تالیف: پویا جفاکش

برای این که دقیق تر بفهمیم چطور دنیای مدرن هم ایام ساتورن (بعل) است و هم ایام ژوپیتر (یهوه)، باید کمی بیشتر درباره ی الهه ی مکعبی و نوع طغیان علیه او اطلاعات به دست بیاوریم. همانطورکه دیدیم او مجسد در معبد مکعبی بود و زنده ترین معبد از این نوع امروزه کعبه ی مسلمین است. البته اصل کلمه ی استفاده شده برای چنین معبدی در زبان های زنده، به "قبه" ی فعلی نزدیکتر بوده و "کعبه" محصول "العربیه" یا عربی فصیح است که یک زبان مصنوعی است ولی در بازسازی این زبان هم طوری عمل کرده اند که "کعبه" مونث نام "کعب" باشد؛ یک عرب مقدس که در اواخر عمر، مردم عرب را دور هم جمع کرد و نصایحی به آنها کرد و به پاسداشت آن روز، اعراب همیشه در آن روز از هفته دور هم جمع میشدند و ازاینرو آن روز هفته «جمعه» نامیده میشود و چون در میان نصایح کعب، پیشبینی ظهور پیامبری در بین اعراب بود که او را به محمد رسول اسلام تفسیر کرده اند، "جمعه" ماهیت خود را حفظ کرده و در اسلام در این روز، نماز جماعت مخصوص موسوم به نماز جمعه برگزار میکنند. یک شباهت خاص بین جمعه ی اسلامی و کریسمس اروپایی وجود دارد و آن این که هر دو تعطیل رسمیند؛ رسمی به این معنی که در این روز، ادارات دولتی و مدارس تعطیل میباشند. اما تفاوت در این است که تعطیلی ادارات و سازمان های دولتی در کریسمس رومی، به پیروی از سلفش ساتورنالیا انجام میگیرد که در یک قلمرو دولت دار بوروکراتیک یعنی رم رعایت میشد و کوچکترین توصیفی از صدر اسلام به عنوان حامل چنین دولتی وجود ندارد و تازه، جمعه به طور سنتی، مثل کریسمس یک روز شاد برای تفریح خانواده و لذت از زندگی تلقی میشود درحالیکه جمعه از نظر شرعیا حامل چنین تفسیری از خود نبوده و ازجمله در ایران، یکی از شایعات درباره ی تعطیلی برنامه ی رادیویی طنز محبوب «صبح جمعه با شما» این بوده که متشرعین فشار آورده اند این برنامه برداشته شود چون با پخشش در صبح جمعه مانع از رفتن مردم به نماز جمعه میشد. به نظر میرسد از همان ابتدای مدرنیته ی ایرانی، بنیانگذارانی بودند که میخواستند جمعه را یک کریسمس هفتگی ایرانی کنند. اما میلاد مسیح چه ارتباطی با جمعه ی اسلامی دارد؟

جمعه تنها روز سیاره ی زهره در هفته است و زهره تنها الهه در میان خدایان روزهای هفته است. البته "زهره" نسخه ی عربی عیشتار الهه ی این سیاره است و عیشتار، خود، فرم مونث "عاثتر" یا "عتر" خدای دوجنسه ی سیاره ی زهره است. عیشتار به کوبله، کوبله به رئا همسر ساتورن، رئا به جونو همسر ژوپیتر، و نهایتا جونو به مریم همسر زمینی یهوه تبدیل شده اند و روز خاص زهره در هفته، تکرارگر تولد مسیح از مریم است. ازاینرو در قدیمی ترین منبع مسیحی که به برگزاری کریسمس در 25دسامبر اشاره دارد، یعنی در قسمت هشتم گاهنامه ی 354 در وصف سال 1میلادی میخوانیم: «وقتی اینها کنسول بودند، عیسی مسیح 8روز قبل از میلاد به دنیا آمد؛ در کلندس دسامبر، روز ونوس (زهره).» لاکبی مینویسد که با در نظر گرفتن اصلاح تقویم، روز مزبور به 24 یا 25 دسامبر می افتد و بنابراین همزمان کلندس یا عید شمع ها را که متعلق به جانوس خدای دو چهره و جونو همسر ژوپیتر و در نام، نسخه ی مونث جانوس است، با روز تولد سول اینویکتوس یا خورشید شکست ناپذیر که همان میترا است جمع می آورد و میدانیم که میتراکانا یا جشن تولد دوباره ی خورشید به صورت میتراس یا ناتالیس اینویکتی، زمانی همزمان با کالندس برگزار میشد. اتفاقا اینویکتوس عصر پس از میلاد، از ابتدا با نام "اینویکتی" مطرح شد که در لغت، فرم خنثی و نه مرد-نه زن لغت مذکر "اینویکتوس" است. مایلز مینویسد: «DEIS NATALIS INVICTI احتمالا اولین بار در رم به دستور امپراطور اورلیان، عبادتگر سرسخت بعل خدای خورشید سوریه، جشن گرفته شد و این خدا زمانی رقیب جدی عیسی مسیح برای مردم متفکر بود. میترائیسم از نظر گرایش های توحیدی، آیین های مقدس، اخلاق نسبتا والای آن، آموزه ی شفیع و نجات دهنده، و اعتقاد روشن آن به زندگی آینده و قضاوت در آینده، به مسیحیت شباهت داشت.» آیین های مربوطه بخشی از ساتورنالیا یا ایام مخصوص ساتورن بودند که از 17 دسامبر شروع میشد و فستیوال آغاز زمستان بود. سامهاین، دیگر جشن بتپرستانه ی آغاز زمستان بود که در کریسمس ادغام شد. این شب که امروزه تحت عنوان "هالووین" هنوز بر جای خود هست، ایم باز شدن دروازه های تاریکی به روی زمین و سر زدن جنه به جهان ما است و در نوامبر (آبان ماه) قرار گرفته، چون در قبل از این که سال اروپایی چهار فصله تعریف شود، فقط دو فصل تابستان و زمستان داشته و آغاز زمستان در نوامبر بوده است. بنابراین کسانی که تولد خورشید را به آغاز زمستان حواله میکردند، تولد مسیح را به جای خورشید در سامهاین قرار میدادند. اگرچه تطبیق کریسمس با تولد خورشید در 25 دسامبر در رم به قرن 4میلادی نسبت داده میشود، ولی در گزارش سنت بده (673 تا 735 میلادی) از کریسمس بریتانیایی، "روز مادر" (سامهاین) و کریسمس در یک روز انجام گرفته اند. به نظر میرسد خدایان تا حداکثر ظرفیت ممکن داشتند در مسیح ادغام میشدند. این را لاکبی با وضعیت توصیف شده از بنی اسرائیل در کتاب اول پادشاهان (21 : 18) مقایسه میکند که میگوید: «و الیاس نزد تمام قوم آمد و گفت: "چه مدت بین دو عقیده توقف دارید؟ اگر یهوه خدا است، از او پیروی کنید اما اگر بعل خدا است، از بعل پیروی کنید." و مردم یک کلمه به او پاسخ ندادند.» یعنی مردم تمایل داشتند یک کیش ترکیبی از بعل و یهوه بسازند و بعل در تمام خدایان دیگر تقسیم شده بود و پرستش خدایان مختلف به عنوان رقبای یهوه خشم او را برانگیخته بود. یهوه در سفر خروج (5 : 20) درباره ی خدایان غیر میگوید: «به آنها تعظیم نکنید و آنها را عبادت نکنید، زیرا من یهوه خدایت، خدای حسود هستم که گناه پدران را بر فرزندان تا نسل سوم و چهارم از آنها که با من در تضادند، سزا میدهم.» لاکبی، در فراز زیر از کتاب عاموس (26 : 5) رد علاقه به نصب تمثال ستاره روی درخت کریسمس را میجوید: « اما شما خیمه ی ملوخ و شمایل القیون، ستاره ی خدای خود را که برای خود ساخته اید، حمل کرده اید.» ملوخ که خدای زحل و موکل قبلی روز سبت یا شنبه روز هفتگی زحل است، به این خاطر با القیون ربط پیدا کرده که القیون درخشان ترین صورت فلکی ثور (ورزاو) خانه ی زهره در دایره البروج است و ملوخ را هم گاو شکل میکشند. رسم قربانی کودکان برای ملوخ در تورات، میتواند تکرار آیینی بلعیده شدن فرزندان ساتورن –خدای رومی زحل- توسط پدرشان باشد. در افسانه های بابانوئل که خدای کریسمس است، ردی از منسوخ شدن کشتن و خوردن کودکان توسط خود خدا یعنی نسخه ی زمینیش پیدا میکنیم. ویلیام شپرد والش در کتاب "داستان بابانوئل" که در سال 1909 منتشر شده است، بسیاری از افسانه های سنت نیکلاس –قدیس مسیحی که با بابانوئل تطبیق شده است- را جمع آوری کرده است. ازجمله ی آنها داستانی است درباره ی ایامی که به سبب قحطی، گوشت نایاب شد و در این هنگام، صاحب یک مسافرخانه کودکان را میدزدید و آنها را قصابی میکرد و گوشتشان را میپخت و به عنوان گوشت حیوانات به مسافران میداد تا این که سنت نیکلاس به طور اتفاقی در آن مسافرخانه به اجساد مثله شده ی کودکان برخورد و به معجزه ی الهی، کودکان را دوباره زنده و سرپا کرد و مورد پرستش آنها قرار گرفت. والش معتقد است که بابا نوئل یا سنت نیکلاس درواقع کسی نیست جز MISRULE یا ارباب تقلبی کارناوال ساتورنالیا؛ کسی که در این ایام، به جای حاکم، موقتا بر تخت سلطنت مینشیند و حکم های مسخره صادر میکند و به دعاوی رسیدگی میکند. به نوشته ی چمپلین، رسم ارباب دروغین ساتورنالیا به صورت ارباب دروغین کریسمس در انگلستان تا سال 1627 ادامه داشت و در این هنگام، به سبب رواج افراطی عیاشی و بی قانونی طی آن، به کوشش پیوریتن ها ممنوع شد. حکم ارباب میسروله در هر حال حکم حاکم است چون حاکم او را به جای خود بر تخت نشانده است؛ درست مثل بابا نوئل که حکم او حکم ساتورن است اگرچه قواعد خود ساتورن مثل قربانی کردن کودکان را زیر پا میگذارد. محاکمات میسروله در انتهای سال رومی، نسخه ی دیگر محاکمات مسیح پس از نشستن به تخت سلطنت در انتهای تاریخ است. در محاکمات الهی آخرالزمان، بدها از خوب ها جدا میشوند و خوب ها به بهشت و نزد خدا میروند و بدها به جهنم و نزد شیاطین و اربابشان. بنابراین بابا نوئل هم که به جای خدای انتهای تاریخ نشسته است دو چهره پیدا میکند: بابا نوئل پیرمرد مهربان و کرامپوس شیطان آزارگر به شکل یک بز-انسان (به سبب ارتباط بز با شیطان در مسیحیت) با زبان دراز به نشانه ی زبان مار (دیگر حیوان شیطان در مسیحیت) و در کریسمس، همانطورکه بدل بابا نوئل به بچه های خوب هدیه میدهد، بدل کرامپوس بچه های بد را میزند. ازقضا به سبب قرار گرفتن کریسمس در روز جونو –نسخه ی مونث جانوس و ساتورن- بابانوئل هم یک نسخه ی مونث به نام سانتا لوسیا معروف به "مسیح -بچه" داشت که به همراه یک نسخه ی زشت از کرامپوس به نام "هانس تراپ" به دم در خانه ها میرفته است.:

“CHRISTMAS”: ROBBY LOCKEBY: CHAP3-6

از طرفی شمع روشن کردن در کندلس، که در اصل، آیینی به آرزوی پیروزی نور بر تاریکی به دنبال تولد خورشید ضعیف در طولانی ترین شب سال بود، از طریق معادل کردن آن با شمع روشن کردن آیینی حنوخا در یهودیت، شرعی نشان داده میشد. البته این بعد از تطبیق کندلس با تولد خورشید بوده، چون در ابتدا طولانی ترین شب سال را در 21 یا 22 دسامبر جشن میگرفتند نه در 25دسامبر. تاریخ یهود مدعی است که حنوخا به مناسبت بازپس گیری و پاکسازی معبد یهوه توسط یهودای مکابی به اجرا درآمد. اهمیت موضوع ناشی از آن است که یهودای مکابی، در روزی که در یهودیت به صراحت ذکر نشده کی است، بت زئوس را در معبد اورشلیم نصب کرده و قصد یونانی سازی مذهب یهود را داشت. معبد دقیقا در همان روز ناپاک شدنش توسط زئوس پس گرفته و تطهیر شد. بنابراین حنوخا از طریق برابر شدن با کندلس و از این طریق کریسمس، روز مقدس مسیح را با روز مقدس زئوس برابر کرده است و دانکن، از آن، روایتی را نتیجه میگیرد که بر اساس آن، تولد زئوس/ژوپیتر و نسخه ی زمینی ترش دیونیسوس باخوس –خدای شرابخواری و فسق و فجور آیینی- در 25دسامبر رخ داده است.:

ibid: chap12

بنابراین فرمانروای دروغینی که نسخه ی زمینی ساتورن یا کرونوس است ولی قوانین او را دستکاری میکند، قبل از مسیح و بابا نوئل، زئوس یا ژوپیتر خدای حکمرانی بوده است و درست مثل مسیح که پسر یهوه و همزمان خود او است، او نیز پسر ساتورن و همزمان خود او است اگرچه در اصلاحات مذهبی که به افسانه ی بازپس گیری معبد یهود از یونانیان نسبت داده میشود، یهوه ی عبری علیه نسخه ی اصلی یونانیش زئوس طغیان کرده و در آن، تغییراتی ایجاد کرده است، ولی میبینیم که این تغییرات، تاثیر زیادی در ماهیت خدا نگذاشته و هرزگی های دیونیسوسی مراسم زئوس در کندلس، الان به جای بخشی از سال، هر روز اتفاق می افتند.

به عنوان مکمل این حقیقت باید اضافه کرد که لاکبی در فصل کوتاه هفتم از کتاب کریسمس، نشان میدهد که ساتورنالیای رومی و به همان میزان کریسمس اربابان برده دار ایالات متحده در قرن 19، راهی برای اشراف بودند تا بردگان و مستخدمان را از طریق انباشتن موقت از لذت های دنیوی، وادار به خدمت صادقانه و حداکثری در بقیه ی طول سال ولو با رنج و مشقت زیاد کنند.

به این موضوع خوب فکر کنید: در ساتورنالیا اربابان، ادای برابری دموکراتیک با بردگان را درمی آوردند، بردگان را به داخل خانه های قشنگ میبردند، به آنها امکاناتی به عنوان هدایا میدادند و البته در تمام هرزگی های دیونیسوسیشان شریک میکردند، ولی در پایان مراسم، برده ها هنوز برده بودند و موجوداتی مادون اربابان. غرب مدرن هم به ما دموکراسی صوری، خانه های قشنگ و امکانات مادی زیادی داده است و هر روز با تقدیم خوشی های دیونیسوسی به ما رشوه میدهد ولی در ازای همه ی آنها از ما اطاعت کورکورانه میخواهد و این انتظار را دارد که هر جایی که تصمیماتی با عواقب کمرشکن میگیرد –از به قدرت رساندن دیکتاتورهای خونخوار در ممالک در حال توسعه تا خرج کردن تمام پول مملکت در جنگ های همپیمانانش در اوکراین و اسرائیل و مانند آنها- مردم چیزی نگویند و مانند بردگانی بی نظر مطیع باشند. حکومت های سرمایه داری، کوچکترین احترامی برای شخصیت مردم معمولی قائل نیستند. از دید آنها دموکراسی یا حکومت مردم، هنوز حکومت آن میسروله ی مسخره ی ابلهی است که اگر حاکم بر او نظارت نداشته باشد فاجعه به بار می آورد و اگرچه ظاهرا مستقل از حاکم، فرمان میراند ولی خود حاکم است که به او اذن حکومت داده و او را برگزیده است، همانطورکه عیسی هم صحبت از احیای قوانین یهوه در تورات میکند و چون کریسمسش برابر با به قدرت رسیدن زئوس به جای ساتورن است، خدایش نیز چیزی جز یهوه ی تورات نیست که ادعای برابری با ال/اله/الوهیم را میکند ولی درواقع کل ال را به قامت خودش ویرایش کرده است، درست مثل ساتورن سلف زئوس که در حدی که در ساتورنالیا و به دنبالش کل غرب مدرن منعکس شده است، همان چیزی است که پایین کشنده اش زئوس اراده کرده و به نفع منافع زئوس/یهوه و "برگزیدگان" او یعنی اشراف پول پرست، از نو تعریف شده است."برگزیدگان" در برنامه نویسی اسطوره ای خود از روی این الگو، کریسمس/ساتورنالیا را با روز داوری و پایان سال به جای پایان تاریخ تطبیق کردند تا حکومت ارباب میسروله به جای دموکراسی غربی، تبدیل به پایان تاریخ شود و وقتی که تمام ویژگی های مالوف ساتورنالیا –برابر شدن زن و مرد، همتراز ی نسبی حاکم و مردم در ظاهر، رسیدن بادی از موفقیت های مادی به مردم، مهم شدن کودکان، و عیش و نوش بی حد و حصر- هر روز در زمین به سمع و نظر مردم رسیدند، پایان تاریخ برقرار به نظر برسد که در معرفی نامه ی غربی ها همین حالا برقرار است، هرچند فقط فوکویاما اینقدر بی احتیاط بود که عنوان «پایان تاریخ» را به صراحت به کار ببرد و اسم کتابش کند و بقیه که از نارضایتی مردم از «عصر طلایی» اینها نگران شده اند فوکویاما را با کنایه ی «پایان تاریخ» چوب زدند انگار منظور خودشان از سرمایه داری، پایان تاریخ نبوده است! اما چرا این پایان تاریخ، درحالیکه عصر برابری ساتورن (مسیح) است، هنوز دور و برش پر از شرایط استثماری عصر زئوس است و چرا زئوس بر ساتورن هنوز برتری دارد؟

این به تمثیل مشهور و اساسی حول تشبیه حاکم به چوپان و تشبیه مردم به گله ی گوسفندان برمیگردد؛ تمثیلی که از شدت اهمیتش، ما هنوز به طور سنتی، طوری زمانبندی دایره البروج (مسیر سفر خورشید در صور فلکی) را طوری تنظیم میکنیم که دی ماه –زمان تولد مسیح- را با حضور خورشید در برج جدی (بز-ماهی) میشناسیم. آغاز دی به عنوان زمان طولانی ترین شب سال مقابل آغاز تیر ماه به عنوان زمان طولانی ترین روز سال قرار میگیرد و وقتی طولانی ترین شب سال در برج جدی باشد، طولانی ترین روز سال در برج سرطان (خرچنگ) قرار میگیرد. زمانی که خورشید به برج جدی وارد میشود، صورت فلکی قیفاووس که تمثال شاهان است، در آن تکه از آسمان قرار دارد و دراینجا ما باید شاه را در مسیح شناسایی کنیم. در این صورت فلکی، دو ستاره به نام های ارائی (چوپان) و "الفیرک" (گله) وجود دارد که تولد مسیح در بین چوپانان و گله هایشان را نشان میدهد. اما مسیح در آخور متولد میشود و علت، این است که مسیح، خورشید از نو متولد شده است و هنوز به دوران درخشش خود در درازترین روز سال وابسته است چون در صورت فلکی سرطان، ستاره ای به نام "کندوی عسل" وجود دارد که در قدیم، بیشتر به نام "آخور" شناخته میشد. ورود مسیح به برج جدی نه فقط با تولد او بلکه همچنین با دوران وسوسه ی او توسط شیطان نیز شناخته میشود. تلاش شیطان برای وسوسه کردن مسیح، در دوران چهل روزه ی اقامت مسیح در طبیعت و دوریش از نظم تمدن اتفاق می افتد. 40 یکی از اعداد تکراری در اساطیر و اغلب مرتبط با آزمایش های الهی است. این، تکرار برهه ی چهل روزه ی اول زمستان است. چون از دید کشاورزان قدیم، 40روز طول میکشد تا آب و هوای سخت اول زمستان، تعدیل شود و گرمای خورشید بر سرمای زمستان یک پیروزی قطعی به دست بیاورد و مسیح در طبیعت هم خورشیدی است که در حال غلبه بر سرما و تاریکی زمستانی است؛ سرما و تاریکی ای که از نظرگاه اخلاقی، با شیطان وسوسه گر عوض شده است. توجه کنید که در سپیده دم امت یهود هم قوم بلافاصله پس از خروج از مصر و آمادگی برای استقلال، بایستی چهل سال سرگردانی در بیابان را تحمل میکرد که این چهل سال آزمایش رهبر و قومش معادل 40روز آزمایش عیسی مسیح است.:

“PROOF THAT JESUS CHRIST WAS A SUN GOD”: MALIK JABBAR: CHRISTMYTH.COM

اگر ساتورن/کرونوس مظهر غلبه ی تاریکی باشد، ژوپیتر/زئوس نماینده ی روز و اوج قدرتش در انقلاب تابستانی (درازترین روز سال) مقابل ساتورنالیا در انقلاب زمستانی (درازترین شب سال) است. بنابراین گله و چوپانی که در ساتورنالیا خوشگذرانی میکنند در هر حال باید به آغل زئوس برگردند و منشا اعتبارشان (عیسای متولد در کریسمس) در خود آخور زئوس به دنیا آمده و تحویل چوپانان داده شده است. تمام زمان هایی که بشر مدرن برای لذتجویی، اخلاق و قانون را موقتا زیر پا میگذارد جانشینان ساتورنالیا و هالووین هستند که در آن، فرد انسانی درست مثل مسیح، جامعه ی قانونمند را به مقصد طبیعت و حکومت غرایز حیوانی ترک میکند، ولی آخر باید به قلمرو جامعه ی قانونمند ژوپیتری برگردد و به آن خدمت کند و در این هنگام، باید بر وسوسه هایش غلبه و خود را مقید کند. بر اساس قانونی نانوشته، زمان کلیشه ای برای خوشگذرانی های دیونیسوسی، شب است، یعنی همان هنگامی که تاریکی غلبه میکند و خورشید موقتا شکست میخورد، همانطورکه در چرخه ی سالانه این اتفاق در انقلاب زمستانی رخ میدهد.

نکته ی مهم دیگر این که ورود عیسی به انقلاب زمستانی همتای ورود خورشید و خدای فصل ها و گیاهان به جهان زیرین و بازگشت پیروزمندانه اش از آن است. همراه مسیح/قیفاووس، گله ی انسانی هم مدام به دنیای دیگری میرود و وقتی از آن بیرون می آید چیزی از چراگاه آن در خود دارد. تاکنون به طور مرتب دیدیم که از ابتدای مدرنیته مدام اجتماع انسانی از طبیعت خدادادی وارد دنیای غیر طبیعی صنایع میشد و وقتی به واقعیت بازمیگشت در اثر گوشتی که از چرای جهان هنوز غیر طبیعی دریافت میکرد نیرویی برای تبدیل دنیای طبیعی به دنیای مجازی ای که هنوز فقط در داستان های مدرن علمی-تخیلی یافت میشد پیدا مینمود تا این که کم کم جهان غیر طبیعی تبدیل به جهان طبیعی شد. بعد از آن و درحالیکه دنیای غیر طبیعی سابق، اکنون کل دنیای فیزیکی بود، یک دنیای حتی غیر طبیعی تر در عالم رسانه خلق شد و انواع شوها و فیلم ها و مدهای جدید تجاری مدرنیته را پوشش داد و باز هم متداوما گله ی انسانی به درون این دنیای مجازی رفت و هر بار که بیرون آمد تغییر جدیدی کرده بود تا این که دنیا اینقدر مجازی شد که به جهان شبکه های اجاتماعی تبدیل شد، جهانی که انسان ها امرزه آنقدر در آن زندگی میکنند که فروپاشیشان در آن دنیای غیر فیزیکی میتواند به فروپاشیشان در دنیای فیزیکی بینجامد. آنطورکه کیوران مک مائن از یونیورسیتی کالج دوبلین توضیح میدهد، حتی در آستانه ی شکل گیری شبکه های اجتماعی که مک مائن ترجیح میدهد برایشان از اصطلاح "رسانه ی اجتماعی" استفاده کند، آفت اصلی این نوع ارتباط گیری مجازی که هنوز زیست مجازی نشده بود در حال اکتشاف بود:

«دراینجا به دوره ای دقیقا پیش از ظهور رسانه ی اجتماعی بازمیگردیم: داستان غم انگیز کارمن ارموسیو Carmen HERMOSILLO[معروف به HUMDOG]. در سال 2008 او یکی از نخستین نمونه های معروف مرگ مرتبط با اینترنت بود. پیش از آن که فوت کند، در نسل اولیه ی رسانه ی اجتماعی بسیار فعال بود. این تابلوی اعلانات الکترونیکی که به لینک الکترونیک کل زمین یا به اختصار "ول"wellشهرت داشت، در سال 1985 تاسیس شد و تا به امروز نیز فعال است. ول شماری سرویس مانند ایمیل و صفحات وب خصوصی ارائه میدهد، اما بیشتر به خاطر تالارهای گفتگو که به تالارهای کنفرانس نیز معروفند، شناخته است. دراینجا بود که ول تا اواسط دهه ی 1980 و اوایل 1990 اولین نمونه های بسیاری از جنبه های فرهنگ اینترنتی را در نظر گرفت که اکنون همگی با آنها کاملا آشنا هستیم و همین جا بود که دقیقا ایده ی "جامعه ی مجازی" بنیان نهاده شد. مناظره ها بر سر آزادی بیان و اهمیت دوستی های آنلاین همگی دراینجا اتفاق افتاد و معمولا با نوعی "شعله ور شدن" همراه بود که هنوز مشخصه ی هم پیوندان کامپیوتر واسط است. اعضای آن شامل پیشگامان اولیه ی اینترنت مانند جان پری بارلو و نیز کارمن ارموسیو بودند. او در بسیاری از گروه های آنلاین دیگر هم حضور داشت اما حضور او در ول است که از همه بیشتر به آن علاقه مند هستیم. بسیاری از جوامع الکترونیک اولیه مانند ول آکنده از نوعی عقیده ی آرمان گرایانه بودند، اگر نگوییم عقیده ی آرمانشهری. شاید اغلب به صراحت شعار قدیمی فیسبوک بیان نمیشد –"فیسبوک به شما کمک میکند با افراد زندگی خود ارتباط برقرار کنید و با آنها اشتراک گذاری کنید"- اما این روحیه ی مثبت در مجموع باعث توسعه ی جامعه ی آنلاین به مدتی طولانی شد. کارمن ارموسیو یکی از اولین مشارکت کنندگان در گروه های آنلاین بود و یکی از نخستین کسانی هم بود که این تفکر را بی ارج و قرب کرد. در مقاله ای در سال 1994، "صدای پاندورا: در باب جامعه در فضای مجازی" ارموسیو با بیان این نکته شروع میکند که تصور میکرد تعامل آنلاین با افراد همانند تعامل با افراد در هر جای دیگری باشد، اما مشخص شد که اینطور نیست. او در ادامه به توصیف شماری از حوادث آزاردهنده ای میپردازد که در ول رخ داده بودند، مانند زمانی که نمونه های خیانت آشکار و اختلافات خانوادگی در کنفرانس های الکترونیک آن اتفاق می افتاد و به روزها و روزها مکالمه های احساسی کشیده میشد. از همه مهمتر، او اشاره کرد که آنچه این حوادث را با جریان عادی امور در ول متفاوت میکند این است که صاحبانشان تصمیم میگیرند آنها را از سوابقشان پاک کنند. برای ارموسیو همین پاک کردن است که به ما مجال میدهد ببینیم در حالت عادی چه اتفاقی می افتد: درواقع، مکالمه های بسیار احساسی، ترافیک وبسایت را بالا میبرند. او اینطور استدلال میکند:

"آنچه دراینجا میفهمم این است که جامعه ی الکترونیک، تشکیلاتی تجاری است که خیلی خوب با روند فزاینده ی غیر انسانی شدن در جامعه ی ما مطابقت دارد: این جامعه از ما میخواهد تعاملات انسانی را کالایی کنیم و صرف نظر از هزینه ی انسانیش از این نمایش لذت ببریم."

کارمن در جای دیگری از مقاله ی مذکور مینویسد که گمان میبرد فضای مجازی به این دلیل وجود دارد که که همانطورکه ژان بودریار آن را توصیف کرد، خالص ترین تجلی توده ی مردم باشد. وی در ادامه میگوید که فضای مجازی سیاهچاله است؛ انرژی و شخصیت را جذب میکند و سپس آن را همچون یک نمایش بازنمایی میکند. [حواستان باشد که سیاهچاله نور را در خود زندانی میکند همانطورکه جهان زیرین، خورشید را در خود زندانی میکند.(پ.ج)] به عبارت دیگر، با این که ول، به گفته ی او، "یک حالت هیپی قدیمی" داشت و آن فضای مجازی "نوعی جزیره ی رستگاران" تلقی میشد که در آن "افراد آزادند فردیتشان را بروز دهند و بیان کنند"، واقعیت قدری متفاوت است: منطق اصلی آن تجاری است. به همین ترتیب، شایعات آدمربایی [سه نوجوان در اورشلیم] پخش شده در واتساپ را به یاد بیاورید. وقتی آنهایی که قانون بایکوت خبری را شکستند در ابتدا اطلاعاتی را به اشتراک گذاشتند، نه فقط درآنجا هیچ مرجع اخلاقی مشهودی وجود نداشت که به آنها یادآوری کند انجام آن کار غیر قانونی است، بلکه آنها حتی به این فکر نکردند که دارند حجم زیادی از ترافیک شبکه را به واتساپ انتقال میدهند. به این لحاظ، زمانی که افراد در این فضاها درگیر مکالمه هایی با بار عاطفی میشوند، نمایشی ایجاد میشود که ترافیک اینترنت را هدایت میکند. بنابراین دشواری های روان شناختی شخصی ما به چیزی با ارزش تجاری تبدیل میشوند: ما خودهایمان را کالایی میکنیم. درک این برای بسیاری از افراد راحت نیست و با این اوصاف، مقاله ی ارموسیو باعث دلواپسی زیادی در ول شد که او هر از گاهی خود را از آن دور نگه میداشت. داستان او پایانی غم انگیز داشت و باید درباره ی پیامی که برای ما دارد با دقت فکر کنیم. "ارزش" ما برای رسانه ی اجتماعی چیست؟ شایان ذکر است که پروفایل ارموسیو همچنان در لینکدین فعال است. با این که او بیش از یک دهه است که فوت کرده است، آن سرویس رسانه ی اجتماعی همچنان تولید محتوا میکند.» ("روانشناسی رسانه ی اجتماعی": کیوران مک مائن: ترجمه ی ماندانا افتخار: نشر نو: 1402: ص120-117)

مک مائن در ادامه شرح تحقیق کزینسکی، استیل ول و گرپل درباره ی تولید محتوای مجازی را میدهد و نتیجه میگیرد:

«تحقیق کزینسکی به تمام معنا ... نسخه ی پخته تری از آنچه ارمن ارموسیو در موردش هشدار داد [را نشان داد]: کالا شدگی روانشناسی. حضور شما در رسانه ی اجتماعی اساسا شکل یک محاسبه ی احتمال را به خود میگیرد: چقدر احتمال دارد که روی یک تبلیغ مشخص کلیک کنید؟ این گونه است که ارزش شما تعیین میشود.» (همان: ص123)

این چیزی نیست که دولت ها به تنهایی موفق به آن شده باشند بلکه پشتیبانی جمعیت انبوه انسانی را با خود دارند که کمتر کسی از اتباع جرئت حرکت کردن برخلاف جریانشان را پیدا میکنند و اگر هم این جرئت را به خرج دهند، باید تاوان دهند. کارمن ارموسیو شخصا این تاوان را پرداخت. به نوشته ی کاترین دی در "نیو آتلانتیس"، ارموسیو با توصیف مشاهداتش از «کابوس آنلاین»، «هویتشناسی هیستریک»، «رویا فروشی» و «فروش روح» فرد توسط خودش به صورت اینترنتی، و این که دورنمای شبکه های اجتماعی، جای کمی برای پیوند راستین و بی خطر انسان ها به جای میگذارد، باعث ناراحتی کسانی شد که انتظار داشت با آنها در اینترنت متحد شود و بنابراین مدام بیشتر به انزوا گروید و سلامتیش دچار نقصان روزافزون شد. بعضی معتقدند کارمن ارموسیو با نخوردن عمدی قرص های قلبش، "خودکشی بی عملانه" کرده است. البته خواهرش میگوید او به سبب عوارضی که احساس میکرد از داروها بر جنبه های دیگری از سلامتیش وارد آمده اند از مصرف آنها خودداری کرد. ولی هیچ کدام از این احتمالات، چیزی از رنجی که کشید کم نمیکنند.:

“SELLING THE DRAMA”: KATHERINE DEE: THE NEW ATLANTIS: SPRING 2023

این مقاومت در مقابل صلاح جمعی و تن دادن به زمانه با پیروی از اکثریت، یک گذشته ی مذهبی دارد که مسیحیت، آن را تشدید کرده است. "ملک ه.جبار" معتقد است با توجه به این که داستان مسیح پسر یهوه و مریم، شکل تحریف شده ی حاصل اتحاد دو خدای آسمان و زمین باشد، مسیح برابر با روح جهان خواهد بود چون نیرویی آسمانی است که از طرف پدر-آسمان یا قلمرو روح در مادر-زمین یا دنیای فیزیکی حلول کرده و از ترکیب آنها کل نیروهای حاکم بر جهان را ایجاد کرده است. بنابراین این انگاره که مسیح معصوم از گناه بود و نمیتوانست اشتباه کند و هرچه گفته و کرده است، درست و الهی است، درواقع فرافکنی روح طبیعت به یک شخصیت انسانی ساختگی است. چون طبیعت هم همه چیزش کامل است و هیچ کدام از نیروهای طبیعت مربوط به قبل از خلقت انسان، نمیتوانند گناه کنند، چون خداوند آنها را بنا به مصلحت خود همانگونه آفریده است که باید باشند. آنها از خود اراده ای ندارند و اراده فقط با انسان به وجود آمده است. پس اعمال آنها حتی اگر سبب تغییر طبیعت شود درست است و روح جهان/مسیح با تبدیل به زمان یعنی نیرویی که موجودات را به مرور از بین میبرد تغییر را تصدیق میکند. گردش زمان با آمدن شب و روز در اثر حرکت خورشید اتفاق می افتد و مسیح در تشبیه به خورشید، زمان و تغییر را مدیریت میکند. مرگ و نوزایی مسیح در زمستان به جای مرگ خورشید در غروب و زنده شدن مجددش در صبح هم میتواند استعاره ای از چرخه ی تغییر جهان باشد. روایات قدیمی میگویند که این اتفاق قبلا افتاده است. در کتاب خنوخ، جایی که نوح پیش جدش خنوخ میرود، خنوخ خطاب به نوح پیشبینی میکند که در یک فاجعه ی عظیم جهانی، بیشتر زمین یخ خواهد زد و فرشتگان، زمین را ترک خواهند کرد و این بعد از آن اتفاق خواهد افتاد که در منظره ای هولناک، رودخانه های عظیم آتش از زیر زمین به همه سمت جاری خواهد شد. جبار، این را به جابجایی عظیم ماگما مرتبط میداند که فقط در اثر تغییر محور زمین اتفاق می افتد و فاجعه ی مربوطه باید جلوه ای از همان اتفاقی باشد که باعث شده است محل عمود آسمان در قطب شمال، از ستاره ی ثعبان در صورت فلکی تنین یا اژدها (دراکو) به ستاره ی قطبی در صورت فلکی دب اصغر (اورسا مینور) جابجا شود. یخ زدن گسترده ی زمین، در زمینشناسی، با دوران موسوم به عصر یخبندان در اعصار ماقبل تاریخ شناخته شده است، ولی در گزاره های ملل، خاطرات روشنی از زمانی که ستاره ی قطبی در تنین بود وجود دارد. تغییر محور زمین در دوره ی تمدن، میتواند عدم تطابق قبله ها و جهتبندی های جغرافیایی در بعضی آثار باستانی را نیز توضیح دهد.:

ASTROLOGICAL CYCLES AND AGES: MALIK JABBAR: CHRISTMYTH.COM

زمستانی که در آن زمان جهان را فرا گرفت با زمستان امروزی بازآفرینی میشود و مسیحی که در عید پاک در اعتدال بهاری از قبر خارج میشود، همان روح دنیا است که بر این زمستان تاریک غلبه کرده است. در کنار عید پاک مسیحی، عید فصح هم یک نسخه ی یهودی اعتدال بهاری است و سالروز خروج بنی اسرائیل به رهبری موسی از مصر را نشان میدهد. بنی اسرائیل در پشت سر خود، یک مصر بلازده به جا گذاشته اند که میتوانند انعکاسی از فجایع نابودی دوره ی پیشین جهان در خود داشته باشد. آنها با گذر از یک پهنه ی آبی به سرزمین جدید که جهان جدید است وارد میشوند و مصریان در آن پهنه ی آبی از بین میروند. این نسخه ی دیگر نابودی ملل به جز امت نوح در سیل بزرگ است. سفر پیدایش، زمان پایان سیل نوح را روز هفدهم از ماه هفتم تقویم مذهبی عبری میخواند که برابر میشود با روز دوم عید فصح. این سیل هاویه، معادل تهاموت اژدها است که همان روح صورت فلکی تنین و برابر با عمود قبلی جهان است که با طغیان علیه فرزندانش، نظم جهان را مختل کرده است تا زمانی که در عمود جدید جهان یعنی قطب شمال جدید جهان به شکل صورت فلکی دب اکبر (اورسا میجر) که مادر دب اصغر است مستقر میشود و نظم جدید حاکم میگردد. دب اکبر از دید قدما هفت ستاره داشت که در هفت ستاره ی دب اصغر تکرار میشدند و معادل همان هفت خدای اختری متجلی در هفت ستاره ی کلدانی و هفت آسمانشان هستند که هفت روز هفته را میسازند. آنها در شکل جهنمی و هاویه گونشان به شکل هفت جن بلاخیز دوزخ در افسانه های کلدانی بازآفرینی میشوند. جرالد مسی مینویسد کلدانیان معتقد بودند از جادوی این هفت جن است که «از صلب مرد، زن به وجود می آید». بنابراین هفت جن دوزخ عامل پیدایش جنس زن بودند و مسی، این را به این اعتقاد متصل میکند که قطب شمال به عنوان یک سرزمین سرد و تاریک و تاریک ترین قسمت زمین شناخته شده ی اسبق، تمثیلی از دوزخ و جهان زیرین بود و هفت جن دوزخ، همان هفت ستاره ی دب اکبرند که این صورت فلکی را به صورت یک الهه میساختند. این الهه درواقع خود تهاموت است و در مصر به نام های خپت و آپت و بیشتر تااورت شناخته میشده و ترکیبی از جانوران دهشتناک منجمله اسب آبی و تمساح را نشان میداده که تمثال های مصری اژدهای دریاییند. بنا شدن قطب شمال، معادل بند شدن آسمان روی زمین است که به "شو" خدای هوا و نسخه ی قبطی اطلس نسبت داده میشود. شو کسی است که در رهبری هفت خدا قب یا زمین را از نات یا آسمان جدا کرده است. در اساطیر کلدانی، جدایی آسمان و زمین از هم کار مردوخ است که این دو را از دو تکه کردن جسد تهاموت حاصل آورد. اما قبل از آن، ظاهرا در کالبد هاویه ای خود تهاموت، تفاوتی بین آسمان و زمین بود بی این که آنها هنوز آسمان و زمین باشند و در این مرحله از جدایی انشار و کیشار صحبت میشود که نام هایشان به ترتیب به معنی صاحب آسمان و صاحب زمین است. در این مرحله، آسمان و زمین، هر دو از جنس آبند و در هاویه ای قرار میگیرند که قبطیان از آن با عناوین "نو" و "نون" یاد میکنند. بسیاری از قدما آسمان را به سبب این که آب باران از آن می آید، بیشتر آبی یا آبگون میپنداشتند. بنابراین آسمان به الهه نزدیکتر پنداشته میشد و ظاهرا علت این که قبطیان آسمان را الهه پنداشته و "نوت" یا نوی ماده مینامیدند، همین است. در زبان ایرلندی یکی از نامهای آسمان "نیون" Nion بوده است. تفنوت خواهر شو و همکار او در دا کردن آسمان از زمین هم الهه ی رطوبت هوا است. قب یا زمین که شکل جامد شده ی آب است، در وضعیت ثانویه نسبت به او نرینه تلقی میشود و تجلی نظم ماوراء الطبیعی منعکس شده در هاویه و متشبه به نوزایی خدای نرینه ی نظم به شکل فرزند باکره زاد او است. بنابراین نظم جهان با مسیح تطبیق میشود که در ابتدای عصر حوت یا صورت فلکی ماهی به دنیا آمد و به همراه مادر آبزیش مریم به شکل دو ماهی در آن صورت فلکی جای گرفتند. تصور این که زمین، لاک یک لاکپشت عظیم است همانطورکه در تمثال های شرق دور مدام تکرار میشود، وابسته به این تصور است که ماهی زمین به شکل یک مخلوق نیم آبزی-نیم خشکی زی تکامل یافته است. اما این برداشت ها همه ثانویه و مربوط به فرافکنی جهان پس از نظم به هاویه ی آغاز پیدایش است. چون اگر الهه اولین زن باشد و فقط توسط هفت جن دوزخ ایجاد شده باشد، خدایان پیش از او همه باید مذکر بوده باشند. در متن مصری موسوم به کتیبه ی اسفنکس، اطلاعاتی درباره ی این خدایان وجود دارد. اسفنکس یا شیر-انسان که در قبطی «آخر» نامیده میشود، در جهان زیرین استراحت میکند و در این استراحت که همان استراحت خورشید در جهان زیرین است، ترکیب تجسم های انسان و شیر از خدای خورشید به نظر میرسد. شرایط جهان زیرین شبیه شرایط آغاز گیتی توصیف میشود زمانی که تاریکی و اربابش سوت بر جهان حکومت میکردند تا این که هورس علیه سوت شورید و در خارج از قلمرو سوت، قلمرو روشنایی را پدید آورد و این دو قلمرو، دو قطب شمال و جنوب به نمایندگی از شمال یخ زده و جنوب استوایی را ایجاد کردند که فقط با تعادل آنها زمین شکل گرفت. هورس مجسم به شاهین طلایی رنگ به نشانه ی روشنایی است درحالیکه سوت مجسم به کلاغ یعنی پرنده ای است که رنگ پرهایش به رنگ تاریکی است. در زبان های سامی قدیم، لغات «غروب» به معنی آغاز تاریکی و «غراب» به معنی کلاغ همریشه بودند. جالب این که در این کتیبه سوت و هورس هر دو در زمره ی هفت خوطی هستند: هفت نیرو از "نونو" ها یا نیروهایی از جنس نون که در خدمت پتاح تانن خدای خلقتگرند. آنها در تجسم آبگون و جهان زیرینی خود به آب های زیرزمینی تشبیه میشوند که به سطح زمین آمده اند و به 7شاخه ی جریان آب تبدیل شده اند که زمین را به 7خشکی تقسیم کرده اند. آنها در سفر از میان آب به مقصد حیات زمینی، معادل "کابیری" یا 7کبیر در افسانه های فنیقی-یونانی هستند که ملوانانیند که با سفر به سواحل سرزمین ها تمدن و صنعت را در آنجاها مستقر میکنند. خود پتاح نیز در تشبیه به موجودی آبی که به زیست زمینی جهش یافته است گاها به قورباغه تشبیه میشد: جانوری که در ابتدای زندگیش به شکل یک ماهی است و بعدا به چهارپایی تبدیل و روی زمین مستقر میشود ولی هنوز برای زیست به آب نیازمند است. در لقب "تانن" برای پتاح، "تا" به معنی زمین و "نن" همان نون یا آب های هاویه است و زمینی را نمایندگی میکند که هنوز در هرج و مرج و قلمرو تاریکی به سر میبرد. پتاح تانن خلقتگری را مانند یک سفالگر انجام میدهد و در این حالت به یک جعل یا سوسک سرگین غلتان موسوم به خپری تبدیل میشود و درست مثل جعل که به سرگین شکل جدید میدهد، او نیز به گل های زمین اشکال جدید میدهد. خپری نام رع خدای آسمان قبطی نیز هست وقتی به شکل یک جعل، خورشید را همچون یک سرگین، از شرق جهان به غرب جهان میغلتاند. هفت نونوی در خدمت او با مکمل کردن ارواحشان نسبت به هم، یک روح یگانه به دست می آورند که "علی" نام دارد. این نام، درواقع یکی از نام های "ال" یا "ایلی" یا "اله" یا "الوهیم" خدای کلی سامی است که در تورات با یهوه تطبیق شده است. در پاپیروس کاهن معبد پانوپولیس به سال سیزدهم حکومت «الکساندر پسر الکساندر» مکمل این اسطوره را می یابیم. دراینجا پتاح تانن که «پتاح خپری» نامیده میشود، معمار آمنتا یا جهان زیرین است و با ازیریس تطبیق شده و ملقب به «خالق سخنگو» است. او پس از خلقت جهان توسط "علی"، یک نیروی هشتم به آنها اضافه میکند که "مآ" یا الهه ی قانون است و قوانین جهان جدید را تعیین میکند. با اضافه شدن مآ، هشت نیرو به شکل چهارچوب مکعبی جهان مادی در چهار گوشه ی زمین و آسمان مستقر میشوند و جهان سر و ته می یابد. مآ معادل آپت، تفنوت و هاثور دیگر الهگان مصری است. هاثور، الهه ی زمین، پر قصه ترین آنها است. او مجسم به گاو است که نسخه ی خشکی زی اسب آبی، جانور محوری آپت آبگون است. دب اکبر –تجسم آسمانی آپت- از پای کنده شده ی صورت فلکی ثور یا ورزاو ساخته شده که خانه ی زهره است و هاثور، الهه ی زهره به شمار میرود و ازاینرو در گاو تجلی می یابد. هاثور در هفت ستاره ی دب اکبر ضرب میشود و به هفت گاو ماده تشبیه میشود. این تکثیر در هفت، وابسته به انعکاس روح مآ در علی هفتگانه است و از طریق آنها کلیت جهان پیشین است که به تمام موجودات و درواقع خدایان یا فرشتگان، حالت دوجنسه میدهد. این دوجنسگی، خدایان را در دو توصیف منعکس میدهد: در فرم انسانیشان به شکل مردانی زن مانند و در فرم غیر انسانی به شکل جانوران یا ترکیباتی انسانی-حیوانی که درست مثل بیشتر حیوانات، تشخیص نر و ماده شان به سادگی ممکن نباشد. حتی از این دوجنسگی در ارتباطش با سیاهی، تفسیر به قبایل سیاهپوست افریقایی شده که گاهی تشیص مردان و زنانشان از هم در نگاه اول مشکل است. با ضرب شدن علی در جنبه های مردانه و زنانه شان، آنها از 7به 14 تکثیر میشوند که تعداد شب هایی است که هلال ماه کامل میشود و در این حالت، اساس تقویم قمری میگردند. هفت روز اول ماه قمری که مبنای اصلی تعیین هفته است، علی یا خدایان هفتگانه را به شکل مراحل مختلف یک خدا نشان میدهد. در انعکاس روح جهان به این 7روز، این هفت مرحله معادل هفت مرحله ی پیدایش جهان در تورات میشود. منتها فقط شش روز، روزهای خلقتند و روز هفتم یعنی سبت یا شنبه، روزی است که یهوه از خلقت فارغ شده و به خواب رفته است. خواب یهوه/ال در پایان هفته مابه ازای استراحت خورشید در جهان زیرین در پایان روز است و او در این حالت، به خورشید غروب تبدیل میشود که آتوم نام دارد، نامی که در اساس همان "آدم" عبری است. در کابالا آدم برابر با یهوه و در این حالت، نامبردار به آدم کدمون است که به حالت وحدت وجودی، روح کل جهان را در بر میگیرد ولی بیشتر در انسان تجلی میکند. جدا شدن حوا از آدم در بهشت، همان جدا شدن یهوه از جنبه ی مادینه اش خوخمه است و تا قبل از این، این دو حکم یانگ و یین یعنی نیروهای نرینه و مادینه ی جهان در اساطیر چینی را دارند که در دایره ی سیاه و سفید "تای چی" به هم آمیخته اند. بنابراین روز هفتم یعنی سبت یا شنبه که روز خواب یا مرگ موقت خدا و پایان یک جهان است، روز تجزیه ی خدایان دوجنسه به موجودات میرنده ی نر و ماده است که با اخراج آدم و حوا از بهشت به جای ورود آدم کدمون به جهان زمینی جدید، به عنوان نیروهای مولد حیات در جهان جدید عمل میکنند و همگی در یهوه جمع آمده و بخشی از اویند. پس خواب یهوه که مرگ موقت او است معادل نزول مسیح به سطح زمین است و مسیح با هورس تطبیق میشد که از دوزخ یا قلمرو سوت خارج شده است. هورس خدای خورشید است که هر روز به کالبد مادر و همسرش هاثور وارد میشود و فردا صبح از نو از او متولد میشود و هاثور تجسم زمینی تر آپت یا تهاموت دوزخی است. در روایتی ترکیبی تر و احتمالا جدیدتر، هورس معادل ازیریس است که توسط برادرش سیت/سوت کشته شده و به جهان زیرین رفته است ولی به صورت هورس از نو از همسرش ایزیس متولد میشود و با سیت میجنگد. هورس همزمان پسر ازیریس تلقی میشود که بعد از سقوط پدرش به جهان زیرین متولد شده است. همانطورکه دیدیم پتاح جهان زیرین، با ازیریس تطبیق میشود و پتاح پسری به نام "یو" دارد که در سوریه، نامش تلفظ دیگری از یائو یا یاهو است؛ خدایی که یهوه ی یهودی از تصرف در او ساخته میشود. بنابراین یو به اندازه ی ازیریس و پتاح، از هبوط یک روح الهی در جهان زیرین حاصل می آید و این هبوط را هر روز آتوم یا خورشید غروب تکرار میکند. پتاح خپری برای آتوم، باغ زیبایی به نام "اعارو" در آمنتا ساخته است که در هنگام اقامت در جهان زیرین، در آن به سر میبرد. روشن است که باغ آتوم، نسخه ی دیگر باغ آدم یعنی بهشت عدن است. در باغ اعارو، کوهی به نام هوتپ وجود دارد که به عنوان یک کوه بهشتی در قلمرو تاریکی، به صورت کوهی به همین نام در محل عمود جهان در قطب شمال بازسازی میشود و در قله ی آن در آسمان، باغ بهشتی رع قرار میگیرد تا داستان بهشت آسمانی با بهشتی که در دوزخ قرار دارد ترکیب گردد. نکته این که باغ بهشتی در دوزخ زمینی، محصول ترکیب نیروهای زمینی و آسمانی است و اگر همه ی موجودات باغ بهشت و بعدا زمین، از این اتحاد به وجود آمده باشند، فقط انسان است که با تجلی اراده ی الهی در او، به حد معقولی خداوندی است درحالیکه بقیه بیشتر محصول نیروهای جهنمیند و جهنمی بودنشان در زیست غریزی فارغ از اخلاقشان متجلی میشود. در منابع خاخامی یهود آمده است که فقط بنی اسرائیل –که همه ی یهودیان از آن تلقی میشوند- از جنس آدم ابوالبشر و دارای روح الهیند و «گوییم» یا نایهودیان، جانورانی در شکل انسانند و اجدادشان حیواناتی با روح حیوانی بودند. جرالد مسی، این عقیده را سوء استفاده از مشاهده ی مردمان بدوی میخواند که ارواح جانوری را میپرستند و جانوران توتمی را اجداد خود میخواندند. به هر حال، از دید مسی، احتمالا در ابتدا یهود و هیچ ملت دیگری فرصت داشتن یک بهشت روحانی ویژه ی خود –به آن اندازه که اعارو ویژه ی آتوم و عدن ویژه ی آدم باشد- را نداشتند چون ایده ی تقسیم تقویم به هفته های هفت روزه یک ایده ی جهانی نیست. جالب اینجاست که در هاوایی و پولینزی، ما همچنان ایده ی خلقت جهان در 6روز را داشتیم ولی از روز هفتم برای استراحت خداوند خبری نبود و در دوره های تقویمی، روز ششم مابه ازای روز استراحت و تفریح بود چون تکمیل خلقت جهان در بهترین حالت خود را نشان میداد که زمین اولیه را در جایگاه بهشت از دست رفته معرفی میکرد.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: CHAP2

میتوان گفت در ابتدا خدای هفتم، جمیع 6خدا بوده همانطورکه در زرتشتی گری، اهوره مزدا جمیع 6 امشاسپند و هفتمین آنها است. بنابراین تعجبی ندارد که به مانند پولینزی و هاوایی، در اسلام هم روز تفریح، روز ششم و معادل جمعه در هفته است. همانطورکه دیدیم، این روز، متعلق به زهره یا عاثتر خدی نرینه ای است که به دو حالت نرینه و مادینه ظاهر میشود و میتوان تبدیل او به دو فرم آسمانی (نرینه) و زمینی (مادینه) را همان جدا شدن زمین و آسمان از هم توسط مردوخ دانست. سقوط زهره در فردای جمعه به سبت یا دوزخ، همان تبدیل پای ورزاو ثور -خانه ی زهره- به دب اکبر موکل قطب شمال (مابه ازای جغرافیایی دوزخ) است. منتها تقسیم خدای زهره به دو فرم نرینه و مادینه که همان تقسیم آدم کدمون به آدم و حوا است، به دوران این سقوط و زمان اقامت او در باغ بهشتی احاطه شده توسط وحشت دوزخ برمیگردد. این، وقت خری برای ورود به دوره ی جدید خلقت با یک جهنم موقتی است. چون اگر زهره که همان لوسیفر یا شیطان سقوط کرده است، در خود روز ششم خلقت، سقوط کرده و باافاصله وارد جهان مادی شده باشد، ما الان در جهنم زندگی میکنیم. پس شما یهوه را به جای آدم کدمون در تجسم انسانی دیگرش یعنی عیسی قرار میدهید که در روز ششم هفته یعنی جمعه اعدام میشود و به جهان زیرین میرود و فردایش سبت/شنبه یعنی روز استراحت یهوه را در نبرد با اجنه ی دوزخ میگذراند و پس فردا در یکشنبه –روز خورشید- مانند خورشید طالع، پیروزمندانه از دوزخ خارج میشود و چرخه ی خلقت تکرار میگردد.

این نقشه در عین حال میتواند بازسازی بهشت بعد از سقوط موقتش در دوزخ را به صورت چیزی متفاوت از اول توجیه و تایید کند. ما این را در مقایسه ی دو فراز ظاهرا متناقض از قرآن درباره ی برسازی گیتی می یابیم.:

1-« هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السماء فسواهن سبع السماوات و هو بکل شیء علیم.» (سوره ی بقره: آیه ی 29)

«او خدایی است که هرآنچه در زمین است را برای شما خلق کرد و پس از آن، به خلقت آسمان ها نظر گماشت و هفت آسمان را بر فراز یکدیگر برافراشت و او به همه چیز دانا است.»

2-«اانتم اشد خلقا ام السماء بناها رفع سمکها فسواها و اغطش لیلها و اخرج ضحاها والارض بعد ذلک دحاها» (سوره ی نازعات: آیات 27 تا 30):

«آیا آفرینش شما دشوارتر است یا آسمانی که [خدا] آن را بنا کرده است؟سقفش را برافراشت و آن را درست کرد و شبش را تیره و روزش را آشکار گردانید و پس از آن، زمین را با غلتانیدن گسترد.»

در گزینه ی اول، خدا ابتد ا موجودات زمین را آفریده و سپس هفت آسمان را بر بالای زمین استوار کرده است درحالیکه در گزینه ی دوم، خدا ابتدا آسمان ها را ساخته و بعد زمین را در زیرشان با غلتانیدن گسترانده است. درواقع علت این است که داریم درباره ی دو برهه ی مختلف خلقت صحبت میکنیم:

1-دوران قبل از تدوین نظم که در آن، موجودات زمین در تصاویر قبلیشان یعنی آنوناکی های دوران قبل از بی نظمی تهاموت و یا قبل از وقوع سیل نوح به سر میبرند.این آنوناکی ها همان فرشتگان کتاب خنوخند که با وقوع فاجعه ی جهانی، زمین را ترک گفتند.

2- دوران شکل گیری نظم که مردوخ، تهاموت را سرکوب کرده و آسمان و زمین را از هم جدا کرده است همانطورکه با فروکش سیل نوح که چشم انداز آب زمینی را به چشم انداز آسمان آبگون دوخته است و با فروکش سیل و آشکار شدن زمین، تفاوت بین زمین و آسمان حاصل میشود.

تشبیه برهه ی دوم به غلتانیدن زمین نیز به این برمیگردد که خشکی تدریجا از بستر آب غیر قابل تشخیص از آسمان بیرون می آید. دراینجا زمین الهه شده که تانیث خود را به دوران قبلیش در کالبد تهاموت فرافکنی میکند، همان هشتمین کارگر پتاح و ایجاد کننده ی چارچوب مکعب شکل معبد زمین است و جهنمی بودنش هیچ دلیلی ندارد جز این که دوران اعتقاد به او مربوط به قبل از مسیحیت متعارف و تعبیر شده به دوران شرک است که یهوه علیه آن شوریده است. با این حال، چون مربوط به دورانی است که تمدن امپراطوری ها پیشرفت چندانی نکرده و به اندازه ی امروز، موانعی مقابل ابراز شخصیت انسانی وجود نداشت، انسان ها در آن احساس راحتی بیشتری میکردند. فضای مجازی اکنون جایی برای بازسازی شصی آن دوره و دادن امکان به انسان ها برای انعکاس علایق خود در آن است و دقیقا به همان اندازه جا برای هرج و مرج آسیب رسان باز میکند، چیزی که باعث تصویب قوانین محدودکننده بر آن میشود (همین اخیرا مجلس استرالیا تصویب قانون ممنوعیت شبکه های اجتماعی برای افراد زیر 16سال را مورد بررسی قرار داده است) و احتمالا راهی را که جهان فیزیکی قبلا رفته است تکرار میکند. فضای مجازی عصر طلایی را در خود بازآفرینی کرد فقط به خاطر این که امید مردم نسبت به وعده های مدرنیست هایی که شعار آوردن عصر طلایی به دنیای فیزیکی را میدادند به باد رفت. امید در دنیای جدید مجازی هم به چنین سرنوشتی دچار خواهد شد ولی باز هم کمی طول خواهد شد. چون درست مثل دنیای فیزیکی، در مورد دنیای مجازی هم مردم انتظار دارند طبیعی باشد که باغ بهشت آن را با آسیب دیدن طی گذر از درون یک دوزخ بیابند.

مطلب مرتبط:

صلح طلبی زنانه: جمع گرایی عتیق، عصر اینترنت و آزادی زنان

ملکه ی آسمان و معبد مکعبی او: آیا ما به «عصر طلایی» جهان وارد شده ایم؟ : قسمت1

افسانه ی ملکه ی الهی که با رواج گناهکاری، قصد احیای خدا را دارد.: قسمت1

حکمت سقوط قهرمانان: شکست انقلاب ها بخشی طبیعی از روند به خود آمدن ملت ها است.

چرا لباس شاهان قدیم، شبیه لباس زنانه است؟ : غوری در یک غربزدگی دیرپاتر از تغییرات رضاخانی

آیا بدبینی ایرانی ها به مذهب، به نفع آنها است یا به ضرر آنها؟

دروغ مصلحتی مدرنیته و توافق کفر و ظهور در تنها شدن آدم ها