تالیف: پویا جفاکش

در 3 اکتبر سال 1986 میلادی –برابر با 13مهر 1365- یک فروند هواپیمای نظامی باربری ایالات متحده در جنوب نیکاراگوئه مورد اصابت موشک زمین به هوای روسی قرار گرفت و تنها بازمانده ی هواپیما که توانسته بود با چتر نجات به بیرون شیرجه بزند توسط دولت نیکاراگوئه بازداشت شد. او اعتراف کرد که هواپیمایش حامل سلاح های ارسالی امریکا برای شورشیان کنترا بوده است. این به یک رسوایی بزرگ علیه دولت رونالد ریگان تبدیل شد چون ظاهرا کنگره ی امریکا در اوایل سال 1984 کمک به کنتراها را ممنوع کرده بود. اما پرونده ای که دادگاه لاهه دراینباره تشکیل دارد مسئله را بسیار بزرگتر کرد. رای دادگاه تایید میکرد که امریکا به طور جدی به آموزش، مسلح کردن و قرار دادن امکانات مالی و تجهیزاتی در اختیار کنتراها پرداخته بود و با این حال، امریکا قطعنامه ای را که از این کشور درخواست میکرد رای دیوان دادگستری لاهه درباره ی نیکاراگوئه را محترم بشمارد در شورای امنیت وتو کرد. واحدهای کنترا به قاچاق مواد مخدر بخصوص کوکائین از کلمبیا به ایالات متحده میپرداختند و سازمان سیا که مخزن تامین بودجه ی شورشیان کنترا بود در این تجارت دست داشت. این موضوع را سناتور دموکرات، جان کری افشا کرد. تحقیقات کری و دستیارانش نشان داد کنتراها پوششی برای قاچاق مواد مخدر کارتل ها به امریکا و با همدستی سیا هستند. سال ها بعد بازرس کل سیا قاچاق مواد مخدر به امریکا توسط کنتراها را تایید ولی نقش سیا را پنهان کرد. علاوه بر اینها این پرونده فقط یقه ی امریکا را نگرفت و به سرعت پای انقلاب نوپدید ایران را نیز به میان کشید. انقلاب های ایران و نیکاراگوئه تقریبا دوقلو بودند. به فاصله ی کمی پس از انقلاب ایران در اواخر 1357شمسی، در 1358 انقلاب نیکاراگوئه غلیه دیکتاتوری سوموزا به وقوع پیوست و دنیل اورتگا رئیس جمهور جدید شد. از همان ابتدا دولت موقت مهدی بازرگان، به صراحت از دولت جدید نیکاراگوئه حمایت کرد و پس از سقوط بازرگان هم این همدلی ظاهری ادامه داشت و حتی میرحسین موسوی در زمان زمامداری خود شخصا به آنجا سفر کرد و با مقامات دیدار کرد. هر دو حکومت نیکاراگوئه و ایران با امریکا مشکل پیدا کرده بودند. اما درحالیکه دولت نیکاراگوئه آشکارا به امریکا التماس میکرد که او را به رسمیت بشناسد و با دولت جدید ارتباط برقرار کند، ایران وانمود میکرد که خودش رابطه با امریکا را قطع کرده است. با این حال، کشف ارتباطات مخفی ماجرای موسوم به ایران-کنترا نشان داد که در سیاست، ممکن است آنهایی که با ظاهر با هم دوستند در باطن مثل دشمن باشند و آنهایی که در ظاهر دشمنند، ممکن است در باطن دوست باشند. بعد از بحران گروگان گیری افراد سفارت امریکا در تهران، ریگان تصمیمات عجیب و غریبی برای صدمه زدن به ایران به محض پیروزی در انتخابات اتخاذ کرده بود ولی اسرائیلی ها که آشکارا در رقابت انتخاباتی پیش رو جانب او بودند پیشنهاد وسوسه کننده تری به او دادند. آنها به ریگان گفتند که به حکومت جدید مذهبی ایران برای ریشه کن کردن کمونیست ها در ایران نیاز دارد و آنها باید بمانند ولی علاوه بر آن، این رژیم میتواند کمک ریگان در از سر راه برداشتن رقیبش کندی باشد. قرار شد امریکا به ایران بر ضد عراق اسلحه بفروشد و ایران در عوض اینقدر گروگان ها را نگه دارد که کندی بی آبرو شود و فقط بعد از تحلیف ریگان، گروگان ها را آزاد کند. حتی حسن کروبی (برادر مهدی کروبی) که از طرف امام خمینی برای مذاکره با امریکایی ها رفت از شنیدن این پیشنهاد یکه خورد چون فکر میکرد امریکایی ها میخواهند در ازای آزاد کردن گروگان ها به ایران اسلحه بفروشند و فکر نمیکرد این حد از خیانت به هموطنان برای رهبران امریکا عادی باشد. با این حال پیشنهاد ریگان پذیرفته شد و آنچه باورنکردنی است این که برای دور زدن دولت کندی، ایران پولش را به کنتراها داد و وردست های ریگان از طریق اسرائیل به ایران اسلحه فروختند. ("میهمان ناخوانده؟: مرور ماجرای سفر رابرت مک فارلین به ایران از طریق اسناد امریکایی": سرگه بارسقیان: آگاهی نو: شماره ی 11: بهار 1402: ص9-176)

رفتار ایرانی ها در این زمینه از دید خودشان غیر اخلاقی نبود چون مغز متفکر جریان ایرانی در این بده-بستان، هاشمی رفسنجانی بود که با تفکرات مشابهی موفق به حذف دولت بازرگان و جریان او یعنی نهضت آزادی شده بود. کافی است به خطبه های نماز جمعه ی او در 13 آبان 1362 و بعد از تخریب و غارت دفنر نهضت آزادی و کتک خوردن افراد آن با حمله ی افرادی که خود را حزب الله مینامند توجه کنید:

« مردم هم ریختند آنجا. البته من تایید نمیکنم که مردم بروند. خود ما عاجز نیستیم. میتوانیم جلوی آن را بگیریم. مردم رفتند. دیگر حالا این مردم ما از اول اینطور بودند. ما از روز اول کارهایمان را خود مردم جلو میرفتند و انجام میدادند. حالا دیگر دولت مسلط است و نیاز زیادی نیست ولی ما دیگر به مردم اینقدر هم نمیتوانیم زور بگوییم.»

«مردم» شنونده اینقدر خوششان آمد که به هیجان درآمدند و اقدام به سر دادن شعار «مرگ بر ...» کردند که هاشمی دخالت کرد و گفت:

«شعار ندهید. استحقاق مرگ را ندارند و من این حرف ها را جهت روشن کردن شما میگویم. من جزو دلسوزان اینها هستم. اینها سوابقی دارند و ما دلمان میخواهد تا آخر با ما باشند. اما من این نصیحت را میکنم. به آنها، به خانواده هایشان نصیحت میکنم که جلو آنها را بگیرند. اینها دارند اشتباه میکنند. اینها کارشان به جایی میرسد که فردا مثل محارب در مقابل جمهوری اسلامی قرار بگیرند.»

هاشمی بعد از آن چند بار دیگر نصیحت دلسوزانه اش را با کلماتی دیگر تکرار کرد و بلاخره یکی از معدود حرف های راستی که در عمرشان زده است را به زبان آورد:

«اگر این انقلاب روزی نیاز به خفقان پیدا کرد خفقان پیش می آوریم. اما امروز ایجاب نکرده. هنوز ملت ما و اکثریت مردم که رایشان دموکراسی میسازد اینها با انقلابند.»

مجله ی آگاهی نو (پیشین) در مقاله ای به نام «زنده باد اقلیت» (ص59) این خطبه را تکرار کرده و در ادامه نوشته که چطور نامه ای منسوب به امام خمینی بر ضد نهضت آزادی، تقریبا کلک نهضت را کند و وقتی نهضت، نامه را جعلی خواند، موسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی، از آنها شکایت کرد و اتهامی به اتهاماتشان افزوده شد اما بعدها در ششم اردیبهشت 1402 همان موسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی که حالا تحت کنترل سید حسن خمینی معلوم الحال است اسنادی را منتشر کرد که نشان میداد امام در باطن با نهضت بود و حتی پنهانی به آنها رای میداد ولی لابد دلش نمیخواست با رای الکثریت مخالفت کند که گذاشت سرنگون شوند. عجبا! امام خمینی بسته به این که موسسه ی نشر اسنادش را چه کسی داشته باشد، شخصیتش تغییر میکند. همه میدانیم که سید حسن خمینی ژست دموکراسی دارد. بنابراین میتوانیم بگوییم از گردونه ی پیشرفت انقلاب عقب مانده است. چون همانطورکه به قول نویسنده ی مقاله، هاشمی رفسنجانی در آن خطبه «آینده را پیشبینی» کرده بود، حالا دیگر زمان «دموکراسی» نیست و زمان «خفقان» است. پس دقت کنید که هاشمی از کلمه ی «شورا» و حتی کلمه ی «جمهوری» استفاده نکرده بود. دقیقا گفته بود: «دموکراسی». همان کلمه ای که برای امریکایی ها و مستعمرات اروپاییشان مقدس است و سنگ آن را به سینه میزنند. همانطورکه دشمنی انقلاب ایران با "امریکا" همیشگی نیست و در جاهایی مثل ایران-کنترا انقلاب با این «دشمن» بر ضد دوست متحد میشود، دلیلی ندارد دشمنیش با مقدسات آن مثلا دموکراسی هم همیشگی باشد و جایی که به درد بخورد، مثلا نابود کردن اقلیت به کمک اکثریت، این مقدسات خیلی هم خوبند. بله؛ انقلاب ایران، ضد امریکایی است. ولی برخلاف آنچه ادعا میکند روی یک بنیاد امریکایی سوار است و همانطور وارث برحق این بنیاد است که انقلاب امریکا وارث بنیاد انگلیسی خود است. یادمان باشد امریکا به نام خدا انقلاب کرد و نام خدا را بر دلارش حک نمود: «خدا با ما است». انگلستان که خود علیه کلیسای کاتولیک طغیان کرده و آنگاه پادشاه بریتانیا را تنها جانشین برحق خدا بر زمین دانسته بود، با خیانت به خدا و دین مسیح، طغیان امریکا با ادعاهای مشابه علیه خود را توجیه کرد و چرا بعد از خیانت امریکا به مذهب مسیح که پیامبر محترم ایرانی ها هم هست، ایران بعد از انقلاب علیه عمال امریکا وظیفه ی بازگشت به مذهبی که روش و اصولش را امریکا و بریتانیا به همه یاد داده اند نداشته باشد؟ واقعیت این است که این اصول را خود مسیحیت و ریشه ی یهودیش تعیین کرده اند و اسلام ایرانی هم قصد احیای حکومت خدای یهود و مسیح را دارد و اگر کمی دقت کنید میبینید که انقلاب مذهبی ایران اصلا در اتفاقات فوق، به بنیاد مذهبی خود خیانت نکرده است. در اسلام نوین، درست مثل یهودیت و مسیحیت و دیگر سوغات آنها یعنی هندوئیسم، رهبران مذهبی جانشینان پیامبران خدایگونند و پیامبران مزبور به عنوان کسانی که در مرز انسان و خدا قرار دارند تفاوتی با فرشتگان ندارند.

در انجیل، کلمات یکسانی برای نبی انسانی و فرشته استفاده شده که معنی پیامبر یا پیغامبر میدهند. چون هر دو گروه مامورند پیام خدا را به انسانها برسانند. کلمه ی انجلوس در لاتین به معنی فرشته با لغات "انگیرا" به معنی کاهنان کیش آگنی خدای آتش در هندوئیسم و "اینگیروس" یا کاهنان کیش آتش در ایتالیای رومی قابل تطبیق است. همه ی این لغات مرتبط با اگورا در لاتین به معنی پیک هستند که منشا نام "آگنی" نیز میتواند باشد. "آگورا" خود از ریشه ی نام "آسور" خدای باستانی سامی است که یکی از صورت های اسمش در عبری، "آذر" به معنی آتش است که احتمالا مبنای ربط پیغامبر با کیش آتش میباشد. "گورو" به معنی مربی در تمرینات مذهبی هم باز ریشه در همین آگورا دارد. کلمه ی دیگری که در یونانی و عبری برای پیامبر استفاده میشود، پروفیت است که این یکی هم قابل تطبیق با "پروهیتا" عنوان کاهنان مراسم قربانی در آتش برای ویشنو است. دلیل، جهانبینی یهودی است که مذهب خود را طغیانی علیه فرزندان فرشتگان هبوط کرده یا نفیلیم میبینید. این موجودات به سرافیم هم معروف بودند که قابل ارتباط یابی با ساراف به معنی فرشته است. کلمه ی مزبور معنی مار هم میدهد. شکل هندی آن "سارپا" به معنی مار است. [ممکن است شرپاها یا راهنمایان محلی کوهنوردان در هیمالیا به این خاطر به این نام خوانده شوند که به عنوان راهنمایان کوره راه ها معادلی برای راهنمایی های کاهنان مار صفت در راهنمایی مومنین در کوره راه های دنیای مادی باشند.] سرافیم یا فرشتگان نافرمان به عنوان شیاطین، دار و دسته ی مار فریب دهنده ی آدم و حوا در باغ عدن هستندد که در پیشگویی های آخرالزمانی به صورت اژدها نیز نمود می یابد. شیاطین نیروهای جهنمیند و جهنم محلی آتشین است. یکگ دلیلش این است که شکل قبلی خدا که خدا در قالب یهوه علیهش مبارزه میکند یک خدای خورشیدی بوده است. یهوه با ال یل الی یا اله یا الوهیم تطبیق میشود و الی حتی در اسم تبدیل به هلیوس خدای خورشید یونانی-رومی شده است. ارتباط رب النوع ها یا عناصر مذهبی ادیان پیشین با آتش هم در ارتباط با آتشین بودن خورشید است. جانور خورشید، معمولا شیر است و یهوه خدای یهود، هنوز به شکل شیری ترسیم میشود که گهگاه در آثار هنری به صورت دشمن مار و اژدها ظاهر میگردد. روز مقدس یهوه یعنی شنبه در بین هندوها هم روز ناراسیمها یا خدای شیر شکل است. روز قبل یعنی جمعه برای هندوان روز سشا یا مار چند سر دریایی هاویه است. نام این مار، قابل ارتباط یابی با عدد شش (6) است همانطورکه جمعه ششمین روز هفته است. یهوه جهان را در شش روز آفرید و روز هفتم استراحت فرمود. بنابراین تا جمعه خلقت تکمیل شده بود و 6 نمادی از خلقت شامل رهبران آن یعنی ارباب انواع است که فرشتگان ساکن در زمین میباشند. ازاینرو است که فرشتگان نیز باید ظواهر 6گانه داشته باشند که با توجه به بی پا بودن کرم ها، دو پا بودن پرندگان و چهارپا بودن پستانداران (شامل انسان) که پیشرفته ترینند، انتظار میرود فرشتگان 6دست و پا داشته باشند. خدایان هندو بر این اساس 4دست دارند و دو پا. فرشتگان مسیحی، به جایش دو پا و دو دست و دو بال دارند و بال ها، جای دست های اضافه را گرفته اند. فرشتگان کمک های خدا هستند که پیشتر و هنوز ارباب انواع یا رب النوع ها بوده اند و حکم خدایان مذاهب شکست خورده و منحل شده را دارند که الان به خدا خدمت میکنند. تفاوت وضعیتشان این است که حالا دیگر به اراده ی خود عمل نمیکنند و هرچه ارباب جدید بخواهد انجام میدهند و وقتی از آنها سکوت خواسته شود تمکین میکنند.:

“ANGELS- THE MESSENGERS OF HARI-VASU/ELI-YAHU”: COLLECTED WORKS OF BHAKTI ANANDA GOSWAMI: 7 NOV 2010

این تمکین، هنوز در تمکین نیروهای جهنمی حاکم بر سیاست مدرن به هر نیروی سیاسی ای که خود را الهی بخواند تکرار میشود با این توضیح که تا قبل از مسیحیت و بازسازی او از یهودیت، عناصر «پیشین» هیچگاه خودشان را جهنمی تصور یا توصیف نکرده بودند و فقط به خاطر جهنم سازی مسیحیت و یهودیت از هرآنچه قبل از آنها وجود داشته، هست که شما الان اجازه دارید موقع به خدمت گرفتن عناصر نظام پیش از خود در راه خدا، شیطانی ترین هایشان را فرشته گون ترینشان تلقی کنید و مورد استفاده قرار دهید. اما چه مکانیزمی توجیه میکند که حتما باید عناصر نظام پیشین جهنمی باشند تا مطمئن باشیم که نظم خدایی فقط از میان آنها برخواهد خاست؟! این کاملا به غنوصی گری مسیحی و بنیاد آن در نگاه بدبینانه به جهان اطراف انسان در دنیای ابتدایی مشرکین برمیگردد.

دنیای انسان اولیه دنیای خطرناک، کابوس وار و وحشتناکی بود که هیچ کس انتظار نداشت در آن بهشت بسازد. تمام مذاهب اولیه بر لحظه ای که انسان از بهشت اخراج شد و به این زمین جهنمی افتاد افسوس میخورند و آن را به اشتباه انسان یا انسان هایی که به خدای آسمان خیانت کردند میخوانند. تورات هم داستانی درباره ی اخراج از بهشت دارد با این تفاوت که آن متعصب هایی که تورات را تفسیر میکنند پادوهای کابالیست هایی هستند که معتقدند آدمی که از بهشت اخراج شد خود خدا در برترین تجسم خود بود. یهوه در کابالا برابر با آدم کدمون است که تمام جهان بدن او است و در میان موجودات جهان بیش از همه در انسان تجلی یافته است. سقوط او به زمین در حکم همان خواب روز هفتم یهوه است. شش روز پیشین خلقت نماد تقسیمبندی 6گانه ی حیات در زمین است که هر روز به یکی از آنها تعلق دارد. از دید یهود، این 6 نوع موجود زنده، گیاهان، بی مهرگان، ماهیان، خزندگان (شامل قورباغه و وزغ و سمندر)، پرندگان و پستانداران هستند. اوفیت ها و شیثی ها این 6 نوع آفرینش را به 6پسر یلدابهوت (یهوه) نسبت میدهند و معتقدند یلدابهوت خود در هفتمین پسرش که نماینده ی نوع بشر است تجسم یافت و به همراه اشتباهات او به زمین جهنمی سقوط کرد. از اینرو 6پسر دیگر از نوع انسان متنفرند و آفریده هایشان تا جای ممکن با بشر دشمنی میکنند. این 6 پسر قابل تطبیق با 6 سونگ یا مفتخران اولیه در اساطیر چینی هستند. پسر هفتم به خاطر معادل بودن با آدم دوجنسه ی اولیه که در کنار موجودات دارای جنسیت های نر و ماده ظهور کرد، در اساطیر هندو به صورت یک موجود دوجنسه که بعد از 6زوج پدید آمد معرفی شده است. درست مثل یهودیت، در هندوئیسم و بودیسم هم این نفر هفتم از بقیه الهی تر است. برای همین، در بودیسم، 7بودای پیاپی داشتیم که فقط هفتمینشان یعنی ساکیامونی یا گئوتمه آنقدر اهمیت یافت که مصدر تمام تعالیم مهم بودیسم تلقی شود. درحالیکه هدف این ادیان از نفر هفتم، پوشش دادن همه ی انسان ها است، مفسران عتیق تورات، معمولا گوییم یعنی نا یهودیان را در زمره ی آفرینش ششم یا پستانداران قرار میدادند و روحشان را حیوانی میشمردند و معتقد بودند فقط ارواح بنی اسرائیل بهره ای از روح یهوه برده و انسان واقعی فقط از بین یهود برخواهد خاست. با این حال، از دید مسیحیان، خیزش انسان آرمانی از یهودیت یک بار اتفاق افتاده و آن مورد عیسی مسیح بوده است. دقیقا یک روز بعد از استراحت یا مرگ مثالی خدا در روز هفتم (شنبه)، مسیح که همان یهوه در هیبت بشر بود، از جهان مردگان بازگشت درحالیکه روز قبل یا همان شنبه را در حال جنگ با شیاطین در جهان زیرین گذرانده بود. یکشنبه روز خورشید است و مسیح هم یک خدای خورشیدی است. ربط اینها به نقش بالای کلیساهای مصر در دکترین مسیحی و برخاستن انجیل مرقس که شامل تعالیم راستین پدر کلیسای رم یعنی پطرس شمرده میشد از مصر است. در اساطیر مصری، زمین در آغاز خلقت خود دقیقا مشابه یک جهنم است. ذرات نور که از آسمان اخراج شده اند از طریق دالانی در کوهی که عمود آسمان و واصل زمین و آسمان است، به جهان زیرین تبعید میشوند و درآنجا در اثر قدرت گرفتن بر اثر نبرد با شیاطین به صورت پتاح درمی آیند. پتاح یا خدای خالق، در جهان زیرین دالان هایی حفر میکند که گذرگاه خورشید میشوند. خورشید که از قدرت گرفتن هرچه بیشتر نور به وجود می آید از تونلی در شرق بیرون می آید و در سطح زمین با سباعو یا نیروهای تاریکی میجنگد و این الگوی خلقت نوین میشود. این جا پتاح به خورشید طلوع یا هورس کودک تبدیل شده که رستاخیز خورشید غروب یا آتوم به جای نورهای در حال تبعید به زیر زمین است. آتوم در نام همان آدم و معادل آدم کدمون کابالا است. هم آتوم و هم پتاح در قبطی یو خوانده شده اند که همان یاهو یا یهوه ی بعدی است. آتوم به خاطر خورشیدی بودنش خدایی شیرشکل است و مسیری هم که از آن به زیر تبعید میشود به یک نیروی شیر شکل تشبیه میشود. شو خداوند هوا به شکل شیر است. او و خواهرش تفنوت بین قب (زمین) و نات (آسمان) حایل میشوند و آنها را از هم جدا میکنند و از این جهت هر دو در کوه کیهانی تجسم میگیرند. آنها یک نفرند و آن همان آدم دو جنسه ی اولیه است که حوا هنوز از دنده ی او به وجود نیامده و با او زنانگی از مردانگی جدا نشده است. چون شیر به صورت تمثیلی یک موجود دوجنسه است. خود شیر، ماهیت مذکر دارد ولی دم مارمانندش مونث است. دراینجا ارتباط مارگونگی و تانیث، هنوز در ارتباط با تصویر هاویه ی نخستین به صورت یک اژدهای مادینه ی دریایی به نام تهامات در اساطیر کلده است. بعد از اخراج نور نظم بخش از آسمان به زمین، آسمان تاریک حکم این هاویه ی مادینه را می یابد و الهه نات میشود درحالیکه زمین به خاطر دریافت نور مذکر، نرینه میشود و قب نام میگیرد. محل پیدایش زمین همان محل اتصال زمین و آسمان است و فرج آسمان برای این تولد، صورت فلکی دب اکبر است که مادر صورت فلکی دب اصغر محل ستاره ی قطبی یا عمود آسمان است. هم دب اکبر و هم دب اصغر با هفت ستاره مجسم میشدند که مابه ازاهای همان 7 موجود مجسم کننده ی هفت روز آفرینشند. به عنوان روح قطب شمال و جایی که موجود دوجنسه از آن به زمین فرود آمد، تااورت الهه ی قبطی دب اکبر، هنوز ارتباطی با شیر شو دارد ولی به عنوان مادر خلقت بودن، اژدهای مادینه ی بابلی هم هست و به همین دلیل در تصویر خود، مابه ازاهای مصری اژدهای دریایی یعنی اسب آبی و تمساح را هم جای میدهد که اتفاقا مابه ازاهای آبزی شیر هم هستند. تصویر کلی، شیر و انسان –موجودات آدم کدمون دوجنسه- را در ترکیب با اسب آبی به عنوان نسخه ی مادینه ی اژدها و تمساح به عنوان نسخه ی نرینه ی اژدها قرار میدهد با این تفاوت که این اسب آبی دوپا با دم تمساح خود، جای نیروهای نرینه و مادینه در بدن شیر را عوض میکند. علت این است که او با به وجود آمدن از ستارگان نوری در بستر تاریک، هنوز ارتباطی با خدای نرینه ی نور دارد و زایشش حاصل ازدواج یهوه با نیمه ی مادینه ی خود در یهودیت یعنی شخینا است. در افریقای سیاه و ازجمله در بین ماسایی ها معمول بود که مرد بعد از ازدواج با همسرش برای یک ماه، لباس زنانه میپوشید تا زن ها را درک کند و اژدهای مادینه ی ما هم، نیمه ی زنانه ی خدایی بود که نیمه ی مردانه اش هم به طور صوری زن شده بود تا با او ازدواج کند. این همانند همان هفت تجلی خدا به صورت هفت پسرش در یک کالبد مادینه چون دب اکبر است که با خودش میشود هشت تا و بعد در زمین به صورت یک وجود نهم درما آید که پتاح است. به همین دلیل، عدد پتاح 9 است و کلمه ی پوت که همخانواده با نام پتاح است در قبطی به معنی عدد 9 است. یک نتیجه گیری طبیعی بعد از شکل گیری این قصه این بوده که این موجود نهم بیش از این که آسمانی باشد، آبی است و در اثر نظمی که به مرور به وجود آمده آبی شده است. در این مورد توجه داریم که اسب آبی از دید مصریان، نسخه ی آبزی گاو است و گاو اهلی شونده ی علفخوار نتیجه ی زمینی شدن اسب آبی وحشی علفخوار است. هاثور الهه ی زمین هم که هورس خدای خورشید موقع طلوع از رحم او متولد میشود مجسم به گاو است و قاعدتا تا زمانی که اسب آبی گاو نشده باشد پتاح هم خورشید نمیشود. پس کلیت آفرینش مثل تهامات مادینه که از جنس آب نماد هاویه بود، هاویه ای و بی نظم و ازاینرو جهنمی بود و فرزند متولد شده اش هم موجودی آبزی بود که باید به همراه آفرینش کم کم زمینی میشد. پتاح نیز ازاینرو به شکل های قورباغه و جعل (سوسک سرگین غلتان) ترسیم میشد؛ جعل، به خاطر این که بعد از طغیان های نیل، در مناطق گلی حاشیه ی آب ها در حال فعالیت دیده میشود، و قورباغه، به خاطر این که اول یک موجود ماهی شکل است که فقط در آب میتواند دوام بیاورد و کم کم به یک چهارپا تبدیل میشود و از آب بیرون می آید. ازآنجاکه آب های بی نظمی نمادی از جهنمند که به جهان زیرین هم تشبیه میشود، خورشیدی که از جهان زیرین بیرون می آید، همان یهوه ی از خواب بیدار شده و مسیح درآمده از قبر است که حکم انسان آرمانی را دارد و جهان قبل از پیدایش این انسان، جهانی جهنمی است که خود خدا در آن سقوط کرده و انسان خداگون هم در آن سرشتی جهنمی دارد.:

“EGYPTIAN WISDOM AND THE HEBREW GENESIS”: MALIK H. JABBAR: THECHRISTMYTH.COM

در داستان مسیحیت، اورشلیم به عنوان نسخه ی زمینی بهشت، جانشین آسمانی میشود که نورش به زمین جهنمی تبعید میشود و خودش هم جهنمی و تاریک میگردد. طبیعتا آن نور اخراجی که نور مسیحیت است، از اورشلیم الهی به قلمرو به شدت دوزخی و جهنمی رم باستان میرود تا مثل پتاح که در دوزخ زمین نیرو گرفت، با تغذیه از جهنم مشرکانه ی روم رشد کند و قوی شود و بعد با طی همین مراحل، به بریتانیا، امریکا و بلاخره ایران منتقل شود. در تمام مناطق سر راه آدم ها هستند. ولی قرار نیست این آدم ها متحول و به انسان آرمانی تبدیل شوند. چون انسان آرمانی فقط یک نفر است: مسیح. یکشنبه ی مقدس او فقط در آخرالزمان اتفاق خواهد افتاد و تا قبل از آن، خدا فقط جایز است به صورت یک موجود جهنمی مرده وسیله ی تغذیه ی نیروهایی جهنمی باشد که نیروهای جهنمی مخالف را سرکوب کنند تا روزی که آن مسیح بیاید. در ایران هم هنوز قرار است مسیح بیاید منتها این بار همراه یک منجی آخرالزمانی دیگر یعنی مهدی و به عنوان سرباز مهدی. چه روزی؟ جمعه؛ یک روز قبل از مرگ خدا؛ آخر میدانید که؟ خدا از دید اسلام نه میمیرد و نه حتی میخوابد. ولی این دلیل نمیشود که خدا جهنمی نباشد. بنابراین نه در شنبه بلکه در جایی که آفرینش با وحوش به کمال خود رسید ظهور میکند تا آدم ها هم سطحی بالاتر از حیوانات غریزی زمینی نداشته باشند و در شرایط جهنمی به سر ببرند. پس نیروهای الهی که ادعای جانشینی مسیح و مهدی را دارند، جز یک مشت خدعه های شیطانی، چیزی برای ماندن در حکومت در چنته ندارند و چاره ای هم ندارند؛ آنها باید بقا داشته باشند تا وقتی مهدی و مسیح ظهور میکنند به آنها سرباز و نیرو بدهند. در این شرایط هر کس که ادعای جانشینی مسیح را کند عملا تبدیل به دجال و ضد مسیح میشود ولی او دارد به مسیح خیانت نمیکند بلکه فقط دارد با به واقعیت تبدیل کردن پیشگویی های مسیحی به مسیحیت لطف میکند و درواقع قانون دنیا از دید خالقان مسیحیت را تایید میکند. بنابراین هر کسی که بخواهد انسان ها را به جهت هدف راستین دین سابق که به انسانیت رساندن بشر است هدایت کند ناچارا باید خارج از حیطه ی شرعی مذاهب موجود ظهور کند.

شبیه همین حرف را اخیرا دکتر مطهرنیا در میزگردی در دانشگاه تهران با حضور دکتر زیباکلام زد ولی باز هم به کوچه ی علی چپ زد و در جواب آدرس غلط مطرح شده ، با یک آدرس غلط تر راه را طولانی تر کرد. در ابتدای میزگرد، روزنامه نگاری با نام فامیل "زارع" پشت تریبون رفت و حرف هایی درباره ی حقوق زد که دقیقا همان حرف های دکتر سیدجواد طباطبایی بودند: ایرانشهری تلقی کردن سنت سیاستنامه نویسی و حسرت خوردن بر از بین رفتن آن در اثر حمله ی مغول، محکوم کردم حقوق غربی عدلیه ی داور در دوره ی پهلوی اول و دفاع از اصلاح حقوق فقهی با عنوان بومی بودن آنها. دکتر مطهرنیا در پاسخ به زارع، ضمن درود فرستادن به بعضی استادهایی که زارع نام برده بود و چند استاد دیگر، ولی بی هیچ موردی از نام بردن از دکتر طباطبایی، یادآوری کرد که دانشگاه از آکادمی افلاطون شروع شده و افلاطون شاگرد سقراطی است که علیه خدایان طغیان کرده و خود افلاطون در نوشته هایش از این طغیان به نیکی یاد میکند؛ اگر قرار بود دانشگاه به مدل حوزه های علمیه با علوم دینی کار کند دیگر چه نیازی به بودن دانشگاه است؟ دانشگاه همین الان هم تولیدی خوبی ندارد؛ افرادی مدرک دکترا میگیرند که سواد خوبی ندارند؛ دانشگاه الان فقط مدرک فروشی است و سواد آدم ها را مغزدار بودن حرف هایشان تعیین میکند نه مدرکشان؛ «ول کنید مدرک دکترای من را؟ دکتر فلانی! هوفف.»؛ اگر الان به موضوعات شرعی برگردیم دوباره باید بحث علم را دینی کنیم و بگوییم این علم مسیحی است و آن علم یهودی است؛ تمام نظریه پردازهای بزرگ دنیا از کسینجر گرفته تا هانتینگتون، یهودی بوده اند و حتی در ایران هم هیچ نظریه پردازی نیست که تحت تاثیر این نظریه پردازان جهانی نباشد، پس آیا ممکن است به نام بازگشت به علوم اسلامی، این افراد را از دانشگاه حذف کرد؟ خلاصه دکتر مطهرنیا دعوت کرد که دانشگاه را به جایگاه اصلیش برگردانیم نه این که با دچار کردن دوباره اش به علوم دینی، بیشتر به مرگش کمک کنیم. ولی همین آقا دعوت خود به به روز بودن را بهانه کرد تا جواب آنهایی را که خرده گیری هایی به آینده نگری او کرده بودند بدهد. مطهرنیا قبلا حرف های عجیبی زده بود درباره ی این که در آینده ی نزدیک، هیچ نخبه ای نخواهد مرد و اطلاعات مغزش موقع مرگش در یک روبات ذخیره خواهد شد و از او باز هم استفاده خواهد شد، مردم به مریخ خواهند رفت و در آنجا پایگاه خواهند زد و هوش مصنوعی چیزی ابتدایی ای است و برای همین در اختیار مردم قرار گرفته چون قدرت ها از نیروهایی فراتر از هوش مصنوعی بهره مند شده اند و قس علی هذا، که اگر کسی به اینها خیالپردازی نگوید عجیب است. ولی مطهرنیا در جواب منتقدان گفت: «شما میگویید مطهرنیا متوهم است که میگوید انسان به مریخ میرود. دیدید که بعد از من ترامپ هم گفت امریکا میخواهد در مریخ پایگاه بزند. حالا من متوهمم یا شماها که در زندان تاریخ محدود شده اید؟!» اما نگفت که از کی تا حالا ترامپ و ایلان ماسک راستگو شده اند؟ آیا هرچه آنها میگویند درست است؟ سفر به آسمان هنوز یک امر قدسی است چون آسمان برای افرادی که در ظاهر جملات دینی گیر افتاده اند جانشین قلمرو خدا است و برای همین است که امریکا و شوروی کافر این قدر با هم رقابت میکردند که در آسمان هر کدام از دیگری بالاتر برود. جهان معنویت جای خود را به یک آسمان تاریک قدسی زده شده داده است و وقتی آسمان مادی میشود، تعالیم آسمانی هم مادی میشود. همان جهانبینی مسیحی سر جای خود باقی میماند با تغییراتی در جهت جهنمی شدن بی هیچ بازگشتی. خدای خورشیدی همچنان در قالب عیسای تاریخی انجیل، انسان باقی میماند ولی در حد یک نفر که یک بار آمد و زندگی کرد و مرد و هیچ معجزه ای هم نداشت؛ رفته است و دیگر برنمیگردد. بقیه ی جهان همانطوری جهنمی و حیوانی میماند بی هیچ منجی ای. آدم ها هم یک مشت جانور بدبختند که اسیر ژن هایشان هستند و آنها تعیین میکنند آنها چطور باشند. انسان ها هیچ فرقی با جانوران ندارند و حتی وقتی به هم وفادارند هم هنوز در حد زوج های نر و ماده ی پرندگانند که به هم وفادار میمانند. این نظریه پردازی ها همه دنباله ی داروینیسم انگلیسی است که تعیین کرد جانوران بسیار ابتدایی در حد کرم، بدون تغییر محتوای خاصی تدریجا به تمام جانوران امروز جهان متحول شده اند و از شاخه ی خانواده ی میمون این تحولات هم انسان بیرون آمده است. این یکی از همان انحطاط های شیطانی بریتانیا بود که امریکا در مقابلش ایستاد و هنوز هم بخشی از آن به شدت می ایستد. ولی این ایستادگی هم برنامه ریزی شده و بر اساس تز سیاسی لزوم تولید سوپاپ اطمینان (اپوزیسیون خودی) است چون حتی این که الان امریکایی ها انگلیسی صحبت میکنند نتیجه ی قدرت داشتن همان اشرافیت انگلیسی درآمده از فراماسونری بریتانیا و کاملا مروج نظریه ی داروینیسم است و حتی خود انقلاب امریکا یکی از آن تولیدات سوپاپ اطمینان است که شبیه به حاشیه ای قوی تر از متن ولی درواقع خود متن است و برای همین هم سراسر قلمروش مملو از نمادهای فراماسونری یعنی جریانی است که از بدو پیدایش در خدمت خاندان سلطنتی بریتانیا بوده است و صددرصد مطمئن باشید بریتانیا همین حالت نیمه قبول و نیمه رد شدگی برای گمراه سازی را به همان حالتی که در انقلاب امریکا رعایت کرده است در انقلاب ایران هم رعایت کرده است. اهمیت انقلاب ایران نه در قسمت قبول شده بلکه دقیقا در قسمت رد شده است چون دقیقا همین قسمت است که معمولا آنقدر خطرناک است که اشرافی که دقیقا منشا بدبختی مردم کشورها هستند نیاز میبینند با آوردن افرادی که به روش های ابلهانه از ارزش های مربوطه دفاع میکنند آن ارزش ها را تخریب کنند و خود را خوب نشان دهند (همانطورکه یک ضرب المثل امریکایی میگوید: «بهترین حمله، بد دفاع کردن است.») و معمولا برای این که این ارزشی های قلابی به خوبی از سوی جامعه پذیرفته شوند، از مدتی قبل انواعی از جریان های ارزشی صادراتی را با ارزش های بومی مخلوط میکنند تا به مرور طوری پرورده شوند که بشود از تویشان، بدترین آدم هایی را که ممکن است تصور کرد به گونه ی مردان خدا و متدینینی اخلاقمدار به مردم بی اطلاع تحمیل کرد. جالب است که تاریخ هم به نوعی ارتباط دو طرفه بین رهبران جریان های غربی و شرقی اعتراف میکند ولی زمان رابطه را آنقدر قدیمی نشان میدهد که تداومش غیر ممکن به نظر برسد و در مورد اسلام ایرانی، این کار را دقیقا از زمانی که ظاهرا دشمنی شروع شده است یعنی جنگ های صلیبی منسوب به قرون 12 و 13 کرده است.

الیزابت هرشمن و دونالد ییتس در کتاب «یهودیان و مسلمانان در امریکای مستعمره ی بریتانیا» (2012) به موضوع حضور آشکار مسلمانان در اتحاد با یهودیان در زمان گسترش نیروهای وابسته به بریتانیا در امریکای شمالی پرداخته اند و آنها را دنباله های حضور اسپانیا به عنوان یک کشور سابقا عربی-اسلامی و مخزن یهودیان سافاردی (که نام اسپاردا یا اسپانیا از آنها می آید) در امریکای شمالی در نظر گرفته اند. اما نویسندگان، در فصل 10 به موضوع فراماسونری و نقش حضور رهبران مورهای مسلمان و یهودیان در آن در جهت پذیرش انگلیسی شدن امریکا نیز پرداخته اند. آنها این ارتباط را به جنگ های صلیبی و اتحاد شوالیه های تمپلار با برخی مسلمانان و یهودیان در جریان های باطنی میرسانند و معتقدند این اتحاد بین غربی ها و گروه هایی از مسلمانان و یهودیان هرگز قطع نشده است. شخصیت مرکزی اولیه در فراماسونری انگلیسی یک یهودی به نام الیاس اشمول بوده که لغت اشمول همان نام اسماعیل و نشاندهنده ی تبار مور یا مسلمان است. اشمول یک کابالیست، ستاره شناس و مروج مهاجرت به امریکای شمالی بود که با جوامع یهودی مخفی (کریپتو) مرتبط بود. حلقه ی اجتماعی او شامل بسیاری از افراد با پیشینه های یهودی و مسلمان بود و ارتباطات بین المللی گسترده ای داشت. «آتلانتیس نو» فرانسیس بیکن که کتاب مقدس تولید جامعه ی اتوپیایی نوین در امریکای شمالی است، جامعه ی آتلانتیس خود را «بن سالم» مینامد که میتواند ارتباطی با نام گرفتن مردم برگزیده به مسلمان (پیرو سلام) در میان مورها داشته باشد. همچنین فراماسونری از سنت های باطنی، غنوصی و هرمسی برای توجیه خود استفاده میکند که در جوامع یونانی زبان مصر رواج داشتند و از کیش دیونیسوس یا باخوس درآنجا برآمده بودند. خدای مزبور در برابری با هرمس، به حد هرمس تریمگیستوس پیغمبر کابالا توسعه یافت که مسلمانان او را رد نکردند و او را تحت نام ادریس، یک پیامبر الهی شمردند. این فرهنگ به خاطر دوام آوری در میان مسلمانان به غرب منتقل شده و اصلا یکی از اتهامات وارده به ساراسن ها یا مورها یا مسلمانان از سوی صلیبیون، مشرک بودنشان بود. همانطورکه تاریخ رسمی میگوید یکی از اهداف جنگ های صلیبی، کشتار و غارت مشرکین و یهودیان بود. پس چه شد که صلیبی ها با دشمنانشان اتحاداتی ایجاد کردند؟ توجه کنیم که تمپلارها بانکدار بودند و حتی در ادعای دروغ سقوط آنها در روم، طمع پاپ و پادشاه فرانسه به ثروت هنگفت آنها برجسته میشود. میدانیم که ثروت بانکداران بود که سرمایه ی به اصطلاح کشف امریکا را فراهم کرد تا با اندوختن ثروت های آن قاره سرمایه ی بر بادرفته با چندین برابر سود جبران شود. این دوران با اوج گرفتن انکیزاسیون مصادف بود و انکیزاسیون بود که هم یهودی ها را تحت تعقیب قرار داد و هم تمپلارها را و هم مورها را. در اوج انکیزاسیون، یهودیان اسپانیایی به همه طرف متواری شدند و مازیار مهاجر به این موضوع توجه میکند که یهودیان کاشان و اشرافیت و روحانیت پر حرف و حدیث آن هم همزمان با اوج انکیزاسیون در قرن 16 و در دوره ی بنیانگذاری ایران شیعه توسط صفوی ها از اسپانیا به ایران آمدند. آیا انکیزاسیون بهانه ای برای صدور یک جریان خودی که به دروغ دشمن نامیده شده بود به درون نظام های بیگانه نبود؟ سوال دیگری هم مطرح است. همیشه یهودیت و فراماسونری به هم گره میخورند و اگرچه ادعا میشود فراماسونری از درون یک نظام کاملا مسیحی با پایه ی یهودی یکتاپرست بیرون آمده است، ولی تویش پر از نمادهای طبیعت پرستانه است که در یهودیت شرعی، به نام تعلق به مشرکان لعنت میشوند. آیا یهودیت و تمپلاریسم اصلا از اول یکتاپرستانه و مسیحی بودند و آیا اصلا معنی دارد که فکر کنیم جنگ های صلیبی مشکوک کذایی را یک تعداد یکتاپرست برای پس گرفتن قبر خدای یکتایشان مرتکب شدند؟! آیا انکیزاسیون به بهانه ی خوبی برای ایجاد یهودیان پنهانی یا مارانوها تبدیل نشده و آیا با سرکوب هر گونه حضور آشکاری از یهودیت در جامعه کمک نکرده است که یهودیت معنایش تغییر یابد و در ظاهر به یک چیز دیگری تبدیل شود؟ نگاه کنید و ببینید که تمپلارها و اشرافیت یهود هر دو بانکدار و ابرسرمایه دار و احتمالا در ابتدا یک چیز بودند. این بانکداران یهودی بودند که دستگاه پاپ و از این طریق کل فضای تاییدکننده ی سیاست های جاری در روم را میچرخاندند. پس چرا باید خودشان را تحت تعقیب قرار دهند اگر چیزی غیر از فریب مردمی که از آنها متنفرند مد نظر بوده است؟ اصلا آیا چنین تعقیبی به واقع ممکن بوده است؟ بسیاری از ادعاها درباره ی تعقیب یهودیان و اسلاوها در آلمان نازی ها هم مورد ابهامند. وین تنها 166مایل از زاگرب فاصله دارد و در جهان آلمانی، اقوام اسلاو و ژرمن چنان در هم آمیخته اند که تشخیصشان از هم تقریبا غیر ممکن است. وقتی میشود درباره ی اتفاقی در قرن بیستم دروغ پردازی کنید و مردم باور کنند، چرا همین کار را درباره ی اتفاقی در زمانی دور که هیچ کس ندیده است تکرار نکنید؟ به راحتی میشود یهودیت نوینی که در زمان نوسازی قاره ی امریکا درست شده است را به اعماق تاریخ بفرستید و یک کتاب مقدس مثلا سه هزار ساله برای ادعایتان جعل کنید. ولی هنوز میتوانید توی همین کتاب، نشان دهید اگر کسی خاطره ای از یهودیت دارد که غیر از این بود به خاطر چیست. مثلا بگویید که آخازیا شاه یهودیه به خاطر دعا کردن به درگاه بعل زبوب از خدایان رقیب، مورد خشم یهوه قرار گرفت. اینجا دارید رد همان یهودیت چند خدا پرست اولیه را آشکار میکنید که کسی شک نکند ولی وانمود میکنید این یهودیت تحریف شده است و یهودیت اصلی، همین یهودیت یکتاپرست و ضد بتپرستی ای است که اخیرا آشکار شده است. شما واقعا دشمن چند خدا پرستی یهودی نیستید بلکه خود آنید و آن را برای خودتان نگه میدارید و فراماسونری مینامید. در مجسمه های اشراف خدمتگزارتان، آنها را در لباس های به اصطلاح روم باستان نشان میدهید چون روم باستانتان هم قدیمی نیست و همین اواخر برقرار بوده است. لباسش لباس قبلی یهودی است قبل از این که لباس بادیه نشینان سرزمین های مور را لباس سابق یهود بخوانید و رومی را از یهودی جدا کنید. جداسازی رومی از یهودی درواقع فقط جداسازی یهودی اشکنازی از یهودی سافاردی است. یهودی سافاردی به گونه ی یهودی مومن از اشکنازی های جهان وطن جدا میشود و البته آنهایی که پیرو روسای سافاردیند واقعا مومنند و با گوش دادن به روسای خود تعصب پیشه میکنند ولی سافاردی ریاست پیشه ممکن است آنقدرها با اشکنازی در حال پیشروی به سمت مدرنیته اختلاف نداشته باشد که خودش ادعا میکند و فقط به پیروان مومن نیاز دارد تا دورویی خودش پنهان بماند. نیاز به دورویی در پایین ها نتیجه ی گسترش دشمنی و دورویی در بالاها است. سه جریان بر سر قدرت در روم مبارزه میکنند که در ابتدا در هم فرو رفته اند: 1-جریان اقتدارطلب و اشرافسالار و ستایشگر سلسله مراتب نظامی که نزدیکترین جریان به توصیف روم به اصطلاح باستان است و رهبران حکومت کشورها را در بر میگیرد. 2- جریان موسوم به بیزانسی که اشراف اقتصادی-فرهنگی ای هستند که با ظهور عثمانی ها قدرت خود را در ترکیه از دست داده اند و در اروپا روی ایتالیا تمرکز کرده و در ایجاد دستگاه پاپ و مذهب مسیحیت یهودی تبار، نقشی کلیدی ایفا کرده اند. 3- عثمانی ها که احتمالا از قزاق های پیرو حکومت سابق قازان برخاسته و در ترکیه قدرت گرفته اند؛ آنها علیرغم نسبت اولیه شان با روم و توسعه طلبی نظامی آن در شرق، برای داشتن بهانه ای در راه استقلال، علیه مسیحیت غرب موضع گرفته و بین یهودیت جدید و مسیحیت جدید، جریان میانه ی شریعت اسلامی را ایجاد کرده اند. جریان های اول و دوم در ابتدا با هم متحد بودند و افزایش اختلافات بین آنها نقش مهمی در فروپاشی روم داشت. جریان اشرافسالار نظامی، به سزاریسم/تزاریسم آلمانی تبدیل شد و با انتقال به روسیه، روی گسترش نظام های استبدادی در شرق متمرکز گردید درحالیکه جریان مقابل به همراه تمپلاریسم از آلمان به بریتانیا منتقل گردید و آنجا و درنهایت امریکا را مرکز جهان گردانید. بعضی نویسندگان امریکایی مثل دیوید تیلور هنوز روی هویت رومی امریکای نوین تاکید دارند اما بعضی ادوات تعریفی نظام پیشن را هنوز میتوان در روسیه ی جریان مقابل یافت. درآنجا کلمه ی IND به معنی «(سرزمین) دور» میباشد و این احتمالا مبنای مناسبی برای نامیده شدن نواحی ای در سراسر زمین به "ایند" یا همان "هند" بوده است. دوری در هند میتواند معنی محتوایی هم داشته باشد و مثلا سرخپوستان امریکا "هندی" هستند چون به سبب طبیعت پرستی، از مسیحیت سفیدپوستان امریکایی فاصله ی زیادی دارند. در دنیای مدرن هم مذهب موسوم به INDO یا هندی، تمثیلی جهانگیر از شرک جادوگرانه است که نام سرزمینی را که امروزه هند نامیده میشود با خود یدک میکشد ولی این محتوا کاملا با باطن فراماسونری که در عین یهودی بودن، خدایان و شیاطین گوناگون را ترجیحا در تعریفات جادوگرانه شان میپذیرد این همانی دارد. این نظام، همان چیزی است که در ادبیات مسیحی، اسباب حمله به فراماسون ها میشود ولی چرا باید فکر کنیم فراماسون ها واقعا از این حملات نگرانند وقتی خودشان یک نظام مسیحی در امریکا ساخته اند و از گذشته تا هنوز در نظام سیاسی امریکا قوی ترین جریان بوده اند؟ درواقع مسیحیت یهودی تبار کنونی، خودش یک نظام یهودی کریپتو است که آدم هایی را که ظاهرا دشمن یهودند را باطنا یهودی مخفی میکند و وقتی در مرکز دنیا خودش را محکم میکند تولید مشابه هایش در نقاط حاشیه ای تر دنیا اصلا کار سختی نیست. اشراف یهود این همانندسازی را برای پنهان کردن خود میکنند و اگر نیاز نیفتد اصلا به آن دست نمیزنند. مثلا در برزیل سابقا اینطور بود. تاریخ رسمی برزیل، افسانه بافی میکرد که یک یهودی همان اول آمد و برزیل را کشف کرد ولی بعد بدون هیچ دلیلی رفت پی کارش و به جایش پرتغالی ها آمدند و بومیان را کشتند و با استفاده از برده ها یک کشور پرتغالی ساختند و در تمام مدت هم هیچ حرفی از یهودی ها نیست فقط معلوم نیست چرا با وجود این که فقط 0.04 جمعیت برزیل یهودیند، تمام امکانات اقتصادی و سیاسی و رسانه ای در اختیار اشرافیت اقتصادی یهودی برزیل است. برای این که کسی به این موضوع توجه نکند، حتی المقدور از یهودی ها هیچ صحبتی نمیشد. حتی در مدرسه درباره ی جنگ های اول و دوم جهانی صحبت نمیشد تا کسی کنجکاو نشود که یهودی ها چرا اینقدر مهم بودند که عده ای به خاطر مظنون بودن به نقش آنها در جنگ اول جهانی، جنگ دوم جهانی را هم به راه انداختند. نه فقط این، بلکه مراسم مسیحی سبت در برزیل هم به حد سوزاندن مترسک یهودا در فستیوال سبتی کاهش یافت تا اگر کسی به ذهنش رسید یهود چه ارتباطی با سبت دارد بلافاصله یاد یهودا بیفتد. اما حالا که به سبب شبکه های اجتماعی و گسترش ارتباطات، اطلاعات از خارج وارد میشوند یهودی ستیزی در برزیل بسیار افزایش پیدا کرده و تلویزیون مرتبا برنامه بر ضد یهودی ستیزی پخش میکند و دولت حتی هفته ی مبارزه با یهودی ستیزی ترتیب میدهد و امروزه مشابه همان جریانات رسانه ای که در اروپا برای دفاع از یهود سابقه دارد به برزیل هم پای گذاشته است.:

“JEWS AND MUSLIMS IN BRITISH COLONIAL AMERICA”: MAZIAR MUHAJER: STOLEN HISTORY: 14 FEB 2025

اگر انقلاب ایران رنگ ضد یهود و ضد استعمار را با هم داشته و در این آمیختگی بسیار پررنگ بوده است، شک نکنید که مشاهدات جمعی از وضعیت آن روز جامعه ی ایران با هم در ایجاد این ستیزه نقش آفرینی کرده اند. اگر واقعا یک خشم پایه ای وجود نداشت یهودیت هنوز مانند برزیل سابق از سطح جامعه پنهان بود ولی اگر الان خیلی خودش را جار میزند به خاطر خشمی است که بعد از 45سال خودش هم دلیلش را به یاد نمی آورد. چون همانطورکه متوجه شدیم دو حالت بیشتر وجود ندارد: یا مردم نفهمیده اند از کجا خورده اند که در این صورت هیچ کس صدایش را در نمی آورد و یا از یک کاسگی یهود (واقعی) و استعمار و فراماسونری مطلع شده اند که در این صورت، خائنان احمق نما چنان آش یهودستیزی و فراماسونری ستیزی را شور میکنند که هر کس چیزی بر ضد این گروه ها بگوید مخاطبان او را به چشم یک احمق روانی ببینند.

یک دلیل موجه جهانی برای فریب خوردن از این دستورالعمل وجود دارد و آن این که امریکا و قدرت های تحت امرش به صورت ظاهری همیشه ستایشگران دموکراسی و آزادی های فردی و جمعی هستند و این باعث میشود حتی وقتی از مستبدین حمایت میکنند، در حال خیانت به اصول خود به نظر برسند بخصوص به این دلیل که از شانس خوبشان –که قطعا فقط به خاطر شانس نیست- هر گروه یا حزب یا انقلاب یا جریان سیاسی که در جایی از دنیا مقابلشان می ایستد، به طرز افراطی ای مستبد و تمامیت خواه از آب درمی آید. این هم اتفاقا توجهی به خدایشان که پیامبر هم هست دارد. عیسی مسیح «شاه یهودا» است ولی در خیابان کنار مردم معمولی راه میرود و با فاحشه ها بیشتر رفیق است تا با کاهنان و اشراف.

توجه کنیم که این شاه یهودا قبل از انسان شدن، همان یهوه ای بود که شاه جهان بود، عنوانی که هر حاکم مستبدی در دنیا دوست دارد داشته باشد. عیسی ادعای پادشاهی یهودا را داشت چون شاهزاده ای از نسل داود و از اشرافیت یهودا بود که پیروانشان فریسیان یا پاروشیم نامیده میشوند. این اصطلاح در تاریخ رسمی عینا به صورت پارسی یا فارسی در قالب یک پادشاهی فاتح عظیم در شرق بازآفرینی شده است که بعدا به تسخیر اسکندر کبیر یونانی درمی آید. بنیانگذار سیستم شاهنشاهی پارسی، سیروس یا کورش است که در کتاب اشعیا «مسیح» خوانده شده است و نامش فقط در تلفظ با کریست عنوان عیسی مسیح تفاوت دارد. درواقع کریست یک عدد کورش است که به جای این که شاه قدرقدرت باشد در کسوت آدم های معمولی درآمده تا بهتر مردم را به خود جذب کند. نام کورش در کتاب استر به صورت اخشوارش تلفظ میشود و این اخشوارش همان خسروئس یا خسرو دیگر شاه پارسی است که رومیان با او جنگیده اند. در تاریخ پارس، خسرو دو تا شده است: خسرو اول یا انوشیروان (انوشه روان)، و خسرو دوم یا پرویز (پیروز) که این دومی با کمک رومیان به قدرت رسیده ولی بعد از قتل پدرزنش امپراطور فوکاس، با خود روم وارد جنگ شده است. این نشان میدهد که خسرو دوم میتواند اصل خسرو و نشانه ی پیشروی تصویر اولیه ی مسیح از سمت غرب به سمت شرق باشد. خسرو که بعد از طغیان علیه پدرش هرمزان، به روم گریخته بود، به دنبال سقوط و قتل پدرش در جریان شورش بهرام چوبین، به همراه رومیان به پارس لشکر کشید. شورش بهرام بعد از آن درگرفت که علیرغم پیروزی درخشان بهرام علیه ساوه شاه ترک ها و نجات کشور از خطری جدی، هرمزان به بهرام توهین کرد و ناگهان بهرام خدمتگزار به دشمنی کینه توز تبدیل شد. ولی بهرام از خسرو شکست خورد و در حال فرار به دربار همان ترک هایی که تا به حال با آنها میجنگید به قتل رسید. به نظر میرسد بهرام چوبین قهرمان غیر متعارف، تصویر دیگری از امیر حمزه ی دلاور در افسانه های قرن نوزدهمی سرزمین های اسلامی باشد. امیر حمزه به خسرو اول خدمت میکند و سخت ترین کارها را برای او انجام میدهد به این امید که به ازدواج مهرنگار دختر خسرو برسد ولی به دنبال خیانت های خسرو، با او دشمن میشود و شکست های سنگینی به ارتش پارس وارد می آورد. یکی از کارهای مهمی هم که برای خسرو انجام میدهد، شکست دادن تورکا طاووس شاه تاتارها است که همتای نبرد بهرام چوبین با ساوه شاه است. ن.ابراهیموف و ت.مختاروف معتقدند که امیرحمزه همان حمزه ی سیدالشهدا عموی محمد پیامبر اسلام در زمان خسرو دوم است که داستان هایش به مرور دچار تغییراتی شده اند. بعضی از خصوصیات داستان امیر حمزه یادآور داستان های خود محمدند ازجمله داستان تولد او که در مرز داستان های تولد عیسی مسیح و محمد قرار دارد. مانند عیسی و محمد، همزمان با تولد حمزه ستاره ای در آسمان ظاهر میشود که معرف بخت و اقبال است. از طرفی از مدتی قبل، خسرو خواب تولد قهرمان جدید را دیده و تصمیم به به خدمت گرفتن او از همین حالا دارد. ازاینرو فرستادگانی را با هدایا به محل میفرستد و تقدیم خانواده ی حمزه میکند و نه فقط این، بلکه به تمام کسانی که در آن شب صاحب نوزادی شده اند هدیه میدهد. این یادآور هدیه آوری شاهان مجوس برای عیسای در گهواره با دنبال کردن ستاره ای است. در داستان تولد امیر حمزه، شترداری داریم که همسر حامله اش را که یک کنیز حبشی است، مجبور میکند حتما همان شب زایمان کند تا بتواند از فرستادگان شاه فارس هدیه بگیرد. وقتی زن میگوید که نمیتواند، مرد اینقدر با چوب به شکم او میزند که او بچه را به دنیا می آورد و بعد میمیرد. این بچه که در حکم همزاد حمزه است، عمر عیار است که بعدا به بزرگترین دوست و یاور حمزه تبدیل میشود. این تلاش بیشتر به تلاش برای کشتن نوزاد شبیه است تا متولد کردن او. این پدر سنگدل میتواند کرونوس پدر زئوس یا ژوپیتر نسخه ی یونانی-رومی یهوه باشد که نوزادان خود را به محض تولد میخورد تا مبادا او را سرنگون کنند. کرونوس یا ساتورن خدای زحل، نسخه ی قبلی یهوه و موکل روز شنبه یا سبت، روز مقدس یهودیان است. نوزاد به دنیا آمده یهوه ی دوم یا عیسی است که در روز شنبه در جهان زیرین در حال نبرد با شیاطین است و در روز بعد یعنی یکشنبه از قبر درمی آید و با بازگشت او یهودیت به همراه خدایش کرونوس رسمیت خود را از دست میدهند. اگر عمر عیار هم به اندازه ی حمزه نسخه ای از عیسی باشد، پس عمر و حمزه یک نفر هستند در دو روایت، و در وضعیت بینابینی خود نسبت به مسیح و جنگاوری، فرم های دیگر محمدند. سلطان محمد فاتح که قستنطنیه پایتخت روم را فتح و مرکز اسلام میکند، نزدیکی مشابهی با محمد پیامبر دارد که بعد از متواری شدن از زادگاهش مکه به یثرب میگریزد و با رسیدن به حکومت در یثرب، آنجا را به پایتخت اسلام تبدیل میکند. اگرچه ورود محمد به یثرب صلح طلبانه است، ولی یک فرم بینابینی دیگر یعنی محمد الغ بیگ در دشت قبچاق هم هست که بعد از متواری شدنش از اقلیمش به قازان میرود و آنجا را فتح میکند و حاکم آنجا میشود. این فرار میتواند همان فرار بهرام چوبین به ترکستان باشد با این تفاوت که محمد الغ بیگ و نسخه ی عربش حمزه زنده میمانند و در مقصد به حکومت هم میرسند. این دوگانگی در بیان سرنوشت نیز همان دوگانگی سرنوشت مسیح است که اناجیل رسمی او را کشته ولی منابعی چون انجیل برنابا و قرآن او را موفق به فرار توصیف میکنند. در روایت اخیر، ادعا میشود که خدا یهودای خائن را که عیسی مسیح را لو داده بود، به شکل خود عیسی درآورد و مردم او را به اشتباه به جای عیسی اعدام کردند. شبیه همین اتفاق برای عمر عیار می افتد. او توسط پسر خسرو دستگیر و حکم اعدامش صادر میشود. اما با جادو جای خودش و پسر خسرو عوض میشود و پسر خسرو به جای عمر اعدام میشود. داستان دیگری شبیه این قصه ولی در جهتی که بیشتر به تغییر قانون شبیه باشد تا فرار، درباره ی عمر عیار وجود دارد. گروهی از پارسیان، مردم را میدزدند تا در فستیوال مذهبی خود با سوزاندن در آتش، به عنوان قربانی به خدای آتش تقدیم کنند و افرادی از خانواده ی امیر حمزه هم در بین ربوده شدگانند. عمر برای نجات آنها با تغییر چهره، افرادی از جبهه ی پارسیان را میکشد و درحالیکه وانمود میکند کاهن اعظم پارس است، دستور توقف مراسم را صادر میکند و قربانیان را نجات میدهد. بدین ترتیب، جریان امیرحمزه و عمر به نمایندگی از جریان اسلام محمدی، یک جریان مذهبی را نشان میدهد که توسط جریان مسلط قدرت در شرق پذیرفته شده تا باعث اعتبار و موفقیت جریان حاکم شود و با درآمدن به رنگ جریان حاکم یعنی پارسیان/فریسیان، موفق به تغییرات مثبتی درون آن شده است ولی بلاخره دشمنی ها از پرده درآمده اند و جریان اسلام که اثر مثبت گذاشته است از صحنه گریخته و شبحی غیرواقعی از آن در جریان قدرت به جای مانده است. این جریان، جریانی است که تفاوت زیادی بین حاکم و مردم معمولی نمیگذارد. تصویر متواتر امیر حمزه در حال کشتن شیرها او را با داود (پیش از شاه شدن) و سمسون، دو قهرمان شیرکش قابل مقایسه با مسیح نزدیک میکند که در زمان شیر کشی، پهلوانانی در لباس مردم معمولی بودند. ازآنجاکه محمد نسخه ی عربی مسیح است، انتظار داریم همین جریان را در روم مسیحی نیز شناسایی کنیم. اتفاقا چنین چیزی ممکن است. روم و یونان در منابع شرقی یک ملت واحد بوده اند ولی در تاریخ رسمی کنونی دو ملت جداگانه شمرده میشوند. علت هم این است که جایی آزادی پرستی و دموکراسی گرایی یونانی با استبداد و قدرت پرستی رومی در تضاد افتاده است. حلقه ی اتصال این دو مضمون متضاد، اسکندر کبیر است که در شرق هم یونانی تلقی میشده و هم رومی. اسکندر یک شاه است که در دموکراسی را تخته میکند ولی برخلاف شاهان پارسی، افتادگی زیادی در مقابل افراد خود دارد و به آنها فخر نمیفروشد. او قصد آزادی یونان از اسارت پارس را دارد و ازاینرو مانند حمزه است که به پارس خدمت میکند ولی بعد علیه آن میشود. هم حمزه و هم اسکندر، در جوانی اسب سرکشی را رام میکنند. هم حمزه و هم اسکندر، گاهی نجابت و سخاوت شگفتی در مقابل دشمن شکست خورده نشان میدهند و گاهی برعکس، عزیزانشان را قربانی عصبانیت موقتی و عدم خویشتنداری خود میکنند. هم حمزه و هم اسکندر ملقب به "شاه جهان" هستند. هم حمزه و هم اسکندر، در سرزمین هایی که فتح میکنند، بین سربازان خود و زنان بومی، مراسم ازدواج دسته جمعی ترتیب میدهند تا بین دو قوم، انس و الفت به وجود بیاید و کینه ها زدوده شوند.:

“EMIR HAMZA”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 21/9/2016

اگر یونان به خاطر گذشته ی دموکراتش از روم مستقل شده باشد، ریشه ی مشترک این یونان و اسلامی که حمزه عموی پیامبر در راهش شهید شد، هنوز جایی در گنجه ی حافظه ی جمعی ملت ها پنهان مانده و اکنون آمادگی خلط کردن هر دو مضمون را علیرغم تحریف شدید هر دویشان دارد. زمانی که هاشمی رفسنجانی جرئت میکرد بلند بلند و از پشت تریبون نماز جمعه بگوید که اگر نظام نیاز پیدا کند، خفقان را جایگزین دموکراسی میکند، دموکراسی برای مردم چندان مهم نبود چون آنچه اسلام میپنداشتند برایشان عزیزتر بود. فقط آنهایی که برای ایرانیان و بقیه ی مردم سرزمین های اسلامی تاریخ مینویسند، میدانند کجاها اسلام شرقی و دموکراسی غربی به هم گره میخورند و وقتی که منافعشان بچربد، با به بازی درآوردن آنها دموکراسی را از اسلام مهمتر میکنند و ماهی های بومی را به قلاب ماهیگیران غربی می اندازند.