غزه: زخمی برای عفونی کردن روح جهان
نویسنده: پویا جفاکش




حیات وحش باستانی یوکاتان
در غرب، خاخام هایی هستند که مدعیند نام شبه جزیره ی یوکاتان در مکزیک، از یقطان می آید که همان قحطانی ها یا اعراب ماقبل اسماعیل هستند. این خاخام ها همچنین رود می سی سی پی را از آب یکی از 4رودخانه ی بهشت عدن میدانند. این اعتقادات، وامدار دورانی در قبل از قرن بیستم است که کسانی منطقه ی امریکا را سرزمین بهشت عدن به جای ارض موعود تورات و البته محل زیست آدم و حوا، وحوش اولیه و غول ها و جن ها تلقی میکردند. خیلی از این تفکرات، نتیجه های مستقیم و غیر مستقیم گزارش جوزف هاکوهن، مورخ یهودی متولد جنوآ –منسوب به قرن 16- از کشف امریکا است که در قرن 19 به انگلیسی پر غلطی ترجمه شد. این گزارش در همان زمان برای جور در آمدن با تاریخ تهیه شده ی ژزوئیت ها برای اروپا دچار جرح و تعدیل شد ولی چون هنوز تاریخ امریکا دقیقا تنظیم نشده بود، خیلی از تصورات آن زمان درباره ی امریکای دوران کشف توسط اروپاییان را در خود هنوز دارد. اسم بعضی کشورها و اقوام هنوز به مدل قدیم حفظ شده است؛ مثلا آلمانی ها را اشکناز میخواند و لغت «اسماعیلی» را جا هایی مستعمل میکند درحالیکه امروزه «اسماعیلی» همه جا با «عرب» به طور کلی جانشین شده است. در این کتاب، کاشف امریکا نه کلمب –که کتاب حتی از او نامی نمیبرد- بلکه امریکو وسپوچی است و او در امریکا با بومیانی که به زبان اسماعیل (عربی؟) تکلم میکنند روبرو میشود. امریکو وسپوچی هم معاصر کلمب و به اندازه ی او یهودی و جنوآیی و البته در خدمت اسپانیا تصور میشود. وی اولین کسی تلقی میشود که فهمید در یک قاره ی جدید است و برای همین اسم قاره به نام او شده است. هاکوهن هم البته میگوید قاره به نام امریکو وسپوچی "امریکا" نامیده شده، ولی اضافه میکند آنجا قبل از وسپوچی به نام های "کولوبیکان" و "پرو" نامبردار بوده است که به نظر میرسد کولوبیکان به معنی سرزمین کلمب و معادل دقیق کلمبیا باشد. اولین بومیانی که وسپوچی با آنها برخورد کرد مردمی فقیر و ساده زی بودند که وسپوچی و مردمش را به دلیل داشتن سلاح های گرم و مصنوعات عجیب، نژاد خدایان تلقی کردند و به راحتی به بندگی او درآمدند؛ اما به زودی پادشاهی های قدرتمند اطراف که در خدمت "خان بزرگ" و رهبرانشان پیرو اسلام بودند علیه اسپانیایی ها اقدام به جنگ کردند. این یادآور گزارشی دیگر درباره ی حکومت تارتارکس پادشاه کوویراها بر امریکای شمالی است. ک.یراها در زمان سر فرتانسیس دریک، غول هایی بودند که در منطقه ی کالیفرنیا زندگی میکردند. اما تارتارکس عنوانش به معنی شاه تاتار یا مغول است و رهبر مغول ها خان بزرگ چین بود. در گزارش هاکوهن، از شهری بزرگ و آباد با تجار و امکانات فراوان با نام تمیستیتان به میان آمده است که از آن در بعضی منابع دیگر با نام "تمیستان" یاد شده است. استفاده از کلمه ی "ستان" در آخر نامجا که از ویژگی های زبان های ترکان آسیای مرکزی است کمی عجیب است. عجیبتر این که در حدودالعالم، از محلی به نام تامستان احتمالا در ایران کنونی یاد شده که امروزه وجود ندارد. ولی استفاده از لغت تمیستیتان به جای تمیستان هم عمل معناداری است که به مقایسه ی امریکا با آتلانتیس برمیگردد. آتلانتیس سرزمین آتلانت یا اطلس بود که از نسل تیتان ها است و مادرش تمیس نام دارد. پس تمیستیتان را میتوان تمیس تیتان خواند. تمیستان را با تنوچتیتلان یا مکزیکوسیتی کنونی برابر میدانند که پایتخت امپراطوری آزتک بود. تنوچتیلان به معنی گذرگاه الهه ی ماه است. الهه ی ماه آزتک ها مشیکا است که نام مکزیکوسیتی هم از آن می آید. این الهه در بین مایاها "اچیکا" نامیده میشده است. اوشوی هندی که در بین امریکایی ها طرفداران زیادی داشت، نام مکزیک و مشیکا را با مکشیکا تبار همسر آرجونا در مهابراتا مقایسه میکرد. جالب این که "چانگ عه" الهه ی ماه چینی، نامش تلفظی بین مکشیکا، مشیکا و ایچیکا به نظر میرسد. بیشتر خدایان چینی، با بودیسم از هندوستان وارد شدند و به نظر میرسد خدایان سرخپوستان به همراه بخشی از فرهنگشان تحت تاثیر چینی ها و تاتارهای متاثر از آنان باشند. با این حال، پی گیری فرهنگ اولیه در مکزیک –چه آنجا تمیستان باشد و چه نباشد- ممکن نیست. فرانسویان زمانی که آنجا را از اسپانیایی ها گرفتند، با سرزمینی گرفتار تشتت و درگیری های داخلی مواجه شدند و زبان تقریبا فراموش شده ی ناهوآتل را برای ایجاد یگانگی در کشور بر ضد تمام زبان های دیگر، رسمی کردند و با آن، یک فرهنگ کاملا جدید برای مکزیک تعریف کردند و شاید همین در بقیه ی امریکا نیز اتفاق افتاده باشد. ولی تا همین حدی که منتابع به ما اجازه میدهند، میتوانیم بگوییم که فرهنگ سرخپوستی تحت تاثیر فرهنگ های تاتاری بوده و ارتباط اسلام با سرخپوستان نیز باید از طریق تاتارها حاصل شده باشد. این در شرایطی که اروپاییان اراده کرده اند در سرزمینی پر از منابع و معادن چون قاره ی امریکا یک ابرتمدن ایجاد کنند حس خاصی ایجاد میکند. اینجا میتواند ارض موعود باشد درحالیکه انتظار داریم ارض موعود یک سرزمین اسلامی و عربی باشد. برای همین هم تاریخ امریکا و تاریخ اعراب مدام با هم دچار گره خوردگی میشوند. حتی نام قاره ی امریکا قابل مقایسه با موریکا یا سرزمین مورها است و اصطلاح مور معمولا درباره ی اعراب شمال افریقا به کار میرود. ارض موعود جایی بود که در آن، موسی بر نژاد آناکیم یا غول ها غلبه کرده بود و امریکو وسپوچی نیز در امریکا غول هایی از نسل آناک (عناق) را اسیر و در بند کرده و در اروپا به تماشای عموم گذاشته بود. در گزارش هاکوهن، تمدن های امریکا در اخلاق عمومی شبیه اروپاییان توصیف میشوند ولی در مذهب پیرو «بعل و پسرانش» خوانده میشوند که دشمنان یهوه خدای یهودند. در تمیستیتان ملوخ خدای دوستدار قربانی های خونین پرستش میشد که ظاهرا منشا نسبت دادن قربانی انسانی به آزتک ها نیز همین تفکر توراتی است. حتی قتل دریادار ماژلان در گزارش هاکوهن طی جنگ با پیروان ملوخ در امریکا روی داد، البته امروزه محل قتل ماژلان را به جزایر دوردست اقیانوس آرام انتقال داده اند. آیا این ها همه همان جنگ قوم برگزیده علیه دشمنان یهوه در ارض موعود است؟ اگر سلاح ها و امکانات اروپاییان به معجزات پیامبران یهود تعبیر شده و آنها بر بومیان هر سرزمینی همچون نیمه خدایان جلوه کنند، طبیعی است که مذهب فاتحان به سرعت در بین بومیان هر سرزمینی که ارض موعود باشد بازتولید شود، چه در شام اورشلیم کنونی باشد و چه در سرزمین شیر و عسل تری چون امریکای شمالی.:
“AMERICAS DISCOVERY IN JEWISH CHRONICLES”: STOLEN HISTORY: OCT 7,2021
این موضوع کاملا درباره ی ارض موعود امروزی در سرزمین موسوم به فلسطین اشغالی جور درمی آید. چون فلسطین هم اسم قوم نبود مگر بعد از این که اروپاییان تلاش نمودند تا ملت های غیر یهودی مستعمره ی جدید خود را نام نهند. مردم این مستعمره پیشتر به سادگی شامی نامیده میشدند به نام «شام» از ایالات امپراطوری عثمانی که شامل سوریه، اردن، فلسطین، اسرائیل، و لبنان کنونی میشده است. بعد از سقوط عثمانی در حمله ی بیگانگان در جنگ جهانی اول و تقسیم شدن آن بین انگلستان و فرانسه، انگلیسی ها یهودی های اروپایی را به فروانی به این جا منتقل کردند، هرچند کار انتقال یهودیان به اینجا به همت نفوذی های غرب در عثمانی در زمان حیات آن دولت شروع شده بود. بعد از این که انگلستان به ظاهر فلسطین را ترک گفت، یهودیان را صاحبان آنجا کرد. تا آن زمان، یهودیان فقط در زمین هایی که از بومیان خریده بودند ساکن بودند. اما سپس به کشتار و بیرون کردن مردمان عرب از زمین هایشان در یک توسعه طلبی ارضی دست زدند که این موضوع به سلسله جنگ هایی بین کشورهای عربی و اسرائیل منجر شد که نتیجه شان اگرچه افزایش فتوحات اسرائیل بود، ولی سبب محافظه کار تر و نگران تر شدن اسرائیل گردیدند. در این زمان، تروریست های فتح (ساف کنونی) شروع به سیاست ایجاد وحشت در اسرائیل نمودند و امریکا و اسرائیل را وادار به مذاکره با فتح نمودند. اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل حتی حاضر شد تا تاسیس کشور واحد فلسطینی را به رسمیت بشناسد. اما به طور کاملا اتفاقی توسط «یک» ناسیونالیست یهودی افراطی ترور شد و هیچکس هم راه او را ادامه نداد. بعد از مذاکرات نخستین، اسرائیل از دو منطقه ی اشغالی مجزا در دو طرف کشور خارج شد: 1-منطقه ی بزرگتر کرانه ی باختری رود اردن که به طور سنتی وابسته به اردن بود و هنوز هم پادشاه اردن در آن نفوذ دارد 2-نوار غزه در مرز مصر. با این که ساف دیگر عملیات تروریستی انجام نمیداد، اما به قدرت رسیدن گروهک اسلامگرای تروریست حماس در انتخابات برگزار شده در نوار غزه این بهانه را به اسرائیل داد که بگوید نمیداند حماس را سخنگوی فلسطینی ها بداند یا ساف را، و هیچ دولت فلسطینی ای را به رسمیت نشناسد. همچنین اسرائیل و حامیان غربیش، غزه را تحریم کردند و اسرائیل آن را در حصر قرار داد و غزه اکنون فقط از طریق یک باریکه ی کوچک، به مصر متصل است. این که چرا این بهانه به دست اسرائیل افتاد از نامی که برای قوم غیر یهودی اسرائیل تعیین شده بود، معلوم میگردد: "فلسطین". این کلمه نام دشمنان یهودی ها در تورات موسوم به پالستینی ها است: نژادی از جنگاوران شرور و ددخو که از مناطق کرت و یونان و سیسیل به سرزمین یهودیان آمده و جنایات بسیار مرتکب شده بودند و مرکزشان هم شهری به نام "غزه" بوده است. یعنی بومیان از همان اول فلسطینی نامیده شدند تا الی الابد دشمن یهود باشند و با این که فلسطین در مقام مکان نامش بر ایلیا فلسطین که اکنون اورشلیم یا بیت المقدس نامیده میشود، قرار گرفته، اما یک دشمن فلسطینی در جایی به نام غزه بدون این که با اورشلیم هم مرز باشد تخیل میشود و تخیل هم درجا به واقعیت تبدیل میشود. اکنون غزه با کمک های قطر زنده است. مقامات اسرائیل بعد از این که کمک های قطر به جنایات حماس در سال 2023 انجامید، گفتند که فکر میکردند قطر فقط دارد کمک های انساندوستانه میکند نه تسلیحاتی. معلوم نیست چرا چشم های همیشه بیدار و گوش های همیشه شنوای موساد فقط موقع خرابکاری در کشورهای خارجی، کار میکنند و در مورد دشمنان نزدیک دم گوش اسرائیل اینقدر کور و کرند؛ ولی از این گذشته، آیا میتوان باور کرد دولت قطر به عنوان حامی تمام اسلامگرایان دنیا –از اخوان المسلمین مصر تا طالبان و القاعده- و البته کسی که با برگزاری جلسات ملاقات بین طالبان و امریکایی ها، افغانستان را از طرف امریکا به طالبان فروخت، فقط کمک انساندوستانه به حماس اسلامگرا بکند آن هم وقتی که روابط گرم و صمیمیش با اسرائیل اظهر من الشمس است؟ اصلا چرا باید قطر به عنوان بزرگترین پایگاه امریکا در منطقه که بدون اجازه ی امریکا آب نمیخورد، اینقدر اسلامگرای ظاهرا ضد امریکایی تولید کند وقتی رهبران قطر خودشان وقتی کشورشان را به مقصد کشورهای غربی ترک میکنند، هرچه شرع اسلام دستور داده، برعکسش عمل میکنند و ظاهرا خودشان به شرع اسلام اعتقادی ندارند؟ از همه ی اینها مهمتر چرا باید جایی به نام غزه خاستگاه تروریست ها باشد؟ آنجا که جز نام گرفتن به فلسطین ارتباطی با کرانه ی باختری که محل اورشلیم مقدس است ندارد. من واقعا متعجبم که مردم ایران اینها را نمیدانند و هنوز تلویزیون جمهوری اسلامی در کمال وقاحت، موقع صحبت از غزه، تصویر قبه الصخره ی ایلیا فلسطین –آن هم تحت عنوان «مسجحدالاقصی»- را نشان میدهد و ملت فکر میکنند دعوا سر مسجدالاقصی است. غزه هیچ محل مقدس عمومی ای برای مسلمانان ندارد و جز این که همنام پایتخت دشمنان اهریمنی یهود در تورات است، هیچ دلیل ایدئولوژیکی برای «نابودکردن» اسرائیل ندارد. معنی نام غزه پاسخ بسیاری از این سوالات را خواهد داد.
«غزه» در زبان عبری به معنی بز و ریشه ی لغت goat در غرب به همان معنا است. بز در فرهنگ یهودی، جانور قربانی ازجمله در مراسم یوم کیپور بوده است. گناهان قوم را مینوشتند و دور گردنش می انداختند و قربانیش میکردند. درواقع او با نوشتن گناهان به پایش شرور میشود تا شرارت اربابش بی مجازات بماند. لغت "غزه" مرتبط با "غزا" به معنی جنگ و "غازی" به معنی جنگجو هم هست چون جنگجویان هم جانشان را فدای رهبران سیاسی میکنند و به جای آنها قربانی میشوند. همانطور که بز بار گناهان ارباب یهودیش را «به گردن می گیرد»، غزه هم وظیفه دارد گناهکار باشد تا جنایات اسرائیل در حق همه ی «فلسطینیان» چه در نوار غزه و چه در کرانه ی باختری توجیه شود؛ مثلا در همین سال 2023 که حماس –آن هم در یوم کیپور- به اسرائیل حمله کرد و شهرک نشینان اسرائیلی وسط دعوا به روستاهای کرانه ی باختری حمله بردند و زمین های آنها را تصرف کردند و هیچ کس هم چیزی نگفت (این هم جالب است که تا حالا هیچ کدام از رهبران حماس، تقصیر گروگانگیری امسال در اسرائیل را به عهده نگرفته اند و معلوم نیست واقعا چه کسی در حماس اینقدر به دولت متزلزل نتانیاهو در اسرائیل خیر رسانده است). اهالی غزه میمیرند چون درست مثل نامشان بز قربانیند و البته رهبران حماس جزو این قربانی نیستند چون آنها الان نه در غره که در جایگاه های امن خود در قطر و ترکیه ساکنند و قرار هم نیست حزبشان با مردن چند هزار آدم «بی ارزش» از بین برود. نکته ی دیگر این که تلفظ عبری دیگر لغت غزه «عزا» است که در عربی به مفهوم مراسم نوحه برای مرگ عزیزان به کار میرود و از همان اول هم قرار بوده در غزه همیشه عزا برگزار شود.
درباره ی این که بز قربانی چطور به دشمنان تسری یافته است، باید به ارتباط های لغوی اروپایی-مسیحی زبان های عبری توجه کرد. لغت «غزه» با لغت آلمانی ghust به معنی بیگانه مرتبط است که تلفظ دیگر آن guest ابتدا به همان معنی بیگانه و سپس تر به معنی مهمان به کار رفته است. از همین ریشه کلمه ی host درمی آید که به طرز متناقضی هم به معنی دشمن است و هم به معنی پذیرایی از مهمان، چون دشمن و مهمان هر دو بیگانه اند. ضمنا دشمن و مهمان هر دو از راه دور می آیند و ریشه ی نامشان از gos به معنی قدم زدن می آید. هسته ی gos را go به معنای رفتن تشکیل میدهد و در زبان های سامی، لغات "گو" و "کو" برای گاوها، بزها، گوسفندان و آهوان به کار میرفتند. ارتباط آنها با قدم زدن به سبب ارتباطشان با مهاجرت و این واقعیت است که مدام به جایی که باران باشد مهاجرت میکرده اند:
Chronologia.org: g,h
نکته ی جالب این است که یهودیان نیز از عبرانیان برخاستند که نامشان از ریشه ی عبور به مفهوم حرکت است. شاید مرز مشترک عبرانیان با "گوس" و "غزه" در یهودیان اشکنازی باشد که با سقوط عثمانی صاحب فلسطین شدند و از نسل خزرها یا ترک های یهودی شده بودند. چون اشکنازیان نامشان برخاسته از ایشغوز یا اسکوت به معنی غزهای متحد است. غز به معنی کوچنشین خود از همان ریشه ی گوس است. در آلمان که خیزگاه اشکنازیان بود غز را گوت تلفظ میکردند. هم غزها و هم گوت ها به عنوان فاتحان روم مفتخر بودند. روم مفتوح گوت ها در ایتالیا بود و روم مفتوح غزها قستنطنیه یا استانبول ترکیه جایی که امپراطوری عثمانی را بنا نهادند. قزاق ها یا غزهای فاتح قستنطنیه، تابع رئیسی بودند که هثمان یا اوزمان (غز بان) یعنی رئیس کوچنشینان خوانده میشد. اصطلاح "باند" که در غرب به معنی گروه تابع یک رئیس به کار میرود نیز از زبان قزاق ها برخاسته و در نزد آنان به معنی دسته ی گوسفند و گوساله و دام های کوچک جثه است. روم نیز برای اینان چیزی شبیه اورشلیم است که اول از بین میرود و بعد توسط یک شاه یهودی زده مثل شاه خزر احیا میشود و شاید حتی لغات قیصر و سزار برای شاه روم هم با عنوان خزر برای قوم غز تطابق داده شده باشند. در زبان های اروپایی، اول خیلی کلمات، یک "پ" قرار میگیرد که راحت می افتد؛ مثلا "پروس" که تبدیل به "روس" میشد. در مورد رم هم چنین است: یک "پروم" داریم که میتواند تبدیل به رم شود ولی درنهایت به صورت شهری مجزا از رم به نام پارما در ایتالیا تعیین میشود. رم به عنوان مقر قدرت پاپ، موقعیتی شبیه بیت المقدس عیسی مسیح دارد و پروم هم مثل بیت المقدس خراب و بازسازی میشود: مارک آنتونی آن را خراب میکند و اگوستوس آن را بازسازی میکند و جالب این که این شهر بعدا نامبردار به کریسوپولیس میشود. این نام هم میتواند به معنی شهر مسیح باشد و هم به معنی شهر کورش که نامش شبیه به کریست یا مسیح است و به مانند او مسیح خوانده شده است چون اورشلیمی را که بابلیان نابود کرده اند دوباره میسازد. "کور" به معنی ارباب که هسته ی نام کورش است خسور هم تلفظ میشود که به قیصر و سزار بدل میشود. کور خود از ریشه ی "آر" یا "آری" یا "آریوس" به معنی شیر است که "ری"، "رگیس" و "رئیس" به معنی شاه از آن می آیند. لئو در یونانی و لاوی در عبری تلفظ های دیگر این لغت و به معنی شیرند و البته شیر نماد سلطنت و نماد خدای یهود است.:
Chronologia.org: issue 2369
کورش شاه پارسیان است و صورت دیگر نامش در تورات یعنی اخشوارش تبدیل به خسروئس یا خسرو عنوان شاهان ساسانی شده است. با ساسانیان پارس بلافاصله به صحنه ی بعدی روم شرقی یعنی اسلام عربی زبان عثمانی پای مینهد. آخرین شاه ساسانی قبل از حمله ی اعراب مسلمان، یزدگرد نام دارد و این یزدگرد موسوم به یزدگرد سوم، ظاهرا شکل دیگر کورش و در اصل، تکرار یزدگرد اول است که به اخشوارش تورات نزدیکی زیادی دارد. یزدگرد اول هم مثل کورش، یهودیان را مینوازد و رش گلوتا یا اشرافیت یهود را در کشور خود قوی میکند و مورد خشم مقامات قرار میگیرد. حتی یکی از مقامات یهودی وقت، یزدگرد را کورش زمانه میخواند. درست مثل اخشوارش که در قدرت دادن به یهودیان، تحت تاثیر یک زن یهودی به نام استر است، یزدگرد نیز تابع ملکه ی یهودیش شوشاندخت دختر رش گلوتک شاه یهودیان است. در این اسم، شوشان شکل عبری اسم عربی دخترانه ی سوسن تلقی میشود. در کتاب پهلوی شهرستان های ایران، نام شهرهای شوش و شوشتر از شوشاندخت همسر یزدگرد آمده است و این خیلی جالب است چون سوزیانا یا شوشان محل حکومت کورش و دفنگاه دانیال نبی در نوشته های یهودی و یونانی است. یزدگرد از پیشگویان میشنود که طالع پسرش از شوشاندخت به نام «بهرام»، نحس است و چون از این طالع نحس برای خود بیم دارد، او را به نزد نعمان شاه اعراب حیره میفرستد تا حتی المقدور از پایتخت دور باشد. بهرام در بین اعراب، تربیت عربی می یابد و مثل عرب ها فکر و عمل میکند و با آنها بیش از پارسیان دمخور میشود. با مرگ یزدگرد، بزرگان که میخواهند میراث او را نابود کنند خواهان به قدرت رساندن پسران او نیستند. اما در همین زمان، خاقان ترک از شرق به کشور حمله میکند و تنها با دخالت بهرام و لشکر اعراب منذری او است که کشور نجات می یابد. درنتیجه بهرام به شاهی میرسد و شیوه های جدید حکومت را به راه می اندازد. از مملکت رومی زدایی میکند و مسیحیان را آزار میدهد بطوریکه کلیسای مسیحیان ایران از کلیسای بیزانس جدا میشود و به مسالک مسیحی متفاوت روی می آورد. در عین حال، بهرام به سبب کشتن یک اژدها با هرکول و سنت جورج قابل مقایسه است و یک مدل بومی از قهرمان مسیحی نیز به شمار میرود. فرجام او نیز غیر عادی است و روزی زمین دهان باز میکند و او و اسبش را میبلعد و پس از آن، هیچ کس از او خبر ندارد.:
Chronologia.org: issue 105997
اگر خسرو را تلفظ دیگر قیصر بدانیم، در این صورت، فتح ایران توسط اعراب پس از یزدگرد اول همان فتح ایران توسط اعراب پس از یزدگرد سوم و معادل فتح مصر و شام از روم شرقی توسط اعراب مسلمان است. بهرام به عنوان پسر نسخه ای از استر، غایت یهودی زدگی ایران یا همان روم است و حکومت یک یهودی بر اعراب فاتح، به این یهودیت، رنگ عربی میدهد و البته بهرام نوه ی رش گلوتک و بنابراین هنوز جزو رش گلوتا (اشرافیت یهود) است و مذهبش اسلام یهودی تبار هم به اندازه ی مسیحیت رومی شرقی و غربی تابع رش گلوتا است. درواقع او به عنوان کهن الگوی اسلام حکومتی عثمانی، داستانی شبیه به کنستانتین بنیانگذار روم مسیحی قستنطنیه دارد چون بخشی از یک سیستم داستانسازی تکراری برای نقاط مختلف دنیا است که در همه ی آنها یک بنیانگذار با برگرداندن نظم به کشوری بحران زده، موفق به ایجاد یک سیستم فرهنگی جدید میشود.
ویل اسکارلت، مسیحیت و اسلام را به یک اندازه مدل هایی از یهودیت میبیند که بعدا برای تفکیک خود از یهودیان، نام دیگری به مذهب خود داده اند. اما به عقیده ی اسکارلت، چنین چیزی به این خاطر ممکن است که خود یهودیت هم درست مثل مسیحیت و اسلام، بار نژادی نداشته و از عضوگیری از میان نژادهای مختلف پدید آمده است و بعدا به خود مفهوم نژادی داده است. به همین دلیل هم بیشتر یهودیان، اشکنازی و از نسل ترکان یهودی شده ی خزرند. اسکارلت به این موضوع توجه میکند که بررسی های ژنتیکی از اشکنازی ها آنها را دارای اختلاط های نژادی گوناگون نشان میدهد و ته مایه ای از ژنتیک خاورمیانه ای که در آنها وجود دارد به جای نزدیکی به اعراب فلسطینی، نزدیک به ژنتیک مردم [شمال غربی] ایران است. اسکارلت معتقد است عامل یهودی سازی های موازی ای که بعدا به ادیان مختلفی چون یهودیت و مسیحیت و اسلام هویت داده اند در یک جریان سیاسی با منشا واحد است که در تلاش برای مدیریت کردن گروه های کثیری از مردم بوده است. اسکارلت به پیروی از جیم دایر معتقد است که این جریان سیاسی، بیشترین امکانات را به دنبال یک فاجعه ی کیهانی –احتمالا برخورد شهابسنگ با زمین- که باعث تغییرات ناخوشایند زمینشناختی و آب و هوایی در زمین شد، در نزد خود حفظ نمود و توانست مردمان را قانع به شهروند شدن در کشورهای بزرگ کند و اگرچه آنها را به وعده ی زندگی بهتر به خود جذب نمود، اما از ابتدا قصد داشت برای حفظ قدرت، میل انسان ها به بهبود زندگی را وارونه کند. انسان تا قبل از آن، همیشه به نیروهای طبیعت با ترس و احترام برخورد میکرد ولی یهودیت، اجسام طبیعی و جانوران را موجوداتی بی ارزش میخواند که همه در ید قدرت خدایی نادیدنیند و بنابراین انسان ها را به غارت طبیعت تحت رهبری خود حریص میکرد. اما این قرار بود به زودی به ضد خود تبدیل شود. چون وقتی که لذت های طبیعی بی ارزش و نامقدس باشند خودبخود با خود پوچی می آورند و این احساس پوچی، برای این که مردم آماده ی قربانی شدن در راه قدرت های سیاسی باشند لازم بوده است. رودلف اشتاینر توجه کرده بود که در بخش اعظم ادبیات مغربزمین، همیشه قهرمان یک انسان پوچ و خالی از درستی اخلاقی است که مدام همه چیز برای او بدتر میشود تا آن که بلاخره میفهمد جز قربانی کردن خودش، فایده ای برای جامعه نخواهد داشت و احتمالش هم زیاد است که در آخر داستان بمیرد. از شوالیه ها گرفته تا ابرمیلیاردرهای مدرن، قهرمانان این ادبیات اغلب تا مغز استخوان درگیر رنج و عذاب روحیند. اینها همه تاکید بر عدم وجود لذت واقعی در این دنیا است و هدفشان بر این است که به انسان ها بباورانند جز رنج، چیزی در این دنیا نصیبشان نخواهد شد و فایده هم ندارد برای تغییر این وضع کاری انجام شود. انسان وقتی این دلزدگی را باور کرد ناخودآگاه یاد این خرافه ی مسیحی می افتد که همه چیز در این دنیا به اراده ی خدا است و لابد اراده ی خدا هم بر رنج کشیدن ابدی ما در دنیا قرار گرفته است. آن وقت پیش خود میگوید باید با خودکشی، خودش را از این رنج نجات دهد. اما خودکشی مخالفت با خدا است چون خدا تعیین میکند کی شما بمیرید. اما یک راه بهتر برای خودکشی وجود دارد و آن این که شما در راه خدا رنج بکشید و بمیرید و همینطور در راه چیزی که جانشین خدا شده، مثل آزادی، میهن، و یا خواست قدرت های رسانه ای. ازآنجاکه به قول اشتاینر، روان انسان، ظرفیت بالایی برای مازوخیسم (خودآزاری) دارد، همیشه افراد زیادی برای رفتن به این راه وجود دارند. بدین ترتیب، یهودیت و هر مذهب و مسلکی که اساسش بر آن باشد، میتواند به داشتن سربازانی غیور و آماده ی قربانی شدن مطمئن باشد.:
“religion: old world vs new world”: will scarlet: conjuringthepast.com
خیلی سخت است که ما انسان ها بخواهیم در عصر رشد تفکر، پیرو چنین آموزه ی ضد انسانی ای باشیم. ما فقط وقتی میتوانیم باور کنیم چنین توهمی به راحتی عینیت می یابد که این عینیت را دقیقا در جایی که قلمرو خدا دانسته میشود ببینیم و این قلمرو خدا مسلما سرزمین ثروتمندی مثل نیویورک امریکا نباید باشد. باید جایی چون فلسطین باشد که یک مشت یهودی آواره و خانه به دوش –فقط برای این که به اندازه ی اسمشان "عبری" باشند- به آنجا فرستاده میشوند تا بومیان را آواره و بی وطن کنند و بدبخت ها همه از شدت ناامیدی از زندگی، تبدیل به سربازان خدا شوند و در حدی اغراق آمیز و تا جایی که رسانه ها اجازه داشته باشند از آن بدبختی منتشر کنند، به مردم این احساس را بدهند که در سرتاسر آن سرزمین –و نه فقط غزه- مردم همیشه در حال کشتن همدیگرند. تمام این بازی رسانه ای روی محور فرافکنی میچرخد. درست مثل یک یهودی قدیمی که امیدوار است آنقدر شخصیتش به بز نزدیک باشد که یهوه قبول کند بز به جای او گناهان به گردن گرفته را انجام داده است، اعراب فلسطینی هم مثل یهودی های فراری از اروپا باید بی وطن باشند تا بار گناهان یهود را به گردن بگیرند و یهود هم البته اسمش یهودی است تا فرافکنی روان یهودی شده ی مردم تمدن جدید به خود باشد و باعث شود فراموش شود که بیشتر ما مثل یهودی های بدنام، تفکر و زندگی داریم.

















































