار کرده اند و از لوث حرامزادگی و خون کثیف شیطانی، ملت خراب و بد حال شده اند و «کاریش نمیشود کرد، ما ماموریم و معذور. خدا خودش اراده کرد ما ذاتا پست باشیم.» و به همین خیال، یک پاسخ اسطوره ای درباره ی علت پستی خود می یابند و خیالشان هم راحت میشود که همه ی آنهایی که ظاهرا خوبند، به اندازه ی خودشان در درون شیطانیند، چون همه در به دنیا آمدن از حرامزادگان آلوده به خون شیطان مشترکند!!!! ولی این جفنگیات، ابدا برازنده ی خدای اسلام نیست و کاملا روشن است که اعتقادات بسیار ابتدایی و نافلسفی درباره ی ترس از تاریکی و سیاهی جهان مردگان و بنیاد طبیعتپرستانه ی اساطیر آن است که به موقعیت مذهب جدید فرافکنی شده و در موقعیت جدید هم میتوانسته خدا را تحت پوشش بگیرد و هم شیطان را.

در آلمان و انگلستان قرن 18، قلمرو سیاهی را negro میخواندند و به آن حیطه ای جهنمی منسوب میکردند. کلمه ی nigger به معنی پست و پلید به برداشت مذهبی و اخلاقی از این پهنه ی جهنمی مرتبط است. اما قبل از هر چیز، سیاهی، شیطانی بود چون قلمرو مرگ بود و negro به معنی مرده نیز به کار میرفت. آدم بخیل بیشتر از یک مرده به شخص سود نمیرساند. ازاینرو بخیل را negor مینامیدند. این کلمه معنی "نفی" و رد کردن را هم میداد و به نظر میرسد تلفظ دیگری از کلمه ی عربی "نکر" ریشه ی «منکر» باشد و تمام کلمات بالا به همین ریشه برگردند. علاوه بر این، negor به معنی بخیل را nego نیز خوانده اند که ظاهرا با افتادن "ر" به دست آمده است. بنابراین ممکن بلکه محتمل است که کلمه ی «منکر» نیز به صورت «مینک» به معنی سمور وارد زبان انگلیسی شده باشد. زیرا نام دیگر سمور در انگلیسی «مارتین» است که از mart به معنی مرگ می آید و لباس عزاداری را هم که اتفاقا سیاه تاریک است، مارتین میخواندند. به هر حال، ترکیب تاریکی و پلیدی در سیاهی مرگ باعث میشود تا خدا برای غلبه بر آن از یروهای جهنمی قدرتمندتری استفاده کند و طبیعتا تنها نیروی جهنمی که میتواند تاریکی جهنمی را شکست دهد آتش است. آتش ضد آب هم هست و آب از ابر آسمان می آید. ازقضا یکی دیگر از معنی های قرن هجدهمی negro ابر بوده و ظاهرا از ابتدا به ابرهای سیاه بارانزا توجه داشته است. این ابرها نمونه های ضعیف شده ی اژدهای تاریکی بودند که دشمن خورشید بود. در اساطیر ژرم، پهلوان ماوراء الطبیعی به نام "ثور" یا "تور" thor در موقع طوفان های بارانزا با چکشی فراطبیعی به جنگ غول های تاریکی که ابرها بودند میرفت و با ضربه زدن به آنها باعث آذرخش میشد. پروفسور مایر با توجه به آتشین بودن چکش تور، آن را متعلق به کارگاه آتش وولکان میبیند که از آتش جهنم زیر زمین به دست می آید. چون خدا از هوا است و ابر به عنوان هوای در حال تراکم به آب، از هوا سفت تر است، فقط اجسام متراکم تر جامد که از جنس زمین و محصول رحم اویند میتوانند ابر را و لابد سیاهی را شکست دهند و البته جالب این که اژدهای آبی و مادر زمین زاینده هر دو هویت مادینه دارند. به نوشته ی مادام بلاواتسکی در "ایزیس بی نقاب"، کتونیا (بی نظمی زمینی) و متیس (آب) را دو همسر zeus zen (اثیر) میخواند. بلاواتسکی این ایزد را به میترا ربط میدهد در روایتی قابل مقایسه با قصه ی تور، از نوری که از «برج» یا کوه در زمین برون تراویده، متولد شده و این «برج» حالت آتشینی داشته که آن را با وولکان یا کوه آتشفشان قابل تطبیق میکند. کوماگن ها میترا را با واهاگن یا هرکول تطبیق میکردند و خدای جنگ میخواندند، فرمی که بسیار به تور ژرمن نزدیک است. هراکلس یا هرکول، یک هیبت انسانی ظاهرا ضد الهی دارد که نقشه های خدا را توسط وسایلی مخالف شرع او پیش میبرند. این تصویر، آرکلائوس ادومی است که نامش تلفظ دیگری از هراکلیوس یا هراکلس به نظر میرسد. آرکلائوس بعد از ترور آریستوبولوس آخرین شاه حشمونایی یهودیه، یهودیه را فتح و در جواب شورش کاهنان، قتلعامی حسابی به راه می اندازد و بعد از این اتفاق، هرود کبیر، یک ادومی یهودی شده از خاندان سلطنتی ادوم (اردن) شاه یهودیه میشود. یکی از نکات جالب در زندگینامه ی هرود این است که او دو کاهن به نام های متاتیاس و یهودا را به سبب آن که پس از شنیدن خبر نادرست مرگ هرود، شورشی در یهودیه به راه انداختند در آتش سوزانید. این نام ها دقیقا همان ماتیاس و یهودا اولین شاهان حشمونایی یهودیه را بازتکرار کرده اند که علیه آنتیوخوس شاه یونانی روم شوریده بودند. ادوم هم در ادبیات یهودیان اشکنازی اروپا با روم تطبیق میشد و گویی تاریخ حشموناییان زیاده از حد بزرگ شده و کل آن را باید در زمان زندگی شاه هرود خلاصه کرد. به نظر میرسد سوزانده شدن ماتیاس و یهودا به صورت سوزانده شدن یان هوس رهبر جریان تجدید نظر طلب هوسی در مسیحیت، در تاریخ روم اروپایی تکرار شده است. متاتیاس دقیقا همان ماتیاس هوسی (پیرو یان هوس) شاه مجارستان است که نمادی از یک جریان مخالف بزرگ است. او گروه های سواره نظامی موسوم به هوسار تشکیل میدهد که ظاهرا همان خزرها نیای قزاق ها هستند. سواره نظام قزاق ها با سواره نظام ماتیاس یکسانند و از طرفی قزاق ها ریشه ی عثمانی های ترکیه هستند که نامشان به حشمونی های تاریخ یهود نزدیک است. همچنین خزرها نیز ریشه ی یهودیان اشکنازی و بسیاری از اشرافیت های یهودی و سلطنت های اروپایی هستند که این سلطنت ها هم بارها علیه کلیسا ظاهر شدند. نزدیکی تلفظ هوسار به خزر یک نکته ی دیگر را هم گوشزد میکند. هوس در زبان مجارها یعنی اسب، و هوسار یعنی مردم اسبسوار، که معادل دقیق لغت شوالیه است. همانطورکه میدانیم هم یهودیان و هم شوالیه های تمپلار توسط کلیسای کاتولیک تحت تعقیب قرار گرفتند و رهبر شوالیه ها ژاک دو مولای (ملا یعقوب) نام داشت و بنابراین همنام پدر یهودیان یعنی یعقوب اسرائیل در تورات بود. یهودا پسر یعقوب اسرائیل، پدر خاندانی است که رهبری اشرافیت یهود را به دست گرفتند و به همین دلیل هم در کنار متاتیاس، یک یهودا نیز توسط هرود در آتش سوزانده میشود. درنهایت تمام این جریان ها در یان هوس یعنی یوحنای اسبسوار جمع میشوند که به جای شاه ماتیاس مجارستانی در آتش سوخت. او نیز کسی جز دیگر قربانی مقدس هرود یعنی یوحنای تعمیددهنده یا یحیی نیست. یوحنا زمانی به اندازه ی عیسی، نامزد مقام مسیح بود و ظاهرا عیسی مسیح یک فرم تغییر شکل یافته از خود او است. بنابراین عجیب نیست که کلیسا به جهت تمامیت خواهی خود، تمام دشمنان خود را در وجود او خلاصه کرده باشد. اسلام که مذهب عثمانی ها است، ترکیبی از یهودیت و مذاهب صابئین مثل مندایی ها که پیرو یحیی بودند به شمار میرفت و به همین دلیل هم رهبران جریان مزاحم روم در تاریخ اروپایی حشمونی خوانده شدند که نامی نزدیک به نام عثمانی ها باشد. نکته ی جالب دراینجا این است که نماد رم، همان قاتل عیسی یعنی هرود است و همین رم که با ادوم تطبیق شده، دارد سنگ عیسی را به سینه میزند. اینطوری تمام این جبهه ها که با هم تفاوت ماهوی دارند و به فرقه های گوناگون هم تقسیم میشوند، به جای عیسی و البته اصل آن یحیی، مقدس میشوند و حاوی حقیقت به نظر میرسند. این، کمک میکند تا هر کدام از این فرقه ها جنبه های قابل سوء استفاده در فرقه ی مقابل را یک اصل فراموش شده در آیین خود تلقی کند و آن را به نام بازگشت به اصل، وارد فرقه کرده و وسیله ی سوء استفاده های قدرت طلبانه کند. میتوان این را با چکش تور مقایسه کرد که از اعماق تاریکی بیرون می آید تا وسیله ی نبرد با تاریکی شود، درحالیکه تا حالا تاریکی و منکر یک موضوع واحد و جمع آمده در نگور و نگرو بودند. در این مورد باید توجه کرد که نگو به عنوان بخش از نگور میتواند به ناقت آلمانی –معادل "نایت" nightدر انگلیسی- هم تبدیل شود. ریشه ی نزدیک تر این لغت nox یونانی است که هم به معنی شب است و هم به معنی مرگ. به روایت هگینوس، Nox از آمیزش کائوس (آشوب) و اسکوتوس (مه) به دست می آید. اسکوتوس نام یک خدای تاریکی یونانی هم بوده است که گایا (زمین) را به ارینیس (تاریک شدن) حامله کرد. ارینیس معادل دقیق غروب آفتاب است. ازاینرو ممکن است اسکاتلند هم در اصل به معنی سرزمین غروب خورشید بوده باشد چون در ورای آن، خورشید در اقیانوس فرو میرود. جالب است که "سکیت" در نروژی به معنی مه آلود است و بنابراین تاریکی و مه واقعا در اسکوتوس جمع می آیند. احتمالا ازآنروکه هر دوشاکله های همان ابرهای اژدهایی مقابل تور هستند. جمع تاریکی و رطوبت در دریای آن سوی اسکاتلند هم چنین کاربرد کنایی ای دارد. غروب برای فرانسه نیز در دریا رخ میدهد و درآنجا لغت معروف برای غروب autom بوده است مرتبط با لغتی با دو تلفظ مختلف tm و tn هر دو به معنی تاریکی و سیاهی. گاهی غروب را به نام دومی atina میخوانند که احتمالا با نام آتنا الهه ی عقل و تصویر شدنش به صورت یک زن جنگسالار بی ارتباط نیست. از این جهت میتوان جنگ را چه در بعد سخت افزاری و چه در بعد فکورانه و استراتژیکش دارای روح الهه ی تاریکی خواند. مطابق روایات، آتنا حامی اسب ها و مخترع جنگ است. اما عجیب تر از همه پایه گذاری ادوات تمدن بشر توسط او است، ازجمله دولت، ارابه، کشتی، فلوت و شیپور، دیگ سرامیکی، چنگک، گاوآهن، یوغ گاو و لگام اسب، بافندگی، ریسندگی، آشپزی، قوانین، و دادگاه، همه توسط آتنا به انسان آموزش داده شده اند. ریشه های تم و تن که آتنا فرم مونث آنها را نشان میدهد، هر دو به te/tu میرسند که همان تئوس یا دئوس به معنی خدا است و در قبطی توث یا تحوت تلفظ و خدای ماه تلقی میشود. نام تحوت را جهوتی نیز میخوانند که قابل تبدیل به نام های یهوه و یهودا نیز هست.:

Chronologia.org: issue3850: 5/8/2013

ترکیب آب و تاریکی، همان چیزی است که در اساطیر مصری از آن به آب های تاریکی تعبیر و به nu نامبردار میگردد: ماده ی اولیه ی حیات با حالتی بی نظم و هرج و مرج طلب که به اقیانوس آغازین تشبیه میشود و نظم مانند خشکی ای به صورت یک جزیره در وسط این دریا ظاهر میشود. خدای شو در مرکز خشکی قرار میگیرد و "نیت" یا آسمان را که فرم مونث همان نو به شکل زنی با سر یک مار یا گربه است، از دریا جدا کرده و در بالای سر قرار میدهد و درست در افق و جایی که نو ونیت به هم میرسند خدای خورشید رع متولد میشود و در آسمان در راس فرمانروایی دیگر فرزندان نیت که ستارگان و صور فلکی هستند قرار میگیرد.:

“creation records discovered in Egypt”: George st clair: david nutt press: 1898: p175-6

نو و نیت که باید همان نگو و ناقت باشند، منشا رع به جای نظم میشوند و خدا از دشمنان خود پدید می آید چنان که خورشید از تاریکی پدید می آید. بدین ترتیب، خدای یهود، مسیحیت و اسلام، عمدا دشمنی کورکورانه با خدایان طبیعت پرستی پیدا میکند تا از آنها تغذیه و رشد کند و تاریکی برایش در جایگاه شیطان قرار میگیرد تا شیطان الگوی مذهب خدایی باشد که دشمن شیطان تلقی میشود. آن وقت، عطار میخواهد تا مثل دیوانگان عقلمان را تعطیل کنیم و دنبال خیر و شر در این پروسه نباشیم تا به خدا برسیم. همه ی ما دوست داریم به خدا برسیم، ولی ظاهرا برای همه مان هم مهم است که بتوانیم مطمئن شویم منظورمان از خدا، خدای عطار است یا نه؟!

رابطه ی بازیگری و سیاست، و ورود آن به حوزه ی زندگی مردم معمولی

نویسنده: پویا جفاکش

جنگجویان اوکراینی در دوران تزارها

تا قبل از جنگ غزه هر روز در رسانه ها درباره ی جنگ اوکراین صحبت میشد و در اخبار ثنوی شده ی به تصویر درآمده، اوکراینی ها قهرمانان مظلوم شهیدپرور بودند و روس ها دیو درنده خو. اما حالا و زیر بمباران خبری جنگ غزه، اصلا کسی یادش نمی آید که تا یک ماه پیش چیزی به نام جنگ اوکراین، روی پرده ی اخبار وجود داشت. این با به هم خورن های پیاپی روابط زلنسکی با حامیان غربیش بی ارتباط نیست. هرچه میگذرد زلنسکی بیشتر نگران میشود که سقوط دولت در ماجرای «یورومیدان» تکرار شود بخصوص ازآنروکه سه نفری که او را به مخمصه ی جنگ اوکراین انداختند –بایدن، سولیوان، نولاند- همان مثلث شوم به راه اندازه ی یورومیدان در 2014 هستند.

در سال های 2013 و 2014 ویکتوریا نولند معاون وزیر امورخارجه ی فعلی امریکا، دست پشت پرده ی عملیات کودتا مانند موسوم به حوادث میدان بود. این وقتی روشن شد که تماس تلفنی در سال 2014 بین نولند و سفیر امریکا در کیف، جفری پیات شنود شد و محتوای تماس به مطبوعات درز کرد. این دو مقام امریکایی، در این مکالمه به صراحت نحوه ی هدایت امور و مدیریت رهبران به اصطلاح مخالفان دولت وقت اوکراین را مرور میکنند و همین یک مکالمه کافی بود تا معلوم شود که کل ماجرای جنبش "میدان"، نمایشنامه ای به تهیه کنندگی و کارگردانی و تدوین مقامات امریکایی در کیف بود و "رهبران" اپوزیسیون و طرفداران ایشان تنها بازیگران این نمایش بودند. داستان فساد پسر بایدن در اوکراین هم با این رسوایی بی ارتباط نیست، چون بخش اعظم این فساد، جایزه ای است که خانواده ی بایدن بابت ساقط کردن دولت قبلی از اوکراین گرفته اند. این، بایدن و جیک سولیوان بودند که رئیس جمهور بعدی اوکراین پس از سقوط دولت را انتخاب کردند. آسیا تایمز گزارشی درباره ی این وقایع منتشر کرد و در آن بیان نمود که اکنون دیگر «نمیتوان اوکراین را یک کشور مستقل دانست.» زلنسکی کسی که بیش از همه به نام استقلال اوکراین با تحمیل جنگ بر کشور برای زمین گیر کردن روسیه به نفع غرب موافقت کرد این را بهتر از هر کسی میداند. او یک بازیگر است و چه سر صحنه ی فیلم و چه سر صحنه ی سیاست، از دستورات کارگردان اطاعت میکند. شاید غربی ها روحیه ی طنز داشتند که یک کمدین را برای این شغل انتخاب کردند. اما اتفاقا کمدین به دلیل نزدیکی ریشه ایش به دلقک بیشتر بر ضد غرب سفید عمل میکند همانطورکه جنگ اوکراین هم بیشتر به هژمونی غرب صدمه زد تا این که به نفع آن کار کرده باشد. علت توجهم به این موضوع، اطلاعاتم درباره ی ارتباط فرقه های رمزی با دلقک منجمله کمدین، و برداشت کنایی آنها از این شخصیت اسطوره ای دوپهلو است.

در یادداشت های سخنرانی کشیش اولیور که در دهه ی پیش به فراماسون های کمبریج شایر و لینکلن شایر انگلستان ارائه شد، عضویت 119 عضو در لژ "آپولو" گریمزبی ثبت شده که 43 عضو آن «کمدین» ها هستند در کنار 7 روحانی، 10 ارباب، 3 وکیل، 2 دکتر، 18 تفنگدار دریایی، 2 مامور گمرک، 3ستوان، 27 تاجر، و 1کشاورز. یعنی کمدین ها در این سخنرانی، با فاصله ی زیاد از بقیه پر تعدادترین شغلند. در میان فراماسون ها کشیش اولیور به خاطر نوشتن کتاب های درسی فراماسونری و تا حدودی برای تاسیس لژ ماسونی "آپولو" گریمزبی شهرت دارد. این تاسیس اندکی پس از ایجاد لژ بزرگ متحد انگلستان در سال 1813 رخ داد. توجه کنید که در آن زمان، کمدین ها هنوز آنقدرها از دلقک ها قابل تشخیص نبودند. جوکر ها یا دلقک ها در ابتدا کسانی بودند که در دربار شاهان دست به مسخرگی میزدند و در عالم مسخرگی، بزرگترین حرف ها را بار شاه میکردند که دیگران جرئت گفتنشان را نداشتند. یعنی جوکر یا دلقک ظاهرا یکی از پست ترین شغل ها ولی در باطن یکی از قدرتمندترین شغل ها بوده است. ظاهر دلقک های آن زمان به ظاهر دلقک های امروزی نزدیک است و موجودی با لباس غیر عادی، پوستی به طرزی غیرعادی سفید شده، مو یا کلاه سرخ، و جانشینی برای شاخ های بزمانند شیطان روی سر را نشان میدهد. برخلاف تصور عموم، این تصویر چیزی نبوده که برای خوشایند بچه ها اختراع شده باشد چون اکثر بچه ها از دلقک ها میترسند. مطابق تحقیقات دانشگاه شفیلد، قریب به اتفاق بچه های 4 تا 16 ساله در بیمارستان، دلقک ها را پس میزنند. دلقک به همان اندازه ی کشیش برای کودک یک مقام قدسی تحمیلی است. او بخشی از فرهنگ سفیدپوست هراسی کهن است. در چین، جیانگ شی یا به قول اروپاییان "خوناشام چینی" عنوان شیاطین انسان نمای رنگ پریده ای با پوستی به سفیدی میت بود که "چی" یا انرژی حیاتی مردم را میمکیدند. آنها به فضای فیلم ها راه یافته اند. ارتباط این شیاطین با سفیدپوستان، در شخصیت های رقص های فستیوالی موسوم به «دلقک های مقدس» در بین سرخپوستان امریکای شمالی و مرکزی بهتر آشکار میشود. اینان نه تنها خود را رنگ پریده کرده اند، بلکه بدن یا لباس دو رنگ سیاه و سفید دارند که نزدیک به لباس زندانیان جامعه ی سفیدپوست به کنایه از شرورترین سفیدپوستان است. جالب اینجاست که این فقط در دید یک غیر اروپایی ممکن است نماد یک هیولا باشد. اروپایی برعکس روی سیاهی پوست دلقک تاکید میکند چنانکه کرامپوس، شیطان همراه بابا نوئل در کریسمس آلمانی، گاهی جوانی است که خودش را به شکل یک سیاهپوست رنگ کرده و لباس دلقکی ای پوشیده که کمی یادآور لباس مردم شرق هم باشد. ظاهرا ترکیبی از هر دو مطلب مد نظر است. دلقک، کنایه از مورلوک ها است که بعدا بیشتر به مور معروف شدند: مردمان سامی نیمه افریقایی اولیه ی حاکم بر اروپا که از سفیدپوست ها شکست خوردند و از نژاد برتر به نژاد پست سقوط کردند ولی چون اروپایی ها برای اداره ی مملکت به مورلوک ها نیاز داشتند آنها را به سمت مشاور خود برگزیدند و آنها تبدیل به مردانی بسیار نزدیک به شاه شدند درحالیکه از دید طبقه ی حاکم موجوداتی قابل تحقیر بودند، تصویری که کم کم به شکل دلقک توسعه پیدا کرد. درست مثل دلقک ها مورها نیز منویات خود را به صورت غیرمستقیم به اجرا درمی آوردند و در این راه وانمود میکردند که برتری سفید و رسومات او را پذیرفته اند تا کم کم در حکومت موجود، تغییراتی را که میپسندند اعمال کنند. به همین دلیل پوست دلقک به طرزی غیر عادی سفید است کنایه از این که مور بیش از حد خود را سفید کرده، سفیدی او غیر طبیعی است و معلوم نیست زیر رنگ سفید تصنعی چه پوستی مخفی شده است. حتی مور عمدا خود را بیش از حد سفید کرده تا تاکید کند تمام بلاهایی که از جانب حزب او بر رنگین پوستان می آید به سبب هویت سفیدپوست این دستگاه است. موی قرمز یا کلاه قرمز هم همین را میگوید. قرمز رنگ مارس (مریخ) و ونوس (زهره) خدایان خشونت و شهوت است و دلقک، رنگین مویی سفیدپوست را به نفع این استعاره مورد تاکید قرار میدهد. گذشته از اینها دلقک مسخرگی خود را تحت یک گریم سخت که او را حالتی به شدت رسمی میبخشد اعمال میکند. این تا اندازه ی زیادی یادآور انگلیسی ها است که مردمی خشک و رسمی و همزمان شوخ طبعند ضمن این که به دلیل زیستن در یک جزیره ی بسیار ابری و پرباران، به شدت هم رنگ پریده به نظر میرسند. البته شخصیت دلقک برای عموم مردم قابل همذاتپنداری است. دلقک شامل دنباله اش کمدین، برای خنده سر دیگران بلا می آورد یا به آنها طعنه میزند تا دیگران بخندند و اصلا هم کار ندارد که طرف خوشش می آید یا بدش می آید. همه ی ما تقریبا همین کار را با مردم دیگر میکنیم و به خاطر ظاهر رسمی و رعایت شوونات در طول زندگی روزمره، دلقک درونمان را پشت یک ظاهر رسمی مخفی میکنیم. با همه ی اینها تلقی خارجی از دلقک با تاکید بر سفیدپوست و رنگین مو بودن او، وی را یک انسان غیر عادی نشان میدهد که در این صورت، او فقط میتواند کنایه ای از نفیلیم یا انسان های دورگه ی فرشته و انسان ها باشد که دارای توانایی هایی فراتر از مردم عادی بودند و این یادآوری میکند که سفیدپوستان اروپایی باید از دید رنگین پوستان، مردمی برتر از مردم عادی یعنی رنگین پوستان در نظر گرفته شوند.:

“the nephilim looked like clowns”: stolenhistory.net

وقتی صحبت از نفیلیم سفید میشود، آنها فقط میتوانند طایفه ی 7فرد سفید در کتاب انوخ باشند. سنت کلر، آنها را با هبدوماد باسیلیدس مقایسه میکند که 7درجه از آسمان است که خانه ی دمیورگ یا خدای خالق را در بر میگیرد. هبدوماد 7روح گیتی را انعکاس میدهد و درصورتی که هشتمین یا آرخون اعظم که دمیورگ از آن پدید می آید و فراتر از جهان مادی است به اینها اضافه شود اگدواد یا هشتگانه ی ایزدی پدید می آید. این تفکر مسیحی مرتبط با تصویر پتاح و هفت پسرش موسوم به خنمو یعنی سازندگان در اساطیر قبطی است. پتاح خدای خالق و منعکس در آتش آهنگری است و به سبب ارتباط آتش با خورشید، یک خدای خورشیدی نیز هست. پتاح جهان را شکل داده و آسمان را از زمین جدا کرده است. ازاینرو به عمود آسمان در قطب شمال تشبیه میشود و در ابلیسک یا ستون های خورشیدی تجسم می یابد. به نوشته ی پلینی، اولین بار شاهی به نام میترس سنت ساختن ابلیسک را بنا گذاشت و اولین ابلیسک را در هلیوپولیس مصر بنا نهاد. جهان از آب های آغازین موسوم به نو یا نون یا نوم پدید آمده و سرزمین تاریک و سرد قطب شمال شاید هنوز کاملا از آب خارج نشده باشد. برای همین پتاح را درآنجا گاهی سوار بر یک قایق تلقی میکردند. روح این پهنه ی آبی، صورت قلکی تنین یا اژدها بود که قبلا ستاره ی قطبی درآنجا قرار داشت. تنین را یک اژدهای 7سر تلقی میکردند به تعداد 7پسر پتاح. با انتقال ستاره ی قطبی به صورت فلکی دب اصغر، این 7سر تبدیل به 7ستاره ی دب اصغر شدند. اما هنوز روحشان روح اژدهای دریایی بود که در اساطیر قبطی معمولا اسب آبی و تمساح به جای او قرار میگرفتند. پتاح در قالب جوانترین پسرش از نو جوان و در حال تجدید حیات میشد و ازاینرو سوبک که هفتمین پسر است روح اژدها را داشت و به جای پتاح به تمساح تشبیه میشد. سوبک را گاها sevekh نوشته اند که به معنی هفتمین است. درحالیکه پتاح در قالب سوبک، به صورت یک تمساح، آویزان تااورت الهه ی اسب آبی به جای روح نوم شده بود، باید در قلمرو خورشیدی خلقت نیز مابه ازایی می یافت. بنابراین یک تمساح دیگر در فاصله ی هفت درجه از صورت فلکی اسد یا شیر قرار گرفت چون اسد خانه ی خورشید تلقی میشد و سوبک در ازای هر درجه به جای یک پسر، هفتمین فرزند پتاح در قلمرو خورشیدی میشد. بدین ترتیب اسد به جای جهان مادی حکم همسر پتاح را یافت و تبدیل به سخمت شد که زنی با سر شیر بود. ترکیب متضاد این تصویر، بعدا در تصویر پاخت یا باستت الهه ی گربه جمع آمدند. البته خلقت نخستین تمام و کمال بود و تخیل شده بود که در زمان آغاز خلقت، خورشید در انقلاب تابستانی در خانه ی خود در برج اسد قرار میگرفت که زمان این رویداد میباید حدود 6000 سال پیش بوده باشد. حدود 72 سال طول میکشد تا آسمان یک درجه از جای خود جابجا شود. بنابراین حدود 500 سال از زمان خلقت تا زمان تبلور ممکن خورشید در سوبک بعد از گذر از 7درجه طول کشیده است. درحالیکه تمساح پتاح در یک قلمرو آبی آویزان یک موجود آبزی به نام اسب آبی بود، در قلمرو خشکی اسد نیز سوبک آویزان خوک میشود که نسخه ی خشکی زی اسب آبی به شمار می آید. ازاینرو سخمت را به خوک نیز تشبیه کرده اند. مرکز پرستش سخمت در محل دریاچه ی سشات در مرز اتیوپی و مصر بود و این محل در کوه های بوخات مرکز پرستش سوبک در قالب تمساح قرار داشت. دراینجا خورشید در حال طلوع به چشم تمساح کمین گرفته در آب تشبیه میشد و ازاینرو در طلوعگاه خورشید در شرقش، معبد سوبک بنا شده و حول آن شهر کروکودیلوپولیس پدید آمده بود. این انگاره به تشبیه خورشید به چشم رع یا خدا نزدیک است. البته سخمت و الهه ی دیگری به نام نیت هم چشم خورشید نامیده شده اند. در دندره الهه هاثور را «نیت-سخمت، چشم رع» خوانده اند. باستت نیز به سبب ریشه داشتن در سخمت، چشم رع خوانده شده است. الهه در مقام چشم خورشید، همزمان مفهوم زمین را نیز داشت. چون حکم چشمی را داشت که نور را دریافت میکند و آن را به گونه ی تصویر بازسازی میکند. این مثل آن است که خورشید در غروب در زمین فرو برود و در طلوع از نو بازآفرینی شود. ازاینرو توآت یا جهان زیرین به ذهن بشر تشبیه میشود که آنچه را که میبیند به گونه ای از نو بازسازی میکند. خورشید در غروب به صورت توم در توآت فرو میرفت و در طلوع به صورت رع از آن خارج میشد. ازاینرو توم را روشن کننده ی توآت میخواندند. در تشبیه این ورود و خروج به چشم، چشم خورشید به صورت یک چشم دوگانه تصویر میشد که یک رویش به توی توآت باشد و یک رویش به بیرون آن. ازآنجاکه خورشید و ماه هر دو چشم های آسمان تلقی میشدند، این دوگانگی درباره ی ماه نیز صادق بود و از خورشید و ماه گاها با عنوان چهار چشم آسمان یاد میکردند. دوگانگی چشم به این خاطر است که تصویر را از این ور به یک شکل دریافت کند و از آن ور احتمالا به شکلی دیگر انعکاس میدهد. ازآنجاکه دریافت های همه ی انسان ها از همدیگر چنین است، برای انسان ها دو نوع روح تلقی میکردند: "با" یا روح واقعی فرد، و "کا" یا برداشت فردی دیگر از روح فرد. ازآنجاکه فرد در دید افراد مختلف واجد صفات مختلفی داشت، کا های گوناگونی را هم داشت و این کاها از ترکیب 7کای اصلی شکل میگرفتند که همان 7روح خورشید متجسد در 7سیاره هستند و 7نوع فرد اصلی آن، معادل 7مرحله ی پیشرفت انسان در خورشید پرستی عرفانی میترائیسم میباشند. در مصر بخصوص نسخه ی زمینی خدای خورشید یعنی شاه مد نظر بود که آنچه از دنیای اطراف دریافت میکرد لزوما واقعی نبود اما بر اساس همین دریافتن های غلط ممکن بود سرنوشت کشور را به سمت یک خلقت متفاوت براند. در یک لیست از فراعنه ی مصر، از کسی به عنوان «چشم شاه» یاد شده است. نویسندگان یونانی بازآفرینی کننده ی لیست، معنی آن را متوجه نشده اند ولی میتواند به معنی کسی باشد که در حکم نسخه ی دوم و دوبل شاه باشد و چیزهایی را که شاه در خود سانسور میکند هنوز به راحتی انعکاس دهد. چنین کسی میتواند یک مشاور شاه باشد که تا حدود زیادی اعمال مورد نظر شاه را انجام میدهد و در موفقیت و شکست پروژه ضربه گیر قداست شاه است.:

“creation records discovery in Egypt”: George st clair :Chap7,8

الهه ی چشم در مقام کالبد زمین، معادل هاثور الهه ی زمین در افسانه ی خورشیدی است. هاثور مادر و همسر هورس خدای خورشید است. چون خورشید هر روز موقع غروب وارد واژن زمین میشود و صبح فردا از نو از آن متولد میگردد و این معادل ورود و خروج نور به چشم است. ازاینرو هاثور را هم گاهی مثل سخمت، زنی با سر شیر تصویر میکردند. از طرف دیگر چون مرگ و رستاخیز خورشید در غروب و طلوع با مرگ و رستاخیز خدای طبیعت در پاییز و بهار تطبیق شده، هاثور در صورت فلکی ثور یا ورزاو تجسم می یابد زیرا در زمانی که انقلاب تابستانی در برج اسد رخ دهد، آغاز بهار در هنگام طلوع خورشید در برج ثور رخ میدهد. ازاینرو هاثور را بیشتر زنی با شاخ های گاو مجسم میکردند. هاثور همچنین نسخه ی زمینی تااورت یا الهه ی اسب آبی در آسمان قطبی نیز بود و ازاینرو او را به شکل یک اسب آبی با شاخ های ورزاو نیز نمایش میدادند. در ابوسیمبل، یک گاو نماد هاثور بود و این گاو همزمان تجسم پادشاه نیز بود. هاثور به سبب ارتباط با ذهن انسان، در 7 کا تجسم می یافت و ازاینرو هفت هاثوری پرستش میشدند که به صورت 7 گاو ماده تحت رهبری یک ورزاو به جای "با" یا روح واقعی فرد بودند. بنابراین هاثور به جای ذهنیت شاه، به شکل یک ملکه در کنار روح الهی شاه قرار میگرفت و این دو حکم پدر و مادر شاه را می یافتند. دراینجا هاثور به صورت دو ملکه نمایش داده میشد که هر کدام دارند یک پسربچه را به جای خود شاه شیر میدهند. یکی از آنها زمین و جهان فیزیکی قانومند در وضعیت طبیعی است و دیگری کا یا تصویری که مردم از پادشاه در ذهن دارند.:

Ibid: chap9

بدین ترتیب، شاید دلقک و همچنین کسانی که چشم و گوش شاه بودند، خود واقعی شاه یعنی کسانی بودند که میتوانستند کارهایی را انجام دهند که خود شاه هم دوست داشت انجام دهد ولی باید خودداری میکرد تا «کا»ی شاه در مقابل چشمان مردم تغییر نکند. توجه کنید که در دربار جدی شاه، دلقک تنها کسی بود که مجاز بود جلو شاه نقش بازی کند و دروغ بگوید. ولی در مقابل ملتی مدرن که در صحنه ی دموکراسی، ظاهرا خودشان دولت را تعیین میکنند و همه شان شاه محسوب میشود، همه ی سیاستمداران بازیگرند، چون همه شان دارند ادای خود جلوه نکرده ی مردم را درمی آورند. بنابراین اصرار مردم برای افزایش ایفای نقش سیاسیشان در سطح جامعه بخش وسیع تری از مردم را به مانند زلنسکی، تبدیل به بازیگرانی میکند که از کارگردانان ناپیدای خود در پشت صحنه اطاعت میکنند. شاید در اوکراین، زلنسکی به عنوان یک کمدین فقط آنگاه به سیاستمداری قبول شد که مردم فهمیدند در شورش ها و گردهمایی هایشان در یورومیدان، بازیگر بی اطلاع از پایان فیلمنامه بوده اند و درنتیجه دیگر از این که یک بازیگر را قهرمان فیلمنامه ی ناتو در مقابل روسیه ببینند احساس ناراحتی نمیکردند. درواقع دراینجا کارگردانان نادیدنی در جایگاه خدایان قرار گرفته بودند. تئاتر که ریشه ی فیلم است به مانند سایر هنرها ریشه در کیش های پرستش خدایان دارد چون هنر دارای نظم است و سیاست که نظم را بر جامعه حاکم میکند برادر دوقلوی هنر است که هنر ناچارا در خدمت او است. دادائیست ها این موضوع را به خوبی میدانستند و به همین دلیل هنر را از نظم تهی کردند و خطوط بی سر و ته را به جای اثر هنری ستودند تا یک انقلاب واقعی علیه سیاست رقم زده باشند. مارسل دوشان ناراضی بود وقتی میدید عده ای در اشیاء حاضر و آماده ای که قرار بود بر مبنای بی تفاوتی زیباشناختی صرف انتخاب شوند زیبایی کشف میکنند و گزینش حاضر آماده به عنوان یک کنش مطلقا غیر تجاری تبدیل به انتخاب یک شی ء جالب با تاثیرات زیباشناختی میشود. ماکس ارنست تقریبا عصبانی از سرنوشت دادا چنین شکایت کرده بود: «دادا یک بمب بود. عجیب نیست که کسی نزدیک به نیم قرن بعد از انفجار یک بمب بخواهد تکه های آن را جمع کند و به هم بچسباند و به نمایش بگذارد؟» علی محمد ولی (دکترای فلسفه ی هنر) ضمن بیان این دو مثال، دادا را در این که هنر و انقلاب نمیتوانند با هم جور شوند محق دانست و نوشت:

«در تعریف داستان هنر انقلابی نمیتوانیم از یاد ببریم که خود تعبیر هنر چگونه به عنوان اولین مانع برای آن کنش خالص انقلابی عمل میکند. اما اگر برای توصیف فرم بیانی ای که میخواهد فریادی از خواب پراننده ی ناگوش نواز باشد به جای تعبیر حداکثر گرای هنر انقلابی –که لازمه اش رخ دادن انقلاب در پس زمینه است و به تعبیر بارت صرفا در حضور روزانه ی گیوتین میتواند اندازه ی قامت زندگی باشد- از تعبیر ملایم تر هنر اعتراضی استفاده کنیم چه خواهد شد؟ یک سخنران عصبانی، یک رپر که در اجرایی آزاد واژه ها را با خشم به دوربین شلیک میکند، یک اجراگر مفهومی جان به لب رسیده در خیابان، یک فریادزن گریان لایو اینستاگرام را در نظر بگیرید؛ آیا در این فرم های بیانی –فارغ از این که تصمیم بگیریم آنها را چه بنامیم- باز هم اعتراض موثر ناممکن است؟ پاسخ عملی داستان هنر –حتی آنجا که قرار است هنر نباشد- ما را غافلگیر خواهد کرد. بارها دیده ایم برون ریزی های عصیانگرانه امکان بیشتری برای غصب شدن و مورد کنترل واقع شدن دارند؛ چراکه بیرون ریزی در این سیاق، هرچقدر چموش، غیرمنعطف، و ستیزه جو باشد، باز هم به دلیل این که خودش را در مواجهه با مسئله بازسازی نمیکند، در تکرار، قابل پیشبینی و نهایتا هضم شدنی میشود. برای یک سیستم کنترل گر، یک آدم همیشه عصبانی فحش دهنده ی لب پنجره مثل یک هدیه است و نهایتا به بخشی از جذابیت گردشگری جغرافیای سیاسیش تبدیل خواهد شد، همانطورکه ناراضیان نه با اجراهای جنون آمیز مفهومی که تا قطع اعضای بدن هم جلو رفت و نه با انواع متنوعی از جنبش های ضد فرهنگ، هرگز نتوانستند مشکلی بر سر راه قدرت در برهنه ترین و سخت ترین اشکالش ایجاد کنند. درواقعیت، هیچ شکلی از خل بازی نبوده که درنهایت تبدیل به یک جاذبه ی خرده فرهنگی نشده باشد و هیچ فرم اعتراضی ای وجود نداشته که کسانی توانسته باشند در درازمدت در آن پناه بگیرند و نگران تبدیل شدنش به یک جاذبه ی قابل خرید و فروش نباشند. آنچه میخواهد هضم نشود، هر اسمی که داشته باشد، باید هر لحظه خودش را در نسبت با آنچه به کالا تبدیلش میکند از نو تعریف کند، کاری که از برون ریزی عصیانگرانه ساخته نیست، و این چیزی است که بارت آن را ذیل مفهوم لحظه ای بودن آزادی (در مقابل ممتد بودنش) در انتخاب اسلوب نوشتار توضیح داده است. نه فقط کلیت هنر، که تمام فرم های ستیزه جوی بیان نهایتا به عادتی هضم شدنی تبدیل خواهد شد و در قفسه ی بچه های چموش به فروش خواهند رسید اگر دلشان را به صدای بلند رو به بیرونشان خوش کنند و فراموش کنند که در انتخاب اسلوب مبارزه هیچ انتخاب آسانی وجود ندارد. به همین دلیل است که در شهر عجایب شبکه های اجتماعی، معترضان خسته ی در آستانه ی فروپاشی روانی، تقریبا با همان ساز و کاری تماشا میشوند که بلاگرهای زیبایی و برهنه نماها و طالع بین ها و دعانویس ها و دعوا درست کن ها و شکنندگان اشیا با سر. داستان این تعارض، یعنی این سرنوشت محتوم ستیزه گرانی که علیه وضع مستقر عصیان میکنند و نهایتا خودشان بسته بندی شده و در همین وضعیت به فروش میرسند، نه فقط در نظریه ی هنر، بلکه در خود هنر هم به قدر کافی تعریف شده است. در فیلم "شبکه" ی سیدنی لومت، مجری خبری را که در آستانه ی فروپاشی روانی است و حین پخش زنده شروع به افشاگری علیه تمامیت سیستم میکند به جای اخراج، استخدام میکنند تا در نمایش تلویزیونی مخصوص خودش حرف های اعتراضی بزند. این نمایش تا وقتی که بیننده دارد ادامه پیدا میکند. او درنهایت کشته میشود اما نه به این دلیل که حرف های اعتراضی میزند؛ به این دلیل که دیگر بیننده ندارد. همین مضمون در یک قسمت از سریال "آینه ی سیاه" هم تکرار میشود. در یک ضد آرمانشهر رسانه ای که همه چیز زیر سیطره ی تلویزیون و یک نمایش استعدادیابی است، تهدید یکی از شرکت کننده های برنامه به کشتن خودش جلو دوربین با یک تکه شیشه از طرف داوران برنامه به عنوان یک "استعداد" پذیرفته میشود و او را استخدام میکنند تا تماشاچیان را با نمایش لحظه ی خشم و جنون و اعتراض سرگرم کند. گویی نه فقط نظریه پردازان هنر بلکه خود سرگرمی سازان شاغل در رسانه هم میدانند هر فریاد اعتراضی میتواند تبدیل به یک کالای دیگر شود و گاهی هم همین را تبدیل به مضمون داستانشان میکنند.» ("از هنر انقلابی تا خل بازی در اینستاگرام: نگاهی به یک بن بست زیباشناختی": علی محمدولی: "باور": شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: 44-43)

محمدولی، مقاله اش را با این جمله شروع میکند: «اگر رای دادن چیزی را تغییر میداد، اجازه نمیدادند رای بدهید.» و زیرش نوشته است: «حکمت فیسبوکی دهه ی هشتاد». درواقع وجه اشتراک دموکراسی و فیلم هم در همین جمله است: در هر دو مورد، نویسنده و کارگردان و برخی عوامل اجرای سناریو، از اول میدانند آخر قصه چه میشود ولی مردم نمیدانند. علت این است که در هر دو مورد، هنر دست کاهنان خدایان است و مردم از آن بی بهره اند. به نوشته ی محمدولی در صفحه ی بعد منبع بالا، هنر وقتی شروع به خلق شدن میکند حتی برای خالقش معلوم نیست آخرش چه میشود مگر در بعضی نوشته ها. اما مردمی که در به اصطلاح هنر اعتراضی شرکت میکنند از قبل تصمیمشان را گرفته اند و این تصمیم را هم سناریونویس ها به آنها القا کرده اند. بنابراین مردم شرکت کننده در پروژه ی سیاسی دست به خلق اثر هنری نمیزنند و صرفا ابزاری برای خلق اثر هنری کس دیگری هستند. زمانی انسان میتواند منشا اثر منحصر بفرد باشد که با اتکا به دانش و اعتماد به خود جلو برود نه با تکیه ی صرف بر تشویق مردم. توجه کودکان به تشویق های بزرگسالان برای این مهم است که آنها کار خوب انجام دهند، اما در بزرگسالی، ممکن است نیروهایی ضد مردمی با تکیه بر قدرت رسانه تعیین میکنند مردم چه کسی را تشویق کنند، و مردم کسانی را تشویق کنند که کارهایشان همیشه خوب نیست و اغلب عکس آن صادق است. «هنری دیوید ثورو» فیلسوف قرن 19 امریکا به پیروی از رواقیون می آموخت که آدم باید کار درست را انجام دهد بی این که حرص داشته باشد که کارش نتیجه ی وسیعی دارد یا نه. شاید این آموزه ی ثورو با خلوتگزینی او با فرار از جمعیت به چشم انداز طبیعی جنگل مرتبط بود، چون خودش هم نگران بود که انتظارات مردمی، او را از راه صحیح منحرف کند.

نگاهی دوباره به پایان دوران مشرکین قدیم و درس آن برای جهان امروز

نویسنده: پویا جفاکش

روزنامه ی اطلاعات در شماره ی 30 آبان 1402 یادداشت های جلال آل احمد در 13 تیر 1336 در باب دیدار او و سیمین دانشور (جمع آوری شده به کوشش محمد حسین دانایی) را نشر داده که در بخشی از آن، جلال مینویسد:

«آنچه که از زیبایی رومی شنیده بودم، هنوز در مردها بیشتر از زن ها است. نسبت زیبایی در مردها خیلی بیشتر است تا در زن ها، و لابد به همین علل بوده است که "پدراست" ها در این ملک هنرمند بوده اند یا هنرمندها "پدراست". آدم بهشان حق میدهد.»

روزنامه جلو لغت "پدراست" یک 1 زده و در پاورقی نوشته است: pederast یعنی «منحرف». البته "پدراست" به طور دقیق یعنی مردی که میل به رابطه ی جنسی با پسرها داشته باشد. اگر این را در شرع ادیان ابراهیمی یک انحراف بدانیم، دلیل نمیشود از کلمه ی «منحرف» استفاده کنیم چون انحراف ها در شرع زیادند و حداقل از دید خود ایتالیایی ها با تاریخ تهوع آوری که برایشان نوشته اند پدراستی کمترین انحراف محسوب میشود.

درواقع انحراف محسوب شدن پدراستی مدیون قرار گرفتنش در لای سیاهه ای از انحراف های وحشتناکتر موقع عبادت شیطان است. این که انگلیسی های خیلی مذهبی، خانواده شان را به امریکا انتقال دادند تا از رواج پدراستی در جامعه ی انگلستان فرار کنند، محصول ثانویه ی ترسی بزرگتر از کسانی بوده که عامل رواج پدراستی در جامعه شمرده میشدند: یهودی های شیطانپرستی که در سبت سیاه خود، فحشا و زنای محصنه مرتکب میشدند و برای شیطان آدم قربانی میکردند. آنها مواد روانگردان و مشروبخواری افراطی را در جامعه رواج میدادند تا طی وحشی گری ای که زایل شدن عقل بر مردم تحمیل میکند، شیطان هنوز قربانی های مورد نظرش را از آدم ها بگیرد. سبت سیاه تقریبا همان باکانالیا یا آیین های مخدر و شهوانی وحشیانه ی دیونیسوس بود که مرزش با آیین های رقیبش متعلق به کوبله الهه ی زمین از بین رفته بود. کاهنان کوبله مردان همجنسباز زن مانند موسوم به گالی ها بودند که نامشان با مردم گالیک یا گاول یا کلت که ساکنان پر تعداد منطقه ی اروپای مرکزی و غربی و جنوبی بودند عجین گردیده بود. ژولیوس سزار نوشته است که گاول ها لاتین را بهتر از رومی های ایتالیایی صحبت میکنند لابد چون گاول ها و البته گالی ها اصل فرهنگ لاتین و محصول آن مسیحیتند. یعنی تمام داستان های وحشیانه درباره ی جادوگران و اعمال شنیع آنها فقط برای این بوده که فرهنگ یهودی-مسیحی را از آن چیزی که قبلا بوده، تزکیه کنند و تغییر دهند. در این راه، خدایان به دو تکه تقسیم میشدند. صفات خوب در یک تکه قرار میگرفت و تبدیل به یک قدیس انسانی مسیحی میشد و صفات بد یا آنچه اخیرا بد تلقی شده بود و نیز چیزهای بدی که اخیرا به پایش نوشته شده بود، در یک تکه ی دیگر قرار میگرفت و جنی شیطانی تلقی میگردید. درست مثل دیونیسوس که به چند قدیس با عناوین دیونیسیوس و دنیس تقسیم شد و آنچه از او باقی ماند شیطان رجیم بود. بدین ترتیب، ترس بی مورد و ابلهانه ای درباره ی جادوگران شیطانی در تمام اروپا راه افتاد تا مردم از ترس این که اعمال سابق، شیاطین و جادوگران را به زندگیشان دعوت کند از انجام اعمال مخالف شرع جدید چون پدراستی دوری کنند و آنها را انحراف بشمرند. بعد این سوال پیش آمد که راستی آن همه جادوگر شیطانی چه شدند؟ پاسخ داده شده در قرن 19 این بود که میلیون ها نفر از آنها در دادگاه های انکیزاسیون ژزوئیت ها محکوم شدند و در آتش سوختند. ولی واقعیت این بود که دادگاه های انکیزاسیون بیشتر علیه جعل سکه شکل گرفته بودند. در کتابچه های راهنمای تفتیش عقاید، لغات را عمدا به گونه ای تفسیر کردند که از آن معنی آدم کشی به دست آید. مثلا کلمه ی مالفیز که به جادوگر ترجمه شده، درواقع به معنی نامرغوب و بی کیفیت است و درباره ی اشیاء تقلبی منجمله سکه های جعلی به کار میرود.:

“the church inquisition”: stolenhistory.net

این جادوگرکشی، شکل محترمانه تری به نام دگر اندیش کشی پیدا کرده و تا مرز تغییر زورکی عقاید و تحمیل دین در اروپا پیش رفته و در این حالت از یک دوره ی کوتاه انکیزاسیون به دو هزار سال تاریخ ترسناک مسیحیت فرافکنی شده است. بنابراین انکیزاسیون به نوعی در ابتدای تصویر رایج ما از تغییر فرهنگ و جهان گستر شدن شرع یهودی-مسیحی اروپایی به هر طریقی که ممکن است رخ داده باشد قرار خواهد گرفت.

ژزوئیت ها را عامل انکیزاسیون ودگراندیش کشی های گسترده در اروپا میشمرند. اما بنیانگذار دادگاه های مربوطه نه ژزوئیت ها بلکه ژان کالوین پروتستان بوده است. البته این احتمال وجود دارد که ژان کالوین (یعنی ژان کچل) نام مستعار ژان آلمانو استاد ایگناتیوس لایولا بنیانگذار مکتب ژزوئیت باشد. اگر اینطور باشد محل ژان کالون با مکتب کالونیسم به سوئیس منتقل شده، چون ژان آلمانو در اصل یک خاخام یهودی به نام یوحنان بن اسحاق از مانتوآ (مادرید اسپانیا) بوده که خاندان و آشنایانش موجد اشرافیت های موسوم به مانتوآ در ایتالیا شده اند. او کسی بود که به خاخام اسحاق لوریا یکی از موثرترین چهره ها در تکثیر کابالا در سطح اروپا اجازه ی فعالیت آشکار و اثرگذاری داد. نام یوحنان که معادل ژان و یوهان آلمانی است، او را به دیگر بنیانگذار فرضی پروتستانتیسم یعنی مارتین لوتر هم وصل میکند. چون احتمالا آثار منسوب به مارتین لوتر که اصول پایه ی پروتستانتیسم را هم مشخص میکنند متعلق به «یوهان مارتین لوتر» کشیش قرن 18 هستند. اگر نسبت مارتین لوتر با رم مسیحی از طریق خاخام یوحنان را بپذیریم میتوانیم بفهمیم چرا لوتر نسبت به یهودیت اینقدر دوگانه است بدین معنی که از یک سو به شدت یهودیان را دشمن میدارد و از سوی دیگر با برتری دادن عهد عتیق بر عهد جدید، امکان مطرح شدن دوباره ی یهودیان به عنوان قوم برگزیده ی خدا را ایجاد میکند؟ درواقع اگر ژزوئیت یا یسوعی به معنی عیسوی را در صدر پیدایش رم مسیحی قرار دهیم آن وقت خاخام یوحنان موقعیتی شبیه ژوزفوس فلاویوس در صدر مسیحیت پیدا میکند. ژوزفوس فریسی متهم است که در زمان فتح یهودیه به دست رم به رومیان پیوسته و به ادعای همکاری با آنان، با ایجاد فرقه ی میترا حول لژیون های رومی و کم کم پر کردن ارتش از یهودیان، روم را از درون تغییر محتوا داده و یهودی کرده و مسیحیت یهودی تبار نتیجه ی این یهودی شدن روم است. ملیتوی ساردیسی و هیپولیتوس رومی، ژوزفوس را عضو کلیسای مسیح خوانده اند. جروم استریدونی در «آثار برجسته» آثار جوزفوس را جزو ادبیات مسیحی رده بندی میکند. بده ی محترم، جوزفوس را یکی از پدران کلیسا میخواند. ژوزفوس یک شورشی رومی بوده که توسط ژنرال وسپازین دستگیر شده و وقتی پیشگویی امپراطور شدن وسپازیان را نموده، از مرگ نجات یافته و جزو قوای وسپازیان شده است. عین این داستان را درباره ی خاخامی به نام یوحنان بن زکای هم گفته اند. آیا این یوحنان همان ژان آلمانو و ژوزفوس با هم نیست؟ یوحنان بن زاکای یک خاخام یهودی از فرقه ی پاروشیم یا فریسی ها بود و فریسیان همان قوم فارس یا پارس هستند. سنت اوریژن نوشته است که پارسی عنوان اعضای فرقه ی میترا بوده است. ظاهرا میترائیسم ژوزفوس ازاینجا به روم تابیده است و اما کلیسای این مکتب، قاعدتا معبد خاخام یوحنان بن زکای در یاون در کنار دریاچه ی طبریه است که در ازای پیشگویی مزبور، جایزه ی ساخت آن را از وسپازیان دریافت کرد. یاون مسلما همان یاوان یعنی نامی است که یهودیان برای یونان یا گریس استفاده میکردند. ویلهلم کامیر معتقد بود که خدایان یونانی الاصل روم، درواقع متعلق به مذهب نخست یهودی هستند که پس از ممنوع شدن توسط دستگاه کلیسای مسیحی روم، با داستان های کتاب مقدس که به عقیده ی او در قرون وسطای متاخر و در اروپا نوشته شده است، جانشین شده اند؛ جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم یونانی-رومی همان یهوه و خانواده اش همان فرشتگان سقوط کگرده و نفیلیم هستند. کامیر، رم ایتالیا و دستگاه واتیکانش را همان یهودیه و روم فاتح یهودیه را همان امپراطوری آلمانی روم میداند که به نام امپراطوری رم مقدس میشناسیم. هنر رنسانس مورد علاقه ی واتیکان که در آن مرزی بین خدایان یونانی-رومی و قدیسین مسیحی نیست، در حکم یهودی یعنی یونانی شدن روم آلمانی توسط یهودیان سابق است. البته ممکن است این یهودیه نیز با خاندان های مانتوآیی به ایتالیا منتقل شده باشد و قبل از آن، همان جایی بوده باشد که دگراندیش کشی پیشین رومی در آن رخ داده است: یعنی سقوط مکتب بلغاری الاصل کاتارها در فرانسه. فراماسون ها خودشان را دنباله ی مکتب کاتار جای زده اند و مدعیند این مکتب به همراه تمپلارها از آزار رم به بریتانیا گریخته است. این به نوعی یادآور فتح انگلستان توسط ساکسون ها نیز هست؛ چون ساکسون ها یکی از مشهورترین جنگ های دامنه دار را با شارلمان بنیانگذار امپراطوری رم مقدس داشتند و در این جنگ، شکست خوردند. شارلمان به معنی شاه بزرگ، چکیده ی تمام امپراطوران رم باستان است و امپراطوران روم باستان با یک خاندان شاهی پارسی به نام آل ساسان جنگیدند که ساسان را میتوان همان ساکسون دانست. از طرفی ساکسون یعنی از نسل سکاها که با خاستگاه سکایی اشرافیت آلمانی مرتبط است. همچنین اسکاتلند پناهگاه تمپلارها در بریتانیا میتواند به سرزمین اسکیت ها یا سکاها معنی شود. سکاها از سمت روسیه به اروپا آمدند و تاریخ روسیه در ارتباط با چگونگی سقوط سکاهای یهودی معروف به خزرها مشابهت هایی با پایان ساسانیان در جنگ با رومیان دارد. مطابق تاریخ روسیه، اسلاوهای تحت حکومت روس های ژرمن، خزرها را در ایتیل شکست دادند و به نواحی دورافتاده متواری کردند اما خود روس ها نیز به زودی به تصرف حکومتگران مسلمان مغولی درآمدند که دولت خزر را برای همیشه از بین بردند. این شبیه پیروزی هراکلیوس بر خسرو شاه پارسی و تضعیف شدید ساسانیان در اثر این جنگ است که اما درنتیجه ی آن حکومت بسیاری از متصرفات رومی و خود قلمرو ساسانی به دست اولین خلفای مسلمان عرب افتادند. روس های یاد شده جانشین روس های جدیدتر رومانف هستند که خود را دنباله ی امپراطوران یونانی قستنطنیه میخواندند و البته قبر یوشع در کریمه و در نزدیکی ساحل قستنطنیه (استانبول) نشان میدهد که محل جنگ های کتاب مقدس زیاد از قستنطنیه دور تصور نمیشده است. یوشع تلفظ دیگر یسوع یا عیسی هم هست و قبر مزبور قبر عیسی مسیح هم تلقی شده است که درنتیجه ی آن، قستنطنیه یکی از کاندیداهای اورشلیم به نظر میرسد. میدانیم که در تاریخ امپراطوران یونانی روم، کنستانتین کبیر اولین امپراطور مسیحی روم، مقر حکومت خود را از رم ایتالیا به قستنطنیه انتقال داده است. این در حکم انتقال محل رم از روم کافران به اورشلیم است و شارلمانی در آن به صورت سلطان سلیمان قانونی درمی آید که درست مثل کنستانتین و شارلمانی قلمرو خود را با جنگ، توسعه ی فراوانی میدهد. کنستانتین با فتح امپراطوری تجزیه شده ی رم، امپراطوری را احیا میکند و سلیمان هم با تصرفات کشورهای اسلامی خارج از قلمرو خود (ترکیه) همین کار را میکند. سلیمان همچنین بنا بر افسانه های لاتینی بخصوصی در صدر پیدایش اسلام یهودی-مسیحی تبار هم قرار دارد چون در مذهب پذیری از دیوید روبنی و دستیارش سولومون ملکوم تبعیت کرده است که قاصدهای جریان صلیبی اروپا برای فراهم کردن شرایط جنگ صلیبی علیه سرزمین های شرقی از سوی غرب بوده اند. ظاهرا دیوید روبنی و سولومان ملکوم همان پیامبران موسوم به داود و سلیمان در روایات اسلامیند و سایمان پسر داود تلقی شده چون سولومان ملکوم پیرو و درواقع تولید دیوید روبنی بوده است. چون اینها مسافرانی در ظاهری معمولی بودند، داود و سلیمان هم در نزد مسلمانان بیش از پادشاهان، شبیه مردم معمولی چون صنعتگر و حصیرباف هستند. اما چون دیوید روبنی کیش شاهی مقدس را از غرب به شرق آورده، اسم سولومان ملکوم بر روی یک امپراطوری ساز افسانه ای که کم کم به سلیمان قانونی تبدیل شد ماند و این سلطان سلیمان به عنوان فرمانروای قستنطنیه همان سلیمان شاه اورشلیم نیز هست. «سولومان ملکوم» به معنی سلیمان شاه، یک چهره ی اسطوره ای و تولید دیوید روبنی (داود ربانی یا الهی) به کنایه از خاندان داودی است که از غرب به شرق منتقل میشود تا نسخه ی بومی سلیمان تورات تهیه شود و چه بسا نام شارلمان نیز بر اساس نوعی تلفظ از سولومان یا سلیمان پدید آمده باشد. اشرافیت داودی از اولاد خودخوانده ی سلیمان، رهبری یهودیت را در دست داشتند و فریسی ها پیروان آنان بودند. جوزفوس نیز در ویتا خود را یک فریسی خوانده است، اما از سوی دیگر، خود را از خاندان سلطنتی حشموناییان نیز شمرده است. حشموناییان چه در اسم و چه در نبرد خود علیه یونانیان بر سر سرزمین مقدس (اورشلیم=قستنطنیه) همان عثمانی ها هستند که یک خاندان ترک قزاقند و ارتباط یافتن عثمانی با روم ناشی از این است که رم لاتینی، فرزند فرهنگ سکایی الاصل احتمالا ترک اتروسک های ایتالیا شمرده میشد. ازآنجاکه قزاق ها اعقاب خزرها شمرده میشوند قضیه یادآوری نسبت ترک ها با یهودیت است. عثمانی ها قدرت را از حکومت ترک قبل از خود موسوم به سلجوقیان قبضه کرده اند که درواقع اسمشان تلفظ دیگری از سلوکیان فرمانروایان یونانی ترکیه و سوریه در زمان حشموناییان است. نکته ی جالب این است که منابع یهودی تا زمان جنگ های مزبور بین یهودیان و سلوکیان، از یونانیان نامی نبرده اند و از آن جالب تر این که یونانیان نیز در بخش اعظم تاریخ باستان خود هیچ اسمی از رم ایتالیا نبرده اند. این قطعا با برابری نام های یونان و روم در منابع فارسی، ترکی و عربی همخوانی دارد. درواقع درگیری رومیان با یهودیان، همان درگیریشان با یهودیانی است که در یک فرهنگ لاتینی به زبان یونانی مینویسند. در «علیه آپیون»، ژوزفوس به مانند فیلون، هرگز از یهود به عنوان یک ملت ریشه کن شده صحبت نمیکند، بلکه به مستعمرات یهودی موسوم به آپویکیا در اروپا میبالد. او در علیه آپیون ادعا میکند که رومی ها قانون یهود را الگو قرار داده اند و این که قانونگذاران یونانی چون فیثاغورس، آناکساگوراس و افلاطون، در برداشت موسی از طبیعت الهی مشترک بودند، اما اشتباه کردند و برداشت خود را بر مردم تحمیل نکردند. او میگوید که در میان یونانی ها فقط کرتی ها و اسپارتی ها قوانین خود را در پیوند با سیستم عبادی آموزش میدهند و به نظر میرسد دراینجا اسپارت همان شفرد (چوپان) لقب یهودیان، و سافاردیم به معنی یهودی های اسپانیایی باشد که نام اسپانیا از آن می آید و اسپانیا دروازه ی اشرافیت داودی به روی اروپا است. ژوزفوس قوانین سختگیرانه ی افلاطون را قویا استوار بر تعالیم یهودی میخواند. «راسل جیمز کین» بی این که نامی از ژوزفوس ببرد، در مطالعه ی تطبیقی افلاطون و متون یهودی به این نتیجه میرسد که افلاطون از تورات الهام گرفته است. دراینجا دوگانگی مادیگرایی یهودی با معنویت گرایی افلاطون همان دوگانگی یهودیت با مسیحیت است چون مسیحیت کاتارها یک مذهب غنوصی بود که به دوگانه ی روح و جسم و تضاد این دو در انسان اعتقاد داشت. مطابق این مکتب، خدای یهود خود شیطان بود. ولی مسیحیتی که درنهایت از میدان پیروز به درآمد مسیحیتی بود که میگفت خدای تبدیل شده به مسیح، خود خدای یهود است. ازاینرو معنویت قبلی در ترکیب با مادیگرایی یهود شکل گرفت و از قوانین یهود تبعیت کرد و این در پلاتو (افلاطون) حالت فلسفی پیدا کرد که احتمالا همان «پلتون» کشیش بیزانسی مهاجر به ایتالیا است. دراینجا جامعه ی رومی برابر با مذهب مسیحی است و وسپازیان و پسرش تیتوس که مخدومان ژوزفوسند امپراطوران مسیحی هستند. در بعضی منابع منسوب به قرن 15 تیتوس یک جنگجوی صلیبی شمرده شده است.:

KabalaH: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

اگر زمان یهودی شدن مسیحیت از زمان فتح یهودیه توسط قوای رومی شروع شده، انتظار داریم که اتفاقات از زمان اولین فاتح رومی یا بلافاصله پس از مرگ او سرعت بگیرند. درصورتیکه این فاتح رومی را شارلمان بدانیم، در این صورت باید نظریه ی موروزف را بپذیریم که میگوید لویی پارسا پسر شارلمان، همان اخشوارش شاه پاگان یهودی زده ی کتاب استر در عهد عتیق است.

موروزف معتقد بود که جودیت باواریا همسر دوم لویی پارسا نسخه ای از استر کتاب مقدس است و مارک گراف نیز نظریه ی او را با داستان های دیگر این پازل تکمیل میکند. استر یک زن یهودی است که پس از خشم گرفتن اخشوارش بر ملکه ی اولش، ملکه ی این شاه پارسی میشود و او را به قدرت بخشیدن یهودیان و تضعیف قدرت پاگان ها در امپراطوری میکشاند. جودیت باواریا نیز باعث به هم خوردن نظم حاکم بین پسران لویی پارسا از همسر اولش میشود و در تجزیه ی امپراطوری اولیه ی روم مقدس نقش آفرینی میکند. پاشاسیوس، جودیت باواریا را متهم به جادوگری و فسق و فجور و پر و بال دادن به «همه ی آنهایی که در کارهای بدخیم مهارت دارند» کرده بود. مطابق این اهام، جودیت از طریق ارتباط نامشروع با کنت برنار سپتیمانیا اتاق دار و مشاور مورد اعتماد لویی، وی را علاقه مند به توسعه ی فحشا و جادوگری در کشور نموده بود. با این حال، اشعاری هستند که جودیت باواریا را به عنوان «جودیت دوم کتاب مقدس، مریم خواهر هارون در توانایی های موسیقاییش، صفیه زن پیامبر، پرورش یافته، پاکدامن، باهوش، وارسته، از نظر روحی قوی و در گفتگو شیرین» توصیف کرده اند. هرابانوس مائوروس نامه ای تقدیرآمیز به جودیت نوشت و به خاطر «عقل ستوده» و «کارهای نیک» او وی را تجلیل کرد و از او خواست به «مبارزه» اش ادامه دهد و در این راه، از ملکه استر کتاب مقدس الگو بگیرد. آیا نابودی امپراطوری روم مقدس وظیفه ی جودیت باواریا بود؟ معنی اسمش پاسخ را میدهد. جودیت یعنی زن یهودی. علاوه بر این، جودیت نام یک شخصیت در عهد عتیق و در کتاب جودیت نیز است. جودیت از هولوفرنس سردار نبوکدنصر و فاتح آشوری یهودیه دلربایی میکند و پس از ازدواج با او، شب، او را در خواب میکشد. این اتفاق در جایی به نام بیتولیه می افتد که همان بیت الله یا خانه ی خدا است و میتوان آن را بیت اللحم نیز تلفظ کرد. بیت اللحم محل تولد مسیح است. بیت الله لقب مکه است و یکی از برداشت ها از کلمه ی مکابی، به معنی اهل مکه است. مکابیان وارثان سلسله جنگ های یهودیان با سلوکیان هستند که با قیام حشموناییان آغاز شد. ظهور حشموناییان واکنشی به یونانی سازی یهودیه توسط آنتیوخوس اپیفانس بودند. یکی از عقاید یهودی ردکننده ی کتاب دانیال این است که کتاب دانیال، در زمان آنتیوخوس نوشته شده و بلتشصر شاهزاده ی بابلی که هدف انتقاد خداوند واقع شده، نام مستعاری برای آنتیوخوس است. بلتشصر، پسر نبوکدنصر فاتح بابلی یهودیه است. میدانیم که مطابق کتاب دانیال، بعد از سقوط بلتشصر، داریوش اخشوارش شاه بابل شده و وی احتمالا خود اخشوارش کتاب استر است. بنابراین داریوش، رویه ی تغییر یافته ی بلتشصر است و تغییر ماهیت بلتشصر یا لویی پارسا به داریوش، در حکم همان قتل هولوفرنس به دست جودیت است. بنابراین جودیت و استر یک شخصیت واحدند. در کتاب هرودت، داریوش برای فتح بابل عزم جنگ با شاهی که خود را نبوکدنصر خوانده است مینماید اما قادر به گشودن شهر نیست. زوپیر سردار داریوش خود را به شدت مجروح و ناقص میکند و به نزد بابلی ها میرود و ادعا میکند که داریوش او را به ناحق مثله کرده و حالا او میخواهد از داریوش انتقام بگیرد و به همین دلیل به بابل ملحق شده است. با جلب اعتماد بابلی ها زوپیر موفق به گشودن دروازه های بابل به روی دشمن و فتح بابل میشود. یک قهرمان ناقص مورد خیانت قرار گرفته تقریبا شبیه عیسی مسیح شاهراده ی یهودا است که پس از زجرکش شدن توسشط یهودیان، مورد پذیرش دشمنان رومی یهود قرار میگیرد. عیسی دستگاه و وسیله ی قهرمانانی است که رم را به نفع یهودیان و یهودی زدگان از درون فتح میکنند. ازاینرو جالب است که زوپیر، قابل مقایسه با اسب تروآ نیز هست که سربازان یونانی، درون آن وارد شهر تروآ شدند و شهر را از درون فتح و دروازه ها را به روی دشمن گشودند. هلن تروایی معادل جودیت برای یونانیان به نظر میرسد. بهانه ی جنگ یونانیان علیه تروآ، دزدیده شدن هلن توسط پاریس شاهزاده ی تروآیی بود که پاریس را میتوان پارسی خواند و با شخصیت دگرگون شده ی شاهزاده ی بابلی/رومی مقایسه کرد. بنابراین یونانیان همان یهودیان هستند در یک فرم متفاوت از آنچه از آنها انتظار داریم، فرمی که به جنگ دشمنی میرود که خودش بخشی از آن است، همچون حشموناییان که به نام احیای دین خدا با یونانیان میجنگند ولی درنهایت خودشان دست به ترویج یونانی مآبی میزنند. دراینجا یونانی و یهودی دو نام برای یک دستگاهند. در عین حال، اگرچه یونان مزبور، یک جامعه ی غربی و دربردارنده ی فرانک های پیرو شارلمان است، توسط یکی دیگر از نسخه های استر، به جامعه ی موسوم به یونانی در ترکیه و بالکان ربط می یابد: ماریا کومننوس. این ملکه ی بیزانس که نایب ابسلطنه ی پسر 12ساله اش الکسیوس دوم کومننوس است، خواهر بوهموند سوم بود . ازاینرو فرانک ها را خیلی در مملکت بیزانس یا روم شرقی قستنطنیه قوی نمود و این باعث نارضایتی بومیان شد. نتیجه ی شورشی که در واکنش به این مطلب پیش آمد، ناپدید شدن 60هزار مسیحی کاتولیک از سطح شهر در اثر قتل و فرار بود که بیشترین صدمه را جوامع ایتالیایی جنوایی و پیزایی شهر دیدند که تنها 4000بازمانده شان به عنوان برده به ترک ها فروخته شدند. مارک گراف، این اتفاق را روایت دیگری از قتل عام پروتستان ها به دست کاتولیک ها در فرانسه در شب یادبود سنت بارتلمی میداند. مارک گراف همچنین ماریا کومننه را با النا وولوشنکا همسر ایوان مخوف و نسخه ی روس هلن و جودیت مقایسه میکند. دیمیتری پسر النا نیز زود مرد. ولی چند نسخه دیمیتری دروغین پس از خود یافت که بعضی کشته شدند ولی یکی به شاهی رسید. این همان بازگشت ایلیا مرد مقدس ناپدید شده به صورت عیسی مسیحی است که یک بار کشته میشود ولی مقدر است دوباره به قدرت برسد و حکومت جهانی تشکیل دهد.:

“Judith of Bavaria”: mark graf: chronologia: 10/2/2020

بنابراین مسیح مرد خدا پسر جودیت باواریا است که میتواند از یک فاحشه ی حقه باز تا یک مریم مقدس تغییر ظاهر دهد. جودیت است چون مطابق اسمش کنایه از زن یهودی است و اهل باواریا است چون باواریا همانطورکه اسمش نشان میدهد محل رشد یابی خاندان باوئر (رتچیلد بعدی) است که ظاهرا کل تاریخ فعلی به خواست آنان و الیگارشی بانکدار عظیم حولشان تدارک دیده شده است. یعنی مسیح پسر خدا از زن یهودی ای است که میتواند هم ماریا یا مریم مقدس باشد و هم در قالب ماریا کومننه یک نسخه از عروس جادوگر فحشاگستر جناب شارلمان؛ ازاینرو است که زندگینامه ی مسیح را طوری نوشته اند که مادرش را بتوان همزمان هم فاحشه خواند و هم دوشیزه ی درستکار. چون درواقع این دو فرم زن، دو نقاب مختلف برای یک دستگاه واحد در یهودیت هستند که هر گاه لازم باشد ماسک شرع الهی را به چهره میزند و هرگاه لازم شد ماسک سبت سیاه و جادوگری را. ظاهرا طی ماجرای پنهان شده پشت افسانه ی انکیزاسیون، یهود وقتی میخواستند روم را از درون به نفع خود تحریف کنند، اول ماسک پاگان ها را زدند و داستان های وحشتناک جنسی و جنایتکارانه درباره ی اعمال پلید آنها گستردند تا مردم را از مذهب اولشان بترسانند و بعد وقتی این ترس به وجود آمد، ماسک مرد خدا به چهره زدند تا به نام مبارزه با این فساد ضد قانون، مردم را به آن سمتی که خود میخواهند بکشانند.

مارک گراف در تفسیر فوق، به یک نسخه ی ایتالیایی ایوان مخوف اشاره میکند که هر دو نقاب را به عنوان دو بخش از زندگی خود دارد و او پاپ الکساندر ششم است. پسر محبوب او جوآن یا جیووانی (معادل ایتالیایی نام ایوان پسر ایوان مخوف) توسط پسر دیگر پاپ یعنی سزار بورژیا کشته شد و پاپ که مرد بسیار خوشگذران، هوسباز و دین به دنیا فروشی بود غم خود از این اتفاق را سزای گناهان خود دانست و سعی کرد از آن پس آدم خوبی باشد (قابل مقایسه با پشیمانی ایوان مخوف از قتل پسرش ایوان ایوانوویچ). بنابراین پاپ الکساندر به عنوان فرمانروای رم و احتمالا نسخه ی دیگری از الکساندر کبیر یونانی (اسکندر رومی در تواریخ شرقی) درست به مانند رومیان که از قتل عیسی مسیح پشیمان شدند و سعی کردند گناه خود را جبران کنند، از فاز فاسد و وحشی نسبت داده شده به پاگانیسم خود خارج شوند و به آغوش خداوند بروند. جوآن پسر مقتول پاپ، همان عیسی مسیح است و سزار بورجیا همان آنتی کریست یا دجال. نام جوآن برای مسیح ما، لغتا همان یوحنا است که او را با یحیای تعمیددهنده دیگر رقیب عیسی در لقب مسیح تطبیق میکند. از طرفی مارک گراف بیان میکند که لغت جیووانی را میتوان به از تبار جووه یا خدا هم معنی کرد که جووه هم ژوپیتر خدای اعظم روم است و هم یهوه خدای یهودیان؛ گویی که ژوپیتر و تمام دوران پاگانی صدها ساله ی روم در تاریخ رسمی همه با یک پاپ یهودی الاصل مسیحی یعنی الکساندر به اصطلاح ششم شروع شده باشد. نکته ی جالبی که مارک گراف دراینجا به آن اشاره میکند، این است که پاپ الکساندر ششم، پایان دهنده به دوران قدرت تمام نشدنی خاندان های یهودی کولونا و اورسینی تلقی شده است. کولونا همان شاه داودی ها یا رهبری رش گلوتا یا اشرافیت یهود بودند که از اسپانیا به کل اروپا چنگ انداخته بودند و اورسینی را مارک گراف، تلفظ دیگری از فارسینی یعنی از نسل فریسیان معنی میکند. بنابراین الکساندر ششم هم خودش شکلی از روم شکست دهنده ی یهود بوده است. پس دوران فساد تصویر شده برای زندگی او و فرهنگش، جعل شده تا زیست شیطانی دشمنان یهود را نشان دهد و دوران توبه اش خلق شده تا نشان دهد تاثیرات مثبت او به خاطر آن است که با پاگانیسم وداع کرد و به آغوش خدای یهود بازگشت. حجم بالای زنای با محارم در زندگینامه ی پاپ الکساندر ششم و پسرانش، تکرار آن اتهام تهوع آور به پاگانیسم است که زنای با محارم را مجاز شمرده است و یهودیت بوده که این رسم را از بین برده است که امروزه میدانیم ابدا چنین است؛ ولی مخاطبان مسیحی گول خورده ی این شایعات، راه های زیادی برای فهمیدن این موضوع نداشتند و بنابراین دلیل کافی برای نگران بودن از تاثیر گرفتن بچه هایشان از جادوگری پاگانی داشتند.

امروزه نیز تمام جریان های ترویج فحشا و زنای با محارم، جادوگری، جنگ و خونریزی، و ساختارشکنی فرهنگی، به عیان ترین شکل ممکن نسخه ی اصیل و اولیه ی خود را در دستگاه فرهنگی ایالات متحده که به طور کامل توسط اشرافیت یهود اداره میشود میجویند. هیچ دستگاهی از هیچ فرهنگ مشرکی قبل از هالیوود یهودی امریکایی، امکانات کافی برای جادویی نشان دادن تصاویر را نداشت و هنوز هرآنچه آنچه به شدت پاگان به نظر میرسد فقط یکی از پرده های سبت سیاه یهودی است. اهمیت این موضوع در آن است که ما را نگران میکند که ذات آدم ها کثیف و حیوانی است و بدون آنچه تورات یهودی و دنباله ی انجیلیش گفته اند راه نجاتی برای انسانیت قابل تصور نیست. آن وقت باید تا ابد به پیروی از خدای یهود برای جانشینانش در زمین یعنی اشراف حاکم بر کشورها جنگ بکنید و بکشید و کشته شوید که الان نمونه هایش را داریم در غزه و اوکراین میبینیم. فکر میکنم الان یک چیز خیلی برای مردم دنیا لازم باشد و آن بازگشت امیدشان به انسانیت و وجود جنبه های مثبت در روح انسان است؛ جنبه های مثبتی که هیچ خاخامی نمیخواهد و نمیتواند به آدم ها بدهد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷