شاگردان سهروردی: حق با بهایی ها است یا با دشمنان بهایی ها؟!
نویسنده: پویا جفاکش





کنفگوراب، بهار 1400
پدرم به یاد می آورد که در زمان کودکی، روزی پدرش صبح زود، او را از خواب بیدار کرد تا محصولات مزرعه –پدرم یادش نیست پیاز بود یا ذرت- را از روستایشان کنفگوراب به لاهیجان ببرند و بفروشند. بار زیاد بود و آنها باید آن را کول میکردند و پای پیاده (هنوز جاده ی ماشین رو نبود) تا محله ی غریب آباد لاهیجان حمل میکردند. آن زمان، آنجا بازارچه ای بود که روستاییان در آن محصولات خود را عرضه میکردند و بیشتر، خانم ها درآنجا رفت و آمد میکردند. با این که زمان شاه بود، ولی پدرم تعریف میکند که تمام خانم های بازارچه محجبه و اکثرا چادری بودند. زمانی که پدر و پدربزرگم بساطشان را آنجا پهن کرده بودند، خانمی جلو آمد و قیمت را پرسید. پدربزرگم گفت: کیلویی 25 زار. خانم مشتری از پدربزرگم خواست تا 15 زار حساب کند. پدربزرگم قبول نکرد. خانم مشتری گفت: «برادر. شما که این را خودتان کاشته اید. میتوانید آن را کمتر حسلب کنید.» پدربزرگم جواب داد: «ما خودمان کاشته ایم، درست. ولی زحمت کشیده ایم و باید جوابش را ببینیم.» خانم مشتری مجددا سر قیمت چانه زد و ناگهان اعصاب پدربزرگم خراب شد و با صدای بلند گفت: «میگویم برای این زحمت کشیده ایم. باز هم "تو تی دهنه خره کینه منسن وا کونی" (تو دهانت را مثل مقعد خر باز میکنی) و میگویی 15 زار؟» و کنایه اش به گشاد شدن غیر عادی مقعد خر موقع تخلیه ی مدفوع بود. این را که گفت، خانم به شدت برآشفت و هرچه فحش از دهانش درمی آمد به پدربزرگم داد و رفت. پدربزرگم از این عکس العمل متعجب شده بود. چون به گفته ی پدرم، بارها این کنایه را موقع جواب دادن به مادربزرگم به کار برده بود، ولی مادربزرگم چون زن بردبار و آرامی بود، جوابش را نداده بود و پدربزرگم انتظار داشت این یکی خانم هم چیزی نگوید و شاید اصلا نمیدانست دارد حرف بدی به خانم خریدار میزند. به قول معروف: «یک بار جستی ملخک. دو بار جستی ملخک. آخر به شستی ملخک.»
برخوردهای عشقی مردان امروز با زنان نیز مانند این هستند. بسیاری از مردان انتظار دارند جملات عاشقانه و یا تکه های جنسی وقیحانه زن ها را به آنها جذب کند. قاعدتا این روند هم آخر به یک واکنش منفی آزاردهنده از جنس ضرب المثل ملخک می انجامد. قانون این است که باید در همان اولین برخوردها جواب عکس بدهد مگر این که دخترها به دلیلی این شرایط را پذیرفته باشند. این شرایط تابع پذیرش عمومی قانونی مردانه است که میگوید زن قوی با مردان لاس میزند و یا لاس زدن ها و تکه پرانی های مردان را تحمل میکند. امروزه بسیاری از زن ها دوست دارند مثل مردها قوی باشند. آنها عادی بودن و درست بودن این قانون را از فیلم ها و یا دوستانی که زیاد فیلم میبینند آموخته اند. چون فیلم ها پر از قهرمانان زنی است که پدرهای پولدار مهربان ولی بی غیرتی دارند که روی زندگی خصوصی دختران مردآسایشان کنترلی ندارند.
اصیل ترین این فیلم ها انیمیشن علاء الدین دیزنی است. علاء الدین قهرمان داستان، نوجوان دزد فقیری است که ازدواج با پرنسس جاسمین انگیزه ی او برای ماجراجویی و ثروتمند شدن است. جاسمین یک شاهزاده خانم است، اما نه یک شاهزاده خانم طبیعی پادشاهی های قدیم. نه شاه پدر جاسمین، بلکه خود جاسمین است که تعیین میکند میخواهد با چه کسی ازدواج کند و شاید ازدواج با در به دری مثل علاء الدین به این دلیل برای او جالب است که مطمئن است پس از این خودش رئیس خواهد بود. محیط این داستان یک پادشاهی شرقی هزار و یک شبی است ولی همه میدانیم چنین چیزی از سنت مردم شرق نزدیک قدیم غایب بوده است مگر این که شاهزاده جاسمین دیزنی را شکل به روز شده ای از شاهزاده خانم های خاندان جاسمین یعنی اولاد موسی بدانیم که قدرت و اصالت با آنها از طریق مادران و نه پدران جابجا میشود و این دنباله ی رسم موسی است که خودش هم به سبب ازدواج با صفورا دختر شیخ مدین، جانشین شیخ شد و به مقام رهبری معنوی و از این معبر رهبری سیاسی رسید. در تورات، خط موسی را حذف کرده اند و فقط خط هارون را برجسته کرده اند که کاهنان لاوی از آن برمیخیزند. اما موسی و هارون دو روی یک سکه اند. در سنت یهودی هم وعده ی مسیح جنگجو داریم و هم وعده ی مسیح کاهن. هر دو مسیح، شکل قفل و محدود شده ی صحنه هایی از زندگینامه ی یک قهرمان اسطوره ای واحدند ولی شما میتوانید از روی این قفل ها هم یوشع جنگجو را به دست آورید و هم هارون کاهن را و هم جمعشان را که موسی است. جالب است که یوشع و یشوع (عیسی) دو تلفظ از یک کلمه اند و یوشع، یشوع جنگجو، و یشوع، یوشع کاهن است و هر دو همان موسی هستند که نامش فرم دیگری از مشیا یا مسیح است. گسترش مذهب موسی در آسیا را نتیجه ی تبعید یهودیان اسیر به میان اقوام دیگر دانسته اند و اگر در دیگر اقوام، وراثت مذهب از پدر میرسد و در یهودیت از مادر، زنان خاندان جاسمین، وسیله ی خوبی برای یهودی سازی مستتر در پشت پرده ی وراثت رهبری مذهب قبلی به فرزندانشان بودند. بنابراین آنها باید با ایجاد مذاهب یهودی مانندی که در خاورمیانه توسط تاتارهای ختی اخذ شده و به شمال در اسکیتیه منتقل شده اند، در شرق و غرب منتشر شده باشند. یهودیان اشکنازی اروپایی که از نسل اسکیت ها و بخش اعظم یهودیان دنیایند آشکارترین جنبه از این یهودی سازیند. آنها از نسل خزرها هستند که مجموعه ای از قبایل ترک یهودی شده را در خود جای داده بودند. بررسی ژنتیک اشکنازی ها ضمن تایید ترکیب های پیاپی آنها با مردمان نا یهودی، یک عنصر یهودی اصلی ولی ضعیف خاورمیانه ای را شان میدهد که ظاهرا از آذربایجان ایران به شمال انتقال یافته است. ولی در این عنصر نیز یک وراثت ثابت زنانه داریم که بنیادش بیشتر کردی به نظر میرسد. در تاریخ رسمی منطقه ی کردها را بخشی از سرزمین مدیا یا ماد میدانند و این ظاهرا به سبب تاریخ یهود است که میگوید شلمنصر امپراطور آشور، یهودی ها را به مناطق رود خابور و مدیا تبعید کرد. البته کردها جزو مردم بین النهرین هستند ولی در شرق و نواحی کردستان ایران نیز پیشرفت قومی داشته اند. یکی از اولین پیشرفت های بزرگ آنها در شرق به منطقه ی سهرورد در سرزمین ترک نشین زنجان وابسته به آذربایجان بود. اینجا خاستگاه شیخ شهاب الدین سهروردی صوفی معروف دانسته میشود که مکتب اشراق ابن سینا را توسعه داد و آن را با تعالیم زرتشت آمیخت و سلطنت زرتشتی پارسیان باستان را جامه ی عرفانی پوشاند که هرچه شیعی تر شدن این ملغمه در فلسفه ی صدرایی، درنهایت به پیدایش سلسله های مدرن پهلوی و جمهوری اسلامی در ایران انجامید. واقعیت این است که سهروردی میتواند به راحتی به معنی زرتشتی باشد. چون سهرورد، فرمی از زهره وند یا از نسل زهره است. زهره در اینجا به جای عیشتار الهه ی بابلی و موکل سیاره ی زهره نشسته است. از طرفی زهره تلفظ دیگری از زهرا و هر دو به معنی درخشنده اند. بنابراین از نسل زهره و از نسل زهرا میتوانند با یکدیگر همپوشانی داشته باشند و از نسل زهرا مفهوم سید شیعی را هم به خود بگیرد و اگر توجه کنید در شیعه هم وراثت پیامبر هم از طریق دخترش زهرا به دست می آید. دراینجا زهره به این خاطر مطرح شده که عیشتار به استر ملکه ی یهودی اخشوارش شاه پارس تبدیل شده و این زن با تسلط بر همسرش، سبب یهودی شدن مملکت پارس میشود که دراینجا لغت فارس یا پارس ظاهرا با فرقه ی یهودی پاروشیم یا فریسی ها مرتبط شده است. ربط این داستان به زرتشت در این است که نام زروآستر یا زرته اشتر را میتوان به زرو-استر یا ذره عشتر معنی کرد که همان معنی فرزند زهره یا سهرورد را میدهد. از طرفی زرتشت هم ذره ایشت یا ذره ایشه یعنی فرزند زن معنی میدهد که باز هم یادآور به خاندان جاسمین است و البته یکی از القاب عیسی مسیح. مسیح هم فرزند مادرش تلقی میشود و یوسف پدرش ربطی به تقدس او ندارد. اما ممکن است یوسف صاحب اصلی مکتب جاسمین باشد همانطورکه در یهودیت نیز مردها رئیسند و زن ها دون مرد تلقی میشوند. این یوسف، ظاهرا همان ژوزفوس فلاویوس نویسنده ی تاریخ یهود است که به امپراطوران رومی خدمت میکرد. او مخترع مسیحیت و از این جهت در حکم پدر مسیح است. ژوزفوس معاصر تخریب معبد یهود به سزای شورش یهودیان بود و روش جدیدی را برای ادامه ی نبرد یهود علیه روم اختراع کرد. در آن زمان، یهودی ها زیر سلطه ی اعراب نبطی ادوم به مرکزیت پطرا بودند و خدایشان یهوه را ازآنروکه ال مینامیدندش، با ایلو یا اله یا الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید نبطیان تطبیق کرده بودند. این خدا همان خدایی بود که تحت عنوان میترا از ترکیه به روم گسترش یافته بود و با آپولو و هلیوس خدایان خورشیدی محبوب یونانی-رومی برابر بود. به نوشته ی فلاویوس باربریو، ژوزفوس با سرمایه ی یهودیان، یک اخوت نظامی-اشرافی با محوریت اسرار میترا بین رهبران رومی ایجاد کرد و یهودیان نیز به خاطر حمایت مالی خود، کسانی را به درون این سیستم فرستادند و کم کم قدرت یهودیان در سیستم آنقدر زیاد شد که تمام رهبران رومی یهودی بودند و بدین ترتیب مسیحیت یهودی تبار زمینه ی سیطره بر روم را یافت. اگر دقت کنید مذهب زرتشت نیز یک اصلاحیه از مذهب میترا در ایران تلقی شده است و در آثار منسوب به سهروردی نیز رنگ خورشیدپرستی بسیار تند است. حتی میتوان گفت چون خورشید از شرق طلوع میکند سهرورد به عنوان اولین بزرگترین پیشروی جاسمین ها در شرق، موقعیت مقدسی یافته است. با این حال درنهایت بزرگترین سهم از این موفقیت را همدان تصرف کرد که خود را محل مقبره ی ملکه استر و شریک یهودیش در کلاه گذاشتن سر اخشوارش یعنی مردخای خواند. بنابراین اینجا محل قبر سلف سهروردی در تاسیس مکتب اشراق یعنی ابن سینا (پسر سینا) شد که جالب است سینا در اسمش هم با همان طور سینای تورات محل زندگی یهوه تطبیق میکند. ابن سینا نیز مثل خورشید از یک شرق بسیار دور در بخارا به تدریج به غرب آمد تا درنهایت در همدان ماند. با این حال، هیچ کدام از آثار منسوب به او تا دوران مدرن نه در همدان و نه در هیچ کجای دیگر ایران شناخته نشده بودند و این آثار به همراه تمام آثار فلسفی دیگر منسوب به ایران قرون وسطی در دکن دوران استعمار انگلستان توسط خاندان نظامیه کشف و منتشر شدند. علت این است که حکام دکن که به لقب نظام الملک شناخته میشدند شیعه هایی بودند که خود را از نسل سهروردی میخواندند. یکی از دلایل عنوان شده برای عدم وجود آثار ابن سینا در ایران آن است که او اسماعیلی بوده ولی در زمانی که اسماعیلی های ایران و آسیای مرکزی تابع اسماعیلی های مصر بودند. با جدا شدن اسماعیلی های ایران از حکومت مصر و تاسیس پادشاهی جداگانه ی آنها در الموت در ایران، آثار ابن سینا که دوران قبلی را تایید میکردند باطل شدند و از بین رفتند. این داستان ظاهرا برای نشان دادن سرکشی نظامیه نسبت به شیعه های اسماعیلی پاکستان –هند شمالی سابق- است که دنباله ی اسماعیلی های الموت هستند و ظاهرا نظامیه سعی داشتند ادعای بازگشت به اصل داشته باشند. الموت ممکن است همان یرموت شهر ناشناخته ی اسرائیلی در منابع یهودی باشد. سقوط الموت را به هلاکو خان مغول نسبت میدهند. به نظر میرسد این، روایت دیگری از سرنگونی حکومت شاهان یهودی خزر توسط مغول ها باشد. البته عنوان میشود که خزرهای اخیر، بازماندگان خزرهای حاکم بر ایتیل در کرانه ی ولگا هستند که توسط اسلاوهای اوکراینی شکست خورده اند و به منطقه ی باب الابواب متواری شده اند. پیروزی اسلاوها بر خزرها کهن الگوی پیروزی رومانف ها در جایگاه حق بر تاتارها در جایگاه باطل است. رومانف ها امپراطوران آلمانی از نسل سزارهای قستنطنیه بودند و ازاینرو خود را تزار مینامیدند اما در راس لشکری از اسلاوها به روسیه ی مغولی یورش بردند. پیروزی آنها پیروزی مسیحیت بر کفر بود اما ظاهرا این پیروزی قبل از هر چیز، جذب افتخارات فرمانروایان مغول پیشین روسیه به پیکره ی حاکمان بعدی و اسلاو روسیه بوده است. جالب اینجاست که نام آتیلا رهبر بزرگ هون ها نیز مرتبط با ایتیل به نظر میرسد و پیروزی رومانف ها بر تاتارها همان پیروزی روم بر آتیلا نیز هست. نام باب الابواب که فرارگاه خزرهای ایتیل است به معنی دروازه ی دروازه ها است که میتواند همان دروازه ی خدا یا بابل باشد که رش گلوتا یا رهبری یهود در آن بودند و ظاهرا همان اورشلیم اصلی بوده است. انتقال مقر رش گلوتا به قاهره ی مصر، باعث نامیده شدن آنجا به بابل شد و ظاهرا علت عنوان کردن جدا شدن اسماعیلیه ی ایران از مصر نیز همین است. مقر اسماعیلی های ایران را جایی در کوه های البرز دانسته اند که ظاهرا این هم با فرار خزرهای یهودی به باب الابواب بی ارتباط نیست. محل باب الابواب را "دربند" در داغستان روسیه دانسته اند. این نامجا در روسی "دربنت" تلفظ میشود که معنی آن جالب است. "در" همان ذره یا زرو به معنی فرزند است. "بنت" در عربی به معنی دختر است ولی دراصل مونث شده ی "بن" است. "بن" اگرچه به معنی پسر است، ولی مقدم بر آن، به معنی پایه و اساس بوده است. بنابراین بنت را میتوان اصل مونث معنی کرد. پس دربنت میشود فرزند اصل مادینه که ظاهرا باز هم همان فرزند زن یا از نسل جاسمین ها است. محلی به نام دربند در کوه های البرز ایران هم بوده که جزو مناطق سر راه لشکرکشی اسکندر بوده است. اینجا باز مطلب جالب میشود چون الکساندر یا اسکندر به عنوان موسس امپراطوری یونانیان، سلف سزارهای روم یونانی است و در نام او است که به یک شکل دیگر روشن میشود چرا هم مغول ها و هم اعقاب سزارها در ساقط کردن خزرها نقش ایفا میکنند. الکساندر به معنی حامی انسان ها است که میتوان آن را فقط الکس به معنی حامی هم خواند. این نام میتواند صورت دیگری از نام هلاکو خان مغولی باشد که الموت را از بین برد. جالب این که با وجود این که گفته میشود هلاکو خان در قرن 13 اسماعیلی ها را از بین برد این زمان، زمان کوچ اسماعیلی ها به هند تلقی میشود درحالیکه اسماعیلی ها در قرن 19 و به دنبال شکست خوردن از محمدشاه قاجار، به هند بریتانیا پناه بردند. از طرفی داعیان اسماعیلی، "باب الابواب" نامیده میشدند که نام دربند هم هست. این لقب نیز قابل مقایسه با لقب باب یا باب الابواب برای بنیانگذار مذاهب بابی و بهایی در ایران است. باب در زمان ناصرالدین شاه قاجار، به فتوای روحانیون شیعه ی 12 امامی اعدام شد. اگر او همان جریان اسماعیلیه و از طریق او همان جریان یهودیت قبلی باشد، معلوم میشود چرا ملاهای ایرانی اینقدر ضد یهود و ضد بهائیند و این که چرا مقر حکومت بهائیان در همان منطقه ای قرار میگیرد که در زمان قاجار، انگلیسی ها در حال تخلیه ی یهودیان درآنجا برای تاسیس اسرائیل در آینده بودند. پیامبر ملاها محمد است و یک محمد به عنوان پدر ناصرالدین شاه در تاریخ اختراع پهلوی ها میتواند نمونه ای از محمد پیامبر باشد و مثل همان پیامبر (به روایت ملاها) به جنگ یهودی ها رفته است. او ضمنا به عنوان آقا محمدخان قاجار به عنوان فاتح و متحد کننده ی ایران نیز عقب تر و در انتهای قرن 18 در راس سلسله ی قاجار قرار گرفته است. ظاهرا همه ی اینها وقایع دوران ناصرالدین شاه را به خود جذب کرده اند. اما دوران ناصرالدین شاه نیز دقیقا تاریخ نیست و شاه قاجار، ویژگی های اخشوارش پارسی را چنان به خود جذب کرده که میتوان گفت خودش هدف انتقام یهودی ها به مدل کتاب استر قرار گرفته است. ناصرالدین شاه درست مثل اخشوارش، درگیر یک حرمسرای رسوایی آور با بدنه ای تقریبا افسانه ای توصیف شده است. علاوه بر آن، یک نسخه از استر هم در کنار او هست و جیران نام دارد. درست مثل استر که با نفوذ بر اخشوارش، نخست وزیر دشمن یهود یعنی هامان را سرنگون میکند، جیران هم با نفوذ بر ناصرالدین شاه، سبب سقوط میرزاآقاخان نوری که با جیران مشکل دارد میشود. این صحنه ها قبل از ایران، در عثمانی ظاهر میشوند. آنجا هم سلاطین را همیشه درگیر حرمسرا میبینیم و یک استر دیگر به نام روکسولانا (خرم سلطان) هم داریم که با نفوذ بر سلطان سلیمان قانونی، هم صدر اعظم توانا و هم پسر بزرگ سلطان را در مظان اتهام قرار میدهد و باعث قتل آنها میشود و سنگ بنای انحطاط امپراطوری عثمانی را مینهد. این دلستان ها تاریخی نیستند بلکه نمادینند و شاه در آن کنایه از روح مملکت است همانطورکه اخشوارش یا کورش یا سیروس، همان آسیروس یا آسور خدای آسوریان یعنی همان ملتی است که یهودیان را شکست داده اند. زن عشوه گر که عقل روح مملکت را زایل میکند، میتواند کهن الگوی هوره ها یا کاهنه های جنسی سبت سیاه یهودی باشد که حکم شخینا یا نیمه ی مونث خدا را دارند و با آمیزش با مردان، با خدا متحد میشوند و ازاینرو در یک ملکه یعنی شخینه جمع می آیند. اگر روح خدای مذکر هم در همه ی مردان مملکت تکثیر شود، آن وقت، فحشای عمومی و بی حیایی زنان، دروازه ی نابودی فرهنگ بومی و چپاول مملکت توسط اشرافیت یهودی زاده و یهودی زده میشود. مردانیس که هدف زنان بی حیا میشوند، فقرایی در حد و اندازه ی علاء الدین هستند که فکر میکنند برای به دست آوردن دل جاسمین ها باید پولدار باشند و جاسمین ها هم همین انتظار را از آنها دارند. چون آنها فقط وقتی خدایی محسوب میشوند که شبیه شاه ها و ملکه ها زندگی کنند غافل از این که تمام این تخیلات، یک برداشت ماوراء الطبیعی از پول پرستی توسط یک مکتب خاص است که با خرج پول و پمپاژش از دریچه ی رسانه، قانون معمول زندگی جا زده شده است و پول را میپرستد فقط به این خاطر که جز پولداری و زندگی شاهانه، هیچ چیز برای فرق داشتن با مردم دیگر ندارد و بدون پول، چیزی برای مقدس خواندن خود در چنته ندارد.:
CULT OF MONEY: joso saeter: sehife: 10/7/ 2012
یکی از نکات سوال برانگیز برای من در این نظریه، داستان اسماعیلی ها است. محمد شاه، آقا خان کرمانی رهبر اسماعیلی ها را شکست داده بود. ادعا میشود آقاخان محلاتی، در زمان بابا خان جانشین آقا محمدخان، پس از این که از مقر خود در محلات قم عازم حکومت کرمان شد، «کرمانی» لقب گرفت. او علیه محمد شاه نوه و جانشین بابا خان شورید ولی شکست خورد و به هند بریتانیا گریخت و او آقا خان اول بود که آقا خان چهارم، سلف فعلی او در پاکستان است. به طرز عجیبی، نام آقا خان کرمانی، همنام یکی از ارکان مشروطه خواهی در ایران است که مردم را به طرز متناقضی هم به دین زرتشت و هم به حکومت ملاها دعوت میکرد و هدفش در هر دو حالت هم تضعیف قاجارها بود. آیا نوشته های منسوب به آقا خان کرمانی، دراصل نوشته های اسماعیلیان تحت کنترل آقا خان ها و اربابان انگلیسیشان نیست و آیا این اسماعیلی های بزک شده همان بهایی ها نیستند که در ایران پس از مشروطه، قدرت بسیاری به دست آوردند و این قدرت را تا انقلاب سال 1979 ایران حفظ کردند؟ آیا یک علت این که ایرانی ها در زمان شاه، دشمنی بهایی ها با خود را به گونه ای که انجمن حجتیه فریاد میکردند باور کرده بودند این نبود که حس میکردند چنین دشمنی ای در کار است؟ مسلما حمله به همه ی بهایی ها کار درستی نیست. اما شاید مهمترین دلیل رفتار خشونتبار علیه بهائیان این بود که حس میشد ایرانی های بهایی با عضو شدن در فرقه، به آن نیرو میدهند. احتمالا بسیاری از شایعات درباره ی رواج یافتن فحشا و روابط آزاد بین مرد و زن توسط بهایی ها در ایران، به این حس ناامنی ارتباط دارد. آیا علت این نیست که بهایی ها به سبب پیشینه ی یهودی-اسرائیلی خود، در دید مسلمانان، همان بدبینی مسیحیان به سبت سیاه یهودی و تلاش یهودی ها برای تحمیل آن به مسیحیان را به خود جذب کرده اند؟ امروزه بهائیت، یک مذهب مخفی است و مردم روزانه با بهائیان برخورد میکنند بی آن که تفاوتی بین آنها و شیعیان بیابند. اما یهودیت در ترویج همه ی انواع فساد از دریچه ی رسانه هایی چون هالیوود و نتفلیکس، هیچ پنهانکاری ای ندارد و اگر بعضی از مردم، نگرانی ای در مقابل این ترویج حس نمیکنند به این خاطر است که در این که اینها فساد باشند شک کرده اند. یادمان باشد در زمان شاه هم مردم در ابتدا بسیاری از مسائل غیر شرعی را که در ایران وارد شده بودند دقیقا مخالف اسلام نمی یافتند. زنده یاد جواد بازیاران (دوبلور پیشکسوت) در یک مصاحبه ی تصویری درباره ی دوبله ی فیلم جن گیر، گفته بود که برای درآوردن نقش جن، کونیاک خورده بود تا صدایش بگیرد و عبارتی گفته بود به این مضمون که «در آن زمان، ما مشروبمان را بیرون میخوردیم و نمازمان را در خانه میخواندیم؛ الان نمازمان را بیرون میخوانیم و مشروبمان را در خانه میخوریم.» میتوان به ضرس قاطع گفت که خیلی دیر و طی دهه ی 50 با اثبات شدن مضرات فردی و اجتماعی بسیاری از آن سوغات های ضد شرعی مدرنیته چون فحشا، مشروب، موسیقی بازاری، قمار، و سینمایی که اینها را تبلیغ میکند، پیش آحاد مردم ایران بود که باعث شد مردم به ملاهای ضد بهایی و ضد یهودی ایمان بیاورند و آنها را به عنوان رهبران انقلاب قبول کنند. در آن زمان، مردم علیرغم تن دادن به مسائل ضد شرعی هنوز مسلمان بودند و آماده بودند هر چیزی را که رهبری شرعی باطل میخواند حتی اگر باطل بودنش کاملا اثبات نشده باشد را قبول کنند. الان مردم سردرگمند که رهبران شرعی بیشتر دشمنشانند یا غربی های آشکارا مدافع تجارت یهودی. ولی من شک دارم که در این سردرگمی، قدمی از اعقابشان جلوتر گذاشته باشند. از زمان کشف اشعار حافظ و خیام در اواخر قرن 19 تا همین الان که هنوز ادبیات مشابهشان در شبکه های اجتماعی دست به دست میشود، هیچکس به اندازه ی مشروبخواران و فحشاکاران، خدا را صدا نزده است؛ آن هم برای این که بگوید چرا هر چیز شیرینی را گناه کرده است. هیچکدام از خوانندگان هم از اینها نمیپرسند که «بابا جان، تو که داری دستورات خدا را زیر پا میگذاری. یک دفعه بگو خدا وجود ندارد؛ خدا را راحت کن. چرا با خدا دعوا میگیری بلکه خدا نظرش را عوض کند؟» برای مخاطبان عجیب نیست، چون خودشان هم مثل شاعران میخواره ی پامنقلی، دلشان نمی آید دست از اسلام و خدایش بکشند. به همین دلیل هم با عقل جور درمی آید که مطابق نظرات بالا، شیعی 12 امامی که در زمان ناصرالدین شاه، علیه اسماعیلیه و بهائیت برخاسته، به اندازه ی دشمنانش ریشه در اولاد زهرا و بنابراین سهروردی دارد و به جاسمین ها متصل میشود. پس ممکن است آن را اصحاب قدرت سخنگوی خود کرده باشند چون درست مثل زمان انقلاب ایران، از واکنش منفی مردم به توحش سبتی نگران شده بودند و میخواستند هنوز مردم را در مشت نگه دارند. شاید همین در عثمانی هم اتفاق افتاده و داستان شبتای زوی تمثیلی از آن است. شبتای زوی که از پیروان سبت سیاه بود، ادعای مسیح بودن کرد و شورش یهودی عظیمی را علیه عثمانی ها در کشور به راه انداخت. ولی وقتی دستگیر شد، به ظاهر به دین اسلام درآمد و پیروانش هم به همراه او به ظاهر مسلمان شدند به این هدف که با درآوردن ادای اسلام پناهی و کاسه ی داغ تر از آش شدن در آن، به مدارج بالای سیاسی و مذهبی در عثمانی برسند و به نام دفاع از اسلام و عثمانی، آنها را از درون نابود کنند که کردند. بعضی از افسانه های تاریخی کدهایی میدهند به این مطلب که درواقع برخلاف آنچه به نظر میرسد اصل یهودیت همین سبتایی یا سبتی بودن است و دفاع از اخلاقیات در آن، تقیه ای است برای رسوخ در مذاهب پیشین و فروپاشاندن آنها.
در مورد اسلام، این به خود زمان پادشاه پارسی که خام استر شد یعنی اخشوارش برمیگردد. اخشوارش تلفظ دیگری از نام کورش است که در تورات، مسیح خدا نامیده میشود چون به یهودیان لطف میکند و اجازه میدهد معبد اورشلیم را که نبوکدنصر تخریب کرده، از نو بنا کنند. به این هدف، زروبابل شاهزاده ی یهودی از بابل به اورشلیم اعزام میشود. زروبابل به معنی فرزند بابل است. در کتاب مقدس، بابل را به فاحشه میشناسند و این فاحشه، الهه عیشتار است که شهر بابل کالبد او است. بنابراین زروبابل همان زرواستر یا زرتشت است. زروبابل، کاهنی به نام عزرا همراه خود میبرد و عزرا نیز شاگردی به نام نحمیا دارد. این اتفاقات میتوانند دقیقا در زمان آغاز اسلام رخ داده باشند. چون اخشوارش به خسروئس یا خسرو نیز قابل تلفظ است و خسروها پادشاهان پارس در زمان ظهور اسلام بودند. در یکی از منابع موسوم به «آخرالزمان های عربی» آمده که یک جنگجوی پارسی به نام نحمیا که به خدمت ارتش اسلام درآمده بود در زمان فتح اورشلیم در زمان لشکریان اسلام، وارد اورشلیم شد و بعد از قربانی کردن یک ورزاو برای خدا معبد اورشلیم را بنا کرد. نحمیای خسروئس باید همان نحمیای اخشوارش باشد و به مانند او معبد اورشلیم را بنا میکند. در تاریخ اسلام، نگفته اند که مسلمانان اورشلیم را فتح کردند تا در آن معبد بنا کنند بلکه میگویند آنها میخواستند معبد را پس بگیرند چون قبله ی اول آنها بوده است. این درحالیست که مطابق تاریخ رسمی، در آن زمان، صدها سال از تخریب معبد یهود به دست رومیان میگذشت. در عوض، مسلمانان معبد قبه الصخره را توسط عبدالملک مروان بنا کردند که اکنون بزرگترین نماد اورشلیم است. آیا معبد یهود همان معبد مسلمانان است؟ یک نکته ی عجیب دیگر. قربانی گاو برای بنای اورشلیم از کجا آمده است؟ قربانی گاو یکی از اعمال کیهانی میترا است و به نوشته ی فلاویوس باربیرو، میترا صاحب یک کیش رمزی یهودی بوده که ژوزفوس فلاویوس، در زمان تخریب معبد بنا کرده تا روم را از درون تصرف کند و به سمت مورد نظر خود حرکت دهد. این حرکت، به پیدایش روم مقدس با مذهب مسیحیت یهودی تبار انجامیده است که تورات یهودیان بخشی از کتاب مقدس آن است. قتل گاو به دست میترا همان شکستن بت گوساله ی سامری توسط موسی است و ظاهرا موسی با نحمیا در هم می آمیزد. نحمیا به عنوان یک جنگجو حکم موسی را دارد و عزرا به عنوان یک کاهن حکم هارون اولین کاهن لاوی را. مطابق یک روایت یهودی کتبی که امروزه بیشتر یهودیان قبولش ندارند، عزرا کل تورات را در خواب دید و بعد از بیداری آن را نوشت. این شبیه معراج خواب مانند محمد پیامبر عرب ها به آسمان ها و برخورد با پیامبران درآنجاست. پس محمد میتواند همان عزرا تلقی شود که با برخورد با پیامبران قبلی، داستان های آنها را کشف میکند و به مردم میدهد. عزرا در لغت همان آسور است و به اندازه ی مسیح، تجسم خدا محسوب میشود. در قرن 16 رسم پرستش کاهنی به نام الئازار در بین یهودیان وجود داشت. این اسم، ترکیب "ال" عنوان کلی خدا نزد یهودیان با نام آسور است که سیروس یا کورش و اخشوارش هم از آن اسم به دست آمده اند. چون یهوه را ال نیز نامیده اند، الئازار نشانه ی تطبیق یهوه با آشور است. آشور همان بعل مردوخ است و بعل به پسر ال یا خدا اطلاق میگردد؛ چیزی شبیه نسبت مسیح با یهوه. [یادآوری میشود که در قرآن، یهودی ها به سبب پرستش عزیر به عنوان پسر خدا، گناهکار شمرده شده اند و عزیر همان عزرا است.] با توجه به این که بعل ها و ال به تمام مردم خاورنزدیک تعلق داشته اند، عزرا به هیچ وجه نمیتوانسته یک پیامبر قبیله ای و صاحب یک قوم خدا مثلا یهود باشد و طبیعتا باید به محمد مسلمانان نزدیک تر بوده باشد. اما برعکس، میبینیم که در کتاب عزرا در تورات، او به شدت با ازدواج یهودیان با نایهودیان مخالفت میکند و حتی میخواهد یهودیان مزدوج با نایهودیان را به طلاق دادن همسرشان وادارد طوری که شهر تا آستانه ی جنگ و ناآرامی پیش میرود. واضح است که دراینجا یهودیت دیگر فقط یک قبیله نیست بلکه یک کاست یا طبقه است که میخواهد مذهب عمومی را به خدمت خود دربیاورد. میدانیم که آنها که اصرار دارند با غیر خود ازدواج نکنند، ثروتمندان و قدرتمدارانی هستند که میخواهند ثروت و قدرت را در طبقات خود حفظ کنند. این شبیه افسانه ی ازدواج فراعنه با خواهرانشان برای حفظ خون خدایی در خاندان خودشان است و میدانیم کهن الگوی فراعنه ازیریس است که خودش برابر آسور و در توجه به حفظ اصالت خون، معادل عزرا است. تمدن مصر باستان و فراعنه با ازیریس و درواقع با عزرا به وجود می آید و به عقیده ی راجر صباح، مصر باستان چیزی به جز یک نوع یهودیت به خط هیروگلیف به جای عبری نیست. این مصر باستان که آثارش در زمان حکومت ممالیک و در همکاری با معماران اروپایی به وجود آمده، برخلاف آنچه میگویند تا قرن 18 و زمان ناپلئون در مصر وجود داشته و اسلام تضادی با آن نداشته است. فقط در قرن 19 و در دوران تسلط اروپاییان بود که اسلام یهودی تبار با لباس های بلند و ریش های بلند و ژولیده ی مردانه تمام مصر را در بر گرفت. همین اتفاق پیشتر و در قرن 18 عثمانی را فرا گرفت درحالیکه پیش از آن، ظاهر اهالی عثمانی تقریبا همان تصویری بود که از یونانیان باستان و بیزانسی داشته ایم. اما چه کسانی آنقدر در این ممالک نفوذ کرده بودند که آنها را وادار به تغییر هویت از بالا کنند؟ مسلما همان کسانی که با فتح مصر و دیگر سرزمین های شمال افریقا، آنها را به راه عثمانی بردند یعنی قدرتمداران فراماسون اروپایی، همان کسانی که سنگ مسیح را به سینه میزدند. آنها دنباله ی فرهنگسازی ژوزفوس بودند و میخواستند آنچه را که از دست داده بودند پس بگیرند. مثلا به این فکر کنید که چرا قربانی گاو در خاورمیانه از بین رفت؟ احتمالا در همان انقلابی که مذهب مندایی را به وجود آورد و به مخالفت با خونریزی و ازجمله تقدیم قربانی خونین به خدا همراه شد. با این که مذهب مندایی هم به شدت توسط یهودیت بازتعریف شده، ولی آثار مخالفت با قتل و جنگ و بخصوص درگیری مذهبی هنوز در آن باقی است. پیامبر مندایی ها یوحنای تعمیددهنده یا یحیی بود که آثار تقدس خود و مشابه هایش در سرتاسر خاورمیانه و شمال افریقا باقی مانده است. یحیی هم همزمان با عیسی کاندیدای مسیح شمرده میشد و به مانند او توسط هرود به قتل رسید. بنابراین عیسی فرمی بازپرداخته از او است. مسیری که به حذف او به نفع مسیح می انجامد به پیدایش لژیون های جنگجویان در مقابل صلح طلبی مندایی برمیگردد و به نوشته ی باربیرو چنین لژیون هایی نیز در فرقه سازی ژوزفوس وجود داشتند و معروف به اکوئتس یعنی اسب سوار بودند که معادل معنایی دقیق شوالیه است. میدانیم که شوالیه های تمپلار بودند که فراماسونری را پدید آوردند. گفته میشود آنها به دنبال تعقیب کلیسای رم، از فرانسه به اسکاتلند گریختند و ازآنجا بر ضد رم فعالیت کردند. اما امکان ندارد گروهی معدود در چنین مبارزه ای پیروز شوند مگر این که ثروت زیادی و به دنبالش پیروان زیاد و سلاح زیاد به دست بیاورند. البته اروپاییان، چنین ثروتی را فقط در امریکا یافتند. درآنجا منطقه ای به نام نیو اسکاتلند قرار داشته که پیشتر نیو فرانسیا نامیده میشد. آیا این همان فرانسه ی تعویض شده با اسکاتلند توسط فراماسون ها نیست و آیا مرزهای کشورهای اروپایی از طریق نوکیسه هایی که در امریکا ثروتمند شدند و توان کشورسازی پیدا کردند تعیین نشد؟ نکته اینجاست: امریکا در غرب جهان تعیین میشود و اروپا هم غرب تلقی میشود با این که همعرض با افریقا است که شرق تلقی میشود شاید چون اروپا از درون امریکا ریشه میگیرد. غرب، جایگاه افول میترا خدای خورشید است و البته میترا همان ازیریس هم هست. ازیریس به دست برادرش سیت که خدای تاریکی است کشته میشود ولی سپس به صورت هورس زنده میشود و انتقام میگیرد. برای اشرافیت یهود، چنین انتقامی فقط از طریق رفتن در لباس گوسفند و تظاهر کردن به دفاع از فرهنگی که آنها را اخراج کرده ممکن است که در این صورت، باید تاریکی و روشنایی با هم جمع آیند و ابدی شوند. ازیریس ورزاو میماند ولی ورزاو مقدسی که باید کشته شود، همان کاری که نحمیا کرد. و اما هورس که بازگشت ازیریس است گوساله ی مقدس است و البته در مقام یک گاو کوچک، برابر با گوسفند مسیح. او در جهان تاریک زیر زمین، رنگ تاریکی را به خود گرفته و ازاینرو است که برخلاف ازیریس صلح طلب، به شدت جنگجو است. هورس بنابراین نیمی ازیریس است و نیمی سیت. حالا اگر قرار باشد خورشید ازیریس و تاریکی سیت به هم بیامیزند باید تاریکی ای را بیاوریم که مثل ازیریس گاوآسا باشد. در این مورد، میدانیم که دب اکبر در قطب شمال، پای ورزاو صورت فلکی ثور تلقی میشد که به شمال پرتاب میشد. صورت فلکی ثور موکل اردیبهشت ماه و فصل کشت و کار بود و بنابراین با زندگی بخشی مرتبط بود. اما دب اکبر با سرزمین های سرد و بی بر شمال ارتباط دارد و قلمرو تاریکی است. دب اکبر مادر دب اصغر محل ستاره ی قطبی است؛ تنها ستاره ای که جایش در آسمان ثابت است و نمادی است از یک خدای ابدی با اصول ثابت و بلاتغییر. تحمیل یک شب ابدی بر جهان، فقط با تبدیل یک دین به کهنه پرستی و محافظه کاری افراطی بدون امکان تطبیق آن با شرایط جدید وابسته است. زمانی که شرق دچار کهنه پرستی و ارتجاع سقوط در دامن یهودیت شکست خورده شده باشد، آن وقت شرق دچار شب است و در غرب، روز است و خورشید میدرخشد. آن وقت شرق مذهبی شیطانی است و غرب کفرانگیز، ایزدی. پس دستگاه سیاسی غرب در مقام خورشید وظیفه دارد با شرق تاریک بجنگد.:
PERSIA: THEGNOSE.WORDPRESS.COM
با همین حسابرسی معلوم میشود که هورس یا خورشید به جای گوسفند برج حمل، زمانی که وارد برج ثور میشود، قلمرو خود را پس گرفته است و جانشین ازیریس و سیت با هم، و صاحب مقام آنها شده است. اما این داستان، به این شکل تعبیر شده که طی عقب رفتن زمان اعتدال بهاری و آغاز دوران سرسبزی سال در دایره البروج، اعتدال بهاری از برج ثور به برج حمل افتاده است و به دوران برج ثور که آغاز تمدن بوده، خاتمه داده است؛ برج ثور بین حدود 6000 تا 4000 سال پیش بوده و برج حمل بین حدود 4000 تا 2000 سال پیش. هورس برابر با میترا است که ورزاو را میکشد و میترا هم خود مسیح است. البته خدای اصلی که یهوه باشد یک خدای قمری است و تقویم های قمری هم در قدیم مهم تر از تقویم های خورشیدی بودند. عیسی مسیح فقط وقتی که به جای خورشید به قتل میرسد تا ماه در آسمان ظاهر شود از انسانیت خالی میشود و روحش به خدا برمیگردد. برای همین هم قربانی گوسفند را در ادیان ابراهیمی داریم. به همین ترتیب مسیح در مرز اعصار حمل و حوت در حدود 2000 سال پیش به دنیا می آید تا در مقام برج حمل به عنوان بره ی خدا قربانی شود و به ایکتیس یا ماهی برج حوت تبدیل شود یعنی همان عصری که این داستان ها در دوره های متاخر آن درست میشدند. ملک جبار، ارتباط عیسی با بهار علیرغم تولدش در انقلاب زمستانی را در این میداند که مادر عیسی سه ماه –برابر کل زمستان- او را پنهان کرده بود تا دشمن نتواند او را شکار کند. بنابراین عیسی در بهار آشکار میشود و این آشکار شدن حکم تولد دوباره ی او است که به درآمدن از قبر تعبیر میشود و به صورت عید پاک یا ایستر جشن گرفته میشود. علت این است که مسیح، همان سال است که نو شده است. بهار حکم کودک سالی مسیح، تابستان حکم میانسالی و پاییز حکم پیری او را دارد. بنابراین در انتهای پاییز و ابتدای زمستان، عیسای انسانی میمیرد و به مسیح که یک خدا است تبدیل میشود. میانسالی مسیح حکم رسیدن او به پختگی را دارد. حیوان این دوره، شیر برج اسد است که حیوان بهاری یعنی ورزاو برج ثور را میخورد. بنابراین شیر هم مثل میترا/مسیح، قاتل ورزاو و نماد اصلی یهوه است. بنابراین یک عصر اسد هم برای ایجاد دوران نوین پیشنهاد میشود که در 12 هزار سال قبل با افتادن زمان اعتدال بهاری به ورود خورشید به برج اسد آغاز میشود.:
Celtic calendar: THEGNOSE.WORDPRESS.COM
این دوران جدید، پایان عصر یخبندان و دوران نابودی جانوران ماقبل تاریخ است، اتفاقی که به رشد و تقویت انسان منجر شد. با این حال، ممکن است دوران ضعف و بیچارگی بشر در عصر یخبندان، آنقدرها دور نباشد. ما یک عصر یخبندان کوچک هم در قرون وسطای متاخر داریم. این دوران، ایام زوال کشاورزی و بدبختی مردم بود که به جنگ های کشورهای اروپایی بر سر اندک منابع باقی مانده انجامید و این خود به مرگ صدها هزار و بلکه میلیون ها نفر انجامید. به طرز عجیبی هلند تنها کشور اروپایی بود که از این فجایع جان به در برد، خود را از اسپانیا جدا کرد و شروع به رشد و شهرسازی نمود و به استعمار و تجارت دریایی در جهان پرداخت. حتی تنها کشور خارجی که با ژاپن تجارت میکرد هلند بود. پهلو گرفتن یک کوه یخ در اسکله ی دلفشان در شهر روتردام هلند در سال 1565 گواهی بود بر اوج بدبختی بقیه ی اروپا در آن زمان. اروپاییان، رشد هلند را یک «معجزه» تلقی میکردند. اروپاییان بسیاری برای تداوم بقا به هلند آمدند که اکثرا یهودیان بودند. در اوایل سال 1600 یک پروتستان فرانسوی، دوک دو روهان، اعلام کرد که هیچ چیز در سفرهایش به اندازه ی شگفتی های استان کوچک هلند، او را تحت تاثیر قرار نداده است. چند سال بعد، هموطن او اقتصاددان آنتوان دو مونتچرتین اظهار داشت که «هیچ نمونه ی دیگری در جهان وجود ندارد که کشوری در بازه ای چنین کوتاه از ابتدایی چنین فروتنانه به جایگاه نفوذ در تقریبا تمام نقاط جهان رسیده باشد». حتی رم، به عقیده ی او سال های بیشتری برای تسخیر و امپراطوری سازی نیاز داشت.:
Netherland in little ice age: stolenhistory.net
میدانیم که پادشاهی نوین انگلستان را هم هلندی ها درست کردند و تمام بنگاه های استعماریشان هم به انگلستان منتقل شد و خاندان به قدرت رسیده فراماسونری را به وجود آوردند که مهد آن ماسونری اسکاتلندی یورک در انگلستان است. این موضوع واقعا جالب است که قطب اقتصادی امروز جهان، نیو یورک یا یورک جدید در امریکا است و این شهر در گذشته هلندی نشین بوده و نیوآمستردام یعنی آمستردام جدید نام داشته است. آیا یورک یا آمستردام جدید، قدیمی تر از یورک و آمستردام قدیم نیست؟ به این فکر کنید که اکثر خارجی هایی که هلند را بزرگ کردند یهودی بودند و در نوشته های کلاسیک، امریکا محل قبایل گم شده ی بنی اسرائیل بود. آیا به اصطلاح معجزه ی هلند به این خاطر نیست که هلندی ها در یک اروپای خالی فرود آمدند؟ بگذارید اینطور بگویم: عصر یخبندان کوچک، همان عصر یخبندان بزرگ است. اروپایی های آن در قحطی و جنگ با هم نابود نشدند. بلکه از اول کم بودند. این تاریخ دروغین قرون وسطی است که آنجا را از آدم پر کرده تا دوران سیطره ی مذهب بر اروپا را وحشتناک و نفرت انگیز نشان دهد. حسابش را بکنید دین ستیزان چه زحمتی کشیدند برای این که اعصار ثور و اسد و حمل و حوت را خلق کنند و از دروغ بپالایند. آیا واقعا لازم بود این همه تاریخ درست شود؟ برای اثبات به درد نخوری دین، همان 2000 سال تاریخ مسیحی کافی بود؛ دیگر بقیه اش چرا درست شد؟
به نظر من پاسخ این معما این است که در زمانی که از روی خیالپردازی درباره ی دایره البروج، تاریخ جعل میشد، دایره البروج و ستاره شناسی، دانش مورد علاقه ی بخش زیادی از مردم جهان بود و اعصار فلکی به تاریخ های انسانی تبدیل شدند تا حقیقت معنوی ذات دایره البروج را پنهان کنند. اگر عیسی سالی است که شکل میگیرد و میمیرد تا در سال های بعدی به صورت مسیح، حالت ایزدی بیابد به خاطر آن است که سال و خورشید کنایه از زمانند و وقایع هر سال در زمان معنا می یابند. کسانی که الان هستند در زمان حیات خود، آنقدرها اهمیتی ندارند ولی ممکن است بعدها مقدس شوند، مثل عیسی که در زمان خودش یک دروغگوی دیوانه تلقی میشد ولی بعد از مرگش خدا شد. در ایران هم محمدرضا شاه پهلوی، در زمان خودش یک نوکر بی اراده ی خارجی ها تلقی میشد و به «ممدرضا دماغ» ملقب بود، اما امروز، مردم او را مسیحی مقدس میدانند که یکی از معدود آدم های عقل دار و شجاع و میهن دوست در زمان خودش بود. همین تقدس را در مقیاسی پایین تر نخست وزیرانش هویدا و بختیار یافته اند که پیش تر در مقابل امر شاه، «نوکر بی اختیار» خوانده میشدند. در عالم روشنفکری هم همین اتفاق می افتد. محمدعلی فروغی در بین روشنفکران زمان خودش متهم به یهودی، بهایی، و هندی الاصل سرسپرده ی انگلیس بود و از هیچ فحشی به او فروگذار نمیکردند. اما الان در محافل روشنفکری ایران، بزرگترین مغز تاریخ ایران و خدمتگزارترین فرد به این مملکت جا زده میشود. کسی چه میداند؟ شاید رهبران و دستگاه کنونی حکومتی کنونی ایران نیز روزی که دیگر در صحنه نباشند، درست مثل عیسای دیوانه ی دروغگو تبدیل به مسیح ایزدی شوند و ارزش هایشان که خودشان به آن عمل نمیکنند، چراغ راه مردم شود. شاید از ترس مقدس شدنشان و بازگشتن همان ارزش های قدیمی با این مقدس سازی عمومی است که هیچکس در غرب دوست ندارد دستگاه حکومتی ایران شهید شود و همچنان همان اژدهایی که در شبکه های ماهواره ای، انگل دزد فاسد دروغگو خوانده میشود باقی بماند. تا زمانی که این موازنه باقی باشد، ایران همان شرق تاریک مرتجعین باقی می ماند و امریکا روزی خواهد بود که خورشید مقدسش هالیوود وقت دارد افسانه های انواع و اقسام جاسمین ها را برای مردم ایران تعریف و خود را مقدس تر کند.

































































مطلب مرتبط:
7 آبان چه ربطی به کورش کبیر دارد؟