آیا اسلام نجاتبخش وجود دارد؟
نویسنده: پویا جفاکش


در تیرماه امسال (1402) شهر آنکارا در ترکیه میزبان دومین دوره ی همایش "ملتقی الشباب العالم الاسلامی" بود. در این همایش سه روزه که از تاریخ 17 تا 19 تیر برگزار شد، حدود 600 جوان فعال در حوزه ی مسائل اسلامی از 44 کشور مختلف شرکت کردند. از کشور ایران نیز یک تیم 4نفره از فعالان اتحادیه ی دانشجویی امت واحده برای ارائه ی گزارش فعالیت های بین المللی و غیر دولتی اتحادیه ی امت واحده در همایش شرکت کردند. رویداد، شامل بخش های مختلفی ازجمله سخنرانی چهره های شاخص جهان اسلام، بخش ویژه ی فلسطین، کارگاه های آموزشی برای مدیریت و رهبری سازمان های مردم نهاد اسلامی و ارائه ی تجربیات سازمان های مردم نهاد کشورهای مختلف از فعالیت هایشان بود. از چهره های شاخص حاضر در همایش، باید به دکتر طارق سویدان، عبدالرزاق مکری و ابوزید ادریسی اشاره کرد. طارق سویدان، دعوتگر اسلامی کویتی الاصلی است که در حال حاضر یکی از شخصیت های الهامبخش و موثر بر نسل جدید فعالان جریان های اسلامی به شمار میرود. ابوزید ادریسی، متفکر مراکشی و از بزرگترین مدافعان مسئله ی فلسطین، سخنرانی ای با عنوان "نقش جوانان در رنسانس اسلامی" ارائه کرد. عبدالرزاق مکری نیز متفکر اسلامی و رهبر جامعه ی صلح الجزایر، بزرگترین حزب اسلامی الجزایر، درباره ی نقش جوانان در تغییر تمدنی صحبت کرد. اما مهمترین قسمت همایش، بخش غیر رسمی آن بود که در حواشی برنامه ها، جوانان فعال مسلمان از کشورهای مسلمان، با مهمترین فعالان اسلامی هم سن و سال خودشان در کشورهای دیگر، شبکه سازی و مباحثه میکردند و تجربیاتشان را به یکدیگر انتقال میدادند. مصطفی نوذری دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران که در این همایش شرکت داشت، از مبهوت شدن خود مقابل فضای مدرن آن نوشته است:
«یکی از مهمترین مسائلی که یک مسلمان کم و بیش آگاه از تاریخ اصلاح دینی معاصر، هنگام مواجهه ی خود با چنین رویدادی با آن روبرو خواهد شد، میزان ارتباط گفتار محوری آن با سنت تاریخی جریان اصلاح دینی است. فارغ از این مسئله شکلی که میزبانان سعی کرده اند برای "آبرومند" برگزار شدن مراسم، دقیقا به شکل همایش رسمی اروپایی، در زرق و برق همایش ازجمله پذیرایی، رزرو هتل گرانقیمت برای مهمانان و مسائلی از این دست، چیزی کم نگذارند؛ مسئله ی مهمتر، گفتارمحوری محتوای سخنرانی ها و برنامه ها بود. در کنار عناصر شکلی همایش، با نگاه کوتاهی به بروشور برنامه، فهرست سخنرانان، عناوین سخنرانی ها و بعد نشستن پای سخنرانی افتتاحیه ی طارق سویدان با عنوان "رهبری استراتژیک در موسسان جوان" به سرعت برای مخاطب روشن میشود که گفتارمرکزی رویداد، نزدیکی زیادی با ادبیات فردگرایانه ی روانشناسی موفقیت امریکایی دارد. همچنین کلیدواژه های غالب در سخنرانی ها، کلماتی ازجمله "رهبری"، "استراتژیک"، "موفقیت" و همخانواده های آنها بود. حال پس از شنیدن مقدار زیادی سخنرانی درباره ی رهبری و تامین مالی سازمان های اسلامی و شنیدن نشید های فلسطینی از بلندگوهای باکیفیت هتل باکلاس، یک مسلمان که در تاریخ جنبش های صد ساله ی اخیر احیا یا اصلاح اسلامی چرخ کوتاهی زده باشد، باید از خود یک سوال مهم بپرسد: "دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟" اگر کلیدواژه های گفتار اصلاح دینی قرن بیستم و نمایندگانش را بررسی کنیم، احتمالا روی واژگانی همچون عدالت، حکومت، استعمار، مبارزه، تمدن، قدرت و همخانواده های آنها خواهیم ایستاد. اما چه میشود که در قرن جدید، در همایشی که تلاش کرده است تا مهمترین فعالان جوان کشورهای اسلامی را جمع کند، حتی یک جمله درباره ی فقر، عدالت اقتصادی یا مسئله ی حکومت شنیده نمیشود و به جای آن، شاهد درخشش تیپ سلبریتی دعوتگرهایی هستیم که دقیقا شبیه معلم های سامر اسکول های ام.بی.ای یا مشاوران استارتاپی، برای جوانان کشورهای اسلامی با ادبیات فردگرایانه، درباره ی رهبری و اداره ی موثر سازمان هایشان صحبت میکنند؟! یا چه میشود که درحالیکه تیپ نمونه و الگوی کامل مسلمان قرن بیستم، تیپ "روشنفکر مبارز"ی است که با اسلحه یا قلمی که آن را به اندازه ی اسلحه برنده و تیز کرده، در هزینه دادن و گره زدن شش دانگ ابعاد زندگی به هویت مسلمانیش، چشم های همگان را خیره کرده، به وضعیتی رسیده ایم که در آن، الگوی جوان مسلمان موفق که از او برای سخنرانی و ارائه ی تجربیات برای سایر تازه کارها دعوت میشود، "اینفلوئنسر دعوتگر"ی است که با چهره ی زیبا، صدای خوش و هوش اینفلوئنسری در اینستاگرام، توانسته فالوورهای چندصدهزارتایی جلب کند؟! طبیعتا حدس میزنید که انتهای هنرش هم پر کردن کلیپ های ده ثانیه ای اینستاگرام یا تیک تاک در یک منظره ی طبیعی خیره کننده یا مسجدهای خوش تراشی است که در آن یکی دو آیه ی قرآن یا یک دکلمه ی مذهبی را با صدای زیبا میخواند و دل تمام دنبال کننده هایش را میبرد. اگر یکی از مبارزان مصری، ایرانی، یا الجزایری قرن بیستم را از گور بلند کنیم و به این همایش بیاوریم، بی گمان از دیدن صحنه ی اینفلوئنسر دعوت گرها روی سن و مهمتر از آن، از دیدن تشویق حضار و تحسین جمعی آنها، "وحشت" کرده و با خود فکر میکند که مگر قرآن اینها با قرآن دهه ی هفتاد میلادی ما متفاوت شده است؟ پاسخ دردناکی که باید به این برادر یا خواهر مبارز از گور بلند شده بدهیم این است که قرآن اینها تغییر نکرده است؛ اما متاسفانه چیزی که مهمتر –و با دیدن این صحنه ها باید بگویم خیلی مهمتر- از متن مقدس که در حال نقش آفرینی است، واقعیت اجتماعی قاهر بر متن و خواننده ی متن است. این، همان روح اروپامحورانه ای است که از صد سال پیش درون ما حلول کرده و گویا نه تنها بیرون نرفته، که سخت در اعماق جانمان ته نشین شده است. از احمد فردید نقل میکنند که میگفت: "تاریخ ما پاورقی تاریخ غرب است". شاید با دیدن چنین لحظاتی عمق این سخن و عمق اروپازدگی جوامع اسلامی بیشتر روشن شود. متفکران و روشنفکران اسلامگرای قرن بیستم، غالبا در اروپا تحصیل کرده بودند. آنها دهه ی شصت و هفتاد را، در میانه ی جنبش های استقلال کشورهای خودشان، در اروپایی که جریان انتقادی روشنفکری در آن در اوج خود بود سپری کردند؛ ایامی که در اروپا هنوز شخصیت "روشنفکر توتال" معنا داشت و مکتب فرانکفورت نیز در حال صورتبندی آرای خود و حمله به "انسان تک ساحتی" و "بیگانه" ی رشد یافته در جامعه ی سرمایه داری متاخر و نشان دادن "مسخ" او و حالت "تهوع" اش بود. در این شرایط که جوان مسلمان جهان سومی، شاهد آن بود که از میان سروران غربیش نیز بعضی زبان به انتقاد از وضع کنونی اروپا گشوده اند و البته هنوز در اروپا عصر، عصر کلان روایت ها و ایدئولوژی ها با بار مثبت بود، با اعتماد به نفس بیشتری سینه سپر میکرد و از "بازگشت به خویشتن" سخن میگفت. اما گویا امروزه زمانه تغییر کرده است. شاید بتوان گفت که دقیقا برعکس نسل اروپا رفته و علوم انسانی خوانده ی بنیانگذار، نسل جدید فعالان اسلامی، عمدتا به امریکا مهاجرت کرده اند و رشته های تحصیلی آنها هم، رشته های فنی مهندسی بوده است. علاوه بر این که تحصیل رشته های فنی و فاصله از علوم انسانی، فرصت کمتری برای نگاه انتقادی به غرب و نظام اقتصادیش باقی میگذارد، این "مهندس دعوتگر" های جدید ما، دوره ی بسیار خاصی از تاریخ امریکا را تجربه و زیست کرده اند؛ امریکای پسافروپاشی شوروی، امریکای پایان تاریخ و هژمون واحد جهان، امریکای سیلیکون ولی و فردگرایی افراطی و درنهایت، امریکای عصر نئولیبرالیسم. احتمالا حضور و تجربه ی دوره ی جوانی و نوجوانی در این امریکا، امریکایی که در قرن بیستم اگر در و دیوارش صدای فردگرایی و بنگاه و سرزمین رویاها میداد، حداقل یک دولت کینزی و چند جنبش ضد جنگ ویتنام داشت که هنوز به مفاهیمی مانند خیر عمومی، عدالت و خلاصه یک "روایت جمعی" معتقد بود اما امروز همان را هم ندارد، برای این مهندس دعوتگرها اساسا یک اسلام دیگر میسازد. اساسا فرازهای بسیاری از متن را برای آنها پررنگ میکند و مهمتر از آن، بسیاری از فرازها را کمرنگ؛ فرازهای کمرنگ شده ای که نقطه ی مرکزی فریادهای نسل قبل بودند.» ("از تیپ روشنفکر مبارز تا مهندس سلبریتی": مصطفی نوذری: "باور": شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: ص13-11)
نوذری پس از این صورتبندی میپرسد: «به راستی هسته ی مرکزی کتاب و سنت چیست که راه را برای تفاسیری این چنین متفاوت و دور، فراهم میکند؟» و خود به این سوال اینطور پاسخ میدهد:
«در پاسخ به این پرسش، دو نتیجه بیشتر نمیتوان گرفت: یا باید نتیجه بگیریم که کتاب و سنت، مانند مومی تهی از دلالت است که به هر رنگی درمی آید و جز "افیونی" برای تحمل پذیر کردن هر متن سیاه اجتماعی، هیچ خاصیت دیگری ندارد؛ آمپول هوای اروپا مرکزی، بیش از قرن بیستم در تن ما فرو رفته است و چنان فرو رفته است که امروز اسلام توسط مفسر دعوتگر سلبریتیش مانند طفل خردسال و فقیری شده است که برای خوشامد مهمان های باکلاسی که به خانه شان آمده اند، هر پشتک وارویی میزند و هر لحظه لباسی بر تن خود میکند و خود را بزک دوزک میکند ولی درواقع خود، هیچ نیست. یا اگر به چنین چیزی معتقد نیستیم و پیام حقیقی و اصالتی و رسالتی و هسته ای در متن پیدا میکنیم، باید نتیجه بگیریم که برای تمام گستره ی جهان اسلام، "عصر استعمار هنوز به پایان نرسیده است"؛ باید بایستیم و تمام این تفاسیر "اولترا غربزده" و "اولترا شرق شناسانه" را در دادگاه مفاهیم مرکزی کتاب استیضاح کنیم و در امتداد سنت اسلامگرایی، کتاب را برای "نقش آفرینی اجتماعی" و برای قرار گرفتن در متن زندگی نه فقط فردی، بلکه اجتماعی بخوانیم و حتی با این که امروز به مدد سازمان های عریض و طویل و بی خاصیت مسئول "اسلامی سازی همه چیز" اضافه کردن پسوند اسلامی سازی به هر چیزی، بس مشمئزکننده و ناامیدکننده شده است، همچنان به جای "مدرن کردن اسلام"، از "اسلامی سازی مدرنیته" و مدرنیته ی بومی سخن بگوییم. پرواضح است که امروز کار مسلمان متعهدی که به "هویت" و "خویشتن" و "اسلام به مثابه کلیت" بیندیشد، سخت تر از همه ی نسل های قبل خواهد بود؛چون دیگر مارکس و سارتر و مکتب فرانکفورت و کلان روایت آلترناتیو و امثال آن، در برابر صورت خیره کننده ی اروپای نئولیبرالی جدید، درخشش چندانی ندارند و این دفعه مسلمان جهان سومی، برای طی این طریق، نمیتواند از روی دست کسی تقلب کند.» (همان: ص13)
کاملا درست است. مردم به طریق اول متمایل شده اند چون طریق دوم بسیار سخت است. باسوادان چه در قرن قبل و چه در قرن جدید، از روی دست غرب کپی کرده اند و اگر آن «تفاسیر اولترا غربزده و اولترا شرق شناسانه» ای را که نوذری میگوید از اسلام بگیریم چیزی از آن باقی نمیماند مگر داده های خامی که نتیجه گیری ندارند و نتیجه گیریشان را باید خودمان از نو پیدا کنیم که کاری وقت بر و نفس گیر است. سخت ترین بخش این کار این است که باید داده های خام بومی را از داده های خام وارداتی که هنرمندانه لای آنها چپانده اند تا نتیجه گیری دلخواه از آنها به دست آید تمایز دهیم و دقیقا به خاطر سختی این کار، مردم حاضرند آموزه ی رسمی آن سازمان های بدنام «اسلامی سازی همه چیز» را که میگوید مکتب و ازجمله اسلام باید کاملا بی نقص باشد را قبول کنیم و وقتی که میبینیم نمیتوانیم اسلام فعلی را بی نقص تلقی کنیم کلش را دور میریزیم و به جایش مکتب وارداتی سلبریتی پرستی غربی را بی نقص میخوانیم. حداقل فایده ی مقایسه ی طی طریق دعوت اسلامی از جامعه گرای مبارز به سلبریتی فردگرای اینستاگرامی این است که متوجه میشویم آنها دنباله ی طبیعی یکدیگر و نتیجه ی جست و جوی تنبلانه ی کسی که همه چیز را با هم در خود دارد هستند؛ همان مکتب بی نقص با رهبران مقدسش که انسان ها را از زحمت فکر کردن آسوده کنند و همه چیز را برای مردم فراهم کنند. این، نوعی منجی پرستی است و امکان ندارد یک منجی پرست، با دیدن توانایی های منجی گرایانه ی تکنولوژی غربی، او را صاحب مکتب بی نقص نیابد. این تکنولوژی در دوران سابق در دست استعمارگران بود و مردم بومی از آنها بی بهره بودند؛ درنتیجه اسلام به سبب مخالفت با تکنولوژی، مکتب بی نقص تلقی و پیامبرش یک منجی شمرده میشد؛ ولی وقتی این تکنولوژی به دست مردم رسید اسلام دیگر ابزار مناسبی برای نجات دادن مردم تنبل نبود.
جف دمولدر، محمد را در قهرمان منجی تلقی شدن همتای ابراهیم، نوح، یوحنای تعمیددهنده (یحیی)، ازیریس، جانوس و هرمس میشمرد و همه ی آنها را در روایت تکثیرشده شان، شکل هایی از موسی پیامبر یهودی میشمرد. وی این مطالب را در واکنش به نتیجه گیری جیم دایر از لوحه های بنجامین استودونت هیکمن درباره ی یک شیخ باستانی آموری به نام «موسس» بیان میکند. مطابق این 20 لوحه، موسس musesیک رهبر شورشی از سوریه علیه اور در بین النهرین بوده که مدتی هم دستگیر شده و به تبعید رفته بوده، ولی درنهایت بازگشته و در اتحاد با گوتی ها و حوری ها بین النهرین را با خاک یکسان کرده است. نام موسس به گونه ای نوشته شده که «معنی فرزند غم» بدهد. او کاهن سرزمین اوتو (خدای خورشید) خوانده شده است، احتمالا چون سوریه در غرب عراق قرار داشته و محل غروب خورشید و بنابراین محل استراحت خورشید تلقی شده است. جیم دایر، این اتفاقات را به اور زمان سومری ها نسبت میدهد و معتقد است 2هزار سال قبل از مسیح رخ داده اند. اما دمولدر به انکار وجود تمدن باستانی سومری توسط پروفسور گونار هینسون ارجاع میدهد و معتقد است که موسی و تمام مشابه های منجی مانندش در 500 سال اخیر خلق شده و تمایز یافته اند و حتی امکان پشت سر هم قرار دادنشان در یک سیر تاریخی آنطورکه تاریخ رسمی ادعا میکند وجود ندارد. موسی همچنین در کشورهای گوناگونی بومی شده است. مثلا در هلند، تپه ای به نام «موسو لومودر» وجود دارد که به معنی «میز موسو» است و محل فجایعی چون سیل و آتش بی پایان و برخورد شهابسنگ شمرده شده است، وقایعی که میتوانند به اندازه ی muses ذکر شده در بالا تخریبگر باشند و موسی فرم انسان شده ی خدای باعث بلایا باشد. فراستی چاد در بیان نظر دمولدر، به سبب اشاره ی او به گونار هینسون معتقد است که دمولدر منکر سندیت لوحه ها نشده است چون هینسون نمیگوید که سومری ها وجود نداشتند و فقط آنها را به عنوان یک قوم با تمدن جداگانه نمیپذیرد، بلکه معتقد است آنها همان کلدانی های بابلی بوده اند و نه ملتی پیش از آنها. طبیعتا بابل کلدانی روایت خاص خودش را از موسی داشت همانطورکه مصر که آن هم با بابل تطبیق میشد روایت خود را داشت. به نظر چاد، موسای مالوف، موسای مصری است که ترکیبی از muses سومری، سارگون آکدی، آخناتون قبطی و سیاره ی زهره است و چون الگوی یهودیان است، داستانش با فرهنگ بانکداری و رباخواری و بازسازی فرهنگی کشورها برای پول ارتباط دارد. بنیاد اقتصادی مصر بر فنیقی ها استوار بود و آنها آنقدر در مصر نفوذ یافتند که حتی برای مصریان دینسازی کردند. عبری که زبان یهودیان است نیز شاخه ای از زبان فنیقی است. بنابراین دوران هیکسوس ها یا فرمانروایان آسیایی مصر، احتمالا نه با فتح نظامی، بلکه با تسخیر منابع اقتصادی کشور توسط فنیقی ها و عبرانیان حاصل آمده است. خروج موسی و قومش از مصر، دنباله ی ورود آنها در دوران یوسف است و این داستان تمثیلی، خیلی از مسائل را روشن میکند. یوسف به صورت یک برده وارد مصر شد ولی درآنجا به مدارج بالای قدرت رسید و خانواده ی خود را نیز به کشور وارد کرد. برده یعنی خدمتگزاری که بدون پول گرفتن کار میکند، نمادی از آدمی که ظاهرا هیچ چشمداشتی بابت خدماتش به مردم ندارد. یوسف همچنین حسن خلق داشت و مردم را به کارهای نیکو دعوت میکرد. او به سبب دانشش سبب نجات مصریان از قحطی نیز شد. بنابراین یوسف، نمادی است از یهودیانی که در موقع تصاحب کشور دم از منجی گری، زندگی فقیرانه و خدمت بی چشمداشت میزدند. با این حال، دوران تکثیر آنها در مصر، توام با نزول بلایای وحشتناکی بر مصر بود که طی آنها یهودیان مصر را ترک گفتند. آنها سر راهشان، مصریان را غارت کردند و وقتی فرعون مطلع شد با لشکر خود دنبال یهودی ها افتاد، به معجزه ی یهوه یهودی ها از دریا گذشتند ولی فرعون و لشکرش در دریا غرق شدند. این نمونه ای از سرنوشت تمدن های گوناگونی است که به اشرافیت یهود دچار آمدند و بابل قبل از مصر این بلا را تجربه کرد. سوءمدیریت به خاطر پول پرستی اشراف، چنان کشور را درگیر بلایا میکند که اشراف احساس میکنند دیگر نمیتوانند اینجا بمانند و تمام منابع و چیزهای باارزش کشور را برمیدارند و سرمایه ها را از کشور خارج میکنند و مملکت آباد سابق را در فلاکت رها و ترک میکنند تا ملت جدیدی را بچاپند. تشبیه موسی به سیاره ی زهره ازآنرو است که گذشتگان، زهره را عامل نزول بلایا بر کشور میشمردند و بانکداری و رباخواری یهودی نیز عامل زوال و نابودی کشورها بود. گذر از دریا کنایه از کشتی رانی تجاری است که استعمار و یهودی سازی ممالک درنتیجه ی آن گسترش یافت ولی به سبب ارتباط یافتن با فاجعه ی سیل توسط زهره، موسی را به عنوان یک منجی، در حد نوح و کشتیش هم توسعه داد.:
“physical evidence that moses existed”: frosty chud: stolen history: 13may 2023
ببینیم در این سناریو چه داریم؟ در ابتدای راه، یوسف مهربان خوش اخلاق نرمخو را داریم که به بردگی می افتد و به یک کشور بیگانه وارد میشود. او یک مرد خدا است. ولی از اخلاق نیکویش و با اثبات دانش برحقش، کفار به او جلب میشوند و او را به درجات بالای سیاسی میرسانند ولی حتی در مقام جدید، آنقدر درستکار و بخشنده است که آنها را که به او بد کرده اند میبخشد. اما در انتهای این مسیر، موسای شاهزاده را داریم که به نام خدا همان ملت را به بدبختی و تباهی دچار میکند و بعد او را غارت میکند و کشور را به مقصد چپاول و غارت کشورهای دیگر ترک میکند. واضح است که تصویر اول، ماسک تصویر دوم شده، چون کفار موقع جلب شدن به مردان خدا، انتظار داشتند آنها مانند یوسف باشند و اینطوری به درستی مذهب یوسف ها پی میبردند. یوسف اول معادل «محمد امین» و آن محمد درستکار و صبوری است که مردم به او جلب میشدند و موسای دوم، معادل محمد حاکم مدینه است بعد از این که خر کسی که نیات پلید خود را پشت ماسک محمد امین مخفی کرده بود از پل گذشت. به نظرم، ما باید بین یوسف اصلی و ماسک یوسف، محمد اصلی و ماسک محمد، تفاوت قائل شویم. یادمان باشد محمد میخواست ما را مثل خودش کند. ولی ما دنبال محمدی گشتیم که پدرمان باشد. ما محمد آموزگار دوست نداشتیم. محمد در مقام کیف پول را دوست داشتیم؛ یک محمدی که معجزه کند و همه ی ما را پولدار کند. هر کسی هم که بخواهد تصویر چنین محمدی را رواج دهد، نوحی است که سیل ایجاد میکند و خود به همراه وفادارانش درون کشتی ایمن میرود و ادعا هم میکند که هر بلایی سر مردم بیاید به خاطر عدم وفاداری و عدم ایمانشان به حقانیت نوح موسایی در چپاول ملت بوده است. اگر ما به جای این که دنبال این یوسف های دروغین راه بیفتیم، سعی کنیم خودمان یوسف باشیم، یعنی خودمان اخلاق نیکو داشته باشیم، خودمان دانش داشته باشیم، خودمان به دور از خشم و نفرت باشیم، به گیر این نوع آدم ها نمی افتیم. ولی متاسفانه اینطور نیستیم؛ ما هنوز داریم همان لشکر بنی اسرائیل را تعقیب میکنیم که مدام از کشوری به کشوری رفته اند و هر جا هم خود رار با شرایط جدید تطبیق کرده اند. همان هایی که در مصر موسی بودند، حالا در امریکا تبدیل به دونالدترامپ ها و ایلان ماسک ها و مارک زاکربرگ ها شده اند و هنوز ژست منجی معجزه گر دارند. ما هنوز به آنها همانطور نگاه میکنیم که به منجی های دروغین بنیادگرایی اسلامی نگاه میکردیم؛ چون هنوز اخلاق خود را درست نکرده ایم و فقط میخواهیم یک منجی معجزه گر راهبرمان باشد که او تحت حمایت خدا باشد، چون اگر بخواهیم خودمان با اخلاق نیکو تحت حمایت خدا قرار بگیریم، سخت است. این فقط یک مغلطه است؛ چون تقلید بی چون و چرا از منجی های دروغین چه اسلامگرای جهادی باشند و چه لیبرال حجاب برانداز، سختی های مصیت بار بیشتری بر ما تحمیل کرده است و ما هنوز درس عبرت نگرفته ایم و منتظریم تا یک منجی واقعی پیدا شود.








































































