پشت پرده ی زندگی بازیگران نوجوان هالیوود

در سال 2013، corey feldman بازیگر فیلمهای نوجوانان در هالیوود، خاطرات دردناک زندگی خود را بیان کرد: از پدر و مادر معتاد و بداخلاقش و این که مجبور شد به عنوان نان آور خانه در فیلمها بازی کند و از این طریق به دام مردان پدوفیل هالیوود می افتاد.وی با corey haim بازیگر نوجوان معروف دیگر دوست بود.هر دو آنها یهودی بودند.حییم برای فلدمن از تجربه ی سخت تجاوزی که یک مرد بالغ در جریان فیلمبرداری فیلم لوکاس نسبت به او مرتکب شد سخن گفت.مرد، حییم را متقاعد کرده بود که در دنیای سرگرمی، دوستی جنسی بین پسران جوان و مردان بزرگتر عادی است و همه ی پسرها این کار را میکنند.فلدمن در پاسخ گفته بود: «بنابراین من پیشنهاد میکنم ما باید حول چیزی شبیه این بازی کنیم.درسته؟»

حییم و فلدمن که هر دو مورد سوء استفاده ی جنسی قرار گرفتند،در اثر شداید روزگار به دام اعتیاد افتادند.حییم در سال 2010 در سن 39سالگی در اثر اعتیاد مرد.فلدمن مینویسد:«تنها پند من صادقانه این است که کودکان را از هالیوود بیرون بیاورید و اجازه بدهید زندگی عادی داشته باشند.»

("The childhood hell of 'The Lost Boys'". nypost.com. October 20, 2013.  )

فلدمن(راست) و حییم(چپ)

چارلی شین و کوری حییم در سر صحنه ی لوکاس (1986) و سالها بعد-شین از کسانی بود که حییم را مورد استفاده ی جنسی قرار داد

 

درسی از سریال افسانه ی سه برادر

نویسنده: پویا جفاکش

 

شاید برای هر انسان درستکاری لحظات ناامیدی و پریشانی چنان شدیدی پیش بیاید که پیش خود بگوید شاید حق با ریاکاران و خیانتپیشگان باشد و درستکاری شیوه ای عبث است.برخی قسمتهای سریال چینی "سه پادشاهی" که اخیرا در ایران با عنوان "افسانه ی سه برادر" از شبکه ی تماشا در حال پخش است بر آن است که این حس بسیار کهنه و قدیمی است.این سریال یکی از چندین اقتباس انجام شده از رمان «عاشقانه ی سه پادشاهی» اثر لوگوانگ جونگ (قرن 14 میلادی) است که گزارش نیمه تاریخی-نیمه افسانه ای سقوط امپراطوری هان در قرون دوم و سوم میلادی را روایت میکند البته سریال لزوما در همه جا به رمان وفادار نیست.

نیمه ی اول این سریال بیشتر برخورد دو قهرمانی را نشان میدهد که در زمانه ای پرآشوب ظهور کرده آینده ی کشور در دستان آنها است اما به لحاظ شخصیتی به شدت با هم در تناقضند: "سائو سائو" شخصیتی جاه طلب و فریبکار است که به هیچ اصولی پایبند نیست.در مقابل او "لیوبی" قرار دارد که روحیه ای محافظه کار و سنتگرا دارد و درصدد احیای امپراطوری هان است.در قسمت چهارم زمانی که سائوسائو و لیوبی در جبهه ای واحد علیه "دنگ ژو" نخست وزیر خوناشام میجنگند سائوسائو به لیوبی میگوید که دوران هرج و مرج دوران خوبی است چون قهرمانانی چون آنها میتوانند خودشان را نشان دهند.اما لیوبی از این جمله روی در هم میکشد. 

بعدها وقتی سائوسائو خود به مقام نخست وزیری میرسد و امپراطور جوان را تحقیر میکند لیوبی در توطئه ای علیه سائوسائو شرکت میکند اما شکست میخورد و متواری میشود.حتی تصمیم به خودکشی میگیرد اما به موقع از این تصمیم دست میکشد.

پس از ماجراهای بسیار، لیوبی از دستگاه "لیو بیائو" حکمران "جینگ ژو" سر بر می آورد.لیوبیائو بیمار است و در اطرافش جنگ قدرت در گرفته است.در این کشمکش سیاسی، لیوبی مطابق خواست لیوبیائو از "لیو شی" پسر بزرگ لیوبیائو حمایت میکند و به این دلیل مورد خشم "سایی مائو" از فرماندهان لیوبیائو قرار میگیرد.

در این حین لیوبی به مردی برمیخورد که به لیوبی هشدار میدهد اسب بدیمنی دارد و همین روزها اتفاقی برای او می افتد.بهتر است اسبش را موقتا به یکی از دشمنانش بدهد تا بلا بر او نازل شود.اما لیوبی در جواب میگوید ترجیح میدهد خودش از ناحیه ی این بدیمنی صدمه ببیند تا این که شخص دیگری را قربانی کند.

ازقضا جشن خرمنکوبی برگزار میشود.لیوبیائو که بیمار است، لیوبی را مامور برگزاری جشن میکند.سایی مائو از فرصت استفاده و ارتشی را برای به قتل رساندن لیوبی بسیج میکند.لیوشی ، لیوبی را از آمدن دشمن مطلع میکند.لیوبی برجا مینشیند و میگوید در تمام عمرش شکست خورده است، در همه ی عمرش فرار کرده است، دیگر فرار کردن بس است، بهتر است همینجا تسلیم مرگ شود.اما لیوشی اصرار میکند که اگر لیوبی کشته شود آتش انتقام مرگ او "جینگ ژو" را در خون فرو خواهد برد و همین لیوبی را مصمم به فرار میکند.

لیوبی در حالی که در چندقدمی مرگ قرار دارد،سوار بر همان اسب بدیمن به طرز عجیبی از رود تان میگذرد و از آسیب دشمن در امان میماند.او در اوج افسردگی در جنگل به کلبه ای برمیخورد.در آن کلبه پیرمردی به نام "سماهویی" زندگی میکند که بیشتر به "شویی جینگ" (آب-آیینه) شهرت دارد.پیرمرد دانا لیوبی را مهمان میکند و به درد دل های او گوش میدهد و به غم درون یک انسان درستکار پی میبرد.پیرمرد میگوید رودخانه ی تان سالها پیش در جنگی خونین در روزگار "چو" جسد هزاران سرباز را بلعیده است و به عقیده ی مردم، ارواح این سربازان، گذرندگان از رود را نفرین میکنند.اگر لیوبی با اسبی بدیمن از این رودخانه ی ترسناک جان سالم به در برده پس حتما دلیلی برای زنده بودنش وجود دارد و زندگانیش بیهوده نیست.این جمله به لیوبی روحیه ی زیادی میدهد و باعث میشود تا او به راهنمایی های پیرمرد گوش دهد.

ممکن است بگویید این ها همه افسانه است ولی فراموش نکنید که افسانه ها همیشه چیزی از تجربه های روزمره در خود دارند.معجزه هایی شبیه آنچه برای لیوبی روی داد شاید برای هر کدام از ما در زندگیمان رخ دهند ولی این ما هستیم که به آنها معنا میبخشیم.آرزوی غلبه بر هرج و مرج و تاسیس جامعه ی آرمانی باعث شد تا او هدفی در زندگی داشته باشد و  بتواند حکومتی به نام شوهان را در قسمتی از چین برقرار کند.این حکومت مدتی پس از مرگ لیوبی به دست جانشینان "سیما یی" از بین رفت ولی به هرحال ما در فارسی ضرب المثلی داریم که میگوید "آدمی به آرزو زنده است" و البته این همه ی پیام فیلم نیست.سائو سائو به لحاظ تعداد خدمتگزاران و سربازان، بسیار قدرتمندتر است ولی در مقابل، شخصیت والای لیوبی بزرگترین استعدادهای زمانه را به خود جلب میکند که عبارتند از گوآن یو، ژوگه لیانگ، ژائو یون و هوآنگ ژانگ.اینان همگی تا پای مرگ به لیوبی وفادار میمانند.گاهی ارزش یک انسان را شخصیت دوستانش تعیین میکنند نه تعداد آنها.

این هم خیلی جالب است که هوشمندترین خدمتگزار سائو سائو یعنی "سیما یی" حکومت را از دست اولاد او درآورد.در صحنه ای از فیلم، "سائو سائو" به سیما یی میگوید «میدانی چرا پاهای ما از صورت و دستانمان سفیدتر است؟ برای این که میپوشانیمشان».در قسمت آخر زمانی که سیمایی قدرت را غصب میکند به همین جمله فکر میکند.درواقع سائوسائو همیشه میدانست سیمایی روزی به او خیانت میکند اما به استعداد او نیاز داشت.دوستان سائوسائو چنین کسانی بودند.

 

لیوبی در سریال

سماهویی (شویی جینگ) در سریال

سیمایی (ایستاده) و سائوسائو(نشسته) در سریال

انیمیشن princess kaguya

نویسنده: پویا جفاکش

"ایسائی تاکاهاتا  انیمیشن ساز ژاپنی که اخیرا از دنیا رفت، در ایران بیشتر با انیمه های آن شرلی، داستان پرین (با خانمان) و هایدی شناخته میشود.اما بهترین کار او یعنی "شاهزاده خانم کاگویا" که به خاطرش برنده ی جوایزی هم شد، در ایران گمنام مانده است.این انیمیشن نوروز امسال با سانسورهای فراوان از شبکه ی پویا پخش شد.

انیمیشن شاهزاده خانم کاگویا بر اساس یکی از افسانه های معروف ژاپنی به نام "داستان برنده ی خیزران" ساخته شده است.قدیمی ترین گزارشها از این افسانه ها به حدود 500سال پیش برمیگردد و خود ژاپنیها آن را داستانی واقعی میدانند که حدودا هزارسال قبل از زمان ما رخ داده است.با این که بخش اعظم تمدن و فرهنگ و اعتقادات ژاپن از چین نشئت میگیرد اما تاکنون مشابهی برای این داستان در چین یافت نشده است.

داستان بدین قرار است: پیرمردی روستایی که با بریدن و فروش بامبو(خیزران) زندگی میکند، در میان خیزرانها دختری کوچک را می یابد که جواهری به همراه دارد.پیرمرد و همسرش دخترک را به فرزندی میپذیرند و دختر به طرزی معجزه آسا سریعا رشد میکند و به بانویی زیبا تبدیل میشود.پیرمرد که جواهر را هدیه ای از سوی خدایان میداند، آن را میفروشد و آنها به خانواده ای ثروتمند تبدیل میشوند و آن دختر یعنی کاگویا به ازدواج امپراطور ژاپن درمی آید.

حقیقت این است که کاگویا از ساکنان ماه بوده و به خاطر گناهی که انجام داده از آنجا به زمین تبعید شده تا به عنوان فرزند پیرمرد و پیرزنی که از نداشتن فرزند ناراحتند درآید.پس از مدتی ساکنان ماه به دنبالش می آیند تا او را به ماه برگردانند.کاگویا با چشمان گریان از پدر و مادرش جدا میشود و قبل از رفتن مقداری اکسیر جاودانگی به امپراطور میدهد.بعدا امپراطور که حاضر به داشتن عمر جاودانه بدون کاگویا نیست دستور میدهد آن اکسیر را در بلندترین کوه ژاپن بسوزانند.از آن پس آن کوه، "فوشی" یعنی جاودانگی نام گرفت و همان کوهی است که امروز به نام فوجی میشناسیم.گفته میشود دودی که هرازگاهی در اطراف کوه فوجی دیده میشود دود اکسیر جاودانگی است که هنوز در حال سوختن است.(البته منشا واقعی دود در این است که آنجا کوهی آتشفشانی است.)

داستان برنده ی خیزران را از کودکی میشناختم.چون فیلمی قدیمی ساخت ژاپن که اقتباس این داستان بود را در اوایل دهه ی هفتاد شمسی از شبکه ی دوم سیما دیده بودم (احتمالا این فیلم همان اقتباس معروف کن ایچیکاوا از داستان بوده است).در آن فیلم ساکنان ماه با بشقاب پرنده به دنبال کاگویا آمده بودند.در انیمیشن اخیر، ظاهرا بودا و پیروانش در فضایی معنوی کاگویا را با خود میبرند.آمدن و رفتن کاگویا در افسانه مسلما انعکاسی از آمدن و رفتن روح انسان و زندگی موقتی او در دنیا است و همانطور که کاگویا به خاطر گناهی که در آن دنیا انجام داده بود به زمین تبعید شده بود زندگی زمینی ما نیز به منزله ی مجازاتی برای ما است.ارتباط سیاره ی ماه با سفرهای روحی در اساطیر ملل قدیم مسبوق به سابقه است.مثلا مانوی ها معتقد بودند ارواح مردگان به صورت ذرات نور موقتا در ماه تجمع میکنند و سپس آن را به مقصد دنیایی بزرگتر ترک میکنند و علت بزرگ و کوچک شدن ماه در گذر شبها همین است.

اما انیمیشن با این تفسیر موافق نیست.این انیمیشن زندگی سنتی روستایی را تبلیغ میکند و از طریق خلق مناظری بسیار زیبا از طبیعت، زمین را زیبا نشان میدهد.کاگویا دوست ندارد زمین را ترک کند و آن را بهتر از دنیای دیگر میداند یعنی دنیایی که احتمالا چون بودای زاهد بر آن حکومت میکند جای کسل کننده ای است.ظاهرا فلسفه ی این انیمیشن را ملغمه ای از کابالا،تائوئیسم و شینتو تشکیل میدهد.

 

 

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷
مطالب جدیدتر