نویسنده: پویا جفاکش

از بتانی به بیت المقدس میرفت

واقعه ی شومی او را از پای درآورده بود

روی تپه ها بوته ها سوخته بودند

دود، بالای کلبه ای بیحرکت قرار گرفته بود

و هوا سوزان بود. نی ها خاموش شده بودند

و آرامش بحرالمیت به حد کمال بود

و چنانکه این دریا تلخ بود، او با تلخکامی

قدم برمیداشت. از زیر گام هایش ابری برمیخاست

بر روی این جاده ی خاک آلود او به شهر میرفت

به خانه ای که در آن، مریدانش انتظار او را داشتند.

خویشتن را به اندوه غم جانکاه خود رها کرده بود

و زمین برای او جز بوی افسنتین نبود.

همه خاموش بودند. مسیح در دشت تنها بود

و همه ی دشت الهامبخش بود.

همه متحیر بودند: گرما، صحرا،

و مارمولک ها و چشمه ها و رودها.

مسیح در راه درخت انجیری دید.

میان برگ های خشکش، یک دانه میوه هم آویزان نبود.

مسیح به درخت انجیر گفت: «به چه درد میخوری؟

با این بی باری خویش، چه شادی ای برمی انگیزی؟

تشنگی و گرسنگی مرا نمیتوانی چاره کنی.

همچون تکه سنگ خارا بیهوده و بی بری.

شگفت فقر و فلاکت داری.

تا پایان قرون همچنان باقی میمانی.»

درخت را لعنت [مسیح] از پای درآورد

همچون برق گیری که برق گذران بر آن فرود آید.

درخت انجیر برق زده چون سنگی شد.

باری، اگر در برگ ها، تنه، شاخه ها و ریشه های خویش

ناچیزترین اثر آزادی را یافته بود

شاید قوانین طبیعت سودبخش میبود

اما این معجزه بود و و معجزه همان خدا است.

به هنگام آشفتگی و بی سر و سامانی ما

ناگهان بر ما فرود می آید و ما را میبلعد.

نام این شعر، "معجزه" و یکی از پر اقبال ترین اشعار بوریس پاسترناک است. اقبال به آن، محصول زمانه اش بوده است. تمام پیشرفت های تکنیکی توسط پروتستان هایی رقم خورده بود که به عنوان استادان وهابی های خودمان، میگفتند نص کتاب مقدس مهم است و نه تحلیل و تفسیرهای کاتولیک ها از آن. نتیجه این که به یهودی هایی که بسیاری از کاتولیک ها به سبب کشتن مسیح لعنتشان میکردند و برای رفع ابهام، داستان های اسلافشان را کنایه و پیشگویی ظهور مسیح میخواندند، بر اساس تورات مجددا اعتبار داده و آنها را قوم برگزیده ی خدا بر زمین خوانده بودند. اما همان انجیل، یهود را در این معجزه ی مشهور، به درخت انجیر بی باری تشبیه کرده بود که به لعنت مسیح تا ابد بی بار میماند و در همین حال بی باری، به ادعای پروتستانتیسم قوم برگزیده ی خدا بود. مردم یهودی-مسیحی این بی باری را روی دوش خودشان حس میکردند و عجیب برای تشبیه خود به درخت بی بار آمادگی داشتند. تا اوایل قرن بیستم، جز انگلستان –که هنوز و البته فقط بین خودشان، بر سر "انقلاب صنعتی" نامیدن انقلاب صنعتی این مملکتی که همه ی تغییراتش را اشرافیت فئودال رقم زدند اختلاف است- سرعت خاصی در رشد شهرسازی دیده نمیشد و حتی فرانسه –خاستگاه اولین انقلاب مدرن و جارزننده ی آن در جنگ های ناپلئونی- تا پایان جنگ اول جهانی، یک مملکت عمدتا کشاورزی بود که فقط مسافران زودگذر گول شکوه پاریسش را میخوردند. بنابراین تامین نیاز زندگی از درختی که مقابل چشمان شما است مهم بود و به همان نسبت تمثیل درخت معنوی. ازاینرو فراماسونری علاقه ی زیادی داشت تا به مردم وانمود کند درخت بهشت تورات همین الان در شرق دور که محیط مشرکانه اش چندان نشانی از یهودی زدگی ندارد برقرار است و میتوان از آن کسب معرفت کرد. این درخت مقدس، درخت فو یا بودا است که ریشه اش در اعماق خاک چین فرو رفته و تنه و شاخه هایش که ظاهر حکومت فاسد و تباه کننده ی منچو در کشور تریاکی چین را نشان میدهد گول زنکی است برای رسیدن میوه های درخت به دست ذیصلاحان پنهانی فراماسون همچون همان ریشه های پنهان شرقی آن. شگفت این که این ادعا بر چشمگیری تنظیم فعالیت باندهای زیرزمینی مافیایی چینی توسط چندین فرقه ی رمزآمیز چینی شبیه فراماسونری در بین چینی های ساکن در کانادا و البته گل سرسبد فراماسونری بریتانیایی یعنی ایالات متحده ی امریکا استوار بود. این باندهای خشن و استادان الهیشان، عین آب خوردن آدم میکشتند. اما مقتولان اغلب همان چینی های مشهود نا جذاب بودند که حتما حقشان بود تصفیه شوند. به نظر میرسید ریشه ها افراد اشرافی و تحصیلکرده ای هستند که از قربانی کردن افراد بی ارزش در راه اهداف بزرگ نمیهراسند و در سیرابی از میوه ی درخت معرفت، خیلی با سران کثیف مافیای ایتالیا متفاوتند. حسی که از این تصویرسازی پدید آمد، نقش پررنگی در پذیرش جنگ های خانمان سوز قرون 19 و 20 از سوی اروپایی های فرمانپذیر اشرافیت فراماسون غرب بر اساس الگوی نسبت چینی های به درد نخور به چینی های به درد بخور بازی کرد و فقط وقتی مورد شک و تردید قرار گرفت که کمونیست ها در چین به قدرت رسیدند و با از بین بردن سنت ها عملا ریشه ی درخت بهشت را قطع کردند و دیگر به نظر نمیرسید دنیا و اربابان فراماسونش از ریشه ی درخت بودا تغذیه شوند. درخت بودا از اول هم چندان آذین شده به معرفت نبود. چند درخت مختلف در هند، نامزد آن بودند بطوریکه گاهی گفته میشد بودا چهار بار برای مدیتیشن، درخت عوض کرده است تا بلاخره زیر درخت انجیر بودهی –نکند همان درخت انجیر یهودیت باشد؟- به بودایی رسیده است. معروفترین درخت نامزد دراینباره درختی در الله آباد بود که تقدس آن را در روایات دیگر به تغییرات فکری امپراطورانی چون کانیشکا و آسوکا در زیر آن نیز نسبت داده بودند که به نظر میرسد این روایات همه در جای واحدی به هم میرسند. سرهنگ فورلانگ انگلیسی در قرن 19 به روایتی از "شوان زانگ" راهب چینی اشاره میکند که بر اساس آن در زیر این درخت، استخوان های افرادی دیده میشد که در راه درخت قربانی شده بودند. گفته میشد آنها خوراک جن آدمخوار محافظ درخت شده بودند. فورلانگ این گزارش را با روایت "عبدالقادر" نامی از دوره ی مغول مقایسه میکند که بر اساس آن، افراد از کرانه ی این درخت خود را در رودخانه ای غرق میکردند. فورلانگ به این نتیجه میرسد که ظاهرا بودای مقدس هندی-چینی، چیزی جز تصویر باسمه کاری شده ای از شیوا خدای مرگ و نابودی نیست. وی از نگاره های هندی در از درختی شبیه به مار صحبت میکند و آن را با درخت ممنوعه ی تورات که مار به دورش پیچیده است مقایسه میکند. بر اساس برخی روایات هندو، ناگاها یا خدایان مارمانند در اطراف درختی ظهور کرده اند و فورلانگ، "کبری" بودن ناگاها را با لغت "کوپلو" به معنی اشرافی مقایسه میکند:

“rivers of life”: j.g.r.forlong: v1: celephais press: 2005: p38-40

الان دیگر تشخیصش واقعا سخت است که این نظامی انگلیسی در دل از درخت بودای فرقه های سری چینی تعریف میکرد یا خطرناکش می یافت.