تالیف: پویا جفاکش

برای شراب دوست های حرفه ای امروز که به محض آغاز بهار و سیلان احساس رمانتیک بودن در وجودشان، با یک سرچ ساده در اینترنت، مارک های شراب «مخصوص فصل بهار» را شناسایی و تهیه میکنند، به سختی قابل تصور است که زمانی بهار برای شرابسازان چه فصل غم انگیز و پردردسری بوده است. تاک انگور که در زمستان بسیار آسیب پذیر است، با گرم شدن هوا و خاک، شروع به جوانه زدن میکند و کشاورز، ماه های فروردین و اردیبهشت را باید صرف شناسایی جوانه های نامناسب کند و با هرس کردنشان، آب و مواد غذایی ساقه را به سمت جوانه هایی که به انگورده های خوبی تبدیل خواهند شد هدایت نماید. کشاورز همچنین باید مرتبا از جوانه های تازه درآمده در مقابل جانورانی چون آهوان و گوزن ها و جوندگان و بعضی پرندگان مراقبت کند. اما یک خطر عمده برای کشاورز در این فصل از سال این بوده که با توجه به گرمی خاک و بارش باران های بهاری، زیادی آب در خاک، باعث قوی شدن تاک ها شود و مانع از شراب سازی مطبوع از خاک گردد. این خطر در تابستان هم هست. ولی در آن موقع معمولا با شخم زدن اطراف خاک تاک، میتوان با تبخیر آب اضافی، مشکل را تا حدودی رفع کرد، هرچند شخم زدن زمین برای این کار، خود، فوت و فن لازم را میخواهد و اگر درست انجام نشود میتواند سبب صدمه به تاک شود. ازاینرو یکی از روش های معمول برای مقابله با زیادی آب خاک در تابستان و بخصوص بهار، کاشتن گونه های دیگر گیاه در بین تاک ها بوده تا آب اضافی خاک را به خود جذب کنند. بدین ترتیب، تاک کاری برای شرابسازی، یکی از معدود کشاورزی های حرفه ای بوده که ناچار به پذیرش تنوع گیاهی در باغ خود بوده است.

با توجه به این که در ادبیات ملل و حتی در جوامع شهری، به دست آوردن حاصل زحمت از کار شخصی، همیشه به برداشت محصول از زمین زراعی تشبیه میشده است، تنوع شغل ها نیز جامعه را به تنوع گیاهان در محیط وحشی شبیه میکرده و کسی را که قصد داشته همه ی مردم را به نفع شغل سیاسی یا مذهبی خود یکدست کند، شبیه باغداری میکرده که تنوع محیط را به نفع یک کشاورزی تک محصولی تغییر میداده است. طبیعتا در جوامع متشرع اسلامی متاخر، اهل تشرع یعنی روحانیت و نزدیک ترین پیروان اجتماعی آن، شبیه چنین کشاورزی ای به نظر میرسیدند و شرابساز فصل بهار و کسی که از شراب او میخورد، چیزی مغایر با آن. به دلیل شدت تمثیلی بودن تفکرات مذهبی پیشین، این موضوع، در برجسته شدن تصویر شراب انگور در گفتمان اهل طریقت و قبل از آنها گروه های دیندار عمومی تری که گوناگونی را در جامعه به رسمیت میشناختند نقش ایفا کرده است. درواقع و در شرایطی که متشرعین، مامورین حکومت های مستبد، برای فرهنگ کشی و سانسور عقاید و تفکرات و دانسته های جامعه به نفع قدرتمداران داخلی و خارجی بودند، مخالفت با وضع موجود، درست مثل رفتار یک فرد مست از شراب، خطرناک بود و ممکن بود به مرگ مخالف مزبور بینجامد. تنها چیزی که میتوانست باعث شود این فرد، برخلاف دیگران، جانش را در راه بقای اعتقادات قدیم به خطر بیندازد، مست شدن او از دانش پیشینیان بود. او مست بود چون عاشق فرهنگ در حال اضمحلال بود. یکی از معدود صحنه هایی که میتوانیم کیفیت این عشق را در ارتباط با مستی و البته بیش از آن، گوناگونی گیاهان در بهار (به جای سلایق در جامعه) بیابیم، ترجیع بندی از دیوان شمس تبریزی است که اتفاقا در آن، به صراحت از اعتدال هوای بهار در مقایسه با افراط و تفریط دما در زمستان و تابستان سخن رفته است. کیفیت مذهبی این شعر، در تشبیه عشق به شیر که عمومی ترین تمثیل خدا در جهان بوده است، روشن میشود؛ گوشتخواری که تمام قربانیان حیوانی که به خدایان تقدیم میشد از قربانی خواهی او ناشی میشد و به وقتش قربانی انسانی هم طلب میکرد که امروزه به آن شهید میگویند. اهمیت این شعر در این است که کسی که به جای مولانا شعر را سروده است قصد دارد از تناقض اشعار خود مولانا رفع ابهام کند. در اشعار مولانا مرتبا دستور به «خموشی» داده میشود و این که کسی که چیزی میداند، ساکت باشد و چیزی نگوید و بگذارد دنیا کارش را بکند چون هرچه زیر آسمان خدا رقم میخورد درست است کمااینکه در شعر هم به صراحت، شیر آدمخوار را با یگانگی گیتی مربوط کرده است که اشاره به وحدت وجود است. اما خود مولانا این پند خود را زیر پا میگذارد و بیش از هر انسانی روی زمین حرف زده است. اشعار مولانا اینقدر زیادند که اگر مولانا واقعا وجود داشت و همه ی این شعرها از او بود، باید سال های بی شمار صبح تا شب در حال شعر گفتن میبود که در این صورت، چیزی به جر یک بیکار بیعار به نظر نمیرسد. بنابراین شاعر ما از ترجیع سوم به بعد مولانا را به جای یک بلبل مست قرار میدهد که دارد از زیاده گوییش در مقابل یک غنچه ی دهان بسته ی خونین رنگ گل دفاع میکند.:

بیا ای عشق بی صورت، چه صورت های خوش داری

که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نی زردی

چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان فزایی تو

چو صورت را بیندازی،همان عشقی، همان فردی

بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی

نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی

مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی:

"من آن تو، تو آن من، چرا غمگین و پردردی؟"

تو را ای عشق، چون شیری، نباشد عیب خونخواری

که گوید شیر را هرگز: «چه شیری تو که خونخواری؟»

به هر دم گویدت جان ها: «حلالت باد خون ما

که خون هر که را خوردی، خوشش حی ابد کردی.»

فلک گردان به درگاهات، ز بیم فرقت ماهت

همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی

ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی

که شیر عشق بس تشنه است و دارد قصد خونریزی

بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی

بگو «نار ولا عار» که مردن به ز بدنامی

چو حله ی سبز پوشیدند عامه ی باغ، آمد گل

قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوه ی عامی

لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر

گریبانش بود شمسی و دامانش بود شامی

دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که «ای دهان بسته»

بگفتش: «بستگی منگر، تو بنگر باده آشامی»

جوابش گفت بلبل: «هی، اگر میخواره ای پس می

کند آزاد مستان را، تو چون پابست این دامی؟!»

جوابش داد غنچه: «تو ز پا و سر خبر داری

تو در دام خبر هایی، چو در تاریخ ایامی»

بگفتا: «زان خبر دارم که من پیغمبر یارم»

بگفت: «ار عارف یاری، چرا در بند پیغامی؟»

بگفتش: «بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم.

چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی»

نه این مستی چو مستی ها، نه این هش مثل آن هش ها

که آن سایه است و این خورشید و آن پستست و این سامی

دراینجا مستی عرفانی همانطور از مستی معمولی جدا میشود که نقل تواریخ ایام توسط بلبل (کنایه از عارف متدین) از نقل آن توسط مورخین معمولی جدا میشود. در بیت آخر، تاریخ نویسی معمولی و خالی از درس اخلاقی یا دینی، سایه ای است که از نور خورشید الهی به وجود می آید و پستی در کنار یک بلندی (سامی) معرفی میشود. این درهم آمیختن بلندی با خورشید، با محیطی که مولانا را به آن منسوب کرده اند در ارتباط است. مولانا اهل قونیه یا کونیا است که حول پرستش آپولو کونیوس خدای خورشید کوهستان تائوروس یا طوروس به وجود آمده است و شمس (خورشید) تبریزی مولانا هم همین خدای خورشید تائوروسی است. همانطورکه میدانیم تمثیل شیر برای خدا، در ارتباط مستقیم با تشبیه نور الهی به خورشید و خورشیدی بودن نمادین شیر درنده است. عجیب نیست که این همه ادبیات ضد الهی با خدمترسانی بی دریغ هنر به همراه خروارها تاریخ بی سر و ته و داستان های نمادین تبدیل شده به وقایع تاریخی کسل کننده و حتی تهوع آور، تاریکی های حاصل آمده از یک خورشید عرفانی باشند. چون آپولو حامی هنرها نیز بر سرزمین های سرد و تاریک شمالی هایپربوریا حکم میراند.

همانطورکه میدانیم خدای اسلام فعلی با یهوه خدای کوه مقدس یهود تطبیق میشود که همان جوویس و ژوپیتر در رم و زئوس فرمانروای کوه مقدس المپ در اساطیر یونانی است. اگرچه در اسطوره شناسی متاخر رسمی، آپولو پسر زئوس است، جان اونیل توجه میکند که مهمترین خدای دوری ها یا بانیان تمدن یونان ازجمله ایونی های کوهستان طوروس، «زئوس آپولو» نام داشته و بنابراین زئوس و آپولو با هم تطبیق میشده اند. آرگوسی ها به آپولو «زئوس» میگفتند. زئوس-آپولو در نزد اسپارت ها باقی مانده و بین آنها به سوپروس معروف بوده است. سوپرا که مونث این کلمه است، عنوان الهه "کاردیا" بوده است که نامش مونث کاردو به معنی مرکز است. کاردو از نام های قطب شمال بوده است چون آنجا به دلیل داشتن تنها ستاره ی ثابت آسمان شمالی یعنی ستاره ی قطبی، محل عمود جهان به صورت کوه کیهانی یا درخت کیهانی تخیل میشده که آسمان را به زمین وصل میکند. گیاه مقدس الهه کاردیا لوبیا بوده و این نشان میدهد که یکی از نمادهای افسانه ای درخت کیهانی یعنی درخت لوبیای عظیم داستان "جک و لوبیای سحرآمیز" به کاردیا و کاردو مرتبط است. کاردو عنوان کوهستان طورس نیز بوده است چون آن هم یک نسخه ی بومی شده ی کوه کیهانی است. هر معبد مقدسی میتواند در این جایگاه باشد. بنابراین دیوارهای معابد را "کاردین" می نامیدند و کلمه ی "کاردینال" هم از این ریشه است. رومی ها اصطلاح کاردو را برای خطی از شمال به جنوب که زمین را به دو قسمت تقسیم میکرد به کار میبردند و آن را بر خطی افقی که زمین را به دو نیمه ی شمالی و جنوبی تقسیم میکند عمود میکردند که تصویر به دست آمده از همان تصویر معمول صلیب مسیحی به شکل علامت + است. اما صلیب دیگری هم به شکل علامت ضرب داریم که به شکل صلیب های سنت اندرو و سنت پاتریک مقدس شده است و روی پرچم بریتانیا به چشم میخورد. به تحقیق دکتر بوج، این یک نمادسازی طرفین جغرافیایی کلدانی است که از اومبریای ایتالیا و به واسطه ی سرزمین های گالیک، به سمت بریتانیا گسترش یافته و بر اساس آن، شمال شرقی برابر شرق، شمال غربی برابر شمال، جنوب غربی برابر غرب، و جنوب شرقی برابر شمالند. قبله ی معبدی در تل مغیر به سمت شمال شرقی قرار دارد درحالیکه هدف آن پرستش خورشید طالع در شرق است. بعضی از چینی ها نیز به سمت شمال شرق دعا میکرده اند که ظاهرا منظورشان شرق بوده است. تفاوت در این مدل سازی ازآنجا پدید آمده که محل ستاره ی قطبی از ستاره ی ثعبان در صورت فلکی تنین جابجا شده و ستاره ی قطبی جدید، در صورت فلکی دب اصغر واقع است و با این تغییر، محورهای جغرافیایی نیز کج شده اند. این که شرایط مثل قبل باشد برای بریتانیایی ها خوشایند بوده است. چون اینطوری آنها به عنوان منتها الیه شمال غربی رم، قابل تطبیق با شمال مرکزی افسانه ای بودند، ازجمله هایپربوریایی که آپولو خدای هنرها بر آن حکومت میکرد. دیودوروس باشندگان هایپربوریا موسوم به آریماسپ ها را کاهنان آپولو توصیف کرده است. دیودوروس همچنین از قول فرنیکوس، هایپربوریایی ها را از نژاد تیتان ها یعنی خدایان ماقبل زئوس خوانده است. اونیل، آپولوی هایپربوریا را با «پولی داماس» برابر میداند که ارابه ران ورزاو کیهانی بود. (تائوروس در یونانی به معنی ورزاو است.) درست مثل هرکول قهرمان که با کشتن شیری با دست خالی و پوشیدن پوست آن شیر شهرت به دست آورد، پولی داماس هم در کوهستان المپ، شیری را کشت. پولی داماس همچنین بلندقدترین خدایان دانسته شده است درحالیکه در روایت معروف، اطلس غول بلندقدترین خدایان است و به همین خاطر، آسمان را بالای دوشش نگه داشته است. اطلس در این حالت، خود، نسخه ی ایزدی کوه کیهانی است. از طرفی هرکول هم برای به دست آوردن سیب های باغ هیسپریدها که دختران اطلس بودند مدتی به جای اطلس، آسمان را بالای سر نگه داشت تا اطلس سیب ها را بیاورد. بدین ترتیب هرکول و به همان اندازه پولی داماس نیز نسخه های دیگر اطلسند. اطلس نام کوهستانی نیز هست که در بلندای آن، قهرمانی موسوم به هسپروس –مقایسه کنید با هیسپریدها- سوار گردونه ی آتشینی شد و به آسمان رفت، داستانی که قطعا نسخه ی دیگر سفر الیاس پیامبر در گردونه ی آتشین به آسمان است. در مورد این وصل شدن کوه کیهانی به قلمروهای ناشناخته، غلبه ی معمول تاریکی بر قطب شمال را باید در نظر آورد که جانشین تاریکی قبر و از روی آن، جهان مردگان شده است. چینی ها شمال را جایگاه مردگان میدانستند و بودا نیز موقع مرگ طوری خوابید که سرش رو به شمال باشد. در کتاب حزقیال، زنان در دروازه ی شمالی معبد است که برای تموز –خدای شهید شونده- گریه میکنند. ازآنجاکه بسیاری از مردم معتقد بودند انسانها بعد از مرگ پیش خدایان میروند و زندگی بهتری از زندگی زمینی را تجربه میکنند بسیاری شمال را جایگاه رسیدن به بهشت میشمردند. اما مذهب زرتشت که مرگ را یک رویداد اهریمنی و سزای گناهان میشمرد، شمال را جایگاه اهریمن و دیوان میخواند. در اروپای مسیحی، ترکیبی از هر دو ایده دیده میشود که بر اساس آن، قطب شمال در ابتدا سرزمینی بهشتی و فوق العاده بود ولی در اثر گناهان پادشاهش با سرما نابود شد. این پادشاه افسانه ای و سرزمین بهشتیش به شدت رنگ کرونوس یا ساتورن خدای عصر طلایی گزارش های هزیودی را به خود گرفته است که پسرش زئوس او را سرنگون کرد و به تارتاروس یا دوزخ فرستاد. ساتورن، به روایت فیلو و اوزیبیوس –به نقل از سانخونیاتون فنیقی- چهار چشم داشت که هر وقت خوابیده بود دو تایشان بیدار و دو تایشان خواب بودند. این دو چشم، معادل چشم های بیدار و خواب آسمان در شب و روز یعنی خورشید و ماهند که میتوانند هر یک، دو چشم آسمان باشند. ازجمله باید دو چشم پتاح، خدای خالق را در نظر آورد که خدای آهنگران و معادل هفستوس یونانی است. در این صوزت، جالب است که ونوس الهه ی زهره که همسر هفستوس است در اساطیر مصری چشم رع خدای بزرگ است: زنی که به شیری خشمگین به نام سخمت تبدیل میشود و جهان را به خاک و خون میکشد و همان چشم بیدار فراماسونری است. سخمت با تفنوت همسر شو تطبیق میشود و هم شو و هم تفنوت جلوه ی شیر دارند. شو نسخه ی قبطی اطلس نیز هست. آنها به جای خورشید و ماه، با شیرهای دو افق طلوع و غروب تطبیق میشوند. نسخه های دیگر آنها به جای نمودهای تضاد روشنایی و تاریکی، دو شغال محافظ شمال و جنوبند که چهار چشمشان روی هم همان چهار چشم به نوبت بیدار و خواب ساتورنند. درست مثل ساتورن، ارگوس هم غولی است که چشمان زیادی دارد و وقتی میخوابد و همیشه بیدار است چون چشم هایش به نوبت میخوابند. هرا او را مامور مراقبت از یوی زندانی، معشوقه ی زئوس کرده که مورد نفرت هرا همسر زئوس است. به گفته ی اوریپیدس، هرا یک چشم روی پیشانی ارگوس قرار داده است. این چشم که نسخه ی دیگر چشم کیهانی است، یادآور تصویر سیکلوپ ها است که گاهی یک چشم روی پیشانی دارند و گاهی یک چشم روی پیشانی به اضافه ی دو چشم در جای طبیعی. سیکلوپ ها را اکموس مینامیدند. این نام با اکیس شوهر گالاتیا نزدیک است که سرزمین گالاتیا در ترکیه از او نام داشت. شاید به همین خاطر هم پدر پولیفموس سیکلوپ در افسانه ی ادیسه گالاتوس نام داشت. این کلمه به گالاکسیا یا کهکشان مربوط است و رودی که گالاتیا و اکیس در آن با هم ملاقات کردند چیزی جز راه شیری نیست. برای پولی فموس باید همان را به صورت مدیترانه بازآفرینی کنید؛ دریایی که ادیسه و کشتیش در آن سرگردان شدند و به قلمرو پولیفموس رسیدند، ددالوس (مخترع توانمند) و پسرش ایکاروس مثل خدایان با بال های پرنده مانند بر فراز آن پرواز کردند و بازماندگان تروایی ها از طریق همان، خودشان را به لاتیوم ایتالیا رساندند، جایی که در آن رم را ساختند و یا رمولوس و رموس بانیان رم از اعقابشان پدید آمدند. باز همین معبر است که سفر دریایی تروایی ها در آن، به صورت گذر رمولوس و رموس نوزاد در رود تیبر خروشان به سمت لانه ی ماده گرگی که آنها را بزرگ کرد در رم بومی سازی شد. همه ی اینها میتواند در حکم فرود تمدن توسط انسان های ایزدی از دریای آسمانی به زمین باشد. دقیقا به همین خاطر است که سیکلوپ ها به اندازه ی کوریت ها یا کوریبانت ها با کابیری ها یا بنیانگذاران صنعت و تمدن تطبیق میشوند که در حکم نژاد ابرانسان های قبل از انسان کنونیند. مطابق روایت رسمی، سیکلوپ ها تیتان های صنعتگری بودند که بعد از سرکوب کرونوس توسط زئوس، به خدمت هفستوس خدای آهنگری درآمدند و هم برای هادس خدای دوزخ وسایل تولید کردند و هم برای پوزیدون خدای دریا. پوزانیاس، از خود زئوس، تصویری سه چشم شامل چشم رویس پیشانی شبیه به سیکلوپ ها ارائه داده که بتش در لاریسا در قلمروی با نام بامسمای ارگوس قرار داشت. او را لاریسایوس مینامیدند و معتقد بودند دراصل متعلق به پریام شاه تروآ بوده و بنابراین جزو نمادهای مذهبی است که با سقوط تروا توسط اخایی های یونانی، به یونانی ها منتقل شده است. لاریساسوس همچنین لقب آپولو و آتنا بوده و هم آشیل قهرمان بزرگ جنگ تروا و هم نیزه ی او نیز لاریسایوس نامیده میشدند. پوزانیاس مینویسد درحالیکه بیشتر مردم زئوس را حاکم آسمان میدانند، هومر (روایتگر جنگ تروا) او را فرمانروای جهان زیرین خوانده است و آخیلوس پسر اوفوریون، زئوس را فرمانروای دریا خوانده است. ازاینرو پوزانیاس حدس میزند که سه چشم او نماد سه فرمانروایی آسمان، جهان زیرین و دریا است که به سه پسر کرونوس یعنی زئوس، هادس، و پوزیدون تعلق گرفته اند. تاریکی جهان زیرین، اقلیم دریایی و ارتباط با آسمان در دریای یخ زده ی قطب شمال به هم میرسند، جایی که هر سه میتوانستند از کرونوس یا ساتورن پدید آیند. آدام اهل برمن نیز سیکلوپ ها را غول های شمال دور خوانده است. ساتورن رئیس تیتان ها بود، ملتی که با هایپربوریایی ها تطبیق میشوند. اکنون سقوط ساتورن، همان سقوط تیتان ها و آتلانتیسی ها بود و به فرو رفتن یک زمین در اعماق دریای قطب شمال تبدیل میشد و نظریه پردازان نژاد آریا، مردم اروپا را از نسل مردمان بهشت آریایی در قطب شمال معرفی میکردند که بعد از نابودی سرزمینشان در سرمای شمالی، از راه اسکاندیناوی به جنوب مهاجرت کردند. ظهور نظریه ی عصر یخبندان برای توضیح ناپدید شدن جانوران گرمسیری کشف شده از فسیل های اروپایی هم به این نظریه مشروعیت بخشید. در دهه ی 1860، لاتهام معتقد بود همان زمان که سرد شدن اروپا جانوران گرمسیر را به سمت سرزمین های جنوبی متواری میکرد، ژرمن ها نیز از آلمان به سمت جنوب رفتند و سر راهشان یونانی ها و سپس هندوایرانی ها را ایجاد کردند. همچنین نظریه ای نیز برای توضیح حکومت آپولو یا خورشید بر این ملت شمالی پدید آمد که بر اساس آن، اجداد ژرمن ها با دنبال کردن خورشید، از شرق به سمت غرب رفته اند و بنابراین خاستگاه آریایی ها در استپ های روسیه است.:

“THE NIGHT OF THE GODS”: JOHN ONEIL: PART2: CHAP4,5

امروزه کاردوی رومی تبدیل به نصف النهار مبدا شده و جهان را طوری به شرق و غرب تقسیم کرده که نصف النهار مبدا از روی گزینویچ لندن بگذرد. فرق نمیکند که دیگر کجا رویش قرار بگیرد. مهم این است که پایتخت بریتانیا روی عمود صلیب مسیح باشد. اما پرچم بریتانیا به جز صلیب مسیح، صلیب سنت اندرو را هم دارد و مرکز بریتانیایی جهان باید نماینده ی قطب شمال دیگری باشد که در شمال غربی جهان قرار دارد. در نقشه ای که برایمان از جهان درست کرده اند، این شمال غربی، امریکای شمالی است و درست مثل بریتانیا جمعیت ریشه ای انگلوساکسونی دارد که مرکز امریکای شمالی یعنی ایالات متحده ی امریکا را جانشین سرزمین خدایان کرده اند. حالا اینجا جایی است که عمده ترین انبوهی آثار هنری و نمادسازی هایش حق جهانی شدن و صدور به تمام جهان را دارند. چون امریکای شمالی به اندازه ی قطب شمال ثعبانی قبل از عصر فعلی، حق اصالت و ادعای خدایی بودن دارد. شاید مردم خیلی از کشورها سلایق امریکایی را درک نکنند. ولی آنها باید خود را عوض کنند. چون حق با امریکا است و پیامبران امریکایی به عنوان جانشینان آریماسپ های پیرو خدای هنر، وظیفه دارند با تولید انبوه هنرها و گذاشتن درونمایه های دیکته شده از روی ادبیات شکسپیری بریتانیایی هایی که او را ساختند، نسل های جدید این کشورها را عوض کنند و اروپایی-امریکایی نمایند، آن هم حتما اروپایی-امریکایی مدرن. بنابراین روان متعادل انسانی فقط وقتی به رسمیت شناخته میشود که خود را با وضعیت اقتصادی-اجتماعی امریکای مدرن و عصر سرمایه داری ناشی از آن، هماهنگ کرده باشد.

ران رابرتز، از اعضای انجمن روانشناسی بریتانیا، کتابی در انتقاد از روانشناسی رسمی و خدمتگزاریش به قدرت های مالی مروج سرمایه داری نوشت و در آغاز آن، این سه نقل قول را آورده است:

«انسان صرفا همانقدر خودش را میشناسد که جهان را.»:

یوهان ولفگانگ گوته

«تبدیل تناقضات اقتصادی به مشکلات روان شناختی، یکی از حقه های مرسوم ایدئولوژی بورژوایی است.»:

لوسین سو

«همگی ما در امریکا زندگی میکنیم.»:

رامشتاین

رابرتز در جمعبندی خود از انتقادات خود از روانشناسی، به یکدست کردن همه ی مردم امریکا و فرافکنی استانداردهای سرمایه داری مدرن به روان همه ی انسان ها در همه ی جغرافیاها و همه ی دوره های تاریخی پرداخته و نوشته است:

«روانشناسی به مثابه رشته، وضعیت بیگانه ی کنونی ما را به گونه ای در نظر میگیرد که انگار وضعیتی طبیعی و پدیده ای بی چون و چرا است. دو فرض که این رشته پیش میکشد، تا حد زیادی به این امر کمک میکند. اولین فرض این است که انسان ها به گونه ای در نظر گرفته شوند که انگار چیزی جز اشیای مادی پیچیده "در آن بیرون" نیستند، به جای این که خودمان را عاملان فعال بدنمندی ببینیم که در قبال کنش هایمان مسئول هستیم و آزادی یا آزادی بالقوه مان همیشه وجود ما را در فراسوی آن چه بی واسطه داده شده است، قرار میدهد. مارکس البته دیدگاه دوم را پذیرفت و انسانیت را در حال تحقق خودش به طور اجتماعی از طریق کنش تاریخی تصور میکرد. سارتر نیز زندگی بشر را پروژه ی در حال انجامی میدانست که لااقل به طور فردی، فقط با مرگ ما تمام میشود. نظریه ی برساخت شخصی "جورج کلی" (1970) هم اصولا تاریخی است؛ زیرا این نظریه نیز انسان ها را به گونه ای به تصویر میکشد که دائما به ورطه ی ناشناخته ها میروند و حقیقت زندگی ما همواره "جایی در آن سوی افق" قرار دارد. "کلی" کاملا از این موضوع آگاه بود که نظریات روانشناسی بیانگر ارزش ها هستند و تلویحا موضع خاصی نسبت به مردم اتخاذ میکنند. بحث اصلی مطرح شده در این صفحات این است که ارزش هایی که تلویحا در نظریه و عمل روانشناسی جریان اصلی مهر تایید میخورند، ارزش هایی هستند که رکن اصلی فلسفه، ایدئولوژی و عملکرد سرمایه داری را تشکیل میدهند. فرض دومی که در روانشناسی گنجانده شده، منبع بی پایانی از بیگانگی فراهم میکند و این است که رفتار ما (باز هم از منظر خارجی) همچون ترکیبی از تاثیرات ژنتیکی و محیطی قابل توضیح است. این دیدگاه سترون، اکثر شاخه های این رشته را برای مدت قابل توجهی به تحرک واداشته و از این طریق برای دانشجویان این رشته –و در اینجا هیئت علمی را نیز به حساب می آورم- تقریبا غیر ممکن شده است تا دیدگاهی تخصصی به جهان داشته باشند که به آنها توانایی تعیین زندگی و سرنوشت خودشان را بدهد. اگر آنها موفق شوند این دیدگاه را برای خود حفظ کنند، زندگی شخصیشان از موضوع دغدغه های دانشگاهیشان جدا میماند. پس در بهترین حالت، اگر از خود بیگانگی از طریق انکار ارتباط میان دغدغه های حرفه ای فرد و خودش مهار شود، پس آن دیدگاه تقریبا به طور قطع در مورد دیگران اعمال خواهد شد که به بیگانگی از آنها کمک میکند. در این دوگانگی طبیعت-پرورش، امور انسانی به نتیجه ی مسابقه ی پینگ پنگ بین نیروهای داخلی و خارجی تقلیل می یابد. البته احتمال دیگری نیز وجود دارد و این باز مربوط به عنصر تاریخی است. دست بر قضا، افزایش آگاهی از بعد تاریخی زندگی بشر از طریق فروپاشی نظام کمونیستی در اروپای شرقی صورت گرفته است. این موضوع، در علوم اجتماعی فراتر از روانشناسی، به درگیری جدی با مسائل مربوط به نحوه ی یادآوری و انتقال گذشته بین اجتماعات مختلف، حافظه و نیز نحوه ی انتقال گذشته به نسل های بعد درون جامعه ای معین انجامیده است. فرو ریختن پرده ی آهنین و متعاقب آن مهاجرت مردم از بلوک شوروی سابق به اروپای غربی متضمن آن بود که مردم مسافر، خاطرات فردی و جمعی خود را به همراه آورده باشند؛ روایات آنها از وقایع گذشته در برخی از موارد تفاوت قابل توجهی با روایت غربی ها دارد. کار روی حافظه ی اجتماعی نه تنها نشان داد که حافظه ی اجتماعی به اندازه ی حافظه ی فردی گزینشی و مغرضانه است، بلکه مانند حافظه ی فردی در پیوند با پروژه هایی است که به حفظ آرمان ها و هویت های (اجتماعی) خاص مربوط هستند. بنابراین آشکار شده است که حافظه ی اجتماعی در معرض همان انواع یادآوری و فراموشی انگیزه مندی است که فروید به عنوان جنبه هایی از حافظه ی فردی به آنها اشاره میکند. کار روی حافظه ی اجتماعی اهمیت بیشتری یافته است، نه تنها به این دلیل که با این ادعای مارکس در 1852 همخوانی دارد که "سنت همه ی نسل های مرده مانند کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند." بلکه چون به وسیله ای اشاره دارد که گذشته ممکن است از طریق آن در خارج از حوزه ی ژنتیک یا محیط بی واسطه اثرگذار باشد. بنابراین، تاثیرات بر رفتار انسان معاصر، هم افقی و هم عمودی هستند. چنین دیدگاهی نه تنها بر پویایی ها در هر سطحی از سلسله مراتب اجتماعی (از خانواده ها و محل کار گرفته تا عرصه ی سیاسی بین المللی) پرتو جدیدی میتاباند، بلکه همچنین چالشی مستقیم برای صورتبندی های زیستشناختی پنهان و مسلط در حوزه ی سلامت و بیماری روان پیش میکشد.» ("روانشناسی و سرمایه داری: دستکاری ذهن": ران رابرتز: ترجمه ی روژان مظفری: نشر شوند: 1402: ص6-124)

از آن زمان و به همان گونه که امریکایی مآبی قانون همه ی دنیا میشود، خود امریکا نیز قربانی این امریکایی مآبی شده، چون فرهنگش در طول زمان مدام دچار تحریف شده که اگر غیر از این بود، امریکا بزرگترین مرکز نبرد سلیقه ها طی «انقلاب فرهنگی» به نام فرارسیدن نیو ایج در جهان نمیشد. امریکا خود یک شمال بازسازی شده برای بریتانیا به عنوان جانشین شمال الگو دهنده ی قبلی انگلستان و دقیقا در شمال غربی منتهاالیه سابق جهان آن است. این مرکز قبلی، ایرلند بوده که فراماسون های لندن تمام الگوهای اصیل دروئیدی خود را از زبان اهالی آنجا کشف کرده اند.

گادفری هگینز مینویسد ایرلند آخرین پناهگاه مکتب اصیل دروئیدی در بریتانیا بعد از تصفیه ی شدید آن به دست رومی ها در انگلستان بود، تصفیه ای که به بهانه ی مبارزه با قربانی انسان به عنوان یکی از اصول محوری مذهب کلتی انجام گرفت. کیش مزبور طی پیشروی کیمبری ها در بریتانیا از گاول به آنجا منتقل و توسط همان ها در ایرلند مستقر شد. بریانت، کلت ها را همان گالاتی های آسیای صغیر و شکلی از کلدی یا کلدانی ها میشمرد. سنت های گالیک گالاتی و ایونی در هم تنیده اند و به عقیده ی بریانت، گالاتی ها و کلدانی ها یک قوم یعنی پرستندگان زن مانند خورشیدند و ازاینرو تعداد شهرهای ایونی به تعداد ماه های دایره البروج خورشیدی 12تایند. ایونی ها از دوری ها یا دوریک ها هستند که توسط پسران هرکول اداره میشدند. در هلند، کیش هرکول مگوسان HERCULI MAGUSANO توسط فنیقی های دوری وارد شده بود که اهالی شهر دورا در نزدیکی کوه کارمل بودند. آنها همان کارملی های یهودیند که خود را وفادار به آن الیاس پیامبری میشناسند که با گردونه ی آتشین به آسمان رفت. هرکول مزبور هم هرکول صوری یا ملقارت است که کیشش همراه فنیقی ها در شمال افریقا منتشر میشود و ستون های هرکول را در وصلگاه افریقا به اروپا بنا میکند و یهودیت عبرانی نیز که محصول تفاسیری از مذاهب فنیقی است، از همین منطقه به ایبری، گاول و درنهایت بریتانیا وارد میشود. سنت اگوستین مسئول تبلیغ مسیحیت در بریتانیا یک کارملی بود، همینطور سنت پاتریک، قدیس مشهور ایرلندی ها که مسیحیت را در ایرلند پراکند. با این حال، بقایای اتصال مذهب دروئیدی به مسیحیت ایرلندی را در کیش شخصیت سنت بریجیت میتوان یافت: کاهنه ای مشرک که پس از مسیحی شدن، بعضی روش های سابق خود را در صومعه ی خویش به کار گرفت. بریجیت، شکل انسانی شده ی یک الهه ی ایرلندی به همین نام است. در صومعه ی سنت بریجیت، آتش مقدس به پا بود که همان آتش مقدس دروئیدی است که نباید خاموش شود و نباید نفس انسان آلوده اش کند؛ درست همان قوانین کیش آتش پرستی یهودی که در زرتشتی گری هم به جای مانده اند. مسئولین حفاظت از آتش دروئیدی، زنان بودند چون به عقیده ی بریانت، همانطورکه در آسیای صغیر، نژاد کاهنان زن مانند کلدانی/ایونی، به آمازون ها یا زنان مردمانند تغییر توصیف پیدا کرده بودند، در ایرلند هم کاهنه های دروئیدی، نسخه ی دیگر آمازون ها بودند. هودلستون از سیبیل ها یا کاهنه های پیشگوی گاول سخن میگوید که همتای سیبیل های پیشگویی کننده از قول آپولو هستند. او نام آپولو را برگرفته از "بعل" یا خدا در سامی میشمرد و آپولو را خدایی کلدانی میشمرد. آیکین میگوید که معمولا در بریتانیا مضمون کلدانی را کوچک تر میکنند و به کولدی ها یا یهودیان کلدانی مآب در اسکاتلند میرسند که بقایای به قدرت رسیدن دانیال نبی در دربار بابلند، ولی آیکین مایل است که ظهور دروئیدی ها را به قبل از این تاریخ برساند و برای همین از قدمت ماقبل یهودی که غرب برای مذهب کلدانی قائل است مایه میگذارد. با این حال، هودلستون از مطالعه ی تاریخ فرقه ی صومعه ی سنت اندرو دریافت که بقایای کولدی ها و همسران و فرزندانشان در کلیسای مقدس سنت اندرو دفن بود که به 15 نسل قبل از هگینز (ابتدای قرن 19) نسبت داده میشد و نشان میداد که کولدی ها زمانی بخش لاینفکی از کلیسای آغازین بریتانیا بوده اند. هگینز، کولدی های قدیم را همان دروئیدها یا منشا سنت های آنها و همینطور دیگر سنت های موسوم به کلتی میداند.کلمه ی celt/kelt بیشتر با مضامین جنگل و چوب مرتبط شده است و دروئید هم بیشتر به درخت پرست معنی شده است.:

“THE CELTIC DRUIDS”: GODFREY HIGGINS: HUNTER PRESS: 1829: P184-191

خیلی جالب است که دادن مضمون پرستش گیاهی به زیربنای کلدانی این مجموعه با سرمستی بلبل از شکفتگی و تجلی گوناگونی گیاهان در بهار، موافق است و روشن میکند که گوناگونی سلیقه ها دورادور به طبیعت پرستی و بقایای آن در انسان مدرن میرسد. و اما برجستگی شراب در قضیه، میتواند به کارملی ها مربوط باشد.:

جبل کرمل یا کوهستان کارمل که مرکز کارملی ها بود و محل عروج الیاس نبی به آسمان شمرده میشد و ازاینرو به "جبل مار الیاس" نیز شهرت داشته است، کشاورزیش حول محور تهیه ی روغن زیتون و شراب انگور میگذشت به طوری که اگرچه کارمل لغتا به معنی باغ خدا است، اما آن را به «تاکستان خدا» نیز ترجمه میکرده اند. کوهستان کارمل، محل نبرد بنی اسرائیل به رهبری شائول با پلستینی ها خوانده شده است. به نوشته ی یامبلیخوس، فیثاغورس به این کوهستان سفر کرد، اگرچه به نوشته ی یامبلیخوس «این کوه، مقدس ترین کوه است و سفر به آن، برای بسیاری ممنوع است.» به موازات این مطالب، کارمل محل زندگی جنایتکاران بود چون همانطورکه کتاب عاموس توصیف میکند، درختان انبوهش آن را به مخفیگاه خوبی بدل کرده بود. بعدها نیز منطقه ی کوهستان کارمل، پناهگاه فرقه های مرتد چون دروزی ها و بهایی ها شد.:

“mount carmel”: wikipedia

شاید ادبیات شراب برای گوناگونی سلایق، همراه کارملی ها به سمت تصوف و ادبیات فارسی گسترش یافته باشد و شاید حاملان این تفکر، از سمت عموم با بدبینی نگریسته میشدند چون باز بودن روی دیگران، شامل سنت پذیرش تبهکاران و انگل های جامعه از خود ریشه گاه در کوه کرمل میشد. این باعث میشد تا حکامی که قصد متحد کردن جوامع زیر لوای خود را داشتند از تشرع های خشن ضد گوناگونی ها بهره ببرند چون با گرفتن ژست اخلاقی –ولو از سر ریاکاری- میتوانستند وجهه ی عمومی بیابند. اما چرا پذیرش ابتدایی گوناگونی ها درنهایت اعتبار خود را از دست داد؟ دلیلش میتواند این باشد که احترام مردم به سوادآموزی و کسانی که نوشتار را آموزش میدادند، درنهایت به رواج بدکاری توسط کارملی ها و از طریق ادبیات منجر شد.

در سنت اسلامی آمده است که خداوند، "کتاب و ملک" یا نوشتار و حکومت را به موسی داد و از این پس، گسترندگان حکومت و نوشتار در جهان، امت موسایند. البته مسلمانان دراینجا قضیه را مثل یهود نژادی ارزیابی نمیکنند و مدعیند امت اصلی موسی خودشانند، چون تشرع اسلامی، خود را دنباله رو سنت اسرائیل بین موسی و سلیمان میخواند و بعد از آن را قبول ندارد، درحالیکه یهود را نتیجه ی تحریفات پس از این دوره میشناسد. به جز یهود، مسیحیان نیز "اهل کتاب" شناخته میشوند. این بر قرآن استوار است که یهود و نصاری را اهل کتاب میخواند. بنا بر سنت، نصاری مسیحیان شناخته میشوند. هم آنها و هم یهودیان مشرکند چون به گفته ی قرآن، نصاری عیسی را پسر خدا میدانند و یهود "عزیر" را. عزیر ظاهرا همان عزرای کاتب، نویسنده ی تورات است. یهودیان امروزی چنین ادعایی درباره ی او ندارند. ولی ممکن است عزرا یا عزیر قبلا و در اصل خود، همان ازیریس کهن الگوی فراعنه و پسر رع بوده باشد. بودن اشرافیت بابلی یهود در مصر که باعث شد قاهره با بابل تطبیق شود، احتمال این که دین اولیه ی یهود همان مذهب مصر باستان باشد را بالا میبرد. نصاری را در اسم میتوان با نصیری عنوان دیگر اسماعیلیان نیز تطبیق کرد که از مصر ریشه گرفتند. با این حال، مسلمانان سنی، آنها را از مصر برکندند. سرکوب آنها در قلعه ی الموت توسط هلاکو خان مغول، روایت دیگر این اتفاق است. نام هلاکو به صورت تزار الکسیس در تاریخ روسیه بازسازی شده و در زندگی آن تزار نیز سرکوب بدعتگذاران را داریم که طی جنگ آن تزار با لهستان بروز میکند. لهستان محل زندگی اکثریت کاتولیک و اقلیت یهودی سبتی یا شبتایی بوده است. شبتایی ها عوامل بدنام گسترش فحشای آیینی و مسکرات الکلی و مواد مخدر بودند و مورد اعتراض اکثریت مسیحی قرار میگرفتند. این از آن جهت جالب است که در مدینه ی محمد هم اکثریت معروف به انصار –تلفظ دیگر "نصاری"(؟)- مدام در اثر توطئه های اقلیت یهودی دچار دردسر میشدند و درنهایت یهود را از جامعه حذف کردند. یهود در ارتباط مخفی با کفار (بدکاران) بودند و زنده کردن رسوم کفار، یکی از اتهامات شبتایی ها در امپراطوری عثمانی بود. با این حال، بیشتر شبتایی ها مسلمان شدند و با رسوخ در مدارج بالای قدرت، عثمانی و اسلامش را از درون تخریب کردند که همان زنده شدن تدریجی رسوم کفار در حکومت جانشینان محمد است. این همچنین میتواند مرزبندی بعدی بین نصاری و انصار را برای پوشاندن این واقعیت کند که مسیحیان عملا در جبهه ی یهود شکل گرفتند و بر اسلام تفوق یافتند. اگر هر سه سنت روی پایه ی ازیریس استوار باشند، انتظار داریم که عزرا، مسیح و محمد هر سه در ابتدا او بوده باشند. پس داستان عزرا جایی با محمد تلاقی میکند. عزرا از طرف شاه فاتح پارس موسوم به کورش، اخشوارش و ارتاخشتر، مامور تشکیل مذهب رسمی در اورشلیم شده است. عنوان کورش/اخشوارش، دقیقا از آسور می آید که ریشه ی عزرا و ازیریس است و بنابراین عزرا شکل پیامبر شده ی حکومت وقت است. نحمیا نیز در تورات همین ماموریت را دارد و ظاهرا نام دیگر عزرا است. جالب اینجاست که در زمان محمد نیز خسروئس که تلفظ دیگر اخشوارش است، شاه پارس است که اورشلیم را تصرف میکند و پیامبری به نام نحمیا را مسئول دین سازی در آن میکند که میتواند با پیدایش اسلام در اورشلیم مرتبط شود. خسروئس درنهایت از هراکلیوس امپراطور روم شکست میخورد. ولی هراکلیوس هم اورشلیم را از دست میدهد. روم هراکلیوس، یک روم یونانی است و غلبه اش بر اورشلیم، همان غلبه ی سلوکی های یونانی بر اورشلیم است. در این دوران، یهودیان به رهبری حشمونی ها که در اصل همان عثمانی ها هستند، علیه ترویج بددینی توسط سلوکی ها میشورند و یک قوم نصیری دیگر به نام زیلوت ها در صحنه ظاهر میشدند که با حشمونی ها علیه سلوکی ها متحد میشوند. زیلوت ها از یهودی های حصایی هستند که عرفانگراییشان بر مسیحیت تاثیر گذاشته است. آنها از عهد عتیق، فقط کتاب استر را قبول نداشتند و یک دلیلش این بود که این کتاب، درواقع درباره ی خودشان نوشته شده بود. در این کتاب، اخشوارش تحت تاثیر همسر یهودیش استر، یهودیان را در حکومت خود قوی کرد و جریان مخالف یهود به رهبری هامان را که درواقع معادل مسلمانان اولیه اند، کشتار نمود. درواقع این داستان، تمثیلی از جریان سیاسی قدرت گیرنده در هر سه جبهه ی یهودیت، مسیحیت و اسلام است.:

Une Bible musulmane ?”: D.Lacapelle: THEGNOSIS: 24 OCT 2024

مسلما جریان خزنده ی مزبور، همان جریانی است که اکنون به رده های بالای قدرت جهان امروز رسیده است؛ یک قدرت اقتصادی بی اعتقاد به هر گونه اخلاقیات که از شرایع دگرستیز ظاهرا اخلاقی برای از بین بردن فرهنگ های رقیب استفاده و بعد خود آن شرایع را برای گستردن بساط بازار خود بدنام کرده است و هنوز از آنها همزمان استفاده میکند و بدنامشان میکند. با این حال، لازم بوده تا آنچه که دشمن این شرایع شده است، یعنی علم، خود به اتحاد جامعه زیر لوای این قدرت ها یاری رساند. این است که علم نیز علیرغم تاکید اولیه بر تجربه گرایی، درنهایت به اندازه ی مذاهب بی واسطه پیش از خود، یک جهانبینی دارد که میخواهد مردم را یکدست کند. عمدا به علم، اجازه ی تایید خدا داده نشده تا نتواند به یک ایدئولوژی تمام و کمال تبدیل شود چون سلایق گوناگون برای گسترش بازارها باید به رسمیت شناخته شوند. به همین دلیل هم هست که درست مثل تنوع گیاهی طبیعت بهاری، در غرب هم لیبرالیسمی به قدرت میرسد که فردیت را به رسمیت میشناسد. اشکال در این است که امکان اندک موجود برای ارائه ی نفس، تمام دردهای فردی را بیرون میریزد، دردهایی که در هر فرد بر اساس تجربه ی شخصیش از جهان بروز کرده و به ماهیتش شکل داده اند. انسان دنیا را به شکل خود میبیند چون قطعات دنیا که به او شکل داده اند قطعات محدودیند، چه آنچه که به لحاظ وراثتی از والدین و اجدادش دریافت کرده و چه آنچه که به لحاظ تجربی از برخورد با پدیده های گوناگون در طول حیاتش در او شکل گرفته است. این قطعات همه روی مضمون جهانگیر «انسان، کیهان کوچک است» ذهنیت انسان را شکل میدهند ولی ذهنیت انسانها را متفاوت میکند چون بزرگی دنیا بر گذشتگان مکشوف نبود و اگر ما امروز میدانیم دنیا چقدر بزرگ است، بیش از این که به خاطر جهانگیری رسانه باشد ناشی از شکست ایدئولوژی ها و جهانبینی های مدرن است. کارل گوستاو یونگ روانکاو سوئیسی (1961-1875) قبل از این که رسانه ها این را به ما اثبات کنند، از جنگ های نابودکننده ی جهانبینی ها متوجه کمبود ناشی از این بقایای مذاهب پیشین در انسان مدرن و تجربه گرایی او شد.:

«تجربه گرایی به مفهومی خود یک راه است، چون خصوصی ترین موجودیت ما نیز در پایان آن آزمونی است انجام شده توسط طبیعت و تلاشی است برای ایجاد ترکیبی جدید. یک علم هیچگاه یک جهانبینی نیست بلکه ابزاری برای آن است. آیا کسی این وسیله را به دست خواهد آورد؟ پاسخ بستگی به این پرسش دیگر دارد: این کس دارای چه نوع جهانبینی بوده است؟ چون به هر حال هر کس برای خود نوعی جهانبینی شخصی دارد. حداقل این جهانبینی را دارد که آموزه ها و تجربیات و محیط بر او تحمیل کرده اند. به عنوان مثال، اگر این جهانبینی بگوید "بزرگترین خوشبختی برای انسان شخصیت است"، بی تردید انسان مطیعانه برای ساختن یک جهانبینی و برای ساختن خود به علم و نتایج آن متوسل میشود. ولی اگر اعتقاد موروثی به او بگوید که علم وسیله نیست، بلکه یک هدف و موضوعی در خود است، همان شخص از شعاری استفاده میکند که از دویست سال پیش به عنوان تنها اعتقاد قابل قبول پذیرفته شده است، یعنی اولویت را به تجربه میدهد. انسان های منزوی و مرتاضان گوشه گیر و زاهد، ناامیدانه با این نگرش مخالفت کرده اند. فرضیه ای که آنان از تکامل و مفهوم زندگی برای خود ساخته اند، رسیدن به اوج تکامل شخصیت انسانی است و نه کثرت روش های فنی منتهی به تفکیک یکسویه ی یک تمایل واحد به عنوان مثال، دانش یا علم. اگر علم به خودی خود یک هدف باشد، انسان هم باید جز عقل نباشد. اگر هنر به خودی خود، هدف باشد، استعداد و ذوق نمایش تنها ارزش انسانی است و عقل را باید کنار گذاشت. اگر یک شمش طلا به خودی خود هدف باشد، علم و هنر باید بساطشان را جمع کنند. هیچ کس نمیتواند انکار کند که خودآگاه مدرن، کم و بیش ناامیدانه میان این "هدف در خود"ها پاره پاره شده است. ازاینرو انسان ها دیگر جز کیفیت هایی تخصصی نیستند: خود به صورت ابزار درآمده اند. در این دویست سال گذشته با جهانبینی های متعددی آشنا شده ایم و همین امر برای بی اعتبار کردن آنها کافی است. درمان یک بیماری هر قدر مشکل تر باشد، داروهای بیشتری برای آن تجویز میشود و تاثیر هر یک از این داروها از دیگری مشکوک تر است. ظاهرا عامل جهانبینی دیگر از مد افتاده است. مشکل بتوان باور داشت که این تحول جز یک حادثه ی کوتاه مدت، تاسفبار و بی معنی نباشد، چون عاملی نیرومند و متعالی، نمیتواند باری به هر جهت به این نقطه ی مشکوک و مذبوحانه منتهی و از دنیا حذف شود. در این پس راندگی باید وجود عاملی درخور نقد و سرزنش را پذیرفت. پس بیاییم از خود بپرسیم: جهانبینی چه شبهه ای است؟ ظاهرا اشتباه خطرناک، اشتباهی است که تاکنون وجود داشته است: این که خواسته ایم به یک حقیقت عینی زمانی ارزش دهیم که قاطعیت علمی داشته باشد و در حد مدعا نماند و این خواسته، عواقب غیر قابل تحملی دارد. ازجمله یک خدای خوب باید به یاری آلمانی ها، فرانسویان، انگلیسی ها، ترک ها، و کافران بیاید و خلاصه با همه و علیه همه باشد. خودآگاه مدرن با گسترده ترین دریافتش از رویدادهای جهانی با وحشت از چنین موجود عجیبی روگردانده و فلسفه را جایگزین آن کرده است. ولی دریافتها است که این یکی هم مدعی داشتن ارزش عینی است. این فرضیه ها بی اعتبار شده اند و درنتیجه نوعی پراکندگی و تشتت و تفرقه به وجود آمده است که نتایجش را نمیتوان توصیه و سفارش کرد. تمام جهانبینی ها، تمایلی خاص به ملاحظه ی خویشتن به عنوان آخرین حقیقت روی کائنات دارند و اشتباه بنیادین در همین جا است، چون فراتر از نامی نیستند که ما به کائنات میدهیم. آیا میرویم در علم به مبارزه ای دست زنیم تا بدانیم کره ی نپتون دارای همان ویژگی آسمانی است که با جسم آلمانی تطابق دارد؟ و آیا این نام تنها نام مناسب برای آن است؟ درست مانند دنیای ما و به همین لحاظ فراتر از این تفاوت ها است. علم جز نتایج آزمایشگاهی را نمیپذیرد و تنها روح انسان بدوی به نام "راستین" اعتقاد دارد. در قصه ها میتوان جن RUMPELSTIZCHENرا تکه تکه کرد و آن را به نام واقعیش خواند. رئیس قبیله نام واقعی خود را افشا نمیکند و از آن به عنوان یک راز و رمز برای امور روزانه استفاده میکند تا هیچ کس نتواند با دانستن نامش او را افسون کند. در مصر قدیم، نام و تصویر خدایان را در مقابر فراعنه مینوشتند و نقش میکردند تا فرعون با شناخت نام واقعی خدایان، بر آنها مسلط شود. کسی که نام واقعی خداوند را میدانست، از قدرت جادویی مطلق برخوردار بود. خلاصه این که: برای انسان بدوی نام، خود شخص یا خود شیء بود. یک ضرب المثل مصر باستان در مور پتاح [خدای خالق] به این مضمون است: "آنچه بگوید خواهد شد." جهانبینی از این بدویت ناخودآگاه در عذاب است. علم ستاره شناسی نمیداند آیا ساکنان کره ی مریخ به نام نادرستی که به کره ی آنها داده شده است، اعتراض دارند یا نه. آیا حق نداریم فکر کنیم که دنیا نگران آن نیست که درباره اش چه قضاوتی داریم؟ بی تردید این دلیل نمیشود که دیگر به دنیا نیندیشیم و البته چنین کاری هم نمیکنیم. علم راه خود را ادامه میدهد و جهانبینی های کهن موروثی از بین میروند ولی آن که در این دگرگونی ها سرگردان میشود انسان است. در جهانبینیش به سبک قدیم، ساده لوحانه روح خود را به جای اشیاء قرار میداد، اجازه میداد آنچه میبیند، به عنوان چهره ی کائنات درآید و خود را تصویری از خدا تلقی کند؛ خدا! عظمتی که نمیبایست به آن سنگینی عذاب های دوزخ، تاوانش را پرداخت. اما در محدوده ی علم، انسان دیگر به خود نمی اندیشد، توجهش به دیای مادی، به دنیای عناصر و اشیاء است. خود را حذف و شخصیت خود را فدای روح عینی و ملموس کرده است. در این روند، از نظر اخلاقی، روح علم فراتر از تمام جهانبینی های سبک قدیم است. ولی ما اندک اندک عواقب این ضعف شخصیت بشری را احساس میکنیم. در همه جا مسئله ی جهانبینی به مفهوم زندگی و دنیا چهره نشان میدهد. کم نیستند در عصر ما، کسانی که برای بازگشت به گذشته و رسیدن به شیوه ی قدیم تلاش میکنند. این عرفان سیر و سلوک و جذبه، به عبارت دقیق تر همان فلسفه ی طبیعت یا آنتروپوسوفی است. ما نیاز به نوعی برداشت از دنیا داریم، حداقل در مورد آنچه به نسل جوان مربوط میشود. ولی اگر نخواهیم به عقب بازگردیم، باید از خرافات دارای ارزش عینی دوری کنیم. باید اعتراف کرد که در این جا پای تصویری در میان است که ما برای عشق روح خود ترسیم میکنیم و نه یک نام جادویی که به وسیله ی آن به اشیاء عینیت میبخشیم. این برای دنیا نیست، برای خودمان است که نوعی جهانبینی خلق میکنیم. چون اگر تصویری از کلیت دنیا به وجود نیاوریم، خودمان را هم نمیبینیم که با این حال، نسخه ی کامل همان دنیاییم. ما نمیتوانیم در آینه جز تصویری که از دنیا به خود داده ایم ببینیم. ما تنها در تصویری که ابداع میکنیم ظاهر میشویم. در کنش خلاقه ی ما است که کاملا واضح و آشکاریم و میتوانیم خود را به عنوان کلیت بشناسیم. ما هرگز به دنیا تصویری جز تصویر خود نمیدهیم.» ("مشکلات روانی انسان مدرن": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی محمود بهفروزی: نشر جامی: 1397: ص3-130)

بشر امروز، خود را بسیار ناتوان میبیند و میفهمد دنیایش کوچک است ولی وقتی سعی میکند دنیایش را بزرگ کند خود را مقابل هزارتویی میبیند که همه جایش یکسان است و تمام نمیشود. سرگئی ایزنشتاین، در محیط تحت حکومت یکی از سرراست ترین و بی تعارف ترین ایدئولوژی های استبدادی یکسان کننده یعنی اتحاد جماهیر شوروی، در فیلم هایش مدام چنین هزارتوهایی را مقابل قهرمان قرار میداد و عمدا آنها را در شمایلی کلیسایی و قرون وسطایی خلق میکرد. هزارتوها هنوز معما گونه بودند و حل آنها به اندازه ی حل معمای اسفنکس (هیولای نیم شیر-نیم زن) در افسانه ی ادیپوس حکم وضعیت یا مرگ یا زندگی را داشت و ایزنشتاین عمدا با پیش کشیدن عقده های ادیپی در قهرمان هایش به همان شکل که فروید مطرح کرده بود، میخواست این وضعیت را تداعی کند. در یکی از فیلم های اینچنینی یعنی "ایوان مخوف"، ایزنشتاین با مطرح کردن کهن الگوی اساطیری تزارها و استبداد روسی یعنی ایوان مخوف، عملا سیستم استبدادی موجود را به چالش میکشد و ظالم را به اندازه ی مظلوم، اسیر هزارتوی ایدئولوژیک نشان میدهد.:

“Eisenstein's Labyrinth”: HAKAN LOVGREN: Almqvist & Wiksell International, 1996: PART OF “THE LABYRINT BUILDER”

وقتی کل دنیای فیزیکی، تبدیل به چنین هزارتوی مایوس کننده ای میشود، تعجبی ندارد که هنوز بسیاری از مردم، امنیت را در ماوراء الطبیعه و جهان باقی میجویند. اگر کل دنیای فیزیکی میتواند از روی دوزخ تاریک هادس برساخته شده باشد، پس باورکردنی است که بهشت هم به اندازه ی دوزخ واقعی باشد.