خدای دستکاری شده ی آنهایی که میگویند خدا وجود ندارد.
نویسنده: پویا جفاکش

شومار یا سیاه مار بلوچی، یکی از خطرناک ترین مارهای زهرآگین ایران است. این مار از کوهستان مرزی پاکستان با بلوچستان ایران برخاسته و در استان های سیستان و بلوچستان، کرمان و هرمزگان منتشر شده است. در ایران برای اولین بار، در سال 1394 و با زنده گیری در سراوان بم، توصیف علمی شده است؛ این درحالیست که مدت ها پیش از آن، بلوچ ها از این مار شکایت داشتند و کسی گوشش بدهکار نبود چون جزو خرافات بلوچ ها به شمار میرفت. الان مدتی است که این مار، به روستاها و درون خانه های مسکونی ورود میکند و سبب تلفات جانی در سیستان و بلوچستان میشود. در یک مورد، سه کودک یک خانواده را کشته است. با این حال، مسئولین متوجه شده اند که این مار، با خوردن جانوران موذی، نقش مهمی در کنترل آفات کشاورزی و بیماری هایی که از جوندگان به انسان منتقل میشوند داشته است و ازاینرو بودنش به نفع انسان است. بنابراین تمهیداتی اندیشیده اند تا این گونه حفظ شود و در صورت گزارش مشاهده اش در روستا، با حضور به موقع مسئولین و زنده گیری جانور، به نفع هر دو گونه ی شومار و انسان عمل شود. ("در جستجوی صلح با قاتل سیاه": محمد جباری: همشهری: 3 آبان 1402)
سیاه مار بلوچی، مثالی در تایید یک آموزه ی اسلامی قدیمی است که میگوید تمام مخلوقات خدا به جای خود مفید و در جایی غیر از آن مضرند. نه فقط جانوران و گیاهان اهلی و وحشی، بلکه غذا و دارو، آب و آتش و سنگ، سرما و گرما، و روز و شب نیز چنینند. افراد و جوامع انسانی نیز از این قانون برکنار نیستند ولی بیشتر ما این موضوع را فراموش میکنیم و تحت تاثیر القائاتی که به ما میشود کسان و ملت هایی را ایزدی یا شیطانی تلقی میکنیم.
گذشتگان از دیرباز، متوجه سهولت امکان خوب و بد کردن درباره ی مسائل بودند و سعی میکردند این مسئله را به نسبت محدودیت انسانی در مقابل گشودگی امکانات الهی تعبیر کنند و ازاینجا نوعی تضاد بین فضا و ضد فضا مطرح میشود. فضا همان محیطی است که ما دور و بر خود احساس میکنیم و کیفیت آن بسته به احساسات ما نسبت به آن است و ضدفضا پدیده ی گسترده تری است که تمام ادراکات و نامحسوسات آن مطلب را جدا از ذهن ما در بر می گیرد. بنابراین فضا دچار محدودیت و جمود است و ضد فضا دچار گشودگی و سیالیت، و این سیالیت، به ماده ی نامکشوف اثیر که اساس خلقت است نسبت داده میشده است. بسیاری از مباحثات عرفانی حول این موضوع در فیزیک تداوم یافته و تبدیل به اصطلاحات فیزیکی شده اند که مهمترین دلیلش هم اشتغال بنیانگذاران فیزیک مدرن چون اسحاق نیوتن به کابالا است. در این مورد، باید از آنتروپی یا میل اشیاء و جهان به بی نظمی یاد کرد که قبل از این که یک اصطلاح فیزیکی باشد، یک اصطلاح زبانی بوده است و به این موضوع برمیگشته است که شخص مطلبی را به زبان بیان میکرده و این مطلب در نقل قول های بعدی رو به دگرگونی و «فساد» میرفته و کم کم مردم در این که اصل مطلب چه بوده، گیج میشده اند. این مطلب را ژاک لکان از کابالا به زبانشناسی بازگرداند و به همراه آن، نقش الفبا و پیدایش انتزاعیات در ایجاد بی نظمی زبانی بسیار مهم شد. این بخصوص در ترکیب زبانشناسی لکانی با روانکاوی فروید و یونگ بسیار کارگر بود. چون روانکاوی، توجه خاصی روی کهن الگوها و مطالعه ی ادیان داشت و خدایان و شخصیات اسطوره ای را جنبه های مختلف روان انسان و نمادی از تحریکات ذهن توسط نیروهای درونی و بیرونی میدانست. آنوناکی ها که به غلط خدایان نامیده میشوند، به انواع و اقسام تصاویر آشنا فرافکنی میشوند و جانوران، گیاهان، ستارگان و عناصر طبیعت را به نمادهای خود تبدیل میکنند و این نمادها به واسطه هایی برای درک صفات یک خدای جامع که جهان و قوانینش را ایجاد کرده است بدل میشوند. اما الفبا و دستور زبان، با انتزاعی کردن کلمات تصاویر و گذاشتن خطوط ناآشنا به جای تصاویر اشیاء، فضایی برای ایجاد یک گستره ی کاملا انسانی و غیر طبیعی در ذهن ایجاد کرده که چون چیزی از خدا در آن نیست فقط جایگاه شیاطین میتواند شود و بدترین کابوس های غیر طبیعی انسان در آن شکل میگیرند. در مطالعه ای در باب مقایسه ی بیماران شیزوفرنیک از هندوستان، غنا و امریکا معلوم شد که توهمات بیماران هندی و غنایی اغلب بی ضرر و گاهی به سبب ملاقات با درگذشتگان مفید بوده است. درحالیکه بیماران امریکایی به توهمات هذیانی مخوف و ناخوشایندی دچار میشدند و دلیلش این بود که جامعه ی امریکا بسیار بیش از جوامع بیسواد و کمسواد هندوستان و غنا، به کاغذبازی اداری و سواد الفبایی آمیخته است. یعنی باسوادها نیروی شیطانی بیشتری در خود ذخیره دارند و همیشه هم بدترین صدمات را به مردمان زده اند. چون به مرور، آنها اسیر نیروهایی غیر طبیعی میشوند که به جای خدایان و حتی گاهی به نام آنان، مردم کمسواد و تحریک پذیر را به آن سمتی که میخواهند راه میبرند. اولین تظاهر این نیروی شیطانی در قالب پیدایش مذاهب و روحانیون آنها بوده است که اغلب تنها باسوادهای جامعه ی خود و چپاول کننده ی مردم خود بوده اند. آنها خدایان را به نفع خود تحریف میکردند و کم کم، یک خدای جدید ولی هنوز تحت تاثیر خدایان قبلی را جانشین خدایان قبلی میکردند. زمانی که مردم آنقدر از نظر روانی تحریف شدند که دیگر به آن خدا نیازی نبود، رقبای باسوادتر روحانیون، اصلا خدا را انکار میکردند و سعی میکردند مردم را در یک وضعیت فرهنگی جدید به نفع خود و نیروی شیطانی راهبر خود قرار دهند. در تاریخ مدون هم میبینیم که گسترش دهندگان تجارت و تمدن، فنیقی ها هستند و آنها به هر جایی که وارد میشوند حداقل یک معبد جدید بنا میکنند و البته فنیقی ها مخترعین الفبا نیز تلقی میشوند. گسترش تمدن آنان با دریانوردی تجاری، کاملا در ارتباط با گسترش تمدن غربی با دریانوردی تجاری و البته گسترش سوادآموزی توسط وابستگان هر دو تمدن است. فنیقی ها مرحله ی ماقبل یهودی-مسیحی غرب مدرن را نشان میدهند که در آن، هنوز خدایان برای شکل دهی به فرهنگ جدید لازم بودند. حرکت کشتی جامد فنیقی ها در دریای سیال به سمت یک مقصد جامد دیگر، همان بهره گیری آنها از سیالیت اثیر به واسطه ی الفبا و زبان است که از یک فرد یا جامعه ی دچار فضا به یک فرد یا جامعه ی دچار فضای دیگر، تغییر محل و ماهیت میدهد. دریای مایع خود در یک محیط جامد شناور بود که گودی کاسه مانند آن، محل تجمع آب میشد. در کیمیاگری پلسوس، میخوانیم که چطور یک کاسه ی پر آب که درونش حروف الفبا درج شده اند کیفیت جادوگری و طلسم سازی می یابد. کلمه ی «دیکته» که در زبان های غربی به معنی املا است، دراصل نام یک فرقه ی جادوگری یهودی و مبتنی بر ورد و کلمات جادویی بوده است. در متون دندره ی مصر، کشتی ها و دریانوردان تحت حمایت هاثور قرار دارند و هاثور، بنا بر این متون، در جبیل لبنان ساکن است؛ یک قلمرو فنیقی که هاثور الهه ی مصری، شکل گسترش یافته ی الهه ی آنجا به نام بعلات جبیل بوده است.:
Stolen history and psychoanalysis: frosty chud: stolen history: nov17,2022
هاثور، تلفظی قبطی از نام عیشتار الهه ی کلدانی است. عیشتار در اصل عاثتر خدای دوجنسه ی زهره در اساطیر عربی است که گاهی به شکل مرد و گاهی به شکل زن ظاهر میشده است ولی در فرم عیشتار، در هیبت زنانه ی خود تثبیت شده است. این الهه را در شامات بیشتر عیشتاروت یا استارته یعنی عاثتر مونث میخواندند. او در اساطیر یونانی-رومی با نام های آفرودیت و ونوس شناخته میشود و تحت همین نام ها با بیبلوس یا جبیل لبنان مرتبط میگردد. در این افسانه ها ونوس شوهر خود وولکان را که خدای صنعت و مقیم در زیرزمین آتشفشان ها است برای عشقبازی با آدونیس شکارچی جوان جبیل ترک میگوید اما با قتل آدونیس به دست یک گراز عزادار میگردد تا این که آدونیس دوباره زنده شود و به نزد او برگردد. دراینجا اتحاد ونوس و آدونیس، همان اتحاد دو نیمه ی مردانه و زنانه ی زهره در یک ایزد است. آدونیس در جبیل، همان تموز خدای طبیعت است که در ایام تبعیدش به جهان زیرین، خزان رخ میدهد و با بازگشت او دوباره بهار میشود. ظاهرا وولکان شوهر ونوس، فرم جهنمی او در جهان زیرین است. در اساطیر دیگری به جایی وولکان، هادس فرمانروای دوزخ را داریم که پرسفونه –نامی دیگر برای جنبه ی زنانه ی عاثتر- را میدزدد و به جهان زیرین میبرد و در این مدت، دمتر مادر پرسفونه و الهه ی زمین، غمگین است و طبیعت هم با غم او دچار خزان میشود تا این که در اول بهار، پرسفونه برمیگردد و طبیعت دوباره جان میگیرد. عید اول بهار، در اروپا به نام عیشتار، ایستر نام دارد و همان عید پاک یا زمان از قبر در آمدن عیسی به جای تموز است. قبل از عید پاک، چله ی پرهیز رواج دارد و معادل چهل روز روزه گرفتن رومیان برای همدردی با دمتر در عزاداری برای دخترش است. پرسفونه را در روم، لیبرا میخواندند که شکل مونث لیبر لقب دیونیسوس باخوس است و دیونیسوس نیز از اشکال توسعه یافته ی آدونیس و بنابراین فرمی از تموز است. رونق بهاری عیشتار با افزایش امکانات تمدن مقایسه میشده که وولکان صنعتگر آن را تهیه نموده است. وولکان با نمرود بنیانگذار تمدن بابل مقایسه شده و چون نمرود نیز همان نینوس کشورگشا است عیشتار نیز با سمیرامیس همسر نینوس تطبیق میشود که او هم بانی شهر بابل تلقی شده است. ارتباط او با بابل، به سبب آن است که شهر بابل، کالبد عیشتار و همان چیزی است که در نوشته های یهودی، فاحشه ی بابل نامیده شده است. تجسد الهه در شهر، در نامیده شدن الهگانی چون کوبله، رئا و دایانا در نوشته های رومی به الهگان حامی ساختمان ها و برج ها نیز بازتاب دارد. آستارته نیز در سیسیل، به شکل ملکه ای در جوار شیران که یک برج به جای تاج او است، تصویر میشده است. هسیخیوس متصدی مصری کتابخانه ی پالاتین در رم نوشته است که آستارته از درون تخم مرغ بزرگی درآمد که از آسمان به درون رود فرات افتاد و پس از مدتی شناور بودن در آن، در ساحل سوریه پهلو گرفت و کبوتران از آن مراقبت کردند تا این که ونوس که او را آستارته و دی سیریا نامیدند از آن خارج شد. این داستان شبیه داستان بزرگ شدن سمیرامیس توسط کبوترها است. تخم مرغ بزرگ جانشین تخم کیهانی است که مثال تمام موجودات از آن برآمد و شناوریش بر آب، به سبب تطبیق آن با کشتی نوح است که در آن هم از تمام موجودات جفتی بود. کشتی نوح را هم کبوتری به سرمقصد رساند. آب دراینجا حکم دریای آسمانی را دارد و تخم مرغ حکم زمین شناور در آسمان را. کلمه ی عبری برای تخم مرغ، "بیض" بوده که بعد به تخم تمام موجودات که از آن بچه به دست می آید فرافکنی شده و بسته به مذکر و مونث بودن بچه، بیض یا بیضه نامیده میشده است اما ارتباط تخم مرغ با الهه سبب تثبیت لغت مونث بیضه روی تخم مرغ شده است. در عین حال، اصل آن یعنی "بیض" در کلدانی و فنیقی به ترتیب "بیت" و "بث" تلفظ میشده که هر دو لغت در عبری به معنی خانه اند. زمین هم خانه ی همه ی موجودات تلقی میشده است. تبدیل زمین به سرزمین خانه ها کار نمرود بود که با ایجاد معماری و شهر، انسان را از خطر درندگان ایمن کرد و ازاینرو نامبردار به فرونیوس (فرعون) یعنی منجی شد. پاوسانیاس اختراع آتش را کار فرونیوس دانسته است و آتش هم همان چیزی است که در زمان تاریکی و آسیب پذیری انسان ها در مقابل درندگان، آنها دور آن جمع میشدند. نمرود عامل جمع کردن آدم ها دور هم است و هم آتش و هم شهر چنین خصلتی دارند. حتی جشن های آتش به افتخار یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی ممکن است در اصل به افتخار نمرود باشد. به روایتی نمرود، پس از شکست دادن دشمنانش، زمین را به مقصد دریا ترک گفت. ظاهرا این برای تبدیل او به فرم دیگری از تموز یعنی اوآنا یا اوآنس است که در قالب مردی ماهی پوش، از دریا بیرون آمد و تمدن را به کلدانیان آموخت. بنابراین اگر نمرود در قالب یک منجی یا فورونیوس بخواهد از دریا بازگردد، باز هم در قالب اوآنای ماهی پوش بازخواهد گشت و یوحنا تلفظ دیگر همین اوآنا است. یوحنا نیز همچون عیسی در زمان خود به مسیح تعبیر شده بود و بنابراین او هم مثل عیسی میتواند در قالب یک منجی بازگردد. کلاه اسقف های مسیحی درست مثل کلاه اوآنس، شبیه یک سر ماهی با دهان باز رو به بالا است. اوآنس در مقام یک منجی ماهی گون، با داگون خدای ماهی مانند مشرکین در تورات تطبیق شده است. سنت جروم، داگون را "پیسکیم موئریریس" یعنی ماهی غمگین نامیده است و این یادآور مقایسه ی عنوان باخوس –لقب دیونیسوس- با "بکاء" به معنی گریه و سوگواری است. هسیخیوس نوشته است که برخی باخوس را ایکتیس یعنی ماهی میخواندند و کلمه ی پیسکه برای ماهی نیز قابل مقایسه با نام باخوس است. به نوشته ی پوزانیاس، برای فورونیوس، در سالگرد او مراسم دسته جمعی سوگواری برگزار میکردند. فورونیوس هم یک فرم مادینه به نام فورونیا داشت که کیش او آمیخته به آتش پرستی بود و به نوشته ی پلینی و استرابون، مراسم آتشینش در زیارتگاه آپولو خدای خورشید در سوراکته برگزار میشد، جایی که در آن، کاهنان با پای برهنه از روی آتش میگذشتند. آپولو درآنجا به ژوپیتر آنخور یعنی ژوپیتر جوان مشهور بود همانطورکه میدانیم آپولو را همیشه به شکل یک مرد جوان تصویر کرده اند. ارتباط خورشید با آتش، علت برگزاری جشن های آتش یوحنا همزمان با فرمانروایی خورشید در درازترین روز سال یعنی انقلاب تابستانی است. عبور از میان آتش توسط کاهنان، کیفیت پاک کردن گناهان را دارد. در آیین های زرتشت و دروئیدی هم آتش، پاک کننده ی گناهان و تطهیرکننده است. ارتباط همزمان با آپولو و باخوس نشان میدهد که این تطهیر با گرمای آتش در ارتباط است چون دوران بین ظهور و افول خدا را در گرمای فصل تابستان خلاصه میکند. در این راه، اوآنس که با نام یوحنا در اول تابستان به دنیا آمده، در ابتدای پاییز با نام سنت باکوس شهید میشود. سنت باکوس همان باخوس یا دیونیسوس است و شهادتش همان قتل خشونتبار دیونیسوس زاگرئوس تراسی توسط تیتان ها و قتل خشونتبار دیونیسوس مصری یعنی ازیریس توسط برادرش تایفون. شهادت سنت باکوس در هفتم اکتبر رقم میخورد و شهادت یکی دیگر از مدل های محلی دیونیسوس، دو روز بعد در نهم اکتبر، به صورت یادبود شهادت سنت دیونیسیوس الوترئوس درآمد. وی همان سنت دنیس قدیس حامی شهر پاریس است که سرش را قطع کردند و جسدش را به رود سن انداختند اما درحالیکه سر خود را به دست داشت از رود سن بیرون آمد و مسافتی را راه رفت درحالیکه لژیونی از فرشتگان به دنبالش روان بودند. این داستان قابل مقایسه با تکه تکه شدن جسد اورفئوس توسط باکانت ها و شناور شدن سر بریده اش روی رودخانه است؛ همچنین با انداختن جسد ازیریس به رودخانه و انتقال آن با جریان آب به دریا. ظاهرا چنین داستانی است که به صورت سفر نمرود به دریا توسعه یافته است و انتظار بازگشت او با لشکر فرشتگان را ایجاد نموده است. ظاهرا در روایتی دیگر، او به جای خورشید، از اعتدال پاییزی شروع به ضعیف تر شدن کرده و فقط در اوج تاریکی روزانه در انقلاب زمستانی بوده است که کلا صحنه را ترک گفته و درست همان زمان، خورشید دیگری به نام عیسی مسیح متولد شده است. انقلاب زمستانی را به برج دی نسبت میدادند که صورت فلکیش جدی یا بزماهی بود. در این هنگام، خزان به صورت هیولای تایفون ظاهر شده بود و خورشید سابق تبدیل به پان خدای بزمانند شده بود که از دست تایفون، به آب میپرد و تبدیل به یک موجود نیم بز-نیم ماهی میشود که نماد جدی است. پان را اینووس مینامند که تلفظ دیگری از اوآنس است. معادل عبری اوآنس، "ها آنش" است که به سادگی به معنی انسان است. درواقع اوآنس و پان، فرم های دیگر آدم هبوط کرده و همهویت شده با شیطان بزآسایند که با انقلاب مسیحیت، از صحنه ناپدید میشود و نوع دیگری از انسان جانشینش میشود.:
“two babylons”: alexander hislop: chap3: sect2,3
اگر با تولد یهوه در قالب مسیح، شکلی از انسان جانشین شکل دیگری از آن شده باشد و این جانشینی برای یک سال کیهانی یعنی یک دوره ی زمانی مشخص اعتبار داشته باشد، پس بلاخره قرار است این سال تمام شود و تاریخ مصرف یهوه هم با آن به پایان برسد. عجیب این است که انگار یهوه از همان زمانی که خلق شده است، در انتهای دوران خود قرار دارد چون او را به جای یک نوزاد، در هیبت یک پیرمرد ریشو تصویر کرده اند. او ابتدای مسیح نیست؛ انتهای آن است. تصویر او با تصویر ژوپیتر یا زئوس رئیس خدایان یونانی-رومی مطابقت ندارد و آن خدا را در لاتین، جووه میخواندند که تلفظ دیگر نام یهوه است. جووه پرده ی آخر شخصیت آپولو در ابتدای نمایش است ولی در شکل یک یهوه ی بی ابتدا و بی انتها فریز شده است؛ گویی که این خدا مبتلا به زوال ابدی است. یهوه در کابالا با آدم کدمون تطبیق و جهان کالبد او خوانده شده است. این دقیقا همان تصویر وحدت وجودی کریشنا در اساطیر هندو است با این تفاوت که کریشنا به شکل یک جوان ابدی تصویر میشود. کریشنا به مانند کریست یا مسیح، زمانی متولد میشود که پیشگویان او را عامل سقوط یک پادشاه ظالم میخوانند و به مانند مسیح، به طرزی معجزه آسا از قتل به دست شاه دشمن خو نجات می یابد و به مانند مسیح، در شکل یک مرد جوان به قتل میرسد. در عین حال، او دربردارنده ی روح حیات است و مرگ او، نمادی از مرگ دائم موجودات در وجود او است که هرچقدر هم عمر کرده باشند در مقام کریشنا جوانند. بنابراین او جوانی است که مدام نو میشود؛ ازجمله در افکار. یونگ، خدا را چه در هیبت کریشنا و چه در هیبت مسیح، تجسمی از ناخودآگاه جمعی انسانها میبیند که آن هم مدام در حال مردن و باززاده شدن یعنی تغییر شکل است ولی فرد معرفی شدن کریشنا و مسیح، میتواند نشانگر این باشد که برخلاف نظر یونگ، خدا هم دربردارنده ی ناخودآگاه جمعی و هم دربردارنده ی خودآگاه فردی است و این گونه نیست که آدم ها دربست، تابع شرایط باشند و اینت بشود جبر ایزدی.:
“carl jungs archetypes explain the tight situation india is in”: abhi shek: sep20,2022
شاید غروب و پیری خدا، همان فرو رفتن خورشید در افق زمین و کنایه از زمینی شدن خدا باشد. وقتی خدا مادی شود، تابع جبر فیزیک و ازجمله جبر افکار عمومی میشود و طغیان علیه وضع موجود برای فرد ناممکن میگردد مگر این که فرد علیه خدا –با فرض این که خدا ناخودآگاه جمعی است- شورش کند که البته فلسفه های مادیگرای امروزی از افکار عمومی تغذیه میکنند و به زبان بی زبانی، خودشان را خورشید تولد شده در کریسمس جدید میبینند که هنوز چیزی شبیه یهوه ی فریز شده در وضع موجود و لحظه ی مرگ است و فقط به جای جبر آسمان، از جبر جغرافیا و جبر نژاد و جبر ژنتیک و جبر آموزش و خلاصه همه ی این جبرهای زمینی فرض میکند تا ثابت کند حتی از «پدر آسمانی» مسیح هم به یهوه ی اصیل کابالا نزدیک تر است. این حتی در زبان عرفان کابالا شیادی است چون همانطورکه دیدیم عرفان با فرض یک وضعیت سیال در پدیده ها شکل گرفته و بر اساس آن، باید به همان اندازه ی ناخودآگاه جمعی، خودآگاه های فردی و جمعی نیز جزو وجود الهی باشند و البته چنین وجود الهی ای چون خالق دنیا است از جنس جمود نیست و بیشتر اثیری است و جامد کردن آن در قید و بند جبرهای فیزیکی جایز نیست. بدون شک، کسانی که این شیادی را مرتکب میشوند همان هایی هستند که جبر افکار عمومی با هیاهوهای رسانه ای را باعث میشوند تا ناخودآگاه جمعی را بسته به منافع قدرتمداران به روز کنند و این به معنی آن است که آنهایی که میگویند خدا وجود ندارد، فقط در یک زمینه ی اثیری-فیزیکی، با کلمات بازی میکنند؛ بر اساس همان قانون بازی های زبانی لکان.


















































