سکولاریسم و ماسک الهی سرمایه داری مادی گرا
نویسنده: پویا جفاکش

یکی از قدیمی های آستانه ی اشرفیه، دیالوگی بین پدر و عمویش در زمان شاه سابق را جلو من به یاد می آورد. میگفت: «پدر من آدم کمسوادی بود. اما عمویم مرد اهل مطالعه ای بود. آن زمان، رایج بود که به کشور سوئیس میگفتند: soveis. عمویم به پدرم میگفت حتی پول صابونی که با آن، کف خیابان های soveisرا میشورند از ایران میرود آنجا. در این هنگام، آدم مدرنی که در صحنه حضور داشت، گفت: "سوویس، فرانسه، آلمان، انگلیس، امریکا و دیگر کشورهای اروپایی هرچقدر ما را بچاپند حق دارند. چون ما با نفس کشیدنمان هوای اینها را آلوده میکنیم. ما با نفس کثیفمان، حق هوای تمیز را از آنها میگیریم. بس که زبان نفهم و عقب افتاده ایم و احتمالا اینها در چاپیدن تمام آن کشورهای دیگری که ما دلمان برایشان میسوزد محقند. آنها هم به اندازه ی ما عقب افتاده اند. وگرنه اروپایی ها خدا نیستند که راحت روی اینها و ما سوار شده اند." کسی که این حرف را میزد از ایرانی بودن سرخورده بود چون در بعضی استان های ایران دیده بود که چطور مردم فقط بر سر یقین بی چون و چرایشان به ارباب محل و وردست های معممش، دانسته و نادانسته به خودشان صدمه میزنند و نمیفهمید چرا؟ یک مورد از یک قمی شنیده بود و بعدا در سال 1363 در یکی از روستاهای اطراف آستانه به چشم خود دید که چطور موقع برق کشی در محل، ملاها تمام تلاششان را میکنند که برق کشی انجام نشود ولی به محض تمام شدن برق کشی، خودشان از دیدن آن کیف میکنند و اصلا معلوم نیست از اول چرا برق کشی را دشمن دین شمرده اند؟»
متاسفانه تعجب آن آقای بسیار مدرن کاملا به جا بود چون دعوای ما با تجدد بیش از این که به اصل دیانت برگردد باز هم به تقلید کورکورانه ی ما از دیانت غربی برگشته است. یعنی دعوای سکولاریسم و کلیسا در غرب به صورت یک جریان ضد علم و تجدد در ایران بازتولید شده است. این قطعا تقلید از غرب است چون به پیشگامی غرب در نقد دین برمیگردد و البته واکنش کلیسا به آن، درحالیکه ما هنوز چنین نقدی در ایران نداشته ایم. محمدرضا قائمی نیک در مقاله ی «سکولاریسم مقدس و خشونت صهیونیستی» در مجله ی سوره (شماره ی مهر و آبان 1402: ص1-130) این موضوع را به خوبی توضیح میدهد:
«معضله ی اساسی تر [نسبت به اختلاف یهود و مسیحیت در مسئله ی نسخ مذهب] در جهان غرب، هنگامی سر برآورد که مخصوصا بعد از جنگ های صلیبی و در دوره ی رنسانس و با صورتبندی آن در دوره ی روشنگری، راه حل سکولاریسم به عنوان راه حلی عجیب و پیچیده برای بسط تاریخ یهودیت و مسیحیت در آینده ی بشریت تمهید شد که به نحوی متناقض، در عین حال که مخالفتی جدی با این دو دین داشت، اما زمینه ی بسط آنها را نیزدر آینده ی تاریخ فراهم آورد. مقدمات طرح ایده ی سکولاریسم، از خلال تردید در باورهای اساسی یهودیت و مسیحیت سر برآورد. در اوایل قرن هجدهم، در محفل بالینگبروک، بحثی محرمانه درباره ی امکان عدم وجود عیسی در تاریخ صورت گرفت و "ولنی" نیز تردیدی مشابه را در "ویرانه های امپراطوری" (1791) مطرح ساخت. در 1769 افرادی نظیر هردر، تضادهای جدی میان مسیح وصف شده در انجیل متی، مرقس و لوقا با مسیح موصوف در انجیل یوحنا را برجسته کردند. تضعیف اعتقادات مسیحی، حتی از سوی متالهینی نظیر شلایرماخر نیز دنبال شد و او منشا کتاب مقدس را تجربه ی دینی معرفی نمود. با این حال، افرادی نظیر هگل با تقید به مسیحیت، بر اساس سیر تکامل یزدانشناسی، اسلام (محمدان ها) را به دلیل مشابهت در اعتقاد به خدای یگانه، به مثابه فرقه ای از یهودیت تفسیر کرده و اعتقاد مسیحی تثلیث را حمل بر تکامل این دین نسبت به ادیان قبلی ازجمله یهودیت معرفی کردند. این در حالی است که برونو باوئر، علاوه بر بی اعتباری شخصیت عیسی مسیح در تاریخ، مسیحیت را آمیخته ای از الهیات یهودی، یونانی و رومی تصویر کرد و نقد مشابهی را در کتاب "مسئله ی یهود" نسبت به یهودیان مطرح نمود. به زعم باوئر، یهودیان به دلیل اعتقاد دینیشان اجازه ی تشکیل دولت سکولار و آزاد را در آلمان نمیدادند و درنهایت مارکس، کتاب "درباره ی مسئله ی یهود" را در نقد انگاره ی ایدئالیستی دولت آزاد مد نظر باوئر و به دنبال تمهیدی برای رهایی انضمامی مدرنیته از دین مطرح ساخت. تمام این راه حل ها و راه حل های مشابه را میتوان به تاسی از کارل لویت، در ذیل ایده ی سکولاریسم دنبال کرد؛ ایده ای که اساسا به دنبال راه حلی برای مسئله ی دین در دنیای مدرن غربی است. با این تلقی، سکولاریسم باید ایده ای باشد که در نفی ادیان یهودیت و مسیحیت شکل گرفته است و بنابراین میتوانست وابسته به بخشی از جوامع اروپایی باقی بماند که حاضر به پذیرش هیچ دینی نبودند. تا اینجا چندان اتفاق پیچیده ای رخ نداده است. پیروان سکولاریسم به عنوان بخشی از انسان های اروپایی، با نفی آموزه های مسیحیت یا یهودیت ، شیوه ای از زندگی را برگزیده اند که مسیحی یا یهودی نیست. با این حال، نکته ی معما گونه ی ایده ی سکولاریسم غربی که بر تحلیل موضوع این یادداشت اثر میگذارد، آن است که این ایده و پیروان آن، مخصوصا از سده ی هجدهم و نوزدهم، دست به گسترش جهانی این ایده زدند... افرادی نظیر کارل لویت، کارل اشمیت، لئو اشتراوس، اریک فوگلین و نظایر آنها علیرغم اختلاف نظرهایی که با یکدیگر داشته اند، متذکر شده اند که ایده ی ترقی سکولار، در حقیقت روایتی این دنیایی و سکولار از نظریه ی مشیت الهی یهودی یا مسیحی است. با این حال در میان این تحلیل ها اریک فوگلین متذکر میشود که در تحقق ایده ی ترقی، علاوه بر این دنیایی شدن و قدسی زدایی از نظریه ی مشیت الهی مسیحی، فرایندی دیگر نیز رخ داده است که در آن، ایده های دنیوی و سکولار شده، "دوباره" تبدیل به ایده های قدسی میشوند و در همین فرایند دوباره قدسی سازی است که سکولاریسم و ایده ی ترقی سکولار، مشروعیت فراگیر شدن و جهانی شدن می یابند. به تعبیر دیگر، در پاسخ به این که چرا تجدد و سکولاریسم غربی در جهان معاصر میتواند به همان شکلی که ادیان الهی یهودی، مسیحی یا اسلامی، مدعی فراگیری شدن داشتند، ادعای فراگیر شدن داشته باشد، فوگلین معتقد است که این ادعا جز با "دوباره قدسی سازی" امر سکولار و دنیوی ممکن نمیشد. از این جهت، تجدد غربی و سکولاریسم آن، در قامت یک "دین سکولار" با تکیه بر فرایند "دوباره قدسی سازی" است که مشروعیت تسخیر و تاثیرگذاری بر فرهنگ های دیگر ازجمله فرهنگ های اسلامی و شرقی را می یابد... بعضی از متفکرین نظیر ماکس وبر، سرمایه داری مدرن را به مثابه یکی از تجلیات سکولاریسم غربی در نسبت با پروتستانتیسم و کالونیسم تعریف میکردند، اما در همان زمان، ورنر سومبارت، پروتستانتیسم را یهودی سازی مسیحی دانسته و سخن از "یهودیان و حیات اقتصادی مدرن" به میان می آورد. مارکس نیز در کتاب "درباره ی مسئله ی یهود"، سرمایه داری را یهودی سازی مسیحیت میداند. از سوی دیگر، مطابق تحلیل لئو اشتراوس، ایده ی اسپینوزا برای مسئله ی یهود، طرح قلمروی سکولار بود که نسبت به یهودیت و مسیحیت، بی طرف یا سکولار باشد اما از خلال این بی طرفی، امکان طرح یهودیت در قامت موجودیتی سیاسی و موثر در جهان مدرن ممکن میشد. به تصریح اسپینوزا: "اگر یهودیان، بنیان های دینیشان را سست نکرده باشند، عمیقا معتقدم با توجه به این واقعیت که امور انسانی متغیرند، آنها مجددا در وضعیتی مطلوب، حاکمیتشان را به دست خواهند آورد." اشتراوس این دقیقه ی اسپینوزایی را "راه حل کاملا سیاسی جایگزین برای معجزه ی رستگاری که انسان ها بتوانند در آن مشارکت کنند" میداند. مطابق تحلیل اریک فوگلین از فرایند توامان قدسی زدایی و دوباره قدسی سازی مدرنیته، درواقع راه حل سکولاریسم برای مسئله ی یهودیت یا تعریف اقتصاد سرمایه داری به عنوان یک واقعیت سکولار اقتصادی، درواقع زمانی مشروعیت فراگیری در جهان و تاثیر بر دیگر ملل و فرهنگ ها را یافت که در فرایند دوباره قدسی سازی قرار گرفت.»
بنابراین میتوان گفت سکولاریسم یک نوع مذهب است که زیربناهای یهودی و مسیحی خود را که به اندازه ی خودش ادعای جهانشمولی دارند میگسترد و درواقع رشد دیدگاه های بنیادگرایانه ی اسلامی در ایران نیز با نسبت سازی و رقابت همزمان آن با سکولاریسم به مانند یهودیت و مسیحیت مرتبط است اگرچه سکولاریسم، به پرورش کفر متهم میشود.
گاها ترکیب مسیحیت و کفر به عنوان زیربنای تاسیس امپراطوری جهانی، میراث فرقه ی «دیر صهیون» دانسته میشود که به گفته ی چارلز نودیه، از سال 1801 تا سال 1844 تحرکات سیاسی زیاد و محسوسی در سطح اروپا داشته است. این فرقه، اساس تمام سلسله های اروپایی را تبار کهانت خودش یعنی اشرافیت مروونژی معرفی میکرد و خواستار اتحاد سلطنت های اروپایی بود. به گفته ی آنها مروونژی ها اعقاب شاه مرووه بودند که از تجاوز یک جانور دریایی به همسر شاه کلوویس به وجود آمدند. این جانور، بیستیس نپتونیس یعنی جانور نپتون نامیده میشد. نپتون بنیانگذار و رهبر آتلانتیس یک تمدن افسانه ای نابود شده در سیل نوح است و هدف دیر صهیون نیز احیای تمدن باشکوه و جادویی آتلانتیس بود. اما در کنار این انتساب میراث اروپایی به کفار دشمن خدا در منابع یهودی، این فرقه یک ادبیات مذهبی نیز در نسب سازی برای سلطنت های اروپایی به پیش میبرد که این بار، اجدادشان را حاملان سنت جام مقدس و وارثان خون عیسی از مریم مجدلیه میخواند. مریم مجدلیه نام مستعار ایزیس الهه ی قبطی معروف به ملکه ی سیاه بوده است و نام از مجدلوم یا میگدول در مصر دارد. در کتاب ارمیا، مجدلوم در کنار چند سرزمین مصری دیگر، مقر یهودیان فاسدی خوانده شده که الهه پرستی پیشه کرده و حکم خدا را زیر پا نهاده اند. مجدلوم کنایه ای از ترکیب مصر و یهودیه نیز هست. چون نخستین سرزمین مصری در جوار یهودیه دانسته شده است. ازاینرو مجدلوم از خاستگاه های مکاتب یهودیان اسکندرانی دانسته شده که مذهب یهودیت را به مکاتب پاگانی آمیخته اند. ازجمله ی آنها مکتب اورموس است که به اورموسیوس یک یهودی مسیحی شده توسط سنت مارک (مرقس) نسبت داده شده و خود را زیرمجموعه ی مکتب سنت مارک میخوانده است. سیریل مقدس، هسته ی اصلی پیروان اورموس را حصائیان قمران و یهودیان مرتد اسکندرانی خوانده است. آنها یک نماد صلیب سرخ با خود حمل میکردند که بنیان انجمن های رزیکروسیان یا رز-صلیبی خوانده میشود. اورموسی ها از اسکندریه به ایتالیا کوچیده و گروهی از آنها از کالابریای ایتالیا وارد سپتیمانیا در فرانسه شده و درآنجا با گادفری دو بایون معروف در تاسیس قلمرو لانگدوک بعدی همکاری کرده اند. مقر آنها در جوار جنگل آردن قرار داشت که متعلق به الهه آردوینا –ترکیب نام های آرتمیس و دایانا- الهه ی شکار و جانوران وحشی بود. مرووه جد مروونژی ها نیز پیرو کیش الهه آرتمیس خوانده شده است. آرتمیس یک الهه ی دوشیزه است و این دوشیزگی با دوشیزگی مریم مقدس تطبیق میشود. آرتمیس به دلیل حمایت از درختان گیاهان جنگل، حامی کشت و زرع هم شناخته و در قالب صورت فلکی سنبله پرستیده میشد که دوشیزه ای با خوشه ی غله را نشان میدهد. در عصر حوت که تولد مسیح در ابتدای آن اتفاق می افتد، زمان قرار گرفتن خورشید در برج سنبله، زمان آغاز پاییز دانسته میشد و سنبله تبدیل به پرسفونه ی دوشیزه میشد که توسط پلوتو یا هادس خدای دوزخ دزدیده و به جهان مردگان برده میشد. درآنجا پرسفونه از دوشیزگی به در می آمد که قابل مقایسه با رفع دوشیزگی از مریم مقدس توسط یهوه است. این اتفاق به جای رفتن ایزیس به دوزخ برای بار گرفتن از ازیریس خدای کشته شده و متولد کردن او به صورت هورس است. البته معادل یهوه در روم ایتالیایی، جوویس یا ژوپیتر است و به نظر میرسد ژوپیتر در کنار برادرانش پلوتوئ و نپتون، سه جنبه ی متفاوت از پدرشان ساتورن را نشان میدهند که خدای روز سبت (شنبه) و معادل دقیق تر خدای یهود است. بنابراین ورود یهودیان اورموسی به لانگدوک، حکم دزدیدن الهه ی آنجا و بردنش به ایتالیا را دارد، جایی که کلیسای رم، کالبد مریم باکره میشود. در نشان مروونژی های تاسیس شده در لانگدوک، یک صلیب هست که در آن، حرف M در ormus طوی برجسته شده که m از بقیه ی حروف جدا شده و آنها را به صورت orus درآورد. اوروس تلفظ دیگر نام هورس خدای قبطی و پسر ایزیس است درحالیکه m در فرانسه نماد دوشیزه است. بنابراین اورموس ترکیب ایزیس و هورس به جای مریم و مسیح را نشان میدهد. تاثیر این مکتب بر فرقه ی طلوع طلایی golden dawn قابل مشاهده است که اصطلاح iaoبرای یهوه را فقط مخفف نام های ایزیس-آپوفیس-اوزیریس نمیدانند، بلکه مخفف یاخوس-آسی-اوروس نیز میخوانند که دراینجا یاخوس به جای خدای پدر در جایگاه ازیریس قرار گرفته و آسی و اوروس (ایزیس و هورس) معادل مریم و مسیحند. این دو تثلیث البته منکر هم نیستند. الهه ی دوزخی معادل اژدهای آخرالزمانی است که همان صورت فلکی تنین (دراکو) در محل سابق ستاره ی قطبی است و چون جایگاه ستاره ی قطبی امروزه در دب اصغر است، دب اصغر جانشین او محسوب میشود. ازاینرو آرتمیس الهه ی خرس ها تلقی میشود. ولی هنوز نماد اژدها نیز مطرح است و این اژدها معادل تهاموت اکدی الهه ی آب گون و بیانگر جنبه ی مونث حئا خدای آب ها است که در مصر با آپوفیس دشمن خورشید و روح قلمرو تاریکی تطبیق میشود. چون قطب شمال جایگاه شب های طولانی است، جایگاه دراکو و دب اصغر، با قلمرو جهنم محاسبه شده است. در مصر گاهی اژدهای تنین را با تمساح نشان میدادند. حرف m در مصر، نماد ماکرو یا مکارو خدای تمساح است که با سیت دشمن ازیریس و هورس تطبیق میشود. چون سیت جانشین ازیریس شده، قاتل او و ازاینرو معادل نسخه ی جهنمی او در جهان مردگان به شمار میرود. این، رونوشتی مصری از داستان نبرد انلیل و حئا در بین النهرین است. هورس و ازیریس با انلیل تطبیق شده اند درحالیکه حئا که خدای آب ها است با یک مخلوق آبزی ترسناک و دشمن انسان تطبیق شده است. در یهودیت، انلیل و حئا با یهوه و رقیبش لوسیفر تطبیق شده اند. اما انلیل بسیاری از ویژگی های حئا را برای به موفقیت رسیدن به خود جذب کرده است و تشخیص مرز بین انلیل و حئا در یهوه گاهی بسیار مشکل میشود. ازاینرو هورس دیر صهیون، مسیحی است که از شیطان متولد میشود انگار که انلیل از حئا متولد شده باشد. نپتون خدای دریا هم جانشینی برای حئا است. در منابع، جانوری که به مادر مرووه تجاوز کرد، یک کوئینتائور یعنی گاو دریایی خوانده شده است. با این حال، به گفته ی الیستر کراولی، منظور از گاو دریایی همان بز-ماهی برج جدی است که جانور حئا تلقی میشود. خلقت بشر نوین به صورت شیطانی از حئا به گفته ی تریسی آر. توآیمان با خلقت جهان توسط مردوخ در افسانه ی آفرینش بابلی گره خورده است. چون مردوخ را حئا با نیروی فکر خود آفریده تا نیروهای کینگو را شکست دهد. ولی مردوخ پس از کشتن کینگو، خون او را با خاک مخلوط کرده تا از آن، انسان را خلق کند. کینگو یک شیطان است ولی او است که به آدمیزاد حرکت دهد و جد اعلای او است. در عین حال، کینگو به دلیل شباهت نامش به king به معنی پادشاه، میتواند معرف یک پادشاهی شیطانی باشد که آدمیان را راه میبرد و البته همانطورکه گفتیم، کینگو دشمن حئا بود و حئا خدای دوستدار انسان ها. بنابراین پادشاهی راه برنده ی آدمیزاد، نسبت چندانی با بشردوستی از خود نشان نمیدهد. در عین حال، منظور از شیطانی بودن و شیطانی عمل کردن در این پادشاهی، تصویری است که مسیحیت از شیطان ساخته است. بنابراین مسیحیت و مذاهب مشابه آن به مردم آموخته میشوند و نسبتی از قدرت می یابند تا مردم، عملکرد وارونه ی آن را از جمله از جانب آنهایی که از قداست خدای مسیح سخن به میان می آورند به چشم ببینند و به ضعف خدا و قدرت شیطان ایمان بیاورند بی این که بدانند این تصویر از خدا، پرورانده ی آنهایی است که از اول میخواستند از این خدا به نفع آنچه خودشان شیطان میخوانند سوء استفاده کنند.:
“the merovengian dynasty”: Barbara aho: part1
میدانیم که فرقه ی دیر صهیون، بسیاری از چیزهایی را که آموزش میدهد به کاتارهای لانگدوک نسبت میدهد. از طرفی تعالیم رسیده به فرقه ی تمپلارها که به همکارشان گادفری دو بایون نسبت داده میشود نسب به فرقه ی نزاری های اسماعیلی در جنگ صلیبی میرسانند. نکته ی عجیب این است که لغت «اسماعیلی» نه فقط برای فرقه ی شیعیان اسماعیلی، بلکه در منابع مسیحی برای قریش قبیله ی پیامبر اسلام و مجریان قرآن که از نسل اسماعیلند نیز استفاده شده است و عجیب تر این که کاتارها نیز قریسی خوانده شده اند که قابل مقایسه با قریش ولی درواقع تلفظ دیگری از کریستی به معنی مسیحی است. از آن جالب تر آن که در یک خوانش از نامه ی پولس به قلاطیان، اسماعیل نه اسم یک شخص بلکه نام عمومی یهودیانی است که مذهب مسیح را نپذیرفته اند. انگار صحنه ی اصلی وقایع مذهبی ابتدای مسیحیت که به تشکیل اشکال شناخته شده ی مذاهب یهودیت، مسیحیت و اسلام انجامید، با یهودیان به فرانسه و اروپا آمده است. اسلام به مسیح خود را نزدیک تر میبیند و عیسی را مسیح میخواند. اصطلاح معادل شده با مسیحی در قرآن، نصرانی است که درست مثل لغت "نزاری" از ریشه ی «نصیری» است. قرآن میخواهد نقش یک میانجی بین یهودیت و مسیحیت را ایفا کند و به اختلافات آنها با ایجاد یک مکتب بینابینی پایان دهد. ابوی نانت، به روایتی اشاره میکند که بر اساس آن، نویسنده ی قرآن، یک رهبر عرب به نام نحمیا بوده که در زمان استیلای خسروئس (خسرو) شاه پارس بر اورشلیم، با رامیزانس سرداری که از طرف خسروئس بر اورشلیم حاکم شده، همکاری میکرده است. نحمیا به شکرانه ی تصرف اورشلیم، یک گاو برای خدای یهود قربانی میکند. با پیروزی هراکلیوس امپراطور روم بر پارس و فتح اورشلیم توسط او، رامیزانس و همراهانش به مدینه در عربستان عقب نشسته اند تا بعدا بازگردند. این ممکن است معادل عقبنشینی محمد از مکه به مدینه و بازگشت دوباره برای فتح مکه باشد. نکته ی عجیب در این داستان، همنامی نحمیای مزبور با نحمیای دیگری است که تصور میشود 1200سال قبل تر در زمان استیلای دیگر پارسیان بر اورشلیم، به همراه زروبابل، از بابل به یهودیه آمد تا اورشلیم را احیا کند. در یک افسانه ی عربی نیز از احیای اورشلیم توسط یهودیان همراه با محمد صحبت شده و آن این که آنها به محض ورود به اورشلیم، برای شستن گناهان قبلی یهودیان در اورشلیم، یک گاو قربانی کرده اند. آیا گناهکار بودن یهودیان با تصویر گناهکار دائم آنها در تورات بی ارتباط نیست و آیا مسیحیت، شکلی از یهودیت نیست که قصد تجدید نظر در این سیستم به نفع جریانی بهتر را دارد؟ در این صورت، آیا مکتب ترکیبی یهودی-مسیحی، یک نوع عقبنشینی نصرانیان به سمت گناهکاری برای رسیدن به صلح با جریان قوی تر یهودی نیست؟ اگر چنین باشد با توجه به تعادل نحمیای عرب با نحمیای تورات که شاگرد عزرا یا خود او است این اتفاقات مصادف تالیف تورات توسط عزرا رخ داده و در تورات انعکاس یافته اند؛ ازجمله در این که یهودیت مالوف، نوعی ارتداد بر یهودیت اصلی است که با مسیحیت تفاوتی ندارد. گاو قربانی شده هم میشود گوساله ی طلایی یهودی های گناهکار که موسی بت آن را شکست. خسروئس که حامی نحمیای به اصطلاح عرب است، نامش تلفظ دگرگونی از اخشوارش شاه پارسی بابل در تورات است. اخشوارش نیز نامش تلفظ دیگری از کورش است که او هم احیاگر اورشلیم و بازسازی کننده ی یهودیت خوانده میشود. اخشوارش تحت تاثیر همسر یهودیش استر، به ایجاد یک مذهب بینابینی یهودی-نایهودی دست زده که یادآور مذهب بینابینی اسلام است. ازاینرو نام قریش با نام کورش نیز قابل تطبیق است. امت سوئینی توجه کرده است که کورش در منابع یهودی، چهره ی دوگانه ای دارد؛ برخی او را یک منجی تلقی کرده اند و برخی دیگر، او را یک دشمن جنایتکار یهود خوانده اند و به جایش اسکندر یونانی را منجی یهود خوانده اند. علت در برابری کورش یا اخشوارش با خسروئس است. خسرو، گروهی از یهودیان را در اورشلیم به قدرت رساند، ولی درعوض گروه دیگری از یهودیان را که با هراکلیوس دشمن یونانی خسرو همکاری کرده بودند، به زور به منطقه ی حکومت خود در بابل کوچاند و تحت نظر گرفت. لاکاپله معتقد است این معادل همان کوچانده شدن اشراف یهود توسط تیگلات پالسر از اسرائیل به آشور، و توسط نبوکدنصر از یهودیه به بابل کلدانی است. آشوری و کلدانی معمولا اصطلاحاتی معادل و قابل تطبیق به هم بودند درحالیکه پارس با همسایه های شرقیش گاهی زیر لغت یهودیه جمع آمده اند که میتواند به یهودی سازی اخشوارش (کورش) در مذهب آشوری-بابلی برگردد. ازاینرو به نظر میرسد برای این که تناقض درباره ی خوب و بد بودن کورش یا داستان های مختلف درباره ی نام های جاها و اقوام حل شوند، کورش و نبوکدنصر و تیگلات پالسر که سه نام برای یک شخصیت واحد بودند، به سه شخصیت مختلف تبدیل شده اند.:
“le coran chretien”: d. lacapelle: theognose: 13jul2015
لاکاپلا در جای دیگری مینویسد بسیاری از بدعت های نسبت داده شده به جوردانو برونو که به سوزانده شدن او منجر شد، ازجمله این که یهودیت ترکیبی از مذاهب بابل و مصر و زرتشت است و مسیحیت ترکیبی از یهودیت و فیثاغورس و افلاطون، هم به اسلام نسبت داده شده هم به کاتارهای فرانسوی و هم به آریانیسم قبایل گوت آلمانی. مرز مشترک این فرقه ها این است که عیسی را به عنوان یک پیامبر، و نه خدای مجسمی که معصوم و بری از خطا است میشناختند. جوردانو برونو در غرب یک شهید است اما نه به این ادعا که او حرف های کفرآمیز زد، نه به این ادعا که او خداپرست بود ولی از نوع هرمسی، بلکه به این ادعا که چون گفت زمین دور خورشید میچرخد، کشته شد، یعنی در راه علم کشته شد به این خاطر که کلیسا علم را دوست نداشت. ظاهرا این علم ربطی به خدا ندارد و علیه او است، درحالیکه خود باور این که زمین به دور خورشید میچرخد، جزو باورهای مذهبی بابلی ها و فیثاغورسی ها بوده است. چرا؟ برای این که باورهای مسیحی و هر چیز اخلاقی نزدیک به آنها مزاحم سرمایه داری اشرافیت های اروپایی بوده اند. لاکاپله از قول جوزف فارل، عنوان میکند که تفکر سرمایه داری قبل از این که به قول ماکس وبر پروتستان باشد یا به قول ورنر سومبارت و ژاک آتالی، یهودی باشد، یک نوع دستکاری در تعالیم عرفانی هرمسی است. فارل، به پیروی از وبستر تارپلی، سرمایه داری را دراصل خانواده های باستانی بابل و روم میخواند و هر دو را به خاورمیانه متصل میکند و در این مورد به ترنی فرانک ارجاع میدهد که در "تاریخ اقتصادی رم" نوشته است جمعیت ایتالیا تقریبا به طور کامل، خاورمیانه ای بوده اند، همچنین به یوونال ارجاع میدهد که نوشته بود: «آب های اورونتس سوریه، تیبر [رودخانه ی معروف ایتالیا] را تسخیر کرده است» و نیز به تاسیتوس که نوشته است: «بیشتر سناتورها و شوالیه ها از نوادگان بردگان هستند. تعداد کمی از آنها بومی رم هستند.» تغییری که لاکاپلا در استنادات فارل به عمل می آورد، این است که وجود دولت های باستانی بابل و ایتالیا را انکار میکند و بابل مد نظر متون را همان بغداد قرون وسطایی در عراق میداند که در منابع غربی «بابیلون» خوانده میشد. نماد بابل در کتاب دانیال، شیر بالدار است و فارل، این شیر بالدار را همان شیر بالدار سنت مارک میداند که نماد شهر ونیز است. لاکاپلا ونیز را شعبه ی اروپایی فنیقیه و به دست گیرنده ی تجارت اصلی فنیقی در منطقه ی مدیترانه میشمرد که معماری خاورمیانه را به ایتالیای دوره ی رنسانس برده و توسعه داده است و بعدا با گستراندن خود به امریکا ثروت سرشاری به دست آورده و با این ثروت، موجد خاندان های سلطنتی کشورهای شمالی تر اروپا شده است. لاکاپلا توصیف فارل از معرفت هرمسی حاکم بر امپراطوری ونیزی رنسانس با نشریات فراوان درباره ی خدایان یونان و روم و مصر را گواهی بر آن میداند که اروپای تحت سیطره ی کلیسا اصلا یک جانور فرهنگ کش که مکاتب قبل از خود را نابود کرده باشد نبوده است و چیزی که لاکاپلا به بحث اضافه میکند این است: چون اصلا کلیسای کاتولیک حداقل به شکلی که امروزه میشناسیم وجود نداشته است؛ الهیات کاتولیک بر ابداعات پروتستان ها استوار است و به اندازه ی پروتستانتیسم، مخلوق سرمایه داری است. علت قدرتی که به دستگاه پاپ داده شده، این است که نه مزاحم جریان های ضد مذهبی برانگیخته شده توسط سرمایه داران، بلکه مکمل آنها است و در این موضوع فارل و لاکاپلا مخالفتی با هم ندارند. به نوشته ی لاکاپلا فارل تا حدود زیادی تحت تاثیر کتاب «پول و روح یونانی» اثر ریچارد سیفورد است: «سیفورد فکر میکند که این، رژیم پولی است که بر تفکر کیهانی تاثیر میگذارد، فارل دقیقا برعکس فکر میکند.» تفاوت این دو دیدگاه، تفاوت دیدگاه تعلق حق جزا و سزا به خدا است در مقابل دیدگاه گرفتن حق اشراف از همدیگر با پول و جنگ. بنابراین در یکی با خدای ماورائی طرفیم و در دیگری با خدایان زمینی. در یکی، ملکوت خدا معنوی است و در دیگری ملکوت خدا روی زمین. تصور ملکوت معنوی خدا با غنوصی گری کاتارها جور در می آید که جهان معنویت و جهان مادی را دو قلمرو جداگانه میدانستند و ارواح را ذره های معنوی گیر افتاده در وجود آدم ها میدانستند که با غرایز مادی هر آدم درگیرند و بنابراین هیچ انسانی کاملا معنوی نیست. اما دستکاری تمپلارهای صلیبی در این دیدگاه این بود که بعضی آدم ها را جادویی تر از بعضی دیگر خواندند و داستان های نمادین را تبدیل به تاریخ کردند. جوردانو برونو روح کاتارها است که به سزای غنوصی بودن اعدام ولی توسط اعدامگران خود، خودی و شهید راه علم تجربی سرمایه داران معرفی شد، همانطورکه کاتارها پس از نابود شدن در جنگ صلیبی تمپلارهای بانکدار، توسط آنها خودی شدند.:
“les vipers de la finance de venise”: d. lacapella: theognose: 27jul2015
از بین بردن یک مکتب عرفانی برای بازتولید آن به صورت سرمایه داری، معادلی برای هبوط پرسفونه به دوزخ برای تولید فرزند برای ارباب مرگ است. مرگ، موجودات زنده و جاندار را به جسد تبدیل میکند و دنیای مردگان جهان زیرین است چون اجساد مردگان در زیر زمین قرار میگیرند. جسد، روحی ندارد و حکم آدمی را دارد که کاملا مادی زیسته است، یک پیرو برحق خدای سرمایه داری یعنی پول که به همان اندازه بی روح است. بر اساس تز مسیحی رقیب، موجودیت بی روح و غریزه محور، معنویتی ندارد که بخواهد به اخلاق پایبند باشد و یک دلیل این هم که سکولاریسم به کلیسا قدرت میدهد این است که این آموزه را هرچقدر که میتواند تکثیر کند تا کسی انتظار رعایت اخلاق از سوی خدایان پول را نداشته باشد. نکته ی مهم این است که صداقت جزو اخلاق است و سرمایه داری وقتی صداقت نداشته باشد، هر ماسکی به چهره میزند. بنابراین این خطر همیشه وجود دارد که بعضی اوقات ما جذب چیزی شویم که معنویت میپنداریم، درحالیکه چیزی جز یک ماسک معنویت برای یک جریان مادی گرای دغلکار نباشد. ممکن است تا حالا بخش وسیعی از راهی که ما در ایران به نام اسلام طی کرده ایم، از همین مقوله بوده باشد.


















































مطلب مرتبط:
دانلود کتاب « آزمایشگاه غریزه پرستی معنوی: از آنوناکی ها تا سیاستمداران مدرن»