نویسنده: پویا جفاکش

برایان اس.ترنر، مقدمه ی خود بر کتاب «ماکس وبر و کارل مارکس» از کارل لوویت را با این جمله از کارل لوویت شروع کرده است: «انسان مدرن از یاد برده که به این سکوت گوش فرا دهد. دنیای ما مرتبا پر سروصدا تر و گوش خراش تر میشود. ما دیگر توان شنیدن نداریم و واژه هایمان گمراه کننده شده اند.»

نمونه ای بومی از شدت گمراه کننده شدن واژه ها این که سال گذشته، چاپ کاریکاتوری هجوآمیز از رضا پهلوی روی جلد شماره ی 10 مجله ی آگاهی نو، باعث موج حمله های توئیتی سلطنت طلب ها به محمد قوچانی –سردبیر مجله- شد. انصاف نیوز بعضی از آنها را در اسفند 1401 بازتاب داد که دو تایشان که پشت سر هم آمده بودند به نظرم جالب آمدند. یکیشان مجله را «کیهانی» -یعنی از جنس روزنامه ی «کیهان» شریعتمداری- میخواند و دیگری طرفدار مجاهدین خلق. اما این مجله لیبرال ناسیونالیست است و نه با کیهانی ها میانه ی خوبی دارد و نه با مجاهدین خلق. تنها وجه اشتراکش با این دو گروه، این است که با این کاریکاتور، به سلطنت طلب ها توهین کرده است. دراینجا باید توجه داشت که کیهانی ها و مجاهدین خلق، جریان های به شدت هتاکی هستند و البته مجله های قوچانی هم از این جهت، فقط کمی از آنها محترم تر بوده و همین قوچانی در مجله ی قبلیش مهرنامه، در بیسواد تصویر کردن بنیانگذاران مجاهدین خلق، کم نگذاشته است. اما اگر کسی مفهوم کنایی اتهامات «کیهانی» و «مجاهدین» بودن را نفهمد و هر یک از این دو توئیت را بسته به پیشزمینه ی ذهنی خودش در وحشی توصیف کردن دیگران انتخاب کند، ممکن است درباره ی مشی سیاسی مجله ی آگاهی نو دچار اشتباه شود و این اشتباه را گسترش نیز دهد.

این، یکی از شگردهای رایج جریان های رسانه ای برای تحریف موضوعات است که کاربرد وافری دارد. مثلا در ایامی که حکومت طرح هایی برای مبارزه با موج بی حجابی پس از ماجرای مهسا امینی راه انداخته بود، یک نفر به من گفت: «پویا. بی بی سی میگوید که دارند پارک ها و بیمارستان ها را هم تفکیک جنسیتی میکنند. مگر میشود استخر لاهیجان را جوری درست کرد که یک طرف زن ها بروند و یک نفر مردها، یا مثلا در بیمارستان میخواهند راهروهای باریک را دو قسمت کنند؟» نگاهی به اینترنت انداختم و دیدم طرح تفکیک جنسیتی پارک ها عبارتست از افزایش پارک های بانوان برای خانم هایی که دلشان میخواهد به این پارک ها بروند و راحت باشند؛ طرح مربوط به بیمارستان ها هم عبارتست از پاسخ به شکایت ها درباره ی آزار و اذیت خانم ها در اتاق عمل، و این که با وجود این که مطابق قانون، خانم ها را آقایان نباید عمل کنند، ولی به دلیل عدم وجود جراحان زن کافی این رعایت نمیشود و حالا دستور به تربیت جراحان زن بیشتر برای تامین نیازها است. هر دو این طرح ها به نفع خانم ها و بسیار مترقیند. ولی بی بی سی فقط در یک جمله آن هم در کنار طرح های ستیز با بی حجابی از اینها یاد کرده بود. بی بی سی ظاهرا دروغ نگفته بود. فقط اجازه داده بود تا کلمه ی تفکیک جنسیتی خودش مردم را گول بزند و آنها بر اساس پیشزمینه ی ذهنی قبلیشان از این کلمه، دچار احساس وفور تحجر و بلاهت در مملکت شوند.

فراستی چاد که روانکاوی علاقه مند به زبانشناسی لاکانی است، فروید را به سبب کشف نقش ناخودآگاه در تولید ذهنیات غلط از روی زبان میستاید. فروید، در دورانی که سانسور جنسیت در جامعه ی غرب خیلی قوی بود، نقش زبان در جنسی کردن مسائل غیر جنسی را توضیح داده بود. مثال مورد علاقه ی چاد ، یکی از مراجعین مرد فروید بود که در هر خاطره اش از زن ها موقعی که میخواست زیبایی آنها را بستاید از درخشش نوک دماغ آنها میگفت. فروید اول نفهمید این چرا این حرف ها را میزند چون نوک بینی که نمیدرخشد. بعد فهمید که این بیمار، یک نفر انگلیسی بوده که در عنفوان کودکی، از انگلستان به آلمان مهاجرت کرده و دراینجا تمام لغات انگلیسی را به نفع زبان آلمانی فراموش کرده، جز یک لغت؛ آن هم لغت گلانس که در آلمانی به معنی درخشش است ولی چون در انگلیسی به معنی نگاه کردن سر بینی بوده، به خاطر تقابل مسخره ی این دو معنی، در ذهن شخص مانده بوده و بعدا در فضای سانسور جنسی، هر وقت که خانمی به نظر مرد درخشان می آمده، وی ناخودآگاه درجا گلانس به معنی درخشان را به نگاه کردن به بینی برمیگردانده و کم کم توهم زده که در نوک بینی خانم ها درخشش میبیند. در مثال دیگری، مراجع مرد فروید، به دکمه فتیش جنسی پیدا کرده بود ازآنروکه در زمان کودکیش، مادرش موقع صحبت کردن از آلت جنسی او از عبارت «تون با» یعنی «لقمه ی تو» استفاده میکرد و این آقا در ذهنش ناخودآگاه، جای دو بخش اصطلاح را عوض کرده و به باتون یعنی دکمه رسیده بود. با این حال، چاد به فروید بدبین است و شک دارد که او از کارهای خواهرزاده اش ادوارد برنایز برکنار باشد. برنایز، کشف فروید را به خدمت سرمایه داران درآورد تا از آن برای تولید صنعت تبلیغات و رسانه بهره بگیرند. خانواده ی خود برنایز نیز در این صنعت جای گرفته اند و ازجمله برادرزاده اش نتفلیکس جهانخوار را تاسیس کرد. چاد در افسوس از این مسئله، فروید را با نیمه ی فلسفی مکمل این پروژه یعنی حلقه ی فرانکفورت و بخصوص تئودور آدورنو مقایسه کرد. آدورنو هم کسی بود که موضوع دیالکتیک منفی را مطرح کرد و استبداد دیالکتیک هگلی را شکست. دیالکتیک هگلی، این است که شما تزی را دارید و یک تز مخالف علیه تز شما مطرح میشود که شما از برایند آنها به یک فکر بینابین میرسید. حالا سرمایه داران و سیاستمداران، اگر با علم به دل چرکینی شما از باندشان، خودشان یک تزی ضد تز شما مطرح کنند تا سنتز به دست آمده هنوز مطابق میل خودشان باشد، شما حتی موقع شورش علیه سرمایه داران و سیاستمداران، هنوز تحت اراده ی آنها خواهید بود. درحالیکه آدورنو پیشنهاد میکند که به طور مرتب، تزهای مخالف را وارد ذهن های خودمان کنیم تا سنتز هیچ جا تمام نشود و افکارمان مدام نو شود تا در زمین بازی ایدئولوگ ها به کما نرویم. ولی میبینیم که همین آدورنو و مکتب فرانکفورتش، در ایجاد یک سنتز بی خاصیت از شورش های ضد جنگ ویتنام به نفع حاکمان غرب همکاری نمود و هیپی گری در جامعه به راه انداخت و حتی مظنون به تولید موسیقی بیتل ها نیز هست. به هر حال، چاد، پروژه های فروید و آدورنو را با هم مقایسه میکند چون تولید تبلیغات فقط به بحث های روز رسانه ای خلاصه نمیشود و تاریخ را هم در بر میگیرد و ازقضا تاریخ هم یک تمامیت هگلی دارد. هگل معتقد بود که تاریخ دارای روح و هدفی است و این ظاهرا با ماتریالیسم زمانه که وقایع را خارج از اراده ی موجودات فراطبیعی و صرفا یک سری اتفاقات بی هدف میبیند تناقض دارد. ولی میبینیم که درحالیکه هگل، طرفدار قدرت است، بر اساس همان دیالکتیک خودش، آنتی تزش مارکس از آب درمی آید که هنوز تاریخ را دارای روح و عایت میبیند، ولی این بار به نفع کارگران و محرومان، و البته خود مارکس هم میگوید روی سر هگل ایستاده است. سنتز همین دو تز هم منشا است که حکومت های ملی قرن بیستم را با تمام تناقض های لاینحلشان پدید آورده است و به نفع سیاستمداران است که این تضادها همچنان لاینحل بمانند. به گفته ی چاد، در تاریخ هم به مانند فتیش های زبانساز مورد تدقیق فروید، کلمات مدام دچار تغییر معنی شده و وقایع را در حافظه ها به چیزی غیر واقعیت اصلیشان تبدیل نموده اند. اما مردم، حتی جایی که شک میکنند، از شورش سر باز میزنند و چاد، این را تعبیر به نوعی مازوخیسم ناخودآگاه در افراد و توده ها میکند که کشف اهمیت آن را هم به فروید نسبت میدهد. میدانیم که فروید طی افزایش مطالعات خود، کم کم از تاکید روی بعضی تابو شکنی های خود مثل فرضیه ی عقده ی ادیپ دست کشید . وی که با شنیدن حرف های بیمارانش درباره ی تلاش فامیل نزدیک برای تجاوز به بیمار، مثلا پدر برای دختر، یا پسر برای مادر، به اعتقاد به میل جنسی محارم کشیده شده بود، کم کم متوجه شد که در قریب به اتفاق این گزارش ها آنچه بیان شده، تخیلات بیمار است و نه واقعیت روی داده. بعدا پیروانش برای ادامه دادن مانور روی میل جنسی محارم، ادعا کردند که اشرافیت اروپایی که بیماران مزبور از میان آنها برخاسته بودند، برای رد پدوفیل بودن خود، فروید را مجبور کرده اند حرفش را پس بگیرد؛ اما چاد معتقد است که تغییر نظر فروید، روی تجاربی واقعی استوار بود که در نوشتن رساله ی «بچه ای که کتک میخورد» تاثیر نهادند. در آن رساله، فروید به این نتیجه رسیده که وقتی کودکی، کتک خوردن کودک دیگری از یک بزرگسال را میبیند، همزمان از این که آن بچه درد میکشد ناراحت میشود و لذت میبرد؛ چون خودش را همزمان جای کتک زننده و کتک خورنده میگذارد و این در طول زمان به رشد نوعی مازوخیسم در کودک می انجامد که جامعه آن را به سمت لذت بردن از رنج کشیدن و حتی مردن در راه اهداف سیاسی و مذهبی تحریف میکند و مقام مذهبی یا سیاسی، جای بزرگسال کتک زننده را میگیرند. همانطورکه کودک، بزرگسال ظالم را فردی بی نظیر تخیل میکند تا کتکی را که خورده، به نفع خود تخیل کند، تابع نیز متبوع سیاسی-مذهبی را که به خودش ظلم میکند و باعث دردسرهای اقتصادی-اجتماعی برای او میشود، ناخودآگاه یک مقام الهی و بی خطا تخیل میکند. چاد معتقد است این سیستم در ناخودآگاه، یک مکانیزم ذهنی تاریخ مصرف گذشته دارد که کسی جز حکومت، از ادامه دادن آن سود نمیبرد. چاد، به نظریه ی ولیکوفسکیست ها توجه دارد که معتقدند فاجعه ای در زمین، به تغییر مدار زمین و تغییر آب و هوا انجامیده که سبب پیدایش افسانه ی اخراج از باغ عدن شده است. چاد درباره ی زمان این فاجعه، به «جف دو مولدر» رجوع میکند که وقوع آن را حدود چند صد سال قبل میداند و معتقد است در دوران پر آشوب پس از آن، آنوناکی ها یا آرخون ها یا خدایان، زمین را ترک گفتند و فقط یهوه در آن ماند و بقیه را اجنه و شیاطین خواند و دک کردن بقیه را به خودش نسبت داد. چاد، دراینجا تعبیر دیگری از خدایان دارد و فکر میکند جو الکترومغناطیسی خاص زمین قبل از تغییر محور آن، سبب توهم انگیز بودن بیشتر آن دوران شده و خدایان ستاره ای و نیروهای آسمانی با تجسم های حیوانی متعددشان، مدام در ذهن بشر آن زمان، در هم تداخل میکنند و به شکل هیولاهای ترکیبی از جانوران مختلف، بشر را میترساندند. چاد معتقد است این وضعیت، سبب شده تا آدم ها فکر کنند در هنگام انجام گناه، تحت نظر این هیولاها و طعمه ی احتمالی آنها خواهند بود و همین نوعی «قفل کودک» در ذهن مردم ایجاد کرده که آنها را محتاط کرده است. درست مانند کودک که بزرگسال کتک زننده را در ذهن خود به یک فرد عاری از خطا تبدیل میکند، مردم کهن هم برای این که خود را بقبولانند که به دلیل عشق و احترام به خدایان، و نه فقط از سر ترس، درستکاری خوشایند آنها را مرتکب میشوند، تصویر خدایان را از هیولاها و جانوران وحشی، به انسان های باشکوه یا زیبا تغییر دادند. اکنون آن خدایان در کنار ما نیستند اما قفل کودکشان هنوز به نفع مقامات سیاسی و مذهبی امروزی کار میکند و به سبب بنیان مذهبیش، حتی سیاستمداران بی علاقه به مذهب هم ترجیح میدهند که مذهب در نزدیکترین حالتش به پرستش یهوه دائر باشد تا احساس شرم و گناه، آدم ها را مدام مازوخیست کند و به آنها بقبولاند که لایق اینند که در زندگی عذاب ببینند و ناخودآگاه در ذهن خود، بار گناه سیاستمداران و سرمایه داران را کم کنند. سکیتو به فراستی چاد معترض شده که نظر او، ضد احساس شرم است درحالیکه شرم، مدافع اخلاق است و آدم ها را از صدمه زدن به هم باز میدارد و اصلا تمام بدبختی دنیا در این است که سیاستمداران و مقتصدین بزرگ، کوچکترین شرمی در کلک زدن به مردم و سوء استفاده از نادانی آنها ندارند و همه را بر ضد هم به کار میگیرند. چاد در پاسخ ضمن احترام به سکیتو میگوید که نه دشمن شرم است و نه دشمن اخلاق، ولی از این که احساس افراطی شرم و گناه در مردم، آنها را در مقابل شدائد زمانه و عدم تلاش برای تغییر وضع موجود، منفعل میکند، احساس خطر میکند. چاد دراینباره پیرو نظریه ی سنتی اثیر است که معتقد است هر چیزی اگر ضد خود را نداشته باشد، بی مهابا افراطی و غیر قابل مهار میشود. به گفته ی وی، نظریه ی «ماده ی تاریک» در فیزیک کنونی، شکل به روز شده ی نظریه ی اثیر است. چون اثیر هم مثل ماده ی تاریک، به این دلیل دارای وجود تلقی میشد که یک واسطه ی مادی ناشناخته برای انتقال نور بین سیارات و زمین در فضا باشد. اثیر هم به مانند ماده ی تاریک و انرژی تاریک، جزو پاد-ماده بود و به همان اندازه با تاریکی ارتباط داشت تا نقطه ی مقابل نور باشد. آن را به این خاطر پاد-ماده تلقی میکردند که در رابطه با نور، ماده ی مهار کننده ی آتش تلقی میشد و تصور میگردید که پس از شعله ور شدن آتش در مجاورت هوا، خاصیت محدود کننده ی اثیر است که نمیگذارد آتش در تمام هوا منتشر شود و همه چیز را بسوزاند. ازاینرو تمام موجودات و پدیده های گیتی، محدود شده توسط اثیر تلقی میشدند و نمادی از محدودیت امکانات در زمین بوده است. هر کس یا پدیده ای بسته به ظرفیت اثیری خود، توانایی پیشرفت در حیطه ی خاصی را دارد.:

Stolen history and psychoanalysis: frosty chud: stolen history: nov17,2022

اثیر در اساطیر یونان، با نام "اتر" با مه صبحگاهی کوهستان تطبیق میشود و این به سبب فرافکنی وضعیت کوهستان المپ که خانه ی خدایان است به کوهستان های معمولی است. چون اتر درابتدا مه کوه المپ بود که خدایان از آن تغذیه میکردند. خدایان خودشان از جنس اتر بودند و او خدایی بوده که آنها از او پدید آمده بودند. در مقام یک خدا، اتر (اثیر) پسر اربوس (تاریکی) پسر کائوس (هرج و مرج) بود. یعنی اثیر از تاریکی پدید می آید. اربوس که دراصل تلفظ دیگری از «غروب» به معنی وقوع تاریکی است، با "اروبه صباح" تطبیق میشود که یکی از نام های یهوه صبایوت خدای یهودیان است. یهوه را یائو و فقط یو نیز نامیده اند که با تلفظ به "جو" ریشه ی جوپیتر یا ژوپیتر خدای لاتینی ها و رئیس خدایان المپ میشود. نامیده شدن یهودی ها به jew که تلفظ دیگری از ju است، اولین یهودیان را به اندازه ی خدایان المپ، خانواده ی ژوپیتر نشان میدهد و شاید همین حرف درباره ی لاتینی های ایتالیا هم صادق باشد. یهوه امروزه خدای قادر متعال تلقی میشود. شعار مسیحی "هاله لویاه" به معنی «الله یهوه است» نشان میدهد که این موقعیت بعد از تطبیق او با ایلو یا اله یا الله خدای اعظم شرق با دین سازی های پیروانش یهودیان پدید آمده است. اما بنا بر متنی غنوصی، یائو/یهوه در ابتدا فرشته ای معمولی با نام JOVE یا JABU بود که JABOR هم خوانده میشد. در یک پیشگویی کاهنه ی آپولو در کلاروس، یائو در کنار سه نام دیگر ژوپیتر، فیتو و باخوس، عناوین نخستین یک خدای خورشیدی واحد تلقی شده اند. در این مورد، نامیده شدن آپولو خدای خورشید به "یی" نشان میدهد که یائو میتواند خود یی بوده باشد. سولومان (سلیمان) پادشاه بزرگ یهودیان از سولیم یا سول به معنی خورشید نام دارد و سول اینویکتوس یا خورشید شکست ناپذیر، خدای مورد احترام رومیان بوده که جشن تولدش تبدیل به کریسمس، عید میلاد عیسی مسیح –تجسد زمینی یهوه- شده است. سول اینویکتوس را با میترا برابر میگیرند که یکی از فرم های آپولو در کوه های ترکیه بوده و فرقه ای رمزی مربوط به خود داشته است. پارسیان برای میترا صفت منجی گری قائل بودند که رومیان آن را به عیسی مسیح نسبت میدهند. نام یهوه به صورت های "یاسوس" و "یاسوج" نیز تلفظ شده که نزدیک به نام "جسوس" برای عیسی مسیحند. "یشوع" به معنی منجی که نام عبری عیسی است و آن هم ریشه ی جسوس تلقی میشود، باز شکل دیگری از نام یهوه است. عیسی را در بعضی متون KOFIOJ یا کوفی مینامیدند که معنی ارباب میدهد و آن هم یکی از نام های آپولو است ضمن این که مفهوم مکانی هم دارد و در اصل به معنی «دارای وجود» است. فیخینوس معتقد بود که تمام ملت ها نام واحدی برای خدا داشتند که از یک تعریف بابلی از خدا برخاسته بود. این خدا به عنوان شکل دهنده به جهان باید با "بروما" به معنی فرم دهنده مرتبط شود که لقب باخوس یا دیونیسوس است و ژوپیتر –نزدیک ترین خدا به یهوه- یکی از فرم های دیونیسوس است. دراینجا "بروم" که شکل دیگری از لغت "فرم" است، میتواند نام بروما را با نام های برهما (خدای خالق هندوان) و ابراهیم (اولین مرد پیرو یهوه) شبیه کند. دیونیسوس که نخست نامی دیگر برای آدونیس خدای طبیعت بوده است، در شکل باخوس، خدای شراب است و از این جهت با نوح که مخترع شراب است مقایسه شده است. نوح با جانوس خدای دروازه ها در روم نیز تطبیق شده است. چون جانوس دو چهره دارد که به گذشته و آینده مینگرند. آستانه ی این دو زمان را سیل نوح میدانند که گذشته اش قبل از سیل و آینده اش بعد از سیل است. این آستانه گاهی مرز صورت های فلکی حمل (قوچ) و ثور (ورزاو) است که مرز اعصار آنان در 4000سال پیش، زمان سیل نوح هم تلقی میشود. ورزاو و قوچ هر دو صورت های جانوری دیونیسوسند و سیل میتواند مرز تنغییر شخصیت دیونیسوس از ورزاو بعل به قوچ مسیح باشد و میترا که ورزاو را میکشد، دیونیسوس است که تصویر قبلی خود را از بین میبرد. تولدوت یشوع که یک کتاب یهودی ضد مسیحی است، عیسی را پسر سربازی رومی به نام پاندیرا دانسته و او را "جسوس بن پاندر" میخواند. پاندر یعنی پلنگ، از تجسم های دیونیسوس باخوس است. اصطلاح باخوس که ابتدا فقط لقبی برای دیونیسوس بود، از "بغ" به معنی ایزد می آید. سر ویلیام جونز ، کوهی در ایران به نام «بغستان» یعنی سرزمین بغ را «خانه ی باخوس» تلقی نموده بود.:

“ANACALYPSIS”: GODFREY HIGGINS: FOTOLIA PRESS :P94-98

ویلیام جونز، خالق نظریه ی آریایی ها و مخترع نقش برجسته تر ایران در تاریخ خاورمیانه به سبب آریایی تلقی کردن زبان فارسی در انتهای قرن 18 بود که نظریه اش در قرون 19 و 20 در راه «کشف» تمدن و فرهنگ ماقبل اسلامی ایران، سرمشق انگلیسی ها گردید. دو چهره ی جانوس دیونیسوسی یعنی ورزاو ضد اخلاقی اورجی و گوسفند اخلاقی مسیح، در مرز فتح فرضی ایران توسط اعراب مسلمان، به گذشته و آینده مینگریستند و هرجا که ایرانی های مسلمان –معمولا فقط در اشعار فارسی و افسانه های عیاران- به ایران باستان برمیگشتند، میل به فحشا و لاابالی گری دیونیسوسی مینمودند. در این ایران باستان زرتشتی، ورزاو حیوان مقدس بود و در مقابل گوسفندچرانی اعراب فاتح قرار گرفته بود. همین اتفاق در هند تحت استعمار انگلیس هم افتاده بود و خدایان گاو شکل هندو در آن، مقدم بر اسلام مغول های شکست خورده از استعمار انگلیس تلقی میشدند و در هند دارای حق آب و گل معرفی میگردیدند. برای این که حرف های ناآشنای انگلیسی ها در ایران و هند بازگشته به وطن تلقی شوند و بیگانگیشان توجیه شود، در هر دو مملکت برآمده از بیغوله ی بی خبر از همه جای آسیای مرکزی معرفی شده بودند. کوه بغستان هم همان کوه بیستون است که راولینسون در آن مثلا کتیبه ی داریوش را کشف کرد و هخامنشیان را از فراموشی تاریخ بیرون کشید تا از همان ابتدا بازگشت به ایران باستان، بازگشت به دیونیسوس باشد، امری ناخوشایند برای اکثر ایرانیان مسلمان که به بیزاری از ایران باستان و مدعی مدرن بازگرداندن آن یعنی رژیم پهلوی شد و خشمش در انقلاب اسلامی ایران منعکس گردید.

اما بعد از انقلاب اسلامی، دیونیسوس در کمتر از سی سال و قدرتمندتر از همیشه برگشت. شاید ماده ی اسلامگرایی آنقدر غلیظ شده بود که اثیر مقابل خود را میطلبید و معلوم است در جنگ ماده ی فیزیکی و اثیر ماوراء الطبیعی کدام پیروز میشوند. در این مدت، ارتباط مذهب زرتشت با مسیح و مذاهب یهودی و رومی کاملا فراموش شده بودند و کلمات، معانی خاصی یافته بودند که امکان خلق –و نه فقط بازسازی- تاریخ ایران باستان را به جریان های لیبرال نوپدید تبلیغ شده در ایران میدادند. حالا شاهان مدرن پهلوی جزو ایران باستان تلقی میشوند و در دوگانه سازی زرتشتی آن، قوچانی لیبرال، به اندازه ی هر دشمن دیگر باستانگرایان، چه دین اسلام باشد و چه کمونیسم، یک نورسیده ی بی اصل و نسب است که در جبهه ی اهریمن قرار میگیرد؛ همچنین هر کسی که با استبداد شاهان و سرمایه دارانی که در مقام خدا سیرت دیونیسوسی دارند، انتقاد نشان دهد و هر کسی که از شاهی در قامت دیونیسوس خونخوار شهوت پرست انتظار حداقل رویکرد اخلاقی را داشته باشد. آیا باید انتظار داشته باشیم وقتی فرهنگی اینقدر ناآگاهانه در بازی های زبانی خلق میشود، در آن، رژیم پهلوی بازگشته، فرقی با پهلوی قبل از انقلاب دارد؟