مسیح در میخانه: چگونه گردباد زمانه مدرن میشود؟
نویسنده: پویا جفاکش

شعر «زمستان» اخوان ثالث، نمونه ای است از این که چطور ضرب المثل ها میتوانند بسیار تازه از راه رسیده باشند. با این که این شعر در دهه ی 30 خورشیدی و در واکنش به خفقان و پوچی و آدم فروشی حاکم بر جامعه ی ایران پس از حوادث سیاسی 28 مرداد سال 1332 سروده شده است ولی جمله ی «هوا بس ناجوانمردانه سرد است» آن، حتی الان هم در واکنش به هر گونه فضایی که درهم و برهم و غیرقابل اعتماد به نظر میرسد گاهی از سوی آدم هایی به کل بی اطلاع از ادبیات به کار میرود. البته در این شعر، عبارات عجیب تری هم هست. مثلا این یکی:
و قتدیل سپهر تنگ میدان، زنده یا مرده
به تابوت ستبر ظلمت 9توی مرگ اندود پنهان است
حریفا رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
به طرز شگفتی، این عبارات، ناظر بر تشبیه مرگ یا مسافرت خورشید به جهان زیرین با بروز تاریکی و به تابوت رفتن خورشید در قبرگاه مغرب بنا بر فرهنگ های پاگانی است که امروزه پس از پیروزی های پیاپی ایدئولوژی ابراهیمی ملایان در آفاق سیاست ایران، به کل فراموش شده است. ظاهرا حامد قدیری –مربی گروه فلسفه ی دانشگاه ادیان و مذاهب- خیلی جوانتر و ناچارا در ایدئولوژی ابراهیمی آبدیده تر از آن است که به مفهوم پاگانی این تشبیه آگاه باشد ولی شاید در اثر تکرار متواتر آیه ی «الله نورالسماوات و الارض» (خدا نور آسمان ها و زمین است) با دیدن عبارت بالا در شعر اخوان ناخودآگاه به یاد سرنوشت خدایی که همچون خورشید منبع نور است در ایران مدرن پسا انقلابی افتاده و در اشاره به آن، عبارات زیر را در مقاله ی «چارلز تیلور و تقریر وضع پریشان ما: ما نیز در جهانی که تیلور روایت میکند شریکیم» در مجله ی باور (شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: ص5-233) مقرور کرده است:
«خورشید چنان به پشت ابر نشسته که گویی در محفظه ای گریزناپذیر اسیر افتاده است؛ چنان که زنده یا مرده بودنش برای ما که مترصد نور مانده ایم فرقی ندارد و اینجاست که اگر قرار بر این باشد که نوری پا بگیرد، به سبب انقطاع از آسمان، ناگزیر باید که در ساحت زمین چراغی بیفروزیم. میتوان شعر اخوان ثالث را به شیوه های مختلفی فهمید اما فارغ از این که خود او چه قصد و غرضی در پس این واژگان داشته، میتوان آن را روایتی از نسبت ما با ایمان و امر دینی دانست؛ روایتی که میگوید ما در این اقلیم دچار نوعی پریشانی شده ایم. پیشتر خورشیدی در تجلی بود. اما اکنون دیوارهایی به پا شده و انقطاعی حاصل آمده است. وجود نوعی پریشانی در نسبت ما با امر دینی پیش فرض نوشته ی حاضر است. نسبتی که امروز با امر دینی داریم زمین تا آسمان متفاوت است با نسبتی که اجدادمان با آن برقرار میکردند. اگر دل در گرو دین نداشته باشیم، شاید که باورهای پیشینیانمان ولو یکی دو نسل عقب تر، عجیب به نظر بیاید و اگر دل در گرو دین داشته باشیم، شاید از سرمان بگذرد که خوشا به حال پیشینیانمان که راحت و بی درد سر دین میورزیدند بی آن که در معرض نقدها و درگیری های مستمر ذهنی باشند و پرسش ها و چالش های بنیان برافکن زمانه مدام بر صورتشان سیلی بزند. در نگاه کلی، شاید بخشی از تفاوت ما با پیشینیان، در کیفیت برخورد با مخالف اندیش است. اجمالا در ساختارهای شهری و روستایی قدیم، افراد با دایره ی محدودتر و تکرارشونده تری از آدم ها برخورد داشتند و هر کسی که با باور رایج شهر و روستا تفاوت میداشت، چه بسا به نحوی شر انگاری میشد و از جامعه کنار میرفت. به همین دلیل، پدران و مادران ما شاید که سال ها میگذشت و با کسی که باور دینی متفاوتی داشت، چشم در چشم نمیشدند؛ اما امروز از همان لحظه ای که از خانه مان در خیابان های تهران، شیراز، اصفهان، مشهد و اکثر شهرهای دیگر ایران بیرون می آییم، با آدم هایی برخورد میکنیم که اولا باور دینیشان با کلیت باور دینی ما تفاوت هایی دارد و ثانیا چنان معتمدند که دیگر قابلیت شرانگاری شدن ندارند. ممکن است فردی مذهبی از آپارتمان خود بیرون بیاید و با همسایه ی محترمی مواجه شود که از بیخ با باورهای دینی او مخالف است. خوش و بشی درخواهد گرفت اما رسوب همین اختلاف نظر، به مرور او را به باورهای دینیش ملتفت میکند و در ذهنش به این سوال رنگ میبخشد که "بنیان باور من کجاست؟". این وضع تا حد زیادی در موقعیت تاریخی جغرافیایی کنونی ما قابل درک است اما میتوان برای توصیف اجمالی آن به چارلز تیلور، فیلسوف معاصر، متمسک شویم که میگوید: "ما از جامعه ای که باور به خدا در آن بی چون و چرا و در حقیقت، غیر مسئله خیز بود به جامعه ای رسیده ایم که چنین باوری صرفا یکی از گزینه های متعدد و غالبا نه سهل القبول ترین آنها است." به بیان دیگر، میتوان گفت که در ساحت باور دینی، ما در زمانه ای مه آلوده حضور داریم؛ زمانه ای که اجمالا امر الهی مانند خورشید شعر اخوان ثالث از افق پدیدارشناختی چشمانمان پنهان شده و ما با تنوع و تکثری مواجهیم که نحوی از تزلزل و تردید را در لا به لای باورهایمان رسوخ داده و ما را به پرسش مدام از بنیان های باورمان سوق میدهد. ما اجمالا درکی از این وضع داریم و نحوی از پریشانی را احساس میکنیم. اما درک اجمالی گاهی مثل حالت زبان بستگی است که حرفی و ایده ای در ذهن هست اما واژه ها و بیانی برای آن نمی یابیم. اگر شناخت مختصات این وضع ضروری است و هر قدمی برای مواجهه با آن ناگزیر مترتب بر ترسیم حدود این وضع است، ناگزیر این پرسش برخواهد آمد که تفصیل و تقریر وضع کنونی ما، این وضع مه آلوده چگونه خواهد بود؟ چگونه میتوانیم زبان و بیانی برای حس و حالی پیدا کنیم که در بادی امر، به زبان نیامده و تقریر نشده است؟ چگونه میتوانیم مختصات وضع کنونیمان را توضیح دهیم؟ ما به "مفهوم" و "مفهوم پردازی" نیاز داریم تا بتوانیم امری را که انگار نوک زبانمان مانده، اما به زبان نیامده، به زبان بیاوریم. جیمز اسمیت که خود شرح و درآمدی بر کتاب عصر سکولار چارلز تیلور نوشته، از قول جولیان بارنز، رمان نویس نقل میکند که گوستاو فلوبر در پی آن بود که زبانی برای توصیف احوال همخوابگی، این تجربه ی خاص بشری، پیدا کند. جیمز اسمیت نیز معتقد است که خود بارنز در نوشته هایش میکوشید مفهوم و کلمه ای برای روایت "مرگ"، این تجربه ی خوف آور و اندیشه برانگیز ارائه کند. میشود در قفای جیمز اسمیت این دنباله را ادامه داد و گفت که چارلز تیلور نیز در اثر خود میکوشد نیاز ما به مفاهیمی برای سخن گفتن از وضع کنونی را پاسخ دهد و دست اندر کار مفهوم پردازی ای شود که به کار توصیف و تقریر وضع پریشان و متزلزلی بیاید که در عصر کنونی با آن مواجهیم؛ عصری که به بیان چارلز تیلور، عصر سکولار است. چارلز تیلور "سکولار" را در معنایی تازه به کار میبرد؛ عصر سکولار عصری است که باور دینی به امری الهی صرفا یکی از گزینه های پیش روی ما و درنتیجه، امری قابل مناقشه است. در عصر سکولار است که با افرادی مختلف العقیده مواجه میشویم که نمیتوانیم آنها را با شرانگاری طرد کنیم و ناگزیر، به بنیان باورهای خود ملتفت میشویم و "تزلزل و شکنندگی" را تجربه میکنیم. او میگوید در عصر سکولار، ما در ساحت "درون ماندگار" زندگی میکنیم؛ چنانکه انگار باور "متعالی" از افق دیدمان بیرون افتاده و هرآنچه هست را ذیل نظمی درون ماندگار و منفک از آسمان میفهمیم. ما "پنداره ی اجتماعی" مدرن را برگرفته ایم و "نظم اخلاقی مدرن" را پذیرفته ایم و جهان را از مجرای آن درک میکنیم. اما در این جا، لحظاتی برای ما پیش می آید که تجربه ی "سرشاری" را از سر میگذرانیم؛ لحظاتی مثل شنیدن یک موسیقی، دیدن یک منظره یا بوییدن یک رایحه. پیشتر این لحظات را با اتکا به ساحت متعالی توضیح میدادیم اما حالا که "خود حائل دار"ی شده ایم که منقطع از آسمان، به تبیین امور میپردازیم، با این لحظات خاطره ای نوستالژیک برایمان زنده میشود و حالا ما تحت "فشار قیچی وار" قرار خواهیم داشت؛ از یک طرف خاطره ی ساحت متعالی و از طرف دیگر، سیطره و رقیب ناپذیری ساحت درون ماندگار ما را تحت فشار قرار میدهند و ماحصل این فشار، چیزی از جنس "اثرنواختر" است؛ آنچنان که در اثر فشار قیچی وار، انفجاری رخ میدهد و گزینه های متعددی پیش روی ما قرار میگیرد. اینها بخشی از مفاهیمیند که تیلور در اختیار ما میگذارد تا فهمی نظام مند از وضع کنونی خود پیدا کنیم. اما آیا میتوان چند مفهوم را به شکل فهرست وار معرفی کرد و از بار سنگین تقریر آنها نجات پیدا کرد؟ این جا همان نقطه ای است که اهمیت کار چارلز تیلور عیان میشود. مفهوم پردازی هرچقدر هم گسترده باشد، تنها زمانی به کار می آید که مفهوم ها در دل یک روایت کلی شکل گرفته باشند و نشان بدهند که چه نسبتی با یکدیگر دارند. تیلور مفهوم ها را فهرست وار روی میز نمیگذارد بل میکوشد آنها را ریشه دار کند و در بستر روایت بگنجاند. روایت یعنی ذکر زنجیره وار رخدادهایی که اولا دستکم در نظر راوی، هر یک از آنها دست کم شرط لازم برای وقوع دست کم یکی از رخدادهای بعدی است و ثانیا دست کم از نظر راوی، شرط کافی برای وقوع هر رخدادی از سلسله رخدادهای پیشین فراهم شده باشد. بدین ترتیب در نمونه ی آرمانی روایت، حذف هر یک از رخدادها در وقوع دست کم یکی از رخدادهای بعدی خلل ایجاد خواهد کرد. به نظر میرسد که این، تعریفی حداقلی از روایت است اما آنچه ویژگی مهم روایت قلمداد میشود، همانا نگاهی است که پیوستگی و انسجام بین رخدادها را پیش چشم خود میبیند. در مقام تمثیل، میتوان این ویژگی روایت را در مقایسه ی میان یدک فروش کهنه کار و مکانیک کارکشته نشان داد... اهمیت تیلور دراینجا در دو بعد عیان میشود: یکی این که در کتاب "عصر سکولار" میکوشد مفهوم هایی ارائه کند تا زبانمان را در سخن گفتن از مختصات وضع کنونی یاری دهد و بعد دیگر این که با اذعان به اهمیت روایت برای فهم وضع کنونی، مفهوم های یادشده را در دل روایتی معنادار میکند که میخواهد به ما نشان بدهد چگونه قدم به قدم از وضع سابق به وضع کنونی رسیده ایم. تیلور در مقدمه ی کتاب عصر سکولار تصریح میکند که در روایتش، بر سکولاریته ای متمرکز است که در غرب و برآمده از جهان مسیحی لاتین محقق شده است. همینجا موطن پرسش تازه ای برای ما خواهد بود: اگر مسئله ی آغازین ما وضع پریشانی است که اینجا در ایران و در زمانه ی کنونی نسبت به امر دینی احساس میکنیم، اگر شاهدمان بر روایت این پریشانی، آن شعر اخوان ثالث است و گمان میکنیم که مه آلودگی و پریشانی یادشده را در کوچه های شهر خود احساس میکنیم، پس پروژه ی تیلور در تقریر وضع سکولاریته در غرب به چه کار تقریر وضع کنونی "ما" می آید؟ با کدام بخش از پروژه ی او میتوان همدل شد و با کجا باید فاصله گرفت؟ برای پاسخ به این پرسش میتوان پروژه ی تیلور را به دو بخش صوری و مادی تقسیم کرد... توشه ی صوری ما از کار تیلور میتواند این باشد که اگر داعیه ی آن را داریم که وضع پریشانی دین ورزی خود در زمانه ی کنونی را میفهمیم، باید بتوانیم روایتی بپردازیم که تعاقب رخدادهای مادی و فکری ایران و اسلام را چنان نشان بدهد که دست آخر به مختصات وضع کنونی منتهی شوند. اما در بخش مادی، تیلور به گذارهایی اشاره میکند که در غرب و جهان مسیحی لاتین رخ داده است. بسیاری از گذارهایی که آنجا طی شده، در زمین الهیات مسیحی جوانه زده است و اگر بستر الهیات اسلامی را در نظر آوریم، برخی از آن گذارها رخ دادنی نیستند یا به شکلی دیگر و توسط گروهی دیگر پیش رفته اند. از سوی دیگر، در این نقطه از عالم، رخدادهای منحصر به فردی واقع شده اند که در وضع کنونی ما دخیلند اما لزوما مشابهی در غرب و جهان مسیحی ندارند ازجمله ماجرای مشروطه و انقلاب اسلامی سال 1357. با این حساب، میتوان گفت که آجرهای روایت ما و روایت تیلور لزوما یکی نیستند و تفاوت هایی با هم دارند. اما همچنان میتوان از بخش مادی روایت تیلور نیز بهره هایی برد. ما در زمان و مکان متفاوتی از زمان و مکان غرب، حاضر شده ایم، اما از آن حیث که اندیشه ی غرب، خود را در سطح جهان گسترانیده و تاریخ محلی را آرام آرام درنوردیده و مفهوم تاریخ جهانی را پیش آورده است، بسیاری از گذارهای ذکر شده در روایت تیلور همانا گذارهایی در تاریخ جهانی است و ما را نیز در بر میگیرد. غلبه ی نگاه علم محور، رواج رسانه، ظهور فردگرایی، بسط مفهوم دولت-ملت و اهمیت یافتن قانون بشری از مواردی است که تا حدی وضع کنونی ما را دستخوش خود قرار داده اند و روایت آنها روایت تکه ای از مختصات وضع کنونی ما خواهد بود.»
مسئله این است که وقتی تسلسل وقایع و اهمیت آنها در ایجاد یک روایت، کشورها را از هم متمایز میکند، افراد را نیز به مراتب از هم متمایز میکند. ما به سبب نوع ژنتیک و محیط و ترتیب وقایع در زندگی، با هم فرق میکنیم و اگرچه گزاره های سازنده ی روایت بنیادین غرب مدرن و سنت پیشین یکایک وارد زندگی ما میشوند اما رفت و آمد یا به اصطلاح طلوع و غروبشان به یکسان در وجود ما داستان ایجاد نمیکنند و هر بار هم که داستان میشوند، این که کدام یکی بیشتر طول میکشد و کدام کمتر، از آدم تا آدم فرق میکند. برای همین هم هست که آقای قدیری گرامی، به گزاره ی تشبیه مرگ خورشید در شعر اخوان ثالث متمسک شده و برای نجات خدا در یک فضای سکولار دست به دامان روایت سازی تیلور گردیده است. چون خدای قدیری و البته خدای همه ی مردم امروز، آن خدای ابراهیم نیست که ابراهیم پس از سر دادن شعار "لایحب الآفلین" (افول کنندگان را دوست ندارم) به جستجوی او برآمد و ادیان ابراهیمی –یهودیت، مسیحیت، اسلام- را بنیان گذاشت. منظور او از افول کنندگان، خورشید و ماه و ستارگان بودند که هم روزگاران ابراهیم در اور کسدیم (سرزمین کلدانیان) میپرستیدند. خورشید و ماه و ستارگان، غروب میکردند و ابراهیم به دنبال خدایی میگشت که هیچ وقت غروب نکند. مسلما منظور او از غروب این نبود که خدایان کلدانیان میمردند. چون خورشید و ماه و ستارگان، قبل از تولد ما مدام به آسمان رفت و آمد میکردند و بعد از مرگ ما نیز همچنان به این کار ادامه میدهند. ابراهیم دنبال خدایی میگشت که همیشه در صحنه باشد. اگر از این بعد به قضیه نگاه کنیم، اکنون خدای ابراهیم هم یکی از همان آفلینی است که او دوست نداشت. چون خدای ابراهیم نیز مدام دارد از زندگی ما محو میشود و برمیگردد یا به اصطلاح طلوع و افول میکند. مشکل این است که آن یارویی که ابراهیم و خدایش را اختراع کرد هم از اول دنبال یک خدای همیشه حاضر در همه جا نبود و آن را فقط به عنوان بنا کننده ی یک نظم جهانی برای خلق روایت های فردی میدید بلکه از طریق آموزش و پرورش اجباری، بتواند یک جایی در روایت های شخصی همه داشته باشد و این اشخاص به شدت متفاوت از هم را در جای لازم به نفع شاگردان سیاسی خودش با هم متحد کند. چون همیشه روایت ها در اول از جهان شروع میکردند و به یک گوشه از آن میرسیدند. عبارت «یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.» در داستان پردازی ایرانی، تقریبا با شروع شدن داستان از عبارت «زیر گنبد کبود» که بعدش از کسی یا جایی صحبت میرود غیر قابل انقطاع است. حتی در سینما میبینید که بارها فیلم ها با نشان دادن نقشه ی جغرافیای جهان و زوم کردن دوربین روی نقطه ای از نقشه شروع میشوند یا این که اول فیلم، صحنه از آسمان به زمین می آید و در انتهای فیلم برعکس. بنابراین همیشه نیاز بوده یک کلیتی توصیف شود که وضع جزء را توضیح دهد یا توجیه کند. در شعر اخوان هم این موضوع اتفاق افتاده است. توصیف زمستان اخلاقی و وضع سخیف و بی اعتماد مردم نسبت به هم در یک شب تاریک از ابتدا با جملاتی چون «سلامت را پاسخ نمیخواهند گفت» و «سرها در گریبان است» مقدمه چینی میکند تا به جمله ی «درها بسته است» برسد و بعد تنها دری را که اخوان به روی خود باز میبیند یعنی در میخانه را وارد داستان کند و اینجاست که با مناظره ی راوی با صاحب میخانه داستان تازه شروع میشود و بهتر است بگوییم وارد جزئیات میشود. اخوان که میخواهد از سرمای شب زمستانی به میخانه پناه ببرد، صاحب میخانه را «مسیحا» و «ترسا» میخواند و آرزوی گرم بودن «دم» او را میکند که کاملا یادآور دم حیاتبخش مسیح در ادبیات غربی و فارسی است ولی صاحب میخانه در را باز نمیکند و میگوید میخانه تعطیل است چون به زودی صبح میشود. خودتان بهتر از من میدانید که صبح بازگشت خورشید است. راوی میخواهد گرم شود ولی میخانه چی میگوید به زودی صبح زمین را گرم میکند یعنی بدبختی پایان می یابد. توضیح این که در ایران زمان شاه خیلی از میخانه ها فقط شب فعالیت میکردند و دم صبح میبستند. حالا فرضش را بکنید شب زمستانی شعر، اشاره به وضعیت سیاسی و مدرنیته ی پهلوی دارد. آن وقت حس میکنید که انگار میخانه ها خودشان هم منتظر روزی بودند که یک صبحی دربگیرد و آنها را برای همیشه در ایران ریشه کن کند. البته اخوان انتظار صبح زودرس را نداشت و مدام میخواست به میخانه چی حالی کند که به این زودی صبح نمیشود و خواهشمند است در را به روی او نبندد. ولی این در هم به روی اخوان بسته شد و اخوان با ناراحتی به سرگردانی خود در خیابان های تاریک زمستان و از لا به لای مردم بی اعتنا به هم ادامه داد. وقتی به این موضوع و فرجام دوره ی پهلوی توجه میکنیم، مطمئن میشویم که آقای قدیری با شعر اخوان اشتباهی به یاد خدا نیفتاده است. چون خدا در ذهن ایرانیان زمان اخوان، منحصر به مسلمانان بود و مسیح، خدای کفار مسیحی بود. آن وقت، اخوان، منجی خود را هم مسیحا میخواند و هم ترسا یعنی مسیحی، آن هم در زمانه ای که مسیحیان غربی، مشغول کافر کردن مردم و رواج فساد اخلاق در بین آنها بودند. میخانه هم عمومی ترین مظهر این فساد بود که کمترین مقاومت مردمی در مقابلش شکل گرفته بود. بیخود نیست که زنده یاد مهرداد بهار، پسر ملک الشعرای بهار، وقتی میخواست در مصاحبه ها در دعوای اخوان ثالث و ملک الشعرا طرف پدرش را بگیرد، میگفت که پدرش عامل بدبختی اخوان ثالث نبود و اخوان هرچه کشید، از فساد اخلاق و تباهی معرفتی خودش کشید.
واقعیت این است که اخوان ثالث اصلا آدم متفاوتی نبود و فقط خیلی از زمانه ی خودش جلوتر بود. بدین معنی که آنقدر غربی بود که آن حالی را ایرانی های دیگر در چهل، پنجاه و شصت سال بعد به آن رسیدند او در دهه ی 1330شمسی به آن نائل شد. اگر اخوان ثالث به میخانه چی اصرار میکرد که صبحی در نمیگیرد، به خاطر آن بود که امیدوار بود خدا واقعا مرده باشد تا دلیلی برای گشتن به دنبال یک دل خوشی دم دست تر پیدا کند وگرنه به امید آینده ای که معلوم نبود کی می آید از یک جای گرم دیگر محروم میشد که البته به زودی فهمید درهای گرمگاه های مسیحاهای ترسایی هم فرقی با بقیه ی درها ندارند و به او گرمایی نمیدهند. اخوان این را به تلخی فهمید و ما هنوز نفهمیده ایم و فکر میکنیم اگر ثابت کنیم آن خدایی که به دنیا نظم میدهد وجود ندارد دنیای بی نظم دلش برای ما میسوزد و دری به رویمان باز میکند. یک علت ولع ما به شنیدن و دنبال کردن اخبار بد از جهان همین است. ما فکر میکنیم هرچقدر با دنبال کردن شبکه های حاوی اخبار بد از ایران و جهان دنیای اطرافمان را تیره و تار کنیم، میتوانیم امیدوار باشیم این خدای افول کرده دیگر دوباره طلوع نخواهد کرد و مزاحم میخوارگی ما نخواهد شد. ولی بر سر این فکر داریم بیشتر خودمان را آزار میدهیم. روزنامه ی اطلاعات در شماره ی 13 آذر 1402 مطلبی از دانیل کالکات فیلسوف به ترجمه ی محمدحسن شریفیان منتشر کرده که عنوانش «تو یک مازوخیست حقیقت هستی!» میباشد و در آن آمده است:
«بیشتر ما برای دیگران و به طور کلی برای جهان، اهمیت قائلیم و همین ما را در برابر اخبار بد آسیب پذیر میکند. زندگی همین است، ولی خوب است بدانیم گاهی انگار برای تنبیه خودمان به دنبال اخبار دردناک و ناراحت کننده راجع به خودمان و جهان میگردیم و بارها و بارها آنها را مرور میکنیم. تبدیل شدن به آنچه من «مازوخیست حقیقت» مینامم آسان است. بگذارید اول به ایده ای اشاره کنم که احتمالا برایتان آشناتر است: این که آدم ها میتوانند سادیست حقیقت باشند. شاید کار درستی باشد که به کسی بگویید حوصله تان را سر میبرد ولی بی رحمانه است، یا به دور از مهربانی است که به دوستتان بگویید لباس یا مدل مویش جالب نیست یا شبی را که برایش خجالت آور بوده است به او یادآوری کنید. به عبارت دیگر، این که چیزی حقیقت است باعث نمیشود بی ادبانه یا نامناسب نباشد. بعضی موقع ها آدم های خیلی منطقی هم نمیتوانند این نکته را به خوبی متوجه شوند. آنها فکر میکنند گفتن حقیقت هرگز اشتباه نیست ولی مثال هایی که تا این جا از زندگی روزمره زدم در ظاهر، این باور را ابطال میکند. این، کاری سادیستی است که به بچه ی خجالتی مفلوکی بگویید روی صورتش اگزما دارد یا دوستانش به سراغش نیامده اند. حقیقت از حیث شمول اطلاعات واقعی نمیتواند اشتباه باشد، ولی معنایش این نیست که گفتنش هم هیچ وقت اشتباه نیست. سادیست ها از ایجاد درد لذت میبرند و مازوخیست ها از درد کشیدن. مشهور است که ترکیب این دو میتواند به اختلال جنسی منتهی شود. عده ای نگران این موضوع هستند، خصوصا در مورد کسی که درد میکشد. ولی اگر برای کسی که از درد کشیدن لذت میبرد نگران باشیم، خوب است به یاد داشته باشیم که چنین تجربه ای چقدر معمولی و همه گیر است. آیا دوچرخه سواری که تقلا میکند و دندان هایش را به هم میفشرد تا به بالای تپه برسد مازوخیست نیست؟ یا مثلا کسی که به سس تند علاقه دارد یا نویسنده ای که برای پیدا کردن عبارت مناسب، خودش را به زحمت می اندازد مازوخیست نیست؟ به عبارت دیگر، مازوخیسم پدیده ی رایجی است. ولی نباید بگوییم که نگرانی هیچ وقت لازم نیست. مازوخیسم حقیقت هم میتواند مثل سادومازوخیسم جنسی، طیفی از سرگرمی تا سوء استفاده را در بر بگیرد. اگر گفتن حقیقت به هر قیمتی را بی رحمی بدانیم، دانستن حقیقت به هر قیمتی هم میتواند نامهربانی به خود باشد. همه ی ما احتمالا یکی دو نفر را میشناسیم که بدون این که شغلشان اقتضا کند، همه ی فراز و فرودهای مربوط به اخبار [بیماری] کورونا را پی گیری میکنند. حتی اصطلاحی برای این کار درست شده است: "خبر بد خوانی". یعنی وقتی کسی خصوصا در توئیتر، در یک نوبت، خبرهای بد زیادی را میخواند. خیلی از ما در معرض رفتار کمتر شناخته شده ی مازوخیسم حقیقت هستیم که در آن، خودمان را با اطلاعات ناراحت کننده تنبیه میکنیم و از این کار، لذتی منحرفانه میبریم.»
شاید «مازوخیسم حقیقت»، لغت درستی نباشد. چون الان اخبار ایران و جهان مملو از خبرهای بد دروغی هستند که حتی دنبال کنندگانشان هم مسلما بعضی اوقات به دروغین بودن آنها پی میبرند ولی باز هم صفحه های حاوی آنها را با جدیت دنبال میکنند. یادمان باشد در ایران خودمان ضرب المثل «حقیقت تلخ است» برای این وضع شده که یادآوری کند ما ناچاریم برای جلوگیری از ضررهایی که دروغ به ما وارد میکند درد موقت دوای حقیقت را تحمل کنیم. ولی وقتی مردم زیادی خودشان را مشغول جمع آوری اخبار دروغ و یا اخبار راست مربوط به سیاست میکنند که دانستن آنها کمکی به فرد در تغییر وضع موجود نمیکند و فقط به سلامت روان او آسیب میزنند، آن وقت دیگر نمیتوانیم بگوییم اینجا جستجوی اخبار، تحمل یک درد موقت برای رفع آسیب بزرگتر است، بلکه موضوع، وارد کردن آسیب عمدی به خود است. هیچ دلیلی هم برای این کار وجود ندارد جز این که فرد به خود ثابت کند خورشید خداوند غروب کرده و او باید به دنبال میخانه ای بگردد که شاید هنوز درش به روی او باز باشد. مشکل این است که غروب خدا هنوز به بیشتر مردم ثابت نشده و مردم بیش از جستجوی میخانه ی باز، دارند هنوز با مرور تمام نشدنی اخبار بد، ذهن خود را به باور کردن غروب خدا مجبور میکنند. چرا؟ برای این که خدا همان خورشیدی است که در جای لازم یا نا لازم، غروب، و باز در جای لازم یا نالازم طلوع میکند و چون خدا است و صاحب اختیار، فرد کنترلی روی نقش او در ایجاد روایت زندگی خود ندارند. مسلما خدا در همین حد هم میتواند تاثیرات مثبت زیادی روی ما بگذارد. ولی به نظر بسیاری از ما یک مزاحم به تمام عیار است چون جلو پیشرفت را میگیرد. فقط به این علت که مدیر قانون حاکم بر جهان معرفی شده است.
از وقتی برنامه ی کتاب باز آقای سروش صحت در تلویزیون تعطیل شده، پدرم در آپارات به دیدن برنامه رفته و لا به لای برنامه ها از مریدان دکتر رشید کاکاوند شده است. من هم بعضی اوقات گذری بعضی از صحبت های دکتر کاکاوند را که پدرم گوش میدهد میشنوم. یک بار دیدم از قول ادیب کاشانی، قانون جهان را به گردباد تشبیه میکند (منظور، گردبادهای معمولی شرقی است، نه گردبادهای غولپیکر امریکایی). ادیب میگوید گردباد، فقط چیزهای کوچک و سبک مثل خس و خاشاک را از زمین میکند و بالا میبرد و چیزهای سنگین را کاری ندارد و پایین باقی میگذارد، درست مثل زمانه که آدم های بی اطلاع و کم وزن را به مدارج بالای قدرت میرساند. کاکاوند در راستای این سخن، این بیت حافظ را تکرار میکند:
زمانه به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
مشکل این است که همان گردبادی که خس و خاشاک را بالا میبرد با فروکش کردن، آنها را پایین هم می آورد. این، قانون گردباد است. برای همین هم شخص به نظر رسیدن و قانونی بودن گردباد زمانه حس بدی به آدم میدهد و خس و خاشاک امیدوارند گردباد آنقدر بی قانون باشد که خودشان به سرنوشت خس و خاشاک قبلی دچار نشوند. برای همین هم آنها دوست دارند خدا افول کرده باشد، درحالیکه عدم علاقه به افول را از همان کاشف خدای گردباد یاد گرفته اند که افول کنندگان را دوست نداشت. این است قانون بی قانونی شبی زمستانی که در آن تنها دری که مجاز است به روی مردم باز باشد در میخانه است.



















































