نویسنده: پویا جفاکش
شاید برای هر انسان درستکاری لحظات ناامیدی و پریشانی چنان شدیدی پیش بیاید که پیش خود بگوید شاید حق با ریاکاران و خیانتپیشگان باشد و درستکاری شیوه ای عبث است.برخی قسمتهای سریال چینی "سه پادشاهی" که اخیرا در ایران با عنوان "افسانه ی سه برادر" از شبکه ی تماشا در حال پخش است بر آن است که این حس بسیار کهنه و قدیمی است.این سریال یکی از چندین اقتباس انجام شده از رمان «عاشقانه ی سه پادشاهی» اثر لوگوانگ جونگ (قرن 14 میلادی) است که گزارش نیمه تاریخی-نیمه افسانه ای سقوط امپراطوری هان در قرون دوم و سوم میلادی را روایت میکند البته سریال لزوما در همه جا به رمان وفادار نیست.
نیمه ی اول این سریال بیشتر برخورد دو قهرمانی را نشان میدهد که در زمانه ای پرآشوب ظهور کرده آینده ی کشور در دستان آنها است اما به لحاظ شخصیتی به شدت با هم در تناقضند: "سائو سائو" شخصیتی جاه طلب و فریبکار است که به هیچ اصولی پایبند نیست.در مقابل او "لیوبی" قرار دارد که روحیه ای محافظه کار و سنتگرا دارد و درصدد احیای امپراطوری هان است.در قسمت چهارم زمانی که سائوسائو و لیوبی در جبهه ای واحد علیه "دنگ ژو" نخست وزیر خوناشام میجنگند سائوسائو به لیوبی میگوید که دوران هرج و مرج دوران خوبی است چون قهرمانانی چون آنها میتوانند خودشان را نشان دهند.اما لیوبی از این جمله روی در هم میکشد.
بعدها وقتی سائوسائو خود به مقام نخست وزیری میرسد و امپراطور جوان را تحقیر میکند لیوبی در توطئه ای علیه سائوسائو شرکت میکند اما شکست میخورد و متواری میشود.حتی تصمیم به خودکشی میگیرد اما به موقع از این تصمیم دست میکشد.
پس از ماجراهای بسیار، لیوبی از دستگاه "لیو بیائو" حکمران "جینگ ژو" سر بر می آورد.لیوبیائو بیمار است و در اطرافش جنگ قدرت در گرفته است.در این کشمکش سیاسی، لیوبی مطابق خواست لیوبیائو از "لیو شی" پسر بزرگ لیوبیائو حمایت میکند و به این دلیل مورد خشم "سایی مائو" از فرماندهان لیوبیائو قرار میگیرد.
در این حین لیوبی به مردی برمیخورد که به لیوبی هشدار میدهد اسب بدیمنی دارد و همین روزها اتفاقی برای او می افتد.بهتر است اسبش را موقتا به یکی از دشمنانش بدهد تا بلا بر او نازل شود.اما لیوبی در جواب میگوید ترجیح میدهد خودش از ناحیه ی این بدیمنی صدمه ببیند تا این که شخص دیگری را قربانی کند.
ازقضا جشن خرمنکوبی برگزار میشود.لیوبیائو که بیمار است، لیوبی را مامور برگزاری جشن میکند.سایی مائو از فرصت استفاده و ارتشی را برای به قتل رساندن لیوبی بسیج میکند.لیوشی ، لیوبی را از آمدن دشمن مطلع میکند.لیوبی برجا مینشیند و میگوید در تمام عمرش شکست خورده است، در همه ی عمرش فرار کرده است، دیگر فرار کردن بس است، بهتر است همینجا تسلیم مرگ شود.اما لیوشی اصرار میکند که اگر لیوبی کشته شود آتش انتقام مرگ او "جینگ ژو" را در خون فرو خواهد برد و همین لیوبی را مصمم به فرار میکند.
لیوبی در حالی که در چندقدمی مرگ قرار دارد،سوار بر همان اسب بدیمن به طرز عجیبی از رود تان میگذرد و از آسیب دشمن در امان میماند.او در اوج افسردگی در جنگل به کلبه ای برمیخورد.در آن کلبه پیرمردی به نام "سماهویی" زندگی میکند که بیشتر به "شویی جینگ" (آب-آیینه) شهرت دارد.پیرمرد دانا لیوبی را مهمان میکند و به درد دل های او گوش میدهد و به غم درون یک انسان درستکار پی میبرد.پیرمرد میگوید رودخانه ی تان سالها پیش در جنگی خونین در روزگار "چو" جسد هزاران سرباز را بلعیده است و به عقیده ی مردم، ارواح این سربازان، گذرندگان از رود را نفرین میکنند.اگر لیوبی با اسبی بدیمن از این رودخانه ی ترسناک جان سالم به در برده پس حتما دلیلی برای زنده بودنش وجود دارد و زندگانیش بیهوده نیست.این جمله به لیوبی روحیه ی زیادی میدهد و باعث میشود تا او به راهنمایی های پیرمرد گوش دهد.
ممکن است بگویید این ها همه افسانه است ولی فراموش نکنید که افسانه ها همیشه چیزی از تجربه های روزمره در خود دارند.معجزه هایی شبیه آنچه برای لیوبی روی داد شاید برای هر کدام از ما در زندگیمان رخ دهند ولی این ما هستیم که به آنها معنا میبخشیم.آرزوی غلبه بر هرج و مرج و تاسیس جامعه ی آرمانی باعث شد تا او هدفی در زندگی داشته باشد و بتواند حکومتی به نام شوهان را در قسمتی از چین برقرار کند.این حکومت مدتی پس از مرگ لیوبی به دست جانشینان "سیما یی" از بین رفت ولی به هرحال ما در فارسی ضرب المثلی داریم که میگوید "آدمی به آرزو زنده است" و البته این همه ی پیام فیلم نیست.سائو سائو به لحاظ تعداد خدمتگزاران و سربازان، بسیار قدرتمندتر است ولی در مقابل، شخصیت والای لیوبی بزرگترین استعدادهای زمانه را به خود جلب میکند که عبارتند از گوآن یو، ژوگه لیانگ، ژائو یون و هوآنگ ژانگ.اینان همگی تا پای مرگ به لیوبی وفادار میمانند.گاهی ارزش یک انسان را شخصیت دوستانش تعیین میکنند نه تعداد آنها.
این هم خیلی جالب است که هوشمندترین خدمتگزار سائو سائو یعنی "سیما یی" حکومت را از دست اولاد او درآورد.در صحنه ای از فیلم، "سائو سائو" به سیما یی میگوید «میدانی چرا پاهای ما از صورت و دستانمان سفیدتر است؟ برای این که میپوشانیمشان».در قسمت آخر زمانی که سیمایی قدرت را غصب میکند به همین جمله فکر میکند.درواقع سائوسائو همیشه میدانست سیمایی روزی به او خیانت میکند اما به استعداد او نیاز داشت.دوستان سائوسائو چنین کسانی بودند.
لیوبی در سریال

سماهویی (شویی جینگ) در سریال

سیمایی (ایستاده) و سائوسائو(نشسته) در سریال