خدایان پولدار: از تسلط بر زن ها تا تسلط بر دنیا.

تالیف: پویا جفاکش

به فاصله ی کمی بعد از روی کارآمدن مجدد دونالد ترامپ به عنوان رئیس جمهور امریکا، نیویورکر در تاریخ 7نوامبر 2024 مقاله ای با عنوان HOW AMERICA EMBRACED GENDER WAR و به قلم خانم Jia Tolentino ( نویسنده ی ثابت نیویورکر و برنده ی جایزه ی ناشنال ماگازین در سال 2023) منتشر کرد که نشان میداد چطور این آخرین صف بندی انتخابات ریاست جمهوری در امریکا، یک صف بندی جنسیتی بوده است. مجله ی «ترجمان علوم انسانی» در شماره ی 33 خود (زمستان 1403) در ذیل مقالاتی که حول انتخاب مجدد ترامپ و دلایل بالقوه ی آن ترجمه نموده بود، این مقاله را نیز با عنوان «چطور مبارزه ی ترامپ و هریس به مبارزه ی میان مردان و زنان جوان امریکایی تبدیل شد؟» درج کرده است. یک دلیل این که عنوان مقاله را عوض کرده، این است که همانطورکه خود مجله میگوید، «خلاصه» ی مقاله درج شده است. اما این خلاصه سازی، چنان خلاصه سازی ایدئولوژیکی است که تقریبا میتوان گفت بخشی از محتوای مقاله و مشاهدات نویسنده را حذف کرده و آن را به سمتی هدایت نموده که بیشتر ضد ترامپ باشد. البته این کار فقط برای خوشایند مقامات جمهوری اسلامی در کشوری که مقاله در آن چاپ میشود یعنی ایران، نیست بلکه به این خاطر هم هست که تجددگراهای ایرانی اراده کرده اند از امریکا در موضوع مرد کردن زن ها الگو بگیرند و اصلا درست نیست که مای مخاطب احساس کنیم روش امریکایی، ایراداتی دارد که موانع بزرگی برای تقلید کورکورانه ی ما و به نفع شعارهای اصولگرایان علیه غربزدگی هستند و به همین دلیل و با توجه به این که دیگر نمیتوان شورش مردان علیه «آزادی» زنان در امریکا را سانسور کرد، فقط میشود مقاله را طوری ترجمه کرد که مردهای شورشی همانقدر ابله به نظر برسند که ترامپ. برای این که منظورم را متوجه شوید، مقاله را اینجا میگذارم و حتی الممکن بخش هایی که "ترجمان" آنها را حذف کرده است، در اکولاد قرار میدهم.:

«گفته می شود دو جنسیت اصلی در حال جنگ هستند. به سختی میتوان خوانشی غیر از این از نتایج انتخابات ریاست جمهوری داشت: در داده های اولیه ی نظرسنجی پس از خروج رای ها از صندوق در پنسیلوانیا، رای زنان هجده تا بیست و نه ساله چهل درصد به نفع کامالا هریس تغییر کرده، در حالی که رای همتایان مرد آنها بیست و چهار درصد به نفع دونالد ترامپ تغییر کرده است. تضاد {– وحش آخرالزمانی چند سر تاریک، غرنده، بی‌تفاوت و تحقیر کننده ای که از این اعداد بیرون می‌آید-} دهه‌هاست که ایجاد شده است. زنان در آمریکا، مانند تقریباً در تمام دموکراسی‌های صنعتی، محافظه‌کارتر از مردان بودند. در دهه ی 1970، آنها شروع به تغییر جهت به چپ کردند، سپس شکاف حزبی را تا دهه ی هشتاد کاهش دادند، و در طول دهه ی نود به شدت لیبرال تر از مردان آمریکایی شدند. ساده‌ترین توضیح برای این موضوع، قابل قبول‌ترین توضیح است: زنان، با کسب آموزش و قدرت در محل کار و استقلال اقتصادی، به حزبی نزدیک شدند که برابری را ارزشمند می‌دانست و از حزبی که سلسله‌مراتب را ارزش می‌بخشید، فاصله گرفتند. {با کنترل بارداری، با سقط جنین ایمن و قانونی، این داستان پیش رفت، زنان کنترل زندگی خود را به دست آوردند.} در دهه ی 2010، زنان کنترل فرهنگ را نیز به دست آوردند. یک فمینیسم نرم [در "ترجمان": روتوش شده] و شرکتی {- لیوان‌های مربوط به اشک‌های مردانه، کلاهک‌های روت بادر گینزبورگ -} حوزه ی عمومی را اشغال کرده بود. {دختران گستاخ و با اعتماد به نفس بودند و مشتاق بودند که کلمات زشت مردانه را به زبان بیاورند. دیگر جایز نبود دختری را ببوسید وقتی دلش نمیخواست حتی اگر دارای رفتار فاحشه مانند sluttyبود.} همه ی اینها باعث شد گروه خاصی از مردان احساس کنند کنترل از دستشان خارج شده است. با گذشت زمان، تعداد آنها افزایش یافت و در گوشه‌هایی از اینترنت رو به طغیان گذاشت و این گونه احساس عقب ماندگی را در آنها افزایش داد. {تعداد زنان در دبیرستان و کالج بیشتر از مردان فارغ التحصیل شد. آنها به طور ناگهانی در مکان هایی که تقریبا برای همیشه ناخواسته بودند تحت تعقیب قرار گرفتند.} حدود ده سال پیش کسی نامزد ریاست جمهوری شد که {قول داد تغییراتی را که زندگی آمریکایی ها را به سمت برابری تغییر داده بود معکوس کند و} مردان، سفیدپوستان، مردان سفیدپوست را دوباره در صدر قرار دهد. در آن زمان نیز کارزاری در جریان بود: ترامپ با وجود این که و درواقع به دلیل این واقعیت که در مورد تجاوز جنسی به زنان لاف زده بود، این واقعیت که همسرش هات [در ترجمان: "زیبا"]، ساکت و به ظاهر بدبخت بود، و این واقعیت که او اینقدر شاکی داشت که هیچ کس نمیتوانست همه ی شکایت ها را پی گیری کند، در انتخابات پیروز شد. ترامپ آنچه را که وعده داده بود انجام داد و دادگاهی عالی را برپا کرد که حکم سقط آزادی جنین را در یک دوره ریاست جمهوری دموکرات ها که ظاهراً او را مورد سرزنش قرار میدادند، لغو کرد. {حداقل بیست ایالت سقط جنین را کم و بیش غیرقانونی اعلام کردند. سقط جنین در آلاباما محدود شد. پزشکان در ایالت هایی مانند اوکلاهاما، تگزاس و فلوریدا درمان زنان در معرض خطر مرگ را به دلیل سقط جنین فعال متوقف کردند. به زنی که حاملگی سرطانی و غیرقابل دوام داشت، گفته شد که در پارکینگ بیمارستان خونریزی کند تا زمانی که به اندازه ی کافی بیمار شود و واجد شرایط مراقبت شود. یک دختر سیزده ساله در می سی سی پی که در حیاط خانه اش مورد تجاوز قرار گرفته بود، نمی توانست برای سقط جنین به شیکاگو برود و بنابراین قبل از شروع کلاس هفتم مادر شد.} انتخابات سال 2024 را دموکرات ها با خوش بینی، به عنوان یک همه پرسی در مورد این گرفتاری تلقی کردند، همانطورکه در انتخابات میان دوره ای چنین بودند. پس از ورود هریس به رقابت، تقریباً از هر ده زن زیر سی سال، چهار نفر از سقط جنین به عنوان مهم‌ترین موضوع رای خود نام بردند. سقط جنین دومین موضوع مهم در میان رای دهندگان هریس بود و اولین موضوع مهم آنان «دموکراسی» بود. برای رای دهندگان ترامپ، اقتصاد مهمترین مسئله بود. {نکته ی خنده دار این است که ما می توانیم این مفاهیم را از هم جدا کنیم. بدون حق انتخاب، زنان در یک دموکراسی یا یک اقتصاد مشارکت کامل ندارند.} Bottom of Form

هر دو کمپین بر جنگ جنسیتی متمرکز شدند. ترامپ که در سال 2016 مورد حمایت زنان سفیدپوست حاشیه نشین قرار گرفته بود، توجه خود را از آنان برداشت و معطوف مردان جوان کرد، در مسابقات UFC شرکت کرد، با ایلان ماسک رفاقت کرد و در پادکست‌هایی که پسر هجده ساله‌اش توصیه می‌کرد حاضر شد. او انبوهی از پرخاش گری های پوچ گرایانه، فضای متعفن رمزارزها و تستوسترون یوتیوبی را رهبری می کرد که به او امکان میداد ساختار سیاست {انقیاد واقعی، وحشیانه و} جنسیت زده سرپوش بگذارد. {ترامپ در زمره ی بسیاری از نامزدهای حزب جمهوری خواه قرار داشت که به طور جمعی ده ها میلیون دلار را در تبلیغات سیاسی ضد ترنس سرمایه گذاری کردند و این گونه تعهد خود را نه به زنان بلکه به خود نهاد جنسیت نشان داد.} هریس در پادکست call her daddy،پادکستی که در آن زنان جوان درباره ی رابطه ی جنسی صحبت می‌کنند و از مردان گلایه میکنند، جولیا رابرتز را وادار کرد تا تبلیغ کند که چگونه همسران مجبور نیستند آرای لیبرال خود را به شوهران محافظه‌کارشان فاش کنند. این استراتژی واقعیتی را منعکس می‌کند که از آن زمان تا کنون توسط نتایج آشکار شده است : یک نبرد جنسیتی که توسط جوانان تشدید شده است، جوانانی که برای تثبیت جایگاه فردی خود در دنیایی که به سختی شروع به زندگی در آن کرده‌اند می‌جنگند. {منظور از نتایج، همان نتایج نظرسنجی آرای خرووجی از پنسیلوانیا است و یا مثلا رای گیری در کارولینای شمالی، جایی که رای دهندگان زن جوان با سی و سه درصد رای بیشتر به هریس و رای دهندگان مرد جوان با بیست و سه درصد رای بیشتر به ترامپ پیش رفتند. این واقعیت که کل ملت، کم و بیش، حداقل اندکی به سمت راست می‌چرخند، اما مردان هجده تا بیست و نه ساله از سال 2020 تقریباً سی درصد به سمت راست حرکت کرده‌اند.}اگر انتخابات 2016 وضعیت تکان دهنده ی وفاداری زنان سفیدپوست را روشن کرد، انتخابات 2024 فوراً همین کار را برای مردان جوان انجام داد. جنگ جنسیت ها که توسط سیاستمداران مطرح شده است، حول دو دیدگاه متضاد حول زندگی زنانه می چرخد. هر طرف فکر می‌کند می‌داند طرف مقابل چه می‌خواهد. ترامپیست ها – به نمایندگی جی. دی ونس، و حرف های تحقیرآمیزش راجع به زنان گربه ای مسخره ی بی فرزند [در ترجمان، به جای گربه ای، گربه دار معنی شده است] و همچنین تاکر کارلسون و تصویر او از کاملا هریس به عنوان یک "مالزیایی ساموایی با ضریب هوشی پایین" و طرفدار استخدام مهاجران غیر سفیدپوست- معتقدند که چپ ها میخواهند زن ها در جوانی قرص های ضد بارداری مصرف کنند، در آغاز بزرگسالی، در شرکت ها شغل های مردها را از دستشان دربیاورند، و بعد از چهل سالگی، پیردخترهایی عصبی در حال طی شیدایی برای انجماد تخمک یا ناباروری باشند. {(به زودی پس از آن، مشکل زن بودن به طور نسبتا نامرئی توسط تعرذیف مضمون "زن یائسه" خنثی می شود.)} لیبرال ها معتقدند که محافظه کاران می خواهند که زنان جوانی خود را صرف آموزش برای جذب، تسلیم کردن خود به مردان و خشنود ساختن آنها کنند و تمام اشکال دیگر پتانسیل انسانی را به نفع مسائلی مثل مدلینگ لباس، و حبس کردن خود در لبخند تصنعی و ور رفتن با بدن خود، [چه به لحاظ ظاهری و چه به لحاظ عاطفی} سرکوب کنند. شکاف بین مردان و زنان جوان در رای امسال، شکاف بین این دو داستان است. این ها مردانی هستند که از شیفتگی زنان برای استقلال به قیمت از بین رفتن مرکزیت خود می ترسند و زنانی که از انقیاد خود در برابر مردان به قیمت زندگی خود می ترسند. تفاوت - و این همیشه بوده - در مورد اراده است. مردانی که به ترامپ رای دادند از آنچه زنان واقعاً می خواهند می ترسند. زنانی که به هریس رای داده‌اند می‌ترسند که برخلاف آنچه میخواهند اتفاق بیفتد. {در دنیای خیالی که توسط رئیس دختران خشمگین لزبین سوسیالیست اداره می‌شود، اگر می‌خواهید یک خانه‌دار باشید، مطلقاً چیزی نمی‌تواند مانع از این ‌شود که در بیست و چهار سالگی یک خانه‌دار باردار و پابرهنه باشید. در دنیای غیر فرضی فزاینده ای که توسط ترامپیست های راست افراطی اداره می شود، بندگی سعادتمندانه ی زنان باید با از بین بردن کنترل آنها بر بدنشان، و در حالت ایدئال، در واقع، با حذف کامل آنها از حوزه ی عمومی بیمه شود. در ویدئویی جدید، جان مک انتی، دستیار سابق ترامپ و مشاور پروژه ی 2025، در حالی که با خوشحالی سیب زمینی سرخ کرده با پنیر چیلی می خورد، به کنایه میگوید: «بنابراین، حدس می زنم وقتی ما گفتیم که می خواهیم فقط از طریق "پست" mailرای دهیم، اشتباه متوجه شدند. منظور ما male"نر" بود.» دیل پارتریج، کشیش یک کلیسای «ضد بیدار» و نویسنده ی کتابی به نام «مردانگی مسیح» - همیشه یک استدلال خنده‌دار است، با توجه به این که عیسی به طور معروف با خون‌ریزی جان خود را از دست داد تا زندگی تازه‌ای بدهد، همانطور که بسیاری از دختران و زنان در ایالت‌های محافظه‌کار در چهار سال آینده این کار را خواهند کرد- میگوید: "در یک ازدواج مسیحی، یک زن باید مطابق اراده ی شوهرش رای بدهد. شوهر رئیس است و آن دو یک نفرند." چیزی که من را در مورد این رقابت فرضی بین ایده‌های زنانگی که هر دو توسط مردان برای اهداف سیاسی ابداع شده‌اند، گیج می‌کند، فاصله ی آن با واقعیت زن بودن است. کشمکشی که بین کار و فرزندپروری، بین بی فرزندی و تربیت فرزند وجود دارد - حتی بین اعمال قدرت بر مردان و پذیرش سلطه ی آنها بر خود - نه در شکاف بین یک زن لیبرال و یک زن محافظه کار، بلکه در زندگی هر یک از آنها شعله ور می شود. دو سوم مادران جمهوری خواه خارج از خانه کار می کنند. این درصد برای مادران دموکرات تنها سه درصد بیشتر است. زنان دموکرات به طور متوسط ​​تنها یک سال دیرتر از زنان جمهوری خواه در بیست و پنج سالگی اولین فرزند خود را به دنیا می آورند. هشتاد و شش درصد از والدین دموکرات و هشتاد و هشت درصد از والدین جمهوری خواه، فرزندپروری را یکی از مهمترین بخش های هویت خود می دانند. زنان چپ می خواهند بچه داشته باشند. زنان سمت راست سقط جنین می کنند. میلیون‌ها زن، عمدتاً سفیدپوست وجود دارند - چهل و پنج درصد آنها در این انتخابات به ترامپ رأی دادند - که به دیدگاه محافظه‌کارانه ی اصلی مادری کشیده شده‌اند. اما شکاف جنسیتی در رای جوانان نشان می دهد که دعوا در حال تغییر است، زیرا زنان در میانه ی طیف سیاسی، پس از قانون ممنوعیت سقط جنین، بر اساس زندگی واقعی خود شروع به رای دادن می کنند. احتمال ممنوعیت ملی سقط جنین در حال نزدیک شدن است. وکیل پشتیبان لایحه ی 8 سنا، قانون ممنوعیت سقط جنین در تگزاس، از نزدیک با ترامپ متحد است و اخیراً از او در دادگاه عالی نمایندگی کرده است. پروژه ی 2025 طرحی را برای نظارت رسمی فدرال بر بارداری ترسیم می کند. این همان چیزی است که بسیاری از مردان جوان، مردان دگرجنس گرا که می خواهند زنان فرزندان آنها را به دنیا بیاورند، به آن رأی دادند. {اکنون دعوای همتا با همتا، بین مردانی که خواهان کنترل باروری هستند و زنانی که از آن امتناع می‌کنند، صورت می‌گیرد.} بازگشت ترامپ به قدرت - کنترل قریب‌الوقوع او بر دیوان عالی و قوه ی قضاییه ی فدرال، انحلال قریب الوقوع ایده ی دولت به ععنوان منبع ارائه ی هر نوع حفاظی در برابر قدرت شرکت‌ها، خشونت‌های امنیتی و تخریب محیط‌زیست - آغاز یک دوره ی سیاسی است که احتمالاً دهه‌ها طول خواهد کشید. بخش زیادی از آن در سطحی انجام می شود که یک فرد معمولی عمدتاً نمی تواند آن را لمس کند. اما این بخش خاص - سیاست سقط جنین، مبارزه در مورد اینکه چه کسی باید تعیین کند که یک فرد چه زمانی و چرا و چگونه بچه دار می شود، این سوال که یک زن برای چه کسی و برای چه چیزی کار می کند - در خانه نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت. فیلیس رز منتقد در مطالعه ی خود درباره ازدواج «زندگی های موازی» استدلال می کند که «ازدواج اولین تجربه ی سیاسی است که اکثر ما در بزرگسالی در آن شرکت می کنیم». به همین دلیل است که هر دو کمپین به طرق مختلف، چارچوب دعواهای سیاسی خود را به عنوان درام های زناشویی شکل داده اند. {برای کسانی از ما که خدا آنها را دگرجنس گرا قرار داده است، اکنون قلمرو صمیمی بیش از هر زمان دیگری سیاسی شده است. اما از این پایه است که ما راهی برای خروج پیدا می کنیم. از اینجاست، در عرصه ی گوشت و اصطکاک، شگفتی و تعالی - عرصه‌ای که ممکن است برای مردان جوان محدود، منزوی، رادیکال‌شده به طور فزاینده‌ای بیگانه باشد و به حق برای همتایان زن آنها جذابیتی نداشته باشد - ما نه تنها یاد می‌گیریم که چه زمانی بر علیه شخص دیگری اسلحه به دست بگیریم، بلکه چه زمانی بیشتر تلاش کنیم تا آنها را ببینیم، یا اجازه دهیم آنها ما را تغییر دهند. اینجاست که می آموزیم در نهایت چقدر به یکدیگر نیاز داریم.}»

احتمالا به خاطر تمرکز زیاد ترجمان روی شیطان سازی از ترامپ بود که نتیجه گیری مقاله حذف شد. چون وقتی به آن توجه میکنیم، میبینیم که تمرکز آن بیشتر از این که روی سیاستمداران باشد، روی ما مردم به طور کلی است. عدم موفقیت اقتصادی مردان در دوران حاضر و ازجمله در امریکا همانطورکه دیگر مقالات مجله ی ترجمان این شماره هم نشان میدهند فقط تقصیر زنان نیست و بخصوص توصیف خانم آرلی هاکشیلد در اولین مقاله ی مجله به نام "پارادوکس غرور" از احساس خفت مردمان امریکا بخصوص در نواحی دورافتاده و شهرهای کوچک از آنچه "رویای امریکایی" نامیده میشود (صفحه ی 15 مجله) بسیار مهم است. اما مجموعه ی این عوامل بهانه ی خوبی میدهند تا مشکلی که میشود حمله ی اساسی به آن کرد یعنی زن ها برجسته شوند و نه عوامل سخت تر مثل پولدارها که ترامپ خودش جزو آنها است. زن ها دراینجا جزئی نماینده ی کلند چون دنیای مادی به زن تشبیه میشود (مادر زمین و اخیرا مام میهن را همیشه در نزدیک ذهن خود داشته باشید) و غلبه بر زنان، نمادی از غلبه بر جهان مادی با تمام مشکلات آن است امری که رسانه ها موقع تصویر کردن قهرمانان ایدئال ولی کاملا غیرواقعی به ذهن مردم فرو میکنند. البته رسانه ها مبدع این انتظار بیجا نیستند بلکه اومانیسم مسئول اصلی است و شورش علیه این مسئول در حکم کفر است چون اومانیسم همان دینی است که عامل الهی تولید دنیای صنعتی مدرن به شمار میرود.

اومانیسم ریشه در مسیحیت دارد. همانطورکه فوئرباخ جهان را مرحله بندی کرده است، بشر در ابتدا خدایی در آسمان برای خود تجسم میکند که یهودیت در این مرحله است، بعد این خدا آدم میشود و روی زمین در میان مردم راه میرود که عیسی مسیح خدای مسیحیان چنین است، در مرحله ی آخر، همه ی آدم ها خدا و مسئول جهان میشوند و با خدای آسمان بای بای میکنند و او را غیر واقعی میخوانند. این ارتباط با مسیح، خیلی خرافی تر از آن چیزی است که به نظر میرسد. مسیح معروف به ایکتیس یعنی ماهی است چون روح صورت فلکی حوت یا ماهی است که ادعا میشود مسیح در آغاز عصر فلکی آن به دنیا آمده است. این صورت فلکی از دو ماهی تشکیل شده که نشانه ی تضادند و درواقع دورادور همان دو نیمه ی تایچی یا دایره ی یین و یانگ چینی ها هستند. این دایره از دو قسمت سفید و سیاه تشکیل شده که شبیه ماهیند و درون قسمت سفید یک دایره ی سیاه و درون قسمت سیاه یک دایره ی سفید قرار دارند که در حکم چشم ماهی ها هستند. قسمت سیاه نشاندهنده ی یین یا نیروی منفعل گیتی و بیشتر جهان فیزیکی است و نیمه ی سفید نماینده ی یانگ یا نیروی نرینه و پویا و محرک است که قوت خود را از روح میگیرد. این دو نیرو با هم بر دنیا تاثیر میگذارند و اشتباهی که در غرب درباره شان میشود میتواند همان اشتباهی باشد که از صدر مسیحیت بر غرب تحمیل شده است. در مسیحیت، سفیدی نشانه ی پاکی و سیاهی نماینده ی بدی است و شما ممکن است ازاینجا نتیجه بگیرید که جسم بد است و زن هم بد است درحالیکه در نظرگاه چینی که اصیل تر است اصلا اینطور نیست و هر چیزی در جای خود مفید است. خورشید باعث حیات گیاهان است ولی اگر شب تاریک موقتا او را از زمین دور نکند گرمای آن تمام گیاهان را از بین خواهد برد و حیات در زمین مختل خواهد شد. درخت استوار خوب است مثل مرد محکم باشد اما اگر در مقابل طوفانی سهمگین انعطاف را که در حکم انفعال زنانه است نداشته باشد خواهد شکست. علاوه بر این هیچ انسانی مطلقا مرد یانگ و مطلقا زن یین نیست و اینطور نیست که آنچه زنانگی نامیده میشود به خاطر قضیه ی یین و یانگ در چین تحقیر شده باشد. این فقط یک نظرگاه مسیحی و غربی است و به قول جیمز گرونز در چین ماقبل مدرن که همجنسبازی در آن وفور داشته معنی نداشته است چون محکومیت همجنسگرایی در یهودیت و مسیحیت هم ناشی از محکومیت زنانگی و خوار داشتن مردی است که تصور میشود در موقعیت زن قرار گرفته است. تونگ چانگ شیه مینویسد که کاملا طبیعی است که گاهی یک زن در موقعیت یانگ نسبت به یک مرد در موقعیت یین قرار بگیرد و همین حالت میتواند بین دو مرد هم اتفاق بیفتد و البته به هیچ وجه به این معنی نیست که هر فردی همیشه یانگ یا همیشه یین است؛ همچنین یک مرد میتواند نسبت به مردی دیگر یانگ تر و نسبت به مردی دیگر یین تر باشد و در هر حال وقتی میلی بین افرادی در این موقعیت ها ایجاد شود میتواند نشانه ی نوعی میل به تعادل باشد و تعادل در فرهنگ چینی بهترین چیز است. لیات لیم هم یادآوری میکند که زنانگی شامل مادرانگی هم میشود و مادری که عاشق فرزندش است حتما نوعی تحکم به فرزندش اعمال میکند که از مقوله ی یانگ به شمار میرود. از طرفی دیوید لوپز توجه میکند که در فرهنگ چینی، زیادی اضطراب و استرس در فرد، از نشانه های زیاده از حد بودن یانگ است چون فرد میخواهد بر اساس نیروی یانگ بر تمام محیط اطراف خود اعمال سلطه کند ولی همیشه نگران است که جایی اعمال سلطه اش با یک رسوایی در مقابل دید عموم ترک بخورد و همین باعث نگرانی و دلواپسی دائم او و ترسش از دیگر مردمان میشود. بیشک این نگرانی، با خدای گون به نظر رسیدن فرد و انتظارات جامعه از انسان ایزدی و خود ایزدان هم در ارتباط است. این بخصوص نتیجه ی ایجاد تصویر ایدئال از خالق گیتی است که در مسیحیت و یهودیت بسیار قوی تر از ادیان آسیای دور است. در این ادیان ابراهیمی، خدایی قدرقدرت داریم که خلقت او در زمین بهترین خلقت ممکن است و جهانش عیب و نقص ندارد. ولی گهگاهی خود متون یهودی-مسیحی بخصوص وقتی یاد آخرالزمان میکنند اعتراف میکنند که دنیا کامل نیست و باید اصلاح شود. این نقطه ضعف، همان مشکلی را نشان میدهد که باعث شده تا خط و مرز یین و یانگ چینی و یهوه ی غربی پاک شود و نیمه ی زنانه ی یهوه یعنی شخینا حتی المقدور انکار شود. چون جهان مادی به اندازه ی یین برابر با شخینا است و جنبه ای از خدا را نشان میدهد که نیاز به اصلاح دارد. پس به وضعیتی منفعل که الگوی کلیشه ی زنانگی در انسان میشود بدل میگردد و قسمت بهتر به صورت جنبه ی نرینه و محرک، در آن اعمال تغییر میکند. این جنبه ی نرینه از جنس حیات و زندگی است و به بیداری در مقابل خواب تشبیه میشود. پس خواب شبانه در مقابل بیداری روزانه قرار میگیرد و نماد حیات، نور خورشید روز میشود. خورشید به سبب رنگش و نورهای مومانندش به شیر تشبیه میشده که سلطان درندگان به شمار میرفته است. درندگان، با خوردن بخشی از جانوران گیاهخوار، نظم طبیعت را کنترل میکردند و مانع از تخریب گیاهان و محیط زیست در اثر زیاد شدن گیاهخواران میشدند. بنابراین گوشتخواران درست مثل نیروی یانگ، یک نیروی تصفیه گر بوده اند و شیر به عنوان رئیسشان تصویر دقیق تری از خدایی در راس عرش الهی میدهد. یهوه هم به شیر تشبیه میشود. شیر الهی تجسم خورشید است و همانطورکه خورشید در موقع غروب به جهان زیرین هبوط میکند خدای نرینه هم به جهان مادی زنانه فرود می آید و در آن تجسم می یابد همانطورکه در چین، زمین و آسمان کنفسیوس با یین و یانگ تائوئیسم تطبیق میشوند. در زبان یونانی، هلیوس خدای خورشید است و این اسم را میشود به هلی/الی/اله به اضافه ی یوس/یاسو/یاهو چرخاند و هلیوس را با الی یاهو یا خدا-یهوه ی سابق تطبیق کرد. دهه ها پیش، جین هریسون نشان داد که هلیوس اصیل ترین خدای یونانی-رومی است و ظاهر جوان بی ریش او به دوجنسگی او برمیگردد و این که همزمان زن و مرد است قبل از این که زنانگیش به صورت یک الهه از او جدا شود و خودش به زئوس یا ژوپیتر ریشو بدل گردد. این ژوپیتر یا یوپیتر (یو-پدر) همان یو یا یاهو یا یهوه و همچنان رئیس یک عرش الهی است. زئوس مرتبا با یک خدای زمینی که امروزه بیشتر با یکی از نام هایش یعنی دیونیسوس شناخته میشود تطبیق میشده که این دیونیسوس را میتوان همان خدای آسمانی آمده به زمین دانست همانطورکه عیسی مسیح هم در مسیحیت چنین است. هم مسیح و هم دیونیسوس بیشتر پسر خدا قلمداد شده اند. در مورد سلف یهوه یعنی ال یا الی یا اله هم باید توجه داشت که تجسم های گوناگون او تحت عنوان بعل (ب+ال) یعنی پسر خدا نامیده میشدند. خود یهوه به عنوان تجسم ال درابتدا با بعل برابر بوده ولی درنهایت بعل نسبت به او تا حد یک شیطان معارض فاصله گرفته است. علت، وضعیت ماقبل شرعی یهودیت بوده که به بهانه ی قبول کردن همه چیز جهان به عنوان بعل یا تجسم خدا در آفرینش، تمام گناهان و اعمال خبیثه را میپذیرفته است. اینجا بعل دقیقا با تصویر کنونی دیونیسوس به عنوان خدایی عیاش و هوسباز و موکل شراب و مواد مخدر مطابقت دارد و تقابل یهوه با بعل، مشابه تقابل آپولو و دیونیسوس در فرهنگ یونانی-رومی است که هر دو خدایان خورشیدی و تجسم هایی از هلیوس بوده اند. جالب است که در هندوئیسم، جای بعل و یهوه وارونه است. درآنجا یاهو/یاسو/اوسو/واسو به صورت واسو دوا (واسو-خدا) و بعد ویشنو درآمده و ویشنو در کریشنا قهرمان قبیله ی یدو (یهودا) تجسم یافته است و این کریشنا تمام قهرمانی هایش را به همراه همزادش بالا راما انجام میدهد که تجسد بالادوا (بعل –خدا)است، ولی کریشنا موجودی به شدت این دنیایی است و بالادوا به لحاظ رعایت اخلاقیات و نزدیکی جالبش به بودا برای تکمیل شخصیت او لازم و ضروری است. کریشنا همچنین با جنبه ی زنانه اش که به راد ا معشوقه ی کریشنا مجسد شده است برجسته میشود که همان برجستگی یهوه و شخینا، یا یانگ و یین با هم است. درواقع دراینجا کریشنا تصویر قبلی یاهو را نشان میدهد که در مغربزمین، طی یک انقلاب مذهبی و تحت عنوان بعل از یهوه یا یاهوی فعلی زدوده شده است. احتمالا انقلاب مزبور در مذهب یهودی-مسیحی بعد از مباحثی درباره ی کتاب مکابیان بوده است و در این موضوع که پروتستان ها به کتاب مکابیان عنایتی ندارند و در کاتولیسیسم جایگاه مهمی دارد جلوه گر شده است. در کتاب مکابیان میخوانیم که یهودی ها در شورش علیه حکومت یونانی سوریه با اسپارت ها متحد شدند. این صحنه که میتواند آغاز جدایی یهودیت از مذهب یونانی هم باشد، ناظر به این واقعیت هم هست که هرکول، دیگر پسر زئوس، یک شاهزاده ی اسپارتی و ملقب به باسیلئوس یعنی شاه بوده و هریسون تصویر اولیه ی او را در زمره ی تصاویر هلیوس برشمرده است. باسیل در یونانی به معنی شاه، تصویر عمومی از شاه را به یاد می آورد: انسانی که قوانین سختی را بر جامعه حاکم میکند و خودش برای لذت ورزی و خوشگذرانی، تمام آن قوانین را نقض میکند؛ تصویری بینابینی از دیونیسوس و آپولو، و جایی که مکن است این اشتباه را ایجاد کند که آنها هنوز از هم جدا نشده اند. کلمه ی "باسیل" از ترکیب لغت باسو/واسو/اوسو/یوس با ال (خدا) می آید. یوس همان یسوع (عیسی) و البته یاهو یا یهوه است و باسیل یا شاه، نسخه ی زمینی الیاهوی پیش گفته است. اوسو به صورت اوتو و آتون و آتوم هم تلفظ میشود. آتوم خدای خورشید غروب در مصر است و آتون که درواقع همان آدون به معنی سرور و لقب یهوه است، خدای فرعونی است که آخناتن یعنی آتون یگانه نامیده میشود چون به عنوان یک شاه-پیامبر به اندازه ی عیسی، تجسم زمینی آتون یا همان یهوه است. در عین حال، کلمه ی ریشه یعنی اوتو به صورت auto در یونانی به معنی "خود" ظاهر میشود و میتواند فرد انسانی را در جایگاه خدا قرار دهد. در هند، آن به صورت "آت" به معنی برتر، درجایگاهی والاتر از "من" به معنی خود قرار میگیرد و اصطلاح "آتمن" به معنی خود برتر را درباره ی انسان های معنوی ایجاد میکند. ولی تلفظ دیگر آن یعنی "آتما" هنوز با آتوم مصری در ارتباط است. این آتوم هنوز نور مجسد به زمین است و همان چیزی است که در مادیگرایی محض فیزیک نوین، تحت عنوان "اتم" ذره ی بنیادین سازنده ی تمام موجودات زنده و غیر زنده میشود. بدین ترتیب، ریشه ی فرافیزیکی انسان از او گرفته میشود ولی او هنوز وظیفه دارد در زمین تغییر ایجاد کند و چون اساس خدائیت را داشتن اتم بیشتر و بنابراین ثروت و اختیارات بیشتر در زمین تشکیل میدهد، باسیل ها یا رهبران اقتصادی و سیاسی فعلی جهان، خدایان جهان جدید شمرده میشوند. به تقلید از آنها مردم دون پایه هم آرزومندند که در میان کسانی که میشناسند، داراترین و تواناترین شخص در اعمال تغییر در وضعیت اطراف خود به نظر برسند.:

“THE PHYSICS AND METAPHYSICS OF BRIDAL MYSTICISM IN ANCIENT HISTORY”: DAVID SHERMAN: GOLDSUNAURA: 27 APR 2021

امروزه و در فوران شعار آزادی و برابری، یادآوری این مطلب سخت است که اشرافیت های اروپایی که این شعار را در جوامع پراکندند دنباله های نظام طبقاتی پیشین مسیحیند ولی در هندوئیسم این نظام طبقاتی بسیار برجسته و بایسته برقرار است و خجالت چندانی هم از وضع خود نمیکشد. چون مردم چندان آن را به چالش نمیکشند و همین هندوستان را به یکی از بی دغدغه ترین و آشکارترین شکاف های طبقاتی جهان دچار کرده است. در این مورد باید توجه داشت که هند به اندازه ی نام خود، خود را وارث دانش توصیف شده از هندیان در متون یونانی میخواند اگرچه منظور یونانیان از هندیان بیشتر سیاهان و بخصوص افریقاییان است و لغات هندی و اتیوپیایی معادل هم به کار میروند. در اساطیر یونانی، هندیان صاحبان سابق زمین و معادل تیتان ها هستند که زئوس پسرش باخوس یعنی دیونیسوس را مامور سرکوبی آنها در زمین کرده است و باخوس مدام در حال انجام سفرهای نظامی و لشکرکشی برای مبارزه با آنها است. منابع مسیحی غربی، باخوس را با کوش کتاب مقدس برابر میدانند و نام کوش نیز گاهی خوس خوانده میشده است. اوخوس میتواند نامی بین خوس و باخوس باشد و او هم اوغوزخان افسانه های ترکی است که پیشوای تاتارها در فتح جهان بوده است. هندیان نیز از شاهی به نام کوش نام برده اند که بر کشورشان حکومت میکرد و هند به نامش کوش نامیده میشود. وی میتواند همان مهابلی شاه سرزمین های بین چین و ایران باشد که تمام هند را فتح کرد و پایتختش را در شمال هند مستقر کرد. مثل کوش، او نیز لقبش بهاراتا به عنوان نامی برای شبه قاره ی هند به جای ماند. مهابلی به عنوان اولین پادشاه ایران قابل تطبیق با مهابود اولین پادشاه پارسی و بنیانگذار ایران بنا بر کتاب دساتیر است. دساتیر که قبل از این که در قرن بیستم جعلی خوانده شود، کل قرن 19 را برای تاثیرگذاری روی زرتشتی گری به طور اخص و پان فارسیسم به طور اعم وقت کافی داشت، برسازی چهار طبقه ی جامعه در ایران را به مهابود نسبت میدهد که مسلما همان 4 کاست طبقاتی هندوئیسم هستند. مهابود 14 آواتار دارد که قابل تطبیق با 14 مانو یا انسان بنیانگذار هندوان و از آن برجسته تر 14 معصوم در اعتقادات مسلمانان شیعی است. اولین 14 معصوم، محمد پیامبر است که قاعدتا با خود مهابود برابر است. همچنین جانشینان مهابود، قائن نامیده میشوند که همان کائن فنیقی و ریشه ی "کاهن" در عبری و "خان" در ترکی و تاتاری است که هر سه رهبران مذهبی را نشان میدهند. بنابراین قائنی ها مثل خان های ترکی، شاه-کاهن هستند و احتمالا نسخه ی دیگر همان خان ها به عنوان جانشینان اوغوز خان میباشند. سومین جانشین مهابود، داریوش ویشتاسب نام دارد که اگر این اسم را به داریوش پسر ویشتاسب معنی کنیم که درنهایت همین خوانش موفق شد، این به طرز عجیبی یادآور به این است که در تواریخ هرودت، سومین جانشین سیروس/کورش (بنیانگذار پادشاهی پارس)، داریوس پسر هیستاسپس نامیده شده است. در سال 1805 که هنوز اصطلاح هخامنشی به وجود نیامده و اکامنیدهای هرودت هم لزوما تاریخی تلقی نمیشدند، پولیاتر از داریوش ویشتاسب به عنوان یک پادشاه قائنی یاد کرد. در تواریخ شرقی فقط یک داریوش مشهور بوده که بیشتر به نام دارا ذکر شده و همویی است که به دست اسکندر مقدونی سرنگون شده است ولی در تاریخ رسمی فعلی، داریوش ویشتاسب برابر با داریوش اول هخامنشی، درحالیکه داریوشی که سرزمینش به دست اسکندر افتاد برابر با داریوش سوم هخامنشی است. از طرفی اسکندر تواریخ یونانی، همانطورکه داریوش را در پارس شکست میدهد پوروس شاه هند را هم شکست میدهد که نام پوروس میتواند بازمانده ای از پارسی بودن حکومت هند در همان زمان باشد. اما شکست داریوش از اسکندر یونانی میتواند مابه ازای اراده ی خدا مبنی بر حکایت ناگفته ی شکست داریوش اخشوارش از یونانیان به سبب بدعهدی در بازسازی معبد اورشلیم در اعتقادات یهود هم باشد. داریوش اخشوارش در کتاب دانیال، به جای کورش، فاتح بیگانه ی جانشین نبوکدنصر در بابل است. اصطلاح "داریوش اخشوارش" را هم به داریوش پسر اخشوارش معنی کرده اند و هم به داریوش که خود اخشوارش است. اخشوارش تلفظ دیگری از نام کورش است که در این صورت، داریوش با کورش برابر خواهد شد و این درحالیست که در تاریخ هخامنشیان به نظر میرسد داریوش اول، حکومت اولاد کورش را غصب کرده و به خاندان خود منتقل کرده است. قاعدتا برابری کورش با داریوش، تغییر نسل در حکومت را به کورش منتقل و حکومت قبلی را به کسی غیر از او منتسب میکند. در مهابهراتا این اتفاق افتاده است. در آن کتاب، پنجمین شاه بهاراتا به سبب بددینی پسر بزرگش یادو، پسر کوچکترش کوروس را جانشین خود میکند که میشود همان کورش. کوروها یا سلسله ی کوروس پادشاهی بزرگی را صاحب میشوند درحالیکه یدوها یا اولاد یادو که همان یهودی ها یا قبیله ی یهودا باشند به یک پادشاهی کوچک با مردمی عمدتا چوپان بدل میگردند. کوروها پیروان مهادوا یعنی شیوا خدای نابودی هستند درحالیکه یدوها پیروان ویشنو میباشند که در بین همانان به کریشنا مجسد میشود. کریشنا کانسا شاه یدوها را میکشد و پدربزرگش اوگورساین را به تخت برمیگرداند. اوگورساین را میتوان اویغور-قائن و اینچنین خان اویغورها یا مغول ها معنی کرد تا معلوم شود ما هنوز در قلمرو قائنی ها هستیم. کریشنا کل جهان را به صورت کالبد ویشنو آشکار میکند و از ویشنو خدایی وحدت وجودی میسازد و بنابراین معادل یهوه ی وحدت وجودی کابالای یهودی است درحالیکه شیوا به عنوان یک عقوبت دهنده ی مداوم گناهکاران، بیشتر به یهوه ی شریعت یهود نزدیک است. شیوا همیشه با نماد هلال ماه ظاهر میشود که معرف تجسم قمری یهوه در شب است و همین نماد را به لطف عثمانی ها اکنون به عنوان نماد اسلام میشناسیم؛ اسلامی که قیام کرده تا شریعت انبیای یهود را که خود یهود نقضش کرده اند بر دنیا حاکم کند. در مقابل، کریشنا یا ترس از عقوبت گناه را از بین میبرد یا معنی گناه را عوض میکند. مثلا خودش دخترانی را که در برکه برهنه آبتنی میکنند دید میزند درحالیکه در هندوئیسم، آبتنی زن بدون لباس در فضای آزاد گناه است. راجا سوسپال، کریشنا را به آوردن دین جدید متهم کرده بود که اوپانیشادها و پوراناها که ستایشگر کریشنایند گاها خود جزو این بدعت به شمار میروند. همانطور که عثمانی ها از سوی اشرافیت یهودا که به اروپا منتقل و حامی اشرافیت اروپایی شده اند به چالش کشیده میشوند، کریشنا نیز موجودیت کوروها را تهدید میکند و به یودیشتره از رهبران پاندوه ها کمک میکند تا حکومت کوروها نابود شود. از مهمترین جنگ های یودیشتره جنگ او با دورجون شاه کوروسی آیودیا بود که نام دورجون نزدیک به نام داریوش است. یودیشتره 50 سال حکومت میکند و پایان حکومت او آغاز عصر کالی یوگا یعنی عصر تاریکی است که در آن همه ی ارزش ها در خطر نابودی قرار میگیرند و اوضاع جهان به هم میریزد. روشن است که یودیشتره معادل اسکندر در ساقط کردن حکومت کورش در پارس است و بی نظمی ایجاد شده بعداز یودیشتره همان بی نظمی ناشی از فروپاشی امپراطوری اسکندر با مرگ او است. در تاریخ عثمانی، این، معادل تصرف عثمانی توسط تیمور لنگ و اولین فروپاشی کشور عثمانی به دنبال فروپاشی امپراطوری تیمور لنگ در اثر مرگ تیمور است. تیمور لنگ را میتوان به عنوان خصم کوروها هم شناخت چون با منتقل کردن تمام امکانات جایی به نام خورسم یا خوارزم به پایتختش سمرقند، باعث انحطاط خوارزم شد و نام این خورسم یادآور نام کوروسی ها است. نام های خوارزم و خراسان، دو تلفظ از یک کلمه اند و یکی از دشمنان یودیشتره هم کالیمن شاه کوراسان (خراسان) بود. خورسم همچنین معادل با گریزیم محل معبد مقدس سامری ها است همانطور که سمرکند (سمرقند) را هم میتوان به سرزمین سامری ها معنی کرد. سامری ها بددینانی بودند که سلوکیان یعنی جانشینان اسکندر آنها را به عنوان یهودیان راستین برگزیدند و باعث قیام حشمونی های یهودی علیه خود شدند. در تاریخ عثمانی، سلکویان در نام میتوانند همان سلجوقیان باشند که بیشتر سرزمین هایشان به دست خوارزمی ها یا همان پیروان گریزیم افتاد و حشمونی ها نیز در نام، همان عثمانی ها هستند. تصرف اورشلیم توسط حشمونیان همان تصرف قستنطنیه پایتخت یونانیان به دست عثمانی های دور دوم است و عثمانی های دور اول که تیمور سمرقندی/سامری به دورانشان خاتمه داد، همان اکامنیدها هستند که سلوکیان جانشینشان شدند و اکامنید تلفظ دیگری از لغت اتمانید یا عثمانی است. بنابراین دوران یونانیان، نه دوران حکومت یونانیانی راستین، بلکه دوران حکومت ترکان یونانی مسلکی است که همان سلجوقیان باشند و عثمانی ها بعد از درآمدن از دل سلجوقیان، دوران آنها را وارونه توصیف کرده اند. این وارونگی البته نه مشمول سلجوقیان روم که عثمانی ها وارث آنها شدند بلکه امپراطوری خیالی سلجوقی میشود که بسیار عظیم بود و نقشه ی فعلی آن، از ترکیه تا آسیای مرکزی را در بر میگیرد . ادعا بر این است که این امپراطوری، به دو قلمرو سلجوقیان روم در ترکیه و سلجوقیان بزرگ در شرق آن تقسیم شد که این تقسیمبندی، همان تجزیه ی پادشاهی سلیمان به دو پادشاهی اسرائیل و یهودا است. پادشاهی اسرائیل به دست آشوریان افتاد و باشندگانش با اقوام بیگانه آمیختند و سامری ها محصول همین آمیختگی بودند. اما پادشاهی یهودا که اولاد سلیمان بر آن حکومت میکردند توسط بابلی ها فتح و درنهایت همراه بابل، ضمیمه ی حکومت کورش شد. سیروس یا کورش نام از آسیروس یا آسور یا آشور خدای آسوریان دارد و بنابراین تجسم دیگری از آشور دورگه ی اسرائیلی-گوییم است. خود کورش با اخشوارش در کتاب استر تطبیق میشود که همسر یهودیش استر، او را به یهودیان متمایل کرد. شخصیت شاه-کاهن قائنی، به آسور می آویزد که الگوی پادشاهی در بین النهرین، و در مصر تحت عنوان ازیریس همزمان فرعون و خدا است. اما بر اساس تقسیمبندی یهودا که کار شاه و کاهن را از هم جدا میکند، آسور اکامنید هم دو تجسم می یابد: به صورت کورش، شاه نوازنده ی یهود میشود و با تلفظ عزیر یا عزرا تبدیل به کاهن-پیامبری میشود که تورات را نوشت و یهودیت را چارچوب بندی کرد. مبنای پارسی بودن این دوران نیز همین تقسیمبندی است. چون لغات «پارسی» و «فارسی»، برآمده از عناوین پاروشیم و فریسی برای پیروان اشرافیت یهودا است. اتفاقا اولین شورشی بزرگ مکابی هم یهودا نام داشت ولی شورش شعبه ی حشمونی مکابیان، به سمت بازگرداندن اختیارات شاه و کاهن در یک نفر پیش رفت و باعث ناخرسندی فریسیان و قرار گرفتن آنها در مقابل جنبش شد که میتواند همان مقابله ی اشرافیت یهودا با عثمانی ها باشد. در اساطیر هندی، اینها را در قالب حوادث دوران راما می یابیم. کشاتریا یا طبقه ی اشراف جنگسالار، به مقام برهمن ها یا روحانیون طمع میکنند و اختیارات طبقه ی آنها را تصرف میکنند ولی ویشنو به شکل پاراسوراما درمی آید و کشاتریا را قتل عام میکند و سپس به صورت راما چاندرا درمی آید و با صلح حکومت میکند تا این که میل به زهد پیدا میکند و رهسپار جنگل میشود. در غیاب او فداییان ویشنو که به کشاتریای جدید تبدیل شده اند مجددا اختیارات برهمن ها را تصرف میکنند. تبدیل شدن راما چاندرا و پاراسوراما به یک مسافر آواره که به شاهان نمیماند به سفرهای جنگی آواره مانند اسکندر شبیه است و کشاتریاهای قبل و بعد از او معادل به ترتیب اکامنیدها و حشمونی ها یا به عبارتی دوران های اول و دوم عثمانی در قبل و بعد از تیمور هستند. پاراسوراما و راما چاندرا به عنوان دو تجلی ویشنو در کریشنای نبرد مهابهاراتا متحد میشوند و به جای کشاتریا با کوروسی ها میجنگند. این کریشنا در نزاعی در اثر مستی کشته میشود و پایتختش وارکا یا دوارکا به زیر سیل میرود. اینجا وارکا معادل اوروک یا عراق است و سیل مزبور هم سیل نوح میباشد. جهانگیر بودن این سیل، در یک افسانه ی هندی دیگر انعکاس می یابد که قهرمانش به نوح یهودیان نزدیکتر است. این قهرمان، ساتیوآرتا نام دارد. این نام، معادل دقیق زیوسودرا نوح کلدانی است که در گزارش بروسوس، نامش به صورت خیسوتروس آمده است. زیوسودرا/خیسوتروس، پیامبری جاودانه است و از این جهت، خیستوروس را میتوان در نام با خضر پیامبر جاودانه ی مسلمانان هم برابر دانست. نسخه ی هندی او یعنی ساتیوآرتا مثل نوح تورات، سه پسر دارد که قلمروش را بین آنها تقسیم میکند. یاپاتی در شمال و غرب ایران، و شرمیا بر نواحی جنوبی آن از هند تا مصر حکومت میکنند ولی به پسر سوم یعنی چارما چیزی نمیرسد چون به خاطر اعمال بدش از سوی پدر طرد شده است. روشن است که چارما انعکاسی از حام پسر نفرین شده ی نوح را دارد که نفرین پدر، به جای خود حام، اولاد فرزندش کنعان را میگیرد که همان کنعانیانی هستند که بنی اسرائیل، موقع ورود به ارض موعود، آنها را قصابی میکنند. در افسانه های اسلامی، اما کنعان، نام پسر چهارم نوح است و او است که از سوی پدر طرد شده است چون به آیین مردم بدکار ماقبل سیل نوح گرویده است. کنعان ابن نوح، با پناه بردن به کوهستان، از سیل در امان می ماند و این، میتواند آنچه بعدا بیشتر به فرزندان کنعان ابن حام نسبت داده شد را بازمانده ی میراث ملت قبل از نوح نشان دهد. در کوش نامه، کوش پسر کنعان ابن حام و از این جهت معادل بقایای مذهب ماقبل نوح است و این میتواند همان کوش فاتح هند و اوغوز خان و باخوس باشد که همه میراث حامند و لغت "خام" که تلفظ دیگر نام حام است، در اروپا مرتبا به جای "خان" برای رهبران تاتار استفاده میشد تا نشان دهد کل آسیا به عنوان جای دهنده ی تختگاه های تاتارها در خود، قلمرو ماقبل نوح است. با این حال، اروپا نیز در ابتدا در همین جرگه بود. اسکیت های تاتار تمام اروپای شرقی را طی کردند و در آمیزش با اشرافیت های بومی، رهبران مسیحی اروپا را پدید آوردند. اتروسک های اتروریا که آسیایی بودند نیز احتمالا از نسل همین تاتارهای ورود یافته به اروپای شرقی بودند. اتروسک ها بر رم هم حکومت میراندند و بنابراین تقریبا عامل ایجاد امپراطوری روم و شکل گیری اروپا شدند. با جبهه گیری اشرافیت یهودا در اروپا و حمایت مالی آن از فتح آسیا توسط رهبران آن، آسیا و اروپا به نسخه های جدید سامره و یهودا تبدیل شدند و یهودای جدید، خواهان احیای امپراطوری سابق یهودا که شامل اسرائیلی و یهودی با هم بود گردید. حالا اسرائیلی از نایهودی قابل تمییز نبود و شاه یهودا هم تبدیل به عیسی مسیحی شده بود که برای نجات یهودی و نایهودی قیام کرده بود. کلیسای این مسیح، مرکز امپراطوری شارلمان شد که اگرچه نامش به معنی شاه بزرگ است، ولی بازی با نام شولومان یا سلیمان نیز هست که بزرگترین پادشاه یهودا در زمان اتحاد آن با اسرائیل بود. از طرفی نام شولومان با اسور جمع آمده و تبدیل به شلمنسر نام پادشاه آشوری شده است که اسرائیلی ها را شکست داد. چون ال یا الی قبل از این که با یاهو/یهوه برابر شود با آسور برابر بوده است. در تورات هم دو خط کهانت یهودی از دو پسر هارون به نام های ایتامار و الاسار داریم که خط الاسار مهمتر بوده است. الاسار ترکیب نام های ال و آسور است و اهمیت عزرا/آسور در ایجاد تورات را هم در نظر دارد. نام الاسار به صورت ایلیوس هاسار و درنهایت ژولیوس سزار، عنوان بنیانگذار امپراطوری روم شده است. همچنین نام آسور یا سور، به صورت "سول" به معنی خورشید درآمده که سلم و سولومان و سلیمان شده است و این سول همان سول اینویکتوس یا خورشید پیروز یعنی خدایی است که جشن تولدش در انقلاب زمستانی تبدیل به کریسمس شده است. میترا و آپولو نام های دیگر او هستند. نام سول تبدیل به نام شائول و نام آپولو تبدیل به پولوس لقب شائول شده است و این شائول یا پولوس، مهمترین تثبیت کننده ی مسیحیت و همان کسی است که در نامه به قلاطیان نوشته است که میخواهد یهودی و یونانی را با هم متحد کند شاید چون یهودی و یونانی در ابتدا همان یهودی و سامری و بنابراین یهودی و اسرائیلی، یهودی و آشوری، و درنهایت یهودی و نایهودی هستند. این، اشرافیت یهود و نسخه ی اروپایی معبد سلیمان آنها است که میخواهد این اتحاد را ایجاد کند و کاهنان این معبد سلیمان، تمپلارها یا شوالیه های معبد هستند که در آسیا با حشاشین پیرو علی متحد شده اند. علی یکی از نام های الله و معادل ایلی یا ال خدای سامی است که یهوه یا ژوپیتر، شکل متاخر آن برای یهودی و رومی است. بنابراین تمپلاریسم ادعای بازگشت به اصل دارد. در قالب یک انسان، علی جانشین بلافصل محمد از دید شیعه است و اگر در ابتدا محمد همان مهابود بوده باشد، اتحاد تمپلارها با حشاشین، در حکم اتحاد معبد سلیمان با بقایای کوشیان یعنی صاحبان دنیای قبل از هرج و مرج است. شیعیان نقطه ی مقابل عثمانی ها بودند که مذهبشان پیرو سنت یا اصل تلقی میشد و ازاینرو شیعه گری معادل بددینی است. بنابراین مقابله ی عثمانی با شیعه معادل مقابله ی حشمونی با سامری است. با این حال، درنهایت و در دوران اوج حکومت غربی ها بر جهان میبینیم که تصویر رسمی شیعه که در مرکز فعلیش ایران برقرار است کمترین ارتباطی با آن بددینی ای که سنی ها از شیعه ها انتظار داشته اند ندارد و تصویر نزدیکتر در بین علوی های ترکیه و سوریه از سوی قاطبه ی شیعیان به عنوان مرتد رد میشود. الان اختلاف شیعه و سنی در حد اختلاف بر سر این که چه کسی در تاریخ جانشین برحق پیامبر بود پایین آمده است. چون جای علی ماقبل مسیحی با علی مابعد مسیحی عوض شده است. این علی دوم، نامش فقط در تلفظ با آریوس کشیش تفاوت دارد. آریوس مسیحی بود ولی عیسی را نه خدا بلکه پیامبر میدانست و ازاینرو از سوی کلیسای غرب طرد شد و پیروانش در شرق به تبلیغ پرداختند. ادعای آنها الان توسط اسلام تکرار میشود و در این زمینه جریان فعلی غالب در تشیع، تفاوتی با سنی گری ندارد. علی شیعه ی ارتدکس هم مثل آریوس انسان نیست و برخلاف علی علوی ها که به ایلی یا خدای سامی باستان نزدیکتر است، خدای انسان شده نیست. اصول شیعه هم دیگر آن مخدر کشی و فسق و فجور حشاشین دانشمند تمپلارها را تایید نمیکنند و به اخلاقیات مسیح که اخلاقیات آریوس است نزدیک شده اند. این آریوس قبل از رومی شدن یهودیت به شکل مسیحیت کاتولیک از جریان جدا شده و ایران هم امروزه به سرزمین ملاهایی تبدیل شده که رهبرانشان آیت الله ها، تنها نسخه های اسلامی کوهن گدول یا کاهن اعظم یهودی هستند و مانند آنها را در بقیه ی جهان شیعی پرورش داده استعاقبت تشیع دراینجا الگو گرفته از عاقبت معبد سامری است: گریزیم محل معبد مقدس سامریان، درنهایت تبدیل به یک پایگاه قرائیان یعنی یهودیان راستکیشی شد که فقط به تورات و حدیث اهمیت میدادند و هر گونه نوآوری را به نام بدعت انکار میکردند. توجه کنیم که شیعه به عنوان بدیل عثمانی دوم، در حکم تکرار حمله ی اسکندر و یونانی گری برای عثمانی اول یل هکامنیدها بود و پیروزیش بر عثمانی نیز مانند پیروزی نسخه ی ترکی اسکندر یعنی تیمور لنگ بر دوره ی اول عثمانی بود. پس باید به یاد بیاوریم که حکمرانان مغول مسلمان هند هم اعقاب تیمور لنگ سمرقندی بودند که به شبه قاره نقل مکان کرده بودند. درست مثل سلجوقی/سلوکی های موصوف در بالا، آنها نیز در ابتدا رفتار خوبی با بومیان داشتند تا این که اورنگ زیب که مسلمان متعصبی بود، در یک کودتا پدرش را سرنگون کرد و تمام متون هندو را نابود نمود و جالب این که انگلیسی هایی که حکومت مسلمانان در هند را از بین بردند، در اواخر قرن 18 وانمود کردند که متون هندویی را که اورنگ زیب از بین برده است کشف کرده اند و تحویل هندوها دادند. احتمالا متونی که آنها برای هندوها کشف کردند، روی هم رفته چیزی به جز یک نوع "تورات سامری" نیستند. همه ی سرگذشت های خدایان انسان گون میتواند تکرار همین الگو را نشان دهد. مثلا میتوانیم توجه کنیم که شیاطین مذهب هندو اسوره نام دارند که احتمالا با آسور خدای آسوریان مرتبط است. پارسیان نیز همان آسور را تحت عنوان اهوره میپرستیدند و در قدیم، پارسی و آسوری گاها با هم معادل بودند. در هند، "پارسی" عنوان زرتشتیان هندی است که خدایانشان اهوره و شیاطینشان دیو نامیده میشوند و از این جهت، دقیقا برعکس هندوانند. همچنین شیوا یا مهادیوا که حتی اکنون در هندوئیسم، نسخه ی اصلی الله مسلمانان شمرده میشود، مجسم به ورزاو و از این جهت برابر با ازیریس قبطی است. در یهودیت فعلی، موسی بت گوساله ی سامری را میشکند و گاوپرستی را ممنوع میکند که این میتواند معادل با طغیان این «شاهزاده ی مصر» علیه مذهب مصری باشد. تمپلارها نیز پیرو میترا هستند که آفرینش جهانش با قربانی آیینی ورزاو کیهانی اتفاق می افتد و به نظر میرسد موسی شکل نو شده ی میترا باشد. با این حال، در دعوای ویشنو و شیوا، شیوا بیشتر به موسی نزدیک است و ویشنو به عیسی. شیوا هر چیز "غیر" را تخریب میکند و ویشنوی کریشنایی همه چیز را میپذیرد. موضوع این است که افراط در تخریب، میتواند آنچه ضد آن است را به مخرب بودن تشویق کند. دین قرار است نجات دهنده ی انسان ها باشد نه کشنده ی آنها. به همین دلیل، ما انتظار داریم مردان خدا انسان هایی مهربان و صلح دوست باشند نه جنایتکارانی دزد و آدم کش. تاریخ قلابی کاست ها در هند هم که به اندازه ی عمر متون هندو و خود کاست ها جدید و نتیجه ی کشفیات انگلیسی ها است، وانمود میکند که در ابتدا طبقه ی برهمن ها یا روحانیون بر طبقه ی کشاتریا یا جنگجویان برتری داشت ولی سوء استفاده ی جنگجویان از قدرت نظامی و آزار برهمنان توسط آنان باعث شد تا دوگانه ی کشاتریا-برهمن یا جنگجو-روحانی، با دوگانه ی کشاتریا-ویشنو عوض شود. پاراسوراما کشاتریای پیشین را از بین میبرد و برای جلوگیری از تکرار فاجعه، راما که ویشنوی انسان شده است، موجد کشاتریای جدیدی میشود و کریشنا تجسد دیگر ویشنو نیز خود سرکرده ی کشاتریا است. کریشنا موقع ایجاد جنگ های موحش مهابهاراتا، پرچم عقاب را که مرکب ویشنو و درواقع تجسمی حیوانی از او است، روی پرچم سپاه خود درج کرده است چون سپاه او همان سپاه روم است که عقاب ژوپیتر را نشان خود نموده است. طبیعتا این در حکم انتقال صحنه ی اتفاقات اروپا به شرق است. در اروپا عقاب روم در رنسانس و با این ادعا برگشت که حکومت خشن اخلاقیات در اروپا باعث انحطاط آنجا شده بود و چاره ای نبود جز این که عصر باشکوه روم برگردد. با این حال، روم باستانی که ارائه شد بیشتر اختراع شده بود تا این که کشف شده باشد و متون کلاسیک آن هم دقیقا وقتی پیدا شدند که اراده به بازگشت به روم کلاسیک پیدا شد. توجه کنیم که میترای تمپلارها هم خدای لژیونرهای رومی بود و بازگشت تمپلارها در قالب فراماسونری بعد از سرکوبشان توسط فیلیپ عادل هم همانقدر «بازگشت» محسوب میشود که بازگشت روم باستان. حامیان این بازسازی یا بهتر است بگوییم نوسازی روم، اما هنوز از آن یهودی زده هایی که با خلاصه کردن همه چیز در تورات و انجیل و تفسیر کشیشی آنها، مانع تفکر معقول شدند فاصله ی چندانی ندارند چون همان سفر توراتی اسرائیل از مصر به ارض موعود را به صورت سفر از اروپا به امریکا بازسازی میکنند و اصلا هم عجیب نیست چون همان اتروریایی که اتروسک هایش روم باستان آنها را میسازند در دوره ی رنسانس، بزرگترین محل انتشار کیمیاگری مصری و تبلیغ ازیریس و همسرش ایزیس بوده اند و اروپای روم، مصر ازیریس است که اشرافیت یهود قرار است با گذر از دریا علیه گوساله پرستیش قیام کند و در ارض موعود جدید، اورشلیم نوین بسازد. در تورات، در مقابل بنی اسرائیل، قدرت خطرناک آموری ها یا آموروکو یا عمالقه قرار داشتند که نامشان شبیه نام قاره ی امریکا است. عمالقه در روایات اعراب، از همگنان قوم عاد و در زمره ی اعراب بائده (اعراب نابود شده) یا اعراب عاربه (عرب های اصلی) یعنی عرب های باستانی –قبل از عرب های جدیدتر اسماعیلی (مضری) و قحطانی (یمنی)- بودند که به سبب جباریتشان خدا آنها را با انواع بلاها از روی زمین محو کرد و ظاهرا بقایایشان یعنی عمالقه با بومیان امریکا تطبیق شده اند. جالب است که این بومیان امریکا همزمان تارتار (تاتار) و هندی هم نامیده شده اند و بنابراین کل انتظاراتی که روایات و متون هندی از تاتارها و هندی ها و آسیایی های باستان ایجاد میکنند، یک انتظار ابتدایی اروپایی از امریکا یا جهان امریکایی به نظر میرسد.:

“SYNCRETISMES”: DIDIER LACAPELLE: THEOGNOSIS: 11 APR 2020

انتظار مشابهی را میتوان از کتاب SOME ACCOUNT OF THE BRITISH DOMINIONS BEYOND THE ATLANTIC منسوب به WILLIAM DOYLE انگلیسی در 1770 یافت جایی که میگوید در ابتدا جهان فقط سه قاره داشت: اوگیگیا، آتلانتیس و استرالیا. سپس اوگیگیا به سه قاره ی آسیا، افریقا و اروپا تقسیم شد و آتلانتیس به سه قاره ی امریکا، سباستیا و هایپربوریا. هایپربوریا همانطورکه متن توضیح میدهد در اینجا جزایر بین اسکاندیناوی و امریکای شمالی مثل آیسلند و گرینلند هستند و امریکا و سباستیا هم به ترتیب، امریکای شمالی و امریکای جنوبیند که ادعا میشود نام از کاشف هایشان –به ترتیب امریکو وسپوچی و سباستین کاپوت- دارند. نکته این است که این مجموعه به عنوان دربردارنده ی تمام سرزمین های ماورای اروپا در آتلانتیک یا اقیانوس اطلس، با آتلانتیس افسانه ای افلاطون تطبیق شده اند که تمدن کهنش مدت ها قبل در زمین لرزه و سیلی که میتوان آن را سیل نوح دانست از بین رفت. درباره ی ریشه گیری تمدن امروز از آتلانتیس در منابع اروپایی دو سه قرن پیش خیلی صحبت شده است. از طرفی آتلانتیس در مقابل اوگیگیا قرار گرفته است که جامع آسیا، اروپا و افریقا و معرف بر قدیم است در مقابل بر جدید که امریکا است. اوگیگیا در ادیسه ی هومر، نام جزیره ای است که کالیپسو دختر اطلس در آن زندگی میکند و ادیسه در زمان ورود به آنجا فریفته ی او میشود. کالیپسو سعی میکند ادیسه را در آنجا پیش خود نگه دارد ولی درنهایت ادیسه آنجا را برای بازگشت به نزد همسر و سرزمینش ترک میکند. آیسخولوس به رود نیل، "اوگیگیان" میگوید و یوستاتیوس بیزانسی، اوگیگیا را نام اولیه ی قبط یا مصر معرفی میکند. شاید این تعابیر، با ارتباط اطلس با کالیپسو قابل حل باشند. اگرچه نام مادر کالیپسو معمولا ذکر نشده، اما هگینوس نوشته است که مادر او پلیونه مادر پلیادها یا ستارگان ثریا در صورت فلکی ثور یا ورزاو بوده است. اگر ورزاو را با ازیریس بنیانگذار مصر برابر بدانیم، ثریا معادل ایزیس یا نیمه ی زنانه ی او میشود که به همسر ازیریس فرعون مجسم میشود. هفت ستاره ی ثریا با انتقال پای ثور به قطب شمال و تبدیلش به دب اکبر، در هفت ستاره ی آن انعکاس یافته اند. دب اکبر، مادر دب اصغر محل ستاره ی قطبی یا عمود جهان است. اطلس نیز یک نسخه از عمود جهان است که آسمان را بالای زمین نگه میدارد. بنابراین انتقال ثریا به قطب شمال در حکم انتقال عروس به خانه ی شوهر و ازدواج دب اکبر به جای ثریا با اطلس است که میتواند ازدواج ازیریس با ایزیس در مصر یا قبط هم باشد. کالیپسو به عنوان الهه ای که از این اتحاد پدید می آید نمادی از مادر-زمین است. پس اوگیگیای ادیسه که بعدا به جزیره ای کم اهمیت تبدیل شد، درواقع مجموعه ی جهان فیزیکی به صورت زمینی احاطه شده توسط آب است و آنچه به عنوان آتلانتیس در ورای آن قرار دارد و امریکا را ایجاد میکند ماورای زمینی و فراطبیعی است. دقیقا به همین خاطر است که آتلانتیس را باید با قلمرو افسانه ی نفیلیم یا آناکیم یعنی موجودات نیم انسان-نیم فرشته تطبیق کرد که یهوه بر آنها خشم گرفت و در سیل نوح نابودشان کرد. نام آناکیم معادل نام آنوناکی ها یا موجودات فراطبیعی در اساطیر بابلی است و رهبر آنوناکی ها انلیل، فرستنده ی سیل عظیم و معادل یهوه ی تورات بود. انلیل، انسان ها را به عنوان کارگرانی بی مقدار برای خدمت کردن به آنوناکی ها میخواست ولی حئا برادر انلیل موقع ساختن انسان ها چیزی از خود در آنها نهاد که باعث شد میل به شورش بیابند و همین باعث شد که انلیل به فکر نابودی همه ی بشر بیفتد. ازاینرو پس از وقوع سیل، انسان ها به پیشنهاد حئا مدتی نوکران بی اراده ی انلیل ماندند تا در این فرصت، حئا بخشی از قدرت انلیل را تصرف کند. این حئا سازنده ی زمین برای انلیل هم هست و به عنوان خدای آب ها و خدمتگزار انلیلی که الگوی فرمانروایان و مانند آنها عاشق جواهرات است، نوع زمین سازیش نیز معلوم است. در اساطیر سرخپوستان امریکا و مغول های آسیای دور، به طور مرتب میبینیم که خالق دنیا اردک یا پرنده ی آبزی غواص دیگری است که به زیر آب ها شیرجه میرود و ذرات ته نشین آب را به سطح می آورد و اینقدر به این کار ادمه میدهد که مجموع ذرات، تبدیل به تپه ای و در نهایت تبدیل به جزیره ی زمین میشود. فکر اولیه احتمالا موقع تمیز کردن جوی ها و ایجاد تپه های کوچک از ذرات گل و لجن خارج شده از جوی در روی زمین ایجاد شده و به این فکر منتهی شده که شاید خاک کنار جوی هم همینطور به وجود آمده باشد. از طرفی این خاک رویی بر تونل های زیر زمینی گذر دهنده ی آب های زیرین استوارند و برای کسانی که تونل سازی معدنچی ها را دیده اند این تونل های آبی، دستپخت معدنچیان شمرده میشوند. معدنچیان در موقع کار، درست مثل اردکی که خاک را از زیر آب خارج میکند تونل هایی عظیم در زمین میکنند و ضایعاتی که ایجاد میکنند تبدیل به تپه هایی عظیم میشود. اگر معدنچی های انسانی را با غول های معدنچی که تیتان ها و سیکلوپ های باستانی به عنوان نسخه های دیگر نفیلیم هستند عوض کنید آن وقت به فکر ایجاد کوه ها و دره های عظیم توسط آنها می افتید و احساس میکنید تمام تغییرات جغرافیایی زمین، با معدنکاوی های آنوناکی ها اتفاق افتاده است. در قاره ی امریکا که پر از معادن ارزشمند است و اشکال خارق العاده ی زمینشناسی مثل گرند کانیون را دارد چنین تصویرسازی ای توسط ذهن اروپایی مهاجر بسیار ساده است. بنابراین هر گونه ساخت و ساز عظیمی جلوه ای از کارهای خدایان یا انسان های خدای گون را پیدا میکند و برای غربی دارای تربیت مسیحی، اگر چنین ساخت و سازهایی در مستعمرات و کشورهای نیازمند استعمار مشاهده شدند باید به نژادهای باستانی منقرض شده نسبت داده شوند. بخصوص در مصر که بناهای منسوب به فراعنه و در راسشان اهرام فراوانند، مصرشناسی رسمی هزاران سال بین بومیان فعلی و سازندگان بناها فاصله انداخته است. ادعا میشود که در ابتدای قرن 19 و در جریان فتوحات ناپلئونی در مصر، یک نابغه ی فرابشر فرانسوی به نام شمپولیون موفق شده است خطوط هیروگلیف مصری را که هیچ کس نمیشناخت بخواند ولی چیزی که گفته نمیشود این است که از همان زمان و سال 1806 کتابی به نام ANCIENT ALPHABETS AND HIEROGLYPHIC CHARACTERS از JOSEPH HAMMER داریم که بر اساس نوشته های کشف شده در قاهره از علی ابن مختار ابن عبدالکریم، ارتباط هیروگلیف های به اصطلاح مصر باستان با الفباهای کلدانی و سریانی و نبطی و عربی را توضیح میدهد و معنای آنها را روشن میکند. ادعا میشود که این نوشته ها کار احمد ابن ابوبکر ابن وحشیه هستند که آنها را در زمان عبدالملک ابن مروان فرمانروای اموی نوشته است. ولی فارغ از این که در چه زمانی نوشته شده باشند نشان میدهند که معنای آنها کاملا در ارتباط با الفباسازی فلسفی سامی بوده است و نمیگذارد این احتمال که مصر باستان چیزی جدای از تمدن عربی متاخر بوده باشد از ذهن دور بماند و فقط فرهنگ سازی های نوین میتوانسته اند بنیادهای ارتباط دو تمدن را از بین ببرند، فرهنگ سازی هایی که همانطورکه متوجه شدیم به نفع اروپاییان و تابع خواست ها و انتظارات آنها بوده اند؛ انتظاراتی مانند این که لازم بوده با جدا کردن تصویر بومیان از تمدنشان در ذهن سربازان مسلح به ایدئولوژی مسیحی، آنها را از تشکیک در فکر سلطه بر این موجودات دون بشر باز دارند. در عوض، این اروپاییان خواهند بود که با به دست آوردن حق بهره برداری از معادن مستعمرات و وادار کردن بومیان به کارگری برای آنها در این معادن، همانطورکه انسان ها کارگران معادن آنوناکی ها بودند، خدایان بودن خود را اثبات خواهند کرد. فیلم ها و داستان های بسیاری ساخته شده اند درباره ی قهرمانانی که در خرابه ها یا تونل های پیچ در پیچ و مرموز و خطرناک، گنج باارزشی را کشف میکنند. در تمام این آثار، قهرمان با رسیدن به هدف خود، جایگاهی خدایگانی خواهد یافت و فلزهای گرانقیمتی که کشف میکند سند این خدائیت هستند. این فلزها معمولا از جنس کریستالند و کریستال در لغت یعنی از جنس کریست یا مسیح.:

“COULD OUR PLANET EARTH BE ONE HUGE QUARRY?”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 13 DEC 2020

شاید همین رویه باشد که الان بر ضد خود تمدن غرب رشد کرده و در ایجاد آنچه ترامپیسم مینامیم ایفای نقش کرده باشد. خانم آرلی هاکشیلد، جامعه شناس امریکایی، در همان مقاله ی "پارادوکس غرور" مجله ی ترجمان که ذکرش را کردیم صحنه های مشابهی را از خود امریکا گزارش میکند. او در سفرش به پایک ویل در کنتاکی شرقی و توصیف وضعیت مردم آنجا که روسای خانواده هایشان عمدتا کارگران سفیدپوست معادن زغال سنگند شرح میدهد که چطور این مردم که زمانی نسبت به نقش حیاتی خود در اقتصاد امریکا افتخار و احساس غرور داشتند، بعد از سیاست های زیست محیطی جدید و همچنین انتقال خطوط تولیدی صنعتی از منطقه، دچار فقر و تحمل تحقیر توسط ساکنان شهرهای بزرگی شدند که برعکس این گونه نواحی، از جهانی شدن، سود سرشاری برده اند. در جایی از مقاله درباره ی یکی از این سرخورده ها گفته میشود: «اشلی، طی طرح آپوارد باوند (برنامه ی آماده سازی پیش دانشگاهی که با بودجه ی فدرال اجرا میشود) در اردویی به بوستون رفته بود و ماجرای بازدید از یک کتابفروشی در این اردو را برایم تعریف میکرد: "وقتی با آقای فروشنده حرف زدم، پرسید بچه ی کجا هستم. وقتی گفتم شرق کنتاکی، خودش را از پشت کانتر بالا کشید و خم شد تا نگاه کند ببیند پابرهنه هستم یا نه. البته کارش شوخی و مسخره بازی بود، ولی به من فهماند که آنها با من شوخی هایی میکنند که من نمیتوان همان را با آنها بکنم.» (ترجمان: پیشین: ص14)

وقتی چنین احساسات جریحه دار شده ای خدایان دروغین را تهدید میکند، خدایان مجبورند یکی از خودشان را به عنوان ناجی برای این مردم بفرستند تا ارزش های خدایان زیر سوال نرود؛ یک ناجی پولدار بانفوذ فراقانون مثل ترامپ را.

موسی با نقاب خشایارشا، یا چگونه مملکتی را جهنم کنیم تا مردمش به این نتیجه برسند که امریکا بهشت است؟!

تالیف: پویا جفاکش

درفش های سرخ لشکریان بابری هند با نشان شیر و خورشید در مینیاتوری درباره ی لشکرکشی های اکبر شاه بابری در کتاب پادشاهنامه

ببری در محلی گلی با فاصله ی کم از یک جاده ی پررفت و آمد، قطعه جواهری را به دست گرفته بود و هر کس از راه میرسید، پیشنهاد میداد که بیاید و این جواهر گرانقیمت را از او بگیرد. مردم به جواهر وسوسه میشدند ولی چون طرف، ببر بود، چیزی نمیگفتند و به راه خود میرفتند. تا این که یک نفر چنان وسوسه شد که به جای رفتن پی کار خود، ماند و با ببر یکی به دو کرد. به خیال خودش پیش را گرفته بود که پس نیفتد. فکر میکرد اگر به ببر حالی کند که به او بدبین است، میتواند تا حدودی نقشه ی احتمالی ببر را خنثی کند؛ هرچند خودش هم نمیدانست، این حدود به کجا میرسد ولی عزم کرده بود که ریسک کند. پس گفت:

-متاعت چنده؟

-هیچ. مجانیه.

-آهای. تو مگه ببر نیستی؟ مگه ببرت دشمن آدما و آدما دشمن ببرا نیستن؟ پس چطور شده میخوای بیخود و بیجهت جواهر به این گرونی رو برای یه آدم حروم کنی؟

- من توبه کردم و به راه حق درآمدم. دیگه این ثروت های پست دنیوی برای من ارزشی ندارن و دشمنی ای هم با هیچ کس چه آدم باشه یا غیر آدم، ندارم. پس این جواهر رو از صمیم قلب به تو مرد خوب هدیه میدم.

-زکی. اگه این جواهر جزو ثروت های پست دنیویه، پس چرا برای تو بده ولی برای من خوب؟ داری حقه میزنی؟

- من این جواهرو به هر کسی دارم نمیدم. بلکه به تو میدم. چون به خاطر عباداتی که کردم، به باطن آدما آگاهم و میدونم که تو با بیشتر آدما فرق میکنی. کاملا مطمئنم که اگه این جواهرو به تو بدم، از اون به بهترین وجه در راه سعادت دنیا استفاده میکنی، حتی اگه اینطور به نظر نیاد.

-جون من راست میگی؟

-به جان تو.

مرد که خیلی از این تعریف روحیه گرفته بود، تصمیم گرفت جلو بیاید. اما یادش آمد که باید احتیاط کند. کمی جلو آمد. ببر از جایش تکان نخورد و با لبخند الهی ای مرد را تشویق به جلو آمدن کرد. مرد کمی جلوتر آمد و هرچه ببر را بی تکان تر و لبخندش را الهی تر دید، احتیاطش کمتر شد. ناگهان زمین زیر پایش خالی شد و توی گل فرو رفت طوری که توان حرکتش تقریبا فلج شد. دراینجا سایه ای روی سرش افتاد. بالا را نگاه کرد و دید ببر با لبخندی که همه چیز میشد به آن گفت جز الهی، به او نگاه میکند و میگوید:

-چی شد؟ توی گل گیر کردی؟ عیب نداره. من درت میارم.

آخرین جملات مرد قبل از خورده شدن این بود:

-این حق من بود. چون طمع چشمم را کور کرد و آنچه را که باارزش مینمود از دشمن جانم قبول کردم.

در کشورهایی که ببر در آنها وجود داشته است –منجمله هند که این افسانه از آن می آید- این جانور هم به خاطر زیبایی ظاهر و قدرت کم نظیرش آدم ها را به خود جذب میکرده و هم به سبب آدمخواری و زیان هایی که به دامپروری میزده، منفور بوده است. هرچقدر فاصله ی آدم ها از ببر بیشتر شود، نفرتشان هم رنگ میبازد و بیشتر به او جلب میشوند. برای همین هم مردمی که از پشت میله های قفس باغ وحش یا از روی پرده ی تلویزیون ببر را میبینند، نمیتوانند نگرانی کشاورزانی را که در کنار او زندگی میکنند درک کنند. برای همین ببرها درست مثل سلبریتی های خوش خط و خال سیاسی و هنری و به هر حال تبلیغاتی در دنیای مدرنند. هرچقدر از آنها بیشتر فاصله داشته باشید، آنها را بیشتر جادویی و الهام انگیز میبینید و هرچقدر بیشتر به آنها نزدیک شوید، بیشتر از آنها میترسید. جالب است که ببر داستان بالا هم یک فروشنده ی تبلیغاتچی است و درست مثل سلبریتی های مدرن، با وسایل تبلیغاتیش افراد زودباور را شکار میکند. اگر تبلیغاتچی ببرصفت و خوش خط و خال، فاصله اش از شکارش آنقدر زیاد باشد که آدمخوار بودنش دانسته نباشد، شکار حتی به اندازه ی این آدم طمعکار داخل قصه هم به سوء نیت او شک نمیکند. مثلا فرض کنید که تبلیغاتچی ما از داخل یک کشور بیگانه که مردمش همه خوشبخت و فوق العاده به نظر میرسند (لابد چون از نعمت این نوع تبلیغاتچی ها برخوردارند) با شما صحبت کند. مثل این میماند که یک ببر از هند دستش را به سوی یک کانگورو در استرالیا دراز کند و ادعای دوستی نماید. درست است؟ طبیعتا بسته به اطلاعات افراد درباره ی انسان های ببرصفت، بازخوردهای مختلفی از رابطه به وجود می آید که حتی ممکن است داستان بالا را کم و بیش کج و معوج کند. این درست است که این داستان منبع اصلی مشخصی دارد یعنی کتاب پانجاتانترا؛ اما همانطورکه کمتر ایرانی ای شاهنامه خوانده است کمتر هندی ای هم پانجاتانترا خوانده است. قریب به اتفاق داستان های آموزنده از زبان حیوانات در هند، از کتاب پانجاتانترا درآمده اند. اما حتی معروفترین های آنها از طریق روایات شفاهی گوناگون و بازنقل های کودکانه ی فراوان به سمع و نظر مردم رسیده اند و در هر بازسازی و ازآنجمله قطعا بازسازی بالا، چیزهایی بسته به شرایط روز و تجارب راوی ها تغییر میکنند. حتی ممکن است عمدا بعضی از نکات مهم بازسازی بالا سانسور شوند. چون همه دوست ندارند باور کنند ببر بالا الگوی یک سلبریتی خارجی است. اتفاقا پانجاتانترا هم خودش به آنها حق میدهد. چون یک قصه دارد به نام "شغال آبی" که طبق معمول به انواع و اقسام روایت ها تبدیل شده است و یکی از آنها اتفاقا نشان میدهد کسی که بخواهد به حد یک سلبریتی موفق نزدیک شود چطور توسط همطبقه های حسودش کله پا میشود.

روایت مزبور میگوید که شغالی موقع فرار از سگ های ده در خم رنگرزی افتاد و آبی رنگ شد. وقتی به جنگل برگشت حیوانات جنگل او را نشناختند و به خاطر رنگ آبیش فکر کردند از خدایان است. فقط همنوعانش یعنی شغال ها او را شناختند. حیوانات قوی جنگل به شغال آبی خدمت میکردند و برایش خوراک های خوشمزه فراهم میکردند ولی او از این پیروزی چیزی جز فخرفروشی نثار شغال های معمولی که تا دیروز دوستانش بودند نمیکرد. شغال ها هم دست به یکی کردند و شب هنگام در زیر نور ماه دسته جمعی زوزه کشیدند. شغال آبی نتوانست دربرابر وسوسه ی زوزه کشیدن مقاومت کند و با زوزه کشیدن، هویت خود را آشکار کرد. حیوانات وحشی جنگل وقتی از فریبکاری شغال آبی آگاه شدند او را کشتند.

جامعه ای را تصور کنید که بسیاری از مردمش اروپایی ها و امریکایی ها را خدایان بدانند و بخواهند با درآوردن ادای خدایان غربی، مردم دیگر را سرکیسه کندند (یک نمونه اش کلاس های اینترنتی فروش موفقیت!) ولی همطبقه های فرد او را زمین بزنند و بی آبرو کنند. این فرد اگر از ابتدا مثل شغال آبی به همنوعانش یاری نمیکند برای این است که از قبل از سرشت آنها آگاه است و دوست دارد حتی المقدور از آنها دور شود و به جهان خدایان یعنی کشورهای غربی مهاجرت کند. البته پانجاتانترا چیزی درباره ی چنین مهاجرتی نمیگوید. ولی به نظر میرسد خود کشورهای غربی موقع تولید مسیحیت و یهودیت، الگویی از مهاجرت به غرب توسط قوم برگزیده ایجاد کرده اند که قصه ی بنی اسرائیل شده است. امروزه این الگو بعد از تمام شدن موفق ماموریتش با ایجاد کمدی سیاه دولت اسرائیل در خاورمیانه پایان یافته است. ولی هنوز میتوان ردی از بنی اسرائیلی را که از آسیا به اروپا مهاجرت کردند تا به ارض موعود برسند در تواریخ هرودت یافت. دراینجا هلاس یا یونان باستان جانشین اروپا میشود همانطورکه هنوز هم در تواریخ غربی و فلسفه ی غربی، یونان باستان، ریشه ی اروپا تلقی میگردد.

جزئیات لشکرکشی های خرخس به هلاس (در تواریخ هرودت) و موسی به ارض موعود (در سفر پیدایش) مشابه هم است. هرودت هلاس را از قول طالبان حمله ی خرخس به آنجا سرزمین «زیبا، فراوان و حاصلخیز» توصیف میکند که شبیه تلاش برای وسوسه کردن موسی از سوی یهوه برای سفر جمعی به آنجا است. همانطورکه موسی در ابتدا تمایلی به هجرت به ارض موعود ندارد، خرخس هم در ابتدا در مقابل این وسوسه مقاومت نشان میدهد. اما هر دو در اثر مداخله ی الهی، وادار به این عمل میشوند. تاریکی مصر به مدت سه روز در سفر پیدایش (10: 23-22) قابل مقایسه با خورشیدگرفتگی همزمان با حمله ی خرخس به هلاس است. پسر ارشد پیتیوس که خرخس او را دو تکه میکند تا لشکرش با گذر از میان دو تکه ی این قربانی، به پیروزی برسند، قابل مقایسه با پسران ارشد مصریانند که قربانی یهوه میشوند تا موسی و قومش اجازه ی خروج از مصر را بیابند. عبور موسی و قومش از میان باریکه ی خشکی که وسط دریا پدید می آید، با باریکه ی خشکی ارتش خرخس در دریای بین آسیا و اروپا عوض میشود و باریکه ی اخیر، پلی از قایق ها است که مصریان و فنیقیان همراه خرخس برای عبور لشکر او میسازند. مرگ ارتش آرتابازوس در اثر جزر و مد دریا جانشین غرق شدن لشکر فرعون در دریای سرخ میشود. در آن سوی ساحل، قوم موسی در بی آبی در شوره زاری سرگردان میشوند تا به آب میرسند. لشکر خرخس هم رودخانه ی لیسوس را فقط با نوشیدن آبش خشک میکنند (معلوم است خیلی تشنه بودند!). سپس موسی و قومش به کوه مقدس موسوم به طور سینا میرسند. لشکر خرخس هم با دو قله ی تکه تکه شده ای که از کوه پارناسوس سقوط کرده اند برخورد کرده اند که یادآور دو لوحه ی تکه تکه شده ای است که موسی با خود از قله ی سینا آورده بود. بازدید لشکر خرخس از کوه ایدا و قلعه ی پریام، دیگر مابه ازاهای دیدار قوم از کوه مقدسند. در قصه ی خرخس، ارابه ی مقدس زئوس (همتای یونانی یهوه در کوه المپ) که توسط تراکی ها دزدیده میشود جانشین تابوت عهد یهوه میشود که بعدها توسط پلستینی ها دزدیده میشود. موسی به سرزمین مقدس وارد نمیشود همانطورکه خرخس هم بیش از سالامیس پیشروی نمیکند و بازمیگردد. موسی از این سوی رود اردن، با حسرت به ارض مقدس مینگرد. خرخس هم پیش از بازگشت، از این سوی دریا با حسرت به آنچه وانهاده است مینگرد. کاری که موسی شروع کرد توسط جانشینش یوشع تداوم می یابد. در داستان خرخس هم علیرغم صرف نظر خرخس از ادامه ی جنگ، خویشاوندش مردونیوس به جنگ ادامه میدهد. همانطورکه موسی و یوشع یک نفر هستند که به دو نفر تقسیم شده است خرخس و مردونیوس هم همین وضعیت را دارند. ازاینرو نامعلوم بودن محل قبر مردونیوس قابل مقایسه با نامعلوم بودن محل قبر موسی است. در جایی که مردونیوس درگذشت، سه پایی طلایی معروف دلفی روی مجسمه ی یک مار سه سر ساخته شد که بعدا در هیپودروم قستنطنیه نصب گردید. قستنطنیه در زمانی که مسیحیت مذهب رسمی روم شد پایتخت روم بود و همزمان با این رسمیت یابی مسیحیت بنا شد. ازآنجاکه روم حول شهر رم که توسط تروآیی ها بنا شده بود به وجود آمد داستان های کتاب مقدس هم با ارتباط یابی نسبت به تروآ بازنویسی شدند و احتمالا اینجا یک نسخه ی دیگر مردونیوس را میتوان از کتاب هرودت پیدا کرد که ارتباط مشخص تری با تروآ دارد. همانطورکه بیان شد مردونیوس جانشین یوشع شده است. یوشع در نام و معنا همان یسوع یا منجی عنوان عیسی مسیح است. یکی از نیروهای سرخود خرخس که موقع حمله به هلاس در جایی در سر راه پل قایق ها کار خودش را پیش میبرد آرتائیکتس است که همزمان عیسی مسیح و یهودای اسخریوطی است. میدانیم که عیسی و یهودا را میتوان در روایت انجیل برنابا مبنی بر مصلوب شدن یهودا در اثر اشتباه شدنش با عیسی جمع آورد. آرتائیکتس یهودا است چون به عنوان یک پیرو خرخس، به او با دادن گزارش دروغ خیانت میکند و متصرفات خود در خرسون را به نام خود میزند. خرسون به عنوان سلف قستنطنیه در مقام واسطه ی تجاری بین آسیا و اروپا درواقع داستان های قستنطنیه را تقبل کرده است. آرتائیکتس به معبد پروتسیلائوس اهانت کرد و نه فقط گنجینه ی آن را دزدید، بلکه با زنان مقدس کارمند در آن همبستر شد. پروتسیلائوس به معنی نخستین انسان، لقب یولائوس اولین یونانی (هلنی) ای بود که موقع حمله به تروآ در خاک آسیا پیاده شد و همانطورکه پیشگویان در مورد چنین آغازگری گفته بودند، کشته و درواقع قربانی جمع شد. همسر او مجسمه ی او را ساخت و اولین پرستنده ی او شد و رابطه ی این زن و شوهر یادآور رابطه ی مسیح و مریم مجدلیه در افسانه های جام مقدس است. زمانی که آتنی ها خرسونز را گرفتند و آرتائیکتس را دستگیر کردند، ماهی ای که برای پختن آماده میشد، زنده شد و تکان تکان خورد. خود آرتائیکتس معجزه بودن این اتفاق را به آتنی ها تذکر داد و آن را دلیل بر زنده بودن پروتسیلائوس گرفت. یادآوری میشود که مسیح [به سبب همزمانی نسبت داده شده به تولدش با آغاز عصر فلکی حوت یا ماهی] ملقب به ایکتیس یعنی ماهی بود و زنده شدن ماهی مرده به جای پروتسیلائوس، مرگ و رستاخیز عیسی را یادآوری میکند. [به نظر میرسد نام خود آرتائیکتس هم قابل معنی به "ماهی زمینی" باشد.] آرتائیکتس که مثل مسیح با مصلوب شدن میمیرد، یهودای اسخریوطی است که به اشتباه مسیح تلقی شده است چون مسیح اصلی، پروتسیلائوس دوم یعنی اسکندر است. اسکندر هم به خاطر این که اولین کسی بود که در هنگام حمله ی یونانی ها به پارس، از دریا در آسیا پا نهاد، پروتسیلائوس نامیده میشد. او پروتسیلائوس زنده شده یا مسیح زنده شده بود علیه پارس هایی که همچون آنتی کریست، به دروغ ادعای تاییدیه ی ایزدی برای فتح جهان را داشتند. پارس ها به عنوان فاتحان موفق بابل، روی الگوی پادشاهان بابلی و آشوری سوار شده بودند که خود را جانشینان زمینی مردوخ یا آشور شاه نیروهای الهی معرفی میکردند. مردوخ هم مانند مسیح وضعیتی شبیه مرگ و رستاخیز داشت. او در نبرد با تهامات الهه ی هرج و مرج نخست شکست میخورد و مدتی زندانی میشد ولی درنهایت از زندان آزاد میگردید و با پیروزی بر تهامات، نظم را ایجاد میکرد که این نظم همان نظم طبیعت در آغاز بهار بود و در بابل به صورت جشن آغاز بهار موسوم به "رأس الستین" بازسازی میشد. مردوخ در این وضعیت مرگ و رستاخیز مانند و همزمانی رستاخیزش با آغاز بهار، شکل شاه شده ی تموز خدای طبیعت و گیاهان بود. تموز به همراه طراوت گیاهان در فصل خزان میمرد یا در جهان زیرین زندانی میشد و همزمان با بازگشت سرسبزی طبیعت در بهار از نو زنده میشد یا آزاد میگردید. او در مقام خدای گیاهان به درخت کیهانی تشبیه میگردید. این درخت کیهانی را میتوان در افسانه ی پروتسیلائوس نیز یافت. چون پوره ها بر سر مزار پروتسیلائوس بذر نارون میکارند و این بذر بدل به یک درخت نارون تناور و مقدس میگردد. بنابراین تبدیل پروتسیلائوس به اسکندر، معادل تبدیل تموز به مردوخ نیز هست. تموز نه یک شاه بلکه معمولا یک چوپان است؛ درست مثل انبیای یهوه. ادعای مسیح مبنی بر این که شاه یهودا است، فاصله ی یک چوپان معمولی تا شاه جهان را پر میکند تا امپراطوران رومی به عنوان الگوگیران اسکندر، جایگاه جانشینان زمینی مردوخ یعنی شاهان بابل و آشور را تصاحب کنند. مشابه جشن بهاری مردوخ را در حمص سوریه برای الاگابالوس یا الگبل یا الجبل خدای خورشید میگرفتند و این همان خدایی است که جشن تولدش در انقلاب زمستانی را رومیان به کریسمس یا جشن تولد مسیح تبدیل کرده اند. به نوشته ی هرودیانوس، یک امپراطور سوری الاصل رومی که خود را الاگابالوس مینامید و تجسد این خدا میخواند، جشن های بهاری الاگابالوس را به صورت یک کیش شاهی در ایتالیا رواج داد. این جشن ها قابل مقایسه با جشن رستاخیز مسیح در عید پاک واقع در اعتدال بهاری است. امپراطور الاگابالوس در ابتدای جوانی توسط افراد گارد خودش کشته شد همانطورکه عیسی مسیح به دست مردم خودش به قتل رسید.:

“Protesilaus, ARTAICTES AND CHRIST”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 27/11/2014

با این که صحنه ی اصلی رشد مسیحیت و وقایع مهم آن، قلمروهای اروپای مرکزی و غربی است ولی نقش مهمی که به قستنطنیه یا استانبول در گسترش مسیحیت داده شده است با توجه به اسلامی بودن امروزین آن کمی غیر طبیعی جلوه میکند. اما همین غیر طبیعی بودن است که باعث میشود تا صحنه ی حرکت موسی و قومش به سمت ارض موعود در ترکیه و یونان کنونی بومی سازی شود. چون استانبول شهری است بین دو قاره ی آسیا و اروپا که در غربش اروپای یونانی و در شرقش آسیای ترکی قرار دارد. بنابراین یونان باستانی که ارض موعود خرخس بود در سرزمینی که تنها امروزه یونان تلقی میشود بازسازی میگردد درحالیکه تنها مورد از نوع خود نبوده است. همانطورکه ما یک قستنطنیه یا کنستانتینوپول در ترکیه داریم، یک شهر کنستانتین یا قسنطین هم در شمال افریقا داریم. افریقای مور کنار دریای مدیترانه هم مثل استانبول ترکیه یورشگاه مسلمانان به اروپا و از طریق اسپانیا و سیسیل بود که این تهاجم به همان ترتیب دفع شد و هر دو تهاجم، قابل مقایسه با تهاجم داریوش به یونانند. آسیایی ها برای اروپایی ها بدطینت و شیطانی توصیف میشوند ولی رهبران شیطانصفتشان که به ایما و اشاره آنتی کریست یا مسیح دروغین معرفی میشوند، عملا بدل به مسیح یهودی حامی دین موسای آسیایی در اروپایی که وظیفه ی تصرف آسیا را دارد میگردند. شاید رمز اهمیت توجه به این مذهب به عنوان سوغات مهاجمین ددخو در جایی باشد که موسی و قومش از آن به سمت ارض موعود به حرکت درآمدند: "گشن" یعنی همان شهر مصری که از زمان یوسف، بنی اسرائیل در آن اقامت داشتند. فومنکو گشن را در نام همان قازان در روسیه میداند. اما احتمال درست تر آن است که قازان از جایی جنوبی تر به شمال منتقل شده باشد چون تاتارها نخست در سرزمین های متمدن خاورمیانه با ابزارها و طرح های توسعه ی نظامی آشنایی یافتند و از آن برای توسعه دادن امکانات خود در سمت شمال و غرب و شرق استفاده کردند. در این خصوص به ویژه باید به نخستین استعمال آهن سیاه در کزووطنه kezuwatnaدر آناطولی جنوب شرقی توجه کرد چون آهن سیاه، یکی از مهمترین جهش های بشر در تولید سلاح را موجب شد. کزو وطنه به تسخیر ختی ها درآمد که نامشان یادآور ختایی ها یا مغول ها است. فومنکو نبرد ختی ها با قبطی ها بر سر تصرف سوریه را با نبرد عثمانی ها و ممالیک مصر بر سر سوریه تطبیق میکند و البته یادآوری میشود که مغول های چنگیزخانی هم در سوریه با ممالیک میجنگیدند و این مغول های ظاهرا شرقی تر، خود، کهن الگویی برای عثمانی هایند. کزو وطنه را در لغت به معنی سرزمین کوه یا سرزمین دریا معنی کرده اند. چون کزو هم معنی دریا میدهد و هم معنی کوه، و این میتواند به خاطر مجاورت پایتختش کومانی با کوه های تائوروس و آمانوس از یک سو و خلیج اسکندرون از سوی دیگر باشد، ضمن این که ختی ها از kezu برای توصیف یک قوم هم استفاده میکردند، که در هر سه مورد، کزو قابل تطبیق با لغت بین النهرینی "کاس" است. شباهت بین لغت کزو و لغت غز نیز آشکار است و همانطورکه میدانیم عثمانی ها و بقیه ی ترک های فاتح در خاورمیانه از تبار غز بودند. بنابراین از کزو میتوان به عنوان توصیفی غازان رسید. غزنه به معنی قلمرو غازان، نامجای جالبی برای پایتخت گروه دیگری از ترکان غز به رهبری محمود غزنوی است. اگر این غزنه را غزنت یا غزنات بخوانیم، با توسعه ی جغرافیایی آن به لغت قسنطین و بعد از آن قستنطنین و کنستانتین میرسیم. این شبیه توسعه ی غازان از جنوب به سمت استانبول و احتمالا سپس ماورای آن ازجمله قازان است. در این مورد بخصوص نام پایتخت کزو وطنه یعنی کومانی جلب توجه میکند چون یادآور نام خاندان بیزانسی کومننوس است که گفته میشود در قستنطنیه به قدرت رسیدند و بعدا در ترکیب با ترکانی با نام هماوای کومان در غرب پراکنده شدند و از طریق یکی از شعبه های اسپانیاییشان تحت رهبری شارل پنجم به قدرتمندترین جریان تاثیرگذار بر مسیحیت سیاسی و اجتماعی در اروپا بدل گردیدند. ممکن است کوماگن های نمرودداغ هم یک شعبه ی دیگر آنها باشند. نام kumani همخانواده با لغت هوری kumeni به معنی معبد و همریشه با "خومه" و "قم" به معنی مقدس است. ظاهرا آنجا محل مناسبی برای ظهور یک قوم مقدس بوده است. تخریب کومانی و کزووطنه در یورش بربرهای آمده از سمت یونان، نقش مهمی در پراکنش فنون آنها در دنیا داشت و ممکن است نمایندگان فرهنگی مقدس ساز سلاح های آنها در هرکجا که وارد شده باشند مذهب و حتی اصطلاحات خاص آن را در محل بومی کرده باشند. انتقال غازان به غزنه در افغانستان سلطان محمود از این قسم است. محمود غزنوی نمادی افسانه ای از جریانی از ترکان مسلمان است که در هندوستان نفوذ می یابند و درواقع به همراه یک نسخه ی دیگر خود یعنی محمود غوری، الگوهای قدیمی شده ی فرمانروایان بابری هند در مسئله ی فتح هند به دست مسلمانان به شمار میروند. در مورد غوریان این نکته ی بخصوص جلب توجه میکند که آنها دارای یک پرچم زردرنگ با طرح شیر و خورشید بودند که مشابهش روی بیرق های بابری های هند هم استفاده میشد. این نماد به شدت یادآور مجسم شدن خدای یهود به شیر ازجمله در خود تورات و نیز تواتر نمادین شدن خورشید با شیر در پاگانیسمی قدیمی تر است. البته بابری ها پرچم شیر و خورشید را به تیمور گورکانی نسبت میدادند. ولی گورکان یا غورخان به نوبه ی خود به معنی خان غور است. اگر محمود غزنوی همان محمود غوری به روایتی ثانوی باشد پس انتظار داریم یک محمود غازانی هم در غرب پیدا کنیم که مثل این دو مسلمان باشد. ازقضا چنین کسی داریم: سلطان محمود غازان خان که میتوان نامش را به محمود خان غازان معنی کرد. او اولین فرمانروای مغول مسلمان ایلخانی بوده و برای خوشایند مسلمانان متعصب، معابد بتپرستان را ویران، و یهودیان و مسیحیان و مانویان و اسماعیلیان را تحت فشار قرار داده است. این اعمال، یادآور بتشکنی های سلطان محمود در هند و قرمطی جویی و زندیق ستیزیش در افغانستان است. در مورد وجه تسمیه ی نام غازان خان آورده اند که مغول ها عادت داشتند اسم اولین شیئی که موقع تولد نوزاد وارد چادر میشد را روی او بگذارند و چون برای محمود این شیء یک کتری یا غزغان بود اسمش غزغان و بعدا غازان شد. البته توجه داریم که غزغان میتواند صورت دیگری از "غزخان" یا پادشاه غزها باشد. ازقضا چون تبدیل "غ/ق" به "و" در قدیم خیلی رایج بوده است این اسم میتواند توضیح دهد که چرا غازان در جایی به نام "قزوین" درگذشت ولی در جایی که به نامش "شنب غازان" نامیده شد دفن گردید. درواقع قزوین به اندازه ی غزغان شکلی از غازان است. امروزه قزوین و شنب غازان نام دو محل ترک نشین مختلف در آذربایجان سابق ایران است ولی شنب غازان در جوار شهر ترک نشین تبریز در نزدیکی مرز ترکیه است. با این که از ابهت و شکوه و بناهای عظیم شنب غازان قدیم زیاد گفته اند ولی هیچ اثری از این بناها در شنب غازان فعلی آذربایجان نیست و حدس زده میشود که همه در اثر زلزله از بین رفته باشند. اما شاید درست تر این باشد که تبریز اصلی نه تبریز آذربایجان بلکه محل همنام تائوروس در ترکیه باشد و شنب غازان نیز کومانی ریشه ی کزو وطنه در مجاورت تائوروس باشد. کلمه ی شنب غازان را در منابع قدیم، "شام غازان" نیز تلفظ و لغت "شام" را اصل "شنب" دانسته اند. همانطورکه میدانیم شام نام قدیم سوریه است و تمدن کزو وطنه نیز دنباله ی تمدن شام در ترکیه ی جنوبی است و کومانی منشا کزووطنه، در اثر قرار گرفتن در مسیر تجاری شهرهای سوری ابلا، آلالاخ و کرکمیش در اثر تمدن سوری رشد کرده و شهر شده است. از طرفی شنب غازانی ها در حمله ی تیمور گورکانی به تبریز در جبهه ی تیمور بودند و آنقدر بر او نفوذ داشتند که توانستند مانع از قتل عام و غارت تبریزی ها توسط تیمور شوند. آیا قرار گرفتن شنب غازانی ها در تیم غورخانیان همان قرار گرفتن کزووطنه در تیم ختی ها نیست؟ به نظر میرسد پاسخ مثبت باشد و بتوان اینجا را غازان اصلی و معادل گشن موسی دید. آن وقت لشکرکشی خرخس از پارس که همان لشکرکشی موسی از گشن است پارس را با شنب غازان و البته قزوین برابر خواهد کرد. جالب است که در تاریخ عثمانی هم یک دولت دیگر فارس یا پارس داریم که توسط سلسله ی صفوی و به مرکزیت شهر قزوین بنا شده است. از طرفی سلطان سلیمان قانونی در حمله ی خود به این پارس، شنب غازان را تصرف کرده و ازآنجا پایگاهی برای جنگ با فارسیان ساخته است. بعد از چندین جنگ ویرانگر بین فارس و عثمانی در شنب غازان، شاه عباس کبیر شاه صفوی، آنجا را تصرف کرد و دستور داد تمام بناهای بزرگ آنجا به جز چند بنای معدود (مثل مقبره ی غازان خان) را تخریب کردند تا سربازان عثمانی نتوانند توی آنها پنهان شوند. مسلما علت درآمدن شنب غازان و تبریز از دست عثمانی ها این است که تداوم حضور پارس توضیح داده شود چون پارس بعدا توسط شرقشناسان با ایران تطبیق میشود و دقیقا به همین خاطر، محل شنب غازان و تبریز به آذربایجان ایران در مرز عثمانی انتقال جغرافیایی داده میشود. شاید نسخه ی کامل تر فتح غازان/پارس توسط سلیمان قانونی، همانا فتح قازان شمالی توسط ایوان مخوف باشد. ایوان مخوف درست مثل سلطان سلیمان قانونی، نقطه ی اوج دوران اول رومانف ها بود. اما با کشتن تمام وراث ذکور به درد بخور خود، باعث سقوط حکومت خود در زمان پسر خود شد. سلطان سلیمان هم به همین ترتیب، فقط یک وارث نالایق یعنی سلیم دوم به جا گذاشت که با او عصر انحطاط عثمانی فرا رسید و عجیب این که شاه عباس کبیر که میراث سلطان سلیمان را در تبریز به تصرف درآورد به همان ترتیب بدترین جانشین ممکن را برای خود به جا گذاشت تا پس از او حکومت صفوی یکسره به انحطاط برود. انگار که خود سلطان سلیمان برای ایران بومی سازی شده باشد. توجه داریم که بخش مهمی از داستان های نبردهای سلاطین عثمانی با پارس ها مرتبط با نبردهای ترکان مسلمان با قزاق های مسیحی تندرو وفادار به روسیه ی رومانف هستند و این میتواند به سبب نسخه برداری شاه عباس کبیر از ایوان مخوف به عنوان نسخه ی افسانه ای رومانف ها هم باشد. نکته ی جالبتر این که سلسله ی عثمانی از دل سلسله ی سلجوقیان روم درآمد که درست مثل ختی ها و روم مقدس مسیحی، پرچم عقاب دوسر داشت. پدربزرگ ایوان مخوف، نماد عقاب دوسر را به روسیه ی اسلاوی آورد ولی فقط نوه اش ایوان مخوف بود که تاج شاهی روسیه بر سر نهاد و این نماد با او سلطنتی شد. مقایسه کنید: ختی ها با نماد عقاب دو سر، کزووطنه را تصرف میکنند، ایوان مخوف با نماد عقاب دو سر، قازان را تصرف میکند و بعد از آن آنقدر در قدرت پیشرفت میکند که یادآور دستیابی ختی ها به سلاح های کزو وطنه باشد، و یک خاندان کومننوس که نامش شبیه نامجای کومانی پایتخت کزووطنه است در امپراطوری مقدس روم بدل به قدرت اصلی میشود که نمادش عقاب دوسر است. همه ی اینها به نمایندگی از روسیه ی اسلاوی ایوان مخوف که قازان را تصرف کردند میشوند مصریانی که بر یهود تسلط یافتند و بعدتر به شکل بابلی ها و آشوری هایی که یهودیه ی ارض مقدس را تصرف کردند بازآفرینی شدند. در نسخه ی خرخس، این تسلط، تسلط آتنی ها بر خرسون و معبد مقدس پروتسیلائوس به جای معبد یهوه است (پروتسیلائوس هم درست مثل مسیح، یهوه ی انسان شده است). با توجه به این که خرسون جانشین کهن نمای قستنطنیه است، آن را باید در اینجا به جای قستنطنیه در جایگاه مرکز سابق جهان یونانی قرار داد. همانطورکه میدانیم در عصر ظاهرا کهن تر خرخس، این مرکز جهان یونانی، آتن بود که ادعای دموکراسی داشت و میخواست هلاس را از استبداد پارسیان نجات دهد. پس درواقع غلبه بر آرتائیکتس در خرسون، روایت دیگر غلبه بر خرخس در آتن است و اگر از طریق ارتائیکتس، مستبد شکست خورده را یک نسخه از عیسی مسیح شناسایی کنیم، به سادگی اعدام آرتائیکتس، شکل دیگر اعدام رهبر مستبدین آتنی یعنی سقراط توسط طرفداران دموکراسی است. با توجه به این که ارتائیکتس همزمان مسیح و یهودا است، سقراط ماسک مسیح او را نشان میدهد. سقراط شهیدوار مرد و آنگونه که در دادگاه ظاهر شد باعث رسوایی قاتلینش شد. این دادگاه را افلاطون وصف میکند که به همراه گزنفون، دو شارح سقراط هستند که هر دو دشمن دموکراسی هستند. همانطورکه میدانیم، افلاطون مدافع نظریه ی شاه-فیلسوف بود ولی در عین حال کتابی به نام جمهوری داشت. آرای سیاسی افلاطون در کتب مختلفش با هم در تضادند احتمالا به این خاطر که این کتب را افراد مختلفی به نامش جعل کرده اند. اما جریان غالبی که همه ی آنها را با اطمینان به او قالب کرد بی این که موقع سوا کردن افلاطون از افلوطین، از مزاحمت تضادشان خلاص شود به سبب دلبستگی به ماکیاولی، از این تضاد سود برد. چون ماکیاولی در گفتارها، با خونسردی، جمهوری را بر سلطنت برتری میدهد و بعد وقتی خوب دقت میکنید میبینید که در جمهوری او هنوز یک شاه قدرقدرت بر مجلس و جمهوری اعمال قدرت میکند.

مارک گراف، افلاطون را به عنوان خالق سقراط، به اندازه ی سقراط، نسخه ی دیگری از مسیح میداند و نمادین بودنش در وقایع هلاس را به داستان کالیستنس ربط میدهد. کالیستنس دوست نزدیک اسکندر و خویشاوند ارسطو بود و در زمانی که دموکراسی فاسد آتنی زیر پاتی سلطنت طلبی اسکندر و تقلید او از خدا-شاهی پارسیان له میشد، در کنار اسکندر قرار داشت. او از خدا خواندن اسکندر و سجده کردن در مقابل او خودداری کرد و در این عمل، از سرمشق ارسطو تبعیت کرد که میگفت: «افلاطون را دوست دارم ولی حقیقت را بیشتر.» اگر اینجا افلاطون و اسکندر در ایده ی شاه-فیلسوف همراستا باشند و مسیح بودن هر دویشان هم پذیرفته باشیم، پس کالیستنس در جدا شدن از اسکندر، در حکم یهودای اسخریوطی خواهد بود. کالیستنس را زندانی کردند. بطلمیوس میگوید او را بعد از شکنجه دار زدند. آریستوبولوس میگوید در زندان از بیماری مرد. خارس میلتنی میگوید از چاقی بیش از حد و شپش مرد. اما جالب این است که او درست همان زمانی مرد که اسکندر در هند، مجروح شد. طی این واقعه اسکندر درحالیکه فقط دو سرباز (مابه ازاهای دو دزد مصلوب شده همراه مسیح) در دو طرفش بودند چنان مجروح شد که همه فکر کردند مرده است. اما به طرز معجزه آسایی از جنگ زنده بیرون آمد و همه این را دلیل بر ایزدی بودنش شمردند. این تقریبا همان مرگ و رستاخیز مسیح است و همزمانیش با مرگ کالیستنس به خاطر جمع آوردن مرگ مسیح و یهودا در یک زمان است. یهودا خود را به دار آویخت همانطورکه مسیح به جای خدا داوطلبانه مصلوب شد. در مورد این که آیا کالیستنس دار زده شد یا از شپش مرد هم باید توجه داشت که لغت ووش و تلفظ های مختلفش در اروپای شرقی هم به معنی شپش و هم به معنی آویختن هستند و ممکن است دار زدن با شپش اشتباه شده باشد. این احتمالا درباره ی بعضی از دیگر مابه ازاهای مسیح هم که از شپش مرده اند صادق است؛ ازجمله سقراط که مارکوس اورلیوس او را در کنار دموکریتوس و هراکلیتوس، کسانی که از شپش مرده اند میخواند. در تفسیر این فراز از مارکوس اورلیوس معمولا شپش ها را کنایه از قاضیان و اتهام زنندگان نادرست میخوانند. اگر بخواهیم یکی از این قربانیان شپش را بیش از بقیه شبیه مسیح بدانیم، او کسی است که رهبر انقلاب پابرهنگان است؛ یونوس که داستانش درواقع ریشه ی احتمالی شورش بردگان در روم به رهبری اسپارتاکوس است. یونوس یک برده ی اهل فامیه در سوریه بود که ادعای پیشگویی و پیامبری و درمان بیماری کرد و بردگان را دور خود جمع آورد و موفق به فتح شهر انا در سیسیل شد. او شاه انا شد، پیروان خود را سوریان نامید و نام خودش را به آنتیوخوس عوض کرد که عنوان شاهان سلوکی سوریه بوده است؛ اما از قوای روم شکست خورد و در اسارت درگذشت. انا ناف سیسیل نامیده میشد همانطورکه اورشلیم ناف جهان است. این شهر بعدا طی یورش مسلمانان به سیسیل، با نفوذ لشکریان مسلمان از طریق یک چاه فاضلاب به داخل شهر فتح شد همانطورکه اورشلیم یبوسی ها نیز به همین شکل توسط لشکریان داود اسرائیلی فتح گردید. [با توجه به این که یونوس خود را آنتیوخوس مینامیده است، تسلط او بر انا معادل تسلط آنتیوخوس سلوکی سوریه بر اورشلیم است و به عنوان کسی که همزمان غاصب بدکار معبد مقدس و مسیح منجی است، سیطره ی یونوس بر انا معادل سیطره ی آرتائیکتس بر معبد مقدس پروتسیلائوس است.] با این حال، خدای یونوس برخلاف داود و خلفش عیسی مسیح یهودی، یک خدای مادینه بود. یونوس ادعا میکرد از الهه آتارگاتیس وحی دریافت میکند. آتارگاتیس سوری در برابرنهاد یونانیش با دمتر الهه ی طبیعت تطبیق میشد. میتوان او را با "هرا" در آموزه های فرسیدس مقایسه کرد که نماینده ی ماده بود و از کلمات زئوس یا روح بارور میشد. فرسیدس استاد فیثاغورس که همان معجزات فیثاغورس را مرتکب میشد خود یکی از قربانیان شپش بود. او اهل جزیره ی سیروس (روایت دیگری از لغت سوریه) بود و با آموختن تعلیمات فنیقیان بدون معلم، به توانایی هایی رسیده بود. او اولین کسی بود که به یونانی متن منثور نوشت. فرسیدس جهان را عرصه ی نبرد نیروهای ایزدی مخالف تحت رهبری کرونوس از یک سو و افیونوس از سوی دیگر میدانست و معتقد بود این همان نبرد زئوس و تایفون در افسانه های یونانی است. یعنی از دید او زئوس و کرونوس یک خدا بودند. این نبرد از دید او همچنین نبرد نیروهای تایفون با نیروهای ازیریس و هورس در اساطیر مصری بود. اوفیونوس و نیروهایش مدتی بر جهان حکومت میکردند تا این که کرونوس آنها را شکست داد و در تارتاروس در زیر زمین زندانی کرد و زمین باکره مامور جلوگیری از بیرون آمدن آنها از رحم خود شد. زئوس قفل های آهنین برای جلوگیری از بیرون آمدن نیروهای مغلوب از تارتاروس بر زمین نصب میکرد ولی آنها از طریق آمیختگی به آب، راه هایی برای بیرون آمدن و تاثیرگذاری بر جهان پیدا میکردند و به روایتی نیز اوفیونوس و یارانش به اقیانوس تبعید شدند. فرسیدس معتقد بود که زئوس هر خدای طاغی ای را پس از تبعید به زمین، درآنجا مجازات میکند. جالب اینجاست که خود فرسیدس هم خدایی زمینی بود که تصور میشد به خاطر زیر سوال بردن آیین های قربانی خدایان، از سوی آنها به یک مرگ تدریجی دردناک در اثر خورده شدن توسط شپش ها محکوم شده است.:

“Phercydes and others who died allegdy from lice”: Mark Graf: chronologia: 19/12/2014

روشن است که نیروهای اوفیونوس همان لشکر فرشتگان هبوط کرده هستند و زئوس-کرونوس، همان یهوه که آنها را در زمین سرکوب کرد. آمیختگی تیتان های اوفیونوس به آب و اقیانوس و زندانی شدنشان در رحم زمین، یادآور برخاستن آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین از مادر-تهامات الهه ی آشوب است که به دریا تشبیه میشد و مردوخ از بدنش جهان زمینی را آفرید. با توجه به این که آنوناکی های بین النهرینی، همان ارباب انواع در کنترل نیروهای طبیعتند که تمام خدایان اولیه را نمایندگی میکنند، طبیعی است که این دیدگاه به سمت تفسیر خدایان ملت های ماقبل یهودی به شیاطین شکست خورده پیش برود. با این حال، خدای جدید یهود شکل بزک شده ی یکی از همان خدایان است. فرسیدس سلف عیسایی است که تجسد یهوه است و دوگانه ی روح و ماده اش همان دوگانه ی روح و ماده در بین مسیحیان غنوصی است. در صورت برابر شدنش با عیسی که تجسد یهوه یا زئوس است ریشه ی خود فرسیدس هم از طریق آیین شاهی، به آرتائیکتیس، خرخس، مردوخ و درنهایت تموز میرسد و دوگانه ی زئوس و هرایش همان دوگانه ی تموز و عیشتار، خدایان طبیعت در بین النهرین باستان میشود. عیشتار و به دنبالش هرا معادل مادر-زمین میشوند که قبل از نظم نسبی، از جنس بی نظمی تهامات بوده است و هنوز هم نیروهای آشوب از آن بیرون میزنند. اگر یادتان باشد مشتری بخت برگشته ی ببر جواهرفروش پانجاتانترا با فرو رفتن در گل به دام منبع حرص افتاد و گل، ترکیبی از آب و خاک (زمین) است. در یکی از روایت های دیگر داستان، ببر پشت یک جریان آبی مرد را به جلو آمدن به سمت جواهر دعوت کرد و مرد متوجه نشد که آب چقدر عمیق است. سهلگیری در مقابل آب یا گل، تا حدودی تشبیه آنها به زن را توجیه میکند. چون معمولا مردها تا وقتی که در راه گذر به سمت کار و زندگی، از ورطه ی ازدواج نگذشته و سختی کنار آمدن با زنان را درک نکرده بودند، نمیفهمیدند این ورطه چقدر میتواند عمیق و محدود کننده ی ادامه ی مسیر باشد. البته این یک رابطه ی دو طرفه است ولی چون دین ها را مردها میسازند و روح به مرد تشبیه میشود و این روح است که در زمین زندانی شده است، پس در ادبیات، این زن است که با تاکید، غیر قابل درک توصیف میشود. راندولف نسه روانشناس تکاملی امریکایی درباره ی طبیعی بودن عدم درک دو جنس توسط هم مینویسد که جلب ما به جنس مخالف، تحریکات ژن های ما به نفع آن ژن ها است بیش از آن که لزوما با روحیات خودمان سازگار باشد و چون ژن ها دوست دارند خودشان را از طریق ما در حداکثر افراد جنس مخالف تکثیر کنند این تمهید را در وجودمان گذاشته اند که حتی المقدور از زوج فعلیمان ناراضی باشیم و اگر هم آن را به نفع زوجی دیگر کنار بگذاریم از جدیده هم ناراضی باشیم و الخ. هرچقدر اخلاق سنتی، این وضعیت را مهار میکرد مدرنیته به بیرون زدن محتوای اصلی این نارضایتی بدون سانسور کمک کرده است.:

«همه نمیتوانند شریک دلخواه خود را داشته باشند. نارضایتی باعث ایجاد انگیزه برای صرف زمان بر روی آماده شدن برای انواع رقابت های اجتماعی میشود. بخش وسیعی از زندگی صرف قضاوت کردن، قضاوت شدن، و آماده سازی برای مورد قضاوت قرار گرفتن در مسابقات اجتماعی میشود. این کاملا بی رحمانه است. دوست شخصی که از نیافتن شریک مناسب شکایت داشت، به او گفت: "شما یک هشت هستید که میخواهید یک ده پیدا کنید اما توسط شش تعقیب میشوید!". رسانه های مدرن این مشکل را بدتر میکنند. در یک جامعه ی شکارچی-گردآورنده که تعداد شریک بالقوه برای فرد در آن از یک جین فراتر نمیرود، امیدواری بیشتری برای پیدا کردن شریک فوق العاده وجود دارد. ما هر روز صدها تابلوی تبلیغاتی مختلف میبینیم. اشخاص ثروتمند، بااستعداد، زیبا و پر انرژی برنامه های تلویزیونی گویی از هر لحاظ از زندگیشان رضایت دارند. زندگی واقعی ما نمیتواند با این تصاویر خیالی رقابت کند. خود ما هم نمیتوانیم. تخیلات ذهنی ما با واقعیت مجازی رسانه های مدرن تغییر شکل میدهند. ما به ندرت از خودمان یا شریک زندگیمان راضی هستیم. یک مطالعه ی کوچک و دوست داشتنی که توسط روانشناس تکاملی، داگلاس کنریک، انجام شد از مردان خواست میزان رضایت خود از زندگیشان را ارزیابی کنند. پیش از پر کردن پرسشنامه، نیمی از مردان در یک اتاق با کتاب هایی درباره ی هنر انتزاعی منتظر ماندند، و نیمی دیگر در اتاقی با مجله های پر زرق و برق. ورق زدن همین مجله ها باعث شده بود گروه دوم رضایت کمتری از زندگی مشترک خود داشته باشند. انتخاب طبیعی، مکانیسم های روانشناختی ای ایجاد کرده است که کمک میکند نگذارد این قبیل مشکلات غیر قابل مهار شوند. ظرفیت سرکوب یکی از آنها است. اما مهمتر از آن، الگویی است که ما برای انتخاب جفت داریم. ما به شرکای خود وابسته میشویم. حتی از آن بهتر، بیشتر مردم عاشق میشوند. آنها یک نفر را به شریک ایدئال زندگی خود بدل میکنند و علاقه ی خود به دیگران را از دست میدهند. لحظه ای مکث کنید و مبهوت شیفتگی عاشقانه شوید. این به خوبی ارزش نیروی اراده و تصمیم گیری را نشان میدهد. همانطورکه جورج برنارد شاو گفته: "عشق یک اغراق بزرگ است در تفاوت قائل شدن میان یک فرد و دیگران". شیفتگی چنان خواست را بر معشوق متمرکز میکند که تمام دیگری ها از دیده برون میروند. چنین فاعلیتی میتواند زندگی را شگفت انگیز کند. افسوس که این حس ممکن است از بین برود. آمبروز بیرس عشق را "یک شیدایی موقت قابل درمان بوسیله ی ازدواج" توصیف میکند. در سال 2017 عنوان مقاله ای در نیویورک تایمز که بیشترین بازدید ماهانه را داشت، این بود: "چرا با شخص اشتباهی ازدواج خواهید کرد؟". درست است که بسیاری از زوج ها روابط صمیمی، پایدار و رضایتبخشی دارند اما مشکلات نیز بسیار شایع هستند. بیشتر زوج های جوان رابطه ای نسبتا منظم دارند. این احتمالا به مدت زمانی که یک تخمک بارور میماند ارتباط دارد. چراکه بسامد بالای رابطه شانس فرزندآوری را حداکثر میکند. احتمال دیگر این است که مدت زمانی که زوجین در زیست بوم های اجدادی به دلیل شکار از هم جدا بوده اند بر این امر تاثیر گذار باشد. همسرانی که چند روزی از هم جدا بوده اند معمولا مشتاق بازگشت به یکدیگر هستند. این برای آنها، برای باروریشان و برای تولیدمثلشان خوب است. با این حال، در روابط بسیاری از زوج ها، عواملی مثل بیماری، بارداری، نگرانی و یا خستگی میتواند منجر به دوره های موقت عدم تطابق شود. ممکن است یکی از زوج ها داروی ضد افسردگی مصرف کند که باعث بیش فعالی میشود. در فیلم "آنی هال" ساخته ی وودی آلن، روانکاو آنی هال از او میپرسد: "چند وقت یک بار با شوهرت رابطه داری؟" او پاسخ میدهد: "به طور دائم. میتونم بگم هفته ای سه بار". روانکاو شوهر نیز همین سوال را از او میپرسد. مرد پاسخ میدهد: "خیلی به ندرت. شاید هفته ای سه بار". گاهی اوقات نیز اوضاع برعکس است. اکثر اوقات زوجین این عدم تطابق را از طریق ترکیبی از روش ها از قبیل پذیرش، انکار و یا شوخ طبعی مدیریت میکنند با این حال، جمله ی کلاسیک جورج برنز، کمدین معروف، معمولا مصداق دارد: "درباره ی ازدواج و رابطه، در طول ازدواج، رابطه نداشتن شما میتواند طولانی و طولانی تر و طولانی تر شود." انتخاب طبیعی، ساز و کاری برای هماهنگی خواسته ها شکل نداده است. این بد نیست، فاجعه است.» ("دلایل خوب برای احساس های بد: چرا اضطراب، افسردگی، پرخوری، بی حوصلگی و ... وجود دارند؟": راندولف ام.نسه: ترجمه ی بنفشه شریفی خو: نشر پندار تابان: 1402: ص8-296)

دکتر نسه توضیح نداده است که «انتخاب طبیعی» به چه شکل، بر نارضایتی محوری ژن ها مهار زده که جا برای عشق باز شده و چرا این مهار، هیچ گاه آنقدر قدرتمند نشده که کارش به وضع فعلی نکشد. ولی میشود گفت یکی از مهمترین ابزارهای قوی انتخاب طبیعی در پیدایش این شرایط، حذف ژن های زیاده خواه در اثر قتل افراد زناکار توسط افراد خانواده با تایید جامعه بوده است. چون پای جان در میان بوده، ژن های محرک زنا حتی المقدور نیمه خاموش شده و منتظر شرایط مناسب عمل مجدد شده اند که حالا این شرایط برای افراد بیشتری در جامعه مهیا هستند. شرایط نیمه خاموش میتواند شامل عملکرد لحظه ای ژن ها در اثر تحریک محیط بیرونی حاصل آید مانند آن مردان آزمایش شونده که وقتی مجله های زرد را خواندند بیشتر از زوجشان احساس نارضایتی پیدا کردند.

تعجبی ندارد که این شرایط به زندگی مادی افراد هم فرافکنی شود. چون همانطورکه یک مرد بعد از به دست آوردن زن مورد علاقه اش نسبت به او سرد میشود، افراد مختلف هم بعد از به دست آوردن ثروت های مادی یا منابع شهرت مد نظر خود، از آنها سرد میشوند و دنبال جاه طلبی های بعدی میروند. مردی که از همسرش سیر شده است احتمالا هرگز از خانم جذاب سلبریتی روی آنتن سیر نمیشود. چون هرگز موفق نمیشود آن را به دست بیاورد. به همین ترتیب، هرچقدر افراد یک جامعه منابع ثروت و شهرت بیشتری را روی آنتن رسانه ها و در کشورهای غربی ببینند ولی در کشور خودشان امکان به دست آوردن آن منابع را نداشته باشند فضای آن کشورهای بیگانه را بیشتر بهشتی و ماوراء الطبیعی تلقی میکنند و نسبت به سرزمین و هویت خود بیشتر احساس حقارت و نفرت پیدا میکنند. خیلی شبیه داستان ببر جواهرفروش است. مرد که میخواست به موقعیت ببر نزدیک شود در اثر محدودیت زمین گلی متوقف شد و آن وقت ببر به او نزدیک شد و او را شکار کرد. نتیجه این که کشورهایی که بیش از همه ادای دشمنی با غرب را درمی آورند، بیشترین موفقیت در غربزده کردن روحیه ی مردم خود را دارند چون آنها با دشوار کردن فضای اقتصادی کشور خود در اثر دشمنی با غرب، در مردم خود، حرص زیادی برای رسیدن به موفقیت های غربی ایجاد میکنند و البته مردم کمی هم امکان مالی پیدا میکنند که غرب واقعی را ببینند و با الهه ی آزادیش زنا کنند و از آن هم سرد شوند. این جور کشورها ناچارند مستبد باشند تا نارضایتی ها را کنترل کنند ولی استبدادشان به نفع آزادی دموکراسی غربی تمام میشود. به عقاب دوسر کومننوسی های بیزانسی و روم مقدسشان فکر کنید که همزمان نماد دشمنان سلجوقی مسلمان بیزانس و روم مقدس هم بود. حالا روم مقدس به دموکراسی پیشرو ختم شده و اسلام سلجوقی به استبداد ارتجاعی. آیا اتفاقی است که دو سر عقاب روم مقدس به دو سمت متنافر نگاه میکنند درحالیکه هر دو از یک بدن زندگی میگیرند و آیا اتفاقی است که دوگانه ی نیروهای الهی و شیطانی در جهان مدرن، فقط در دو سر اسلام –با قرائت غزالی سلجوقی ها- و دموکراسی برخاسته از کتب یونانی آمده از بیزانسی که سلجوقی ها با آن میجنگیدند، خلاصه شده است؟

اینجاست که معلوم میشود باید دنباله ی این دوگانه سازی را از دنباله سازی برای دوگانه های درآمده از فتنه ی سلجوقی کشف کرد. اسلام سلجوقیان قرائت مخالف با خود را در نبردهای حشاشین پیرو شیخ الجبل اسماعیلی ها علیه خود تجربه نمود درحالیکه همزمان با صلیبی های آمده از روم مقدس هم میجنگید. دو جبهه ی مقابل این دشمن مشترک با هم متحد شدند و صلیبیون آنقدر تحت تاثیر دوستان جدید حشاششان قرار گرفتند که سیستمی مشابه سیستم آنها برساختند که همان تمپلاریسم بدل شده به فراماسونری است و استاد اعظمش هم چیزی شبیه شیخ الجبل حشاشین شد. اما در فرهنگ عامه ی غربی، شیخ الجبل به جای این که الگوی غربی ها معرفی شود الگوی نیروهای مقابل آنها مثل آیت الله های ایرانی و القاعده ی سنی معرفی میشود. شاید این دشمن نمایی هم بخشی از تصمیمات ناشی از اتحاد کذایی باشد. در فیلم "مارکوپولوی معظم" بخشی از پشت صحنه ی این اتحاد لو داده شده است. مارکوپولو که تنها کسی از جبهه ی فرستادگان پاپ برای دربار قوبیلای خان است که از حمله ی نیروهای شیخ الجبل زنده مانده است، به حضور شیخ الجبل یا همانطورکه غربی ها میگویند پیرمرد کوهستان میرسد. پیرمرد کوهستان یک ماسک ریشو دارد ولی زمانی که ماسک را از کله اش برمیدارد به خاطر کله ی گرد و بی ریش و البته کلاه سفیدی که بر سر دارد بلافاصله این فکر را به ذهن متبادر میکند که نکند یک اسقف مسیحی خود را به شکل پیرمرد کوهستان درآورده است. از طرفی او به خاطر نوع صحبت کردن بازیگرش (حکیم تامیروف فقید) بعد از درآوردن ماسک اصلا دیگر مقدس به نظر نمیرسد بخصوص اگر فیلم را با دوبله ی فارسی دیده باشید که در آن، زنده یاد ایرج دوستدار همانطور به جای پیرمرد کوهستان حرف میزد که به جای جان وین و پاگنده. پس اگر هم واقعا یک اسقف شیاد باشد اصلا عجیب نیست. برای بیشتر مردم این فکر فقط لحظه ای به ذهن میرسد ولی برای من هنوز در ذهن مانده است. ماسک ریشوی این یارو مرا خیلی اذیت میکند چون به شدت یادآور سر مفرغی سارگون بنیانگذار امپراطوری ها در بین النهرین است. شاه-خدای بین النهرینی همویی است که خرخس که حالا اسمش خشایارشا شده است به جای او یونان را فتح کرد. سلجوقی ها هم با یونانی های بیزانسی میجنگیدند و دنباله های عثمانیشان با فتح قستنطنیه بیزانس را به پایان رساندند اما همانطورکه آتنی ها خرسون و آتن را از خرخس پس گرفتند نیروهای ممالک دموکراتیک اروپایی که دنباله های یونانی مآبی روم مقدس بر اثر ورود کتب از بیزانس میباشند، قستنطنیه را از عثمانی ها گرفتند و یک فراماسون غربگرای خودی یعنی جناب آتاتورک را به حکومت آن رساندند تا به مرور ترکیه را که آخرین قلمرو مانده دست عثمانی ها بود به دموکراسی متمایل کند. آیا حضور موقت قستنطنیه ی آرمانی –به نمایندگی از حلقه های اتصال اروپا و آسیا- در دست عثمانی های برآمده از سلجوقی، همان حکومت موقت آرتائیکتس بر خرسون و خرخس بر آتن نیست؟ دیدیم که آرتائیکتس و از طریق او خرخس آنتی کریست بودند. آیا این بی ارتباط با آنتی کریست تلقی کردن محمد پیامبر اسلام و تبدیل نام محمد به ماهوند –شیطانی که در اروپای قدیم، بچه ها را با نامش میترساندند- نیست؟ ظاهرا بدل شدن جبهه ی پارسی به دو شعبه ی مسیح خرخس و ضد مسیح آرتائیکتس، همان دو شعبه شدن اسلام تحت نام های سلجوقیان و حشاشین و دنباله های امروزیشان یعنی سنی ها و شیعه ها است. حالا به یاد بیاورید که درحالیکه پلیدی های آنتی کریست در ارتائیکتس تخلیه شد، شباهت های او به مسیح، به صورت سقراط از او جدا شد و قتل سقراط باعث بی آبرویی دموکرات های آتنی شد و به تسلط اسکندر مقدونی بر یونان کمک کرد. اسکندر عملا از خط و مشی شاه-خدایی شاهان پارسی تبعیت میکرد اگرچه همان ها را از صحنه بیرون نمود. دقت کنید ببینید چه مسئله ای میتوانست سقراط را محق جلوه دهد؟ افلاطون که مدافع سقراط و درواقع ماسک دیگر مسیح سقراطی است، مدافع سنت ها بود و از رواج بی اخلاقی در اثر از بین رفتن سنت ها توسط دموکرات ها خشمگین بود. افلاطون و سقراط دقیقا مدافع سیستم اشرافی مستبدین بودند که حامی سنت ها شمرده میشد. اسلام هم امروزه به نام دفاع از سنت ها استبداد میکند. اسلام استبدادی، دشمن دموکراسی غربی است و در این جنگ به اندازه ی پارس ها شکست خورده است. اما همانطورکه دشمن پارس ها یعنی اسکندر از آنها الهام گرفت و به دشمن دموکراسی آتنی تبدیل شد، دشمنان امروزی اسلام یعنی راست های افراطی اروپایی هم با به سینه زدن سنگ سنت های مذهبی مسیحی که به اندازه ی سنت های مذهبی اسلامی ریشه در ده فرمان موسی دارند، در داخل ممالک دموکرات مردم را به سمت خود جذب میکنند. به یاد بیاورید هلهله ها و شادی هایی که در نقاط مختلف پارس، مردم خسته از حکومت سلاله ی خرخس برای اسکندر آزادی بخشی که آزادی را در یونان نابود کرده بود سر میدادند و به ایرانی های خسته از حکومت اسلامی استبدادی فکر کنید که منتظرند دونالد ترامپی که در امریکا دشمن آزادی و دموکراسی تلقی میشود بیاید و آزادشان کند. آیا دونالد ترامپ، تمرینی برای ایجاد اسکندرهای بزرگتری در آینده است و آیا تاریخ که ظاهرا در گذشته اتفاق افتاده است یک دستورالعمل برای آینده است که فعلا در ابعاد مضحکی مثل ترامپیسم در حال آزمایش شدن است؟ شاید همه در مورد ابعاد مختلف این دستورالعمل با هم موافق نباشند. اما همین یک تکه اش که همکاری استبداد در شرق و دموکراسی در غرب برای برحق نشان دادن غرب لازم می آید، برای این که مخالفین هم در اجرای بعضی ادوات دستورالعمل کوتاه بیایند کافی است. حالا خودتان قضاوت کنید: آیا حشاشین معلمین تمپلارها بودند یا برعکس؟ به وقایع سوریه نگاه کنید و ببینید چقدر راحت، همان امریکایی ها و اروپایی ها و اسرائیلی هایی که احمدالشرع و اسلامگراهای آدمخوارش را در سوریه به قدرت رساندند دارند کم کم برای دشمن نشان دادن او در آینده داستانسازی میکنند تا جواب سوالتان را بگیرید. سابقا یک اسقف ماسک یک رهبر اسلامی ریشو را به چهره میزد و شیخ الجبل میشد و حالا هر بی سرو پایی میتواند این کار را بکند. به این میگویند پیشرفت!

احساس پوچی عمومی: چاقوی دو لبه ی سیاست که اکنون در حال بریدن دست صاحبش است.

تالیف: پویا جفاکش

هشتادمین سالگرد آزادسازی آشویتس توسط نیروهای شوروی سابق در اواخر عمر آلمان نازی، با هیاهوی فراوان رسانه ای برگزار شد و اکثر مطبوعات اروپا درباره ی آن اشک و آه زیادی به خرج دادند، بعضی ها برای مشروعیت بخشی صرف به حکومت اسرائیل و یادآوری زمانی که یهودی ها مظلوم بودند به جامعه ای که بعد از جنگ غزه به شرارت یهودی ها ایمان یافته اند، و بعضی هم بیشتر برای یادآوری نگرانی از بابت بازگشت افکار نازی توسط نئونازی ها در اروپا و امریکای نوینی که ستیزش با مهاجران نااروپایی، بوی نژادپرستی هیتلری به خود گرفته است. نزدیک به 20سال از زمانی که احمدینژاد با زیر سوال بردن هولوکاست، یک پاس گل ویرانگر به هانتینگتون و نظریه ی برخورد تمدن هایش داد و زمینه های درآمدن پدر ایران و انقلاب اسلامیش با هم را فراهم کرد میگذرد. الان احمدینژاد –بعضی میگویند: بدل احمدینژاد- اینقدر بی سر و صدا است که هر کس بخواهد از او برای ربط دادن ایران به هیتلر استفاده کند فقط خودش را مسخره کرده است. با این حال، هنوز راه هایی برای ربط دادن ایران فعلی به هیتلر هست و تعجبی نداشت که آنها که از این ارتباط سازی سود میبردند وظیفه ی این امر خطیر را به کشور صاحب اشویتس یعنی لهستان سپردند و این شد که نماینده ی لهستان در پارلمان اروپا همزمان با سالروز هشتادم آزادسازی اشوییتس، این نطق را –تا اندازه ای خطاب به حکومت جمهوری اسلامی ایران- ایراد کرد.:

«ایران ادعا میکند یک جمهوری اسلامی است ولی همانطورکه این قطعنامه بیان میکند، ایران همچنین یکی از سرکوبگرترین رژیم های دنیا است. بنابراین من سوالی از ملاهای تهران دارم. اگر شما نماینده های خدای خوب قدرتمند و بخشنده ای هستید، پس چرا اینقدر نیاز دارید که مردم خودتان را سرکوب و شکنجه کنید و به قتل برسانید؟! نه. رژیم شما توهین به مقدسات است. رژیم شما هر مسلمان، هر انسان آگاه و با ایمانی را منزجر و متنفر میسازد. شما کشورتان را به چنان استیصالی رسانده اید که حالا با چین قرارداد میبندید که بخش انرژی و زیرساخت های حیاتی خود را به چین ببخشید. مسلما چین هیچ اعتراضی به نقض حقوق بشر در ایران نخواهد کرد. ولی مطمئن نیستم خدا از این که شما نوکر یک رژیم کمونیست و بی خدا شده باشید خرسند باشد. اما اگر شما خواستار روابط بهتری با ما و لغو تحریم ها هستید، به این سرکوب خاتمه دهید. آنچه شما با مردم خود میکنید، غیر انسانی است. و یک چیز دیگر؛ من خواسته ای از کشورها و دیپلمات های اروپایی دارم. دفعه ی بعد که آقای ظریف که شبیه ریبنتراپ خوش خنده وزیر امور خارجه ی آلمان نازی است را ملاقات میکنید، به خود یادآوری کنید که او نماینده ی چه رژیم کثیف و مشمئز کننده ای است. متشکرم.»

این آقا توی لاک خداپرستی و دفاع از مردم به نام خدای اسلام رفته تا عصبانیتش از این که ایران بعد از ناامید شدن از اروپایی ها بر متحد شدن با چینی ها مصمم شده است را به دلایل مذهبی توجیه کند: چینی ها کافرند و اروپایی ها اهل کتاب. همین سیاست سال ها پیش باعث شده بود تا شرقشناس های غربی بیش از خود مسلمان ها در این که قرآن کلام الهی است اصرار داشته باشند و هنوز هم مسلمان ها بعضی از آنها را برای اثبات حقانیت اسلام مثال بزنند بی این که بدانند آنها به کجاها وصل بودند. قرآن، اهل کتاب را که مضمون گسترده ای است به شخصیت های تورات و انجیل محدود میکند. قریب به اتفاق پیامبران اسلام قرآنی، یا یهودیند یا اجداد اسطوره ای یهودیان مانند آدم و نوح و ابراهیم، و داخلشان هم بیش از همه عیسی مسیح محترم است. تبدیل قرآن به مهمترین و بنیادی ترین منبع دین اسلام، کمک زیادی به دور کردن مسلمان ها از خاستگاه شرقیشان و نزدیک کردنشان به غرب میکند. به همین دلیل هم وقتی که میخواهید رژیم ایران را در پیروی از چینی ها کافر نشان دهید، او را از عقبه ی یهودیش جدا میکنید و با قاتلان یهودیان یعنی کارگزاران هیتلر همتراز میکنید؛ حتی اگر شده، ظریف لیبرال را که در خود رژیم ایران دشمن زیاد دارد، به حد وزیر امور خارجه ی آلمان نازی بزرگ میکنید درحالیکه این ظریف حتی وقتی وزیر امور خارجه بود به اندازه ی سپاهی هایی مثل قاسم سلیمانی اهمیت نداشت. با این حال، این واقعیت دارد که ظریف الان و موقتا مهم است چون به عنوان یک لیبرال واقعی، میانجی خوبی برای ارتباط با بزرگترین قدرت جهان است و به نظر میرسد عوارض این ارتباط دارد کم کم آشکار میشود، عوارضی که عوامل اسرائیل و صهیونیسم را نگران میکند. بودجه ی هنگفتی که امریکا به شکم اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور میریخت تا با آن علیه ایران توطئه و سیاهنمایی رسانه ای کنند –به همراه کمک های مالی امریکا به بسیاری از نهادهای جنگ نرم و امدادرسانی غذایی و امنیتی در سایر کشورها- به مدت 90روز قطع شده و اگر با مقاومت داخلی خاصی مواجه نشود، بعد از این 90روز کاملا قطع خواهند شد. مایک پمپئو، برایان هوک و جان بولتون، سه مقامی که اتفاقا در دولت پیشین ترامپ، آتش بیار معرکه ی ایران ستیزی بودند، حالا مغضوب ترامپ شده اند که این هم یک پیام مثبت از سوی واشنگتن به تهران تلقی میشود. ترامپ قبل از این هم گفته بود که در مورد ایران، برایشان فقط این مهم است که درآنجا بمب اتمی تولید نشود، یعنی هیچ مشکلی با به اصطلاح «نقض حقوق بشر» در ایران ندارد. بعضی از قبل منتظر چنین تغییراتی بودند. در ماجرای جزایر سه گانه ی مورد اختلاف ایران و امارات، کشورهای عربی، اتحادیه ی اروپا، چین، و روسیه همه معتقد به تعلق جزایر به امارات شده اند؛ یعنی تقریبا همه ی کشورهای صدر اخبار ایران به جز یکی؛ ایالات متحده ی امریکا. به طرز عجیبی تنها کشوری که در مورد جزایر سه گانه موضع نگرفت کسی بود که انتظار میرفت از همه صریح تر به نفع امارات ظاهر شود. اما ظاهرا امریکا سکوت اختیار کرد و منتظر شد ببیند که عرب ها چقدر از او فاصله گرفته و به چین و روسیه نزدیک خواهند شد تا وقتی که احساس کند منافعش در خطر است، در یک چرخش 180درجه ای طرفدار ایران شود و او را نماینده ی منافع خود در خاورمیانه کند؛ یک رصدبینی صبورانه ی امریکایی که هنوز هم با احتیاط هایی ادامه دارد همانطور که در طرف مقابل هم رهبر ایران، در سخنرانی روز مبعث، کاملا هوشیارانه به "مراقبت" هنگام "معامله" در ارتباط با امریکا دعوت میکند. بنابراین امسال هم در دهه ی فجر شعار مرگ بر امریکا خواهیم داشت که البته این اصلا امریکایی ها را که در میانشان، امثال هانتینگتون، شعار "مرگ بر امریکا" را به مسلمانان دیکته میکنند، توهین آمیز و نگران کننده نیست. آنچه نگران کننده است خستگی مفرط امریکایی ها از هدر دادن پول هایشان در یک نبرد سایبری بی انتهای بی نتیجه با ایرانی ها و تقریبا همه ی جهان است؛ خستگی امریکایی ها از این که همه اش از جانب هدر رفت پول های مملکت در تمام وانفساهای سیاسی دنیا عذاب روحی بکشند. ترامپ، دستور لغو تمام کمک های خارجی ایالات متحده را داده است. او در جواب اعتراض کانادایی ها که گفته اند چطور جرئت کرده است کانادا را متعلق به ایلات متحده بخواند، گفته است اگر شما ایالتی از ایالات متحده نیستید پس چرا اینقدر مجانی از منافع اقتصادی امریکا بهره میگیرید؟ اگر دوست ندارید متعلق به امریکا باشید پس انتظار نداشته باشید دخل و خرجتان را ایالات متحده بدهد. اتحادیه ی اروپا هم از کاهش فروریزش پول امریکا به جیبش ناراضی است و این نارضایتی در یک تهدید توام با لبخند، در کاریکاتور زیر از کارتون موومنت نشان داده شده است؛ ترامپ، دارد با اره، دایره ی ستاره ها که نماد اتحادیه ی اروپا است را میبرد درحالیکه خودش روی آن ایستاده است و با قطع شدن اتحادیه ی اروپا ترامپ نیز سقوط خواهد کرد.:

اما واقعا این ترامپ ابرمیلیاردر نیست که از هدررفت ثروت امریکا در قائله های ابلهانه ی بی نتیجه خسته است. مردم امریکا هستند که خسته اند و ترامپ با جواب دادن به انتظارات آنها میخواهد تنش را کم کند. مدتها است که دری وری گفتن های افراطی درباره ی جنایات نازیسم و استالینیسم در دوران جنگ جهانی دوم، حکم عادی نشان دادن بدبختی امریکایی در دنیایی که بدبختی در آن عادی است را داشت. یادم هست یک زمانی میگفتند استالین، صدها هزار نفر بی گناه را در اردوگاه های کار اجباری و دادگاه های نمایشی کشت یا پنهانی در گورهای دسته جمعی دفن کرد. بعدا شد دو میلیون؛ بعد شد 20میلیون؛ بعد شد 60میلیون؛ اخیرا دیدم یک نفر با اطمینان میگفت یک میلیارد نفر. آیا واقعا استالین میتوانست این همه بی گناه را بکشد بدون این که کسی بفهمد، به طوری که تا آخر دوران حکومتش همه او را یک قهرمان بدانند تا بعدش خروشچف یک شبه و فقط با یک سخنرانی، او را از یک خدا به یک شیطان تبدیل کند؟ باید کمی عاقل باشیم. مردم، آسیب های سیاسی-اقتصادی را حتی در حد امریکاییش برای مدت طولانی نمیتوانند تحمل کنند؛ چه رسد به حدود استالینی و نازیش؟! در تمام این سال ها در امریکا در عین برتر دانستن امریکایی ها از روس ها و آلمانی ها، به زبان بی زبانی از امریکایی ها انتظار داشتند که صبر در برابر شرارت حکومت را از آلمانی ها و اهالی شوروی بیاموزند که تا زمان عوض شدن حاکم –هیتلر در آلمان و استالین در شوروی- به حکام جنگسالار و فاتح خود وفادار بودند درحالیکه قطعا حکام جنگسالار و فاتح ایالات متحده ی امریکا از هیتلر و استالین بهترند. همانطورکه قصه های اشک آور آشویتس و گولاک نشان میدهد، یکی از شروط وفاداری دراینجا پذیرش پوچی سیاست و قربانی شدن بی گناهان در لای چرخ های پیش رونده ی ماشین سیاست است.

الکساندر سولژنیتسین در کتاب «مجمع الجزایر گولاک» روایتی وحشتناک از اردوگاه های کار اجباری شوروی با میلیون ها میلیون قربانی در قرن بیستم میدهد که در آن، شدت به تصویر کشیده شدن جنایت، به اندازه ی شدت احمقانه بودن دلایل دستگیری مردم، بسیار اغراق آمیز است. جاناتان زاپ، محتوای اثر را بسیار "سورئال" و از بابت تاکید بیش از اندازه بر بسیار بی گناه نشان دادن قربانیان، مملو از احساس پوچی میخواند و میگوید این کتاب، او را به یاد کتاب "انگل های ذهن" کالین ویلسون می اندازد که علیرغم عدم استقبال از آن از شدت پوچی و سر در گم کنندگیش باعث بر سر زبان افتادن اصطلاح "انگل های ذهن" شد. دراینجا انگل ها به جای جن ها نشسته اند که جسم انسان را مثل یک میکروب یا کرم انگل استثمار میکنند تا از انرژی روحش تغذیه کنند. آنها عاشق احساسات سادومازوخیستی در آدم ها هستند. زاپ که معتاد به مواد مخدر است و در هنگام نشئه بارها اجنه را اطراف خود دیده است این را کاملا باور دارد چون علاقه ی زیادی به خواندن و جمع آوری توهمات اعتیادی افرادی مثل خودش دارد ازجمله توصیف الکس گری از نوشیدن افراطی با دوستانش در آپارتمانی که طی آن، گری موقعی که ضربه زدن دوستانش به باسن همدیگر را مینگرد متوجه خدایان انگلی در بالای صحنه میشود که از انرژی روانی ای که از صحنه برمیخیزد تغذیه میشوند. به نظر زاپ، مارکی دو ساد و هیتلر هر دو اسیر انگل های مشابهی بودند چون هر دو پیامبران سادومازوخیسم ذهنی ولی در دو زمینه ی متفاوت بودند که با هیتلر به فضای سیاسی-اقتصادی میرسد. زاپ اضافه میکند: «موقعی که از یکی از قاتل های زنجیره ای پرسیدند وقتی زنان جوان را برای شکنجه و کشتن آنها تحت تعقیب قرار میدهد به چه فکر میکند، به طور واقعی پاسخ داد: "مراقبت از تجارت". شاید این همان فکری باشد که در سر توخالی جورج دبلیو [بوش، فرمانده ی حملات امریکا و ناتو به عراق و افغانستان] بوق میزند: "مراقبت از تجارت".» انگل های ذهنی به عنوان مابه ازای پنهان تر این اجنه با ذهن بازی میکنند و او را در شرایط طبیعی، دچار اضطراب و استرس و ایجاد وحشت در مقابل دنیا میکنند که این، خود، نوعی حالت مازوخیستی است و جالب این که مروجان این نوع ادبیات و انعکاس های آن در دیگر هنرها چون سینما ثروتمندانی هستند که یکی از معیارهایشان برای جایزه دادن به آثار هنری، ترویج پوچی و احساس تنهایی هذیان بار در انسان ها است گویی که خود این ابرثروتمندان، در اثر دچار شدن به "درد بی دردی" به شدت از این گونه احساس ها رنج میبرند. در سال 2000 زاپ متوجه شده بود که ردی از چنین احساسی در قدرتمداران را در فصلی از HERETICS OF THE DUNE کتاب چهارم از مجموعه ی علمی-تخیلی کلاسیک فرانک هربرت یافته است.:

«در این فصل، یک شخصیت جنگجوی بسیار هوشیار، مایلز تگ، وارد اتاقی میشود که در آن قرار است با یک MATRE افتخاری، یک متخصص قدرتمند یک خواهرخوانده ی مرتد که مجموعه ای وسیع و شوم از قدرت ها دارد –این شخصیت، انگل ذهنی است- ملاقات کند. تگ تشخیص میدهد که ساختمان و اتاق به نظر میرسد متعلق به یک بانک سطح بالا باشد، و ماتر محترم به رسمیت شناختن او را به سبب داشتن یک جلسه ی عمیق تر تصدیق میکند. او به تگ میگوید: "همیشه ابزارهایی برای انتقال مبالغ هنگفت یا فروش قدرت وجود دارد. من از قدرتی که کارخانه ها را اداره میکند صحبت نمیکنم، بلکه از قدرتی صحبت میکنم که مردم را اداره میکند. من خودم را یک بانکدار میدانم." این نشاندهنده ی جوشش یک حقیقت اساسی است. مبارزه ی فردی ما با انگل های ذهنی همیشه در مورد جریان انرژی است. یک بانکدار واحدهای انرژی را که انباشته کرده است کمیت میکند و از آن محافظت میکند، درحالیکه تلاش میکند جریانی از انرژی داشته باشد که در آن واحدهای بیشتری نسبت به هزینه هایش جذب کند. این کاری است که یک انگل یا شکارچی انجام میدهد. بنابراین، با پیروی از پیشنهادات گورجیف و دیگران، متوجه الگوهای مکانیکی میشویم که در آنها شرطی سازی سلولی و اجتماعی باعث میشود خودمان را از منابع روحی و جسمی که ارزش بازگشت آنها را ندارند تخلیه کنیم و سعی میکنیم این جریان را معکوس کنیم. انرژی انسانی شیرین ترین، قوی ترین و غنی ترین انرژی موجود در این طرح است، بنابراین انگل های کمانی فوق العاده زیرکی وجود دارند که از این انرژی تغذیه میکنند. در پارادایم گورجیفی، به این، "غذا دادن به ماه" گفته میشود. این فصل با نقل قولی شروع میشود که قانون حداقل را بیان میکند: "رشد همیشه به وسیله ی آن ضرورتی که حداقل در دسترس است محدود میشود." این قانون بانکی برای هر سیستم زنده ای از یک سیاره، یک تمدن، یک دولت، یک روان انسانی اعمال میشود. برای اعمال این موضوع در زندگی خود، میتوانید از خود بپرسید: "کدام ضرورتی که رشد من را محدود میکند کمتر است؟" گاهی اوقات این میتواند یک عامل محیطی باشد: در قحطی ممکن است غذا باشد، گاهی اوقات مانند پول یا زمان به نظر میرسد که اغلب به یکدیگر وابسته هستند. ممکن است اراده یا هر وسیله ای لازم باشد تا خود را از یک اعتیاد کاهش دهنده مانند خوردن غذاهای کم ارزش، سیگار کشیدن، رابطه ی جنسی بی فکرانه و غیره دور نگه داریم. دیدگاه بانکدار این است که ببیند انرژی در کجا ذخیره یا دزدیده میشود. همانطورکه ماتر افتخاری میگوید (با توجه به این که او را یک بانکدار میدانیم) "این بسیاری از دور و بر های گل آلود و ناراحت کننده را نجات میدهد." ماتر افتخاری که از این پس او را به اختصار م.م مینامیم، به تگ میگوید که انتظار دارد او برای او ارزش زیادی داشته باشد (یعنی ما انتظار داریم استعدادهای شما را با انرژی ذخیره کنیم). تگ پاسخ میدهد: "همیشه فکر میکردم من برای خودم بیشترین ارزش را دارم." این موضع استقلال درونی پیام پرانرژی دیگری است: من توسط یک انگل خارجی تخلیه نمیشوم. م.م به درستی از این اظهارات خشمگین است. م.م که شبیه یک شیطان صفت گورجیفی است، از گروه به عنوان ماک یاد میکند. او به تگ میگوید: "کنجکاوی آنها اندازه ی باریکی دارد. هیچ مسئله ی بزرگی هرگز وارد آگاهی آنها نمیشود. ما تلاش میکنیم تا آن را حفظ کنیم." به درستی م.م بسیار باستانی است زیرا نیروهای انگلی که او نمایندگی میکند قدیمی هستند. او توسط تگ به عنوان یک حریف بسیار خطرناک شناخته میشود. تگ، او را به عنوان "جانور" میشناسد. او غرور یک جانور شکارگر را دارد که هزاران سال در بالای زنجیره ی غذایی نشسته است. یک موضوع جهانی DUNE یا تل ماسه است: چه کسی میتواند بر ساختار قدرت شکارچی/انگلی بسیار تعیین شده غلبه کند؟ پاسخ همیشه یک جهش یافته ی بدعت گذار است، موجودی منفرد با آگاهی برتر به عنوان سلاح شورش. باز هم م.م را به عنوان یک شخصیت درخشان از نیروهای انگل ذهن میبیند. او بسیار ساده است (حداقل برای تگ). چون جمع که او آن را ماک مینامد، همان چیزی است که م.م از آن تغذیه میکند و بنابراین آنها انرژی قابل توجهی را صرف آن میکنند. اطمینان حاصل کنید که جمع ناخودآگاه باقی میماند. او به تگ میگوید: "فقط این است که شما به اشتباه فکر میکنید. خوشبختانه آنها عمدتا خود-محدود کننده هستند. آنها این را جایی در نم های عمیق ترین آگاهی خود میدانند اما نمیتوانند برای مقابله با آن یا هر چیز دیگری جز تقلای فوری برای بقا وقت بگذارند." تگ با کمال تعجب میپرسد: "آنها را نمیتوان بهبود بخشید؟" م.م پاسخ میدهد: "آنها نباید بهبود یابند. اوه. ما به آن توجه میکنیم که بهبود خود یک مد بزرگ در بین آنها باقی بماند. البته هیچ چیز واقعی در مورد آن نیست." این بلافاصله مرا به یاد اظهار نظر قاطع ترنس مک کنا در نیو ایجرز می اندازد: "آنها حاضرند هر عملی را تا زمانی که کار نمیکند امتحان کنند." تگ پاسخ میدهد: "یک تجمل دیگر را باید از آنها دریغ کرد." م.م پاسخ میدهد: "تجمل نیست. وجود ندارد. باید همیشه پشت سدی که ما دوست داریم آن را جهل محافظتی بنامیم مسدود شود." کمی بعد م.م چیزی را بیان میکند که به نظر میرسد تعریف کاملی از زیرمجموعه ی KUNDEBUFFER باشد: "چیزی که از آن مراقبت میکنید متضاد چیزی است که نمیشناسید." او همچنین با کلمات بسیاری به تگ میگوید که محافظه کاری همیشه مرام حاکم بر نیروهای انگلی است. آنها البته مانند جمهوری خواه های نفتی، میخواهند از وضعیت موجود دفاع کنند که به آنها اجازه میدهد انرژی را بدزدند. او به تگ میگوید: "ما آموزش میدهیم که دانش جدید میتواند خطرناک باشد." م.م جمعیت ها را از طریق یک شکل آسیبشناسی از نقش جنسی GESSERIT کنترل میکند. آنها میتوانند از ایجاد لذت در انسان ها برای به بردگی گرفتنشان استفاده کنند. این اتفاق برای یکی از کارکنان تگ که نامش م.ظفر (از این پس م.ظ) است می افتد. آدم هایی مثل م. راحت تر از دچار شدن به رنج، از طریق لذت میتوانند برده شوند. با معرفی م. تگ با این شناخت شهودی تسلیت می یابد که نه م.م و نه م.ظ از زندگی خود لذت زیادی نمیبرند. او اساسا (عبارات از من است) کشف میکند که آگاهی درنهایت سرزندگی بیشتری دارد، که شر تمایل به کاهش قدرت دارد زیرا فاقد نشاط درونی است و همیشه باید از محرک های بیرونی تغذیه کند که با آنها هرچه بیشتر خسته میشود (عادت میکند).»

در ادامه ی متن، زاپ از م.م نقل قول میکند که جامعه فقط با اعمال قدرت این انگل ها از طریق اداره ی سیاستمداران سر پا میماند و بدون حضور آنها جامعه نابود خواهد شد، حرفی که بنا بر رمان، شنیده شدنش باعث به لرزه افتادن تن م.ظفر میشود. این شاید باستانی بودن انگل ها را توضیح دهد چون آنها همان آنوناکی های سومری زکریا سچین هستند که مثل موجودات فضایی به زمین می آیند تا انسان ها را به عنوان بردگان خود در زمین به خدمت بگیرند. در اساطیر کلدانی، آنوناکی ها فرزندان تهامات اژدهای مادینه ی هاویه اند که بدنش از جنس آب است. در بین آنوناکی ها این حئا یا انکی پسر آنو است که بعد از نابودی تهامات، رب النوع آب ها میشود. شاید به همین خاطر باشد که انلیل پسر دیگر آنو در مقام رئیس آنوناکی های زمینی، حئا را مسئول ساختن انسان ها میکند. حئا چیزی از خودش در بشر تعبیه میکند و این حتما مانند خودش از جنس آب است. آب نماد هاویه است و انسان ها فقط از ترس هرج و مرج و خطری که خودشان برای خودشان ایجاد میکنند به حکومت و البته خدایان اداره کننده ی حکومت ها وفادار میمانند. با این حال، حئا دقیقا به خاطر بودن از جنس هرج و مرج، میل به نافرمانی ازجمله نسبت به انلیل را دارد و این نافرمانی از او در انسان مانده و او را مدام به سمت هایی مخالف با انلیل سوق میدهد. انلیل و انکی به عنوان دو پسر آنو، دو جنبه ی متضاد او را نمایندگی میکنند. نام آنو تلفظ دیگر ایلو به معنی خدا است و حامل این ایده که خدا از شیاطین برای رسیدن به مقاصد خود سود میبرد چون ذات حیوانی آدمیزاد به گونه ای است که فقط در اثر فشارهای ناشی از رنج، سعی در اصلاح و تکامل خود میکند. در آی چینگ آمده است که برخی چیزها به طور کامل شکوفا نمیشوند یا آشکار نمیگردند مگر این که کاملا فشرده شوند و ستمرانی یکی از روش های تحت فشار قرار دادن است. انگل های ذهنی هم نسبت به انسان ستمگرند و علیرغم قرار گیریشان در جایگاه دشمنان خدا، گاهی کاملا جزو طرح بزرگتر خدا یا هر اسم دیگری که برای نیروی مافوق آنها میتوان نهاد عمل میکنند. کالین ویلسون هم به همین نتیجه رسیده بود هرچند جرئت باور کردن آن را نداشت ولذا نوشت:

«من نظریه ی دیگری دارم که آنقدر پوچ است که به سختی جرئت ذکر آن را دارم. آن این است که خوناشام های ذهن، بدون این که قصد داشته باشند، ابزار نیرویی بالاتر هستند. آنها البته ممکن است موفق شوند هر نژادی را که میزبان آنها میشود نابود کنند. اما اگر تصادفا میزبان از خطر آگاه شود، نتیجه کاملا برعکس آنچه در نظر گرفته شده است خواهد بود. یکی از موانع اصلی تکامل انسان، کسالت و نادانی انسان و تمایل او به منحرف شدن و موکول کردن محافظت از خود به آینده است. به یک معنا شاید خطر بزرگتری برای تکامل یا حداقل یک مانع نسبت به خود خوناشام ها باشد. هنگامی که یک نژاد از این خوناشام ها آگاه میشود، نبرد به مرحله ی نصف-نصف برنده میرسد. وقتی انسان هدف و باوری داشته باشد، تقریبا شکست ناپذیر است. بنابراین خوناشام ها میتوانند انسان را در برابر بی تفاوتی و تنبلی خود واکسینه کنند.»

هر تزی که انگل های ذهنی به آدمیزاد وادار میکنند جایی بلاخره اشکالات خود را نشان میدهد و آدم ها علیرغم اصرار بر تنبلی نشان دادن در درک اشکالات، بلاخره آنقدر تحت فشار قرار میگیرند که نسبت به آن هوشیار میشوند. فقط باید هشداردهی نسبت به اشکالات مدام فعال باشد. حالا اگر انگل های ذهنی به دو جبهه ی حئا و انلیل تقسیم شده و در رقابت به هم، مدام علیه هم جنگ رسانه ای کنند، آن وقت بیشتر به نفع بشر کار میکنند تا علیه او. در مسیحیت، انلیل تبدیل به یهوه خدای یهود شده و حئا تبدیل به لوسیفر یا شیطان. ازآنجاکه یهوه به جای انلیل ارباب آنوناکی ها و عامل نظم دهی آنها است، گاهی حرکات خطرناک انسان ها در جبهه ی لوسیفر و علیه یهوه، میتواند به ضرر کل انگل های ذهنی تمام شود. این انگل ها به این خاطر به اجنه ای با تصاویر جانوران وحشی تقلیل یافته اند که احتمالا چیزی جز نیروهای غریزی کور به ارث رفته از حیوانات نیستند و به همین خاطر هم هست که به ضرر خود کار میکنند. دکتر ساموئل ساگان دراینباره نظریه ی عجیبی داشت. بر اساس این نظریه، در زمان مرگ انسان، قطعات غلیظ تر و تاریک تری از آگاهی وجود دارد که پس از خروج روح از بدن، در پشت سر باقی میماند و چون این تکه های ناقص آگاهی ارتباط مستقیم خود را با انرژی حیاتی از دست داده اند، باید به طور انگلی خود را به آنهایی که جسم زنده دارند متصل کنند که این، مقوم ایده ی بودایی ترس از "اشباح گرسنه" است. بنابراین اجنه و انعکاس هایشان به صورت انگل های ذهنی، اصلا آدم-فضایی نیستند بلکه بقایای انسان های حیوان صفت گذشته هستند که کالبد بشر زنده را تسخیر میکنند و درحالیکه توانایی تعقل را از دست داده و به حیوان کور تبدیل شده اند نیازهای غریزی خود را از طریق جسمی که مسخش کرده اند تامین میکنند. تقلیل آنها به آگاهی سیاه، آنقدر آنها را روانی و نادیدنی از جنس روح آسمان میکند که عملکردش شبیه طغیان علیه آسمان و نور الهی باشد. بنابراین شورش شیطان و لشکرش علیه خدا از خود زمین رقم میخورد بی این که هیچ آینده ای داشته باشد. مطابق روایتی معروف، شیطان یک فرشته یا جنی محترم تر از فرشتگان بود که به سبب غرور و خود-خدا پنداریش سقوط کرد. ربط این گمانه ی ظاهرا ضد مشرکانه به خورشیدپرستی باستانی، در افسانه ی ددالوس و ایکاروس آشکار میشود. این پدر و پسر، با بال هایی به شکل بال های فرشتگان که توسط ددالوس پدر اختراع میشود، از زندان شاه مینوس در کرت میگریزند اما ایکاروس پسر بیش از حد به خورشید نزدیک میشود و موم بال هایش توسط نور خورشید که جانشین خدا است آب میشود، توانایی پرواز را از دست میدهد و به درون دریا سقوط میکند. میتوان این سقوط به دریا را دریایی شدن از جنس اژدهای تهامات دانست. ارتباط خدای دریا با فرشتگان همان ارتباط لغوی آنوناکی ها با اناکیم در متون یهودی-مسیحی است. اناکیم فرزندان فرشتگان هبوط کرده ای هستند که مانند آنوناکی ها در زمین ساکن شدند و با زنان زمینی آمیختند و انسان هایی دورگه تولید کردند که علیه یهوه شوریدند. این اجنه ی انسان نما مابه ازاهای دیگر آمیختگی انسان با شیطانند پس از آن که میوه ی درخت شیطان توسط آدم ابوالبشر خورده میشود. شیطان برای وا داشتن آدم به خوردن میوه ی ممنوعه، خود را به شکل مار بر حوا زوجه ی آدم آشکار کرد. در این مورد توجه داریم که انکی هم به شکل مار درمی آمد و این یکی از نشانه های جانشینیش بر تهامات اژدها بود. تلاش برای غلبه بر او به تولد جدید خداوند در وجود انسان منجر خواهد شد و این عقیده را به لطف تطابق میوه ی ممنوعه با سیب در مسیحیت اروپایی، هنوز در افسانه هایی که حالت دینی خود را از دست داده اند می یابیم، منتها به شرط اسطوره شناسی تطبیقی آنها. یکی از آنها داستان ALCON کماندار است که زمانی که اژدهایی پسرش را اسیر کرده بود طوری تیرش را به بدن اژدها شلیک کرد که زخمی مرگبار بر مار وارد آورد ولی پسرش سالم ماند. نسخه ی مکمل این قصه، داستان گیوم تل یا ویلیام تل است. او یک تیرانداز ماهر سوئیسی بود که وقتی گسلر فرماندار ظالم منطقه اش کلاه امپراطوری روم مقدس را روی عصایی نصب کرد تا همه بر آن سجده کنند از سجده امتناع کرد و به سزای نافرمانی از سوی گسلر محکوم شد تا سیبی را روی سر پسر خودش که به درختی تکیه داده بود با تیر بزند. ویلیام تل با موفقیت، سیب را با تیر زد بی این که به پسرش بخورد و سپس بلافاصله تیر دیگری در کمان نهاد و به قلب گسلر دوخت و به قیامی مردمی علیه حکومت دست زد. تیراندازی به سیب همزمان با تیراندازی به درخت، این افسانه را به داستان فوآنت شاه آشور ربط میدهد که دخترش میرها را به سبب حامله شدن بدون ازدواج تحت تعقیب قرار داد. دختر به درختی تبدیل شد که فوآنت آن را با تیر زد و از شکافی که ایجاد شد بعدا فرزند میرها متولد شد که همان آدونیس نسخه ی سوری تموز خدای گیاهان است. تموز به عنوان یک خدای میرنده و باز زنده شونده ( به همراه مرگ و رستاخیز طبیعت گیاهی در پاییز و بهار)، سلف عیسی مسیح است و نام میرها تلفظ دیگری از ماریا یا مریم مادر عیسی. به روایتی میرها پنهانی با پدرش زنا کرده بود و این یادآور به این است که مریم به عنوان یک انسان مخلوق یهوه، در حکم دختر یهوه است و عیسی از طریق دختر خدا پسر خدا محسوب میشود. اگر زایش عیسی از مریم، به واسطه ی زایش آدونیس از درخت میرها، در حکم زایش آدم ابوالبشر از درخت ممنوعه باشد، در این صورت، یهوه با کشتن مادر (درخت معرفت) و فرزندش (انسان) دست به این کار میزند تا جلو دانا شدن انسان را بگیرد. یهوه در این فرم خود، به شکل انسانی مجنون ولی بسیار قدرتمند درمی آید. کامبیز شاه پارس، او را در این حالت نشان میدهد. قتل رکسانا همسر حامله ی کامبیز و فرزند داخل شکمش با لگد زدن های پیاپی کامبیز به پهلوی رکسانا، این را نشان میدهد. در زندگینامه ی کامبیز صحنه ای هست که به شدت یادآور ماجرای ویلیام تل است. کامبیز درحالیکه به قدرت تیراندازی خود افتخار میکند، تیری را به قلب پسر بی گناه یکی از اشراف به نام پرکساسپس میدوزد و این سبب میشود که پرکساسپس جزو کسانی باشد که به فکر جانشین کردن کامبیز با حاکم دیگری بیفتند. دراینجا البته مابه ازای پسر تل کشته میشود ولی قتلش درست مثل قتل پسر کامبیز در شکم مادر مقتولش، سبب یک تغییر با عوض شدن حاکم میگردد. بنابراین میشود گفت که پسر خدا مقتول نشده بلکه درحالیکه به نظر میرسد به قتل رسیده، در کالبد جدیدی تغییر را رقم زده است. این میتواند دلایل اختلاف در مرگ یا زنده ماندن عیسی مسیح را هم توضیح دهد. بنابراین میتوان تلاش کامبیز برای کشتن پسر در شکم مادر با ضربه زدن به پهلو را با تولد دیگر نسخه ی رومی عیسی مسیح یعنی ژولیوس سزار که تجسد ژوپیتر نسخه ی لاتین یهوه است مقایسه کرد. چون سزار از پهلوی شکافته ی مادرش متولد و باعث ایجاد لغت "سزارین" به نام خود میشود. حتی میتوان این دوگانگی مرگ و زنده ماندن را در داستان ایکاروس هم یافت و از طریق او به تیراندازی تل ربط داد. اگیل تیرانداز، برادرش وولوند را با ساختن بال هایی مصنوعی شبیه بال های ایکاروس از خشم شاه نیدونگ (مابه ازای شاه مینوس) نجات میدهد. نیدونگ به اگیل دستور میدهد که وولوند در حال فرار با پرواز را با تیر بزند. وولوند این کار را میکند منتها او حقه میزند. او قبلا یک بطری حاوی خون جانور را به وولوند داده و موقع تیراندازی با مهارت آن شیشه را با تیر میزند. همه خون ریخته شده را میبیینند. وولوند وانمود میکند که دارد سقوط میکند ولی درواقع فرود می آید و به سلامت میگریزد. این به همان اندازه که زنده ماندن پسر تل پس از تیراندازی پدر به او است، قربانی شدن اسحاق توسط ابراهیم برای یهوه هم هست. به جای اسحاق، خون جانوری (گوسفند) ریخته میشود همانطورکه به جای وولوند، خون جانوری ریخته میشود با این تفاوت که به نظر میرسد وولوند مرده ولی درواقع زنده است؛ درست مثل عیسی به روایت انجیل برنابا و قرآن، و همانطورکه میدانیم، در مسیحیت، عیسی بره ی خدا نامیده میشود چون مثل گوسفند در راه یهوه قربانی شده است.:

“WILLIAM TELL AND OTHERS”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 27/10/2014

دستکاری یهوه در مریم برای تولد مسیح و قتل یا نقص عضو کردن نسخه های دیگر او توسط بدل خدا در جهت کشتن یا به دنیا آوردن فرزند، یک چیزند. چون مریم در مقام الهه در جایگاه خوخمه یا شخینه یعنی جنبه ی مونث یهوه قرار دارد. معمولا این جنبه ی مادینه را برابر جهان فیزیکی در مقام مادر-زمین قرار میدهند که به سبب نام گرفتن بسیاری از ممالک و نواحی به "زمین" میتواند به راحتی با "مام میهن" جایگزین شود و بنابراین تولد خدای فیزیکی در ممالک، از طریق تغییر در چشم انداز فیزیکی و تکنیکی آنها اتفاق می افتد.

در کابالا یهوه آدم-کدمون نامیده میشود که تمام جهان فیزیکی بدن او است و روحانیات این جهان، قسمت نرینه درحالیکه جسمانیات آن، قسمت مادینه ی این بدن را نشان میدهد. در قبالا که نسخه ی مسیحی کابالا است، سه سوراخ این بدن در جایگاه تثلیث مسیحی قرار میگیرند. دهان در بدن انسان که غذا را دریافت میکند، در جایگاه پدر (یهوه) قرار میگیرد که واسطه ی اتصال بدن جهان فیزیکی به جهانی بالاتر و ابزار تزریق انرژی به بدن زمینی آدم کدمون است. این غذا در داخل بدن به دو قسمت تقسیم میشود. یک قسمت به انرژی ای تبدیل میشود که برای آفرینش در وضع حال لازم است و به شکاف تولید مثلی آدم کدمون تعبیر میگردد که معادل خدای پسر یا عیسی مسیح است. تفاله ها از مقعد دفع میشود و مابه ازای آن در آدم-کدمون به جای روح القدس، حلقه ی بازافکنی جهان ما به جهان بیرون است. تفاله ها وسیله ی تغذیه ی زمین برای رشد گیاهان و تولید دوباره ی غذا هستند. پس آنچه از مقعد (روح القدس) دور انداخته میشود بعدا دوباره از دهان (یهوه) برمیگردد. این میتواند شامل تمام آنچه از مذهب خدا سانسور شده و دور ریخته شده است باشد؛ ازجمله «انحرافاتی» که به مردمان ماقبل یهود نسبت داده شده و در شرع یهودی-مسیحی، به شدت نکوهیده شده اند. در زبان چینی، کلمه ی "رن" به معنی "فرد" به کار میرود ولی همین کلمه همزمان به معنی "سرد" است. غذا را برای تازه نگه داشتن، سرد نگه میدارید تا خراب نشود و وقتی که زمان مصرف رسید آن را بخورید. گاهی چیزهایی که ممنوع میشوند هم برای مردم سرد و دور از دسترس میشوند تا وقتی که هیجانشان مفید است بیرون بزنند. در مورد یهودیان توجه کنیم که زبان و بخشی از فرهنگ آنها دنباله ی کیش فنیقیان تجارت پیشه است که مکاتبی بسیار نمادین داشتند که به صورت هرمسی گری با یهودیت عجین شده و کابالا را ایجاد کرده اند. این مکاتب در آمیختگی با مهمترین اختراع فنیقیان یعنی الفبا به همه جا منتقل شده اند. از توی آنها میشود هر چیزی که شرع یهودی-مسیحی با آن دشمنی جدی دارد درآورد: روانکاوی، فمنیسم، در هم فرو رفتگی نقش های تعریف شده ی جنسی و جنسیتی، کنشگری اقلیمی و پست مدرنیسم. لغت فنیق یا فونیکس که یکی از مبناهای نامیده شدن فنیقی ها است نام پرنده ی خورشیدی ققنوس است که خود را عمدا آتش میزند تا از خاکستر خود به صورت جوان شده و نو شده برخیزد. مذهب یهودی-مسیحی همان آتش است که فنیقی گری را میسوزاند که بعدا به نفع دنباله های یهودی تجارت فنیقی، بازسازیش کند. تجسم پرنده ی عظیم برای فنیقی ها با تجسم پرنده ای کوچک به نام کبوتر برای روح القدس مسیحی همریشه است. چون هر دو یادآور فرشتگان هبوط کرده ای هستند که بال های پرنده مانندی داشتند که آنها را از دست دادند و تبدیل به انسان زمینی شدند. ظاهر دوجنسه ی این فرشتگان به صورت ظاهر دوجنسه ی انسان های ماقبل آدم ابوالبشر بازسازی شده است. تفاوت جنسیتی با آدم ابوالبشر به وجود آمده است و او آدم کدمون است که در اشرف مخلوقاتش انسان تجلی کرده و دو جنبه ی نرینه و مادینه اش را به آدم و حوا و به دنبالشان مرد و زن تجزیه کرده است. یهوه که سرور فرشتگان است به یک جانور که همچون جانوران فیزیکی بی روح، دو جنس نر و ماده دارد تبدیل شده است تا با واداشتن فرشتگان به تعظیم در مقابل انسان، برتری موجود جنسیت دار و تولید مثل کننده را به آنها تفهیم کند. زمانی که این مقایسه، یهودی را با آدم و بنابراین انسان برتر برابر کند و فرشته را با گوییم یا نا یهودیان پست تر، آنگاه تقدس مقام پسر به آلات جنسی نرینه و مادینه ی یهودی منتقل میشود که وظیفه دارند با حداکثر تولید مثل، نسل امت خدا را زیاد کنند. پس خدای "پسر" در بنی آدم خلاصه میشود و آنچه مرز اتحاد فرشته و بنی آدم را در ارتباط با جانشینی خدا برای اثرگذاری بر کیهان مهم میکند، مقعد است که ویژه ی روح القدس است و مبنای سدومی یا لواط آیینی برای ارتباط با خدا. مسیحیت، فارقلیط یا پاراکلتس در انجیل را با روح القدس برابر میخواند. مانی خود را فارقلیط میخواند و در آثارالباقیه ی ابوریحان بیرونی، گزارشی از تمایل مردان مانوی به لواط با پسران نوجوان وجود دارد. نگه داشتن روح القدس در مسیحیت، نشانی از میل به شریک کردن خدای یهود با گوییم در مسیحیت است. روح القدس در عید پنجاهه خود را به شکل آتش بر حواریون مسیح باراند و کشته شدن تمام حواریون، انعکاسی از تصفیه ی بقایای سدومی از مسلک یهودی-رومی منتج به مسیحیت لاتینی است. این تا حدودی با تصفیه ی ظاهری فنیقی گری هم مطابقت دارد ولی قضیه بیشتر تغییر لغت است تا حذف لغت. فنیسیا (فنیقیه) تبدیل به ونیسیا یعنی ونیز شده است که پروفسور گونار هینسون جانشینی مستقیم آن بر فنیقیان کارتاژی پیرو بعل هامون را تایید کرده بود. ونیز به عنوان دروازه ی تجاری ایتالیای پاپ مسیحیان به روی کفار شرقی، نقش مهمی در ایجاد رنسانس ایفا کرد و مکتبی که از آن متولد شد همراه انتقال مراکز تجاری یهودی، به بریتانیا و نهایتا ایالات متحده ی امریکا منتقل شد. درواقع در تمام این نقل و انتقالات، همجنسگرایی بخصوص وقتی با لواط نمادین شده باشد، به عنوان بخش این دنیایی دین و بنابراین حامی اقتصاد، بر جای خود باقی بود. در فرهنگ مردسالارانه ی مذهبی، اولین ارتباط با جنس مخالف، به خاطر احساس شرم و تحقیری که از سمت مرد در مقابل زن هویدا میکند معادل قسمت سخت و ناشناخته یعنی آن دنیایی دین است. مرد تازه کار، باید توام با حالتی نادان و دست پایین، سازوکار عضو ناشناخته ای از زن به نام واژن را کشف کند و همان اول رابطه، در مقابل زن، خلع سلاح شود. فرهنگ مردسالاری که روی یکتایی و بی نظیری جنس مرد تاکید دارد خودش مردان را به نفرت و ضعف در مقابل زنان محکوم میکند و برای همین بوده که مردها راضی به تک همسری با زنان بودند تا در مقابل، با تعداد زیادی معشوق مذکر رفت و آمد داشته باشند، بهانه ی خوبی برای این که همسرشان را از کابوس چندهمسری شوهر نجات دهند. در تمام سال های مدرن، بهانه ی ترویج تصاویر زنان عشوه گر مردصفت در هنرهای بصری، تضعیف همجنسبازی مردان بود، اما این فقط وضعیت را بدتر کرد. چون تصویر غلطی از زنان به مردانی که فقط همجنسان خود را درک میکردند نشان داد و هرگز اجازه نداد مرد حتی بیندیشد که شاید بتواند –نه این که واقعا بتواند- از زاویه ی یک زن به رابطه ی جنسی نگاه کند. درواقع حتی تا هنوز مردان در روابط آزادشان با زنان، دنبال مردی در کالبد زن بوده اند و احساس تحقیر مواجهه با زن در بستر با هرچه ناشناخته تر شدن زن و احساس نفرت هرچه بیشتر مردان جدید از ضعف نشان دادن به عنوان یک مرد، نگرانی های غریبی برای زنانی که با آنان همبستر میشوند ایجاد میکند. یک جوک زنانه ی بریتانیایی هست که میگوید محققی از تعدادی مرد و زن پرسید که در رابطه ی جنسی با جنس مخالف، بیشتر از همه از چه میترسند؛ مردها گفتند از مسخره شدن، و زن ها گفتند از کشته شدن توسط مرد مقابل.! شناسایی جنبه ی به اصطلاح زنانه ی مرد در شخصیت های رسانه ای پررنگ زن حتی به صورت ناخودآگاه بر بعضی از تئوری های توطئه ی محبوب در امریکا تاثیر گذاشته و باعث این تصور شده که بخش بزرگی از ستاره های زن رسانه از همسر جی اف کندی تا همسر هنری کسینجر، و از جنیفر لوپز تا ایوانکا دختر دونالد ترامپ، مردان زن پوش هستند. این که موقع نفرت پراکنی مسیحی نسبت به فراماسونری، حتما پای همجنسبازی وسط می آید، به خاطر وجود یک اطلاعات مرموز مورد توافق همه درباره ی ارتباط مشترک همجنسبازی و فراماسونری با مکاتب پیشین است. فراماسونری نسب خود را به تمپلارها یا شوالیه های معبد میرساند. شان هروس استدلال میکند که تمپلاریسم توسط پسران دوم خانواده های اصیل که حکومت را به ارث نمیبردند و به صومعه ها فرستاده میشدند ایجاد شد، کسانی که در جامعه ی جدید خود، کمونیسم و عشق به همجنس را تمرین میکردند. اسلاوی ژیژک بر اساس استدلال مشابهی بیان میکند که چرا همجنسگرایی در ارتش باید تابو باشد، چون پیوندهای برادرانه بین سربازان عمیقا همجنسگرایانه است، اما برای عملکرد مفید باید سرکوب شود. کی گریگز ادعا میکند که ارتش ایالات متحده توسط جمعی از همجنسگرایان سادیست اداره میشود. درواقع هرچقدر قدرت نظامی در جایی بیشتر تمرکز کند آنجا بیشتر در محل دهان آدم کدمون که انرژی های دورریخته ی باستانیان را جلب میکند قرار خواهد گرفت و هر کجا که بیشتر در مقابل آن مقاومت کند به دورترین صحنه از این بده بستان یعنی آلات جنسی آدم کدمون تمرکز خواهد کرد. بنابراین جریان سرمایه داری منتهی به امپراطوری ایالات متحده در جایگاه دهان یا پدر قرار میگیرد و کمونیسمی که از سرمایه داری منتج میشود و علیه آن طغیان میکند در جایگاه پسر یا آلت جنسی آدم کدمون قرار میگیرد. ایجا در صحنه ی فضای جنگ سرد نظم جهانی جدید پس از جنگ جهانی دوم قرار میگیریم. سرمایه داری به رهبری ایالات متحده مقابل کمونیسم به رهبری اتحاد جماهیر شوروی قرار میگیرد. اولی دنباله ی جبروت متفرعنانه ی یهوه در عهد عتیق است و دومی دنباله ی ادعای مسیح عهد جدید برای نجات دادن مظلومان. اولی هرچقدر بیشتر از بیرون انرژی میخورد، بیشتر ضد مسیحی میشود و به افکار نیمه معنوی ناشی از مسلک روح القدس تمایل می یابد. اینچنین مسالک عصر جدید در امریکا توسعه می یابند و رهبران آن بدل به کارگزاران فرهنگی قدرتمندی در ایالات متحده میشوند که بعد از شکست و فروپاشی شوروی، این جریان را به همه ی جهان صادر میکنند. با این حال، خدای پسر هم نسخه ی ضعیف شده خدای پدر است و همانطورکه مرگ و رستاخیز مسیح نشان میدهد، مثل ققنوس روح القدس، از نو از خاکستر خود باز میخیزد. پس غرور روسی که در سقوط شوروی توسط امریکا لکه دار شد، با رستاخیز ققنوس روسیه به صورت پوتینیسم، با شاخ و شانه کشیدن جدید و زیر پر و بال گرفتن تمام حکومت های استبدادی مخالف ایالات متحده دعوای خداهای پدر و پسر را ادامه میدهد. به همین دلیل هم هست که در رسانه های غربی، خیلی روی همجنسگراستیزی پوتین و دار و دسته اش تاکید میشود. چون آنها در جای مسیح آلت جنسیند که نمیخواهند مقعد خدا رقیبشان شود. این مدتها پیش در استعاره ی سنت باربارا نشان داده شده است. باربارا توسط پدر مستبد مشرکش دیوسکوروس در برجی که فقط دو پنجره دارد زندانی شده است. اما فرشته ای پنجره ی سومی را باز میکند که از آن نور خدا به درون میتراود و او را نجات میدهد و باربارا به مسیحیت میگرود. دراینجا دو پنجره ی اول، معادل مقعد و مجاری ادراری هستند درحالیکه پنجره ی سوم معادل فرج یا واژن است که خدا فقط به زن ها داده است. درواقع سنت باربارا نسخه ی دیگر مریم مقدس است که توسط خدا به مسیح حامله میشود. اگرچه در داستان کنونی سنت باربارا نشانه ای از این رابطه ی جنسی نیست، ولی در نسخه های تحریف شده ی نامذهبیش هنوز میتوان این ارتباط را یافت. یک نسخه، قصه ی راپانزل است که مثل سنت باربارا درون برجی زندانی شده است ولی شاهزاده ای او را می یابد و بالارفتن از دیوار به وسیله ی موهای بلند راپانزل از طریق پنجره به داخل برج راه می یابد. نسخه ی دیگر، قصه ی زال و رودابه در شاهنامه ی فردوسی است که در آن، رودابه مانند راپانزل، از پنجره ی اتاقش در برج، از موهای بلند خود برای بالا کشیدن زال پهلوان به داخل اتاقش در دیدارهای شبانه استفاده میکند.:

‘HOLY SPIRIT, PHOENIX, AND RITUAL SODOMY”: MAZYAR MUHAJER: STOLEN HISTORY: 24 DEC 2024

ازآنجاکه زن –مریم مقدس و باربارای قدیس- جانشین مادر-زمین به عنوان قسمت مادینه ی خدا است، تلاش فرد به جای پسر(مسیح) برای ایجاد تغییر عظیم در زمین –کاری که فقط از خود-خداپندارانی در حکومت های جهانخوار و بنابراین حکام مستبد برمی آید- نیازمند تن دادن به ناشناخته های کریهی تحت نماد واژن است که مردم معمولی نخواهند توانست سختی های راه را در آن تحمل کنند و دیر یا زود باد غرور حاکم با خالی شدن پشتش، خالی خواهد شد و راهش با ضررهای بسیار، نیمه کاره رها خواهد شد. اما اگر سنت باربارا را در مقابل نقیضش لواط آیینی رها کنیم، در مقیاس کیهانی، فرو رفتن آلت جنسی نرینه در مقعد، مفهوم شارژ شدن پسر (مسیح) با روح القدس را خواهد داشت و انسان خدایی مرتبا خود را با روحیه ی کیهانی زمانه هماهنگ خواهد کرد. این، اتفاقا در مقیاس کوچکتر برای هر فرد انسانی در بازه های مختلف عمرش رخ میدهد و تصویر اولیه و بچگانه ی فرد از خدا مرتبا با دریافت اطلاعات نو، نوسازی خواهد شد که معنیش این است که خدایی که قوانینش تغییر نمیکند چیزی در حد خدای یک کودک است که به زحمت میتوان یک بزرگسال را به بلاتغییر بودنش راضی کرد. نرگس بهمن پور، کارشناسی ارشد اختر فیزیک از دانشگاه UCL لندن و دکترای فیزیک اتمی مولکولی از امپریال کالج لندن که اکنون مقطع پسادکتری خود در گروه فلسفه ی علم را در دانشگاه صنعتی شریف ایران میگذراند، در گفتگو با منوچهر دین پرست درباره ی نسبت الهیات با علوم شناختی در مجله ی اطلاعات حکمت و معرفت (شماره ی 173: زمستان 1403:ص 16) میگوید: «تحقیقاتی انجام شده که نشان میدهد که کودکان، این گرایش ذهنی را دارند که در اتفاقاتی که در طبیعت رخ میدهد به دنبال طراحی هدفمند باشند. به دلیل همین سوگیری ذهنی، کودکان بسیار به پذیرش وجود یک خدای آفریننده باز هستند. همچنین علوم شناختی دین در رابطه با این موضوع بحث میکند که چرا انسان تمایل به مناسک فرقه ای یا دینی دارد و به دنبال ریشه یابی چنین تمایلاتی در مغز انسان است.» در ادامه (ص16 تا 17) خانم بهمن پور مسئله ی علوم شناختی را با "الهیات پویشی" مرتبط میکند که تقریبا توسط آلفرد نورث وایتهد بنیان نهاده شد و به وسیله ی چارلز هارتسهورن و جان بی. کاب توسعه پیدا کرد.:

«الهیات پویشی بر مبنای متافیزیک وایتهد است. از نظر بنده ساختار متافیزیک وایتهد شباهت هایی با علوم شناختی دارد که در نگاه اول ممکن است به نظر نرسد. لازم است اول متافیزیک او را معرفی مختصری بکنم تا بتوانم به این شباهت ها بپردازم. وایتهد در وهله ی اول یک ریاضیدان و فیلسوف علم بود. او همراه برتراند راسل، یکی از مهمترین کتب ریاضی را نوشت، یعنی اصول ریاضی. در اواخر دهه ی 1920میلادی، پس از این که از انگلستان به امریکا مهاجرت کرد، در دانشگاه هاروارد به متافیزیک مشغول شد. همانجا بود که کتاب اصلیش یعنی فرایند و واقعیت را نوشت؛ کتابی 450 صفحه ای، با نوشتاری بسیار دشوار و تا حدودی شاعرانه. هدف او از نوشتن این کتاب، بازنگری متافیزیک جوهر بود، یعنی متافیزیکی که اجزای تشکیل دهنده ی جهان را یک سری ذرات مادی صلب میداند که فقط دارای روابط بیرونی هستند، مثل توپ های بیلیارد که فقط با هم برخورد میکنند و این برخوردها هیچ تغییری در درون این ذرات ایجاد نمیکند. تحت تاثیر نظریه ی نسبیت اینشتین و مکانیک کوانتوم قدیم، وایتهد بر آن شد که متافیزیک را بر اساس علم مدرن اصلاح کند. از دیدگاه او جهان نه از ذرات بی جان بلکه از فرایندها تشکیل شده است. در بنیادی ترین سطح، این فرایندها هستند که وجود دارند؛ فرایندهایی که با هم دارای ارتباط درونی هستند، یعنی مدام از یکدیگر تاثیر میپذیرند. چیزی به عنوان فضای مطلق و زمان مطلق وجود ندارد. جهان از شبکه ای از فرایندها تشکیل شده است که فضازمان از دل همین شبکه برمیخیزد. یک فرایند از نقطه ای آغاز میشود، از فرایندهای پیشین خود که پایان پذیرفته اند داده دریافت کرده و در دل خود میگنجاند. این داده ها را بر اساس هدف شخصی که دارد انتخاب کرده و درنهایت با ترکیب اینها، یک امر مطلق در جهان به وجود می آورد. این امر مطلق، خود برای فرایندهای پسین داده فراهم میکند. بنابراین، تمام جهان بر پایه ی پویش و حرکت بنا شده است. اما برگردیم به علوم شناختی. یکی از نظریاتی که بر مبنای علوم شناختی است نظریه ی "پردازش موازی توزیع شده" است که توسط راملهارت RUMELHARTو همکارانش ابداع شده است. بر اساس این نظریه، پردازش اطلاعات در مغز انسان به شیوه ی موازی و توزیع شده صورت میگیرد. یعنی چندین نورون در پردازش یک سری اطلاعات فعالیت میکنند و درنهایت منجر به یک خروجی میشوند. همین نظریه مبنای شبکه های نورونی مصنوعی نیز هست. بنابراین به قولی میتوان گفت که عملکرد این شبکه ها مانند مغز است و با استفاده از مطالعه ی آنها میتوان چیزهای خوبی هم راجع به کارکرد مغز آموخت. و اما، مقایسه ی سطحی "پردازش موازی توزیع شده" و متافیزیک وایتهد نشان میدهد که این دو از لحاظ ساختاری شباهت هایی به یکدیگر دارند. فرایندهایی که در متافیزیک وایتهد تعریف شده اند نیز به حالت موازی و توزیع شده داده از فرایندهای پیشین خود دریافت کرده، آنها را به قولی پردازش میکنند، و نتیجه را به عنوان داده به فرایندهای پس از خود ارائه میدهند. اینها البته مشاهدات بسیار سطحی از تشابهات بین این دو چارچوب نظری است. اما با توجه به این که "پردازش موازی توزیع شده" عملکرد مغز را بازنمایی میکند، آیا این شباهت میتواند جایگاه طبیعی برای مغز در جهان وایتهد ایجاد کند؟ اینها فعلا همه در حد پرسش هستند، با این حال این مقایسه این قابلیت را دارد که افق های جدیدی در بحث متافیزیک مغز باز کند.»

در صفحه ی 18 از خانم بهمن پور پرسیده میشود:

«الهیات پویشی، قدرت صرفا ترغیبی خداوند را مانع گرفتار آمدن آن در دام مسئله ی "شر" میبیند. آیا میتوان به بررسی علوم شناختی و مسئله ی شر با رویکرد الهیات شناختی پرداخت و احتمالا چه نتایجی میتوان به دست آورد؟»

پاسخ این است:

«مسئله ی شر به این موضوع میپردازد که آیا شری که در جهان وجود دارد –یا حداقل از نظر ما شر است- با انتظاراتی که از خدایی که خیر مطلق و قادر مطلق داریم جور در می آید؟ برای این که ببینیم الهیات پویشی چه پاسخی برای این مسئله فراهم میکند، لازم است به طور مختصر الهیات پویشی را توضیح دهیم. وایتهد یکی از بنیانگذاران الهیات پویشی است؛ در کنار چارلز هارتسهورن. در بالا من متافیزیک بسیار گسترده ی او را به طور بیش از اندازه مختصر نشان دادم، فقط در حدی که بتوانم امکان مقایسه ی آن با علوم شناختی را ایجاد کنم. اما متافیزیک او بسیار پیچیده است. از اصلی ترین مقولات متافیزیک وایتهد چیزی به نام "خلاقیت" است. خلاقیت یک اصل است که نیروی پیش راننده ی فرایندها است. مهمترین فرایند در متافیزیک وایتهد، خداوند است. بنابراین خداوند هم از اصل خلاقیت تبعیت میکند و معادل آن نیست. این در حالی است که در الهیات سنتی، خداوند نقش آفریننده را دارد. اما در الهیات پویشی چنین نیست. ذات خداوند در الهیات پویشی به سه مولفه تقسیم میشود: اول، ذات ازلی خداوند که مجموعه ای از تمام امکان ها است. این طبیعت ثابت و تغییرناپذیر خداوند است. دوم، ذات تبعی خداوند است که از مجموع فرایندهای دیگر تاثیر میپذیرد. این تاثیرپذیری و قابل تغییر بودن خداوند را نمیتوان در الهیات سنتی دید. درواقع در متافیزیک وایتهد خداوند با تاثیرپذیری از فرایندهای دیگر متکامل میشود. سوم، ذات حلولی خداوند که به نوعی میتوان گفت برای فرایندهای دیگر هرآنچه دارای ارزش است فراهم میکند. مهمترین پیامد ذات تبعی خداوند این است که فرایندها را در انتخاب آزاد میگذارد. او هرآنچه لازم است در اختیار آنها قرار میدهد، اما صرفا آنها را ترغیب میکند و هرگز اجبار نمیکند. بنابراین، فرایندها قدرت انتخاب و تصمیمگیری دارند. از این طریق، مسئله ی شر با تعریف بالا در الهیات پویشی به وجود نمی آید.»

تعجبی ندارد که وایتهد و راسل با هم همکار بوده باشند. خدایی که در امکانات خود، جایی برای "شر" باز نکرده، مزاحمت چندانی برای راسل مادیگرایی که وقتی میخواهد اتئیسم خود را اعلام کند، هنوز اسیر خدا و شیطان مسیحیت است و کتاب "چرا من مسیحی نیستم؟" را مینویسد، ایجاد نمیکند. درواقع «ایدئولوژی علمی» راسل و «الهیات پویشی» وایتهد مکمل همند. پویش وایتهدی الهیاتی است تا جایی که پوچ گرایی ناشی از ایدئولوژی علمی راسل خطرناک شد، کمی پوچی را با ابزارهای امید به خدا و اعتقاد به طرح های پیشرفته ی خدا برای جهان کنار بزند. در دینی که از اول ابزار تجارت فنیقی بوده و نسبیت و کوانتوم و تمام بازی های فیزیکی-ریاضیاتی حول آنها، صرفا یک نمایش پیچیده برای علمی نمایی آن دین مثلا مطرود هستند، به اندازه ی الهیات پویشی وایتهد، هیچ خیر و شر مطلقی وجود ندارد و همه چیز چاقوی دو لبه است. احساس پوچی مردم هم جزو همین چاقوهای دو لبه است و به جای خود میتواند برای سیاست، مفید یا خطرناک باشد که همانطورکه تغییرات سریع سیاست امریکا در دوره ی ترامپ نشان میدهد، فعلا دارد خطرناک میشود.

ملکه ی آسمان و معبد مکعبی او: آیا ما به «عصر طلایی» جهان وارد شده ایم؟ : قسمت1

تالیف: پویا جفاکش

در اواسط قرن 19 دولت بریتانیا برای تحت کنترل درآوردن قبایل سرکش اسکاتلند، تارتن را که لباس تفاخر جنگی مردان اسکاتلندی بود ممنوع کرد. در اواخر قرن19، این ممنوعیت برداشته شد ولی تارتن فقط در مقام لباس ملی اسکاتلند بازگشت و نه لباس رزم. برای تمام غیر اسکاتلندی ها مسخره است که لباس رزم، چیزی که امروزه دامن زنانه تلقی میشود در خود داشته باشد. ولی با این حال، فلسفه ی این لباس، چیزی مشترک با اعتقادات فراموش شده ی دیگران دارد که در تارتن بهتر حفظ شده است. منشا نام تارتن هرچه باشد، آن به سبب شباهتش با اصطلاح تارتار به موفقیت رسیده است. "تارتار" هم معادل تارتاروس یا جهنم یونانی است و هم تلفظ اروپایی از عنوان "تاتار" برای اقوام ترک-مغول یا اسکیت. به خاطر همپوشانی این دو لغت است که گسترش تاتارها زیر لوای هجوم مغول و با تخریب ها و کشتارهای گسترده معرفی میشود. چون آنها معادل لشکر جهنمیانند. در گزارش کارپینی از اردوی تارتارها (مغول ها)، مردان و زنان آنان تقریبا با مساوات و بدون تبعیض مردانه با هم روبرو میشدند و زنان گاهی به اندازه ی مردان، اسبسوارانی جنگجو بودند و با این حال، این، زنان بودند که تمام وسایل اردو ازجمله ابزار یراق های اسب های جنگی مردان را میساختند. با توجه به این که جوامع کلتی اروپا همه توسط اسکیت ها فتح و برسازی شده اند، این، مسلما بر ذهنیت های مذهبی این جوامع تاثیر گذاشته است. چون کلت ها افسانه های الف ها یا اجنه ی جادوگر اروپایی را تا حدود زیادی از روی سروران تاتار خود ساخته اند و طبیعتا قصه های الهگان نیز از روی زنان تاتار ساخته شده است ازجمله در تهیه ی وسایل جنگی و ایجاد آن. بنابراین عجیب نیست که اسکاتلندی ها خود را از نسل شاهزاده خانمی به نام اسکوتا بخوانند که میشود اسمش را به اسکیت مونث معنی کرد. به همین ترتیب، خدای جنگ های بریتانیایی، اپونا الهه ی اسب ها است و به شکل اسب است چون اسب، یکی از اصلی ترین وسایل پیشرفت جنگ ها بوده است. همانطورکه اعتقادات تاتارها با افسانه های بین النهرین گره خورده است، الهه ی جنگ کلتی هم از روی الگوی تهاموت الهه ی هرج و مرج در بین النهرین که تجسمش دریا و هاویه ی آبی است، با الهگان آب تاتاری تطبیق شده است. ازاینرو اسب نیز جانور دریایی خوانده شده و منان مک نیر، خدای دریا نیز یک اسب دریازی صمیمی با خود دارد. موریگان یا مورگانا الهه ی جادوگران که تجسم کلاغ دارد و به خاطر ارتباطش با ماه و سه شکل آن –هلال، بدر، محاق- یک الهه ی سه گانه است هم صاحب دریاچه تصویر میشده است. این نوع الهگان به سبب زیست در آب، ظواهر مارگون و ماهی گون یافته اند. ملوسین جده ی حاکمان آنژو در فرانسه و سپس بریتانیا، زنی نیمه ماهی یا زنی با پاهایی به شکل دم مار توصیف شده است. تصویر زن نیمه ماهی را در مرمید یا پری دریایی نیز می یابیم. تصویر الهه ی مار، مرتبط با لیلیت جن ماده و همسر اول آدم است که روح درخت ممنوعه بود و با تجسم تک تک الهگان در درخت حیات ارتباط دارد که مسئول تامین طبیعتند. وضعیت وحشی تارتاروس، قوم مغول و البته کلت ها و آنچه از ادبیاتشان حاصل آمده است هم ناشی از طبیعت است. درواقع آن نیروهای شیطانی تهدیدکننده ی آدمی که در اروپا "دمون" و در خاورمیانه "جن" نامیده شده اند، همه تجسمی از ارواح وحشی طبیعت هستند که آدمیزاد به دلیل ریشه گرفتن از طبیعت، مابه ازاهایشان را در خود دارد و در جوار طبیعت جنگلی، همیشه خود را در معرض تهدید آنها میبیند. این ارواح در انواع و اقسام جانوران وحشی و ترسناک تر از همه چهارپایان بزرگی تجلی میکنند که بدنشان از پشم پوشیده شده است. تصویر متواتر از مرد بربر که مو و ریش انبوه دارد و بسیار جنگجو است، انسان وحشی ای را نشان میدهد که برای در امان ماندن از خطر تهاجم چهارپایان وحشی یا ارواحشان، خود را مثل آنان پشمالو و جنگجو کرده تا با او احساس نزدیکی کنند. چنین تخیلاتی از قدما غریب نیست. همین امروز در ایالات متحده و کانادا ساسکواچ به این خاطر بسیار زیاد مشاهده میشود که در قاره ی امریکای شمالی، شهرهای بزرگ کمند و بیشتر مردم در جوار مناظر طبیعی، احساساتی شبیه بشر باستانی پیدا میکنند و دمون هایشان را به این خاطر تحت نام ساسکواچ و با ظاهر یک مرد پشمالو تخیل میکنند که آن هنوز انعکاسی از ارواح چهارپایان بزرگ را دارد ولی دنزدیکیش به طبیعت وحشی بشر را به نمایش میگذارد. معمولا بربرها برای آرام کردن چنین ارواحی، آنان را در قالب جانور خاصی میپرستیدند. کلت ها برای اطمینان خاطر، بزرگترین چهارپایی را برگزیدند که نسبت به انسان، کم تهاجم ترین باشد یعنی گوزن که ترکیبش با انسان، تجسم سرنونوس حاکم جنگل شد. زور گوزن نر بیشتر به همنوع خودش میرسد و او فقط برای دو چیز با گوزن نر دیگر میجنگد: حدود قلمرو و گوزن ماده. بنابراین الگوی حاکم بر آدمیزاد بنا بر تخیل کلتی هم باید جنگ باشد در راه: 1-کشورگشایی2-شکار زنان به بیشترین حد ممکن، همانطورکه گوزن نر، در هر پیروزی، کل گله ی گوزن های ماده را حامله میکند و بعد ولشان میکند تا دفعه ی بعدی که اسیر شهوت شد. تمام ادبیات شوالیه ای اروپا را جنگ برای کشورگشایی و تصاحب زنان پر کرده است. زهدگرایی مسیحی، تا حد ممکن، این الگو را شیطانی و جهنمی/ تارتاری توصیف کرده است ولی اینجا تناقضی وجود دارد: درحالیکه نیروهای جهنمی از جنگل می آیند، ولی بهشت هم به شکل جنگل توصیف شده است. برای تاتارهای استپ نشین که امکانات زندگی چندانی نداشتند، آرزوی جنگل های پر از درختان میوه، بهترین توصیف از بهشت بود. جنگل های نوین اروپایی از چنین تصویری به دورند ولی ادبیات مذهبی باستانی از نابودی تمدن هایی که باغ های میوه ی عظیم داشتند و در اثر کفران نعمت، مورد عذاب الهی واقع شدند با انگاره ی باغ عدن در تورات که آدم و حوا از آن اخراج شده اند به هم آمیخته است. «سر لورنس گاردنر» فراماسون، افسانه های لموریا یا قاره ی لمورها را تایید میکند ولی میگوید آن را به اشتباه در سرزمین های گرمسیر جنوبی جستجو میکنند چون آن مربوط به زمانی است که همه جای دنیا سرسبز بود و برای اروپاییان، لموریا در اروپای شرقی و بخصوص کوهستان کارپات و حوزه ی دریای سیاه مستقر بود ولی تغییرات آب و هوایی که بلاخره به عصر یخبندان نسبت داده شد، جنگل های آن را از بین برد و میمون های موسوم به لمور را که لموریا نام از آنها دارد آنقدر به جنوب راند تا این که در زمانی که ماداگاسکار هنوز با دریا از افریقا جدا نشده بود وارد ماداگاسکار و درآنجا زندانی شدند و فقط همانجا ماندند. در گفتمان های مدرن اروپایی که علم رایج آنها را رد کرده است، لموریا معادل آتلانتیس صاحب تمدن افسانه ای دارای تکنولوژی های جادویی است که در سیل نوح غرق شد و برخی این سیل را به گسترش دریای سیاه نسبت داده اند. در روایت کلدانی سیل نوح، ما رقابت دو خدا را میبینیم که میتوانند نماینده ی جریان های بهشتی و جهنمی حاکم بر تارتاروس باشند: حئا و انلیل، دو پسر آنو فرمانروای آسمان و درواقع دو جنبه ی متفاوت از او هستند که درباره ی انسان با هم اختلاف دارند. درحالیکه انلیل دوست دارد انسان ها برده های بی مقدار و زبون او و دائم در بدبختی باشند تا همیشه او را بپرستند، حئا/ائا/انقی که انسان ها را برای انلیل آفریده است عمدا در آنها ظرفیتی ایجاد کرده تا علیه انلیل شورش کنند و سعی کنند زمین را که خود حئا برای انلیل آفریده است به یک بهشت تبدیل کنند. این، انلیل است که سیل عظیم را برای نابودی بشر می آفریند و این، حئا است که انسان ها را بوسیله ی بنده ی کشتی سازش اتراهاسیس، از نابودی در سیل انلیل نجات میدهد. بینظمی سیل دراینجا میتواند با طغیان تهاموت به شکل اژدهای دریایی مقایسه شود که درآنجا هم این حئا بود که با خلق مردوخ و فرستادنش به جنگ تهاموت، نظم را نجات داد. مردوخ که نسخه ی جنگجوتر خود حئا است با کشتن تهاموت و خلق زمین و آسمان از جسدش، بی نظمی را تبدیل به نظم نمود و اتحاد نیروهای زمینی و ماورائی را ممکن کرد که از آن تعبیر به هیروس گاموس یا ازدواج زمین و آسمان میشود. دراینجا و درحالیکه تهاموت معادل لیلیت است، حئا با سمائیل جن -شوهر لیلیت- تطبیق میشود که این دو به شکل دو مار با هم متحد شدند. سمائیل در مسیحیت، جن مقابل یهوه است که یهوه نسخه ی یهودی انلیل است. چون انلیل هم به جای تهاموت در حالت هاویه ی آبی سیل قرار میگیرد، میتواند یکی از دو مار مزبور و در حالت اتحادش با حئا، نشاندهنده ی وحدت در عین تضاد باشد که مشهورترین تمثالش، دو مار پیچیده به دور کادوسئوس عصای هرمس خدای اخوت های رمزی قرون وسطایی است. با جانشینی مار با اسب و ماهی، در هم پیچیدگی مار، با نگاره ی کلتی دو جانور دریایی با بالاتنه ی اسب و پایین تنه ی ماهی جایگزین میشود.:

“IS TARTARIA A FAIRY TALE?”: WELKYN SONOMAN: STOLEN HISTORY: 14 SEP 2020

دیوید شرمن امریکایی، به نگاره ی حئا درحالیکه پوست ماهی پوشیده است توجه میکند و ترکیب آن با قصه ی نجات از سیل را در افسانه ی هندوی سیل مانو می یابد. مانو که نخستین پادشاه بعد از سیل است، به کمک ویشنو که خود را به شکل یک ماهی درآورده است، از وقوع سیل آگاه شد و با ساختن کشتی ای عظیم که نسخه ی هندوی کشتی نوح است، جانوران و انسانها را از نابودی نجات داد و خود ویشنوی ماهی شکل، کشتی او را بوسیله ی طنابی، از میان آب های طوفانی هدایت کرد. این قالب از ویشنو متسیه نام دارد و کوهستان مقدس "مکه لوکشوارا" در هیمالیا محل پرستش او است. در این نامجا، لوکشوارا نام دیگر ویشنو است. این کوه برای بودایی ها نیز مهم است چون ویشنو/لوکشوارا را تحت عنوان «بودا آوالوکیتشوارا» یکی از قدیسین خود میشناسند و بنابراین حئا از طریق متسیه با بودا هم تطبیق میشود. تصویر ماهی شکل این دو، در "دلفینوس" نیز پیدا میشود که تجسم آپولو خدای خورشید دلفی به صورت بعضی مخلوقات دریایی است. "نرئوس" خدای آب ها نیز به صورت یک مرد نیمه ماهی تجسم میشود. رومیان او را در تطبیق با ژوپیتر یا زئوس که نسخه ی یونانی-رومی یهوه است، ژوپیتر مریموس یعنی ژوپیتر آبی میخواندند و همسر او را نیز به نام جونو یا هرا، همسر ژوپیتر، "جونو مریما" مینامیدند. اساس مریموس MERIMUS، MERبه معنی آب به اضافه ی "م" تعریف سامی است و ممکن است آن اصل MERMID و به معنی از جنس آب باشد که بعدا به MER-MAID تجزیه و به دوشیزه ی آبی معنی شده است که در انحصار مرمیدها به دختران نیم ماهی تاثیر داشته است. نام نرئوس نیز از "نهر" سامی به معنی رودخانه می آید و میتواند او را مثل حئا در سرزمینی به نام "ناهاریم" مجسد کند که همان بین النهرین یا بلادالرافدین است و با تبدیل معمول "ه" به "س"، "نهر" میتواند بدل به "نصر" شود و اساس نام قوم "نصیری" را توضیح دهد که مندائیان بین النهرین و پیوسته در حال غسل تعمیدند. عیسی غسل تعمید را از یحیی پیامبر مندایی ها گرفت و لغت "ناصری" برای عیسی، میتواند تلفظ اشتباهی از "نصیری" یا "نصری" باشد. به همان ترتیب که نرئوس در بین النهرین تجسم می یابد، مریموس نیز در قلمرو نیل تجلی می یابد چراکه نام رود "نیل" هم تلفظ دیگر "نهر" و بنابراین نسخه ی قبطی ناهاریم یا بین النهرین است. دراینجا MER به "مهر" از تلفظ های نام میثره یا میترا از نسخه های آسیای صغیر آپولو می آمیزد و نامجاهای "مصر" و "میزرائیم" را میسازد که در تورات، نام کشور حول "نیل" است و با قبط محل رودی به نام نیل تطبیق میشود. در قبط، خدای رود نیل، "هاپی" نام دارد که از "هاپ" به معنی آب می آید. او در قالب رع خدای خورشید، از یک گل نیلوفر آبی از رود نیل متولد میشود و در این هنگام، به قبطی "هرو آسو" و به یونانی، "هلیوس فانس" نام میگیرد. هلیوس، نسخه ی عمومی تر آپولو در مقام خدای خورشید است و نامش قابل ترجمان به "الیاهو" یعنی "ال" خدای کلی که با یاهو نسخه ی قبلی یهوه تطبیق شده است، میباشد. نیلوفر آبی روی سطح رودخانه، حکم رودس جزیره ی هلیوس کوروس را توی دریا دارد. رودس به ازای مادر-زمین که زمین احاطه شده توسط اقیانوس را نمایندگی میکند، معادل رودا همسر هلیوس کوروس است و این زوج در اسم به صورت هری کریشنا و معشوقه اش رادا در هندوئیسم بازتولید میشوند که نسخه های انسانی شده ی ویشنو و جنبه ی مونثش لاکشمی هستند. گردونه ی خورشید هلیوس را اسب های سفید در آسمان میکشیدند که از طریق او جانوران خورشید بودند و کریشنا نیز در مهابهاراتا ارابه رانی با اسب های سفید است. کریشنا در قبیله ی یاداوا ظهور میکند که نسخه ی هندوی یهودا یا بنی اسرائیل هستند و بنابراین درآنجا همزمان هلیوس/آپولو و یهوه/زئوس است. رودس جزیره ی هلیوس کوروس هم نسخه ی قبلی کرت جزیره ی زئوس است. درست مثل یهوه، زئوس هم نسخه ی قبلی داشته که زئوس تری اوکولوس یعنی زئوس سه چشم نامیده میشده است و این، تجسم اصلی زئوس در قبل از جنگ تروآ بوده که میتواند همان هلیوس تری اوکولوس یا خورشید سه چشم باشد. سه چشم خورشید از سه گانگی نسخه ی مونثش الهه ی ماه به دست آمده و به سه حالت اصلی خورشید در آسمان یعنی طلوع، ظهر و غروب فرافکنی شده است. در هندوئیسم، این سه حالت، به سه خدای برهما، ویشنو و شیوا تبدیل شده اند که به ترتیب خدایان خلقت، نگهداری و نابودی جهانند. تجمیع این سه خدا باز در یک محیط هاویه ی دریایی و در یک مابه ازای نیلوفر آبی برای خدای خورشیدی مشاهده میشود. درحالیکه شیوا به جای انلیل، جهان را در سیل نابود کرده است، حئا به جای ویشنو بازسازی آن را بعد از سیل به عهده میگیرد. ویشنو دراینجا نارایانا یعنی از جنس نارا یا آب نام میگیرد که نارا باز نسخه ی هندی نهر است. ویشنو به جای نیلوفر آبی روی بدن یک مار عظیم خفته است و در این هنگام، یک گل نیلوفر آبی از ناف او میروید که از آن، برهما به شکل مردی چهار سر بر می آید و جهان را از نو می آفریند. مار عظیم، جای ماهی را گرفته است چون مار، نسخه ی آبزی شیر به شمار میرود و ترکیب مار با سر شیر برای نشان دادن یلدابهوت یا خالق جهان در ادبیات غنوصی نیز بر این جانشینی تاکید دارد. اساس تصویر اژدهای چینی هم روی ترکیب اولیه ی مشابه شیر و مار استوار بوده است. این شیر که هنوز تجسم یهوه خدای یهود و بیانگر نابودگری شیوا است، همان "نارا هاری" یا خدای شیرشکل هندوها است که ناراسیمها فرم شیرمانند ویشنو یکی از جلوه های آن است. هر دو جزو لغت "نارا هاری" سامی و مرتبط با لغات "نر" و "آریا" به معنی شیر است. بنابراین ویشنوی به خواب رفته و مار که به جای شیوا در صحنه حضور دارد، با هم همهویتند و برهما از این مجموعه به وجود می آید. پس سه خدا در مابه ازای انگاره ی نیلوفر آبی جمع می آیند و هویت تاج سه شاخه ی فرشته ی خورشید به شکل سه برگ نیلوفر آبی را روی سر خدای خورشید مصری افشا میکنند. همین تاج سه شاخه را گاهی در سه شاخ تمثال اژدهای چینی در فستیوال ها منعکس میبینیم. در شرایطی که حکومت نابودی «وضع موجود» است ولی ویشنو خدای نگهدارنده ی وضع موجود به خواب رفته است، برهما یا خالق میتواند وضع موجود را تغییر دهد و از آن زمان، تمثال شورش حئا علیه انلیل در نجات موجودات از سیل، به شکل شورش خلقت مداوم علیه حفظ وضع موجود درآمده و تداوم یافته است. وضع موجود همیشه شکل نابودی را دارد تا وقتی که حالت بی نظم به خود گرفته باشد و برای ایجاد نظم، باید با نوآوری های مداوم تکنولوژیک و فرهنگی علیهش طغیان کرد. شیر، جانور سلطنت و حکومت است و طغیان علیه خدای شیرمانند، معادل طغیان علیه نیروهای سیاسی موجود نیز هست.:

“ANIMAL THEOPHANIES OF THE HIDDEN GOD”: DAVID SHERMAN: GOLDSUNOURA: 5JAN2022

در قرن 19 و در زمانی که این گونه اساطیر و معانیشان هنوز در ذهن مردم زنده بودند، هیچ قدرت اروپایی دوست نداشت که نماینده ی بی نظمی به نظر برسد. بنابراین در آن دوران که استعمار ملل به تمامی در جریان بود، صحبت از بازگرداندن مردم جهان به اتحادشان در دوران بلافاصله بعد از سیل نوح و قبل از این که فروپاشی برج بابل، باعث اختلاف و پراکندگی مردم در جهان شود میشد. با این حال، افزایش اختلافات قدرت های اروپایی در گرفتن امتیاز بیشتر از تصرف جهان، بیشتر به تفرقه میان ملل افزود و جنگ به جای سازندگی، وسیله ی حکومت بر جهان شد. تا قبل از این، فراماسونری بریتانیایی که خود را سخنگوی آیین های دروئیدی کلت ها و میراث به جا مانده از آنها در ادبیات ایرلندی معرفی میکرد، مایل به ایجاد پیوند بین بابل کلدانی و ایرلند کلتی بود.

گادفری هگینز از فراماسونری یورک، نوشته است که علاقه ی خاصی به افسانه ی فنیوس فارسیدس یا فنیوس باستانی وجود داشت. او جد بزرگ ایرلندی ها بود که در بابل میزیست و مخترع الفبای رون و زبان های کلتی، یونانی و ایتالیایی بود. نام "فنیوس" از "پنی" یا "بنی" به معنی فرزندان می آید به کنایه از فرزندان فنیقی ها در ایرلند. فنیقی ها از طریق دریا به اروپا آمدند همانطورکه افسانه ی یونانی کادموس نشان میدهد. درست مثل کادموس، آنها تمدن را در اروپا گستردند و کهن الگوهایشان کابیری ها یا خدایان ملوان تمدن گسترند. بنابراین فنیقی ها همان پلاسگی ها نیز هستند که نامشان به دریایی ترجمه میشود و قدیمی ترین ساکنان یونان و ایتالیا شمرده میشوند. آنها در شمال افریقا کارتاژ را ایجاد کردند و ازآنجا و با تاسیس بندر کادیز در اسپانیا، در تمام ایبری و سپس گاول و بریتانیا منتشر شدند. با این حال، از یک شعبه ی تراکیایی پلاسگی ها نیز صحبت شده که با اتروسک ها و اومبریایی ها که مربیان تمدن ایتالیا هستند در پیوند بوده اند. اینها همان جریانی هستند که همراه اسکیت ها از اروپای شرقی به سمت غرب منتشر شده و به کلت ها و ژرمن ها تبدیل شده اند. در کرونیکل های لاباریوس، آمده که گوت ها و اسکیت ها از پرشیا یا پارس به بریتانیا آمده اند و از طرف دیگر، در فرازی دیگر از همان جا منشا ایرلندی ها و بریتون ها سواحل دریای خزر خوانده شده است. در قرن 18 از ترکیب این دو عقیده، محل پرشیا را معمولا در سواحل شرقی یا غربی دریای خزر تعیین میکردند. اما در قرن 19 پرشیا با ایران کنونی تطبیق میشد و هگینز، قبولاندن این فکر را به «سر ویلیام جونز» انگلیسی نسبت میدهد. هگینز میگوید که متنی ایتالیایی از یکی از بیانات جونز را خوانده که در آن، وی میگوید کشور همسایه ی شرقی عثمانی که در زمان او به نام های «کوسکان»، «کوسدئان» و «اسکیتیا» نامبردار بوده است، باید «پارس/پرشیا» در منابع یونانی و «ایران» در شاهنامه ی فردوسی باشد. وی از طریق تواریخ یونانی، قدرت گرفتن اسکیت ها را نتیجه ی ازدواج آنها با خاندان سلطنتی آشور تشخیص داده و با توجه به این که در منابع مسیحی اروپایی، اسکیت ها و تاتارها را از نسل «مادای» میدانستند، به این نتیجه رسیده بود که این اسکیت های سلطنتی همان مادهای تواریخ هرودت هستند که پارس ها از کشور آنها می آیند. زبان پهلوی که از ایران و در قالب زبان فرهنگی دین زرتشت به هند گسترش یافته است، از زبان آشوری ریشه گرفته و بنابراین ایران باید یکی از مراکز صدور تمدن و فرهنگ و محل پارس باشد. از هر سه نژاد هندی، اسکیت و عرب در ایران وجود دارد و ایران میتوانسته محل تولد هر سه نژاد باشد و اسکیت ها نیز ازآنجا به اروپا کوچ کرده باشند. جونز یک سری شباهت ها بین زبان های زرتشتی، هندی، یونانی، لاتین، کلتی و ژرمن یافته بود که باعث میشد ایران را منشا تمام این زبان ها تلقی کند. درباره ی اثرگذاری پرشیا بر هند، او مستقیما تحت تاثیر BALIE است با این تفاوت که بیلی، پرشیا را همان "باکتریا" میدانست که محلش با شمال شرقی افغانستان تطبیق شده بود و آن را از این جهت خاستگاه هند میشمرد که زبان های پراکریتی افغانستان را خاستگاه زبان سانسکریت که قدیمی ترین زبان دینی هند شمرده میشد تشخیص داده بود. با این حال، نظریه ی ویلیام جونز، نظریه ی بیلی را به گفتمان موفق تر هودلستون نزدیک میکرد که معتقد بود فراوانی نام "بل" BEL برای خدایان کلتی، ارتباط آنها را با "بعل" ها یا خدایان کلدانی نشان میدهد و حتی عنوان کلدانی "کلداخ" برای منجم کاهن، مترادف با عنوان کلتی "کلتاخ" برای فرد کلتی است و اسکیت ها واسطه ی انتقال مفادی از مذاهب کلدانی-آشوری به غرب بوده اند درحالیکه در شرق نیز رواج چشمگیر لغات نزدیک به "بل" برای خدایان و شیاطین هندو، تاثیر بعل های بین النهرین را نشان میدهد. با این حال، هگینز با نظر جونز درباره ی منشا گرفتن عرب ها از بخشی از ایرانی ها مخالفت میکند و معتقد است ایرانی ها و عرب ها در اساس، قومی واحدند و بنیاد نژاد ایرانی را عرب هایی تشکیل میدهند که در ایران در اثر ترکیب با اقوام دیگر، زبان های مختلفی پیدا کرده اند؛ این درحالیست که بخش بزرگی از عربستان تا قبل از رسوخ مسیحیت در آن، از جابجایی اقوام برکنار بوده و تنها سرزمین دیگری در بر قدیم که چنین وضعی دارد ایرلند است. ازاینرو هگینز معتقد است که به سبب پیوند ریشه ای هر دو فرهنگ عرب و ایرلندی با فنیقی ها، مقایسه ی ایرلند و عربستان، مطالبی را درباره ی نوع فرهنگ منتشره در بدو تمدنسازی فنیقی روشن میکند. کلنل والنسی و مستر چشول نشان داده اند که قدیمی ترین الفبای ایرلندی، با الفبای سامری مطابقت دارد. از طرف دیگر، الفبای سامری، نسخه ی متعارفی از الفباهای فنیقی قدیم است و ازآنجاکه الفبای سامری یکی از الفباهای مورد استفاده ی یهود بوده که بعدا با گسترش الفبای عبری –به عنوان یک نوع فنیقی نوسازی شده- شکست خورده است، ممکن است فنیقی هایی که در گاول و بریتانیا ساکن شده و فرهنگ کلتی را گسترده اند، یک شعبه از یهود باشند. از طرف دیگر، کتاب ایوب در کتاب مقدس، یکی از اصیل ترین جلوه های تفکر عرب قبل از سیطره ی مذاهب یهودی-مسیحی بر آنها است. این کتاب، به لحاظ جهانبینی با بقیه ی عهد عتیق تضاد دارد و به این خاطر و نیز از این جهت که قهرمانش یک عرب ادومی و با این حال، نزدیکترین شخص به خدا معرفی میشود، بیشتر یهودیان حاضر به پذیرش آن در کتاب مقدس خود نبوده اند. ازاینرو تصور میشود کتابی مستقل بوده که شاخه ای از یهود، بنا بر پاره ای از ملاحظات، آن را درون کتاب مقدس گنجانده اند. گفته شده که کتاب ایوب، در نسخه ی اصلی خود به خط کلدانی بوده است و این، نشان از دوام تمدن منقرض شده ی کلدانی در بین اعراب ماقبل یهودی مآبی دارد. مسلما انتقال کتاب به یهودیان، در حین نفوذ یهود در اعراب اتفاق افتاده است و این نفوذ، با خود، نوعی کلدانی دوستی را در بین یهود ایجاد کرده است که به ایجاد مذهب کلتی در اروپا انجامیده است. در بین یهود، گروه های موسوم به کارملی ها و حصایی ها به کلدانی دوستی معروف بودند که دومی از اولی ریشه گرفته اند. محل معروف فعالیت کارملی ها مونت لیبانوس یا جبل لبنان بوده که در ارتباط مستقیم با بندر فنیقی صور و استعمارگری هایش در اروپا و افریقا قرار داشته است. جبل لبنان، محل شهر "دورا" هم بوده که پرستش هرکول مگوسانوس از آنجا به زیلاند وارد شده است. مگوسانوس یعنی از جنس مگوس یا مجوس یا مغ، اصطلاحی که معمولا به جادوگر معنی میشد و هگینز معتقد است معادل "مخوس" است: اصطلاحی که به گفته ی دیوگنس لائرتیوس، یونانی ها برای کاهنان فنیقی به کار میبردند و به گفته ی لائرتیوس، عنوان "اوخوس" برای کاهنان کلتی، تلفظ دیگری از آن است. هگینز، هرکول مگوسانوس را یک نسخه از هرکول صور یا ملقارت میداند و معتقد است همان هرکولی است که اولادش به رهبری دوری ها رسیدند و بوسیله ی آنها تمام یونان را تصرف کردند و بنابراین، نام دوری ها از شهر دورا در جبل لبنان می آید. جبل لبنان، در دوره های اخیر، محل زندگی پیروان مذهب دروزی بوده که هاید آنها را از قبایل کلبی توصیف کرده است. نام "دروز" شباهت زیادی به اصطلاح "دروس" به عنوان شکل دیگر لغت "دروئید" است که برای کاهنان کلتی استفاده میشده است. گالیوس نوشته است که یونانی ها به فیلسوفان فنیقی، "دروئید" میگفتند. دروزی ها در دوره ای که شناسایی شدند به عربی صحبت میکردند ولی به نوشته ی لئونهارت روولف منسوب به 1695، قبلا به زبان تروسکی صحبت میکردند، لغتی که حداقل تلفظ اروپاییش یادآور عنوان تروکسی برای اتروسک های اتروریا است. دروزی ها در بین مسلمانان به بددینی معروف بودند همانطورکه کارملی های جبل لبنان در بین یهود به بددینی معروف بودند. افسانه ای وجود داشت که میگفت هارون و بازمانده ی گوساله پرستان بنی اسرائیل پس از طرد شدن از سوی موسی، به جبل لبنان رفته و درآنجا ساکن شده اند. افسانه ی شکسته شدن بت گوساله ی هارون توسط موسای گوسفند چران، به طغیان مذهب عصر حمل (قوچ) علیه مذهب عصر ثور (ورزاو) تعبیر میشد و کلدانی ها و مصری ها نمایندگان فرهنگ حاکم بر عصر ثور در آغاز تمدن بودند. بنابراین رواج تقدس گاو و قربانی آن در بین کلت ها و انبوه ادبیات بریتانیایی حول جنگ کلت های قدیم بر سر گاوهای خواص، یک نوع تظاهر به قدیمی نشان دادن مذهب کلتی با اساس سامری و کارملی است. دراینجا کلتی و کلدانی، نشاندهنده ی دوره ی قبلی بنی اسرائیل است که با یعقوب اسرائیل آغاز میشود و تا موسی ادامه می یابد. "لبنان" بر اساس اسمش میتوانسته سرزمین لابان باشد و سرزمین لابان همانجایی است که یعقوب از آن تحت عنوان "گیلعاد" یا "جلعاد" یاد میکرد، قلمروی که یادآور لغت "گالاتی" برای گاول ها و کلت های آسیای صغیر است. ارتباط کلت های گاودوست با هرکول فنیقی را میتوانید در داستان دزدیده شدن گله های گاو گوریون سه پیکر توسط هرکول در بریتانیا به یاد بیاورید.:

THE CELTIC DRUIDS: GODFREY HIGGINS: HUNTER PRESS: 1829: P252-266

هیچ عجیب نیست اگر در سه پیکری گوریون، یک تثلیث تشخیص دهیم و آن را با زئوس تری اوکلوس یا هلیوس تری اوکولوس و از طریق آنها با تثلیث خدایان هندو تطبیق کنیم. از طریق برابری همزمان هلیوس با الیاهو، و هلیوس کوروس با هری کریشنا میتوانیم به صحنه ی تکراری کریشنا در مقام چوپان گاوها برسیم. دراینجا کریشنا، بالاراما یا بل رام را در کنار خود دارد که یکی از آن بعل های هندی مد نظر هودلستون است و ما میبینیم که کریشنا به عنوان نسخه ی هندی ال-یاهو نه فقط دشمن بعل نیست بلکه نزدیک ترین کس به او است و جالب این که هر دو در قلمرو قبیله ی یاداوا یا یهود به سر میبرند که میتوان آن را با تفکر یهودی کارملی نزدیک دانست. حتی عنوان الیاهو را میتوان به الیاس نبی برگرداند که کارملی ها و حصایی ها خود را پیروان صدیق او معرفی میکردند. بیخود نبود که فراماسونری بریتانیایی اینقدر اصرار داشت که هند را قدیمی ترین فرهنگ نشان دهد چون این بخش از فرهنگ پیشایهودی درآنجا زنده بود. هگینز هم در بخشی از کتاب اناکالیپسیس، بر بنیاد بودن هند تاکید داشت اما همزمان با برابر گرفتن یادوها با یهودیان، این بنیاد را یهودی معرفی میکرد. سوال این است که اگر با یک موضوع ماقبل یهودی طرفیم که یهودیت علیهش طغیان کرده است، پس دیگر چه اصراری بر خودی کردن آن توسط یهودیت وجود دارد و چرا باید کابالای یهودی، معیار اصلی عرفان جهانی باشد؟!

ویل اسکارلت پاسخ این سوال را در متون نگ حمادی میجوید. وی با تکرار این که سوال هایی درباره ی اصالت متون کتابخانه ی نگ حمادی وجود دارد، ولی قدمت متون را موضوعی ثانویه میداند؛ چون چه متون مال دوران قدیم باشند و چه جعلیاتی جدید، نویسندگانشان که قطعا علایقی در غنوصی گری داشتند میخواستند از طریق آنها موضوعی را مطرح کنند که وقتی به آن دقت میکنیم میبینیم هم در گذشته مصداق داشته است و هم در امروز. غنوصی گری مدعی است که جهان را نه خود خدا، بلکه فرشته ای مغرور و خودبین به نام یلدابهوت آفریده که همان یهوه است و معمولا غنوصی ها از او تحت عنوان دمیورگ یا خالق یاد میکنند. به ادعای نگ مادی، در گذشته سوفیا یا اقنوم مادینه ی خدا که روح سیاره ی زمین و بخشش گر حکمت است، سعی میکرد تا تمام انسان ها را به سمت درستی و الوهیت راهنمایی کند. اما دمیورگ، یک نوکر وفادار به نام ابراهیم یافت و به او قول داد که اگر در جهت منافع او فعالیت کند، از نسل او امت برگزیده برخواهند خواست که این امت برگزیده بنی اسرائیل بودند که بعد از ماموریت موسی، یهودی شدند. قدرتمند شدن یهوه به این معنی بود که از این پس، فقط خادمان وفادارش حق ورود به سعادت را خواهند داشت و بقیه فقط بردگان بی عقل و هوش یهوه و امت برگزیده اش خواهند بود که مطابق اراده ی یهوه، برای رنج بردن صرف، به این دنیا وارد میشوند. حذف بعلیم که دیگر فرشتگان و خلاصه شدن در "بعل" دشمن یهوه اند، برای جلوگیری از امکان شکوفایی تفکر و سعادت در افراد ایجاد شده است. چون بعل و یاهو نیروهایی هستند که همدیگر را کنترل میکنند. درحالیکه یاهو نماینده ی نیروهای وادارنده به اطاعت از مافوق و جامعه است، بعل، نیروی طغیانگری است که گاهی انسان را به شیطنت وا میدارد و گاهی، به درستی، انسان را از اطاعت کورکورانه نسبت به حکام و جامعه در وقتی که آنها راه غلطی میروند باز میدارد. بعل و یاهو موکلان وحدت در عین تضادند. آن دو هیچ یک مطلقا مثبت نیستند و وقتی در بهینه ترین و درست ترین حالت خود عمل میکنند که نسبت به هم در تعادل باشند. آنها هر دو فقط فرشته اند و نه خدا. زمانی که شما یهودی تلقی میشوید، بعل/بعلیم را حذف و یاهو/یهوه را خدای مطلق کرده اید و شما نه بر اساس عقل و منطق بلکه فقط به این خاطر چنین کرده اید که پذیرفته اید برگزیدگان او در مقام خدا هستید و از بقیه ی امت ها و ملت ها برترید؛ بنابراین شما هیچ گونه اعتقادی به این که خدا همه ی ملت ها را به بهترین مسیر راهنمایی میکند ندارید و فقط خواستار حکومت برگزیدگان بر مردم معمولی بی ارزشید. بنابراین شما در ابزار عرفان نمایتان کابالا به دنبال آگاه کردن مردم دنیا نیستید، بلکه در فکر اینید که چطور از دانش های موجود در عرفان باستان شامل انگاره ی تضاد در عین وحدت، در تنها راه سعادت شناخته شده در یهودیت یعنی ثروت اندوزی و قدرت گستری مادی سوء استفاده کنید. قدرت های برگزیده، در زمینه ی سیاسی، فعال کردن همزمان نیروهای متضاد را به همین شکل کلید میزنند تا مکانیزم ذهنی تقابل خودی و بیگانه به جای این که برای مردم، دانش تولید کند، برای برگزیدگان، بهره وری مادی تولید کند. ازاینرو آنها در موقع برسازی هر کشوری که لاجرم به دلیل ویژگی های خاص جغرافیایی و تاریخی، منافعی متفاوت با منافع برگزیدگان –اشراف فراملی- خواهد داشت، نفوذی هایی را در جنبش های سیاسی آنجا میگذارند و اطمینان حاصل میکنند که به راس هرم قدرت برسد و این نفوذی ها درحالیکه ادعای برطرف کردن احتیاج های ملت را دارند و گاهی علنا به برگزیدگان بد و بیراه میگویند به نفع برگزیدگان کار میکنند. در هر جایی هم که نارضایتی های عمومی نسبت به وضعیت موجود به وجود آمده و کسانی صادقانه یا فرصت طلبانه سخنگوی این نیاز شده اند، "نفوذی" هایی را میفرستند تا در صفوف مخالفان نفوذ کنند و بین آنها تفرقه ایجاد کنند یا در شرایط مناسب، آنها را به جای نفوذی های قبلی، قدرت حاکم بر جنبش یا کشور کنند. چه بسیار پیش آمده است که نفوذی ها شعارهای مومنانه ی شدیدی علیه منافع برگزیدگان و به نفع برابری همه ی مردم جهان سر داده اند فقط برای این که احمق نمایی آشکار و به گند کشیدن تمام آن شعارها، باعث محبوب شدن برگزیدگان در کشور عاصی شوند. اما اثر چشمگیری که تخریب این جنبش ها به وسیله ی چنین نفوذی هایی گذاشته است، گسترش طمع و تلاش همه برای «برگزیده» و خاص نشان دادن خود بوده است. فضای رسانه و اینترنت بخصوص شبکه های اجتماعی، محل مناسبی برای اثبات این رقابت همه با همه است و دقیقا به همین خاطر، در هرچه دورترشدن افراد خانواده ها و جوامع دوستانه از هم ایفای نقش کرده است. اینترنت که گاهی به آن دنیای مجازی گفته میشود، دقیقا شبیه نسخه ی یهودی دنیای مادی است که در آن، افرادی که به خدای اینترنت یعنی ایدئولوژی برگزیدگان یهوه در دنیای مادی، وفاداری نشان میدهند، «برگزیدگان» آن ایدئولوژی و دارنده ی بیشترین امتیازات نسبت به سایرین خواهند بود.:

“AI-ARCHON INTERFERENCE”: WILL SCARLET: CONJURINGTHEPAST.COM

کاملا منطقی است. چون ما در فضای مجازی، با نیروهای امنیتی ناظر اینترنت همانطور برخورد میکنیم که در زندگی فیزیکی با خدا. ما به سادگی تن به خلاف میدهیم چون از بس شنیده ایم که خدا همه جا ما را نگاه میکند، دیگربه وجود خدا در کنار خودمان عادت کرده ایم و به این که خدا سزای اعمالمان را ظاهرا کف دستمان نمیگذارد هم عادت کرده ایم. در اینترنت هم همینطور است. علیرغم جنجال های افشای اطلاعات درباره ی تحت نظر بودن محتوای پروفایل های خصوصی مردم ازجمله باز شدن پر سر و صدای پای مارک زاکربرگ به مجلس سوال و جواب، این جنجال ها کوچکترین تاثیری در این که مردم، در انتشار تصاویر و زندگی روزمره ی خود در فضای مجازی احتیاط بیشتری به خرج بدهند نداشته است چون مردم به جاسوسان (اف بی آی و سی آی و ام آی سیکس و ...)، ابزارهای هوش مصنوعی آنها و بلاخره خدایانی که آنها را استخدام کرده اند، همانطور نگاه میکنند که به یهوه و لشکر فرشتگانش. درست مثل ترس افراطی از خدا که مانع زندگی روزمره خواهد شد، نگرانی تمام وقت از بابت نامحرمانی که به حریم خصوصی وارد میشوند هم مانع استفاده از اینترنت خواهد شد و بنابراین مردم ترجیح میدهند در مقابل آن، کوتاه بیایند. این وضع، به عادی شدن خو گرفتن مردم به وضع موجود و فرافکنی فضای مجازی به زندگی واقعی کمک میکند چون مردم در فضای مجازی به دلیل عدم رودررویی مستقیم با مخاطبان، شجاع تر از حالت معمولند و خودخواهی های خود را راحت تر بیرون میریزند تا «برگزیده» به نظر برسند. اهمیت این مثال در این است که اینترنت، آغاز جهان نبوده و جهان اینترنتی، توسط گروهی از مخلوقات خدا خلق شده که مخلوقات دیگر خدا، ایدئولوژی آنها را از خود آن خالقین «برگزیده» بیشتر جدی گرفته و آنها را با خدایان اشتباه گرفته اند.

همین اتفاق در خلقت قبلی خدا و در جهان پس از سیل تکرار شده است. در نسخه ی هندی سیل، برهمای خالق، خود موجود تازه خلق شده ای است که از بطن ویشنو –نسخه ی هندی حئا- درآمده است پس از این که انلیل/شیوا جهان را با سیل نابود کرده است. این در زمان به خواب رفتن ویشنو به عنوان نگهدارنده ی وضع موجود اتفاق افتاده است. درنتیجه برهما نسخه ی جدید ویشنو است و موقعیت مردوخ نسبت به حئا را به یاد می آورد. درآمدن برهما از شکم ویشنو، یادآور افسانه ی یونانی تولد زئوس است که در آن، کرونوس یا ساتورن، فرزندان خود را میخورد ولی یکی از فرزندان یعنی زئوس/ژوپیتر، جان سالم به در میبرد و بعدا پدرش را سرنگون میکند و جای او را میگیرد که با به قدرت رسیدن مردوخ به جای حئا در زمین و خلق جهان پس از تهاموت/سیل توسط او بی ارتباط نیست. بنابراین قدرتنمایی یلدابهوت/یهوه به جای سوفیا در زمین، قدرتنمایی مردوخ/نظم به جای تهاموت/هرج و مرج است و این هرج و مرج، با فردگرایی ای مشخص میشود که در آن، مردم به دلیل عدم وابستگی کورکورانه به قانون، همه چیز را با سبک و سنگین کردن و در اثر سلیقه ی خود، به اجرا میگذارند و سنگ روی سنگ بند نمیشود. سوفیا همانطورکه دیدیم، الهه ی زمین است و تنها الهه ی زمینی که در رم، به اندازه ی تهاموت «مادر خدایان» خوانده شده است، کوبله الهه ی فریجی است.

ماکروبیوس و ویرژیل، کوبله را همسر ساتورن خوانده و درواقع او را با رئا خواهر و همسر ساتورن برابر کرده اند. بنابراین او مادر زئوس شمرده میشود. در روایتی دیگر، همسر ساتورن، ops نام داشت که این هم یکی از القاب کوبله است. مراسم اوپس تحت نام اوپالیا همزمان با ساتورنالیا برگزار میشد و ساتورنالیا همان جشنی است که امروزه بدل به کریسمس شده است. یعنی تولد زئوس تبدیل به تولد عیسی مسیح شده و بزرگترین مراسم کوبله به همراه کریسمس تبدیل به بزرگترین فستیوال مسیحیت شده است. ساتورن در مقام معشوق رئا در رم، جای آتیس را برای کوبله در آسیای صغیر گرفته است. آتیس عهد بسته بود تا برای کوبله مجرد بماند ولی زیر عهد خود زد و تصمیم به ازدواج با پوره ای به نام "ساگارتیس" گرفت. کوبله از سر انتقام، ساگارتیس را کشت و آتیس به سبب عذاب وجدان، خود را مقطوع النسل کرد و این، الگوی کاهنان کوبله موسوم به گالی ها، کوریت ها، کوریبانت ها، داکتیل ها، تلخین ها و آیداها شد که مردانی مجرد و زن نما بودند. کشیش های مجرد کلیسای کاتولیک با لباس های زنانه مانندشان، نسخه های مسیحی آنها هستند. در رم قدیم، برای کاهنان گالی، عنوان خانوادگی گالانت انتخاب شده بود که الان یک نام خانوادگی معروف یهودی است. گالاتیا در آسیای صغیر هم که مرکز پرستش کوبله بود باید چنین وجه تسمیه ای داشته باشد. در گالاتیا کوبله در قالب یک سنگ سیاه کوچک پرستش میشد که یادآور زیارت حجرالاسود در خانه ی کعبه است. در بعضی احادیث اسلامی آمده است که حجرالاسود درابتدا به سفیدی شیر بود ولی گناهان بنی آدم، آن را سیاه کرد. این با توجه به این که حجرالاسود سنگ گوشه ی معبد است، یادآور این فراز از انجیل است: «هرکه گوش دارد، بشنود که روح به کلیساها چه میگوید. به هر که پیروز شود، از "منا" پنهانی میخورانم و سنگ سفیدی به او میدهم و بر آن سنگ نام جدیدی نوشته شده است که هیچ کس جز کسی که آن را میگیرد نمیداند.» (مکاشفه ی یوحنا 17 : 2) و میدانیم که در «افسوسیان 20 : 2» مسیح، «سنگ گوشه» و «سنگ اصلی» معبد الهی خوانده شده است. در مورد مسلمانان، این معبد مکعب شکل است و یادآور این که بسیاری از قدما، نام کوبله را به مکعب شکل معنی میکردند. در ساتورنالیا و همزمان با آن اوپالیا برای قرعه گرفتن، از تاس استفاده میشد چون آن مکعب شکل بود. آویدوس نوشته است که جشن کوبله در مگالیسیا 8روزه بود چون 8، تعداد رئوس مکعب است. به نوشته ی آویدوس، در مگالیسیا مردانی که کباده ی خدمتگزاری الهه را میکشیدند، در این روز به خودشان زخم وارد میکردند که تکرار زخم زنی آتیس به خود به سبب مقصر دانستن خود در مرگ ساگارتیس بود و فدائیان میخواستند با تکرار زخم زدن آتیس به خود، همدردی خود با الهه در ناراحتی از اذیت شدن آتیس را نشان دهند درحالیکه زنان به گریه کردن کفایت میکردند همانطورکه در بابل و سوریه نیز زنان با گریه کردن برای تموز عزاداری میکردند. خود زنی سینه چاکان آتیس را کاتولیک های افراطی با زخم زدن به خود با زنجیر زنی و چاقو زنی تکرار میکردند تا قربانی شدن داوطلبانه ی مسیح در راه مردمی که او را به شدت زخمی کردند و به شهادت رساندند بازآفرینی و از طریق آن با مسیح همدردی کنند. به نوشته ی آوید، آتیس بعد از وارد کردن زخم های زیاد به خود، خود را اخته کرد و در اثر خونریزی زیاد ناشی از این عمل، جان سپرد و بدین ترتیب کفاره ی زیر پا نهادن عهد خود با الهه را پرداخت همانطور که مسیح بالای صلیب، کفاره ی گناهان انسان ها را پرداخت. صلیب، جانشینی برای درخت است و آتیس نیز زیر یک درخت کاج جان سپرد که ساگارتیس موکل آن نوع درخت بود و احتمالا مقدس بودن کاج کریسمس به این برمیگردد. در عین حال، باید توجه داشت که آتیس، نسخه ای از تموز خدای گیاهان و فصول بود و رابطه ی آتیس و کوبله همان رابطه ی تموز و عیشتار در بین النهرین بود. خدایان گیاهی معمولا با خزان و بهار طبیعت میمیرند و از نو زنده میشوند. ولی کاج، یک درخت همیشه سبز است و بنابراین آتیس با قربانی شدن پای کاج، به یک خدای همیشه زنده نزدیک میشود؛ چیزی که امکان اسوه شدنش برای خدای مسیح شونده ی واتیکان رم را ایجاد میکند و جالب این که یکی از مکان های قربانی دادن برای کوبله در رم، تپه ی واتیکان بود. درواقع در واتیکان، کوبله با مریم مقدس مادر مسیح جانشین شد که کلیسا حکم کالبد او را دارد. خدا به درون کالبد مریم میرود تا از نو از او متولد شود و مریم، جانشین کوبله الهه ی زمین است که کالبدش جایی است که جسد آتیس و قبل از او تموز به همراه بقایای گیاهان به آن وارد میشود تا در بهار، به همراه سرسبزی گیاهان، از نو از آن متولد شود. کشیش ها محکوم شدن کیش تموز در تورات را با یکی از منفورترین اعمال یهود در تورات یعنی پرستش ملکه ی آسمان مرتبط میدانند. هیچ چیز به اندازه ی پرستش ملکه ی آسمان توسط یهود، یهوه را خشمگین نکرده است. منابع مسیحی، هر دو الهه ی ایزیس و کوبله را "ملکه ی آسمان" در تورات میدانند. همانطورکه کوبله با مرگ آتیس عزادار میشد، ایزیس نیز با مرگ ازیریس نسخه ی قبطی تموز عزادار میشد. عناوین "الما ماتر" و "مادر خدایان" که معمول کوبله اند، به جز او برای ایزیس الهه ی قبطی هم به کار رفته اند. بویس، ایزیس را نسخه ی زنانه ی میترا تشخیص داده است که او هم یک خدای خورشیدی فریجی است و ازقضا کیش کوبله با کیش میترا ریشه های مشترکی دارد. مونتفاکون، آتیس و میترا را خدایان اساسا یکسانی میداند و سول، آدونیس، دیس (پلوتون)، تایفون، و آمون را با آنها همریشه میشمرد. در نگاره ی عتیقی که فولکانلی از آتیس ارائه داده است، او در کنار نمادهایش شیر و درخت و میله، در هیبت مرد زن مانند شلوارپوشی دیده میشود که طوری لباس پوشیده که شکمش آشکار و یقه هایش باز است؛ تصویری دقیق از وضعی که امروزه زنان عشوه گر را به عنوان مابه ازاهای امروزی گالی های به وجود آمده از روی نسخه ی آتیس، به آن وضع، به مردم، نشان داده میشوند. این با اتهام رواج فحشای جنسی در آیین های باستانی ارتباط دارد که به نوشته ی هرودت، جز یونانی ها و مصری ها همه ی ملت ها به آن عمل میکردند.:

“CHRISTMAS”: ROBBY LOCKEBY: CHAP14

فحشا اتهامی بود که به زنان جادوگر قرون وسطی هم وارد شده و با عمل کردن آنها به کیش های ماقبل مسیحی نسبت یافته است، موضوعی که در انکیزاسیون دوره ی رنسانس به شدت پی گیری شد و هزاران زن به خاطرش در آتش سوزانده شدند. با این حال، این گزارش شروح مسخره و باورنکردنی ای دارند. یکی از آنها راهگشا است: زن مظنون به جادوگری را توی آب می انداختند؛ اگر روی آب شناور میماندد ثابت میشد که جادوگر است و اعدام میشد. واضح است که هیچ انسانی حداقل از دید عقل سکولار آن تاریخنویس دروغگویی که از این قصه ها برای تخریب دین استفاده میکند، نمیپذیرد که هیچ آدمی موقع افتادن توی آب عمیق، روی سطح آب شناور بماند و این ترفند برای اعدام هزاران زن جادوگر استفاده شود و آن وقت آقای تاریخنویس سکولار با دلسوزی و اشک تمساح بگوید آنها جادوگر نبودند و در اثر حماقت خداپرستان کشته شدند. اما توضیح منطقی تری هم هست. در گزارشات برای قربانیان از کلمه ی "تقلبی" استفاده شده که بیشتر درباره ی پول تقلبی استفاده میشده است. بسیاری از پول های تقلبی به دلیل نداشتن چگالی استاندارد، روی سطح آب شناور میماندند. این پول های تقلبی با آتش ذوب میشدند تا برای تولید وسایل جدید استفاده شوند. با توجه به این که اساس گزارش های تفتیش عقاید، جمع آوری شده توسط افراد مشکوک و احتمالا شاخ و بال یافته برای تخریب مذهب به نفع اومانیسم رو به رشد قرن 19 هستند، باید دلیلی منطقی برای فرض پایه در جایگزینی سکه با زن برای سوختن در آتش بیابیم. معمولا در اروپا سکه ها جز آن موقع که عکس شاه یا حاکمی را بر خود داشتند، عکس یک زن اساطیری مثلا زنی که ترازو در دست دارد بر خود داشتند. شاید قبل از این که پول های دارای آرم شاهان باب شوند، بیشتر سکه ها عکس الهه داشتند و پول به عنوان بت تکثیر شده ی الهه، با نسخه های انسانی تکثیر شده ی الهه یعنی زنان جادوگر عوض شده است. این الهه میتواند کوبله الهه ی مردان مجرد مثل کشیش های کاتولیک باشد و پرستشش در دوران کلیسا رواج داشته برای این که اصل مسیحیت بوده است. یعنی ما تا این زمان نه تورات داشتیم نه انجیل، و بنابراین خدایان پیشین هنوز انکار نشده بودند بطوریکه حتی باید متون کلاسیک یونانی-رومی را که همه در دوره ی رنسانس کشف شده اند و منجمله داستان پذیرش کوبله در رم باستان را شرح میدهند، نه کشفیات مسیحیان بلکه اختراعات آنها خواند. یهودیت این دوره هم نه شرعیات تورات بلکه همان مذهب باخوسی-سابازیوسی نسبت داده شده به مشرکین بوده که چیزی جز کشتار دوستی و فحشای آیینی سبت سیاه کابالا نیست. این که یهودیان هم در کنار جادوگران تحت پیگرد انکیزاسیون قرار گرفته اند، یهودیانی را هدف گرفته که هنوز زیر بار شرع توراتی ریشه گرفته از عهد عتیق انجیل مسیحی نرفته اند و خدایان [منجمله "ملکه ی آسمان"] را انکار نکرده اند. با این حال، فرهنگ انجیل، خود، نتیجه ی رسوخ یهود در سطوح بالای قدرت در کلیسا است که درنهایت با پیدایش پروتستانتیسم به حداکثر یهودی سازی مسیحیت میرسد. فحشای آیینی اینجا به جادوگری و زنان جادوگر ربط پیدا میکند و پوشش قبلی برای از بین بردن تمام چیزهای "تقلبی" –یا بهتر است بگوییم "غیر رسمی"- برای زمان حال را در نظر دارد. گزارش های انکیزاسیون در سوئد تا حدی بر این موضوع نور میتابانند. در این گزارش ها دغدغه ی اصلی، حذف زنانی است که در اثر فحشا فرزندان غیر قانونی به دنیا آورده اند و علت گسترش فحشا هم وفور جنگ ها و کمبود مردانی بوده که خانواده ها را اداره کنند. ما اینجا میتوانیم داستان بخشی از بچه یتیم هایی را پی گیری کنیم که برای نوسازی و خدمت در فرقه های مافیایی یا مدارس دینی در یتیم خانه ها جمع آوری و تربیت میشدند و اغلب هم برای انجام ماموریت، به خارج از کشور مادری خود میرفتند. در کله ی اینها به جای فرهنگ بومی، چیزهای جدیدی ریخته میشد و حذف مادرانشان راهی برای جلوگیری از نضج فرهنگ قبلی بود. با چنین لشکرهایی، مسیحیت یهودی شده ی صاحب انکیزاسیون همه چیز را از نو تعریف کرد: از خود مسیحیت کاتولیک گرفته تا تاریخ یهودیت را که احتمالا در ابتدا نه یک دین قبیله ای بلکه یک اخوت جمع کننده ی ثروتمندان و قدرتمداران و جنگسالاران بود؛ همان کسانی که جنگ ها را به راه انداختند و از قدرت خود برای بازتعریف همه چیز به نفع خود استفاده کردند و حتی یهودیت قلابی تولید کردند تا با قربانی کردن مردم معمولی با آدرس غلط یهودی، هویت خود را پنهان کنند. آنچه این همه قدرت را به جنگسالاران داد بدون این که پیشتر امکان آن را یافته بوده باشند، احتمالا یک فاجعه ی عظیم زمینشناختی با پیامدهای گسترده ی آب و هوایی و در قرن 18 است که حکومت های قبلی را از بین برده و فرصت طلبان دارای امکان قدرتگیری را برای اتحاد در فتح سراسر جهان تحریک کرده است. عکس های موجود از شناوری شهرهای قدیم اروپا و امریکا در میان سیل گل، نزدیک بودن آن بلای جهانی و موفق ترین و جهانی ترین کهن الگویش "سیل نوح" را به زمان بنای راستین دوران مدرن در قرن 19 نشان میدهند.:

“THE CHURCH INQUISITION DID NOT PERSCUTE PEOPLE, BUT COUNTERFIT COINS”: FABIO REM: STOLEN HISTORY: 18 JUL 2021

اگر حق با فابیو رم باشد و یهودیت به همراه مسیحیت کاتولیک ریشه در کیش کوبله یا همان ملکه ی آسمانی داشته باشد که در تورات، یهوه علیهش شوریده است، پس کوبله به عنوان روح جهان فیزیکی با مرگ جهان فیزیکی پیشین در سیلی که تجسم نهایی خود الهه و آن جهان فیزیکی بوده، به پایان خود رسیده است درحالیکه شما میتوانید خدای قدرت گرفته پس از آن (برهما/یهوه) را خدای پیشینی بپندارید که خودش با سیل، آن دنیا را نابود کرده است (انلیل/شیوا) و پرستشش را ترویج کنید. به همین دلیل و با توجه به این که یهوه همان زئوس/ژوپیتر یونانی-رومی است، بسیاری از قوانین تربیتی مدرن در آستانه ی ترک مسیحیت به نفع کفر، قوانین دنیای یونانی-رومی تلقی میشدند که مدتی رها شده بودند.

لاکبی گزاره هایی از این موضوع ارائه میدهد که سیستم تربیتی قرون 18 و 19 اروپا را بسیار شبیه به توصیف وضع تربیتی جهان یونانی-رومی نشان میدهد: در دوران کلاسیک، والدین، کودکان را از 7 تا 9سالگی مجبور به کارکردن برای دیگران برای کسب پول میکردند و در اسپارت، حتی آنها را از 7سالگی، از والدین جدا و تبدیل به سرباز میکردند و جنگجویانی بیرحم بار می آوردند. همین توصیف کار در بیرون از 7 تا 9 سالگی را در انگلستان قرن 18 نیز می یابیم و در هر دو دوره خبری از محبت کافی به کودکان و نگرش انسانی به آنها نیست. ماکروبیوس مینویسد رومیان، روی سینه ی کودکان، یک قلب پارچه ای میبستند تا آنها یادشان باشد که تنها قلب واقعیشان همین است و طبیعتا کسی که قلب ندارد به درد تربیت کردن هم نمیخورد. با این حال، لاکبی مینویسد بین قرون اول قبل از میلاد تا اول بعد از میلاد، موقتا دوره ای پیش آمده که میبینیم مادرانی مثل مادر ژولیوس سزار، فرزندشان را تربیت میکنند ولی این هم خیلی سریع جای خود را به سپردن کودک به تربیت شدن توسط بیگانه میدهد و لاکبی، این را نیز همان سپردن کودکان مدرن به مدرسه برای تربیت شدن توسط بیگانگانی که پول میگیرند منافع نظام خاصی را تامین کنند و لزوما راستگو نیستند میبیند. اما همانطورکه بازه ی حول تولد مسیح یک استثنا در این تاریخ است، کریسمس و نسخه ی قبلیش ساتورنالیا هم یک استثنا در وسط سال رومیند. در کریسمس با کودکان به مهربانی رفتار و به آنها هدیه داده میشد و این وامدار تکرار دوره ی از بین رفته ی ساتورن بود. در ساتورنالیا «عصر طلایی» ساتورن بازآفرینی میشد: دورانی که بردگی –مشخصه ی عصر زئوس- هنوز پدید نیامده بود و مردم با هم برابر بودند. در این هنگام از سال، بردگان و اربابان با هم سر یک میز غذا میخوردند و دوستانه رفتار میکردند، به نشانه ی برابری زن و مرد، بعضی مردان لباس زنانه و بعضی زنان لباس مردانه میپوشیدند و کودکان هم به اندازه ی بزرگسالان شخصیت می یافتند و از سوی آنها هدیه دریافت میکردند، چیزی که از ساتورنالیا به کریسمس رسید. این تغییر مقام کودک که تقریبا با جوان شدن او برابر بود، باعث شد تا یوونالیس یا مراسم بزرگداشت یوونتاس الهه ی جوانان مهمترین فستیوال خود را در 19دسامبر و در دوران ایام ساتورنالیا بیابد. بیشتر این تغییر نقش های ساتورنی را امروزه در قالب شعارهای مدرنیته می یابیم ازجمله آزادی تقریبی کودکان از اختیار مطلق والدینشان و بلند شدن صداهایی برای حمایت از حقوق کودک را، و همه اش هم به این برمیگردد که خاطره ای از «عصر طلایی» با این مضامین وجود داشته و غرب مدرن هم ادعای بازگشت به عصر طلایی را دارد. زمینه ی این اتفاق را هم محبوبیت کریسمس به عنوان مهمترین عامل جذابیت مسیحیت ایجاد کرده است.:

“CHRISTMAS”: ROBBY LOCKEBY: CHAP8

البته ما بازگشت عصر طلایی را صددرصدی نمی یابیم و همه ی کودکان، از حقوق خود برخوردار نیستند همانطورکه همه ی زنان هم با مردان برابر نیستند یا اصلا به چنین برابری ای فکر نمیکنند و همانطورکه رفع تضاد طبقاتی هم در حد یک شعار باقی مانده و تنها پیشرفت واقعی این است که هیچ قدرتمداری جرئت نمیکند مردم را آشکارا حقیر بخواند. اگر دقت کنیم تغییرات در همین حد هم شگفت انگیز است چون کریسمس از اول قرار بود فقط یک میانپرده در میانه ی تاریخی چندش آور و سال پر زحمتی که از روی کهن الگوی این تاریخ ساخته میشود باشد ولی اگر هم تغییر بیشتری رخ نمیدهد و تغییرات شکل گرفته هم لزوما مثبت نیستند به خاطر این است که همه قبول دارند همان سیستم است که کریسمس و کیشش را ایجاد کرده است و قرار نیست تحول راستینی علیه آن رخ دهد.

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

ملکه ی آسمان و معبد مکعبی او: آیا ما به «عصر طلایی» جهان وارد شده ایم؟: قسمت دوم

الهه ی مکعب سیاه: خدای پدر، خدای پدرخوانده و جامعه ی الهیشان (قسمت اول)

تالیف: پویا جفاکش

تشنج بر سر بازی فوتبال، اتفاق معمولی است، ولی نه وقتی که یک سر آن، هواداران یک تیم اسرائیلی آن هم وسط جنگ های اخیر اسرائیل در خاورمیانه باشند و خودشان بازی را -آن هم وقتی بازی با یک تیم هلندی است- به تشنج کشیده باشند. ببینید جان هلنی خبرنگار اروپای گاردین، به تاریخ سه شنبه 12نوامبر 2024 چه گزارشی از واقعه در گاردین منتشر کرده است؟:

« در شرایطی که خشونت‌ها و حملات فزاینده ی یهودی‌ستیزانه و اسلام‌هراسی در سراسر اروپا به دلیل درگیری‌های خاورمیانه دامن زده است، خشونت در آمستردام در حوالی مسابقه ی فوتبال لیگ اروپا بین تیم محلی آژاکس و تیم مکابی تل آویو اسرائیل، وحشت را در سراسر جهان برانگیخت. فمکه هالسما، شهردار آمستردام، گفته است که به او گفته نشده بود که این بازی پرخطر است، اگرچه اوایل هفته گذشته باشگاه بشیکتاش ترکیه بازی خود را مقابل ماکابی به دلیل ترس از "اقدامات تحریک آمیز" به کشوری بی طرف منتقل کرد. شهرداری آمستردام در گزارشی که روز دوشنبه منتشر کرد، اعلام کرد که تحقیقات مستقل کاملی در مورد خود رویدادها و همچنین اقدامات مقامات هلندی از جمله پلیس و سرویس‌های اطلاعاتی قبل، حین و بعد از بازی در جریان است. در این گزارش در یک جمع بندی اولیه آمده است: "آنچه در چند روز گذشته اتفاق افتاده، پیامد یک کوکتل سمی یهودی ستیزی، هولیگانیسم و ​​خشم نسبت به جنگ در فلسطین، اسرائیل، و سایر کشورهای خاورمیانه بوده است." در اینجا چیزهایی است که ما تاکنون در مورد چگونگی رخدادها و واکنش سیاستمداران می دانیم. اولین حوادث عصر چهارشنبه یک روز قبل از بازی گزارش شد. پلیس می گوید که هواداران مکابی پرچم فلسطین را از نمای ساختمانی پاره کردند و آن را سوزاندند، فریاد زدند "لعنتت، فلسطین" و یک تاکسی را آتش زدند. پس از یک ارتباط رادیویی، تعدادی از رانندگان تاکسی در یک کازینو در نزدیکی Max Euweplein، جایی که حدود 400 حامی اسرائیلی در آن جمع شده بودند، گرد هم آمدند. پلیس رانندگان تاکسی را متفرق کرد و هواداران را به بیرون از کازینو اسکورت کرد. ویدئوهای تایید شده ی رسانه‌های اجتماعی نشان می‌دهد که هواداران مکابی آتش بازی می‌کنند و به زبان عبری شعار می‌دهند "اول، اول، بگذار ارتش اسرائیل پیروز شود، ما عرب‌ها را لعنت می‌کنیم" و اعلام می‌کنند که «بچه‌ای» در غزه باقی نمانده است. آمستردام دارای جامعه ی بزرگ مسلمان است و تا کنون اجازه ی برگزاری بیش از 2500 تظاهرات علیه جنگ غزه را در سال جاری داده است. درگیری‌های بعدی بعد از ظهر پنجشنبه در میدان مرکزی دام، جایی که جمعیت زیادی از هواداران مکابی تجمع کرده بودند، روی داد. پلیس گفت که تظاهرکنندگان طرفدار فلسطین سعی کردند خود را به میدان برسانند. دو نفر دستگیر شدند. هواداران مکابی در حال سر دادن شعارهای ضد عربی در مسیر خود به سمت ورزشگاه یوهان کرایف فیلمبرداری شدند. پلیس 2600 هوادار را تا بازی اسکورت کرد و معترضانی را که از ممنوعیت تظاهرات طرفدار فلسطین در خارج از ورزشگاه سرپیچی کردند، متفرق کرد. بعد از این مسابقه که در آن، آژاکس با نتیجه ی 5-0 پیروز شد، حملات متعددی به هواداران مکابی در مرکز شهر روی داد که هالسما آن را "بزن و فرار کن" توصیف کرد. فیلم‌ها نشان می‌دهد که جوانان نقاب‌دار سوار بر اسکوتر و دوچرخه‌های برقی در حال تعقیب، و ضرب و شتم قربانیان - عمدتا به رنگ‌های مکابی - تا حدود ساعت 4 صبح هستند. گزارش‌های شاهدان و اسکرین‌شات‌های مبادله ی پیام‌های تلفن همراه نشان می‌دهند که برخی از آنها به عنوان یهودی هدف قرار گرفته‌اند و از آنها پرسیده شده که آیا یهودی هستند یا پاسپورت خود را نشان دهند. گزارش های دروغین مبنی بر مفقود شدن یا گروگان گرفتن هواداران مکابی منتشر شد. پنج نفر در بیمارستان بستری شدند و 20 تا 30 نفر نیز زخمی شدند. همچنین فیلم هایی از طرفداران مکابی در نزدیکی ایستگاه راه‌آهن مرکزی آمستردام منتشر شده است که آتش بازی می‌کنند، شعارهای ضد فلسطینی سر می‌دهند و لوله‌های داربست آهنی و تخته‌های چوبی را از محل ساختمان برای استفاده به عنوان سلاح می‌برند. تصاویر دیگر، هواداران مکابی را نشان میدهد. تنش ها همچنان ادامه دارد: دوشنبه شب، ده ها نفر که چوب و ترقه حمل می کردند، یک تراموای خالی را به آتش کشیدند و شیشه های آن را در غرب آمستردام شکستند. تصاویر نشان می دهد که افراد زیادی در میدان مشغول پرتاب آتش بازی، تیرک ها و پالت های چوبی هستند. حدود 800 پلیس در مجموع 62 نفر را قبل، در حین و بعد از مسابقه دستگیر کردند که عمدتاً به دلیل نقض نظم عمومی بود. گزارش شهرداری که روز دوشنبه منتشر شد، حاکی از آن است که 10 اسرائیلی در میان بازداشت شدگان بودند. بیشتر 62 نفر با جریمه ی نقدی آزاد شدند، اما چهار مرد - اتباع هلندی بین 16 تا 26 سال - هنوز در بازداشت هستند. یک مرد روز شنبه پس از شناسایی از تصاویر دوربین های مداربسته دستگیر شد و پلیس روز دوشنبه پنج نفر دیگر را دستگیر کرد که همگی مردان 18 تا 37 ساله از آمستردام یا شهرهای اطراف آن بودند. وضعیت اضطراری جزئی در آمستردام و مناطق اطراف آن اعلام شد و به پلیس این حق را داد که عملیات توقف و جستجوی تصادفی را انجام دهد. پلیس بیشتری به محل اعزام شد، تدابیر امنیتی در ساختمان‌های یهودی تشدید شد و اعتراضات ممنوع شد. هالسما در یک کنفرانس مطبوعاتی در روز جمعه گفت که خشونت "خاطرات قتل عام‌ها را زنده می‌کند. به شدت به شهر آسیب وارد می کند. فرهنگ یهود به شدت مورد تهدید قرار گرفته است. این یک طغیان یهودستیزی است که امیدوارم دیگر شاهد آن نباشم." حدود 75 درصد از یهودیان هلندی که بیشتر آنها در آمستردام زندگی می‌کنند، در هولوکاست کشته شدند که بالاترین نسبت در اروپای غربی است. رنه دو بوکلیر، دادستان عمومی، گفت که تحقیقات بر روی یهودستیزی به عنوان انگیزه متمرکز خواهد بود. او گفت که پلیس در حال تجزیه و تحلیل فیلم برای شناسایی عاملان و رسانه های اجتماعی برای تعیین میزان سازماندهی حملات است. مقامات همچنین در حال بررسی این ادعا هستند که اسرائیل به مقامات هلندی در مورد مشکلات احتمالی هشدار داده است. بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، گفت که دو هواپیما با سربازان و تیم های پزشکی برای تخلیه ی اسرائیلی ها اعزام می کند، اما آنها هرگز محقق نشدند و هواداران مکابی در نهایت با پروازهای ال ال به خانه بازگشتند. نتانیاهو به سرعت "حمله ی یهودی ستیزانه ی برنامه ریزی شده علیه شهروندان اسرائیلی" را محکوم کرد، سپس خشونت را با قتل حدود 91 یهودی در آلمان نازی در سال 1938 مقایسه کرد و آن را به عنوان "ناخت کریستال ... در خیابان های آمستردام" توصیف کرد. آیزاک هرتزوگ، رئیس‌جمهور اسرائیل، این رویدادها را "یک قتل عام یهودی‌ستیزانه" و "یک علامت هشدار برای هر کشوری که می‌خواهد از ارزش‌های آزادی حمایت کند" نامید. پادشاه هلند گفت که یهودیان باید در هلند احساس امنیت کنند. ویلم الکساندر گفت: "ما جامعه ی یهودی هلند را در طول جنگ جهانی دوم شکست دادیم و شب گذشته دوباره شکست خوردیم". جو بایدن، رئیس جمهور ایالات متحده، خشونت را "نفرت انگیز" و پژواک "لحظه های تاریک تاریخ" خواند. دیک شوف، نخست وزیر هلند، آن را "شرم آور"، "غیر قابل قبول" و "نقطه عطف" خواند. وی از وزیر امور خارجه ی اسرائیل، گیدئون ساعر، برای گفتگو در لاهه دعوت کرد، جایی که دو طرف در مورد فوریت مبارزه با یهودستیزی فزاینده توافق کردند. شوف روز دوشنبه افزود که از اتهامات نژادپرستی و خشونت علیه هواداران مکابی آگاه است، "اما تفاوت زیادی بین تخریب اشیا و شکار یهودیان وجود دارد. هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز نمی تواند بهانه ای برای جستجو و شکار عمدی یهودیان باشد." گیرت ویلدرز، که حزب ضداسلام آزادی او در انتخابات اخیر هلند اول شد، اما خود نقشی رسمی در دولت ندارد، در یک سری پست های رسانه ای اجتماعی تحریک آمیز، خواستار استعفای هالسما شد. ویلدرز، که اسلام را "ایدئولوژی یک فرهنگ عقب مانده" و مراکشی ها را "تفاله" نامیده است، گفت در آمستردام "شکار یهودی" صورت گرفته است. وی افزود: مسلمانان با پرچم فلسطین در حال شکار یهودیان هستند. او متعهد شد که "رادیکال‌های اسلامی را متوقف و اخراج کند".»

وقتی این گزارش را میخوانید، میبینید که آتش بیاران معرکه و کسانی که آغازگران اتفاقا شدید قائله بودند خود یهودیان بودند که تنشان بد جور میخارید ولی این وسط، تمام دلسوزی ها فقط نثار آنها شده و نه هلندی هایی که فقط به خاطر حمایت از مردم غزه اینطور در خاک خود مورد ریشخند مهمانان قرار گرفته اند. نویسنده ی مقاله خودش بی هیچ خجالتی تمام غلط کاری های طرفداران تیم مکابی را نقل کرده، ولی هنوز دارد از خطر بازگشت یهودستیزی میگوید و این که «دنیا» نگران است. احتمالا منظورش از دنیا، مردم کشور فینگیلی اسرائیل است. میگویم مردم اسرائیل و نمیگویم دولتمردان آن یا اشرافیت اقتصادی جهانخوار حامی اسرائیل. چون اینها علیرغم تمام هوچی گری ای که به راه انداخته اند از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند. یهود فقط وقتی احساس مقدس بودن میکند که احساس مظلوم بودن کند و خود را درست مثل زمان موسی، تحت خطر آزار و اذیت مصریان ببیند تا موسای جدیدی جستجو کند که این موسی فعلا بنیامین نتانیاهو است. این احساس مظلومیت، کوچکترین منافاتی با این که مقصر دشمنی، خود یهود بودند ندارد. چون آنهایی که به ملت ها یاد داده اند موسی یک شخصیت تاریخی و منجی راستین بنی اسرائیل بوده است در همان تاریخی که برای موسی ساخته اند بنی اسرائیل را بقایای هیکسوس هایی خوانده اند که به قبطیان ستم فراوان کردند و قبطیان پس از به دست گرفتن قدرت، از سر انتقام، آنها را به بردگی کشیدند. این یک بازسازی کاملا مدرن است. چون درحالی کشور قبط با مصر تورات تطبیق شده که شاهان عتیق قبطی، هیچ مناسبات خاصی با بنی اسرائیل ندارند و عوضش سعی شده تا جاهایی که متون قبطی از شاسوها یعنی مردم سوری الاصل ساکن قبط سخن میرانند حتی المقدور شاسو را به اسرائیلی تعبیر کنند. تنها استثنای عمده، ستون نوشته ی مرنپتاح است که در آن، از شکست "یسرائیل" در میان مجموعه ای از مهاجمان به قبط سخن رفته بود.

جرالد مسی با تعبیر یسرائیل مربوطه به بنی اسرائیل و شاسوها مخالف بود. متن میگوید که موقع سرکوب مهاجمان شامل خیتا (ختی های معروف) و بربرهای لوبی (لیبیایی)، "بذر یسرائیل منقطع شده است" و در همین حال، از شاسوها به عنوان ادومی های صلحجویی که بی دردسر در کنار قبطیان زندگی میکنند یاد میکند. بنابراین از دید مسی، قبیله ی یسرائیل منقرض و متواری شده اند و شاسوها ادومی هایی متفاوت از بنی اسرائیلند. این یسرائیل نه بنی اسرائیل تورات بلکه قومی بوده اند که افسانه ی عمومی تری را به نام خود زده اند که اسرائیل تورات نیز به گونه ی متفاوتی همان را ملک طلق خود کرده اند و آن همان آغاز و انجام نوع بشر در کتاب آمنتا یا هادس است. در این کتاب قبطی آمده است که انسان ها نخست در باغ بهشت در بالای کوه کیهانی هوتپ در مرکز زمین در محل ستاره ی قطبی در قطب شمال ساکن بودند ولی به سبب خلاف هایشان، رع، آنها را اخراج و به جهنم یا آمنتا در زیر زمین تبعید کرد ولی انسان ها به رهبری شو-آنهور، با دنبال کردن تونل های پتاح در جهان زیرین، در جنوب دور، از زیر زمین درآمدند و برای پس گرفتن باغ بهشت، به طرف سرزمین تاریکی در قطب شمال لشکر کشیدند. نامجاهای به کار رفته برای قلمروهای آمنتا در کتاب مزبور، همه نام های شهرهای قبط هستند که در متون یهودی-مسیحی با مصر تورات تطبیق شده است. بنابراین مسی نتیجه میگیرد که شو-آنهور همان موسی است و مصر، دوزخ است و بنی اسرائیل، همه ی انسان ها که میخواهند از جهنم خارج شوند و به بهشت برگردند. تنها عنصر مخالف، عنوان فراعوه یا فرعون برای دشمن موسی است چون این کلمه در قبط هیچگاه برای شاهان استفاده نشده است و تداول استفاده شان منحصرا ناشی از منابع یهودی است. مسی، نزدیک ترین کلمه ی قبطی به آن را «پارو» به معنی شیر میداند و یادآوری میکند که شیر، نماد سلطنت است. لغت "پارو هاک" –به صورت تحت اللفظی یعنی شیر حق- در مصر به مفهوم پادشاه الهی به کار میرفت و از طرفی "پاروهاکیس" که صورت مونث آن است، گاهی به مفهوم الهه به کار رفته است. بنابراین پاروهاک هم شاه بوده و هم خدا که این، آن را در کهن الگوی شاهان قبطی یعنی ازیریس جمع می آورد. اتفاقا ازیریس فرمانروای جهان مردگان بوده و حکم خدای خورشید بعد از غروب به جهان زیرین را داشته است. رع هم خدای خورشید بوده و در هنگام غروب، به آتوم خدای شیر صورت بدل میشده در حالیکه موقع طلوع، در شکل هورس شاهین شکل آشکار میشده است. این دو، موکلان شب و روز و معادل دو شیر افق شرق و غرب هستند که یکیشان مسبب طلوع و موکل روشنایی، و دیگری مسبب غروب و موکل تاریکی میباشند. جای آنها را میتوان با شغال های شمال و جنوب عوض کرد که موکلین قطبین یعنی سوت به جای «النجم القطبی» در مقام ستاره ی قطب شمالی، و کانوپوس به جای سهیل در مقام ستاره ی قطب جنوبند. کانوپوس یکی از معادل های اختری آنوبیس خدای شغال سر راهنمای مردگان است که ارواح را به خروج از آمنتا راهنمایی میکند و میتواند به جای شو-آنهور، خارج کننده ی انسان ها از جهنم باشد. اگر جنوب را با شرق عوض کنیم، شو با هورس هم تطبیق میشود که خود ازیریس است که بعد از مقتول شدن به دست برادرش سیت یا سوت، از نو از همسرش ایزیس به جای الهه ی زمین به دنیا می آید و ایزیس، دراینجا حکم هاثور مادر هورس را دارد که هر غروب خورشید را به جای هورس میبلعد تا فردا از نو به دنیا بیاورد. هاثور، معادل سیاره ی زهره است که برجش ثور یا ورزاو معادل اردیبهشت زمان کار کشاورزان شناخته و ازاینرو مسئول باروری زمین شمرده شده است. در این هنگام، کشاورزان، زمین را با ورزاو شخم میزنند. ازاینرو ازیریس به شکل ورزاو، ایزیس را به هورس بارور میکند و هاثور و ایزیس هم هر دو مجسم به گاوند. کیش شکل گرفته حول این گاوها، همان بت گوساله ی سامری است که به دست موسی نابود میشود و نمادی است از پشت کردن هورس به ازیریس که معادل پشت کردن موسی به فرعون است چون ازیریس در دوزخ باقی میماند درحالیکه بخشی از او که هورس است برای پس گرفتن حکومتش از سیت، لشکرکشی میکند. بنابراین رع دراینجا به دو قسمت هورس و سوت تقسیم شده است که قسمت هورس برحق است و میخواهد قسمت ناحق را که سوت/سیت یا تایفون است از قدرت بردارد و این میشود عصاره ی لشکرکشی هورس به جای موسی علیه غاصبین سرزمین مقدس. به نظر مسی، این غاصبین که در تورات انسان تصویر شده اند، دراصل انسان نبوده، بلکه سباعو یا شیاطین سر راه در کتاب آمنتایند. قطب شمال، قلمرو تاریکی و مابه ازای منشا جهنم است. ستاره ی قطبی که محل دقیق آن را تعیین میکند، در صورت فلکی دب اصغر قرار دارد که مشتمل بر هفت ستاره شمرده میشده و خود، پسر الهه ی صورت فلکی دب اکبر است که آن هم شامل هفت ستاره تلقی میشده است. بنابراین قطب شمال را هپتانومیس یعنی سرزمین هفتگانه میخواندند. بنا بر کتاب یوشع (10 : 3) سرزمین مقدس نیز قلمرو هفت قوم بود: کنعانیان، ختی ها، حوی ها، پریزی ها، جرگاشی ها، آموری ها و یبوسی ها. ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل، نخست در اثر آمیختن با این اقوام، از قبایل اصلی یهودی جدا شدند. بهشت بالای کوه هوتپ در کتاب آمنتا هم به ده بخش تقسیم شده بود. آتوم رع به سبب گردش خورشید در 12 ماه سال، یک خدای 12شخصیته بود. بنابراین قبایل اصلی بنی اسرائیل هم 12 تا در نظر گرفته شدند. هفت قوم بیگانه ای که بنی اسرائیل باید با آنها میجنگیدند دقیقا به نام، همان هفت قوم ساکن اریحا در زمان یورش اسرائیل تحت رهبری یوشع به آن هستند. بنابراین سرزمین مقدس، در اریحا خلاصه شده است. اریحا یک شهر با باروهای محکم است. اما بنی اسرائیل به راهنمایی فاحشه ای به نام راحاب، آن را فتح میکنند. جرالد مسی معتقد است که اصل داستان فتح تروا توسط آخایی ها برای دست یافتن به یک زن به نام هلن نیز همین داستان اریحا است و هلن، همسر پاریس تروایی که منلائوس آخایی او را پس میگیرد (درواقع تصرف میکند) همان راحاب است. این را میتوان با روایت پلوتارخ از خیانت تئوریس همسر تایفون و گرویدنش به هورس مقایسه کرد. تئوریس همان تااورت یا الهه ی کبیر، الهه ی دب اکبر و موکل قطب شمال است. او به یک اژدهای آبی متشبه است و تصویرش را معمولا ترکیبی از تمساح، اسب آبی، شیر و انسان تشکیل میدهد. "خپت" که نام دیگر او است، تقریبا تلفظ دیگر نامجاهای کمت و قبط به مفهوم سرزمین مصر است. اتفاقا در ادبیات آشوری ها، "رحابو" به معانی هیولای آبزی و تمساح، استعاره ای از مصر است و راحاب هم در نام ظاهرا همین رحابو و بنابراین تااورت است. خپت، فرم آبزی هاثور الهه ی زهره است که رنگش قرمز است و مرکزیت اسب آبی در تصویرگری تااورت نیز تا حدود زیادی ناشی از اخرایی و مایل به قرمز بودن رنگ پوست اسب آبی است. راحاب نیز با رنگ قرمز برای ارتش یوشع علامت میدهد چون تجسمی از سیاره ی زهره است که نسخه ی رومیش ونوس مثل راحاب، فاحشه و در مقام الهه ی شهوت، علاقه مند به رنگ سرخ است.:

“THE SEED OF YISRAAL”: MALIK H. JABBAR: THECHRISTMYTH.COM

دیوید شرمن امریکایی، توجه میدهد که اریحا به شهر نخل ها معروف بوده و خدای اصلیش بعل یاهو که ارباب نخل ها است، اساس یهوه ی یهودی و معادل دیونیسوس یونانی است ضمن این که با برابرنهاد ازیریس با دیونیسوس در منابع یونانی-رومی موافقت میکند. بعل یاهو نسخه ی المثنی و تکمیل کننده ی خدا یعنی ال/ایلی/اله در جهان مادی است که انعکاس خدا را در دنیای فیزیکی با مشخصه ی خاص خود یعنی زمان نشان میدهد. عامل تعیین زمان در جهان فیزیکی، خورشید است که نام اله بیش از همه در او متجلی میشود و در یونانی به هلیوس نامبردار میگردد. ایر و آری و هری و هرو و هورس و سور و آسور هم همه از همین ریشه اند و علاوه بر آن، نامهای تاثیرگذار بر «آریه/آریا» و دیگر اسامی حیوان خورشید یعنی شیر نیز هستند. سابازیوس/صبایوت –به معنی سبع گون یا درنده مانند- که وحشی ترین شکل دیونیسوس است تجسم خونریز شیر را برجسته میکند و اساس یهوه در هیبت شیر و شیر-انسان میشود که خدای موسی و یهودیان ارتدکس را نمایندگی میکند. نامگذاری های "آریل" و "لیونل" برای کودکان یهودی و مسیحی که معنی "شیر ال" یا "شیر خدا" میدهند ته مانده ی این اعتقاد فراموش شده هستند که تجسم شیر، زمانی فقط نشاندهنده ی بخش مهمی از خدا بود و نه کل آن. البته برجستگی شیر دلیل دارد و به غلبه گری حیوان برمیگردد که به خدا فرافکنی میشود. اصطلاح dominate به معنی غلبه کردن از dome می آید که خود از ریشه ی "توم" یا "آتوم" برای خدای خورشیدی شیرمانند است و ریشه ی اصلیش ههو/ هسو/اوتو/آسو به صورت های دیگری چون آتون و آدون نیز نام خدایان باستانی شده است. در مصر جنوبی، آن را به صورت هرو-آسو شکلی از هورس می یابیم که خدای این جهان است. آسو/اوسو/واسو خدای این جهان است که نامش در انگلیسی به صورت های is به معنی هست، و was به معنی "بود" درآمده است چون نشاندهنده ی بودن در این دنیا است و به همین خاطر است که در زبان یونانی و لاتین، آخر بسیاری از کلمات US قرار میگرفت تا تجسمی از خدا باشند. نام واسو را در هند به صورت نام های واسو دوا و ویشنو می یابیم و ویشنو نیز یک تجسم شیرمانند موسوم به ناراسیمها دارد. واسو نام پدر کریشنا خدای محبوب هند نیز هست که اتفاقا تجسم انسانی ویشنو است چون کریشنا هم پسر ویشنو/واسو است و هم تجسم او، همانطورکه یسوع (عیسی) -تلفظی دیگر از نام اوسو- همین نسبت را با یاهو (یهوه) – یک تلفظ دیگر آسو- دارد. عنوان "هری کریشنا" برای کانها خدای هندو، تلفظ دیگری از هلیوس کورس است و رادا معشوقه ی کریشنا که درواقع تجسد لاکشمی یا نیمه ی مونث ویشنو است، نام از رودا همسر کورس و درواقع نیمه ی زنانه ی او به عنوان الهه ی زمین دارد. کورس و رودا در جزیره ای که به نام این الهه رودس نام دارد ساکنند و این جزیره ی ثبات در وسط دریای بی شکلی است. کرت جزیره ای که زئوس رئیس خدایان یونان در آن رشد میکند نیز کنایه ای از زمین و نظم جهان فیزیکی است چون آب مظهر بی نظمی است و این بی نظمی از زمان و گذر آن ریشه میگیرد. بنابراین زمان، به جریان آب تشبیه میشود که نیروی الهی و بنابراین بعل یاهو به عنوان مظهری از جهان بی زمان و فناناپذیر در آن همچون جزیره ای ریشه میدواند تا محور جهان و عامل ثبات نسبی یا آنچه از ثبات در این گیتی به نظر ما میرسد باشد. در مقام ویشنو او را دراینجا باید با نارایانا یا فرمی از ویشنو برابر دید که بر بستر مار سشا بر سطح آب های آغازین آرمیده و یک ساقه ی نیلوفر آبی از ناف او روییده و بر گل آن، برهما خدای چهارسر خالق ظاهر میشود که جهان را خلق میکند. نیلوفر آبی مابه ازای محور جهان است و از ناف میروید چون ناف معنی مرکز میداده است چنانکه معبد آپولو نسخه ی دیگر هلیوس کورس هم دلفی نامیده میشد از ریشه ی دلفوس به معنی ناف. همین بن مایه را در نام دلفین می یابید که نسخه ی ماهی مانند آپولو است. این ماهی الهی را نیز باید با متسیه فرم ماهی شده ی ویشنو یا برهما مقایسه کرد که بر مانو ظاهر میشود و او را از وقوع سیلی عظیم به عنوان مابه ازای سیل نوح آگاه میکند و به مانو می آموزد که کشتی ای بزرگ بسازد و موجودات آغازین را در آن از نابودی حفظ کند و خود، کشتی مانو را در دریای بی نظمی هدایت میکند تا در اولین جزیره ی خشکی ماوا بگیرند. مانو به معنی انسان و همخانواده با man در زبان های ژرمن به معنی انسان است. در افسانه های زرتشتی، کار او را ییمه میکند که انسان ها را در یک قلعه از سرمای شدید زمستانی حفظ میکند و او همان "یمه" دیگر نسخه ی انسان نخستین هندو است که تبدیل به فرمانروای جهان مردگان میشود. یکی از فرم های یمه، یاما دهارما راجا است که گاها با سر سگ تصویر میشده است و از این جهت قابل تطبیق با آنوبیس خدای شغال سر مصری بود. حکومت یمه بر جهان مردگان، معادل حکومت ازیریس بر جهان مردگان است و فرم از نو متولد شده ی ازیریس یعنی هورس گاها درست مثل برهمای نارایانا استوار بر یک گل نیلوفر آبی دیده میشود. لغت نارایانا را میتوان به "نهرینی" معنی کرد در اشاره به ناهارین یا ناهاریم به معنی سرزمین نهرها که عنوانی است که برای وادی الرافدین یا بین النهرین (عراق امروزی) به کار میرفته است. بین النهرین میتواند مصر هم باشد و با قبط عوض شود چرا که در قبط هم رودی عظیم به نام نیل آبیاریش میکند و نام "نیل" تلفظ قبطی لغت "نهر" به معنی رودخانه است. مار سشا همین رودخانه است که در درازی به مار تشبیه شده است و بستر شدنش برای ویشنو، رام شدن اژدهای آبی را نشان میدهد. فرم دیگر ویشنو یعنی کورما یا لاکپشت کیهانی، همین اژدها را نشان میدهد که دارد از تب و تاب می افتد و به لاکپشتی کند و سنگین تبدیل میشود. "کورما" معادل دقیق "کلمه" یا خدای مسیحیت درحالتی است که در چیزی قابل نامگذاری تجلی می یابد. در نگاره های قبطی نیز هورس نوزاد را روی پشت اژدهایی ساکن می یابیم درحالیکه تاجی عظیم به شکل سر شیر بر سر دارد. درحالیکه این هورس و به مانندش بیشتر خدایان نخستین، مجسم به مردان جوان بی ریش هستند –شرمن، تصویر کریشنا و پسران چوپان همراهش را به جماعت خدایان اولیه معنی میکند- انعکاس یال شیر به صورت ریش مرد در چهره ی خدا، تصویر کرونوس یا ساتورن ریشو را ساخته که فرزندش زئوس –که فقط فرم نوسازی شده ی او است- آن را هنوز حفظ کرده است. کرونوس خدای زمان و معادل رع در اساطیر مصری است. مطابق افسانه ای قبطی، زمانی که توتموس در بین پاهای مجسمه ی ابوالهول –مجسمه ی اسفنکس (یا شیر با سر انسان) غولپیکر مصر- آرمیده بود، رع در مجسمه هلول کرد و از زبان او با توتموس سخن گفت. علت، ارتباط رع و نسخه ی یونانی-رومیش کرونوس یا ساتورن با جلوه های شیر و شیر-انسان (مانند ابوالهول) است. "مین" که نسخه ی قبطی مانو است، به شکل مردی در میانه ی جانور وحشی و انسان تصویر میشود تا انحطاط خدای شیرگون به حد ضعف بشری را نشان دهد و همراه این تغییر، بخشی از وجود خدای سابق نیز در بازتعریفش به زئوس یا ژوپیتر پاک میشود. در زرتشتی گری، این تحدید را بهتر متوجه میشویم. درآنجا زروان خدای زمان که حتی در اسم معادل کرونوس است، به دو فرزندش اهوره مزدا و اهریمن تجزیه میشود و انسان ها باید در جناح اهوره مزدا علیه اهریمن موضع بگیرند و این، معادل تجزیه ی رع به ازیریس و سیت نیز هست. اهوره معروف به مزدا در نام، همان سور یا اسور خدای سامیان است که نامش تلفظ دیگری از ایلو/ایرو و ریشه ی مستقیم نام های ازیریس و هورس است. چنانکه باید، نام او نیز معنی ثبات را میرساند و لغات اسیلا در هندی و شایر در انگلیسی هر دو به معنی شهر یا سکونتگاه انسانی از اصطلاح آسور ریشه میگیرند. چون شهر و جامعه، درست مثل نظم ایزدی از قانون تبعیت میکنند و اولین قوانین صادر شده توسط خدا تلقی میشدند. بنابراین آسور معادل بعل است و به مانند او، نام بعل/پول هم، ریشه ی لغات "پولیس" در یونانی به معنی شهر، و "زئوس پولیوس" به مفهوم خدای شهر میشود. پولیوس حامی نظم شهر است و لغت "پلیس" به معنی نیروی حافظ نظم در شهر، نام از او دارد. اما حفظ نظم شهر در درجه ی اول نیازمند انتشار قانون به عنوان روح خدا در اکثریت شهروندان است و این حکم تجزیه ی جامعه به همراه خدا در مردمش را دارد. شرمن، آن را با تجزیه ی پوروشا یا خدای آغازین در تمام موجودات زنده بنا بر افسانه های هندو مقایسه و یادآوری میکند که احتمالا لغت عبری "پرازیم" برای شهرهای یهودی، واسطه ی پولیوس یونانی و پوروشه ی هندی است. بنابراین انتظار میرود فرد با رشد در جامعه ی خود، چیزهایی درباره ی خدا بیاموزد ولی مکمل اصلی و قطعی، یک نیروی خارجی است که همانقدر در این دنیا بیگانه است که کریشنا در جامعه ی خود. کریشنای نوزاد که در خطر مقتول شدن توسط کامسا شاه سرزمینش بود به طرزی معجزه آسا از رحم مادرش به رحم زنی دیگر از قبیله ی یادو (یهودی) منتقل شد. او تمام قهرمانی هایش را به کمک نابرادریش از همان خانواده یعنی بل رام یا بالاراما نمود. بالاراما شکل زمینی "بالا دوا" به معنی بعل خدا بود. بنابراین بالاراما همان بعل یاهو/ دیونیسوس/ آپولو/ پولیوس یا تصور مردم یک سرزمین از خدا بنا بر سنت های بومی خودشان است که باید با تصاویر بیگانه ی خدا –دراینجا کریشنا- متحد شود تا بتواند به چیزی که بشود آن را موفقیت الهی نامید منجر شود.:

“Nara-Hari, exodus , THE JEWISH PERAZON, HERADIM , DOSSIM PEOPLE OF GOD”, “TRACING THE CONNECTION THROUGH AFRICA, GREECE, JUDAISM AND VAISHNAVISM”, “REGARDING THE PERSIAN ZERVAN –TIME- ETERNITY AND SITCHIN, NIBIRU AND ANCIENT ALIEN BASED ATHEISM”: COLLECTED WORKS ARCHIVE OF BHAKTI ANANDA GOSWAMI

اتفاقی که در یهودیت افتاده است این است که "بعل یاهو" با تمام ناتمامیش، کل خدا تلقی شده و در یک تجزیه ی هرچه بیشتر حکمرانی اجتماعی، به دو خدای دشمن "بعل" و "یاهو" تجزیه شده و یاهو به صورت یهوه تبدیل به نیمه ی مثبت خواستنی شده است و این در حکم تجزیه ی ازیریس به هورس بعد از تجزیه ی رع به ازیریس و سیت است. بنابراین تفسیر نبرد خیر و شر از کتاب مردگان مصری یا کتاب هادس/آمنتا، تقریبا در آغاز یهودیت و قبل از مرحله ی شکستن بت گوساله ی سامری به جای ازیریس قرار دارد.

راجر صباح که هیروگلیف های مصری را مکمل علم الحروف الفبای عبری یهود میشمرد، یهودیان را در اساس همان مصریان باستان و کتاب مردگان مصری را نسخه ی اولیه ی تورات میشمرد و معتقد است در ترجمه ی تورات به یونانی به دستور حکمرانان یونانی مصر، تورات اولیه به کل با چیز دیگری عوض شده است. دیدیه لاکاپله نظر او را میپذیرد اما این ترجمه را نمادین میشمرد چون اعتقادی به تاریخی بودن حکومت بطالسه به عنوان جانشینان فاتحی به نام الکساندر یا اسکندر کبیر در مصر ندارد. به نظر لاکاپله، به دلیل برابر بودن اولیه ی بین النهرین و مصر با هم، بطالسه فقط نسخه های قبطی شده ی سلوکیان یا جانشینان یونانی اسکندر در بین النهرین هستند و این در حالی است که فرمانروایان سلوکی نیز به هیچ وجه یونانی نبودند چون آنها در اصل خود همان سلجوقیان ترک هستند که در ابتدا یونانی مآب بودند و ازاینرو بعد از این که سلجوقیان، حکومت را به عثمانی ها باختند، یونانی زبانان آنها را از خود کردند و طبیعتا این به صورت سقوط حکومت یونانی مسیحی بیزانطیوم/بیزانس از عثمانی های مسلمان در تاریخ غرب تکرار شد. بنابراین سلوکی و سلجوقی، عناوینی برای دوره ی اول حکومت عثمانی هستند که هنوز تمامیت خواهی شرعی اسلامی بر مستعمرات عثمانیان حاکم نشده بود. نتیجه این که نوشته شدن تورات در مصر به دستور بطالسه ی یونانی، نسخه ی دیگر نوشته شدن تورات در یهودیه توسط عزرای کاتب است که مامور حکمرانان پارسی بابل در بین النهرین است. آزاد شدن مصر از حکومت پارسیان توسط اسکندر یونانی، همان آزاد شدن یهودیه از حکومت بابل توسط کورش پارسی است چون اسکندر نماینده ی نسخه ی دوم کورش است. کورش در کتاب استر، اخشوارش نام دارد. او یهودیان را به بردگی گرفته است ولی یهودیان با فرستادن یک پرستوی یهودی به نام استر که ملکه ی اخشوارش میشود اخشوارش را به یک شاه یهودی دوست که کشورش را به یهودیان میفروشد تبدیل میکنند. بنابراین اخشوارش به دو شخصیت ماقبل یهودی و مابعد یهودی تقسیم میشود. از یک طرف، اخشوارش اول به نبوکدنصر فاتح بابلی یهودیه که یهودیان را به تبعید میبرد تبدیل شده و اخشوارش دوم، تبدیل به کورش فارسی/فریسی یهودی نواز؛ و از طرف دیگر، نسخه ی اول، تبدیل به کورش/داریوش/خرخس پارسی ظالم به مصر/بابل شده و نسخه ی دوم، تبدیل به اسکندر آزادکننده ی مصر/بابل. این دوگانگی در آزاد شدن بغداد (بابل) توسط سلجوقیان هم دیده میشود که به زودی تبدیل به دشمنی پنهانی خلیفه ی بغداد با سلطان سلجوقی بر سر حکومت بر ملک میگردد. اسکندر، ادعای احیای مصر و بابل را میکند که در دوران پارسیان، انحطاط یافته اند و برای خلیفه ی بغداد، آنها که شکوه ملک را بر باد داده اند، بددینان هستند. این بددینان، اسماعیلی ها هستند که هم در مصر حکومت تشکیل داده اند و هم در بلاد فارس. حکومت فارسیشان در الموت برقرار است که نامجایش تحریفی از "یرموت" محل سکونت یهودیان در دوران بردگی در مصر است. یعنی الموت پارسی به عنوان یک جزیره در میان دریای اتحاد گسترده ی سلجوقی-بغدادی، همتای یهودیه در امپراطوری بابل و مابه ازایش یرموت در مصر است. آخرین شاه الموت، خورشاه نام دارد که در اساس و معنی، همان کورش است. او توسط هلاگو خان مغول سرنگون میشود و هلاگو به معنی بزرگ، ریشه ی عنوان الکس در الکساندر/اسکندر (به معنی انسان بزرگ) است. هلاگو پس از متحد شدن با بغداد برای از بین بردن الموت، اختلافاتی با خلیفه ی بغداد پیدا میکند و خلافت را هم از بین میبرد و احتمالا این همان کاری است که بعدا عثمانی ها با ریشه ی بغداد به عنوان بنای بابلی اولیه ی کیش ها و فرهنگ ها میکنند. این به معنی بازتعریف سلجوقی هم هست که به عنوان زیربنای ادعایی عثمانی متاخر، وانمود میشود آغاز قشری شدن اسلام است. درواقع کار تمام شده ی هلاگو با ساقط کردن بغداد، همان تبدیل سلجوقی و بیزانس به عثمانی است و دراینجا بیزانس یونانی به جای سلجوقی مصادره میشود چون غلبه ی اسکندر بر اخشوارش، در تاریخ رسمی، به صورت غلبه ی هراکلیوس امپراطور بیزانس بر خسروئس پارسی –تلفظ دیگر نام اخشوارش- بازسازی میشود و سلطان محمد دوم عثمانی به عنوان فاتح بیزانس، حد نهایی اسکندر/هلاکو را نشان میدهد. به همین خاطر است که اسکندر در منابع اسلامی، تا حد یک پیامبر برجسته و اسوه ی سلاطین عثمانی شده است. لاکاپله همچنین معتقد است که سلطان محمدهای اول و دوم عثمانی در ابتدا یک شخصیت بوده اند و سلطان محمد اول که از بخش آسیایی عثمانی با برادرش موسی چلبی در بخش اروپایی و یونانی عثمانی میجنگیده است، مکمل سلطان محمد دوم در غلبه بر یونانی گری است. دراینجا سلطان آسیایی نام محمد پیامبر عثمانی ها را بر خود دارد و سلطان اروپایی، نام موسی پیامبر یهودی ها را. محمد عثمانی ها ادعای احیای سنت موسی را دارد که یهودیان تحریف کرده اند. بنابراین موسایی که از سلطان محمد اول شکست میخورد، دین موسایی سابق یهود است که از این پس به اروپا پناه میبرد. ورود کتب یونان باستان توسط پلتو از بیزانس به اروپای لاتینی که به طور سنتی در زمان سلطان محمد دوم رخ داده است، به همان راحتی میتواند به زمان سلطان محمد اول ربط داده شود و کتب یونانی، درواقع نشاندهنده ی جهانبینی قبلی یهود موساییند پیش از این که در اروپا نیز به مانند عثمانی بازتعریف شوند. یعنی کتب کلاسیک یونانی-رومی که به دو هزار سال پیش و بیشتر نسبت داده میشوند، چیزی جز مجموعه ای از دخل و تصرف های یهودی به زبان اروپای مسیحی در کیش ها و اعتقادات فراری از آسیا و افریقای تحت سلطه ی ارتجاع عثمانی نیستند. برای این که این دخل و تصرف انجام شود، لازم است ایدئولوژی جدید یهودی از قبل در اروپا باشد و عثمانی هم به احیای آن در خاورمیانه علاقه دارد برای این که خود، وارث این میراث یهودی-مسیحی است و فقط بین شق های متناقض یهودی و مسیحیش به زعم خود، تعادلی ایجاد میکند. بنابراین قزاق های ایجاد کننده ی امپراطوری عثمانی، جزوی از جریان صلیبی یورشگر به شرقند که علیه بنیاد اروپایی خود طغیان میکنند و این طغیان، در حکم طغیان ده قبیله ی اسرائیل علیه قبیله ی یهودا به رهبری خاندان داود و سلیمان است.:

“AVATARS OF JUDAISM”: D. LACAPELLE: THEOGNOSIS: 19 NOV 2018
آنچه این رونوشت یهودی از اعتقادات نایهودی را لازم میکند، زدن رنگ شرک با تعریف یهودی-مسیحی کلیسایی متاخرش بر تمام اعتقادات دینی خارج از انجیل کاتولیک-پروتستان و تفاسیر آن میباشد. چون این عقاید نمیمیرند مگر این که ریشه های آنها به گونه ای نزدیک به انتظارات یهودی-مسیحی تحریف شوند تا کنترل بیگانگان هرگز از اختیار صلیبیون و دنباله هایشان یعنی استعمارگران مدرن خارج نباشد. ایدئولوژی حاکم بر کل این پروژه هنوز کاملا مسیحی است و استوار بر این ادعا که تمام شرقیان و تمام مردمان ماقبل تاثیرپذیری از یهودیت و مسیحیت، هزاران سال در یک نقطه ی خاصی یعنی شرایط جنگسالارانه ی حاکم بر مصریان و بابلیان و آشوریانی که یهودی ها را به بردگی کشیدند درجا زده اند.

با این حال، از قرن 19 نگرانی هایی در مورد این بنیاد به وجود آمد. در آن قرن، جی جی باکوفون در تحقیقات خود درباره ی جوامع به اصطلاح بدوی، بقایای نوعی اختیار و قدرت زنان و در بعضی موارد، رژیم مادر-تباری یعنی نام گرفتن فرزند از مادر را یافت و از مقایسه ی آن با جوامع اصطلاحا مدرن که پدرسالارانی زن آزار به نظر میرسیدند، تصور کرد که اگر هزاران سال سیطره ی تدریجی قدرت مردان را بر این وضع متقدم کنیم، جوامع اولیه باید مادرسالار و تحت رهبری زنان بوده باشند. اگرچه نظریه ی باکوفن، اساس بهشت کمون اولیه ی مارکس و انگلس شد، اما توسط اکثر انسانشناسان قویا رد شد تا این که گسترش باستانشناسی طی سال های بعد از جنگ دوم جهانی، بعضی را تا حدودی به آن برگرداند. مهمترین دلیل، مطالعه ی سنگنگاره های انسان ماقبل تاریخ بود که در علایقش، کوچکترین نشانی از جنگپرستی و میل به انسان کشی و آن نوع حماسه های مملو از قصابی انسان به دست انسان که در ادبیات انسان تاریخی تصویر شده است دیده نمیشود ضمن این که مجسمه های موسوم به ونوس، از بعضی از آنها به دست آمده که تجسم الهه ی زمین شمرده میشوند. حتی در میان فرهنگ های سرخپوستی امریکای لاتین که مورخین، سنت جنگ های آیینی با قربانی انسان را به واسطه ی آزتک ها و مایاها تا آستانه ی ورود بشر مسیحی به قاره ی امریکا در آنها استوار خوانده اند، تمدن حول هرم کارال در پرو کشف شد که نشان میداد تمدنش توسط مردمی از نواحی مختلف از کرانه های دریا گرفته تا بالای کوهستان ها شکل گرفته است بی این که کوچکترین نشانی از جنگ بین این اقوام وجود داشته باشد، چه رسد به سنت قربانی انسان. کشف همین بی علاقگی به جنگ در بقایای گوبکلی تپه ی ترکیه که باعث عدم علاقه ی درازمدت باستانشناسی رسمی به این فرهنگ شد، سبب شد تا باستانشناسی اسرائیل به سبب حساسیت ارتباطش با اثبات واقعیات کتاب مقدس، همچنان در انحصار کلیسای مسیحی و جریان های صهیونیستی باقی بماند مبادا چیزی از این صلح جویی در گذشته ی آنجا هم آشکار شود. ماریا گیمبوتاس در حفاری های خود در بقایای انسان باستانی در تسالی یونان، باز به موضوع عدم نشانه های جنگ و میل به کشتار در گذشته ی انسان دست یافت و به این نتیجه رسید که نظریه ی باکوفن میتواند درست باشد. وی به تحقیقات گسترده ای درباره ی تمدن های اولیه دست زد و به این نتیجه رسید که قبل از هندواروپایی ها که اروپاییان مدرن، خود را وارثان آنها میشمردند، تمام جوامع برای زنان احترام قائل بوده اند و همزمان همه هم الهه پرست بودند و این، فقط اسطوره شناسی هندواروپایی است که تسلط یک خدای پدرسالار زورگوی زن آزار از جنس زئوس یونانی را طبیعی میداند و همین فرهنگ، به نیروی جنگ، پدرسالاری را تدریجا بر تمام جوامع متمدن حاکم کرده و نظم پیشنهادی برای قبل از این دوران، زن سالاری یا مادرسالاری است. گیمبوتاس، حتی قصه ی شکار گسترده ی جادوگران در انتهای قرون وسطای اروپا را تعبیر به ریشه کن کردن زن سالاری در قاره شمرد. انتقادی که بر این نظریه شده است این است که مهربانی را درست مطابق ادبیات یک جنگسالار مرد، مترادف با زنانگی شمرده و صلح جویی را حکومت زنانگی و از روی این الگو حکومت زنان شمرده است. در هیچ کدام از جوامعی که دانشمندان فمنیست سعی کرده اند آنها را مادرسالار جلوه دهند –حتی جوامعی که سیستم مادر تباری در آنها وجود دارد- سلطه ی کامل زن وجود ندارد و فقط برابری بین زن و مرد خیلی چشمگیر است. تطابق زن سالاری با برابری زن و مرد در این گونه ادعاها هموزن ارتباط مادرسالاری باستانی مورد ادعای فمنیست ها با شعار برابری زن و مرد توسط آنها است. زن ها میتوانند همانقدر جاه طلب و تشنه ی قدرت باشند که مردها، بخصوص که به قول قدیمی ها «پشت هر مرد قوی، یک زن قوی پنهان شده است». جاه طلبی و حرص زن ها میتواند آنها را بسیار بی منطق کند که این، خود، مانع ایجاد نظم توسط آنها است. معمولا گفته میشود که جنگسالارها به خاطر داشتن سلاح های جنگی، توانستند جوامع صلح جوتر را تصرف کنند و مذاهب ستایشگر جنگ و مردانگی پرخاشجو را بر آنها تحمیل کنند. در خاورمیانه که ریشه ی پیدایش این نوع جوامع جنگسالار ضد زن معرفی میشود، مشاهده شده است که علیرغم نسبت دادن هزاران سال زن ستیزی مذهبی به آن، تنها در دوره ی مدرن، حکومت های متشرع فقهی بر آنها حاکم ولی فقط پس از چند دهه که اصلا قابل مقایسه با هزاران سال مربوطه نیست، مردم از پذیرش احکام این حکام شرعی شانه خالی کرده و اولین لشکری هم که به جنگشان فرستاده اند زنانی هستند که تمام دستورات شرعی را که زنان را محدود میکنند زیر پا میگذارند. این زنان، ازجمله و بخصوص، تابو شکنی هایی میکنند که نظم جامعه را دچار نقصان میکند و از این جهت، کاملا متضاد با مضمون جامعه سازی نسبت داده شده به مادرسالاران باستانی است. این میل به بینظمی حتی در خود فمنیسم هم دیده میشود آنجاکه جای زنان خانواده دوست فمنیست اولیه را که بیشتر خواستار دستمزد برابر مرد و زن بودند، زنان هنجار شکنی میگیرند که بیشتر، مزدور رهبران مردسالار جامعه ی مدرنند تا این که علیه آنها قیام کرده باشند. به همین ترتیب در مغربزمین میبینیم که به هم خوردن تعادل روابط مرد و زن به نفع مرد شدن زن ها تحت شعارهای فمنیستی، چطور به حیثیت یابی مردسالاری افراطی زن ستیزانه و رشد مجدد راست افراطی فقط در عرض چند دهه انجامیده و حتی گاها نظریه ی دوران مادرسالاری به این شکل پذیرفته شده که زن های باستانی به خاطر بدجنسی هایی که در حق مردها کردند توسط آنها سرنگون شدند و مردسالاری افراطی، تنها راه نجات جهان از زیاده خواهی های زنان است. در رفع پارادوکسی که این تظاهرات نظم ستیزانه از قدرت گرفتن زنان ایجاد میکند، اتفاقا تعبیر مادرسالار به جادوگر، کمک کننده ی خوبی است. در داستان های برادران گریم و ادبیات مشابهی که در دنبال آن پدید آمدند، جادوگر بدجنس منزوی که نماد مادرسالار اخراج شده از جامعه است، معمولا پیرزنی با خلق و خوی جدی و بداخلاق است. او بیشتر به زنی شبیه است که با پیر شدن، خلق و خوی مردانه پیدا کرده و نمادی از پیرزنانی است که در اداره ی جامعه و بخصوص نظارت بر زنان جوانتر، شریک مردان جامعه اند. با این حال، در ادبیات نخستین فمنیست های هنجارشکن، پیرزن ها معمولا زنان ضعیفی هستند که به خاطر محافظه کاری، توانایی طغیان علیه قوانین مردسالارانه ی جامعه را نداشته اند. در مقابل، بیشتر، روی بارورکنندگی الهه و به تناسب آن، جاذبه ی جنسی زن صحبت میشود که به خودی خود، هیچ امکانی برای اداره ی جامعه یا مشارکت در آن برای زن باز نمیکند. پیرزن های حاکم، بیشتر، آزادی جنسی زن های جوانتر را محدود میکردند تا نظم برقرار کنند. ولی در بسیاری از جوامع، دقیقا به خاطر سخت بودن زندگی و نیاز به مشارکت تمام افراد جامعه در تهیه ی مایحتاج آن، این موضوع، مانعی برای مشارکت دوش به دوش مرد و زن در انجام کارها ایجاد نمیکرد و درنتیجه همکاری آشکار مرد و زن در جامعه، اتفاق گسترده ای بود. اما تبدیل این مشارکت 50-50 به برابری زن و مرد از طریق مرد شدن زن، از مشاهده گری غربی های یهودی-مسیحی در همسایگان تاتارشان پدید آمده است. ازآنجاکه جنگجویی یک امر مردانه به حساب می آید، جنگجویی نسبی زنان تاتار، حیرت آور است. اگر جامعه ی مساوات نمای تاتاری، جزو مراحل میانی منتهی به جامعه ی مردسالار افراطی مدرن باشد، پس آسان است که قبل از آن، دوره ای هم تخیل شود که در آن، زن ها بر مردها سیطره داشتند و سپس مردها تدریجا این سلطه را وارونه کردند.:

“Gynoratic age – matriarchal pre history”: B. STANKMAN: STOLEN HISTORY: 26 APR2021

میتوان گفت ترک بودن عثمانی ها نقش مهمی در این ادعا که بقایای تاریخ کهن از سرزمین آنها به اروپا منتقل شده است داشته است و این گونه در بدو امر یعنی پیش از این که مشخصات جغرافیایی سرزمین های بر قدیم از نو تعیین گردد، همه ی آنها دوران انتقال مادرسالاری فرضی به پدرسالاری در پیش از مسیحیت را معرفی میکردند و برای این کار، لازم بود قلمرو نامتعارف خدایان، با تبدیل کردن خدایان به انسان های تاریخی، زمینی شود. بدین ترتیب، همانطورکه پادشاهان قدیم، نسخه های زمینی خدای مرد بودند، وارونه شدن موقعیتشان هم به تبدیل شدن الهگان به مادرسالاران خیالی بی نام و نشان فمنیسم می انجامید.

با این حال، دیوید شرمن توجه میدهد که در خانه ی الهگان یعنی هندوستان، تمام الهگان، "شاکتی" یعنی جنبه های زنانه ی خدایان مرد را نشان میدهند و شاکتی در لغت همان "شخینا" یا نیمه ی مونث یهوه در کابالای یهودی است. الهگان، بخش های فیزیکی کالبد خدا در جهان مادی را نشان میدهند به طوری که حتی در ادبیات خاخامی یهود هم جایگاه خدا «ماقوم» یعنی فضا نامیده میشود. از طریق این بخش زنانه، خدا در تمام موجودات جهان تکثیر میشود. وحدت وجود کابالا چنین ادعایی دارد و همه چیز را الهی میبیند. در هند هم کریشنا در بهاگاوادگیتا تمام جهان را در وجود خود بر ارجونا آشکار میکند. کریشنا معروف به "آخه" یعنی یکتا است، لغتی که تنها تلفظ دیگری از "اخاد" (احد) به معنی یکتا به عنوان لقب اله یا الوهیم است. "آخن" به معنی یگانه نسب به آخه را نشان میدهد و در عنوان "آخن آتن" برای فرعون معروف مصر جای میگیرد. ازآنجاکه آتون خدای یگانه ی آخناتن بوده است، معنی آخناتن میشود خدای یگانه. بنابراین آخناتن در مقام یک شاه زمینی، تجسم زمینی خدای یکتا است، همانطورکه کریشنا برای ویشنو و عیسی برای یهوه هستند. اینجا خدای یگانه در مقام آتون، با ازیریس کهن الگوی فراعنه برابر میشود و به قول شرمن، ازیریس همان آسور-مردوخ، عاشورا، اهوره (مزدا) و هورس است که همگیشان خدایان نجومیند و از طریق نجوم، در هفت خدا تکثیر میشوند که به جای هفت ستاره، موکل هفت صفت برجسته در انسان و ترکیب های متفاوت و بی پایان آنها هستند. ویشنو نیز یک خدای هفتگانه است و در این حالت، "سپتا مها بهاگاوان" نامیده میشود. در رم ایتالیا، "هلیوس هبدو مگنوس" یعنی «هلیوس (خورشید) هفت بار معظم» را داشته ایم که هم با ساتورن (کرونوس) و هم با ژوپیتر کاپیتولینوس تطبیق شده و در هر دو مورد، هفتگانگیش از طریق یک "الهه" در هفت تپه ی رم، زمینی شده است. به همین ترتیب، در هند، صورتی از کریشنا معروف به "بالاجی" همراه همسران خود در هفت تپه ی ونکاتشوارا مستقر شده اند. این هفت منزل خدا قابل تطبیق با هفت روز هفته اند که در آنها، خدا به همراه موکلان روزهای هفته، چهره های مختلفی پیدا میکند. صورت معروف به یهوه، مسلما در روز خاص این خدا یعنی سبت یا شنبه بروز میکند. "سبت" یعنی هفت یا هفتم، و معادل است با "سبع" به معنی هفت، که همزمان به معنی شیر هم هست و دلالت صبایوت یا سبع گونی را کمی کژتابی میدهد. به احتمال زیاد، نام "شیوا" برای خدای نابودی در هند، تلفظ دیگری از سبع است. خداوند شیرگون در مردمان موسوم به "آریایی" در متون هندی ضرب شده که اشرافیت اروپایی مدرن، اجداد هندواروپایی خود را با آنها تطبیق میکردند. لغت "آری/آریه/آریا" در زبان های سامی قدیم، به معنی شیر، و نظر به استعاره بودن شیر از حکام، "آریا" کنایه از اشراف است. در هند، روز شنبه متعلق به ناراسیمها یا تجسم شیرگون و خشمناک ویشنو است. در مسیحیت، روز قبل یعنی جمعه، روز قتل عیسی مسیح است و شنبه روزی است که عیسی در جهان زیرین با دیوان و شیاطین میجنگد تا فردایش یکشنبه روز خورشید همچون خورشیدی که از افق زمین درمی آید، از جهان زیرین خارج شود. بنابراین فرم خشمناک و شیرمانند خدا برای دادن نیروی تمام به او جهت غلبه بر دشمن است. اما این فرم، از تعادل روحانی خارج میشود و تابع محض غرایز زمینی میشود. به همین دلیل هم بخشی از هندوها شنبه را متعلق به الهه ای به نام "سانی دیوا" میشمرند که ارتباطش با خدای شیرگون، تصویرسازی مداوم الهگان همراه شیر نر را مدلل میکند. در صورتی که مردانگی معقولانه از روی این شاکتی وحشی برداشته شود، الهه به هیولایی بدل میگردد که میتوان او را در تصویر کالی وحشی در حال رقص بر بدن شیوای به خواب رفته مشاهده کرد. در صورتی که میبینیم الهه جهان فیزیکی است و خدای مذکر، جهان روحانی، حذف خدای مذکر، برابر با مادیگرایی محض و خالی از هر گونه عقل و منطق و معنایی خواهد بود که چیزی نیست جز غلبه ی مایا الهه ی توهم بر جهان. اینجا به داستان ویشنو نزدیک میشویم که هر دنیا فقط افکار او درباره ی چیزی که ممکن است بشود است و زمانی که زنجیره ی افکار به بن بست بخورند و دیگر قابل تداوم نباشند، افکار پایان یافته و دنیا هم به همراهشان متوقف میشود چون تا حالا فقط مایا ابتکار عمل را به دست گرفته بود. تئوسوفی بریتانیایی در بازگویی خود از کابالا به زبان هندوئیسم و الهگانش، با خلاصه کردن وحدت وجود در جهان مادی، عملا همین کار را کرده و با تبدیل دنیای مادی به پیکره ی مایا یا توهم، عملا زندگی همه ی موجودات را در یک پوچی درمان ناپذیر اسیر کرده است. بعد خودش دوای درد ایجادشده را نوعی بودیسم اتئیستی تعیین کرده که بر اساس آن، راه خلاصی از رنج این است که هر چه پیش آمده است را بپذیرید و همیشه تسلیم اتفاقات دنیا باشید. این البته با برجستگی کارما در هندوئیسم و بودیسم در تضاد است. چون وقتی دنیا غایتی نداشته باشد معنی ندارد که مردم، با کارما جواب کارهایشان را ببینند.:

“judaisms lord of the Sabbath , the Heliopolitan tradition of Krishna-vishnu sapta maha Bhagavan/Helios hebdomagenos”: collected works of Bhakti Ananda Goswami

یهود ناچارند همیشه گناهکار باشند. چون تنها تصویری که از خدا دارند، یهوه ی شیرصفت خشمگین است و این تصویر هم فقط وقتی یهودی ها دسته جمعی گناه میکنند، آشکار میشود تا یهود را به سزای اعمالشان برساند. مطابق کلیشه های توراتی، زمانی که یهود مورد ستم یک قوم بیگانه قرار میگیرند، خدا در آشکارترین حالت انتقامجوی خود ظاهر شده است و این، نشانی است از این که الان باید دنیا در اوج دچاری خود به توهم یا مایا باشد. ما حق نداریم به هواداران یهودی تیم مکابی بابت کمدی سیاهشان در هلند بخندیم چون همه مان فلسفه ی ایجاد شده توسط مربیان دینی آنها را کمابیش پذیرفته و به اجرا گذاشته ایم. بیشتر ما در یک فضای آکنده از لذات مادی رها شده و با تجربه یا تماشای آنها به خودمان معنی میدهیم و فقط وقتی به دردسر می افتیم، به یاد خدا می افتیم چون خدا فقط موقع مجازات کردن پیدایش میشود و نه موقع خیر رساندن، وگرنه همه ی خیر دنیا به بزرگترین توهین کنندگان به قوانین خداوند نمیرسید، البته با تفسیری که ما از خیر داریم. این تفسیر از فرهنگ بومی ما نیست، چون شوهر دنیای فیزیکی یا مادر ما یعنی خدایی که در فرهنگش بزرگ شده ایم پدر ما نیست. این را از عیسی مسیح آموخته ایم که یوسف (شوهر مادرش) پدرش نبود و پدرش را خدایی که دیده نمیشود میشناخت. جامعه ای که الگویش مسیح باشد از فرهنگ قبلی خود و خدایش کنده میشود و به سمت نیرویی جابجا میشود که اصلا آن را نمیشناسد، اتفاقی که برای تمام جوامع مدرن افتاده است. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

الهه ی مکعب سیاه: خدای پدر، خدای پدرخوانده و جامعه ی الهیشان (قسمت دوم)

اسرائیل: دهان غول جهنم یا دروازه ی بهشت؟

تالیف: پویا جفاکش

در 15 دسامبر 2001 و به مناسبت انتشار کتابی از "پی یر منان"، در فرانسه گفت و گویی بین مارسل گشه، پی یر منان و آلن فینکل کروت درگرفت که بعدا در سال 2003 به صورت کتابچه ای منتشر شد. اخیرا و به سبب آن که وقایع اخیر اروپا بعضی مفاد آن گفت و گو را شبیه یک پیشگویی نشان میدهند، محسن قائم مقامی بخشی از این گفتگو را برای مجله ی سیاستنامه (شماره ی 30؛ بهار 1403) ترجمه کرد. اهمیت این گفت و گو برای ایرانی های امروز، به سبب دودلیشان برای عقبگرد از مواضع افراطی غربی ها در دموکراسی است که همان زمان داشت بلای جان کشورهای غربی میشد و ما فقط صدایش را الان داریم بلند بلند میشنویم. درخواست های گروه های مختلف برای رسیدن به «حق» خود در دموکراسی با کمترین دخالت ممکن دولت، در هم تلاقی کرده و این در بخشی از گفتگو مورد اعتراض فینکل کروت واقع شده است.:

« به نظر من چیزی که ما شاهدش هستیم، ورود دیسکور حق ها به خود ساحت سیاسی است. ما دیگر در وضعیتی نیستیم که من سرم به کار خودم باشد و دولت سرش در کار خودش. شاهد بسط و گسترش حق ها هستیم. پس از حق های اجتماعی، سر و کله ی حق های فرهنگی پیدا شده. هویت ها ادعاهای خودشان را پیش میکشند و از زبان حقوق بشر استفاده میکنند که پس از زوال و شکست انقلاب، یک جور انحصار کامل زبان اعتراض را در دست گرفته است. این اولین نکته ای است که میخواهم برسانم. نکته ی دوم به ابهام دیگری در دموکراسی های مدرن مربوط میشود که از زمان الکسی دو توکویل معلوم شده بود. توکویل پروسه ی عظیمی را وصف میکند که همزمان هم او را میترساند و هم مجذوب و مبهوتش میکند: برابرسازی شرایط و پیشرفت حقوق بشر. دموکراسی قرار بود رژیمی باشد مبتنی بر بحث و گفت و گو، اما همین که خودت را سخنگوی پیشروی عظیم برابری و حقوق بشری بدانی، بحث و گفت و گو منتفی میشود. این چیزی است که امروز میبینیم: کسانی که به نام حق های جدید سخن میگویند منکر هر گونه مشروعیتی برای مخالفانشان هستند، زیرا چنین مخالفانی به دوران مدعیان حق های جدید تعلق ندارند: مخالفان آنها بیرون از حلقه ی دموکراسی هستند نه درون آن. آنها مدرن نیستند، باید مرده باشند. این وضع را در همه ی بحث و جدل های مربوط به اخلاق عمومی میبینیم، که در آن، نسبت دادن نابهنگامی تاریخی یا منسوخ بودن به مخالف میخواهد ضربه ی مرگباری به چیزی بزند که شما، پی یر منان، آن را "گفت و گوی مدنی" خوانده اید. چه گفت و گویی میتواند در دموکراسی ای وجود داشته باشد که از اول خود را رژه ی مداوم پیروزمندانه ای به پیش متصور شده و با همین تصور هم یافته است؟ بسیاری از چپ های سابق را با صدای بلند به این نسخه ی دموکراتیک "تاریخ در حال پیشروی" گرویده اند. مادام که حرکتی وجود دارد، محتوا و مضمونش چه فرقی برای آنها میکند؟ بنابراین دموکراسی ای که پروسه ای تاریخی فهم بشود گاردهای سرخ خاص خودش را خواهد داشت. امروز مخالفان اتحادیه های قانونا به رسمیت شناخته شده ی دگرباشان، فردا مخالفان به فرزندی دادن بچه ها به دگرباشان، بهای این افراطی گری نوظهور را میدهند و خواهند داد...»

در ادامه ی گفت و گو، پی یر منان، پروسه ی توصیف شده توسط فینکل کروت را ادامه ی تقسیم شدن های هرچه بیشتر جامعه ی بشری در زمان جنگ های اول و دوم جهانی و اوج حق خواهی های یک طرفه ی ملت ها دانست و گفت که حالا مرزبندی ها به درون کشورها رسیده اند اگرچه به نظر میرسد همه ی اینها در حوزه ی یک قدرت یکپارچه کننده ی جهان توسط لیبرالیسم از مرکز لایزال امریکا متحد شده باشند. منان یادآوری میکند:

«روشن است که امروزه در فرانسه، ما به نسبت بیست یا سی سال قبل، توجه بیشتری به وقایع آلمان یا ایتالیا نشان نمیدهیم. درواقع کمتر هم توجه میکنیم. همیشه برای من بهت آور است که هرچه بیشتر اروپا را برمیسازیم، کمتر به کشورهای دیگر اروپا علاقه نشان میدهیم. ما هر سه آدم های دانشگاهی هستیم؛ بعینه میتوانیم ببینیم که پیوندهای مستقیم میان نهادهای آموزشی اروپا پیوسته دارد سست تر میشود؛ ما همدیگر را به واسطه ی امریکایی ها کشف میکنیم که همین حقیقت، وضعیت دنیا را فاش میکند. استان های حاشیه ای امپراطوری امریکا هستیم. این کلمه ی حاشیه ای را بر سبیل توصیف به کار میبرم، نه تحقیر و توهین. بنابراین استان ها از یکدیگر جدا افتاده اند. چرا توجه و علاقه ای به یکدیگر ندارند؟ چون حس نمیکنند آلمان، انگلستان، ایتالیا یا فرانسه جایی باشد که این روزها در آن امور جالب توجهی روی دهد.»

و مارسل گشه هم این را تایید میکند و اروپا را «بردار یک "ملت زدایی"» توصیف میکند «که درواقع یک "سیاست زدایی" به عمیق ترین معنی کلمه هم محسوب میشود.»؛ سیاست زدایی لیبرالی از بالا و دیکته شده توسط تنها «ملت-دولت» جایز یعنی ایالات متحده ی امریکا. منان، فروپاشی های فعلی ملت ها را نتیجه ی تناقض لیبرالیسم حاکم میشمرد.:

«هرچه باشد، ما از ماهیت انتزاعی انتخاب (نمایندگان) و شهروندی دموکراتیک، که هم راست و هم چپ آن را بد میشمرند، بی خبر نیستیم. ولذا کاملا طبیعی است که به محض برآمدن یک دولت دموکراتیک انتخابی و مستحکم شدن پایه های آن، مسئله ی انتزاع دموکراتیک دوباره سر بر می آورد. همانطورکه مارکس هم گفته بود، شهروند از جهان جامعه ی مدنی انتزاع میشود، و بنابراین، جهان جامعه ی مدنی میخواهد با شکل های مبدل گوناگونش از سوی دولت به رسمیت شناخته شود. روشن است که دراینجا با چیزی تناقض آمیز سر و کار داریم، زیرا دولت لیبرال مکانیسمی است که هدف دقیقش میشود گفت خنثی کردن همه ی این –به قول مارکس- "محتواهای زندگی" است، کاری که میتواند انسان ها را دشمن یکدیگر کند. شاید نگران کننده ترین چیز درباره ی این تحول این باشد که این هویت های گوناگون متوجه نیستند که تا چه اندازه وابسته به حمایت خود همین دولتی هستند که چنین ادعاها و اعتراض هایی نسبت به آن دارند. اولا دولت از آنها در برابر خودشان حمایت و محافظت میکند و نیز در برابر سرشت نامشخص و به طور ضمنی خشونتبار ادعاهایی که مطرح و تبلیغ میکنند، خواه هویتی که تبلیغ میشود، جنسی باشد، خواه دینی یا محلی. چنین اکتیویست هایی فراموش میکنند که –و این یادآور قصه ای قدیمی است- دولت، نخست دولت سلطنتی و سپس دولت جمهوری یا لیبرال، آن چیزی است که صلح را در میان اعضای جامعه برقرار کرده است، افرادی که اگر بی یاور و به حال خودشان رها شوند، دلایل خوبی برای ستیز و درآویختن با هم پیدا خواهند کرد. و ما در روند شادمانه ی بازیابی این دلایل خوب هستیم، تحت حمایت خیرخواهانه ی دولت لیبرال، مادامی که برجای باشد.»

ادامه ی این استدلال، احتمال درستی تقریبی نظریه ی جنگ تمدن های هانتینگتون را وسط کشید و به اینجا رسید:

م.گ: «ما وارد چرخه ی ایدئولوژیک جدیدی شده ایم و همه چیز حکایت از قابلیت ما برای گمراه کردن و اغفال خودمان دارد. توهم ایدئولوژیک محبوب ما هم این است که فکر میکنیم از دست ایدئولوژی خلاص شده ایم.»

آ.ف: «چون از دست کمونیسم نجات پیدا کردیم؟ درست نمیگویم؟»

م.گ: «کمونیسم، یوتوپیای دیروز بود. امروز دیگر مرده است. اینک ما در معرض یوتوپیای کاملا متفاوتی هستیم، زیرا بسیار کم ادعاتر از کمونیسم است، بسیار بیشتر از آن در سطح زندگی اجتماعی است، و بسیار بیشتر از آن قابل اجرا است ولی تصور نهایی بشریتی که این یوتوپیا را در خیال میپرورد، همانقدر گزافه آمیز است. اصالت و نوآورانگی یوتوپیای امروز در این است که به لحاظ اهدافی که در نظر دارد –اگر کاربرد چنین کلمه ای روا باشد- مرکززدایی شده است. این یوتوپیا سرشت جهانی ایده ی کمونیسم را ندارد. درنتیجه، شاید باعث شود که ما میزان نیرو و سرمایه گذاری پرشوری را که در آن در کار است، دست کم بگیریم. و به نظر من چنین مینماید که این یوتوپیا از آن چیزهایی است که رهایش نمیکنند مگر این که مواجهه ی خشونتباری با واقعیت ها آن را از سرشان بیندازد. شاید مدت های مدیدی از روبرو شدن با این آزمون سخت معاف بشویم. آرزویی که برای خودمان دارم همین است.»

آ.ف: «زیرا هر جور که بود از آزمون سخت کمونیسم جان به در بردیم. به پشتوانه یا هزینه ی دیگران بود که توانستیم تکلیفمان را با این یوتوپیا (کمونیسم) روشن کنیم، و به عبارتی با مقداری تاخیر هم. اما به هر حال توانستیم. در حالی که امروز نمیتوانیم تصور کنیم که به پشتوانه یا هزینه ی چه کسانی خواهیم توانست با این یوتوپیایی که توصیفش رفت (ایدئولوژي حقوق بشر) حسابمان را معلوم کنیم...»

بله. غربی ها با هزینه دادن همه ی مردم دنیا به جز در اروپای غربی و امریکای شمالی، از شر کمونیسم خلاص شدند و حالا در یکی از بدترین وانفساهای تجزیه ی اجتماعی در اروپا و امریکا چه چیزی میتواند به اندازه ی فاجعه آفرینی بنیادهای این تجزیه در ناسیونالیسم های نژادی مدرنیته در سرزمین هایی که انشقاق اجتماعی را نو نکرده اند اروپایی ها را بترساند و به هزینه ی دیگران، لیبرالیسم را نجات دهد؟ جنگ تمام ناسیونالیسم ها بر سر این بوده که چه کسی مرکز است و همانطورکه فینکل کروت بیان کرد، مرده ریگ آنها این اعتقاد است که « مخالفان آنها بیرون از حلقه ی دموکراسی هستند نه درون آن. آنها مدرن نیستند، باید مرده باشند.» واقعا چه گزینه ای بهتر از دولت اسرائیل میتوانید پیدا کنید که خودش را دموکراسی بخواند، ولی آنهایی را که داخل دموکراسیش جا ندارند و اتفاقا بومیان اصلی مرکز مقدس و بسیار پرتعدادتر از کل مجموعه ی آن دموکراسیند فله ای نابود کند؟ اینجا هم ناسیونالیسم را داریم و هم بنیباد مذهبی آن را. در فیلم ویدئویی موجود از سخنرانی نتانیاهو در حمله به غزه در پاسخ به 7 اکتبر، نتانیاهو از آغاز «نبرد عمالیق» سخن گفت که معنیش در ادبیات خاخام ها و همین الان در سطح وسیعی از وب عبری کاملا معلوم است: دستور خداوند به بنی اسرائیل برای نسل کشی عمالقه و حتی کشتن زنان و کودکان آنها. چطور میشود مذهب لاادری صهیونیسم در بنیاد کاملا مدرن خود به این بربریت ظاهرا پیشاتمدنی تن میدهد و آن را در خود تلفیق میکند؟ پاسخش را فقط یک مطلب عقب تر و در همان مجله در مقاله ی «ناسیونالیسم اسرائیلی» (بخشی از کتاب «جنگ مدرنیته ها» به قلم خلدون سامان ، استاد جامعه شناسی کالج مک لستر در سنت پاول) به ترجمه ی مهدی فولادگر می یابید: صهیونیست ها و در راس فلسفیشان تئودور هرتسل، در جواب اتهام غرب مدرن به شرقی و عقب مانده بودن یهودیان، مدعی بودند که رسالت دارند به خاستگاهشان شرق عربی بروند و طی تاسیس یک حکومت مدرن یهودی که کاملا برابر با تمدن های نوین اروپاییان مسیحی باشد، تمدن عقب افتاده ی سابق شرقی و عربی را –که این دو در نقل قول های مقاله همیشه مترادف همند- ریشه کن کنند و اعراب و شرقیان را یا مدرن و با خود موافق کنند یا کلا نابود. این دقیقا همان استدلالی بود که استعمارگران اروپایی قرن 19 در تصرف زمین های ممالک دیگر و ستمگری بر مردم آنها بیان میداشتند. مهمترین قسمت قضیه در این بود که نژادپرستان مسیحی اروپایی معتقد بودند که نژاد یهود به گونه ای است که نمیتواند تغییر کند و مدرن شود و هرتسل میخواست ثلبت کند که یهودی میتواند تغییر کند و کاملا اروپایی شود. در صفحه ی 316 مجله از قول خلدون سامان میخوانیم:

«صهیونیست ها از گفتمان تمدن ساز استفاده میکنند، همانطورکه جان استوارت میل در مورد نحوه ی توزیع زمین و حکومت بین متمدن ترین و تواناترین مردمان بحث میکند و این که انسان های بدوی باید منتظر بمانند تا به اندازه ی کافی بالغ شده و سپس مدعی حقوق برابر با ایشان شوند. در سازگاری کامل با این فلسفه ی امپراطوری، صهیونیست ها از ایده ی اسلاف اروپایی-مسیحی خود استفاده و استدلال میکنند که تصاحب زمین باید به دست کسانی باشد که آماده ی تولید در آن بوده و از ابزارهای لازم برای توسعه ی آن برخوردارند و اهمیتی ندارد که چه کسی واقعا در آن زندگی میکند. بدین ترتیب این ملی گرایان یهودی، به تغییر دیدگاه ها و سیاست هایی مبادرت ورزیدند که یهودی ستیزان علیه یهودیان اروپایی به کار میبردند. آنها بر آن بودند که تنها از طریق کار کشاورزی میتوان یهودیان را از تجارت فاسدی رهایی بخشید که در طول تاریخ گرفتار آن شده اند. منطق این نوع استدلال به صهیونیست ها ازجمله بن گوریون اجازه میدهد تا ادعا کنند با توجه به این که اسرائیل توانایی "حاصلخیز کردن صحرا" را دارد، "هیچ اصل اخلاقی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان از توسعه ی کشور یهودیان جلوگیری کرد. توانایی آنها برای توسعه ی کشور، به آنها این حق را میدهد."»

و همانطورکه میبینید تمام شعارهای اخلاقی برای نجات مردم غزه و حتی بهانه های بنی اسرائیلی کلنی نشین های یهودی در تصرف زمین های اعراب در کرانه ی باختری رود اردن که هیچ ربطی به حماس و غزه ندارد، کوچکترین خللی در پیشروی یهودی ای که از عشق به تجارت، به عشق به زمین تغییر لباس داده است ندارد و تازه دارد بر دنیا روشن میشود که دموکراسی داشتن به معنی ظرفیت بحث و گفت و گو داشتن نیست. ولی شاید این، آن روشنفکران مدافع سیاستی را که در فرانسه آرزو داشتند هیچ هزینه ای بر سر فهمانده شدن این مطلب ندهند را راضی نکرده باشند چون بعد از آن که آتش جنگ افروزی نتانیاهو از سمت حکومت جهانی ایالات متحده و استان های عمده ی اروپاییش با هیچ مخالفت خاصی مواجه نشد و سیل فروش اسلحه از سمت امریکا و آلمان به اسرائیل هیچ نقصانی نیافت، ارتش اسرائیل برای نابودی حزب الله لبنان پا به لبنان (مستعمره ی دیروز و هنوز فرانسه) نهاد و رئیس جمهور فرانسه متوجه شد که در محکوم کردن نابودی مستاجرها و تخریب خانه ی اجاره داده شده اش کاملا تنها است. این وسط، یکی از فرزندان انقلابی بحق فرانسه که در نتیجه ی افراط در آموختن انقلابی گری هنجارشکنانه از مادر-فرانسه، حتی علیه فرانسوی بودن خودش هم انقلاب کرده است، جوک رکیکی دراینباره ساخت بدین شرح:

«مکرون به نتانیاهو توپید که: "مادر-فرانسه، کلی به خودش فشار آورد و یک عالمه شکم درد و دل پیچه به خودش تحمیل کرد تا بتواند یک چنین گه بدبوی متعفنی را روی این کاسه توآلتی که اسمش خاورمیانه است بریند. آن وقت شما اسرائیلی ها کل این گه را خوردید و عجب این که هضمش هم کردید و نگذاشتید انگل های بیماری زایش جهان را به حد کافی بیالایند. من شما را نمیبخشم." و نتانیاهو پاسخ داد: "دهنت را ببند. وگرنه میگویم بابا رتچیلد بیاید روی ماتحت مادر-فرانسه چنان داغی بزند که دیگر نتواند بریند ها!" و دراینجا بود که مکرون از ترس، دهانش را بست.»

لازم است یادآوری کنم که این مادر-فرانسه، همان لیدی لیبرتی صاحب کلاه فریجی است که به همه جای دنیا انقلاب صادر میکند تا ملت ها و گروه ها را آزاد کند و ازقضا کیشش هم توسط یک فرانسوی به نام ناپلئون بناپارت در جهان گسترده شده است. پس مهم است به یاد بیاوریم که لیبرتی در اصل، لیبرتاس یا لیبرا، نسخه ی مادینه ی لیبر بود که با دیونیسوس باخوس تطبیق میشد. در کیش لاتینی لیبر و لیبرا، افراط در مشروبخواری، رقص و عملیات های جنون وار، و فسق و فجور جنسی بی حد و مرز رواج داشت و برایشان انسان قربانی میشد. لیبرو لیبرا با پلوتو و پروسرپینا، نسخه های لاتین هادس و پرسفونه شاه و ملکه ی دوزخ یا جهان مردگان در قلمرو تاریک زیر زمین تطبیق میشدند و تمام عملیات دیونیسوسی بالا که هنوز هم مشخصه های لیبرتی یا آزادی لیبرال کنونی است، از طریق آنها به دوزخ مربوط میشد و میشود. شرقی ها و اعراب هم فقط از طریق برابر شدن یهوه ی یهودی با دیونیسوس میتوانستند به کیش رسمی سرزمین مقدس وارد شوند. چون دیونیسوس صاحب کوهی در عربستان به نام نیسا NYSAبود همانطورکه یهوه خدای یهودیان هم در کوهی در عربستان اقامت داشت که مرکز دنیا بود و الان میگویند کوه صهیون است و منشا صهیونیسم.

به دلیل حکومت بر کوه، دیونیسوس را اوروس یا اوریوس یعنی کوه نشین میخواندند. جان اونیل، معتقد است که کوه دیونیسوس، مانند تمام کوه ها و تپه ها و درخت های مقدس دنیا، جانشین محلی کوه کیهانی یا درخت کیهانی در قطب شمال است چون ستاره ی قطبی قطب شمال، تنها ستاره ی ثابت آسمان منطقه ی مدیترانه بوده و آن سرزمین تاریک و ناشناخته، مرکز دنیا بوده است و دقیقا به خاطر این که قلمرو شب های تاریک طولانی بوده است، نسخه ای جغرافیایی از قلمرو تاریک هادس و پرسفونه نیز شمرده میشده است. یک عقیده ی شایع این بوده که زمین و آسمان، از محل مرکز زمین گسترده شدند و ازاینرو اونیل، معتقد است عنوان اورانوس برای خدای آسمان، از روی عنوان پیش گفته ی اوروس برای دیونیسوس می آید و این اوروس، برابر با "زئوس اوروس"، یعنی نامی است که دیونیسیوس هالیکارناسوسی به عنوان نام یونانی "ژوپیتر ترمینالیس" خدای لاتین به کار برده است. خدای اخیر که به "میدوس فیدوس" یعنی خدای مرکزی نامبردار بوده است، همان زئوس یا ژوپیتر خدای اعظم یونانی-رومی را در حال تحول از روی ترمینوس نشان میدهد که نامی بوده که «نوما پومپیلیوس» پیامبر لاتینی ها برای خدایش هرمس یا مرکوری (موکل دانش) به کار میبرده است. ترمینوس در ستونی به نام TERMES تجسم می یافته که یادآور تجسم یافتن پتاح خدای خالق مصری ها در یک ستون است. این ستون، میتواند جانشینی برای ستون کیهانی یا کوه کیهانی باشد. در بیشه زار مقدس ترمینوس، برای او بره ای قربانی میکردند که سنت قربانی گوسفند در یهودیت و قربانی شدن مسیح به عنوان بره ی خدا را به یاد می آورد. قربانی خواهی خدا، نسبتی با ارتباط او با پلوتو/هادس در جهان زیرین و یا قطب تاریک دارد. جانشینان عمود جهان در قطب نیز طریق هایی برای رسیدن به این قلمرو تاریکند. دمتر الهه ی زمین و مادر پرسفونه در راه رسیدن به قلمرو هادس، روی کهن الگوی این نوع اماکن یعنی صخره ی اگلوستوس درنگ کرد. نام این سنگ را به «ناشاد» معنی میکردند چون دمتر به خاطر از دست دادن دخترش ناراحت بود. اما اونیل توجه میکند که با توجه به تبدیل معمول «د» و «ل» به هم در زبان های اروپایی، اگلوستوس میتواند صورت دیگر نام اگدیستیس (اقدسه) باشد، خدایی دوجنسه که زئوس، او را اخته و به الهه ای به نام کوبله تبدیل کرد که با دمتر تطبیق میشود و تغییر تلفظ مشابهی از نام اگدیستیس میتواند مبنای لقب "اگله یا" برای آتنا یا مینروا دیگر الهه ی یونانی-رومی باشد. به روایتی، اگدیستیس، صخره ای بود که دیوکالیون (نسخه ی یونانی نوح) و همسرش از روی آن سنگ هایی را به زمین انداختند که به انسان های نوین تبدیل شدند و زئوس، این صخره را به زنی تبدیل کرد. پس میبینیم که اگدیستیس هم میتواند با صخره ی آغازین تطبیق شود. از طرفی کوبله یا اگدیستیس، معشوقه ی آتیس خدای فریجیه بود و به روایتی، آتیس معمولا بر صخره ای به نام اگدوس (اقدس) جلوس میکرد. روشن است که این اگدوس، صورت مذکر و اولیه ی اگدیستیس است و اگر تبدیل "ل" و "د" به هم را در اینجا نیز لحاظ کنیم او با آگلائوس پسر اومفاله برابر میشود که نام اومفاله از اومفال به معنی ناف و مرکز می آید، باز هم نسخه ای از کوه کیهانی. آگلائوس نام خود را به صخره ای در کوه ایدا داده بود، جایی که پاریس شاهزاده ی تروآیی توسط ماده خرسی شیر داده و بزرگ شد. اونیل، این ماده خرس را همان صورت فلکی دب اکبر (خرس بزرگ) در آسمان قطب شمال میداند که مادر دب اصغر (خرس کوچک) صورت فلکی محل ستاره ی قطبی است. حالا توجه کنید که اگدوس را عمدا اگلائوس تلفظ کرده اند که معنی سنگ قدیم یا سنگ خدا بدهدو شاید بدین ترتیب بتوان "آکروس" در نام آکروپولیس آتن را هم شکل دیگر تلفظ آگلائوس ارزیابی کرد. توجه به "لائوس" به معنی سنگ، موضوع را به داستان اصلی و مشهور پاریس تروآیی مرتبط میکند. او "هلن" همسر منلائوس از شاهان آخایی را میدزدد و باعث لشکرکشی جمعی آخایی ها به تروآ میشود؛ نبردی که طی آن، تروآ به همراه پاریس نابود میشوند و منلائوس همسرش را پس میگیرد. اونیل توجه میکند که نام منلائوس را به رهبر مردم معنی کرده اند، درحالیکه آن میتواند معنی سنگ مردم را هم بدهد و تنها سنگی که به همه ی مردم تعلق دارد زمین است. ازقضا نام دیگر پاریس، الکساندر است که آن هم روی رهبری به جا مانده که قصد فتح همه ی جهان را داشت و همان اسکندر کبیر است. اگر منلائوس در مقام خدا باشد که صاحب جهان فیزیکی (مادر-زمین) است همانطورکه در تای چی چینی، یانگ یا مجموع نیروهای مذکر به جای روح و نیروهای حرکت دهنده، صاحب یین یا نیروهای مونث به جای جهان ثابت فیزیکی است، پاریس در حال تصرف هلن (مادر-زمین) اسکندر در حال فتح زمین است، ولی با مرگ اسکندر، زمین دوباره سنگ مردم میشود همانطورکه با مرگ پاریس/ الکساندر و کشورش، منلائوس دوباره صاحب هلن میشود و مادر-زمین در شهرها و کشورهای همه ی مردم، ضرب میشود.:

“THE NOGHT OF THE GODS”: JOHN ONEIL: PART2: CHAP2

به نوشته ی گادفری هگینز از روی منابع قدیمی تر، "هلن" نام یونانی مقدس کبوتر در دو نوع "پلیاس" و کبوتر باخوسی بوده است. کبوتر در بین سوری ها، کلدانی ها و کولدی ها (یهودیان کلدانی مآب) معروف به "یونا" بوده و جالب اینجاست که هلنی و یونانی، دو نام مختلف قومی هستند که پایه گذاری تمدن ماقبل مسیحی اروپا به آنها منتسب است. فیلو جودائوس نوشته است که موسی دانشش را از هلنی ها گرفته بود و کلمنت اسکندرانی نوشته است که هلنی ها موسای کودک را در مقام شاهزاده ی مصر تعلیم دادند. کبوتر، پرنده ای است که به نوح، محل اولین خشکی پدید آمده در میان دریای هاویه را نشان داد و به نوعی تجسمی از ابتدای حیات در آغازینه ی گیتی است. در معبد هیراپولیس در سوریه، کبوتر، روی سر بت سمیرامیس ملکه ی بابل نشسته بود و این مجسمه، میان مجسمه های ژوپیتر و همسرش جونو قرار داشت. سمیرامیس، زنی بزرگ شده توسط کبوترها و تجسمی از الهه ی کبوتر بود که با مضمون تجسم مادینه ی روح القدس به کبوتر در مسیحیت نسبت دارد. فرم های نرینه ترش، سنت کلمبا (کبوتر مقدس) و سنت یونا مروجان مسیحیت در بریتانیا هستند. به طرز غریبی، نام یونا برای کبوتر، با لغت یونی به معنی نماد آلت جنسی زن در مقابل لینگا (نماد آلت جنسی مرد) برای تکمیل نیمه های مردانه و زنانه ی شیوا خدای هندو نسبت دارد. چون شیوا را در یک قالب دوجنسه نشان میدادند که نصف بدنش مرد و نصف بدنش زن است و بدین ترتیب، او شبیه انسانی بود که یک طرف بدنش پستان زنانه دارد و طرف دیگر ندارد. این، دقیقا یکی از تصاویر رایج از زنان آمازون است که بنا بر "آنتیکیتی" مونتافاکون، شکل تکثیر شده ی "ونوس هرمافرودیته" یا ونوس دوجنسه هستند: آدم دوجنسی اولیه ی باغ عدن زمانی که هنوز حوا از او جدا نشده بود و حالا یک فرد به یک نژاد تبدیل شده است: آمازون ها با توصیف زنانی مردمانند که پرستندگان آرتمیس، الهه ی ماه و خواهر دوقلوی مردمانند آپولو خدای خورشید هستند که درواقع نسخه ی مادینه ی خود آپولو است. نژاد بنیانگذاران یونیه یا مناطق یونانی نشین ترکیه ی جنوبی، به نام های آزون، آمازون و آلازون خوانده شده و تصور میرفته که همان مردم کهن معروف به سوری ها، آسوری ها، کلدانی ها، موری ها و حلبی ها هستند. یونی ها سازندگان مشهور شهرهای یونان مثل آتن بودند و تطبیق آنها با آمازون ها، با ایجاد تمدن یونان توسط کادموس فنیقی در تقاطع است. چون به روایتی، کادموس همسری آمازون به نام اسفنکس داشته است و همانطورکه میدانیم، در افسانه ی ادیپوس، اسفنکس نام هیولایی ترکیبی از شیر و زن است که درواقع درهم آمیزی تصویر الهه ی سامی در کنار شیر نر به عنوان تمثال نرینه ی خدای باستانی را نشان میدهد. آمازون ها مردم عصر ثور (ورزاو) بودند که تصور میشد قبل از ظهور ابراهیمی ها و ازجمله عبرانی ها در زمین، تمدن های عظیم ایجاد کردند. نسبت گاو برای این عصر، در قیاس با عصر ابراهیمی ها یعنی عصر حمل (قوچ) سنجیده میشود. چون گاو وحشی اولیه (اوروکس) جانوری بوده که هر دو جنس نر و ماده ی آن شاخ داشته اند درحالیکه در گوسفند، فقط جنس نر، شاخ دارد و به سبب داشتن شاخ، پرخاشجو نیز هست. بنابراین، عصر حمل، نماد دورانی است که حوا از آدم جدا شده و با این جدایی، زنانگی از مرد دور شده است و مرد، زمخت تر و بی محاباتر، درحالیکه زن با از دست دادن مردانگی، کرنش پذیر تر و محافظه کارتر شده است. نام یونانی برج فلکی حمل یعنی آریس به معنی قوچ، نزدیک به نام آرس خدای جنگ و معادل مارس رومی است که موکل مریخ یعنی سیاره ای است که بر برج حمل حکم میراند، درحالیکه حکمران برج ثور، سیاره ی دو جنسه ی زهره است که بیشتر با ونوس تطبیق میشود. شکستن مجسمه ی گوساله ی طلایی توسط موسی، طغیان یهود علیه عصر قبلی بود ولی سامری ها در جریان انشعاب از مذهب یهودا، به پرستش خدا در هیبت بت های گاو نر و گاو ماده در معبد گریزیم پرداختند که در آن، کبوتر به عنوان تاکید بر اقنوم مادینه ی خدا نگهداری میشد. در تصاویر هندی، کریشنا خدای انسان شده ی هندو و پسرانی که همراه او چوپانی گاوها را میکنند، تفاوت ظاهری چندانی با دختران شیردوش اطرافشان منجمله رادا معشوقه ی کریشنا ندارند و این با بودنشان در میان گاوها که جانوران عصر ثورند نسبت دارد. مردمان عصر ثور، به دو دسته ی آمازون ها و سیکلوپ ها تقسیم میشدند که گروه اول، زن و مردشان در ظرافت شبیه هم بودند و گروه دوم در زمختی. سیکلوپ ها سازندگان بناهای عظیم و قدیمی باستانیان در سراسر نواحی مدیترانه شمرده میشدند و آمازون ها نیز تقریبا تمام شهرهای عتیق ترکیه را بنا نهادند و بنابراین آنها نیز تمدنساز بودند. بقایای آمازون ها تا زمان اسکندر در اواخر عصر حمل، وجود داشتند و اسکندر، با تالستریس ملکه ی آمازون ها معاشقه کرد. بنابراین تداوم تمدن از طریق تداوم ملت های عصر ثور در طی عصر حمل، حفظ شده تلقی میشود. در مورد این تداوم، باید به زمانبندی خاص تاریخنویسان مسیحی از ظهور یهود همزمان با آمدن پلستینی ها به سرزمین مقدس و نام گرفتن پایتخت پلستینی ها به «غزه» در زمان جنگ با انبیای یهود توجه کرد. چون «غزه» تلفظ دیگری از «جیزه» در مصر است که محل اهرام ثلاثه است. همانطورکه غزه ی پلستینی ها یک بندر بود، جیزه ی مصر هم که اکنون بیابانی است، قبلا بندری در کرانه ی شاخابه ای از نیل بود که تکه سنگ های لازم برای بنای اهرام، از طریق آن، از نواحی کوهستانی جنوبی جوار نیل به محل حمل میشدند. در ایتالیا نیز محلی به نام palestini در در دهانه ی رودخانه ی پادوا قرار داشته است و به جز همه ی اینها تپه ی "پالاتین" رم نیز نسخه ی دیگری از پالستین تسخیر شده توسط یهود بوده است.:

Anacalypsis: godfrey Higgins: v1: book9: chap3,4,5

هگینز، داستان های این نژادها را به عصر طلایی ساتورن نسبت میدهد که با به قدرت رسیدن زئوس پایان یافت. استفانوس پفی در پولیون نوشته است که کرونوس یا ساتورن، "آدانوس" پسر آسمان و زمین دانسته میشد. این آدانوس همان آدونای در سامی به معنی خدا است که در تورات برای یهوه هم به کار رفته است. سوری ها در کیلیکیه ی ترکیه، شهری به نام آدانا ساخته بودند. نکته این است که در بعضی نوشته های هندی، اولین مرد و زن، آدین و ایوا خوانده شده اند که به شک همان آدم و حوا هستند. بنابراین ساتورن نیز معادل آدم است منتها نام های آدم و آدین وقتی همریشه اند که هر دو از اضافه شدن "م" و "ن" تعریف کننده به "آدی" تهیه شوند و در زبان های فنیقی شامل عبری و سامری، "آ" اول کلمات، مرتبا به "ای" و "او" و "هو" و ترکیب آنها به صورت های "یو" و "یهو" تبدیل میشوند. بنابراین آدی میتواند "یودی" و "یهودی" تلفظ شود کمااینکه در هند نیز ما چنین تغییرات شگرفی را میبینیم که مشهودترینشان که به نظر هگینز، مرتبط با نوشته ی هندی پیشین است، تلفظ شدن ایالتی در هند به هر دو صورت آیودها و عود است. به نظر هگینز، نام این ایالت، با یهودیان مرتبط است و یهودیان به صورت قومی در هندوستان، همان یاداواها قبیله ی محل ظهور کریشنا هستند. معمول بودن قرار گرفتن "ر" یا "ن" ساکن در بین دو حرف کشیده در کلمه، میتوان آدی/ایدی را به ایندی و هندی تبدیل کند. فیلوستراتوس از قول آپولونیوس تیانایی میگوید که ایندی/هندی ها دانشمندترین مردم دنیا هستند و اتیوپیایی ها یک کلنی از هندی ها هستند. اوزیبیوس میگوید که اتیوپیایی ها از منطقه ی رود ایندوس در هند به قبط (مصر) رفتند و درآنجا ساکن شدند. پلوتارخ میگوید دیونیسوس که یک خدای هندی بود، به مصری ها پرستش دو گاو به نام های ازیریس و آپیس را آموخت. البته به نظر میرسد پلوتارخ در ضبط نام های دو گاو اشتباه کرده، چون دانسته بوده که مصریان هم ازیریس و هم آپیس را در قالب گاو میپرستند و ندانسته که آپیس همان گاو مقدیس ازیریس و تجسم او است. ولی ممکن است دو گاو مزبور، همان گاوهای نر و ماده ی سامری ها باشند که در این صورت، معادل زوج ازیریس و ایزیس هستند که هردو به گاو تشبیه شده اند. بعضی منابع کلاسیک، محل "هند" را بالای قبط میدانند که البته تنها خشکی ای که در بالا به قبط وصل است شبه جزیره ی عربستان و به طور کلی خاورمیانه است که یک قلمرو عربی است. آریانوس نوشته است که عرب ها گروهی از مردم ساکن هند هستند که در بین رودخانه های ایندوس و عربوس ARABUS انتشار دارند. ازآنجاکه قاعدتا منطقه ی مزبور بایستی تمام سرزمین های عربی آسیا را پوشش دهد هگینز، قلمرو مربوطه را بین رود ایندوس/سند تا انتهای خاورمیانه تعیین میکند و نتیجه میگیرد که هندی ها همان عرب های باستان هستند که یهودی ها نیز از آنها ریشه گرفته اند. در این منطقه جوامع سیاهپوست نزدیک به سیاهان هندوستان و افریقا نیز وجود داشته اند که قرار گرفتن نام اتیوپیا روی افریقای سیاه میتواند به خاطر آنها باشد. عربستان چه به طور مستقیم و چه از طریق مصر با افریقای سیاه در ارتباط بوده و درحالیکه مصر یک کشور عمدتا عربی است، جمعیت قبطی آن به لحاظ زبانی تحت تاثیر شدید اتیوپی در جنوب قرار دارند. زبان اتیوپیایی که به زبان سامی باستان یعنی عربی اولیه نزدیکی های بیشتری دارد تا زبان های امروزی تر عربی و عبری، خود تاثیر شدیدی از عبری هم گرفته است که میتواند به خاطر وجود کلنی های قدرتمند یهودی در آن باشد. تاثیرات الفبایی یهودی کاملا به وامگیری های یهود از زبانشناسی کلدانی متکیند و ممکن است بخش های قدیمی نمای زبان اتیوپیایی نیز به سبب آن باشد چون زبان کلدانی هم از زبان عربی باستان به وجود آمده است. در نوشتار اتیوپیایی، نوشتن از چپ به راست معمول بوده که با از راست نویسی عربی و عبری و سوری در تضاد است و میتواند در ضمن تاثیرگذاری های اتیوپی بر مصر، از طریق مصر به اروپا منتقل شده باشد و علت این که یونانی ها و رومی ها فکر کرده اند قبطی های مصر بنیانگذار نوشتن هستند این است که تاثیر ادبیاتی عمده ی شرق بر اروپا از طریق مصر بوده است و این مانع مشاهده ی اثرگذاری عظیم کلده و یهودیت بر مصر شده است. هگینز، ادعای چمپلیون درباره ی قدمت متون هیروگلیفی فراعنه در قبط یا مصر کنونی را زیر سوال میبرد و به نظر مستر سالت توجه نشان میدهد که معتقد است این هیروگلیف ها قدیمی تر از الفبای عبری نیستند چون همیشه موقع نوشتن کلمات، در کنار آوانگارها، الفبای فنیقی هم به کار میرود. مستر سالت معتقد بود که این نوشته ها در دوره ی یونانی مآبی و برای اثبات وفاداری یونانیان مصر به اصل قبطیشان جعل شده اند و نسبت دادن یونانی مآبی به بطلمیوس هایی که دستور به ترجمه ی تورات به زبان یونانی دادند یهودی ها را همدستان کل این پروژه نشان میدهد و این عجیب نیست، چون اسکندریه نه فقط مرکز یونانی های مصر، بلکه مرکز یهودی های رمزگرایی نیز بود که عاشق زبان سازی از روی رمز و راز بودند. بنابراین هگینز، نسبت تمدن مصر با یهودی گری و یونانی گری را در راستای جمع آمدن این دو مکتب در مسیحیت میبیند و ادعا میکند که احتمالا کل ادبیات یونانی-رومی، یک ادبیات پاگان مانند مسیحی است که در جهت شبیه کردن خدایان پاگانی به مسیح و ایجاد زمینه برای یکدست کردن اروپا با مسیحیت جعل شده اند.:

IBID: v1: book9: chap1,2

این ادعای هگینز، ممکن است ادعای قبلیش درباره ی تقسیمبندی دوران پیش از مسیحیت به اعصار ثور و حمل را زیر سوال ببرد، چون مسیحیت در عصر حوت (ماهی) بعد از عصر حمل (قوچ) ظهور کرده و ممکن است کل آنچه از عصر باستان ساخته اند، نتیجه ی خیال پردازی های منجمین عصر حوت درباره ی دو عصر پیشین بر اساس صور فلکی آنها ولی در زمینه ی تفسیر تورات و انجیل مثلا توصیف سفر پیدایش از ظهور آدم دوجنسه باشند. اتفاقا این، با پردازش عصر ثور به صورت عصر کمال تمدن و البته عصر طلایی ساتورن جور درمی آید و برای آن، کافی است عصر ثور را با دوران حضور خورشید در برج ثور در یک سال جایگزین کنیم با این پیش فرض که این سال، در عصر حوت رقم میخورد. در عصر حوت، تولد خورشید در ابتدای زمستان که مسیحیت، آن را با تولد مسیح جانشین کرده است، در برج قوس رقم میخورد. اگر قرار است موفقیت خورشید در طول یک سال با موفقیت آن در طول یک روز تطبیق شود، پس باید همانطورکه خورشید در میانه ی روز در اوج خود قرار میگیرد، در میانه ی سال هم در اوج خود ظاهر شود. در عصر حوت، ماه ششم و میانه ی این سفر، ماه خرداد و معادل برج ثور (ورزاو) است که در طول آن، خورشید به اوج موفقیت رسیده و در برج بعد یعنی برج جوزا (دو پیکر یا جمینی)، طولانی ترین روز خود را در ابتدای تابستان تجربه میکند ولی بلافاصله پس از آن، افت میکند و در همان برج جوزا شاهد کاهش طول روز هستیم و زمانی که به برج بعد یعنی سرطان یا خرچنگ میرسیم، خورشید مثل یک خرچنگ است که عقب عقب راه میرود. همانطورکه برج سرطان دو برج بعد از انقلاب تابستانی وقوع می یابد، مشابه آن در عقب رفتن اعصار، دو برج قبل از مابه ازای انقلاب تابستانی در اعصار (یعنی بهشت عدن ابتدای عصر ثور)، یعنی در عصر حمل (قوچ) رقم میخورد و این، همان عصری است که در آن، موسی تمدن فراعنه ی جیزه و کهن الگویشان ازیریس گاو چهره را ترک میکند و به گوسفندچرانی در صحرا میپردازد، یعنی دقیقا عقب عقب میرود و حالا ما مفهوم عقب عقب رفتن را درک میکنیم. انسان با یهودیت به ابتدای خود در جامعه ی قبیله ای بدوی مردسالار جنگ پرستی برمیگردد که بعدا داروینیسم، آن را مبنای اصلی آدمیزاد تعیین میکند. این، همان تاریکی جهنمی است که محل پیدایش زمین و آسمان است. همانطورکه قبلا با قطب شمال به صورت قلمرو جغرافیایی فیزیکی درآمده بود، این بار هم با جانشین شدن عمود آسمان با اکروپولیس آتن، تفسیر جدید یونان باستان هلنی ها را به صورت یک جامعه ی جنگسالار و مردسالار و برده دار نشان میدهد که اسکندر مقدونی (نسخه ی توسعه یافته ی پاریس/الکساندر کوه ایدا(ایندوس؟))، به نمایندگی از آن، ابتدا یونان را فتح میکند و بعد به تکاپوی فتح همه ی جهان می افتد. این اسکندر، انسان بربری است که به جای خدا نشسته و خود را خدای انسان شده میشناسد. پس جهنم و بهشت به هم می آمیزند و تمدن پیشرفته ای که به جای بهشت عدن الهی روی زمین قرار داشت به محل ارضای غرایز کور و وحشی بشر داروینی که چیزی جز یک حیوان وحشی دوپا نیست تبدیل میشود چون به قول مسیحیت، غریزه پرستی عین جهنمی بودن است و حالا همه ی این مجموعه ازآنجا شروع میشود که یک شاهزاده ی متمدن برگشته به بربریت به نام موسی، امت نوپدید یهودی را دنبال خود به خراب شده ای به نام فلسطین میبرد و همین در عصر مدرن تکرار میشود؛ به همان شکل با کشتار بومیان در راه ایجاد یک بهشت زمینی که جایی غیر از بهشت قبلی باشد که جهنم تشخیص داده شده است؛ ولی کل توشه ی راه از جهنم مصری پشت سر گذاشته شده تهیه شده است، با این تفاوت که مصر اصلی، اروپا و امریکای مسیحی مدرن است. مسیحیت از یهودیت برآمده است و یهودیت نسبت به آن، رو به عقب حرکت میکند. این کار، دقیقا مابه ازای بازگشت به بربریت است و یهودی ها حالا دقیقا با بربریت محض تطبیق شده اند. با توجه به این که یهودیت بر اساس کتاب مقدس، یک بربریت جوازدار از سوی خدا است و اسلام نیست، پس صهیونیست های مدرن ساکن اسرائیل، جایز به نابودی بربرها با بربریت هستند و هیچ چیز جز این رسالت الهی و مقدس، نمیتواند بقای مذهب منسوخ یهودیت در عصر مسیحیت را توجیه کند. مشکل این است که این رسالت الهی را نه یهوه به یهودی ها داده است و نه تئودور هرتسل؛ بلکه سازندگان واقعی جامعه ی مسیحیت، یعنی ابر اقتصادهای تحت کنترل سرمایه داران یهودی به آنها داده اند. آنها ترتیب نوعی دین سازی را دادند که در آن، یهودیت با تفسیری از خورشیدپرستی موافق شود که در آن، تولد خورشید با تولد جهان موافق شود و درواقع در این دین سازی، تولدگاه خورشید با همزمان بهشت و دوزخی تطبیق میشود که نسخه ی زمینیش به لحاظ جغرافیایی قابل تعریف ها و بازتعریف های مختلف است.

این تولدگاه، همان تولدگاه خورشید در برج قوس (کمان) در انقلاب زمستانی عصر حوت و معادل کریسمس است. در بسیاری از افسانه های سرخپوستی، این برج، محل غاری است که مردگان بدان فرو میروند و به دهان یک هیولای آبی تشبیه میشود. نکته ی جالب اینجاست که در بهاگاوادگیتا، کریشنا که تجسد زمینی ویشنو خدای آبی رنگ است، وقتی در نبردگاه، چهره ی واقعی خود را به صورت ویشنو که تمام جهان بدن او است بر شاهزاده ارجونا آشکار میکند، ارجونا میبیند که ارواح سربازان کشته شده در جنگ وارد دهان کریشنا میشوند و از دهان کریشنا آتش بیرون می آید. همانطورکه میدانیم، آتش، عنصر جهنم است. از این جالب تر این که دانشمندان منجم امروزی مدعیند که در مرکز کهکشان راه شیری ما، یک سیاه چاله ی عظیم وجود دارد که محلش در برج قوس است. فیزیکدان های نوین، مدعیند که سیاه چاله ها دروازه هایی به کرم چاله هایی هستند که تا قلمروهای بیرونی تداوم دارند. انیشتین و روزن نظریه ای را مطرح کردند که بر اساس آن، هر سیاهچاله به یک سفیدچاله ختم میشود. برعکس سیاهچاله که همه چیز را میبلعد، سفیدچاله ها چیزهای بلعیده شده در جهانی دیگر را به جهانی متفاوت بیرون میدهد. کرمچاله wormhole که واسط بین اینها است، تقریبا معادلی برای مار کیهانی در اساطیر باستانیان است. آن را همچنین میتوان با تونل پر پیچ و خمی در اساطیر مصری مطابق کرد که روح مرده باید از آن و خطراتش بگذرد تا به باغ بهشت برسد و اگر حمایت ایزدان را نداشته باشد توسط خطرهای مهلک و جهنمی سر راه به نکبت می افتد. فرمانروای بهشت مصری ازیریس است و احتمالا معادل گفتار پیندار درباره ی حکومت کرونوس بر جهان اموات که ارواح مردگان نیکوکار به قصر او برده میشوند و در باغ های زیبا و خنک آن قصر، از تمام لذایذ و نعمت ها بهره مند میگردند.:

“BLACKHOLES AND THE JOURNEY OF THE SOUL”: BIBHU DEV MISRA (MARS 2015): BIBLIOTECAPLEYADES.NET

تغییر مهمی که در این صحنه داده شده است این است که خورشید آسمان با مسیح زمینی جایگزین شده و از این پس، دهان هیولا و محل بیرون زدن آتش جهنم، نه تولدگاه خورشید در آسمان، بلکه تولدگاه مسیح در زمین است که فعلا با القدس فلسطین تطبیق شده و جهنم حول و حوش آن شعله میکشد. نبرد حق و باطل، دراینجا نبرد نور و تاریکی یا نبرد خورشید با نیروهای شیطانی محلی است که حکم نبرد کهنه و نو را پیدا کرده است چون نسخه ی دیگر نبرد آپولو خدای خورشید با اژدهای پیتون است. این نبرد، نسخه ی کم اهمیت تر و کم محتواتر نبرد مردوخ با اژدهای هاویه به نام تهاموت است که مادر خدایان است و مردوخ خود با واسطه هایی از آن به وجود آمده و به جنگ آن میرود همانطورکه یهودیت به جنگ فرهنگی میرود که اصرار دارد از آن به وجود آمده است.

وس پرنه معتقد است آپولو یونانی از جهاتی مکمل تصویر موجود از مردوخ بابلی است. چون آپولو خدای هنرها منجمله شعر و موسیقی و داستانسرایی است و از این جهت الهامبخش تمام آثار ادبی دنیا است. از طرفی به دلیل تطبیق او با مردوخ، انتظار داریم او شخصیتی هزار چهره باشد چون مردوخ، نام ها و کارکردهای تمام خدایان بین النهرین را به خود اختصاص داد و تمام خدایان، جنبه های مختلف او بودند، تصویری از خدای یکتا که بعدا توسط یهوه تصرف شد. تکثیر جنبه های مختلف مردوخ/ آپولو در الهام های گوناگون هنری به هنرمندانی با سلایق متفاوت و حتی متضاد، او را در اساطیر هندو در نژادی موسوم به گاندارواها تکثیر میکند. گاندارواها خوانندگان و هنرمندان بزم های خدایان هستند و همزمان واسطه های بین خدایان و آدمیان نیز به شمار میروند. از طرفی همسران گاندارواها موسوم به آپساراها نیز خوانندگانی اغواگر هستند که از توجه خدایان و آدمیان به خود سوء استفاده میکنند. آپساراها را میتوان با میوزها یا الهگان هنر در خدمت آپولو تطبیق کرد و نکته این است که میتوان میوزها را تکثیر جنبه ی مادینه و بنابراین فیزیکی و این جهانی آپولو در شاخه های مختلف هنر دید. بنابراین در بازتعریف هندوی آپولو، هنرها درست مثل شاکتی یا جنبه ی مادینه ی خدایان، تصاویر متعددی دارند که به تصویرسازی های متفاوت هنرها از ماهیت جهان فیزیکی معنی میدهد. تنها وجه مشترک آثار هنری، اغواگری است، درست مثل اغواگری آپسارا ها که تنها منشا مشترکشان میتواند اهداف چندگانه ی خدایی هزارچهره باشد. این خدا حتی دقیقا خود مردوخ هم نیست. چون مردوخ، یکی از تصاویر حئا خدای زمین است و ازاینرو فرزند او شمرده میشود. نظم دنیا به دست حئا است ازجمله نظم زندگی انسان ها. ازاینرو اوآنس پیامبر تمدن آموز که به شکل مردی ماهی پوش از دریا بیرون آمد و اصول تمدن و انسانیت را به کلدانی ها آموخت جلوه ای از حئا است. همین تصویر را در ویشنو خدای هندو می یابیم که مانو رئیس انسان ها را در قالب یک انسان-ماهی از وقوع سیلی عظیم آگاهانید و او را تبدیل به نوح هندو نمود. خئا را در مقام خدای خردها میتوان با گیزیدا و هرمس خدایان دانش تطبیق کرد. با این حال، درست مثل نقشش در ایستادن در مقابل خطر سیل، او یک تصویر جنگجو در مقابل بینظمی پیدا میکند که همان مردوخ است. نبرد مردوخ با یک الهه –تهاموت- که از طریق آن، دنیای منظم را از جسد الهه می آفریند، نشان میدهد که حئا فقط در قوانین دنیای فیزیکی که بر مرگ استوار است تغییراتی ایجاد میکند. بنابراین دراینجا حئا تبدیل به نرگال قهرمان خورشیدی میشود که قلمرو ارشکیگال الهه ی جهان مردگان را فتح میکند و همسر ارشکیگال میشود و شاه جهان مردگان. در حالت اخیر، حئا که پیشتر به ویشنو نزدیک بود، اکنون به شیوا و یهوه نزدیک میشود. شیوا که خدای نابودی هندوها است، همان نرگال است و جنبه ی مادینه اش پرواتی بخصوص وقتی به شکل کالی دیوانه درمی آید، با ارشکیگال قابل تطبیق است. از طرفی شیوا فقط فرم افراطی تر ایندرا رئیس خدایان است که هم خدای رعد و برق و از این طریق قابل تطبیق با زئوس یونانی است و هم خدای نوشیدنی های مست کننده و از این طریق برابر با دیونیسوس باخوس یونانی-رومی. در افسانه های تامیلی آمده که ایندرا زمانی از اسوره ها یا شیاطین شکست خورد و پس از آن، بسیار ضعیف شد و به موجودی به نام کتو تبدیل شد که تنظیم کننده ی قوانین کارمایی و عامل برقراری سیستم پاداش دهی و سزادهی به کارهای نیک و بد انسان ها است. جالب این که این کتو را ویشنوئیست ها با تصویر ماهی مانند ویشنو تطبیق میکنند. بنابراین تصویر عدالت محور حئا محصول شکست تصویر قدرت جو تر او از رقبای ماوراء الطبیعیش است. این دو تصویر را میتوان به دوگانگی ویشنو-شیوا و مقابل هم قرار گرفتن ناگاها یا خدمتگذاران مارمانند ویشنو با گارودا پرنده ی عقاب مانند ویشنو مرتبط کرد. جالب اینجاست که ویشنو در قالب پاراسوراما زمین را تصرف میکند و به شخصی به نام کاشیاپا میدهد که زمین به نامش کاشیاپا نام میگیرد و توجه داریم که لقب حئا نیز انکی به معنی صاحب زمین است. این کاشیاپا پدر نژادهای گوناگونی از انسان ها و اجنه است و ازجمله یکی از همسرانش در یک زایمان، هزار فرزند مارمانند و دو فرزند پرنده مانند به دنیا می آورد که یکی از آن دو پرنده، گارودا است. اینجا ما به یاد نظریه های نوین دانشمندان درباره ی تکامل پرندگان از سوسمارهایی به نام دایناسور می افتیم و متوجه میشویم که دشمنی گارودا با مارها دشمنی قدیم و جدید است. این دشمنی ازآنجا شروع میشود که گارودا در ازای کمک برادران مارش به خود، به آنها قول دادن اکسیر جاودانگی به مارها را میدهد ولی در دقایق آخر، تحت تاثیر ویشنو از این کار شانه خالی میکند و ظرف مربوطه را میشکند ولی خدایان مار، آخرین قطرات اکسیر را از محل شکستگی میچشند و این وسط زبانشان با تکه های شکسته ی ظرف زخمی میشود و برای همین است که مارها و سوسمارها زبان دوشاخه دارند. این قسمت یادآور تغییر شکل ویشنو به زنی هوس انگیز به نام موهینی است که جلو اسوره ها میرقصد تا مانع از خورده شدن اکسیر جاودانگی توسط آنها شود. اما یکی از اسوره ها به نام راهو قطره ای از اکسیر را چشید که موهینی سر او را قطع میکند ولی چون سر جاودانه شده است، در آسمان حرکت میکند و با خوردن ماه و خورشید، سبب کسوف و خسوف میشود. روشن است که ویشنو در قالب یک زن، او را در حال تمرکز بر نیمه ی مادینه اش نشان میدهد که به صورت دورگا در قالب همسر ویشنو بازسازی شده است. بنابراین او ارشکیگال است که با اغواگری، نرگال یا مردوخ را رام میکند و زین پس، خدای خورشیدی گاهی در آسمان است و گاهی در جهان زیرین پیش الهه؛ گاهی مار شیطانی است و گاهی عقاب مارخواری به نام گارودا که بنابراین برابر با عقاب زئوس نیز هست. موهینی اغواگر، در سرچشمه ی تصاویر اپساراهای اغواگر و به دنبالش هنرهای فریب دهنده است که با تکثیر تصاویر گوناگون از خدا و کیهانش، اشخاص مختلف با سلیقه های مختلف را راضی میکنند. در سال 1900 این در رمان جادوگر شهر اوز نشان داده شد. جادوگر شهر اوز، خود را به شخصیت های مختلف داستان، با ظواهر گوناگون –زن زیبا، آتش، و هیولاها- نشان داد، ولی درواقع او انسانی ضعیف بود که از ترس، نمیخواست شناخته شود و ماسک های گوناگون به چهره میزد. این "جادوگر پنهان"، در وجود تک تک آدم ها است و در هر انسانی با زدن ماسک یک کهن الگوی داستانی-هنری، او را به قالبی متمایز درمی آورد و درست مثل جادوگر شهر اوز، این قالب داستانی ممکن است ماسک یک موجود قدرتمند برای شخصی ضعیف و هراسان باشد.:

“HOW THE VEDIC GODS SET UP THEIR MANIPULATIVE SYSTEM”: WES PERNE (AUGUST2014): BIBLIOTECAPLEYADES.NET

روی همین محاسبه، خدای اسرائیل هم که همه چیز دنیا دست او است ولی دنیا را ول کرده و حل مسائل دنیا را به نبرد خیر قلابی با شر قلابی در بیغوله ای به نام فلسطین و خارج از محل زندگی مخترعان خدای کذایی منوط کرده است، ماسکی بر چهره ی کشیش های ضعیف و مستمعان ضعیف ترشان و البته سیاستمداران تغذیه کننده ی آن کشیش های ضعیف است که نمیدانند اگر خدای نکرده قائله ی فلسطین حل شود، با چه بامبول جدیدی میتوانند وحشت خود از قوانین ناشناخته ی جهان مدرن را تسکین دهند.

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت2

تالیف: پویا جفاکش

مشکلی که دراینجا پیش می آید این است که اگر مسیح در تمدن شرق متجلی شده و باید قالبش را به نفع غرب عوض کند، لازمه اش این است که شرق با او بمیرد که این منشا انگاره ی تخیل تمدن های باشکوه برای تمام ملل شرقی است. اما چطور ممکن است شخص مرده در جای دیگری به حیات خود ادامه دهد؟ این ایراد باعث میشود تا مسیح از دجال جدا شود و خدا به دو هویت شرقی و غربی تجزیه شود؛ برای غرب دجال بماند و برای شرق مسیح. اما چرا غرب دجال است و شرق مسیح؟ برای این که شرق قرار است بلاتغییر مانده باشد و غرب در حال تغییر باشد. تغییر فقط از آدم زنده سر میزند و مرده به همان حالتی که آخرین بار زنده بوده است باقی میماند. ته مانده ی این تفکر را آنالی اکبری در مقاله ی «ارواح خوشپوش» (هفت صبح: 20مرداد 1403) با طنزی جالب در تصویر مردگان در فیلم های مدرن بازنمایی کرده است:

«اگر مرگ شبیه فیلم های سینمایی باشد و خودت را ببینی که بی جان روی زمین افتاده ای، اوضاع عجیب میشود. روح ها همیشه لباسی را بر تن دارند که در آخرین روز حیات پوشیده بودند؛ ظاهری که قرار است همیشگی باشد. شما هیچ وقت با شبحی روبرو شده اید که اوقات فراغتش را با خرید آنلاین لباس و کفش سپری کند؟ نه. روح ها فقط عاشق این هستند که پرده ها و کاغذها را تکان دهند و توی لوله های آب ریسه بروند. راستی چرا در فیلم های ترسناک همیشه صدای خنده ی روح دختربچه ها شنیده میشود؟ کسی نیست بگوید "اگه چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم"؟»

مشکل مرگ تمدن های شرقی این است که آنها را خیلی پیر توصیف کرده اند و درنتیجه در زمان مرگ، بسیار مچاله و مریض و خرفت شده بودند و از روح آنها انتظار میرود در همین تصویر زوال یافته ابدی بمانند تا «مسیح» باشند. اما در عمل چنین چیزی ممکن نیست چون این معادله واقعی نیست. مشاهدات اتفاقا از تغییر بیشتر بزرگترین متوهمان جانشینی مسیح درست موقع جنگشان با دجال غرب گواهی میدهند. میتوانید در این مورد، به سرنوشت جمهوری اسلامی ایران توجه کنید که هرچقدر بیشتر شعار «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر انگلیس» سر میدهد بیشتر امریکایی و انگلیسی میشود. حتی دراینجا هم سرنوشت تمدن ها از روانشناسی افراد انسان کپی میشود و ارتباط اینها را بولاس با الهام از نظریات روزنفلد به خوبی نشان داده است:

«هربرت روزنفلد یکی از برجسته ترین نظریه پردازان بالینی انگلستان بود. وی ضمن مطالعه ی اختلال شخصیت خودشیفته استعاره ای به کار گرفت که مدتها پس از مرگش، نسل های گوناگون متخصصان بالینی در سراسر جهان تحت تاثیر آن بودند. روزنفلد ذهن خودشیفته را به گروهی مافیایی تشبیه میکند. این گروه رهبر قدرتمندی دارد که چکیده ی همه ی بخش های مخرب شخصیت است. این رهبر که سوء استفاده گر، بدبین، بدون احساس گناه و قاتل است، قسمت های خوب شخصیت را صرفا از طریق ایجاد ترس ساکت میکند. کارهای مخرب با وفاداری گروه به بخش مسلط شخصیت پاداش میگیرد و حس درونی انسجام بر اساس نفرت خلق میشود. کار روزنفلد نقطه ی اوج بینش خلاق حاصل از "روانکاوی روابط ابژه" است. این روانکاوی نشان میدهد که ما چطور در دنیای درونیمان به مثابه ی مجموعه ای از "خود" های مختلف که به ابژه های درون ذهن (بازنمایش های ذهن از دیگران و جنبه هایی از واقعیت بیرونی) مرتبطند وجود داریم. اگر تعادل داشته باشیم، آنگاه بازنمایش های مخرب با بخش های مهرورز، مراقبت کننده، سازنده و اخلاقی شخصیتی خنثی میشوند. گاهی برای مراجعانم ذهن را به یک "نهاد نمایندگی" تشبیه میکنم. اگر مراجع امریکایی باشد، کنگره را به عنوان استعاره برمیگزینم؛ اگر اروپایی و غیره باشد، از استعاره ی پارلمان استفاده میکنم. ایده ی مد نظرم کاملا ساده است: میتوان تصور کرد که ذهن بسیاری از حالات "خود"، احساسات و شرایط را به ابژه تبدیل میکند. اگر از حیث روان دموکرات باشیم، آنگاه تمامی ایده ها ازجمله ایده های مخرب، دارای نماینده خواهند بود و میتوانند وارد ذهن شوند، اعم از این که ما را واپس بزنند و از خود بیگانه کنند یا این که الهامبخش باشند و به ما نیرو دهند. مثلا مراجعی را در نظر بگیرید که ادعا میکرد تنها احساسی که به شوهرش دارد نفرت است و برای اثبات این ادعا اظهارات تلخی بر زبان میراند. اما گاهی ناخواسته جنبه ی مثبتی از رفتارش را نیز بیان میکرد: این که ماشین را تعمیر میکرد، فرزندان را به پارک میبرد، و از کار زنش تعریف میکرد. این سخنان انعکاسی از حس محبت زن به شوهر است که در حالت عادی سرکوب شده. برای این که بتوانم این مطلب را به وی نشان دهم، ذهنشان را به کنگره تشبیه میکنم و میگویم تمامی افکارش در مجلس نمایندگان قرار دارند، با این که معمولا فقط افکار مخرب عنان اندیشه هایش را به دست دارند. معمولا انتظار دارم پاسخ عاطفی خشنی دریافت کنم. مراجع از این استعاره متنفر است و آن را بیش از حد ساده و توهین آمیز میپندارد. مشاهده میکنم که مقاومتش به علت خشم او است، خشم از این که از استعاره متنفر است و آن را بیش از حد ساده و توهین آمیز میپندارد. مشاهده میکنم که مقاومتش به علت خشم او است، خشم از این که این استعاره قدرت ایجاد تغییر دارد. او نمیتواند استعاره را منکر شود و این فرم بیانی –نه محتوا- نقش پیوسته موثری در توانایی فکر کردن ما به گرایش های به شدت مخرب او دارد. بینش روزنفلد از ذهن به مثابه ی یک گروه میتواند به ما در حل مسئله ی یکپارچه سازی فرد و توده کمک کند. بیون و سایر نظریه پردازان کلاینی بی تردید معتقد به این پیش فرض بودند که روانشناسی فردی و گروهی اصول موضوعه ی ذهنی مشترکی دارند، ولی روزنفلد بود که این دیدگاه را به قالب ابژه ی تبدیلگر درآورد. یعنی به محض این که تکه های روانشناسی فردی و گروهی موجود در تفکر کلاینی در استعاره ی روزنفلد کنار هم گذاشته شدند، فرم جدیدی از روانکاوی ممکن شد. با توجه به ارتباطات احتمالی روانکاوی در غرب و شرق، تصور میکنم استعاره ی ذهن به مثابه ی کنگره ای از ایده ها سنت انزواجوی دائوئیسم و بودیسم را با اخلاق اجتماعی کنفسیوس و نو کنفسیوسی ها گرد هم می آورد. البته باید در پارلمان ذهن، یک کرسی نمایندگی برای "بدون ایده" یا "فضای خالی" یا "فکر ناشده" نیز در نظر بگیریم. در فرهنگ چین، کره و ژاپن شاهد هزاران سال تلاش برای یکپارچه ساختن درون خود فردی با شفافیت خود اجتماعی هستیم. درحالیکه بعضی از توصیه های مناسکی تر و صوری تر این سنت به لحاظ روانشناختی ضد دموکراتیک به نظر میرسند (مثلا شرمساری در ملا عام بابت رفتار نادرست یا داشتن افکار متضاد)، همچنان شاهد تلاش برای ساختن ذهنی هستیم که بتواند در دو دنیا فعالیت کند: دنیای درونی بازنمایش های ذهنی و دنیای بیرونی اعمال مشخص. درواقع، به هنگام مقایسه ی سنت های غربی و شرقی به نظرم میرسد که میتوان پروژه ای کشف کرد که هزاران سال قدمت دارد و هدفش ایجاد ذهن گروهی فرانسلی است. هرچند ذهن گروهی بسیاری از مولفه های ذهن فردی را دارد، ممکن است از آن ساختارهای ذهنی تشکیل شده باشد که جامعه در آن نهادینه ساخته تا به فرایند گروهی مستقل خودش بیندیشد. منظورم این نیست که این پروژه آگاهانه بوده، بلکه به نظرم باید از نو به کار تاریخ (روایت های ساخته شده از گذشته مان) بیندیشیم و آن را نه نوعی یادآوری بلکه تلاش برای گردآوری تلقی کنیم. تاریخ نگار با گردآوری داستان های گذشته مان به ناچار تفکری آینده نگرانه خواهد داشت. البته این ادعا بدیهی است. سخنانی همچون "تاریخ قضاوت خواهد کرد" یا "کسانی که نمیتوانند گذشته را به یاد بیاورند محکوم به تکرار آن هستند" (سانتیانا) اشاره به این مطلب دارند که تاریخ برای آینده کارکردی دارد. عمل ناخودآگاه انتقال دستاوردهای یک نسل به نسل بعدی، ضمن تلاش برای درک و بسط ذهن بشر، ذهنی گروهی خلق میکند که میتواند به اندیشه هایی که در آینده لازمند بیندیشد. درحقیقت، تلاش برای فهم ذهن و رشد انباشتی ذهن در طول همین فرایند جدایی ناپذیرند. فکر کردن به ذهن به معنای رشد دادن زندگی روانی است. هر نسلی سرعت متفاوتی دارد و کمابیش نقشی در رشد ذهن فرانسلی ایفا میکند. این فرایند گسسته است و ناگزیر تحت تاثیر خودشیفتگی جوانان، اضطراب افسردگی پیران، و واپس روی به حالات ذهنی اولیه تحت تاثیر نفرت جمعی است که ممکن است به جنگ یا نسل کشی و به لحاظ درونی، به کاهش ظرفیت ذهنی بینجامد. وقتی یک نسل "مشعل را به دست نسل دیگر میدهد" و میگوید "آینده به آنها بستگی دارد" درست مانند آن است که نسلی وظیفه ی جمعی را رها کرده باشد. انتقال موفق میان نسل ها در صورتی رخ میدهد که یک ایده یا فرایند اجتماعی موفق که بتواند در ذهن آینده ادغام شود منتقل گردد.» ("ذهن چینی": کریستوفر بولاس: ترجمه ی سحر اعلایی: نشر ققنوس: 1402: ص8-165)

روشن است که همه ی ملت ها چنین نیازی را در خود حس میکردند و برای همین است که در هیچ کشوری به طور عمومی با تدریس تاریخ مخالفت نشده است اما موضوع این است که برخلاف نظر بولاس، این روند نمیتواند جهانی و هزاران ساله باشد چون همانطورکه دیدیم 6000 سال تاریخ تمدن، یک توهم است. بنابراین باید در کشف تاریخ برای تمام کشورها و از همه ی زمان ها توسط غربی ها بدبین باشیم و روی آن قسمت هایی از تاریخ شرق که در نظرگاه بومی در مقوله های به قول بولاس «"بدون ایده" یا "فضای خالی" یا "فکر ناشده"» میگنجند تمرکز ویژه کنیم، ازجمله در مورد این معمای بزرگ که چرا بزرگترین دشمن فرهنگی یهود در شرق یعنی اسلام رادیکال، خدایش الله نام دارد ولی تمام پیامبران مورد وثوقش برگماشتگان یهوه خدای یهودند بی این که بیشتر مسلمانان حتی این را بدانند؟

در مورد این سوال باید به سامری ها برگردیم چون به نظر میرسد که آنها در راس تخیل انحرافی بودن اسلام در پرستش اله یا الله هستند. یکی از تلفظ های اله، "ایلی" است که نام پیامبری است که مرکز مقدس یهود را از گریزیم محل معبد سامری ها به شیلو انتقال داد، جایی که در آن، سموئیل جانشین ایلی شد و با به شاهی رساندن شائول و سپس داود، بنای فریسی گری را نهاد. طبیعتا سامری ها انتقال پایتخت مذهبی توسط ایلی را یکی از بدعت های او میشمرند اما درست تر آن است که خود سامری ها را یک بدعت جدید بشمریم که پایتخت خود را به عنوان یکی از قدیمی ترین مراکز مذهبی معرفی کرده اند. مطابق تاریخ رسمی، موفقیت سامری ها در زمان سلطنت سلوکیان یا فرمانروایان یونانی رقم خورد که آنها را به عنوان یهودیت اصلی به رسمیت شناختند. در این زمان، سلوکیان، مجسمه ی زئوس را برای پرستش در معبد اورشلیم قرار دادند که شورش یهودیان تحت رهبری حشمونی ها را به دنبال داشت و با تصرف اورشلیم توسط جان هیرکانوس یا یوحنای هیرکانی شاه حشمونی و شکست سنگین سامریان از او دنبال شد. اما یوحنای هیرکانی، با دادن همزمان عناوین شاه و کاهن اعظم به خود، باعث خشم فریسیان که شاهی را فقط از خاندان داود قبول داشتند شد و به نظر میرسد همین جا جایی برای اتحاد سامری ها و فریسی ها باز شده باشد که در تورات نیز منعکس است. اما بعضی از تغییرات حشمونی ها قاعدتا باقی ماندند و مرز بین زئوس یونانی و یهوه ی فریسی باید در همین زمان به وجود آمده باشد. لاکاپله در مورد تاثیر این وقایع بر غرب، به نظر فلاویو باربیرو متوصل میشود که نوشته است یهودیان از کردستان به آذربایجان ایران و از آنجا به سرزمین های تاتاری شمالی رسوخ یافته و در قالب یهودیان اشکنازی نیمه ترک به درون اروپا رسوخ کرده و حکومت فرانک ها را پدید آورده اند. طبیعتا این ارتباط در زمان رسوخ اسکیت ها یا ترک ها به درون خاورمیانه منطقی میشود که اولین جایی که چنین رسوخی در تاریخ اسلام برجسته میشود ظهور امپراطوری سلجوقی است. لاکاپله معتقد است که سلوکی ها در نام همان سلجوقیانند و حشمونی ها در نام همان عثمانی ها. زئوس مدل اولیه ی یهوه در زمانی است که عثمانی ها هنوز یونانی مآبی، ترکان را به طرف یک کپی از مذهب یهودی-مسیحی توراتی و جدا شدن هویت عثمانی از سلجوقی تغییر نداده بودند. بعضی از مسائل حول بازگشت به اصل، باعث بازگشت اله/الله و تاثیرگذاری کیش قدیمش بر مذهب حشمونی/عثمانی شدند که از دل مکتب سلجوقی بیرون آمد. بنابراین سلجوقی ها در ابتدای غلبه ی بیگانه بر یهود و در صحنه ی زورگویی آنتیوخوس سلوکی به یهودیان قرار دارند. آنتیوخوس معادلی برای فاتحان آشوری و بابلی یهود نیز هست و سیروس یا کورش کهن الگوی این شاهان است که گاهی با یهود است و گاهی علیه آنها. دقیقا همین رابطه را یهود با رومیان دارند و نام روم، مرتبط با نام قوم آرامی است که آشوریان به زبان آنها سخن میگفتند.:

“HASMONEANS= OTTOMANS”: D.LACAPELLE: THEOGNOSIS: 22MAY2019

احتمالا نام ارمینریک/آرماناریک/یرمونوریک شاه افسانه ای گوت ها را میتوان همزمان به شاه آرامی ها و شاه آلمان/هرمان/ژرمن معنی کرد. وی یک نسخه ی ژرمن اخشوارش/کورش در کتاب استر است. در او همچنین شباهتی به قصه ی داود با همسر اوریا وجود دارد. همانطورکه میدانیم، داود با همسر اوریا زمانی که اوریا در حال جنگ برای خود داود بود معاشقه کرد. البته مطابق تورات، داود، اوریا را به جنگی فرستاد که دیگر از آن برنگردد و بعد همسر اوریا را برای خود گرفت. اما در حماسه ی "تیدرک از برنه" نسخه ی گوت همسر اوریا در مرز همسر اوریا و استر قرار میگیرد. در این داستان، در زمانی که سیفکا وزیر ارمینریک در حال جنگ برای شاهش بود، شاه به زور با اودیل همسر زیبای سیفکا هماغوشی کرد. زمانی که سیفکا از موضوع مطلع شد با همدستی همسرش نقشه ای انتقامجویانه کشید که با اجرای آن، بیشتر پسران و برادرزادگان شاه با اتهاماتی که اودیل و سیفکا به شاه القا میکردند کشته شدند. حتی دو تا از برادرزاده های شاه به این اتهام دروغ اودیل کشته شدند که میخواستند با اودیل همبستر شوند. زمانی که نوبت انتقام به تیدرک از برادرزادگان شاه رسید، او به آتیلا شاه شوش پناه برد و به او در ساقط کردن آرمینریک همکاری کرد. دراینجا شوش، نام پایتخت "هون لند" یعنی سرزمین ها خوانده شده است. مارک گراف در برابر کردن این داستان با قصه ی استر، یادآوری میکند که نام پایتخت داریوش اخشوارش (فاتح پارسی یا مادی بابل در تورات و همسر استر) هم شوش است. به نوشته ی جوردانس، در زمان جنگ آرماناریک با هون ها قبیله ی روسومونی ها به آرماناریک خیانت کردند و زمانی که آرماناریک به آنها حمله برد، سونیلدا همسر رئیس روسومونی ها را اسیر کرد و او را میان اسب های چموش بست تا تکه تکه شود. دو برادر سونیلدا برای انتقام به آرماناریک، زخمی مرگبار وارد کردند که بر اثر آن ناتوان شد و آنقدر زنده ماند تا شاهد نابودی حکومتش به دست هون ها باشد. آرماناریک بعدتر و در سن 110سالگی درگذشت. این سونیلدا برابر با سوانهیلد در حماسه ی ولسونگا است که همسر یرمونریک (آرمینریک) شد ولی بیگی مشاور خائن یرمونریک، به دروغ، شاه را قبولاند که راندور پسر شاه با سوانهیلد رابطه ی نامشروع دارد و شاه به خاطر این دروغ، دستور اعدام پسرش را صادر کرد، ولی خیلی دیر و زمانی که کار از کار گذشته بود، متوجه شد که اشتباه کرده است. در این هنگام، بیگی، همه ی تقصیرات را به گردن سوانهیلد انداخت و سوانهیلد با افتادن زیر پای اسب ها اعدام شد. بدین ترتیب سوانهیلد/سونیلدا نیز یک نسخه ی دیگر استر در داستان آرمینریک است.:

“reconstruction issues ii”: mark graf: chronologia: 13/12/2017: P126

اگر آرمینریک و آتیلا هر دو در جایگاه سیروس یا کورش یا آشور قرار داشته باشند، پس ما در این قصه، انتظار بازیابی شکلی از سقوط آشور یا حکومت و جانشینی آن با شکلی دیگر را داریم. ظاهرا این قصه قبلا در داستان درگیری نمرود با ابراهیم جد یهودیان رمزگذاری شده است:

مطابق منابع یهودی، نمرود بنیانگذار امپراطوری آشور است. او کاندیدای اصلی مقام امرافیل است: شاه بابل که ابراهیم با رواج بتپرستی توسط او مخالفت کرد. "امرافیل" به معنی امرکننده به آتش است، چون تصور میشود نمرود دستور داد ابراهیم را توی آتش بیندازند، اما بعد از این که به معجزه ی خدا آتش بر ابراهیم اثر نکرد، از مجازات ابراهیم دست کشید؛ البته این باعث نشد از گردنکشیش علیه خدا دست بردارد. نمرود زمانی خداپرست بود تا این که در درگیری بین خویشاوندانش از بنی حام موسوم به پاتروسی ها و خویشاوندان یافثیش دودانیم، طرف دودانیم را گرفت و به پیروزی آنها باعث شد، اما سپس آنها را نیز تار و مار کرد و خود شاه شد و سرزمین آشور پسر سام در شنعار (بین النهرین) را تصرف کرد، آنگاه به موفقیت های خود غره شد و بر ضد خدا شورید. خدا نیز حمایتش را از او برداشت. در این هنگام، کدرلاعمر از خدمتگزاران نمرود که در بلبشوی بعد از سقوط برج بابل، بابل را ترک کرده و در عیلام ساکن شده و حکومت شوش را برساخته بود، علیه نمرود شورید. نمرود در جنگ شکست خورد و خدمتگزار کدرلاعمر شد و در رکاب او به جنگ با پادشاهان غرب پرداخت که ارتش مشترک آنها در محل سدوم و عموره از ارتش ابراهیم شکست خورد. از بدعت های نمرود، یکی ساخت خانه ای بزرگ یعنی قصر برای خود بود که بعدا ساکنانش آن را ترک گفتند و به روایتی یهودیان در آن سکنی گزیدند بی این که خدا ناراحت شود. از تبار نمرود و دو همسر پاتروسی او، پلاسگی ها پدید آمدند که نتیجه ی اتحاد گروهی از پاتروسی ها با گروهی از کسلوخی ها بودند و در جزیره ی کرت ساکن و معروف به قفطوریم شدند. کسلوخی ها همان کوشی ها هستند که نام از کاسیوس (قصی)، کوهی در شرق مصر دارند. در یونانی آنها را به نام اتیوپیایی میشناسند. به گفته ی ترقوم، کسلوخی ها و پاتروسی ها با هم دشمن بودند. ولی با این حال، قفطوریم بیشتر به هویت کوشی خود نزدیک بودند. آنها در قالب پلستینی ها به کنعان حمله کردند و با یهود جنگیدند. ولی بزرگترین مرکز قدرتسازیشان در آناطولی بود. آشوری ها آنها را به مادای (ماد) کوچاندند و آنها آنجا را به نام هویت کوشی خود، "کوش" نامیدند. "داریوش مادی" که تبار عبرانی-مدینی بود، به حکومت آنان رسید و بابل را فتح کرد و از آن پس، قدرتی بزرگ به اینان منتقل شد. آنها از آنجا با عناوین توری یا تورانی به اطراف و اکناف گسترش یافتند. از قفطوری های ماد، سه قبیله ی عمده ی کزروق، کوتراق و سابیر برخاستند که از مجموع آنها سلجوقیان پدید آمدند. این سه قبیله در مهاجرت به غرب، به دو اتحادیه ی اصلی کوتریگور و اوتیگور تقسیم شدند که دسته ی اول، دشمن بیزانس و دسته ی دوم متحد بیزانس بودند و به ترتیب به اکامنید (هخامنشی) و خزر نیز شناخته میشدند ولی مجموع آنها بلغار خوانده میشد. دو دستگی آنها باعث تصرف سرزمینشان توسط آوارهای فینو-اوگری شد. درحالیکه اوتیگورها هنوز مایل بودند تا بیزانسی ها را علیه اوتیگورها بشورانند، بیزانسی ها اقدام به متحد کردن اوتیگورها و اکامنیدها علیه آوارها کردند و با موفقیت، آوارها را شکست دادند. اما بعدا آوارها قیام کردند و مملکت را به نابودی کشاندند. اوتیگورها به سمت بیزانس حرکت کردند و کوتریگورها با قلمروی بسیار کاهش یافته به نام خزریه بر جای ماندند.:

“Nimrod” , “kaftorite nation”: wikinoah.org

کورش فاتح بابل که اکامنید نامیده میشود، در تورات هم شاه عیلام است و هم شاه ماد. بدین ترتیب، شورش کدرلاعمر عیلامی علیه نمرود، شورش مادها و هخامنشی ها علیه آشور و بابل، و حمله ی آتیلای شوش به آرمنریک، همه در یک تغییر داخلی درون جریان آشوری-بابلی خلاصه میشود ضمن این که در داستان سکونت یهودیان در قصر نمرود و فتح بابل توسط یک داریوش شاه یهودی تبار، موضوع به قدرت رسیدن یهودیان در بعد این تغییر نیز تا حدی برجسته شده است. ظاهرا در داستان های اخیر، ردی از یک زن برای سقوط نیست ولی مادیگرایی و دور شدن آشوریان از روحانیت همانطورکه در داستان یونانی شکست ساراک آشوری از مادها دیده میشود، در علت یابی سقوط امپراطوریشان برجسته است و دلیلش میتواند این باشد که نقش زن در این سقوط یا انحطاط، کاملا یک نقش تمثیلی است و در تفسیر بهاکتی آناندا گوسوامی از آسور قابل شناسایی است.:

لغت کوروس یا سور یا آسور یا اهور یا هور یا هری به معنی سرور و حاکم، معادلی دیگر برای لغت "بعل" به همان معنا است و هر دو عنوان برای خدایان و شاهان زمینی به کار رفته اند. "هر" که ریشه ی لغت هور یا سور است، تلفظ دیگری از "ال" یا "ال" است که بعدتر بیشتر روی خدا متمرکز شده است و یاهو که یهوه فرم تحول یافته ی آن است، خود را با ال تطبیق کرده است. لغت یاهو به صورت های یهو، یسو، اسو، وسو، باسو هم تلفظ شده و در یونانی در ترکیب با لغت ایل/ال، لغت "باسیل" به معنی شاه را ساخته است. معادل آن در هند، واسو دوا است که به مانند باسیل، مفهوم خدا واسو یا بعل یاهو را میرساند. در بعضی منابع هندی، واسو معادل روح و جیوا همسر او و به معنی جسم یا جان است که واسو به سبب آن به زمین سقوط میکند و در جسم زمینی محدود و اسیر میشود. نام حوا تلفظ دیگر "جیوا" است. در تورات، مار که نماد سقوط و شیطان است، از طریق حوا میوه ی ساقط کننده را به آدم میدهد. از طرفی "آسو" که تلفظ دیگر "وسو/یاهو" است، در یونانی "آوتوس" تلفظ میشود که معنی "خود" در ذهن فرد بشر را دارد. همین لغت با اضافات سامی "م" و "ن" به صورت های آتوم، آتون و آدون درمی آید که "آتوم" تلفظ دیگر نام "آدم" شوهر حوا است. همانطورکه لغت "ار/هر" علاوه بر خدا معنی شیر میدهد، آتوم نیز در مصر یک خدای شیرچهره است. او یک کهن الگوی شاه است که تخت شیرنشانش همسر او است. در تمامی سرزمین های سامی و قبطی، شیر، بیشتر همدم الهگان بوده و از تطابق او با الهه، تصویر سخت/سخمت الهه ی شیرشکل به دست آمده است که نامش هم تلفظ دیگر نام هکاته الهه ی جادوگری و هم تلفظ دیگر نام شخینا نیمه ی مونث یهوه است. آتوم در مصر شمالی بیشتر با هورس و در مصر جنوبی بیشتر با آمون تطبیق و در هر دو مورد برابر با رع خدای خورشید شمرده میشد. منتها آمونیست ها میل مشخص تری به وحدت وجود و سریان دادن خدا-آتوم در تمام جهان داشتند. این از مذهب فرعونی قابل برداشت بود. چون پراسو یا پراهو که همان فراعوه یا فرعون است، در لغت قابل تبدیل به پولیوس به معنی جامعه یا شهر در زبان یونانی است و همین پراسو که به طور مستقل، تلفظ دیگری از "بعل یاهو" نیز هست، در هند تبدیل به "پوروشا" نام خدایی شده که جهان مادی از اجزای بدن او پدید آمده است. کشتن فرعون جنایتی بزرگ و در حکم کشتن نظم جامعه بود. اما زمانی که کاهنان آمون این قانون خود را زیر پا نهادند و خاندان آخناتون را که کمر به نابودی مذهب آمون بسته بودند ریشه کن کردند پیروان مذهب مصری در خارج از سرزمین اصلی مصر و در شامات، به مذهب آتون که همان "آدون" از نام های سابق یاهو/یهوه است وفادار ماندند و بدل به یهودیان شدند.:

The corona of hari/heri/heli/eli and atenism explained”: bhakti ananda goswami: eohn: 4/9/2000

در هند، "سوره" ها زمانی درخشان ترین و باایمان ترین مردم بودند، ولی دچار سقوط اخلاقی شدند و از آنها تعبیر به "اسوره" شد. مادام بلاواتسکی، آنها را در این سقوط، معادل بنی الوهیم یا پسران خدا در یهودیت میداند که فقط به خاطر زنان زمینی دچار سقوط اخلاقی شدند. به گفته ی بلاواتسکی، رودررویی آنها با "دوا ها" یا خدایان مرسوم هندی از ابتدا نشان رودررویی خیر و شر نبود بلکه فقط تناقض های ذاتی خلقت بین آفریده ها و صفاتشان را نشان میداد که ناشی از دوگانگی خود خدا بود. در کابالا محل این دوگانگی در دایره البروج، در منطقه ی برج های سنبله تا عقرب نشان داده میشود [که همانطورکه دیدیم، میشود محل ماه های پاییزی در عصر حوت و همان جایی که علی و دو چشمش یعنی حسن و حسین در آن قرار گرفته اند]. در ویشنو پورانا این دوگانگی، دوگانگی ماهیت ویشنو پروردگار ویشناوا را میرساند. دو گروه سوره ها و دواها بارها با هم جنگیدند و بعد از مدتی کار بر دواها سخت آمد چون سوره ها به خاطر ایمان و درستکاری و وفاداری خود به دین، دارای روحیه ی بسیار قوی بودند و شکست دادنشان غیر ممکن مینمود. اما ویشنو به دواها قول داد که سوره ها را با فریب دادن و منحرف کردن از راستی، ضعیف کند. پس ویشنو خود را به صورت موجودی الهی به نام مهاموها درآورد و بین سوره ها رفت و کم کم به آنها قبولاند که خود خدا است که آمده به آنها بگوید چه کار کنند و با این ترفند، شروع کرد تمام حلال ها را حرام کردن و تمام حرام ها را حلال کردن. اینطوری سوره ها به نادرستی و خلافکاری افتادند و با از بین رفتن خلوص روحیشان انحطاط یافتند و دواها آنها را شکست دادند.:

“fundamentals of qabbalistic cosmogony”: h.p.blavatskey: sacred-texts.com

ظاهرا مهاموها به معنی موهای بزرگ، در اسم همان "مایا" الهه ی توهم و معادل استر در تخریب آسور یا حاکم یعنی روح تمدن موسوم به آسوری یا آرامی است که با این کار، دواها را که لاجرم مظهر مقدسات یهودیان (ملت استر) هستند در جهان به قدرت میرساند.

این انحطاط در مورد خدایی انسانواره، میتواند همان سقوط روح از آسمان به زمین و تبدیل خدا از یک امر ماوراء الطبیعی به نیروهای تحت پرستش انسان در زمین یعنی افتخارات مادی چون پول و قدرت و شهرت و بتواره های فیزیکی از قبیل اتومبیل و خانه های شیک و حتی بعضی انسان ها (سلبریتی ها) باشد. همه ی این قبیل پرستش ها از قدیم وجود داشته، ولی درحالی که در قدیم در مقابل مذهب و شرع قرار میگرفته، امروزه مذهبی ترین عملکرد تبلیغی را در سطح جهان دارد. علت، آمیختگی شدید تمدن مدرن به سازوکارهای مغناطیسی و الکتریکی است چون خدا نیز در تشبیه به قطبین زمین، در عملکرد مغناطیسی آن مستتر بود. او درست مثل دو جنبه ی متضادش که به دو مار پیچیبده به دور کادوسئوس عصای هرمس تشبیه میشوند، در دو قطب مغناطیسی مخالف هم شمال و جنوب تقسیم میشد و محل قطب شمال را ستاره ی قطبی و محل قطب جنوب را به غلط ستاره ی سهیل (کانوپوس) تعیین کرده بودند. اولی با سرمای وحشتناک کاهنده ی زندگی و دومی با گرمای استوایی برسازنده ی انبوهی عظیم و هولناک زندگی در قالب جنگل ها و محیط های طبیعی مملو از جانوران خطرناک و عوامل بیماریزا مشخص میشدند و این نیروهای مخالف در مرکز زمین و در سواحل جایی که به آن "مدیترانه" یعنی دریای میانی میگفتند به تعادل میرسیدند و درست در همین منطقه تمدن انسانی شکل گرفت و با دریانوردی فنیقیان در سرتاسر این سواحل، فرم مشابهی پیدا کرد. پس تمدن انسانی، برایند الهی و نمود خود خدا بوده است. اما اکنون که آن تمام جهان را درنوردیده و توحش تهدیدکننده ی انسان باستانی را به قلیل ترین حد ممکن رسانده است، خود را تنها قطب موجود و در خطر عدم ادامه ی مغناطیس می یابد و برای دوام خود دنبال قطب مخالف جدید میگردد. مکتب لاوکرافتی «کتلهو» هیولای هشت پا مانند، با زنده کردن تصاویر توراتی از خدایان وحشی تشنه ی خون که به جای اجنه و ارواح نشسته اند دنبال همین قطب گشته است. معبد نیارلات هوتپ با برجستگی شدید مضمون رویا در رمان های لاوکرافتی، به این نتیجه رسیده است که باید از طریق رویا با قطب مخالف تماس برقرار کرد و دروازه ی رویاها موسوم به MI-GO را در جنگل ها و اماکن طبیعی میجوید. در داستان "نارنیا" ی سی.اس لوئیس، «جنگل بین دنیاها» قلمروی مرموز با ظاهر یک جنگل ساده است که دنیاهای زمین، نارنیا و چارن را به هم مربوط میکند و دروازه اش به زمین، یک کمد جالباسی است. این جنگل، به نوعی ارتباط زمین با جهان اجنه از طریق دروازه هایی را شبیه سازی میکند. به عنوان مثال، در داستان از قول خانم و آقای سگ آبی میشنویم که جادیس آخرین ملکه ی چارن، از نسل لیلیت همسر اول آدم است که یک ماده جن بود. چارلز دی اینت در کتاب "قدم زنی روحانی" نوشته است: «همه ی جنگل ها یکی هستند... همه ی آنها پژواک اولین جنگلی هستند که راز را در زمان شروع جهان به وجود آورد... برای هر جنگلی که وارد میشوید دو جنگل وجود دارد: پژواک فیزیکی جایی که وارد میشوید، و آن که بدون توجه به مسافت یا زمان به همه ی جنگل های دیگر متصل است؛ جنگل بدوی که خاطره ی آن از طریق حافظه ی جمعی همه ی درختان ماندگار میشود... افسانه و اسطوره در الفبای درختان در هم پیچیده، نه تنها با هوش، بلکه با شگفتی، با ترس، به یاد ما می آیند.» اعضای نیارلات هوتپ در جنگلی در نزدیکی ورثینگ در ساسکس غربی انگلستان دنبال می گو میگشتند؛ محلی که از دهه ی 1960 مکان مشاهده ی بشقاب پرنده ها و طبق افسانه های محلی، محل ناپدید شدن اسرارآمیز انسان ها و حیوانات در جنگل بود، سگ ها از مکان های خاصی از جنگل آن میترسند و فاصله میگیرند، ردپاهای اسرارآمیز و اشکال عجیب در آن کشف میشدند، برخی از مردم ناگهان و بدون هیچ گونه دلیل مشخصی در آن احساس ناراحتی میکردند، و در یک کلام طلسم شده توصیف میشد و آن وقت طالبان می گو در آن میخوابیدند تا رویاهای راهنمایی کننده ببینند. کل تمدن غرب و جهان الان روی همین محور رویاهای راهنمایی کننده میگردد منتها با اتکا به روانکاوی که معتقد است دریافت های دوره ی بیداری هم میتوانند تحت تاثیر ناخودآگاه فرد، عملکردی مشابه رویا بیابند، در بیداری و از طریق رسانه برای افراد، رویا میسازد. همه ی ما تحت تاثیر فیلم ها و اخبار و رسانه های جمعی، خودبخود تحت تاثیر تغییراتی قرار میگیریم که نوع به کارگیری کلمات در رسانه و در زبان افراد تحت تاثیر رسانه، بر ناخودآگاه ما وارد میکند. این یکی از برکات روانکاوی بخصوص پس از توجه لکان به زبان از نظرگاه آن است، موضوعی که باعث علاقه ی روانکاوی به شرق دور شده است. در آن منطقه هیروگلیف های چینی، برداشت هایی نقاشی وار از کلمات در ذهن ایجاد میکنند که در بشر غربی پنهان است چون در غرب، نوشتن کلمات با الفبا، معنی پنهان و اولیه ی لغات را که هنوز با ناخودآگاه ما بازی میکنند از خودآگاه ما محو کرده اند و برخی میگویند فنیقی ها در رواج دادن الفبا عمدا این موضوع را مد نظر داشتند. اما میتوان با رسانه های دیداری و شنیداری، هنوز تصاویر مخالفی را با کلمات به ذهن وارد کرد. به همین دلیل است که احتمال عصبانی شدن یک امریکایی طبقه ی متوسط از بعضی کلمات معمولی خیلی بیشتر است تا یک هندی یا افریقایی فقیر، چون دو نفر اخیر، به اندازه ی نفر اول، تحت تاثیر رسانه های پیچیده نیستند و برعکس آنها نفر اول، از شنیدن کلمه، موجی از خاطرات فراموش شده ی باقی مانده در ناخودآگاه از تحقیر یا نفرت یا جنسیت زدگی را که آن کلمه از طریق رسانه در ذهن فرد ذخیره کرده است تجربه میکند. موضوع مسائل ناخوشایند دراینجا هنوز تحت تاثیر حقانیت اعتقاد به الکترومغناطیس و جلب به قطب مخالف است. هگل مدتها قبل، این مضمون را وارد ادبیات سیاسی کرد جایی که مدعی شد GEIST یا روح جهان مدام به اولین قطب مخالفی که مخالف خود می یابد جذب میشود و این را در افراد و ملت ها و مذاهب تا بینهایت به سمت دورترین قطب مخالف ممکن دنبال میکند. معمولا قطب مخالف، یک دشمن است، اعم از این که یک فرد، یک خطر طبیعی یا یک ملت باشد و وقتی هم که کل زمین را خانه ی خود ببینید و با آن متحد بشوید، ممکن است برای خودتان دشمنان فضایی تخیل کنید و به آنها میل کنید. یا ممکن است با زمان حال، همهویت شوید و گذشته را به عنوان یک خطر، مملو از خوناشامان و جنایتکاران درگیر قربانی های خونین ببینید، مانند انگلیسی ها و امریکایی های کاملا مدرنی که جنایت های نسبت داده شده به ولاد تپس ملقب به دراکولا –شاه قرون وسطایی ترانسیلوانیا- را با خوناشامی کنت دراکولای رمان برام استوکر در قرن 19 یکی میگیرند و قدسی زدایی از انسان سنتی را تا حد مملو کردن تخیلی قرون وسطی از حجم عظیمی از انسان های آدمخوار بالفطره در مقام گرگنماهای واقعی پیش میبرند. حتی لذت تماشای یک فیلم ترسناک پر از قتل های وحشیانه ی آدم ها توسط همدیگر یا موجودات تخیلی تهوع آور، اما در کانون امن یک خانه ی شهری نیز از همین قطبی سازی ریشه میگیرد. پاسخ دادن به چنین نیازی برای حکومت هم ضروری است چون همانطورکه روانکاوان میگویند، هرچقدر به یک نفر بیشتر آسیب روانی وارد شود، مکانیسم دفاعی روانیش بیشتر تمایل پیدا میکند جای خاطرات بد را با یک تاریخ زیبای غیر واقعی پر کند و درنتیجه دوره ی افتضاحی که آدم ها به هم بی تفاوت یا خیانتپیشه اند و پشت سر هم به یکدیگر ضربات روانی وارد میکنند، در بازگویی ها به بهترین دوران زندگی بشر روی زمین و یک دوره ی طلایی از همه جهت تغییر خوانش پیدا میکند. :

“STOLEN HISTORY AND PSYCHOANA;YSIS”: FROSTY CHUD: STOLENHISTORY: 17NOV2022

موضوع تاثیر خدا بر زمین در قالب دو جریان متضاد ناشی از دو قطب در گفتاری از آپولونیوس یافت میشود که بر اساس آن، خدایان باد از دو دروازه ی کوه المپ (محل سکونت خدایان) جاری میشوند و این دروازه ها دو قطب زمینند. هرکول، دو پسر بورئاس تراسی، خدای باد را کشت و در محل قتل، دو ستون به نشانشان برافراشت که میتواند نشانگر دو نوع باد دو قطب کوه مانند باشد. داستان ستون ها در دو ستون هرکول در کوه های اطلس به نشانه ی پایان دنیا و احتمالا مابه ازای المپ مزبور، تکرار میشود. به قولی خود هرکول بود که کوهستان اطلس را به دو قسمت تقسیمم کرد که اکنون بخش های اروپایی و افریقایی کوهستان معبر دریای مدیترانه به اقیانوس اطلس تلقی میشوند. هرکول به مانند اطلس غول، مدتی آسمان را در آن کوه ها بر دوش کشید و ستون مابه ازایی برای کوه است. در اساطیر هندی، خدای ویشنو در قالب یک شیر-انسان به نام ناراسیمها از درون یک ستون بیرون جست و شاه اسوره ها را کشت. جسد ازیریس نیز در قالب یک تنه ی درخت، تبدیل به ستون قصر شاه جبیل در فنیقیه شد. ملقارت همتای فنیقی هرکول، در قالب دو ستون پرستش میشد. در نوشته های سانخونیاتون، اوسوس فنیقی، پرستش باد و آتش در قالب دو ستون را رواج داد.:

“the night of rhe gods”: v1: john oneil: harison press: 1893: p 236-7

کلمه ی column به معنی ستون، از ریشه ی کولوفون یونانی است که آن هم با لغت لاتین "کائلوم" به معانی آسمان و خدا همخانواده است. ازاینجا در موضوع دوگانگی قطب، به نام «آمفی ماخوس» به معنی «دوگانه ی بزرگ» میرسیم که پادشاه کولوفون و رهبر اسبسوارانی مشهور بود که به سببشان کولوفون مرکز پرستش خدایان اسب بوده است. کولوفون محل حکومت گیگس پادشاه لیدیایی بوده است که به داشتن حلقه ای جادویی مشهور بوده است، حلقه ای که در قدرت ماندن پادشاه به آن منوط بود. کولوفون همچنین نام بنیانگذار شهر ازمیر محل حکومت آلیاتس دیگر پادشاه مشهور لیدیه بوده است. کولوفونیا نام کوهستانی است که شهر سه دروازه ی فاسالیس در آن قرار داشته است. این شهر محل زیارت یک دانه ی لوبیای جادویی بوده است که با دانه های لوبیای جادویی جک و درخت لوبیای سترگی که از آنها برآمد و آسمان را به زمین دوخت مربوط است. این درخت، جانشینی برای کوهستان قطب شمال است و اتفاقا کولوفونیا به دیگر مابه ازای کوهستان عمود جهان یعنی آکروپولیس آتن هم مرتبط است چون نام خواهر ارکتیوس شاه خدای زمین زاد آنجا کولوفونیا است. ارکتیوس یکی از عناوین پوزیدون خدای دریا نیز بوده است. در خانه ی کعبه در مکه ی حجاز، سازه ای به نام "قطب" وجود دارد که به نظر میرسد از طریق آن، کعبه را به مرکز زمین تعبیر کرده اند. "قطب" عنوان رهبران دراویش در بین مسلمانان نیز هست و هر قطب درویش، مرکز جهان و جانشین خدا بر زمین از دید پیروان خود است. در مصر، بسیاری از مسلمانان، عنوان "قطب" را برای ایلیا یا الیاس به کار میبردند و او را به عنوان یک پیامبر زنده که به دلیل خوردن از آب حیات، عمر جاویدان دارد، عامل برکتبخشی بر جهان میشمردند. از قول مولوی شیخ نیقوسیه نقل شده است که الیاس در خشکی قطب جهان است و حسین در دریا. (همان: ص229-233) اطلس غولی که آسمان را در کوه هایی به همین نام روی بازوان خود نگه میداشت، جایی بین قطب انسانی و کوه قطبی قرار دارد. یکی از معانی نسبت داده شده به نام او "آت" (بزرگ) به علاوه ی "لاس" (سنگ) در مجموع به معنی سنگ بزرگ است که درواقع به این موضوع اشاره دارد که تمام سنگ های مقدس و سازه های سنگی مقدس چون معابد میتوانند جانشین اطلس و قطب کیهانی باشند کماینکه خود لغت "لاس" به معنی سنگ میتواند مرتبط با "اللات" الهه ی عرب باشد که به شکل سنگ های مقدس پرستیده میشد. لغت "لاتین" نیز به یک احتمال، از "اللات" می آید. گفته میشود لاتینی ها نام از شاه یا خدایی به نام لاتیوم داشته اند. لاتیوم میتواند لادیوم هم تلفظ شود و یکی از تعابیر از معنی "پالادیوم" بت مقدسی که به لاتینی ها اعتبار میداد، "پالاس" بعلاوه ی "لادیوم" و در مجموع به معنی بت سنگی پالاس یا آتنا است. عقیده بر این بود که پالادیوم یک سنگ سقوط کرده از آسمان بوده و از این جهت، به خدایی هبوط کرده شبیه بود. (همان: ص212-209) نام "اللات" با نام "لوط" پیامبر هم مرتبط است که همراه خانواده اش از بلای آسمانی که بر سدوم فرود آمد گریختند اما همسرش به عقب نگریست و به یک ستون سنگی تبدیل شد. به دانیل ابوت در سفرش به شامات، ستونی سنگی را نشان دادند که گفته میشد همسر لوط است، یعنی همسر لوط از خودش به لحاظ دیداری جاویدان تر و در تجسد در سنگ دقیقا برابر اللات بود. میشود لوط را در تبدیل به لات با اگدیستیس، خدای دوجنسه مقایسه کرد که در موقع تبعید به زمین، اخته و تبدیل به زنی شد که به نام الهه کوبله میشناسیم. علت این است که خدایان باستانی، موجوداتی بی جنسیت یا دارای حالت های مشترک هر دو جنسیت بودند و در این زمینه پایاترین کیفیت را تا به امروز، دیونیسوس باخوس داشته است. در چین، به حالتی ناشخصی تر، خدا به شکل یک دایره ی دو رنگ به نام تای چی نشان داده میشد که رنگ سفیدش یانگ یا نیروی نرینه و بخش سیاهش یین یا نیروی مادینه را نشان میداد و تمام نیروهای متضاد گیتی از این دو شق که جای دو قطبند ریشه میگیرند. یهوه خدای یهود نیز دارای کیفیت دوجنسه بوده و این کیفیت در یاکیم و بوعز، دو ستون معبد سلیمان که همتای دو ستون هرکول هستند ضرب شده بود. کابالیست ها جنبه ی مذکر یهوه را "هو" و جنبه ی مونث او را "شخینا" مینامیدند و معتقد بودند "هو" پنهان است و آنچه از یهوه آشکار است، همه جزو شخینا است. (همان: ص9-238)

ظاهرا اصحاب سیاست اروپایی-امریکایی تحت کنترل اخوت های کابالایی، ابایی ندارند از این که صاحبان قصرهای یک بابل یا نینوای پر از ریخت و پاش و لذتپرستی و یا همچون دونالد ترامپ و روپرت مورداخ بازیچه ی دست زنان به نظر برسند؛ چون مطابق تاریخی که دستورالعمل سیاسی است، آنها در این موقعیت، فقط انواع مختلف یک اخشوارش بازیچه ی دست استر هستند که به استر به عنوان جنبه ی هویدای خدا کمک میکنند تا به زودی شرع خدای یهود بر جهان حاکم شود. معلوم نیست این اخشوارش منحط چند هزار سال دیگر قرار است بر زمین حکومت کند تا ثابت شود کابالا راست میگوید؟!

مطلب مرتبط:

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت1

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت1

تالیف: پویا جفاکش

در سال 1536 میلادی، جاناتان اسکایپ کشیش انگلیسی موعظه ی جنجالی ای ایراد کرد که نزدیک بود به یک شورش در انگلستان منجر شود. در آن زمان، هنری هشتم پادشاه بریتانیا از همسر اولش طلاق گرفته و با آن بولین ازدواج کرده و ضمنا از این موضوع، بهانه ای برای خروج از کلیسای رم و تصرف اموال کلیسای رم در بریتانیا ساخته و بریتانیا را صاحب اولین دولت پروتستان اروپا کرده بود. این اتفاقات منجر به رشد قدرت کلیساهای محلی شده بود و توماس کرامول قصد جلوگیری از این افزایش قدرت را داشت درحالیکه ملکه آن، طرف کشیش ها را گرفته بود. در این شرایط، اسکایپ، در موعظه ی جنجالی خود، شاه هنری را با اخشوارش (کورش) شاه پارس ها در کتاب استر در عهد عتیق مقایسه کرد، کرامول را با هامان وزیر ضد یهودی اخشوارش برابر نمود، و ملکه آن را در مقام استر ستود که یهود را از خطر نابودی توسط هامان رهانید. این موعظه در آن زمان به اندازه ی خود پروتستانتیسم غیر طبیعی مینمود، چون درحالیکه تا آن زمان، در ادبیات مسیحی، یهود به عنوان یک قوم خائن و ناسپاس نسبت به خدا شمرده میشدند، یک کشیش مسیحی، داشت کشیش ها را با یهود برابر میکرد. با این حال، مارک گراف، این را غیر طبیعی نمیبیند چون به عقیده ی او این موعظه در دوره ای مدرن تر پرداخته شده تا کدی باشد برای توجه دادن خودی ها به این که دو پادشاه ظاهرا بی ربط به هم یعنی کورش و هنری هشتم، دو روایت مختلف هستند از یک شاه واحد. در همین موعظه، اسکایپ، هنری هشتم را به سبب هوسبازی های رسوایی بارش با زنان و دور شدن از راه خدا توسط زنان، با سلیمان شاه یهود مقایسه میکند، کسی که درست مثل کورش، بنا کننده ی معبد مرکزی یهوه در اورشلیم شمرده شده است. این درحالیست که از راه به در شدن سلیمان توسط زنان، میتواند شامل سرسپردگی اخشوارش به استر و هنری هشتم به آن بولین هم باشد، بخصوص آن بولین که بعدا به جرم زنا با 5مرد و همچنین به جرم زنای با محارم (یکی از آن مردها برادر او بود) اعدام شد و خیلی جالب است که چنین زنی، حامی کشیش ها باشد و آن کشیش ها هنوز مردان خدا باشند؛ حالا در نظر بگیرید این مردان خدا را باید جای تنها قوم برگزیده ی خدا روی زمین یعنی یهودی های لجباز و خائنی بگذاریم که هنوز معلوم نیست خدا چرا مدام وقتش را سر برگزیدن اینها تلف کرده و بعد برای انتقام، بر سرشان عذاب فرستاده است. مارک گراف از طریق بازسازی فومنکو و نوسفسکی از زندگینامه ی درهم و برهم ایوان مخوف و خانواده اش، توانسته دلیل حمایت یک زن «خراب» از مردان خدا را دریابد. در زندگی ایوان مخوف، این زن، النای مولداوی است که جاسوس کشورهای پروتستان غربی در روسیه است و مثل آن بولین، جانشین همسر اول ایوان مخوف میشود. این زن وظیفه ی کمک به قدرت یافتن یک شبکه ی یهودی وابسته به غرب در روسیه را داشت و پروتستانتیسم و یهودی گری اینجا نیز با هم جمع می آیند. اما ایوان مخوف بعدا توبه کرد و النا را طرد نمود و یهودیان را سرکوب و مسیحیت ارتدکس را احیا نمود.:

“reconstruction issues ii”: mark graf: chronologia: 13/12/2017: p118

در تاریخ رسمی، مسیحیت ارتدکس که ایوان مخوف کمر به نجات آن بسته بود، در بوزنطیه علیه کلیسای کاتولیک رم شوریده بود و پروتستانتیسم هنری هشتم نیز باز علیه کلیسای کاتولیک شوریده بود. اما دیدیه لاکاپله معتقد است لغت "کاتولیک" به معنی جهانی، در قسمت های نزدیک به اصل این قصه ها چیزی متفاوت از کلیسای کاتولیک فعلی رم و درواقع معادل اصطلاح "دین کاتولیک" یا دین جهانی گادفری هگینز در اوایل قرن 19 است که اشاره به قابلیت تطبیق اساطیر مردمان مختلف موحد و مشرک آن دوران دارد. در این تعریف، خدایان مختلف اختری، جانوری، گیاهی، جمادی و طبیعی، همگی جلوه هایی تمثیلی از یک نیروی واحد حاکم بر جهان هستند و مسیح کلیسای رم در تقریبا تمام داستان های خود، مشابه هایی در میان آنها دارد. چیزی که لاکاپله با آن مخالفت میکند، قدمتی است که هگینز برای این ادیان و البته تاریخ جهان قائل است و آن به سبب جدی گرفته شدن بحث تقدیم های هیپارخوسی در تقویم توسط هگینز است. هگینز به سبب ارتباط تنگاتنگ اساطیر مسیحی با عصر حوت (یعنی عصری که در آن، اعتدال بهاری در صورت فلکی حوت رقم میخورد) تصور میکرد که مسیحیت در آغاز عصر حوت و این آغاز همانطورکه ادعا میشود، در سال 1میلادی پدید آمده اند و 2000سال قبل از آن، ما عصر حمل (قوچ)، و باز 2000سال قبل از عصر حمل، عصر ثور (ورزاو) را داشته ایم که تمدن در آن به وجود آمده است. اما لاکاپله به نظریه ی کاتاستروفیسم یعنی وقوع یک فاجعه ی وقفه انگیز در تاریخ بشر اعتقاد دارد که مطابق آن و با کمک گیری از نظریه ی برندا فریبورن، در اثر تغییر محور زمین بر اثر برخورد یک شهابسنگ، ما ناگهان از عصر ثور وارد اواخر عصر حمل و بعد از آن به سرعت وارد عصر حوت شده ایم و عصر حمل نیز فقط از قرن 14 قابل ردیابی است. مطابق آثار باستانی، حسابرسی اعصار فلکی برای مردم قدیم مطرح بوده، چون حتی به 12 صورت فلکی دایره البروج هم وفادار نبودند چنانکه از ایتالیای قرون وسطی، دایره البروج های دارای 11 صورت فلکی و از خاورمیانه حداقل دو دایره البروج دارای 10 صورت فلکی را شناخته ایم که در نسخه ی 11برجه، برج های عقرب و میزان با هم یک برج بودند و در نسخه ی 10برجه، برج های سنبله، میزان و عقرب. بنابراین لاکاپله با نظریه ی ادوین جانسون موافقت میکند که بر اساس آن، تورات و انجیل، تنها در اروپای قرن 15و 16میلادی نوشته شده اند. [ادوین جانسون، تاریخدان امریکایی قرن نوزدهمی بود که وجود قرون وسطی با توصیف تاریخ رسمی را نمیپذیرفت و آن را افسانه میخواند و معتقد بود اروپا از دوره ی شرک رومی مستقیما وارد دوره ی رنسانس شده است.] لاکاپله میگوید هگینز تطابق شدید الفباها و لغات کلتی بریتانیا با عبری را متوجه شد و حتی شمایل شکنی کلیسای بریتانیا در ایرلند و اسکاتلند را با اعمال یوشع در کنعان مقایسه کرد ولی متوجه نشد که ممکن است این وقایع، همه یکسان باشند. البته هگینز، به شکلی به یکسانی کلت ها و یهودیان اعتقاد داشت. وی کوریت ها را که مردمان زمان نوزادی زئوس یا ژوپیتر خدای روم بودند، به لحاظ لغوی با کلت ها و گالاتی ها و گالیک ها و گاول ها و همچنین نام جزیره ی کرت که زئوس نوزاد در آن نگهداری میشد همردیف نمود و کوریت ها را با کابیری ها خدایان دریانوردی برابر نمود که نامشان قابل تبدیل به هاپیرو و ایبری و عبری است. "عبری" نام زبان یهود و یک شعبه از زبان فنیقی است و فنیقی ها بخش دریانورد کنعانی هایی هستند که یهودی های موسی و یوشع، آنها را قصابی کردند. با این حال، زبان فنیقی باستان تقریبا همان زبان مقدس سامری ها است که یهودی های منحرف و بازگشته به مذهب مشرکین شمرده میشوند. بنابراین یهودی ها و ملتی که آنها نابود کردند هر دو عبری و البته کابیری، کوریت و کلت هستند. ورود عبری ها به اروپا از سمت اسپانیا و شبه جزیره ای رقم خورده که به نامشان "ایبری" نامیده میشود. در جنوب این شبه جزیره، ستون های طنجه قرار داشتند که پروکوپیوس نوشته است رویشان به فنیقی درج کرده بودند: «ما از مقابل یوشع دزد میگریزیم.» افسانه های عربی، از نبردهای یوشع در مراکش میگویند. همچنین به عقیده ی مسلمانان، "رعانه فرعون" مصر در زمان یوسف، و "ولید" فرعون زمان موسی، هر دو از عمالقه یعنی همان مردمی بودند که یهودیان یوشع علیهشان بسیج شده بودند. بدین ترتیب شورش یهود علیه مصر و جنگش با کنعان دو روایت از یک قصه اند و بتشکنی یهود در کنعان نیز میتواند نسخه ی دیگر سرکوب مذهب مصری توسط کامبیز پسر کورش باشد. ژان پل بورو ارتباط گاول فرانسه، گالاتیای ترکیه و گالیل یا جلیل قلمرو مسیح یهودی ها در انجیل را نشان داده است. از طرفی ژان اسپانیله نشان داده است که فرانسوی های ایل دو فرانس، آکیتن پاتوآ و باسک، شبیه زبان های یونانی دوریک هستند. با توجه به این مسئله که مردم کشوری که امروزه یونان نامیده میشود، در قرن 19 اصلا یونانی صحبت نمیکردند و با توجه به این که یونانی ها استادان رومی های لاتینی شمرده میشوند درحالیکه لاتین زبان رسمی اروپای غربی و مرکزی بوده است و نه قلمروهای ارتدکس شرقی، لاکاپله با ادوین جانسون درباره ی ریشه ی کلتی و لاتین نوشته های به اصطلاح یونان و روم باستان و تعلق آنها به قرون 15 و 16 موافقت میکند و کتاب مقدس و تاریخ یونانی-رومی را که تاریخ تمام جهان از طریق سنجش با آنها تهیه شده است را دو جزو متمم یک طرح جدید میشمرد که از سمت اروپای غربی شروع میشود و تمام دنیا را درمینوردد. این طرح برای موفقیت، به فرهنگسازی و زبانسازی های جدید از طریق مدرسه و دانشگاه نیاز داشته و یک نمونه اش زبان ایرلندی است که در اوایل قرن 19 هگینز مدام آن را با عبری مقایسه میکرد ولی امروز هیچ شباهتی به عبری ندارد و البته زمانی که زبان ایرلندی دانشگاهی تدریس میشد، ایرلندی زبان های قدیمی هم آن را نمیفهمیدند. به همین راحتی میشود در عرض 200 سال، چنان زبان یک ملت را عوض کرد که وقتی نوشته های نه چندان قدیمی خود را ببینند، فکر کنند با یک زبان هزاران ساله طرفند.:

“hier encore et a louest?”: d. lacapelle: theognosis: 18sep2014

به نوعی میتوان این اتفاقات را با زمینی شدن خدا در یهودیت سنجید. جان اونیل، از قول دانشمندی به نام کینگ، بیان میکند که کشتی گرفتن یعقوب با خدا و شکست دادن او، روایتی از تصاحب جایگاه خدا توسط یک انسان افسانه ای و اعقابش که یهودیانند است. وی معتقد است لقب "اسرائیل" برای یعقوب، هموزن با لغت سامی "آسور-ایل" یعنی فرمانروا خدا است و یعقوب همان یهوه است که جای سلف خود، ایل یا اله را که همان الله مسلمانان است اشغال کرده است. ایل در چرخه ی سال و وقایع نجومی متجلی میشد و به همین دلیل هم 12 فرشته که فرزندان او بودند و به نام در مسیحیت باقی مانده اند موکلان 12 ماه سال و از این جهت مطابق با 12 صورت فلکیند. طبیعتا نسخه ی زمینیش یعنی یعقوب هم 12 پسر دارد که ادعا میشود تمام یهودی ها از نسل آنهایند. اونیل، همچنین 12 امام شیعه را نیز دیگر نسخه ی زمینی این 12 فرشته میشمرد و یادآوری میکند که نام "علی" که سرسلسله ی این ائمه است از نام های الله و تلفظ دیگر لغت "اله" نیز هست. وی همچنین یادآور میشود که دو امام بعدی یعنی حسن و حسین که دو پسر علی هستند، در اعتقادات دراویش، به دو چشم علی و تلویحا دو نیمه ی متضاد او تعبیر میشوند که با این تعبیر، میتوان از تقویم 12 برجه به تقویم های 11برجه و 10برجه نیز رسید.:

“the night of rhe gods”: v1: john oneil: harison press: 1893: p174-5

دو چشم خدا با دو نام نزدیک به هم را میتوان در دو برادر افسانه ای دیگر، دیکتوس و پولی دکتس، پسران مگنز متجلی دید. به نوشته ی اونیل، این دو نام، یادآور دیکتائوس لقب زئوس رئیس خدایان یونان هستند. پولی دکتس همان شاهی است که به همراه دربارش توسط پرسئوس جد پارسیان و بوسیله ی سر بریده ی مدوسا که انسان ها را به سنگ تبدیل میکرد بدل به سنگ شدند. اونیل دراینجا جانشین شدن انسان های الهی با سنگ را یادآور قرار گرفتن 12سنگ در معبد روباز یهود توسط یوشع به جای 12 پسر یعقوب میداند.:

Ibid:p174-5

سنگ شدن خدا، به نوعی هبوط او در نیروهای زمینی و تجزیه اش در عناصر زمینی را نشان میدهد. اونیل، افسانه ی یونانی سقوط "یگانه ی باستانی" به زمین را یادآور میشود که او درآنجا توسط چهار نیم فوک-نیم انسان تکه تکه شد وقتی آنها به اشکال شیر، اژدها، خرس، و ببر درآمدند. چهار وحش مزبور، جانشینان 4جهت اصلی جغرافیای زمین و چهار فصل سالند.:

Ibid: p187

آنچه که دراینجا به تکه تکه یا تقسیم شدن خدا تعبیر است وقتی با سنگ شدن او و تقسیم سنگ بزرگ به سنگ های کوچک، برابر گردد، با رساندن مضمون بی تحرکی که بین جسد و سنگ مشترک است، محدود شدن خدا را به ذهن متبادر میکند. خدا در موجودات زمینی به نسبت های مختلف محدود میشود و یهودیت با نفی پرستش طبیعت، یکی از محدودترین موجودات یعنی انسان را در یکی از محدودترین ممکن های انسان بودن یعنی انسان پیرو یهوه/زئوس بودن، در جای خدا مینشاند ولی باز هم خدا تقسیم میشود و یعقوب در مقام یهوه به 12 شکل محدودتر ولی جامع خود یعنی بنی اسرائیل تقسیم میشود که برای تکمیل پازل خدا باید با هم جمع شوند و تشکیل گروه دهند. این ذهنیت، درست روی موضوع خدابودگی گروه کار میکند، حتی اگر گروه را بتوان به خدایی به اندازه ی یهوه غیر قابل تحمل تفسیر کرد. احساس آدمیزاد از این وضعیت در این جمله از ویلفرد بیون قابل شناسایی است: «فرد، حیوانی است گروهی که نه تنها با گروه بلکه با خودش نیز برای آن که حیوانی گروهی است سر جنگ دارد، همچنین با آن جنبه هایی از شخصیتش که قوام دهنده ی گروهی بودن است.» و با این حال، باز به گفته ی بیون: «هیچ فردی، هر قدر هم که در فضا و زمان منزوی باشد، نمیتواند خارج از گروه یا فاقد نمودهای فعال روانشناسی گروه در نظر گرفته شود.»

کریستوفر بولاس، دو عبارت بالا را از قول بیون نقل کرده و در ادامه نوشته که بیون که کنفسیوس را مطالعه کرده بوده، احتمالا در این عقاید، تحت تاثیر کنفسیوس بوده است، و این عقاید بیشتر در نو کنفسیوسیسم رشد کرده اند. ("ذهن چینی": کریستوفر بولاس: ترجمه ی سحر اعلایی: نشر ققنوس: 1402: ص154) بولاس در ادامه مینویسد که این توجه در شرق، به سبب باقی ماندن بستر طبیعی زیست ذهنی بشر و جدا نکردن بشر از زمینه ی طبیعی و وحشی "مادر گیتی" در فرهنگ های آنجا است.:

«دیوید هینتون در مقدمه ی بسیار روشنگرانه اش بر شعر "وانگ وی" میگوید "کیهانشناسی طبیعت وحشی" که در پس همه ی تفکرات شاعرانه ی چین حضور دارد، "عمیقا زیست بومی" است زیرا انسان و دنیای طبیعت را به شیوه ای تجربی و معنوی یکپارچه میکند تا جایی که تمایز میان انسان و طبیعت سطحی میشود. او میگوید این بینش "عمیقا فمنیستی" است و حول "کیهانشناسی اولیه" شکل گرفته است، حول "نیروی زاینده" [و بنابراین زنانه] ای که به عقیده ی او در فعالیت های پارینه سنگی و باور به "مادر بزرگ" قابل ردیابی است. دراینجا هینتون با زبانی بلیغ اعلام میکند که در این راستا تفکر چینی باستان اهمیتی حیاتی دارد: "در این دوره ی غربی، محیط زیست به شدت آسیب دیده است زیرا مردم گمان میکنند ارواحی هستند که فقط مدتی کوتاه در این دنیای صرفا فیزیکی زندگی میکنند، این که دنیای فیزیکی صرفا برای استفاده و کسب منفعت آنها خلق شده است. این امر باعث میشود جهانبینی تائوئیستی/چان و بروز آن در اشعار کسانی مانند وانگ وی به طرزی روزافزون ضرورت پیدا کند، زیرا بینش بدیلی است که بشر را به طور کامل به قلمرو فیزیکی فرایندهای طبیعی متعلق میداند."» (همان: ص155)

در عین حال، صحبت کردن از دوستی با طبیعت، فقط امروزه عاقلانه است چون در بیشتر نقاط دنیا، دیرزمانی از خطرات یا حداقل خطرات آشکار و چشمگیری که طبیعت برای انسان ایجاد میکرد گذشته است. نگهداری حیوانات خانگی بیفایده در خانه های شهری، نشانه ای از احساس رفع آن خطر است.:

«به عقیده ی عموم، داشتن حیوان خانگی به شکل امروزی آن به عصر ویکتوریا برمیگردد. در آن زمان بود که نگهداری از حیوانات اهلی به منظور همنشینی و تفریح کم کم در میان طبقه ی متوسط رواج پیدا کرد. تا پیش از آن، نگهداری از حیوانات اهلی عادتی عجیب و غریب و مخصوص طبقه ی اشراف بود. داشتن حیوان خانگی از انگلستان به کل دنیا صادر شد و با سایر اشکال رابطه و دوستی انسان و حیوان در تضاد قرار گرفت. هریت ریتوو، تاریخ شناس حیوانات، داشتن حیوانات خانگی را با مفهوم عام تر تسلط تکنولوژیک انسان بر طبیعت مرتبط میداند. او مینویسد "از وقتی که طبیعت، دیگر آن دشمن همیشگی نبود، میشد با حس علاقه و حتی –وقتی کفه ی ترازو به نفع انسان سنگین میشد- با حس نوستالژی به آن نگاه کرد." جان برجر در مقاله ی معروف خود با عنوان "چرا به حیوانات مینگریم؟" (1980) استدلال مشابهی را مطرح میکند. مقاله با یک پارادوکس آغاز میشود: "حیوانات از همه جا محو شده اند." برجر مینویسد، تحت تاثیر صنعتی شدن، حیوانات از زندگی روزمره ی انسان حذف شدند و همزمان در فرهنگ عامه جا باز کردند. از قرن 19 به بعد، حیوانات دیگر بخشی از بافت جامعه نبودند؛ در عوض، به شکل گوشت و چرم و پشم و در باغ وحش ها و در فضای خانه به عنوان حیوان خانگی و اسباب بازی هایی مجلل برای کودکان ظاهر شدند. به عقیده ی برجر، این نوع نزدیکی، میل عمیق انسان به ارتباط با حیوانات را ارضا نمیکرد. از سال 1970، جمعیت حیات وحش تقریبا 69درصد کاهش یافته است. در عین حال، در همین بازه ی زمانی، داشتن حیوان خانگی در ایالات متحده بیش از سه برابر شده است. این که حیوانات به معنای دقیق کلمه جزئی از طبیعت به حساب می آیند یا نه، پرسشی است که پاسخ دادن به آن در عصر ویکتوریا هم به اندازه ی امروز دشوار بود. سگ ها و گربه ها محصول سال ها زادگیری گزینشی هستند که در آن، ویژگی های بخصوصی مثل اطاعت، وفاداری و نشان دادن عواطف مطلوب شمرده میشد... از نظر آکیرا میزوتا لیپیت و همینطور برجر، ظهور شیوه های نوین تصویربرداری، به ظهور روابط امروزی با حیوانات وابسته بود. لیپیت در کتاب خود با عنوان "حیوان الکتریکی: به سوی رتوریک حیات وحش" (2000) استدلال میکند که فناوری های نوین به منظور همانندی با شباهت هایی به حیواناتی که فناوری جدید جایگزین آنها شد ساخته شده اند. او آرم اسب را مثال میزند که معمولا روی ماشین های بخار اولیه که جایگزین اسب شده بودند، حک میشد. از نظر لیپیت، فناوری به طور کلی و فیلم به طور خاص را میتوان نوعی "ماشین بزرگ عزاداری دانست که برای پر کردن جای خالی حیوانات به کار میرود." به بیان دیگر، وقتی حیوانات عملا از محیط پیرامون انسانها محو شدند، در تکنولوژی جای گرفتند. تکنولوژی که توسط حیوانات تسخیر شده بود، حتی برخی صفات حیوانات را به خود گرفت. لیپیت رد پای فیلم را در علاقه ی ادوارد کایبریج به حرکت حیوانات می یابد و کلمات animal(حیوان) و animate(حرکت) را از نظر ریشه شناسی مشابه میداند. از نظر لیپیت، حیوانات در دنیای امروزی مثل روح هستند. چشم که باز میکنند خود را در خانه و در رسانه های شبح وار عکس و فیلم میبینند. حیوان "نمیتواند بمیرد" و بنابراین در دنیا به حیات خود ادامه میدهد. حیوان نمیمیرد چون –اینجا لیپیت از برجر وام میگیرد- حیوانات، موجوداتی دارای هویت منحصر به فرد نیستند. هر فیلی "فیل" است، هر شیری "شیر" است. وقتی بدن حیوان میمیرد، گونه هنوز پابرجا است. بنابراین حیوان زنده نیز فرقی با لاشه ندارد. اما جایگاه حیوانات خانگی در این بحث کجا است؟ حیوانات خانگی منحصر به فردند. ما هر گربه ای را گربه ای بخصوص میدانیم و به چشم یک گونه به آن نگاه نمیکنیم. وقتی به گربه نگاه میکنیم فقط لاشه اش را نمیبینیم. بیش از هر چیز، فردیت داشتن حیوانات خانگی است که آنها را از عالم پهناور "طبیعت"، آن گونه که در مدرنیته ی غربی درک میشود جدا میکند.» ("گربه های زشت و تنهایی انسان": لورن کولی: ترجمه ی نسیم حسینی: ترجمان: تابستان 1403: شماره ی 31)

و البته همانطورکه گفته شد، سگ ها و گربه ها با دستکاری های ژنتیکی فراوانی که انسان در آنها کرد به این مرتبه رسیدند و چون آنجوری درآمدند که انسان دوست دارد است که فردیت یافته اند و چون فردیت یافته اند میمیرند و برخلاف بقیه ی حیوانات «روح» و نامیرا نیستند. بدین ترتیب، انسان نیز با فرد شدن و جدا شدن از روح اجتماع و گونه اش، از خدائیت خارج میشود و به موجودی بی ارزش بدل میگردد. «گونه» دراینجا میتواند هر هویت انسانی عمده اعم از هویت های نژادی، مذهبی، ملیتی یا غربی-شرقی باشد. اینها همه تابع نظم پدرانه و درنتیجه ی تربیت آموزی از بالا به وجود می آیند، درحالیکه قبل از این مرحله، نظم مادرانه در همان توصیفی که اشعار لائوتزو و مذهب تائوئیسم در دنباله ی آن، از تائو (راه) به عنوان آن آغوش مادرانه ای که فرد را در خود میکشد یاد میکنند قرار دارد.

سابینا ماگلیوکو از قول جرالد گاردنر، تائو را همردیف یک خدای ناشناخته به نام "درایگتین" میکند که "خدای شاخدار"، «زیر-خدا»ی معروف او در جهان غرب است. خدای شاخدار که توسط ویکان ها به شهرت رسیده است، معادلی برای «مرد سبز» یا خدای طبیعت قدیم اروپایی است که توسط مسیحیت سرکوب شده و به دو شاخ به نشانه ی تضاد در وحدت، نشان داده میشود. وی با سرنونوس یا کارناینا معادل میشود: یک نیم مرد-نیم گوزن وحشی که نسخه ی جنگلی خدایان بزمانند یونانی-رومی چون پان و فاونوس و پریاپوس است. رونالد هاتون مورخ، نام او را مرتبط با "ذوالقرنین" (به معنی صاحب دو شاخ) در اسلام میشناسد، همانطورکه موری در 1931 این نظر را داد و بر الکس سندرز نیز تاثیر گذاشت، درحالیکه پرودنس جونز، این نام را با karneios تطبیق میکند: مدلی اسپارتی از آپولو خدای خورشید که همسر و زیردست دایانا الهه ی ماه است. بنا بر استار هاوک (6ژانویه ی 2007) برای ویکان ها، خدای شاخدار، «شخصیت انرژی، نیروی حیات در حیوانات و حیات وحش است» و به نوشته ی باربارا جین در «مقدمه ای بر مطالعات بتپرستی»، با زمینه ی وحشی، مردانگی و شکار مرتبط است. مارگارت موری مدعی شد که خدای شاخدار ویکان، همان سرنونوس و زیرمجموعه هایش است که در زمان غلبه ی مسیحیت با پان و فاونوس برابر شده و بقایای بتپرستان را دور خود جمع کرده و در همین زمان، توسط کلیسای مسیحیت به شیطان تبدیل شده است. موری با استفاده از برابر شدن پریاپوس با مندس خدای بزمانند مصری توسط دیودوروس، پای این اسطوره را به مصر میکشاند و یادآوری میکند که در مصر، مندس شکل شخصیت یافته ی «روح ازیریس» است. همزمان با موری، الیستر کراولی نیز "بافومت" معبدی ها را به شکل یک نیم بز-نیم انسان نشان داد و به خدای شاخدار جادوگری بار معنوی داد. رونالد هاتون در این که این گونه معنادهی ها به جادوگری و خدای شاخدار قبل از قرن بیستم ممکن باشد، شک دارد ولی جرالد گاردنر ریشه دار بودن خدای شاخدار را بر اساس نوشته های موری ممکن میدانست و معتقد بود اینها قبل از این که در ویکان و ویچکرافت مدرن متجلی شوند، خرد خرد در منابع فراماسونری و فرقه ی طلوع طلایی قابل یافت بودند. با این حال، خدای شاخدار گاردنر هنوز خیلی لطیف بود و ویکان ها تنها به لطف تطبیق این خدا با شیطان توانستند عقاید گاردنر را نیز به چرخه ی شیطانپرستی بپیوندانند. برابری سرنونوس با هرنه از کاندیداهای رهبری «شکار وحش» که نسخه ای جنگلی از سبت سیاه یهودی است به این موضوع کمک کرد، موضوعی که درست مثل ادعاهای شیطانپرستان، به خدای شاخدار به اندازه ی طبیعت، بار جنسی میدهد. در روانشناسی یونگ نیز همانطورکه ریچارد ساگ بیان میکند، مرد شاخدار بخشی از «سایه» ی روانی مرد و مرتبط با جنبه های ستوری و حیوانی او است که مورد علاقه ی جنسی زن قرار میگیرد و در صورت غلبه ی آن بر مرد، ممکن است اینقدر دردسر درست کند که یا مرد، زن را ترک کند یا زن، مرد را. جان روآن، خدای شاخدار را بخش وحشی بعضی مردان ظریف میشمرد که میل به رام شدن توسط زنان دارند و باعث احترام بیش از حد به زنان و انواع و اقسام پارافیلیا (به اصطلاح میل به انحرافات جنسی) میگردد.:

“horned god”: wikipedia

دراینجا مضمون تبعیت از زن، با مضمون تبعیت از طبیعت یکجا جمع می آیند و طبیعت با محیط جابجا میشود. مرد شاخدار جای به گوزن شمالی میدهد که گردونه ی saule الهه ی خورشید بالتیک را در آسمان جابجا میکند تا به طبیعت برکت دهد و در یک نظم مادر-محور، این تصویر، جانشین تصویر بابا نوئلی میشود که به همان ترتیب، توسط گوزن های شمالی در آسمان جابجا میشود. گوزن جانشین مرد شاخدار یا سرنونوس است و مرد شاخدار، روح رام نشده ی مردان زمین که اغلب مستقیما تربیت نشده اند و فقط برده ی محیطند. در این نظم جدید، حکومت، مستقیما دستور نمیدهد، بلکه محیطی که دستورها را به بردگان القا کند ایجاد میکند. این دفعه همه ی مردم به جای اخشوارشند و محیط تولید حکومت به جای استر. دیگر، هامانی در کار نیست و شورشی درنمیگیرد. چون همه بخشی از محیط و همزمان استر و اخشوارشند.

علت این که مردم دراینجا به سمتی حرکت میکنند که بر ضدشان است، آن است که تربیت (امر پدرانه) هیچ وقت عمقی در جامعه و عموم افراد آن نداشته و زمانی که دموکراسی غربی به جوامع عمدتا بیسواد شرقی تقدیم شده است، آنها اکثرا برگ هایی بودند که با باد زمانه این سو و آن سو میرفتند و واقعا در نظم مادرانه غوطه ور بودند. در مورد شرق دور که نظم مادرانه درآنجا وضوح مشخصی دارد، بولاس به این موضوع توجه میدهد که چطور فرهنگ چینی با اتکای عمیقش به تائو عملا خود را در غربگرایی مائوئیسم که جبر جدید محیط بود منحل کرد و همین موضوع در ناسیونالیسم کره ای و ژاپنی هم تکرار شد. به عنوان مثال، بولاس، "تاکئو دوی" ژاپنی را مثال میزند که در دو دوره ی زمانی در ایالات متحده به عنوان رزیدنت روانپزشکی مقیم شد. او از تاکید فرهنگ امریکا بر فردگرایی و عدم نشانم دادن وابستگی به دیگران در آنجا شگفتزده شد و آن را در مقابل مفهوم "آمائه" در ژاپن قرار داد.:

«تاکئو دوی در اثرش راجع به آمائه، یکی از اصول موضوعه ی حیاتی در شخصیت ژاپنی را تشخیص میدهد، هرچند جالب است که او پارادایم آمائه را به متون مادری چین ربط نمیدهد. دوی در اثر شکوهمند خود ضمن شرح جزئیات متقاعدکننده ای نحوه ی شکل گیری شخصیت ژاپنی را بر اساس رابطه ی مادر-نوزاد توضیح میدهد؛ این که هر یک از ما حق دارد با خصوصیات مادرانه ی حاضر در دیگری دوست داشته شود. آمائه حضور "عشق منفعلانه" است و کسی را "آمرو" کردن یعنی به او عشقی بی قید و شرط ولی فرمالیزه شده دادن. به بیان دیگر، در ذهن ژاپنی این امر پذیرفته شده است که خود باید به دیگری خدمت کند بی آن که از او چنین درخواستی شده باشد.... یک دهه بعد، همکار کوچکتر و زبردستش اوسامو کیتایاما به مطالعه ی روانپزشکی و روانکاوی در لندن مشغول شد. کیتایاما با شور و شوق فراوان فرهنگ غرب را مطالعه کرد به نحوی که بازگشت به ژاپن دیگر برایش آسان نبود، زیرا میبایست بسیاری از سنت هایش را از نو می آموخت و شالوده های ادبیشان را از نو می یافت. همچون "آناتومی وابستگی" نوشته ی تاکئو دوی، "ممنوعیت نگاه کردن" اثر کیتایاما نیز نه تنها جستاری زیبا درباره ی "گذار" است، بلکه بر اصول موضوعه ی فرمال رفتار ژاپنی تاکید دارد. کتاب کیتایاما مقدمه ای به قلم همکار و دوست هندیش دکتر "جوما باساک" دارد که بافتار زندگی و اثرش را ترسیم میکند. هنگام خواندن نوشته های تاکئو دوی و اوسامو کیتایاما از آنچه در آنها آمده و نیز از آنچه در آنها نیامده، متعجب میشوم. آنها در نظریه ی ذهن ژاپنی همانقدر که بر گفته تاکید دارند بر ناگفته نیز تاکید دارند ولی تصور میکنم در سطحی دیگر حذفی صورت گرفته باشد. هیچ کدام از این دو نویسنده به تاثیر سنت تفکر چین در ذهن ژاپنی اشاره نمیکنند. ولی آیا این ناگفته ی آشکار به عنوان "ناگفته" صرفا امری بدیهی را بیان کرده است؟» ("ذهن چینی": ص8-177)

بولاس همچنین به شبه جزیره ی کره که به لحاظ تصرف شدن توسط تمام همسایگانش، از آن تعبیر به «لهستان آن منطقه» میکند (همان: ص179)، میپردازد و این انکار داشتن روحیات مشابه با چین و البته ژاپن را در آنجا نیز می یابد:

«ژاپن و کره هر دو تحت تاثیر دائوئیسم، کنفسیوسیسم و بودیسم قرار داشتند. اما هدف حمله ی یک خویشاوند متدین و متفکر قرار گرفتن باعث عزیز شدن او نمیشود و شاید تا حدی به همین دلیل است که کره ای ها چندان علاقه ای ندارند که اشتراکات ذهنیشان با مردم چین و ژاپن را تصدیق کنند. ولی اگر هر سه منطقه، در تلاش برای ایجاد تمایز از یکدیگر، و در پی تمایلشان به رفتن به دنیای بیرون و واردات محصولاتشان، ذهن چینی را سرکوب کرده باشند چه؟ اگر این فرم های دیرپای اندیشه -که تا حدی برای ذهن غربی فهم ناپذیرند- در خود شرق محل تردید جدی باشند چه؟ اگر چین، کره و ژاپن بسیار مشتاق باشند که ذهنشان را از دست بدهند چه؟ وضعیت طنزآمیز است. آیا بهترین راه برای نایل آمدن به تهی شدن ذهن که قلمرو اندیشه ی بی فرم خصوصی است، این نیست که دچار توهم سلبی جمعی شویم؟ با ناتوانی در تشخیص آنچه به طور مشترک مورد پذیرش است، ذهنیت مشترکی حفظ میشود. آن ذهن بی ذهن که طی قرن ها شکل گرفته، دیگر به بازنمایش نیاز ندارد. درواقع، روشنفکران چین، کره، ژاپن و دیگر کشورها آزادند تا خود را از تاریخشان رها کنند، درست به این دلیل که تاریخشان غیبت اندیشه را مجاز میداند. این فرهنگ ها با رها کردن ریشه های فکری چینیشان میتوانند کاری کنند که حریم پیشاکلامیشان نامکشوف باقی بماند. در ناخودآگاه جمعی باقی میماند تا شاید روزی در آینده به تملک درآید. درواقع به نظر میرسد نوعی رویکرد "قهر و آشتی" با متون مادر و اصول موضوعه ی ناخودآگاهش دارند؛ مثلا پس از قرن ها بی توجهی به کنفسیوس، ناگهان دوباره او را به جبهه ی تفکراتشان بازگرداندند. اگر چنین باشد، پس این تصمیم آگاهانه نیست بلکه به طور پیشفرض با تمایلات ناخودآگاه جمعی ممکن یا مجاز شده است. اگر غرب را فرهنگی در نظر بگیریم که فرضیات خود کلامی را بیان میکند، شرق میتواند فرهنگ اصلیش را در قلمرو فرم غیر کلامی پنهان کند. این بدین معنا نیست که این فرم ها در فضای خصوصی پرورش پیدا میکنند؛ درحقیقت، فرم های جدید رفتار ممکن است با شور و شوق فراوان پذیرفته شوند. ولی طنز دیگری در کار است زیرا این تصمیم، جمعی بوده است.» (همان: ص81-80)

آنچه که در این حرکت های جمعی، از خفتگی خارج میشود، میل به یک حرکت قبلی است که مدتها پیش نیمه کاره مانده است؛ در مورد چین و همسایگانش، تلاش کنفسیوس برای تغییر مردم در یک نظم اخلاقی پدرانه که نیمه کاره رها شد و زمانی که احساس شد آن برحق بوده است، نظم مادرانه نه توسط پدر محترم کنفسیوس بلکه توسط پدر زورگوی مائو محدود شد. این میانپرده ی پدرانه ی قبلی که قدرش دانسته نشد، در داستان مشهور جک و لوبیای سحرآمیز قابل ردیابی است. جک که فقط با مادرش زندگی میکند، از یک پیرمرد (نسخه ی دانای پدر) دانه های لوبیایی دریافت میکند که در زمین، تبدیل به درختی میشوند که زمین و آسمان را به هم میدوزند. جک از درخت بالا میرود،گنج های یک غول (نسخه ی خشن پدر) را میدزدد، و در فرار از مقابل غول، درخت را قطع میکند؛ درخت به همراه غول سقوط میکند و غول میمیرد. اینجا باز انگاره ی سقوط خدا و جسد شدن او را داریم؛ اما علاوه بر آن، یک بازه ی کوچک ارتباط بین جهان های مادی و معنوی (زمین و آسمان) را داریم که کسانی که در اثر این ارتباط، به دانشی الهی رسیده اند، با آن پولدار شده اند اگرچه در این راه، خدایی را که منشا این دانش بود از ماورایی به این عالم، هبوط داده و کشته اند.

جان اونیل، درخت لوبیای جک را نسخه ای از درخت کیهانی میشمرد که در افسانه های باستانی، رابط قلمروهای انسان و خدایان بود و البته یک مابه ازای قطع شدنی برای کوه عمود جهان در قطب شمال بوده است که سنگ های مقدس، جانشینان آن هستند. ازاینرو سنگ خوابگاه یعقوب در ایتیل که یعقوب بر آن، رویای بالا و پایین رفتن فرشتگان از نردبان آسمان را دید نسخه ی دیگر درخت عظیم جک است.:

the night of rhe gods: ibid: p191

در اسلام، این اتصال موقت در صحنه ی برخورد موسی با خضر در مجمع البحرین متجلی شود که به سفر موقت ولی با پایان جدایی آن دو دنبال شد. خضر را که نامش به معنی سبزرنگ است، برخی از مسلمانان با جرجیس برابر کرده اند که نامی برای سنت جورج اژدهاکش است. ازآنجاکه اژدها مسئول مسدود شدن آب ها و بروز بی آبی در زیست گیاهان تلقی میشد، تطبیق خضر با سنت جورج منطقی است. اما بیشتر، میل به تطبیق خضر با الیاس یا ایلیا پیامبر جاویدان وجود داشته و جالب اینجاست که در بعضی نواحی روسیه، الیاس به صورت سنت ایلیا با یک گئورگ یا یورگ یا یگوری یا یوری (تلفظ های مختلف جورج) متحد بوده است. سنت ایلیا سوار بر ارابه ی آسمانی، بر بالای ابرها با آذرخش الهی به جنگ دیوها و شیاطین میرود و بر زمین، باران جاری میکند. گئورگ نیز با مارها و اژدهایان میجنگد و یک گرگ که حکم سگ اهلی گئورگ را دارد، او را همراهی میکند. در بهار، در اسلوونی، فستیوال "یگوری سبز" برگزار میشود که همتای جک سبزپوش در بریتانیا است. در آتن پاگانی، در ماه دسامبر، فستیوال زئوس گئورگوس zeus georgus برگزار میشد و منابع یونانی،یک قبیله ی اسکیتی را به نام georgoi میشناسند. در اساطیر ولزی، gworgi با برادر نیزه دارش predor paladyr hir که نام و لقبش به معنی «دارای نیزه ی بلند» است، یک زوج قدیس میسازد که نسخه ی مسیحی زوج کاستور و پولوکس در اساطیر رومی به نظر میرسد. نیزه جانشینی دیگر برای عمود آسمان است. (همان: ص198) در بابل، اللات، الهه ی نیزه ها بود. (همان: ص 204)

به نظر میرسد اللات (به معنی الهه) در روایت اونیل، همان عیشتار در گزارش لوئیس اسپنس باشد که میگوید ارتباطش با نیزه ها به سبب تشبیه تیرهای آذرخش به سلاح های جنگی است و این ارتباط پس از آن به وجود آمده که عیشتار با نین لیل الهه ی طوفان ها و همسر انلیل برابر شده است، درحالیکه کارکردهای طبیعی اولیه ی عیشتار به عنوان مادر طبیعت و الهه ی زمین، به کل، او را جدا از ساحت جنگ های انسانی نگه میداشت. به نظر میرسد حمله ی انلیل به قلمرو عیشتار و تجاوزش به او امکان تلقی بعدی او به ملکه ی انلیل را ایجاد کرد و درنهایت عیشتار به عنوان الهه ی جنگ و همسر آسور، رئیس خدای ملت جنگجوی آشور درآمد و در همین حالت، نام و سیرت خود را به استر همسر یهودی اخشوارش داد.:

“myths and legends of babylonia and Assyria”: lewis spence: 1917: p123-5

پذیرش واقعیت داشتن داستان استر و تعلقش به عهد عتیق، تا مدتها بین خاخام ها مورد مناقشه بوده است. کشف اکثر متون عهد عتیق در دستنوشته های قمران، تا حدود زیادی به ریشه ی این مناقشه نور تابانده است چون همانطورکه لاکاپله اشاره میکند، کتاب استر جزو متون قمران نیست. جامعه ی قمران را یهودیان زهدپیشه ای اداره میکردند که از تصویر مرسوم از تجارتپیشگان ابرثروتمند یهودی فاصله ی زیادی دارند. تجارتپیشگان مزبور، از ثروت و ناز و نعمت دربار داود و سلیمان آبرو میگیرند که پیشوایان مذهب فریسیان هستند. دیوید اوینگ جونیور [نام مستعار دیوید فیزنبرگ جونیور] پاروشیم یا فریسیان را همان پارسیان یا فارسیان میشمرد و به لحاظ مملکتی در درجه ی اول در اسم و محتوا معادل پروسی های آلمانی در نظر میگیرد. از دید او اسرائیل بزرگ داود و سلیمان، با پیشروی تزارهای آلمانی در شرق به وجود آمد و بعد تجزیه شد و از بقایایش کشورهای آلمان و روسیه و ترکیه و ایران پدید آمدند. این اتفاق نه در اعماق تاریخ بلکه تنها به دنبال حمله ی ناپلئون به روسیه در اوایل قرن 19 رقم خورد. قبل از آن و برخلاف تاریخ رسمی در روسیه نه تزارهای مسیحی بلکه حکومت های ترک-مغول مسلمان حکومت میکردند. انقلاب بلشویکی روسیه تا حدود زیادی ازآنرو موفق شد که بقایای نامذهبی اسلامی که تزارها نابودش کرده بودند در مارکسیسم مشابهاتی برای خود یافته بود (با این حال، رهبران یهودی انقلاب بلشویکی، در اسلام زدایی از روسیه بسیار موفق تر عمل کردند و حتی اولین کلیساهای مسیحی در سیبری فقط در دهه ی 1950 پدید آمدند.) این نبرد مسیحیت با اسلام، تا حدود زیادی در قصه ی جنگ های صلیبی بازسازی میشود. دیوید اوینگ حمله ی صلیبیون به اورشلیم اسلامی را همتای حمله ی پلستینی ها به یهود میشمرد و عجیب این که دراینجا مسلمانان هستند که به جای دشمنان صلیبیشان با یهود تطبیق میشوند. این جابجایی تا حدود زیادی در قصه ی صندوق عهد موسی رمزنگاری میشود که پلستینی ها آن را از یهود گرفتند و در معبد خود گذاشتند، ولی مدتها بعد یهوه به این نتیجه رسید که صندوق باید به نزد بنی اسرائیل بازگردد و با فرو فرستادن طاعون بر پلستینیان، آنها را ناچار به بازگرداندن صندوق نمود. میتوان گفت در این لحظه پیام متن متوجه گروهی از جنگجویان جناح غرب چون عثمانی ها است که ابتدا به نفع اشرافیت اروپایی جنگیدند و دشمن آن شدند. البته آنها هنوز میتوانند خود را در جایگاه یهود و نظر کرده ی خدا بپندارند ولی در غرب، کتاب مقدس را طوری نوشته اند که بتوان داود یهودی را هنوز به اشکال بیگانگانی چون کورش «مسیح شرق» اشعیا، شاهان آشوری، و آنتیوخوس یونانی که انطکیه را ساخت، برای ناخودی ها بازآفرینی کرد. اوینگ و لاکاپله بر سر این موضوع توافق دارند که کتاب مقدس اصلی شامل متون عهد عتیق و عهد جدید، همان انجیل کینگ جیمز است که به شاه جیمز اول انگلستان در قرن 17 منسوب است، اما این پادشاه وجود خارجی ندارد و جیمز/جاهوبس/جکوب/یعقوب، دراصل همان یهوه خدای یهود است که داستان های کتاب، گفته های او شمرده میشوند. متن اصلی انجیل به یونانی است ولی این که طوری داستانش را تهیه کرده اند که به پای انگلستان تمام شود، به خاطر آن است که انگلستان آخرین خانه ی اشرافیت یهود بعد از فتح آن توسط هلندی ها و در زمان سیطره ی مذهب یهودی-مسیحی بر اروپا بوده است. تعیین زبان ژرمن انگلیسی برای انگلستان به جای زبان گالیک نیز تنها در این دوره اتفاق افتاد و آن به عنوان دنباله ی سرزمین گالیک فرانسه و اسپانیای سابق، بار و بندیل اشراف آن نواحی را یدک میکشید، بخصوص و از ابتدا اسپانیا را که اولین محل انتشار زوهر است: انجیل کابالای یهودی که ادعا میکند انسان میتواند خدا شود. این به علایق فریسی ها نزدیک است، همچنین به شاخه ی مسیحی نمایشان ژزوئیت ها یا یسوعیان که کارگزاران اصلی کلیسای رم هستند. هم فریسیان و هم ژزوئیت ها متهمند که تا زمانی که مناسک عبادی به خوبی انجام شود، خیر و شر را برای رستگاری بی تفاوت میشمرند و این اعتقاد آنها از ریاکاریشان ناشی میشود؛ از دید آنها اختیار انسان یعنی توانایی امتناع از اخلاق دینی. در سال 1619، پاپ لئوی دهم، دستور به انتشار تلمود بابلی بر ضد زوهر داد اگرچه بخش بزرگی از یهودیان اروپا تا سال 1948 تلمود بابلی را نمیشناختند. به نوشته ی جردن تابوف، یکی از امپراطوران روم شرقی (بیزانس) به نام لئو، خود را سلیمان میخواند. لاکاپله معتقد است این لئو به سبب حکومت بر استانبول و همهویتی با سلیمان، همان سلیمان قانونی بزرگترین سلطان عثمانی و نسخه ی ترکیه ای سلیمان تورات است اما در استانبول است چون استانبول (قستنطنیه) نسخه ی شرقی رم ایتالیا است و در رم، مابه ازای لئو/سلیمان، شارلمان –نامی ناشی از بازی زبانی با اسم سلیمان و به معنی شاه بزرگ- است، شاه فرانک ها و بنیانگذار امپراطوری روم مقدس که فرانسه ی ناپلئون، نام از قوم او دارد. لاکاپله نام شارلمان را در معنی و تلفظ، معادل با کارلوس مگنوس، لقب شارل پنجم میشمارد که رم را فتح و تخریب و درآنجا تاج گذاری کرد که این همان فتح اورشلیم یهودی توسط روم و تبدیل اورشلیم به رم است. شارل پنجم به خاندان هابسبورگ تعلق دارد و داستانش تلاش آن خاندان برای افتخار تراشی برای خود در راه تصرف میراث روم مقدس است. در قرن 19 علاوه بر خاندان هابسبورگ که به حکومت امپراطوری اطریش-مجارستان رسیده بودند، حکومت پروس هم که بعدا آلمان را متحد کرد و به وجود آورد، ادعای جانشینی روم مقدس را داشت. سرسلسله ی شاهان مدرن پروس، فردریک ویلیام از نیمه ی دوم قرن 18 است. به نظر لاکاپله کارهای او به نام فردریک دوم هوهنشتناوفن امپراطور روم مقدس در قرن 13 نوشته شده اند که از طرف کلیسای رم، فرقه ی شوالیه های تویتونی را مامور کرد تا نواحی ای از آلمان شامل پروس را فتح و کاتولیک کنند. این جنگ صلیبی میتواند مکمل جنگ صلیبی کلیسای رم با کاتارها در فرانسه باشد. احتمالا اسلام نیز در قدیم به مانند کاتاریسم، نوعی مسیحیت عرفانی ریشه دار در صابئی گری بوده است. لاکاپله اشاره میکند که تا قرن 18، اصطلاح «مسلمان» در بین مونتنی ها و آمیش های آلمانی رواج داشته، اگرچه آنها مسیحی بودند. همچنین تا حدود 150 سال پیش، بیشتر اروپایی ها گوشت خوک نمیخوردند و حتی عقیده داشتند آن، مزه ی گوشت انسان میدهد. گفته میشود رواج بیماری تریشینوسیس از طریق گوشت خوک، باعث کاهش علاقه به آن تا زمان اصطلاح پخت آن در اواسط قرن 19 شده است اما شاید واقعیت این باشد که مسیحیت رومی به عنوان جوازدهنده ی مصرف گوشت خوک، در آن زمان برای اولین بار در حال گسترش بود. عجیب این که در ژاپن، مصرف گوشت خوک تنها در مدرنیسم قرن بیستم و همزمان با تبلیغ شینتوئیسم به عنوان دین ملی ژاپن رواج یافت. دوام کلمه ی yallah (یا الله) در زبان ژاپنی، یکی از آشکارترین بقایای نفوذ اسلام در شرق تا ژاپن و از طریق مغول ها است. [منظور، لغت yala یا yara در ژاپنی با یک املای خاص است که هم موقع امر به اجرا کردن، ساختن و درگیری به کار میرفت و هم بعضی اوقات به معنی عمل جنسی.] از میان دریای لغات عربی، تنها حدود 400 لغت آن در قرآن وجود دارد که تقریبا مشابه همه ی آنها در زبان های فرانسوی و آلمانی وجود دارد. در دهه ی 1920، هلند، آلمان، اطریش، سوئیس، اسکاندیناوی و فرانسه، برنامه هایی را برای عقیم کردن افراد تیره پوست که امروزه همه شان را زیر نام "کولی" قالب بندی و برچسب زنی کرده اند، اجرا کردند. نازی ها افراد موبور را از دانمارک به آلمان می آوردند تا بتوانند برای آلمان، نژاد آریایی خلق کنند. اما ایجاد خلوص نژادی برای اروپا هیچ وقت ممکن نشد و از دهه ی 1960 با تسهیل مهاجرت بیگانگان به اروپا سعی کردند از بین رفتن اروپای اصیلی که فقط در ذهن وجود داشت را به گردن مهاجران بیندازند.:

“la these de daviud ewing jr”: d. lacapelle: theognosis: 1 mars 2024

مقایسه ی آغاز پروس با دوران حکومت فردریک دوم روم مقدس، خود، موضوع جالبی است. چون فردریک دوم روم مقدس، شخصیتی به شدت افسانه ای و آخرالزمانی است. به نوشته ی مارک گراف، غیرعادی دانستن فردریک دوم با تولدش در شهری به نام "یسی" (جسی) شروع میشود، شهری که نامش برگرفته از جسوس/یسوع/عیسی است و درست مثل عیسی که در طویله ای در بیرون بیت اللحم به دنیا آمد، فردریک هم درون چادری در بیرون یسی به دنیا آمد. به مانند یوحنا/یحیی –فامیل هم سن و سال عیسی که رقیب او در عنوان مسیح بود- پدر و مادر فردریک هم در سنین پیری او را صاحب شدند طوری که برخی فکر میکردند فردریک نه پسر هنری ششم بلکه پسر یک قصاب است که ملکه او را به فرزندی پذیرفته است چون حاملگی یک زن 52ساله معقول نیست. فردریک در زمان پادشاهی، خود را در احیای امپراطوری روم معادل کنستانتین کبیر میخواند اما به دلیل اختلاف هایش با پاپ، از طرف دربار پاپ، به آنتی کریست یا دجال نامیده شده و از درون با وحش نیم خرس، نیم شیر، نیم پلنگ آخرالزمانی مکاشفه ی یوحنا تطبیق شده بود. سیلیامبن دو آدام، در اثری که امروزه موجود نیست، عصر فردریک را با عصر موسی مقایسه کرده و 12 بلای بزرگ زمان موسی شامل طاعون را عینا در عصر فردریک قابل بازیابی نشان داده بود. وقتی فردریک دوم به طرزی نابهنگام درگذشت، شایعه شد که نمرده و در جایی پنهانی زندگی میکند چون دجال است و باید کارهای ناتمامش را تمام کند. در کرونیکل "یانس انیکل" اهل وین حدس زده شده که او در «سرزمین های بیگانه» ساکن شده است. با زوال روزافزون روم مقدس پس از مرگ او مردم به او به چشم یک ناجی که زنده است و اوضاع را در آینده سامان خواهد داد نگریستند. در 1285 فریبکاری که خود را فردریک دوم بازگشته میخواند در آتش سوزانده شد. شاعری آلمانی به نام اسوالد منسوب به 1400 گفته است که فردریک دوم در حین شکار، توسط فرستادگان پرستر جان یا شاه یوحنای تاتارهای مسیحی جلب و به سرزمین آنها برده شد. سیلیامبن دو آدام، پیشگویی های مرلین جادوگر درباره ی فردریک های اول و دوم روم مقدس را تکرار کرده که در آنها فردریک دوم، «بره ای در میان بزها» (مسیح در میان یهودیان؟) توصیف میشود که به سرزمین «مورها» (معمولا منظور از "مور"، اعراب مسلمان یا ساکنان شمال افریقا است) برده میشود و درآنجا به حد شیری مهیب، رشد میکند و چنان روم را نابود و متلاشی میکند که دریا از خون انسان ها رنگین میشود.:

“reconstruction issues ii”: ibid: p123

این نشانه ها در زندگینامه ی فردریک دوم هستند تا او را به جای عیسی یعنی یهوه ی انسان شده قرار دهند که همزمان یعقوب و موسی نیز هست. ظاهرا در بخش هایی از تاریخ که امروزه سانسور شده اند مدعیان جدید حکومت آلمان و فامیل هایشان در سراسر اروپا دنباله ی نسل فردریک دومی تلقی میشدند که هم مسیح بود و هم دجال. این که گفته میشود اروپا از طریق تجارت با تاتارها و ترجمه ی متون عرب دانشمندان مسلمان رشد کرده است شکل به روز شده ی این فکر است که فردریک -یعنی خدا در ظاهر شکوه یک تمدن- تا حالا در کشورهای بیگانه میزیسته و حالا به غرب بازگشته است و لابد بعد از این، دیگر، کشورهای شرقی نمیتوانند تمدن شکوهمندی داشته باشند چون آنها کافرند و خدا دیگر در بین آنها نیست. لابد به خاطر حضور موقت همین خدا در بین شرقیان است که تمام داستان های کتاب مقدس غربی در تاریخ آنها مابه ازا دارند!

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت2

بازارسازی ماتریالیستی با پوشش عرفان: جنبش عصر جدید و نقاب یونگی آن

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1985 نوشتاری از والتین تومبرگ (درگذشته به 1971) منتشر شد که اظهار برائت او از جنبش عصر جدید و جریان های معنوی نو ظهور دهه ی 1960 را تایید میکرد. قابل باور بود که او این کار را کرده باشد چون قبلا صحبت هایی از اختلافات او با جریان های عرفانی کابالایی حاکم بر غرب منتشر شده و ظاهرا همان ها سبب تقویت تردید منلی پی.هال در سلامت و صداقت این جریان ها شده بود. هال که اسطوره شناس نجومی مشهوری بود و مردم زیادی را به معنویت و صلح جهانی دعوت کرده بود، با فاصله گرفتن از جنبش شبه معنوی انقلابی دهه ی 1960 و افشاگری درباره ی حلقه های اداره کننده ی آن، فحش و ناسزاهای زیادی را از جانب این جریان ها به جان خرید. هال در سال های آخر عمر، به مسیحیت بازگشته بود و اگرچه تلقیش از مسیح با کلیسل خیلی فرق داشت و هنوز تابع نظریات اختری پیشین خود درباره ی تطابق مسیح و اساطیر نجومی بود، اما به بیشتر اخلاق مسیحی احترام میگذاشت و مشکلش با جریان پیش برنده ی انقلاب فرهنگی دهه ی 60 این بود که آنها داشتند اخلاق و معنویت را با هم نابود میکردند، مسیری دقیقا برعکس دعوت اولیه ی زیرکانه شان به معنویت. دیوید مایکل شرمن که پیرو جریان های معنویت جوی پیشین، در حال تطبیق افسانه های مسیح با پاگانیزم مرده ی باستان و پاگانیسم زنده ی هندوستان و شرق دور بوده است، در درس گفتارهای خود، جانب تومبرگ و هال را گرفته و گفته بود که آنها انسان های واقع بینی بودند چون توانسته بودند از یکی از پرده های بزرگ گنوستیسیسم قدیم که سببساز فریبکاری های نئوگنوسیسم حاکم بر جنبش های دهه ی 1960 شده بود بگذرند. گنوسیزم افراطی و منحرف، جهان مادی را یکسره بی ارزش نامیده و مانع از ارتباط گیری مردم با خدا از طریق آفریده هایش یعنی موجودات و پدیده های جهان در عرفان پاگانی شده بود که اگر این میزان تطهیر کردن خدا از انعکاسش در صفات آفریده ها رقم نخورده بود، عرفان زدایی از داستان های تورات و انجیل و ظاهرگرایی افراطی کلیسا نیز به وقوع نمیپیوست. مادیگرایی و لذت پرستی افراطی، نتیجه ی باور این آموزه ی غنوصی حاکم بر یهودیت و مسیحیت است که هر چیز مادی و این جهانی، بی ارزش و ابلهانه است و بنابراین هیچ قانونی آنقدر اهمیت ندارد که بخواهیم بر سر زیر پا گذاشتن آن حرص بخوریم؛ آخرش به این جا میرسید که جان و مال و آبروی مردم نیز اهمیت ندارد و میشود همه شان را دزدید؛ همان قانون بالقوه ی حاکم بر مادیگرایی جهان غرب که با تزریق بیشتر پوچ گرایی غنوصی به آن در انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 بالفعل شد. همین اتفاق در هند هم افتاد و واکنشی به پوچ گرایی جریان مذهبی مشابه مایاوادا بود که همه چیز در جهان را مایا یعنی توهم میخواند. در هر دو مورد، انحطاط با افراط در ایدئالیسم با بی ارزش دانستن هر چیز زنده ی موقت و میرا به نفع بزرگ کردن بی مرگی و ابدیت خدا اتفاق افتاد. به نظر شرمن، آنچه اتفاق افتاده است را زرتشتی گری بهتر اسطوره پردازی کرده است چون در این مذهب، مطابق نوشته های کلاسیک، نخست دو خدای متضاد و خیر و شر یعنی اهوره مزدا و اهریمن، فرزندان و درواقع دو پاره ی وجود یک خدای بزرگتر یعنی زروان بودند ولی در زرتشتی گری کنونی، اثری از زروان به جای نمانده و همه چیز در دعوا و جنگ اهوره مزدا و اهریمن خلاصه میشود. علت این است که در هم فرو رفتگی چیزهای مفید و مضر برای انسان در وجود خدایی واحد انکار شده و درنتیجه همه چیز اهورایی و اهریمنی، و بنابراین خیر مطلق یا شر مطلق، سفید یا سیاه تلقی شده است. اینطوری فرقی بین خاکستری (زروان) و سیاه (اهریمن) باقی نمیماند. بنا بر منابع کلاسیک، زروان همان کرونوس یا ساتورن خدای زحل است که موکل روز شنبه میباشد که برای یهودیان، روز وقف یهوه است. شنبه در بسیاری از جوامع سیلان و هند و نپال، روز ناراسیمها تجسم شیر شکل ویشنو در هندوئیسم و اوالوکیتشوارا در بودیسم بوده است و در نپال، شنبه که روز آیینی نسبت به ناراسیمها است تعطیل است. این تجسم شیرشکل و ترسناک و نابودگر را هر دو مذهب با شیوا خدای نابودی هندو تطبیق میکردند و شیوا را فرم خشمگین ویشنو/اوالوکیتشوارا تلقی مینمودند. همانطورکه میدانیم، شیر تجسم یهوه خدای یهود است. شیر در عبری "آریه" نامیده میشود، لغتی که فرم عمومی تر سامیش آری یا آریا، با کنایه شدن شیر به انسان اشرافی، باعث نام گیری ملت برگزیده ی متون هندی به آریا شده است. نازی ها که نژاد آلمانی را آریا نامیده و مقابل یهود قرار داده بودند، متوجه نبودند که نام مقدسشان هنوز وابسته به اعتقادات بنیادی یهود درباره ی خدایشان است. ریشه ی نام به کار رفته برای شیر درنده، با نام های عمومی تر خدا چون آشور، شرو، هرو، هری، علی، ال، ایلو، اله و الله برابر است و این شیر به عنوان یک موجود بلعنده و بیرحم، قانون حاکم بر جهان مادی را که مثل یک شیر، هر چیز باقی ممکن را از بین میبرد نشان میدهد. چون از بین رفتن موجودات مشمول حکم زمان است، این به اوروبوروس یا مار زمان هم تشبیه میشود که از خودش تغذیه میکند. دراینجا جنبه ی رحمان و مهربان خدا درست مثل اهوره مزدا در مقابل اهریمن و شیطان در مقابل مسیح، با جنبه ی کشنده درگیر است و این در حکم درگیری کریشنا شکل مثبت و دوست داشتنی ویشنو به شکل یک پسر جوان با کالیوا یا مار چند سر است که معادل سشا ناگا مار چند سر بستر ویشنو نارایانا نیز هست. ترکیب مار و شیر، شکل اولیه و یبنیادین اژدهای چینی را میسازد که مرکب «گوان یین» الهه ی محبوب بودایی است. گوان یین جنبه ی زنانه ی اوالوکیتشوارا است و مطابق قانون عمومی الهگان، به عنوان جنبه ی مادینه ی خداوند، جهان مادی را نشان میدهد که مرگ و تغییر بخش لاینفک آنند. آیین های رقص شیر و رقص اژدها در جشن سال نو چینی به سبب ارتباط این موجودات اسطوره ای با تغییر به نو شدن سال گره خورده اند. در بسیاری از نواحی، جوانان گرداننده ی پوست شیر حین رقص شیر، وقتی به کودک وارد شده به نوجوانی میرسیدند، به طور صوری او را از دهان شیر میگرفتند و داخل پوست شیر میبردند و بعد از جنبش هایی نامرئی درون لباس شیر، کودک را از دهان شیر برمیگرداندند. این درواقع تقلید خورده شدن فرد توسط شیر زمان برای ورود او به دوره ی جدیدی از عمرش و آماده کردن او برای بزرگ شدن و بلوغ بود. آن را میتوان با خورده شدن فرزندان ساتورن توسط او و بعد بیرون آمدن دوباره شان از دهان پدر توسط ژوپیتر یا زئوس پسر نجات یافته ی ساتورن مقایسه کرد. شرمن، میگوید فرزندان ساتورن که توسطش خورده میشوند همان جلوه های مختلف خدا در مذاهب مختلف در جغرافیاها و دوره های مختلف است که هیچ یک ابدی نیستند و همه باید به کالبد مذهب واحد اولیه بازگردند تا جای به تعابیر جدید از خدا و دین دهند. اما زئوس که فرزند کرونوس است ولی پدرش را سرنگون میکند همان فرزند ساتورن و درواقع همان جلوه ی یهوه است که اراده کرده باقی بماند و جاودان باشد و این همان پادشاه جدید جهان است که خدای فرزندخوار و نادائمی و ناعمومی سابق را سرنگون میکند. خدای سابق در جاهای مختلف به موجودات مختلف زمین تشبیه شده و مذاهبی که در حکم فرزندانش هستند را به وجود آورده بود. ازاینرو همتای هندویش پوروشا یا پرجاپتی است که مثل مسیح یا یهوه در هیبت انسان قربانی میشود. برای پوروشا هدف از این قربانی شدن، پیدایش موجودات جهان از بدن او است. پس کسی که بخواهد حاکم همه چیز شود، باید همانطورکه زئوس تمام فرزندان قبلی کرونوس را احیا و دور خودش جمع کرد، همه ی مذاهب را متحد کند تا پوروشا احیا شود. تعبیر وحدت وجودی از یهوه در یهودیت و کریشنا در هندوئیسم نیز از این سبب برجسته شده است. شرمن، راماکریشنا را که خود را تجسد دوباره ی شری چایتانیا میخواند به سبب همکاری با تئوسوفی مسئول دوباره نویسی مذهب کریشنا و همشکلی آن با یهوه بنا بر وحدت وجود کابالا میخواند. اما به نظر شرمن، این جریان دوگانه ی شرقی-غربی، یک جریان ضد معنوی و ضد اخلاقی بود که بیشتر قصد تکه تکه کردن جامعه به بهانه ی جایز بودن تمام فرقه ها را داشت.:

“NEO-GNOSTIC SOUL-KILLING MIS-INFORMATION”: bhaktianandascollectedworks.wordpress.com

شرمن، نقش کیش بنگالی کریشنا در طرح ایجاد شورش علیه ستم با متحد کردن حداکثر مردم در ایجاد فکر متحد کردن گروه های ناذیرفته علیه جریان رایج به همان شکل که در انقلاب فرهنگی 1960 پیش آمد را به سبب تاثیر گذاری آن از طریق گاندی بر مارتین لوترکینگ در جامعه ی امریکا و به دنبالش کل جهان بسیار برجسته میبیند. به نوشته ی وی، زمانی که مسلمانان هندوستان را گرفتند، برای مبارزه با مذاهب بومی، فرقه ی برهمن های مایا وادا را که همه ی لذت های مادی را توهم میدانستند و سختگیری مذهبی بر ملت روا میداشتند را به قدرت رساندند و به طبقه ی حاکم در هند تبدیل کردند. ازآنجاکه این برهمن ها مردانی دین به دنیا فروش و خادمان حکام بیگانه بودند مذاهب و فرق، آنها را طریق دروغین میخواندند و در عوض، بین خودشان بر سر این که کدامشان طریق راستند اختلافات بالا میگرفت. به دلیل سیطره ی ظلم و بی عدالتی و تشتت و نژادپرستی کاستی، اوضاع ناخوشایندی بر کشور حاکم شده بود. در این شرایط، در بنگال قرن 16، شری چایتانیا که تجسد دوباره ی کریشنا بود، در کنار نیتیاناندا که تجسد دوباره ی بالاراما (نابرادری کریشنا) بود، مردم را به صلح دعوت کردند و مظلومان را مورد تفقد قرار دادند. آنها زنان و همجنسگرایان و کاست های پست نژادی را که مورد تحقیر هندوئیسم حاکم بودند، مردم برگزیده ی خدا خواندند و از حقوق آنها دفاع کردند و این مظلوم پروری را تا جمع آوردن مذاهب مغلوب و تضعیف شده به دور خود، گسترش دادند. ازآنجاکه شورش ها و ناآرامی های پیاپی صدمات زیادی به دولت و امنیت جامعه وارد کرده بود، جمع آمدن مردم دور کیش چایتانیا نظر حاکم مسلمان بنگال را به خود جلب کرد و او متوجه شد که میتواند از این کیش، به عنوان وسیله ای برای اتحاد مردم سرزمین استفاده کند. ازاینرو دستور به ترکیب مذهب کریشنای شری چایتانیا با اسلام داد و این گونه تصوف اسلامی در بنگال پدید آمد و ازآنجا به همه سو گسترش یافت. به نوشته ی شرمن، به دلیل پیشینه ی شری چایتانیا بود که انقلاب گاندی در هند، با شعار شورش صلح آمیز پیش رفت و پیرو یافت، اگرچه بعد از انقلاب، هندوئیسم تندخو، تعاریف نامسلامت آمیزتری از کریشنا را ترجیح داد. نکته ی جالب در این داستان این است که شری چایتانیا اتحاد ملت را با زیر پر و بال گرفتن همان کسانی شروع میکند که دموکراسی خواهی غربی نوین هم با ادعای حمایت از حقوق آنها خود را توسعه داد: زنان، همجنسگرایان و نژادهای ستمدیده (برای غربی ها: سیاهان و مهاجران خارجی).:

“is a popular uprising inspired by the holy spirit/paramatma or not?”: bhaktianandascollectedworks.wordpress.com

آمادگی غرب برای پذیرش جریان هندی احتمالا موضوعی غیر عادی نیست، چون داستان شری چایتانیا آنقدرها هم هندی نیست و بیشتر به نظر میرسد که یک جریان خارجی و حتی اصالتا اسلامی در منبع هندی خود بومی سازی شده باشد. اتفاقا خود شرمن در جای دیگری نشان داده است که کریشنای مورد بحث، مابه ازاهای خارجی دارد. وی از تجربه ی ملاقاتش با صوفیان مسلمان در افغانستان می گوید و این که همه ی آنها معتقد بودند الله به شکل یک پسر زیبا با ظاهر دوجنسه است و یکی از دلایل این که شریعت رسمی اسلام، آنها را باطل میدانست، همین بود. توصیف آنها از الله نزدیک به توصیف هندوان از ظاهر کریشنا و بالاراما است که نوجوانان ابدی هستند. در بین مردان افغان، رقصیدن "بچه" ها یعنی پسران در مجالس رقص امر رایجی است. این، رسمی قدیمی در سرزمین های اسلامی است که غربی ها آن را بیشتر با "کوچک" های عثمانی به خاطر می آورند. "کوچک" به پسرانی گفته میشد که در لباس زنانه در مجالس عروسی یا ختنه سوران یا مانند آنها نوعی رقص را که امروزه زنانه تلقی میشود و با تکان های شهوانی باسن همراه است اجرا میکردند و تا زمانی که جوانیشان زایل میشد به این شغل ادامه میدادند. کوچک ها بسیار بیشتر از "چنگی" ها یا رقاصان زن بین مردان محبوبیت داشتند و گاهی مردان بر سر تصاحب آنها با هم زد و خورد میکردند. طی مدرن سازی عثمانی از اواخر قرن 19 تا اوایل قرن بیستم، کوچک ها حمایت دربار از خود را از دست دادند و کم کم مضمحل شدند و درنهایت شکلی مضحک از آنها با مردان زمخت سبیلویی که در لباس زنانه و تحت نام "کوچک" در مجالس میرقصیدند باقی ماند تا این که این اواخر، با کم شدن حساسیت ها تدریجا در حال بازگشتند. مشابه کوچک ها در شبه جزیره ی عربستان تحت عنوان "خنیث" و در مصر تحت عنوان "خول" شناخته شده است. در تمام این کشورها آمیزش جنسی مردان مسن و حتی پیرمردان با پسران نوجوان رواج داشته که شرمن آن را به شدت نکوهش میکند و نتیجه ی تحریف مفهوم هماغوشی با خداوند در تصوف اسلامی میشمرد و یادآوری میکند که در داستان کریشنا او فقط با نوجوانان بسیار صمیمی است و نه مردان بزرگسال. شرمن، صحنه های شادی کریشنا و دوستانش را با رقص کوریت ها یا نژاد اول بشر مقایسه میکند که محافظان زئوس در زمان نوزادی زئوس در کرت بودند و این را به نظریه ی پروفسور جین هریسون کلاسیک نویس مرتبط میکند که گفته بود زئوس اولیه ی یونانی-رومی، در اصل، کوروس یا هلیوس خدای جوان صورت بی ریش بود که بعدا بیشتر به نام آپولو شناخته شد و همین خدا در روندی دیگر، ابتدا به مگیستوس کوروس و سپس هرکول پهلوان نیز تبدیل شد. شرمن، نام کوروس را با کریشنا و نام رادا معشوقه ی کریشنا را با رودا همسر و درواقع نیمه ی زنانه ی هلیوس کورس تطبیق میکند و صحنه های رقص کریشنا با دختران شیردوش را نیز با صحنه ی احاطه شدن آپولو توسط میوزها یا الهگان هنر تطبیق میکند. نام هلیوس از ریشه ی علی، ایلو، اله و الله است و الله را مسلمانان با یهوه ی یهود برابر کرده اند. این باعث میشود تا تصویر یهوه ی دوجنسه موسوم به آدم کدمون در کابالای یهودی در تصوف اسلامی برجسته تر شود. آدم کدمون، همان خدا در هیبت آدم ابوالبشر است که نیمه ی زنانه اش به شکل حوا از او جدا میشود و خودش به شکل مردی زمخت درمی آید که تصور معمول یهوه نیز هست. شرمن، لغت "حوا" را با لغت هندی "جیوا" به معنی جان یا مایه ی زندگی فرد در زندگی مادیش میبیند. کلی ترین معادل حوا در هندوئیسم در مقام یک الهه، به نظر شرمن، "مایاگ الهه ی توهم است که سرشت جهان مادی را نشان میدهد. به نظر او "حوا" همچنین تلفظ دیگری از hebe نام همسر هرکول است. hebeنام جامدار خدایان نیز هست، مسئولیتی که در روایات مشهورتر به یک پسر به نام گانیمد محول شده است. به نوشته ی پوزانیوس و استرابون، در سیسیون و فیلیوس، هبه را با عنوان "گانیمدس" در بیشه ای مقدس پرستش میکردند. "هبه" نام دیگر کوره یا پرسفونه نیز هست. نام کوره شکل مونث کورس است و او در مقام پرسفونه زوجه ی هادس یا پلوتو خدای مردگان است که معادل هندویش شیوا است. هادس به عنوان ارباب مرگ، خدایی که جنبه ی مادینه و جاندارش از او جدا و مستقل شده است را نشان میدهد.:

“the bridal mysticism , gender of god in Islamic divine love”: bhaktianandascollectedworks.wordpress.com

منلی پی.هال نیز پس از یک انتقاد کلی از آلودگی کابالای یهودی و قبالای مسیحی به خرافات غریب و جادویی یهود و حقه بازی خواندن فروش کتاب های ششم و هفتم موسی که جادوی موسی می آموزند، با کنایی بودن مضمون آدم ابوالبشر و دوجنسگی آن به کنایه از دوجنسه بودن خدا آنطورکه کابالا از کتاب مقدس برداشت میکند موافقت میکند و می افزاید به دلیل از بین رفتن متون قدیم یهودی توسط کلیسای مسیحی و خلاصه شدن یهودیت به عهد عتیق، بخش پنهانی عقاید قدیم یهود به طور رمزی و توسط یهودیان نویسنده ی عهد عتیق در کتاب مقدس گنجانده شده و ازاینرو است که گفته میشود هیچ وقت یک مسیحی نخواهد توانست به معانی واقعی عهد عتیق دست یابد و حتی ذهنش هم به کنه ی آنها راه نمی یابد چون جرئت ندارد با این واقعیت تناقض آمیز که نویسندگان یهودی کتاب مقدس به خدایان متعدد از نوع خدایان یونانی اعتقاد داشتته اند، مواجه شود. با این حال، بعضی از جنبه های پنهان داستان پیدایش عهد عتیق در کلیات با زیربنای یونانی اعتقادات کلیسا قابل تکمیل و بازسازی است همانطورکه در نوشته های فیلو جودائوس دیده میشود. فیلو آدم عهد عتیق را که حیوانات را در بهشت نامگذاری میکند، ذهن انسان به طور کلی میدانست که با نام نهادن بر مخلوقات، آنها را با ویژگی های متمایزشان، کلاما نیز از هم باز میشناخت اما نمیتوانست راز طبیعت خود را درک کند و ازاینرو بی نام ماند و فقط آدم به معنی انسان خوانده شد. آدم همچنین به موناد فیثاغورسی تشبیه شد که به واسطه ی حالت وحدت کامل خود میتوانست در حوزه ی عدن ساکن شود.: «هنگامی که از طریق فرایندی شبیه به شکافت، موناد به دوآد تبدیل شد-نماد مناسب اختلاف و توهم- موجودی که به این ترتیب شکل گرفت از خانه ی آسمانی خود تبعید شد. بدین ترتیب، انسان دوگانه از بهشت متعلق به خلقت تقسیم ناپذیر بیرون رانده شد و یک کروبی و شمشیری شعله ور در دروازه های جهان علی نگهبانی دادند. درنتیجه، تنها پس از برقراری مجدد وحدت در درون خود، انسان میتواند حالت روحانی اولیه ی خود را باز یابد. به گفته ی ایساریم، دکترین مخفی اسرائیل وجود چهار آدم را تعلیم میداد که هر کدام در یکی از چهار جهان قبالایی ساکن بودند. آدم اول یا بهشتی، به تنهایی در حوزه ی آزیلوتیک زندگی میکرد و در ذات او همه ی ظرفیت های معنوی و مادی وجود داشت. آدم دوم، در کره ی بریه ساکن شد. مانند آدم اول، این موجود دوجنسه بود و بخش دهم بدنش یعنی پاشنه ی پا یا ملخوت، مطابق با کلیسای اسرائیل بود که سر مار را کبود خواهد کرد. آدم سوم و به همان ترتیب دوجنسه، در بدنی از نور پوشیده شد و در کره ی یزیره ساکن شد. آدم چهارم، صرفا سومین آدم پس از سقوط در کره ی آسیه بود؛ در آن زمان، انسان روحانی پوسته یا پوست حیوانی پوشید. آدم چهارم، هنوز به عنوان یک فرد واحد در نظر گرفته میشد، هرچند در ذات او تقسیم صورت گرفته بود و دو پوسته یا بدن فیزیکی وجود داشت که در یکی قوه ی مذکر و در دیگری قوه ی مونث تجسم یافته بود. برای جزئیات بیشتر به اسحاق مایر مراجعه فرمایید. ماهیت جهانی آدم در روایات مختلف در مورد مواردی که از آنها تشکیل شده آشکار شده است. در اصل مقرر شده بود که "کثیفی" که در شکل دادن به او استفاده میشود باید از هفت سیاره مشتق شود. با این حال، از آن جایی که این سیارات از دادن مواد خود سر باز زدند، خالق با زور، عناصری را که در دستورالعمل آدمی به کار گرفته میشد، از آنها خارج کرد. آگوستین قدیس، یک نوتاریکن به نام آدم کشف کرد. او نشان داد که چهار حرف نام adam، چهار اولین حروف کلمات عبارت Anatole dyis arktos mesembria هستند؛ نامی یونانی برای چهار گوشه ی جهان. همین نویسنده همچنین نمونه ی اولیه ی مسیح را در آدم میبیند زیرا مینویسد: "آدم میخوابد تا حوا شکل بگیرد. مسیح میمیرد تا کلیسا تشکیل شود. در حالی که آدم خواب است، حوا از پهلوی او شکل میگیرد. هنگامی که مسیح در حال مرگ است، پهلوی او با نیزه کوبیده میشود که درآنجا آداب مقدس برای تشکیل کلیسا جاری میشود."» هال معتقد است اگر این داستان ها را ساده سازی کنیم، به این نتیجه میرسیم که مسلمانان وقتی میگویند بهشتی که آدم از آن اخراج شد، جایی در زمین نبوده و سرزمینی آسمانی است، از تمام فرقه های دیگر که در این موضوع توافق ندارند، به حقیقت نزدیکترند، هرچند برخی احادیث اسلامی که آدم را غولی عظیم میشمرند که در چند قدم، زمین را طی میکرد و جورج فورت مور، روایات پایه ی یهودی آنها را هم برشمرده است، بازمانده ی این تفکرند که آدم از بهشت اخراج شده، تکه ای از جهان ایزدی بود که تبدیل به جهان مادی شد و درنتیجه به عظمت دنیا بود. اما آدم برابر با انسان نیز هست چون انسان «کیهان کوچک» است و خود را از مداقه در جهان بازمیشناسد. هال مینویسد: « از نظر فلسفی، آدم را میتوان به عنوان نماینده ی انسان –دوجنسه و نه در معرض زوال- در نظر گرفت. انسان فانی از این ماهیت کامل تر، درک کمی دارد. همانطورکه روح حاوی ماده در درون خود است و هم منشا و هم حالت غایی ماده نامیده شده است، حوا نیز نمایانگر بخش پست تر یا فانی است که از آن خارج شده است یا وجود موقتی در خلقت معنوی بزرگ تر و کامل تر دارد. حوا که نماینده ی بخش فرودست فرد است، وسوسه انگیزی است که با توطئه با مار دانش فانی، آدم را در حالت خلسه فرو برد که در آن از خود برتر خود بی خبر بود. وقتی آدم ظاهرا از خواب بیدار شد، درواقع در خواب فرو رفت، زیرا او دیگر در روح نبود، بلکه در بدن بود. در درون او تفرقه رخ داد، آدم واقعی در بهشت آرام گرفت درحالیکه بخش کوچکش در موجودی مادی یعنی حوا تجسم یافت و در تاریکی وجود فانی سرگردان شد.» یوهانی ها فرقه ای از مسیحیت بودند که یوحنای حواری را که پسرعموی مسیح بود، شاگرد برگزیده ی مسیح میدانستند و معتقد بودند او باید به جای پطرس، پاپ رم و جانشین سیاسی مسیح میشد؛ آنها در جنگ صلیبی داخل اروپا توسط کلیسایس کاتولیک پطرس، سرکوب شدند ولی بازمانده هایشان به تمپلارها و سپس فراماسون ها ملحق شدند و بر آنها اثرگذاری کردند. برخی از یوهانی ها اعتقاد داشتند یوحنای حواری، اصل انجیل را زیر خاک معبد خدا در اورشلیم کشف کرده است. این دیدگاه، بیانگر این است که از مدت ها داستان زندگی مسیح پیشبینی شده و او بخشی از یک جریان قدیمی تر بوده و اختراع این داستان، مستلزم آن است که در قرون وسطی هنوز بسیاری از مردم میدانستند که تمام چیزهای مثبتی که به مسیح نسبت داده میشوند به هیچ وجه با او به زمین وارد نشده اند.:

Qabbalistic keys to the creation of man: manly p.hall: sacred-texts.com

اگر مسیح همان آدم باشد و قتل مسیح همان به خواب رفتن آدم با تبدیلش به حوا باشد، پس کلیسا در تطبیق با حوا نماینده ی زندگی این جهانی و کاملا مادی است. البته مسیح طی سه روز تمثیلی از مرگ بیدار شده و از نظرها غایب شده است، اما این که روز میان مرگ و رستاخیز چه بوده، جالب است. بارتلت توجه میکند که شنبه روز بین روز قتل مسیح (جمعه) و روز رستاخیز او از قبر (یکشنبه) است و درواقع شنبه روز نبرد مسیح با شیاطین در جهان زیرین یا دوزخ است. شگفت انگیز است که شنبه روز زحل یا ساتورن است که جشن ویژه اش ساتورنالیا در ابتدای زمستان و در ایامی که به طور سنتی برج جدی یا بز نماد آن است، اکنون تبدیل به کریسمس یا جشن میلاد مسیح شده است و در همان حال، بز ساتورن به نماد شیطان یا هرآنچه ضد خدایی است تبدیل شده است. ساتورنالیا به یاد دوران طلایی ساتورن و عصر یگانگی بشر در آن برگزار میشد، زمانی که هیچ گناهی شرآفرین نبود و هیچ ممنوعیتی وجود نداشت و بنابراین هیچ موجود ماوراءالطبیعی مثلا زئوس پسر ساتورن اعمال مردم را مجازات نمیکرد. اگر بخواهیم آن را برای امروز بازآفرینی کنیم، باید از زئوس یا یهوه ی کنونی فاکتور بگیریم، کاری که جادوگران یهودی میکنند و فکر میکنند خدا روز شنبه خواب است و میتوان در سبت یا شنبه همه جور فسق و فجور و گناهی مرتکب شد، همان چیزی که سبب برگزاری جادوی سبت سیاه در این روز میشود. مرگ مسیح در شنبه ی تمثیلی نیز شکل دیگری از همان خواب یهوه در شنبه ی یهودی است. این روز خاص، محدودیت بخشی به ماهیت خود یهوه در تطبیق با مجموع صفات غریزی موجودات در جهان مادی است میتوانند تمام اتفاقات سبت سیاه را تایید کنند. چون یاخوس لقب دیونیسوس باخوس خدای اورجی و شراب و مخدرات و خونریزی آیینی، نامش فقط تلفظ دیگری از نام یاهو یا یهوه است. وی را "یهوه نیسی" نیز میخواندند که نام ماه سریانی "نیسان" برای آغاز بهار به این نام معروف است. درآمدن مسیح از قبر در اعتدال بهاری، معادل تولد خدای نیسان از مادر-زمین در اعتدال بهاری است کمااینکه بعضی فرقه های سرکوب شده ی مسیحیت، عیسی را فقط مسیح بهار میشمردند و با تشبیه کل زمان به یک سال از آغاز تا پایان، معتقد بودند که 12 مسیح وجود دارد. iesاز نام های فنیقی باخوس، با جسوس یا یشوع نام متداول عیسی مسیح قابل تطبیق است. باخوس به شکل گاو، بز و خر مجسم میشد که در شکل گاو با ازیریس یا دیونیسوس مصری و در شکل مردی با سر خر، با خدای یهودیان و مسیحیان در رم تطبیق میشد. پیروان اورجی باخی را تحت تاثیر جادوی مار برنزی درمانگر یهودیان در بیابان میشمردند که یک مار ماده شمرده میشد و به eva یا heva نامبردار بود و قاعدتا همان eve یا حوای یهودی-مسیحی است. درواقع او بخش مادینه ی وجود یهوه بود و یاهوی پیشین را "یهوه" نامیدند تا نامش ترکیب نام های ei و حوا به نظر برسد که ei همان "حی" از نام های باستانی خدا است. توضیح این که بعضی از یهودیان، یهوه را خدای اصلی نمیدانستند و او را فرزند خدای بزرگ تری به نام "کثر" یا "حی" میشمردند که با ال یا الله خدای اعراب قابل تطبیق است. در این باور، یهوه معادل دقیق برهمای هندی در مقام خالق جهان مادی است و از به هم آمیزی نطفه ای از روح ایزدی کثر با وجود ماده ی اولیه ی جهان به جای الهه به وجود آمده است. الهه همان مادر-زمین است که مسیح در عید پاک از آن خارج میشود و عید پاک در اعتدال بهاری، ایستر نامیده میشود که نامی نزدیک به نام عیشتار الهه ی زمین دارد. عیشتار ملقب به ماری یا الهه بود که ماریا یا مریم، متولد کننده ی عیسی است. روز 25 مارس که به یک روایت، روز اعتدال بهاری است، وقف مریم باکره شده است و این روز را رومیان پیشتر وقف هیلاریا یا کوبله مادر خدایان میکردند. مریم را بطول مینامیدند که تلفظ دیگری از "بیت ایل" به معنی خانه ی خدا است و منظور از خانه ی خدا محل سکونت فعلیش یعنی زمین است. بنابراین عیسی ابن مریم که تجسد زمینی یهوه تلقی میشود، شکل انسانی شده ی خود یهوه است که پدر نادیدنیش کثر، او را در دامن مادرش جهان مادی قرار داده است. عیسی پسر ماریا در تشبیه به روح جهان مادی در هیبت یک مرد، همان بودا پسر مایا است که قبل از این که انسانی به نام گئوتمه باشد که به روشنبینی یا بودایی رسیده است، روح جهان است. در بعضی تصاویر، دور سر بودا هاله ی نوری با هفت پرتو نور میکشند که کنایه از همان 7سیاره ی معروفیند که صفات مادی انسان در این جهان را تعیین میکنند.:

“king solomons goat”: Willard Bartlett: Everett print of boston: 1918: p22-32, 39, 42, 47

امکان ندارد این بحث های غامض اسطوره ای از سوی جوامع مدرن قرن بیستمی پذیرفته شوند مگر این که به زبانی علمی یا شبه علمی، جادوی باستانی را امکانپذیر کرده باشید. این کاری بود که کارل گوستاو یونگ روانکاو سوئیسی با احیای مثل افلاطون به صورت کهن الگوها و اثبات کیهان کوچک بودن انسان با تایید ناخودآگاه روانی ای که صفات درون را به موجودات بیرونی فرافکنی میکرد انجام داد. ازاینرو بسیاری یونگ را پدر معنوی جنبش عصر جدید و انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 میدانند. این ادعا موضوع مقاله ی جالبی از دیوید تیسی در 1998 بوده است. وی مینویسد:

«نام یونگ برای حدود سه دهه با عصر جدید گره خورده است، اما اکنون "نفوذ" ادعایی او بر این جنبش به طور رسمی مطرح و بیان می شود. در معنویت عصر جدید، دانکن فرگوسن استدلال می‌کند که یونگ نقش عمده‌ای در توسعه ی این معنویت عمومی ایفا کرده است و اخیراً پل هیلاس، جامعه‌شناس ادعا می‌کند که یونگ یکی از «سه شخصیت کلیدی» در جنبش عصر جدید است؛ دیگران، بلاواتسکی و گورجیف هستند که مسئول وجود جنبش هستند. به همین ترتیب، نویل دروری معتقد است که "تاثیر یونگ بر تفکر عصر جدید بسیار زیاد بوده است، شاید بیشتر از آن چیزی که بسیاری از مردم تصور می کنند." در همه جا این ادعا مطرح می شود که جنبش عصر جدید محصول علاقه ی یونگ است، و امروزه درمانگران معنوی از طیف های متنوعی از زمینه ها همگی ادعا می کنند که یونگی هستند، یا از یونگ به عنوان پدر معنوی، مرجع علمی، و الهام بخش یا منبع خود یاد می کنند. آیا این ادعاها معتبر هستند؟ عصر جدید چقدر یونگی است؟ با بررسی شباهت‌ها و تفاوت‌های بین معنویت عصر جدید و فراروان‌شناسی یونگ، عصر جدید را از چند جنبه ی مهم، غیر یونگی یا حتی ضد یونگی می‌دانم که در اینجا مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

یونگ به وضوح چندین نقطه ی مشترک با عصر جدید دارد. هم یونگ و هم عصر جدید موافقند که معنای معنوی دیگر مترادف با مؤسسات مذهبی و نهادهای فرهنگ غربی نیست و دیگر نمی تواند آن را مهار کند. یونگ و عصر جدید علاقه مند به کاوش در منابع معنای معنوی غیر مسیحی، پیش از مسیحیت یا پس از مسیحیت هستند. هر دو به عرفان، کیمیاگری، و سنت های متفکرانه ی شرقی علاقه مند هستند. یونگ و عصر جدید با درجه‌ای از خوش‌بینی به آینده نگاه می‌کنند و «روحی» را می‌بینند که در طول تاریخ کار می‌کند و یک هدف یا آرمان آینده را منادی می‌کند که هنوز محقق نشده است. هر دو چشم‌انداز آینده‌ای را دارند که شاید به طرز متناقضی به ما می‌آموزد چگونه در زمان حال زندگی کنیم. زمان حال در انتظار آینده ای «بهتر» زندگی می کند، و برای یونگ ایده آل آینده را می توان در کلمه ی «کلیت» خلاصه کرد، آرمانی که او اغلب با اخلاق مسیحی «کمال» در تضاد قرار می دهد. عصر جدید نیز دوست دارد «کلیت» را بالاتر از «کمال» قرار دهد، همانطور که بر خدای درونی ببشتر از یک خدای متعالی تأکید می‌کند. گاهی اوقات به نظر می رسد که معنویت عصر جدید صرفاً روانشناسی یونگی است که به طور گسترده نوشته شده است و الگوی یونگ را به دنیای بیرون می برد و خرد او را به انبوهی که نیاز به هدایت معنوی دارند توزیع می کند. اما مسلماً آنچه عصر جدید قرار است انجام دهد و آنچه در واقع انجام می دهد، چیزهای بسیار متفاوتی هستند. عصر جدید یک فلسفه ی دینی منسجم نیست و اغلب به نظر می رسد که بیشتر توسط منافع تجاری و نیروهای بازار هدایت می شود تا هر موقعیت فلسفی خاصی. در تأکید بر اقتدار معنوی تجربه ی فردی (که یونگ از پروتستانیسم وام گرفته است)، بر نیاز به دگرگونی مذهبی و فرهنگی (که یونگ از رمانتیسم آلمانی وام گرفته است) و بر اهمیت راه های غیرمتعارف برای دستیابی به وحدت با خالق (که یونگ از گنوسیزم، هرمسییسم و ​​کیمیاگری وام گرفته است) به طور غیر قابل انکاری تفاوت وجود دارد. ارزش عصر جدید در این است که چگونه ارتدکسی مذهبی غربی را برای رسیدن به تفاسیر جدید و فرهنگی مرتبط از روح انسانی به چالش می کشد. عصر جدید «فریاد قلب» توده‌ها است، فریادی برای مرتبط ساختن معنویت به زمانه ی ما و از نظر عاطفی با تجربه فردی انسان. این یک جنبش مردمی است که بسیاری از نگرش‌ها، گرایش‌ها و دیدگاه‌هایی را که در دین سنتی غرب یافت می‌شود، معکوس می‌کند، به ویژه دیدگاه‌های مربوط به بدن، جنسیت، طبیعت و میل. این جنبشی است که روندی کهن الگویی را دنبال می کند و آن را گسترش می دهد که مبتنی بر «اصل زنانه» به عنوان جبران کننده ی غرب پدرسالار است و با رمانتیسم، گنوسیسم، بت پرستی، طبیعت گرایی، برهنگی و غیبت پیوند دارد. اگر عصر جدید، یونگی به نظر می رسد به این دلیل نیست که از یونگ استفاده کرده است، بلکه به این دلیل است که زندگی خود را از یک جریان کهن الگویی قوی می گیرد که ممکن است ما با یونگ مرتبط کنیم زیرا او به وضوح این قلمرو روانی-روحی را ترسیم کرده است. یونگ به ویژه به فرآیندهای کهن الگویی که برای غرب پدرسالار «جبران» بود، علاقه داشت، بنابراین این امر او را حتی بیشتر به منافع عصر جدید نزدیک می کند. با این حال، یونگ ساده لوحانه این جریان های جبرانی را در روان غربی تجلیل یا ایده آل نکرد. او این جریان ها را شناسایی کرد و آنها را نام برد، اما پاسخ او به آنها همیشه انتقادی، منفصل و دوگانه بود. یونگ پیوسته به دنبال ادغام متضادهای متضاد و عناصر متضاد (مانند بت پرستی و مسیحیت) در یک کل بزرگتر بود و تقریباً هرگز از یک سری ادعاهای کهن الگویی به قیمت از دست دادن دسته ی دیگر دفاع نکرد. گرچه یونگ به طور پیشگویانه ای می‌دید که محتوای «زنانه» و «بت‌پرستانه» در روان غربی در حال افزایش است، اما هرگز از رها کردن خود به این محتواها حمایت نکرد. برعکس، او احساس می کرد که وظیفه ی فردیت مستلزم مقاومت در برابر این نیروهای جمعی و ایجاد پاسخ انتقادی به آنها است. هر جنبش جمعی که با یک فرآیند کهن الگویی یکی می شود، عملاً بنا به تعریف، با ذائقه ی یونگی که مبتنی بر اخلاق و زیبایی شناسی فردیت است، مطابقت ندارد. حمله ی یونگ به چیزی که او «همذات پنداری با روان جمعی» می‌خواند، به راحتی و عمداً توسط همه ی درمانگران، مشاوران، مدافعان و شمن‌های عصر جدید که دوست دارند آزادانه محتوای کهن الگویی تازه شکل‌گرفته شده را جشن بگیرند و حتی «پرستش» کنند، نادیده گرفته می‌شود. آرزوهای مشرکانه، انگیزه‌های عرفانی و تلاش‌های معنوی نامتعارفی که صدها سال در غرب سرکوب شده‌اند، پس از فروپاشی اقتدار جهان مسیحیت رها شده‌اند، و اکنون، بدون هیچ مانعی، می‌بینیم که این مطالب در برابر ما رژه رفته است.»

بدین ترتیب، تیسی اگرچه میپذیرد که «عصر جدید تلاش می‌کند نگرش‌های غالب فرهنگ سکولار و دینی غرب را تصحیح کند»، اما اضافه میکند «یک تحلیل انتقادی محدودیت‌های نگرش عصر جدید و واگرایی آن از موضع یونگ را» آشکار میکند و یکی از حوزه هایی که مورد توجه تیسی قرار میگیرد، حوزه ی نیمه ی مادینه ی خدا است که تیسی آن را در فهرستش با زیر عنوان "از خدا تا گایا" بدین شرح مورد انتقاد قرار میدهد:

«نگرش غالب در فرهنگ سکولار غرب این است که خدایان باستان مدتهاست مرده اند، و اخیراً، خدای پدر یهودی-مسیحی ما نیز مرده است. زندگی متافیزیکی و معنوی وجود ندارد و جهان از معنای دینی تهی شده است. اعتقاد به معنویات با آموزش سکولار ریشه کن شده است و دین امروز صرفاً قلمرو بی سوادان، فقرا یا خرافات است. جستجوی مدرن و مترقی برای رهایی اجتماعی و شخصی است، و یکی از اولین چیزهایی که با حرکت به سوی آزادی کنار گذاشته می شود، انقیاد در برابر اقتدار دینی و اطاعت از امر مقدس است. نگرش غالب در فرهنگ دینی غرب این است که دین مردسالار سنتی در حال از دست دادن اقتدار خود با بت پرستی جهان است، و جامعه در نگرش خود نسبت به میل، تمایلات جنسی، و رضایت های زمانی سهل گیرتر می شود. از آنجایی که سوپرایگوی غربی تضعیف می‌شود و به انگیزه‌های «طبیعی‌تر» اجازه می‌دهد بر زندگی اجتماعی حکومت کنند، کلیسا اغلب بر این باور است که باید عزم خود را تقویت کند و ادعاهای زندگی ماورایی را تقویت کند. از این رو، کلیساها اغلب محاصره شده و ارتجاعی به نظر می رسند، در یک موقعیت دفاعی محبوس شده اند و موج تغییر را مهار می کنند. در تلاش برای اصلاح این رویکردها، نگرش عصر جدید حرکت با جریان روزگار، پذیرش قلمرو میل و اشتیاق، تشویق به حرکت بت پرستانه ی جامعه، اما افزودن یک بعد مقدس یا معنوی به این حرکت است. عصر جدید اساساً به گرایش‌ها و نگرش‌هایی که قبلاً در فرهنگ غربی وجود دارد، «برکت معنوی» می‌دهد: مصرف‌گرایی، لذت‌گرایی، ماتریالیسم و ​​خودشیفتگی. عصر جدید نقدی از جامعه ارائه نمی کند، بلکه صرفاً چیزهایی را که قبلاً ما را به خود مشغول کرده است، اسطوره سازی و رمزآلود می کند. بنابراین، در یک جامعه ی غربی غرق در رابطه ی جنسی و وسواس به بدن، عصر جدید "رابطه ی جنسی مقدس" را پیشنهاد می کند و استدلال می کند که بدن "معبد روح" است. در جامعه‌ای که توسط خواسته‌های مادی و ارضای آنی اداره می‌شود، عصر جدید یک باور حیات‌گرایانه به «انرژی سبز» پیشنهاد می‌کند، ثروت را نمادی از «ثروت معنوی» می‌بیند (در وارونه کردن اخلاق یهودی-مسیحی)، و به «آرامش عمیق به عنوان یک تعقیب مقدس (معکوس کردن تقدیس کار و زحمت مسیحی) » توجه می‌کند. عصر جدید، مانند جریان اصلی سکولار، اقتدار کلیسا را ​​با انگشت شست نشان می دهد، پیوریتانیسم را ترسناک و کسل کننده می بیند، و علاقه ی چندانی به احیای خدای پدر ما که اخیراً درگذشته است، ندارد. عصر جدید به ویژه به خدایان بت پرست دوران باستان، ارواح فرهنگ های شمنیستی و شخصیت های الهی ادیان شرقی علاقه مند است. اگرچه در ذائقه‌اش متنوع و مشرک است، اما خدای غالب عصر جدید احتمالاً الهه ی زمین یا الهه ی مادر است، خواه به عنوان گایا، دمتر، کوبله، آفرودیت، آستارته یا بسیاری از شخصیت‌های مشابه دیگر در زمینه‌های مختلف فرهنگی و تاریخی تصویر شوند. عصر جدید در تمرکز فلسفی خود عمیقاً غیرتاریخی، جهان‌شمول و ذات‌گرا است. به نظر می‌رسد شعار آن این است که «هر خدایی انجام خواهد داد»، تا زمانی که این خدایی نباشد که ما در دو هزار سال گذشته ی دین رسمی با او رنج برده‌ایم. در اسطوره های باستانی، الهه ی زمین هرگز به تنهایی ظاهر نمی شود، بلکه همیشه با همسر، پسر-عاشق یا کشیش خود نشان داده می شود، و همین امر در مورد آخرین ظهور او در عصر جدید صادق است. همسر الهه معمولاً نماد باروری و عامل باروری خود اوست، و بنابراین ظرفیت های فالیک او به طور کلی مورد تاکید قرار می گیرد، مانند چهره هایی مانند پان، دیونیزوس، آدونیس، تموز، و به ویژه پریاپوس. در عصر جدید، پسر-عاشق یا کشیش الهه ی زمین اغلب در شکلی ترکیبی که گاهی اوقات "مرد سبز" نامیده می شود، تجلیل می شود. مرد سبز نماد باروری زمین، چرخه ی فصلی رشد-مرگ-تولد مجدد و "وحدت" همه ی چیزهای طبیعی و ارگانیک است. اگر از مسیح در عصر جدید یاد شود، او معمولاً فقط در شکل خود به عنوان پسر مادر بزرگ، به عنوان خدای سال در حال مرگ و رستاخیز که توسط مادرش و زنان مقدس در پای صلیب سوگواری می شود، مشغول است. به عبارت دیگر، عصر جدید ممکن است تصویر مسیح کاتولیک رومی را با اهداف خود تطبیق دهد، اما اصلاً زمانی برای مسیح پروتستان و پدرسالار ندارد. عصر جدید بر رسالت رستگاری و فوری بینش دینی خود تأکید دارد. هدف آن آوردن افسون و رمز و راز جدید به دنیایی است که خسته، افسرده و افسون شده است. به دنبال احیای مجدد زندگی روح در جهانی است که بیش از حد عقلانی، بدبینانه، سرخورده شده است. این به دنبال بیدار کردن مجدد آگاهی بدن در فرهنگی است که بیش از حد در ذهن گیر کرده است. مهم‌تر از همه، عصر جدید یک الزام زیست‌محیطی و نجات‌دهنده ی جهان دارد: بازیابی احترام به زمین، ماده (برگرفته از کلمه لاتین "mater" به معنی "مادر")، فیزیکی و محیط زیست طبیعی در زمانی که پیشرفت پدرسالارانه انجام شده و صدمات عظیمی (برخی از آن غیرقابل برگشت) به شبکه ی بیوفیزیکی حیات وارد کرده است. فریاد مهم این است که فقط الهه ی مادر و مرد سبز او می توانند ما را از مصیبت غرب مردسالار نجات دهند. این اسطوره ی جدید نه تنها در اکوفلسفه و اکو معنویت، در اکولوژی عمیق و الهیات بوم‌شناختی، بلکه در فیلم‌های پرطرفدار مانند «فرن گلی»، در نمایش‌های اکوکارتون و جنگجو مانند «کاپیتان سیاره»، جزوه‌های زیست‌محیطی، ادبیات فعالان ، و داستان های مشهور نیز دیده می‌شود. ارزش‌ها و اسطوره‌های زیست‌محیطی عصر جدید نیز در سیستم آموزش عمومی، برنامه‌های مطالعات محیطی، سیاست‌های سبز، رسانه‌ها و سرگرمی یافت می‌شوند. ما شاهد ظهور یک اسطوره‌شناسی قدرتمند و باستانی هستیم، گواهی بر این واقعیت که «اسطوره‌ها» هرگز نمی‌میرند، و در فرهنگ‌های سکولار و «عرف‌زدایی» مانند ما، اسطوره‌ها نه تنها زنده می‌مانند، بلکه رشد می‌کنند، و حتی قدرتمندتر هستند برای اینکه با عنوان "اسطوره ای" تلقی نمی شوند. یونگ چگونه به این جنبه از عصر جدید پاسخ می دهد؟ یونگ در سال 1961 درگذشت، چند سال قبل از اینکه عصر جدید شتاب بین المللی پیدا کند، و قبل از اینکه جنبش بوم شناختی ایجاد شود (در زمان یونگ از آن به عنوان "حفاظت" یاد می شد و معمولاً استان محافظه کاران سیاسی بود). با این حال، او ظهور بت پرستی را در روان غربی پیش‌بینی کرده بود و در واقع قبلاً این بت‌پرستی را به‌عنوان منبع کهن الگوی فاشیسم قرن بیستم و سوسیالیسم ملی شناسایی کرده بود. در مسائل مذهبی، یونگ هم مسیحی بود و هم عصر جدیدی. یونگ می‌توانست ببیند که خدایان و الهه‌های قدیمی و پیش از مسیحیت هنوز زنده هستند و اغلب در روان به عنوان هسته‌های اصلی عقده‌ها و روان عصبی‌ها کشف می‌شوند. یونگ به دوران پیش از مسیحیت، غیر مسیحی و پس از مسیحیت علاقه مند بود، اما برخلاف عصر جدید، او ضد مسیحی نبود. او از تعصبات ضد مسیحی رنج نمی برد و مانند جیمز هیلمن پس از خود موظف نمی دانست که ضمن تقبیح میراث یهودی-مسیحی، ستایش یونان باستان را بخواند. یونگ به وظیفه ی بازگرداندن خدای مسیحی به کرامت فرهنگی و درک انسانی متعهد بود. یونگ می توانست ببیند که یک سویه بودن دین و فرهنگ مردسالارانه لزوماً بیداری چهره های کهن الگوی مادرسالارانه و زنانه ی جبرانی را به همراه خواهد داشت، اما پاسخ او به این چهره ها دوسویه بود. از یک سو، ما باید کهن الگوی زنانه را تشویق کنیم تا پس از قرن‌ها غفلت و سرکوب، خود را نشان دهد. از سوی دیگر، ما نمی توانیم به زنان اجازه دهیم که «تصرف» آگاهی را در اختیار بگیرند. باید ادغام شود و اجازه ندهیم که در یک جانبه گرایی جدید، به همان اندازه افراطی و در نتیجه به همان اندازه نامطلوب تسلط یابد. یونگ عقده ی مادری مثبتی داشت و همین امر او را به بسیاری از هنرها و علوم مادرسالاری که توسط پدرسالاری "ممنوع" شده بود، اما در زمان یونگ در دسترس عموم قرار گرفت، متمایل کرد. علاقه ی یونگ به طالع بینی و پیشگویی کاملاً شناخته شده است، و او تقریباً به تنهایی هنر باستانی کیمیاگری را به بررسی های علمی و روانشناختی مدرن بازیابی کرد. یونگ نیز مدتها قبل از اینکه این نگرش ها مورد تجلیل و تثبیت بوم شناسی عامه پسند قرار گیرد، بوم شناسانه و عاشقانه به مناظر، زمین، درختان وابسته بود. شاید بیشتر از خود یونگ، اریش نویمان از پیروان اصلی او غرق این آگاهی بود که کهن الگوی زنانه در شرف جابجایی و به چالش کشیدن پایه های کهن الگوی پدرسالاری است، همانطور که به ویژه در مادر بزرگ و دنیای کهن الگوی هنری مور می بینیم. اخیراً، ادوارد ویتمونت، تحلیلگر یونگی، یک جلد کامل با عنوان بازگشت الهه را به پدیده ی بیداری کهن الگوی زنانه و پسر-عاشق فالیک او در متن مدرنیته و پست مدرنیته اختصاص داده است. یونگ با عصر جدید موافق است که اگر قرار است یک تغییر عمده در نگرش فرهنگی رخ دهد، از جمله تغییر چشمگیر قلب در مورد رابطه ی انسان با محیط زیست و جهان فیزیکی، آنگاه باید از حمایت کهن الگویی برای توانمند ساختن بشریت در "احساس متفاوت" در مورد جهان استفاده شود. تغییرات اجتماعی که صرفاً در سطح عقلانی عمل می کنند، مانند فراخوانی برای بیدار کردن وجدان اخلاقی در مورد جهان، یا فراخوانی برای تشدید مسئولیت اخلاقی در مورد محیط زیست، مؤثر نخواهد بود، زیرا احساسات عمیق تر انسان فعال یا برانگیخته نشده است. یونگ یک پوزیتیویست اجتماعی نبود، به این فانتزی که جامعه ناگزیر در حال «بهتر شدن» است اعتقاد نداشت، اما او به قدرت اسطوره و توانایی آن در بسیج کنش های انسانی و ایجاد واکنش جمعی متقاعد شده بود. اگر بتوان به دنبال دگرگونی معنوی بود و دیدگاه جدیدی ایجاد کرد که از احیای این دیدگاه باستانی ناشی می‌شود که زمین «مادر اجدادی» یا منبع معنوی ماست، برای آینده ی زمین بسیار بهتر است. مطمئنم یونگ احساس می‌کند که اسطوره‌سازی مجدد باید با انقلاب اجتماعی همراه باشد و بازگرداندن گایا، دمتر یا آفرودیت به جایگاه اسطوره‌ای زنده بهای ناچیزی برای بقای خود جهان، تنوع زیستی و ساکنان آن است. همانطور که گفته شد، یونگ اگر احساس کند که فرقه ی جدیدی از گایا یا به اصطلاح فرضیه ی گایا به قیمت از دست دادن خدای پدر، اصل مردانه و آنیموس تمام خواهد شد، انتقاد می کند. او می‌پرسد که تمایز دو هزار سال یا بیشتر از کهن‌الگوی مردانه چه فایده‌ای دارد، اگر ما آماده باشیم که همه ی آن‌ها را در واکنشی هراسناک به وضعیت اسفناک جهان کنار بگذاریم؟ چرا باید به سمت یک انانتیودرومی فرهنگی (دوران از یک افراط مخالف به دیگری) حرکت کنیم، در حالی که این فرصت را داریم که هر دو طرف طیف کهن الگویی را در نظر بگیریم؟ چرا در حالی که عمیق‌ترین الزام ما، هم برای خود و هم برای فرهنگمان، مبارزه به سوی یکپارچگی و وحدت است، به یک جانبه‌گرایی جدید بسنده کنیم؟ به هر حال گایا را بیاورید و دمتر را بازگردانید، اما اجازه دهید این شخصیت های قدیمی را در گفتگوی معنادار با معنویت مسیحی و دین غربی درگیر کنیم. در حالی که در آن هستیم، اجازه دهید به سمت بازیابی بعد زنانه ی گمشده در خدای یهودی-مسیحی نیز کار کنیم (مانند سوفیا، لیلیت، مریم، حکمت و روح القدس). اما با بیرون انداختن آب حمام فرهنگی ما، یونگ هشدار می‌دهد که بیرون انداختن عیسای نوزاد نیز منجر به سرکوب کامل روح مردانه و پیامدهای خطرناک قلمرو غفلت‌شده یا تبعید شده ی مردانه می‌شود.»

Jung and the new age: david tacey: planetdeb.net

این مطلب، قطعا با انتقاد دیگری که تیسی در زیر عنوان دیگری به نام "از رنج تا سعادت" وارد میکند، مرتبط است. یعنی افراط عصر جدید در لذتپرستی در واکنش به افراط مسیحیت سنتی در زهدگرایی که مورد انتقاد تیسی است، یکی از عوارض افراط در ماتریالیسم در واکنش تفریط روح گرایی است که همانطورکه تیسی نیز بیان کرد، روح به جای پدر ایزدی و ماتر یا ماده به جای مادر ایزدی ظاهر میشوند. امکان ندارد این ارتباط از دیدگان تیزبین بانیان انقلاب فرهنگی به دور مانده باشد وقتی تمام متون عرفانی نئوپاگانیسم انباشته از توجه به این تمثیل است. پس تنها پاسخی که برای این لذتپرستی به نام عرفان ولی علیه عرفان به جا میماند این است که به اصطلاح جنبش عصر جدید، نقابی عرفانی بر یک ماهیت عمیقا بازاری و ضد عرفانی بود، یعنی همان جریان ماتریالیست و ضد الهی سابق که وقتی که ترسید مردم دارند از شدت افسردگی به دین پناه میبرند، به خود ظاهر یک دین عمومی را داد و این به ماتریالیسم کمک کرد تا در کشورهای دیگری که از دین های بازسازی شده از روی مسیحیت سرخورده شده اند، ماتریالیسم با همان نام ماتریالیسم ولی در ظاهر جنبش عصر جدید وارد شود و بی دردسرتر برای خودش بازار درست کند. آیا ما ایرانی ها الان در یکی از این کشورها زندگی نمیکنیم؟!

مطلب مرتبط:

چرا خدا اجازه میدهد جامعه جهنمی و پر گناه شود؟!

خدا بیشتر دشمن تفکر است یا بی خدایان؟

ترک ایتالیایی: اپیدمی جهانگیر دولتی که بر سر مردمش بلا می آورد تا حکومت کند.

جن عشق افروز و جادوگر شیطانی: تن دادن به بربریت فرهنگی به نفع تمدن برده دار

نویسنده: پویا جفاکش

زمانی که ما دانش آموز بودیم، یک داستان در کتاب دینی ما بود درباره ی این که پیامبر اسلام حضرت محمد، پسری داشت به نام ابراهیم که او را بسیار دوست میداشت. ولی این پسر قبل از پدرش درگذشت و محمد به شدت آزرده شد. در زمان مرگ ابراهیم، کسوفی در آسمان به وقوع پیوست. مردم گفتند تاریک شدن روز همچون شب همزمان با درگذشت ابراهیم، نشانه ی غم و غصه ی آسمان و جهان از درگذشت ابراهیم است. اما محمد به شدت آنها را از این فکر بازداشت و گفت که اتفاقات طبیعت بر اساس قوانین خدا هستند و ربطی به غم و شادی طبیعت نسبت به اتفاقات افتاده برای آدم ها ندارند. بعدها در دانشگاه هم در درس تاریخ تحلیلی صدر اسلام، استاد ما دوباره این داستان را برای ما با همین انذار حضرت محمد به مردم تکرار کرد و بعدش صبر کرد تا چند جلسه بعد، داستان کسوف کردن خورشید در غم قتل امام حسین و همزمان با آن، قرآن خواندن سر بریده ی امام حسین بالای نیزه را تعریف کند!

اخیرا دیدم یکی از نویسندگان سایت chronologia.org که خود را «مهمان» معرفی میکرد، در مقاله ای به نام «به صلیب کشیده شدن همسر فرعون و ماریا القبطیه» به تاریخ 10/2/2020 از دید دیگری به این قصه نگاه کرده است. او کسوف کردن آسمان همزمان با مرگ پسر محمد را معادل کسوفی که همزمان با به صلیب کشیده شدن عیسی پسر خدا بروز کرد میبیند. یک علت این مقایسه نیز همنام بودن مادران عیسی و ابراهیم است. هر دو آنها ماریا یا مریم نام دارند. ماریا قبطی است و یکی از هدایایی است که فرستادگان شاه مصر برای محمد فرستاده اند. او کنیز محمد است و محمد زمانی که در خانه ی حفصه یا عایشه همسر دیگرش است، با او می آمیزد و باعث آزردگی عایشه یا حفصه میشود. کمی بعد پیامبر حفصه را بیمار می یابد و در ملاقات او متوجه میشود که حفصه از غم جراحتی که پیامبر به او یا عایشه وارد کرده، مریض شده است. پیامبر سوگند میبندد که دیگر با ماریای قبطی آمیزش نکند و وعده میدهد که اعتبار عایشه و حفصه برای او آنقدر بالا است که پدران آن دو یعنی ابوبکر و عمر، جانشینان بلافصل او خواهند بود. در مقابل از حفصه هم قول میگیرد که درباره ی این موضوع با کسی صحبت نکند. اما کمی بعد میبیند که عایشه از قول بین پیامبر و حفصه باخبر است و از شدت خشم، موقتا از حفصه جدا میشود و یک ماه با ماریای قبطی آمیزش میکند. بعد از یک ماه مجددا با حفصه آشتی میکند. ابراهیم حاصل آن یک ماه است. جناب «مهمان» ماریای قبطی را دراینجا یک نسخه از استر همسر اخشوارش یا کورش شاه پارس می یابد که ملکه ی رسمی کشور را بی اعتبار میکند تا شاه مطابق میل یهودیان رفتار کند. مریم بطول مادر عیسی نیز یهودی است و اگر در قصه ی محمد، او قبطی است به خاطر این است که مریم را در مرحله ی فرار از یهودیه به مصر نمایندگی میکند. علت انتخاب این برهه از زندگی مریم نیز ربط مجوس یا جادوگران با مصر است و ظاهرا بودن او در بین هدایا نیز نمادی از هدایای سه پادشاه مجوس به عیسی مسیح به عنوان تجسم یهوه یا خدا است. جادوگری به واسطه ی قصه ی مبارزه ی موسی با جادوگران فرعون، تاییدیه ی خود را از شرع یهود گرفت. جادوگران قبطی شکست خود از موسی در معرکه ی جادوگری را پذیرفتند و به او گرویدند. آسیه همسر فرعون هم در این زمان به موسی پیوست و فرعون خشمگین دستور داد همسرش را به همراه جادوگران مصلوب کردند. بنابراین مصلوب شدن مسیح هم از دید مهمان، همتای مصلوب شدن جادوگران است و همانطورکه شرع یهود ورود جادوگری به خود را ثانویه میبیند اسلام هم باید چنین روایتی از خود داشته باشد که به نمایندگی از ملل نایهودی، نتیجه ی تاثیرپذیری حکومت های نا یهودی از نسخه های مختلف استر باشد. پیوند حفصه و عایشه با یک مدل قبلی تر اسلام را جناب مهمان با جمع آمدن اسم آنها در «عایشه حفصه سلطان» همسر سلیم خونخوار سلطان عثمانی و مادر سلیمان قانونی بزرگ ترین سلطان عثمانی می یابد. نام های سلیم و سولومان (سلیمان) هر دو فاعل «سلم» که ریشه ی اسلام است را نشان میدهند و محمد هم آورنده ی اسلام است. «مهمان»، عثمانی ها را بنیانگذاران شرع فعلی اسلام میداند و نسبت آنها با یهودیان را به پایتختشان قستنطنیه وصل میکند که یک نسخه از اورشلیم یهودیان است. قبر یوشع جانشین موسی و فاتح کنعان، در کوه بیکوس در نزدیکی قستنطنیه قرار دارد و جناب «مهمان»، بیکوس را تلفظ دیگری از «بقیع» محل قبرستان امت محمد میداند که البته بقیع قبرگاه ابراهیم پسر محمد نیز هست.

مطلب بیان شده در نسبت با نظر فومنکو درباره ی پیدایش اسلام است که مطابق آن، محمد پیامبر همان سلطان محمد دوم فاتح قستنطنیه است. فومنکو همچنین پیروزی عثمانی ها بر بیزانس یا روم یونانی در فتح قستنطنیه را همان پیروزی حشمونی های یهودی بر سلوکی های یونانی جانشین اسکندر در فتح اورشلیم میشمرد. این هم ظاهرا تضادی با همترازی اسلام و یهودیت ندارد چون عثمانی ها قزاق هایی از نسل خزرها یا ترک های یهودی شده بودند. اما باید این را هم اضافه کرد که مطابق تاریخ رسمی، بیزانس توسط صلیبی های اروپایی ها هم فتح شده بوده و این میتواند همتای اصلی فتح اورشلیم توسط صلیبی ها در زمان استیلای سلجوقی ها بر آن شهر باشد. این تا حدودی نظریه ی کشیش ادوین جانسون را به یاد می آورد که یهودیت و مسیحیت یهودی تبار را فراورده های اسلام و نوعی ارتداد نسبت به آن میداند و معتقد است دو مذهب یاد شده در اروپا و منطقه ی فرانسه به وجود آمده اند و همراه جنگ های صلیبی به شرق وارد شده و اسلام قبلی را تحت تاثیر خود قرار داده اند. لاکاپله پیرو این بحث، معتقد است که سلوکیان یاد شده همان سلجوقیان ترک هستند که عثمانی ها با یاری اروپایی های صلیبی آنها را از ترکیه محو کرده اند و به این خاطر یونانی تلقی شده اند که مسیحی های یونانی زبان عثمانی به عنوان اسلاف صلیبیون، سعی کرده اند جای سلجوقی ها را با یک امپراطوری خیالی بیزانس پر کنند. البته حضور صلیبیان در ترکیه به نفع حضور آنها در یک اورشلیم خیالی در فلسطین کمرنگ شده است. ولی هنوز نکات جالبی در تاریخ دولت صلیبی فرانکی وجود دارد که یادآور به تطبیق دولت سلجوقی با قلمرو فرضی یهود است. استقرار دولت فرانکی در اورشلیم، همزمان با فروپاشی امپراطوری سلجوقی و تداوم جنگ با بیزانس از سوی دولت سلجوقیان روم در ترکیه ی کنونی رقم خورد. بقایای دولت سلجوقی شرق به دست امپراطوری خوارزم افتاد که بعدا مغلوب چنگیزخان شد. خوارزم یک شهر مهم باقی ماند تا این که موقعیتش به همراه امکاناتش توسط تیمور لنگ به سمرقند منتقل شد. لاکاپله، سمرکند (سمرقند) را به بنا شده توسط سامری ها معنی میکند و نام خوارزم را نیز قابل مقایسه با گریزیم معبد مقدس سامری ها میداند که یک دلیل اصلی جنگ حشمونی ها با سلوکی ها، پذیرش سامری ها به عنوان یهودیان اصلی از سوی سلوکی ها بوده است. میدانیم که سامری ها نتیجه ی به هم آمیختن نایهودیان با ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل هستند و دعوای حشمونی ها با سامری های گریزیم (عثمانی ها با خوارزمی ها) تداوم دعوای یهودیه و اسرائیل، دو دولت تجزیه شده از دولت اولیه ی یهود است. اولین گام در پیدایش سامری ها با تصرف جلعاد و جلیل توسط یک شاه آشوری که در منابع یهود با نام های "پول" یا "تیگلات پال سر" شناخته میشود شروع شد. در ادامه، شلمنصر و سارگون، بقیه ی اسرائیل را تصرف کردند و بخش اعظم ده قبیله ی گم شده ی یهود را به سرزمین های نایهودیان کوچ دادند و بازمانده ها را با نا یهودیانی که به اسرائیل کوچاندند آمیختند. تیگلات پالسر بلافاصله پس از پیروزی بر اسرائیل، به جنگ با میداس شاه موسخی ها رفت. امت سوئینی، موسخی ها را همان ماساگت ها میداند و جنگ تیگلات پالسر با آنها را با جنگ یک فاتح دیگر قلمرو یهود یعنی سیروس یا کورش عیلامی با ماساگت ها مقایسه میکند. یعنی درواقع اسرائیل و یهودیه را دو روایت از یک ملت میپندارد و سیروس نام یونانی کورش را که به راحتی قابل ترجمه به سوری یا آسوری است لقبی برای "پول" یا همان تیگلات پال سر میشمرد. سوئینی معتقد است و لاکاپله هم این نظر او را تایید میکند که آنچه درباره ی خرخس گفته اند که یک خدای واحد برگزید و خودش را تنها نماینده ی برحق او بر زمین خواند و بقیه ی خدایان را شیاطینی خواند که باید به نفع این خدا از بین بروند درواقع درباره ی سیروس یا کورش بوده ولی هرودوت، سیروس و خرخس را دو شاه مختلف خوانده است. خرخس، در جریان شورش بابل، معبد آن را ویران نمود و بت خدای آن بعل مردوخ را با خود برد. مردوخ، همان آسور یا آشور خدای آشوریان است که نام دیگرش آسورامستاس، اساسا همان اهوره مزدا خدای زرتشتیان است که چنانکه میدانیم، زرتشتیان، خدایانی را که تابع او نباشند دیو و شیطان میشمرند. در زرتشتی گری، اهوره مزدا و اهریمن دو خدای متضادند که با هم در جنگند و میترا بین آنها میانجی است. احتمالا میترا کمی قبل تر، جامع هر دو ایزد بوده است. اوریجن، پارسی ها را یک فرقه از پیروان میترا میخواند و سیروس و خرخس نیز در تاریخ هرودت، شاهان قومی به نام پارسیان شمرده شده است. روشن است که دستگیری مردوخ توسط خرخس، روایت دیگری از به خدمت درآمدن مردخای یهودی در دربار اخشوارش بنا بر کتاب استر است چون نام های مردوخ و مردخای، دو تلفظ از یک کلمه اند. بنا بر کتاب استر، اخشوارش که معمولا همان کورش خوانده میشد، نه منجی یهودیان بلکه کسی است که آنها را به بردگی گرفته است و استر و مردخای درصدد نجات یهودیان با نفوذ در دستگاه اخشوارش هستند. لاکاپله معتقد است آمیستریس همسر خرخس در کتاب هرودت، با استر قابل تطبیق است. آمیستریس پیرو خدای جهان زیرین شده و برایش دختران و پسران جوان را با زنده به گور کردن، قربانی مینمود و دو بار، هفت فرزند اشراف را قربانی نمود. این تصویر سلطنتی استر است که از سوی اخشوارش پذیرفته و با او مذاهب یهودی و بابلی با هم مطابق شده اند. درواقع بابل هم طغیانی علیه آشور قبلی است و احتمالا اورشلیم یهودی در ابتدا خود بابل بوده که بعدا با بغدا تطبیق شده است. درحالیکه در کتاب هرودت، آشور توسط اجتماع مادها و بابلی ها از بین رفته، منابع شرعی یهود، سقوط آشور را به تنهایی به گردن نبوپلسر و نبوکد نصر بابلی میگذارند و میگویند امپراطوری بابل در این زمان، شمل هر سه منطقه ی مصر و بین النهرین و مابین آنها میشده است. مادها به این خاطر قاطی این آشند که مکادای محل مهاجرت دادن اکثر مردم ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل خوانده شده است. هدف، همان چیزی است که در روایت رسمی با استقبال نبوکدنصر از عقاید دانیال یهودی به شکل دیگری بیان شده است: یعنی پیدایش یک بعل مردوخ بابلی در حالت بین یهوه ی یهودی و آشور آشوری، و همین مردوخ است که به صوزت مردخای یهودی وارد داستان اخشوارش و استر میشود. لاکاپله با توجه به این که اخشوارش هم به اندازه ی کورش و سیروس تلفظی از آشور است، میگوید شاه، اخشوارش یعنی آشور و معادل مردوخ است چون مردوخ در قالب مردخای به عنوان یک فامیل استر یهودی، به جای او فکر میکند و او را تبدیل به مردوخ یا آشور کرده است. در عین حال، این مردوخ، همان مردوخی است که به همراه معبد بابل، توسط اخشوارش سقوط کرده و به یک خدای مرده تبدیل شده است. علت این هم که جوانان برای خدمتگزاری به او باید بمیرند و به جهان زیرین بروند همین است. لاکاپله تاکید میکند که نام آشور، ریشه ی نام ازیریس خدای جهان مردگان در مصر است و زوج اخشوارش-استر همان زوج ازیریس-ایزیس در مصر هستند. در زمانی که یهودیان با مصریان دعوا داشتند همیشه صحبت از کاهنان آمون بوده و نه ازیریس، چون ازیریس یک آشور یهودی مآب در نتیجه ی سیطره ی پارس است. آمون به صورت شخصیت همنام هامان و با عنوان وزیر اخشوارش در کتاب استر بازتولید شده است. هامان در توطئه علیه یهود شکست خورد و به نفع استر و مردخای کشته شد.:

“chronologie de la fin du royaume d Israel”: m.lacapelle: theognosis: decembre 21, 2021

در قرن 19 سرهنگ فورلانگ انگلیسی، کیش یهودیان را پیچیده به مرگ پرستی، لزوم تقدیم قربانی خونین به خدای بزرگ ازجمله با جنگ مذهبی، و در جنگ گرایی به شدت ملتزم به پرستش مردانگی خواند و عنوان کرد که آن، به دلیل تشبیه خلقت خدا به تولد فرزند در اثر رابطه ی جنسی، منی مرد را متشبه به مایه ی حیات و خلقت نموده و در تمام این خرافات، تابع مذاهب سیاهان باستانی است که از افریقا و مصر رو به گسترش نهاده اند و توسط اسکیت های تابع کوثایی های سیاه یهودی، در بین النهرین، فلات ایران، هند و چین و ژاپن گسترش یافته اند. نوع بخصوص این مذهب، پرستش خدایی به نام «حضرت» بوده که تصور میشده یک شاه افریقایی به نام obi بوده و مذهبش توسط "دن حسینوس" به مصر وارد شده و درآنجا توسط یونانی زبانان به نام اوبیوس یا افیوس و توسط قبطی ها به نام asp پرستش میشده است. فورلانگ، نام افیوس را با نام اوفیت ها یا فرقه ی یهودی های مارپرست عرفان مآب مقایسه میکند که مار را نمادی از آلت جنسی مذکر خوانده و در همان حال، به مار فریب دهنده ی آدم و حوا در بهشت و عصای مار شونده ی موسی مرتبط میکردند و مقدس میداشتند. تصاویر اخیر، باعث میشود تا فورلانگ، لگبا خدای افریقایی را که به شکل مردی که مارها دور پاهایش میپیچیدند تصویر میشد نسخه ای از "اوبی" بداند. فورلانگ، نام اوبی را با "اب" در سامی به معنی پدر مرتبط میکند و یادآور به پرستش خدای بزرگ آکدی تحت نام "ابیلو" یعنی پدر-خدا میشود. تورانی های آکد، او را "آپیلو" میخواندند که به نظر فورلانگ، او را مرتبط با آپولو خدای خورشید یونانی ها و همین طور "پول" ها یا "بعل" های عربی نشان میدهد. در مصر، اوبیوس ویژگی های آمون را به خود جذب کرده و تبدیل به یک خدای شهوت خوی قمری به نام min از ریشه ی اسم آمون شده است. فورلانگ، این نام را با کلمه ی مصری "منی" به معنی اسپرم مرتبط میداند و یادآور میشود که نام "مین" با man در ژرمن و "مانو" در هندی به معنی انسان مرتبط است. در هند، لغت "بساه" هم به معنی مرد بوده و هم به معنی اسپرم. فورلانگ، این نام از ریشه ی "بد ساوه" خدای قمری میداند که نامش ترکیب نام های بودا و شیوا است. شیوا خدای نابودی در قالب اندام های جنسی نرینه و مادینه پرستش میشد. فورلانگ، نام او را مرتبط با سبت و هویتش را همان یهوه ی یهودی در تعریف کابالا میشناسد. نام یهوه نیز در مصر به صورت جهوتی روی یک خدای قمری دیده میشود که بیشتر با تلفظ دیگر تحوت شهرت دارد. تحوت نیز همان تائوتس و تئوس در غرب است که نامش روی زئوس خدای اعظم یونانی دیده میشود. سوئیداس، تئوس یا تحوت را مترادف با «آرس (حارث)، شیر خورشیدی» در بین اعراب میداند که در پطرا او را به نام «آتوپاتس» [به معنی اوتو شاه یا فرمانروا خورشید] میپرستیدند و خدای طبیعت بود که مثل جانوس رومی ها، همزمان همه طرف را با چشم هایش زیر نظر داشت. وی قابل مقایسه با آرس یا مارس، خدای جنگ و ایزد محبوب ارتش روم است.:

“rIVERS OF LIFE”: J.G.R FORLONG: V2: JITNAR JARKONIAD PRESS: 2005: p452-3

لغت "روم" با room انگلیسی به معنی اتاق و در اصل به معنی منطقه ی محدود مرتبط است. در زبان روسی، رامون به معنی منطقه ی محدود و جای مرزگذاری شده است و چون بیشتر در رابطه با مزرعه به کار میگرفته، گاهی خود مزرعه بوده، گاهی جنگل هم مرز با مزرعه و گاهی جنگل محصور توسط مزارع. ازاینرو روم داستان های تاریخی، مفهوم محدوده ی سلطنت خودی یا دشمن را میرساند و قابل ردگیری تا لغت ژرمن reme یا rene به معنی منطقه ی مرزی است. رود راین هم به دلیل مرزی بودنش این نام را بر خود دارد. اصل این لغات، از "ار" یا "ایر" به معنی اشرافی است که با "م" و "ن" ظرفیت مکان گذاری و ایجاد معنی سرزمین اشراف را میدهد. "ایران" در شاهنامه دقیقا چنین کشوری و قابل تطابق با روم است. "عیلام" که لقب سرزمین "هل تمتی" به مرکزیت شوش در جنوب غربی ایران کنونی است، هموزن با ایران و دارای شباهت لغوی بیشتر با روم است و ظاهرا علت تطبیق ایران با سرزمین شامل عیلام نیز همین است. چند منطقه به نام لیما در سرزمین های ژرمن، در مرز لغات عیلام و روما (رم) به نظر میرسند.:

Chronologia.org: issue5240

کیا هویتل، روم را کهن الگوی تاسیس دولت ملی به رهبری اشرافیت های جنگسالار و جهانخوار و مالیات گیر میخواند و آن را بیش از دوره ی باستان، یک محصول سرمایه داری مدرن میبیند که روم باستان را از روی اهداف خود در گذشته ای دور تخیل کرده است. او دراینباره روی کتاب اسکات به نام against the grain: a deep history of the earliest states توجه نشان میدهد که جوامع کشاورز سده های اخیر بریتانیا تا قبل از 1773 را به کل به دور از فضایی که بتوان آن را امپراطوری یا حکومت استبدادی مبتنی بر سیستم پولی خواند ارزیابی میکند. به نظر اسکات، تصویر وحشتناکی که از «بربر» یا انسان توسعه نیافته وجود دارد، تصویری اغراق شده از کشاورزان فاقد دولت است که برای سرکوب و نابودی جامعه ی محدود آنها در تاریخ رسمی از آنها هیولا ساخته اند. درواقع تصرف اراضی کشاورزی توسط دولت انگلستان در دهه ی 1770 همزمان با تاسیس ایالات متحده و تصرف اراضی «بربر» های سرخپوست در امریکا به دست دولت، اتفاقی در تاریخ رسمی بیان نشده است. اگرچه تاریخ ابتدای ایالات متحده دروغ محض است، ولی ظاهرا تاریخ رسمی دارد تایید میکند که همزمان در دو سوی اقیانوس اطلس، نظم خشن یکسانی برقرار شده است که میتوان نظم پولی روم را جزو آن دانست. هویتل توجه میدهد که سیستم مالی مورد استفاده در انگلستان تا 1971، یک سیستم پولی رومی شامل پوند، شلینگ و پنس بوده که همان پول های رومی لیبروم، سسترسس، و دینار بوده اند. اسکات معتقد بود که تمام دولت های ملی به تقلید از سیستم رومی رشد کرده اند و در میان آنها فقط آنهایی که جمعیت بیشتری داشتند موفق به تصرف و به اطاعت درآوردن بقیه شدند و این، خود، انگیزه ای شد برای کاهش مرگ و میر با وارد کردن بهداشت و حمل و نقل و پزشکی، و تشویق به تولید مثل از سوی دولت در ملت های تازه تاسیس مقلد. عثمانی ها اگر خود را روم نامیدند به سبب تلاش برای تقلید از غرب بود. آنها هم میخواستند یک سیستم متمرکز امپراطوری ایجاد کنند، اما شکست خوردند ازجمله به این دلیل که «چون به اندازه ی کافی ظالم نبودند».:

“rome-money- land enclosure”: quai huitl: stolen history: dec20,2020

درست مثل روم غربی که بازگشت خود را منوط به جنگ با بربرها نموده بود، روم های شرق هم روی از خود بیگانگی مردمان با نژاد و زبان فعلی حاکم بر خود پا گرفتند تا از سنت های بومی خود که خودشان و بیگانگان نهایت اغراق انگیزی درباره ی پلیدی آنها را گزارش میکردند تصفیه شوند. یونانی های اسلاو کمر به رجعت به به یونان باستان پر ابهتی که اروپای غربی برایشان تخیل کرده بود بستند و هرگز به آن نرسیدند. ایرانی ها عرب ها و ترک ها را که زبان هایشان فرهنگ بومی را در خود پیچیده بودند، بیگانگان شرور بربر و بدوی خواندند و قبل از آنها یک تمدن با مردمانی از نژاد اروپایی قرار دادند که انگلیسی ها برایشان تخیل کرده بودند و "ایران" نام گرفته بود تا نسخه ی دیگر روم اروپای غربی باشد: یک امپراطوری جنگسالار باشکوه که توسط بربرهای وحشی ژرمن نابود شد و بدویت قرون وسطی را پدید آورد. در تمام این ملیت سازی ها، هرچه بیشتر بدویت خوار میشد، بیشتر با بربریت جادوگرانه ی ترسناک توصیف روم مسیحی در معادله قرار میگرفت. نویسندگان قرون 19 و 20 مایل بودند به پیروی از سر جیمز جورج فریزر، بدوی های اروپایی را تا جای ممکن به پیروان جادوگران افریقایی نزدیک کنند. ژاک لانته یک سیاستمدار فرانسوی و نیز یک نماینده ی تمام عیار استعمار، در کتاب "دهکده ی جادو" تهوع آورترین تصویر ممکن از جادوگری افریقایی را گزارش کرده و مدام لای آن یادآوری میکند که اینها اجداد ما بودند و افریقا از هزاران سال پیش تغییر نکرده است یعنی این که آدمیزاد ذاتش وحشی و خونریز است و فقط تمدن اروپایی به ویژه روشنگری فرانسوی میتواند این ذات وحشی را مهار کند. اما آیا این برجسته کردن جادو، تلاشی برای همگانی کردن بساط جادوگری یهودی که ریشه در خرافات سیاهان افریقایی دارد نیست؟ این سوال بخصوص به امروز برمیگردد که سیاهان مدام دارند در فرهنگ رسمی امریکایی ریشه میدوانند و صنعت فرهنگ را روز به روز بیشتر به دست میگیرند؛ تمدن مدام خوارتر و وحشی تر توصیف میشود و میل به بازگشت به بدویت پاک و آزاد، افزایش می یابد. غریزه پرستی انقلاب های جنسی و مخدری دهه های 1960 به این سو، همه روی تصویر «وحشی آزاد» فروید استوارند که توسط هیپی مآب هایی مثل کارلوس کاستاندا عرفانی هم شده بودند تا یوگای جنسی جناب شیوا –نسخه ی هندوی یهوه- در صحنه ی تبلیغات، تک افتاده نباشد.

وقتی به این موضوعات فکر میکنیم، متوجه میشویم که از اول، تصور عمومی از بدویت، جادوپرست نبوده است و برای همین هم داستان محمد پیامبر با ماریای قبطی، با سانسور فراوان، تبدیل به یک قصه ی مبتذل ابلهانه ی جنسی شده است. توجه کنید که ماریای قبطی جانشین مریم بطول مادر عیسی است ولی از طریق پیوند با استر جادوگر، میتواند به یک ماریای دیگر یعنی مریم جادوگر خواهر موسی نیز مرتبط شود که دستورالعمل های جادوگری منسوب به او در بین کابالیست های قدیم بسیار محبوب بودند. موسی را در اسلام، موسی ابن عمران میخوانند و مریم بطول را نیز مریم بنت عمران میخوانند. یعنی انگار پدرهایشان یک نفرند و موسی و عیسی با هم پیوند دایی-خواهرزاده دارند. البته اسرائیلیات چنان فضای قصص الانبیای مسلمانان را پر کرده اند که ریشه ی این تمثیل به اندازه ی کافی، اهمیت قصه ی ماریای قبطی را کور کند. موسی و خانواده اش یک نظام کامل حکومتیند. موسای رهبر، نماد تشکیلات نظامی-سیاسی، برادرش هارون کاهن که خاخام ها از قبیله ی اویند، نماینده ی مذهب رسمی اخلاقی، و خواهرش ماریا نماد تمام چیزهای شیطانی ای است که ظاهرا مذهب رسمی باید آنها را سرکوب کند. جایی که قرار است یک مذهب رقیب ضربه فنی شود، دقیقا همان جایی است که تمام مسائل شیطانی مطرح شده به نمایندگی مریم جادوگر، روی سر رهبری سیاسی جامعه خراب میشوند که این حکم خراب شدن ماریای قبطی روی سر محمد پیامبر به نمایندگی از رهبری جامعه ی اسلامی است. ماریای قبطی مسلما نمیتواند یک پرانتز یک ماهه در زندگی محمد باشد. او برای محمد، پسر به دنیا آورده است، امتیازی که حفصه و عایشه به عنوان دختران شرکای سیاسی مهم محمد از آن محروم ماندند. آیا این، به نیروی جادو نیست؟ جادویی که عیسی را نه فقط به عنوان عیسی، بلکه تحت نام ابراهیم که پدر مذاهب یهود و مسیح است، در فرهنگ اسلامی بازتولید میکند تا از این پس برای همیشه جامعه ی اسلامی تحت تاثیر فضاهای جوامع یهودی و مسیحی باشد، حتی وقتی آنها به مسیر شیطان میروند. شگفت این که حتی کلیات طرح جادویی قصه ی استر و بازتولید اسلامیش ماریای قبطی کاملا مسیحی و بخصوص نئوپاگان پسامسیحی است، چون داریم درباره ی یک رهبر سیاسی بزرگ صحبت میکنم که عشق کورش کرده و در ازای مجروح کردن موقعیت خود و خانواده و جامعه اش، عقلش را کف دست زنی از دشمن میگذارد. این، چیزی است که در غرب به «نیش عشق» love bite معروف است و به زخم تیر عشق کوپید مربوط میشود. این پسرک بالدار کماندار، با دچار کردن مردم به عشق های بیهوده، آنها را به هدر دادن انرژی بر سر افکار و تمایلات بیخود محکوم میکند و از این انرژی تغذیه میکند. در صورت های نوین تر قصه، کوپید، جای به جادوگران سیاه، خوناشام های انرژی، خزندگان نامرئی و بلاخره یوفوهای آدمربا داده است. این موجودات، کالبد فرد را به تسخیر خود درمی آورند و در این هنگام، فرد احساس میکند به طور ناگهانی، افراد متعددی از جنس مخالف، بدون هیچ دلیلی به او علاقه پیدا کرده اند. قرارهای عشقی فرد با افراد جنس مخالف مدام به دلایل ابلهانه به هم میخورند و یک دلیلش این است که در تمام این مدت، فرد، خودش از وضعیتی که دارد ناراضی است و احساس گناه میکند. انگل جادویی اما از این وضعیت به نفع خود استفاده میکند تا درنهایت، فرد ناچار شود فقط و برای تسکین دل خود، با همان جنس مخالفی که موجود انگلی سوار شده رویش برایش در نظر گرفته، پیوند عشقی برقرار کند و اگر مقاومت کند و باز هم به هم بزند، فشارهای انگل افزایش و سطح زخم های نیش عشق روی کالبد انرژی فرد فزونی می یابند و فرد مدام بیشتر دچار ناراحتی روانی میشود.

واضح است که محمد پیامبر در تخیلات یهودی زده های فاسدی که داستانش را تولید کرده اند، وقتی که مدام همسر و کنیز جدید به حرمسرایش اضافه میکند خود دچار چنین بحرانی به نظر میرسد و چه کسی میتواند انگل جادویی به سراغش فرستاده باشد جز همان کسی که ماریای قبطی را به سر وقتش فرستاده است؟ ما داریم دراینجا درباره ی یک پیامبر واقعی به نام محمد ابن عبدالله صحبت نمیکنیم. داریم درباره ی روح یک جامعه ی فرهنگی صحبت میکنیم، جامعه ای که از زمان مدرنیته تا حالا مدام توسط جادوی فرهنگ های یهودی-مسیحی که مثل استر، آن را از خرد تهی کرده اند، به اهل و عیال فرهنگی واقعی خود پشت کرده است. این بیش از این که توطئه ی هوشمندانه باشد سرایت بیماری است و نمونه اش گسترش مصیبت های ناشی از نیش عشق از مردم بی شمار غرب به مردم بی شمار شرق است. مردم شرق در این که بیش از حد به بیماران نزیک شده اند گناهکارند اما گناه را به گردن سیاستمداران می اندازند همانطورکه در قصه ی ماریای قبطی، گناه به گردن پیامبر حکمرانی به نام محمد افتاده است. چون هر دو مورد، مردم بدون این که خودشان بدانند تابع این خرافه ی رومی غربیند که حکومت را جانشین «شاه یهودا» یعنی عیسی مسیح میخواند و عیسی بار گناهان مردم را به دوش کشید و به جای آنها قربانی شد. آیا اگر حاکمان بیمار را از بین ببریم بیماری از بین خواهد رفت وقتی ویروسش در تن تک تک ما رخنه کرده است؟!

کهن الگوی انگلیسی رواج نفاق در جامعه به سبب فحشا

ترجمه و تالیف: پویا جفاکش

«تقریباً بلافاصله، به دلیل ویکان بودن مورد حمله قرار گرفتم. پلیس بسیار خوشحال است که یک کتاب مقدس مسیحی و کشیش را در اختیار شما قرار دهد. زندان فرصت های زیادی برای خروج از سلول به شما میدهد، مشروط بر اینکه بخواهید پیام های مسیحی را بشنوید. غیر از این، خورش نگهبانان زندانیان دیگری را که به کلیسا می روند به سمت شما می فرستند. معمولا صحبت کردن با آنها خوشایند نیست. اکثراً اخیراً مومن شده‌اند و احساس می‌کنند که باید شما را به خدای خود برسانند.»
سایروس هنسلی، زندانی از میسوری

«زندانیان دیگر ما را شیطان پرست مینامند. و ما نه تنها باید با زندانیان بجنگیم، بلکه باید با مدیریت نیز بجنگیم. ما ضد مسیحی نیستیم. آنها ضد بت پرستی هستند.»
دیو چمبرلین، زندانی نیوهمپشایر و رهبر گروه زندانیان پاگان

اینها دو نقل قول از زندانیان مکاتب نئوپاگان امریکایی در مظلومنمایی نسبت به ترس از بت پرستان جدید در دنیای ما و تحت رژیم های سکولار است که وبلاگ PaganSquare.comاز پیروان مشی «الهه ی سفید» the whithe goddessمنتشرشان کرده است. این وبلاگ در زمره ی وبلاگ های پاگانی است که فیلترهای اینترنتیBluecoat و فورتیگارد، آنها را از دسترس خارج میکنند و به اندازه ی پورنوگرافی و تبلیغ فحشا و قمار و مسکرات برای کودکان و حتی بزرگسالان مضر شمرده میشوند. در دنیا برخوردهای یکسانی با آنچه مکاتب پاگان تلقی میشوند نمیشود ولی آنها تقریبا همیشه آخرین راه حلند. در چین، همانطورکه شنگ کی و کری براون در مقاله ی China in the 21st century: Confucianist outside, confused insideدر scmp.comبه تاریخ 18 نوامبر 2016 بیان کرده اند، به دنبال رشد بی اخلاقی و بی اعتمادی مردم به هم به دنبال مدرن شدن هرچه بیشتر چین، حکومت بی این که کنفسیوسیسم را تایید کند، ولی به نوعی از رشد مجدد و مخفی آن در چین حمایت کرده است چون کنفسیوسیسم اخلاقیاتی شبیه مسیحیت دارد و رشد آن به عنوان یک آیین اخلاقی در چین به صرفه تر است تا پیدایش لشکری از جاسوسان نو مسیحی غرب در چین. درحالیکه patheos.com در همان حول و حوش درباره ی فشار شدید بر بوداییان کانادا نوشته و از این که اسلامهراسی در امریکا مورد انتقاد قرار میگیرد و بودایی هراسی خیر، ابراز تعجب نموده است. سرمایه داری همیشه باورهای سنتی را به عرفان های نوپدید ترجیح داده مگر وقتی که عرفان های نوپدید را راهی برای ضربه زدن به مخالفان سیاسیش در خارج از کشور خود یافته باشد. اما دامنه ی ترس از مکاتب عرفانی نوپدید را میتوان با مروری بر سایت های مد نظر فیلترهای بلوکاوت و فورتیگارد محدود تر کرد و متوجه شد که آنها تقریبا همیشه فالون گونگ و ویچکرافت را هدف میگیرند و در ویچکرافت بیشتر از همه روی مکتب الهه ی سفید زوم میکنند. الهه ی سفید، تقریبا همان الگوی زن برتر سفید در غرب را به جای الهه به زنان میدهد که دختران اروپایی-امریکایی به اندازه ی دختران شرقی در خطر آن هستند. گریوز در مقدمه ی کتاب «اسطوره های یونانی» (1955) الهه ی سفید را در اشاره به تپه ی سفید رنگ خاکستر حاصل از آتش شب هنگام به کار برده و او را در مقام همزمان الهه ی ماه و آتش، سلف هستیا یا وستا الهه ی آتش رومی شمرده است. گریوز در همان متن، الهه را الگوی زنان شمرده و بر اساس سه دوره ی جنسی زندگی زن –دوشیزه، معشوقه، پیرزن مردمانند- به یک الهه ی سه گانه تعبیر کرده است. او پرستش این الهه را به جوامع ماقبل تهاجم ادعایی آریایی ها نسبت میدهد و ادعا میکند زنان این جوامع همچون ناریاهای جنوب شبه قاره ی هند، به جز شوهرهایی که به سرعت از آنها طلاق میگرفتند، از عشاقی که هیچ درجه ی اجتماعی خاصی برایشان نداشتند صاحب فرزند میشدند.

البته نام «الهه ی سفید»، بیشتر به سبب کتاب دیگر رابرت گریوز به همین نام، مشهور شده است. در فصل 17 کتاب «الهه ی سفید»، گریوز بین الهه و یک نوع دیونیسوس بریتانیایی با ویژگی های هرکولی به نام llew llaw ارتباط خاصی برقرار میکند. وی که خدای شهرهای لائون و لیون بوده، همزمان با سه خواهر ازدواج کرده که گریوز، آنها را همان الهه ی سه گانه میخواند. به نوشته ی گریوز، نام للو للاو از لئو یا لئون به معنی شیر می آید و وی همان لوگ قاتل بالور غول در افسانه های ایرلندی است که نامش با لوگوس و لوکاس به معنی نور مرتبط است و درواقع یک ایزد خورشیدی است. یعنی ما با اتحاد خورشید با سه فاز ماه که بدر و هلال و محاق باشند طرفیم. به نظر گریوز، للوللاو در این سه پیکر ضرب شده و تبدیل به گوریون، غول سه گانه ای شده که به دست هرکول کشته شده است. به روایتی هرکول، از کرت سوار کشتی شده و به شمال افریقا رفته و ازآنجا از طریق اسپانیا به گاول رفته جایی که از آمیزش های جنسیش نژاد کلت ها پدید آمده اند. سپس برای دزدیدن گله ی گوریون، سوار بر قایق جام مانند آپولو خدای خورشید، راهی دوونشایر انگلستان شده است. گریوز دراینجا هرکول سوار بر قایق آپولو را یک خدای خورشید می یابد و نتیجه میگیرد که گوریون و هرکول، دو روایت مختلف از للو للاو هستند و چون هرکول همیشه پیروز باید للوللاو میشد گوریون را به عنوان قربانی او در داستان در نظر گرفته اند. ازاینرو گریوز، حمله ی هرکول را با حمله ی لوگ به انگلستان در افسانه ی توهاته دانان جمع می آورد و آنها را در گویدیون شاه آماتون متحد میکند که به گفته ی گریوز، نامش تلفظ دیگری از ودان یا وتان است. گریوز پیشتر در فصل 2 گفته است که آماتون یعنی منسوب به آماتوس، و آماتوس همان حمات در سوریه است که کلنی هایی در قبرس و کرت ایجاد کرده بود. حمات را سامری ها ایجاد و در آن به پرستش الهه امیشه اقدام کرده اند که گریوز این الهه را همان الهه ی سفید خود میشمارد که از خاورمیانه به اروپا منتقل شده است. تبار الهه ی یهودی ها و ازجمله سامری ها به خوبی شناخته شده و به «فاحشه ی بابل» در مکاشفه ی یوحنا 5-4 : 17 برمیگردد که مروج فحشا و ازاینرو متمرکز بر زیبایی جسمانی زنان است.

دراینباره اتفاق نظر وجود دارد که فاحشه ی بابل، دقیقا تصویر عمومی زن در بابل عراق را نمایندگی نمیکند و بیشتر متوجه مکتب کابالا و حامیان آن یعنی اشرافیت یهودی بابل است که فرقه ی فریسی را به وجود آوردند. این اشرافیت از بابل به اورشلیم کوچیدند اما همانطورکه کتاب حزقیال نشان میدهد، کیش آنها دقیقا کیش بابلی نیست و دنباله رو نوعی شرک در دوران حکومت بر اورشلیم قبل از تبعید به بابل شمرده شده اند که خاندان یهودا به تقلید از مذاهب بابلی به وجود آورده بودند و سامری ها نیز نماینده ی شعبه ی دیگرش در بین رقبای اسرائیلی یهودا بودند. باربارا آهو مینویسد که در دوران تسلط روم بر یهودیه، مردم یهودی ذلت خود در مقابل بیگانگان را نتیجه ی از مسیر حق خارج شدن و خدانشناسی کهانت در قدرت در اورشلیم یعنی صادوقی ها میشمردند. در این شرایط، فریسی ها به ادعای احیای مذهب یهود و بازگشت به شریعت موسی اقدام به رقابت با صادوقیان در جلب توجه مردم نمودند. اما در خفا همچنان به بتپرستی مشغول بودند. ریاکاری آنان در انجیل، پیوسته مورد انتقاد عیسی مسیح قرار دارد:

«وای بر شما ای کاتبان و فریسیان منافق. زیرا شما مانند مقبره‌های سفید شده‌ای هستید که در ظاهر زیبا به نظر می‌رسند، اما درونشان پر از استخوان‌های مردگان و از هرگونه ناپاکی است. همین‌طور شما نیز در ظاهر برای مردم عادل جلوه می‌کنید، اما از درون پر از ریا و گناه هستید.» (متی 23:27-2)

«وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار، زیرا مانند قبرهایی هستید که ظاهر نمی شوند و مردانی که بر آنها راه می روند از آنها بی خبرند.» (لوقا 11:44)

«شما از پدرتان شیطان هستید و شهوات پدرتان را انجام خواهید داد. او از ابتدا قاتل بود و در حقیقت نماند زیرا حقیقتی در او نیست...» (یوحنا 8:44)

اما مطابق اعتقادات آن زمان یهودیان، کهانت برحق حتما باید دنباله رو راه کاهن برحق یعنی صادوق و از نسل او باشد، نامی که صادوقیان، خود را به او میدوختند. به جز صادوقیان، فقط حصائیان که یک شعبه ی انحرافی از صادوقیان بودند چنین ادعایی داشتند. مکتب آنان با تاثیرپذیری از نصیری ها یا فرقه ی یوحنای تعمیددهنده (یحیی) آغاز شد و چون تعالیمشان آمیخته به عرفان و ازاینرو به نوعی توجیه کننده ی تمثیل های بتپرستانه بود مورد توجه فریسیان قرار گرفتند و فریسیان با بعضی از اینان در راه اهداف خود متحد شدند، راهی که ختم ایدئولوژیک آن به کابالا رسید. مادام بلاواتسکی گزارش کرده است که حصائیان، ابتدا کاهنان بت پرست الهه ی یونانی، دیانا از افسوس بودند، جایی که تانائیم ها دانشکده ای را برای آموزش دین اسرارآمیز کلدانی تأسیس کرده بودند. به نوشته ی بلاواتسکی: «حصایی ها... عقاید و اعمال بودایی زیادی داشتند. و قابل توجه است که کاهنان مادر بزرگ در افسوس بودند که دیانا-باوانی نیز نامیده و دارای پستان های بسیار، تلقی میشد... در افسوس بود که دانشکده ی بزرگ حصایی ها و تمام اطلاعاتی که تانائیم از کلدانی ها آورده بودند، مستقر بود .... حصایی ها به تناسخ اعتقاد داشتند.»:
“Mystery babalon the great”: Barbara aho: part1

دایانا یا آرتمیس الهه ی ماه، در منظومه ی ادبیات رابرت گریوز نیز جایگاه ویژه ای دارد و با توجه به این که بسیاری اوقات معلوم نیست گریوز کجا تاریخنگار است و کجا ادیب، ردگیری تاریخش در قبل از آن دشوار است. در مورد آرتمیس، این بزنگاه، روایت گریوز از ملاقات آرتمیس با اوریون شکارچی است. اوریون با کاهنه های دوشیزه ی آرتمیس زیاد در جنگل برخورد میکرد و با همه ی آنها همچون خواهران خود رفتار مینمود. معشوق های او همه از مردان بودند. اما یک روز وقتی اوریون و آرتمیس مشترکا به تعقیب یک گوزن پرداختند حسی بسیار شورانگیزتر از رابطه ی خواهر و برادری بین خود حس کردند. بعد از چندین دیدار، یک شب آنها در گرد آتشی که میتواند اشاره ای به آتش الهه ی سفید داشته باشد، یکدیگر را در آغوش گرفتند. صبح فردا آپولو خدای خورشید و برادر دوقلوی آرتمیس، به ملاقات او آمد و از دیدن رد هماغوشی در کنار آتش برآشفته شد. اوریون و آرتمیس به استقبال او آمدند و او را گرامی داشتند. آپولو ناراحتی خود را پنهان کرد و با آنها به صمیمیت برخورد کرد. رفتار مهربانانه و دوست داشتنی اوریون، هوس را در آپولو برانگیخت. آرتمیس به سرعت، برادر و معشوق خود را تنها گذاشت و آن دو با هم به رفتار جنسی پرداختند. پس از رفع نیاز، آپولو و اوریون، به صمیمیت با هم گفتگو کردند تا این که اوریون گفت که دلش برای شب و تنها شدن با آرتمیس تنگ شده است. ناگهان خشم آپولو که تقریبا فرو خوابیده شد شعله ور شد و آپولو به شدت به اوریون پرخاش کرد و او را به سبب زیر پا گذاشتن مقدسات، مستحق مجازات خواند. اوریون که جا خورده بود، از آپولو پوزش خواست و چون دید که او مهربانی ای نسبت به اوریون ندارد، به او یادآور شد که آنها به تازگی با هم آرمیده اند. اما آپولو خشمگین تر شد و فریاد زد: «به من توهین میکنی فانی؟ من مثل تو عاشق مردان نیستم. من زنان را به عنوان معشوقه ی خود میپذیرم، همانطورکه طبیعت در نظر گرفته است. تو چیزی جز یک پسر نیستی که با آن ورزش کنی.» و راهش را گرفت و رفت. اوریون چند ساعت بعد غصه دار به خانه رفت و سعی کرد بیارامد. تمام شب آینده را اوریون درگیر یک کابوس تکراری گذراند: درگیری با عقربی که میخواهد او را نیش بزند. صبح، اوریون خیس عرق از خواب بیدار شد و خوشحال شد که فقط یک کابوس بوده است. اما وقتی در خانه اش را باز کرد، با عقرب عظیمی مواجه شد که قصد جانش را کرده بود. عقرب ضمن نبرد با اوریون، او را به سمت دریا کشید و جنگ در دریا ادامه داشت. در همین هنگام، آپولو خواهرش آرتمیس را صدا زد و گفت که مرد شریری به یکی از کاهنه های دوشیزه ی او تجاوز کرده و اکنون شناکنان از راه دریا فرار میکند و سر اوریون را که از آب بیرون بود از دور به آرتمیس نشان داد. آرتمیس، بدون این که آپولو چیزی از او بخواهد، کمانش را به طرف نقطه ی مورد اشاره گرفت و آدمی را که در دریا دیده میشد با تیر کشت. سپس با عجله خود را به کاهنه ی قربانی رساند ولی مطلع شد که او سالم است و اتفاقی نیفتاده است. همه چیز را دانست. گریان و نالان، خود را به جسد اوریون رساند. او اوریون را به شکل صورت فلکی جبار به نشانه ی یادآوری دوستی انسان ها از دو جنس مخالف و در درجات مختلف در آسمان قرار داد و عقرب مقتول را هم به صورت فلکی عقرب تبدیل کرد به نشانه ی هشدار به مردم زیر آسمان در باب خطر از جانب کسانی که «به عشاق خود دروغ میگویند و به خود دروغ میگویند».:

“artemis and orion: the story descended from the tale as told by Robert graves”: weebly.com

رابطه ی آرتمیس و اوریون، تقریبا در مرز فاصله ی تمثال دوشیزه ی الهه با تمثال فاحشه ی او قرار دارد. این مرز زمانی ایجاد میشود که بین دو مرد، صمیمیت و اعتماد آنقدر بالا میگیرد که یکی از آنها اجازه ی نزدیک شدن بیش از اندازه ی دیگری به حریم خانوادگی خود را میدهد. رابطه ی آپولو و اوریون چنین است. اگر آپولو کل آن قسمت از شخصیت خود را که سبب صمیمیتش با اوریون شده، انکار میکند، اگر برتری ذاتی خود را به رخ اوریون میکشد و جانشین صمیمیت برادرانه میکند، به سبب آن است که احساس میکند اوریون از صمیمیت بین خود و او سوء استفاده کرده است. آپولو از یک مرد مهربان به یک خشونت پراکن و حتی قاتل تبدیل میشود که حتی نمیخواهد به یاد بیاورد که قبلا چگونه بوده و رسم پدرش زئوس بر اقتضای سیادت مرد واقعی را تایید میکند. شاید فرهنگ "الهه ی سفید" یک قربانی جنگسالاری مردانگی پرست به نظر برسد، ولی به نظر میرسد خودش، یکی از دلایل پیدایش وضع موجود نیز هست و ظاهرا تا وقتی که فرهنگ فحشا به قدرتمندی در جامعه وجود داشته باشد، یکی از دلایل بالقوه ی وجود بی اعتمادی و نفاق بین مردم خواهد بود.

مطلب مرتبط:

میراث نفیلیم در بسته بندی های باربی: صداهای اعتراضی با مسخ شدگی های موقتی

خدا از سرزمین کفر برمیخیزد.: نگاهی عرفانی به افسانه ی نبرد حئا و انلیل

نویسنده: پویا جفاکش

یکی از اتفاقات عجیبی که به دنبال رواج خرافه ی «بیگانگان باستانی» و وصل شدن خدایان باستانی به یوفوها اتفاق افتاد، درآمدن یک کتاب رمان گونه به نام Le Secret des Étoiles Sombresاثر آنتون پارکس بود که در جامعه ای از موجودات خزنده سان موسوم به "جینا ابول" میگذشت. نویسنده یک علاقه مند خودآموز زبان های باستانی بود و ازاینرو علاقه ی زیادی وجود داشت که در لا به لای سطور کتاب، مفاهیم رمزی مربوط به خدایان باستانی و پیوندهایشان با اکولتیسم کنونی کشف شود. یکی ازنکات جالب در کتاب، به کار رفتن لغت "تیگامه" برای مردان در جامعه ی جینا ابول بود درحالیکه این لغت تلفظ دیگری از تهامه یا تهاموت نام الهه ی خالق در اساطیر اکدی است که بعدا تمام اشیاء مادی بخشی از جسد او تلقی شدند. اتفاقا نویسنده دراینجا زیاد از مفاهیم باستانی دور نشده بود و لت تیگامه واقعا در گذشته برای مردان به کار میرفت. در ارتباط با این مطلب باید اضافه نمود لغت meکه در انگلیسی [و نیز گیلکی شمال ایران] به معنی «مال من» استفاده میشود، در زبان اکدی به معنی نوشته هایی است که مفاهیمی را انتقال میدهند. آن را me-e مینویسند که املایش معنی منبع زنانه ی زندگی را میدهد. چون خون مرد هم که نسل بعد از او را میسازد روی واحدهای وراثتی زن که حکم الواح حاوی نوشته را دارند منتقل میشود. آماشوتوم که واسطه ی آکدی ها و اشرافیت های کنونی اروپایی تلقی میشوند، زن را «وانی تا» مینامیدند با املاهای معنی دار «وا» (ارائه دادن)، «نی» (بدن، مرد، قدرت)، و «تا» (طبیعت، نوع، انسان، شخصیت) که بدین ترتیب همزمان سه معنی مهم میداد: 1-کسی که ماهیت بدن را میدهد. 2-کسی که شخصیت مرد را به او میدهد. 3-کسی که نوعی قدرت ارائه میدهد. تصفیه ی فرهنگی به نفع دوران معاصر هم برای آماشوتوم، یک نوع تغییر در زنانگی بود و در مورد آن، لغت «امسال» را به کار میبردند که هم به معنی زبان زنان، و هم به معنی زبان تصفیه شده بود. لغت میوسو به معنی زن جادوگر به گونه ای نوشته میشد که به «زنی که دانش را بالا میبرد» معنی بدهد.:

“the chronicles of the girku”: garru zeitlin: part6

میدانیم که اخوت های رمزی تعبیر کننده ی اشراف به فرزندان خدایان باستان و یوفوها، همه سر و ته خود را به تمپلارها میرسانند و مطابق تاریخ رسمی، ترویج جادوگری، بزرگترین گناهی بود که به سببش تمپلارهای بانکدار دوران جنگ های صلیبی توسط شاه لویی فرانسه سرکوب شدند و به اسکاتلند گریختند تا موجد فراماسونری گردند. دان وینتر، شورش شاه لویی علیه دستگاه بانکی تمپلارها را یک قیام درونی و معادل جنگ پرهزینه ی پاپ لئوی دهم از خاندان بانکدار فاسد مدیچی علیه برادرزاده اش «لورنزو دی پیرو دی مدیچی» میداند. پاپ لئو فضای واتیکان را اصلاح کرد و دانشگاه ها را احیا و ملزم به ترویج دانش و ادبیات و هنر نمود و در مقابل بدعت پروتستانتیسم موضع گرفت. وینتر، لغات لئو و لویی را هم منشا و معادل لاوی به معنی شیر میداند و شخصیت مشترک منشا این دو را حئا یا عنقی یا انقی یا نقی فرشته ی خالق زمین میداند که در قالب مردی به نام merk از کلیسای «مکان شیر» در رنه لوشاتو برخاست تا میراث خود را از برادرش انلیل که بیشتر به نام یهوه مشهور بود پس بگیرد. این حئا بود که زمین را آفرید و انسان ها را در آن قرار داد و به آنها تمدن و فرهنگ و شریعت آموخت ولی برادرش انلیل که زورگو و مستبد و عصبی و شرور بود، همه ی اینها را زیر نام یهوه به خود نسبت داد و از گروگانگیری موهبت های فرهنگ پیشین برای رسیدن به اهداف پلید شخصی سوء استفاده نمود. یاران حئا و یاران انلیل از قدیم با هم درگیر بودند و از این درگیری در منابع یهودی تعبیر به درگیری اولفانیم یا نژاد پرندگان با سرافیم یا نژاد خزندگان میشد که در این درگیری، قبیله ی پرندگان طرف حئا و قبیله ی مارسانان طرف انلیل بودند. در برخی روایات دیگر، دشمن حئا نه انلیل بلکه "مکابو" نام دارد. مکابو به معنی پدر بزرگوار است و کاملا معلوم است که گرامیداشت مقام یهوه/انلیل در بین پیروانش را نشان میدهد. ولی انلیل از ابتدا و در قبیله ی خود اینقدر ارجمند نبود. حئا و انلیل دو فرشته ی خداوند و ازاینرو متشبه به دو پسر آنو یعنی خدای آسمان بودند. انلیل رانده ترین پسر خدا و معادل شیطان رجیم در اساطیر ابراهیمی بود. دقیقا به خاطر همین راندگی و از سر حسادت قصد نمود با گرامی ترین پسر خدا یعنی حئا برابر و یا از او برتر شود. علت سقوط انلیل این بود که با زنی زمینی به نام نین ماه آمیخت و به سبب این عمل خلاف، از آسمان اخراج شد و مدتی در جهنم زندگی کرد جایی که در آن، نین ماه به همسری او درآمد. درواقع آمیزش انلیل با زن زمینی، همتای آمیزش یهوه با مریم مقدس و نزول یهوه به صورت انسانی به نام عیسی مسیح بر زمین است. از طرفی آمیزش یهوه با یک مریم زمینی به صورت آمیزش نسخه ی زمینیش مسیح با یک مریم زمینی دیگر به نام مریم مجدلیه بازسازی میشود و افسانه ی خط جام به وجود می آید که اشرافیت های اروپایی به عنوان فرزندان مسیح و مریم مجدلیه و بنابراین وفاداران به یهوه یا انلیل، حول آن متحد میشوند و کابالا یا عرفان یهودی را مبنای مجرا کردن خود از مردمی میکنند که ملزم به اجرای شرع یهودی-مسیحی هستند درحالیکه پسران خدا یعنی اشرافیت اروپایی، دست بازی برای زیر پا گذاشتن این شریعت دارند. حئا همیشه در کابالا شناخته شده بود. نام مندایی او یعنی پتاح ایل را در کابالا "پتاح تعال" میخواندند و به "پاتال" خلاصه کرده بودند که به معنی عدد 11 است چون 11 عدد ستون های معبد یهود بود که اشرافیت یهودا به عنوان پیروان یهوه و دزدنده ی موهبت های فرهنگ پیشین به نفع مادی گرایی، ادعای آمدن از آن را داشتند. در این راه و ازآنجاکه حیات را حئا به مردمان داده بود، به منظور جلوگیری از هر گونه موفقیت بعدی پیروان حئا، بر اساس آنچه به «قانون عیشتار» معروف است، دستور به هرچه مادی تر کردن حیات و توسعه ی دستگاه هایی که کارهای موجودات زنده را انجام بدهند صادر شد تا ایده ی مادیگرایانه ی مکانیکی بودن خلقت، واقعی به نظر برسد. در این مسیر، حتی هیولاها و جانوران و خدایان اسطوره های پیشین نیز هرچه بیشتر به مفاهیم خشک فیزیکی تغییر شکل دادند. خود الهه ی موسوم به عیشتار که به مارها و اژدهایان تشبیه میشد، نخست به گردباد تبدیل گردید که مثل ماری است که زمین را به آسمان وصل میکند. بعد از آن هم به کرم چاله های گردبادمانندی در فضا تبدیل شد که ناگهان سقف فضا-زمان را میشکافتند و به اراده ی خود، آدم ها را قورت یا بیرون میدادند. هدف انلیل این بود که عیشتار جای به ماشیثتی بدهد که مثل یک ملکه ی زنبورها رئیس کندویی از هزاران و میلیون ها انسان باشد که به صورت کاملا غریزی و مکانیکی، برده و بنده ی این ملکه باشند و خود کندو، عسل طلایی رنگ انلیل طلا دوست و پول پرست را برای او تولید کند. حئا به عنوان خدا یا فرشته از این سناریو حذف میشود و علت تشبیه الهه یا ماشین به ملکه ی زنبورها نیز همین است. چون در کندوی زنبورها ملکه به عنوان مادر، رهبر فرزندانش یعنی کارگران است و پدر کارگرها زنبور نر بی مسئولیتی است که جز باردار کردن ملکه به آنها ول کردن ملکه کاری نکرده است؛ به همین ترتیب در جامعه ی پیش روی انسانی نیز تلاش برای بی ارزش کردن مقام پدر و کندن او از صحنه ی زندگی فرزندان در جریان است و یهودیت خود با ایجاد تبار خونی مادر برای تعیین یهودی بودن، این کار را شروع کرده است. زمانی که در سطح زندگی خانوادگی فرد، مادر رئیس باشد و پدر یک موجود غایب یا انگل، میتواند در سطح جامعه هم به مادر یعنی ماشین اتکا کند بی این که وقعی به خدا یعنی حئا بگذارد (البته حئا در مقام چشم انداز مالوف و زمینی از پدرش آنو که ظاهرا خدای اصلی است). این تغییر دادن معنی حیات یا عیشتار، حکم تجاوز به ناموس حئا و دستکاری در فرهنگ او را دارد. در اینجا عیشتار یا عیشتاره که در تورات به عشتاروت شهرت دارد، همان الهه ی زهره و معادل هاثور الهه ی زمین در قبطی است که در کابالا بیشتر به نام ایزیس شهرت دارد. ایزیس خواهر و همسر ازیریس خدای خورشیدی تلقی میشود که در مصر بیشتر با پتاح تطبیق شده است و پتاح خدای خالق، همان پتاح تعال کابالا و معادل حئا است. ازیریس پسر رع همان حئا پسر آنو است. بنابراین عیشتار/ایزیس، جنبه ی مادینه و بنابراین زاینده و خلق کننده ی وجود حئا تلقی میشد. او را میتوانید به صورت ساره به معنی الهه در مقام همسر ابراهیم بیابید آنجاکه فرعون مصر به ساره دست درازی میکند و به مجازات این عمل، خدا دست فرعون را موقتا فلج میکند و درنتیجه فرعون توبه میکند. این داستان به نظر وینتر، روایت دیگر به زندان افتادن یوسف به اتهام ارتباط نامشروع با همسر پوتیفار است. زندان یوسف پس از توبه ی او با چرخش شگرف سرنوشت او به پایان میرسد. یوسف پس از این که از زندان بیرون می آید به یکی از قدرتمندترین مردان مصر و احتمالا تعیین کننده ی جنس حکومت و شاید بتوان ادعا نمود بنیادگذار واقعی سیستم فرعونی تبدیل میشود و البته او کسی است که میتوانسته باعث به قدرت برکشیده شدن برادرانش در مصر و ایجاد یک اشرافیت یهودی قرون وسطایی درآنجا تفسیر شده باشد. توبه ی فرعون همان ایمان یافتن او به قدرت خدای ابراهیم و آغاز درآمدن بنی اسرائیل به مذهب حئا است که البته با تغییراتی تبدیل به انلیل میشود و اعتراض پیروان فرهنگ پیشین به او در افسانه ها به صورت نبرد خدایان دو حزب در یک سرزمین مشترک بازسازی میشود. در این مورد، وینتر توجه میکند که این سرزمین مشترک، نیبیرو نام دارد که نزدیک به لغت "نیبورو" به معنی ازدواج دو قبیله است و میتوان از آن تعبیر به درهم آمیزی دو فرهنگ متضاد در یک کیش واحد نمود. مردمان ساکن نیبیرو آنوناکی ها بودند که همان آناکیم یا نژاد نیمه خدایان هبوط کرده بر زمین در منابع یهودی هستند.آنها را با «لولو» ها یا اجنه در افسانه های کلدانی تطبیق کرده اند.:

“the return of enki”: dan winter: bibliotecapleyades.net

آنوناکی ها امروزه بیشتر به سبب پیوند سنگینی که زکریا سچین بین آنها و موجودات فضایی ایجاد کرده است در دنیا شهرت یافته اند. با این حال، استله نورا و هارویت عمرانی معتقدند که آنوناکی ها بیش از همه معرف جنبه های غیر قابل درکی از وجود خود ما هستند که ما را بین نیروهای متضاد درونمان سرگردان نگه میدارند و مانع اعتماد کامل ما به اعتقاداتمان میشوند. ربط این تضاد به آنوناکی ها نیز تقسیم شدن نیروهای واحد تحت امر آنو یا خداوند در مخاصمه ی فرزندانش انلیل و انقی است. آدمیزاد هم از ابتدا در این مخاصمه اسیر بوده است. چون درحالیکه انلیل، انسان ها را به عنوان بردگان بی ارزش خود انتخاب و انقی را مامور ساختن آنها کرده، ولی انقی با جلب کردن مردم به خود با محبت و حمایت از آنها قصد کرده از آنها لشکری بر ضد انلیل بسازد. به نظر نورا و عمرانی، در مخاصمه های معروف زیر در متون مذهبی، همیشه یک طرف، انلیل است در مقابل نیروهای انقی.:

-قابیل در برابر هابیل

-یعقوب در مقابل عیصو

-عیشتار حریص به قدرت و اموال در مقابل عیشتار پس از آن که از این دارایی ها سرخورده شده و عفاف و عبادت پیشه میکند.

-هاتشپسوت در مقابل توتموس

-خدای واحد آخناتون در مقابل خدایان دیگر

-یهوه در مقابل آدونیس

-اسرائیل در مقابل پیروان الله.

در تمام این نبردها صحبت بر سر نبرد ماده ی خلقت و غریزه ی ناشی از آن با حیات ابدی است. قرار است آدمیزاد با جنبه ی روحانی خود بیامیزد و خود دست به خلقت بزند و تمدن بیافریند. ازاینرو معلم خلقت بشر، یک موجود فراانسانی به نام اوآنس است که از درون آب ها بیرون آمده است و همان انقی یا حئا خدای آب ها و موکل حیات است. درواقع نام اوآنس به سادگی میتواند ترکیب نام حدا با "انس" به معنی انسان باشد و حتی خود لغت انوش یا انس با اوآنس قابل تطبیق شود چون نبرد حئا با شر در درون انسان حریان دارد. نام حئا از "حی" به معنی زنده می آید و همین حئا به صورت "هو" در اشاره به موجود ذی حیات استفاده میشود. کلمه ی "عیش" به معنی موجود زنده ی مذکر و مرد، همان "ای" یا "حی" در حئا است به اضافه ی "س/ش" اضافه شونده ی سامی. مادینه ی این کلمه، عیشه به معنی موجود زنده ی مونث یا زن است و شما میبینید که همین کلمه در یونانی، تبدیل به نام ایزیس الهه میشود که درواقع فقط نسخه ی مادینه ی حئا است. به نظر نورا و عمرانی، این دوگانه های درونی ما به این خاطر به آناکیم یا آنوناکی ها ربط دارند که تصور میشده آنها در جسم ما حلول کرده اند و درگیری های سابقشان در جهانی دیگر را در وجود ما ادامه میدهند. درواقع آنها نژادی سقوط کرده از موجودات بودند که برای رسیدن به سزای گناهانشان از جایی دیگر به زمین ما سقوط کرده اند و از اینرو آنها را نفیلیم یعنی افول کنندگان خوانده اند. اولین منطقه ی نزول نفیلیم، دریاچه ی زاگا در مرز ایران و عراق بود که امروز دیگر وجود ندارد. گسترش نفیلیم از سمت خاورمیانه باعث شد تا بیشترین درگیری های دو خدای انلیل و حئا در همین منطقه باشد و آنها بر سر عنوان "گد" یا خدا چنان با هم بیامیزند که از هم قابل تشخیص نباشند. بعل مردوخ خدای بابل که نخست خود حئا و بعدا پسر او تلقی شد، به مرور زمان شخصیتی شبیه به انلیل پیدا کرد. این اتفاق در یهودیت تکرار شد آنجا که یاهو/یهوه که در ابتدا آدونای یا آدونیس و درواقع فرمی از حئا بود، به تدریج تبدیل به انلیل شد و بعدا باز همین اتفاق برای الله خدای مسلمانان افتاد. دوگانگی آنها به طور مرتب در افراد انسانی داستان های تکراری خلق میکند که همه از کهن الگوی یکی از آنوناکی ها ریشه میگیرند. بعضی مثل حئا خود را قهرمان خالق یک سیستم می یابند که باز مثل حئا به صورت منجی ای که مخلوق خود را نجات میدهد به صحنه بازمیگردد؛ بعضی مثل مردوخ، قهرمانان بااراده ای هستند که بعد از موفقیت هایی تبدیل به مستبدینی ستمگر میشوند، بعضی مثل عیشتار، افرادی جاه طلب و دنیاپرستند که به دنبال شکست هایی از شیوه ی سابق سرخورده میشوند و به قناعت و تفکر و جستجوی حقیقت روی می آورند و ... به خاطر برخاستن این سیستم ها از تمدن منطقه ی عراق و خاورمیانه بیشترین تلاش ها برای بیگانه کردن مردم این منطقه با فرهنگ راستینشان از سوی قدرت های بزرگ به عمل آمده به این امید که هر گونه امیدی بر اصلاح امور فردی با پی بردن به وجود پیشین این الگوها ریشه کن شود.:

“a different story about anunnaki: estelle nora, harwit emrani: vibrani: jan1999

در منابع اسلامی مثل تاریخ طبری هم رد ارتباط نفیلیم با تمدن های باستانی دیده میشود. در این منابع عنوان شده که نژادهای سقوط کرده همان آرامیان و معادل اعراب عاربه اند که کاملا از بین رفته و جای به اعراب اسماعیلی داده اند و ازاینرو آرامی ها را اعراب بائده یعنی عرب های منقرض شده میخوانند. ممکن است نام روم نیز با آرامیان و آرامی مسلکان مرتبط باشد. چون در کابالا از نژادی از غول های خوک مانند موسوم به رومیاها سخن رفته که از جهانی دیگر بر زمین فرود آمدند. تا آن زمان، موجودات زمین فقط جمادات، گیاهان و جانوران بی مهره بودند و با حلول این غول ها در جسم موجودات مادی بوده که آنها استخواندار شده اند. این با خلقت آدم هم مرتبط شده چون لغات ایوی و واوی به معنی استخوان، با نام حوا همسر آدم مقایسه شده اند و جالب این است که حلول رومیاها به ایجاد دو جنس متفاوت در موجودات و از جمله تقسیم آدم به آدم و حوا انجامیده است. علت بی مهره خوانده شدن موجودات قبلی هم وجود جانوران هرمافرودیت یا دوجنسه در بین بعضی از بی مهرگان اولیه بخصوص نرمتنان است. این، تفسیری بر تناقض دو فصل اول سفر پیدایش است که در اولی، آدم و حوا بعد از جانوران پدید آمدند و در دومی، آدم اولیه که هنوز حوا از او جدا نشده بود قبل از حیوانات وجود داشت. البته رومیاها تنها غول های حیوان مانند فرود آمده نبودند. به نظر میرسد تمام آن موجودات هیولایی نخستین توصیف بروسوس از اساطیر کلدانی، درواقع به دنیای ماقبل زمینی رومیاها تعلق داشتند، شامل هیولاهای نیم انسان-نیم حیوان و انسان های دو سر. انسان های دو سر را میدانیم همان آدم های اولیه ی رساله ی ضیافت افلاطون هستند که به دو قسمت تقسیم شده اند و پس از حلول هر کدام در جسم های زمینی، به دنبال نیمه ی گم شده ی خود میگردند. در لوحه ی کوثا آمده است که نخستین آدمیان مردانی دارای توانایی های فوق طبیعی بودند که چون بی جنسیت و ناتوان به تولید مثل بودند، «همچون شاهان ادوم» منقرض شدند. این میتواند ناظر به دوجنپسه بودن ارواح قبل از حلول آنها در جسم مادی باشد. در میان هیولاهای بروسوس، موجودات نیم انسان-نیم پرنده ای هم قرار دارند که میتوانند نیای فرشتگان بالدار مسیحیت باشند. پس هیولاهای نیم انسان-نیم حیوان هم باید در موجودات مشابهی حلول کرده باشند. این که انسان همزمان با جانوران استخوان دار و دارای جنسیت دیگر به وجود آمده، به خاطر همین حلول است. در طی این حلول، نیروی اثیری حول روح هیولا جانور بی مهره را به جسم مادی حیوانات متشابه با اثیر مربوطه و صفات زندگی قبلی هیولا تبدیل کرده است. کاملا ممکن است اجسام انسانی تحت تاثیر اثیر حیوانی باشند و خلقیات حیوانی در انسان ایجاد شده قوی باشند و یا جانورانی به خوی انسان نزدیک بوده باشند که شق اخیر به انواع میمون ها تقسیم شده اند. انسان هایی که موی بیشتری بر بدن دارند و معمولا مردانند، همان هایی هستند که در یک مرز کلفت و بی محافظ با حیوانیت قرار دارند. در مقابل، انسان هایی که عاقل تر بوده و قادر به توسعه ی زبان شده اند، انسان های طلایی یعنی همان هایی هستند که مثل خورشید زردرنگ و به شدت کم مو بوده و ازاینرو در بین انسان های دیگر که در آن زمان سیاهپوستان بوده اند مقدس بوده اند. اما نژاد برگزیده همان پرموها و فرزندان عیصو بودند که در تورات به پر مویی معروف است. در روایات یهودی-مسیحی، عیصو خالق ادوم یا روم یا یونان خوانده شده و در پیوند با تمدن غربی است. او میتواند نماینده ی اشرافیت های ژرمنی باشد که از نسل تاتارها طلوع کردند و بر آنان شوریدند، نمودی از شورش نژاد سفید بر نژاد زرد. عیصو پسر اسحاق پسر ابراهیم بوده و ابراهیم همان کسی است که آنقدر به یهوه خدای یهود و معادل ژوپیتر رومی نزدیک بوده که نائل به کشف او شده و به خاطر ارتباط با یهوه از شهر خود اخراج شده است. یهوه در غنوصی گری، نه خدا بلکه شیطانی است که جهان مادی را آفریده و قصد به برده کردن انسان ها دارد. ابراهیم به عنوان دارنده ی یهوه ی خالق در خود، در اسم با برهما خدای خالق در هندوئیسم برابر شده است که هندوان نمیتوانند دنیایی در قبل از او را تخیل کنند. مذهب برهما را آریاییان گسترده اند که نویسندگان عتیق انگلیسی چون گادفری هگینز آنها را قبایل یهودی تبار افغانستان در همسایگی هند دانسته اند. در قرن 19 اسامی قبایل اسرائیل در بین افغان ها دیده میشود. مادام بلاواتسکی دو تا از آنها را زبولون زابلستان و بنی مناشه شناسایی کرده بود که در تاریخ یهود، فرزندان مناشه همان هایی هستند که علیه قبیله ی یهودا شوریده و مسالک جداگانه ی یهودی ایجاد کرده بودند. بنی مناشه ی افغانستان از تاتارهای بنی خوجار بودند که نامشان قابل مقایسه با قاجارهای حاکم بر ایران است و ظاهرا علت آریایی تلقی کردن ایرانی ها در کنار هندی ها همین است. اما به گفته ی مادام بلاواتسکی، دیگر محققان قرن 19 حوزه ی آریایی ها را وسیع تر دانسته و آنها را برابر با عرب ها خوانده اند به این استدلال که یک تلفظ سامی از آریایی، لغت "آری بی" بوده که همان عربی است. توجه کنیم که عیصو را بناکننده ی ادوم میدانند و ادوم محل حکومت عرب های نبطی بوده که یهودیه بخشی از قلمرو حکومتشان بوده است. رهبر اسرائیل شورشی علیه یهودا نیز یربعام ابن نبوط بوده که به نظر میرسد نبوط تلفظی دیگر از نبط باشد. یربعام پیرو پیامبری به نام اخیاه اهل شیلوه بود که خاندان یهودا را به سبب گناهکاریش نفرین کرده بود. نام شیلوه احتمالا تلفظ دیگری از "صلع" نام بومی پطرا پایتخت نبطیان در اردن کنونی است. در روایات عربی، نبط یکی از 12 پسر اسماعیل بوده که جانشین اعراب نابود شده بوده است. اسماعیل میتواند به معنی شنونده ی کلام خدا و مترادف با پیامبر در برداشت عربی-اسلامی از آن باشد. اگر بنا بر تورات پذیرفته باشیم که یهوه ارتباط خود با انسان ها را محدود به یعقوب اسرائیل برادر عیصو کرده است در این صورت 12 پسر یعقوب جانشین 12 پسر اسماعیلند درحالیکه 12 پسر اسماعیل، خود انعکاسی از 12 صورت فلکی دایره البروج و یادآور پرستش خورشید در بین اعراب نبطی ادوم است. گفته میشود که متن تورات را الازار کاهن اعظم اسرائیل به دستور بطلمیوس فیلادلفوس فرعون یونانی مصر در اسکندریه فراهم کرد. قرار شد از هر قبیله ی اسرائیلی 6نفر برای این کار شراکت کنند. مجموعا 72 نفر فراهم آمدند که 60تایشان روح بودند و فقط 12تایشان آدم زنده بودند. آیا این 12 نویسنده تحت رهبری الازار در حکم همان 12 پسر اسرائیل نیستند؟ توجه کنید که الازار یا الاسار را میتوان برعکس اسرائیل دانست و لغت اصلی را به "عزرا-خدا" معنی کرد. میدانیم که در روایتی دیگر، عزرای پیامبر نویسنده ی تورات و خالق شخصیت های آن تلقی شده است. عزرا همراه زروبابل از بابل آمده و مصر را در قرون وسطی با بابل برابر میدانستند چون اشرافیست یهود ازآنجا به اسپانیا مهالجرت کرده و بر اروپا چنگ انداخته بودند. در قرآن، عزرا را عزیر خوانده و یهود را به پرستش او در مقام پسر خدا محکوم کرده اند. بنابراین عزیر پسر یهوه میتواند همان ازیریس پسر رع و کهن الگوی فراعنه ی مصر باشد، امری که باعث شده تا راجر صباح، مذهب قبطی فراعنه را نسخه ای از یهودیت بشمارد. ازیریس یک خدای خورشیدی است و بطلمیوس توراتساز هم فیلادلفوس یعنی دوستدار دلفی خوانده شده چون دلفی محل معبد آپولو خدای خورشید است. تقدس خورشید به سیستم های خورشید-مرکزی و زمین-مرکزی برمیگردد که در یکی، مطابق نظر فیثاغورسی ها، خورشید مرکز جهان است و زمین و دیگر سیارات به دور آن میچرخند و در دومی یعنی نظریه ی المجسطی، زمین مرکز گیتی است و 7سیاره به دورش میچرخند ولی هنوز خورشید در مرکز این 7سیاره قرار دارد. المجسطی به کلودیوس بطلمیوس از نسل بطالسه منسوب است و اگرچه گفته میشود به یونانی است ولی از عربی به یونانی ترجمه شده است. سیستم بطلمیوسی، پایه ی متافیزیک فیض است که بر اساس آن، انسان برای رسیدن به خدا در آسمان باید از 7 طبقه ی آسمان که محل 7سیاره اند بگذرند. محمد پیامبر عرب ها در معراج خود از 7 آسمان بالا رفته است. سهروردی، اندیشه ی گذر از 7 آسمان را به زرتشت، هرمس و افلاطون نسبت داده است. امروزه بیشتر، آن را یک نظریه ی نو افلاطونی از پیروان افلوطین میخوانند. ولی در قدیم فرقی بین افلاطون و افلوطین نبوده و افلوطین در همان اسکندریه ی یهودی نشین بطالسه تحصیل کرده است. البته افلاطون و افلوطین هر دو توسط پلتون در غرب لاتینی دوره ی رنسانس معرفی شده اند و احتمالا نام های مستعار اویند. مدارس افلاطون و افلوطین به دستور ژوستینیان امپراطور روم شرقی طی تصفیه های مسیحیان تعطیل شدند و این شکل دیگری از تخریب معبد اورشلیم و پایان مذهب سنتی یهودیان توسط روم است. پس از این، ژوزفوس فلاویوس با ایجاد لژیون های رومی تحت مکتب میترا تلاشی برای حل کردن روم در یک مذهب ترکیبی یهودی-مسیحی به عمل می آورد. قتل ورزاو توسط میترا در نگاره های میترایی میتواند قتل ازیریس در هیبت گاو آپیس توسط سیت باشد که سیت همان شیث پسر خوب آدم است؛ همینطور شکستن بت گوساله ی سامری توسط موسی. جوزفوس تقریبا همان یوسف پدر عیسی و عامل ایجاد مذهب نیمه یهودی-نیمه رومی مسیحیت است که برادران یعقوب و عیصو را با هم متحد میکند. البته قرار است ازیریس برگردد، همانطورکه مسیحی هم که توسط اتحاد یهودی-رومی به قتل رسیده، برگردد. ازیریس تا زمان بازگشت، حاکم جهان مردگان است. در باور گروه هایی از یهودیان، ارواح مردگان تا زمان رستاخیزشان در شئول میمانند. در اسلام، این به صورت اقامت موقت مردگان در برزخ دیده میشود. بین این دو برهه رفت و برگشت مهدی را در بین شیعیان داریم و این که در غیاب مهدی، سنی ها بر دنیای اسلام حکومت میکنند همانطورکه بین رفت و برگشت مسیح یهودی، کاتولیک ها بر مسیحیت حکومت میکنند. مبنای کلیساهای کاتولیک روم غربی و ارتدکس روم شرقی، هر دو، کلیسای یونانی-رومی کنستانتین کبیر در قستنطنیه است و بنابراین کتاب سوزان هر دو گروه، انعکاسی از تعطیل شدن مذهب مسشیح است. در اسلام، این کتابسوزان در زمان حکومت متوکل رخ میدهد. متوکل تحت تسلط روحانیون سنی بر او بر نهضت پیشین حکومت عباسی یعنی ترجمه ی متون یونانی-رومی به عربی پایان میدهد و تا جایی که بتواند آثار صریح دلالت کننده بر آن نوع تفکرات را نابود میکند. این نهضت، عامل وجود آثار عربی ناظر بر فلسفه ی یونان تلقی شده که نام فلاسفه ی یسونانیس چون فیثاغورس و افلاطون و ارسطو از طریق آنان به غرب رسیده است. از طرف دیگر، آنهایی که کار ترجمه ی متون یونانی-رومی به عربی را بر عهده داشتند، صابئین حرانی بودند و این ظن وجود دارد که خالقان اینفلسفه ها خود حرانیان باشند و سنی ها آنها را کفر شمرده اند چون صابئی گری مذهب بابلی های پیش از یهود بوده است. بنابراین در اسلام هم به مانند مسیحیت، داستانی درباره ی نابودی آثار مذهب کهن و درآمیختن محتویات آن با مذهب جایز یهودی-مسیحی وجود دارد. همانطورکه مسیح مذهب در قدرت، مسیح واقعی نبوده، مسیحی که بازمیگردد هم لزوما همان نیست و میتوان از آن تعبیر به ازیریس به عنوان خدای مذهب شرک کرد. در اسلام این نگرانی واضح تر بوده و ازاینرو شیعیان که پیرو مهدی هستند از طرف سنی ها به شرک متهم شده اند. افزایش قدرت شیعیان در اسلام، شرایط ظهور مهدی را فراهم میکند و قبل از آن هم افزایش قدرت پروتستان ها شرایط ظهور مسیح را فراهم کرده است. در هر دو مورد هم نام به کار رفته برای منجی فرقه (مسیح/مهدی) از سوی جناح مخالف، نام مستعاری برای دجال یا آنتی کریست معرفی شده است.:

Osiris: thegnose.wordpress.com

استیو میزراخ معتقد است که نام گرفتن محل ظهور merk به «جایگاه شیر» به سبب یکچنین نقش آخرالزمانی و مسیح وار است. چون شیر در میان نمادشناسی های گوناگونی که دارد، ازجمله نماد مرگ و رستاخیز است. علت این است که بچه شیر در زمان تولد بسیار ضعیف و بی تحرک با چشم های بسته است. ازاینرو بعضی از قدیمی ها فکر میکردند که بچه شیر مرده به دنیا می آید و بعد زنده میشود. این خصلت مرگ و رستاخیز که یادآور مرگ و رستاخیز مسیح بود، در تشبیه به صدا درآمدن ترامپ (صور) در رستاخیز آخرالزمانی به نعره ی شیر لحاظ شده است. در رمان نارنیا هم میبینیم که قهرمانی که ناپدید شده و برای پس گرفتن حکومت خود برمیگردد، یک شیر به نام "اصلان" (در ترکی به معنی شیر) است. «جایگاه شیر» در رنه لو شاتو، یک محل انجام اعمال کیمیاگرانه توسط اینکلینگ ها تلقی میشد و خیزش مرک ازآنجا تا حدودی به سبب آن بود که نمادهای کیمیاگرانه اغلب همان نمادهای پاگانی به کار رفته در فرهنگ های باستانی هستند، ازجمله خود شیر. کیمیاگری از به هم آمیختن و نابود کردن چیزها برای تولید اشیاء جدید معنی پیدا میکند و شیر نماد نیروهای بلعنده ی طبیعت است که موجودات را میخورد تا جا برای موجودات و پدیده های جدید باز شود. در کیمیاگری، این خورندگی به اشتهای شیر در نمایندگیش از طبیعت تشبیه میشود. از طرفی قرار است آنچه در کیمیاگری حاصل میشود طلا باشد که فلز خورشید و به اندازه ی خورشید متشبه به شیر است. درواقع مرک هم با همین هدف از درون یک کلیسای متعلق به اخوت های بدکار برمی آید. او محتویات نیروی در قدرت را در قالب کیمیاگری با هم ترکیب میکند تا خودش به جای شیر یهودا از خروجی رسانه های قدرتمداران بیرون بیاید و به آنها ضربه بزند.:

Merovengios Rennes le chateau: Steve Mizrach: part4

ممکن است واقعا قانون گیتی همین باشد. تا وقتی که به ما آسیب نرسد نمیفهمیم که در تفکرات و ارزش هایمان ایراداتی وجود دارد و البته وقتی که تمام آثار فرهنگی گذشتگان با مطالب جدید و گاها عناصری دستکاری شده از مفاد فرهنگ های کهن جایگزین شده باشد، شما ناچارید با کم و زیاد کردن مواد فعلی به یک تعادل مثبت دست پیدا کنید البته بعد از این که به اندازه ی کافی از این مفاد آسیب دیدید و به سلامتی و داراییتان آسیب وارد شد. برای همین هم دستگاه خداوند مثل شیر، خورنده است و شیر خدا فقط از معجون کیمیاگری به دست آمده از تجربیات شکست خورده بیرون می آید و علیه ملکه ی ماشینی کندوی بانکدارها طغیان میکند، همانطورکه اصلان در نارنیا علیه ملکه ی زمستان قیام نمود.

از دوشیزه تا جادوگر: دستور تقویمی اکولتیستی برای کشف حجاب دوران مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در کنار دکه ی روزنامه فروشی، تصویری از سریال یوسف پیامبر را بر صفحه ی اول روزنامه ی جام جم (ارگان صدا و سیما) دیدم که داشت به مناسبت پخش جدید این سریال از تلویزیون، بابت استقبال چندباره ی مردم از فیلم شادی میکرد. نکته ی جالب این بود که این دفعه در پوستر ارائه شده، جایی برای زلیخا نبود و در کنار تصاویر یوسف و پوتیفار، تصویر همسر اول یوسف گنجانده شده بود که نقش چندان پررنگی در فیلم یا حافظه ی مردم از آن نداشت. علت حذف زلیخا مسلما این است که کتایون ریاحی بازیگر نقش زلیخا در جریان شورش ضد حجاب در ایران بدنام گردیده است. اما این توجیه نمیکند که هر طور شده یک زن در کنار دو شخحصیت مرد در پوستر گنجانده شود وقتی شخصیت های مرد پررنگتری در داستان وجود دارند. وقتی فردای آن روز به خانواده ی خاله ام موضوع را گفتم، ابتدا شوهرخاله ام و بعد بقیه ی خانواده اش اعتراض کردند که چرا عکس آنخ مائو را نگذاشتند؟ آنخ مائو که خیلی بیشتر مورد توجه مردم بود؟ بله، این هم استدلالی است. البته پاسخ سوال مشخص است: ارگان صدا و سیما هم به اندازه ی خانم ریاحی و دیگر معترضان، علاقه مند به برجسته کردن نقش زنان در جامعه است کمااینکه خود فیلم یوسف پیامبر هم با دادن چنین نقش عظیمی به زلیخا در خود این کار را کرده است و میتوانید این را مقایسه کنید با نقش کوتاه «همسر پوتیفار» که حتی اسم هم ندارد در حد اغوای ناموفق یوسف در تورات، بدون این که هیچ صحبتی از ازدواج آینده ی یوسف با او بشود. انگار از زمان تورات تا حالا چیزهایی تغییر کرده اند.

برخی غنوصیان، تمام علاقه ی مردان به وارد کردن زنان یا بیش از حد بزرگ کردنشان در داستان های مردانه را به طرح مسیح-زن خورشیدی پالیادوری ها نسبت میدادند که حامل پرتو آبی ملکی صدق بودند و قصد ایجاد تجسمی از مادر سوفیا الهه ی حکمت را در بین مردان داشتند. اما قطب های قمری «مادر سیاه» یهوه، توجه ایجادشده را به سمت جاذبه های جنسی زن و برجستگی جنسی زنان در جامعه تحریف میکند و خودنمایی جنسی زنان را اگرچه به ضرر خود زنان است برمی انگیزاند و پرطرفدار میکند. این موضوع به سبب ارتباط الگوی مسیح زن خورشیدی با میترا است. چون میترا درحالیکه خدای خورشید است، ولی به ماه قمری نیز مربوط است و ازاینرو تثلیث قمری الهگان ماه، هر گونه برداشت مونث از ایزد خورشید را خودی میکند؛ شاید نه ازآنروکه واقعا ماه عامل آنچه بردگی قمری زنان نامیده میشود باشد بلکه به خاطر انتظاراتی که مردان از ماه و خورشید داشته اند. توجه دارید که ماه جانشین خورشید در آسمان در وقت شب و تاریکی است و نور آن نیز ودیعه از خورشید است آن هم در زمانی که خورشید به اقامتگاه خود در زیر زمین غروب کرده است. پرستش میترا نیز مرتبط با دوزخ پرستی و جهان زیرین است و ازاینرو میترا در غار پرستیده میشده است. قتل ورزاو توسط میترا کنایه ای از حمله ی خورشید به ماه است چون شاخ گاو نماد هلال ماه است و خورشید اراده دارد که هلال را مثل گوی خورشید تبدیل به قرص گرد کند. جانور خورشید شیر است و قتل گاو توسط میترای انسانی شکل دیگر قتل گاو به دست شیر است. از طرفی ماه به سبب جمع آوردن مردانگی خورشیدی و تاریکی زنانه، یک موجود دوجنسه است. زمانی که شیر، کالبد زنانه ی تاریکی در ماه را تصرف میکند، تبدیل به یک تاریکی زنانه با فکر و اختیار روشنایی مردانه میشود و الهه ی ماه، کالبد یک زن انسانی با سر یک شیر نر را پیدا میکند. این تصویر، با شیرسواری عیشتار الهه ی زهره هم مربوط است. چون زهره هم در زمان طلوع و غروب در آسمان ظاهر میشود و رابط تاریکی و روشنایی است. در تثلیث کلدانی سین-شمش-عیشتار، شمش (خورشید) و عیشتار ( زهره) پسر و دختر سین (ماه) هستند و سین ، مردی با ریش دراز است تا قیافه اش شبیه هلال ماه شود. اگر دقت کنید یهوه ی یهودی هم دقیقات همین شکلی است. امروزه تصاویر الهگان شیرسوار و شیرقیافه بیشتر در هند طرفدار دارند و الهگان شیرچهره تقریبا همه شکلی از کالی الهه ی وحشتناک بینظمیند. ارتباط میترا با ماه و تاریکی هم درآنجا برجسته است و میترای هندی در کنار وارونا دو نیمه ی ماه را تشکیل میدهند. در هندوستان، میترا یک نقطه ی مقدس مشترک در اساطیری با جانبداری های متضاد در دو مذهب مختلف هندوئیسم و زرتشت است. در مذهب هندوئیسم، دواها خدایان خیر و اسوره ها خدایان شر هستند درحالیکه در زرتشتی گری، اهوره ها (نسخه ی پهلوی اسوره ها) خدایان خیرند و دیوها (نسخه ی پهلوی دواها) شرند. میترا که در مذهب زرتشت خدای میانجی بین نیروهای خیر و شر است در مذهب هندو خدای نزدیک به اسورا وارونا خدای آب است. وارونا ارتباط ویژه ای با تاریکی دارد و نسخه ی دیگری از یاما خدای دوزخ است. وی به شدت علاقه مند به مجازات مردم و عذاب فرستادن است ولی میترا که خدای خورشید و در ارتباط با آتش است تا حدود زیادی خشم او را کم میکند و درواقع میترا باز به عنوان یک میانجی میان انسان و خدایان عمل میکند. اهوره مزدا خالق اهوره ها است و ازاین جهت قابل مقایسه با اسورا وارونا است چون اسورا وارونا در مقام خدای آب، دست کم خالق اسوره های آبزی است و ازآنجاکه کریشنا با یک اسوره ی آبی جنگیده و پدر کریشنا هم توسط یک اسوره ی آبی آسیب دیده، به نظر میرسد تیم دواها یا دیوها در مقابل آیین زرتشت، در درجه ی اول در مذهب کریشنا تخیل شده باشند. زرواشته یا زرتشت که بنیانگذار مذهب اهوره مزدا است نامش به صورت های جاروتا و جاروسبدی در اساطیر هندو در مقام یک پیامبر وارونا مطرح شده است و به مانند زرتشت معروف به آتش پرستی است. جاروتا دشمن مرتاض گیری و تجرد عابدان است و معتقد است که مردم باید با تولید مثل نسل خود را زیاد کنند و دواها در مقابل این اصل قرار دارند. یک پیامبر هندی دیگر به نام وسیستا با جاروتا مخالفت میکند. نام او به صورت وهیشته در مقام یکی از دشمنان زرتشت در منابع زرتشتی مطرح بوده است. زرتشت را معمولا یک شخص آشوری و کلدانی میدانستند که به نظر میرسد نام اسوره ها هم با نام قوم آسور مرتبط میشود که شعبه ی مسیحیشان به نام کلدانی نیز خوانده میشدند. ابراهیم که پدر مذاهب یهود و مسیح و اسلام است نیز از کلدانیان بود و ازاینرو در این مذاهب نیز معمولا تجرد بسیار نکوهش و دعوت به افزایش نسل مومنین با ازدواج و تولید مثل شده است. با این حال، منشا مشترک مذاهب هندو و زرتشت گواه است که تاختن هندوان بر اسوره ها یا آسوریان، متوجه نسل متاخر آنها که ادیان ابراهیمی را پدید آورده اند بوده است. مادام بلاواتسکی نوشته است که در اساطیر کلدانی-آشوری نیز اولین انسان ها مردان وحشتناک و بدی از جنس آب بودند که قابل مقایسه با اسوره های هندوانند. این موضوع را اوزیبیوس (به نقل از بروسوس)، آپولودوروس و الکساندر پولی هیستور بیان کرده اند. در لوح خلقت کوثا سه نسل اول انسان ها موسوم به دحیانی ها موجوداتی از جنس آب خوانده شده اند که دارای توانایی های خارق العاده بودند ولی چون فاقد جنسیت بودند و تولید مثل نکردند از بین رفتند. به روایت پیماندر و الواح خلقت کلدانی، گیاهان، سه عصر قبل از خدایان در زمین پدید آمدند که احتمالا این سه عصر، همان سه نسل دحیانی ها و معادل آغاز خلقت موجودات از آب به وسیله ی مردوخ در افسانه های کلدانی است. مردوخ پس از کشتن تهاموت ماده اژدهای دریایی دست به خلقت جهان فیزیکی از جسد او میزند و این مبنای شر بودن فیزیک مادی تلقی میشود. ای.مایر نوشته است که کلدانی ها هر شیء و قدرت طبیعی را دارای "ذی" یا روح الهی مخصوص خود میشمردند. مادام بلاواتسکی معتقد است که درابتدا خلقت جهان مادی اینقدر خشن نبوده و افسانه های اولیه همان هایی هستند که صحبت از خلقت صلح طلبانه ی جهان مادی توسط حئا خدای آب ها میکنند. به عقیده ی بلاواتسکی، نام تهاموت، میتواند تحریفی از لغت خوخمه یا حکمت، لقب و درواقع جنبه ی مونث وجود حئا باشد. به گفته ی او آکدی ها یک تثلیث الهی مذکر متمایل به بی جنسیتی داشتند که کلدانی های متاخر و دیگر سامی های تحت تاثیر آنان، آنها را به یک تثلیث جنسیت دار تبدیل کردند. تثلیث آنو-حئا-بعل، و تثلیث سین-شمش-عیشتار، دو تا از محبوب ترین این تثلیث های متاخرند. آنو مصدر 7گروه از اجنه ی هبوط کرده به زمین به رهبری هفت ایزد خاص تلقی شده است که به نظر میرسد اینها همان نفیلیم یا فرزندان هبوط کرده ی خدا بر زمین در روایات یهودی-مسیحیند که منظور از خدایان همان ها بوده اند. یک برداشت این است که نسل خدایان که از نسل سوم آدمیان پدید آمدند، درواقع یک مرحله از 7 مرحله ی خلقت جهان توسط ارواح انسان شده است که مثل 7روز هفته انعکاس 7خدای سیاره ای است که جن های یادشده اند. چون چهارمین جن، نمادش مار است درست مثل نفیلیم که به نام مارها سرافیم هم خوانده میشوند. مرحله ی چهارم، درواقع مرحله ی آدم و حوا است که از مار فریب میخورند و از میوه ی ممنوعه میخورند و آنگاه به تفاوت مرد و زن متوجه میشوند. پس درواقع نسل مردها و زن ها و البته تولید مثل با نسل اخیر رقم میخورد و این پیشرفت ارواح در فیزیک زمین برای به دست گرفتن فرمانروایی زمین در کالبد انسان های زمینی است. مرحله ی قبلی مرحله ی آب است که عنصر ماه است و ماه سیاره ای دوجنسه است که عادت به معرفی الهگان دارد. آفرودیت یا ونوس الهه ی شهوت از آب پدید آمده است. او مادر کوپید پسرک بالداری است که با تیر زدن به مردان و زنان، آنها را دلباخته ی هم میکند. درواقع این زوج که یکی زنی است و دیگری یک پسربچه یعنی مرد بلوغ نیافته، انعکاسی از نسل قبلی مردمند که برای پیدایش تفاوت بین مرد و زن و افزایش تولیدمثل انسانی زمینه چینی میکردند. چهره های متداول آنها نشاندهنده ی دوجنسه بودن ارواح و عدم تمایز ملموس زن و مرد در آنها است ولی در روایت مالوف از افسانه ی پیدایش که بروسوس گزارش کرده، این نسل قبلی بی جنسیت به نظر میرسند چون هیولاهایی نیمه انسان و نیمه حیوانند؛ توضیحی برای منفور کردن تاریخ قبلی و افتخار به وضع کنونی. مادام بلاواتسکی نیز عصر قبلی را عصر اسوره ها میشمارد و میگوید اسوره ها به عنوان نشانه های تاریکی معرف آبند و مربوط به اسوره وارونا، درحالیکه دواها و میترا به سبب ارتباط با خورشید، عنصر آتش را به میان میکشند. اسوره ها در شب قدرتمندند و دواها در روز؛ اما خدای خالق برهما معروف به پیتریس یا پیتار یعنی پدر، که متجلی در هر دو گروه است، با فلق و شفق که چیزی بین روز و شبند تطبیق میشود. روشنایی و تاریکی هر دو در ماه دیده میشوند و جمعشان در زمین هم باز باید جمع آب و آتش باشد که آن را در فلزات مذاب ریخته گری باز میشناسند و صنعت و تمدنسازی را تقدیس میکنند؛ همچنین کیمیاگری که مایه ی اخوت های متحدکننده ی سیاسیون تمدن گستر است. به هر حال چون مرحله ی آمیخته و متشبه به ماه دوجنسه قدیمی تر بوده است عصر اسوره ها نیز قدیمی تر است. به احتمال زیاد، این عصر، عصر اسورا مایا بوده که بنا بر افسانه های هندو در روزگاران کهن در سرزمینی در غرب هند موسوم به روماکاپورا حکومت میکرد و سوریا خدای خورشید شاگرد او بود. نسل مردم آنجا را مردانی موسوم به عرق زادگان میدانستند چون معتقد بودند فرزندانشان از عرق آنها به وجود می آیند. چنین تولدی از عرق، خود، جانشینی برای تولد از آب و ارتباط اسوره ها با آب است. احتمالا بیرون آمدن اوآنس معلم تمدن کلدانیان از آب به روایت بروسوس را نیز باید در همین راستا ارزیابی کرد.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v2: part1: stanza2

افسانه ی پشم زرین یاسون، موضوع کیمیاگری و تمدنسازی را بلافاصله به آدم و حوا متصل میکند. در این داستان، مدئای کیمیاگر و جادوگر، محاذفظ پشم زرین گوسفندی است که مایه ی سعادت کشورش و نماد پادشاهی است ولی به یاسون یونانی کمک میکند که پشم را از اژدهایی که همان مار تورات است بدزدد و یاسون با پشم و خود مدئا به یونان میگریزد. مدوا معادل حوا و یاسون معادل آدم هستند. پشم زرین نیز همان میوه ی ممنوعه است چون در زبان یونانی لغت مشترکی برای سیب و گوسفند وجود داشت که به معنی خربزه هم بود و چون خربزه زرد است میوه ی ممنوعه نیز در افسانه های یونانی هم به سیب طلایی و هم به گوسفند طلایی تبدیل شده است. زرد بودن خربزه یادآوری زردی خورشید بود. با این حال، سیب زرد روی درخت یعنی نتماد قطب کیهانی میرویید. پشم گوسفند طلایی درست مثل سیب روی درختی آویزان بود در بیشه ای که وقف آرس خدای جنگ بود. بنابراین گرفتن امتیاز از آرس، به نوعی گذر از فرهنگ جنگ و در اختیار گرفتن امتیازات آن هم بود. آشوریان معروف ترین جنگسالاران تاریخ و معروف به بی رحمی بودند. ولی آنها خود صاحب الهه ای بودند که جانشین فرهنگ پیش از خود و معادل اژدهای تهاموت بود. درنتیجه ملت آنها در مقام صاحب وقت این فرهنگ، خود یک اژدها محسوب میشد. اژدها در اساطیر قدیم به سبب ارتباط با آب، عامل قحطی تلقی میشده و وقتی آب کم میشده میگفتند اژدها جلو آب را گرفته است. در کتاب جودیت در عهد عتیق یهودی، هولوفرنس دقیقا همین کار را میکند و با سد زدن روی رودها باعث قحطی در سرزمین های یهودی میشود. جودیت معادل حوا برای هولوفرنس به جای مار است که آدم خود را معادل ملت یهود قرار داده است. او همسرش هولوفرنس را در خواب میکشد تا یهودیان بر آشوری ها پیروز شوند. تغییر محور فرهنگی از کلخیس به یونان و از آشور به یهودیه با تغییر پایتخت از رم جنگسالار به قستنطنیه ی مسیحی توسط کنستانتین کبیر نیز قابل مقایسه است. کنستانتین توسط پاپ سیلوستر به مذهب مسیح گروید پس از این که پاپ مزبور، ورزاو وحشی ای را رام نمود و اژدهایی را کشت. تغییر مشرب کنستانتین قابل مقایسه با تغییر مشرب پولس رسول نیز هست. نام پولس، شائول بود که میتواند همان سول یا خورشید در نزد رومیان باشد. پولوس لقب او نیز معادل آپولو خدای خورشید است. غش و ضعف او موقع تغییر مذهب حکم مرگ و رستاخیز او را دارد که در داستان عیسی اتفاق افتاده است. آپولو قاتل اژدهایی به نام پیتون است و از طرفی با میترای گاوکش نیز معادل شده است؛ بنابراین جامع سنت سیلوستر است. بنابراین تغییر محل رم توسط امپراطور تبعیت کننده از سنت سیلوستر، معادل تغییر از یهودیت به مسیحیت همچنان تحت یک محتوای خورشیدی نیز هست. نام رم به روما الهه ی رومیان برمیگردد. او همان آتنا الهه ی آتن است و آتنا یک الهه ی جنگجو در هیبت یک آمازون یا زن مرد مانند است. آفرودیت یا ونوس در مقام یک زن بی حیا، برداشت دیگری از یک زن مردمانند است. در رم، اولین آیین دولتی معرفی شده، ترکیب مذاهب ونوس و روما در معبد هادریانی است. جشنواره ی روما پاریلیا بود که در 21 آوریل برگزار میشد و طی آن، رضایت روما برای مراقبت از گوسفندان جلب میگردید. روما در این وظیفه جانشین خدای قدیمی تری به نام پاله شده بود که جنسیتش معلوم نیست ولی میتواند همان پالاس لقب آتنا باشد. یکی از داستان های مشهور درباره ی بنای رم، انتقال پالادیوم یا مجسمه ی پالاس آتنا به رم است. این مجسمه را در زمان جنگ تروآ اودیسه و دیومدس از ارگ تروآ دزدیدند ولی انئاس آن را به تروآیی های رم بازگرداند. پالادیوم بعدا توسط کنستانتین کبیر از رم به قستنطنیه منتقل شد. درآنجا پالادیوم با مجسمه ی مریم و عیسای نوزاد جانشین شد. مجسمه ی اخیر در جریان فتح قستنطنیه توسط عثمانی ها برای همیشه ناپدید شد.:

“ARGONAUTIKA”: CHRONOLOGIA.ORG

دراینجا باید توجه کنیم که کل ادبیات بالا یک ادبیات غربی است آن هم درحالیکه متداوما شرق را سوژه کرده است. تمام اعضا و جوارح تاریخ یونان و روم باستان و متعلقات شرقیشان از درون منابعی که در اروپای غربی بیرون کشیده شده اند درآمده اند. جالب اینجاست که خود کنستانتین یک امپراطور متولد انگلستان است و نبرد سرنوشت سازش بر سر تصرف رم با ماکسنتیوس بود، امپراطوری که متولد گاول در همسایگی انگلستان است. پس آیا واقعا نبرد آنها در ایتالیا درگرفته و پیروز میدان یعنی کنستانتین بعدا بیخود و بی جهت به ترکیه نقل مکان کرده است؟ به این فکر کنیم که چرا در تاریخ روم، سزار، نام سرزمین اطریش را اوستریا یعنی کشور شرقی نهاد درحالیکه اطریش در شمال ایتالیا است؟ آیا سزار رومی واقعا امپراطوریش در ایتالیا بود؟ فومنکو معتقد است که بخش اعظم تاریخ روم را پترارک جعل کرده است چون او بوده که ادعا نموده منابع تاریخ باستان را از ایتالیا کشف کرده است. اما آیا جعل اسناد روم ایتالیایی توسط پترارک واکنشی به جعل تاریخ امپراطوری مقدس روم توسط هابسبورگ هایی نبوده که ادعای احیای امپراطوری ژرمن روم را میکردند؟ میتوانیم بین جعل این ادوات تاریخی و هویتسازی مسیحی برای روم ارتباطی بیابیم. چون این، شورای ترنت بود که در قرن 16 مسیحیت های بتپرست فراوان سطح اروپا را مردود اعلام نمود. احتمالا در همان زمان، بسیاری از خدایان انسان نمایی که در مرز مسیح و بتپرستی قرار داشتند به صورت انسان های تاریخی بازآفرینی شدند و تبدیل به امپراطوران روم یا دشمنانشان و یا آدم های دیگر مربوط با این امپراطوران درآمدند. مثلا آنتینوس که در سراسر منطقه ی مدیترانه به عنوان نسخه ای از ازیریس پرستیده میشد، در تاریخ رسمی تبدیل به معشوق نوجوان امپراطور هادریان شده که هادریان بعد از مرگ آنتینوس، پرستش او را معمول کرده است. بعضی اتفاقات در تاریخ رم لاتین و قستنطنیه ی یونانی تکراری هستند. مثلا آتیلا با لشکری عظیم به قستنطنیه حمله میکند، آن را محاصره میکند ولی درنهایت بی نتیجه و پس از دریافت غرامتی عظیم باز میگردد. ده سال بعد با گذر از آلپ، همین کار را با رم ایتالیا میکند. ازتباط بین رم لاتینی و قستنطنیه ی یونانی در کتاب پنجم جغرافیای استرابون هم تکرار شده است آنجاکه مدعی است سنت رومی ادامه ی مکتب ارکادیای یونان است و «رم خود منشا یونانی داشته است». اما شاید رم به عنوان یک نسخه ی یونانی شهری که به غرب مهاجرت میکند باز در جابجایی اوستریا با ایستر در نبرد پالیولوگوس با گرگوریوس ماوروکاتاکالون نهفته باشد که امپراطور روم در مقابل سکاها در آن پناه گرفته بود. آن یک شهر بلغاری است که توسط بلغاری های یونانی مآب ادره میشد و در یونانی مگالوپولیس یعنی شهر بزرگ نامیده میشد. ازقضا آرکادیا هم مگالوپولیس نامیده میشده است. مقر آرکادیا در پالانتیوم بود که این نام هم شبیه پالاتین مقر رم است. [شاید مقر گرفتن امپراطور در ایستر در مقابل سکاهای ترک، و نیز محاصره های بی نتیجه ی رم و قستنطنیه توسط آتیلای ترک، هر دو با داستان محاصره ی ناموفق وین اطریش توسط لشکر عثمانی مرتبط باشند و این خود نمایانگر همسانی ایستر و اوستریا باشد.] بنابراین اگر باز هم رم به سمت غرب جابجا میشود میتواند با فرانسه مرتبط شود که منشا نوعی از ادبیات است که به آن "رمان" یعنی رومی میگویند. این ادبیات به نورمن ها یعنی ژرمن های فرانسوی تعلق داشت و یادآور یک مهاجرت ژرمن به غرب میباشد. به نظر میرسد تصویر نهایی روم ایتالیایی به این خاطر از سوی روم ژرمن غربی پذیرفته شده که امپراطوران روم باستان مردمانی پرافتخار و دارای تمدنی باشکوه ولی برده دارانی بی رحم توصیف شده اند و رهبران امروزین غرب نیز دوست دارند برده دارانی بی رحم باشند که از سوی مردم خود ستایش میشوند و ازاینرو است که مدام در ساختمان سازی از بناهای یونانی-رومی تقلید میکنند.:

How Fake is Roman Antiquity?​: stolenhistory.net

بدین ترتیب، کم کم، جایی که شبح ادبیات مربوط به برجستگی اجتماعی زنان از آن فرود آمده، شناسایی میشود. زن برجسته میشود چون تفاوت گذاری بین او و مرد، معرفه ی پبدایش نسل آدم آن هم در یک دوره ی همزمان با پیدایش سرمایه داری مدرن است. آدم و حوا از شرق آمده اند ولی مردم شرق آنها را نمیشناختند چون آنها به صورت یاسون و مدئا همراه میوه ی ممنوعه ای که قرار بود دانش را به بشر هدیه دهد به غرب گریخته بودند و تمدنی را که رسالت بشر است درآنجا پایه افکنده بودند. پس از این، تابش همای سعادت به شرق بستگی به این داشت که از رسالت آدم ابوالبشر که کاهنانش در غربند تبعیت کنند. ولی مردم شرق اینقدر به غربیان بی اعتماد بودند که باید تدریجا و ضمن حفظ فاصله با غرب، کهانت های ظاهرا متفاوت ولی باطنا از نوع غربی به شرقیان داده میشد تا کم کم به غرب شبیه شوند و سیادت آن را بپذیرند به همان شکلی که بربرها برده ی رومیان میشدند. ظاهرا تصویر زن آزاد یکی از همان مسائلی بوده که باعث مقاومت مرد شرقی در مقابل شبه فرهنگ غربی میشده و این تصویر یکی از عوامل مهم نفرت مردم قدیم از غربیان و سلسله ی مدرن پهلوی در ایران بوده است. ظاهرا علت مقاومت مردم آن زمان در مقابل این تصویر و اشتیاق امروزیان به آن در امروز، این است که بخشی از ایرانیان به لحاظ جهانبینی به آن اروپای غربی رو به رشدی که این تصویر را تبلیغ میکرد نزدیک شده اند. محمدرضا قائمی نیک (دکترای جامعه شناسی و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم اسلامی رضوی) در واکنش به بلوای ضدحجاب در ایران 1401 در سلسله کارگاه هایی که به این مناسبت در رسانه ی فرهنگی «چی کتاب» برگزار شد، ردی از درستی این ظن را به دست میدهد:

«به طور کلی ما در این نقطه ی زمانی با دو جهان روبرو هستیم و بیش از صد سال از مواجهه با این جهان جدید میگذرد و هر روز این مواجهه شدت بیشتری پیدا میکند. اگر بخواهیم حوادث سال 88 را بر این اساس تحویل کنیم، در آن ماجرا دانشگاه و رشته هایی همچون علوم سیاسی، علوم اجتماعی، اقتصاد و غیره از مظاهر دنیای جدید بوده و هست. بر همین اساس نگاهی که در دانشگاه به دانشجو ارائه میشود با نگاه یک طلبه در حوزه ی علمیه تفاوت های زیادی دارد. این تفاوت ها اگر توضیح داده نشود، منجر به بروز خشونت میشود. انسان زمانی دست به خشونت میزند که یک پدیده را متوجه نشود و خارج از طاقتش باشد. در آن هنگام دست به واکنش هایی خارج از عقل و منطق میزند. بر این اساس، حوادث سال های مختلف را میتوان بررسی کرد. مثلا در اتفاقات سال 88 شاهد مواجهه ی ایده ی دموکراسی با نگاه دینی و ولایت فقیه هستیم. البته در طول این صد سال، تلاش های زیادی برای صورتبندی نحوه ی مواجهه با این دنیای جدید انجام شده. این که آیا باید آن را پذیرفت یا نفی کرد؟ آیا باید در مواجهه با این دنیای جدید دستاوردهای آن را کنار گذاشت یا هویت تاریخی آن را؟ اهل فکر درباره ی این تعارض و تضادها راه حل هایی ارائه داده اند. در میان راه حل های متفاوت که بحث میشود، تصور من این است که جهان جدید، ساز و کارهای مختلفی را برای زندگی ایجاد میکند؛ از اقتصاد و سیاست گرفته تا روانشناسی. در همین راستا به نظر میرسد موضوع زن و حجاب و تلقی جدیدی که از زن و بدن او در دنیای معاصر غربی شکل گرفته، در شبکه ی پیچیده ای از روابط مختلف مربوط به زندگی انسان معنا میشود. اگر به تاریخ غرب مدرن نگاه کنیم میبینیم که از قرن 17 و 18 نوعی نظام خاص اقتصادی جدید در حال شکل گیری است.در این نظام اقتصادی، انسان غربی با کنار نهادن مسیحیت و آموزه های وحیانی و از طرف دیگر با در دست داشتن امکانات جدیدی مانند علوم و تکنولوژی وارد عرصه ای به نام بازار میشود. در این بازار، هدف فعالیت اقتصادی، کسب سود حداکثر است. زمانی هم که از انسان این عرصه میپرسیم فایده ی اخلاقی تو در این بازار چیست، میگوید هر چیزی که من را به بالاترین سود ممکن برساند. تنها منع پیشروی این انسان، رعایت قواعد بازار است. از میان این نوع اخلاق، این نوع درک از امور ماورایی و این نوع تکنولوژی و علومی که انسان به دست آورده، "سرمایه داری" شکل میگیرد. یعنی انسان مدرن می آموزد که چطور معیشتش را نه بر مبنای کار بلکه بر اساس انباشت سرمایه رونق ببخشد. دراینجاست که ما شاهد شکل گیری مفهوم سرمایه داری و سرمایه دار هستیم و سرمایه دار برای افزایش سود، دست به تبلیغ میزند تا با افزایش فروش، سود بیشتری را به چرخه ی بازار خودش برگرداند. در این تبلیغات هیچ محدودیتی در بهره گیری از علم و تکنولوژی وجود ندارد. چون دین و اخلاق مدتها است که به حاشیه رفته و اصل، کسب سود حداکثر است. در چنین نظامی تبلیغات اهمیت بسیار مهمی دارد چون باعث میشود در انسان ها نیاز جدیدی شکل گیرد و منجر به کسب سود حداکثری سرمایه دار شود. از قرن 19 شاهد این هستیم که در چنین روندی طبیعتا برخی اقشار مانند کارگران در مقابل سرمایه داران دچار خسران میشوند، چرا که در نظام سرمایه داری اخلاق به نحو پیشینی در بازار حاکم نیست؛ یعنی منشا سود سرمایه دار به تعبیر مارکس، همان حقی است که متعلق به کارگر است و سرمایه دار آن را به کارگر نمیدهد. زمانی هم که کارگر حقش را مطالبه میکند، سرمایه دار ابزارهای مختلف فکری، روانی، دولت، دین، فرهنگ و غیره را به کار میگیرد تا مانع انقلاب و ساختارشکنی و حق خواهی کارگران شود. زنان، یکی از دیگر اقشاری بودند که در اثر شکل گیری سرمایه داری، به آنان ستم شد، چون در فرایند تولید، نیروی کار ارزانی محسوب میشدند که قدرت قیام و انقلاب و مخالفت نداشتند. اما در این میان یک اتفاق دیگر هم افتاد؛ این که از نیمه ی دوم قرن بیستم، بدن زن و جذابیت های زنانه هم به مثابه یک کالا تبدیل به موضوعی برای بهره وری اقتصادی و کسب سود حداکثری شد. تا پیش از این نیاز زن و مرد به یکدیگر و رابطه ی جنسی، تحت نظام کلیسا و در هاله ای از قداست تامین میشد و تابع ساز و کار سنتی ازدواج بود اما به تدریج با کالایی شدن امور زندگی، موضوع نیاز جنسی نیز تحت نظام سرمایه داری قرار گرفت، یعنی همانطورکه نظام سرمایه داری از خلال رفع نیازهای انسانی مثل غذا، پوشاک و مسکن کسب سود میکند، نیاز جنسی را هم وارد بازار کرد. موضوع این نیاز طبیعتا جذابیت های بدن زنانه است و برای تبلیغ، تصویر آن را هم مانند تصویر دیگر کالاها دستکاری میکند. این یکی از ساز و کارهای سرمایه داری برای کسب سود بیشتر است. مثلا در تبلیغ اتومبیل، غذا یا هر چیز دیگر، تصاویر آن کالا از واقعیت آن کالا جذاب تر نشان داده میشود تا افراد برای خرید و استفاده از آن ترغیب شوند چون مصرف بیشتر یعنی سود بیشتر سرمایه دار. این روند درباره ی بدن زن هم به کار گرفته میشود. تقریبا از دهه ی 1960 و 1970 شاهد این هستیم که تصاویری از بدن زن شکل میگیرد که اساسا با بدن زن در دنیای واقعی سازگار نیست. بلکه به نحو اغراق شده ای جذابیت های جنسی او برجسته شده. ترویج این الگو از بدن زن تا جایی ادامه پیدا میکند که افراد میخواهند با استفاده از تکنولوژ ی و علم پزشکی، بدنشان را مطابق آن تصویر تغییر دهند تا در حاشیه ی نظام سرمایه داری قرار نگیرند. پس از این اتفاقات ما با موضوع جدیدی در ماجرای بی حجابی زنان و حتی مردان مواجهیم که برای تطابق با آن الگوی ذهنی، بخش هایی از واقعیت زندگی را دستکاری میکنند. اما در عین حال، این شیوه ی مواجهه ی نظام سرمایه داری با موضوع زن و بقیه ی کالاها به علت کسب و رشد فزاینده ی سود، نوعی پیشرفت تلقی میشود؛ چون انباشت سرمایه نیازمند رشد فزاینده ی انباشت سرمایه است و این ویژگی فزاینده بودن ذیل ترقی و توسعه قرار دارد.» ("حجاب، عرصه ی کشاکش سرمایه داری و انقلاب اسلامی": محمدرضا قائمی نیک: سوره: شماره ی ششم و هفتم: مهر و آبان 1402: ص30-29)

آنچه دراینجا درباره اش صحبت میشود فقط حول دوره ی خاصی از زندگی زن میگردد: دوره ی قبل از حاملگی و زمانی که زن هنوز جذابیت های ظاهری دارد و مرد تحت جادوی این جذابیت ها با او می آمیزد. پس از آن، ماموریت زن در تکثیر مرد به صورت فرزندش به پایان رسیده و دیگر اهمیتی ندارد. بنابراین اصلا و ابدا زن به عنوان یک موجود زنده ی خاص با مراحل مختلف زندگی شامل دخترانگی، مادرانگی و سالخوردگی اهمیتی ندارد که اگر داشت، مشکلاتش در ایران به حجاب زنان خیابانی کاهش نمی یافت. به قول شاهنامه ی فردوسی:

زنان را به گیتی بس این یک هنر

نشینند و زایند شیران نر

یعنی تنها هنر زن ها در جهان این است که مردان جنگاور به دنیا بیاورند. همینجا بگویم که این نوع ادبیات، بسیار بیش از سیاستمداران مردسالاری که امروز لاف آزادی زنان را میزنند و با بذل پول، فمنیسم لیلیتی پرورش میدهند، اصل آنچه ته ذهن این اشرافیت های مرتجع و پوسیده میگذرد را نشان میدهند. توجه کنید که اول و آخر تمام اخوت های اینها ازیریس قرار دارد: همان آنتینوس سابق، خدای همجنسبازها، که اکنون همیشه همراه جفت مادینه ی دوقلویش ایزیس نمایش داده میشود. او فقط وقتی به قتل رسید و جسدش با جادو با ایزیس مجامعت کرد خدای عصر بعد یعنی هورس را آفرید و خودش برای همیشه در جهان مردگان اقامت گزید البته فقط بعد از این که ایزیس جسد او را که درون صندوقی روی آب به سرزمینی بیگانه رفته بود یافت.

مادام بلاواتسکی، صندوق حامل جسد ازیریس را همتای کشتی نوح میداند. همانطورکه میدانیم نوح درون کشتی رفت چون نسل انسان های زمانه اش قرار بود در سیل نابود شوند و او به عنوان نیای نسل انسان های جدید باقی بماند. در اساطیر کلدانی، نوح، خیسوتروس یا زیوسودرا نام دارد و عامل سیل، مول لیل است که رئیس 7 جن است. زمانی که ازیریس هم درون صندوق قرار گرفت از جسد او 7 پرتو نور برآمدند که درواقع انعکاس 7جن مول لیل هستند. مول لیل پدر سین است و سین خدای اور کلدانیان یعنی شهر ابراهیم که تصویر ابراهیم از خدا تابع آن است. سین اولین مرد واقعی و در این مطلب معادل خدای یهود یعنی یهوه است. نام یاهو خدای باستانی را یهوه خوانده اند تا یاه-حوا باشد چون یهوه همان آدم کدمون کابالا است و تقسیم آدم واحد به آدم مرد و حوای زن، در اصل، زن زدایی از آدم و تبدیل او به خدایی به نام مرد است. نان آدم از آتوم تلفظ دیگر توما یا تاموس یا تم به معنی دوقلو می آید. چون آدم یک وجود دوگانه است. این دوگانگی هم دوگانگی هابیل و قابیل را در بر میگیرد و هم دوگانگی آدم و حوا را. دوگانگی اول، قدیمی تر است و او را در حالت مردمان اولیه ای نشان میدهد که فرزندانشان از عرق آنها متولد میشدند. اما در عین حال، این حالت قدیم تر، تخیلی است بر تغییرات انجام شده در تعریف موضوعات مرحله ی ظاهرا جدیدتر ولی واقعی تر یعنی عصر روابط مرد و زن. حذف حوا از وجود مرد و تبدیلش به یک موجود جداگانه به نام زن، درواقع همان حذف هابیل از وجود قابیل و تبدیل آدم به قابیل خالص نیز هست که میتوان آن را به زدودن وجود مرد از هرآنچه زنانه تلقی میشود معنی کرد. این اتفاقی در جهت تجلی ترتیبی 7جن در مردان است که چهارتایشان پیشتر طی شده بود و حالا در مرحله ی پنجم، قرار بود نسل آدم در به اختیار گرفتن زمین بی رقیب و بی اطلاع از قبلی ها باشد. در افسانه های هندو این 7جن تبدیل به 7ریشی بنیانگذار هندوئیسم شده اند. در بهاگاوادگیتا کریشنا میگوید که 7ریشی از او ریشه گرفته اند و این را برای کسانی میگوید که 7ریشی برایشان واقعیت بدیهی هستند. کریشنا در آغاز عصر کالی یوگا یا دوران غلبه ی فساد اخلاق و تباهی ذهنی بر بشر ظهور کرده است. بنابراین کریشنا در آغاز مرحله ی پنجم قرار دارد. او تجسمی انسانی از خدای ویشنو تلقی میشود. اولین تجسد ویشنو بر زمین، متسیه یعنی ماهی بوده که مانو معادل همزمان آدم و نوح در افسانه های هندو را با کشاندن قایق حامل او و خانواده اش در سیلی عظیم، از نابودی نجات داده و بنابراین نسل نوین انسان ها را بر زمین حاکم کرده است. به نظر میرسد نسل کشتی، در یک افسانه ی یونانی، حامل 7جن پیشرو باشند. چون در یکی از سرودهای اورفیک، از 7تیتان تحت عنوان آرکیت یعنی ساکن کشتی یاد شده است. یکی از این تیتان ها یاپتوس است که مسلما همان یافث یکی از سه پسر نوح در کشتی نوح است. اینها به نظر میرسد همان 7تیتان موسوم به کابیری ها باشند که به نام مادرشان مانیا به مانس نیز نامبردار بودند و نام مانو برای نوح هندو میتواند اشاره به همین مانس داشته باشد ضمن این که مانس همان man در ژرمن به معنی انسان نیز هست. همسر نوح را تیتیا نام نهاده اند که میتواند هم ریشه ی تیتان باشد و هم شکل دیگری از تهاته یا تهاموت الهه ی آبی و منشا جهان فیزیکی. تیتیا آرتیا الهه ی زمین در گفتاری از بروسوس است که توسط سیکانوس دیفیکاویت معادل وستا الهه ی آتش رومی تعیین شده است. آتش منبع گرما است و گرما وقتی میتواند باعث سیل شود که یخ ها و برف های انبوهی را آب کند. ازاینرو سیل نوح، نتیجه ی پایان یک یخبندان عظیم هم تلقی شده که در علم امروزی از آن به عصر یخبندان یاد میشود. ترکیب آب و آتش، در مشروب الکلی انگور نیز جمع می آیند کگه مثل آب، مایع، و مثل آتش سرخ است. ازاینرو نوح مخترع شراب خوانده میشود. مشروب الکلی به مفهوم یک پدیده ی زوال دهنده و از رده خارج کننده ی عقل، خود میتواند تمثیلی از وسایل پایان دهنده به پایان نظم پیشین و ناپدید کننده ی انسان های متمدن باستانی باشد بی این که نیازی به یک سیل جهانگستر واقعی باشد. ازاینرو سقوط انسان از بهشت و سیل خانه برانداز، میتوانند دو روایت متفاوت از یک واقعه ی واحد باشند که در آن، نوح و آدم، دو اسم مختلف برای پدر و موجد بشر نوین هستند.:

“the secret doctrine”: ibid: part1: stanza6

مطابق یک روایت، کریشنا از درون دهان یک ماهی بیرون آمده بود. این ماهی، معادل برج حوت است که تولد مسیح به آغاز عصر آن موسوم به عصر حوت منسوب است. ازاینرو عیسی را ایکتیس یعنی ماهی میخواندند. اما از طرف دیگر، ایزیس نیز موکل ماهی ها و ازاینرو مرتبط با عصر حوت بوده است درحالیکه ازیریس کمی جلوتر در دایره البروج، به شکل ورزاو آپیس در برج ثور (ورزاو) خودنمایی میکرده است. ارتباط این دو برج فلکی کمی عجیب است. چون به نسبت سیستم های تقویمی زمین-مرکزی و خورشید-مرکزی برمیگردد. این دو سیستم همزمان با هم وجود داشتند اما ازآنجایی که سیستم زمین-مرکزی ترتیب وقایع سال را بخصوص در ارتباط با کشاورزی و دامداری به خوبی توضیح میداد و سیستم خورشید-مرکزی از چنین توضیحی عاجز بود، تقویم سیستم زمین-مرکزی به یک تقویم عمومی تبدیل شد و مثل تمام رویکردهای ضد عمومی اشرافیت ها، سیستم خورشید-مرکزی تبدیل به یک سیستم رمزی وارونه کار در محافل رمزی اشراف شد که در آن، برج هر ماه از تقویم زمین-مرکزی با برج مقابل خود در 6ماه بعد در سیستم خورشید-مرکزی جایگزین میشد. بنابراین درحالیکه در تقویم زمین-مرکزی، برج ثور به عنوان ماه وقت تعیین شده بود، در تقویم های سری، برج مقابلش برج عقرب مطرح بود. علت این که در نگاره های میترایی عقرب همراه میترا در حال حمله به ورزاو است نشان دادن ضدیت با نشانه ی ظاهری ماه است. از طرف دیگر، خانه ی مقابل حوت در تقویم زمین-مرکزی، برج سنبله یا دوشیزه است که ایزیس جادوگر، نقطه ی مقابل آن را معرف است. واقعیت این است که ازیریس ورزاو و ایزیس ماهی، در اتحادیه ی برج های عقرب و سنبله و برج بینشان یعنی میزان در قطب های متضاد خود متحد میشوند. علت را احتمالا باید در "اخترشناسی اسطوره ای" سیمپسون آرنولد مکی پیدا کرد. مکی بر اساس گزارشات عتیق به این نتیجه رسیده بود که زمانی تصور میشده آسمان به گونه ای دور زمین پیچیده که صورت فلکی جدی در مقابل قطب جنوب، و صورت فلکی سرطان در مقابل قطب شمال قرار دارند. در زمانی که در نیمکره ی شمالی زمستان است در نیمکره ی جنوبی تابستان است و بالعکس. ازاینرو برای مردم نیمکره ی شمالی، جدی نماد زمستان و سرطان نماد تابستان بوده است. علت این هم که ما به طور سنتی ماه ها را با معادل هایشان در دایره البروج بر اساس عصر حمل در قبل از عصر حوت مینامیدیم، این بوده که سرطان به طور صوری با درازترین روز سال و اوج تابستان، و جدی با درازترین شب سال یا اوج زمستان تطبیق شوند. در آن زمان، تقویم ده ماهه بوده و به جای صورت های فلکی بین سنبله و عقرب، یک مرد با ظاهر دوجنسه قرار داشته که با 12 ماهه شدن سال به صورت های فلکی جزئی تری کاهش یافته است. بخش مردانه اش به عقاب، عقرب و مار در برج عقرب تشبیه شده و بخش زنانه اش به زنی دوشیزه در برج سنبله، و یک ترازو که برج میزان باشد هم به نشانه ی تعادل بینشان تعبیه شده است. عقرب که جانشین مار باغ عدن در تورات است، نشان زوال و انحراف است و او است که به جای ورزاو ازیریس در ابتدای تقویم خورشید-مرکزی با باکره در انتهای تقویم زمین-مرکزی متحد میشود و باکره را تبدیل به ایزیس جادوگر در تقویم خورشید-مرکزی میکند. معمولا سیستم خورشید-مرکزی را یک سیستم جدید میشناسند که در انقلاب کوپرنیکی، با طغیانی پیروزمندانه علیه سیستم زمین-مرکزی بطلمیوسی که مورد توجه کلیسای رم بود، باعث پایان یافتن سلطه ی کلیسا و بی اعتبار شدن دوران قدیم شده است. این کار برای آن است که سیستم خورشید-مرکزی نماد مدرنیته باشد و ازجمله جابجایی نقش زن در آن، نسبت مستقیمی با جادوی جدید عصر مدرن داشته باشد.:

“the zodiac and its signs”: manly p.hall: sacrede-texts.com

حسابش را بکنید که ایران امروزی با تکیه ی بیش از حد فرهنگش به نجابت و وقار زن، چه جای مناسبی برای وارونه کردن نقش ها میتواند باشد؟ ظاهرا بلوای حجاب در ایران اصلا اعتباری برای آزادی زنان قائل نیست و فقط میخواهد خیالش راحت باشد که دستورات قراضه ی جادوگری بر اساس تقویم هایی که هیچکس آنها را به درستی نمیشناسد، هنوز تاریخ مصرفشان تمام نشده است؛ همینطور کابالا و فراماسونری ای که با بلغور کردن مداوم همین مطالبی که پیش ما آنها را خرافات معرفی میکنند، خود را برحق نشان میدهند.

زیبایی دشمن زنان است یا زنان دشمن زیبایی؟: نفوذ جادوی یوگای تانترا و سبت سیاه بر زندگی مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در فرانسه، 40 نفر از اعضای یک فرقه ی یوگای تانترا ازجمله گوروی رومانیایی فرقه به جرایم مختلفی منجمله آدمربایی، قاچاق انسان، تجاوز جنسی و حبس غیر قانونی افراد دستگیر شدند و گمان میرود برای بعضی از آنها حداقل 30 سال حبس منظور شود. اینها مانند دیگر فرقه های یوگای تانترا آدم ها را با عمل جنسی به عرفان میرساندند. منتها ظاهرا توقع مهره های اصلی از علاقه ی زنان رهرو به انجام عمل جنسی آنقدر بالا بود که نه فقط به آنها تجاوز کردند بلکه از آنها پورنوگرافی هم تهیه کردند. شکایت 12 نفر از زنانی که سابقا عضو این فرقه بودند باعث وارد عمل شدن پلیس و دستگیری عوامل رده بالای این فرقه شد. همین چند سال پیش، اتفاق مشابهی هم در فنلاند خبرساز شده بود.

یوگای تانترا از وحدت بین اعضای جنسی به جای لینگام یا آلت جنسی شیوا و یونی یا آلت جنسی شاکتی –نیمه ی مونث شیوا- به دست می آید. شیوا خدای یوگای تانترا است و اگرچه یک خداوند هندو است ولی یوگای جنسی در بین برخی نحله های بودیسم تبتی که در مرز چین با شبه قاره ی هند قرار داشتند و به نوعی گذرگاه ارتباط فرهنگی بین چین و هند بودند نیز انجام میگرفته است. تاشو لاما و دالایی لاما دو مرشد مهم بودیسم تبتی هستند که چینی ها اولی را تجسد گئوتمه بودا یا آمیتابا بودا، و دومی را تجسد آوالوکیتشوارا میشمردند. آوالوکیتشوارا نیز یک بودای دوجنسه و قابل مقایسه با شیوا است. او البته به خاطر موقعیت آسمانیش، با یهوه در یهودیت هم قابل مقایسه است و ما در یهودیت هم آیین های جنسی جادویی سبت سیاه در راه عبادت را داریم. معنی نام هندی آوالوکیتشوارا «پروردگاری که از بالا به پایین مینگرد» است که نشان میدهد آوالوکیتشوارا مثل یهوه یک پروردگار آسمان بوده است اما از سوی دیگر، نام چینی او «کوآن شی یین» به معنی «پسری که شبیه پدرش است» میباشد که او را معادل یهوه در هیبت پسر زمینیش عیسی مسیح میکند. در چین، معمولا کوان شی یین را در هیبت زنانه اش گوآن یین میپرستیدند و علت این است که وقتی خدا به جای روح در جسم تجلی میکند، روح مردانه (یانگ) و جسم زنانه (یین) تلقی میشوند و بدین ترتیب، اگر قرار باشد کالبد جسمانی خدا را ببینیم بخش زنانه ی وجودش را میبینیم. احتمالا تمامی الهه های چینی، خود گوان یین با اسم های مختلف هستند. البته کوآن شی یین یک تجسم اژدها هم داشت که «اژدهای خرد» نامیده میشد و بنابراین او و شیوا با شیوه ی پرستش یهوه به صورت مار در بین اوفیت ها یا یهودی های مارپرست و پرستشگر آلات جنسی در ارتباط بودند. مذهب افیت بیشتر در مصر رواج داشت و درآنجا آغاثاذیمون یا گوهر نیکی در قالب یک مار بر افیت ها متجلی میشد. این مار، همان «نهب خون» خدای مار در بین مصری ها بود و ظاهرا همین اسم با کمی جابجایی به "خنوبیس" تبدیل شده که قدیمی ترین خدایان به روایت یامبلیخوس است. یونانیان و رومیان او را با هرمس یا مرکوری خدای صاحب عصای کادوسئوس برابر میدانستند که به دور عصایش دو مار به نشانه ی ضدیت پیچیده بودند. مرکوری خدای عطارد بود و خدای عطارد در هندوئیسم بودا نام دارد و پسر خدای ماه است. مار مقدس افیت ها مثل مرکوری ثنوی بود و افیت ها برای نشان دادن ثنویتش او را به شکل یک مار که روی دو پای انسانی راه میرود تجسم بخشیده بودند و این موجود به همین شکل، الگوی شوالیه ها در فرقه ی تمپلارها شد که فراماسونری از آنها پدید آمد. این فرقه به شدت آمیخته به کابالای یهودی بود که همه چیز دنیا ازجمله جنبه های متضاد روح و جسم را خدایی تلقی میکرد.:

the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: part2: chap15

دوگانه ی جسم و روح که در غرب در مذاهب صابئین و در غنوصی گری بسیار مشهور است، در بودیسم شرق دور، بیش از همه ی نحله ها در فرقه ی 7 جواهر (زنودو) در کیوتوی ژاپن برجسته شده بود که نسب تعالیم خود را به لائوتزو پیامبر چینی میرساندند. آنها به رازهای هفتگانه ی ماه موسوم به یامابوچی اعتقاد داشتند که از 7 خدای قمری سرچشمه میگرفتند که 7نوع روح مختلف را در زمین میدمند. سه روح اول، سه نوع مختلف از موجودات یعنی جمادات، گیاهان و جانوران را پدید می آوردند. چهار روح بعدی، چهار نژاد از بشر را پدید می آوردند. سه نوع اول، انسان محسوب نمیشوند و تنها نوع چهارم، انسان به مفهوم مصطلح کلمه در نظر گرفته میشود. سه نوع انسان اول بر اساس رده بندی بین سه نوع جماد و گیاه و حیوان به وجود می آیند و مبنای تصورشان، مراحل رشد کودک است که او در آن به ترتیب در دوگانه های جماد-گیاه، گیاه-حیوان، و حیوان-انسان اسیر میشود. در سومین دوگانه که درواقع معادل نژاد سوم است درگیری بین روح انسانی و غرایز حیوانی است و نژاد چهارم نیز هنوز درگیر همین مطلب است. کسانی که بتوانند از این دوگانه عبور کنند و وارد انسانیت کامل شوند به مرتبه ی انسان پنجم پای گذاشته اند اما این انسان ها اینقدر کمند که هیچ وقت به یک نژاد جداگانه تبدیل نمیشوند. بنابراین نژادهای سوم و چهارم دارای روح و خاصیت «بودی» یا بودا شدگی هستند که دراینجا بودی میتواند تلفظ دیگری از «بهوتا» در هند به معنی دوگانگی باشد. کاملا ممکن است این تفکرات در هند شناخته شده باشند چون هندی ها هم فقط شاخه ی مانوها از بشر یعنی اولاد مانو یا نوح هندی را انسان تلقی میکردند و نژاد پیشین انسان ها را که معادل نژاد سوم قمری است، خدایان به حساب می آوردند. این خدایان زمینی، به دلیل گردنکشی در مقابل خدایان آسمانی در سیل بزرگ غرق شدند و قرار شد تا ارواح جاویدانشان به طور مرتب در انسان های زمینی و میرنده ی اولاد مانو تناسخ کند تا در سیر طولانی ای از رنج و بدبختی تصفیه و پاک شوند. نژاد مانو نژاد پیشینی از جانوران است که میمون ها از آنها هستند. بنابراین انسان نخستین مثل میمونی قدرتمند و عضلانی است که بیشتر غریزی است و تنها همهویت شدنش با روح خود که همان حالت دوجنسه ی نژاد پیشین بشر است کم کم او را لطیف میکند. اگر در زمان رامایانا، راما و قومش انسان هایی معمولی هستند که با نژادی از مردان میمون مانند به رهبری هانومان دوست میشوند به خاطر آن است که نژاد راما کم کم با جنبه ی خدایی خود آمیخته و به انسانیت نزدیک شده است درحالیکه نژاد هانومان تازه و در اثر آشنایی با راما در حال پیشرفت است. این افکار بسیار به نظریات داروین درباره ی پیدایش انسان از میمون نزدیکند. اما مادام بلاواتسکی به داروینیسم خرده میگیرد که آن دارد انسان را در مرتبه ی میمون نگه میدارد و در این کار به فلسفه ای که از آن الهام گرفته پشت میکند. دراینجا مادام بلاواتسکی از قول «یک متفکر هانوفری» بیان میکند که نظریه ی پیدایش انسان از میمون در کابالا مطرح شده و ازجمله در مورد طی چهار مرحله در تبدیل میمون به انسان سخن رفته است که بر اثر آن، در نژاد سوم، سیاهان و زردپوستان و در نژاد چهارم، نژاد سفید پدید می آید؛ نژاد چهارم، جادوگری سیاه و جادوگری سفید را اختراع میکند و با آنها به امکانات رشد تمدن دست می یابد و نیز جنگ را اختراع میکند و با جنگ، نژادهای پیشین را فتح میکند و با آنها می آمیزد و ملت های جدیدی پدید می آورد که مدام با هم در جنگند. اینجا روشن میشود که خدایان زمینی دوران ماقبل مانو هیچ نیستند جز نفیلیم یا نژاد غول ها و بشر دارای نیروهای فراطبیعی در افسانه های یهودی منجمله در کابالا. چون این نژاد از به هم آمیختن فرشتگان هبوط کرده با زنان زمینی پدید آمد. در غنوصی گری این نژاد معادل لشکر «نبط یاور بار یوفی عفافیم» شاه اجنه geni است که ارواحی بودند که در اجساد زمینی حلول کردند و به نژاد اورک ها تبدیل شدند. درواقع مبنای اتحاد این دو اسطوره ریشه گرفتن یهودیت و غنوصی گری هر دو از پس و پیش کردن باورهای منسوب به یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است که بعضی از آنها ازجمله در این مورد در عقاید نصیری ها (مندائیان) که یحیی را پیامبر خود میشمرند بهتر باقی مانده است. مندائیان معتقدند که جهان مادی را خدا (حیی) نیافریده بلکه یک موجود ترکیبی از فرشته و جن به نام "پتاح ایل" آفریده است که مادرش یک جن عالم تاریکی بوده است. پتاح ایل را در غنوصی گری، «یلدابهوت» به معنی فرزند کائوس مینامند و پسر سوفیای تاریک به شمار می آورند. در این باور، یهوه معبود یهودیان، خود یلدابهوت و معادل یک شیطان است نه خدای راستین. بنابراین او دقیقا مار مقدس اوفیت ها است که سبب اخراج آدم و حوا از بهشت و بنابراین پیدایش زندگی زمینی بشر شد و لاجرم خالق انسان شمرده میشود. در عین حال، در کابالا که جهان مادی را کالبد خدا میشمارد، او در مقام انسان روح جهان را میسازد. چون اگر نژادهای سوم و چهارم به این خاطر دچار به دوگانه ی روح و جسم باشند که روحشان از فرشتگان هبوط کرده به جای ارواح خدا تشکیل شده باشد، در این صورت، خدا فقط در انسان تکمیل میشود و ازاینرو است که خدای کابالا آدم کدمون نامیده میشود و همنام آدم ابوالبشر است. در صورت برابری او با پتاحیل، مادرش جن تااریکی، معادل الهه ی زمین میشود و پدرش روح الهی خواهد بود. درنتیجه پرستش خدا با عمل جنسی در سبت سیاه و یوگای تانترا تکرار تجربه ی خدا در ملحق شدن به زمین شمرده میشود و روی آوردن مرد به زن، یک تجربه ی شرک آمیز برای پیروی از خدا است. این روی آوری شیطانی و شیوه ی شیطانپرستان خوانده میشود چون زمین و نیروهای فیزیکیش در مقام مقوم غرایز حیوانی بشر، به زن تشبیه شده اند.:

Ibid: v1: part1: stanza6

شاید هر کسی که خود را در جایگاه یوگای تانترا قرار میدهد به نوعی احساس میکند چنین باشد بخصوص اگر از یک جامعه ی پیشرفته و مادی گرا مثل فرانسه ی مدرن برخاسته باشد. آدمی که از چنین جامعه ای برخاسته، حق انسان میداند که زمین را چپاول کند، موجودات زنده را بیرحمانه و فقط به خاطر استفاده ی مادی از آنها بدون نیاز واقعی از بین ببرد و همه چیز را بر اساس میزان پولی که با آن قابل تبادل است بسنجد. اگر زن تمثال زمین باشد معلوم است که انتظار مشابهی از او میرود بخصوص وقتی در یوگای جنسی این زن در رابطه با یک مرد باشد که به جای روح نشسته و احساس خدایی میکند. آن وقت تمام آن خودخواهی و بیرحمی یهوه در رابطه با انسان ها و موجودات زنده ی دیگر، در این مرد هبوط میکند و زنان را به جای بنده های بی ارزش خود میبیند که وظیفه دارند در راه او جانفشانی کنند. شاید اینجا بتوان یکی از معضلات مدرنیته را که میل به زشتی دارد از همین زن ستیزی بیرون کشید، موضوعی که برخلاف ظاهر کفرآمیزش، عمیقا مذهبی است. سوزان سانتاگ در مقاله ی «زیبایی زن: منشا ذلت یا منبع قدرت؟» که در سال 1975 منتشر کرد و در سال 2006 در دایره المعارف فمنیست بازنشر شد، بیان میکند که زیبایی تا زمانی که مطابق ادبیات یونانی یک امر مردانه بود، یک «فضیلت» و وسیله ی «تعالی» به شمار میرفت، اما زمانی که فرهنگ کتاب مقدس (یهودی-مسیحی) غلبه ی قطعی یافت و زیبایی را منحصر به زنان نمود، زیبایی به سبب مرتبط شدن با زنان، یک موضوع شیطانی شد. در مدرنیته ی غربی:

«برای نزدیک به دو قرن، زیبایی فقط به یکی از دو جنس نسبت داده شد؛ جنسیتی که هرچند لطیف است، همیشه جنس دوم است. در پیوند زیبایی با زن، زیبایی از نظر اخلاقی بیشتر از موضع تدافعی قرار گرفت. در زبان انگلیسی میگوییم زن زیبا beautiful اما مرد خوش قیافه handsom. خوش قیافه معادل مردانه و امتناع از تمجیدی است که با اختصاص ویژه ی آن به زنان لحنی تحقیرآمیز دارد. این که میتوان مردی را به زبان فرانسوی و ایتالیایی زیبا نامید، حاکی از وجود رد و نشان تحسین باستانی از زیبایی در کشورهای کاتولیک، برخلاف کشورهای پروتستان است؛ اما اگر تفاوتی وجود داشته باشد، در میزان و شدت آن است. در هر کشور مدرن مسیحی یا پسامسیحی، زنان جنس زیبا هستند. این به زیان زیبایی در معنا و منزلت، و به زیان زنان در سوء برداشت و تمایل به زیبایی ظاهری است. تصور میشود صفت زیبا برای شخصیت و علایق زنان ضروری است، برخلاف مردان که باید قوی، اثرگذار یا شایسته باشند. لزومی ندارد کسی در آستانه ی آگاهی پیشرفته ی فمنیستی متوجه شود شیوه ی آموزش زنان در ارتباط با زیبایی، مشوق خودشیفتگی است و وابستگی و نابالغی را تقویت میکند. این را هر کسی (مرد و زن) میداند زیرا هر کسی، کل جامعه، زنانگی را تنها با اهمیت دادن به ظاهر تعریف میکند. برعکس، مردانگی با اهمیت دادن به این که شخص چه کسی است و چه کاری انجام میدهد، تعریف میشود و اگر لازم باشد، تنها در مرحله ی بعد به شکل ظاهر توجه میشود. با در نظر گرفتن این کلیشه ها تعجبی ندارد که اعتبار زیبایی در بهترین حالت، درهم و برهم است. البته اشتیاق برای زیبایی خطا نیست؛ اجبار و تقلا برای زیبا شدن خطا است. پذیرش ایدئال خوشایند، موجب میشود زنان از آن چه هستند یا در جریان رشد و به طور طبیعی به آن تبدیل میشوند، احساس حقارت کنند. ازاینرو ایدئال زیبایی به صورت سرکوب جلوه میکند. زنان یاد میگیرند بدنشان را به قسمت های مختلف تقسیم کنند و هر قسمت را جداگانه ارزیابی کنند. صورت، بینی، مو، چشم ها، پاها، گردن، باسن، بالاتنه و غیره. هر یک از آنها به نوبه ی خود تابع موشکافی اضطراب آور، نگران کننده و اغلب نومیدکننده میشوند. هر اندازه برخی اندام ها تایید شده باشند، برخی دیگر همواره نقص دارند. زنان به کمتر از کمال رضایت نمیدهند. ظاهر خوب برای مردان کلیت است و در نگاه کلی سنجیده میشود. کسی مرد را به تقسیمبندی ویژگی های ظاهرش تشویق نمیکند و نیازی به تایید از روی اندازه گیری اندام مختلف بدن نیست. این برای کمال مردانه بی اهمیت و بیشتر غیر مردانه تلقی میشود. شگفتا که برای داشتن ظاهر خوب مردانه، حتی نقص یا آسیب، خوشایند و مقبول است. برای مثال، بر اساس نظر یکی از منتقدان فیلم (زن) و از طرفداران رابرت ردفورد، داشتن خال های گوشتی روی گونه ی ردفورد، فقط به زیبایی ظاهر صورتش افزوده است. حال این نظر را با خود کم بینی زنان و قضاوت مداوم درباره ی زیبایی زن مقایسه کنید. ژان کوکتو گفته است: "برتری های زیبایی بی شمار است." با اطمینان میتوان گفت زیبایی شکلی از قدرت است و قدرت با زیبایی مناسبت دارد. تاسف آور است که اغلب زنان تنها برای جست و جوی این شکل از قدرت تشویق میشوند؛ قدرتی که همواره در نسبت با مردان تجسم میشود، نه قدرت انجام کار، بلکه قدرت جذب جنس مخالف. درواقع، قدرتی که خود را نفی میکند؛ زیرا دست کم زنان نمیتوانند آن را آزادانه انتخاب کنند یا بدون سرزنش اجتماعی از آن دست بکشند. آراستگی برای زن تنها موجب لذت نیست، بلکه انجام وظیفه است. اگر زن به سختی کار کند و برای کسب موقعیت پیشرو در سیاست، وکالت، پزشکی، تجارت یا هر موقعیت دیگر تلاش کند، همواره برای اقرار به این که دستیابی به موقعیت های اجتماعی ذیل زیبایی و جذابیت زنانه است، تحت فشار قرار دارد؛ اما زمانی که خود را جنس ضعیف بداند، تواناییش در عینیت، حرفه ای گری، اقتدار و تدبیر را زیر سوال میبرد. به هر حال، زنان چه این کار را بکنند و چه نکنند، در تیررس اتهامند. به نظر میرسد شاهدی بهتر از روایت بی پایان نیمه کمدی و نیمه تراژدی سرکوب زنان نمیتواند خطر تفکیک افراد به درون و برون را نشان دهد و چقدر آسان میتوانیم زنان را مراقبان ظاهرشان تعریف کنیم و سپس آنها را به دلیل سطحی بودن تحقیر یا ستایش کنیم. این تله ی ناشیانه ای است و برای مدت طولانی جواب داده؛ اما برای بیرون آمدن از این تله لازم است زنان فاصله ی انتقادی از کمال گرایی و مزیت زیبایی ظاهری را حفظ کنند؛ فاصله ای کافی برای مشاهده و درک این موضوع که زیبایی ظاهری تا چه اندازه برای پشتیبانی از اسطوره ای به نام زنانگی محدود شده است. در این مسیر باید راهی برای نجات زیبایی از زنان و برای آنها وجود داشته باشد.» ("جستارهایی درباره ی زن": سوزان سانتاگ: ترجمه ی آذر جوادزاده: نشر نیماژ: 1401: ص2-90)

در دهه ی 1970 و در زمانی که سانتاگ این مطالب را مینوشت، چنین تلاش هایی در راه «نجات زیبایی از زنان و برای آنها» آغاز شده بود. سانتاگ دراینباره در مقاله ی دیگری به نام «زیبایی چگونه در آینده متحول خواهد شد؟» که در می 1975 در مجله ی vogue منتشر شد، نوشته است:

«آیا خیلی طول میکشد (چند نسل از ثروتمندان؟) تا قبل از این که روس ها [ی اتحاد جماهیر شوروی سابق] آماده ی اتخاذ رویکرد خیال پردازانه ای به ایده ی زیبایی باشند، ایده ی زیبایی در جامعه ی مصرفی سرمایه داری به پیشرفت کامل برسد؟ البته زیبایی افسانه است. سوال این است که چه نوع افسانه ای؟ در دو قرن گذشته، زیبایی اسطوره ای است که زنان را به زندان انداخته؛ زیرا به انحصار با آنها در ارتباط است. ایده ی زیبایی که ما به ارث میبریم، به وسیله ی مردان برای حمایت از ادعاهایشان درباره ی فضایل برتر و کمتر سطحی، ابداع شده و هنوز هم تا حد زیادی به وسیله ی مردان اداره میشود. این نظامی است که در آن مردان با کمال دقت، خود را از درگیری با امر زیبایی معاف کرده اند. هرچند این امر در حال تغییر است و ده سال گذشته دهه ی آشکار شدن زیبایی مردان بوده، به نظر میرسد افسانه ی زیبایی بار دیگر به شکل مختلط رخ مینماید. اکنون استانداردهای زیبایی درباره ی مردان و زنان اعمال میشود، با رضایت مردان برای این که با آنان مانند ابژه ی جنسی برخورد شود و نه صرفا به چشم شکارچیان پرحرارت پرمو. چندان که گرایش اخیر زیبایی به سمت استاندارد واحد دستکم در بین جوانان، تا حدود زیادی واکنش های هیجانی به افسانه های زیبایی را کاهش داده و این به معنی زیان کمتر برای زنان است. مطمئنا در نظر گرفتن جذابیت زیبایی واحد، تغییر بنیادین نیست. زیبایی به مثابه ی مفهوم، هنوز هم به زنانگی وفادار است، حتی در دنیای نو شده ی استعماری دو جنسیتی زیبایی مردان. بنابراین زیبایی دیوید بووی از میزان شباهت و اظهار نظر درباره ی زیبایی کاترین هپبورن ناشی میشود. اما خودشیفتگی های مردانه ابعاد و چارچوب اخلاقی دیگر و نیز عواقبی فراتر از خودشیفتگی زنانه دارد. جامعه مراقبت از ظاهر هر کسی را وظیفه ای برای مردان تعریف نمیکند و راه برای انتخاب آن نیز باز است. همچنین (همانطور درباره ی زنان) تعهدی نیست که بخشی از هویت جنسی در نظر گرفته شود. در لحظه ای که استانداردهای مردان کمرنگ تر و بی اهمیت تر میشود، برخی از زنان در برابر قراردادهای زیبایی زنانه که آنان را سست و بی حال، با پوست صاف، بدون بو، توخالی و مهربان نشان میدهد، مقاومت میکنند. شورش علیه آرایش ناشی از وضعیت اخیر است. برخی زنان تراشیدن پاهای خود را متوقف کردند. زنان جوان کمتر و کمتر از آرایشگران حمایت کردند. برای زنانی که تصمیم گرفتند نیازی به دستکاری ندارند و برای زیبا بودن نیازی به کار هنری نیست، زیبایی زنانه معنای جدلی یافت، به مثابه ی شعاری فمنیستی. فمنیست ها تایید کردند "زنان زیبا هستند"، با همان روحیه ی سرپیچی که امریکایی های افریقایی تبار اعلام کردند "سیاه زیبا است." زنان در حال بازیابی آزادی سرکوب شده با احترام به زیبایی بودند، همانطورکه سیاهپوستان استاندارد زیبایی غیر سفیدپوست را بازیابی میکردند که برای آنها طبیعی تر بود... اما شاید مهم تر از تغییرات جدید در ایده ی زیبایی، این انتشار گسترده ی آگاهی از زیبایی است که در حال تغییر است. آنچه روزگاری دانش تخصصی مردمشناسان، مورخان لباس، جامعه شناسان، و متخصصان مد بود، اکنون دانش عمومی است. همه به نسبیت زیبایی اذعان میکنند. فرهنگ های مختلف زیبایی را به گونه ای متفاوت میسازند و فرهنگ ما تاریخچه ی پیچیده ای از تصورات درباره ی زیبایی است. ایده ی زیبایی وارد دوران خودآگاهی شده است.» (همان: ص100-98)

سانتاگ در مقایسه ی این تغییر در تعریف زیبایی نسبت به عصر پیش از آن، جمله ی عجیبی به کار میبرد: «در عصر معصومیت، زیبایی ارزشی واقعی و ثابت تصور میشد و ما پس از عصر معصومیت آمده ایم.» (همان: ص101) تعبیر درستی است. چون زیبایی فقط یک جلوه ی ظاهری در اشکال مادی نیست، صفات اخلاقی چون نیکی، درستی، صداقت، راستگویی، وفاداری، صلح جویی، مهربانی و انساندوستی هم «زیبایی» تلقی میشوند. وقتی که زیبایی زنانه و شیطانی میشود، تمام ارزش ها به اندازه ی زنان تحقیر میشوند. آنها همیشه مورد ستایش قرار میگیرند، ولی این ستایش همانقدر ارزش دارد که ستایش یک مرد شهوتپرست از زیبایی یک زن. (تا حالا دقت کرده اید چرا در فارسی به حرف پوچ و توخالی "ک س شر" یعنی شعری که برای رسیدن به فرج یک زن، در ستایش آن زن سروده میشود، میگویند؟) پس طبیعی است که جامعه ای که در آن زیبایی یک امر زنانه و زن یک موجود حقیر قابل برنامه ریزی باشد، به لحاظ اخلاقی، یک جامعه ی بیمار است که توسط سیاستمداران ریاکار اداره میشود؛ مثل ایران خودمان که در آن هیچ کس توجه نکرده رواج بی حجابی زنان تحت شعار «زن، زندگی، آزادی» در آن، نه درمان بیماری فساد اجتماعی-اقتصادی-سیاسی کشور، بلکه یکی از علائم شدت گرفتن این بیماری است.

زنان، سبت سیاه و جنگسالاری مردانه ی مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

ابراهیم، پسرش اسحاق را برای یهوه قربانی قربانی میکند. اثر: جاکوب دو ویت

کلیسای سنت جیمز در روستای دنگی شبه جزیره ی اسکس انگلستان

اولیویا میلبرن، افسانه ی ژائو فی یان را اولین داستان شهوانی چینی دانسته است. با این حال، اسلوب این داستان، چندان چینی به نظر نمیرسد و به نظر میرسد فی یان و خواهرش هیده دو نسخه ی مکمل از استر یهودی در کتاب مقدس غربیان باشند. این دو خواهر، ثمره ی روابط نامشروع یک سراینده ی مرثیه های مردگان با همسر یک مرد اشرافی هستند که مادرشان از ترس بی آبرویی، آنها را از محیط خود بیرون کرده و در فقر و بینوایی بزرگ شده اند. فی یان که به یک رقصنده ی آوازه خوان تبدیل شده است با برقراری رابطه ی نامشروع با شکارچی سلطنتی، به قصر وارد میشود و درآنجا به زودی دو خواهر، درگیر رقابت بر سر دلربایی از «یی چنگ» امپراطور هان غربی میشوند. امپراطور، مرد مهربانی توصیف شده که به نیازمندان کمک میکند و حتی المقدور از جنگ بی مورد خودداری میکند. اما علیرغم سن زیادش صاحب فرزندی نشده و ازاینرو وسواس عجیبی در امتحان کردن انواع و اقسام زنان پیدا کرده است. فی یان علیرغم این که رئیس زنان مجموعه اش به خاطر رابطه ی نامشروع او با شکارچی سلطنتی، از او خوشش نمی آید اما به مرور چنان دل امپراطور را تسخیر میکند که موفق به انداختن ملکه ی وقت از چشم امپراطور میشود و رقیب سرسخت دیگرش شاعره "با" را هم از میدان به در میکند و ملکه ی رسمی امپراطور میشود. فی یان، دستور به ساختن مکانی برای خود میدهد تا در آن عبادت کند و هیچکس حتی امپراطور حق ندارد به خلوت او بیاید. اما او این مکان را برای انجام فسق و فجور تدارک دیده است. او مردان جوان بیکاره را در لباس زنان به محل می آورد و درآنجا به انجام آمیزش گروهی با آنها و وادار کردن آنها به انجام اعمال جنسی با همدیگر جلو او وا میدارد. چند نفر متوجه قضیه میشوند و قضیه را اطلاع میدهند. اما امپراطور که عقلش را کف دست فی یان گذاشته است دستور به اعدام همه ی بدگویان میدهد و پس از آن تقریبا همه در قصر میدانند فی یان چه کاره است جز خود امپراطور، ولی همه از ترس زبان در قفا میکشند. هیده برعکس خواهرش فاسد نیست اما بسیار بیرحم و جاه طلب است و امیدوار است که بتواند با به دنیا آوردن فرزند، به جای فی یان، ملکه ی امپراطور شود. ازقضا نه فی یان و نه هیده بچه ای برای امپراطور به دنیا نمی آورند ولی چند صیغه ی دیگر امپراطور صاحب فرزند میشوند که هیده همه ی آن فرزندان را میکشد. روزی امپراطور موقع شکار در برف زمستانی مریض میشود و مدت زیادی در ناتوانی به سر میبرد. هیده که نگران است امپراطور بدون فرزندی از او بمیرد آنقدر در خوراندن داروهای جنسی به امپراطور برای واداشتن او به رابطه ی جنسی با خود زیاده روی میکند که امپراطور به خوابی عمیق فرو میرود و دیگر هرگز بیدار نمیشود و هیده به سبب کشتن امپراطور، در حالت جنون میمیرد و یا مجبور به خودکشی میشود. با مرگ امپراطور بدون فرزند، برادرزاده اش جانشین وی میشود. داستانی درباره ی خودکشی فی یان نیز وجود دارد. وی سعی کرد خود را از قایق درون آب بیندازد، امپراطور سعی کرد با گرفتن دامنش مانع شود اما دامن فی یان پاره شد. روان غیر طبیعی فی یان، با خصلت های وحشیانه ی او در ارتباط است و این همان چیزی است که به ضرر ملکه هو همسر رسمی اول امپراطور تمام میشود. صحنه ای از داستان هست که در آن ملکه هو از یک دستور امپراطور که آن را دارای امکان رویداد منافی اخلاق میبیند سرپیچی میکند. ظاهرا تمام اتفاقات دیگری که باعث دور شدن امپراطور از او میشود در ابتدا حول همین اتفاق معنی می یافتند. چون این دقیقا کپی ای از صحنه ی سقوط وشتی ملکه ی شاه پارس به نفع استر صیغه ی یهودی و ملکه ی آینده ی شاه در تورات است. وشتی به دلیل خودداری از دستور شاه مبنی بر برهنه رقصیدن جلو دربار، از مقام ملکه عزل میشود و استر جای او را میگیرد و استر از موقعیت خود برای به قدرت رساندن الیگارشی یهود در کشور استفاده میکند. ظاهرا استر در اجرای چنین دستور ضد اخلاقی ای مشکلی نداشته و همین میتوانسته او را تا حد یک رقصنده چون فی یان ارتقا دهد. همین مطلب درباره ی نسخه ی بیزانسی استر یعنی تئودورا هم صدق میکند. تئودورا هم یک فاحشه ی آوازه خوان رقاصه است که با دلربایی از امپراطور ژوستینیان، ملکه ی روم میشود ولی تاثیرات ناخوشایندش بر امپراطور سبب شورشی علیه حکومت میشود و درحالیکه امپراطور دچار فروپاشی اراده شده، تئودورا دستورات لازم را برای مقابله با شورش میدهد که به بهای یک قتلعام وحشتناک، حکومت را حفظ میکند. این قتلعام را در داستان استر نیز داریم، جایی که ناراضیان به رهبری هامان درصدد ساقط کردن الیگارشی یهودی پارس هستند اما استر با نفوذی که روی شاه اعمال میکند او را راضی به کشتن 300هزار نفر از مردم خود میکند. ظاهرا در داستان فی یان، آنهایی که گزارش اعمال منافی اخلاق او را میدهند و به دست امپراطور اعدام میشوند، یک کپی نرم تر از قتلعام استر و تئودورا هستند. اگر داستان فی یان ریشه در افسانه های یهودی-مسیحی داشته باشد، در این صورت، فسق و فجور او تحت لوای عبادت نیز ریاکاری نیست. چون این همان مراسم عبادی جادوی سبت سیاه در بین یهود است. جالب اینجاست که موفقیت فی یان در مسدود کردن عقل امپراطور را نتیجه ی جنبل و جادوهای او خوانده اند و از آن جالب تر این که فی یان، شاعره "با" را با متهم کردن او به جادوگری از چشم شاه می اندازد.:

“private biography of zhao li”: mark graf: chronologia: 26/12/2008

چگونه دو کشور ظاهرا متفاوت پارس و چین در یک قصه ی یهودی با هم برابر شده اند؟ پاسخ فقط میتواند این باشد که همان اتفاقی که برای پارس افتاده، برای چین هم روی داده است: یهودی شدن یک مملکت با سرمایه گزاری روی زنان؛ داستان ناخوشایندی که چینی ها با تحریف اصل قصه ی استر به صورت فی یان، از آن فرار کرده اند.

در این جا باید توجه کنیم که چینی ها کشور خود را نه با نام «چین» بلکه با نام چونگ کوئو (سرزمین میانی) یا چونگ فوآکوآ (سرزمین گل آذین میانی) میخواندند و اصطلاح «چین» همراه با جابجایی افسانه ها و اقوام، از جای دیگری به چین وارد شده است. "چانا" یا "خنا" نام فنیقی ها برای سرزمینی بود که ساحل تجارت خیز پونیم یا فنیقیه جزو آن بود و منطقه ی شامات را در بر میگیرد. مایلز دبلیو ماتیس معتقد است که پارس های اصلی نیز همان فنیقی ها بودند. او تمدن مصر را نیز ساخته ی فنیقی ها میشمرد. همچنین به دلیل عدم وجود مصالح لازم تمدن در عراق، تمدن های بابل و کوثا نیز فرع بر تجارت فنیقی هستند. فنیقی ها تمدن قرطاجه یا کارتاژ را در شمال افریقا بنا کردند و ازآنجا به استعمار تجاری خود ادامه دادند. دیدودوروس سیکولوس نوشته است که چطور گروهی از کارتاژها توسط طوفان از سواحل غرب افریقا دور شدند و از جزیره ای ناشناخته در آن سوی دریا سر در آوردند که محل زندگی گیاهان و حیوانات فراوان بود و روندی از تجارت بین دو سوی دریا آغاز شد. این مطالب با نظریه ی دوشس لوئیزا ایزابل آلوارز دو تولدو از اسپانیا جور در می آید. وی بر اساس اسناد خانوادگیش معتقد است که جدش یک مسلمان مسیحی شده ی ساکن اسپانیا بوده که در ارتباط با جریان های استعماری امریکا قرار داشته است. مطابق این اسناد خالنوادگی، امریکا توسط اروپاییان کشف نشده و تجارت اروپا با امریکا دنباله ی تجارت قبلی مسلمانان شمال افریقا و اسپانیا با امریکا بوده است. بعضی محصولات زراعی چون ذرت نیز قبل از تسخیر امریکا توسط اروپاییان، به سرزمین های مسلمانان منتقل شده بودند و ازجمله در قرناطه (گرانادا) به مشاهده ی اروپاییان مسیحی رسیده بودند. وی معتقد است عامل اصلی پیدایش تمدن جدید، افتادن معادن طلای امریکا به دست فاتحان اروپایی است. اگر این جا کارتاژها را به جای مسلمانان شمال افریقا و اسپانیا قرار دهیم میبینیم که عصر فنیقی ها زیاد از ما فاصله ندارد و حتی شاید عصر ما دنباله ی عصر فنیقی باشد. اما این که این تاریخ عوض شده به خاطر این است که یک شعبه از فنیقی ها بر بقیه شان تفوق یافته و پروژه را خود به دست گرفته اند. اینها یهودی ها هستند که یک اسرائیل ایدئال خود را در امریکای مزبور میسازند. واتیکان که خود روی تفکرات فنیقی استوار است ساخته ی قبلی اینها برای تسویه حساب کردن با دیگر فنیقی ها منجمله در اسپانیای اسلامی به نام خدا بوده است. البته آنها اصلا انگیزه ی خدا نداشتند و مباحثشان مادی گرایانه بوده است منتها برای رسیدن به مقاصد خود به طرز متناقضی خدا را بسیار بزرگ تر از حد معمول وارد زندگی مردم کرده اند تا مردم را به نام خدا در راه مقاصد خود بکشند و برای همین خدای یهود قربانی خونین را دوست دارد. وقتی ابراهیم را وادار به کشتن فرزندش در راه خود میکند تا او را امتحان کند این را نشان میدهد و در این قضیه تفاوتی با رقیب ظاهریش ملوخ ندارد. صهیونیسم امروزی ترین مثال این عملکرد در جهان غرب است. صهیونیسم یک جهان لاادری و سکولار است ولی اصرار داشته تا سرزمین موعود خود را در قلمرو اجدادی فنیقی ها در شامات بنا کند. احتمالا دست اندازی هایش به لبنان علیرغم اعطای اسرائیل به او نیز بی دلیل نیست. چون بعلبک در لبنان محل معبد رومی دیونیسوس باخوس خدای شراب بوده است. هیچ کس تا حالا توضیح نداده چرا رومی ها باید معبد مرکزی خدای محبوبشان را به جای رم ایتالیا در بعلبک لبنان بسازند. تنها فایده ی این داستان این است که اهمیت سنتی و آیینی شامات برای فنیقی های اروپا را روشن میکند. باخوس یکی از نام های خدای طبیعت در دوران شرک و معادل شخصیت موسوم به «مرد سبز» در ادبیات غرب میباشد. گفته میشود باخوس بعلبک نتیجه ی توسعه ی تفکرات حول یک خانواده ی سه نفره از خدایان شامل ژوپیتر (حداد)، آتارگاتیس و مرکوری (هرمس) بوده است که بعدا به یک آیین اورجی مملو از مشروب خواری و حرام کاری موسوم به باکانلیا معنی داد که همان سبت سیاه یهودی است و باخوس نیز جلوه ای از یهوه خدای یهود بوده است. باخوس به خاطر ارتباط با شراب انگور، با نماد تاک مشخص میشد اما گاهی دور سرش گیاه پیچک را تصویر میکردند. علت این است که پیچک و تاک مثل هم حالت موج دار دارند درحالیکه تقریبا ضد هم نیز هستند. پیچک، دارای خاصیت از بین بردن خماری پس از مستی شراب شمرده میشد. ازاینرو میخانه های قرن 19 در انگلستان در جوار دیوارهای خود، پیچک میکاشتند و انبوه میکردند تا کمی نگرانی مردم نسبت به خود را برطرف کنند. علاوه بر این، پیچک ها به فراوانی در خرابه های ساختمان ها و صومعه های قدیم رشد میکردند و به آنها شکوه میبخشیدند اما در عین حال، با تغذیه از ساختمان، سبب تخریب بیشتر آن نیز میشدند. ازاینرو در انگلستان ویکتوریایی بحثی درگرفته بود درباره ی این که آیا باید پیچک ها را از ساختمان ها بزدایند یا نه؟! مکاتب یهودی نیز چنین کارکردی داشتند: به بنای گذشته ی تخریب شده ی فرهنگ های قدیمی، شکوه میبخشیدند و همزمان آن فرهنگ ها را طی تغذیه ی خود از آنها سریع تر نابود میکردند. یسوعی ها که در مرز یهودیت و مسیحیت قرار داشتند چنین به فربه کردن فرهنگ های قدیم با تاریخ وارداتی به جای عناصضر بومی میپرداختند و یهودیان و همدستان یسوعیشان با همین ترفند، از قرن 18 به بعد تاریخ واقعی چین و کشورهای غربی را با یک تاریخ وارداتی به نفع رهبران غربی خود، جایگزین کردند.:

Bacchus: stolenhistory.net

دنیای روم باستان پیرو باخوس، یک دنیای پسا امریکایی است. ناپلئون بناپارت بود که بناهای منسوب به روم باستان را تعمیر و به اصطلاح احیا کرد البته بیشتر آنها را اختراع نمود. او یک دولتمرد فرانسوی بود که با تاج گذاری در رم ایتالیا خود را امپراطور روم نامید و تبدیل به آخرین امپراطور روم مقدس شد درحالیکه امپراطوری روم آلمانی قبلی را خودش از بین برده بود. اهمیت نمادین این جایگزینی در آن است که فتوحات ناپلئون باعث گسترش شعارهای کفرآمیز انقلاب فرانسه گردید و سلطنتی که طی آن انقلاب به دست انقلابیون از بین رفت، مدافع کلیسا و خود نمادی از روم مقدس بود. این روم به نوعی جانشین اسپانیا اولین استعمارگر ادعایی امریکا نیز هست. چون فرانسه و اسپانیا تا زمان انقلاب فرانسه توسط بوربون ها اداره میشدند و با قتل شاه بوربون فرانسه در انقلاب کبیر، واقعا از هم جدا شدند. البته این اتفاقات احتمالا واقعی نیستند و کنایه ای هستند به شکست اسپانیا از انگلیسی ها در امریکا مطابق روایتی دیگر. به همین دلیل هم در زمان ناپلئون، نیو اورلئان به امریکا فروخته میشود تا به اصطلاح جایگاه یک روم فرانسوی به امریکا اهدا شود. حالا این که چرا نیواورلئان که یک شهر باطلاقی در وضعیت ناخوشایند است کنایه از امریکا شده، به خاطر آن است که هم جزو امریکا است، هم فرانسوی نشین است و هم از آن مهمتر محل استقرار فراماسونری و اخوت های رمزی یهودی و البته دروازه ی ورود مافیای ایتالیایی به امریکا است. در حدود سال 1900 منطقه ی فرانسوی نشین نیواورلئان دارای محل سیسیلی نشینی بوده که به مافیای سیسیل متصل شده است. مافیای ایتالیا در زمان اتحاد آن کشور توسط فراماسون ها به رهبری گریبالدی و مازینی تاسیس شد و اتحاد مافیای ایتالیا با فرقه های رمزی یهودی در نیواورلئان، به نوعی ایجاد یک دنباله بر اخوت قبلی یهودی ها در کاتولیسیسم این بار در امریکا است که به هم آمیختگی شدید نوعی مذهب با خلافکاری و قوانین کشنده را در بزرگترین ابرقدرت جهان، به لحاظ مادی بسیار سودآور میکند.:

“Lost new Orleans”: frosty chud: stolen history: 2aug2023

بنابراین دنیای خواهران ژائو از دنیای اروپاییان خلافکار و ریسک کننده ای که با رشوه دادن به مقامات سلسله ی چینگ، در چین محافل مافیایی ایجاد کردند و فاحشه خانه ها را پردرآمد نمودند جدا نیست. خلافکاری سیستماتیک در خونسردی تمام، منفعت پرستانه، قانون شکن و کشنده است چون از هرج و مرج سبت سیاه الگو میگیرد. اگر خواهران ژائو را به عنوان یک جفت دوقلوی همزاد و فرزند نامشروع یک عضو مکتب مرثیه سرایی و مرگ پرستی، مدل های چینی شده ی زنانی از یک فرقه ی خدای مرگ و بی نظمی به شمار آوریم، آنها را مکمل همدیگر در تصویر یهودی از زن ایدئال خواهیم یافت: یکی زن وفادار عقده ای که فقط به تولید نسل و خوشامد شوهر شدن فکر میکند، و دومی فاحشه ی خودنما. این دو حکم دو ساحل کشور نظم را دارند آنجا که در دریای بینظمی فرو میرود و زمین نظم مثل یک جزیره در وسط دریای بی نظمی آنها در هویت کائوس با هم متحد میکند. استر، نماد این بینظمی کشنده و آزار دهنده است ولی باز هم یک زن مقدس است چون نسخه ی زمینی یک الهه به شمار میرود.

مادام بلواتسکی از قول ربی های کابالیست، این الهه را نیمه ی مونث یهوه در مقام خدای ماه میخواند و او را با الهه ی هرج و مرج به نام های صعلات و تیامات که به دریا تشبیه میشد تطبیق میکند. این الهه رویه ی نابودگر یهوه و معادل آرتمیس توریس الهه ی ماه است که توری ها برایش آدم قربانی میکردند. در کولیای ترکیه او به آرتمیس آنائیتیس نامبردار بود که نامش او را همریشه با آناهیتا الهه ی زرتشتی نشان میدهد. ولی هویت قدیمی تر این الهه ی قمری، آرتمیس سوتریوس بود: یک خدای هرمافرودیت یعنی دوجنسه. او هم به شکل یک مرد زن مانند چنگ نواز به نام آپولو مجسم میشد و هم به شکل یک زن مردنمای تیر و کمان دار به نام دایانا که گاهی ریش و سبیل هم داشت. این خدا خدای ماه است چون ماه اولین نور در دل تاریکی شب تلقی میشد و بنابراین همچون خدا عامل آوردن انسان به عصر روشنایی دانش بوده است. اما دوجنسه بودنش به سبب عصر او است. ماه پرستی وابسته به عصر نژاد سوم انسان بوده که مردمش هرمافرودیت بودند به این معنی که زن و مردشان از هم قابل تشخیص نبودند و خداوند نیز به عنوان الگوی مردم همچون آنها بود. به نظر بلاواتسکی خدایان دارای ظاهر دوجنسه در اساطیر جدیدتر با نام های تموز و آدونیس و دیونیسوس و باخوس و آپولو و هرمس و آتیس و مینروا و مانند آنها همه انعکاسی از خدای دوجنسه ی عصر نژاد سوم هستند. یاهو که بعدا به نام یهوه تبدیل به خدای یهود شد نیز یکی از این نام ها بود. با از بین رفتن بیشتر مردم نژاد سوم در یک فاجعه ی جهانی، گروهی از انسان ها که فرزندانشان موفق به ایجاد نژاد چهارم شدند فرصت تکثیر خود را یافتند و آنها کسانی بودند که در آنها تفاوت های فیزیکی بین زن و مرد خیلی بارزتر بود. مردها زمخت تر و دارای موی انبوه تر در صورت بودند درحالیکه زیبایی پسرانه ی زنان مدام پر دوام تر میشد. این بود که تصور شد زن از مرد جدا شده و به موجود جدیدی بدل گردیده است. این درواقع همان درآمدن حوا از دنده ی آدم در تورات است. در افسانه های نبطی، آدم نه پدر همه ی انسان ها بلکه یکی از ساکنان بابل بود که فرقه ی خود را تشکیل داده و بسیار کثیر الاولاد هم بود و در دشمنی با پیامبر وقت به نام ینبوشاد قرار داشت. عصر پس از بهشت، در.اقع عصر پس از بابل و دوران سرگردانی آدم و فرقه اش در زمین است که میتوان آن را با خروج ابراهیم از بابل نیز مقایسه کرد. ابراهیم کاشف یهوه است و مذهب یهوه مذهب اخراج از بهشت و تن دادن به سختی ها است. درواقع آدم و حوا فقط پس از اخوردن از میوه ی ممنوعه میفهمند با هم فرق دارند و این درست همان لحظه ی اخراج است. این، حوا است که آدم را به خوردن از میوه ی ممنوعه تحریص میکند و بنابراین بدبختی های مرد باید در زنی که در حال فرق یافتن با او است تجلی کند. انتظار میرود همانطورکه در انسان، زن از مرد جدا شد، در خدا نیز جنبه ی زنانه از جنبه ی مردانه جدا شود. اینجاست که معلوم میشود اصل تورات از کابالا فاصله ای نداشته است. چون عنوان "آدم کدمون" برای خدای کابالا نشانه ی برابری او با آدم ابوالبشر است. نام یاهو نیز همینجا به یهوه تبدیل میشود تا بتوان آن را "یاه-هوا" یعنی یاهو-حوا خواند بلکه یاهو برابر آدم باشد که حوا از او جدا شده است و او باید با آن مجددا متحد شود تا آفرینشگری داشته باشد همانطورکه مرد با آمیزش جنسی با زن، موفق به تولید فرزند میشود و در شرایطی که زن زمینی به جای الهه ی بی نظمی نشسته است، آمیزش جنسی باید حتی المقدور با توحش و هرآنچه در نزد مردم گناه تلقی میشود همراه باشد تا حالت عبادت به خود بگیرد. به همین دلیل، الهه ی جادوگران و کابالیست ها حقات یا هکاته الهه ی ماه است تا یادآور به پیوند نخستین جادوگری و توحش با یهوه باشد. البته آتلانت ها که نژاد چهارم و سلف یهود بودند خدای اصلی را ماه گرفته و در هویت مردانه اش خلاصه کرده بودند و به جایش خورشید را یک الهه فرض کرده بودند که خدا باید به جای ماه به او ملحق شود. ازاینرو ماه را گاهی «بعل شامکاس» میخواندند که به معنی شوهر خورشید یا ارباب خورشید است. آنها برای هرچه تکمیلی تر به نظر رسیدن ارتباط فیمابین در همه گیری جهان، حتی المقدور در کلیشه ای و ایدئال کردن صفات مردانه و زنانه زیاده روی کردند و قوی تر بودن مرد را تا حد جنگسالاری و ظرافت زنانه را تا حد شهوت جویی محض پیش بردند و بدین ترتیب مرد ایدئال، مارس یا مریخ خدای جنگ شد و زن ایدئال، ونوس یا زهره الهه ی شهوت. مردانی که نمیتوانستند خوناشامی بیرحمانه ی مردانه را برای هویت خود تحمل کنند با زنانگی خورشید همهویت شدند و صفات خدای دوجنسه ی زن مانند پیشین را به خورشید انتقال دادند و او را الگوی خود شمردند. کاری که یهود کردند این بود که در صف این شورشیان نفوذ کردند و کم کم ماه را به عنوان یک الهه در کنار خدای مذکر خورشید علم کردند تا پیوند جنسی خدایان همچنان باقی بماند. بدین ترتیب، ملوخ عمونی و شمش موآب، در هیبت خدای مذکر خورشیدی که در آتش زمینی مجسد میشود و همسری قمری به نام استارته دارد، صرفا فرم های دیگری از یهوه خدای یهود هستند. یهوه لباس خدای خورشید را پوشیده و جایگاه ماه را به همسرش بیناه سپرده است ولی به خاطر خاستگاه قمریش است که به راحتی در عین دستور به یکتاپرستی، توانایی ایجاد داستان های خدایان شرک را دارد. بر اساس افسانه ای کلدانی که از قول عرب ها به غرب رسیده، داستان های خدایان را مردی به نام قطامه از روی الهامات بت ماه ثبت کرده است. سلدونیوس نوشته است که اولین انبیای یهودی موسوم به ترافیم، داستان های خدایان را الهامات سیارات به دانشوران نبطی شمردند و آنها را واجد زمینه ی استفاده در دینسازی شمردند ولی بعدا داستان های خدایان، داستان های دمون ها یا اجنه ی غیر قابل اعتماد به شمار آمدند. اگر یهوه خدای ماه باشد و داستان های خدایان که ترافیم ثبت کردند همان داستان هایی باشد که خدای ماه به نبطیان آموخته است بنابراین طبیعتا آنچه خدایان شرک میشمریم برای مدت ها در مکتب یهودیت پرورش یافته و بازتعریف شده اند بدون این که جواز به پرستش آنها وجود داشته بوده باشد. بدین ترتیب، آنها بخشی پلید از شخصیت و تمناهای یهوه را تشکیل میدادند و وجود او را به دو جنبه ی ستیزنده ی دئوس و دمون تقسیم میکرد و این دو بعدا به خدا و شیطان god, devil/satan تبدیل شدند. اکولتیست ها این دو را به دو مار تشبیه میکنند که به دور کادوسئوس عصای مرکوری یا هرمس خدای عطارد و حامی دانش ها و کیمیاگری پیچیده اند و البته هرمس خود با تحوت خدذای ماه قبطی تطبیق شده است. اصطلاح مرکور برای هرمس، به معنی فرزند ماری است و ماری همان ماریا در سوری به معنی الهه است که نام مریم مقدس مادر عیسی از خدا نیز از او می آید. به دلیل ارتباط همسر خدا با دریا این لغت به صورت mare به معنی دریا در لاتین استفاده میشود. نظر به ارتباط الهه با زهره ی شهوتساز، او با عیشتاروت یا عیشتار الهه ی زهره نیز تطبیق میشود و ازاینرو ونوس یا زهره را در لاتین stella the mare یعنی تاره ی دریا میخواندند. در مصر، هاثور که نسخه ی قبطی عیشتار است الهه ی زمین و کالبدش دوزخ زیر زمین بود که خورشید هر غروب درون آن گیر می افتاد و فردا صبح مجددا از آن متولد میشد. ازاینرو هاثور همزمان مادر، خواهر و همسر هورس خدای خورشید تلقی میشد. در "ایزیس و ازیریس" پلوتارخ، ایزیس مادر و خواهر و همسر ازیریس/هورس است و بنابراین نامی دیگر برای هاثور است. ایزیس هم به اندازه ی هکاته الهه ی جادوگران و کابالیست ها است. همهویتی او با زمین، او را با الهگان زمین چون کوبله، رئا و گایا تطبیق میکند و سبب پرستش نیروهای فیزیکی و تقدس مادیگرایی میشود. بنابراین نیروهای فیزیکی در جایگاه ماریا قرار میگیرند. در یونانی و لاتین، نام ماریا به صورت مایا نیز تلفظ و عنوان مادر مرکوری یا هرمس شده است. در هندوستان مایا الهه ی توهم است و نامش ر هندی به معنی حجاب، پرده و توهم تلقی میشود. تضاد مارهای خوب و بد در عصای هرمس به عنوان یک تولید مایا نیز از جنس توهم است. :

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

بیشم دو مدل استر به عنوان زن فاحشه ی آوازه خوان و زن وفادار وظیفه شناس عقده ای عصبی که در پیش خود نگه داشتن شوهرش بدشانسی آورده است، معادل های خوب و بد استر در داستان فی یان هستند. نام خود استر تلفظ دیگری از نام عیشتار است و او منعکس کننده ی خوب و بد در هرج و مرج و آشوبی است که در آن نه خوبش خوب است و نه بدش.

این خوب و بد متعارض، هر دو زیرمجموعه ی اخراج از بهشت به شمار میروند و در آموزه های اوفیت ها یا مارپرستان یهودی، به پیروی از مار باغ عدن، به دو مار خوب و بد به نام های آغاثادیمون و کاکودیمون تقسیم میشوند. مادام بلاواتسکی مینویسد که این دو مار، ثنوی شده ی مار عدن یا شیطان بعدی هستند چون مار با خوراندن میوه ی ممنوعه که میوه ی عارف شدن به نیک و بد بود باعث اخراج آدم و حوا از بهشت شد و بنابراین مار در دوگانه ی خوب و بدی که به وجود آورده بود ضرب شد. مار، روح درخت ممنوعه است و خوردن از میوه ی درخت در حکم خوردن از وجود مار است. جادوگری هم از این تغذیه به دست می آید چنانکه زیگورد قهرمان اسکاندیناوی، اژدهایی را میکشد و با خوردن قلب او دارای توانایی های جادوگری میشود. بنابراین جادوگری و البته یهودیت با نژاد چهارم یعنی نژاد آدم که به وسوسه ی مار جامه ی عمل پوشیده، پاسخ داده است. سرافیم یا مارسانان نیز دراصل خود نسل آدمند که از خود رفع اتهام کرده و به دشمنانشان این صفت را اطلاق کرده اند. آنها رهبران مردمی هستند که در راهشان جان میدهند و این رهبران چون مثل مار خونسرد و بی احساسند از هیچ چیز متاثر نمیشوند. بنابراین شهیدپروی و پرورش روحیه ی شهادت طلبی بخشی از فرهنگ سرافیم است که در جهان گسترده شده و الگو شدن آن هم با ساختن داستان خدای شهید شونده در راه ملت به نام عیسی مسیح و خلق کپی های متعدد از او به پیش رفته است. مصلوب شدن مسیح روی صلیب چوبی مقدس، همان مصلوب شدن سرنوشت بشر به درخت ممنوعه ی چوبی و روح آن جناب شیطان یا مار است. درخت به این خاطر دراینجا تمثیل شده چون یک موجود زمینی است که سر به آسمان میساید درست مثل انسان که در زمین ریشه دارد و با جادو میخواهد خود را به خدا برساند. زمین همان الهه ی مادر است و در جای هرج و مرج دریایی نشسته که در اساطیر کلدانی، کالبد اژدهایی است که زمین از جسدش ساخته شده است. بنابراین روح مار، همان روح زمین و معادل اژدهای شیطانی است. او را در افسانه های آخرالزمانی مسیحی، در قالب اژدهای هفت سری که از دریا برمیخیزد می یابید. او هفت سر است چون معادل هفت صورت فلکی شمالی است که کالبد «جنگجوی سیاه» در قطب شمال را میسازند و جنگجوی سیاه همان جهان تاریکی به کنایه از نادانی شیطانی است چون تاریکی در سفر به شمال افزایش می یابد. این 7صورت فلکی را هر کدام را در یکی از ستاره های هفتگانه ی قابل مشاهده در صورت فلکی دب اکبر خلاصه کرده و جنگجوی تاریکی را معادل سبتی یا خپتی الهه ی دب اکبر در نزد قبطیان کرده اند چون او مادر دب اصغر محل ستاره ی قطبی یا محور زمین است که به جای درخت زندگی، آسمان را به زمین میدوزد. محل ستاره ی قطبی از صورت فلکی "تنین" یا اژدها به صورت فلکی دب اصغر تغییر مکان داده بود و ان درحالی بود که تنین را با اژدهای هفت سر آخرالزمانی تطبیق میکردند. ازاینرو اگرچه پسر خپتی، صورت مذکر نام او یعنی سوبک را دارد ، ولی میبینیم این نام sevekh هم نوشته میشود که به معنی هفتمین است قابل مقایسه با سبتی که همان "سبت" عبری به معنی هفت است. سوبک پسر الهه است که به حکومت میرسد و ازاینرو و نیز به سبب این که موکل زمان است، معادل کرونوس پسر گایا در اساطیر یونانی است. سوبک به شکل یک تمساح است: فرمی مهلک از یک خزنده ی خونسرد و طویل البدن به جای شیطان قبل از این که خدا پاهای شیطان را از او بگیرد و او تبدیل به مار شود. Sevekh مشخصا همان "سفخ ابو" است که قصر جادویی "سوفیا" که منشا حکمت ها است را میسازد و این قصر، 7 برج به تعداد 7سر اژدهای آخرالزمانی دارد. سوفیا کالبد دانش است که طالبانش فیلوسوفیا یا فیلسوف یعنی دوستدار حکمت خوانده میشوند. نام سوفیا نیز میتواند فرم مونث نام سفخ باشد. پس نسبت سوبک و سوفیا نسبت یهوه با بیناه است. یکی از وسواس ها در نگارش نام یهوه با هفت حرف به صورت Jehovah هم در تلاش هرچه بیشتر برای هفتگانه نشان دادن یهوه همچون سوبک بود.:

Ibid: sect10

در هندوستان، تصویر تمساح گاهی برای صورت فلکی جدی استفاده میشد که در غرب، به شکل یک بز با دنباله ی ماهی تصویر میشود. این صورت فلکی به طور سنتی موکل دی ماه تلقی میشود و صاحب او سیاره ی زحل است که کرونوس یا ساتورن را با آن تطبیق میکنند. در بابل، هم بزسانان و هم ماهیان، نمادهای جانوری حئا خدای زحل هستند. در افسانه های یونانی-رومی البته بز-ماهی معادل پان خدای نیمه بز-نیمه انسان است که از ترس تایفون هیولا به آب میپرد و به بزی تبدیل میشود که مثل ماهی در آب شنا میکند. پان مدل خواص شده ی موجودات عام نیم بز-نیم انسان موسوم به ساتیرها است و از این جهت بز-ماهی جدی را باید دنباله ی برج قبلی یعنی قوس در آذرماه دانست که متعلق به ژوپیتر یا زئوس خدای مشتری است. چون به نوشته ی اراتوستنس، قوس (کمان) متعلق به کروتوس ساتیر کماندار جنگجو و پسر پان است که سوار بر اسب میتاخت. ترکیب او با اسب، باعث تطبیق این برج با یک سنتور یا اسب-انسان شده که کمانی در دست دارد. در بابل معمولا خدای برج قوس را نینورتا میخواندند و او را با زحل تطبیق میکردند. نینورتا خدای کشاورزی بود ولی کمانداری توانا بود که در جنگ هم قدرت بالایی داشت. آشوری ها قوس را با نرگال میشناختند: خدای خورشید غروب که به فرمانروای جهان مردگان تبدیل شد و به سبب مرگ دوستی، خدای بلایا و جنگ هم تلقی شد و با مریخ سیاره ی جنگاوران تطبیق گردید. او در مقام خدای مردگان در اساطیر یونانی-رومی به پلوتو و دیس پاتر، و در مقام خدای جنگ و مریخ در روم به مارس تبدیل شده است. از طرفی دیس پاتر مخفف دئوس پاتر یا زئوپاتر (یعنی پدر-خدا) است که همان زئوس یا ژوپیتر نیز به شمار میرود. دئوس به معنی خدا در نزد ژرمن ها بیشتر به صورت تیوز یا تیو یا تیور یا تیر برای خدای جنگ و معادل مریخ به کار رفته است. این نام به صورت تیاز بر روی یک خدای جنگ در ترکیه به نام ایستانو نیز به کار رفته و جالب این که ایستانو نام یک ایزدبانوی خورشیدی نیز هست. سیسرون، دیس پاتر را خدای حامی ثروتمندان خوانده است. به نظر میرسد دیس پاتر در این جلوه، بازتکرار نرگال است. چون نرگال نیز دو چهره دارد به نام دو صفت نرگال که هر دو با قدرت مرتبطند. اولی مسلم طائیا نام دارد که به معنی برآمده از مسلم است. مسلم نام معبد نرگال در کوثای عراق بوده است که به جهان مردگان راه دارد و بنابراین مسلم طائیا به «آن که از قلمرو مرگ می آید» معنی پیدا میکند و گسترش قدرت، از معبر میدان های جنگ های مرگ آور میگذشته است. شکل دوم، لوگالینا به معنی فرمانروای قدرتمند است که بیشتر بر نظم بخشی حاکم تاکید دارد و این نظم بخشی نقطه ی مقابل هرج و مرج جنگی است. ازاینرو دو چهره ی متضاد نرگال، در این دو صفت او تجلی کرده و به دو پیکر صورت فلکی جوزا یا دو پیکر تعبیر شده اند که در اساطیر یونانی بیشتر با کاستور و پولوکس شناخته میشوند. این صورت فلکی به عطارد و خدایش هرمس یا مرکوری تعلق دارد. این دو شخصیت همچنین معادل اسامه پیامبر دو چهره ی حئا نیز هستند. در روم نیز یک خدای دو چهره به نام جانوس داریم. ماکروبیوس، جانوس و فرم مونثش جانا را معادل های خورشید و ماه خوانده و نام هایی دیگر برای آپولو خدای خورشید و خواهر دوقلویش دایانا الهه ی ماه به شمار آورده است. نرگال را نیز در مقام یک خدای خورشیدی با آپولو تطبیق کرده اند. آپولو خدای بلایا و بیماری های واگیردار است ولی پسرش اسکلپیوس که احتمالا نخست شکل دیگری از خود آپولو بوده، در مقام درمان کننده ی بیماری ها ظاهر میشود.:

Sagittarius (Jupiter) and Gemini (mercury): aratta.wordpress.com

درواقع میتوان گفت آسکلپیوس که خدای درمان است، در حرکت برخلاف پدرش آپولوی بیماریزا در حکم عیسی پسر یهوه است که برعکس پدر مرگ دوست و زورگویش، مهربان و درمانگر است. اگر یهوه را همان ژوپیتر یا زئوس بدانیم که اسکلپیوس را به سبب زنده کردن یک مرده با صاعقه کشت، بنابراین قتل عیسی توسط پدرش روایت دیگری از این اتفاق است. عیسی در مرز برج قوس با برج جدی به دنیا آمده و میتوان گفت که همان کراتوس قوس است که تبدیل به پان شنا کننده ی جدی شده است. این زدن به آب را در صورت در نظر گرفتن آب به جای کالبد الهه میتوان در حکم مجامعت خدا با نیمه ی زنانه اش گرفت که با توجه به این که الهه کالبد زمین است مفهوم گوشتمند شدن خدا را به خود میگیرد. چون این گوشتمند شدن او را به انسانی به نام عیسی مسیح تبدیل میکند که پیروانش با خوردن گوشت و خون او در عشای ربانی بدل به او میشوند، بنابراین در انسان مسیحی، اتحاد مجدد خدا و نیمه ی زنانه اش رقم میخورد. این، در حکم بازگشت شاه قبلی زمین یعنی کرونوس است که پدر زئوس و موکل عصر قبل از او است؛ پس، خطر بازگشت به عصر هرمافرودیت ها به ضرر روحانیون یهودی-مسیحی را به همراه دارد مگر این که جنبه ی زنانه، جسم مطلق و آنقدر از خود بی اختیار باشد که خدای بیرحم یعنی یهوه تمام وجود انسان را تسخیر کند. در این صورت، فقط مرد میتواند ادعا کند انسان است و زن، موجود بی اراده ای بیش نیست. این، خیانت مرد به خودش هم هست چون در یک فرهنگ وابسته به ستایش مردانگی که در آن، مرد از تعداد مجامعت های خود با زنان، تعداد کمال یافتگی های ایزدیش را تعیین و برای خود تقدس کسب میکند، مرد ناچار است همیشه دنبال زنان ایدئالی بگردد که آنقر بی روح باشند که جز فرمانبرداری و سوختن و ساختن، واکنشی در مقابل هوی و هوس مرد بروز ندهند. در صورت ضرب این شخصیت در دوگانه ی اجبار و مالکیت نرگال، زن فقط میتواند در دوگانه ی همسر بی اراده و فاحشه ی آوازه خوان تجلی کند. اما همانطورکه نسخه های چینی این دو ایزدبانو یعنی فی یان و هیده نشان میدهند هیچ یک از این دو به نفع صاحب مردشان که فغفور یا پسر آسمان نام گرفته، عمل نمیکنند و کاملا برعکس به او ضرر میرسانند. کشتن روح زن به نفع کامجویی مرد، بیشتر سبب زوال مرد میشود.

در نمایشنامه ی «بانوی دوم» the second maiden که به طور اتفاقی در اوایل قرن 19 در موزه ی لندن کشف شد این موضوع انعکاس یافته است. در این نمایشنامه، ماکسنتیوس امپراطوری است که در بین مردم از محبوبیت برخوردار است ولی اشراف از او بدشان می آید و یک دلیلش هم این است که همسران اشراف را شکار میکند و به بستر خود میبرد. در یک مورد، زن اشرافی برای این که نمیخواهد به شوهر خود خیانت کند خودکشی میکند. با این حال، ماکسنتیوس سعی میکند با جسد زن همبستر شود ولی لب های آغشته به زهر زن، امپراطور را مسموم میکند و ماکسنتیوس هم میمیرد. این داستان، نسخه ی مکمل افسانه ی لوکرتیا است. لوکرتیا یک زن اشرافی عفیف رومی بود که به سبب تجاوز تارکین از وابستگان خاندان سلطنتی به او، خودکشی کرد و این اتفاق، محرک انقلاب رم، سقوط سلطنت و پیدایش جمهوری رم شد. هر دو زن به سبب نفرت از خیانت به خانواده ی خود دست به خودکشی زدند اما در یکی تجاوز به زن زنده اتفاق می افتد و در دیگری به جسد او، چون زنی که از روح و اراده خالی شده باشد تفاوتی با جسد ندارد. در هر دو مورد، زن مرده سبب سقوط متجاوز از جایگاه قدرتش میشود و درواقع این متجاوز، به جای مردانی با روحیه ی مردسالار ستیزنده از نوع مارس نشسته که زن ها را وسیله ی خوشی خود میدانند و به آنها به چشم یک جسد نگاه میکنند.

نگاهی دوباره به پایان دوران مشرکین قدیم و درس آن برای جهان امروز

نویسنده: پویا جفاکش

روزنامه ی اطلاعات در شماره ی 30 آبان 1402 یادداشت های جلال آل احمد در 13 تیر 1336 در باب دیدار او و سیمین دانشور (جمع آوری شده به کوشش محمد حسین دانایی) را نشر داده که در بخشی از آن، جلال مینویسد:

«آنچه که از زیبایی رومی شنیده بودم، هنوز در مردها بیشتر از زن ها است. نسبت زیبایی در مردها خیلی بیشتر است تا در زن ها، و لابد به همین علل بوده است که "پدراست" ها در این ملک هنرمند بوده اند یا هنرمندها "پدراست". آدم بهشان حق میدهد.»

روزنامه جلو لغت "پدراست" یک 1 زده و در پاورقی نوشته است: pederast یعنی «منحرف». البته "پدراست" به طور دقیق یعنی مردی که میل به رابطه ی جنسی با پسرها داشته باشد. اگر این را در شرع ادیان ابراهیمی یک انحراف بدانیم، دلیل نمیشود از کلمه ی «منحرف» استفاده کنیم چون انحراف ها در شرع زیادند و حداقل از دید خود ایتالیایی ها با تاریخ تهوع آوری که برایشان نوشته اند پدراستی کمترین انحراف محسوب میشود.

درواقع انحراف محسوب شدن پدراستی مدیون قرار گرفتنش در لای سیاهه ای از انحراف های وحشتناکتر موقع عبادت شیطان است. این که انگلیسی های خیلی مذهبی، خانواده شان را به امریکا انتقال دادند تا از رواج پدراستی در جامعه ی انگلستان فرار کنند، محصول ثانویه ی ترسی بزرگتر از کسانی بوده که عامل رواج پدراستی در جامعه شمرده میشدند: یهودی های شیطانپرستی که در سبت سیاه خود، فحشا و زنای محصنه مرتکب میشدند و برای شیطان آدم قربانی میکردند. آنها مواد روانگردان و مشروبخواری افراطی را در جامعه رواج میدادند تا طی وحشی گری ای که زایل شدن عقل بر مردم تحمیل میکند، شیطان هنوز قربانی های مورد نظرش را از آدم ها بگیرد. سبت سیاه تقریبا همان باکانالیا یا آیین های مخدر و شهوانی وحشیانه ی دیونیسوس بود که مرزش با آیین های رقیبش متعلق به کوبله الهه ی زمین از بین رفته بود. کاهنان کوبله مردان همجنسباز زن مانند موسوم به گالی ها بودند که نامشان با مردم گالیک یا گاول یا کلت که ساکنان پر تعداد منطقه ی اروپای مرکزی و غربی و جنوبی بودند عجین گردیده بود. ژولیوس سزار نوشته است که گاول ها لاتین را بهتر از رومی های ایتالیایی صحبت میکنند لابد چون گاول ها و البته گالی ها اصل فرهنگ لاتین و محصول آن مسیحیتند. یعنی تمام داستان های وحشیانه درباره ی جادوگران و اعمال شنیع آنها فقط برای این بوده که فرهنگ یهودی-مسیحی را از آن چیزی که قبلا بوده، تزکیه کنند و تغییر دهند. در این راه، خدایان به دو تکه تقسیم میشدند. صفات خوب در یک تکه قرار میگرفت و تبدیل به یک قدیس انسانی مسیحی میشد و صفات بد یا آنچه اخیرا بد تلقی شده بود و نیز چیزهای بدی که اخیرا به پایش نوشته شده بود، در یک تکه ی دیگر قرار میگرفت و جنی شیطانی تلقی میگردید. درست مثل دیونیسوس که به چند قدیس با عناوین دیونیسیوس و دنیس تقسیم شد و آنچه از او باقی ماند شیطان رجیم بود. بدین ترتیب، ترس بی مورد و ابلهانه ای درباره ی جادوگران شیطانی در تمام اروپا راه افتاد تا مردم از ترس این که اعمال سابق، شیاطین و جادوگران را به زندگیشان دعوت کند از انجام اعمال مخالف شرع جدید چون پدراستی دوری کنند و آنها را انحراف بشمرند. بعد این سوال پیش آمد که راستی آن همه جادوگر شیطانی چه شدند؟ پاسخ داده شده در قرن 19 این بود که میلیون ها نفر از آنها در دادگاه های انکیزاسیون ژزوئیت ها محکوم شدند و در آتش سوختند. ولی واقعیت این بود که دادگاه های انکیزاسیون بیشتر علیه جعل سکه شکل گرفته بودند. در کتابچه های راهنمای تفتیش عقاید، لغات را عمدا به گونه ای تفسیر کردند که از آن معنی آدم کشی به دست آید. مثلا کلمه ی مالفیز که به جادوگر ترجمه شده، درواقع به معنی نامرغوب و بی کیفیت است و درباره ی اشیاء تقلبی منجمله سکه های جعلی به کار میرود.:

“the church inquisition”: stolenhistory.net

این جادوگرکشی، شکل محترمانه تری به نام دگر اندیش کشی پیدا کرده و تا مرز تغییر زورکی عقاید و تحمیل دین در اروپا پیش رفته و در این حالت از یک دوره ی کوتاه انکیزاسیون به دو هزار سال تاریخ ترسناک مسیحیت فرافکنی شده است. بنابراین انکیزاسیون به نوعی در ابتدای تصویر رایج ما از تغییر فرهنگ و جهان گستر شدن شرع یهودی-مسیحی اروپایی به هر طریقی که ممکن است رخ داده باشد قرار خواهد گرفت.

ژزوئیت ها را عامل انکیزاسیون ودگراندیش کشی های گسترده در اروپا میشمرند. اما بنیانگذار دادگاه های مربوطه نه ژزوئیت ها بلکه ژان کالوین پروتستان بوده است. البته این احتمال وجود دارد که ژان کالوین (یعنی ژان کچل) نام مستعار ژان آلمانو استاد ایگناتیوس لایولا بنیانگذار مکتب ژزوئیت باشد. اگر اینطور باشد محل ژان کالون با مکتب کالونیسم به سوئیس منتقل شده، چون ژان آلمانو در اصل یک خاخام یهودی به نام یوحنان بن اسحاق از مانتوآ (مادرید اسپانیا) بوده که خاندان و آشنایانش موجد اشرافیت های موسوم به مانتوآ در ایتالیا شده اند. او کسی بود که به خاخام اسحاق لوریا یکی از موثرترین چهره ها در تکثیر کابالا در سطح اروپا اجازه ی فعالیت آشکار و اثرگذاری داد. نام یوحنان که معادل ژان و یوهان آلمانی است، او را به دیگر بنیانگذار فرضی پروتستانتیسم یعنی مارتین لوتر هم وصل میکند. چون احتمالا آثار منسوب به مارتین لوتر که اصول پایه ی پروتستانتیسم را هم مشخص میکنند متعلق به «یوهان مارتین لوتر» کشیش قرن 18 هستند. اگر نسبت مارتین لوتر با رم مسیحی از طریق خاخام یوحنان را بپذیریم میتوانیم بفهمیم چرا لوتر نسبت به یهودیت اینقدر دوگانه است بدین معنی که از یک سو به شدت یهودیان را دشمن میدارد و از سوی دیگر با برتری دادن عهد عتیق بر عهد جدید، امکان مطرح شدن دوباره ی یهودیان به عنوان قوم برگزیده ی خدا را ایجاد میکند؟ درواقع اگر ژزوئیت یا یسوعی به معنی عیسوی را در صدر پیدایش رم مسیحی قرار دهیم آن وقت خاخام یوحنان موقعیتی شبیه ژوزفوس فلاویوس در صدر مسیحیت پیدا میکند. ژوزفوس فریسی متهم است که در زمان فتح یهودیه به دست رم به رومیان پیوسته و به ادعای همکاری با آنان، با ایجاد فرقه ی میترا حول لژیون های رومی و کم کم پر کردن ارتش از یهودیان، روم را از درون تغییر محتوا داده و یهودی کرده و مسیحیت یهودی تبار نتیجه ی این یهودی شدن روم است. ملیتوی ساردیسی و هیپولیتوس رومی، ژوزفوس را عضو کلیسای مسیح خوانده اند. جروم استریدونی در «آثار برجسته» آثار جوزفوس را جزو ادبیات مسیحی رده بندی میکند. بده ی محترم، جوزفوس را یکی از پدران کلیسا میخواند. ژوزفوس یک شورشی رومی بوده که توسط ژنرال وسپازین دستگیر شده و وقتی پیشگویی امپراطور شدن وسپازیان را نموده، از مرگ نجات یافته و جزو قوای وسپازیان شده است. عین این داستان را درباره ی خاخامی به نام یوحنان بن زکای هم گفته اند. آیا این یوحنان همان ژان آلمانو و ژوزفوس با هم نیست؟ یوحنان بن زاکای یک خاخام یهودی از فرقه ی پاروشیم یا فریسی ها بود و فریسیان همان قوم فارس یا پارس هستند. سنت اوریژن نوشته است که پارسی عنوان اعضای فرقه ی میترا بوده است. ظاهرا میترائیسم ژوزفوس ازاینجا به روم تابیده است و اما کلیسای این مکتب، قاعدتا معبد خاخام یوحنان بن زکای در یاون در کنار دریاچه ی طبریه است که در ازای پیشگویی مزبور، جایزه ی ساخت آن را از وسپازیان دریافت کرد. یاون مسلما همان یاوان یعنی نامی است که یهودیان برای یونان یا گریس استفاده میکردند. ویلهلم کامیر معتقد بود که خدایان یونانی الاصل روم، درواقع متعلق به مذهب نخست یهودی هستند که پس از ممنوع شدن توسط دستگاه کلیسای مسیحی روم، با داستان های کتاب مقدس که به عقیده ی او در قرون وسطای متاخر و در اروپا نوشته شده است، جانشین شده اند؛ جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم یونانی-رومی همان یهوه و خانواده اش همان فرشتگان سقوط کگرده و نفیلیم هستند. کامیر، رم ایتالیا و دستگاه واتیکانش را همان یهودیه و روم فاتح یهودیه را همان امپراطوری آلمانی روم میداند که به نام امپراطوری رم مقدس میشناسیم. هنر رنسانس مورد علاقه ی واتیکان که در آن مرزی بین خدایان یونانی-رومی و قدیسین مسیحی نیست، در حکم یهودی یعنی یونانی شدن روم آلمانی توسط یهودیان سابق است. البته ممکن است این یهودیه نیز با خاندان های مانتوآیی به ایتالیا منتقل شده باشد و قبل از آن، همان جایی بوده باشد که دگراندیش کشی پیشین رومی در آن رخ داده است: یعنی سقوط مکتب بلغاری الاصل کاتارها در فرانسه. فراماسون ها خودشان را دنباله ی مکتب کاتار جای زده اند و مدعیند این مکتب به همراه تمپلارها از آزار رم به بریتانیا گریخته است. این به نوعی یادآور فتح انگلستان توسط ساکسون ها نیز هست؛ چون ساکسون ها یکی از مشهورترین جنگ های دامنه دار را با شارلمان بنیانگذار امپراطوری رم مقدس داشتند و در این جنگ، شکست خوردند. شارلمان به معنی شاه بزرگ، چکیده ی تمام امپراطوران رم باستان است و امپراطوران روم باستان با یک خاندان شاهی پارسی به نام آل ساسان جنگیدند که ساسان را میتوان همان ساکسون دانست. از طرفی ساکسون یعنی از نسل سکاها که با خاستگاه سکایی اشرافیت آلمانی مرتبط است. همچنین اسکاتلند پناهگاه تمپلارها در بریتانیا میتواند به سرزمین اسکیت ها یا سکاها معنی شود. سکاها از سمت روسیه به اروپا آمدند و تاریخ روسیه در ارتباط با چگونگی سقوط سکاهای یهودی معروف به خزرها مشابهت هایی با پایان ساسانیان در جنگ با رومیان دارد. مطابق تاریخ روسیه، اسلاوهای تحت حکومت روس های ژرمن، خزرها را در ایتیل شکست دادند و به نواحی دورافتاده متواری کردند اما خود روس ها نیز به زودی به تصرف حکومتگران مسلمان مغولی درآمدند که دولت خزر را برای همیشه از بین بردند. این شبیه پیروزی هراکلیوس بر خسرو شاه پارسی و تضعیف شدید ساسانیان در اثر این جنگ است که اما درنتیجه ی آن حکومت بسیاری از متصرفات رومی و خود قلمرو ساسانی به دست اولین خلفای مسلمان عرب افتادند. روس های یاد شده جانشین روس های جدیدتر رومانف هستند که خود را دنباله ی امپراطوران یونانی قستنطنیه میخواندند و البته قبر یوشع در کریمه و در نزدیکی ساحل قستنطنیه (استانبول) نشان میدهد که محل جنگ های کتاب مقدس زیاد از قستنطنیه دور تصور نمیشده است. یوشع تلفظ دیگر یسوع یا عیسی هم هست و قبر مزبور قبر عیسی مسیح هم تلقی شده است که درنتیجه ی آن، قستنطنیه یکی از کاندیداهای اورشلیم به نظر میرسد. میدانیم که در تاریخ امپراطوران یونانی روم، کنستانتین کبیر اولین امپراطور مسیحی روم، مقر حکومت خود را از رم ایتالیا به قستنطنیه انتقال داده است. این در حکم انتقال محل رم از روم کافران به اورشلیم است و شارلمانی در آن به صورت سلطان سلیمان قانونی درمی آید که درست مثل کنستانتین و شارلمانی قلمرو خود را با جنگ، توسعه ی فراوانی میدهد. کنستانتین با فتح امپراطوری تجزیه شده ی رم، امپراطوری را احیا میکند و سلیمان هم با تصرفات کشورهای اسلامی خارج از قلمرو خود (ترکیه) همین کار را میکند. سلیمان همچنین بنا بر افسانه های لاتینی بخصوصی در صدر پیدایش اسلام یهودی-مسیحی تبار هم قرار دارد چون در مذهب پذیری از دیوید روبنی و دستیارش سولومون ملکوم تبعیت کرده است که قاصدهای جریان صلیبی اروپا برای فراهم کردن شرایط جنگ صلیبی علیه سرزمین های شرقی از سوی غرب بوده اند. ظاهرا دیوید روبنی و سولومان ملکوم همان پیامبران موسوم به داود و سلیمان در روایات اسلامیند و سایمان پسر داود تلقی شده چون سولومان ملکوم پیرو و درواقع تولید دیوید روبنی بوده است. چون اینها مسافرانی در ظاهری معمولی بودند، داود و سلیمان هم در نزد مسلمانان بیش از پادشاهان، شبیه مردم معمولی چون صنعتگر و حصیرباف هستند. اما چون دیوید روبنی کیش شاهی مقدس را از غرب به شرق آورده، اسم سولومان ملکوم بر روی یک امپراطوری ساز افسانه ای که کم کم به سلیمان قانونی تبدیل شد ماند و این سلطان سلیمان به عنوان فرمانروای قستنطنیه همان سلیمان شاه اورشلیم نیز هست. «سولومان ملکوم» به معنی سلیمان شاه، یک چهره ی اسطوره ای و تولید دیوید روبنی (داود ربانی یا الهی) به کنایه از خاندان داودی است که از غرب به شرق منتقل میشود تا نسخه ی بومی سلیمان تورات تهیه شود و چه بسا نام شارلمان نیز بر اساس نوعی تلفظ از سولومان یا سلیمان پدید آمده باشد. اشرافیت داودی از اولاد خودخوانده ی سلیمان، رهبری یهودیت را در دست داشتند و فریسی ها پیروان آنان بودند. جوزفوس نیز در ویتا خود را یک فریسی خوانده است، اما از سوی دیگر، خود را از خاندان سلطنتی حشموناییان نیز شمرده است. حشموناییان چه در اسم و چه در نبرد خود علیه یونانیان بر سر سرزمین مقدس (اورشلیم=قستنطنیه) همان عثمانی ها هستند که یک خاندان ترک قزاقند و ارتباط یافتن عثمانی با روم ناشی از این است که رم لاتینی، فرزند فرهنگ سکایی الاصل احتمالا ترک اتروسک های ایتالیا شمرده میشد. ازآنجاکه قزاق ها اعقاب خزرها شمرده میشوند قضیه یادآوری نسبت ترک ها با یهودیت است. عثمانی ها قدرت را از حکومت ترک قبل از خود موسوم به سلجوقیان قبضه کرده اند که درواقع اسمشان تلفظ دیگری از سلوکیان فرمانروایان یونانی ترکیه و سوریه در زمان حشموناییان است. نکته ی جالب این است که منابع یهودی تا زمان جنگ های مزبور بین یهودیان و سلوکیان، از یونانیان نامی نبرده اند و از آن جالب تر این که یونانیان نیز در بخش اعظم تاریخ باستان خود هیچ اسمی از رم ایتالیا نبرده اند. این قطعا با برابری نام های یونان و روم در منابع فارسی، ترکی و عربی همخوانی دارد. درواقع درگیری رومیان با یهودیان، همان درگیریشان با یهودیانی است که در یک فرهنگ لاتینی به زبان یونانی مینویسند. در «علیه آپیون»، ژوزفوس به مانند فیلون، هرگز از یهود به عنوان یک ملت ریشه کن شده صحبت نمیکند، بلکه به مستعمرات یهودی موسوم به آپویکیا در اروپا میبالد. او در علیه آپیون ادعا میکند که رومی ها قانون یهود را الگو قرار داده اند و این که قانونگذاران یونانی چون فیثاغورس، آناکساگوراس و افلاطون، در برداشت موسی از طبیعت الهی مشترک بودند، اما اشتباه کردند و برداشت خود را بر مردم تحمیل نکردند. او میگوید که در میان یونانی ها فقط کرتی ها و اسپارتی ها قوانین خود را در پیوند با سیستم عبادی آموزش میدهند و به نظر میرسد دراینجا اسپارت همان شفرد (چوپان) لقب یهودیان، و سافاردیم به معنی یهودی های اسپانیایی باشد که نام اسپانیا از آن می آید و اسپانیا دروازه ی اشرافیت داودی به روی اروپا است. ژوزفوس قوانین سختگیرانه ی افلاطون را قویا استوار بر تعالیم یهودی میخواند. «راسل جیمز کین» بی این که نامی از ژوزفوس ببرد، در مطالعه ی تطبیقی افلاطون و متون یهودی به این نتیجه میرسد که افلاطون از تورات الهام گرفته است. دراینجا دوگانگی مادیگرایی یهودی با معنویت گرایی افلاطون همان دوگانگی یهودیت با مسیحیت است چون مسیحیت کاتارها یک مذهب غنوصی بود که به دوگانه ی روح و جسم و تضاد این دو در انسان اعتقاد داشت. مطابق این مکتب، خدای یهود خود شیطان بود. ولی مسیحیتی که درنهایت از میدان پیروز به درآمد مسیحیتی بود که میگفت خدای تبدیل شده به مسیح، خود خدای یهود است. ازاینرو معنویت قبلی در ترکیب با مادیگرایی یهود شکل گرفت و از قوانین یهود تبعیت کرد و این در پلاتو (افلاطون) حالت فلسفی پیدا کرد که احتمالا همان «پلتون» کشیش بیزانسی مهاجر به ایتالیا است. دراینجا جامعه ی رومی برابر با مذهب مسیحی است و وسپازیان و پسرش تیتوس که مخدومان ژوزفوسند امپراطوران مسیحی هستند. در بعضی منابع منسوب به قرن 15 تیتوس یک جنگجوی صلیبی شمرده شده است.:

KabalaH: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

اگر زمان یهودی شدن مسیحیت از زمان فتح یهودیه توسط قوای رومی شروع شده، انتظار داریم که اتفاقات از زمان اولین فاتح رومی یا بلافاصله پس از مرگ او سرعت بگیرند. درصورتیکه این فاتح رومی را شارلمان بدانیم، در این صورت باید نظریه ی موروزف را بپذیریم که میگوید لویی پارسا پسر شارلمان، همان اخشوارش شاه پاگان یهودی زده ی کتاب استر در عهد عتیق است.

موروزف معتقد بود که جودیت باواریا همسر دوم لویی پارسا نسخه ای از استر کتاب مقدس است و مارک گراف نیز نظریه ی او را با داستان های دیگر این پازل تکمیل میکند. استر یک زن یهودی است که پس از خشم گرفتن اخشوارش بر ملکه ی اولش، ملکه ی این شاه پارسی میشود و او را به قدرت بخشیدن یهودیان و تضعیف قدرت پاگان ها در امپراطوری میکشاند. جودیت باواریا نیز باعث به هم خوردن نظم حاکم بین پسران لویی پارسا از همسر اولش میشود و در تجزیه ی امپراطوری اولیه ی روم مقدس نقش آفرینی میکند. پاشاسیوس، جودیت باواریا را متهم به جادوگری و فسق و فجور و پر و بال دادن به «همه ی آنهایی که در کارهای بدخیم مهارت دارند» کرده بود. مطابق این اهام، جودیت از طریق ارتباط نامشروع با کنت برنار سپتیمانیا اتاق دار و مشاور مورد اعتماد لویی، وی را علاقه مند به توسعه ی فحشا و جادوگری در کشور نموده بود. با این حال، اشعاری هستند که جودیت باواریا را به عنوان «جودیت دوم کتاب مقدس، مریم خواهر هارون در توانایی های موسیقاییش، صفیه زن پیامبر، پرورش یافته، پاکدامن، باهوش، وارسته، از نظر روحی قوی و در گفتگو شیرین» توصیف کرده اند. هرابانوس مائوروس نامه ای تقدیرآمیز به جودیت نوشت و به خاطر «عقل ستوده» و «کارهای نیک» او وی را تجلیل کرد و از او خواست به «مبارزه» اش ادامه دهد و در این راه، از ملکه استر کتاب مقدس الگو بگیرد. آیا نابودی امپراطوری روم مقدس وظیفه ی جودیت باواریا بود؟ معنی اسمش پاسخ را میدهد. جودیت یعنی زن یهودی. علاوه بر این، جودیت نام یک شخصیت در عهد عتیق و در کتاب جودیت نیز است. جودیت از هولوفرنس سردار نبوکدنصر و فاتح آشوری یهودیه دلربایی میکند و پس از ازدواج با او، شب، او را در خواب میکشد. این اتفاق در جایی به نام بیتولیه می افتد که همان بیت الله یا خانه ی خدا است و میتوان آن را بیت اللحم نیز تلفظ کرد. بیت اللحم محل تولد مسیح است. بیت الله لقب مکه است و یکی از برداشت ها از کلمه ی مکابی، به معنی اهل مکه است. مکابیان وارثان سلسله جنگ های یهودیان با سلوکیان هستند که با قیام حشموناییان آغاز شد. ظهور حشموناییان واکنشی به یونانی سازی یهودیه توسط آنتیوخوس اپیفانس بودند. یکی از عقاید یهودی ردکننده ی کتاب دانیال این است که کتاب دانیال، در زمان آنتیوخوس نوشته شده و بلتشصر شاهزاده ی بابلی که هدف انتقاد خداوند واقع شده، نام مستعاری برای آنتیوخوس است. بلتشصر، پسر نبوکدنصر فاتح بابلی یهودیه است. میدانیم که مطابق کتاب دانیال، بعد از سقوط بلتشصر، داریوش اخشوارش شاه بابل شده و وی احتمالا خود اخشوارش کتاب استر است. بنابراین داریوش، رویه ی تغییر یافته ی بلتشصر است و تغییر ماهیت بلتشصر یا لویی پارسا به داریوش، در حکم همان قتل هولوفرنس به دست جودیت است. بنابراین جودیت و استر یک شخصیت واحدند. در کتاب هرودت، داریوش برای فتح بابل عزم جنگ با شاهی که خود را نبوکدنصر خوانده است مینماید اما قادر به گشودن شهر نیست. زوپیر سردار داریوش خود را به شدت مجروح و ناقص میکند و به نزد بابلی ها میرود و ادعا میکند که داریوش او را به ناحق مثله کرده و حالا او میخواهد از داریوش انتقام بگیرد و به همین دلیل به بابل ملحق شده است. با جلب اعتماد بابلی ها زوپیر موفق به گشودن دروازه های بابل به روی دشمن و فتح بابل میشود. یک قهرمان ناقص مورد خیانت قرار گرفته تقریبا شبیه عیسی مسیح شاهراده ی یهودا است که پس از زجرکش شدن توسشط یهودیان، مورد پذیرش دشمنان رومی یهود قرار میگیرد. عیسی دستگاه و وسیله ی قهرمانانی است که رم را به نفع یهودیان و یهودی زدگان از درون فتح میکنند. ازاینرو جالب است که زوپیر، قابل مقایسه با اسب تروآ نیز هست که سربازان یونانی، درون آن وارد شهر تروآ شدند و شهر را از درون فتح و دروازه ها را به روی دشمن گشودند. هلن تروایی معادل جودیت برای یونانیان به نظر میرسد. بهانه ی جنگ یونانیان علیه تروآ، دزدیده شدن هلن توسط پاریس شاهزاده ی تروآیی بود که پاریس را میتوان پارسی خواند و با شخصیت دگرگون شده ی شاهزاده ی بابلی/رومی مقایسه کرد. بنابراین یونانیان همان یهودیان هستند در یک فرم متفاوت از آنچه از آنها انتظار داریم، فرمی که به جنگ دشمنی میرود که خودش بخشی از آن است، همچون حشموناییان که به نام احیای دین خدا با یونانیان میجنگند ولی درنهایت خودشان دست به ترویج یونانی مآبی میزنند. دراینجا یونانی و یهودی دو نام برای یک دستگاهند. در عین حال، اگرچه یونان مزبور، یک جامعه ی غربی و دربردارنده ی فرانک های پیرو شارلمان است، توسط یکی دیگر از نسخه های استر، به جامعه ی موسوم به یونانی در ترکیه و بالکان ربط می یابد: ماریا کومننوس. این ملکه ی بیزانس که نایب ابسلطنه ی پسر 12ساله اش الکسیوس دوم کومننوس است، خواهر بوهموند سوم بود . ازاینرو فرانک ها را خیلی در مملکت بیزانس یا روم شرقی قستنطنیه قوی نمود و این باعث نارضایتی بومیان شد. نتیجه ی شورشی که در واکنش به این مطلب پیش آمد، ناپدید شدن 60هزار مسیحی کاتولیک از سطح شهر در اثر قتل و فرار بود که بیشترین صدمه را جوامع ایتالیایی جنوایی و پیزایی شهر دیدند که تنها 4000بازمانده شان به عنوان برده به ترک ها فروخته شدند. مارک گراف، این اتفاق را روایت دیگری از قتل عام پروتستان ها به دست کاتولیک ها در فرانسه در شب یادبود سنت بارتلمی میداند. مارک گراف همچنین ماریا کومننه را با النا وولوشنکا همسر ایوان مخوف و نسخه ی روس هلن و جودیت مقایسه میکند. دیمیتری پسر النا نیز زود مرد. ولی چند نسخه دیمیتری دروغین پس از خود یافت که بعضی کشته شدند ولی یکی به شاهی رسید. این همان بازگشت ایلیا مرد مقدس ناپدید شده به صورت عیسی مسیحی است که یک بار کشته میشود ولی مقدر است دوباره به قدرت برسد و حکومت جهانی تشکیل دهد.:

“Judith of Bavaria”: mark graf: chronologia: 10/2/2020

بنابراین مسیح مرد خدا پسر جودیت باواریا است که میتواند از یک فاحشه ی حقه باز تا یک مریم مقدس تغییر ظاهر دهد. جودیت است چون مطابق اسمش کنایه از زن یهودی است و اهل باواریا است چون باواریا همانطورکه اسمش نشان میدهد محل رشد یابی خاندان باوئر (رتچیلد بعدی) است که ظاهرا کل تاریخ فعلی به خواست آنان و الیگارشی بانکدار عظیم حولشان تدارک دیده شده است. یعنی مسیح پسر خدا از زن یهودی ای است که میتواند هم ماریا یا مریم مقدس باشد و هم در قالب ماریا کومننه یک نسخه از عروس جادوگر فحشاگستر جناب شارلمان؛ ازاینرو است که زندگینامه ی مسیح را طوری نوشته اند که مادرش را بتوان همزمان هم فاحشه خواند و هم دوشیزه ی درستکار. چون درواقع این دو فرم زن، دو نقاب مختلف برای یک دستگاه واحد در یهودیت هستند که هر گاه لازم باشد ماسک شرع الهی را به چهره میزند و هرگاه لازم شد ماسک سبت سیاه و جادوگری را. ظاهرا طی ماجرای پنهان شده پشت افسانه ی انکیزاسیون، یهود وقتی میخواستند روم را از درون به نفع خود تحریف کنند، اول ماسک پاگان ها را زدند و داستان های وحشتناک جنسی و جنایتکارانه درباره ی اعمال پلید آنها گستردند تا مردم را از مذهب اولشان بترسانند و بعد وقتی این ترس به وجود آمد، ماسک مرد خدا به چهره زدند تا به نام مبارزه با این فساد ضد قانون، مردم را به آن سمتی که خود میخواهند بکشانند.

مارک گراف در تفسیر فوق، به یک نسخه ی ایتالیایی ایوان مخوف اشاره میکند که هر دو نقاب را به عنوان دو بخش از زندگی خود دارد و او پاپ الکساندر ششم است. پسر محبوب او جوآن یا جیووانی (معادل ایتالیایی نام ایوان پسر ایوان مخوف) توسط پسر دیگر پاپ یعنی سزار بورژیا کشته شد و پاپ که مرد بسیار خوشگذران، هوسباز و دین به دنیا فروشی بود غم خود از این اتفاق را سزای گناهان خود دانست و سعی کرد از آن پس آدم خوبی باشد (قابل مقایسه با پشیمانی ایوان مخوف از قتل پسرش ایوان ایوانوویچ). بنابراین پاپ الکساندر به عنوان فرمانروای رم و احتمالا نسخه ی دیگری از الکساندر کبیر یونانی (اسکندر رومی در تواریخ شرقی) درست به مانند رومیان که از قتل عیسی مسیح پشیمان شدند و سعی کردند گناه خود را جبران کنند، از فاز فاسد و وحشی نسبت داده شده به پاگانیسم خود خارج شوند و به آغوش خداوند بروند. جوآن پسر مقتول پاپ، همان عیسی مسیح است و سزار بورجیا همان آنتی کریست یا دجال. نام جوآن برای مسیح ما، لغتا همان یوحنا است که او را با یحیای تعمیددهنده دیگر رقیب عیسی در لقب مسیح تطبیق میکند. از طرفی مارک گراف بیان میکند که لغت جیووانی را میتوان به از تبار جووه یا خدا هم معنی کرد که جووه هم ژوپیتر خدای اعظم روم است و هم یهوه خدای یهودیان؛ گویی که ژوپیتر و تمام دوران پاگانی صدها ساله ی روم در تاریخ رسمی همه با یک پاپ یهودی الاصل مسیحی یعنی الکساندر به اصطلاح ششم شروع شده باشد. نکته ی جالبی که مارک گراف دراینجا به آن اشاره میکند، این است که پاپ الکساندر ششم، پایان دهنده به دوران قدرت تمام نشدنی خاندان های یهودی کولونا و اورسینی تلقی شده است. کولونا همان شاه داودی ها یا رهبری رش گلوتا یا اشرافیت یهود بودند که از اسپانیا به کل اروپا چنگ انداخته بودند و اورسینی را مارک گراف، تلفظ دیگری از فارسینی یعنی از نسل فریسیان معنی میکند. بنابراین الکساندر ششم هم خودش شکلی از روم شکست دهنده ی یهود بوده است. پس دوران فساد تصویر شده برای زندگی او و فرهنگش، جعل شده تا زیست شیطانی دشمنان یهود را نشان دهد و دوران توبه اش خلق شده تا نشان دهد تاثیرات مثبت او به خاطر آن است که با پاگانیسم وداع کرد و به آغوش خدای یهود بازگشت. حجم بالای زنای با محارم در زندگینامه ی پاپ الکساندر ششم و پسرانش، تکرار آن اتهام تهوع آور به پاگانیسم است که زنای با محارم را مجاز شمرده است و یهودیت بوده که این رسم را از بین برده است که امروزه میدانیم ابدا چنین است؛ ولی مخاطبان مسیحی گول خورده ی این شایعات، راه های زیادی برای فهمیدن این موضوع نداشتند و بنابراین دلیل کافی برای نگران بودن از تاثیر گرفتن بچه هایشان از جادوگری پاگانی داشتند.

امروزه نیز تمام جریان های ترویج فحشا و زنای با محارم، جادوگری، جنگ و خونریزی، و ساختارشکنی فرهنگی، به عیان ترین شکل ممکن نسخه ی اصیل و اولیه ی خود را در دستگاه فرهنگی ایالات متحده که به طور کامل توسط اشرافیت یهود اداره میشود میجویند. هیچ دستگاهی از هیچ فرهنگ مشرکی قبل از هالیوود یهودی امریکایی، امکانات کافی برای جادویی نشان دادن تصاویر را نداشت و هنوز هرآنچه آنچه به شدت پاگان به نظر میرسد فقط یکی از پرده های سبت سیاه یهودی است. اهمیت این موضوع در آن است که ما را نگران میکند که ذات آدم ها کثیف و حیوانی است و بدون آنچه تورات یهودی و دنباله ی انجیلیش گفته اند راه نجاتی برای انسانیت قابل تصور نیست. آن وقت باید تا ابد به پیروی از خدای یهود برای جانشینانش در زمین یعنی اشراف حاکم بر کشورها جنگ بکنید و بکشید و کشته شوید که الان نمونه هایش را داریم در غزه و اوکراین میبینیم. فکر میکنم الان یک چیز خیلی برای مردم دنیا لازم باشد و آن بازگشت امیدشان به انسانیت و وجود جنبه های مثبت در روح انسان است؛ جنبه های مثبتی که هیچ خاخامی نمیخواهد و نمیتواند به آدم ها بدهد.

درباره ی پیشگویی قدیمی حکومت یک زن بر آینده ی ایران

نویسنده: پویا جفاکش

خرابه ای در طالش گیلان با کاربرد نامعلوم. بومیان به آن "اسپی مزگت" میگویند که به معنی مسجد آسمانی بوده است.

اخیرا با دوستانم محسن و رامین قدم میزدم. محسن چیز عجیبی تعریف کرد. گفت که مادربزرگش تعریف میکرده که در حدود 70 سال پیش در روستایشان از توابع لاهیجان، کتابی بوده که در آن پیشگویی شده بود که بعد از شاه، یک «آخوند» حاکم ایران میشود و بعد از آخوند، زمام قدرت دست یک مرد بی عمامه می افتد؛ بعد از مرد بی عمامه، یک زن قدرت را به دست میگیرد و در زمان آن زن، کشور دچار قحطی ها و بدبختی های فراوان میشود و مردم دچار احساس ناامنی و اوقات تلخی مداوم هستند. بعدا آن کتاب را روحانی ده تصرف کرد و از آن زمان، کسی از سرنوشت آن خبری ندارد. وقتی که این را گفت، رامین گفت که شاید یک جورهایی راست باشد؛ میگویند یک پیشگویی قدیمی است که بعد از آخوندها یک زن حاکم ایران میشود و آن زن هم «نور پهلوی» دختر رضا پهلوی است. گفتم اینها را حتما دار و دسته ی رضا پهلوی و سلطنت طلبها درست کرده اند. رامین کمی فکر کرد و گفت: «آره. ولی ممکن نیست پیشگویی درباره ی حکومت آینده ی یک زن از قدیم وجود داشته و پهلوی ها آن را به نفع خودشان عوض کرده باشند؟» یک کمی فکر کردم و از محسن پرسیدم: «آن کتاب چطوری وارد روستای مادربزرگت شده بود؟» محسن جواب داد: «نمیدانم. ولی مادربزرگم تعریف میکند که گروهی پارچه فروش مدام از خارج به روستا می آمدند و به مردم پارچه میفروختند. ولی مردم به آنها پارچه فروش نمیگفتند، میگفتند "جهود ها". یعنی وقتی اینها می آمدند در روستا پخش میشد که "جهودها آمدند." جهودها در ازای پارچه از مردم، چیزهای قدیمی اعم از کاغذ قرآن قدیمی و اشیاء قدیمی و سکه ی قدیمی و خلاصه هر چیزی که به نظر مردم بی ارزش بود و جهودها به آن علاقه داشتند میگرفتند. با توجه به این علاقه ی آنها به عتیقه جات و چیزهای فرهنگی، بعید نیست آنها کتاب را به روستا داده باشند.» رامین پرسید: «یهودی ها این چیزها به چه دردشان میخورد؟» گفتم: «یهودی ها بزرگترین سمساری ها و عتیقه فروشی های قدیمی را اداره میکردند و اکثر این بنگاه ها در اراتباط مرتب با مستشرقین و جریان های سیاسی غربی بود. آنها از روی این عتیقه ها متوجه میشدند که چه چیزهایی برای مردم جالب یا باارزش است و از روی آنها برای حکومت بر ملل تحت سلطه برنامه ریزی میکردند. ضمنا این جمع آوری به از بین رفتن منابع فرهنگ واقعی و جانشین کردن آن با فرهنگ وارداتی کمک میکرد.» رامین گفت: «اینجوری بیشتر با عقل جور درمی آید. چون نمیتوانم باور کنم آدم های پولدار، به مسائل فرهنگی قدیمی که عمدتا آمیخته به اعتقادات دینیند باور داشته باشند.» اما محسن گفت شک دارد آدم پولدار واقعا بتواند آنقدر بی دغدغه باشد که بی نیاز از ماوراء الطبیعه شود. او داستان مردی را مثال زد که میشناسد. این مرد که اکنون 55 سال دارد، قبلا در تجارت سونی اریکسون بوده و الان اینقدر پول دارد که میتواند تا دم مرگ خوش بگذراند؛ زن و فرزندی هم ندارد که نگران اعمال آنها باشد؛ اما خودش برای خودش دغدغه درست میکند. مثلا اگر کسی او را بعد از یک ملاقات ترک کند، پیش همه میگوید: «این چرا اینطوری خداحافظی کرد؟ منظورش چه بود؟» و اگر تا هفته ی دیگر، هیچ واقعه ی مشکوک دیگری رخ ندهد، یک هفته ی کامل درباره ی نیات شوم احتمالی آن شخص خیالپردازی های عجیب میکند. با این حال، بدون دیگران هم نمیتواند بماند و از تنهایی میترسد. چون همه اش توی سرش صداهایی میشنود و فکر میکند وقتی تنها است، ارواح و اجنه اطرافش میچرخند.

این حرف، نکته ی جالبی را به ذهنم میرساند و آن این که کابالا یا عرفان یهود، فقط یک سوء استفاده ی مادیگرایانه از باورهای معنوی مردم نیست بلکه تلاشی مادیگرایانه برای فرونشاندن نگرانی های فراطبیعی جامعه ی ثروتمندان نیز هست. به نظرم این تا حدی در تاریخ یهود هم منعکس شده است.

همانطورکه میدانیم، جهانی شدن عقاید یهود با پیدایش مسیحیت یهودی تبار شروع شد که الگوی مقدس ادعاییش مصلوب شدن عیسی مسیح در زمان هرود پادشاه نبطی تبار یهودی منطقه ی یهودیه بود. هرود عضو خاندان سلطنتی ادوم بود و ادوم بر یهودیه میکرد. حاکمان ادوم، اعراب نبطی بودند که به تجارت در منطقه ی وسیعی بین چین و افریقای سیاه میپرداختند و یکی از مهمترین چیزهایی که تجارتش در ید کامل آنها بود گیاهان معطری بود که تنها در بیابان های مجاور نبطیه در منطقه ی جنوب شام و شمال غربی عربستان سعودی میروییدند و در تشییع جنازه ی مردگان کاربرد داشتند. ازآنرو که تجارت نبطیان به اعتقادات ماوراء الطبیعی مردم درباره ی زندگی پس از مرگ مردگانشان بستگی داشت آنان بسیار به تحکیم و گسترش اعتقادات مردم درباره ی زندگی پس از مرگ و جهان دیگری غیر از جهان ما میپرداختند. نبطیان به معابد، "مزگت" میگفتند. این کلمه نه فقط عنوان معابد زرتشتیان است، بلکه ریشه ی لغت "مسجد" برای معابد مسلمانان نیز هست. "مزگت" به معنی محل "زگت" یا "زکات" است و زکاتو در آشوری به معنی تصفیه، پاک شدن و خلوص یافتن است، چیزی که یک مذهب معنوی از روی آوردن مردم به خداوند انتظار دارد. البته "مسجد" در عربی را به معنی محل "سجده" میخوانند که حالتی از نماز است. در این مورد، باید توجه کرد که سجده نیازمند سرنگون شدن نمازگزار است و زگت هم ظاهرا با لغت "سقط" که ریشه ی سقوط است ارتباط دارد. منظور این است که انسان با صدمه خوردن از زمین به نشانه ی جهان مادی، متوجه ارزش جهان معنوی میشود و سعی در خالص سازی خود میکند. کلمه ی زکات همچنین با کلمه ی آشوری دیگر "سیخات" به معنی به سیخ کشیدن یا میخکوب کردن مرتبط است. این لغت مرتبط با "شاخ" است که هم نام عضو سخت تیزی در سر حیوانات است و هم نام شاخه ی درخت. سیخ و میخ نیز هم مثل شاخ حیوانات تیزند و هم مثل شاخه ی درخت برای آویزان کردن چیزها به کار میروند. ظاهرا مصلوب شدن مسیح با به میخ کشیده شدن او به صلیب که یک نماد الهی است و البته سقط شدن موقت او با این اتفاق، تمثالی از معنی عبادت است. ولی در مسیحیت یهودی تبار، این به یک اتفاق منحصربفرد در «تاریخ» تبدیل شده و ظاهرا میخواهد از تکرار آن در تمام مردم جلوگیری کند. این در حکم شورش یهودیه علیه ادوم است و میتوان آن را تعبیر به شورش مادیگرایی علیه اعتقاد به جهان دیگر دانست. یهودیان نیز تاجر بودند، اما تجاری که اجازه نمیدادند نگرانی های مردم درباره ی مجازات گناهانشان در جهان دیگر، مانع تجارت و پول درآوردن با گناهان مردم شود. با این حال، به ادعای برخی مناسک کابالایی قرن 19، مردم فقط بعد از قرن 12 آنقدر مادی شدند که ناخواسته شرایط رشد و قدرت گیری تجارت یهودی را فراهم کنند. چون در این زمان، تغییرات آب و هوایی ای رخ داد که مغناطیس بلورهای آب در درون بدن انسان را تغییر داد و واحد ارتباطی مکعب شکل بلورها تبدیل به یک ارتباط الکتریکی دوگانه یا باطری مانند شد که آدم ها را به مرض دچاری به ثنویت خوب و بد مینمود. جادوگران آتلانت، سعی نمودند تا با ایجاد وسایل جادویی موسوم به کریستال های آتش، به جریان انرژی مثبت در جوامع کمک کنند. اما فرزندان بلیعال که یهودیان دنباله رو آنها بودند آتلانت ها را تحت تعقیب قرار دادند و جریان آنها را منقطع نمودند. در رم، خاندان بورجیا وابسته به فرزندان بلیعال، تمام کریستال های آتش را جمع آوری و در واتیکان مهر و موم کردند. بعدها کابالیست های وفادار به فرزندان بلیعال، از توسعه ی جهانبینی ارسطویی، نوعی فیزیک وفادار به بلیعالی ها پدید آوردند و با امضای آیزاک نیوتن (یعنی اسحاق، واحد اندازه گیری جدید) منتشر نمودند و همزمان، کریستال های آتش نیز در جهت توسعه ی دانش الکترومغناطیسی و تایید فیزیک نیوتنی توسط آن به کار گرفته شد. اینها توضیح جادویی رشد صنعت و تمدن و الکترونیک در اروپا و امریکای قرن 19 هستند. در توضیح فرزندان بلیعال آمده که آنها به سبب جمود و یکنواختی که بر جهان حاکم کردند، همه چیز را به جنگ اشکال و ظواهر خلاصه کردند و اقدام به بناهای سنگی عظیم از گذشته تا هنوز نمودند چون آنها شکل داشتن جسم جامد سنگی را مقابل سیالیت آب قرار میدادند و البته این بلورهای آب بودند که مدت ها مزاحم تجارت آنها بودند. این درحالیست که همانطور که یخ از جامد شدن آب به وجود می آید، هیولای آب هم منشا هیولای زمین تلقی میشد و هر دو آنها در ابتدا برابر با تهاموت اژدهای مادینه ی لجه بوده اند. اژدهای دریایی هنوز بیشتر با دنیای دیگر ارتباط دارد و در نقاشی های قرون وسطایی مسیحی، در حال بلعیدن گناهکاران تصویر میشود. رودررویی این دو شکل مختلف اژدها به طلسم تصویر یک مار مقابل یک اژدهای اسب مانند بالدار انجامیده که از روی اسب دریایی تخیل شده است. اسب دریایی را در یونانی هیپوکامپوس مینامند که به معنی هیولای اسب است. اسب دریایی یک ماهی است که سرش شبیه اسب است و باله هایی شبیه بال پرندگان دارد بطوریکه به نظر میرسد یک ماهی است که درحال تبدیل شدن به جانوران خشکی و دریا است. در مقابل، مار در جاده ها و تپه های جاده مانند چون تپه ی مار اوهایو و تپه های مشابهش در بریتانیا و جاهای دیگر انعکاس می یابد. بیشتر مراکز اصلی تجاری، بنادر کنار دریا بودند و جاده ها از آنها منشا میگرفتند. بنابراین سیالیت مار از اژدهای دریایی می آمد. اسب دریایی به کمک باله اش که به بال های پرندگان تشبیه میشود در آب حرکت میکرد و مار هم بال اژدهای دریایی را میخورد همانطورکه جاده ی تجاری از تغذیه ی حرکت در دریا به حرکت می افتاد. اما این تشبیه میتوانست به این معنی باشد که جادوی سیالیت آب هم بر مردم کرانه ی دریا تاثیر میگذارد و آنها را از جمود درمی آورد و نسبت به وضع موجود ناراضی میکند. نواحی ای مثل نوار غزه که منطقه ای محاصره شده در کنار دریا است میتوانند کلی روح نارضایتی از دریا دریافت کنند. تردیدی وجود ندارد که جدا شدن حماس از فتح و تصرف نوار غزه توسط آن کمک بزرگی به دولت اسرائیل در مانع تراشی برای تشکیل دولت عرب در فلسطین بوده و به نظر برخی اسرائیل به ایجاد حماس کمک کرده است. اما حمله ی بی سابقه ی اخیر اسرائیل به غزه بعضی را بر آن داشته که تصور کنند اسرائیل، تحت تاثیر جادوگرانش، نه از حماس بلکه از روح غزه نگران است و میخواهد مردم آنجا را از کنار دریا حتی الممکن تخلیه کند. این شایعات معمولا در امریکا ظهور میکنند و یک دلیل آن هم وضعیت جغرافیایی خاص امریکا است که رودررویی اژدهای دریایی و مار را در خود بومی میکند. امریکا مقصد گردبادهای دریایی موسوم به هاریکان است که ازافریقا و از طریق اقیانوس اطلس به امریکا میرسند و تصور میرود پس از آن با پیشرفت در خشکی تبدیل به تورنادو یا گردباد زمینی میشوند. گردبادها درست مثل یک مار به هم پیچنده هستند ضمن این که درونشان خالی و پر از هوا است. کلمه ی عربی برای هرج و مرج آب و هوایی، «طوفان» بوده که شبیه نام تایفون هیولای ضد نظم در اساطیر یونانی-مصری است. تایفون یا طوفان، از "تف" به معنی رطوبت می آید و کلماتی مشابه به اشیا و افرادی کنایه میزنند که مثل گردباد پرهیاهو ولی از درون توخالیند. لغت آلمانی "داف" DUFF به معنی چیزی بی کیفیت جزو این همخانواده ها است. در انگلیسی بریتانیایی این لغت به معنی متظاهر و آدمی است که ظاهر و باطنش با هم نمیخواند. در انگلیسی استرالیایی این لغت مفهوم فریبکار و دزد را پیدا کرده است. با این حال، از سال 2003 به این سو، این لغت بیشتر به سمت تعبیر شدن به زنانی که به دلیل عمل های جراحی و آرایش غلیظ، ظاهر غیرواقعی به خود داده اند به کار رفته و معنی زن خودنما را هم پیدا کرده است. کلمه ی داف مرتبط با DEAF به معنی توخالی نیز هست که معنای ثانویه ی مرتبط با آن، زن نازا است. DUB به معنی ناشنوا درابتدا به معنی کسی به کار میرفته که عمدا نمیخواهد حقیقت را بشنود. این لغت مرتبط با DUMB و STAMB به معانی احمق و خر است. STUPID یعنی کسی که کار احمق ها را انجام داده است. به طرز شگفت انگیزی این لغات مرتبط با temper یا temple به معنی اصلی احمق کننده هست که هم به معبد مذهبی ازجمله معبد یهود گفته میشوند و هم به طویله.:

D(102): chronologia.org

کلمه ی تفنوت که فرم مادینه ی نام تایفون به نظر میرسد، اسم مناسبی برای یکی از مدل های مادینه ی هیولا است. او همسر شو خدای شیر شکل مصری است. زمانی که شو به شکل یک شیر نر است، تفنوت به شکل یک شیر ماده است. زمانی که شو به شکل یک مرد است، تفنوت به شکل یک زن است. زمانی که شو عصبانی است، تفنوت هم عصبانی است. به دلیل همین مقلد بودن از همسر، گاهی تفنوت، یک زن با سر یک شیر نر تصویر میشود. این تصویر، متعلق به سخمت یا چشم رع الهه ی دیگر مصری نیز هست. سخمت یک خدای خورشیدی و منعکس کننده ی اوج قدرت خورشید در انقلاب تابستانی است. او ضمنا الهه ای بسیار وحشی و خرابکار است. بر اساس ارتباط سخمت با اوج خورشید در طول سال، تفنوت هم منعکس کننده ی خورشید ظهر در وسط آسمان در طی روز است، در نسبت با شوهرش که با طلوع و غروب ارتباط دارد، چون شو خدای افق ها به نشانه ی وصل شدن آسمان و زمین است. چهار ستونی که در چهار گوشه ی جهان، آسمان را بالای زمین نگه میدارند دست ها و پاهای شویند و شو با سرش خورشید را در آسمان جابجا میکند. بدین ترتیب، شو معادل اطلس غول نگهدارنده ی آسمان در اساطیر یونانی است. او همچنین معادل هرکول خدای پوست شیر پوش است که مطابق یک داستان، مدتی آسمان را به جای اطلس بالای سر خود نگه داشت. هرکول به عنوان یک انسان شیرمانند منعکس کننده ی تصویر دیگر شو به عنوان یک موجود نیم انسان-نیم حیوان است که با میمون تطبیق میشود. شو پسر آتوم رع خدای خورشید است و رع در مقام آتوم یا خدای خالق معادل پتاح دیگر خدای مصری است. فرزندان پتاح، پیگمی ها یا انسان های کوتوله ی حیوان مانندی بودند که یادآور میمون ها هستند. شو در تصویر شدن به شکل یک شیر که جانوری درنده و جنگاور است، "پسران خرابی" را در هرموپولیس شکست میدهد تا پدرش رع وارد آنجا شود. هرموپولیس محل پرستش 7 خدای موکل وقوع پاییز و دوران زوال خورشید هستند و کار شو در موقعیت فصل ها معادل کار روزانه ی او یعنی تصرف افق شرق در صبحگاه برای طلوع خورشید است.:

“creation records discovered in egypt”: George saint clair : strand press: 1898: P145-154

اگر شو را لحظه ی طلوع یک روز بدانیم و به یک مرد آسمانی تشبیه کنیم، او میتواند نماد یک انقلاب به نام نور دانش باشد که به دوران تاریکی حکومت ستمگر پیشین خاتمه میدهد؛ مثل همان انقلابی که انتظار میرفت به مارضایتی های ناشی از حکومت شاه در ایران خاتمه خواهد داد. همانطور که نقطه ی اوج این روز دوران سخمت الهه ی نابودگر است، نقطه ی اوج تمدن یک کشور بعد از انقلاب هم حکومت یک زن خواهد بود، اما دوران این زن، با دوران خرابی گسترده ای همراه خواهد بود که انعکاس ویرانگری سخمت است و با افول خورشید به سمت غروب پس از اوج خود مرتبط است. اما لازم نیست انتظار داشته باشیم حتما یک فرد انسانی در مقام این زن ظاهر شود وقتی که متوجه شده ایم تمام این گونه پیشبینی ها منعکس کننده ی چرخه های رفت و آمد خدایانند و به جای کشور با کل زمین طرفیم. شوی نیمه حیوان وظیفه دارد تا دوران شکوه پدر آسمانیش را فراهم کند. دوره ی مدرن هم با توسل به داروینیسمی پیش آمده که میگوید انسان یک حیوان و اصلا یک میمون است و در جای شو قرار دارد. مدرنیته هنوز محصول مذهبی الهی به جای آتوم رع است و نوعی انگیزه در او برای فراهم کردن عصر معنویت یا روز خدا در او هست. چیزی که حتی در ثروتمندان دارای مشی داروینی مثل آن مردی که دوستم تعریف میکرد هم محرک عواطف ناخوشایند میشود.

شاگردان سهروردی: حق با بهایی ها است یا با دشمنان بهایی ها؟!

نویسنده: پویا جفاکش

کنفگوراب، بهار 1400

پدرم به یاد می آورد که در زمان کودکی، روزی پدرش صبح زود، او را از خواب بیدار کرد تا محصولات مزرعه –پدرم یادش نیست پیاز بود یا ذرت- را از روستایشان کنفگوراب به لاهیجان ببرند و بفروشند. بار زیاد بود و آنها باید آن را کول میکردند و پای پیاده (هنوز جاده ی ماشین رو نبود) تا محله ی غریب آباد لاهیجان حمل میکردند. آن زمان، آنجا بازارچه ای بود که روستاییان در آن محصولات خود را عرضه میکردند و بیشتر، خانم ها درآنجا رفت و آمد میکردند. با این که زمان شاه بود، ولی پدرم تعریف میکند که تمام خانم های بازارچه محجبه و اکثرا چادری بودند. زمانی که پدر و پدربزرگم بساطشان را آنجا پهن کرده بودند، خانمی جلو آمد و قیمت را پرسید. پدربزرگم گفت: کیلویی 25 زار. خانم مشتری از پدربزرگم خواست تا 15 زار حساب کند. پدربزرگم قبول نکرد. خانم مشتری گفت: «برادر. شما که این را خودتان کاشته اید. میتوانید آن را کمتر حسلب کنید.» پدربزرگم جواب داد: «ما خودمان کاشته ایم، درست. ولی زحمت کشیده ایم و باید جوابش را ببینیم.» خانم مشتری مجددا سر قیمت چانه زد و ناگهان اعصاب پدربزرگم خراب شد و با صدای بلند گفت: «میگویم برای این زحمت کشیده ایم. باز هم "تو تی دهنه خره کینه منسن وا کونی" (تو دهانت را مثل مقعد خر باز میکنی) و میگویی 15 زار؟» و کنایه اش به گشاد شدن غیر عادی مقعد خر موقع تخلیه ی مدفوع بود. این را که گفت، خانم به شدت برآشفت و هرچه فحش از دهانش درمی آمد به پدربزرگم داد و رفت. پدربزرگم از این عکس العمل متعجب شده بود. چون به گفته ی پدرم، بارها این کنایه را موقع جواب دادن به مادربزرگم به کار برده بود، ولی مادربزرگم چون زن بردبار و آرامی بود، جوابش را نداده بود و پدربزرگم انتظار داشت این یکی خانم هم چیزی نگوید و شاید اصلا نمیدانست دارد حرف بدی به خانم خریدار میزند. به قول معروف: «یک بار جستی ملخک. دو بار جستی ملخک. آخر به شستی ملخک.»

برخوردهای عشقی مردان امروز با زنان نیز مانند این هستند. بسیاری از مردان انتظار دارند جملات عاشقانه و یا تکه های جنسی وقیحانه زن ها را به آنها جذب کند. قاعدتا این روند هم آخر به یک واکنش منفی آزاردهنده از جنس ضرب المثل ملخک می انجامد. قانون این است که باید در همان اولین برخوردها جواب عکس بدهد مگر این که دخترها به دلیلی این شرایط را پذیرفته باشند. این شرایط تابع پذیرش عمومی قانونی مردانه است که میگوید زن قوی با مردان لاس میزند و یا لاس زدن ها و تکه پرانی های مردان را تحمل میکند. امروزه بسیاری از زن ها دوست دارند مثل مردها قوی باشند. آنها عادی بودن و درست بودن این قانون را از فیلم ها و یا دوستانی که زیاد فیلم میبینند آموخته اند. چون فیلم ها پر از قهرمانان زنی است که پدرهای پولدار مهربان ولی بی غیرتی دارند که روی زندگی خصوصی دختران مردآسایشان کنترلی ندارند.

اصیل ترین این فیلم ها انیمیشن علاء الدین دیزنی است. علاء الدین قهرمان داستان، نوجوان دزد فقیری است که ازدواج با پرنسس جاسمین انگیزه ی او برای ماجراجویی و ثروتمند شدن است. جاسمین یک شاهزاده خانم است، اما نه یک شاهزاده خانم طبیعی پادشاهی های قدیم. نه شاه پدر جاسمین، بلکه خود جاسمین است که تعیین میکند میخواهد با چه کسی ازدواج کند و شاید ازدواج با در به دری مثل علاء الدین به این دلیل برای او جالب است که مطمئن است پس از این خودش رئیس خواهد بود. محیط این داستان یک پادشاهی شرقی هزار و یک شبی است ولی همه میدانیم چنین چیزی از سنت مردم شرق نزدیک قدیم غایب بوده است مگر این که شاهزاده جاسمین دیزنی را شکل به روز شده ای از شاهزاده خانم های خاندان جاسمین یعنی اولاد موسی بدانیم که قدرت و اصالت با آنها از طریق مادران و نه پدران جابجا میشود و این دنباله ی رسم موسی است که خودش هم به سبب ازدواج با صفورا دختر شیخ مدین، جانشین شیخ شد و به مقام رهبری معنوی و از این معبر رهبری سیاسی رسید. در تورات، خط موسی را حذف کرده اند و فقط خط هارون را برجسته کرده اند که کاهنان لاوی از آن برمیخیزند. اما موسی و هارون دو روی یک سکه اند. در سنت یهودی هم وعده ی مسیح جنگجو داریم و هم وعده ی مسیح کاهن. هر دو مسیح، شکل قفل و محدود شده ی صحنه هایی از زندگینامه ی یک قهرمان اسطوره ای واحدند ولی شما میتوانید از روی این قفل ها هم یوشع جنگجو را به دست آورید و هم هارون کاهن را و هم جمعشان را که موسی است. جالب است که یوشع و یشوع (عیسی) دو تلفظ از یک کلمه اند و یوشع، یشوع جنگجو، و یشوع، یوشع کاهن است و هر دو همان موسی هستند که نامش فرم دیگری از مشیا یا مسیح است. گسترش مذهب موسی در آسیا را نتیجه ی تبعید یهودیان اسیر به میان اقوام دیگر دانسته اند و اگر در دیگر اقوام، وراثت مذهب از پدر میرسد و در یهودیت از مادر، زنان خاندان جاسمین، وسیله ی خوبی برای یهودی سازی مستتر در پشت پرده ی وراثت رهبری مذهب قبلی به فرزندانشان بودند. بنابراین آنها باید با ایجاد مذاهب یهودی مانندی که در خاورمیانه توسط تاتارهای ختی اخذ شده و به شمال در اسکیتیه منتقل شده اند، در شرق و غرب منتشر شده باشند. یهودیان اشکنازی اروپایی که از نسل اسکیت ها و بخش اعظم یهودیان دنیایند آشکارترین جنبه از این یهودی سازیند. آنها از نسل خزرها هستند که مجموعه ای از قبایل ترک یهودی شده را در خود جای داده بودند. بررسی ژنتیک اشکنازی ها ضمن تایید ترکیب های پیاپی آنها با مردمان نا یهودی، یک عنصر یهودی اصلی ولی ضعیف خاورمیانه ای را شان میدهد که ظاهرا از آذربایجان ایران به شمال انتقال یافته است. ولی در این عنصر نیز یک وراثت ثابت زنانه داریم که بنیادش بیشتر کردی به نظر میرسد. در تاریخ رسمی منطقه ی کردها را بخشی از سرزمین مدیا یا ماد میدانند و این ظاهرا به سبب تاریخ یهود است که میگوید شلمنصر امپراطور آشور، یهودی ها را به مناطق رود خابور و مدیا تبعید کرد. البته کردها جزو مردم بین النهرین هستند ولی در شرق و نواحی کردستان ایران نیز پیشرفت قومی داشته اند. یکی از اولین پیشرفت های بزرگ آنها در شرق به منطقه ی سهرورد در سرزمین ترک نشین زنجان وابسته به آذربایجان بود. اینجا خاستگاه شیخ شهاب الدین سهروردی صوفی معروف دانسته میشود که مکتب اشراق ابن سینا را توسعه داد و آن را با تعالیم زرتشت آمیخت و سلطنت زرتشتی پارسیان باستان را جامه ی عرفانی پوشاند که هرچه شیعی تر شدن این ملغمه در فلسفه ی صدرایی، درنهایت به پیدایش سلسله های مدرن پهلوی و جمهوری اسلامی در ایران انجامید. واقعیت این است که سهروردی میتواند به راحتی به معنی زرتشتی باشد. چون سهرورد، فرمی از زهره وند یا از نسل زهره است. زهره در اینجا به جای عیشتار الهه ی بابلی و موکل سیاره ی زهره نشسته است. از طرفی زهره تلفظ دیگری از زهرا و هر دو به معنی درخشنده اند. بنابراین از نسل زهره و از نسل زهرا میتوانند با یکدیگر همپوشانی داشته باشند و از نسل زهرا مفهوم سید شیعی را هم به خود بگیرد و اگر توجه کنید در شیعه هم وراثت پیامبر هم از طریق دخترش زهرا به دست می آید. دراینجا زهره به این خاطر مطرح شده که عیشتار به استر ملکه ی یهودی اخشوارش شاه پارس تبدیل شده و این زن با تسلط بر همسرش، سبب یهودی شدن مملکت پارس میشود که دراینجا لغت فارس یا پارس ظاهرا با فرقه ی یهودی پاروشیم یا فریسی ها مرتبط شده است. ربط این داستان به زرتشت در این است که نام زروآستر یا زرته اشتر را میتوان به زرو-استر یا ذره عشتر معنی کرد که همان معنی فرزند زهره یا سهرورد را میدهد. از طرفی زرتشت هم ذره ایشت یا ذره ایشه یعنی فرزند زن معنی میدهد که باز هم یادآور به خاندان جاسمین است و البته یکی از القاب عیسی مسیح. مسیح هم فرزند مادرش تلقی میشود و یوسف پدرش ربطی به تقدس او ندارد. اما ممکن است یوسف صاحب اصلی مکتب جاسمین باشد همانطورکه در یهودیت نیز مردها رئیسند و زن ها دون مرد تلقی میشوند. این یوسف، ظاهرا همان ژوزفوس فلاویوس نویسنده ی تاریخ یهود است که به امپراطوران رومی خدمت میکرد. او مخترع مسیحیت و از این جهت در حکم پدر مسیح است. ژوزفوس معاصر تخریب معبد یهود به سزای شورش یهودیان بود و روش جدیدی را برای ادامه ی نبرد یهود علیه روم اختراع کرد. در آن زمان، یهودی ها زیر سلطه ی اعراب نبطی ادوم به مرکزیت پطرا بودند و خدایشان یهوه را ازآنروکه ال مینامیدندش، با ایلو یا اله یا الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید نبطیان تطبیق کرده بودند. این خدا همان خدایی بود که تحت عنوان میترا از ترکیه به روم گسترش یافته بود و با آپولو و هلیوس خدایان خورشیدی محبوب یونانی-رومی برابر بود. به نوشته ی فلاویوس باربریو، ژوزفوس با سرمایه ی یهودیان، یک اخوت نظامی-اشرافی با محوریت اسرار میترا بین رهبران رومی ایجاد کرد و یهودیان نیز به خاطر حمایت مالی خود، کسانی را به درون این سیستم فرستادند و کم کم قدرت یهودیان در سیستم آنقدر زیاد شد که تمام رهبران رومی یهودی بودند و بدین ترتیب مسیحیت یهودی تبار زمینه ی سیطره بر روم را یافت. اگر دقت کنید مذهب زرتشت نیز یک اصلاحیه از مذهب میترا در ایران تلقی شده است و در آثار منسوب به سهروردی نیز رنگ خورشیدپرستی بسیار تند است. حتی میتوان گفت چون خورشید از شرق طلوع میکند سهرورد به عنوان اولین بزرگترین پیشروی جاسمین ها در شرق، موقعیت مقدسی یافته است. با این حال درنهایت بزرگترین سهم از این موفقیت را همدان تصرف کرد که خود را محل مقبره ی ملکه استر و شریک یهودیش در کلاه گذاشتن سر اخشوارش یعنی مردخای خواند. بنابراین اینجا محل قبر سلف سهروردی در تاسیس مکتب اشراق یعنی ابن سینا (پسر سینا) شد که جالب است سینا در اسمش هم با همان طور سینای تورات محل زندگی یهوه تطبیق میکند. ابن سینا نیز مثل خورشید از یک شرق بسیار دور در بخارا به تدریج به غرب آمد تا درنهایت در همدان ماند. با این حال، هیچ کدام از آثار منسوب به او تا دوران مدرن نه در همدان و نه در هیچ کجای دیگر ایران شناخته نشده بودند و این آثار به همراه تمام آثار فلسفی دیگر منسوب به ایران قرون وسطی در دکن دوران استعمار انگلستان توسط خاندان نظامیه کشف و منتشر شدند. علت این است که حکام دکن که به لقب نظام الملک شناخته میشدند شیعه هایی بودند که خود را از نسل سهروردی میخواندند. یکی از دلایل عنوان شده برای عدم وجود آثار ابن سینا در ایران آن است که او اسماعیلی بوده ولی در زمانی که اسماعیلی های ایران و آسیای مرکزی تابع اسماعیلی های مصر بودند. با جدا شدن اسماعیلی های ایران از حکومت مصر و تاسیس پادشاهی جداگانه ی آنها در الموت در ایران، آثار ابن سینا که دوران قبلی را تایید میکردند باطل شدند و از بین رفتند. این داستان ظاهرا برای نشان دادن سرکشی نظامیه نسبت به شیعه های اسماعیلی پاکستان –هند شمالی سابق- است که دنباله ی اسماعیلی های الموت هستند و ظاهرا نظامیه سعی داشتند ادعای بازگشت به اصل داشته باشند. الموت ممکن است همان یرموت شهر ناشناخته ی اسرائیلی در منابع یهودی باشد. سقوط الموت را به هلاکو خان مغول نسبت میدهند. به نظر میرسد این، روایت دیگری از سرنگونی حکومت شاهان یهودی خزر توسط مغول ها باشد. البته عنوان میشود که خزرهای اخیر، بازماندگان خزرهای حاکم بر ایتیل در کرانه ی ولگا هستند که توسط اسلاوهای اوکراینی شکست خورده اند و به منطقه ی باب الابواب متواری شده اند. پیروزی اسلاوها بر خزرها کهن الگوی پیروزی رومانف ها در جایگاه حق بر تاتارها در جایگاه باطل است. رومانف ها امپراطوران آلمانی از نسل سزارهای قستنطنیه بودند و ازاینرو خود را تزار مینامیدند اما در راس لشکری از اسلاوها به روسیه ی مغولی یورش بردند. پیروزی آنها پیروزی مسیحیت بر کفر بود اما ظاهرا این پیروزی قبل از هر چیز، جذب افتخارات فرمانروایان مغول پیشین روسیه به پیکره ی حاکمان بعدی و اسلاو روسیه بوده است. جالب اینجاست که نام آتیلا رهبر بزرگ هون ها نیز مرتبط با ایتیل به نظر میرسد و پیروزی رومانف ها بر تاتارها همان پیروزی روم بر آتیلا نیز هست. نام باب الابواب که فرارگاه خزرهای ایتیل است به معنی دروازه ی دروازه ها است که میتواند همان دروازه ی خدا یا بابل باشد که رش گلوتا یا رهبری یهود در آن بودند و ظاهرا همان اورشلیم اصلی بوده است. انتقال مقر رش گلوتا به قاهره ی مصر، باعث نامیده شدن آنجا به بابل شد و ظاهرا علت عنوان کردن جدا شدن اسماعیلیه ی ایران از مصر نیز همین است. مقر اسماعیلی های ایران را جایی در کوه های البرز دانسته اند که ظاهرا این هم با فرار خزرهای یهودی به باب الابواب بی ارتباط نیست. محل باب الابواب را "دربند" در داغستان روسیه دانسته اند. این نامجا در روسی "دربنت" تلفظ میشود که معنی آن جالب است. "در" همان ذره یا زرو به معنی فرزند است. "بنت" در عربی به معنی دختر است ولی دراصل مونث شده ی "بن" است. "بن" اگرچه به معنی پسر است، ولی مقدم بر آن، به معنی پایه و اساس بوده است. بنابراین بنت را میتوان اصل مونث معنی کرد. پس دربنت میشود فرزند اصل مادینه که ظاهرا باز هم همان فرزند زن یا از نسل جاسمین ها است. محلی به نام دربند در کوه های البرز ایران هم بوده که جزو مناطق سر راه لشکرکشی اسکندر بوده است. اینجا باز مطلب جالب میشود چون الکساندر یا اسکندر به عنوان موسس امپراطوری یونانیان، سلف سزارهای روم یونانی است و در نام او است که به یک شکل دیگر روشن میشود چرا هم مغول ها و هم اعقاب سزارها در ساقط کردن خزرها نقش ایفا میکنند. الکساندر به معنی حامی انسان ها است که میتوان آن را فقط الکس به معنی حامی هم خواند. این نام میتواند صورت دیگری از نام هلاکو خان مغولی باشد که الموت را از بین برد. جالب این که با وجود این که گفته میشود هلاکو خان در قرن 13 اسماعیلی ها را از بین برد این زمان، زمان کوچ اسماعیلی ها به هند تلقی میشود درحالیکه اسماعیلی ها در قرن 19 و به دنبال شکست خوردن از محمدشاه قاجار، به هند بریتانیا پناه بردند. از طرفی داعیان اسماعیلی، "باب الابواب" نامیده میشدند که نام دربند هم هست. این لقب نیز قابل مقایسه با لقب باب یا باب الابواب برای بنیانگذار مذاهب بابی و بهایی در ایران است. باب در زمان ناصرالدین شاه قاجار، به فتوای روحانیون شیعه ی 12 امامی اعدام شد. اگر او همان جریان اسماعیلیه و از طریق او همان جریان یهودیت قبلی باشد، معلوم میشود چرا ملاهای ایرانی اینقدر ضد یهود و ضد بهائیند و این که چرا مقر حکومت بهائیان در همان منطقه ای قرار میگیرد که در زمان قاجار، انگلیسی ها در حال تخلیه ی یهودیان درآنجا برای تاسیس اسرائیل در آینده بودند. پیامبر ملاها محمد است و یک محمد به عنوان پدر ناصرالدین شاه در تاریخ اختراع پهلوی ها میتواند نمونه ای از محمد پیامبر باشد و مثل همان پیامبر (به روایت ملاها) به جنگ یهودی ها رفته است. او ضمنا به عنوان آقا محمدخان قاجار به عنوان فاتح و متحد کننده ی ایران نیز عقب تر و در انتهای قرن 18 در راس سلسله ی قاجار قرار گرفته است. ظاهرا همه ی اینها وقایع دوران ناصرالدین شاه را به خود جذب کرده اند. اما دوران ناصرالدین شاه نیز دقیقا تاریخ نیست و شاه قاجار، ویژگی های اخشوارش پارسی را چنان به خود جذب کرده که میتوان گفت خودش هدف انتقام یهودی ها به مدل کتاب استر قرار گرفته است. ناصرالدین شاه درست مثل اخشوارش، درگیر یک حرمسرای رسوایی آور با بدنه ای تقریبا افسانه ای توصیف شده است. علاوه بر آن، یک نسخه از استر هم در کنار او هست و جیران نام دارد. درست مثل استر که با نفوذ بر اخشوارش، نخست وزیر دشمن یهود یعنی هامان را سرنگون میکند، جیران هم با نفوذ بر ناصرالدین شاه، سبب سقوط میرزاآقاخان نوری که با جیران مشکل دارد میشود. این صحنه ها قبل از ایران، در عثمانی ظاهر میشوند. آنجا هم سلاطین را همیشه درگیر حرمسرا میبینیم و یک استر دیگر به نام روکسولانا (خرم سلطان) هم داریم که با نفوذ بر سلطان سلیمان قانونی، هم صدر اعظم توانا و هم پسر بزرگ سلطان را در مظان اتهام قرار میدهد و باعث قتل آنها میشود و سنگ بنای انحطاط امپراطوری عثمانی را مینهد. این دلستان ها تاریخی نیستند بلکه نمادینند و شاه در آن کنایه از روح مملکت است همانطورکه اخشوارش یا کورش یا سیروس، همان آسیروس یا آسور خدای آسوریان یعنی همان ملتی است که یهودیان را شکست داده اند. زن عشوه گر که عقل روح مملکت را زایل میکند، میتواند کهن الگوی هوره ها یا کاهنه های جنسی سبت سیاه یهودی باشد که حکم شخینا یا نیمه ی مونث خدا را دارند و با آمیزش با مردان، با خدا متحد میشوند و ازاینرو در یک ملکه یعنی شخینه جمع می آیند. اگر روح خدای مذکر هم در همه ی مردان مملکت تکثیر شود، آن وقت، فحشای عمومی و بی حیایی زنان، دروازه ی نابودی فرهنگ بومی و چپاول مملکت توسط اشرافیت یهودی زاده و یهودی زده میشود. مردانیس که هدف زنان بی حیا میشوند، فقرایی در حد و اندازه ی علاء الدین هستند که فکر میکنند برای به دست آوردن دل جاسمین ها باید پولدار باشند و جاسمین ها هم همین انتظار را از آنها دارند. چون آنها فقط وقتی خدایی محسوب میشوند که شبیه شاه ها و ملکه ها زندگی کنند غافل از این که تمام این تخیلات، یک برداشت ماوراء الطبیعی از پول پرستی توسط یک مکتب خاص است که با خرج پول و پمپاژش از دریچه ی رسانه، قانون معمول زندگی جا زده شده است و پول را میپرستد فقط به این خاطر که جز پولداری و زندگی شاهانه، هیچ چیز برای فرق داشتن با مردم دیگر ندارد و بدون پول، چیزی برای مقدس خواندن خود در چنته ندارد.:

CULT OF MONEY: joso saeter: sehife: 10/7/ 2012

یکی از نکات سوال برانگیز برای من در این نظریه، داستان اسماعیلی ها است. محمد شاه، آقا خان کرمانی رهبر اسماعیلی ها را شکست داده بود. ادعا میشود آقاخان محلاتی، در زمان بابا خان جانشین آقا محمدخان، پس از این که از مقر خود در محلات قم عازم حکومت کرمان شد، «کرمانی» لقب گرفت. او علیه محمد شاه نوه و جانشین بابا خان شورید ولی شکست خورد و به هند بریتانیا گریخت و او آقا خان اول بود که آقا خان چهارم، سلف فعلی او در پاکستان است. به طرز عجیبی، نام آقا خان کرمانی، همنام یکی از ارکان مشروطه خواهی در ایران است که مردم را به طرز متناقضی هم به دین زرتشت و هم به حکومت ملاها دعوت میکرد و هدفش در هر دو حالت هم تضعیف قاجارها بود. آیا نوشته های منسوب به آقا خان کرمانی، دراصل نوشته های اسماعیلیان تحت کنترل آقا خان ها و اربابان انگلیسیشان نیست و آیا این اسماعیلی های بزک شده همان بهایی ها نیستند که در ایران پس از مشروطه، قدرت بسیاری به دست آوردند و این قدرت را تا انقلاب سال 1979 ایران حفظ کردند؟ آیا یک علت این که ایرانی ها در زمان شاه، دشمنی بهایی ها با خود را به گونه ای که انجمن حجتیه فریاد میکردند باور کرده بودند این نبود که حس میکردند چنین دشمنی ای در کار است؟ مسلما حمله به همه ی بهایی ها کار درستی نیست. اما شاید مهمترین دلیل رفتار خشونتبار علیه بهائیان این بود که حس میشد ایرانی های بهایی با عضو شدن در فرقه، به آن نیرو میدهند. احتمالا بسیاری از شایعات درباره ی رواج یافتن فحشا و روابط آزاد بین مرد و زن توسط بهایی ها در ایران، به این حس ناامنی ارتباط دارد. آیا علت این نیست که بهایی ها به سبب پیشینه ی یهودی-اسرائیلی خود، در دید مسلمانان، همان بدبینی مسیحیان به سبت سیاه یهودی و تلاش یهودی ها برای تحمیل آن به مسیحیان را به خود جذب کرده اند؟ امروزه بهائیت، یک مذهب مخفی است و مردم روزانه با بهائیان برخورد میکنند بی آن که تفاوتی بین آنها و شیعیان بیابند. اما یهودیت در ترویج همه ی انواع فساد از دریچه ی رسانه هایی چون هالیوود و نتفلیکس، هیچ پنهانکاری ای ندارد و اگر بعضی از مردم، نگرانی ای در مقابل این ترویج حس نمیکنند به این خاطر است که در این که اینها فساد باشند شک کرده اند. یادمان باشد در زمان شاه هم مردم در ابتدا بسیاری از مسائل غیر شرعی را که در ایران وارد شده بودند دقیقا مخالف اسلام نمی یافتند. زنده یاد جواد بازیاران (دوبلور پیشکسوت) در یک مصاحبه ی تصویری درباره ی دوبله ی فیلم جن گیر، گفته بود که برای درآوردن نقش جن، کونیاک خورده بود تا صدایش بگیرد و عبارتی گفته بود به این مضمون که «در آن زمان، ما مشروبمان را بیرون میخوردیم و نمازمان را در خانه میخواندیم؛ الان نمازمان را بیرون میخوانیم و مشروبمان را در خانه میخوریم.» میتوان به ضرس قاطع گفت که خیلی دیر و طی دهه ی 50 با اثبات شدن مضرات فردی و اجتماعی بسیاری از آن سوغات های ضد شرعی مدرنیته چون فحشا، مشروب، موسیقی بازاری، قمار، و سینمایی که اینها را تبلیغ میکند، پیش آحاد مردم ایران بود که باعث شد مردم به ملاهای ضد بهایی و ضد یهودی ایمان بیاورند و آنها را به عنوان رهبران انقلاب قبول کنند. در آن زمان، مردم علیرغم تن دادن به مسائل ضد شرعی هنوز مسلمان بودند و آماده بودند هر چیزی را که رهبری شرعی باطل میخواند حتی اگر باطل بودنش کاملا اثبات نشده باشد را قبول کنند. الان مردم سردرگمند که رهبران شرعی بیشتر دشمنشانند یا غربی های آشکارا مدافع تجارت یهودی. ولی من شک دارم که در این سردرگمی، قدمی از اعقابشان جلوتر گذاشته باشند. از زمان کشف اشعار حافظ و خیام در اواخر قرن 19 تا همین الان که هنوز ادبیات مشابهشان در شبکه های اجتماعی دست به دست میشود، هیچکس به اندازه ی مشروبخواران و فحشاکاران، خدا را صدا نزده است؛ آن هم برای این که بگوید چرا هر چیز شیرینی را گناه کرده است. هیچکدام از خوانندگان هم از اینها نمیپرسند که «بابا جان، تو که داری دستورات خدا را زیر پا میگذاری. یک دفعه بگو خدا وجود ندارد؛ خدا را راحت کن. چرا با خدا دعوا میگیری بلکه خدا نظرش را عوض کند؟» برای مخاطبان عجیب نیست، چون خودشان هم مثل شاعران میخواره ی پامنقلی، دلشان نمی آید دست از اسلام و خدایش بکشند. به همین دلیل هم با عقل جور درمی آید که مطابق نظرات بالا، شیعی 12 امامی که در زمان ناصرالدین شاه، علیه اسماعیلیه و بهائیت برخاسته، به اندازه ی دشمنانش ریشه در اولاد زهرا و بنابراین سهروردی دارد و به جاسمین ها متصل میشود. پس ممکن است آن را اصحاب قدرت سخنگوی خود کرده باشند چون درست مثل زمان انقلاب ایران، از واکنش منفی مردم به توحش سبتی نگران شده بودند و میخواستند هنوز مردم را در مشت نگه دارند. شاید همین در عثمانی هم اتفاق افتاده و داستان شبتای زوی تمثیلی از آن است. شبتای زوی که از پیروان سبت سیاه بود، ادعای مسیح بودن کرد و شورش یهودی عظیمی را علیه عثمانی ها در کشور به راه انداخت. ولی وقتی دستگیر شد، به ظاهر به دین اسلام درآمد و پیروانش هم به همراه او به ظاهر مسلمان شدند به این هدف که با درآوردن ادای اسلام پناهی و کاسه ی داغ تر از آش شدن در آن، به مدارج بالای سیاسی و مذهبی در عثمانی برسند و به نام دفاع از اسلام و عثمانی، آنها را از درون نابود کنند که کردند. بعضی از افسانه های تاریخی کدهایی میدهند به این مطلب که درواقع برخلاف آنچه به نظر میرسد اصل یهودیت همین سبتایی یا سبتی بودن است و دفاع از اخلاقیات در آن، تقیه ای است برای رسوخ در مذاهب پیشین و فروپاشاندن آنها.

در مورد اسلام، این به خود زمان پادشاه پارسی که خام استر شد یعنی اخشوارش برمیگردد. اخشوارش تلفظ دیگری از نام کورش است که در تورات، مسیح خدا نامیده میشود چون به یهودیان لطف میکند و اجازه میدهد معبد اورشلیم را که نبوکدنصر تخریب کرده، از نو بنا کنند. به این هدف، زروبابل شاهزاده ی یهودی از بابل به اورشلیم اعزام میشود. زروبابل به معنی فرزند بابل است. در کتاب مقدس، بابل را به فاحشه میشناسند و این فاحشه، الهه عیشتار است که شهر بابل کالبد او است. بنابراین زروبابل همان زرواستر یا زرتشت است. زروبابل، کاهنی به نام عزرا همراه خود میبرد و عزرا نیز شاگردی به نام نحمیا دارد. این اتفاقات میتوانند دقیقا در زمان آغاز اسلام رخ داده باشند. چون اخشوارش به خسروئس یا خسرو نیز قابل تلفظ است و خسروها پادشاهان پارس در زمان ظهور اسلام بودند. در یکی از منابع موسوم به «آخرالزمان های عربی» آمده که یک جنگجوی پارسی به نام نحمیا که به خدمت ارتش اسلام درآمده بود در زمان فتح اورشلیم در زمان لشکریان اسلام، وارد اورشلیم شد و بعد از قربانی کردن یک ورزاو برای خدا معبد اورشلیم را بنا کرد. نحمیای خسروئس باید همان نحمیای اخشوارش باشد و به مانند او معبد اورشلیم را بنا میکند. در تاریخ اسلام، نگفته اند که مسلمانان اورشلیم را فتح کردند تا در آن معبد بنا کنند بلکه میگویند آنها میخواستند معبد را پس بگیرند چون قبله ی اول آنها بوده است. این درحالیست که مطابق تاریخ رسمی، در آن زمان، صدها سال از تخریب معبد یهود به دست رومیان میگذشت. در عوض، مسلمانان معبد قبه الصخره را توسط عبدالملک مروان بنا کردند که اکنون بزرگترین نماد اورشلیم است. آیا معبد یهود همان معبد مسلمانان است؟ یک نکته ی عجیب دیگر. قربانی گاو برای بنای اورشلیم از کجا آمده است؟ قربانی گاو یکی از اعمال کیهانی میترا است و به نوشته ی فلاویوس باربیرو، میترا صاحب یک کیش رمزی یهودی بوده که ژوزفوس فلاویوس، در زمان تخریب معبد بنا کرده تا روم را از درون تصرف کند و به سمت مورد نظر خود حرکت دهد. این حرکت، به پیدایش روم مقدس با مذهب مسیحیت یهودی تبار انجامیده است که تورات یهودیان بخشی از کتاب مقدس آن است. قتل گاو به دست میترا همان شکستن بت گوساله ی سامری توسط موسی است و ظاهرا موسی با نحمیا در هم می آمیزد. نحمیا به عنوان یک جنگجو حکم موسی را دارد و عزرا به عنوان یک کاهن حکم هارون اولین کاهن لاوی را. مطابق یک روایت یهودی کتبی که امروزه بیشتر یهودیان قبولش ندارند، عزرا کل تورات را در خواب دید و بعد از بیداری آن را نوشت. این شبیه معراج خواب مانند محمد پیامبر عرب ها به آسمان ها و برخورد با پیامبران درآنجاست. پس محمد میتواند همان عزرا تلقی شود که با برخورد با پیامبران قبلی، داستان های آنها را کشف میکند و به مردم میدهد. عزرا در لغت همان آسور است و به اندازه ی مسیح، تجسم خدا محسوب میشود. در قرن 16 رسم پرستش کاهنی به نام الئازار در بین یهودیان وجود داشت. این اسم، ترکیب "ال" عنوان کلی خدا نزد یهودیان با نام آسور است که سیروس یا کورش و اخشوارش هم از آن اسم به دست آمده اند. چون یهوه را ال نیز نامیده اند، الئازار نشانه ی تطبیق یهوه با آشور است. آشور همان بعل مردوخ است و بعل به پسر ال یا خدا اطلاق میگردد؛ چیزی شبیه نسبت مسیح با یهوه. [یادآوری میشود که در قرآن، یهودی ها به سبب پرستش عزیر به عنوان پسر خدا، گناهکار شمرده شده اند و عزیر همان عزرا است.] با توجه به این که بعل ها و ال به تمام مردم خاورنزدیک تعلق داشته اند، عزرا به هیچ وجه نمیتوانسته یک پیامبر قبیله ای و صاحب یک قوم خدا مثلا یهود باشد و طبیعتا باید به محمد مسلمانان نزدیک تر بوده باشد. اما برعکس، میبینیم که در کتاب عزرا در تورات، او به شدت با ازدواج یهودیان با نایهودیان مخالفت میکند و حتی میخواهد یهودیان مزدوج با نایهودیان را به طلاق دادن همسرشان وادارد طوری که شهر تا آستانه ی جنگ و ناآرامی پیش میرود. واضح است که دراینجا یهودیت دیگر فقط یک قبیله نیست بلکه یک کاست یا طبقه است که میخواهد مذهب عمومی را به خدمت خود دربیاورد. میدانیم که آنها که اصرار دارند با غیر خود ازدواج نکنند، ثروتمندان و قدرتمدارانی هستند که میخواهند ثروت و قدرت را در طبقات خود حفظ کنند. این شبیه افسانه ی ازدواج فراعنه با خواهرانشان برای حفظ خون خدایی در خاندان خودشان است و میدانیم کهن الگوی فراعنه ازیریس است که خودش برابر آسور و در توجه به حفظ اصالت خون، معادل عزرا است. تمدن مصر باستان و فراعنه با ازیریس و درواقع با عزرا به وجود می آید و به عقیده ی راجر صباح، مصر باستان چیزی به جز یک نوع یهودیت به خط هیروگلیف به جای عبری نیست. این مصر باستان که آثارش در زمان حکومت ممالیک و در همکاری با معماران اروپایی به وجود آمده، برخلاف آنچه میگویند تا قرن 18 و زمان ناپلئون در مصر وجود داشته و اسلام تضادی با آن نداشته است. فقط در قرن 19 و در دوران تسلط اروپاییان بود که اسلام یهودی تبار با لباس های بلند و ریش های بلند و ژولیده ی مردانه تمام مصر را در بر گرفت. همین اتفاق پیشتر و در قرن 18 عثمانی را فرا گرفت درحالیکه پیش از آن، ظاهر اهالی عثمانی تقریبا همان تصویری بود که از یونانیان باستان و بیزانسی داشته ایم. اما چه کسانی آنقدر در این ممالک نفوذ کرده بودند که آنها را وادار به تغییر هویت از بالا کنند؟ مسلما همان کسانی که با فتح مصر و دیگر سرزمین های شمال افریقا، آنها را به راه عثمانی بردند یعنی قدرتمداران فراماسون اروپایی، همان کسانی که سنگ مسیح را به سینه میزدند. آنها دنباله ی فرهنگسازی ژوزفوس بودند و میخواستند آنچه را که از دست داده بودند پس بگیرند. مثلا به این فکر کنید که چرا قربانی گاو در خاورمیانه از بین رفت؟ احتمالا در همان انقلابی که مذهب مندایی را به وجود آورد و به مخالفت با خونریزی و ازجمله تقدیم قربانی خونین به خدا همراه شد. با این که مذهب مندایی هم به شدت توسط یهودیت بازتعریف شده، ولی آثار مخالفت با قتل و جنگ و بخصوص درگیری مذهبی هنوز در آن باقی است. پیامبر مندایی ها یوحنای تعمیددهنده یا یحیی بود که آثار تقدس خود و مشابه هایش در سرتاسر خاورمیانه و شمال افریقا باقی مانده است. یحیی هم همزمان با عیسی کاندیدای مسیح شمرده میشد و به مانند او توسط هرود به قتل رسید. بنابراین عیسی فرمی بازپرداخته از او است. مسیری که به حذف او به نفع مسیح می انجامد به پیدایش لژیون های جنگجویان در مقابل صلح طلبی مندایی برمیگردد و به نوشته ی باربیرو چنین لژیون هایی نیز در فرقه سازی ژوزفوس وجود داشتند و معروف به اکوئتس یعنی اسب سوار بودند که معادل معنایی دقیق شوالیه است. میدانیم که شوالیه های تمپلار بودند که فراماسونری را پدید آوردند. گفته میشود آنها به دنبال تعقیب کلیسای رم، از فرانسه به اسکاتلند گریختند و ازآنجا بر ضد رم فعالیت کردند. اما امکان ندارد گروهی معدود در چنین مبارزه ای پیروز شوند مگر این که ثروت زیادی و به دنبالش پیروان زیاد و سلاح زیاد به دست بیاورند. البته اروپاییان، چنین ثروتی را فقط در امریکا یافتند. درآنجا منطقه ای به نام نیو اسکاتلند قرار داشته که پیشتر نیو فرانسیا نامیده میشد. آیا این همان فرانسه ی تعویض شده با اسکاتلند توسط فراماسون ها نیست و آیا مرزهای کشورهای اروپایی از طریق نوکیسه هایی که در امریکا ثروتمند شدند و توان کشورسازی پیدا کردند تعیین نشد؟ نکته اینجاست: امریکا در غرب جهان تعیین میشود و اروپا هم غرب تلقی میشود با این که همعرض با افریقا است که شرق تلقی میشود شاید چون اروپا از درون امریکا ریشه میگیرد. غرب، جایگاه افول میترا خدای خورشید است و البته میترا همان ازیریس هم هست. ازیریس به دست برادرش سیت که خدای تاریکی است کشته میشود ولی سپس به صورت هورس زنده میشود و انتقام میگیرد. برای اشرافیت یهود، چنین انتقامی فقط از طریق رفتن در لباس گوسفند و تظاهر کردن به دفاع از فرهنگی که آنها را اخراج کرده ممکن است که در این صورت، باید تاریکی و روشنایی با هم جمع آیند و ابدی شوند. ازیریس ورزاو میماند ولی ورزاو مقدسی که باید کشته شود، همان کاری که نحمیا کرد. و اما هورس که بازگشت ازیریس است گوساله ی مقدس است و البته در مقام یک گاو کوچک، برابر با گوسفند مسیح. او در جهان تاریک زیر زمین، رنگ تاریکی را به خود گرفته و ازاینرو است که برخلاف ازیریس صلح طلب، به شدت جنگجو است. هورس بنابراین نیمی ازیریس است و نیمی سیت. حالا اگر قرار باشد خورشید ازیریس و تاریکی سیت به هم بیامیزند باید تاریکی ای را بیاوریم که مثل ازیریس گاوآسا باشد. در این مورد، میدانیم که دب اکبر در قطب شمال، پای ورزاو صورت فلکی ثور تلقی میشد که به شمال پرتاب میشد. صورت فلکی ثور موکل اردیبهشت ماه و فصل کشت و کار بود و بنابراین با زندگی بخشی مرتبط بود. اما دب اکبر با سرزمین های سرد و بی بر شمال ارتباط دارد و قلمرو تاریکی است. دب اکبر مادر دب اصغر محل ستاره ی قطبی است؛ تنها ستاره ای که جایش در آسمان ثابت است و نمادی است از یک خدای ابدی با اصول ثابت و بلاتغییر. تحمیل یک شب ابدی بر جهان، فقط با تبدیل یک دین به کهنه پرستی و محافظه کاری افراطی بدون امکان تطبیق آن با شرایط جدید وابسته است. زمانی که شرق دچار کهنه پرستی و ارتجاع سقوط در دامن یهودیت شکست خورده شده باشد، آن وقت شرق دچار شب است و در غرب، روز است و خورشید میدرخشد. آن وقت شرق مذهبی شیطانی است و غرب کفرانگیز، ایزدی. پس دستگاه سیاسی غرب در مقام خورشید وظیفه دارد با شرق تاریک بجنگد.:

PERSIA: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

با همین حسابرسی معلوم میشود که هورس یا خورشید به جای گوسفند برج حمل، زمانی که وارد برج ثور میشود، قلمرو خود را پس گرفته است و جانشین ازیریس و سیت با هم، و صاحب مقام آنها شده است. اما این داستان، به این شکل تعبیر شده که طی عقب رفتن زمان اعتدال بهاری و آغاز دوران سرسبزی سال در دایره البروج، اعتدال بهاری از برج ثور به برج حمل افتاده است و به دوران برج ثور که آغاز تمدن بوده، خاتمه داده است؛ برج ثور بین حدود 6000 تا 4000 سال پیش بوده و برج حمل بین حدود 4000 تا 2000 سال پیش. هورس برابر با میترا است که ورزاو را میکشد و میترا هم خود مسیح است. البته خدای اصلی که یهوه باشد یک خدای قمری است و تقویم های قمری هم در قدیم مهم تر از تقویم های خورشیدی بودند. عیسی مسیح فقط وقتی که به جای خورشید به قتل میرسد تا ماه در آسمان ظاهر شود از انسانیت خالی میشود و روحش به خدا برمیگردد. برای همین هم قربانی گوسفند را در ادیان ابراهیمی داریم. به همین ترتیب مسیح در مرز اعصار حمل و حوت در حدود 2000 سال پیش به دنیا می آید تا در مقام برج حمل به عنوان بره ی خدا قربانی شود و به ایکتیس یا ماهی برج حوت تبدیل شود یعنی همان عصری که این داستان ها در دوره های متاخر آن درست میشدند. ملک جبار، ارتباط عیسی با بهار علیرغم تولدش در انقلاب زمستانی را در این میداند که مادر عیسی سه ماه –برابر کل زمستان- او را پنهان کرده بود تا دشمن نتواند او را شکار کند. بنابراین عیسی در بهار آشکار میشود و این آشکار شدن حکم تولد دوباره ی او است که به درآمدن از قبر تعبیر میشود و به صورت عید پاک یا ایستر جشن گرفته میشود. علت این است که مسیح، همان سال است که نو شده است. بهار حکم کودک سالی مسیح، تابستان حکم میانسالی و پاییز حکم پیری او را دارد. بنابراین در انتهای پاییز و ابتدای زمستان، عیسای انسانی میمیرد و به مسیح که یک خدا است تبدیل میشود. میانسالی مسیح حکم رسیدن او به پختگی را دارد. حیوان این دوره، شیر برج اسد است که حیوان بهاری یعنی ورزاو برج ثور را میخورد. بنابراین شیر هم مثل میترا/مسیح، قاتل ورزاو و نماد اصلی یهوه است. بنابراین یک عصر اسد هم برای ایجاد دوران نوین پیشنهاد میشود که در 12 هزار سال قبل با افتادن زمان اعتدال بهاری به ورود خورشید به برج اسد آغاز میشود.:

Celtic calendar: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

این دوران جدید، پایان عصر یخبندان و دوران نابودی جانوران ماقبل تاریخ است، اتفاقی که به رشد و تقویت انسان منجر شد. با این حال، ممکن است دوران ضعف و بیچارگی بشر در عصر یخبندان، آنقدرها دور نباشد. ما یک عصر یخبندان کوچک هم در قرون وسطای متاخر داریم. این دوران، ایام زوال کشاورزی و بدبختی مردم بود که به جنگ های کشورهای اروپایی بر سر اندک منابع باقی مانده انجامید و این خود به مرگ صدها هزار و بلکه میلیون ها نفر انجامید. به طرز عجیبی هلند تنها کشور اروپایی بود که از این فجایع جان به در برد، خود را از اسپانیا جدا کرد و شروع به رشد و شهرسازی نمود و به استعمار و تجارت دریایی در جهان پرداخت. حتی تنها کشور خارجی که با ژاپن تجارت میکرد هلند بود. پهلو گرفتن یک کوه یخ در اسکله ی دلفشان در شهر روتردام هلند در سال 1565 گواهی بود بر اوج بدبختی بقیه ی اروپا در آن زمان. اروپاییان، رشد هلند را یک «معجزه» تلقی میکردند. اروپاییان بسیاری برای تداوم بقا به هلند آمدند که اکثرا یهودیان بودند. در اوایل سال 1600 یک پروتستان فرانسوی، دوک دو روهان، اعلام کرد که هیچ چیز در سفرهایش به اندازه ی شگفتی های استان کوچک هلند، او را تحت تاثیر قرار نداده است. چند سال بعد، هموطن او اقتصاددان آنتوان دو مونتچرتین اظهار داشت که «هیچ نمونه ی دیگری در جهان وجود ندارد که کشوری در بازه ای چنین کوتاه از ابتدایی چنین فروتنانه به جایگاه نفوذ در تقریبا تمام نقاط جهان رسیده باشد». حتی رم، به عقیده ی او سال های بیشتری برای تسخیر و امپراطوری سازی نیاز داشت.:

Netherland in little ice age: stolenhistory.net

میدانیم که پادشاهی نوین انگلستان را هم هلندی ها درست کردند و تمام بنگاه های استعماریشان هم به انگلستان منتقل شد و خاندان به قدرت رسیده فراماسونری را به وجود آوردند که مهد آن ماسونری اسکاتلندی یورک در انگلستان است. این موضوع واقعا جالب است که قطب اقتصادی امروز جهان، نیو یورک یا یورک جدید در امریکا است و این شهر در گذشته هلندی نشین بوده و نیوآمستردام یعنی آمستردام جدید نام داشته است. آیا یورک یا آمستردام جدید، قدیمی تر از یورک و آمستردام قدیم نیست؟ به این فکر کنید که اکثر خارجی هایی که هلند را بزرگ کردند یهودی بودند و در نوشته های کلاسیک، امریکا محل قبایل گم شده ی بنی اسرائیل بود. آیا به اصطلاح معجزه ی هلند به این خاطر نیست که هلندی ها در یک اروپای خالی فرود آمدند؟ بگذارید اینطور بگویم: عصر یخبندان کوچک، همان عصر یخبندان بزرگ است. اروپایی های آن در قحطی و جنگ با هم نابود نشدند. بلکه از اول کم بودند. این تاریخ دروغین قرون وسطی است که آنجا را از آدم پر کرده تا دوران سیطره ی مذهب بر اروپا را وحشتناک و نفرت انگیز نشان دهد. حسابش را بکنید دین ستیزان چه زحمتی کشیدند برای این که اعصار ثور و اسد و حمل و حوت را خلق کنند و از دروغ بپالایند. آیا واقعا لازم بود این همه تاریخ درست شود؟ برای اثبات به درد نخوری دین، همان 2000 سال تاریخ مسیحی کافی بود؛ دیگر بقیه اش چرا درست شد؟

به نظر من پاسخ این معما این است که در زمانی که از روی خیالپردازی درباره ی دایره البروج، تاریخ جعل میشد، دایره البروج و ستاره شناسی، دانش مورد علاقه ی بخش زیادی از مردم جهان بود و اعصار فلکی به تاریخ های انسانی تبدیل شدند تا حقیقت معنوی ذات دایره البروج را پنهان کنند. اگر عیسی سالی است که شکل میگیرد و میمیرد تا در سال های بعدی به صورت مسیح، حالت ایزدی بیابد به خاطر آن است که سال و خورشید کنایه از زمانند و وقایع هر سال در زمان معنا می یابند. کسانی که الان هستند در زمان حیات خود، آنقدرها اهمیتی ندارند ولی ممکن است بعدها مقدس شوند، مثل عیسی که در زمان خودش یک دروغگوی دیوانه تلقی میشد ولی بعد از مرگش خدا شد. در ایران هم محمدرضا شاه پهلوی، در زمان خودش یک نوکر بی اراده ی خارجی ها تلقی میشد و به «ممدرضا دماغ» ملقب بود، اما امروز، مردم او را مسیحی مقدس میدانند که یکی از معدود آدم های عقل دار و شجاع و میهن دوست در زمان خودش بود. همین تقدس را در مقیاسی پایین تر نخست وزیرانش هویدا و بختیار یافته اند که پیش تر در مقابل امر شاه، «نوکر بی اختیار» خوانده میشدند. در عالم روشنفکری هم همین اتفاق می افتد. محمدعلی فروغی در بین روشنفکران زمان خودش متهم به یهودی، بهایی، و هندی الاصل سرسپرده ی انگلیس بود و از هیچ فحشی به او فروگذار نمیکردند. اما الان در محافل روشنفکری ایران، بزرگترین مغز تاریخ ایران و خدمتگزارترین فرد به این مملکت جا زده میشود. کسی چه میداند؟ شاید رهبران و دستگاه کنونی حکومتی کنونی ایران نیز روزی که دیگر در صحنه نباشند، درست مثل عیسای دیوانه ی دروغگو تبدیل به مسیح ایزدی شوند و ارزش هایشان که خودشان به آن عمل نمیکنند، چراغ راه مردم شود. شاید از ترس مقدس شدنشان و بازگشتن همان ارزش های قدیمی با این مقدس سازی عمومی است که هیچکس در غرب دوست ندارد دستگاه حکومتی ایران شهید شود و همچنان همان اژدهایی که در شبکه های ماهواره ای، انگل دزد فاسد دروغگو خوانده میشود باقی بماند. تا زمانی که این موازنه باقی باشد، ایران همان شرق تاریک مرتجعین باقی می ماند و امریکا روزی خواهد بود که خورشید مقدسش هالیوود وقت دارد افسانه های انواع و اقسام جاسمین ها را برای مردم ایران تعریف و خود را مقدس تر کند.

مطلب مرتبط:

7 آبان چه ربطی به کورش کبیر دارد؟

مریخی ها و ونوسی های ایران: چرا نباید به روشنفکران غربزده ی ایرانی اعتماد کرد؟

نویسنده: پویا جفاکش

دیوید هول، فیلسوف سیاسی معاصر، در زمانی که استاد دانشگاه فلوریدا بود، درباره ی «اصلاحطلبی لیبرال» اینطور استدلال کرده بود:

«دعوت به پلورالیسم، کثرت گرایی عقیدتی و جامعه ی مدنی، توسط دو گروه سیاسی مختلف صورت میگیرد. یکی توسط گروه سیاسی جدیدی که برای دستیابی به "قدرت" مبارزه میکنند؛ دیگری بوسیله ی گروهی از شخصیت ها که بر مسند قدرت نشسته اند، اما پیشبینی میکنند که به زودی قدرت را از دست بدهند.»:

“science and the process”: d. hull: the university of Chicago press: 1988: p254

اظهارنظر پروفسور هول درباره ی فضای ایران نیمه ی اول دهه ی 1370 کاملا درست بود. دو گروه بودند که داشتند شعار پلورالیسم و فضای آزادی فکری را سر میدادند و این دو گروه خیلی سریع با هم متحد شدند. هر دو گروه هم از جریان های بالا بودند. یک گروه، روشنفکران سکولار حمایت شده از سوی غرب بودند که رهبر معنویشان دکتر عبدالکریم سروش بود (لازم به ذکر است که منظور من دراینجا از «روشنفکر» اصلا به معنی تحت اللفظی «کسی که ذهنش روشن باشد» نیست و دارم درباره ی یک گروه سیاسی به این نام صحبت میکنم که تفکر برایشان وسیله است نه هدف)؛ اینها کسانی بودند که میخواستند به قدرت برسند و برایشان مهم بود که تریبون داشته باشند تا بتوانند حرفشان را بزنند. دسته ی دوم، اکبر هاشمی رفسنجانی و تیمش موسوم به حزب کارگزاران سازندگی بود که در زمان رحلت امام خمینی، فکر میکردند دیگر آینده ی پول و قدرت در ایران فقط از آن خودشان خواهد بود؛ ولی حالا داشتند میدیدند که سپاه پاسداران چطور دارد بر ضد آنها در مملکت قدرت می یابد و ازاینرو سخنان دیکتاتورانه ی قبلیشان را کنار گذاشتند و از در فضای باز و گفتگو درآمدند.

اخیرا و به دنبال این که اصلاحطلبان مطمئن شدند جناح کارگزاران در راه پیروزی اصولگرایان به اصطلاح معتدل تحت سرپرستی ظاهری حسن روحانی از اصلاحطلبان سوء استفاده کرده اند، این دو گروه راه خود را از هم جدا کرده و به هم بد و بیراه مینویسند. اما فعالیت های قبلی و اتحاد ماضیشان اگرچه در طول زمان باعث بهبودی هایی در وضعیت فکری و سیاسی ایران شد، اما صدمات جبران ناپذیری هم به کشور وارد کرد که ناشی از سرسپردگی کامل آنان به نزول وحی پیامبران غربیشان در بهشت لیبرال اروپا-امریکا بود درحالیکه این پیامبران، درک درستی از روحیات غالب ایرانی نداشتند و مانند دیگر فرهنگ های ناغربی، اعمال ایرانیان را صرفا با پیش داوری های یهودی-مسیحی- ایسمی خودشان توضیح میدادند و دچار اشتباهات فاحش میشدند. مثلا "رابین رایت" در مقاله ای با عنوان «لوتر ایرانی، پایه های اسلام را به لرزه درآورده است» که در 1فوریه ی 1996 در روزنامه ی گاردین منتشر شد، نوشته بود که «آینده ی خاورمیانه در دستان دکتر سروش و پیروان او است» و حتی سروش را «آن مرد معقول و متین که پایه های دین اسلام را که یک میلیارد نفر پیرو دارد، به لرزه درآورده است» توصیف نموده بود. رایت ذوق زده بود که «سروش عملا نقش جدایی مذهب و دولت (سکولاریسم) را تثبیت میکند و این برای دین اسلام، یک تغییر مسیر حیرت آور است.» البته پیام سروش در ایران شنیده شد، ولی خیلی دیرتر از آن زمان به یک عقیده ی رایج بدل گردید. در دوره ی دولت اصلاحات که آلن تورن از پاریس به تهران آمد و اوضاع را از نزدیک دید، متوجه شد که تفکر و منش بیشتر ایرانی ها از آنچه روشنفکران در قدرت میگویند بسیار فاصله دارد و حسرت خورد از این که کسی شبیه گاندی –به معنی معترضی که مردم قبولش داشته باشند- در بین روشنفکران ایرانی وجود ندارد و تلاش اصلاحطلبان برای محبوب کردن رئیس جمهور (خاتمی) به جایی نرسیده است. با این حال، تورن در همان دوران، راه حل موفقی را پیش روی اصلاحطلبان گذاشت که خیلی به سرعت رشد کرد و اکنون داریم نتیجه اش را در جریان موسوم به «زن، زندگی، آزادی» میبینیم. تورن به رشد درس آموزی و آزادی های شخصی زنان در جمهوری اسلامی توجه نشان داد و نیاز به آنچه را که خودش در گفتگو با روزنامه ی ایران (18 اردیبهشت 1381) «خلق یک انقلاب زنانه» نامیده، به گفته ی خودش در گفتگو با همان روزنامه در جلسات مشترکی با موسسه ی مطالعات وزارت امور خارجه، مرکز بین المللی گفتگوی تمدن ها، دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران و سرانجام ضیافت شام سفارت فرانسه در تهران مطرح نمود. در آن زمان، هنوز استقلال نسبی زنان یک موضوع ضد مذهبی نبود و حتی سعی میشد از طریق تعالیم اسلامی، شرعی جلوه داده شود. اما از یک سال پس از دیدار تورن از ایران، شرایط رو به تغییر رفت.

در سال 1381 یورگن هابرماس از ایران دیدار کرد. او هم قائل به سرمایه گذاری روی زنان بود، اما هنوز دل به اصلاح مذهبی خوش کرده بود. درواقع او به دنبال یک رهبر معنوی جدید برای اصلاحات میگشت چون دکتر سروش دو سالی بود که بیشتر در امریکا به سر میبرد و ارتباط چندانی با ایران نداشت. هابرماس فکر میکرد محمد مجتهد شبستری به عنوان یک رهبر مذهبی برای اصلاحات گزینه ی خوبی باشد و این درحالی بود که خود او شخصی کاملا سکولار بود بطوریکه گفتگویش با علی مصباح یزدی –پسر محمدتقی مصباح یزدی- را به عنوان یک گفتگوی قرون وسطایی به تمسخر گرفت و نیمه کاره رها کرد. اما یکی از متاثرین از هابرماس به نام ریچارد رورتی بود که در این قضیه روراست به اصلاح طلبان ایرانی خط مشی داد. راه ورود رورتی که هابرماس را قهرمان خود خوانده بود، به سبب شهرت سفر هابرماس به ایران بود که باز شد. رورتی به روشنفکران ایرانی یاد داد که اصلاح مذهبی راه به جایی نمیبرد و باید از دریچه ی سکولاریسم لیبرال در ایران به جلو حرکت کرد.

تفاوت رورتی با هابرماس تا اندازه ی زیادی ناشی از ملیت آنها بود. هابرماس آلمانی اگرچه یکی از آخرین بازماندگان حلقه ی بدنام فرانکفورت بود، اما هنوز آدم معقولی بود. اما رورتی امریکایی دلیلی نمیدید که چنین باشد. رورتی پراگماتیسم یعنی عملگرایی امریکایی را میستود و میگفت ما در عصر امریکا به سر میبریم و امریکا برای انجام کاری نیاز ندارد آن را عاقلانه جلوه دهد و با حقیقت سازگار نشان دهد. درواقع رورتی از هر چیزی که جستجوی حقیقت جزوش باشد، منجمله فلسفه، بیزار بود. او اول از همه به کانت و هیوم و دکارت یورش برده بود که سعی کرده بودند مدرنیته را معقول و برحق نشان دهند. درحالیکه از دید رورتی، برحق بودن یک ایدئال مذهبی است و همه ی آنهایی که میخواهند ثابت کنند مدرنیته بر حق تر از دوران قوانین مذهبی است، خود هنوز در چنبره ی مذهب اسیرند.:

“take care of freedom and truth will take care of itself”: Richard rorty: Stanford up: 2006: p37-85

رورتی چون طرف قوی ترها بود، دموکراسی را موعظه میکرد به شرطی که این دموکراسی، یک دموکراسی امریکایی باشد. اما میدانست که ملت های مذهبزده جز با نشان داده شدن «برحق» بودن چنین دموکراسی ای، به آن جلب نمیشوند. ازاینرو و دقیقا به خاطر این که صداقت را «برحق» نمیدانست تا از ریاکاری عذاب وجدان داشته باشد، در مقدمه ی کتاب «اولویت دموکراسی بر فلسفه» استفاده از فلسفه به نفع قدرت را مجاز دانست.

برای ایران که میانه ای با فلسفه ندارد، شعار بهتر جواب میدهد، و قطعا کسی که حتی فلسفه را بازیچه ی فریبکاری قدرتمداران بداند، در مسخره کردن ملت ها با شعارهای بی سر و ته تردید نمیکند. در ایران مدت ها است که سعی میشود با شعار، برای مردم مذهبزده «پیامبر» تولید شود و این درس از مجموع تورن و رورتی به دست آمده که چنین پیامبرانی باید شبیه زنان فمنیست باشند. این پیامبرسازی از زنان، ابدا با ابزارسازی فلسفی رورتی تضاد ندارد و ازقضا یکی از انتقادات فمنیست ها بر رورتی نیز هست:

«نانسی فریزر [در] "از طنز تا پیشگویی تا سیاست"... خاطرنشان می کند که هزینه ی تغییر شکل دادن فمینیست ها به صورت پیامبر این است که پیامبران فیلسوف نیستند. فریزر می گوید، با این حال، رورتی به وضوح از فیلسوفان فمینیست آموخته است. منتقدان فمینیست استدلال کردند که استفاده ی رورتی از دوگانگی خصوصی/عمومی، تجربه ی انسانی و همچنین ماهیت استثمار را جعل می کند. خصوصی و عمومی به طور جدایی ناپذیر در زندگی ما و در مبارزه ی ما با ظلم و ستم گره خورده اند. رورتی دیگر تمایز را فرا نمی خواند. با این حال، دعوت او به نبوت، در جایی که رورتی فمینیسم را به‌جای جمعی و سیاسی، فردی و زیبایی‌شناختی به تصویر می‌کشد، کم‌کم ادامه دارد. یک پیامبر فمینیست "منفردی عجیب یا عضو یک باشگاه جدایی‌طلب کوچک" خواهد بود، زمانی که، همانطور که فریزر می‌گوید، فمینیست‌ها "جنبش اجتماعی بزرگ و ناهمگونی را تشکیل می‌دهند که تقریباً در هر گوشه از زندگی آمریکایی حضور دارند". پیامبران می توانند اقتدارگرا باشند، اما کار مشترک اجتماعی افزایش آگاهی چنین نیست. پیشرفت فمینیستی از آنجا سرچشمه می‌گیرد که گروه‌هایی از زنان به طور مشترک تجربه ی خود را دوباره مفهوم‌سازی می‌کنند. سابینا لاویباند در "فمینیسم و ​​پراگماتیسم: پاسخی به ریچارد رورتی" استدلال می‌کند که رورتی گزینه ی سومی بین نئوپراگماتیسم خود و رئالیسم مطلق‌گرایانه را که او رد می‌کند نادیده گرفته است. لاویباند موافق است که مبانی مطلق گرایانه و متعالی برای معرفت و حقیقت غیرضروری است، اما استدلال می کند که رورتی و فمینیسم هر دو با یک رئالیسم غیرمطلق گرا بهتر خواهند بود. او ادعا می کند که رد این گزینه ی میانی توسط رورتی، حساب او را به سمت عوام فریبی سوق می دهد. لاویباند طرفدار نوعی واقع گرایی است که در آن باورها نه با انعکاس ماهیت ذاتی موجودات، بلکه با اطاعت از قواعد زبانی شرایطی برای گفتن "X وقتی درست است که Y" قابل قبول است، به حقیقت تبدیل می شوند. بنابراین ما تمایز بین ظاهر و واقعیت را حفظ می کنیم، و به همراه آن توانایی خود را برای "گفتن چگونگی بودن چیزها صرف نظر از اینکه در حال حاضر چنین هستند یا نه" حفظ می کنیم. این واقع گرایی مبتنی بر قواعد زبانی، ترسیم دنیای اجتماعی را که با بینش فمینیستی مطابقت دارد، امکان پذیر می کند. به عنوان مثال، آزار و اذیت جنسی، همانطور که لاویباند اشاره می کند، یکی از ویژگی های تجربه ی اجتماعی بسیاری از زنان است؛ اما حتی با این که چنین است، "حقیقت" چیزی است که "سیستم جنسیتی تمایل دارد ما را از درک واضح آن باز دارد". متأسفانه، رها کردن رئالیسم توسط رورتی به صاحبان قدرت اجازه می‌دهد تا "حقیقت" را بدون توجه به مقبولیت عقلانی تثبیت کنند. بنابراین او "بینشی از زبان را تشویق می‌کند به‌عنوان وسیله‌ای برای بازی و حقه‌بازی و نه ارتباط، و تمایل به شادی از شخصیت غیرواقعی و حتی فریبنده ی کلام."»:

Feminist Interpretations of Richard Rorty: Elizabeth A. Sperry: notredan philosophical reviews : 2011.03.07

علت این که رورتی هیچ وقت از بارش این انتقادات به خود ابایی نداشته، این بوده که خوانش رورتی از زنان، در چارچوب دیدگاه های فرویدی او قرار میگیرد که به طور کلی برای خود زنان احترام و ارزشی قائل نیستند. به نوشته ی تیم کاشیون، «اتوپیای لیبرال پیش بینی شده توسط ریچارد رورتی» که «در درون نقد ضد بنیادگرایی قرار گرفته است»، در قرائت خود از فروید، « به طور پیوسته بینش فروید را وارونه می کند تا سرانجام، فروید را در برنامه ی رورتی قرار دهد» و این به «موقعیت خطرناک غیرروشنفکران در مدینه ی فاضله» ی لیبرال رورتی می انجامد.:

Rorty, Freud, and Bloom : the limits of communication: abstract: tim cashion: escholarship.mcgill.ca

منظور از وارونه سازی فروید این است که درحالیکه فروید معتقد بود انسان تا حدود زیادی موجودی ناعقلانی است و بسیاری از اعمالش را از روی غریزه و بر ضد خودش مرتکب میشود، رورتی این را به مثابه نوعی تعریف گرفت و خواهان زندگی ناعقلانی مردم در آرمانشهر لیبرالی خود شد. مورد مثال ایرانیش، عوامزدگی وحشتناک دولت های احمدینژاد و روحانی بود که در آن، ستایش های کورکورانه ی مردم از پروپاگانداهای دولتمردان، به ضرر خود مردم تمام شد. در چارچوب مسئله ی زنان و جنسیت که فعلا در ایران و بیشتر جهان، این دو متاسفانه به اندازه ی نظریات غلط فروید از هم قابل تفکیک نیستند، نیز همین روند در جریان بوده است. فروید معتقد بود که انسان از بدو تولد موجودی جنسی –به معنی درگیر در رابطه ی شهوانی با جنس مخالف- بوده است و البته هر وقت او میگوید انسان، منظورش مرد یا پسر است. چون اینطوری در آغوش گرفته شدن پسر نوزاد توسط مادر، مبنای جنسیت میشود و فروید در این راه، نظریه ی معروف عقده ی ادیپ را اعلام میکند:

«فروید به طور معروف اعلام کرد که "ابر من... وارث عقده ی ادیپ است." با این عبارت، او پیشنهاد کرد که تجاوز خیالی که از طریق آن پسر، پدرش - رقیب عشقی پسر در وصال مادرش - را از خود جدا می کند، منجر میشود به تجربه ی اضطراب و احساس گناه اختگی، درونی کردن ممنوعیت محارم و به طور گسترده تر، اطاعت از "قانون پدر" که کل بنای تمدن بر آن بنا شده است. به گفته ی فروید، "همه ی ما مقدر شده ایم که اولین انگیزه های جنسی خود را به سمت مادران خود و اولین نفرت و خواسته های خشونت آمیز خود را نسبت به پدرانمان معطوف کنیم... شاه ادیپ که پدرش لایوس را کشته و با مادرش جوکاستا ازدواج کرده است، چیزی نیست جز آرزوی محقق شده ی کودکی ما." فروید نتیجه می گیرد که این تجاوز خیالی (محارم) سرکوب می شود و کودک در معرض یک ممنوعیت و قانون درونی قرار می گیرد. بنابراین، در مدل فرویدی، اگر قرار است خانواده و در واقع تمدن پایدار بماند، تخلف نباید رخ دهد و حتی خیال وقوع آن باید از آگاهی آگاهانه ی کودک حذف شود. "انتخاب" فروید از اسطوره ی ادیپ به عنوان پایه و اساس درک او از روان پویایی انسان، پیامدهای مهمی دارد. برآیند این انتخاب نظریه ای است که در آن شرم و گناه ، محوری برای وضعیت انسان هستند. زیرا داستان ادیپ یک تراژدی غیرقابل انکار است و تجاوزی که نماد آن است بی ابهام و به طور جهانی محکوم می شود. در مورد کشتن پدر و وارد شدن به یک رابطه ی جنسی یا زناشویی با مادر، هیچ چیز ظریف و قابل جبرانی وجود ندارد. اگر در واقع، همانطور که فروید ادعا کرد، عقده ی ادیپ جهانی است، همه ی ما باید ابتدایی ترین غریزه ی خود را سرکوب کنیم و عملاً تسلیم گناه و شرم خود شویم. عقده ی ادیپ، همانطور که می دانیم، حتی در درون خود روانکاوی مورد انتقاد مستمر قرار گرفته است. در حالی که مطالعاتی وجود دارد که ادعا می‌کنند جهان‌شمول بودن آن را تأیید می‌کنند، اما عقده ی ادیپ به این دلیل مورد انتقاد قرار گرفته است که از پشتوانه ی تجربی برخوردار نیست و مانند بسیاری از نظریه‌های فرویدی، در پیش‌بینی‌های ابطال‌پذیر ناکام است. همچنین استدلال شده است که ممنوعیت از زنای با محارم، که انسان شناسان آن را جهانی دانسته اند، با بیزاری غریزی در مقابل میل به محارم جهانی بهتر توضیح داده می شود. دیگران عقده ی ادیپ را به این دلیل مورد انتقاد قرار داده اند که در نقش های جنسیتی سنتی گنجانده شده است: زن ستیز است، برای توضیح روانشناسی زنان ناکافی است و همجنس گرایی و نقش های خانوادگی غیرسنتی را آسیب میخواند. ارتکاب معرفی عقده ی ادیپ، از سوی خود فروید نیز به دنبال تغییر نظریه ی روان رنجوری ناشی از تروما- اغوا و به حداقل رساندن سوء استفاده ی جنسی از کودکان از طریق انتساب خاطرات چنین آزاری به خیال پردازی های ادیپی [بیماران] مورد انتقاد قرار گرفته است. به طور کلی، در دهه های 1970 و 1980، حتی در میان روانکاوان علاقه به عقده ی ادیپ کاهش یافت. در حالی که شکی نیست که پویایی ممنوعیت/تخطی در روابط والدین و فرزند وجود دارد و یک عامل بسیار مهم در زندگی انسان است، این تصور که این پویایی منحصراً (یا حتی در درجه ی اول) از میل جنسی محارم پسر برای مادر سرچشمه می گیرد. و رقابت با پدر نمی تواند طیف وسیعی از تعارضات ممنوعیت/تخلف را که هم در خانواده و هم در جامعه گسترده تر رخ می دهد، توجیه کند. این استدلال که حتی تمام تعارضات درون خانواده، به ویژه آنهایی که شامل ادعای تجاوزگرانه ی خودمختاری کودک و نوجوان است، ماهیت جنسی (در واقع محارم!) دارند، باورپذیر است. جای تعجب نیست که بسیاری از روانکاوان پسا فرویدی عملاً عقده ی ادیپ را نادیده گرفته اند و بر موضوعات "پیش از ادیپی" مانند جدایی-فردسازی تمرکز کرده اند. خود فروید زمانی که در مقاله‌ای درباره ی «جنسیت زنانه» اذعان کرد که ترس از «از دست دادن شیء» منبعی از اضطراب است که پیش از مرحله ی ادیپی قرار داشته، در را به روی این موضوع باز کرده بود . محققین بعدی، از جمله رنک، بالبی ، مالر ، فروم و استولر معتقد بودند که اضطراب ناشی از جدایی (برای رنک، "تروما هنگام تولد" و در مورد فروم، جدایی از پدر) مهمتر از اضطراب ادیپی/جنسی بود. کسانی مانند فروم، رایشمن و هورنی، خصومت و تعارض بین پرخاشگری در مقابل تلاش برای وابستگی را مهمتر از تمایلات جنسی در رشد کودک می دانستند. برای مثال، دیگران به نوشته‌های بالینت ، فیربرن ، وینیکات ، کرنبرگ و کوهوت روی می‌آورند که معتقدند در حالی که مسائل ادیپی در روان رنجورها مهم هستند، مسائل «پیش ادیپی» در روان پریشی و حالت‌های مرزی غالب است. توجه به این نکته مهم است که یونگ شاید اولین کسی بود که معتقد بود نیاز به جدایی از مادر و نه میل جنسی به او و ترس همزمان از پدر، پویایی پشت آنچه فروید در عقده ی ادیپ می دید است. در واقع، یونگ، درک جنسی از منشأ روان رنجورها را رد کرد و به طور فزاینده ای بر اهمیت جدایی از والدین و به ویژه مادر، در راه درک "خود" در آینده تمرکز نمود.:

“The Eden Complex: Transgression and and Transformation in the Bible, Freud and Jung": Sanford Drob: qeios :oct9,2023

فروید در مقطعی از کار علمیش، و فرویدیسم رسانه ای تا به امروز، با جنسی نشان دادن مرد و آغاز اثبات مردانگی او با میل جنسی به مادرش، میخواسته اند تا مردانگی را امری بالفعل و نه اثبات شدنی نشان دهند تا آن را به اندازه ی زنانگی منفعل کنند. این در فرهنگی رقم خورده که اثبات مردانگی از سوی پسر را قبل از بلوغ جنسی او طلب میکند. در این فرهنگ، فکر کردن مردانه است؛ همچنین سفر کردن برای کسب دانش و تجربه. درحالیکه زن اصلا نیاز نیست زنانگیش را اثبات کند چون به محض زن متولد شدن، زن است. دراینجا رابطه ی مرد و زن، رابطه ی بنده و خدا است. چون مرد باید خدا را در درون خود کشف کند و به آن برسد همانطورکه در آینده این توانایی را می یابد که همسر بگزیند و تشکیل خانواده دهد، درحالیکه زن خودبخود «آیینه ی خدا» است و به همین دلیل هم است که جامعه از او انتظار تقوا و فضیلت بسیار دارد. تمثیل آینه در نماد مشهور زنانگی دیده میشود. یک دایره به نشانه ی آینه روی دسته ای به شکل حرف t قرار گرفته است. نکته ی جالب این است که این نماد متعلق به ونوس الهه ی سیاره ی زهره است که نمادش مس است؛ فلزی که در قدیم برای ساخت آینه استفاده میشد. مس معمولا توسط فنیقی ها از جزیره ی قبرس استخراج میشد که مرکز پرستش "کبری" سلف فنیقی ونوس بود. نام جزیره (کیپروس) و نام فلز مس (کوپر) هر دو از این الهه می آیند. ونوس را معمولا در مقابل مارس خدای مریخ قرار میدادند که خدای جنگ بود و با همان دایره نشان داده میشد درحالیکه به جای دسته ی پایین، یک تیر از آن زده بود و این دو به تیر و سپر تشبیه میشدند. اما شگفتی اصلی در این است که این دو نماد، درواقع از یک سمبل در دو الفبا برمیخیزند. حرف t صدای "ت" میدهد و "ت" را در الفبای رونیک، با یک پیکان جنگی نشان میدادند و "تیر" tyr میخواندند. "تیر" نام خدای جنگ ژرمن ها است. او پیشتر تیوز نامیده میشد که تلفظ دیگر "تئوس" به معنی خدا است. در اتروسکی آن را tio میخوانند که زیاد از "تی" نام حرف t فاصله ای ندارد. یعنی درواقع آینه ی ونوس و سپر و پیکان مارس، هر دو یک چیزند و اتحادشان، اتحاد امپراطور و پاپ در حکومت رم است. t همان صلیب مسیح برای پاپ است و پیکان جنگی، وسیله ی سلطه ی امپراطور. درحالیکه مسیح پاپ سمبلی معنوی است، سلاح های ارتش امپراطور وسیله ی رسیدن به این معنویتند. جمع این دو، در تصویر اودین حلق آویز شده دیده میشود درحالیکه نیزه ای به پهلوی او فرو رفته است. حلقه همان دایره ی مارس است و نیزه شکل دیگری از پیکان آن. اودین که احتمالا فرم دیگری از تیوز یا تیر –خدای جنگ- بوده، بدان دلیل این بلا را سر خود آورده که به روشنبینی برسد. درعینحال، نیزه ای که به پهلوی او فرو رفته، یادآور نیزه ای است که سرباز رومی به پهلوی مسیح مصلوب فرو کرد. درواقع جلیل زادگاه مسیح هم باید گاللو خوانده، با گالو یا گلوتا به معنی حلقه ی اشرافیت یهود مقایسه شود که در اسپانیا و در بنادری که به نامشان پورتوگال یعنی بندر گال نامیده میشدند ظهور کردند و شبه جزیره ی اسپانیا به نام زبانشان یعنی عبری، شبه جزیره ی "ایبری" نام گرفت. آنها تا فرانسه گسترش یافتند، جایی که به نامشان گاول نامیده شد و درآنجا با فاتحان فرانکی که امپراطوری مقدس روم را بنا نهاده و رم ایتالیا را پایتخت مذهبی آن کردند متحد شدند. مجموع اسپانیا و فرانسه و ایتالیا را mdy میخواندند و این همان سرزمین "مدی" یا ماد است که آشوری ها قبایل گم شده ی بنی اسرائیل را به آن کوچاندند. این سرزمین توسط پارس ها فتح شد و پایتخت پارس به نام هماتا یا پرسپولیس (شهر پارس) در آن واقع شد. شهر پارس همان پاریس پایتخت فرانک ها در فرانسه یا گاول است. پارس بر ماد که پیشتر بر او حکومت میکرد ظفر یافت و این در حکم پیروزی پسری بر پدر است. برای مذهب مسیح که تولد پیامبر خود را همزمان با ساتورنالیا یا عید ساتورن خدای زحل در انقلاب زمستانی تنظیم کرده، این پسر، ساتورن خدای زحل، و پدرش کائلوس خدای آسمان است که نامش با گاول قابل تطبیق است. کائلوس یعنی آسمان. لغت «گالو» در سامی که با آن مرتبط است، به معانی مقدس، جن و شیر هم استفاده میشود. گزینه ی آخر، همان شیر یهودا است ولی در ترکیب با زحل، با تشبیه شمش خدای خورشید سامی به شیر مربوط میشود چون شمش علاوه بر خورشید، خدای زحل هم هست و انقلاب زمستانی رومی –معادل کریسمس- نه فقط عید زحل، بلکه جشن تولد خورشید هم هست. البته زحل خداوند تاریکی و رنگش سیاه یا آبی کبود است، ولی اینجا باز در یک نقش خورشیدی است. او نرگال یا خورشید غروب است که در دوزخ به شکل مردی با سر شیر، بر اجنه حکمفرمایی میکند. نرگال خدای جنگ و قابل مقایسه با مارس رومی است. بنابراین او همان تیوز یا تئوس است که نام زئوس خدای اعظم یونانی هم از او می آید. تیوز یک فرم مونث به نام زیسا هم دارد که توسط نویسندگان کلاسیک، با ایزیس تطبیق میشد. او میتواند همان عیشتار نسخه ی سامی ونوس باشد که همیشه همراه با شیران تصویر میشد. برای نرگال، او برابر با اللات روح دوزخ به شکل یک زن است که به زناشویی نرگال درمی آید. جهان مردگان در شکم زمین قرار دارد و خورشید بعدی از زمین متولد میشود. برای مسیح، این مثل زنده شدن دوباره و از قبر درآمدنش بعد از تصلیب میباشد که اتفاقی است که در انقلاب بهاری در ابتدای فروردین ماه می افتد و نماد این ماه، برج حمل یا گوسفند است که عیسی به نامش بره ی خدا نامیده میشود. در یک فال قدیمی منسوب به 1600 ساتورن نشسته در برج حمل دیده میشود درحالیکه حلقه ی قدرتش را در برج اسد یا شیر در دست دارد. این حلقه، باید همان حلقه ی گازی دور زحل باشد که گفته میشود تا زمان اختراع تلسکوپ توسط گالیله کشف نشده بود. بنابراین ما با یک بازی مدرن با مفاهیم باستانی طرفیم. بر اساس عقاید پاگانی ایام بین حمل و اسد (فروردین و مرداد) ایام حضور تموز خدای طبیعت در زمین، و شکوفایی و سرسبزی طبیعت است و حالا این ایام شکوفایی با ایام ساتورن رومی تطبیق شده که موکل تاریکی است. خدای تاریکی بر غرب حکومت میکند و خورشید غروب کرده ای است که جایی که خودش هست هنوز روشنایی و شکوفایی هست ولی بقیه ی دنیا در تاریکی و خزان فرو میروند؛ درست مثل شکوفایی اروپا و امریکای شمالی یعنی جهان موسوم به «غرب» که به بهای سیطره ی تاریکی جهل و بدبختی بر بقیه ی جهان به دست می آید.:

“Saturn and christ’: joso saeter: sehife: 10/1/ 2012

همانطورکه متوجه شدید این بدبختی و جهل، خود را در مردان مریخی و زنان ونوسی منعکس میکند تا انسانها را تبدیل به تجسدهای مارس و ونوس جنبه های نرینه و مادینه ی خورشید ساتورن شده کند. ازاینرو راه سیطره ی امریکا بر ایران فقط از طریق بی حجابی زنان ونوسی در معابر عمومی حاصل نمیشود، بلکه نیاز اساسی به مکمل خود، لشکر مردان مریخی هم دارد که انسان ها را مثل اودین، با طناب دار و زور سرنیزه به معنویت برسانند. این ترکیب خشونت و حکمت، همان ترکیبی است که در شاهنامه ی فردوسی دیده میشود و در اشراق سهروردی معنی معنوی می یابد. به همین دلیل، رورتی هم آن را در تعلیم دادن به روشنفکران ایرانی از نظر دور نداشت. رورتی کمی پیش از مرگش در سال 2007، در مصاحبه ای با روزنامه ی ایتالیایی «کوریره دلاسرا» نتایج ملاقات هایش با سیاستمداران اصلاحطلب، دانشجویان و نویسندگان را تشریح کرد. او با تاکید بر این که «ملی گرایی، تنها پادزهر اسلامگرایی در ایران است»، میگوید که ایرانی ها را به «اشراق گرایی اسلامی» دعوت کرده و به آنها گفته است: «نیروهای سکولار ایرانی چاره ای جز جستجوی مخرج مشترک های دیگری بر پایه ی ملی گرایی ندارند... فکر میکنم که نظرات من از این جهت برای برخی از روشنفکران ایرانی جالب توجه است که با عقاید یورگن هابرماس همخوانی دارند و به دنبال تایید طرح وی مبنی بر دموکراسی میهن پرستانه هستند.» ("رورتی: ملی گرایی، تنها پادزهر اسلامگرایی در ایران است": احمد رافت: رادیوفردا، 4 تیر 1386)

موضوع این است که ملی گرایی خشن عارفانه ی ایرانی فقط وقتی میتواند مریخی باشد که کارگزاران با گروه هایی از جبهه ی رقیب در نیروهای نظامی متحد شوند. امسال، گواهی بر این اتحاد را در مقاله ی «پادشاه علیه پهلوان» در شماره ی 11 مجله ی آگاهی نو (بهار 1402) یافتم. این مقاله به قلم محمد قوچانی سردبیر موفق ترین و پر پشتوانه ترین نشریات لیبرال کارگزاران سازندگی ازجمله همین آگاهی نو نوشته شده است. پدرخوانده های معنوی قوچانی، موسی غنی نژاد و سید جواد طباطبایی هستند. موسی غنی نژاد تربیت کننده ی مهمترین عوامل لیبرال سازی مملکت و از طرفداران سرسخت نئولیبرالیسم افراطی هایکی است. سید جواد طباطبایی که دوست نزدیک غنی نژاد بوده و اخیرا لابی گری دخترش به نفع جمهوری اسلامی در امریکا سر و صدا کرده است، باستانپرستی ملی گرا است که ملی گرایی شاهنامه ای را به شیوه ای غریب به لیبرالیسم میدوزد. قوچانی بارها در دفاع از طباطبایی مدعی شده که باستانپرستی او نژادگرای پان فارس و نازی نیست، اما در مقاله های دیگرش مثل همین مقاله دم خروس از دهان قلمش بیرون میزند. این مقاله که به نقد نمایش «رستم و اسفندیار» در تالار وحدت (رودکی سابق) میپردازد، با این مقدمه شروع میشود که شاهنامه ی فردوسی سه بار ایران را نجات داده است: 1-در حدود هزار سال پیش، زمانی که ایران در اشغال ترکان و عربان بود و فردوسی با نوشتن شاهنامه ای به فارسی که «زبان ملی ایران» است و در آن از پیروزی ایران بر تورانیان ترک و تازیان عرب گفت، هویت ایرانی را احیا کرد. 2-در سال 1313 که رضا شاه، کنگره ی هزاره ی فردوسی را برای یادآوری گذشته ی ایرانیان برگزار کرد؛ «مغز متفکر این مراسم، اما محمدعلی فروغی بود.» 3-کنگره ی هزاره ی تدوین شاهنامه در دی ماه 1369 به همت هاشمی رفسنجانی (رئیس جمهور) و سید محمد خاتمی (وزیر فرهنگ) برگزار شد و در «بهترین خطابه ی آن»، علی اکبر ولایتی، فردوسی را شیعه خواند و پیوند ایرانیت و اسلام شیعی در زمان صفویان را احیا نمود. این همه اما تحت حمایت معنوی رهبر جدید، آیت الله خامنه ای بود که «بر اهمیت زبان فارسی تاکید میکرد و مشهور بود که معتقدند اگر زبان عربی زبان اسلام است، زبان فارسی، زبان انقلاب است.» قوچانی، خراسانی بودن آیت الله خامنه ای را در این زمینه دارای نقش میبیند و یادآوری میکند که همو در ایام انقلاب، مقبره ی فردوسی را از نابودی به دست انقلابیون نجات داده بود. در همان سال69، فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز احیا شد. (صفحات 6-314) پس از این مقدمه، قوچانی مینویسد:

«اینک سی سال پس از آخرین باری که حکیم ابوالقاسم فردوسی به الهام بخش سیاستمداران ملی ایران بدل شد و بار دیگر اهمیت زبان و فرهنگ و ادب و تاریخ ملی ایران را یادآور گردید، در دوره ای که رقابت های ایران با ترکان ترکیه ی اسلامگرای رجب طیب اردوغان و تازیان عربستان سعودی سنتگرای بن سلمان به اوج خود رسیده است و ایران نیز با وجود اسلامیت جمهوریتش متوجه ضرورت توجه به مذهب به عنوان شعبه ای از دیانت شده است، بار دیگر این حکیم فردوسی است که که به داد میهن میرسد؛ این بار شاید نه فقط به عنوان یک ایرانی پاک نهاد یا مسلمانی موحد که خاک پای حیدر است؛ آن هم برای اصولگرایان جوانی که به هویت شیعی خویش آگاهی دارند و در عراق و یمن و لبنان و بحرین و حتی سوریه برای آن جنگیده اند و سپهبد شهید قاسم سلیمانی نماد آنان است؛ سرداری که چون پهلوان از سوی اصولگرایان و حتی ملی گرایان گرامی داشته میشود و با خیانت چندجانبه ی تازیان و تورانیان زمان به شهادت رسید درحالیکه فرنگیان عامل مستقیم این ترور بودند. ریشه ی این توجه را باید در یک واقعیت جست: شاهنامه نه فقط نامه ی پادشاهان، که نامه ی پهلوانان نیز هست؛ پهلوانانی که تاریخ ایران مدیون ایشان است؛ پهلوانانی که در کنار وزیران به عنوان عقل منفصل پادشاهان، عمل منفصل پادشاهان به شمار میروند و با سلحشوری و جنگاوری از مرزهای میهن دفاع میکنند؛ پهلوانان اسطوره ای چون رستم و اسفندیار و قهرمانانی چون آرش که اگرچه داستانش در شاهنامه ی فردوسی نیامده است اما حماسه ی او به عنوان پاره ای دیگر از حماسه ی ملی ایران زمین به حیات مستقل خویش ادامه داده است؛ همان قهرمانی که جان در کمان گذاشت و سال ها قبل از ظهور سازمان ملل متحد، مرزهای حقیقی ایران و توران را روشن ساخت. [!!!!] در بهار 1402 سازمان هنری اوج، نمایشی آهنگین به نام «هفت خان اسفندیار» در تالار رودکی –که هنوز تالار "وحدت" به نشانه ی اتحاد اسلام نام دارد- روی صحنه برد که گرچه کارگردانی (حسین پارسایی)، بازیگری و خوانندگی، همه فضیلت ها و لذت های بسیار داشت، اما از همه ی ارکان تولید آن مهمتر نهاد تهیه کننده بود که نهادی انقلابی و اسلامی و مذهبی، سازمان اوج وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. چرا چنین نهادی باید به فردوسی و از آن مهمتر اسفندیار بپردازد؟ شاید باید علت این رویکرد را در همان دیدگاه برخی انقلابیون، خراسان و سابقه ای جست که در جریان تلاش برای تخریب آرامگاه فردوسی در اصلاح طلبی در دهه ی هفتاد اشاره کردیم ولی از رهبران کشور که بگذریم، علت توجه برخی اصولگرایان جوان به شاهنامه ی فردوسی را باید در خود شاهنامه جستجو کرد: شاهنامه ی فردوسی، حماسه ی ملی ایران است. در آن از عزت و غرور ملی ایرانیان سخن گفته میشود و از دشمنان ایران که از تازیان و ترکان هستند.» (همان: ص316)

حالا چرا برای «پهلوانان» سپاه پاسداران، داستان رستم و اسفندیار الگو است؟ چون این داستان درباره ی جنگ دو پهلوان است که در اثر بدخواهی شاه زمان به جنگ هم میروند و یکی که اتفاقا همویی است که قصد دارد شاه را برکنار کند و خودش به تخت بنشیند در این جنگ کشته میشود. به قول قوچانی که استادش طباطبایی رهبری ایران را متاثر از سنت شاهی میدانست، «داستان اسفندیار، داستان خیانت پادشاهان به پهلوانان است.» (ص319) حالا دقت کنید که قوچانی نماد این پهلوانان را سردار سلیمانی میبیند که ترورش باعث شایعات فراوان شده است. آیا اتفاقی است که درست در همان زمانی که ایران دارد با همسایه های عرب و ترکش آشتی میکند، مجسمه ی سردار سلیمانی در یک ورزشگاه باعث به هم خوردن یک بازی فوتبال بین دو تیم ایرانی و سعودی، و هجمه ی رسانه ای سنگین رسانه های وابسته به امریکا و انگلیس و اسرائیل به این ماجرا شود چون این رسانه ها تمام تلاش خود را به هم خوردن دوستی ایران و سعودی به نفع دول مخدوم خود خواهند کرد. آیا اینها بی ربط به صحبت قوچانی است که ادعا میکند در شاهنامه «از عزت و غرور ملی ایرانیان سخن گفته میشود و از دشمنان ایران که از تازیان و ترکان هستند.» این چه غرور و عزتی است که فقط با جنگ و دشمنی به دست می آید؟ آن هم با دشمنی با شبیه ترین ملل از نظر سنت و آداب با ایرانیان و در حالی که بخش وسیعی از ایرانیان دقیقا به زبان های همین «دشمنان» تکلم میکنند؟ آیا زنان ونوسی ایرانی به این دلیل حجاب از سر بر نینداخته اند تا به زنان ملت هایی که یک عمر همین مردان مریخی آنها را «دشمن» نشان داده اند شبیه نباشند؟ دشمنی، با تحمیل جنگ و بحران اقتصادی به ملت ها، مردم زیادی را دچار خسران جانی و مالی و ناهنجاری روانی میکند. آیا میتوان به روشنفکران غربزده ای اعتماد کرد که جنگ و خسران در خاورمیانه را به صلح و آشتی ترجیح میدهند فقط برای این که پیامبران وحی کننده به آنها در غرب متافیزیکی، برای حفظ بهشت ساتورنی غرب، به تاریکی دوزخی در جهان خارج از خود نیاز دارند؟

حکایت اژدهای بدبختی و مردم رانده از بهشت

نویسنده: پویا جفاکش

تبلیغ رمان «دندان شیر» اثر هانس هاگن را اولین بار در دهه ی هشتاد شمسی و در «دوچرخه» ضمیمه ی پنجشنبه های روزنامه ی همشهری دیدم. به حرفش گوش کردم و در اولین باری که این کتاب را در بازار دیدم آن را خریدم و از خرید خودم هم راضیم. بدنه ی داستان میتواند برای هر کسی که از ایرادها و عیب های خود در زندگی ناراضی است و مدام هم از اطرافیانش سرکوفت میشنود مفید باشد. یاریم قهرمان نوجوان داستان چنین وضعیتی دارد. او که یکی از ساکنان روستایی در حومه ی شهر کیش در بین النهرین باستان است، متهم است که با تف کردن در آب فرات سبب بی حرمتی به رود مقدس و خشک شدن آن شده است. سپیده دمی وقتی برای تاراندن گرگ ها از گله از کلبه خارج شده، با موجود مهیبی روبرو میشود که حتی گرگ ها به سببش از محل گریخته اند: یک شیر. یاریم که از ترس به بالای درختی رفته، آمدن شیر به زیر درخت را متوجه میشود. در همین زمان، پدر یاریم از شنیدن صدای کشته شدن گوسفندی به دست شیر از کلبه بیرون می آید و به دنبال یاریم میگردد. پدر به درخت نزدیک میشود بی این که بداند شیر در صحنه است. یاریم جرئت نمیکند پدر را صدا بزند چون میترسد شیر بلافاصله برای گرفتنش به بالای درخت بجهد. وقتی میبیند پدر در چند قدمی شیر است، بدون این که بداند چه میکند، با نیزه ای که برای تاراندن گرگ ها به دست گرفته بود از بالای درخت به شیر حمله میکند و نیزه را در پشت گردن شیر فرو میکند. شیر با او درگیر میشود و درست قبل از این که یاریم را بکشد از شدت جراحت میمیرد. یاریم برای همیشه از یک دست فلج میشود. او دیگر نمیتواند در کارهای مزرعه به پدرش کمک کند. وضعیت دوگانه ای دارد: از یک طرف به سبب کشتن یک شیر از سوی همه ستایش میشود و از سوی دیگر، از دید نامادریش، در یک زندگی مشقتبار روستایی، او یک نانخور اضافی و بی ارزش محسوب میشود. یاریم که احساس میکند واقعا توسط خدایان نفرین شده است، به زودی وارد داستان بزرگی میشود که در آن موفق میشود پزشک مورد احترام مردم روستایش را از توطئه ای نجات دهد و مهر ملکه ی کیش را به او بازگرداند. او برای این کار به سفری خطرناک به کیش مبادرت میکند که در آن، طلسمی از او مراقبت میکند: گردنبندی از دندان های شیری که کشته و این گردنبند توسط دوستش "ذکیر" ساخته شده و این ذکیر همان کسی است که پیشتر، با گفتن تف کردن یاریم در فرات باعث دردسر او شده است. این تز، درواقع همان روایت معروف است که انسان با کشتن شیطان درون، شیطان را بخشی از وجود خودش میکند مانند یاریم که توانایی های بی نظیر شیر را بخشی از وجودش کرد. دقیقا به همین خاطر است که این داستان در کیش رخ میدهد که تصور میشود نام قبلی کوثا در عراق باشد؛ جایی که دروازه ی جهنم و محل پرستش نرگال رئیس شیاطین است. سامری ها یا یهودیان داستانساز درباره ی شیاطین از اهالی کوثا بودند و یهودیان از آنان به کوثیم یاد میکنند. خشک شدن فرات و رنگ بستن شادی از زندگی مردم، به نوعی یادآور ایجاد جهنم است. چون دشت بین النهرین را «عدن» مینامیدند، همان نامی که برای بهشت تورات استفاده میشود و دجله و فرات که رودهای باغ عدن توراتند رودهای زندگی بخش بین النهرین نیز هستند. این موضوع با اثبات حقیقت در دادگاه ملکه توسط یاریم ارتباط مستقیم دارد. کلمه ی demonstrateبه معنی نشان دادن، از de فرانسوی به علاوه ی monstrate به معنی نمایش و گردهمایی می آید. در عین حال، کلمه ی اخیر خود از ریشه ی moster یا monster به معنی هیولا است. این کلمه نخست به معنی جانور یا انسان ناقص الخلقه و با تولد غیر طبیعی بود و تولد چنین موجودی نشانه ی بداقبالی بود. ازاینرو مونستر معنی اخطار و اعلام خطر هم داشت. ترکیب این دو باعث مطرح شدن مونستر به صورت جانور ترکیبی مثل شیردال، و همینطور حیوان بزرگ شد و بعدا برای انسان شرور و ظالم نیز به کار رفت. یاریم هم در ابتدای داستانش برای تاراندن گرگ ها از خانه خارج شده بود، ولی به جز آنها با شیر روبرو شد که بسیار از گرگ بزرگتر است و کاملا مصداق مونستر است. دقت کنید که شیطان و هیولا بارها مترادف هم مطرح میشوند و demonstrate هم عمدا از فرانسه به انگلیسی آمده چون به دلیل بودن لغت demon به معنی شیطان در آن، حالت دوپهلو دارد. برای یاریم، این کار، جایی اتفاق می افتد که کاهن اعظم روستایش برای شهادت دادن علیه پزشک در دادگاه حاضر میشود. پزشک آدم کافری نیست ولی چون بر اساس علم کار میکند، پول گرفتن کاهن از مردم برای درمان بیماری هایشان بی این که نتیجه ای بدهد را زیر سوال میبرد و به همین دلیل، مورد نفرت کاهن اعظم است. با توجه به این که محیط زندگی تصویر شده برای کیش در داستان، به شدت شبیه قرون وسطای اروپا است و حتی از تصویر دوره ی ارباب-رعیتی ایران در صحبت های پدربزرگم و فیلم هایی مثل «پس از باران» هم زیاد فاصله ندارد، میتوان دعوای کهانت با علم را در آن، به دعوای کهانت با علم در پایان دوره ی فئودالی در اقصی نقاط جهان مقایسه کرد و علم از دید کاهنان، دروازه ی شیطان بود و محصولاتش تولیدات شیاطین. البته «کیش» داستان یاریم، یک تفاوت بزرگ با قرون وسطایی که میشناسیم دارد: حکمران آن، به نام کوبا، یک زن است درحالیکه اربابان فئودال تاریخ رسمی همه مرد بودند. از کوبا جز نامی در تاریخ کیش دیده نمیشود و ظاهرا قرار گرفتن داستان در یک دوره ی ناشناخته توجیهی جز فمنیسم نباید داشته باشد؛ اما اتفاقا توجیه دیگری دارد. ملکه همان کسی است که کاهن حقه باز را دستگیر میکند و فراتر از قانون او است. اگر توجه داشته باشید کاهن دراینجا جانشین کشیش های مسیحی قرون وسطی است و آغازگر راه آنان آدم ابوالبشر در باغ عدن است. کوثا در عدن قرار دارد و دروازه ی شیاطین هم هست. مرز مشترک زنانگی با آمیزه ی یهودیت و شیاطین نیز اعتقاد به لیلیت جن ماده است؛ همسر اول آدم که از او اطاعت نمیکرد.

بنا بر روایات یهودی، لیلیت، چون جن بود معتقد بود که به اندازه ی آدم تولید یهوه است و آدم حق دستور دادن به او را ندارد. بلاخره هم آدم را ترک کرد و به سماعیل جن پیوست. به همین دلیل، یهوه همسر دوم آدم یعنی حوا را از دنده ی او آفرید تا جزوی از آدم باشد و به اندازه ی اعضای بدن آدم، از افکار او اطاعت کند. از طرفی لیلیت به سبب عدم اطاعت از آدم، نازا شد و از آن زمان، دشمن ذریه ی آدم شد و نوزادان را در گهواره میکشت. داستان عدم اطاعت لیلیت از آدم و جانشین شدن او با حوا، همان داستان اخراج وشتی ملکه ی اخشوارش شاه پارس از مقام خود است که استر یهودی جای او را میگیرد و در نتیجه ی آن، یهودیان در بین النهرین به قدرت میرسند. اخشوارش که همان کورش است، سازنده ی معبد دوم یهود هم هست. معبد اول به سلیمان شاه یهود نسبت داده میشود که پیروانش یهودیان فریسی هستند و فریسی و فارسی دو تلفظ از یک کلمه اند. سلیمان هم ماجرایی با ملکه ی سبا دارد و وقتی میخواهند او را از این ملکه بر حذر دارند میگویند که پاهایی پشمالو چون پای سمداران دارد و بنابراین جن است. در بعضی منابع ماسونی آمده که چون سلیمان فرصت معاشقه با ملکه ی سبا را از دست داد، آنقدر مجنون شد که هر زنی که او را پسند می آمد درجا به حرمسرای خود میفرستاد و از او کامجویی میکرد. بدین ترتیب او تصویری از زن مطیع سلطه پذیر را گسترد که در تضاد با تصویر ملکه ی سبا به عنوان همتای لیلیت و همعنان با مرد در اعمال قدرت است. تصویر جدید از زن، تصویر مورد علاقه ی پدرسالاران و بخشی از وجود مردان بود، همانطورکه حوا بخشی از وجود مرد بود. بنابراین از این تغییر، تعبیر به شکست مادرسالاری از پدرسالاری کرده اند که همتای این تغییر در افسانه های کلدانی، در داستان شکست تهاموت مادر خدایان از مردوخ بنیانگذار بابل شناسایی میشود. تهاموت از جنس دریا بود و مردوخ جهان مادی را از جسد او آفرید. ازاینرو در حکم مادر-زمین و به سبب هبوط خورشید به درون زمین، مترادف با تاریکی هم هست درحالیکه به سبب تولد خدایان با بهشت که حکومتگاه آنان است نیز مرتبط شده است. در نسبتسازی اخلاقی و معنوی، آفرودیت الهه ی شهوات، به عنوان یک الهه ی پدید آمده از کف دریا جانشین او و نماد لذت های زمینی و زودگذری و افسونگری آنها است. به همین دلیل قطب شمال که بیشترین تاریکی را در زمین دارد نیز محل بهشت تلقی میشد. در سنت اورفه ای، خدایان در جایی به نام الکتریس در زیر ستاره ی قطبی زندگی میکنند. بعضی اروپاییان قدیم، آنجا را جزیره ای احاطه شده توسط دریایی سرکش چون تهاموت میدانستند و معتقد بودند تمام جزر و مد دنیا نتیجه ی فعالیت های آن دریا است. از بین رفتن بهشت در قطب شمال هم به شیوه ی خودش در افسانه های اروپایی تکرار شده است. در این مورد، نام گرینلند جلب توجه میکند: معنیش میشود جزیره ی سبز، درحالیکه امروز آنجا یخبندان حاکم است. تصور میرود وایکینگ ها به رهبری اریک سرخ RED ERIC در حدود 1000 سال پیش درآنجا ساکن شدند ولی به دلیل هجوم یخبندان آنجا را ترک گفتند تا این که در قرن 18 مجددا مسکون شد. نام اریک سرخ قابل مقایسه با نام رودریک به معنی شاه سرخ است که به روریک هم خلاصه شده است. روریک نام یک پادشاه وایکینگ جایی به نام فریزلند در دانمارک بود. ولی فریزلند را میتوان در اصل سرزمین فریسی دانست. روریک دیگری هم داریم که رهبر وارانگی های وایکینگ بود و اسلاوها از او دعوت به حکومت بر خود کردند. وی از نسل شاهی به نام پروس بود که این پروس با افتادن "پ" اول در اسمش تبدیل به "روس" شد و همراه اسلاوها به روسیه ی کنونی منتقل گردید. نام "پروس" را نیز میتوان با پارس و فریسی مقایسه کرد. از طرفی نام وارانگی شبیه "فرانک" نام قوم ژرمنی است که حکمرانان گاول در فرانسه شدند. فرانک ها بنیانگذاران امپراطوری روم مقدس در اروپا بودند و این کار را با دولت مروونژین شروع کردند که نیای شاهانش به نام مارکومیر پسر یک شاه پونتیک به نام "پاریس" بود که نامش روی شهر پاریس مانده است. نام این پاریس باز قابل مقایسه با پروس جد شاهان وارانگی است. همچنین میتوان این نام را با "پاریس" شاهزاده ی تروایی مقایسه کرد که باعث جنگ تروآ گردید و بازماندگان تروآ بودند که رم را ساختند. شهری به نام "تروی" یا تروآ در فرانسه وجود دارد. رم را نئاپولیس یا شهر جدید میخواندند. روریک وارانگی هم به همراه دو برادر و برادرزاده اش به دعوت اسلاوها به سرزمینی وارد شد که نووگرود یعنی شهر جدید نام گرفت. نام روریک هم با داستان های شکست یک قلمرو سیاسی رومی از دیگر قدرت های رومی گره خورده است. روریکوس نام یکی از دشمنان کنستانتین کبیر اولین امپراطور مسیحی روم بود و در جنگ با کنستانتین کشته شد. کنستانتین بنیانگذار روم یونانی در قستنطنیه و بنابراین نمایی از پیروزی یونانی ها بر اسلاف روم مقدس بود همانطورکه تروآ توسط یونانی ها از بین رفت و به صورت رم بازسازی شد. روریکوس دیگری هم داشتیم که در نیمه ی دوم قرن چهارم میلادی، حاکم رومی تریپولی در لیبی بود و به اتهامات دروغین، تصفیه ی سیاسی شد. وی هم احتمالا نمایانگر چرایی نام گرفتن مرووونجی ها به مرووی است که میتواند با لغت "مور" مرتبط باشد: اصطلاحی که درباره ی مردم شمال افریقا به کار میرفت. با شکست مورها از اروپاییان مسیحی در اسپانیا و سیسیل، دانش آنها به استخدام اروپاییان درآمد و آنها پیشرفت کردند و این درست مثل رنسانس رومی با بازگشت کلیسای رم به رم پاگانی است که از کنستانتین شکست خورده بود. طی این اتفاق، دانش یونانی و حقوق رومی احیا شد که زیاد با آنچه فلسفه ی اسلامی نامیده میشود تفاوت ندارد. البته فلسفه ی اسلامی را هم به پارسیان نسبت داده اند که دیدیم همان بابل تحت سیطره ی تفکر فریسی است. درواقع پارس را میتوان تلفظ دیگری از پولوک در اسلاوی به معنی فضای بین رودهای قابل کشتی رانی نیز دانست. در عراق، دجله و فرات چنین رودهایی هستند و منطقه ی بین آنها شین ناهارین (شنعار) یا بین النهرین یعنی میان دو رود نام دارد. پولوک با ولگا در روسیه هم قابل مقایسه است که نام از قوم بلغار دارد که یکی از اقوام تاتار مهاجر فرهنگساز به اروپا هستند. تبدیل لغات بلغار و منگول (مغول) به همدیگر به لحاظ لغوی ممکن بوده است. مغول ها از نسل گرگند و وولک یا وولوس از نام های گرگ، باز به لغت پولوک نزدیک است. خطرناکی گرگ در میان چهارپایان دوره های اخیر اروپا باعث شده لغاتی که از آن پدید آمده اند بیشتر معنی گرگ بدهند. اما همه ی این لغات، مختص گرگ نیستند. مثلا در زبان روسی، وولوس به آلیسیو به معنی روباه، و "راسو" به معنی سمور هم تبدیل شده است. ظاهرا چهارپایان گوشتخوار متعددی میتوانند در این وجه تسمیه جای بگیرند. پس جالب است بدانیم که پارس میتواند مرتبط باشد با pers به معنی مو که در ارتباط است با vars که هم به معنی تخته پوست است و هم به معنی مو. ارتباط مو با رویش، باعث درآمدن کلمه ی "برشت" به معنی گیاه دارویی از آن شده است. بنابراین پارسی شدن نوعی بازگشت به زندگی نباتی و حیوانی است و هیولایی را که انسان غارنشین نامیده میشود در جای آدم ابوالبشر ارج مینهد و حتی المقدور او را به بنیاد حیوانی بشر برمیگرداند و انتظار دارد انسان به اصل خود بازگردد چنانکه یهودیت و مسیحیت از بازگشت به موقعیت آدم در باغ عدن انتظار دارند. تلاش ها برای بازسازی مذهبی انسان اولیه –بخوانید حضرت آدم- در جهت اثبات جادوگری و درآمدن اخلاقیات به صورت نوعی خرافات نه از آسمان بلکه از درون جادوگری است چنانکه سر جیمز جورج فریزر چنین ادعایی داشت. این یک دوره ی خاص از زندگی آدم است که در انتهای زندگی او در بهشت قرار میگیرد: موقعی که او به حرف مار گوش میدهد و با مار همهویت میشود. مار را در عبری سراف مینامند که در انگلیسی تبدیل به سرپنت شده است. سراف منشا لغت "گراف" graf در آلمانی شده به معنی خدمتگزار امور سلطنتی. خاندانی به این نام هم در آلمان هستند که شعبه ی انگلیسیشان grave نام دارد. بدین ترتیب سراف به هر چیز بزرگی در اندازه یا در مقام اطلاق میشود. ازجمله به "زرافه" که نامش تلفظ دیگر سرافه است. نام زرافه در فرانسه تبدیل به الفانت شد و عجیب این که به جای زرافه روی یک حیوان بزرگ آشنای دیگر به کار رفت: فیل. یک دلیل این موضوع این است که فیل میتواند اشیای سنگین را با خرطومش حمل کند و جلو آب را بگیرد چنانکه ورفنت به معنی بستن راه آب در آلمانی تلفظ دیگر الفانت است. بستن راه آب، امری است که به اژدها نسبت میدهند و اژدها را در این موضوع عامل خشکسالی میخوانند. همانطورکه میدانیم تهاموت به اژدها تشبیه میشد و فرزندان او هنوز نگهبانان آبند و میتوانند آن را از مردم دریغ کنند. پس نابودی عدن یا بهشت آدم توسط مار نیز میتوانست با بند آمدن دجله و فرات توسط ماری اژدهایی اتفاق افتاده باشد. اژدهاکشی تا اندازه ی زیادی معنی بازگرداندن بهشت را دارد. آپولو خدای خورشید با کشتن اژدهای پیتو یا پیتون این کار را کرد و نام واتیکان احتمالا به معنی جای پیتو است. درواقع واتی یا پیتو میتواند همان "وادی" به معنی دره در عربی باشد. دره ها توسط رودخانه ها پدید می آیند و در سرزمین های عربی، نقاط متعددی عنوان "وادی" را بر خود حمل میکنند که امروزه کاملا بیابانیند. بی آبی عامل بدبختی است و حکومت هم میتواند عامل بدبختی مردم خودش یا مردم کشورهای دیگر شود. بنابراین وقتی حکومتی حکومتی را از بین میبرد جنازه ی آن را به عنوان جانشین پیتو برای خود نگه میدارد و از آن به عنوان معجزه ی حقانیت خود استفاده میکند. این باعث میشود تا حکومت نوعی توانایی پیشگویی و تعیین کردن خط و مشی برای جهان را در مورد خود قائل شود همانطورکه پیتو برای آپولو به صورت پیتیاها یا کاهنه های پیشگو بازتولید شدند. ازاینرو وارانگی به عنوان حلقه ی بعدی تبدیل پارسی به پاریسی و فرانکی، خود به واریاگ تبدیل میشود که هم به معنی آشپزی کردن است و هم به معنی پیشگویی کردن. از آن وارای یعنی جادوگر برمی آید همینطور بوروگن به معنی حفاظت کردن. تبدیل "گ" به "ژ" در روسی، وارانگی ها را تبدیل به پوروژی های وارژیا در اطراف نووگرود فعلی در روسیه میکند که کنار دریا ساکنند. با تبدیل معمول "گ" به "ی" در ژرمن، آنها تبدیل به وارین ها از قوم اینگویی میشوند که به انگلستان حمله میکنند. فیلولوژی آلمانی، وارین ها را با var به معنی آب مرتبط میکند که یادآور ارتباط پوروژی ها با دریا است؛ ولی آن به راحتی به war به معنی جنگ هم مرتبط میشود و وارین را هم معنی با جنگجو در تشبیه جنگ به دریای طوفانی میکند. دراینجا "وار" با "باریتو" (وار مادینه) قابل مقایسه است: شیطان مادینه ی بابلی که اصل آفرودیت الهه ی لذتپرستی در اساطیر یونانی تلقی میشود. نام باریتو منشا لغت "پرت" به معنی سقوط است. لغت اخیر نیز به فریگا در آلمانی تبدیل شده که همان فریا الهه ی شهوت و موکل فرایدی یا جمعه است. فریا و آفرودیت هر دو الهه ی زهره هستند و سیاره به نام لاتین او "ونوس" نامیده میشود. نام "ونوس" مرتبط با "وینو" به معنی بدبو است که به صورت "واین" بر روی نوشیدنی های الکلی مانده است. شاید ارتباط ونوس با آب باعث شده تا لغت عربی "شراب" به معنی نوشیدنی به طور کلی، در ترکی فقط به معنی نوشیدنی الکلی استفاده شود و از ترکی به صورت "سروپ" وارد زبان های اسلاوی و فرانسوی شود و در اسپانیایی به صورت cervino معنی آبجو پیدا کند.:

Chronologia.org: issue 1905

بیایید آنچه را که تا این جا فهمیدیم، با شرایط داستان "دندان شیر" بسنجیم. عامل بدبختی مردم و ازجمله خانواده ی یاریم، خشکسالی است که کار اژدها است و حکومت که آن هم خود را جانشین اژدها میبیند در این شرایط بد فقارت آمیز، از مردم، اجاره ی زمین را مطالبه میکند. کسانی که نتوانند اجاره ی خود را بپردازند، باید از اعضای خانواده ی خود مایه بنهند و کس یا کسانی را به بردگی ملکه بسپرند. بردگان، بعد از چند سال کار، آزاد میشدند و به سر زندگی خود برمیگشتند. یاریم هم اگر گردنبند دندان شیر به کمکش نیامده بود به بردگی برده میشد (جالب است که لغات "فریسی" و "فارس" میتوانند با لغت "فراس" به معنی شیر هم مرتبط باشند و همین لغت تبدیل به وولوس اروپایی شده باشد). انجام گناهان و اسارت در جنگ، عوامل دیگر به بردگی گرفته شدن افراد توسط حکومت بود. اگر خشکسالی را کنایه ای از نابودی بهشت بدانیم و به آن بار اخلاقی بدهیم، آنگاه این بردگی ها زیاد در معنی از بردگی نوع اول دور نیستند. ولی بگذارید ببینیم معنی برده چیست. برده کسی است که هرچه اربابش میگوید باید بی چون و چرا اطاعت بکند. حکومت –در تعریفی که از نظر گذراندیم- عاشق تبدیل کردن مردم به مشتی برده ی بی فکر است. پس هرچقدر خشکسالی استعاری سنگین تر و بهشت دورتر باشد، حکومت، برده های بیشتری به دست می آورد و بر قدرت خود می افزاید. وقتی متوجه میشویم که در جامعه ای مردم آنقدر گناهکارند که خودبخود از همدیگر به حکومت ظالم پناه میبرند، نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که در آن جامعه، حکومت انگیزه ای برای همسطح شدن با مردم داشته باشد و به برده گیری افراطی از مردم دست نزند.

فراماسونری و افسانه های اجنه ی انسان نما: قسمت دوم

نویسنده: پویا جفاکش

درحالیکه تهاموت در هیبت هیدرا به آب صامت مرداب تشبیه میشود، در افسانه ی نبرد با مردوخ، به سیل بنیان کن تشبیه میشود. این سیل، احتمالا همان سیلی است که انلیل خدای طوفان ها برای نابودی نسل بشر بر زمین فرو فرستاد ولی برادرش انکی یا حئا –که اتفاقا خالق مردوخ هم هست- با کمک گرفتن از پیامبرش اتراهاسیس، موفق شد گروهی برگزیده از آدمیان را در کشتی نجات قرار دهد و با توجه به این که حئا خدای دانایی است، کشتی نجات هم کشتی آگاهی است. حئا و انلیل، دو پسر آنو خدای آسمان و درواقع انعکاسی از تبدیل یگانگی آسمانی به دوگانگی مفید و مضر در زمین هستند. آب تا وقتی در آسمان است خنثی است ولی در زمین هم میتواند مایه ی حیات باشد و هم مایه ی ممات. اما در کوهستان ها زمانی که در اثر رگبار توام با رعد و برق باران میبارد اول خطر آب در قالب سیل به ذهن می آید و بعدا فایده های او. تصویر انلیل کوه نشین نیز با تصویر خدای رعد و برق بین النهرین مطابقت دارد که از فاتحان آموری اتخاذ شد و آمور یا امر-اوتو یا مرتو نام داشت. او را ابتدا در جایی به نام «نیناب» به این اسامی میخواندند که محلش اکنون معلوم نیست. ولی روشن است که «بعل حداد» فنیقیه فرم دیگری از او بوده است. او به مانند حداد، "بارقو" یعنی تولیدکننده ی رعد و برق نامیده میشود و علاوه بر آن نامبردار به «حداد عش آباب» یعنی حداد صاحب آب ها نیز بود. نام دیگر او «بعل شدو» بود که به نظر میرساند او باید همان «ال شدای» خدای ابراهیم باشد. اما درحالیکه یهودیت فرض میکند ال شدای ابراهیم و یهوه ی یهودی یک تن هستند، هم بعل و هم شدو اصطلاحات به کار رفته درباره ی دشمن ماوراء الطبیعی یهوه هستند که نشان میدهد یهوه فرمی محدود و یک سویه از دو سویگی خدای پیشین را به خود اختصاص داده و خصوصیات مخالف را به دشمن خود؛ همانطورکه در جدال انلیل و انکی هم اتفاق افتاده است. اما دو سویی خدای طوفان در نسخه ی شمالی تر آمورو و در کوهستان های ترکیه بهتر منعکس شده است. دراینجا خدا به شکل مردی ریشو سوار بر ببر یا پلنگ تصویر میشده که تبری دو سویه با خود حمل میکند. سوار شدن بر ببر و پلنگ، شکل اولیه ی تصویر بعدی او به شکل دیونیسوس که شیرها و ببرها ارابه اش را حمل میکنند است. دیونیسوس هم بخصوص در وحشی ترین فرم های خود، مردی ریشو تصویر میشد ولی چون جنبه ی مونث نیز داشت گاهی به شکل یک پسرک یا مرد دوجنسه تصویر میشد. این جنبه های مذکر و مونث به ترتیب لیبر و لیبرا نامیده میشدند و به لغات لیبرتی و لیبرال که در غرب مترادف با آزادیند هویت داده اند. تبر دوسویه هم به نام لیبر، لاباریس نامیده میشد و وسیله ی قربانی کردن بود. ازآنجاکه جنگ هم قربانی میخواست، تبر دوسویه سلاح جنگسالاران بود. در رم، فستیوال لیبرالیس، تقدیم به تثلیث خدایان لیبر، لیبرا و سرس میشد. سیسرو لیبر و لیبرا را پسر و دختر سرس الهه ی زمین دانسته است. برخی دیگر، لیبرا را معادل آریادنه همسر دیونیسوس یا لیبر دانسته اند. از طرف دیگر، لیبرا در مقام دختر سرس، همهویت با پرسفونه است که هادس خدای دوزخ او را دزدید و به جهان زیرین برد و از آن پس او ملکه ی دوزخ شد. در این حالت، دیونیسوس در مقام یک خدای قربانی خواه و جنگ دوست برابر با هادس فرمانروای دوزخ است. لیبر با پلوتو و دیس پاتر از اسامی هادس همهویت شده است. از طرفی دیس پاتر همان دئوس پاتر یا پدر-خدا است که با زئوس یا ژوپیتر خدای اعظم رومی تطبیق میشود. نام او نیز به تئوس به طور کلی به معنی خدا در مسیحیت مفهوم بخشیده است. تئوس همان تیواز خدای لوویایی های ترکیه است. در بین ژرمن ها او به توئیسکو خدای قربانی انسان تبدیل شده و به مرور با فرم های خشن تری از خود چون اودین و تور جایگزین شده است. رفتن لیبرا به صورت پرسفونه به قلمرو این خدای مرگ دوست و کشنده، همان سفر نین ماه برای رسیدن به شوهرش انلیل است. انلیل به سبب زنا با نین ماه که زنی زمینی بود از کوهستان خدایان اخراج شد و به جهان زیرین تبعید گردید. اما نین ماه به نزد او در جهان زیرین رفت و در مقام همسر او نین لیل نام گرفت و اولین پسرش سوئن خدای ماه را همانجا برای او به دنیا آورد. سفر نین ماه به جهان زیرین، همپایه ی سفر عیشتار برای درآوردن تموز خدای طبیعت از جهان زیرین است و میتوان گفت تموز هم در اثر گناه زنا با الهه به جهنم تبعید شده است. دیونیسوس هم ماهیتی زنا آلود دارد. هر جا میرود لشکری از زنان لاابالی موسوم به مئنادها همراه اویند. دیونیسوس همچنین خدای شراب است که به اندازه ی زنا یکی از پرده های همیشگی مهمانی های مختلط رسوای اشراف بوده است. دیونیسوس را ابتدائا خدای اتیوپیایی ها یا نژاد سیاهان تلقی کرده اند.:

“an, enlil, Enki”: aratta.wordpress.com

در این مرحله، ما میتوانیم مورهای سیاهپوست کالیفیا را همان قوم دیونیسوس، زنان آمازون را همان مئنادهای دیونیسوس، و خود کالیفیا را در قد و اندازه ی لیبرا نسخه ی مونث دیونیسوس بیابیم. دیونیسوس دراینجا در چهره ی مونث خود ظاهر شده تا برابر خود تهاموت الهه ی اژدها باشد. این قوم زنانی جنگجویند چون مردان رومی (اسپانیایی) باید برای رسیدن به ایدئال جامعه ی مسیحی، با این جلوه های شیطانی خواهش های نفسانی خود بجنگند. اما میبینیم که کالیفیا و قومش به واسطه ی تندروترین اظهار نظرهای مسیحی به قدرت برمیگردند و همین اتفاق هم در اسلام –که ادعا میشود اصلش دین کالیفیا است- تکرار میشود. بدین ترتیب که دو جنبه ی خدایی و شیطانی مذهب ترکیبی، رودر روی هم قرار میگیرند و معلوم میشود آن که ادای تذهیب و اخلاق درمی آورد از همه بیشتر از مرام و روش دیونیسوس شهوتران دائم الخمر تبعیت میکند. پس شیطان به پیروزی میرسد و جامعه تبدیل به پارتی دیونیسوسی زنده میشود؛ هم در مسیحیت، هم در اسلام، و هم در هر مذهب دیگری روی زمین که آنقدر بدبخت باشد که هویتش را شرقشناسان تابع فراماسون ها تعریف کرده باشند.

مرحله ی پارتی دیونیسوسی را ماری گریر، پایین ترین مرحله از سه مرحله ی سلوک جنسی خوانده و آن را با جادوی سیاه یهودی-مسیحی تطبیق کرده است. اولین مرحله، مرحله ی مسلمانان است که نه فقط شهوترانی خارج از ازدواج را رد میکنند، بلکه نشان دادن آشکار محبت جنسی در جمع را ناروا میدانند. مرحله ی دوم، مرحله ی جامعه ی مسیحی است که در آن، رابطه در چارچوب ازدواج است ولی فضا به اندازه ی مسلمانان بسته نیست و مثلا رقص مختلط بین دو جنس برگزار میشود، ولی هنوز انتظار میرود دو طرف زن و مرد رقص، با هم مزدوج و یا لااقل نامزد باشند. اما درحالیکه دو مرحله ی قبلی، تعیین کننده ی قانون اجتماعند مرحله ی سوم یعنی جادوی سیاه خود را در حالت قانون شکنانه نشان میدهد و میخواهد بگوید متعلق به فضایی فراتر از جامعه ی تابع قانون است. چنین جامعه ای فقط میتواند در بهشت آخرالزمان مسیحی وجود داشته باشد که در آن، به وعده ی مسیح، انسان ها در مجاورت فرشتگان قرار میگیرند. آنگاه داستان معاشقه ی فرشتگان با بنی بشر در سپیده دم تاریخ بشر تکرار میشود. به نظر گریر، تفسیر مسلمانان از حوری در قرآن، و آمیزش بی پایان مردان مومن با زنان جن موسوم به حوری، کاملا الگو گرفته از تفاسیر مسیحی از آخرالزمان است و به هیچ وجه با واقعیت اجتماعی دستورات اخلاقی اسلام و توصیف های اولیه از محمد (پیامبر اسلام) به صورت یک مرد زاهد و کنترل کننده ی نفس خود، قابل جمع آمدن نیست. اما حتی تفاسیر مربوطه از دوران اولیه ی معاشقه ی فرشتگان با آدمیان، خود نتیجه ی گذشتن منابع از صافی جادوی سیاه است بدین ترتیب که مفهوم آمیزش خدایان با آدمیان، در ابتدا کاملا یک داستان زنانه بوده و تورات هم از آمیزش پسران خدا با زنان زمینی گفته است، چون این آمیزش یک برداشت دست دوم از ارتباط قوی تر زنان با فرشتگان و موجودات الهی بوده است. حتی در افسانه های یونانی نیز میبینیم که در زندگینامه های فرزندان خدایان، مادرانشان بیش از پدران زمینی این قهرمانان گرامی داشته میشوند همانطورکه درباره ی مسیح هم این تکرار میشود. چون اصولا زنان بیشتر از مردان، کنترل نفس داشتند و بیشتر در مقابل پیشنهادهای شهوانی مردان از خود مقاومت نشان میدادند تا مردانی که ممکن بود از کوچکترین فرصتی برای خیانت جنسی به یکی از آشنایانشان استفاده کنند. زن ها همینطور برعکس مردان، عموما علاقه ای به شراب و مواد مخدر از خود نشان نمیدادند. بنابراین یک قهرمان درستکار و کمک کننده به مردم، بیشتر باید از مادرش نسب برده باشد تا پدرش. خون خدایی او به فرشته ی لانه کرده در دل مادر برمیگردد و این فرشته حکم شوهر الهی مادر را دارد. همین فرشته است که زن را از انجام نواهی اخلاقی برحذر میدارد و مثل یک شوهر، مراقب او است. به همین دلیل هم هیچ داستانی از معاشقه ی زن زمینی و موجود الهی به اندازه ی داستان کوپید (اروس) و پسوخه محبوب نیست. چون کوپید ظاهری شبیه به فرشتگان مسیحی دارد. گریر، حدس میزند که بنمایه ی اصلی این داستان، با داستان هایی که آنها را «افسانه های دیو و دلبر» میخواند مرتبط باشد. در این داستان ها زنی همسر یک حیوان وحشی یا دیو میشود، خانواده ی زن، بدگویی شوهر وحشی او را میکنند یا سعی میکنند حتی المقدور او را از حیوان دور نگه دارند. ولی حیوان یک پوست است و درون این پوست، جوانی زیبا خانه کرده است. به نظر گریر، این داستان ها انعکاسی از بدگویی اعضای خانواده از شوهر زن هستند که وقتی زن با شوهرش تنها است عشق اثر آن را از بین میبرد و شوهر به جای حیوان وحشی شبیه یک فرشته به نظر میرسد. اما تصویر خود فرشته از کوپید گرفته شده که انعکاسی از خدای خورشید است چون خدای خورشید، حامی ازدواج و پیوند مردو زن است و همو است که از جدا شدن مرد و زن در اثر بدگویی های مردم جلوگیری میکند. در پیوند تنگاتنگ خود با ازدواج، همین خدای خورشید است که دشمن زیر پا نهاده شدن قوانین اخلاقی حاکم بر قانون ازدواج است. دراینباره گریر، داستان پیراموس و تیسبه را به میان می آورد که برخلاف خواست خانواده هایشان میخواستند فرار کنند و در جای دیگری با هم ازدواج کنند. اما به صحنه آمدن شیری با دهان خونالود از شکار، باعث مرگ هر دو آنها شد. گریر، یادآوری میکند شیر حیوان خورشید و فرم مهلک و بیرحم او است.:

“sexual outlaw, erotic mystic”: mary k.greer: weise books: 2010 :P72-74 , 82-84

اگر داستان های ارتباط خدایان یا اجنه و فرشتگان با زنان برجسته تر است، فقط میتواند به سبب مذهبی تر بودن زن ها بوده باشد. توجه کنید که لشکر کالیفیا و آمازون هایش نیز به سبب داشتن فرشتگان نرینه ی قدرتمند در درون خود، شبیه مردان فراطبیعی بودند و این میتواند انعکاسی از ایمان زنان مسلمان باشد. از طرف دیگر، داستان های ارتباط خدایان با انسان ها محدود به زنان نیست و مردان زیادی هم با خدایان نرینه و مادینه ارتباط داشته و حتی با آنها معاشقه داشته اند که همگی تبدیل به مردان مقدس و حتی شهدا شده اند. در تمام این داستان ها، خدایان همان نیروهای معنوی، و انسان های درستکار یا شیطانی انعکاسی از تکانه های وارد شده از آدمیان اطراف به راوی هستند. وقتی انسان هایی –ولو در ابعاد یک جامعه ی عظیم- توسط یک خدا نابود میشوند منظور از داستان این نیست که خدای مزبور واقعا مردمی در بیرون را نابود کرده، بلکه اثر بدی که خالق داستان از فرد یا گروه خاصی از مردم دریافت کرده، توسط نیروی معنوی درون فرد خنثی میشود و مثل آن انسان ها در درون فرد، توسط مثل فرشته ی مورد بحث از بین میرود. عکس این هم صادق است و ممکن است مثل یک انسان اخلاقی توسط لشکر اجنه یا انسان های تحت تاثیر اجنه از بین برود، مانند تکه تکه شدن اورفئوس توسط مئنادهای مجنون دیونیسوس باخوس، که میتواند انعکاسی از تکه پاره شدن بنیاد اخلاقی اعتقادات فرد در اثر برخورد با زنان فتانه باشد.

با توجه به این آمیزه ی اسطوره سازی با مضامین اخلاقی، پی میبریم تمام انسان های مقدسی که در بازی خدایان از بین رفته و گرامی داشته شده اند، حتی در تمثیل به رفت و آمد فصول و شب و روز و خدایان طبیعت، هنوز در چارچوب اخلاق معنا می یابند و خدای میرنده ازاینرو یک انسان است که در ارتباط با خدایان خاصی و ازاینرو دارای جلوه های اخلاقی خاصی بوده است. در تاریخ رسمی و موقع جمع آوری قصه ها، خدایان و شیاطین وجود فرد تبدیل به انسان نماهای بیرونی شده و عمدا کیفیات اخلاقی تاثیرگذار از او بر مردم حذف شده اند و این کار به سهولت صورت گرفته، چون مردم هم در تاثیرپذیری از قدیسین، عمدتا دنبال جادوی حمایت ارواح قدیسین بودند و نه الگو گیری از آنها. این کار حتی به تحریف گسترده ی داستان های بنیادی زندگینامه های قدیسین از طریق نفوذ فراماسونری و افراد تربیت یافته توسط آن به درون دستگاه های مذهبی و حتی ساخت دستگاه های مذهبی لازم توسط این جریان ها انجامید و کم کم ارواح مقدس و خدایان را چنان غیر منطقی و حتی گناهکار جلوه داد که امکان ریزش مذهبی از آن غیر قابل جلوگیری بود. ولی حتی وقتی به زندگینامه های فعلی این خدایان و قدیسین نگاه میکنیم، میبینیم که داستان های آنها در جاهای زیادی با هم مشترکند و انگار که یک بنیاد اخلاقی تمثیلی واحد در آدمیان وجود داشته که همراه مهاجرت انسان ها همه جا همراه آنها رفته و در هر جایی دچار تحریفات و کم و زیادهای مخصوص خود شده است. ما در همه جا داستان هایی درباره ی برخوردهای انسان ها با خدایان انسان مانند، نداهایی از سوی موجودات نادیدنی، حیوانات سخنگو، و موجودات نیم انسان-نیم حیوان را می یابیم که تقریبا تمام آنها بر اساس مکانیسم واحدی کار میکنند که در آن صفات و خصوصیات معنوی انسان به جانورانی که آن خصوصیات را دارند، و یا انسان هایی که بر فرد تاثیرات خوب و بد گذاشته اند، تشبیه میشوند. در دوران مدرن، این خصوصیات گوناگونی های جدیدی یافته اند و به سبب هرچه روباتیک تر شدن زندگی انسان و مقدس شدن بوروکراسی و تکنولوژی، موجودات نمادین به روبات ها و آدم فضایی ها تبدیل شده اند و سلاح های باستانی خدایان مثل رعد و برق، جای به سلاح های کشتار جمعی جدید داده اند.

این، عوارض جانبی خاصی هم دارد و آن این که ممکن است شما تصویر کلی قوم خاص، ملت خاص یا متکلمان به زبان خاصی را از روی گروه شغل خاصی –مثلا سربازان یا روحانیون یا سرمایه داران- که از آن قوم یا ملت تعریف میشوند یا زبان آن را زبان مقدس خود کرده اند، بگیرید و ناگهان تمام ماجراهای جهان را به نبرد این ملت و دشمنانش تقسیم کنید. در داستان های جنگ های وحشتناک ملل اروپایی با هم بر سر استعمار امریکا و بقیه ی جهان این موضوع به کرات نمود می یابد درحالیکه فاصله ی این کشورها از هم زیاد است و جابجایی بین آنها حتی در دوران مدرن، سخت و زمانبر است. اتفاقا در شایعات مربوط به خلاصه کردن محل جنگ اقوام و ملت ها در یک ایالت در امریکا هم یکی از توجیهات برای درستی این تفکر، همین فاصله ی زیاد کشورها است و بهتر است که باور کنیم نمایندگان این ملت ها چند روستای کم جمعیت نزدیک به هم در کالیفرنیا بوده اند که با پول طلا بقیه ی دنیا را بین خود تقسیم کرده اند. من فعلا با دانش کم و ناکافیم نمیتوانم بگویم آیا میشود روی این احتمال کار کرد یا نه، ولی میتوانم از مردم دعوت کنم هر وقت که درباره ی جنگ ها و لشکرکشی های عظیم و باستانی درباره ی دوران هایی که نه جاده ی درست و درمان بود و وسایل حمل و نقل درست و درمان، کمی روی امکان وقوع این جنگ ها فکر کنند و پیش خود بگویند واقعا آیا وقوع چنین جنگ هایی در قبل از دوران مدرن ممکن بوده است؟! بعد میتوانند این موضوع را به جنگ های کنونی که بدون خجالت بر سر پول درمیگیرند ربط دهند و از خود بپرسند به نفع چه کسانی است که ما باور کنیم مردم قدیم آنقدر ابله بودند که بر سر دین، جنگ هایی به فضاحت جنگ های مدرن را بدون هیچ امکاناتی و احتمالا فقط در اثر معجزات الهی مرتکب میشدند و اکثرشان هم بر سر سوداهای مذهبیشان جان میدادند بی این که کوچکترین سلوک مذهبی ای در رفتارشان با شکست خوردگان دیده شود؟ آیا لازم است بگویم باور کردن این مزخرفات به نفع چه کسانی است؟

مطلب مرتبط:

فراماسونری و افسانه های اجنه ی انسان نما : قسمت اول

بهشت خونین: دجال، سینما و 33 درجه ی فراماسونری

مثلث برمودای آسیایی

فراماسونری و افسانه های اجنه ی انسان نما : قسمت اول

نویسنده: پویا جفاکش

جان لنون، موزیسین معروف، میگفت: «اگر در امپراطوری روم زندگی میکردم، در رم ساکن میشدم.» این توضیحی بود برای این که او متولد لیورپول بود و در نیویورک زندگی میکرد و در همانجا هم ترور شد؛ یعنی نیویورک قرن بیستم را همتای رم باستان کرده بود. اما ناسیونالیست های امریکایی نظریه پرداز توطئه، معتقدند او واقعا در خود امپراطوری روم و پایتخت آن رم ساکن شده بود، بدین معنی که روم اصلی از رم ایتالیا منشا نمیگرفت بلکه از نیویورک امریکا بر جهان اعمال نیرو میکرد و میکند. در این نظریه ی توطئه، روم یک امپراطوری استوار بر ساخت و سازهای باشکوه است و معماران این ساخت و ساز، همان ماسون هایی هستند که نام خود را به جنبش فراماسونری یا معماران آزاد داده اند. نیویورک یا یورک جدید هم جانشین یورک به عنوان قدیمی ترین خانه ی فراماسون ها است؛ اما یورک قدیمی، آنطورکه ادعا میشود از اول یورک انگلستان کنونی نبوده، بلکه هم نیویورک و هم یورک انگلستان، انتقال یک یورک قدیمی تر موسوم به little York یا یورک کوچک در ایالت کالیفرنیا بوده اند که اهمیتش به سبب آن است که قدیمی ترین معدن طلای کالیفرنیا در آن قرار داشت و طلا برای رشد اقتصاد بزرگی که قرار بود تمام دنیا را از نو بسازد لازم بود. نوسازی کار استعمار است و قدیمی ترین استعمار دنیا اسپانیا است. اسپانیایی ها به لاتین صحبت میکنند و زبان رم ایتالیا نیز لاتین تلقی میشود. اما کشوری که امروزه اسپانیا نامیده میشود هیچ سودی از طلاهای کالیفرنیا نبرده و تا به امروز مملکت عقبمانده ای است. علت این است که اسپانیای اصلی کشور کنونی اسپانیا نیست بلکه کالیفرنیا است که اکنون متعلق به ارباب جهان ایالات متحده است. افسانه ی فتح سرزمینی که به نام ملکه کالیفیا کالیفرنیا نامیده میشد، ریشه ی داستان پیدایش اسپانیا از فتوحات مسیحیان در قلمرو مورهای مسلمان است. کالیفیا هم یک ملکه ی مور سیاهپوست بود که بر لشکری از زنان آمازون حکومت میکرد و نام او از فرم مونث کلمه ی خلیفه به دست آمده است. کالیفیا و لشکر آمازون هایش پیش از این که در کالیفرنیا ساکن شوند در خدمت سلطان محمد فاتح عثمانی بودند و به او در فتح قستنطنیه کمک کرده بودند. این داستان، روایت دیگری از فتح مکه به دست محمد پیامبر است و مکانی به نام مکه در نزدیکی کالیفرنیا قرار دارد که امروزه لاس وگاس نامیده میشود. همانطورکه مسلمان ها برای فتح اسپانیا از آب گذشتند کالیفیا نیز برای فتح کالیفرنیا باید از آب میگذشت چون مطابق افسانه ها کالیفرنیا قبلا یک جزیره بود. اسپانیایی ها هم برای فتح قلمرو کالیفیا باید از آب میگذشتند. حالا در نظر بگیرید که از اول، امریکا به اندازه ی کالیفرنیا بود و بعد به اندازه ی ایالات متحده ی کنونی شد. طبیعی است که اسپانیا آن طرف اقیانوس اطلس قرار گرفت. باز برای این که اسپانیا با قلمرو مورها همسایه باشد، کشور مقابلش در آن سوی مدیترانه موروکو یا مراکش نام گرفت که تلفظ دیگری از امریکا و به همان اندازه به معنای سرزمین مورها است. بومیان امریکا سرخپوست و هندی نامیده میشوند که هر دو تا قرن 19 از نام های سیاهپوستان بودند. امروزه آنها را برای زردپوستان امریکا استفاده میکنند ولی ظاهرا اول برای سیاهان کالیفیا استفاده شده است. دعوای اسپانیا و پرتغال و فرانسه و انگلستان بر سر استعمار امریکا هم ازآنرو است که تمام این نام های جغرافیایی از اول در محدوده ی کالیفرنیا تعریف میشدند. حمله ی مسیحیان به قلمرو مورها همان جنگ صلیبی اروپایی های متحد است که شوالیه های تمپلار را در مقام اولین بانکداران و سلف فراماسون ها دارای نفوذ و قدرت زیادی کرد. رهبر تمپلارها ژاک دو مولای توسط پادشاه فرانسه و با همدستی پاپ رم سقوط کرد و در آتش سوزانده شد و بازمانده ی تمپلارها به اسکاتلند گریختند و ازآنجا با نفوذ به انگلستان فراماسونری را پدید آوردند. اما اصلا لازم نیست تمپلارها اینقدر دور خودشان چرخیده باشند. انگلستان یعنی سرزمین فرشتگان، و معادل این اسم در کالیفرنیا «لس آنجلس» در اسپانیایی یعنی فرشتگان است. این نام را به این خاطر به آن داده اند که کلیسای مریم فرشتگان آسیزی در این شهر قرار دارد. این کلیسا جانشین کلیسایی با همین عنوان در آسیزی اومبریا در ایتالیا تلقی میشود. اما ناسیونالیست های مد نظر ما آن را اصل نسخه ی ایتالیاییش میدانند. محل این کلیسا را پورزن کالو یا پورتن گالو میخوانند که به اسپانیایی به معنی بندر مقدس است و همان پرتغال اصلی است. البته معنی پرتغال یا پورتوگال را بندر گاول ها میدانند و میدانیم که گاول نام قومی است که پس از مغلوب شدن از فرانک های ژرمن، فرانسه نام گرفته است. از طرفی آسیزی هم محل ظهور سنت فرانسیس پیشوای فرانسیسکن ها بوده است که از تاثیرگذارترین فرق کاتولیک هستند و فرانسه با فرانسیس مرتبط به نظر میرسد. پس میتوان گفت سرکوبی تمپلارها توسط فرانسه و رم، درواقع همان فتح لس آنجلس توسط سانفرانسیسکو –به معنی فرانسیسکوی مقدس- در کالیفرنیا است. تمپلارها متهم بودند که بت بافومت را میپرستند و بافومت همان محمد پیامبر مورها تلقی میشد. آنها پرستش شیطان را بعد از فتح اورشلیم، از بومیان آموخته بودند. پس غلبه ی فرانسه یا رم بر آنها همان غلبه ی مسیحیت بر اسلام و تغییر آن به نفع مسیحیت است. در این شرایط تمپلارها برای ضربه زدن به رم، در سختگیری مذهبی او زیاده روی میکنند و به نام خدای رم، علیه رم میشورند و تبدیل به پروتستان ها میشوند و اولین کشور پروتستان هم انگلستان است که میشود لس آنجلس. انگلستان همچنین توسط هلندی ها فتح شده که به دنبال جدا شدن پروتستان ها از اسپانیا به وجود آمد و آلمانی زبان هم بود. هلند را میتوان به هالی لند یعنی سرزمین مقدس معنی کرد. در این صورت، کالو یا گال در پورتوگال، میتواند همان هالی و همچنین گالیل یا جلیل خانه ی مسیح باشد. استودیو هالیوود در محلی به نام هالی وود یا بیشه ی مقدس در نزدیکی لس آنجلس واقع است. بنابراین جنگ صلیبی همان فتح کالیفرنیای مور توسط تمپلارهای ژاک دو مولای است. اما این داستان همان فتح کنعان توسط بنی اسرائیل نیز هست. ژاک مخفف جاکوب یا یعقوب ملقب به اسرائیل است که نیای بنی اسرائیل بوده است. بنی اسرائیل به نام خدای یهودیت، کنعانی های سیاهپوست را شکست دادند و معبد مقدس را در اورشلیم بنا کردند ولی توسط همان ها فاسد شدند و از مسیر خارج گردیدند؛ درست مثل ژاک دو مولای. سقوط پادشاهی فرانسه توسط انقلابیون فراماسون را انتقام ژاک دو مولای خوانده اند. در این حرکت، جاکوبن های فراماسون بیشترین نقش را داشتند و نامشان از یعقوب می آید. انقلاب فرانسه تحت تاثیر انقلاب امریکا خوانده شده است شاید چون محل فرانسه از امریکا به اروپا انتقال یافته است. فراماسون های فرانسوی از روسای انگلیسیشان دستور میگرفتند و فراماسونری انگلیسی تحت تاثیر اشرافیت اسکاتلندی ای بود که اقدام به بازآفرینی عقاید اجداد دروئیدشان در ایرلند کرده بودند. اما ایرلند مد نظر آنها هم تفاوتی با کالیفرنیا نداشت. سنت کلمبا که مسیحیت را به ایرلند آورد همان کلمبوس اسپانیایی است که امریکا را کشف کرد و این امریکا هم همان کالیفرنیای مورها است که قرار بود توسط فراماسون ها بازیابی شود. آنها که میخواستند مذهب مور مسیحی شده را حفظ کنند و به شیطانپرستی باز نگردند به صورت شراینرها درآمدند و لباس عربی و کلاه فز اختراع کردند و آن را به پیروانشان در قستنطنیه ی جدید پایتخت امپراطوری عثمانی و مردم تابعشان در سرزمین های عربی داده اند. شراینرها هم دو دسته بودند؛ یک عده اسلام را در حد افسانه های جادویی و شهوانی هزار و یک شب قبول داشتند و یک عده در حد فقه و حدیث و قرآن. اما به هر حال، آن را در ترکیب با فراماسونری برساختند تا معماری ماسونی اختراع شده در امریکا به همراه تمام لوازم تمدن جدید به سرزمین های اسلامی برده شود همانطورکه اسپانیا، آلمان، فرانسه، انگلستان، پرتغال، هلند، ایتالیا، ترکیه و مراکش به همراه زبان های تهیه شده برایشان از کالیفرنیا به اقصی نقاط جهان فرستاده و تمدن جدید را تحت مرزهای توافق شده در آن کشورها رویاندند.

این شایعات معمولا در در هم تنیدگی کامل با تئوری توطئه ی «سیل گل» یا MUDFLOOD گسترش می یابند که تابع نظریات یک نفر ولزی به نام MARTIN LEIDTKE است. او آدم بسیار تندروی است که قبلا جزو نشریه ی اینترنتی STOLEN HISTORY بود و به سبب حملات بی دلیلش به دیگر اعضا به زودی سبب تشتت شد و از آن خارج شد ولی به طور جداگانه مدام اقدام به تولید ویدئویی ها درباره ی نظریات توطئه کرد که به عقیده ی همکاران سابقش در آنها حقیقت فدای لذت کلیک خوردن، شده است. محبوبیت میراث او توسط بعضی اعضا در حلقه ی STOLEN HISTORY ماند و با دو ویدئوی جنجالی ارائه شده از آن اعضا تقریبا حلقه را از هم پاشاند. هر دو ویدئو موضوع سیل گل و عکس های آن در شهرهایی با ساختمان های جدید را سوژه کرده بودند . این ویدئوها ادعا میکردند که این سیل گل، بازمانده ی یک فاجعه ی کیهانی است که همان فاجعه ی کیهانی ولیکوفسکیست ها احتمالا در اثر برخورد شهابسنگ و وقوع سیل نوح است؛ اما نتیجه ی گرفته شده این بود که در زمان این فاجعه دوربین عکاسی و ساختمان های مدرن وجود داشتند و این در حالی بود که ویدئوی اول، زمان فاجعه را قرن 17 یا 18، و ویدئوی دوم قرن 13 میدانست! دراینجا دیگر زیر سوال بردن تاریخ به چنان مسیر غیر منطقی ای وارد شد که سبب پاشیده شدن STOLEN HISTORY از هم شد. اما آن بعد از مدتی در قالب سایت STOLENHISTORY.NET بازگشت و برخی اعضایش شایعات ناسیونالیستی بالا را در ادامه ی فرض یک فاجعه ی کیهانی در قرن 17 تا جای ممکن قابل پذیرش نمودند. اهمیت این مطلب این است که وقتی شما میگویید روم همان امریکا است، باید نقش جانوران در میتولوژی انعکاس یافته در بناها و مجسمه های آن را لحاظ کنید. جانورانی چون شیر و فیل و شتر که برای رومیان شناخته شده بودند امروزه بیشتر افریقایی و خاورمیانه ای تلقی میشوند. اما در چاه های قیر لابریا استخوان هایشان یافت شده است. ادعا شده این جانوران در پایان عصر یخبندان در 10 هزار سال پیش نابود شده اند. اما اگر فاجعه ی از بین برنده ی عصر یخبندان همان فاجعه ی ولیکوفسکی و به قول ولیکوفسکیست های متاخر، رقم خورده در قرن 17 باشد، میتوانیم بگوییم بازمانده های این جانوران هنوز به میزان محدود تا قرن 18 در امریکا بوده اند و بر نمادشناسی فراماسونری و تاسیس جهان توسط آن تاثیر گذاشته اند. از طرف دیگر، هنوز میتوان اثر زیر سوال بردن چارچوب تاریخ توسط فومنکو را در نظریه ی توطئه ی بالا یافت. مثلا میدانیم که به طور سنتی، معادل رم برای امریکا واشنگتون دی سی در نظر گرفته میشود نه نیویورک. در نوشته های STOLENHISTORY.NET چند باری من دیده ام که همعرضی نیویورک و واشنگتون در رم بودن را معادل همعرضی اسکندریه ی مصر و رم ایتالیا در رم بودن دانسته اند و واشنگتون را معادل اسکندریه خوانده اند. دراینجا صراحتا صحبت از نظریه ی فومنکو درباره ی رم بودن اسکندریه میشود. توجه به فومنکو هم اتفاقا به سبب آن است که او روسیه را خاستگاه تمدن میداند و در این کار، دنباله رو نظریه های سنتی درباره ی تطبیق آتلانتیس با هایپربوریا یا شمال سرد و قطبی افسانه های یونانی است. دراینباره کاربری به نام ایزیدون، در stolenhistory.net روح شمنی حاکم بر فراماسونری کالیفرنیا را به همراه سرخپوستان مغولی، آمده از شمال می یابد و به حکومت روسیه بر آلاسکا در قرن 19 توجه نشان میدهد. آلاسکا وصلگاه سرخپوستان امریکا به خاستگاهشان تاتارستان روسیه است. بنابراین ایزیدون، آلاسکا را همتای هایپربوریا شمال دور مقدس یونانی از دید کالیفرنیا میخواند و دنباله ی هایپربوریا را در دشت های اوراسی میجوید و میگوید به دنباله ی سیطره ی آلمانی ها بر روسیه هایپربوری ها به جنوب رفته اند و در شرق تبدیل به چینی ها و در غرب تبدیل به عرب ها شده اند.

در صحبت ایزیدون سعی شده همچنان جغرافیایی شدن مفاهیم اسطوره ای توسط اخوت های رمزی مهم تلقی شود. میدانیم که این اخوت ها نظریه ی هایپربوریا را تبدیل به نظریه ی نژاد آریایی کردند و استعمارگران غربی را از نسل خدایان نورس در شمال خواندند و البته شمال مزبور را تا روسیه و حدود کوه های اورال گسترش دادند. در قرن 19 روس ها برای کشف هایپربوریا تلاش میکردند. از سال 1986 نیز دوباره به این هدف برگشتند. در سال 2000، کمیسیون گردشگری علمی انجمن جغرافیایی روسیه آثاری از ساختارهای یک فرهنگ در خیبینی در شبه جزیره ی کولا را کشف کرد که دارای آیین مادرسالاری تشخیص داده شد. این فرهنگ را به سرعت هایپربوریا خواندند و سقوط مادرسالاری در آن را با قتل گورگون مدوسا –یک زن هیولایی- توسط پرسئوس به روایات یونانی نسبت دادند که به سبب آن، پرسئوس به هایپربوریایی معروف شد. درواقع تمام اینها به خاطر آن است که ماسون ها به عنوان افراد هنرمند، خود را مدیون آپولو خدای هنرها میدانند که خدای خورشید است. آپولو که مادرش لتو هایپربوریایی بود درنهایت سوار بر قایقی که قو ها آن را میکشیدند به هایپربوریا بازگشت. درواقع نسبت شمال تاریک دور با هنر فقط بسته به این بود که تولد خورشید در باور مسیحی در درازترین شب سال اتفاق می افتد و در حال حاضر جای خورشید را به مسیح داده اند. درازترین شب ها در قطب شمال اتفاق می افتند و آنجا محل مناسب تری برای تولد خورشید مقدس است. این کاملا بار معنوی دارد. چون گورگون جانشین الهه ی زمین میشود و با ایجاد تاریکی در اثر ورود خورشید به افق زمین، تاریکی نماد الهه میشود و از طریق ارتباط با زمین و فیزیک، مفهوم مادی گرایی می یابد. بنابراین تولد خورشید بعد از شبی طولانی حکم نوزایی معنوی را دارد و فراماسونری با نژادی کردن این برداشت، سعی کرده مفهوم معنوی را عوض کند و ضمنا امکان معنوی بودن را از نژادهای غیر اروپایی سلب کند تا آنها راحت تر مادیگرا شوند. بدین ترتیب پیروزی مردان اسپانیایی بر ملکه ی آمازون هم تکرار پیروزی پرسئوس بر گورگون است و نماد نوزایی مدرن اما با توجیه خود بر اساس حکمت های پیشین. این نشان میدهد هنوز بین تمدن خالص فراماسونری و معرفت شمنی ای که در آن دچار تغییر هویت شد فاصله ای وجود دارد که میتواند همان فاصله ی بین شرق و غرب باشد.

ظاهرا در قائل شدن این فاصله چاره ای نیست چون امکان ندارد جابجایی علوم از امریکا به شرق توام با جابجایی کل انسان ها در تمام موارد باشد. مثلا سیاهان کالیفرنیا ریشه ی سیاهان افریقا نیستند. چون زبان های سیاهان افریقا بسیار گوناگون است و سیاهان امریکا به لحاظ زبانی و فرهنگی تنها نماینده ی شعبه ای از شاخه ی غربی سیاهانند و هر چیزی که به آنها نسبت داده شود فقط جزئی از میراث افریقایی است که تنها از طریق مدرنیته قادر به سیطره بر جهان شده است. بنابراین تضادی که بین مدرنیته ی غرب و سنت شرق به وجود آمده، ناشی از آن است که تمام اصول شرق، لزوما پدید آمده از فراماسونری غرب –بخصوص اگر آن را امریکایی خالص تلقی کنیم- نیستند.

بنابراین شما میتوانید جایی برای نبرد روم (به جای اسپانیا) با سیاهان افریقایی (به جای قوم کالیفیا) را در شعر فارسی هم پیدا کنید؛ بخصوص در این بیت از مولانا:

چون لشکر حبش، شب، بر روم حمله آرد،

باید که همچو قیصر، در کر و فر نخسپی

میبینید که به صراحت تمام، سیاهی حبشیان با سیاهی شب همتراز شده است. اما برای رساندن چه پیامی؟ بیایید بیت را همراه ابیات قبل و بعدش در دیواش شمس مرور کنیم:

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی

چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت میگشاید

نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی

گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی

زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی

چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد

باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی

عیسی روزگاری سیاح باش در شب

در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی

شب رو که راه ها را در شب توان بریدن

گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی

در سایه ی خدایی خسپند نیکبختان

زنهار ای برادر جای دگر نخسپی

در این شعر، عیسی و قیصر و راهرو با هم متعارفند و هر سه درگیر شبی هستند خطرناک که باید در آن بیدار باشند چون سایه ی خدا بالای سرشان نیست که بخواهند بیارامند. خواب کنایه از جهل است و بیداری کنایه از آگاهی. بنابراین شعر مولانا جایی بین عرفان شرقی و افسانه ی محض تاریخی نمای غربی گیر کرده است. به خاطر همین موقعیت بینابینی، نبرد خدایان و شیاطین در شرق در آن درست مثل داستان کالیفیا نبرد بین نژادها به نظر میرسد. اما هنوز بوی معرفت سابق را دارد. سیاهان به عنوان عناصر تاریکی، جانشینان شیاطین یا جن هایند و کنایه از صفات مخفی در درون بشرند. داستان ها این صفات درونی را به انسان های بیرونی فرافکنی میکنند تا فرد درونیات خودش را در آینه ی قصه ها ببیند همانطورکه برخورد روزمره اش با دیگر مردم نیز انعکاس های گوناگونی از درونیاتش را به مردم فرا می افکند. اما وقتی شیاطین جای به انسان ها میدهند آن وقت این خطر وجود دارد که انکار شیاطین در علم گرایی مدرن، به اشتباه گرفتن انسان ها با شیاطین منجر شود. بزرگترین خطر دراینجا متوجه کسی است که شیاطین را انکار کند. چون آن وقت او ممکن است آدم ها را به جای شیاطین به قتل برساند و بیهوده منتظر اصلاح امور شود درحالیکه شیاطین در وجود او و همپالکی هایش از همیشه قوی ترند. درواقع شیاطین برعکس آدم ها قابل کشتن نیستند چون با کشتن آنها آنها را قوی تر میکنید.

در افسانه ی نبرد هرکول با اژدهای هیدرا این تقویت شیاطین با کشتنشان بازخورد می یابد. هیدرا یک اژدهای مردابی با سرهای فراوان بود. گاهی تعداد سرهای او را 50 یا صد ذکر کرده اند ولی بعدا بیشتر 7سر یا 9سر تلقی شد. از دهان او بوی تعفنی بلند میشد که میتوانست مردم را بکشد. علت این بود که نفس هیدرا انعکاس گازهای سمی مرداب ها است که بیماریزا بودند و در قدیم، اثرات میکروب های بیماریزا به شیاطین و اجنه ی شرور نسبت داده میشد. درواقع سمی بودن شیاطین در ایجاد امراض اخلاقی، به اثر سم آنها در تولید بیماری تشبیه شده است و هیدرا جامع این شیاطین و در حکم مادر آنها است. او به عنوان یک اژدها جانشین تهاموت اژدهای دریایی در افسانه های کلدانی است که شیاطینی را تولید کرد و به جنگ خدایان فرستاد تا این که به دست بعل مردوخ نابود شد و از جسدش جهان مادی ساخته شد یعنی تهاموت خود مادر-زمین است. همین اژدها تحت نام "پیتون" در مقابل آپولو خدای هایپربوریایی نیز ایستاد و کشته شد. نسخه ی یونانی دیگرش هیدرا –که میتوان نامش را به آب ماده ترجمه کرد- دردسر زیادی برای هرکول ایجاد کرد. هر بار که هرکول یکی از سرهای او را قطع میکرد سر جدیدی درمی آمد و به روایتی به جای هر سر قطع شده دو سر به وجود می آمد. درنهایت هرکول از معشوقش یولائوس خواست که جای هر سری را که قطع میشود با آتش بسوزاند تا سر جدید درنیاید. درنهایت همه ی سرها از بین رفتند جز سر اصلی. آن را هرکول با گرزش به زمین متمایل کرد و بعد تخته سنگ عظیمی را روی گردن او انداخت. سپس زمین را حفر کرد و سر را درون آن فرو برد و چال کرد. اما قبلش چند تیر خود را با زهر اژدها مسموم کرد که بعدا از آنها در کشتن دشمنان دیگرش، از پرندگان استیمفالی گرفته تا گوریون سه پیکر، استفاده نمود.

این داستان، شکل شخصیت سازی شده ی خشکاندن مرداب بیماریزا است. نی های مرداب، مزاحم این کارند و هر چقدر هم که قطع شوند به جایشان نی های جدید میروید مگر این که پس از قطع کردن بخشی از آنها، به جای مناسبی در مرداب برسید و کل مرداب را به آتش بکشید. با این کار، میتوانید به سراغ سر اصلی یعنی خود مرداب بروید. کوبیدن سر با گرز، همان زدن زمین برای عبور مناسب آب است و صخره کنایه از سنگ هایی است که با ریختن در جای عمیق مرداب، آب آن را به کانال های به دست آمده میفرستند. در نهایت فرو کردن سر در زمین، همان رفتن آب به زیر زمین است. این از آن جهت اهمیت دارد که آن وقت، آب مضر سابق به آب های زیرزمینی میپیوندد و احتمالا فرسنگ ها جلوتر، در دل صحرا یا محل بدون رودخانه ای، آب چاه ها و قنات های مورد نیاز مردم را تامین میکند. این همان جانشین شدن تهاموت با حئا خدای آب های زیرزمینی در حکومت بر پهنه ی آب موسوم به آبزو است. در این ماجرا آب که شیاطین از جنس آنند از بین نرفته است بلکه از چیزی مهیب و خطرناک به یک عنصر زندگی بخش تبدیل شده است. به همین ترتیب، شیاطین نیز که در اثر ژنتیک یا تربیت، از مدت ها پیبش در وجود ما به وجود آمده اند، حتی در غیر منطقی ترین حالت ممکن هم در وجود ما از بین نمیروند ولی میتوانیم با تربیت کردن ضمیر حامل آنها، آنها را به خدمت خود بگیریم و از نکات مثبت آنها برای کمک به دیگران بهره بگیریم. برای این کار، ما باید رئیس آنها باشیم، نه آنها رئیس ما. اما این که چطور میتوان در جهاد در این راه، پیشرفت داشت باید روی تشبیه خمیرمایه ی آنها به آب بیشتر تمرکز کنیم.

ادامه دارد...

مطلب مرتبط:

فراماسونری و افسانه های اجنه ی انسان نما: قسمت دوم

فمنیسم در پیشگویی های مسیحی: زن ها، پیشگامان ظاهری شورش های عصر اکواریوس

نویسنده: پویا جفاکش

در تاریخ ایران، لحظه های عجیب و غریب زیاد بوده است. اما این بزرگترین اشکالش نیست. بزرگترین اشکالش این است که عجیب و غریب بودن برخلاف نورم بودن تعریف میشود ولذا چیزهای عجیب و غریب وقتی که خیلی روی رسانه تکثیر و عادی جلوه داده شوند دیگر عجیب و غریب نیستند. یکیش همین که بسیاری از مردم ایران، به سبب وضع ناگوار اقتصادی بود که با شورش سال 1401 احساس همدلی داشتند. ولی الان روی پرده ی رسانه تنها کسانی که نماینده ی حمایت از حقوق ملت ایران جلوه گر میشوند، سلبریتی های ابرپولدار و زنان خودنما هستند درحالیکه خودنمایی زنان در همیشه ی تاریخ، نمادی از سرمایه داری و به رخ کشیدن ثروت بوده است. این موضوع با فرهنگ بومی ایران جور درنمی آید مگر این که از مدتها قبل، ایران محل بمباران فرهنگی یا ضد فرهنگی امریکا و کشورهای اروپایی شده باشد چون هرچه در ایران به تقلید از انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 مغربزمین پیاده میشود کپی از پیشگویی های مسیحی است که ریشه در اعتقاد به تثلیث دارند.

در این مورد، تمام فتنه ها از گور جاعل اندیشه های یوآخیم اهل فیوره برمیخیزد که یک کشیش ایتالیایی منسوب به قرن 12 است و زمانش را عمدا همزمان با آغاز جنگ های صلیبی تعیین کرده اند. این آقا زمان را بر اساس سه خدای مسیحیت یعنی پدر و پسر و روح القدس به سه دوره تقسیم میکرد که تاریخ فعلی را هم آقایون مورخ مثلا نا معتقد به مسیحیت ، بر اساس آن به سه دوره ی باستان، قرون وسطی و مدرن تقسیم کرده اند. دوره ی اول یوآخیم یعنی دوره ی تورات، دورانی است که خدای پدر یعنی یهوه بر جهان حکومت میکند و بنی اسرائیل را به پیش میبرد. در دوره ی دوم یعنی دوره ی پسر، ما شاهد تغییر و تحولات جهانی پس از تولد مسیح هستیم و سرانجام در دوره ی سوم یعنی دوره ی روح القدس، ما شاهد تولد بهترین دوران تاریخ خواهیم بود که در آن «آزادی» حکمروایی خواهد کرد. یوآخیم، زمان خود یعنی قرون وسطی را دوره ای سیاه توصیف میکرد، پاپ ها را تجسم آنتی کریست و رم را معادل بابل میدانست. شاید این با همنامی یواخیم با شاهی یهودی جور دربیاید که جلو پیشروی نبوکدنصر بابلی به سمت مصر ایستاد و توسط بابلی ها سقوط کرد. اسم اصلی این شاه، الیاخیم بود که در نام خود، کلمه ی کلی تر ال به معنی خدا را با نام یهوه خدای یهودیان عوض کرد و این خودش خیلی معنی میدهد. اگر اسم الیاخیم را وارونه بخواند اسم میخائیل یا میکائیل فرشته ی مهمی درمیآید که در آخرالزمان شیطان را سرنگون میکند و این همزمان با بازگشت مسیح است گویی که یوآخیم فیوره خود مسیح باشد که آینده ی دنیا را تنظیم کرده است. در مدرنیته هم سعی کرده اند دوره ی قرون وسطی را در تکمیل نظریه ی یوآخیم بسیار وحشتناک توصیف کنند. روح القدس موجودیتی مادینه به خود گرفته و ازاینرو در برداشت های مدرن از آزادی نسبت به این سیاهی، فمنیسم پیشزمینه ی آزادی و از ترکیب زن و آزادی در مقایسه با بسته بودن زن در جامعه ی قدیم، آنچه به معنی واقعی کلمه «بی بند و باری» میخوانیم منظور آزادی زنان تلقی شده است. این حرکات قرار است زمینه ساز عصر آکواریوس باشند که یک عصر آبی است. دقیقا دراینجاست که معلوم میشود تثلیث مسیحی هیچ منافاتی با تثلیث های پاگانی منجمله تثلیث خدایان یونانی-رومی ندارد. سه جلوه ی خداوند در اینجا سه جلوه ی ساتورن یا زحل خدای یهودیت هستند که به سه پسر ساتورن در کتاب هزیود تقسیم شده اند: زئوس (یهوه) رئیس آسمان، هادس رئیس دوزخ یا جهان زیرین، و پوزیدون رئیس آب ها در بین آنها. پوزیدون که حامی کشتی ها و مسبب تجارت دریایی است سبب رشد تمدن و بهبود زندگی مردم شده است و دوران مدرن هم نتیجه ی تجارت دریایی استعمارگران عنوان میشود. روشن است که دوران قبلی یعنی دوران حکومت دنباله روان مسیح که دوران سیاهی پر از جنگ و طاعون و حماقت است، همان دوران هادس پروردگار جهان زیرین است که با سقوط خداوند به شکل مسیح به دوزخ است که اینگونه تخیل میشود.

هادس شکلی بازسازی شده از نرگال خدای دوزخ، جنگ و بلایا منجمله طاعون است اما قبل از همه ی اینها خدای خورشید بوده و با شمش یا شمس در اوج تابستان تطبیق میشده است. نرگال خدایی جنگجو و از این جهت موکل مریخ سیاره ی سرخ جنگجویان بوده است. ازاینرو نسبت او با مریخ و جنگ، او را به صورت مارس خدای جنگ در اساطیر رومی بازسازی کرده است. مارس اسیر عشق ونوس الهه ی شهوت بوده که با عیشتار در اساطیر بین النهرین تطبیق میشود. البته عیشتار معمولا الهه ی آبرومندی بود و نسبت او با سقوط اخلاقی به خواهر او اللات ملکه ی دوزخ برمیگشت که همزاد زیرین او بود. نرگال با لشکرش سرزمین لات را فتح کرد ولی درآنجا با او ازدواج نمود و در دوزخ ماندگار شد. ختی های ترکیه نرگال را آپلو یا آپال-انلیل مینامیدند که این نام ها او را با آپولو خدای خورشید یونانی نیز برابر میکند. آپولو به سبب ارتباط با خورشید حامی شاهان بود. نرگال نیز دو جلوه ی متفاوت داشت که لوگالینا در هیبت یک شاه و مسلمتائه ئا در هیبت یک هیولای کشنده ی جهان زیرین بودند و این دو حالت به دو پیکر تقسیم و معادل دو پیکر برج فلکی جوزا تلقی میشدند. جالب این که یونانی های ترکیه نرگال را "ان مشاره" نامیده و با دو ایزد دیگر تموز و آنو تطبیق کرده بودند که هر دو دارای شخصیت هایی دوگانه بودند. تموز ایزد نباتات بود که مثل نرگال در فصل خزان به جهان زیرین فرو میشد و در این هنگام، گیاهان میپژمردند و با بازگشت او در بهار، جهان مجددا سرسبز میشد. آن یا آنو به معنی آسمان را گاهی فقط دینگیر یعنی خدا مینامیدند. چون اضافه شدن حروف "د" یا "دی" به اسم های ایزدان عادی بوده این نام را میتوان فقط "نگر" خواند ضمن این که نام خود "آن" را نیز میشد "دان" خواند که ریشه ی نامیده شدن خدا در تورات به آدون است و البته آدونیس نام یونانی تموز بوده است. آنو نیز دو پسر داشته که دو جنبه ی متفاوت او را نمایندگی میکردند. انلیل دشمن سرسخت آدمیزاد و خواهان به بردگی گرفتن او بود درحالیکه برادرش حئا میخواست تا حد ممکن به انسان ها کمک کند و آنها را رشد دهد. حئا خدای آب ها و معادل پوزیدون در اساطیر یونانی و نپتون در اساطیر لاتین است. درواقع حئا نیز به سبب برخاستن آب لازم بسیاری از مردم از آب های زیرزمینی، مرتبط با جهان زیرین و تکمیل کننده ی نرگال است. حئا پس از سقوط و قتل تهاموت مادر خدایان، به جای او رهبر آب ها شد. تهاموت را که اژدهایی مهیب بود، مردوخ که حئا او را با نیروی فکر خود به وجود آورده و درواقع جنبه ای از حئا بود، نابود کرد. مرذوخ از جسد تهاموت بود که جهان فیزیکی را آفرید. بنابراین رهبری حئا بر آب ها در حکم نظم دهی به جهان فیزیکی است. مردوخ در جنگ با تهاموت، یک بار از او شکست خورد و زندانی شد ولی نجات یافت و ماموریت خود را با موفقیت به پیش برد.:

Neptune, Poseidon and heimdall: aratta.wordpress.com

آیا یک بار زندانی شدن مردوخ توسط الهه ی مادیات و آزاد شدنش، همان به دوزخ رفتن تموز یا آدونیس و نجاتش از آن نیست؟ دقت کنید که نام آدونیس در رومی تبدیل به آنتینوس هم شده است: خدای جوانمرگی که در آنتینوپولیس مصر، تجسم خدایان جوان بسیاری منجمله آپولو و آدونیس و البته خود عیسی مسیح بود. آنتینوس در رود نیل غرق شده بود که یادآور بدن آبگون تهاموت است. آنو هم که یونانیان او را با آدونیس تطبیق کرده اند وقتی دینگیر یا نگر نامیده میشود، یادآور نصر در نصرانی و ناصری القاب مسیح و مذهبش است. بنابراین اگر مسیح جذب شده به آب یا مادیات همان مردوخ زندانی شده توسط تهاموت باشد پس بازگشت او در حکم بیرون آمدن مردوخ از زندان است که میتواند به آب برخاسته از چشمه هم تشبیه شود. بنابراین بازگشت مسیح باید همان آزادی آبی اکواریوس باشد: یک آزادی زنانه درست مثل خود روح القدس. ولی مگر تا حالا آب یک خدای مذکر در حد پوزیدون نبود؟

در چین، تبدیل خدای مذکر آب به ایزدبانویی مونث را شاهد بوده ایم. "چیان یین" از انستیتو مطالعات سلسله ی چینگ در دانشگاه رنمین چین، "لونگ وانگ" یا شاه-اژدها را معادل چینی پوزیدون میخواند و شرح میدهد که چطور لونگ وانگ نرینه در meizhu به ایزدی با جنسیت مورد بحث موسوم به mazo تبدیل شد که اکنون کاملا مادینه است و با گوان یین ایزدبانوی بودایی تطبیق میشود. درحالیکه مازو زمانی اژدهایی آبی بود که از سلامت گذر کشتی ها در فوجیان حمایت میکرد. به عقیده ی چیان یین، آغاز این حرکت به دوران "هویی زونگ" امپراطور سلسله ی سونگ برمیگردد که هم بودایی بود و هم بسیار به هنر تائویی علاقه داشت. پس اینها را با هم ترکیب کرد و خدایان بودایی را با خدایان تائویی تطبیق نمود. در این راه، او به تقسیم اشیا و نیرو ها به یانگ (انرژی نرینه) و یین (انرژی مادینه) اهمیت زیادی داد. در این تقسیمبندی، آب داراری نیروی مادینه یا یین خوانده شده چون در مقابل نیروهای دیگر طبیعت، مثل زن در مقابل شوهر رام است و نیروهای یانگ، او را به سرازیری سوق میدهند یا یخ میزنند یا بخار میکنند بی این که او مقاومت کند. ازاینرو خدای آب ها نیز باید مادینه میبود. چون تنها الهه ی بودایی گوان یین بوده، فقط او میتوانسته با مازو تطبیق شود. درواقع گوان یین نیز مانند مازو یک ایزد نرینه بود که مادینه شد. او اوالوکیتشوارا خدای بودایی بود که هم به اجسام مردان تناسخ یافته بود و هم به اجسام زنان. اما کارایی مهم او در حفاظت از کودکان بود که در چین مورد توجه قرار گرفت و باعث محبوبیت او درآنجا به صورت یک الهه شد چون مهم بود آوالوکیتشوارا موقع زایمان زنان برای حمایت از نوزاد در محل باشد درحالیکه هیچ کس از مردی درستکار چه رسد به یک خدای گرانقدر، انتظار ندارد که بالای سر زن نامحرمی که لخت یا نیمه لخت است حاضر شود ازاینرو ترجیح داده شد که کالبد مادینه ی اوالوکیتشوارا به صورت الهه گوان یین همیشگی شود. حتی محل تولد گوان یین نیز همان میژو خوانده شد که نام از مازو دارد. با این که چیان یین این بازتعریف را به حدود 900 سال پیش نسبت میدهد ولی قبول میکند که تبدیل مازو به گوان یین فقط در اواخر سلسله ی مینگ رخ داد و آن را به سبب نفوذ فرقه ی بودایی مرموز لوتوس سفید در میان عوام از اواسط سلسله ی مینگ نسبت میدهد.:

“from guanyin bodhisattva to mazu”: qian yin: folkbelief: 10/2/2020

توضیح مادینه بودن و بی مقاومت بودن آب، نزدیک تشبیه آن به الهه در سرزمین های غربی تر است. درواقع حکومت حئا بر آب ها همان نظم دادن یک نیروی مذکر ایزدی به آن است که به نظم دادن خداوند به جهان فیزیکی تشبیه میشود. از طرفی لغت "جهنم" که سامیان برای دوزخ به کار میبرند تلفظ دیگر "جهان" است و ما اینجا نیز باز جهان مادی تحت اداره ی خدا را به گونه ی جهنم دار مکافات تشخیص میدهیم. جالب این که دریا را در عربی "یم" میگفتند که فنیقیان آن را اسم یک خدای نرینه کرده اند و این یم تبدیل به یمه یا یاما خدای دوزخ هندوان شده است. نام یاما را در چین گاها یان وانگ یعنی یان شاه تلفظ میکنند که یان، عامدا تلفظی بین لغات یین و یانگ دارد. اگر وضع موجود را بدترین وضع بدانیم در این صورت فکر میکنیم که آزاد شدن الهه از بند خدای مذکر اسیر کننده اش اتفاق مثبتی است و این میتواند در آزادی زن از اراده ی پدر، برادر، شوهر و حاکم جامعه هم متبلور شود. در این لحظه همیشه نخست تصویری از الهه ای مهربان چون گوان یین ارائه میشود و مهربانی زنان در مقابل خشونت و جنگجویی مردان قرار میگیرد که باعث بدبختی جامعه تلقی میشود؛ چه در امریکای دهه ی 1960 و چه در ایران سال 2022. اما آنچه در ادامه می آید و باقی میماند آشوب و بینظمی تهاموت است که از اول هم ته ذهن ایدئولوگ های بینظمی که همه شان مرد هستند، همان قرار داشت.

شرایع مذهبی: عرصه های عشق و نفرت انسان های یهودی با جانوران نا یهودی؟!

نویسنده: پویا جفاکش

از زمان بچگی به خاطر دارم که هر وقت به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ مادریم به روستای گیلوا میرفتیم، پیش می آمد پیرزنی روستایی از داخل حیاط مادربزرگم رد میشد (آن زمان ها گذشتن راه خانه ها از داخل حیاط همدیگر عادی بود) و تا چشمش به مادر و مادربزرگم می افتاد نزدیک یک ساعت با آنها صحبت میکرد. این پیرزن که صغری خانم نام داشت، حالتی نامعمول و درگیر تیک عصبی داشت که باعث میشد تا من و خواهر و برادرهایم در عوالم کودکی از دوستی عمیق او با مادر و مادربزرگم متحیر شویم. مدت ها بعد از مرگ مادربزرگم و صغری خانم، مادرم این عکس را از هر دو آنها پیدا کرد و بر دیوار آشپزخانه و بغل اجاق گاز نصب کرد تا همیشه در سختی های زندگی، آن دو را به عنوان سرمشق زنان زحمتکش، الگوی خود داشته باشد. به گفته ی مادرم، زمانی که این عکس را از آنها میگرفته، مادربزرگم و صغری خانم از مراسم عزا می آمدند و به همین دلیل، صغری خانم در سمت راست تصویر، به رسم این گونه مواقع، انگشتان خود را جمع کرده بود به نشانه ی این که «دفعه ی بعد انشاء الله به جای عزا به عروسی تو بیاییم.» من و خواهر و برادرم، وقتی این عکس را دیدیم باورمان نمیشد که صغری خانم این عکس، همان پیرزن بدحال باشد و در این هنگام برای اولین بار از زبان مادرم شنیدم که صغری خانم، بسیار از مادربزرگم جوان تر بود و سختی های روزگار، او را دچار پژمردگی و پیری زودرس نموده بود. به گفته ی مادرم، در روزگار مجردی او روزی نمیشد که مادربزرگم به خانه ی صغری خانم نرود. دلش آرام نمیگرفت و زندگی را به مادرم میسپرد و میگفت زود برمیگردد. میرفت و خیلی طول میکشید که برگردد. وقتی مادرم گله میکرد که چرا اینقدر دیر برگشته، میگفت صغری خانم خیلی کار داشته و میخواسته به او کمک کند. البته صغری خانم هم هر کاری که داشته، اگر میتوانسته، چیزی از نتیجه اش به مادربزرگم میداد. مثلا اگر داشته قوره آب میگرفته در ازای کمک مادربزرگم به او آبقوره میداده است. صغری خانم بسیار مهربان بود و هر وقت مادرم یا کس دیگری از داخل حیاط خانه اش گذر میکرد و او در حال خوردن چیزی بوده، بخشی از خوراکیش را به رهگذر تعارف میکرده است. ولی همه تحت هر شرایطی متوجه مهربانی ذاتی صغری خانم نمیشدند. چون بعضی اوقات تحت فشارهای زندگی بسیار بددهن میشد و مردم را از خود میرنجاند. بزرگترین علت روانی زود پیری صغری خانم این بود که او کودک-همسر بود. در 13 سالگی و زمانی که تازه باید از زندگی لذت میبرد بدون این که آمادگی ازدواج داشته باشد او را شوهر داده بودند و وسط یک زندگی خانوادگی سخت رها کرده و باعث احساس بدبختی دائمی زندگی او شده بودند. صغری خانم، نمونه ی عینی و ناراحت کننده ای از بدی قانون کودک همسری در جامعه ی ما است.

عجیب این که این قانون هیچ شاهد عقلانی ای ندارد و بر اساس شاهد نقلی تایید میشود که این شاهد نقلی هم برای مای شیعه فاطمه ی زهرا است که در 9 سالگی ازدواج کرد و تا زمان مرگش در 18 سالگی 4 بچه برای شوهرش علی به دنیا آورده بود. با این حال، اخیرا فهمیدم که همه ی ما، حتی آنهایی که به فاطمه ی زهرا توهین میکنیم، باز هم بازی خورده ی یک مشت آخوند گمنامیم که منابع را سلیقه ای انتخاب و از داخلشان قانون استخراج کرده اند. تا حالا این را نفهمیده بودم چون موقع خواندن زندگینامه ی فاطمه خیلی سریع از عباراتی چون متولد سال فلان عام الفیل و سال فلان قبل از هجرت میگذشتم و خودم را درگیر گیج کنندگی این تقویم های غیر قابل درک نمیکردم تا این که در صفحه ی فاطمه ی زهرا در ویکی پدیای انگلیسی دیدم در مقدمه ی معرفی نامه، سال تولد فاطمه را 605 میلادی یا 615 میلادی نوشته اند یعنی بین 10سال بین دو سالشمار مختلف از تولد فاطمه فاصله است که اگر ما قدیمی تر را حساب کنیم فاطمه در 19سالگی ازدواج کرده و در 28 سالگی فوت کرده است. مبنای تاریخ قدیمی تر این است که فاطمه 5سال بعد از ازدواج پیامبر و خدیجه به دنیا آمده و در روایت دوم بین 12 تا 15 سال بعد از ازدواج پیامبر و خدیجه، که اینجا هم باز آحوندهای عزیز، به 12 و 13 و 14 رضایت نداده اند و دقیقا خود 15 را گرفته اند تا فاطمه در موقع ازدواج، کمترین سن ممکن را داشته باشد. خود جناب ویکی پدیای انگلیسی، رقم اول را باورپذیر میداند و میگوید ازدواج در سنی تا بدان حد پایین در بین عرب های قدیم «نامعمول» بوده است. البته این تنها نکته ی غیرعادی تولد فاطمه نیست چون فاطمه 3 تا خواهر هم داشته است و معلوم نیست خدیجه که در 40سالگی با پیامبر ازدواج کرده چطور این همه دختر بین 40 تا 50 سالگی به دنیا آورده وقتی فرزند آوری در این سنین برای زن بسیار بعید به نظر میرسد. حالا فرضش را بکنید که تولد فاطمه توسط خدیجه ی 45 ساله به طور خودبخودی عجیب به نظر میرسد؛ ما بیاییم بگوییم خدیجه در 55 سالگی فاطمه را به دنیا آورد یعنی در سن یائسگی زنان. خالق این داستان، چه مرضی داشته و چه پیامی را میخواسته به من شیعه برساند؟ دراینباره ویکی پدیای انگلیسی از قول هایدر گزارش میکند که شیعه های قدیم هند این را نشانه ی معجزه ی تولد فاطمه میدانستند و میگفتند 3 دختر دیگر پیامبر و خدیجه بچه های واقعی آنها نبودند بلکه دختران خواهر درگذشته ی خدیجه بودند که محمد و خدیجه آنها را به فرزندخواندگی پذیرفته بودند. به نظرم اینجاست که باید دیگر ویکی پدیای انگلیسی و کلا زندگینامه ی فاطمه را ترک کنیم. چون روشن است که تولد معجزه آمیز فاطمه از یک پیرزن، کپی تولد معجزه آمیز اسحاق از ساره ی پیر است و اسحاق پسر ساره و ابراهیم که جد یهودیان است وقتی الگوی شیعه میشود یعنی این که قرار است بهانه شود تا شیعیان، از رسم یهودی کودک همسری تقلید کنند و به راه خاخام هایی که در 50 سالگی زنان 7ساله و 9ساله دارند بروند. فراموش نمیشود که برای سنی ها هم همین رسم، با داستان ازدواج خود محمد با عایشه ی 7ساله یا 11ساله –بستگی دارد ذهن آخوند تعیین کننده چقدر کثیف باشد- تبدیل به الگوی نقلی ناعقلانی میشود و البته مصلحت اصلی در این دروغ پردازی یک چیز است: زیاد کردن امت آخوندی همانطورکه خاخام ها از یهودی ها انتظار دارند.

البته یهودی ها ظاهرا بشخصه زیاد از این که نایهودیان به راهشان بروند خشنود نبودند چون معتقد بودند تافته ی جدا بافته ای هستند که فقط خودشان استعداد و لیاقت امت یهوه بودن را دارند. آنها سرسلسله ی گرویدن نایهودیان به مذهب خودشان را در سامره قرار میدهند. به روایت یهودیان، سناخریب شاه آشور، جمعیت کثیری از نایهودیان را به منطقه ی یهودی نشین سامره کوچ داد و این مردم، با زیر پا نهادن قوانین یهود، باعث خشم خدای یهود شدند. پس یهوه جمع کثیری از شیران را بر سامره فرود آورد تا مردم آنجا را تکه پاره کنند. سامری ها با توجه به این که خدای یهود مجسم به شیر و رئیس شیران بود، این را نشانه ی خشم یهوه دریافتند و از ترس به یهوه ایمان آوردند و نوعی یهودیت ترکیبی از یهودیت بنی اسرائیل و بتپرستی به وجود آوردند که مبنای مذهب کوثیم یا کوثایی ها شد و یهودی مآبی توسط کوثایی ها در جهان گسترش یافت بی این که این به اراده ی خدای یهود صورت گرفته و نا یهودیان لیاقت قوم خدای یهود بودن را داشته بوده باشند. به طرز عجیبی گام دوم گرویدن مردم پست نا یهودی به یهودی مآبی، باز به شیرها مربوط میشود و این زمانی اتفاق می افتد که داریوش اخشوارش شاه شوش، بابل را میگشاید و اکابر آنجا را به نزد خود می آورد. در میان آنها دانیال یهودی هم هست که نبوکدنصر شاه بابل، او را از ملازمان خود کرده و به او توجه بسیار نشان داده بود. داریوش هم مثل نبوکدنصر، علاقه مند به کمالات دانیال شد و اسباب حسادت وزرا را برانگیخت. این بود که وزرا دانیال را به خیانت متهم کردند و داریوش از شدت خشم، دانیال را به گودالی پر از شیر انداخت. فردا صبح وقتی داریوش به گودال سر زد در کمال حیرت دید که دانیال سالم در میان شیرها نشسته است و آنها به او آسیبی نرسانده اند. داریوش حیرتزده احساس کرد که این نشانه ای بر بی گناهی دانیال و قدرت ایزدی او است و دانیال را از گودال خارج کرد. وزرا گفتند که حتما شیرها گرسنه نبوده اند و به همین دلیل، به دانیال آسیب نرسانده اند. داریوش گفت که میتوان این را امتحان کرد. پس دستور داد خود آن وزرا را به همراه زنان و فرزندانشان داخل گودال کنند. افراد به پایین گودال نرسیده بودند که شیرها از همه طرف آنها را به دندان کشیدند به طوری که هر کدام به چهار قسمت تقسیم شدند. بدین ترتیب دانیال و مذهبش در شوش زبانزد و نجات دهنده جلوه گر شدند. دراینجا متون یهود میگویند که دانیال از نسل یهودا بود و یهودا شیری به شکل انسان بوده است. ازاینرو است که شیران به دانیال صدمه نزده اند چون او هم در جای خود یک شیر بوده است. شیرها جلوه های ترسناک قانون طبیعت بودند و به همین دلیل، خداوند نیز به رئیس شیران جلوه گر بود. فقط کسی که خیلی به شیرها شبیه بود از آسیب آنها در امان بود چنانکه دانیال چنین بود. قهرمانانی چون سامسون و داود موفق به کشتن شیر شده بودند چون خودشان شیری به شکل آدم و از این جهت مقدس بودند. مردم معتقد بودند که اگر یک نفر به تنهایی از جنگلی بگذرد حمله ی شیر به او طبیعی است اما اگر دو نفر همقدم شوند بعید است شیر حمله کند؛ پس اگر دو نفر از مسیری بگذرند و درآنجا طعمه ی شیر شوند حتما هر دو گناهکار بودند و قسمت این بود که به سزای عملشان برسند. در داستانی مشهور، چند نفر در مسیری به جسد مرد خر سواری برمیخورند که به دست شیری کشته شده بود و عجیب این که شیر، در کنار جسد ایستاده بود بی این که آن را بخورد و عجیب تر این که خر مرد نیز بدون کوچکترین آسیبی در چند قدمی شیر و جسد در حال چرا بود درحالیکه قاعدتا باید شیر از بین مرد و خرش، خر را به عنوان طعمه انتخاب میکرد. شاهدان شرح واقعه را به اطلاع پیامبر زمانه رساندند. پیامبر گفت این مرد درستکاری بوده که به سبب گناهی به دست شیر کشته شده و چون با این مرگ زجرناک گناهش بخشوده شده، جسدش درخور آسیب و هتک حرمت نیست؛ پس مردم میتوانند بروند بی دردسر جسد را بردارند و برای تشییع به محل زندگیش برگردانند. البته هیچ کدام از این جلوه های ایزدی شیر، به این معنا نیستند که مردم، خیلی شیر را دوست داشتند. او صاحب مذهبی بود که بر ترس استوار بود درست مثل قانون که فقط از سر ترس و نگرانی از بابت مجازات رعایت میشد. به همین دلیل، پیشگویی های یهودی نوید میدادند که در آینده، نسل شیرها از ارض مقدس و به قولی از کل جهان برمی افتد. این تقریبا همپایه با نوید پیدایش جامعه ی بی قانون و عالی و بهشت زمینی است که قبلا از انسان ها ستانده شده است. ازآنجاکه قانون دراینجا متناظر با روابط بی رحم موجودات در طبیعت است، بهشت قبلی نیز به یک شهر که طغیانی علیه نظم بیرحمانه ی طبیعت است تشبیه میشود و اینچنین است که افسانه ی اورشلیم مقدس یهودیان خلق میشود. و اما همانطورکه کم کم ترس آدم ها از حیوانات فرو میریزد و آدم ها بیشتر نگران همدیگر میشوند شیرها و خرس ها و پلنگ ها و گرگ ها هم هرچه بیشتر کنایه از آدمیزاد میشوند و بهشت اورشلیم که وعده داده شده بود به دست شیران از بین برود، به دست لشکر انسان های بابلی از بین رفت. پیشگویی دانیال دراینباره میگوید که شیری بالدار بر زمین فرود خواهد آمد و بال های عقاب مانندش فرو خواهد افتاد و خود شیر بر دو پا خواهد ایستاد و کم کم به شکل یک مرد درخواهد آمد. این مرد، نبوکدنصر شاه بابل است که خشمش بر اورشلیم فرود آمد و معبد مقدس آنجا را نابود کرد و خاندان شاهی یهود را به بابل کوچ داد. یکی از نام های یهودیان برای نبوکدنصر، "آریا" است که یکی از نام های سامی شیر به شمار میرود. روح بابل نیز به شیر تشبیه میشود و مردمانش همچون شیران و خرسان توصیف میشوند. یهودیان موقع یاد کردن از حمله ی نبوکدنصر به اورشلیم اصطلاح «آنگاه که شیر از بیشه برخاست» را به کار میبردند. این اصطلاح بسیار مهم است. چون در روایات قدیم آسیای غربی، شیران معمولا از سمت جنگل به اماکن انسان ها و احشامشان نزدیک میشوند و یا در جنگل برای آدمیزاد کمین میگیرند. معمولا شیری که شکار میکند همیشه یک نفر و تنها است. همیشه هم برای نامیدنش آن را فقط «شیر» مینامند کلمه ای که در وقت به کار رفتن درباره ی مفرد معنی شیر نر میدهد چون برای شیر ماده ی تنها سامیان از کلمات هم معنی با شیر ماده استفاده میکنند. این از همه جهت با تصویری که امروزه از شکار شیر داریم متفاوت است. تصویر رایجی که از شکار کردن شیرهای امروزی در افریقا در رسانه ها میبینیم، دسته ای شیر که معمولا همه شان ماده اند را در دشت های باز در حال دنبال کردن چهارپایان نشان میدهد. نتیجه ی یک مطالعه در سرنگتی نشان داد که نرها فقط در سه درصد شکارها با ماده ها همکاری میکنند. ولی اینجا یک چیزی گم است. شیرهای نر در زمان بالغ شدن، دسته ی خود را ترک میکنند و تا زمانی که احیانا به ریاست قبیله ای از ماده ها برسند تنها یا دو به دو زندگی میکنند و قاعدتا در این مدت خودشان بدون ماده ها شکار میکنند. پس چرا ما این صحنه را هیچ وقت نمبینیم؟ اخیرا دانشمندان کلید این معما را گشودند. این شیرها اصلا در دشت های باز و جلو چشمان ما نیستند و درست مثل ببرهای نر در نواحی جنگلی شکار میکنند. این شیرها به دلیل جثه ی سنگین و مجهزشان سرعت کمی دارند و برای شکار باید بسیار به جانور نزدیک شوند و ناچارا باید بسیار پنهانی به سمت جانور پیش بروند. یال شیرهای نر نیز مزاحم آنها در شکار در دشت های باز است چون به راحتی آنها را لو میدهد. به همین دلیل شیرهای نر در سایه ی جنگل ها پنهانند و در همانجا شکار میکنند. دانشمندان معتقدند که در دوران قدیم که خاورمیانه آب و هوای معتدل تر و خاک حاصلخیزتری داشت، به دلیل احاطه شدن توسط دریا و کوه، پر از جنگل بود و بنابراین این نوع زیست پنهان شیرهای نر افریقا، نه یک معمای پنهان بلکه بدترین و ترسناک ترین واقعیت زندگی مردم خاورمیانه بود. بنابراین اصطلاح برخاستن شیر از بیشه کنایه از این است که دنیای نایهودیان، قلمرو جانوران وحشی است و ترسناک ترین جانوران وحشی در پایتخت نایهودیان یعنی بابل ساکنند و شیری خطرناک به نام نبوکدنصر این جمعیت را به پیش میبرد. البته یهودی های معمولی که به راحتی در بین نا یهودیان زندگی میکردند باور نمیکردند که نا یهودیان واقعا چنین موجودات خطرناکی باشند. اما خاخام ها برای اثبات ادعای خود، داستانی داشتند: روزی شیری موقع خوردن شکار، متوجه شد که تیغی در گلویش گیر کرده است؛ به نزد پرنده ی گردن دراز ماهیخوار رفت و از او خواست تیغ را از گلویش دربیاورد؛ مرغ ماهیخوار تیغ را درآورد و منتظر پاداش شد؛ شیر گفت همین که الان نمیخورمت، جواب خدمتت است. دراینجا گوییم (نایهودیان) همان شیرند و یهودیان مرغ ماهیخوار. یعنی فقط به خاطر این که گوییم به یهودیان نیازمندند است که یهودیان موقتا از خطر توحش بهایمی گوییم درامانند. یک داستان خاخامی دیگر میگوید که روزی کسی یک طلسم زنده کننده ی مردگان پیدا کرد و آن را بر استخوان های شیری آزمود. شیر زنده شد و درجا مرد را کشت و خورد. این داستان میگوید که نباید بر انسان های خطرناک دل سوزاند و برای نجات و بازسازی جامعه ی آنها کوشید چون به ضرر خود یهودیان تمام خواهد شد.:

ANIMALS IN THR TORAH: PART3: natan silfkin: yeshshem.com

میتوان یک پایه ی اصلی برای این تصورات به شدت قومی-نژادی شده به دست آورد و آن، تصویر انسان وحشی غریزی محضی است که انسان متمدن را تهدید میکند ولی مثل نا یهودی هایی که از ترس شیرهای یهوه به یهودی مسلکی روی آورده اند، وحشیان نیز تمدن متمدنین را از ترس آنها اخذ کرده ولی هنوز از آن در راه شر استفاده میکنند. البته یهودیت فعلی ادعایی درباره ی اختراع تمدن ندارد و روشن است که این به سبب تحول خرافات نژادی یهود درون یک سیستم چند ملتی قبلی است که به لحاظ اقتصادی-اجتماعی به مسائل نگاه میکرده و نه همچون یهودیان نژادی. این نظام چند ملیتی به عقیده ی سرهنگ فورلانگ انگلیسی، نظام تجاری فنیقی است که یک لهجه از آن، تبدیل به زبان مقدس یهودیان یعنی عبری شده است. به نظر فورلانگ، به سبب متاخر بودن یهودیت بر این نظام است که در کتاب تواریخ هرودت که اولین تاریخ جهان تصور میشود نامی از یهودیان نیست. ازآنجاکه در تواریخ هرودت، تروایی ها زن دزدی خود را در جواب زن دزدی زئوس یونانی از فنیقی ها انجام داده اند، فورلانگ نتیجه میگیرد که این کتاب یونانی دارد پیوستگی تمدن های آسیایی به تجارت فنیقی صور را اقرار میکند که اتفاقا همان کتاب بر این که یونان و اروپا دنباله ی همان نظام تجاری هستند نیز اصرار دارد. صور، بندر غربی امپراطوری اتیوپیایی کفئوس در دیگر افسانه های یونانی است که شهرهای سوری مهم دیگر حمص و تدمر و البطرا هم مراکز تمدنی زمینی آنند. اینها نماینده ی جامعه ی تجارت محوری هستند که در نقاط وحشی مختلف خاورمیانه کلنی های تمدنی زده و از عمان و یمن تا مصر و بلوچستان، با یارگیری از مردم بومی و دادن وعده ی رشد زندگیشان به وسیله ی تجارت، آنها را آماده ی سوادآموزی و همانندسازی از خود کرده اند و بدین ترتیب، در منطقه ی تا آن زمان اکثرا سیاهپوست نشین خاورمیانه موفق به تکثیر نژاد خود و به عقیده ی فورلانگ، موفق به سامی سازی کل آسیای غربی شده اند. به زودی تورانی های شمال به مراکز تمدنی سیاهان و سامیان جلب شدند و در این شهرنشینی و تمدن سازی با آنها همکاری کرده اند. اینچنین است که کلموک های تاتار آسیای مرکزی، بلخ و خیوه را از روی الگوی شهرهای سوریه و ترکیه ساختند و افسانه های هندی، پادشاهان تاتار بانی تمدن هند را مجهز به دانش معمارانی از آسوره ها توصیف کردند که آسوره ها ظاهرا اسما همان سوری ها و صوری ها هستند.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883: P518-522

این که از یک زمانی موضوع، نژادی-قومی شده، از زوال فرهنگ مودت و پیدایش طبقات اشرافی اقتصادی منتج شده که همان یهودیانند و همان ها هستند که خود را تافته ی جدا بافته و تنها قوم جایز به قدرتمند شدن از سوی خدا میخوانند و بقیه ی مردم را بدویان نخستین معرفی و تمام تلاش خود را میکنند که برای اثبات خود، الگوی وحشی غریزی تمدن دار را در بینشان پخش کنند و برای استتار این که این حرف ها را از بابت توجیه ثروت خود نمیزنند یک عالمه یهودی فقیر تولید و زیر پر و بال خود گرفته اند که هر دفعه که لازم شد به عنوان گوشت قربانی، خوراک آتش جنگ هایی بکنند که وحشی بودن دشمنان حسودشان را ثابت کند. این تکنیک اینقدر خوب جواب داده که هر خاندانی که خواسته یک امپراطوری پرجمعیت کثیف مشابهی تولید کند، با خریدن چند یهودی، از آنها برای کپی کردن یک سیستم یهودی مشابه در ضدیت با یهودیت استفاده کرده است و البته این امپراطوری همیشه به اندازه ی سیستم یهودی، ناسیونالیستی و قوم محور و البته مقدس تصویر میشود و مردمش هم آنقدر آن را باور میکنند که در راهش به اندازه ی یهودیان در کافرکشی یا همان شیرکشی تردید نمیکنند. از میان این کپی ها، آنهایی که شکست خورده اند به حضیض ذلت نشسته اند و آنهایی که پیروزی هایی داشته اند موفق به بهبود چشمگیر سطح زندگی مردم شده اند و در این دسته ی اخیر است که تازه میتوانیم بعضی شعارهای معنوی که یهودیان از تمدن های قبل از خود ولی برای توجیه خودشان دزدیده بودند را به عنوان دستاوردی که یهودیت برخلاف میلش حفظ کرد دوباره کشف کنیم. یهودیت که از شیر یهودا اطاعت و وانمود میکرد که برای جنگ با شیر بابل باید شیر بود، بابلی ها و دیگر گوییم پیرو مذهب بابلی را متمدن ولی غریزی و نا انسانی توصیف مینمود و خود را مدافع معنویت در یک جهان مادی وامینمایاند. اتفاقا تنها دلیل جذب شدن مردم امپراطوری های نوپای مدرن به شعارهای معنوی یهودی زدگان، این بود که همه ی مردم میخواستند معنوی باشند ولی راهش را بلد نبودند. این نابلدی باعث میشد تا با گول زدن خود، دنبال شعارهای مادی ای که رنگ معنویت به خود زده بودند راه بیفتد. در ایران به عنوان یکی از آن چند مملکت نوپایی که موفق به رشد و بهبود سطح زندگی کسری از مردم خود شد، تازه الان است که میتوان بعضی مردم را واقعا خواهان دنبال کردن ارزش های معنوی دید. در گیلان که یکی از مناطق امکانات دار و به لحاظ روانی طغیانگر ایران است سابقا نمیشد از کسانی چون صغری خانم انتظار داشت که آرزوی بهبود زندگی مادی را بر معنوی شدن واقعی ترجیح ندهند اما الان که مردم هم باسوادترند و هم متداوما از توفیق های مادی خود دچار سرخوردگی میشوند امیدوارم اوضاع رو به تغییر باشد.

خدا: اسم بزرگی که هرچقدر قوانینش را بیشتر زیر پا بگذارید در ذهنتان بزرگ تر میشود.

نویسنده: پویا جفاکش

من یک کودک بی بند و بار هستم؛ من
در رختخواب مشروب می خورم و
آشفتگی ایجاد می کنم و
همیشه دروغ گفته ام،
دیر آمده ام و نافرمانی کرده ام.
من بالای میز غذا نمی خورم
غذای خود را نمی جوم
یا نمی گویم به اندازه ی کافی دوستت دارم.
دوری می کنم. حذف می کنم.
و وقتی می‌گویم
یک‌جور رفتار کن
و طور دیگری رفتار کن،
می‌خواهم بفهمی.
من یک کودک سرکش هستم
که کسی نمی تواند به او نگاه کند،
سعی می کنم شما را راهنمایی کنم.

در این شعر تحت عنوان «کودک سرکش» از کی.دی کیلر، شاعر با افتخار میگوید که مثل یک کودک سرکش ولی به همان اندازه در عمل خود روراست است و به سبب دست نزدن به ریا و نفاق، به خودش افتخار هم میکند. این دقیقا مثل پیام های ایرانی ها با موضوع اشعار حافظ و خیام یا رونوشت های جدید آنها است که میخوارگی و زنا کاری و بی حجابی را ستایش میکنند چون میخواره ها و فواحش و قواد ها، احساسات خود را سانسور نکرده اند و دست به ریا نزده اند. اما کمتر کسی هست که بداند خیام بازی و حافظ بازی، ریشه در فرهنگ بومی ایران ندارد و به اندازه ی شعر کیلر، تداوم انجیل است. در مذهب ایرانی، امام حسن با معاویه صلح کرد چون دلیل کافی برای جنگ نداشت. معاویه اگرچه نظام طبقاتی ایجاد کرده بود ولی مرد متدینی به نظر میرسید و قوانین اسلام را زیر پا نمینهاد. ما شیعیان معتقدیم او در خفا شرب خمر میکرد ولی مهم این است که در ملا عام این کار را نمیکرد و بدآموزی مرتکب نمیشد. اما پسرش یزید در ملا عام شرب خمر و فسق و فجور پیشه میکرد و به عنوان رهبر ملت، الگوی بدی برای جامعه بود. به همین دلیل برعکس امام حسن، بر امام حسین لازم می آمد که علیه دولت اموی شورش کند. اما در غرب، مسیح کسی است که در همه ی آدم ها خصوصیات خوبشان را برجسته میکند و دزدان و فواحش را دوستان خود میپندارد و تنها کسانی که از آنها بیزار است کاهنان است که سالوسند و ریاکار. بدین ترتیب درحالیکه در شرق، لازم است شما تا حدی ریاکار باشید تا مردم گناهتان را از شما یاد نگیرند، در غرب، ریاکاری بزرگترین گناه است و به همین دلیل، تمام برسازندگان ادبیات پلشت و فاسد و تباه کننده ی غرب از مولیر گرفته تا گوته، قهرمانانی مقدسند که تن به ریاکاری کلیسا نداده اند. این که چرا مسیح غربی چنین تفاوت هایی با همتای اسلامیش امام حسین از خود نشان میدهد و تاثیرات فرهنگیش از چه دریچه ای به فرهنگ فارسی راه یافته، به ریشه ی یونانی-رومی مسیحیت یهودی تبار برمیگردد و این که این جریان چطور مسیح را از دایره البروج استخراج کرد.

تولد مسیح در انقلاب زمستانی رخ میدهد و در عصر حوت که مسیح در ابتدای آن به دنیا آمد انقلاب زمستانی و بنابراین کریسمس در برج قوس یا کمان رخ میداد. این صورت فلکی را برخی روایات، با یک سنتاور یا اسب-انسان به نام پیوریدا تطبیق میکنند. در گزارشی از موسی خورنی، روایتی هست که همسانی مسیح برج قوس و پیوریدا را فرهنگی تر میکند. در این گزارش، سنتاور پیوریدا سازنده ی جامعه ای بی طبقه خوانده شده که در آن مالکیت وجود نداشته و همه ی مردم در همه ی اموال با هم شریک بودند. پیوریدا مخالف ریا بوده و ازاینرو هر فکری را که در ذهن داشته به بیان درمی آورده و از مردم نیز انتظار داشته چنین باشند. ازاینرو منشا گسترش فسادها با درآوردن آنها از فکر به عمل بوده است. موسی خورنی، پیوریدا را همان بیوراسپ یا آژیدهاک (اژدها) در روایات فارسیان میداند که او هم به سبب تاسیس جامعه ی بی طبقه، تصویری شیطانی یافته بود. موسی خورنی از قول فارسیان نقل میکند که شیطان به شکل یک آدم با بیوراسپ دوست شده و او را راهنمایی میکرد. یک روز شیطان به بیوراسپ گفت که شکمش خیلی درد میکند چون کلمه ای را در دلش نگه داشته که نباید به هیچکس بگوید. بیوراسپ به شیطان گفت که دوست راز نگه دار او است و میتواند به او بگوید. شیطان در گوش بیوراسپ چیزی زمزمه کرد و ناپدید شد و در همین هنگام دو مار بر دوش او روییدند که او را وادار به انجام اعمال شیطانی نمودند. این اتهام به بیوراسپ قابل مقایسه با اتهام کتاب یهودی "تولدوت یشوع" به عیسی مسیح است که میگوید عیسی به اسم اعظم و سری خداوند دست یافت و از آن برای انجام جادوگری سوء استفاده نمود. کلمه ی نامعلومی که شیطان در گوش بیوراسپ زمزمه کرد نیز میتواند همان اسم اعظم خدا باشد و بیوراسپ نسخه ی دیگر خود عیسی مسیح. موسی خورنی، روایات فارسیان را تحقیرآمیز و ابلهانه مینامد و درباره ی بیوراسپ به اشاره بیان میکند که فارسیان روایات تولد بیوراسپ را معجزه آمیز میدانستند. او یکی از روایات مسخره ی فارسیان درباره ی بیوراسپ را این میخواند که "خردون" بیوراسپ را دستگیر کرد تا در کوه در بند کند. اما وسط راه از خستگی گرفت خوابید. بیوراسپ بند گسلید و دوباره در جهان فساد کرد تا این که خردون از خواب بیدار شد و دوباره بیوراسپ را دستگیر کرد و در گودالی در کوه زندانی نمود. خردون در شاهنامه ی فردوسی نامبردار به فریدون است و داستان مفصلی دارد. در این کتاب، فارسیان برابر با ایرانیان دانسته شده اند. این موضوع از آن جهت جالب است که "ایر" که پسوند ایران میتواند به آن برگردد مبنای نام خاندان سلطنتی "یروند" در افسانه های ارمنی نیز هست. این خاندان با پادشاهی به نام تیگران آغاز شد که در یک روایت معروف ارمنی، به حکومت شاهی ظالم به نام آژیدهاک خاتمه داد. ایرانی ها در شاهنامه و متون پهلوی اغلب در آخر نام خود اصطلاح "آسپ" را یدک میکشند که به معنی اسب است. این ظاهرا با بنا شدن ایران فریدون روی حکومت بیوراسپ مرتبط است. چون سنتی وجود دارد که نام بیوراسپ را به «ده هزار اسب» معنی میکند و ظاهرا از آن برداشت شده که ایران کشور اسب تباران است. این میتواند علت تطبیق بیوراسپ با یک قنطورس باشد. اما اصل این برداشت، به بنیاد مسیحی تفکرات ارمنی برمیگردد که در ارتباط مستقیم با قدرتنمایی خاندان کومننوس در روم مسیحی است. کلمه ی کومننوس را به اسب معنی کرده اند. آندرونیکوس کومننوس که کارهای عامه پسندانه کرد ولی ظالم هم بود با بیوراسب و همچنین مسیح قابل مقایسه است. سرنگون کننده ی او ایزاک کومننوس بود که او هم نام از اسحاق جد مشترک یهودیان و رومیان یعنی دو قومی دارد که عیسی را کشتند. نام کومننوس با نامجای کوماگن در ترکیه ی جنوبی قابل مقایسه است. دراینجا واهاگن خدای جنگ با هرکول پهلوان یونانی تطبیق میشد و نی جادویی خدای همریشه اش دیونیسوس یا آدونیس، با گرز هرکول جانشین شده بود. سلاحی هم که فریدون با آن ضحاک یا همان آژیدهاک را شکست داد گرز بود. کوماگن بخشی از قلمرو حکومت لیدی نیز بود که آن هم به نازیدن شاهانش به اسبان شهره بود. کرزوس شاه لیدی فکر میکرد در جنگ با کورش پارسی میتواند با به رخ کشیدن اسبان بی نظیرش روحیه ی دشمن را تضعیف کند. اما اسبانش از دیدن شترهای پارسیان وحشت کردند و گریختند و زمینه ی شکست کرزوس را فراهم آوردند. کورش دستور داد سربازان لیدیایی را بدون ترحم بکشند اما کرزوس را حتی اگر مقاومت کرد زنده دستگیر کنند. این هم یادآور زنده دستگیر شدن ضحاک توسط فریدون است. جالب این که سنگ بنای موفقیت کورش، ساقط کردن حکومت پدربزرگش استیاگ شاه ماد بود که نام استیاگ نیز قابل تبدیل به نام اژیدهاک است. بنابراین لیدی و ماد یک کشورند و شاهانشان کرزوس و استیاگ یک نفر، و هر دو مورد نیز قابل تطبیق با کوماگن به کنایه از بساط قدرت خاندان کومننوس در روم شرقیند. کورش یا فریدون یا تیگران یا اسحاق کومننوس، حکومتی است که از ریشه ای ضحاکی یا مسیح وار برخاسته ولی سمبل آن بستر قبلی قدرت را به قصد تحریف کردن، زندانی خود نموده است.:

“tigran, azhidahak”: mark graf: chronologia: 27/3/2015

شاید ازاینجا بتوان فهمید که چرا برخی را گمان بر آن بوده که مسیح نمرده و فقط از نظرها غایب شده است. کریست یا مسیح، تبدیل به نقاب آنتی کریست شده است و به شکل آنتی کریست که شکل تحریف شده ی خودش است به حیات خود ادامه میدهد. بنابراین مسیحی که کشته شده همان ضحاک زندانی شده است و چون قرار است مسیح در آخرالزمان برگردد و قدرت های وقت را سرنگون کند پس در نظر آن قدرت ها او همچون ضحاک بند گسلیده است اما بازآفرینی خود آن قدرت ها از مسیح، اژدهای ضحاک را سرکوب خواهد کرد. به خواب رفتن خردون (فریدون) پس از دربند کردن ضحاک نیز همین است. این داستان که جاعل موسس خورنی به آن میخندد روایت دیگر خواب طولانی گرشاسب یعنی همان قهرمان متون پهلوی است که قرار است در آخرالزمان با گرز خود، اژی دهاک بند گسلیده را مجددا سرکوب کند و میدانیم که او خود فریدون با اسمی دیگر است. این که در روایتی دیگر او تیگران به معنی گرگ نام دارد یادآور این است که نماد جانوری رم گرگ است چون تاسیس کنندگانش توسط یک ماده گرگ بزرگ شده اند. این هم باز به دروغ قتل یوسف توسط گرگ برمیگردد که درواقع روایت دیگر دروغین خواندن قتل مسیح است. چون یوسف هم کشته نشده و فقط به بردگی و اسارت برده شده است و روزی از زندان به کاخ قدرت برکشیده خواهد شد. خونی که برادران یوسف، خون یوسف جا زده بودند خون گوسفند بود یادآور به این که گوسفندی به جای اسحاق قربانی شد و این اسحاق است که به صورت ایزاک کومننوس، دیگر کپی اژی دهاک یعنی اندرونیکوس کومننوس را سرنگون میکند. واژگونه شدن مفهوم مسیح دراینجا همان واژگونه شدن مفهوم خدایش یهوه است که به شکل عیسی مسیح، جلوه ی انسانی یافته است و این یهوه همان زئوس یا ژوپیتر خدای یونانی-رومی است و ارتباطش با اسب هم ازاینجا برمیخیزد.

یونانیان، زئوس را برابر سابازیوس تراسی تعیین کرده بودند: فرمی ریشو از دیونیسوس که خدای اسب سواران تراس و مقدونیه بود و آنها او را به شکل مردی اسب سوار تصویر میکردند. مقدونی ها به اسب پرستی معروف بودند. نقش پررنگ اسب در افسانه های اروپای غربی نیز به تاثیر اسب سواران شرقی تر نسبت داده میشود. اسب هشت پای اودین یکی از معروف ترین موتیف های اسطوره ای ژرمن است. ماکروبیوس مینویسد که خدایانی که رومیان هلیوس و لیبر مینامند هر دو در نزد تراسی ها سابازیوس تلقی میشوند. هلیوس خدای خورشید یونانی-رومی است که ارابه ی خورشید را به وسیله ی اسب ها در آسمان جابجا میکند اما اسب ها جانوران پوزیدون خدای آب ها در ادبیات یونانی نیز هستند چون پوزیدون به سبب اداره ی آب های زیر زمینی با جهان زیرین ارتباط دارد و جهان زیرین، خانه ی خورشید در هنگام غروب نیز هست. پوزیدون هیپیوس (پوزیدون اسب)، روح جهان زیرین بود که بر رودخانه ی جدا کننده ی جهان مردگان از جهان زندگان نگهبانی میداد و به صورت یک اسب، بر تمام رودخانه های دنیا نظارت میکرد. البته خدای اسب سوار خورشید برای فرود آمدن بر جهان زیرین نخست باید اژدهای حاکم بر آنجا را سرکوب میکرد و تصویر سنت جورج اسب سوار که به جنگ اژدها میرود ازاینجا می آید. این اژدهای حاکم بر آب ها همیشه جانشین تهاموت الهه ی آب ها است که به شکل اژدهایی نابودگر توسط مردوخ هلاک میشود و مردوخ جهان را از جسد او می آفریند. با این حال، مطابق روایتی دیگر، این خود تهاموت بوده که جهان را آفریده است و در این حالت با لقب "ام خبور" تقدیس میشده است. رابرت گریوز، پیروزی مردوخ بر تهاموت را داستانی نمادین برگرفته از واقعیت تفوق مردانگی جنگجو بر صلح طلبی مادرسالاران نخستین و تاسیس پادشاهی ها دانسته است و نظریه ی او توسط ماری جیمبوتاس و مرلین استون به روز و تبدیل به یکی از پایه های فکری فمنیسم شده است. در تاریخ بین النهرین، ارتباط مادرسالاری با بینظمی آبی، به شکل تاسیس نخستین حکومت پس از فروکش سیل نوح درآمد. زنی به نام کوبو یا کعبه، ناحیه ی کیش در عراق را تصرف کرد و یک سلسله ی پادشاهی از خود به یادگار نهاد. این زن، تنها زن فرمانروا در تاریخ بین النهرین است. آخرین پادشاه سلسله ی او "اور زمامه" بود که سارگون باغبان زاده، ساقی او بود. سارگون جانشین اور-زمامه شد و با کشورگشایی، اولین امپراطوری جهان را تاسیس کرد. از آن پس، «فرمانروای کیش» یکی از عناوین حکمرانان عراق بوده است. البته این کلمه را «لوگال کیشات» هم تلفظ کردند که فرمانروای همگان هم معنا میدهد و تقریبا معنای ایزدی این داستان را روشن میکند. اتفاقا قدما کوبو ملکه ی بنیانگذار پادشاهی کیش را یک الهه تصور کرده اند. پرستش او در فریجیه در آسیای صغیر گسترش یافت و درآنجا به نام کوبله یا قبله معروف شد. در افسانه های یونانی میبینیم که پریام شاه تروآ به تراسی های اسب سوار برای جنگ با آمازون های فریجیه یاری میرساند. آمازون ها را زنانی جنگجو با ظاهری چون مردان تصویر میکنند و کنایه ای هستند از سیرت الهه پرست فریجی ها. دراینجا میبینید که سابازیوس در مقابل کوبله قرار گرفته است. با این حال، زمین کالبد کوبله است و وقتی خدای جنگجو با اجزای زمین، تغییراتی در آن ایجاد میکند و تولدهای جدیدی رقم میزند انگار با آن ازدواج کرده است. حتی جالب است که نام اور زمامه از زمامه یا زبابه خدای عقاب شکل جنگ می آید که شوهر الهه عیشتار تلقی میشد و نام سابازیوس نیز با نام زبابه ارتباط دارد. دراینجا اسب-انسان به کنایه از جنگجوی اسب سوار با اژدها به کنایه از الهه متحد میشود. باید توجه داشت که اسب به دلیل چموشی و قدرت بدنی بارها جانشین ورزاو شده که آن هم حیوان عیشتار و نگهبان خانه ی او در برج ثور در دایره البروج است و ایام آن در اردیبهشت ماه، موسم کشاورزی و نشانه ی باروری زمین است. در عراق جنوبی تصور میشد که تموز که خدای گیاهان است و همراه با خزان و بهار طبیعت میمیرد و زنده میشود پسر پابلیسگ –سنتاور و موکل برج قوس- از الهه ای به نام نین سون است. تموز یک چوپان بود که به حکومت رسید و بر شهری در عراق جنوبی که خرابه اش به نام «تل المدینه» شناخته میشد حکومت کرد. در افسانه ی گیل گمش، نین سون تبدیل به یک ملکه ی انسانی شده است که مادر شاهی به نام گیلگمش است. لوگال باندا خدای محافظ گیلگمش را گاهی پدر گیلگمش و شوهر نین سون تلقی میکردند. لوگال باندا یکی از القاب نرگال -خدای جنگ و بلایا و مرگ، و فرمانروای جهان زیرین- نیز بوده است. کلمنت اسکندرانی، از آیین های رازآمیز سابازیوس صحبت میکرد که در آن، او یک خدای کوهستان بود که با ماری میرقصید کنایه از هبوط یک خدای آسمانی به مغاک زمین. به نظر برخی از نویسندگان مسیحی، نامیده شدن خدای رومیان به زئوس سابازیوس یا ژوپیتر سابازیوس، چیزی جز به کار بردن تلفظی دیگر از "یهوه صبایوت" نام خدای یهودیت نیست. در گزارشی از پلوتارخ آمده است که یهودی ها دیونیسوس را میپرستند و فستیوالی به نام سبت دارند که نامش از سابازیوس می آید. پلوتارخ خدای یهودی ها را چیزی شبیه «تایفون قبطی» برداشت میکند.:

“THE WHITE HORSE, THE KING AND THE SAVIOUR”: ARATTA.WORDPRESS.COM

ترکیب خدای یهود با هبوط بر زمین، در صورت کابالایی او آدم کدمون یا آدذم قدیم منعکس میشود که با آدم ابوالبشر تطبیق میشود. آدذم با خوردن سیب به وسوسه ی حوا و مار سقوط میکند و این همان سقوط خداوند به جهان فیزیکی الهه ی مارآسا است. بنابراین هر انسانی در سقوط به زمین از بهشت، تکرار خدا است و وظیفه دارد در آفرینش خدا دست ببرد. هرچه قدرت تاثیر انسان بیشتر باشد وجودش خدایی تر است و لزومی ندارد از دستورات خدا اطاعت مند. لذت زیر پا گذاشتن قوانین اخلاقی نیز در همین است. اما هرچه این غرور و خود خدا بینی بیشتر شود آدم ها بیش از محبت و همکاری، رقابت و دشمنی به هم میورزند و جامعه متشتت تر میشود. در این شرایط، اومانیسم یا انسان گرایی فلسفه ای است که ظهور میکند تا تنها وجه اشتراک آدم ها یعنی دشمنی با خدا را برجسته و وسیله ی اتحاد انسان ها کند. خیلی جالب است ولی بزرگترین ابزار هویت گیری کافرها خدا است چون بدون آن نمیدانند چه کسی را باید دشمن نوع انسان کنند وقتی انسان ها در هرچه نزدیک تر شدنشان به منبع اومانیسم، در دشمنی با جهان، تفاوتی بین انسان و غیر انسان نمیگذارند.

میان لیلیت و حوا: رواج لذت پرستی مدرن به نام مذهب

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه های 1960 و 1970 که انقلاب فرهنگی در امریکا خود را به نام مذهب و عرفان موجه میکرد، اصطلاح "عرفان هندی" بیش از هر زمانی زبانزد بود و عجیب این که دو تصویر به شدت متفاوت را به خاطر می آورد: 1-رقص جنسی و تقدس عمل جنسی به سبب تکرار اتحاد لینگا و یونی آقای شیوا و همسرش 2-زاهدان فقیر و گدایی که خودشان را تحت بدترین شکنجه های جسمی قرار میدادند. از طرفی به سبب رواج آمیزش جنسی خارج از ازدواج طی انقلاب فرهنگی، بیماری های مقاربتی نیز فراوان شده بودند. به همین دلیل، جوکی به وجود آمده بود که میگفت: «هندی ها رقص جنسی میکنند تا بیماری مقاربتی بگیرند و مجبور شوند زهد پیشه کنند.» درواقع این جوک آنقدرها هم جوک نبود و به سبب برداشت شخصی مخترع آن و همه ی مخاطبانش، نشانه ی چیزی واقعی از روان بشر بود. آدمیزاد جایی بین لذت پرستی افراطی و زهد افراطی سرگردان است و همیشه آماده است پس از شکست در یکی، به دیگری بغلتد. این، دقیقا نتیجه ی سرگردانی در خلقت خدا است که وقت دقت در آن، این حس ایجاد میشود که چرا ممنوعیت های اخلاقی و جنسی برای دیگر جانوران وجود ندارند و از طرف دیگر، بیشتر انسان ها حس میکنند که نمیتوانند به بی قانونی حیوانات تن دهند. بیشتر مردم درست مثل آنهایی که آن جوک امریکایی را درست کردند به این موضوع زیاد فکر نمیکنند. اما مستعمره چی های انگلیسی در هند اینطور نبودند. در قرن 18 که شبه قاره ی هند بین دول مختلف اروپایی تقسیم شده بود انگلیسی ها کم کم تمام مستعمرات را خریدند و دولت استعماری هند را جانشین شرکت هند شرقی بریتانیا کردند. بعد از بریتانیا بیشترین املاک را در هند دانمارک داشت. اما مهم ترین املاک فرهنگی هند دست پرتغالی ها بود و آن، مالابار بود که محل دفن سنت توماس حواری مسیح و نخستین مبلغ مسیحیت در هند بود. مردم این منطقه، سیاهانی بودند که لغت دراویدی نخستین بار درباره ی آنها به کار رفت و بعدا نام نژاد سیاهان هندی شد. واقعیت این است که این کلمه چیزی به جز مدل دیگری از "دروئیدی" عنوان کاهنان جادوگر درخت پرست بریتانیا نیست. درواقع انگلیسی ها داشتند با خودی کردن هند، نظرات خود از به هم آمیختن مسیحیت و طبیعت پرستی را در هندوستان به کار میگرفتند. به نظر آنها سیاهان اولین و پست ترین نژاد بشر و نزدیک به حیوانات بودند و طبیعت پرستی بدویشان که همه چیز را دارای نیروهای الهی میبیند در صورت جمع آمدن با پایه ی یهودی مسیحیت، میتواند توجیه گر وحدت وجود کابالای یهودی و الوهی کننده ی ظلم و ستم استعمارگران در جهان باشد. ازآنجا که اسلام نیز در هندوستان قوی ترین و گسترده ترین مذهب بود، بحث اختفای الهی در اسلام میتوانست پیش نیاز خوبی برای آزمایشگاه کردن هند و تولید بنجل های فرهنگی متعدد توسط بریتانیایی ها درآنجا باشد.

اصطلاح اختفای الهی در اسلام بیانگر این است که غیبت خدا همان آشکارگی او است. بدین معنی که خدا از بس در همه جا حضور دارد است که باید از دید ما پنهان باشد وگرنه آدمیزاد جرئت نمیکند قدم از قدم بردارد. به عبارت دیگر، بعضی اوقات لازم است انسان وجود خدا را فراموش کند تا بتواند راحت باشد و زندگیش را بکند. در این راستا جالب است که لغت "خفا" هم به معنی پنهان است و هم به معنی ظاهر و آشکار. ما امروزه بیشتر مفهوم پنهان بودن را از آن استنباط میکنیم و لغت "مخفی" از ریشه ی "خفا" لغت رایجی است.

خفا از ریشه ی افریقایی "خاف" به معنی شیر و جانوران فعال در تاریکی است که شامل جانوران مخفی در آب مثل تمساح ها و مارها و اسب های آبی نیز میشود. لغت "خوف" به معنی ترس نیز از همین ریشه است. "جرالد مسی" انگلیسی، لغت "خفا" را شکل دیگری از "حوا" میداند که هم نام همسر آدم ابوالبشر است و هم در عبری به معنی حیات و زندگی. در این صورت جهانی که زندگی ما در آن رخ میدهد بدن مادینه ی خدا و در حکم همسر او است. در یکی از اساطیر مصری، "خفا" در کنار "رریت" دو همسر آتوم رع خدای شیرگون هستند. در این روایت، آتوم همان آدم عبری، و خفا و رریت همان حوای انسان و لیلیت جن، دو همسر آدم ابوالبشر در منابع ربانی یهودیند. "خفا" شیر ماده است و رریت به شکل خوک. آنها دو روایت مختلف شخصیتی از یک الهه ی واحدند که از ترکیب آن دو به شکل اسب آبی تصویر میشود: حیوانی که هم مانند خوک، بی قواره و آب دوست است و هم به مانند شیر، درنده و آدم کش. او الهه ی مادر و برخاسته از هاویه ی آبی است که نسخه ی زمینی و همگام با بشرش گاو است: جانور هاثور الهه ی عشق. مسی، خفا را همان سخمت میداند که الهه هاثور است زمانی که به یک شیر خونخوار تبدیل میشود. دوگانگی هاثور بین شیر بیرحم و زن عشوه گر هم نگاره ی دیگری از دوگانگی دو همسر آتوم است که با هم دروازه ی بهشت را میسازند. از دریچه ی این دروازه میتوان درخت حیات را دید. مصریان، گاهی خورشید گردی را روی این درخت تصویر میکردند که گردیش نشانگر همتایی آن با خپری یا خورشید به شکل یک سوسک سرگین غلتان گرد است.:

“Egyptian wisdom and the Hebrew genesis”: Gerald massey: cosimo classics: 2008 :P355-7

این خورشید آن سوی دروازه، همان خورشید بین دو ستون هرکول در میانه ی دریا از نظرگاه اروپا است که خورشید گرد غروب را میسازد و خانه ی بهشت را در آن سوی اقیانوس اطلس در امریکا ایجاد میکند. دو ستون و یک گردی در میان آنها سازنده ی عدد جادویی 101 است. گردی میانه یا صفر، نشانه ی رحم زن و از این طریق بیت خدا است که خدا از آن بیرون می آید و به حرف "ب" یا "بت" تشبیه میشود که همان لغت "بیت" یا خانه است. از طرفی دو ستون 1 مانند نیز متشبه به حرف "الف" یا "ا" هستند و روی هم لغت "ابا" به معنی پدر یا "آبا" به معنی اجداد را میسازند. جالب اینجاست که درحالی داریم درباره ی اجداد صحبت میکنیم که اگر تاریخ را به روز طی حرکت خورشید تشبیه کنیم، اجداد در انتهای روز معنی پیدا میکنند درحالیکه زمان حال، اروپا است و زمان آینده امریکا. بنابراین ما گذشته را از روی آینده ای که دوستش داریم تعریف میکنیم. اگر این را بخواهیم به زبان رمزی تاریخ بیان کنیم، باید به تولد لوسیوس آئلیوس سزار در سال 101 میلادی توجه کنیم. وی ولیعهد امپراطور هادریان بود که قبل از هادریان مرد و نتوانست به امپراطوری برسد ولی پسرش لوسیوس وروس امپراطور شد. آئلیوس تلفظ دیگر ژولیوس است و آئلیوس سزار میشود همان ژولیوس سزار. سزار نیز خود نتوانست به امپراطوری برسد و این امتیاز به خانواده ی او رسید. لوسیوس در ابتدای این اسم، هم لوگوس لقب مسیح است و هم لوکی شیطان ژرمن که درواقع دوگانگی الگوی حکومت مسیحی را نشان میدهد. این دوگانگی ناشی از دوگانگی مادر است که باز در خورشید بین دو ستون یا لغت "ابا" مستتر است. چون عدد حرف "ب" 2 است و 101 را میتوان با عدد 121 جا به جا کرد. سال 121 میلادی را سال تاسیس بزرگ ترین معبد رم یعنی معبد "ونوس فلیکس و روما آتریوس" توسط امپراطور هادریان خوانده اند. ونوس الهه ی شهوت است و روما که همان مینروا الهه ی عقل است یک الهه ی جنگجوی دوشیزه. مینروا معادل آتنای یونانی است و تطبیق اسمی آتنا با شهر آتن، همان تطبیق اسمی روما با شهر رم. در بریتانیای زمان هادریان، همین نسبت رم با مملکت به شکل تطبیق الهه بریتانیا با بریتین بازسازی شد.این دو الهه ی متضاد درواقع همان دو ستون دروازه ی خورشیدند چون حرف "ا" به جای آنها "الف" نام دارد قابل مقایسه با alph در فنیقی به معنی گاو کماینکه معادل لاتین آن یعنی A شکل وارونه شده ی سر یک گاو را نشان میدهد. ربط گاو به الهه در آغاز پیدایش انسان به روایت تورات نهفته که در 6000 سال پیش و در عصر ثور –صورت فلکی ورزاو- رخ داد. این صورت فلکی توسط زهره یا همان ونوس اداره میشود و موکل اردیبهشت ماه است که فصل کشاورزی و شخم زدن زمین با گاو است، عملی که موفقیت آن به الهه ی باروری بستگی داشته است. در عصر ثور اما برج ثور موکل فروردین ماه و زمان تولد خورشید اعتدال بهاری از این برج بوده است که این به تولد انسان در برج ثور تشبیه میشده است. گاو به خاطر شیر زیادی که میدهد مورد توجه انسان بود و سفیدی شیر، یادآور سفیدی ماه بوده است. از طرفی ماه به دلیل به جریان انداختن مایعات در بدن ها تحت جاذبه ی خود باعث کنش های جنسی تلقی میشده و زهره موکل گاو نیز چنین کیفیتی یافته است. بدین ترتیب اخراج آدم و حوا از بهشت در اثر گناه جنسی باید در اوایل عصر ثور رخ دهد. گاوپرستی، معروف ترین و رسانه ای ترین مذهب هندوستان بوده است. هندوستان را انگلیسی ها خانه ی آریایی ها و محل اجداد خود میدانستند درحالیکه وظیفه ی آتیشان ایجاد "آتلانتیس جدید" در امریکا بود. به همین دلیل هم بود که اجداد باید از روی آیندگان تخیل میشدند و در جهان امریکایی، اجداد همه ی اقوام، باید شخصیت هایی شبیه به امریکایی های ایدئال داشته باشند که این امریکایی های ایدئال را باید روی پرده ی رسانه های امریکایی شناسایی کنید.

این که هندوستان دراویدی واقعی از روی انگلستان دروئیدی افسانه ای تخیل شده تا در امریکای بازنمایی شده به تماما سفید به جریان بیفتد، نشان میدهد که نسبت سازی بین حیوانیت و نژاد هیچ مبنایی ندارد و خود انگلیسی ها هم این را قبول داشته اند و برتری نژادی سفید و بخصوص انگلوساکسون را فقط برای تبیین رسالت استعماری خود مطرح کرده اند. وقتی که شما یک فرض انگلیسی را قانون جهان میکنید باید مطمئن باشید که همه ی مردم، آمادگی پذیرش آن را دارند و ما همه میدانیم که گرسنگی و فقر حاکم بر تقریبا تمام جوامع تا اوایل قرن بیستم، همه ی آنها را در مرز غریزه پرستی حیوانی قرار داده و حتی پس از رسیدن به امکانات مادی هم نتوانسته اند این عادت خود را ترک کنند. "علی آینه ور" در ابتدای مطلب طنزآمیزی به نام "مثل فرمول کوکاکولا" که در مجله ی "سه نقطه" (شماره ی 40: اسفند 1401) منتشر شده، این موضوع را به زیبایی منثور کرده است:

«چند قرنی است که انسانیت انسان در بندگی و فعلگی رفاه حیوانیت اوست. یعنی از قوای برتر انسانی همچون دوگوله، حافظه، هوش، درایت و هنر در جهت اقناع و ارضای نیازهای حیوانی بهره میبرد. این نه طعنه و متلک و انگ و تهمت، که واقعیت صریح کف محاسبات زندگانی بشر مدرنه که بی تعارف و لقمه پیچوندن و راست و ایلان ماسکی تلاش میکنه از تمام جهات و جوانب و منافذ و مکاسب ممکن و موجب طبیعی و مصنوعی و مخلوطی سیر و سیرتر بشه، و بمونه و بشه و بمونه و بشه و بمونه بمونه تا دم لب لعل تلخ گور که به قول علما از حیز انتفاع ساقط بشه و نه دیگه چشمش از مناظر موزونه ی دشت و در و پر و پاچه و کوه و کمر فیض ببره و نه گوشش از صنایع موسیقی باخ و شوبرت تا فرهاد و هایده خمار بشه و نه لب و دهانش از چلو خورشت و جیگر وز و هات داگ تا "لب و دندان و دهان و ذقن و صحبت یار" سیراب بشه و خلاصه نتونه از نعمات ساده و صنعاده جرعه ای بچشه و مرگ تمومش کنه. چند خط شرح مختصری بود از بسط زندگانی یک کژوال آدمیزاد این زمانی، که از قرار معلوم، دین و مذهب و مسلک بدوا نقشی درش نداره و اصلا جا و بهایی هم براش دیده نمیشه. و اگر کسی احیانا عطش عرفانی بهش دست بده و احساس کنه که این سرچشمه های فانی و مادی سیرابش نمیکنن –که معمولا ما فقیر فقرا اینجوری میشیم- یا منطقا این حیوانیت مادی رو دون شأن و ظرفیت متعالی بشری خودش تلقی کنه، خلاف جریان پشتک زده و رخصت گود پهلوون کشی رو گرفته و کباده ی سنگینی رو بلند کرده و وارد زد و خورد بغرنج و خطیری شده که اکثر خلق الله سر و حوصله اش رو ندارند و نمیکشنش و زحمت سر برافراشتن از چمن و ایراد وقفه در این چرای باصفای حیوانی رو به خودشون نمیدن تا در ابعاد گران مایه ی ذات انسانی غور کنن و از معاش خود هزار قصه ی جسمشون بزنن تا آیی بشه و خوراک حقیقی روحشون رو پیدا کنن یا نکنن. و حق هم دارند داروین وکیلی.»

ولی اتفاقا آدم ها هیچ وقت از این وضع راضی نبودند و همیشه از لامذهبی و حیوان صفتی خود احساس شرم میکردند. به همین دلیل هم بود که انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 با رنگ مذهبی و به نام مذاهب کهن، حیوانیت را مقدس کرد و به همین دلیل هم هست که تمام آثار سینمایی محبوب دنباله ی آن –از ارباب حلقه ها گرفته تا ماتریکس- باید حتما مثل متون مذهبی، چند پهلو و مرموز باشند تا مردم دنبالشان راه بیفتند. آیا این میتواند امیدی به پیشرفت روح انسانی در آینده را نشان دهد؟

فروید، زنان و اقتصاد

نویسنده: پویا جفاکش

ر سال 1896، روانپزشک جوان زیگموند فروید اولین مقاله ی مهم خود را به همکارانش در انجمن روانپزشکی و عصب شناسی وین ارائه کرد. فروید معتقد بود که مقاله ی او با عنوان "علت شناسی هیستری" بسیار مهم است، زیرا آنچه را که به عقیده ی او علت انکار ناپذیری برای روان رنجوری بسیاری از بیمارانش بود، پیشنهاد می کرد. به سادگی، هنگامی که فروید با دلسوزی به بیماران زن خود گوش می داد، شنیده بود که آنها در کودکی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند و معتقد بود که این اعمال خشونت آمیز است که منجر به بیماری روانی قربانیان در زندگی بعدی شده است. هدف مقاله این بود که کودکان مورد آزار جنسی، که بسیاری از آنها از خانه‌های طبقه ی متوسط ​​"محترم" آمده بودند، بعداً در زندگی "هیستری" قابل توجهی از خود نشان دادند - مشاهده‌ای که امروزه تا حد پیش پاافتادگی بدیهی است، اما چیزی که در سال 1896 باعث واکنش شدید همکاران قدیمی فروید شد.:

«در واقع، همانطور که جفری میسون نویسنده و مدیر سابق آرشیو فروید در پرفروش ترین کتاب جنجالی خود "حمله به حقیقت: سرکوب نظریه ی فریفتگی فروید" به مدت طولانی بحث کرد ، فشاری که بر فروید وارد شد به اندازه ی کافی قوی بود که او را وادار کند نظر خود را در مورد اعتبار نظریه ی تجاوز جنسی کاملاً تغییر دهد. در یک چهره ی دراماتیک، او "نظریه ی اغواگری" خود را فرموله کرد، که در آن کودکان خود به جای قربانی، اغواگر بودند. مقاله ی افتتاحیه ی فروید، "علت شناسی هیستری"، از بین سایر مقالات ارائه شده در وین در سال 1896 به عنوان مقاله ای که در Wiener Klinische Wochenschriftمجله ی مکتب تازه شکل گرفته ی روانکاوی بدون خلاصه بندی و بدون بحث در مورد کار فروید منتشر نشده بود، مشخص شد. به گفته ی ماسون ، فروید در نامه ای به دوست نزدیک خود ویلهلم فلیس نوشت که: ""یک سخنرانی در مورد علت شناسی هیستری در انجمن روانپزشکی با استقبال سردی روبرو شد... و از طرف کرافت ابینگ اظهار نظر عجیبی شد: این یک افسانه ی علمی به نظر می رسد."... این واکنش سریع و شدید بود، و این تصور را القا کرد که اگر فروید از این کار دست نکشد، آینده ی او به عنوان یک روان درمانگر در خطر خواهد بود. فروید به فلیس می‌نویسد: "من به اندازه‌ای که می‌خواهید منزوی باشم، منزوی هستم: این کلمه به من داده شده تا مرا رها کند، و خلأ در اطراف من شکل می‌گیرد." و به آرامی دگرگونی ای آغاز شد که منجر به انکار نظریه ی قبلی ترومای جنسی توسط او شد و با نظریه ی پیچیده ی فانتزی نوزادان در مورد اغوای جنسی والدین جایگزین شد. انکار فروید شبیه چیزی از محاکمه های استالین در دهه ی 1930 است، زمانی که فروید از بیمارانش می نویسد: "من به داستان‌های (آنها) اعتقاد داشتم و در نتیجه تصور می‌کردم که ریشه‌های روان رنجوری‌های بعدی را در این تجربیات اغوای جنسی در دوران کودکی کشف کرده‌ام... اگر خواننده تمایل داشته باشد که سرش را برای زودباوری من تکان دهد، نمی‌توانم او را سرزنش کنم." در واقع فروید تا آنجا پیش رفت که این را گفت: "بالاخره مجبور بودم تشخیص دهم که این صحنه های اغوا هرگز اتفاق نیفتاده است و آنها فقط خیالاتی بودند که بیمارانم ساخته بودند." به عبارت دیگر، بیمارانش به او دروغ گفته بودند و او ساده لوح بود که آنها را باور کرد. آنها به جای اینکه قربانی پیشرفت‌های جنسی والدین خود شوند، داستان‌هایی ساخته بودند "برای پوشاندن خاطره فعالیت جنسی کودکان". او ادامه می دهد: "دانه ی حقیقت موجود در این خیال در این واقعیت نهفته است که پدر با نوازش های معصومانه ی خود در کودکی، در واقع تمایلات جنسی دختر کوچک را بیدار کرده است و همین مورد در مورد پسر کوچک و مادرش صدق می کند." به گفته ی میسون، در سال 1905 فروید علناً نظریه ی اغواگری را پس گرفت. در سال 1908، پزشکان محترم به فروید پیوستند: پل فدرن، ایزیدور ساجر، ساندور فرنسی، ماکس ایتینگون، کارل یونگ... جنبش روانکاوی متولد شده بود اما حقیقت مهمی پشت سر گذاشته شده بود. هنگامی که میسون به انتشار عقاید خود در مورد اینکه چرا فروید نظریه ی اغواگری را کنار گذاشته بود، ادامه داد، جامعه ی روانکاوان به هیچ وجه به اتهام او به مبانی روانکاوی فرویدی توجه نکردند. حمله به حقیقت ، خود مورد تمسخر و فشار جامعه ی روانکاوان قرار گرفت که از باور مدارکی که میسون منتشر می کرد خودداری کردند. اولین نشانه ی مشکل پیش رو از دختر فروید، آنا فروید بود، که وقتی میسون شروع به فشار بر او کرد به دلیل این که چرا نامه های ذکر شده در بالا هرگز منتشر نشده بود، نارضایتی خود را ابراز کرد. اما خشم کامل تشکیلات روانکاوانه پس از انتشار مقالات مقدماتی مبنی بر افشای اکتشافات نویسنده، به ویژه آنهایی که پیرامون مطالعات فروید در سردخانه ی پاریس در دهه 1880 بود، به وجود آمد. او در آنجا احتمالا شاهد کالبد شکافی کودکانی بود که توسط بزرگسالان مثله شده و به قتل رسیده بودند. کاری که میسون در تحقیق خود برای The Assault On Truth انجام می دادچیزی کمتر از کشف شواهدی بود که آنقدر نکوهش کننده بود که کل بنیاد روانکاوی را زیر سوال برد. آنا فروید عملاً اعتراف کرد که نامه‌های مهم پدرش را در مورد تئوری اغواگری و تجاوز جنسی در دوران کودکی حذف کرده است. میسون نوشت: "متوجه شدم که به نظر می رسد الگویی از حذفیات آنا فروید در نسخه ی اصلی و خلاصه نشده موجود باشد. در نامه‌هایی که پس از سپتامبر 1897 نوشته شد (زمانی که فروید قرار بود از نظریه ی «اغواگری» خود «انصراف دهد»)، تمام تاریخچه‌های پرونده‌ای که با اغوای جنسی کودکان سروکار داشتند، حذف شدند." هنگامی که کتاب میسون سرانجام منتشر شد، او قبلاً اخراج شده بود، و دلیل آن واضح است: او فروید، بنیانگذار روانکاوی را متهم می کرد که خود فروخته است. علاوه بر این، "من معتقدم که فروید تا حد زیادی مسئول... دادن پیچیدگی فکری به دیدگاه اشتباه (که زنان تجاوز را اختراع می کنند)، [و] تداوم دیدگاهی است که برای جامعه ی مردانه آرامش بخش است." او همچنین می‌گفت که آموزه‌های روانکاوی مدرن در واقع بر پایه‌ای بسیار متزلزل استوار است: جنبش روان‌کاوانه‌ای که از تطابق فروید با دیدگاه‌های همتایانش سرچشمه می‌گیرد، بر موضع کنونی است که صرفاً یک انحراف در موضع قبلی فروید بود. میسون، همانطور که می‌گوید، بیشتر از هر چیز اساسی، با استدلال‌های ad hominem شخصی بیشتر مورد حمله قرار گرفت و یکی از داوران، جیل مالکوم و مجله‌اش، نیویورکر ، را در یک دعوی افترای معروف به دادگاه کشاند که در آن برنده شد. رابرت گلدمن ، که در ماهنامه ی کالیفرنیا می نویسد ، احتمالاً با این تصمیم موافق بود که نوشت: "روایت مالکوم از جفری میسون یک قطعه غم انگیز، ناصادقانه، و بدخواهانه از ترور شخصیت است که به دلیل لحن مطالعه شده اش از جدایی خفیف سرگرم کننده، مخرب تر است. اگر مقاله‌های او (و اکنون کتابش) هرگز ظاهر نمی‌شد، استدلال‌های کتاب میسون مطمئناً منصفانه‌تر و بی‌علاقه‌تر از آنچه که اکنون به نظر می‌رسد، شنیده می‌شد."

با مطالعه ی ماسون درباره فروید، نشانه ی بسیار روشنی می یابیم که جامعه ی به اصطلاح روشنفکر به اندازه سایرین، علیرغم ادعاهایی مبنی بر عقلانیت در نظر گرفته شده یا سرپرستی فکری، بخشی از سندرم سرکوب است. تقریبی که افرادی مانند میسون دریافت می‌کنند، فقط نشان می‌دهد که وضعیت انسانی وجودی ما تا چه حد اساساً ناامن است. صداقت ما بر بنیان ضعیفی استوار است. به نظر می رسد ما آماده ی فروش خود هستیم وقتی فشار وارد می شود.»:

Sigmund Freud and the Cover-Up of "The Aetiology of Hysteria":by Jonathan Eisen: bibliotecapleyades.net

شاید ابتدا جمله ی آخر گزارش فوق، کمی زیاده روی به نظر برسد چون بیشتر ما انتظار نداریم درستی یا نادرستی یک تز کمتر شنیده شده درباره ی واقعه ای جدا کمیاب –رابطه ی جنسی والدین با فرزندانشان- به مسائل بزرگ تر سیاسی مربوط باشد. اما لازم است کاملا قضیه را جدی بگیریم. درست است که بیشتر ما بحث های بالا را نشنیده ایم ولی کسانی که قرار است جامعه را به لحاظ اجتماعی مدیریت کنند شنیده ایم و حتی اگر محض دستور هم که شده، جدیشان میگیرند. برای همین هم هست که انکار تجدید نظر فروید در نظریه ی اصلیش برای روانکاوی ای که خود را جانشین برحق فروید میخواند اینقدر حیاتی است چون اصلا خود شخص فروید به لحاظ علمی مطرح نیست، بتی که از او ساخته اند و عقایدی که به او منسوب کرده اند مهمند چون پول توی همین مجراها به مخازن جنبش روانکاوی و اهرم های اجراییش در صنعت رسانه سرازیر شده است. روانکاوی قرار بود پولساز باشد و حتی خود فروید هم تا اندازه ی زیادی به لحاظ اقتصادی و بر اساس علائق هم مسلک های مقتصد یهودیش به روانشناسی توجه داشت. او درست مثل یک اقتصاددان تشنه ی پول، دقیقا به جاهایی از روان آدم هال توجه میکرد که خودشان به آن فکر نمیکردند و صرفا به صورت غیر ارادی خود را در اختیار آن نیروهای ناخودآگاه مینهادند.:
«ما کاملا منطقی نیستیم. این برای هرکسی که بیشتر از سیری خود غذا خورده است، کلمات تند با یک دوست رد و بدل کرده است، یا در مسیر رفت و آمد صبحگاهی خود اشتباه کرده است، آشکار است. با این حال، روش‌هایی که در آن افکار، احساسات و انتخاب‌های ما به طور سیستماتیک مغرضانه هستند، کمتر آشکار هستند. اقتصاد رفتاری، رشته‌ای که بینش‌هایی را از روان‌شناسی اجتماعی، علوم شناختی و اقتصاد پیوند می‌دهد، در دهه‌های اخیر برای توضیح محدودیت‌های عقلانیت انسانی پدید آمد - با کشف فهرستی از سوگیری‌ها و اکتشافی‌ها یا میانبرهای ذهنی. اقتصاددانان رفتاری همچنین از یافته‌های تحقیقاتی برای بهبود قضاوت و تصمیم‌گیری از طریق مداخلات ساده (اغلب به نام «تکان‌ها») بهره گرفته‌اند. اگرچه اکتشافات این رشته واقعاً جدید هستند، تأثیرات فکری آن عمیق است. بنیانگذاران آن از مشهورترین نظریه پرداز قرن بیستم در مورد ناخودآگاه غیرمنطقی الهام گرفتند: بنیانگذار روانکاوی، زیگموند فروید. همگرایی های قابل توجه بین ایده های فروید و اقتصاد رفتاری گواهی بر دوام نظریه هایی است که تفکر را به دو فرآیند تقسیم می کند. اختلافات آنها به لحظات متمایز تاریخی و سیاسی اشاره می کند که در آن این پارادایم های روانشناختی ظاهر شدند. فروید و اقتصاددانان رفتاری چیزی متمایز، شاید حتی ذاتی، در مورد طرز تفکر ما برداشت کرده اند – اما آنها این کار را با تأکیدات بسیار متفاوت و برای توصیف واقعیت های متفاوت انجام داده اند. همانطور که در کتاب " تفکر، سریع و آهسته" روانشناس دانیل کانمن (2011) بیان شده است، مدل اقتصادی رفتاری اصلی شناخت به دو سیستم تقسیم می شود که او سیستم 1 و سیستم 2 می نامد. سیستم 1 عمدتاً ناخودآگاه، سریع و غریزی است، در حالی که سیستم 2 عمدتاً آگاهانه، کند و منطقی است. سیستم 1 ابتدایی تر و خودکارتر از سیستم 2 است و بیشتر رفتارهای ما را تعیین می کند، در حالی که سیستم 2 به تلاش و ظرفیت شناختی بیشتری نیاز دارد و هنگام فعال شدن، راهنمایی و محدودیت را ارائه می دهد. کانمن خاطرنشان می‌کند که این سیستم‌ها در تضاد همیشگی هستند، زیرا سیستم 2 وظیفه دارد بر تکانه‌های سیستم 1 غلبه کند. مشکل توپ و خفاش را در نظر بگیرید: «یک خفاش و توپ 1.10 دلار قیمت دارند. قیمت خفاش 1 دلار بیشتر از توپ است. قیمت توپ چقدر است؟ هنگامی که فردی با این مشکل مواجه می شود، سیستم 2 باید شهود سیستم 1 را که پاسخ آن 10سنت است، نادیده بگیرد. اگرچه برای محاسبه ی پاسخ صحیح فقط کمی ریاضیات ذهنی لازم است (5سنت). کانمن گزارش می دهد که نیمی از دانشجویان دانشگاه هاروارد، MIT و پرینستون که از آنها سوال پرسیده شد، سیستم 1 را پیشنهاد کردند. به نظر می‌رسد این مثال شکست لحظه‌ای دانش‌آموزان را در نادیده گرفتن تکانه‌های سیستم 1 خود نشان میدهد. این بررسی ذهنی به تلاش شناختی قابل توجهی نیاز دارد - تلاشی که کانمن آن را منبع کمیاب می‌داند. مدل اقتصادی رفتاری روان با «تقسیم کار» بین دو سیستم مشخص می شود که منابع شناختی را برای به حداقل رساندن تلاش و بهینه سازی نتایج تخصیص می دهند. همانطور که برخی از روانکاوان اشاره کرده اند ، این مفهوم سیستم دوگانه به طرز شگفت انگیزی یادآور تفکر فروید در مورد ماهیت دوگانه ی فرآیندهای ذهنی است. فروید فرآیندهای شناختی را به دو شیوه ی بازنمایی تقسیم کرد: فرآیند اولیه و فرآیند ثانویه. فرآیند اولیه عمدتاً غیرکلامی و ناخودآگاه است. در خیالات و رویاها آشکار است و لذت بر آن حاکم است. در مقابل، فروید فرآیند ثانویه را منطقی، مشورتی و محدود به واقعیت توصیف کرد. او پیشنهاد کردکه این فرآیندها با عوامل ذهنی - شناخته شده به اید، ایگو و سوپرایگو - مرتبط هستند که در نبرد برای تسلط روانی در تضاد دائمی هستند. اگر اید ما (که با فرآیند اولیه مشخص می‌شود) ما را به سمت خوردن کیک برای دسر سوق می‌دهد، ممکن است ایگو ی ما (که با فرآیند ثانویه مشخص می‌شود) ما را مهار کند و ما را به سمت انتخاب میوه سوق دهد. اقتصاددانان رفتارگرا، مانند فروید، تلاش کرده اند با بررسی انحرافات از عملکرد عادی یا انطباقی، زندگی ذهنی را درک کنند. اقتصاددانان رفتاری با استفاده از آزمایش‌های آزمایشگاهی، خطاهای سیستماتیک را در پاسخ‌های افراد مشاهده می‌کنند تا به سوگیری‌ها و اکتشافات آنها برسند. برای مثال، محققان شواهدی پیدا کرده‌اند که نشان می‌دهد افراد به‌طور نادرست ترجیحاتشان را در موقعیت‌های شدید احساسی پیش‌بینی می‌کنند - که منعکس کننده ی یک "شکاف همدلی سرد و گرم" است - و اینکه افراد هنگام تصمیم‌گیری نسبت به وضعیت موجود تعصب دارند... از آنجایی که مشارکت های پیشگامانه فروید با استفاده از استانداردهای تحقیقاتی دقیق تر مشخص شده، گسترش یافته یا جایگزین شده است، اقتصاددانان رفتاری بینش خود را در حوزه های مختلف، از جمله تصمیمات غذایی، پس انداز بازنشستگی، و حتی درمان سلامت روان به کار گرفته اند. اقتصاد رفتاری درک ما را از مشکلات تصمیم گیری غنی کرده است. با این حال، جایی که این رشته از روان‌شناسی فرویدی فاصله می‌گیرد، یکی از مکان‌هایی است که می‌توان به آن دست یافت. فروید و پیروانش به روش‌هایی توجه داشتند که زندگی اولیه به‌طور غیرقابل حذفی از زمان حال ما خبر می‌دهد. ادبیات اقتصاد رفتاری فاقد کاوش عمیق در مورد چگونگی تأثیر فرآیندهای توسعه بر قضاوت و تصمیمات ما است. مطالعات خارج از این حوزه ارتباط بین عواملی مانند سبک فرزندپروری و غیر قابل پیشبینی بودن دوران کودکی و تصمیمات بزرگسالان و رفاه را نشان داده است - یافته هایی که احتمالاً برای اقتصاددانان رفتاری جالب است. این که فروید بیشتر زندگی ذهنی را به عنوان بافتی از روابط مراقبت اولیه ی ما درک می کند، و اینکه اقتصاددانان رفتاری بیشتر زندگی ذهنی را به عنوان یک تجربه ی کاملاً فردی درک می کنند، با در نظر گرفتن زمان ظهور این رشته ها منطقی است. فروید در اواخر قرن نوزدهم، زمانی که اروپا درگیر صنعتی شدن و شهرنشینی بود، نوشتن را در اتریش آغاز کرد. شهرها شاهد افزایش رشد اقتصادی و کاهش نرخ مرگ و میر نوزادان و کودکان بودند. بحث شده است که افزایش سطح تحصیلات، به طبقه ی متوسط ​​و حتی برخی از خانواده‌های حقوق‌بگیر فرصت‌هایی برای ارتقاء در رده‌های اجتماعی می‌دهد و آنها را به سمت سرمایه‌گذاری روی فرزندان سوق می‌دهد که بلیط والدین برای رسیدن به فرصت‌های اقتصادی است. تغییراتی مانند اینها احتمالاً نقش خانواده را به عنوان یک واحد اقتصادی مهم و مکانی برای وابستگی متقابل روانی تقویت می کند. به عنوان مثال، "تحرک" برای افزایش پس انداز بازنشستگی فردی مورد توجه قرار گرفته است زیرا شرکت های کمتری حقوق بازنشستگی ارائه می دهند. در میان این تحولات سیاسی-اقتصادی، روانکاوی متولد شد. تصور فروید نیز همین بود که می‌توان بین تاریخچه ی زندگی مردم، به‌ویژه شرکای عاشقانه‌شان، و یک «منبع واحد» یعنی مادرانشان ارتباط برقرار کرد. در پرتو تحقیقات تجربی مدرن - به عنوان مثال، در مورد تأثیر شرایط اقتصادی بر رشد شناختی، عاطفی و اجتماعی دوران کودکی - به نظر می رسد فروید چگونگی شکل دادن به تفکر ما را تحت شرایط اجتماعی و سایر عوامل دست کم گرفته است. چرخش فروید به درون خانواده ی هسته‌ای، محدودیت‌های یک نظریه ی روان‌شناختی را که توسط یک وینی بورژوا در آغاز قرن گذشته ایجاد شد، آشکار می‌کند. اقتصاد رفتاری، به نوبه ی خود، در دوران نئولیبرالیسم - دوره ای از نابرابری اقتصادی بالا، فرسایش خدمات عمومی، و کار گسترده با دستمزد پایین - به وجود آمد. در همین حال، نرخ ازدواج و مشارکت در گروه‌های اجتماعی مانند اتحادیه‌های کارگری، مؤسسات مذهبی و سایر انجمن‌های مدنی کاهش یافته است. در زمانی که بسیاری از افراد مجبور به رقابت در بازار با یک شبکه ی ایمنی ناکافی بودند، اقتصاد رفتاری با وعده ی محدود کردن اشتباهات تصمیم‌گیری و انحراف از مدل‌های به حداکثر رساندن مطلوبیت وارد صحنه شد. به عنوان مثال، "تحریک‌ها" برای افزایش پس‌انداز بازنشستگی فردی مورد توجه قرار گرفته است زیرا شرکت‌های کمتری حقوق بازنشستگی ارائه می‌دهند، که زمانی امنیت اقتصادی کارگران را در دوران پیری تضمین می‌کرد. اقتصاد رفتاری ممکن است نقشی در محدود کردن قلمرو آنچه در منظری که از نظر سیاسی و اقتصادی محدود شده است، داشته باشد. Loewenstein این اثرات سرریز بالقوه را بررسی کرده است: در یک مطالعه ، تلنگرها به شرکت کنندگان "امید کاذب" داد که تصمیمات فردی کوچک، به جای اقدامات جمعی، برای حل بحران آب و هوا کافی است. همانطور که الدار شفیر، اقتصاددان رفتاری در نیویورک تایمز در سال 2016 بیان کرد ، این حوزه منعکس کننده ی دنیایی است که از آن به وجود آمده است، و "محبوبیت آن بدون شک از ترکیبی از کمبود بودجه و درماندگی سیاسی ناشی می شود." آنچه شباهت ها و تفاوت های بین اقتصاد رفتاری و ایده های فروید نشان می دهد این است که نظریه های ذهن (و گفتمانی که آنها را احاطه می کند) توسط زمینه های تاریخی آنها شکل گرفته و محدود می شوند. فروید و اقتصاددانان رفتاری به طور یکسان به چیزی رسیده اند که ممکن است بینش اصلی در مورد شناخت انسان باشد: دوگانگی آن. اما تصور اینکه یک پارادایم می‌تواند پیچیدگی‌های انگیزه، قضاوت و تصمیم‌گیری را که فراتر از زمان و مکان است، کاملاً روشن کند، بسیار خوش‌بینانه است. شاید انگیزه برای انجام این کار را بتوان به فهرست طولانی ذهنیت های غیرمنطقی انسان اضافه کرد.»:

“Both Sigmund Freud and behavioural economists describe a dual-process mind. But the differences in their ideas are revealing”: psyche: 21 SEPTEMBER 2021

شباهت این گزارش به گزارش قبلی در این است که باز هم جمله ی آخرش ظاهرا با بقیه اش نمیخواند ولی بیش از همه ی آن حرف دارد: یک روانشناس، برای این که ثابت کند دانشش چقدر مهم است این همه درباره ی تاثیر روانشناسی بر اقتصاد از طریق بازی کردن با دوگانه ی فرویدی ذهن صحبت میکند و در آخر برای این که مردم از روانشناس ها نترسند جوری حرف میزند انگار آنقدرها هم موضوع تعیین کننده ای نیست. برای رفع اتهام هم استدلال درستی می آورد: این تنها پارادایم تعیین کننده در واکنش انسان نیست. ولی وقتی که سیستم 1 آنقدر پیشرفته تر از سیستم 2 شده باشد که رفتار دم دست آدم ها را قابل پیشبینی کند طبیعتا به نفع آن کسی عمل میکند که سیستم 1 را تعیین میکند. چنین کسی وقتی موفق خواهد بود که بخش اعظم متخصصان طراز اول فرایندهای روانی را به استخدام درآورده و درواقع خریده باشد. پس جزو کسانی است که: 1-پول زیادی دارند. 2- نیازمند عملکرد آدم ها به نفع پولدارتر شدن خودشان هستند. 3- سیستم 2 را به نفع خود نمیدانند و دشمن رشد عقل و منطق در توده ی مردمند. مسلما کسانی که دوست دارند مردم بی عقل باشند دوستدار آنها نیستند بخصوص وقتی از بی عقلی مردم برای کشتن آنها در جنگ ها و بی نظمی ها برای افزوده شدن حساب بانکی خود استفاده میکنند. این نقطه ی بیرحمانه، همان جایی است که در آن، مرد به نفع سیستم 1 و در یک غریزه محوری محض، به خود تلقین میکند که زن مایل به مورد تجاوز واقع شدن است تا اجازه دهد زنان با پوشش های جنسی در خیابان و اماکن عمومی ظاهر شوند و سرمایه دار بنا بر ذائقه ی مردان برای زنان لباس تهیه کند چون این طوری لباس پوشیدن زنان گوناگون تر و آن هم تحت اجازه ی مردان خواهد بود. ظاهرا همه از این قضیه راضیند و چون فقط پول و نه تنها خود کالا در این میدان اهمیت دارد، صدمات روانی این تجارت به زنان و همچنین مردان اهمیتی نخواهد داشت. اینجا دیگر مطمئنا این خود زنان و مردان قربانی نیستند که تعیین کرده اند این صدمات روانی اهمیت دارند یا نه.

در مرز فلسفه و توحش: زنان در نگرش های مردانه و در هر حال مذهبی

نویسنده: پویا جفاکش

آخرین تصویر از لوسی بلاکمن که او را در کنار مادرش نشان میدهد.

در اوایل قرن بیست و یکم، ژاپن یکی از امن ترین و کم جرم و جنایت ترین کشورهای روی زمین تلقی میشد. البته فقط اینطور به نظر میرسید به این سبب که آمار کمی از جرائم این کشور منتشر میشد؛ نه از آنرو که جرایمی رخ نمیداد بلکه به خاطر این که کسی دستگیر و جرمش گزارش نمیشد. علت هم فساد پلیس و بی کفایتی دستگاه قضایی، و از همه مهمتر نفوذ شدید دستگاه های مافیایی یاکوزاها در این بنیادها بود. این موضوع وقتی روشن شد که "لوسی بلاکمن" انگلیسی در ژاپن ناپدید شد. این خانم جوان، در ژاپن به شغل "میزبانی" روی آورده بود. "میزبان" مدل جدید و مدرن گیشا در ژاپن بود که مثل گیشا در اماکن مربوطه با مردان همصحبت میشد ولی مردان حق رابطه ی جنسی با و دست زدن به او را نداشتند. درباره ی بیشتر مشتریان مثل کارگران و کارمندان این رعایت میشد. ولی در ورای این ظاهر پاک و پیشرفته، بعضی از این اماکن، محل شکار جنسی افراد پولدار فاسد بودند. بعد از شکایت اعضای خانواده ی بلاکمن و حمایت دولتمداران کشور از آنها، تحقیقات پلیس روی پرونده شروع شد. در ابتدا چند متهم ژاپنی دستگیر شدند که پلیس فقط با داد زدن بر سر آنها و قلقلک دادن وجدان ژاپنی آنها، آنها را به اعتراف توام با گریه ی شرمساری کشاند و از طریق آنها متهم ردیف اول پیدا شد: میلیونری به نام یوجی اوبارا. اما این یکی روش های قبلی درباره اش جواب نمیداد و با خونسردی میگفت کاری نکرده است. از همه جالبتر این که در خانه اش صدها قطعه فیلم از تجاوز او به زنان مختلف شامل میزبانان که آنها را بیهوش کرده و به خانه ی خود آورده بود، پیدا شده و معلوم شده که او با چندین اسم مستعار، این زن ها را دزدیده است، ولی اوبارا همچنان ادعای بی گناهی میکرد و میگفت با این زن ها به میل خود آنها خوابیده است. لوسی بلاکمن یکی از چند زنی بود که احتمالا در اثر مسمومیت با گاز بیهوشی درگذشتند. جسد قطعه قطعه و سپس دفن شده ی لوسی را در خانه ی اوبارا یافتند و جالب این که او همچنان از اعتراف طفره میرفت. علت تفاوت اوبارا با قبلی ها این بود که یوجی اوبارا یک ژاپنی بومی نبود و به خانواده ای کره ای تعلق داشت. نام کره ای و اصلی او "کیم سونگ جونگ" بود. پدرش مرد فقیری بود که در طول زندگی ثروت بسیاری به دست آورد اما این ثروت در جریان رکود مالی بزرگ ژاپن در دهه ی 1990 از بین رفت. یوجی اوبارا که تابعیت ژاپنی گرفته بود، با پول شویی برای باند یاکوزای "سومیشی کای" مجددا ثروتمند شد. سومیشی کای یکی از قدرتمندترین باندهای یاکوزای منطقه ی گینزا است. سومیشی کای و یاکوزاهای یاماگوچی نه فقط رقیب بلکه دشمنان قسم خورده ی یکدیگرند و بارها بینشان تیراندازی شده و حتی رهبران یکدیگر را ترور کرده اند. با همین زمینه بود که دادگاه ژاپن علیرغم مدارک کافی علیه اوبارا، وی را تبرئه کرد. ولی اوبارا تحت فشار کشورهای حوزه ی کامن لاو دوباره محاکمه و به حبس ابد محکوم شد. دلیل اصلی فشار خارجی روی پرونده ی او، قتل لوسی بلاکمن انگلیسی و یک زن استرالیایی به نام کاریتا ریجوی بود که در زمان خودش باعث رسوایی شدید پلیس و سیستم قضایی ژاپن در غرب شد. بعضی از قربانیان ژاپنی یوجی اوبارا قبلا از او به پلیس شکایت کرده بودند ولی پلیس به شکایت آنها ترتیب اثر نداده بود.

رسوایی یوجی اوبارا باعث زنده شدن دوباره ی بی حیثیتی گیشاها در غرب و پافشاری بر این ش که در فضای آزاد و خالی از نظارت قانون، فحشا و جنایت در رابطه ی مرد و زن بیگانه بسیار آسان و سهل الوصول است. این رسوایی هم کشیش های آمر به اخلاق مسیحی را خوشحال کرد و هم صاحبان قدرتمند صنعت فحشا و روسپی گری و مدلینگ لباس در غرب را. ظاهرا این دو دسته نباید به هم ربطی داشته باشند. ولی دارند و شاید اتفاقی نباشد که تاکید کشیش ها بر گناه آلود بودن رابطه ی بسیار معمولی بین مرد و زن، خود سبب وسوسه انگیزتر شدن آن به نفع صنعت فحشا شده است. دراینباره کافی است به یاد بیاوریم که عذر پذیرش به اصطلاح «عشق آزاد» در غرب علیرغم تمام مشکلات اجتماعی و فردی که ایجاد کرده است، کنترل زاد و ولد با خارج کردن آن از حیطه ی ازدواج و تشکیل خانواده بوده است و رد این نگرانی به توماس مالتوس انگلیسی میرسد که هم کشیش بود و هم اقتصاددان! از قول او نوشته اند اگر جنگ ها و بیماری ها مردم را نکشند و توالد و تناسل کاهش پیدا نکند، در آینده زمین منابع لازم برای سیر کردن جمعیت روزافزون مردم را نخواهند داشت. مسیحی های متعصب، نظرات مالتوس را بهانه ی رواج اعمالی میدانند که شیاطین و جن ها به رهبران غرب امر میکنند و الف ها یا جن ها در توصیف مسیحیان، موجوداتی شبیه انسان های وحشیند که قوانین بشر درباره ی آنها صدق نمیکند و شاید خیلی هم دلشان بخواهد پس از مسخ بدن انسان ها با کالبد آنها با هم بیامیزند به شرطی که انسان ها خود پایه باشند. اما برخلاف آنچه به نظر میرسد این با پیشینه ی کشیشی مالتوس تضادی ندارد. نام خانوادگی مالتوس از مالت محل فرقه ی شوالیه های هاسپیتالر می آید که درست مثل تمپلارها کیفیت صلیبی دارد. شاید نسبت دادن آنها به هاسپیتال یا بیمارستان، با کنترل تولید مثل خانواده ها به واسطه ی بیمارستان ها مرتبط باشد. تاریخ رسمی میگوید آنها در جزیره ی مالت بودند تا این که ناپلئون به حکومت آنها بر آنجا پایان داد. پس از سقوط ناپلئون، مالت در تمام قرن 19 و بخش اعظم قرن 20 در دست انگلستان بوده است. پس میتوان گفت مالت خیالی با انگلیسی ها به جزیره ی مالت فعلی نقل مکان داده و همان مالتوس بوده است از ریشه ی ملد به معنی خرد کردن، شکست دادن و ضعیف کردن چیزی دیگر. مالتوس ها درواقع تفکرات زمانه را نابود میکردند. جالب اینجاست که نام فامیلی مورتوس نیز تلفظ دیگری از نام فامیل مالتوس به نظر میرسد. خاندان مورتوس کتابخانه ی بزرگ کریستف پلانتین در قرن 16 شامل بخش زیادی از کتاب های عتیقه ی منتسب به قرون وسطی را که از پلانتین به دادمادش یان مورتوس به ارث رسیده بود در اختیار داشتند تا این که ادوارد مورتوس در سال 1876 این کتابخانه را فروخت و آن در دسترس عموم قرار گرفت. جالب اینجاست که این ادوارد مورتوس زندگینامه ی چندانی ندارد گویی که اصلا وجود ندارد. نام جدش یان مورتوس را میتوان به یوحنای مالتی معنی کرد کنایه از ارادت شوالیه های صلیبی و ازجمله مالتی ها به یوحنای تعمیددهنده. کریستف پلانتین نیز نامش نشاندهنده ی تطبیق کریست (مسیح) با پلاتو (افلاطون) است که نشان میدهد سرشت میراث منسوب به دوران باستان به شدت افلاطونی ولی هنوز در چهارچوب مسیحیت کشیشی است. عجیب این که قیافه های ادوارد مورتوس و جان مالتوس را شبیه هم وضع کرده اند و اگر مالتوس یا مورتوس را لقب در نظر بگیریم ترکیب نام هایشان نام توماس ادوارد را میسازد که یک طبیعیدان جانورشناس با مرام علمی و از شخصیت های مورد علاقه ی ملکه ویکتوریا در قرن 19 بود و یادآور به اعتقاد داروین به درستی نظریات مالتوس. به نظر میرسد عکس ادوارد مورتوس چیزی بین پرتره های ی توماس ادوارد و توماس مالتوس باشد. شاید توماس ادوارد اصل است ولی هنوز یک اصل بامعنا. ادوارد یعنی محافظ ولی به طور تحت اللفظی به معنی جنگجوی ثروتمند است. پس کسی که هم جنگجو و هم ثروتمند باشد محافظ جنگجو و همتای توماس است که در مسیحیت غنوصی، شبیه ترین قیافه را به مسیح دارد و تقریبا همزاد او است. ترکیب ثروت و جنگجویی میشود یهودیت که در نام جوداس (یهودا) قاتل مسیح جلوه گر میشود. مرز مشترک یهودا و توماس، جوداس توماس برادر عیسی مسیح است.

رابرت موری مینویسد که در ادبیات مسیحی سریانی، جوداس توماس با یک تاجر سفر میکند و در مزامیر مانوی، توماس «بازرگانی است که در سرزمین هند در دکترین آدای حواری در دستور العمل فراق خود از بازگشت مسیح به عنوان قاضی صحبت میکند تا شبانان را به حساب بیاورد و "پول خود را از بازرگانان مطالبه کند." افرم چندین بار در نوشته های خود این شکل را دارد و سیریلونا توصیه ی مسیح را به شاگردانش میگوید که "دلهایتان مضطرب نشود" با این نسبتسازی: "مثل بازرگانان خوب سفر کنید تا دنیا را به دست آوریم. مردم را به من تبدیل کنید، خلقت را با تعلیم پر کنید."» آخر در ادبیات مسیحی سوریه، خود مسیح هم taggara یعنی تاجر نامیده شده است و به قول آفراهات قدیس [که نامش در فارسی تبدیل به فرهاد شده است] با استعدادها معامله میکند. دامگار یا تامکاروی آکدی که در سریانی تگاره، در مندایی تنگاره، و در عربی "تجر" تلفظ میشود، درواقع از نام های انلیل خدای آکدی است که به تجارت در بین خدایان مشغول بود و جالب این که خدایان بر او گمرک هم میبستند. مسیح و حواریون و مخلصینش، با انلیل و خدمتگزارانش برابر شده بودند:

“symbols of church and kingdom”: Robert murray: Cambridge university press: 1975: p174-5 , “the canonical lamentations of ancient Mesopotamia”: ptomac cdl press: 1988: v1: p366

جالب اینجاست که مسیح و مخدومینش علاوه بر تجارت، جنگجو و ارتشی نیز تلقی میشدند. در آموزه ی آدای، "آغای" جانشین رسول، "رهبر" و "حاکم" نامیده میشود و این مقام را با "دست کاهن" دریافت میکند. به گفته ی آدای، او به نوبه ی خود «کشیشان و رهبرانی در تمام این کشور بین النهرین ساخت.» شخصیت نظامی در عنوان «جنگسالار» (رب حیلا) دیده میشود که «اعمال توماس» در کنار صفت «نیرومند» برای مسیح به کار میبرد. افراهات درباره ی او از تعبیر موازی «رهبر ارتش ما» استفاده میکند و او را «از هر فرشته یا پادشاهی قدرتمندتر» توصیف میکند. ملیتو (به یونانی) و شمعون بارسباعی نیز از همین عناوین استفاده میکنند. شمعون برای جنگسالار از لغت «جبار» استفاده میکند. تمام این تعابیر قابل مقایسه با لغات "قرادو" و "اسرادو" به معنی قهرمانند که درباره ی نینورتا و لشکر او به کار میروند و در فرهنگ سوریه مشترک بین نینورتا و مسیحند. (رابرت موری: صفحات 169، 192، 193، 198)

تطبیق مسیح و لشکرش با خدایان انسان نما در در تفسیر اعمال رسولان ( اشوداد مروی: 12 : 14) دیده میشود که میگوید برنابای حواری را زئوس پروردگار خدایان، و پل قدیس را هرمس مینامیدند و هرمس «از همه ی خدایان خردمندتر، ماهرتر و باهوش تر بود. و او را هرمس تریمگیستوس (سه بار معظم) مینامیدند چون سه چیز را میداند که گذشته و حال و آینده اند.»

زئوس یا ژوپیتر رئیس خدایان یونانی-رومی بود که طبق روایت رایج هزیودی، با سرنگون کردن پدرش ساتورن یا کرونوس به قدرت رسید. بدین ترتیب نبرد انسان های قدیم علیه مذهب مسیح نیز حکم نبرد تیتان ها علیه خدایان در افسانه های یونانی-رومی را پیدا میکند و میدانیم که تیتان ها با نفیلیم یا آناکیم تطبیق میشدند که یهوه پدر مسیح علیه آنها بود. Servius در scholia on aeneas (580 . 6) مینویسد که زمین، «تیتان ها را برای مقابله با ساتورن و غول ها و بعد برای مقابله با ژوپیتر به دنیا آورد. و افسانه ها میگویند که تیتان ها توسط زمین و زمانی که او از خدایان خشمگین بود برای انتقام از آنها خلق شدند. به همین دلیل است که آنها را "تیتان" از ریشه ی تیسیس یا انتقام نامیده اند. از میان آنها تنها خدای خورشید بود که از تعرض به خدایان خودداری کرد و ازاینرو جایگاهی در آسمان به دست آورد.»

در این داستان منظور از زمین، مادر زمین است که برابر با الهه تهاموت میباشد. تهاموت برای انتقام گرفتن از آنوناکی ها بابت کشتن شوهرش آبزو، لشکری از هیولاها را به سر وقت آنها فرستاد. حئا که با ساتورن تطبیق میشود چون نمیتوانست از پس او برآید با فکر خود مردوخ را خلق کرد که با ژوپیتر تطبیق میشود و مردوخ تهاموت را کشت و از جسمش جهان فیزیکی را خلق نمود که قابل مقایسه با نظم نوین ژوپیتر در اساطیر یونانی-رومی است. سالگرد پیروزی مردوخ بر تهاموت و خلق جهان، سالگرد آغاز بهار و زمان جشن سال نو بابلی است. از طرف دیگر، این زمان عید پاک یا سالگرد از نو زنده شدن عیسی مسیح است. در فروردین ماه مردوخ توسط پسرش نبو که درواقع فرم از نو ساخته شده ی خودش است از زندان تهاموت نجات می یابد و این مثل درآمدن مسیح از قبر یا شکم زمین است. بدین ترتیب مردوخ یا زئوس تولید و میتوان گفت پسر نبو نیز هست و نام برنابا یعنی پسر نبو. هرمس نیز نام یونانی خود نبو است و با پاول تطبیق شده که نامش از لغت بعل به معنی خدا می آید. پاول یک رسول یعنی پیغامبر است و نبو نیز که همان "نبی" در عبری است، در لغت به معنی پیامبر است. هرمس هم قاصد خدایان است. پاول پیغامبر خدایان یعنی جامعه ی مسیح و پیروانشان به سوی مردم عادی و نااشرافی بود. نام پاول به صورت آپولو خدای خورشید نیز درآمده است. یونانیان ترکیه، هر دو نام پاول و هرمس را معادل شمش خدای خورشید به کار میبردند. شمش یا خورشید نیز هر روز موقع غروب در جهان زیرین فرو میرود و صبح فردا از نو زنده میشود. فرم سالیانه و فصلی این هبوط، نزول تموز ایزد نباتات به جهان زیرین است که سبب بروز خزان میشود و این خزان با بازگشت تموز در بهار پایان می یابد.

تموز نیز درست مثل مردوخ پسر حئا است اما برخلاف مردوخ که به نینورتا و انلیل نزدیک است و با قدرت های نظامی و اقتصادی مرتبط، بیشتر با طبیعت ارتباط دارد و در همین حالت نیز به صورت آدونیس معشوق آفرودیت الهه ی یونانی درآمده است. جالب اینجاست که درست در همین داستان به منشا فلسفه که کل آن حاشیه نویسی بر افلاطون است نزدیک میشویم. در تواریخ مالالاس (9 : 1) آمده است که کرونوس «در قدرت باقی ماند و سال ها بر تمام غرب سلطنت کرد. او درآنجا همسری به نام فیلیرا داشت که از او صاحب پسری به نام افروس شد و سرزمین نزدیک لیبی را به او بخشید. افروس منطقه ی آنجا را کنترل و بر آن سلطنت میکرد. او با آستینومه از جزیره ی لاکریا ازدواج کرد و پدر دختری شد که او را به نام سیاره ی آفرودیت آسمانی، آفرودیت نامید. او (آفرودیت) فیلسوف شد و با آدونیس آتنی ازدواج کرد که خود فیلسوف بود و پسر کینیروس از دخترش بود. کینیروس با انجام این عمل که خلاف طبیعت بود، کودک را در کوهستانی مخفی کرد و کودک در آنجا توسط کسانی که به پوره های کوهستانی معروف بودند پرورش یافت. او فوق العاده خوشتیپ شد و آفرودیت عاشق او شد. آرس عصبانی شد و او را مورد ضرب و شتم قرار داد زیرا رقیب عشقی او در طلب آفرودیت بود. آنها میگویند آفرودیت با آدونیس به هادس رفت نه برای مردن، بلکه برای زنده کردن آدونیس. زیرا او را بسیار دوست میداشت. داستان های مختلفی در مورد او وجود دارد که آنها را رمز و راز نامند. گفته میشود که آنها تا زمان مرگ با هم بحث فلسفی میکردند. کرونوس از فیلیرا پسر دیگری به نام چیرون داشت که او هم فیلسوف بود.»

ارتباط آفرودیت با فلسفه ناشی از برابر گرفتن او با سوفیا الهه ی حکمت است و فیلسوف یعنی فیلوسوفیا. همینطورکه میبینید الهه ی فیلسوفان و معشوقش دراینجا با سرزمین های دور از تجمع بشر چون کوهستان و بعدش هادس مرتبط شده اند. ازآنجاکه آفرودیت را بیشتر با نام رومیش ونوس با بابالون یا «روسپی بابل» که تجسم شهر بابل به صورت یک ملکه یا فاحشه است تطبیق کرده اند گوشه نشینی او را میتوانید باز در ادبیات مسیحی تبار آرامی بیابید ازجمله در کاسه های طلسم معروف مندایی ها. بر روی یکی از این کاسه ها که در موزه ی بریتانیا نگهداری میشود آمده است: «من "گوشناز دخت" دختر احات، مثل بابلیتا بر در مینشینم. من گوشناز دخت، دختر احات، مثل بورسیپیتا بر تیرچه های در مینشینم...» بورسیپیتا که از شیاطین ماده ی مندایی است، همان نانایا همسر نبو از خدایان کلدانی است و بابلیتا که نامش مونث شده ی بابل است، با بتیا همسر مردوخ تطبیق شده که در "اتور کلمه" «بعلات بابیلی» نامیده میشد.:

“spatbabylonische gottheiten”: Kessler , muller: in spatantiken mandaischen texten: zeischrift fur assyriologie 89: 199: p69-70

همانطورکه گفتیم، نبو و مردوخ خدایی یکسانند و جالب است که همسران هر دو در آستانه ی در مینشینند که جانشین دروازه ی جهان دیگر و به نوعی یادآور کناره گیری از مرکز مجلس مردم است. هر دو مفهوم در آستانه بودن و کناره گیری را میتوان در کپی های انسانی الهه یعنی سیبیل های آپولو یافت. این زنان دوشیزه واسطه ی بین آپولو و مردم بودند. رابطه ی اینها تقریبا همان رابطه ی آفرودیت با آدونیس مرده است. معروف ترین سیبیل ها را به اتروریا در توسکانی ایتالیا نسبت داده اند. شهر بولونیای ایتالیا که محل قدیمی ترین دانشگاه اروپا توصیف شده، در توسکانی واقع است و همانطورکه میبینید نامش به آپولون صورت ایتالیایی آپولو نزدیک است. اما از آن جالبتر این که جایی هم داریم به نام پولونیا که نامش حتی نزدیکتر به آپولو است و قدیمی ترین دانشگاه اروپای مرکزی و شرقی به آن نسبت داده شده است. پولونیا به طور مشترک توسط پادشاه لهستان و حکمرانان زاکسن آلمان ادره میشد که پایتخت فرهنگیشان شهر درسدن آلمان معروف به "فلورانس رودخانه ی البه" بود و این از آن جهت جالب است که مرکز فرهنگی توسکانی هم فلورنس نام داشت. توسکانی در مجاورت ایالت رم قرار داشت و پولونیا در مجاورت رومانی (یعنی رمی). رومانی در ادبیات انگلوساکسون غرب که تعیین کننده ی تصویر ممالک مختلف جهان است سرزمین دراکولا ها و ومپایرها است و رم در همان ادبیات، خانه ی خادمین شیطان در کلیسای کاتولیک رم. پس هر دو سرزمین، آستانه ی دوزخی هستند که جانشین جهان زیرین شده اند. هر دو تصویر، روی ریشه ی مشترک و اصیلشان در ابتدای قرن 19 استوارند که به نامبرداری قوم پولیش (لهستانی) از آپولو شبیه است. در همان اولین سال آن قرن یعنی 1801، ایزابلا چارتوریسکا که در تاریخ لهستان به «مادر سرزمین مادری» نامبردار است در املاک خود در منطقه ای با نام بامسمای pulawy ساکن شد و درآنجا معبد سیبیل را به افتخار سیبیل تیبورتی باستانی تاسیس کرد. اگر دقت کنید لغت ایزابلا شکل دیگر سیبیلا یا همان سیبیل است. شاید این، آغاز پولونیا در مقام دانشگاه و برای کل اروپا باشد و نه کشور تازه تاسیس لهستان. لهستان جای خوبی برای تخیل چنین جایی است چون تصویر موجود از آن در ابتدای قرن 19 هنوز وحشی است و به تصویر متاخر اروپای غربی که آن را به قبل از آن قرن نیز فرافکنی نموده بوده، نزدیک نیست. رومانی که آستانه ی جهان دیگر به روی لهستان است، هنوز هم تصویر وحشی ای دارد و به سرزمین کولی ها شناخته میشود. اما همتای آن رم برای بولونیای ایتالیا چنین نیست. چرا؟

بیایید اول ببینیم چرا سرزمین سیبیل باید وحشی باشد؟ همانطورکه گفتیم پاول به میان مردم معمولی آمده و آنها را به کیش مسیح در جامعه ی خدایان دعوت کرده بود. پاول شبیه مردم عادی بود، اما جامعه ی مسیح همانطورکه بیان شد، جامعه ی تجار و جنگجویان و شبیه آنچه از بابل باستان انتظار داریم بود. این جامعه برای حکومت بر مردم، تفکر و فلسفه را برای آنها ممنوع کرده بودند و این ممنوعیت باعث میشود تا تفکر حتی المقدور به سمت نواحی طبیعی و به دور از سیطره ی نفوذ فیزیکی حکام انتقال پیدا کند. آرس دشمن آدونیس خدای جنگ و قدرت نظامی است و دشمنی او با آدونیس کوه نشین، دشمنی با فلسفه و تفکر نیز هست. از قضا فسق و فجور هم که توسط خدایان مزبور ممنوع شده، کار جانوران و انسان های جانورآسا یعنی الف ها است که در جنگل ها و نواحی طبیعی ساکنند و از دیدرس مردم به دورند. الف ها تقریبا همان تیتان ها هستند که زمین به کنایه از جهان فیزیکی، علیه خدایان برانگیخت و در حکم نیروهای غریزی جهانند که علیه قوانین اجتماعی خدایان عمل میکنند. هادس درون زمین قرار دارد و تبعید آدونیس و سفر آفرودیت به دنبالش به آنجا در حکم تبعید فلسفه به قلمرو غرایز و حیوانیت است. حالا اگر فرض کنیم که پیامبران خدایان میخواستند قوانین آنها را در نواحی طبیعی برقرار کنند باید آن نواحی را متمدن میکردند. اما اگر قرار بود هنوز مثل آفرودیت و آدونیس در آستانه باشند و نزدیکتر به قانون الهی، باید فلسفه را بر شرع کامل برتری میدادند و به آن رنگ فسق و فجور جنسی از نوع آنچه کلیسا بار پیروان تموز بار میکرد میزدند. رنسانس یا بازیابی اروپا بر چیزی به جز یک سری پیش فرض مسیحی استوار نیست. پس از پذیرش این ایزدگونگی اروپای وحشی-متمدن از سوی ملل دیگر جهان، زنان اروپایی همگی انعکاسی از آفرودیت فیلسوف و الهی دارند و مردان شرقی میخواهند از رابطه با آنها به آدونیس یا خدا تبدیل شوند. آنها شاید نام آدونیس را نشنیده باشند اما بازتولیدهای متعدد او در سطح رسانه را میشناسند. علاقه ی ژاپنی ها به استخدام "میزبان" های اروپایی چون لوسی بلاکمن نیز از این فلسفه ی اسطوره ای ریشه میگیرد. ولی این فلسفه ی اسطوره ای در همه جا همگام با بومی شدن تصویر زنان اروپایی در ممالک مختلف، به جای فلسفه با خود توحش حمل میکند و لوسی بلاکمن هم قربانی همین توحش شد.

شاه دوزخ معتقد است همه ی آدم ها قادر به پیدا کردن خدا نیستند. آیا راست میگوید؟

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1370، شبکه ی 1 هر وقت دلش میخواست یک مستندی پخش میکرد به نام «دنیای وحشی» که درباره ی جانوران بود و مثل اکثر مستندهای آن زمان تلویزیون، به شدت بی هیجان بود و حیوانات الکی داخلش فقط زندگی میکردند. ازآنجاکه جانوران به درد تبلیغ ارزش های اسلامی نمیخوردند این مستند مثل بقیه ی مستندهای حیات وحش معمولا آخر شب ها و تازه وقتی که هیچ برنامه ای برای پخش سراغ نبود پخش میشد و به درد ما بچه مدرسه ای هایی که ساعت 10 شب میخوابیدیم نمیخورد. ولی در یکی از معدود مواردی که در طول روز شاهدش بودم یک عده مرد افریقایی را سوژه کرده بود که دارند به مدل انسان های اولیه خانه میسازند و هر تکه از خانه ساختنشان شبیه لانه سازی یکی از جانوران آن دور و بر است؛ مثلا مرغ بافنده، موش نیزار، عنکبوت، زنبور سفال ساز... احتمالا میخواست بگوید اجداد ما چگونه لانه سازی را از موجودات اطرافشان آموختند. سوژه ی خوبی بود اما اصلا یادم نیست که آیا داخلش دعوای جانوران بر سر قلمرو هم بود یا نه. یعنی شاید خاطره اش بیش از حد صلح آمیز به ذهنم می آید. چون بعضی از آن جانوران مثل مرغ بافنده دعواهای جانانه ای بر سر حفظ قلمرو و خانواده میکنند. قدرت یک امر حیوانی است که انسان نیز مثل جانوران حداقل آن را در راه حفظ لانه اش باید به کار میگرفت و در شرایط بیش از حد صلح آمیز آن زمان ایران اهمیت این موضوع زیاد در ذهنم جای نداشت اما الان که تمام سطوح اقتصادی و اجتماعی و رسانه ای مملکت عرصه ی نفوذ آنچه حکومت «دشمن» مینامد قرار گرفته، دارم به ارتباط شدید لغات به کار رفته برای سرزمین و قدرت در ریشه ی پهلوی زبان فارسی فکر میکنم. جالب این است که این ارتباط سبب سردرگمی در خوانش یک کتیبه ی نابومی در خارج از ایران نیز شده است.

به نوشته ی پروفسور شوارتز، این کتیبه ی سه زبانه در منطقه ی لتون در خانتوس لیکیا قرار دارد و به پیکسوداروس حکمران لیکیا و کاریا منسوب است. کلمه ی دردسر ساز در نسخه ی آرامی زبان آن ظهور میکند و آن نام خدایی به نام «خشتراپتی» به معنی ارباب قدرت است که در نسخه های یونانی و کاریایی، به جای آن نام آپولو به کار رفته که خدای خورشید یونانی-رومی به شمار میرود. در متن آرامی، برای خشتراپتی از عنوان فنیقی "سدرپ" به معنی منجی سلامتی بخش نیز استفاده شده که از صفات هورس در مصر است. خشتراپتی خدای ناشناخته ای بوده و حتی نخست در تشخیص هویت او اشتباهی پیش آمده است. لغت خشتره علاوه بر قدرت که آن را مرتبط با عناوین کسری و خسرو برای شاه فارس میکند، به معنی سرزمین هم هست و این سبب پیدایش کلمه ی فارسی «شهر» از آن شده است. در صورت معنی کردن خشتراپتی به ارباب زمین، آن را میتوان با کلمه ی بابلی آرتاشار به همان معنا مقایسه کرد که مبنای نام اردشیر شاه پارسی بابل در تورات است. اتفاقا پیکسوداروس نیز یک استاندار تحت حکومت پارسیان به شمار رفته است. ازاینرو بیوار، خشتراپتی را به لغت پهلوی "شهر بد" (ارباب شهر) ترجمه و با توجه به همترازی آپولو و میترا در مقام خدای خورشید، خشتراپتی را برابر با یکی از پنج پسر میترا در یک متن پهلوی مانوی معادل کرد که نامش به غلط "شهر بد" خوانده شده بود. درواقع آن نام "پهر بد" یعنی ارباب نگهدارنده بود و در واقع به اطلس اشاره داشت که در متون مانوی آرامی زبان، «سبلا» saballa به معنی نگهدارنده نامیده میشود چون اطلس در بالای کوهی، آسمان را نگه میداشت. بیوار، اشتباه بدتری هم کرده بود و آن این که این شهربد خیالی ریشه ی نام سراپیس خدای حامی حکومت یونانیان در مصر دانسته بود درحالیکه نام سراپیس از ترکیب نام ازیریس خدای فراعنه با نام صورت جانوریش گاو آپیس به دست می آید. واقعیت این بود که اگر آپولوی دو متن دیگر خانتوس، در متن آرامی خشتراپتی یا ارباب قدرت خوانده شده بود، این در ارتباط با نسبت دادن پیکسوداروس به منطقه ی کائونی در کاریا بود و این که پیکسوداروس عامل گسترش مدل خاصی از کیش لتو مادر آپولو و آرتمیس در لیکیا به شمار رفته است. یونانیان و رومیان، کاریا را کارونیا و پلوتونیا مینامیدند؛ اصطلاحاتی که مرتبط با جهان مردگانند. چون رحم لتو مادر جفت دوقلوی آپولو و آرتمیس که صاحبان خورشید و ماه و موکلین روز و شبند، به جهان مردگان تشبیه میشده است. آمیزش زئوس فرمانروای آسمان با لتو، در حکم به هم آمیختن خورشید با زمین برای تولد زئوس بعدی یعنی آپولو بود. پس آپولوی جهنم کاریا، سلطان دوزخ و خورشید غروب و در هر دو مورد معادل نرگال خدای کوثا در بین النهرین بود. آپولوی کاریا درست مثل نرگال با شیرها و مارها و کلاغ ها مرتبط و عامل نزول بیماری ها و بلاها بر مردم بود. نرگال نیز ملقب به «فرمانروای سرزمین» بود و دوپهلویی عنوان خشتراپتی ازاینجا معلوم میشود. نرگال در هاترا یا الحضر در شمال عراق به نام «حضرا پت» یعنی شاه سرزمین شناخته میشد و خشاترا صرفا تلفظ دیگری از حضرا یا هاترا به نظر میرسد.:

“Apollo and khshathrapati, the median nergal at xantos”: martin Schwartz: yumpu.com

دوگانه ی شب و روز یا خورشید و ماه که آپولو و آرتمیس باشند، وقتی از رحم مادر زمینی برمی آیند که با دوزخ تطبیق شده است، در فرمانروای دوزخ یعنی هادس که همان نرگال است ضرب میشوند. روشنایی روز، بار مثبت دارد و تاریکی شب، بار منفی. اینها با دو کارایی نرگال مرتبطند که همزمان خدای صلح و خدای جنگ است و دو شیر، دوگانگی او را نمایندگی میکنند. شیر در هر دو حال، معرف نرگال است و نه لزوما جامعه ی تحت تاثیر او. جامعه ی مثبت و معادل خورشید روز، شیر است ولی جامعه ی منفی و معادل تاریکی شب، معادل ورزاو و خرگوش جانوران ماه است که خوراک های شیر نرگالند. ورزاو تاریکی، صورت فلکی ثور است که 7ستاره ی ثریا در شانه ی آن، جانشین 7ستاره ی دب اکبر در در سرزمین تاریکی در قطب شمالند. ثریا یک صورت فلکی مادینه درون یک صورت فلکی نرینه است و این مادینگی است که همهویتی گاو با تاریکی را تعیین میکند چون آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو، مادینه و الهه ی ماه است. در همهویتی با گاو، او معادل هاثور مصری الهه ی گاو میشود. اما هاثور میتواند به شیر خونخوار «سخمت» هم تبدیل شود. این داستان با دنباله ی هندیش یعنی افسانه ی مهیشه یا دیو بوفالو شکل تکمیل میشود که به دست الهه ای شیرسوار به نام های دورگا یا لاکشمی کشته میشود و شیر نر الهه نیز در کشتن دیو یاری میرساند. دورگا و لاکشمی هر دو نام های همسر ویشنو خدای مهم هندو هستند که محبوب ترین آواتارش یعنی کریشنای چوپان قابل مقایسه با کوریوس از فرم های آپولو است. اما جالب اینجاست که ما در هندوئیسم یک خدای جنگ به نام کارتیکیا نیز داریم که همسری به نام لاکشمی دارد و در روایتی متواتر، قاتل مهیشه درواقع کارتیکیا است. کارتیکیا دراینجا معادل نرگال است. کارتیکیا توسط 7مادر بزرگ شده است. این 7 مادر همان هفت ستاره ی صورت فلکی ثریا هستند که در اساطیر یونانی، به 7خواهر پلیادس معروفند. ارتباط آنها با هاثور نیز آنجا افشا میشود که 7هاثور به ایزیس مادر هورس در بزرگ کردن او کمک میکنند و اتفاقا ایزیس هم مانند هاثور گاهی مجسم به گاو است.:

“orion, Taurus, pleyades and the legend of kartekeya, horus , nergal and Apollo”: bibhu dev misra”: ancient inquiries: 7 june 2021

نام ثریا در عربی، درواقع همان فرم مادینه شده ی لغت ثور یا گاو نر است. به عبارت دیگر، تمدن روی آورده به جهالت و فساد، به الهه ای تبدیل میشود که قاتل خودش را می پرورد. حکما به همین دلیل است که ایزیس مادر هورس، سمبل تمدن های تحت اداره ی اخوت هایی است که ارابه ی پیشرفت های تکنولوژیک خود را از روی اجساد مردم تباه شده حرکت میدهند. هورس پسر ایزیس، درواقع همان ازیریس همسر ایزیس بوده که بعد از مقتول شدن به دست تایفون، از نو از رحم همسرش و به صورت هورس متولد شده است. داستان پسری که درواقع معشوقه ی مادرش است در ادبیات یهودی-مسیحی آشنا و یادآور نام تموز خدای نباتات و چوپانان است. در اساطیر یونانی-رومی، آدونیس که تموز بیبلوس (جبیل) در لبنان است، از نوزادی توسط آفرودیت یا ونوس الهه ی لذات بزرگ شده و در نوجوانی با او عشق ورزی میکند تا این که به دست گرازی کشته میشود و در جهان زیرین، معشوق پرسفونه ملکه ی دوزخ میشوود. بر اثر دعوای دو الهه بر سر تصاحب او، مقرر میشود او در بهار و تابستان در روی زمین پیش ونوس باشد و در پاییز و زمستان در جهان زیرین پیش پرسفونه.

به گفته ی مک کنزی، داستان آدونیس از روی فرمی از تموز به نام «دوموزی آبزو» یا تموز هاویه درست شده که پسر حئا خدای آب ها بوده و به دست "نین ساق" خدای گراز شکل کشته شده است. حئا موجودی نیم شیر-نیم انسان موسوم به «نداشو نمر» را مامور بازگرداندن تموز از جهان مردگان کرد. نداشو نمر با سرسختی نشان دادن در مقابل دیوان دوزخ وموفق شدن به رساندن آب حیات به تموز، او را زنده کرد و بازگرداند. اما تموز وقتی از نو زنده شد، کودکی بازیگوش بود که حتی یار و همکارش گیزیدا نیز از وضعیت او تعجب نمود. برای بازگشت تموز به بزرگسالی، او را به عیشتار میسپارند که تموز را معشوق خود میکند و با شهوت ورزی از معصومیت کودکانه خارج میکند. جالب اینجاست که تموز خردسال احتمالا همان کوپید پسر ونوس در غرب است و ونوس نسخه ی رومی عیشتار در مادری برای کوپید، حکم رشد یافتن تموز توسط عیشتار را اجرا میکند. انگوس که از فرم های کلتی کوپید است، در فصل خزان طبیعت به خواب میرود و در بهار بیدار میشود و این دقیقا همان داستان مرگ و رستاخیز تموز در خزان و بهاران است. پس معنی بزرگ شدن تموز چیست؟ میدانیم که گیلگمش یا هرکول عراقی، در توهین به عیشتار، او را عامل مرگ تموز و پرپر شدن جوانی او خوانده بود. پس میتوان گفت عیشتار در حکم تکرار جهان مردگان و یادآور توصیف قایق به زنانگی است چون مردگان با قایقی به جهان مردگان میروند. در برداشتی فلسفی تر، جهان مردگان جهان فیزیکی است که زندگی ما در آن در مقابل زندگیمان در بهشت، در حکم زندگی مردم عادی در مقابل ریخت و پاش ها و خوشگذرانی های دربار شاهان است و ما از معبر آب رحم زن و قایقی که مظهر زنانگی است به این دنیا وارد میشویم. در افسانه ی تولد سارگون اولین امپراطور بین النهرین، این داستان به گذاشته شدن سارگون نوزاد در صندوقی تعبیر میشود که سارگون را به خانه ی «آخی» باغبان میرساند و او در آن خانه به عنوان فرزندخوانده بزرگ میشود و به مردی جنگاور و نیرومند بدل میگردد که دربار شاهی را تصرف میکند. دراینجا بزرگ شدن و مردانگی به خرج دادن برای بازگشت به بهشت است و این داستان در اصل روایتی از داستان تموز است. جنگاوری تموز دراینجا برای تبدیل به او انواع و اقسام قهرمانان دیو کش و اژدها کش افسانه ها کافی است. اما این قهرمان میتواند برای واقعی و سهل الوصول تر بودن، انسان کش هم باشد. سارگون نسخه ی تاریخی شده ی تموز است که به لطف پیروزی در جنگ های خونین و اعمال زور، بهشت خدایان را با رسیدن به مقام شاهی و تولید یک بهشت مشابه روی زمین برای خودش به دست می آورد و خدا میشود و البته یک عالم زن های زیبا را به عنوان مابه ازاهای عیشتار تموز در دربارش جمع میکند تا چشمان مردان معمولی از حسادت بترکند. این نسخه برای آنها که سوار بر کشتی های فنیقیان آسیایی-افریقایی آدونیس پرست، تموز-آدونیس را با خود به اروپا آوردند امیدبخش است چون به خاطر این قایق سواری، میتوانند ادعای برابری با سارگون را داشته باشند. باید یادآوری کرد که رفت و برگشت تموز با رفت و برگشت خورشید در آسمان نیز مقایسه میشد و زمانی که خورشید به افق اروپا یعنی غروب یا غرب وارد میشد، در شرق تاریکی حکمفرما بود. پروفسور پینچس توجه کرده که هلیوس خدای خورشید یونانی –که معمولا با آپولو تطبیق میشود- درواقع فرمی از تموز است و به همین خاطر سمبل نور الهی تاج بخشش پشم زرین گوسفند است چون گوسفند به دلیل بچه زاییدن در بهار و ارتباط با چوپانان، جانور تموز به حساب می آید. ازاینرو یکی از بنیانگذار قبایل تویتون scifنام دارد که لغتی مرتبط با sheep به معنی گوسفند است و هر دو کلمه از «صفا» (آسمانی) لقب تموز منشا میگیرند. اسکیف را باید نمونه ای از انتقال تموز به صورت شاه به غرب تلقی کرد. اسکیلد پدر بیوولف را گاهی خود اسکیف و گاهی پسر اسکیف دانسته اند. اما مهم برخاستن اسکیلد از اسکیف است چون skild ریشه ی لغت skill برای مهارت است که در اثر بزرگ شدن و جنگیدن با شرایط به دست می آید. اسکیف را با "فری" ایزد ژرمن نیز برابر دانسته اند. اتفاقا یکی از صحنه های زندگی فری، زندانی شدن او در زندان زیر زمینی غولی به نام "بلی" است اما عشق خواهر غول به فری، سبب نجات او از زندان میشود. این درواقع روایت دیگر داستان عشق پرسفونه به آدونیس و اللات به تموز است. پرسفونه و اللات هر دو ملکه های دوزخند و بلی غول زندانی کننده و درواقع کشنده ی فری را میتوان با نرگال شوهر اللات و فرمانروای دوزخ مقایسه کرد. درواقع نرگال که رئیس دیوها و جن های شرور و آسیبزا است، فرم دوزخی خود تموز است که جنبه ی بهره بخش اولیه ی او را از بین برده یا گروگان خود کرده است. نرگال ایزد غروب هم هست و خورشید را در جهنم نشان میدهد. در هند میترا که یکی از فرم های تموز است خدای خورشید به شمار میرود و تجسم هبوط کرده و نازل و زمینی او آگنی خدای آتش است که به ورزاوی نعره کش تشبیه میشود. در مصر، ورزاو جانور مقدس ازیریس بود که درست مثل آدونیس به قتل رسیده و اتفاقا قاتلش ست، جسد او را در شمایل یک گراز تکه تکه کرده بود. ازیریس، فرمانروای جهان مردگان بود.:

“myths of babylonia and Assyria”: Donald a.mackenzie: 1915: chap5

حالا فرض کنید این جهان مردگان که بی برو و برگرد دوزخ است، با قاره ی اروپا به معنی غروب مرتبط شده باشد و فرمانروایش نیز همان ورزاو باشد. آیا لازم نیست عیشتار هم برای پروردن شاهان جهان به اینجا منتقل شود؟ پاسخ مثبت است و در این صورت، عیشتار و اروپا یک چیز خواهند بود و در ادامه لازم نیست عیشتار اروپا شده نیز از خاورنزدیک به قاره ی اروپا منتقل شود. اینچنین است که زئوس یا ژوپیتر خدای روم، در هیبت ورزاوی، شاهزاده خانم فنیقی به نام اروپا را از شامات میدزدد و به زادگاهش جزیره ی کرت میبرد. کادموس برادر اروپا در جستجوی او به غرب میرود و درآنجا اژدهایی را که نوه ی زئوس است میکشد و با خواهر اژدها ازدواج میکند و تمدن اسپارت را بنیان مینهد.

این تصویر، به قول استوارت هال، تصویر یهودی مهاجر از قاره ی اروپا است که آن را خانه ی هیولاها و وحوش و موجودات جادویی نشان میدهد و انسان هایش مردمی «وحشی» و «دوجنسه» اند. این دقیقا تصویری دوزخی است و جالب این که ترجمان انسانی هم دارد: یونانی ها برای پس گرفتن یک زن دزدیده شده، به تروآ در شرق و در ترکیه ی کنونی حمله میکنند و آن را نابود مینمایند. تروایی ها به رهبری انئاس به طرف خود اروپا میروند و درآنجا رم ایتالیا را تاسیس میکنند ولی برای به دست آوردن زنان لازم جهت تولید مثل، زنان همسایه های سابینیشان را میدزدند و به همسری در می آورند همانطورکه کادموس در ازای دزدیده شدن زنی از خانواده اش زنی از خانواده ی مجرم را ربود و به همسری درآورد. استوارت هال تحلیل غریبی از این وضعیت میدهد که مورد انتقادات بسیار قرار گرفته است. او Cretan (کرتی) را همان Christian (مسیحی) میخواند و زئوس را نماد تمدن مسیحی تبار اروپا میبیند که زنان شرق را جذب خود میکند و در ازای آنها مردان شرقی را به جذب زن غربی میکشاند: نسخه ی تمدنی شهوترانی زن آدمی با مرد جن، در بده بستان با شهوترانی مرد آدمی با زن جن.:

“europas and bulls”: European review: 13 june 2022

یونان و ایتالیا به عنوان جغرافیاهای کنایی به اروپا اهمیت خود را مدیون شبه جزیره بودن خود هستند چون اروپا نیز خود شبه جزیره ای درآمده از آسیا است. کادموس در مقام مخترع الفبای یونانی و تقریبا بانی تمدن در اینجا فرود می آید تا جهنم یعنی جهان را شاهانه کند و فرودگاهش اسپارت در مجاورت دم دست ترین لنگرگاه از شام و در ارتباط با آن، همچون ارتباط اروپا با کل کلنی های فنیقی مستقر در سواحل آسیا و افریقا است. این لنگرگاه، شبه جزیره ی موریا است که به طرز غریبی همنام با سرزمین قوم مور یا فاتحان سامی-افریقایی اندلس در منتها الیه اروپا است. موریا توسط یک باریکه ی خشکی، از شبه جزیره ی اصلی یونان جدا میشود که الان در آن کانال آبی ایجاد کرده اند. اندلس هم توسط باریکه ای از دریا از موریای اصلی یعنی افریقا جدا میشود. شهر کورینت یونان دقیقا در گلوگاه موریا و هلاس یونان واقع است. این شهر جدید است ولی ادعا شده روی کورینت قدیمی تری که در زلزله ای در دهه ی 1880 تخریب شده بنا گردیده است. این ادعا باطل است چون قرنط یا کورینت اصلی همان قرناطه یا گرانادا در اندلس است. شهر قرناطه مرکز ایالت قرناطه در اندلس بوده که دقیقا اولین خشکی بعد از خروج از افریقا به اسپانیا را شامل میگردد. کورینت افسانه ای یونان، مرکز حکومت متحد آخایا بود که شامل موریا و قسمت جنوبی هلاس میشد. این دولت توسط رومی ها بنا شد. گرانادا نیز توسط زیریون ولی تحت نظر دولت قرطبه در اندلس با قسمتی از شمال افریقا متحد شد. قرطبه یا کوردوبا زادگاه سنکا دولتمرد رومی و مشاور خردمند نرون امپراطور روم است. یادمان باشد نرون همان آنتی کریست است و سنکا به عنوان مرد نزدیک به او درواقع خودش حاکم روم است و قتلش به دست نرون هم نتیجه ی وفا نکردن آنتی کریست به خدمتگزارانش است. سنکا را میتوان به آقای سنا یعنی رئیس سنا معنی کرد و سنا مرکز تصمیمات سیاسی رم است. پس قرطبه خود رم است. رم موفق به یکدست کردن اسپارت و کورینت تحت لوای خود شد و این از آن جهت اهمیت دارد که اسپارت و کورینت مدتها با هم در جنگ بودند؛ دقیقا از زمانی که هر دو با هم علیه پارسی ها متحد شدند و پس از آن، اسپارت انتظار تصرف کورینت را پیدا کرد. دراینجا پارس همان بابل و جانشین آن بغداد است و اسپارت و کورینت، مصر اسماعیلیون و گرانادای اموی ها هستند که با هم نمیسازند. این از آن جهت اهمیت دارد که خلافت فاطمی مصر به دست زیریون تشکیل شد و نبرد با پارس باید خاطره ی زیریونی باشد که به قرناطه آمده اند. وقتی کورینت همان قرناطه است، پس زیریون نیز باید اسپارت ها باشند. به طرز عجیبی این نام یادآور اسپاردا نام اصلی اسپانیا است. نام مزبور مرتبط با لغت سافاردیم یعنی شفردها یا چوپانان است که لقب توراتی یهودیان میباشد.

حالا میتوانیم به ضرس قاطع بگوییم که آنچه با زیریون به اسپانیا آمد اشرافیت یهودی بود که میدانیم مرکزش در زمان ممالیک مصر، از بغداد به آنجا و سپس به اسپانیا منتقل شد. جالب این که قرناطه ملقب به قرناطه ی یهودی بود چون نخست یک مرکز یهودی نشین در منطقه ی موسوم به قرات الویری بود که به سبب تجارت یهودیان رشد کرد و میتوانیم تمام تاریخ شکوهمند او و همینطور مصر اسماعیلی را خیالپردازی درباره ی گذشته ی اشرافیت یهودی تلقی کنیم؛ همینطور گذشته ی یونان باستان را که با دولت افسانه ای آخایی شروع شد و اگر این دولت همان آخایای کورینت باشد پس اندلس رومی است که به دست مسیحی های شمالی فتح میشود تا منابعش پایه ی رنسانس واقعی رومی شوند. این قلمرو شمالی مسیحی، همسایه با فرانسه است: کشوری که نام از فرانک ها رهبران قوم ژرمن دارد و در تاریخ رسمی، شاه فرانک ها به نام شارلمانی (یعنی شاه بزرگ) یک روم مسیحی را جانشین روم کفار نموده است. در مناطق مرزی فرانسه و اسپانیا جایی به نام "آوچ" قرار دارد که ایالتی مرتبط با آن، اکسیتانیا نامیده میشود. اینجا داریم اروپایی شدن آخایا را درک میکنیم. آوچ، آخایا و اکسیتانیا همه به قوم ژرمن اکسن برمیگردند از ریشه ی oz و ox به معنی گاو نر. اینجا دقیقا با ورزاو زئوس طرفیم. ظاهرا وطن ما با عیشتار و به صورت «اروپا» به غرب رفته تا آنجا جهنم تر و بنابراین جذاب تر از داخل ممالک خودمان جلوه کند و چون جهنم آنجاست، حاکمان ما و کل جهانیان نیز آنجایند.

نکته ی غیر عادی این است که ما امروزه در ایران و دیگر نواحی جهان، دقیقا به امر غربی هایی داریم برای دموکراسی اسمی و سیطره از ستم دیکتاتورهای وطنی مبارزه میکنیم که خود آن غربی ها و حتی خودمان قبول داریم ما آنها را به عنوان اربابان واقعی و کسانی که به جایمان فکر میکنند پذیرفته ایم. من فکر میکنم کلک خوردن مسلمانان –آن هم کلک خوردن توام با خودفریبی- بعد از آن همه مبارزات مردمیشان علیه اشرافیت ستایی غربی، از هر قوم دیگری راحت تر است چون اسلام مدعی است که همه ی مردم میتوانند به راه راست هدایت شوند و این برای برحق تصور کردن دموکراسی راحت تر است. اما سردمداران غرب به سبب وابستگی به پیشینه ی اشرافی یهودی خویش چنین نمی اندیشند. آنها در تفسیر آدمیان به داستان دخول تموز به جهنم (جهنم = جهان + "م" تعریف سامی) و تبدیل آن به نرگال یا تایفون که همان ست برادر متخاصم هورس است، بین آدمیان تمایز قائل میشوند و آنها را به بردگان بی اراده ی ست تایفون یا شیطان در مقابل شیثی های آزاده و آزادمنش (ست = شیث) تقسیم میکنند. همانطورکه Laurence caruana خاطرنشان کرده است، اخوت های سیاسی غرب بر روی یک نوع غنوصیسم یهودی داخل شده در مسیحیت استوارند که تفاوت دو شق بالا را به تفاوت نزول نسل های خدایان یا آناکیم در جهان فیزیکی تفسیر میکنند. اکثریت انسان ها در کنار دیگر مخلوقات، نسل ترافیم یا فرزندان یلدابهوت را تشکیل میدهند که معمولا همان سرافیم یا مارسانان متون ارتدکس تر یهودی تلقی میشوند. ترافیم، عناصر شیمیایی هستند که فیزیک و قانون علت و معلولی دنیا را ممکن میکنند و تمام جانوران ازجمله انسان تابع آنانند. بنابراین انتظار این که یک آدم معمولی بخواهد به راستی و از صمیم قلب به دنبال حقیقت بگردد و از بندگی غرایز و عادت های خود خلاص شود، همانقدر غیر ممکن است که از یک خوک انتظار داشته باشیم از خوک بودن استعفا دهد و انسان شود. اما گروه دیگری از انسان ها از نسل الوهیمند و به الکتی معروفند که کلمه ی ellect به معنی انتخاب از نام این شق می آید. نسل الکتی هم در نسل ترافیم فرود آمده اند و در این آدمیان، بین قوای حیوانی و قوای الهیشان اختلاف است. آدمیان معمولی چون ذاتا حیواناتی برده صفت در حد خر و گاوند، فقط از یک سرور یا سرورانی اطاعت میکنند که به جایشان فکر کنند، درحالیکه آدم های نسل الکتی در مقابل القائات ناعقلانی مقاوم ترند، ازاینرو مردانشان کمتر به برتری طلبی نسبت به دیگران فکر میکنند و زنانشان حتی در شرایط سهل بودن زنا و فحشا، میل به دوشیزگی دارند. این قشر، گفتگو طلبند و سلطان منشی و سروری یک طرفه را نمیپذیرند:

“race that bwent stray”: Melinda siebold: subrosa pub: 2015: Chap4

آنچه ما در ظاهر میبینیم این است که همه ی ما در ایران در تلاش برای رسیدن به خلاصی از شر یک شاه برای احقاق دموکراسی هستیم. اما بیایید با هم روراست باشیم؛ آیا ما این مساوات طلبی موقتی را کورکورانه و به دستور یک سری شاه در جهنم اروپایی-امریکایی انجام نمیدهیم و اگر مثل همیشه این بار هم هرچه شاهان مزبور فکر میکنند –در این مورد: اعتقاد آنها به بردگی ذاتی اکثر مردم و ایرانی ها- آیا دموکراسی ای که ما به آن می اندیشیم واقعا غیر ممکن نیست؟! خیلی دوست دارم خلاف این ثابت شود. ولی فعلا تنها حکم اسلام که واقعا در ایران مدرن و توسط خود ایرانی های عامی بی حیثیت شده، حکم اسلام به شرافت ذاتی همه ی انسان ها است. کاش اسلام برای اثبات درست بودن حرفش حداقل در این یک مورد هم که شده، تا حدی بازگردد.

ماتریکس اژدها و شهوترانی برای نوزاد شدن

نویسنده: پویا جفاکش

مجله ی اندیشه ی پویا، در شماره ی مخصوص نوروز 1402، یاد عده ای از درگذشتگان عالم فکر و هنر و فرهنگ در سال گذشته را گرامی داشته است. در بین آنها فقط یک دوبلور به چشم میخورد: جلال مقامی. او شوهر رفعت هاشم پور دیگر دوبلور برجسته بود که به سبب گویندگی در نقش خاله هتی در قصه های جزیره مشهور است و اتفاقا سال قبل ترش (1400) از بین ما رفته بود. جلال مقامی که از جلوه های جلال و مقام دوبله ی ایران بود، فقط یکی از درگذشتگان هنر هشتم در سال 1401 بود. دیگر درگذشتگان که همگی از نوستالژی های دهه ی شصتی ها هستند، عبارتند از: شهروز ملک آرایی، منوچهر اسماعیلی، هوشنگ لطیف پور، شهلا ناظریان و محمود فاطمی. اما این که فقط اسم مقامی برای گردانندگان مجله جالب بوده، مسلما به این مطلب برمیگردد که او مجری برنامه ی مشهور دیدنی ها در دهه های شصت و هفتاد بوده و چند فیلم هم بازی کرده که اگر در آنها جلوه کرده به خاطر دیدنی ها است وگرنه ملک آرایی و اسماعیلی که آنها هم فیلم بازی کرده اند از بابت چهره شان در ذهن ها نمانده اند. به هر حال، متن کوتاه مجله ی اندیشه ی پویا درونمایه ی جالبی داشت که مرا به فکر فرو برد. از قبل از زبان خود استاد شنیده بودم که او در زمان جوانی به سبب سختگیری های مذهبی خانوادگی ناشی از بد دانستن فیلم و سینما در دوران شاه سابق، در انجام فعالیت های هنری مشکل داشت و دوبله را بیشتر به این سبب انتخاب کرده بود که بازی مستقیم در آن نبود و احتمال انجام گناه کمتر بود. با این حال، خودش در مصاحبه ای که در اول نوروز 1378 در شبکه ی دو کرده بود گفته بود که موفق به بازی در چند فیلم شد که هیچ کدام معروف نشدند و همین باعث شد فکر چسبیدن به بازیگری را رها کند. حالا گزارش اندیشه ی پویا پازل را تکمیل کرده بود: مقامی بعد از شکست های اولیه در بازیگری، در سالن سینمایی که یکی از فیلم هایی که در آن صحبت کرده بود را نشان میداد حاضر شد و بعد وقتی حضار متوجه شدند یکی از دوبلورهای فیلم در سینما هست چنان او را تشویق کردند که مقامی به وجد آمد و همان موقع تصمیم قاطع گرفت که به دوبله خدمت کند. بدین ترتیب، مقامی نیز یکی از بسیار کسانی (همچون خودم) است که به هدفی کاری را شروع کرد ولی دست سرنوشت، کشتی او را به ساحل دیگری نشاند.

شاید نگرانی خانواده ی مقامی از فاسد شدن فرزندشان بیش از حد بوده باشد. به خوبی یادم است که در نوروز سال 1387 برنامه ی سینما4 فیلمی با مدیریت دوبلاژ مقامی را نشان داده و بدان مناسبت با او مصاحبه کرده بود. مقامی خودش یکی دو نقش کوتاه گفته و نقش های اصلی را به چنگیز جلیلوند و جواد پزشکیان داده بود و دقیقا در همان سال داشت خودش را برای خداحافظی با دوبله آماده میکرد. در مصاحبه ی مربوطه مقامی بهترین نقش زندگیش را صحبت کردن در نقش جعفر ابن ابی طالب در فیلم سینمایی مشهور «رسالت» مصطفی عقاد –در ایران معروف به محمد رسول الله- دانست که درآنجا در مقابل پادشاه مسیحی حبشه (با صدای محمدعلی دیباج)- از اسلام با تمام وجود دفاع کرد. در مراسم تشییع پیکر مقامی نیز "همت مومیوند" –از دیگر مفاخر دوبله- در مصاحبه با خبرنگار اخبار صدا و سیما، نقش جعفر ابن ابیطالب را «شاهکار» مقامی خوانده بود. شاید مومیوند نیز آنچه را خود از زبان مقامی شنیده بود تکرار میکرد. پس مقامی در این باره روراست بوده و این باورکردنی است. این را به خاطر همان مصاحبه ی نوروز 1378 میگویم. آن مصاحبه به این مناسبت بود که شبش قرار بود فیلم سینمایی جومانجی به مدیریت دوبلاژ و گویندگی مقامی برای اولین بار از تلویزیون پخش شود. مجری صدا و سیما از مقامی خواست توضیح کوتاهی درباره ی داستان فیلم بدهد. مقامی گفت که اول فیلم دو پسر را میبینیم که یک جعبه ی بازی را دفن میکنند و بعدش چندین سال میگذرد و دو پسر دیگر به طور اتفاقی آن جعبه را کشف میکنند و داستان ازاینجا شروع میشود. نکته این است که آنها که اول جعبه را دفن کرده بودند هر دو پسر بودند. ولی آنها که بعدا از نو کشفش کردند یکی پسر و یکی دختر بودند که بعدها با هم ازدواج میکردند. مثل این که مقامی بعد از این همه سال صحبت کردن در فیلم های پر از مضامین جنسی، هنوز اهمیت قرار گرفتن یک پسر کنار یک دختر در فیلم –اعم از ایرانی و خارجی- را جدی نمیگرفته و همچنان مسئله را مثل یک مسلمان واقعی، حتی المقدور خالی از آلایش ذهنی با قضیه برخورد میکرده است. مهم دراینجا آلایش ذهنی خود مقامی است نه پسر و دختری که کنار هم قرار میگیرند.

مقامی در آن زمان، تنها آدم از این نوع نبود. جنسیت هنوز از دریچه ی مستقیم رسانه های غربی، در کله ی مردم ایران و جهان سیلان نکرده بود و تمام فکر و ذکر مردم این نبود که محمد فقط شراب و عشق آزاد را ممنوع کرده است. محمد مردم، همان محمد فیلم رسالت بود که به جنگ آدم هایی رفته بود که بیش از حد معمول بد بودند و زندگی خصوصی مردم برایش در درجه ی دوم اهمیت بود همانطورکه مردم ایران هم اصرار نداشتند زندگی خصوصیشان عمومی شود و اصلا تا قبل از فوران موبایل های دوربین دار از اکثر مردم نمیشد چنین انتظاری داشت. انتظار مردم از اسلام این بود که مثل محمد به جنگ پلیدی های عظیم برود که این پلیدی های عظیم هم در آن سوی آب ها و در انگلستان و امریکا مستقر بودند. اما هرچقدر که انگلستان و امریکا جنگ را به درون مرزهای ایران کشیدند و ایران درست مثل عربستان زمان پیامبر شبیه صحنه ی جنگ داخلی بین قدرت و مردم به نظر رسید محمد پیامبر نیز بیشتر معیوب جلوه داده شد و هیچکس نفهمید که چرا تا حالا همیشه محمد سردمدار جنگ در خارج از مرزهای خود به نظر میرسید. نظریه ی فومنکو درباره ی این که محمد پیامبر و سلطان محمد فاتح عثمانی دو روایت از یک قصه اند شاید یاری گر ذهن های فراموشکار ما درباره ی انتظارات قدیممان از اسلام باشد. سلطان محمد فاتح نیز از شاهکارهایش سرکوب یک هیولای انسان نمای بیرحم به نام ولاد تپس معروف به دراکولا حاکم ترانسیلوانیا در رومانی بود. دراکولا که از انسانیت عاری بود بعد از سقوط قستنطنیه پایتخت روم به دست سلطان ترک، جرئت کرده بود خود را سنگر جدید مسیحیت بخواند و در این راه آنقدر خونریزی و قساوت بیمورد به خرج داد که نامش بر روی مشهورترین خوناشام ادبیات یعنی کنت دراکولای برام استوکر قرار گرفت. البته دراکولای استوکر درست مثل خالق خود در انگلستان و در حوالی لندن حکومت میکرد یعنی همان جایی که انقلاب اسلامی پیروان محمد، پیش از هر کجا آن محل را سنگر جنایات دوران نوین میدانست. مرز مشترک هر دو دراکولای انگلیسی و رومانیایی در نام دراکولا است که معنی اژدها و مار ترسناک میدهد.

بریتانیا در زمره ی سرزمین های غرب جهان یونانی موسوم به کینیتا قرار گرفته بود که مردمش معروف به کونیت بودند و بعدا کلت خوانده شده اند. در یک روایت کلتی، بریتانیا نخستین بار توسط مرد و زنی به نام های "دیوان" و "دیواناک" (دیوان ماده) مسکون شده که تنها کسانی بوده اند که از سیل دریاچه ی للیون جان سالم به در بردند. نام دو انسان نجات یافته از dio می آید که معمولا با زئوس یا ژوپیتر تطبیق میشده است. خدایان بومی جزیره نیز در روایات لاتین همان زئوس یونانی-رومی و اعضای خانواده اش چون هرمس، آپولو، آرتمیس، آفرودیت، سرس (دمتر)، پرسفونه، دیونیسوس و مارس هستند. برخی گفته اند آن که آنها را نجات داده، ارباب جزایر بریتانیا بوده که اژدهایی به نام hu است و ممکن است مدل بومی حئا ایزد کلدانی آب ها در بریتانیا باشد. او را به لقب «تیتان» میخواندند چون بازمانده ی حکومت تیتان ها در عصر ثور (ورزاو) و ازاینرو گاها مجسم به ورزاو بود. نجات دادن آدمیان از سیل توسط او یادآور نجات یافتن آدمیان از سیل توسط حئا است که در کتاب مقدس کار نوح دانسته شده است. اتفاقا سمبل سرس الهه ی زمین در بریتانیا یک سفینه یا کشتی –در زبان بومی: kyd- است که گرد است و "کار سیدی" نامیده میشود و عجیب این که کد یا کید نام کلتی دیونیسوس باخوس خدای شراب است که از آمیزش پنهانی ژوپیتر با پرسفونه دختر سرس به وجود می آید. دیونیسوس بیشتر با سرزمین های وحشی اروپای شرقی موسوم به تراس مرتبط بوده که قستنطنیه پایتخت روم شرقی نیز ابتدا بخشی از آن بوده است. مطابق یک روایت، هوی اژدها قبل از ورود به انگلستان در hav در نزدیکی قستنطنیه میزیسته و قبل تر هم از شام یا ساموس –دو برداشت جغرافیایی از یک نامجا- به هاو آمده بوده است. ازاینرو وی با اژدهایی موسوم به bud یا wud در بین کیمری ها تطبیق میشود که احتمالا همان بودای تاتارها است. اژدهای هو به سبب معرف بودن به عصر سپری شده در حکم خورشید غروب کرده، فرمانروای تاریکی بود و در این حالت، مادینه میشد تا با دایانا یا آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو خدای خورشید تطبیق شود که الهه ی ماه و فرم مونث آپولو بود و این تاکیدی بر توصیف بینظمی به صورت رویه ی دیگر خدای نظم بود. هو به سبب ارتباط با تاریکی، عامل ایجاد تاریکی در ذهن انسان ها تلقی میشد. او در مقام ایجاد جهالت و پلیدی توسط بشر، متجسد به madeim و در مقام ایجاد کنده ی دوگانگی و تضاد در ذهن بشر متجسد به جانوس بود. به سبب بازی کردن با غرایز حیوانی و اولیه ی بشر، او را به میمونی سوار بر گاو نیز تشبیه کرده اند (میمون به کنایه از انسان وحشی). تحت یک شکل دیگر خود موسوم به آئد یا آئدون که درواقع همان آدونیس یا تموز فنیقی است، هو خدایی است که یک بار میمیرد و از نو زنده میشود و تردید وجود ندارد که در این لحظه درست مثل آدونیس برابر با کید یا دیونیسوس است و چون دیونیسوس مدلی از زئوس و شکل نو شده ی او به شمار میرود هو میتواند در زئوس و تمام خدایان یونانی-لاتین 12 گانه ی خانواده ی او که همگی تجسمی از خود زئوس در مقام خورشید در 12 ماه سالند ضرب شود. هو در مقام خدای دریا نیز به دئون نامبردار است: نامی که شبیه نام قبلی (آئدون) و بنابراین با آن در ارتباط است و البته از نام دئون میتوانید به دیوان و دیوانکای سیل نوح بریتانیایی برسید. برایان، فایبر، دیویس و هال ول نشان داده اند که تایفون هیولای اسطوره ای در هیبت دریا و سیل، عامل هرج و مرج و ناآرامی های اجتماعی-سیاسی است. تعجبی ندارد که هو خدای جنگ ها است و در این حالت به گاو مجسم میشود. هو وقتی ورزاو است بسیار به زنان علاقه مند است. موسم این حالت او ماه مه است که به ماه حرامزادگان شناخته میشده است. ظاهرا تصویر هورس و ازیریس در مقام حامی نظم، جلوه ی کشتی مانند هو روی دریای بی پایان بی نظمی را نشان میداده است و تجسم ورزاو برای ازیریس، گاو هو را نشان میدهد که تنها نقطه ی بی خیال و منظم جنگ ها و بی نظمی هایی است که خودش به پا کرده است.:

“rivers of life”: v2: james forlong: celepohais press: 2005: p317-323

ارتباط آشوب دریایی و سیل نوح با تیتان ها معلوم است. تیتان ها همان نفیلیم یا آناکیم یا ناظرین در افسانه های یهودی هستند که ابرانسان های دورگه از آمیزش دربار یهوه (خدای یهودیان) با زنان زمینی بوده اند و دارای توانایی های فرابشری تخیل شده اند. یهوه آنها را در سیل نوح نابود کرد ولی گویا عده ی کمی از آنها زنده ماندند. زئوس یا ژوپیتر (پدر-یو) در افسانه های یونانی-رومی همان یهوه است. او نخست تیتان ها را از جهان متمدن تا تراس عقب راند ولی بعد از این که تیتان ها پسر محبوب زئوس یعنی دیونیسوس را در تراس کشتند و خوردند زئوس از شدت خشم آنها را با فرو فرستادن آتش و سیل آب نابود کرد و بازمانده های تیتان ها به جزایر بیسل شامل بریتانیا و سواحل اسکاندیناوی گریختند. احیای تیتان ها به نوعی با رفت و برگشت خود دیونیسوس هم مرتبط است. چون زئوس قلب دیونیسوس را که از درون اجساد تیتان ها بیرون کشیده بود خورد و او را از نو از شکم سمله به دنیا آورد که این بار دیونیسوس به دلیل آمیخته بودن به فیزیک تیتان ها بچه ی معصوم قبلی نبود و تبدیل به دیونیسوس باخوس ایزد شراب و از خود بیخودی شد. شکل افراطی این تیتان نو و نسخه ی جدید زئوس، سابازیوس خدای ریشوی ارجی و فحشا است که همان یهوه صبایوت در سبت یهودی است. به هر حال دیونیسوس به سبب دوگانگی بین تیتان و بچه ی معصوم، کیشی دوگانه ایجاد میکند که مانند خودش کیفیتی خورشیدی دارد. به جز زئوس، خدایان مختلفی چون آدونیس، میترا، آپولو، هرمس، بودا، کریشنا، هورس، ازیریس، فیثاغورس و ازجمله عیسی مسیح، در کیش خود برابر با دیونیسوس تلقی شده اند. رم که عیسی را رئیس کلیسای خود کرد، پیشتر یک خدای خورشیدی جهانی را تحت نام های ژوپیتر و سول اینویکتوس مطرح کرده بود که برابر با آپولوی یونانی، رع مصری و زرتشت و میترای آسیایی بود. بنابراین طغیان ایزد نیمه تیتان علیه تیتان ها همان جنگ صلیبی کلیسای رم به نام مسیح علیه مذاهب دیگر بود و مقاومت بریتانیا برابر است با پیشگامی بریتانیا زیر نام پروتستانتیسم در خروج از سیطره ی کلیسای رم. ولی صحنه ی اصلی طغیان در آن سوی دریا و در ایالات متحده اتفاق می افتد جایی که بریتانیایی ها در یک قلمرو سرخپوستان چروکی، کلنی ای به نام ترانسیلوانیا بنا میکنند. مهمترین رهبر این کلنی، دانیل بون از خاندان فرانسوی الاصل بوهون بوده است. اهالی این کلنی، به راحتی با چروکی ها می آمیزند و نژاد دورگه ای تولید میکنند که بعد از مدت اندکی کلنی دیگری به نام واتوگان ایجاد میکنند و درنهایت در واشنگتون مستقر میشوند. خاص بودن کلنی ترانسیلوانیا به سبب آن است که آخرین قبیله ی مارپرست چروکی موسوم به قبیله ی خرس، در آن مقام ممتازی داشته است. با این حال، برخی این مارپرستی را بومی نمیدانند و به این موضوع اشاره میکنند که رهبران چروکی ها از قبیله ی بیگانه ای به نام ملونگیون می آمدند. رد این قبیله تا یهودیان مسیحی شده ی رازور ولش درون بریتانیا دنبال شده که مدعی دنباله روی از سنت پاول را داشته اند. آنها شکل مسیحی شده ی اوفیالتری یا مارپرستی یهودی های افیت در بریتانیا را به نمایش میگذارند. نخستین کلنی آنها در مرز انگلستان و ولز تحت رهبری شخصی به نام تیموتی شکل گرفته که با دختر یک شاه ولش به نام کاراکتاکوس ازدواج کرده بود. 24 خانواده ی اشرافی از اعقاب کاهنان اینان موسوم به "معمادوت" برخاستند که عمدتا در اطراف نیوهمپشایر –مصدر خانواده ی جورج واشنگتون در امریکا- ساکن بوده و تمام بنیانگذاران کلنی های انگلیسی در امریکا از نسل اینان و یا خانواده های جذب شده به اینان هستند.:

“race that bwent stray”: Melinda siebold: subrosa pub: 2015: chap1,2,6

بدین ترتیب، روشن میشود که اژدها یا خدای مارها به وسیله ی یهودی های مارپرست، قالب یهوه ای شده که شکل انسانیش یعنی مسیح کسی جز کنت دراکولا نیست و ایشان هم در انگلستان است و هم در اروپای شرقی، چون هر دو منطقه محلات سابازیوس یا صبایوت ارجیند. در انگلستان او نزدیک لندن است چون لندن تختگاه پادشاهی است که قبل از شاه شدن، حکمران ولز است و نماد ولز اژدها است. منظور از سکونت افیت ها در مرز انگلستان و ولز، نسبت دادن پادشاهی بریتانیا به هر دو است و همین کلنی است که وظیفه ی تولید ترانسیلوانیای جدید برای کنت دراکولا را دارد: ترانسیلوانیایی که قرار است از داخلش تختگاه جدید جهان یعنی واشنگتون برآید. این اژدهای رو به رشد را اگر در شرایط امن و به دور از آسیب خونریزی های او بشناسید تنها چیز زشتی که در او می یابید، جنسیت و مخدرات است که هیچ انقلابی در درجه ی اول علیه آنها شکل نگرفته و بر رشد امن آنها نیز دغدغه نداشته است (کافی است رشد دوباره ی بدحجابی و بی بند و باری در ایران در دوره ی دوم خرداد و در بی خیالی عجیب حکومت اسلامی را به یاد بیاورید). این امور ابتدائا پنهانی فقط وقتی دغدغه میشوند که معلوم شود ابزار اژدهای خونخواری هستند که مردم در امنیت متوجه شدت خونخواری و بی رحمی او نیستند. الان ایران درست در نقطه ای گیر کرده که محمد پیامبر فرض شده در کتاب های درسیش در آن گیر کرده است. کسی نمیداند مشکل محمد در چه بود؟ چون او در امنیت بود. سوسمارخواری واقعا جرم بزرگی برای قوم محمد به حساب نمی آید وقتی محمد پیشرفته است که کاروان های سوسمارخورها را غارت میکند. به همین ترتیب کسی هم نیست که بفهمد مشکل حکومت اسلامی ایران در خلاصه کردن مشکلات مملکت در مشروب و بخصوص جنسیت چیست. کارکرد این مقولات را باید در استعاراتی جست که فقط فرویدیسم جرئت کرد آنها را به زبان شبه علم بیان کند. فروید میگفت معشوقه ی مرد بالغ، شکل از ممنوعیت خارج شده ی مادر پسر نابالغ است. منتها مرد تا وقتی که بلوغ خود را اثبات نکرده باشد با معشوقه نمی آمیزد و به واژن او وارد نمیشود. این دومین بار است که مرد وارد واژن میشود. دفعه ی اول در دوران حاملگی مادرش از آن متولد شده است و آن عضو مردانه ی کوچک داخل شده در واژن، تکرار حضور کل بدن مرد در قالب یک نوزاد در داخل رحم مادر بوده است. وقتی که نوزاد آن تو بود به هیچ چیز فکر نمیکرد. ولی وقتی از شکم مادر بیرون آمد کنجکاو شد و به همه جا سرک کشید. وقتی نوزاد در شکم مادر بود به جای نوزاد، مادر بود که راه میرفت و او را حرکت میداد. ولی وقتی از شکم مادر بیرون آمد حتی به بهای بارها زمین خوردن، مصمم به راه رفتن برای کنجکاوی کردن بود. برای نوزاد توی شکم مادر، حرکت های شدید خطرناکند و برای مرد بالغ هم همینطور. پس بهتر است تمام کنجکاویش صرف زندگی جنسیش حتی المقدور با مادرهای بی شماری شود که انعکاس یک مادر یا ماتریکس واحدند: سرس یا دنیای فیزیکی تحت اداره ی ارباب تاریکی یعنی اژدهای هو. مرد از بچگیش عقب میرود و توی شکم سرس جا میگیرد تا تبدیل به یک نوزاد گنده شود: همانقدر از خود بیخود و بی عقل، همانطور بی حرکت و وابسته به حرکت مادر یعنی اژدها. و البته این اژدها کسی جز ترانسیلوانیای مدرن یا دنیای تحت اداره ی مارپرستان نیست؛ دنیایی که از لابلای اسطوره ها و تصویرسازی های مذهبی رسانه ها مردم را تخدیر میکند و البته راه میبرد. اشتیاق به جنسیت و مخدرات، اشتیاق مرد به نوزاد شدن، و توام با پیروی کورکورانه ی زن فیزیکی از چنین نوزادی است. مشکل اینجاست که اژدهای سیاست، مادر پر فرزندی است و از سقط شدن نوزادان درون رحمش کوچکترین دلسوزی و پشیمانی ای ندارد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷
مطالب قدیمی‌تر