حکمت سقوط قهرمانان: شکست انقلاب ها بخشی طبیعی از روند به خود آمدن ملت ها است.

نویسنده: پویا جفاکش

این نقاشی از "یان ون ایک" استاد هلندی، در کف یک ساختمان، تصویری از قتل جالوت به دست داود را نشان میدهد. داود پس از زدن سنگی به پیشانی جالوت، سر او را قطع میکند. دو نکته ی جالب در این صحنه، پرچم های دو طرف است. پرچم پلستینی ها که امت جالوتند، یک اژدها را نشان میدهد و پرچم یهودیان، یک ستاره و یک هلال ماه را. ستاره و ماه یک نماد تاتارهای مسیحی بوده که بعدا بیشتر به نماد اسلام تبدیل شده است. در مقابل، اژدها نماد چینی ها و تاتارهای مشرک بوده است. گویا ملت داود، در غلبه ی خود بر ملت های مشرک، در حال پیشروی در سرزمین های چینی و تاتار بودند. نبردهای مسیحیان اروپایی با تاتارها در اوراسیا میتوانست به راحتی با چنین تعبیری همراه شود. شاید رسالت اروپایی در این راه، با نبرد آرگونات های یونانی با کیونوکفالوس ها یا مردمان سگ سر در صربستان شمالی و مجارستان شروع شده باشد. چون تاتارها به سبب مقدس دانستن گرگ، با موجودات نیم گرگ یا نیم سگ اسطوره ای شناسایی شده بودند. کنعان که محل پیشروی یهود در آسیا بود قلمرو سگ سرها شناخته میشد. چون کلمات کنعان و کانین به معنی سگسان با هم معادل شده بودند. کانین میتوانست معنی پیرو خان را هم بدهد. خان عنوان فرمانروای تاتار بود. در عین حال، لغت "خان" در چینی "هان" تلفظ میشد که عنوان یک امپراطوری و مجموعه ای از قوم های دنباله رو آن در چین تلقی میشود.:

“Cynocephali: the dog-headed men”: stolenhistory.net

میدانیم که یهودیان در پیشروی خود در کنعان که با موسی آغاز شد در حال بازگشت به سرزمین اصلی خود بودند و کنعانیان در نظر آنان غاصبان حق راستین آنها در وعده ی خدا به ابراهیم درباره ی حکومت اولاد او به شمار میرفتند. بر این اساس، اروپایی های مسیحی هم وقتی به جای امت موسی وارد سرزمین های تاتارها و چینی ها که تقریبا تمام آسیا را در بر میگرفت، وارد میشدند، در حال اصالت بخشی به آن سرزمین ها وانمود میشدند و اجازه داشتند به ملل گمراه و بیسواد آن کشورها بگویند اصل آنها چه بوده ، و فرهنگ راستین و تاریخ واقعی آن ملل چگونه بوده است. برای این بازگشت، الگوی تاتار-چینی ظاهرا غیر یهودی هم وجود داشته که توسط اروپاییان شناسایی شده بوده است. به عنوان مثال، «یتیم خانواده ی ژائو» یکی از اولین نمایشنامه های چینی ترجمه شده در اروپا بوده که اولین ترجمه ی آن به پریمار فرانسوی از قرن 18 منسوب است. این نمایشنامه داستان سقوط خاندان ژائو در پادشاهی "جین" در چین دوران موسوم به «بهار و پاییز» است. شاه ژائو به دست یکی از مردانش کشته میشود و داییش "هوآن شو" به حکومت جین دعوت میشود. نوزاد کوچک ژائو را فراری میدهند و به پزشکی به نام "چن یینگ" میدهند که او را در قفسه ای در اتاقی در محل کار خود پنهانی بزرگ میکند. هوآن شو آنقدر عصبانی است که حتی صحبت از کشتن تمام نوزادان کشور جین میکند. این یادآور نوزادکشی گسترده ی فرعون و هرود در افسانه های یهودی-مسیحی برای از بین بردن دشمن آینده شان موسی/عیسی مسیح است. راز دکتر چن یینگ سرانجام فاش میشود ولی او فرزند نوزاد خودش را به جای ژائو تقدیم دژخیم دشمن میکند و فرزند خودش قربانی میشود و نوزاد ژائو زنده میماند. ازقضا درست مثل داستان موسی که در قصر دشمنش فرعون بزرگ میشود، هوآن شو هم پدرخوانده ی همان ژائوی کودک میشود. بعدها مردم جین، هوآن شو را سرنگون و اخراج میکنند و یتیم ژائو به عنوان شاه پینگ بر تخت سلطنت جین مینشیند. این اتفاقات در زمان انحطاط حکومت "ژو" می افتد که در آن قدرت حکام ایالات بسیار زیاد بود. "جین" یکی از این ایالات بود که از سه قلمرو ژائو، هان و وی تشکیل شده بود. یکی از پسران هوآن شو، موفق به تاسیس حکومت مستقل هان از جین شد و همین حکومت پایه ی تاسیس امپراطوری هان در مدتی بعد گردید. نکته ی جالب این است که در دربار ژو از دولت جین به نام "تانگ" یاد میشد چون اولین شاهش شخصی به نام "تانگ" از خاندان سلطنتی ژو بود. بدین ترتیب چند خاندان سلطنتی مختلف چینی که امروزه سلسله هایی جدا از هم تلقی میشوند یعنی هان، جین، وی، ژو و تانگ همه در دولت جین ژائوها جا میشوند و از آن جالب تر این که یکی از تلفظ های چینی نامجای جین مزبور، «چین» است. هم جین و هم چین، نام های خاندان سلطنتی حاکم بر پکن در زمان فتح آن توسط چنگیزخان نیز بوده اند. جالبی این قضیه در این است که در یکی از اولین اقتباس های اروپایی از داستان «یتیم خاندان ژائو» یعنی نمایشنامه ی ولتر به نام «یتیم چینی» حاکم غاصب، چنگیز خان تاتار است و گفته میشود ولتر، این نگارش را عامدانه در شبیه سازی فتح چین سلسله ی مینگ توسط منچوها به کار برده است چون منچوهای جورچن مغول زبان، خود را دنباله رو چنگیزخان میخواندند. آرتور مورفی نیز نسخه ی انگلیسی خود از «یتیم چینی» را پردازش کرد که در آن، شاه تاتار به جای چنگیز خان، تیمورخان نام دارد. جالب این که مادر "زامتی" -کپی ولتر از یتیم ژائو- در نسخه ی مورفی، ماندانا نام دارد که نام مادر سیروس (کورش) در تواریخ هرودت است. در تواریخ هرودت، سیروس نیز شاهزاده ای است که جانش از جانب شاهی که نسبت نزدیک با او دارد در خطر است و در آینده آن شاه را سرنگون میکند و بر تخت مینشیند. این شخصیت ها نام های اسطوره ای معروفی در تاریخ غربند. ولی به نظر میرسد انتظارات غربی از آنها بر تاریخ چین فرافکنی شده و چشم اندازی را که چینی ها از تاریخشان دارند شکل داده است. در این مورد میتوان به این توجه کرد که صحنه ی داستان فتح چین توسط چنگیزخان در نمایشنامه ی ولتر، نزدیک دیوار چین است و این ناخودآگاه فتح چین شمالی توسط چنگیزخان را به ذهن متبادر میکند. حکمرانان چین شمالی در آن زمان، سلسله ی «چین» پدید آمده توسط جورچن ها بودند و منچو ها خودشان جزو جورچن ها هستند. جورچن ها سلسله ی سونگ را در چین شمالی شکست داده و به جنوب رانده بودند و آنها درآنجا حکمروایی کردند تا این که قوبیلای خان نوه ی چنگیزخان، جنوب را گشود و سونگ را از بین برد و کل چین را تحت حکومت سلسله ی یوآن قرار داد. در داستان فتح چین توسط منچوها نیز باز مقاومت جنوب را داریم. حکومت نیمه مسیحی تایپینگ که توسط یک نسخه ی چینی عیسی مسیح ملقب به پسر آسمان اداره میشد مدت ها در مقابل منچوهای حاکم شمال مقاومت کرد تا این که تسخیر شد. باز همین صحنه ها را در لایه های گوناگون رمان چینی مشهور «داستان سه پادشاهی» نتسوب به لوگوانگ جونگ داریم. امپراطوری هان که در اثر فساد حکومت و نارضایتی مردم ضعیف شده، وسیله ی به قدرت رسیدن مرد جاه طلبی به نام سائو سائو میشود. او امپراطور جوان را بازیچه ی خود میکند ولی یکی از افراد خاندان سلطنتی به نام لیوبی قصد احیای هان و قدرت آن را دارد. اما با استهزای اشراف روبرو است چون لیوبی فی الواقع یک روستایی حصیرباف بوده و معلوم نیست یک عضو خاندان سلطنتی در روستا چه میکند. این یادآور متواری شدن بازمانده ی ژائو به خارج از قصر در نمایشنامه ی یتیم چینی است. درست به مانند یتیم ژائو که زیر پر و بال دشمن آیسنده اش بزرگ میشود، لیو بی هم نخست در خدمت سائو سائو بوده است. لیوبی یک بار از سائو سائو شکست میخورد و به جینگ ژو و نزد خویشاوند خود لیوبیائو پناه میبرد. اینجا یک نسخه ی کوچکتر داستان سائو را در مملکتی به نام جینگ می یابیم که احتمالا نامش تلفظ دیگری از چینگ است. خاندان "سای" قدرت زیادی در مملکت دارند و با مرگ شاه پیر، حکومت را از دست جانشین قانونیش لیوچی درمی آورند. به دلیل این که لیوبی طرفدار لیوچی است، یک بار از تلاش برای ترور توسط سای مائو نجات می یابد پس از این که با اسبش از یک رودخانه ی خروشان میگذرد، داستانی که یادآور گذشتن معجزه آسای موسی از دریای سرخ است. این داستان در مقیاسی بزرگتر تکرار میشود وقتی سای مائو مملکت را به سائو سائو میبخشد و لیوبی و افرادش به همراه مردمی که با آنها همراهند به جنوب فرار میکنند و با کشتی هایی که لیوچی به موقع برایشان میفرستد از رود میگذرند. ظاهرا فرار یک نسخه ی چینی موسی به جنوب، توضیحی برای وجود یک حکومت مسیحی نزدیک به شرذع موسی در جنوب و در زمان فتح آن توسط منچوها است. معلوم است که سائو و سای یک چیزند. حتی تلفظ اسم های caoو cai نزدیک هم است. cao فرع است چون با املای چینی خاص خود به معنی پست و شریر است. اما cai با املای چینی خاص خود، به معنی لاکپشت الهی است که همان لاکپشتی است که مهر امپراطوری را به شکل آن میکشیدند و نماد سلطنت است. بدین ترتیب، سائو سائو نمادی از سلطنت موجود در ابتدای داستان است که ادعا شده حق حکومت دیگری را خورده است. اصل این حکومت، جورچن ها هستند و در میانشان یک جریان جدید به قدرت میرسد که منچوها باشند. جورچن ها معادل سائو هستند. چون سائو حکومت جدیدی به نام «وی» تاسیس میکند که توسط یکی از گماشتگان سائو سائو به نام سیما یی قدرت خود را از دست میدهد و اعقاب سیمایی نه فقط سلسله ی جدید جین را تاسیس میکنند بلکه کشور را که به سه قسمت تقسیم شده مجددا متحد میکنند. این سه قسمت قابل مقایسه با سه تکه ی جین ایالت محل داستان یتیم خاندان ژائو است. اتحاد کشور همان فتح قلمروهای متخاصم جورچن و چین جنوبی توسط منچوها است. لیوبی بنیانگذار سلسله ی شو معادل یتیم ژائو است که مثل یک منجی موعود قرار بوده مملکت را دوباره تصرف کند و چون خبری از او نشده، تخیلاتی درباره ی شکست او پدید آمده است. خاندان او "لیو" همان لئو یا لاوی به معنی شیر است که خاندان کاهنان بنی اسرائیل است. دشمنش سائو یا سای هم جناب فرعون حکمران مصر است. فرعون موقع تعقیب موسی در دریای سرخ در آن غرق شد. سای مائو نیز در جریان تدارک یک جنگ دریایی روی رود یانگ تسه علیه لیوبی و متحدانش به قتل رسید. و اما سائو سائو که سای مائو به او خدمت میکند، درحالیکه از اول خود او بوده است: سائو سائو به جنگ دریایی میرود و به شدت شکست میخورد و بخش اعظم افرادش را از دست میدهد ولی خودش جان سالم به در میبرد. سائو سائو را با به آتش کشیدن کشتی هایش در هم میکوبند. البته بسیاری از لشکر سائو سائو از آتش به آب پریدند و در رودخانه غرق شدند. بنابراین صحبت از یک نابودی بزرگ همزمان با آب و آتش است. این کاملا یک صحنه ی انتقال یافته از غرب به شرق است. لشکر سائو سائو چیزی جز سیاهه ای از مشرکان یا پیروان نمرود شاه بابل نیستند. بابل هم با سیل نوح نابود شده است و هم در آتش جنگ و این دو روایت ظاهرا نخست دو پاره ی یک روایت واحد بوده اند. نمرود را با نینوس شاه آشوریان نیز مقایسه میکنند و تقسیم چین به سه حکومت پس از شکست سائو سائو، همان پیدایش سه حکومت سه حکومت مصر و ماد و بابل درنتیجه ی سقوط امپراطوری آشور است. پایتخت های آشوریان توسط لشکر ماد به آتش کشیده شدند ولی این داستان ها کاملا در ارتباط با قصه ی سیل نوحند و سه کشور به دست آمده همان سه نژاد پدیدآمده از سه پسر نوح به نام های سام و حام و یافث هستند. بنابراین، این قصه ها نه تاریخ یک کشور خاص و سقوط چند سلسله ی خاص بلکه قصه ی نابودی پیشین جهان را هدف گرفته اند.

الکساندر هیسلوپ در کتاب «دو بابل» مینویسد بنا بر افسانه های دروئیدی، زمانی دنیا دچار آتشی عظیم شد تا این که از شدت آتش، دریاچه ای بزرگ ترکید و آب آن زمین را دچار سیل کرد و موجودات بسیاری در این آب و آتش همزمان مردند. مکمل این داستان، افسانه ای یونانی است که میگوید با نزدیک شدن ارابه ی خورشید توسط فایتون به زمین، جهان به آتش کشیده شد و از شدت ویرانی آن، شاهی به نام سیکنوس که آتش پرست بود تغییر دین داد و آب پرست شد و مجرمان را با غرق کردن در آب مجازات میکرد. آتش، وسیله ی مجازات در جهنم است و جهان سوزان در آتش، جهانی است که از شدت وفور گناه، جهنمی شده و باید با سیل عظیمی از آب پاک شود. به همین دلیل در داستان سیکنوس، آب به جای آتش، وسیله ی تطهیر تعیین میشود. در داستان سقوط رم نیز میبینیم که آتشگاه های وستا الهه ی آتش خاموش میشوند و مردم با غسل تعمید مسیحیت، از گناه آغازین پاک میشوند. وستا الهه ی آتش، زنی دوشیزه و حامی تزکیه از گناه بود. او به عنوان یک زن دوشیزه جلوه ای از مریم مقدس هم بود. تهدید او توسط گناهان آتش پرستان در مکاشفه ی یوحنا ظاهر میشود که در آن، اژدهایی سرخ به عنوان خدای آتش که از فرم معصوم دوشیزه ی خود خارج شده، زنی و کودکش را که همان مریم و عیسی هستند تهدید میکند. زمانی که زن و کودک از دست اژدها میگریزند اژدها از دهانش سیلی از آب بیرون میدهد تا آنها را غرق کند. ظاهرا یک دلیل نامیده شدن عیسی به ایکتیس (ماهی) همین است که او از سیل نجات پیدا کرده است. این در حکم نجات پیدا کردن بازمانده ی تمدن بابلی از سیل نوح است. در تشبیه به ماهی، بلافاصله باید اوآنس معلم ماهی گون کلدانی ها را به یاد آورد که از دریا بیرون آمد و اصول فرهنگ و تمدن را به کلدانی ها آموخت و این بنیاد فرهنگ و تمدن در جهان جدید شد. میشود گفت نوح همان اوآنس در مقام بازمانده ی تمدن کلدانی است که تبدیل به بنیاد جهان کنونی میشود و میتوان به جای نوح، مسیح ماهی را هم به همراه دستگاهش واتیکان رم در ایسن جایگاه قرار داد. کهانت کافرکیشان رومی از طریق پرگامون ترکیه دنباله ی کهانت کلدانیان پس از سقوط آنها در بابل در نظر گرفته شده است. ازاینرو داستان سقوط رم در آتش جنگی که بربرهای ژرمن به آن تحمیل کردند هم تکرار سقوط بابل و نینوا در آتش و جنگ و بازگشت فرهنگشان در ظاهری جدید است. تغییر ظاهر آنها درست در حکم تغییر سلاح اژدهای آتشین است که به جای آتش، آب بیرون میدهد درحالیکه آب، دشمن آتش است و این به معنی آن است که مکتب دشمن توی لباس فاتحان میرود و آنها را از درون به سمتی که میخواهد حرکت میدهد.:

“two babylons”: alexander hislop: chap7: sect2

شاید نماد لاکپشت برای خاندان سای در داستان سه پادشاهی هم ناشی از این باشد که جانوری خشکی زی است که میتواند در آب شنا کند و زنده بماند.

آتش نماد خورشید است و آب نماد ماه، چون خورشید آتشین است و ماه عامل جزر و مد آب. این دو در تقویم های کشاورزی جمع می آیند که حاصل تطبیق حتی الممکن چرخه های ماه و خورشید در تقویم های شمسی و قمری هستند. ازاینرو سعی در تطبیق خدای خورشید با خدای ماه شده است. تفاوت بارز بین این دو خدا این است که درحالیکه خورشید همواره به شکل یک گوی نورانی است، ماه بعضی شب ها گوی نورانی و بعضی شب ها هلال است و هلال میتواند در جهت رشد یا زوال کوچک و بزرگ شود. ازاینرو ماه شباهت زیادی به انحطاط و رشد انسان ها دارد ضمن این که با هر بار رشد دوباره ی هلال بعد از یک دوره ی زوال، امید بهبود مجدد به انسان شکست خورده را هم میدهد. ازاینرو دو نیمه ی ماه در قالب هلال که به دوره های رشد و زوال او تشبیه میشوند وقتی در اتحاد با هم یک گوی واحد را میسازند که قرار است گوی خورشید باشد نوعی دوگانگی در خداوند و جلوه هایش در قهرمان انسانی ایجاد میکند. به دلیل شباهت هلال ماه به شاخ گاو، دو نیمه ی ماه به دو شاخ گاو تشبیه میشوند و خود او در جای خدای خورشیدی مینشیند و خدایی را نشان میدهد که به عنوان الگوی انسان همزمان قربانی میشود و جاودانه میماند. باخوس خدای کشاورزی در هیبت یک ورزاو کشته شد. نسخه ی قبطیش ازیریس که به ورزاو آپیس مجسد میشد پس از مرگ، فرمانروای جهان مردگان شد. در هندوستان همین ازیریس به صورت ایشوارا یعنی شیوا خدای نابودی ظاهر شد و در هیبت ورزاو پرستیده و منشا گاوپرستی در هند گردید. تاشیاء هلالی شکل در تمثال های شیوا تصویر میشوند. ازیریس خدای تمدن و منشا دانش ها بود و در هند خدای دانش یعنی بودا که معادل مرکوری رومی و به اندازه ی او موکل عطارد است فرزند سوما خدای ماه نامیده میشد. این خدا احتمالا پایه ی اصلی شخصیت انسانی شده ی بودا و و وحدت وجود حول او در بودیسم ذن است که بر اساس آن تمام جنبه های دنیا که ما نیک و بد مینامیم و تمام اتفاقات آن بخشی از بودا هستند حتی وقتی ما را به خلاف تعالیم بودا میخوانند و به چرخه ی کارما و سیستم جزا و پاداش این دنیایی و آن دنیایی میکشانند. وحدت وجود از طریق کریشنای بهاگاوادگیتا در هندوییسم نیز نفوذ دارد. اما آشکارترین ریشه های فلسفه ی آن در طبیعت پرستی، وحدت وجود کابالای یهود است که در تعالیم ربی شمعون بار یوخای، با تطبیق یهوه با خدای ماه به پیش میرود. این تشبیه با برآمدن سیستم تثلیث از پرستش یهوه در مسیحیت هم مرتبط به نظر میرسد. در این سیستم نظر به عدد کمال بودن 7 هر ایزد معادل یک چرخه ی 7گانه ی ماه تلقی میشود. 7 شب اول ماه، جنبه ی حیاتبخش ایزد را نمایندگی میکند که طی آن، هلال رشد تکمیل میشود، هفت شب دوم که قرص ماه شب 14 را میسازد، اتحاد مرگ و زندگی و خیر و شر در جهان را نمایندگی میکند و 7 شب سوم که هلال کامل دوم و مجزا از آن باقی میماند معادل جنبه ی مرگ آور ایزد است. این تکه ی آخر، معادل «بیناه» جنبه ی مونث یهوه است که در مسیحیت با روح القدس تعویض شده است. او هم «مادر بزرگ» نام دارد و هم صاحب دریا است و ازاینرو در لاتین دریا را mare میخوانند که به معنی مادر است. mare همان "ماری" الهه ی سوری است که یک الهه ی دوشیزه است و ازاینرو همان مریم مقدس دوشیزه مادر عیسی نیز هست. الهه ی دریا را معمولا ونوس یا زهره تلقی میکنند که در لاتین stella de mare یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود. با این حال، او با گایا الهه ی زمین هم قابل تطبیق است. نام دیگر برای جنبه ی مونث یهوه "یاردان" است که این هم به نام رود اردن تبدیل شده است. رود اردن به مانند دریا از جنس آب است و قایق ها را جابجا میکند. پیشروی خدایان خورشید چون آمون رع در آسمان نیز گاهی با یک قایق انجام میشود. این پیشروی به دلیل ایجاد زمان با رشد و طول عمر ارتباط دارد. ازاینرو تصویر موسای نوزاد که درون صندوقی در رود نیل به پیش میرود آینده ی موسی را تعیین میکند که نقطه ی پایان آن تکمیل مذهب موسی و تعیین تکلیف شخصیت یهوه است. بنابراین یهوه موسای رشد کرده و پیر شده یا خورشید رسیده به انتهای سفر خود است.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

این تثلیث در داستان لیوبی هم دیده میشود و در لیوبی و برادرخوانده هایش تجلی میکند. لیوبی فردی عاقل و علاقه مند به اصول اخلاقی است، درحالیکه برادرخوانده اش ژانگ فی که جنگجویی توانا است به شدت وحشی و خشم جوی است و توانایی کنترل غرایز و عواطف خود را ندارد. گوان یو شخصیتی بین این دو دارد و درواقع جامع آن دو است و در جای گوی ماه به عنوان دو هلال به هم پیوسته ی لیوبی و ژانگ فی قرار دارد. ازاینرو در جایگاه خدایی هم دیده میشود و خدای جنگ و حامی جلادان تلقی میشود. گوان یو ضمنا نیمه ی مردانه ی الهه گوان یین نیز تلقی میشود که یک الهه ی محبوب بودایی است و این دو شخصیت در مقام جنگجویی آدمکش و مادری مهربان، روی هم شخصیت اوالوکیتشوارا بودیستوای معروف را میسازند که احتمالا نخست به اندازه ی خودگئوتمه بودا (مخترع فرضی بودیسم) در جایگاه بودای خدا قرار داشته است. اوالوکیتشوارا ظاهر یک مرد دوجنسه را داشته و دو نیمه ی مردانه و زنانه ی اغراق شده اش معادل یین و یانگ یا نیروهای نرینه و مادینه ی طبیعت در تائوئیسم نیز بودند و البته مذهب تائو نیز در حدی که در تائو ته چینگ لائوتزو برجسته شده، همچون بودیسم ذن و کابالا وحدت وجودی است. زمانی که جنبه های خیر و شر قضیه را به مسائل مردانه ی جنگی فرو بکاهیم، دوگانگی گوان یو او را واسطه ی لیو بی و ژانگ فی میکند و باعث میشود وجود گوان یو گرداندن لیوبی به سمت شخصیت ژانگ فی را ممکن کند. ازاینرو بخش مهمی از داستان سه پادشاهی، مزاحمت های گوان یو و ژانگ فی برای ژوگه لیانگ وزیر خردمند لیو بی را میسازد که بخش انسانی وجود لیوبی/موسی/ بودا را نمایندگی میکند. نکته ی جالب این است که آنچه مانع تجلی شخصیت های آن دو جنگجوی بیرحم در لیو بی میشود تشخص انسانی آنها و راه رفتنشان به صورت آدم هایی مجزا در کنار لیوبی است. با قتل گوان یو و ژانگ فی به فاصله ی کمی از هم، وحشی گری آنها در لیوبی بیرون میزند و لیوبی به فرمانروایی بیرحم و خودکامه تبدیل میشود که دیگر به گفته های صدر اعظمش ژوگه لیانگ گوش نمیدهد و به سبب خودرایی در گرفتن انتقام مرگ گوان یو از شریک سابقش سان کوان حاکم وو، متحمل شکستی وحشتناک و جبران ناپذیر میشود که در نتیجه ی آن، منزوی میشود و در دور از چشم مردم و در مرور دائم به اتفاقات خوب و بد گذشته میمیرد، تصویری که بسیار به بودای گوشه گیر نزدیک است و میتوان آن را صحنه ی سانسورشده ی زندگی موسای رهبر سیاسی دانست.

این داستان بیان میکند که چگونه زمانی که شر اخلاقی دستگاه فکریتان را جلو چشمتان نداشته باشید و ضرردهی آن را به چشم خود نبینید ممکن است به راحتی و بدون آن که متوجه باشید آن را به خود جذب کنید و حیثیت شهرت نیک فرهنگتان را از بین ببرید. توجه کنید که شکست لیوبی در جای پیروزی یتیم ژائو نشسته که مثل یک قهرمان موعود یک قوم، حکومتی که حق آن قوم است را پس میگیرد. میتوانید به جای آن، حکومت هایی را تصور کنید که به نام نجات کشور و بازگرداندن آن به اصل خود طی انقلاب های ضد استعماری ظهور کردند و باعث گراییدن اراده و شوق مردمی به سمت ناامیدی و پوچی گردیدند. مشخصا فایده ی این شکست ها به خود آوردن مردم است، درست مثل لیوبی که بعد از شکست از وو، با نجات یافتن به کمک ژوگه لیانگ، اهمیت او را دریافت و این بار، صمیمانه تر او را مورد توجه قرار داد.

خدا خواهان به کمال رسیدن مردم است.

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1384 و درست پس از پایان دوران دوم خرداد درحالیکه هنوز جامعه دستخوش تردیدهای ایجاد شده از آن دوران در مورد درستی اهداف انقلاب بود، رمانی از حبیب احمدزاده به نام «شطرنج با ماشین قیامت» در بازار کتاب ایران وارد شد که داستانش در دوره ی محاصره ی آبادان در جنگ ایران و عراق میگذشت، جنگی که هنوز سایه ی بلندی روی ایران و وضعیت در حال تغییرش انداخته بود و نمادی بود از گذشته ای که ایرانی ها به آن افتخار میکردند و حالا چون هنوز بخشی از زندگی ایرانی بود باید به شکلی به تردیدهایی که در نسل جوان بارآمده پس از جنگ به وجود آمده بود پاسخ میداد. قهرمان رمان، دیده بان نوجوانی بود که از همان ابتدای ورود به پستش دچار سوالات و تردیدهایی در ذهنش شده بود و یک دلیل این تردیدها هم مهندس پیر نیمه دیوانه ای در یک مخروبه در آبادن بود. او خدا را اولین کسی میدانست که «سیاست بازی را در جهان مرسوم کرده» و «باعث و بانی» اخراج آدم از بهشت و بدبختی نسل آدم است و به همین سبب هم سعی میکند به شیوه ای دم و دستگاه تقدیر و قیامت خدا را به هم بزند. اما در صفحات پایانی رمان، فرمانده ی جوان و مومن گردان راوی به نام قاسم، جواب تردیدهای پسر را اینطور بیان میکند:

«پسر. این ها همه ش تمثیله. نه خدا درگوشی صحبت میکنه، نه هیچ چیز دیگه. تنها اسم اعظمی که خدا به ما داده، اینه که از اراده ی خودش وام بگیریم، درست عین زمین که از نور خورشید وام میگیره... این طوری ست که آدم ها جانشین خدا در این جهان هستی میشن. ولی جای این کارها ما آدم ها برای تنبلی هامون فلسفه میتراشیم، جبر مطلق، مهره ی سیاه.»

علیرضا فتاح (نویسنده و پژوهشگر ادبیات) در مقاله ی «جای خالی خدا (الهیات اعتراض در رمان ایرانی)» که در شماره ی دوم مجله ی "باور" (مرداد و شهریور 1402) منتشر شده، این رمان را نمونه ای از نجواهای دودلی نویسنده و فیلمساز ایرانی در مورد خیانت خدا به خودش میبیند که قبل از انقلاب با صدای بلند در نوشته های صادق هدایت، صادق چوبک، ابراهیم گلستان، هوشنگ گلشیری و مانند آنها فریاد میشد و آتش انقلاب اسلامی موقتا آن را ساکت کرد تا این که با سرخوردگی های انتظارات انقلابی از اجرای شریعت، از میانه ی دهه ی شصت به نوعی دوباره با نرمی بیشتری تکرار شد ولی به گفته ی فتاح، همیشه نویسنده فقط آن را بیان میکند تا دلش خالی شود و بعد به جای یکی از شخصیت های رمانش جواب تردیدها را میدهد؛ «گویی نویسنده شرعا و اخلاقا خودش را موظف میداند که اگر اعتراضی به نظام الهی در داستان مطرح شده، حتما تا پایان داستان باید "رفع شبهه" نیز بیان شود.» (ص67) و همین هم که آقای فتاح، به نوعی نارضایتی خود را از این مطلب بیان میکند، نشان میدهد که الان دیگر تردیدها را واقعا نمیتوان مخفی کرد و وانمود کرد که به راحتی قابل جواب گفتن در چند جمله ی آدم های مومنی مثل قاسم هستند. اما شما فکر نمیکنید اگر واقعا داستان آدم و حوا آنطور نوشته نمیشد و خدا به سادگی شریک شیطان در کلک زدن آدم به نظر نمیرسید، واقعا نیازی به این تردیدها هم نبود و شاید ما الان داشتیم با امید بیشتری زندگی میکردیم؟ انسان نمیتواند از یک قادر متعال که همه چیز این دنیا زیر دست او است و ناچارا یک ستمکار سادیست بالفطره است الهام بگیرد و فقط میتواند از چنین موجودی وحشت کند، آن هم وحشت بی مورد، چون انسان هر کاری که ظاهرا بخواهد له یا علیه وضعیت خودش مرتکب شود، خواست این خدای به همه چیز دانا است. آزمایش الهی و یاری الهی فقط وقتی معنی دارد که خدا واقعا از سرنوشت مردم مطمئن نباشد و در لحظه دانش لایزال خود را برای کنترل مسائل به کار بیندازد. بنابراین خدایی که علاقه مند به پیشرفت و تحول انسان ها است خدایی غیر از خدای به همه چیز دانای باغ عدن در مذاهب ابراهیمی است. تمام پیامبران اسلام، پیامبران مذهب مسیح رومی و عقبه ی یهودی او هستند و خدای آنها نتیجه ی دستکاری در خدایی در یک مرحله قبل از او است که با خودش ترکیب شده و در این حالت ترکیبی در دنیا منتشر شده است.

تقریبا هر نوع برداشت از دین و مذهب به عنوان دستگاهی آیینی که انسان را ارتقا میدهد و بهتر میکند وابسته به کیش کلدانی-نبطی تموز است. الکساندر هیسلوپ در کتاب «دو بابل» مینویسد که نام تموز یا تاموس، مرتبط با «تم» به معنی تمام کردن و کامل کردن است و ازاینرو تموز الگوی انسان در به کمال رسیدن بود. البته کمال از راه آسانی نمیگذشت و برای این که شما بفهمید نیاز به تغییر و بهتر شدن دارید باید اول یک دور به طرز ناخوشایندی دچار شکست و سقوط شوید و احساسات عذاب آور را تحمل کنید. این به چرخه ی طبیعت تشبیه میشد که در پاییزو زمستان، دچار خزان و انحطاط میشد ولی اجساد گیاهان و موجوداتی که در این دوره میمردند به خوراک رشد طبیعت در بهار و سرسبزی بعدی بدل میگردیدند. ازاینرو تموز هم خدای طبیعت بود و در خزان و بهار، مرگ و رستاخیزی را تجربه میکرد که دوره ی بین خزان آخر و بهار بعدی را در جهان زیرین و در حال تحمل عذاب و ترس از نیروهای دوزخی میگذرانید. بنابراین به کمال رسیدن تموز، نتیجه ی تطهیر گناهانش با عذاب کشیدن بوده است. ازاینرو نام تموز هم به معنی کامل کننده شده بود و هم به معنی تطهیرکننده. نام دیوکالیون که نوح یونانی و یکی از دو بازمانده ی سیلی عظیم است نیز به معنی تطهیرکننده تلقی شده است. سیل از آب تشکیل میشود و آب، وسیله ی پاک کردن بدن از آلودگی ها است. نام یونانی دیگری که معنی تطهیرکننده میدهد، «اکمون» است که بعضی اوقات بزرگ ترین خدا تلقی شده است. هسیخیوس، نام اکمون را برای کرونوس خدای زحل به کار میبرد. کرونوس رئیس سیکلوپ ها یا غول های تمدنساز اولیه به شمار رفته است. ویرژیل از «پور آکمون» به عنوان یکی از سه مشهورترین سیکلوپ یاد میکند. پور یا پوروس به معنی آتش است و پور-آکمون میتواند به معنی تطهیر کننده با آتش یا آتش تطهیر کننده باشد. میتوان گفت پور-آکمون خود کرونوس در مقام یک سیکلوپ است. تلفیق آتش در مقام تطهیر کننده با سیل نوح، در یک افسانه ی هندی دیده میشود که بر اساس آن، برخوردهای امواج اقیانوس با ساحل، باعث آتش عظیمی شد که تمام جهان را درنوردید. افسانه ی نابودی جهان با آتش، در داستان فایتون نیز دیده میشود. فایتون پسر هلیوس ارابه ران خورشید است که ارابه ی پدرش را قرض میگیرد و وقتی کنترل آن را از دست میدهد با نزدیک کردن خورشید به زمین نابودی های زیادی به بار می آورد تا این که زئوس او را با صاعقه میزند و فایتون به زمین سقوط میکند. سقوط فایتون قابل مقایسه با سقوط تموز است. چون چرخه ی سالانه ی تموز در سفر به جهان زیرین و بازگشت از آن را خورشید هر روز طی میکرد. ازاینرو فایتون درست مثل تموز، گاهی ریشه ی تمام ادیان تلقی میشد. لاکتانتیوس نوشته است: «فایتون اگرچه فرزند خورشید است اما پدر خدایان تلقی میشود.» در مقابل، آمیانوس مارسلینوس مینویسد: «در مصر، وولکان پدر خدایان بود.» اهمیت این موضوع در آن است که وولکان هم به مانند فایتون توسط زئوس یا ژوپیتر، از آسمان به زمین پرتاب شده و در اثر این سقوط لنگ شده است. وولکان ضمنا در جهان زیرین اقامت دارد و درآنجا در کارگاه خود، ابزارآلات تمدن را با آتش و فلزگری میسازد که در این حالت، مخترع تمدن هم تلقی میشود. این تمدن به دلیل بودن در جهان زیرین، حالتی دوزخی و شیطانی دارد و وولکان به سبب آن مردی زشت و قوی هیکل ترسیم میشود، برعکس تموز و چهره ی سوری معروف او آدونیس که به شکل یک پسر جوان با ظاهر دوجنسه تصویر میشود. چون وولکان، چهره ی دوزخی آدونیس است. نام وولکان با «بعل خان» لقب نمرود مرتبط است و نمرود به سبب ساختن شهر بابل، یک جلوه از تمدن سازی دارد. نمرود نیز مردی جنگاور و درشت هیکل است ولی نام دیگرش "نینوس» به معنی کودک است که هنوز اشاره به کودک گون بودن تموز دارد. ارتباط نمرود با وولکان، تا اندازه ی زیادی نتیجه ی ارتباط او با آتش است. چون شهر آدم ها را دور هم جمع میکند و دنباله ی اولین جمع شدن آدم ها دور آتش از خطر حیوانات وحشی است. ویتروویوس نوشته است که گذشتگان، آتش را میپرستیدند چون آنها را دور هم جمع میکرد. فرونیوس را اولین کسی میدانند که مردم را به کمک آتش دور هم جمع کرد و فرونیوس یکی از القاب نمرود است. آپولودوروس، نمرود را آغازگر آتش پرستی دانسته است. بروسوس نمرود را "مولک گبر" نامیده که همان "ملک جبار" یا شاه مستبد است. میلتون، وولکان را با لقب "مولسیبر" میخواند و او را با لوسیفر خدای زهره برابر میگیرد که توسط «جوویس، شیر خشمگین» از آسمان به زمین سقوط کرده است. مولسیبر هم مطمئنا همان ملک گبر است. گبر را میتوان جمع نیز در نظر گرفت و ملک گبر را شاه جباران خواند. گبر وقتی که مفرد و جمعش فرقی نکند درباره ی آتش پرستان به کار میرفته است. اصطلاح گبر به معنی آتش پرست معمولا درباره ی پیروان زرتشت استفاده میشده است. چون زرتشت هم بنیانگذار آتش پرستی دانسته و در منابع کلاسیک بارها با نمرود و نینوس همهویت شده است. زرتشت خورشید را نیز مقدس میدانست چون از جنس آتش بود. در کشورهای مختلف، خورشید چون گرمابخش و آتشین بود در ارتباط با آتش پرستی تقدیس میشد. یکی از نمادهای خورشید، مار بود که دور گوی خورشید در تاج فراعنه ترسیم میشد. لغت فراعوه یا پراعوه برای فرعون هنوز در ارتباط با پوروس یا آتش است و او جلوه ای از «بعل پور» خدای آتش است. ارتباط مار با خورشید هم نتیجه ی ارتباط او با آتش است. از قول سانخونیاتون فنیقی نوشته اند: «تحوت، ابتدا چیزی از طبیعت الهی را به مار و قبیله ی مار یعنی مصریان نسبت داد که فنیقی ها و مارها از آنها تبعیت میکردند. زیرا آنها این حیوان را روحانی ترین خزندگان و دارای طبیعت آتشین میدانستند. ازآنروکه بدون دست و پا، با روح خود حرکت میکند، عمر طولانی دارد و خاصیت تجدید جوانی [با پوست اندازی] را دارد همانطورکه تحوت در کتاب مقدس آورده است.» افلاطون، تحوت را مشاور شاهی به نام "تاموس" خوانده است که همان تموز است. در زمان قربانی دادن ائناس در تشییع جنازه ی پدرش انکیزس، ماری با فلس های طلایی از مقبره بیرون آمد و حول آتش قربانی گشت و تصور شد علف ها را به خود میخواند. سقوط لوسیفر از آسمان همان سقوط مار از بهشت بود بعد از آن که آدم و حوا را فریفت. این، سقوط نمرود و لشکر فرشتگان هبوط کرده نیز بود. نمرود پسر آسمان بود و هم خود خدا بود و هم در مقابل تجسد زمینی خدا پسر خدا. کرونوس و زئوس هم پیش از آن که به خدایان زحل و مشتری تقسیم شوند، نخست یک خدای واحد بودند و این که بعدا زئوس پسر کرونوس خوانده شد ظاهرا به سبب آن است که زئوس مثل یک پادشاه از اصل آسمانیش تلفیق شده است. شورش نمرود علیه خدا همان شورش زئوس علیه کرونوس است. از طرف دیگر، کرونوس یک خدای فرزندخوار است، درست مثل خدا که از کشته شدن فرزندانش انسان ها در راه خودش نیرو میگیرد. عیسی مسیح هم پسر خدا بود که در راه او کشته شد. عیسی توسط هرود کشته شد: یک شاه ستمگر نبطی که خیل عظیمی از نوزادان را کشت تا عیسای نوزاد را از بین ببرد. هرود در مقام یک آتش بلعنده جانشین ملوخ خدای آدمخواری است که نوشته اند یهودیان منحرف، فرزندانشان را برای خوشایند او در آتش میسوزاندند. روحانیون یهود را "کاهن" میخوانند که از "کان" فنیقی می آید و کان، همان «خان» در اصطلاح «بعل خان» یا وولکان است. نسبت خدا در جلوه ی بعل آتشین با مسیح، نسبت اژدهای سرخ مکاشفه ی یوحنا با زنی است که کودکی در آغوش دارد. کلمه ی به کار رفته درباره ی اژدها به سادگی به معنی مار است و این مار، سرخ است چون خدای آتش است. خدای آتش، فرزند خود را میخورد و برای این کار، در آتش آسمانی یعنی صاعقه تجسد می یابد. زرتشت به روایت سوئیداس در اثر برخورد صاعقه کشته شد. برخی زرتشت را با اروس پامفیلیایی برابر دانسته اند: سربازی که در جنگ، کشته شد ولی بعد از 10 روز از نو زنده شد و مردم را با واقعیت جهان پس از مرگ آشنا کرد و از وقایع رخ داده برای خود در جهان دیگر گفت. در این صورت، زرتشت به عنوان یک خدای میرنده و از نو زنده شونده، خود در اول برابر با تموز بوده است. این که زرتشت به یک روایت در جنگ و به تیغ شمشیر کشته میشود و به روایت دیگر در اثر صاعقه ی آتشینی که او را خاکستر میکند، در تصویر نبرد فرشته میکائیل با شیطان با یک شمشیر آتشین جمع می آید. نبرد آخرالزمانی با شیطان، زمان سقوط عذاب بر ملت ها است و ملت در شهر و کشور تجسم می یابد. نمرود از طریق شهر بابل پسر خدا است و بابل به یک الهه تشبیه میشود. اژدهایی که زن و فرزندش را تهدید میکند بابل و نمرود را تهدید میکند. این جا داستان در مرگ سمله مادر دیونیسوس باخوس معنی پیدا میکند. صاعقه ی زئوس، بدن همسرش سمله را میسوزاند ولی دیونیسوس نوزاد از جسد به جا میماند. خدای شهر نیز با سوختن آن و کشته شدن مردمش به شمشیر آتش افروزان، به جا میماند و درواقع هویدا و آزاد میشود. در مورد بابل چنین نوشته اند که با نابودی آن توسط بربرها، دانشورانش به پرگامون در ترکیه رفتند و درآنجا کیش کهانت بابلی را دنبال کردند. پرگامون شامل کشورهای لودیه (لیدی)، فریجیه و میسیا بود. اتروسک ها از لیدی به اتروریا کوچیدند و دانش کلدانی رهاورد خود را پایه ی تاسیس رم لاتینی نمودند. ازاینرو ارتباطی دائمی بی پرگامون و رم باقی ماند تا جایی که آخرین پادشاه پرگامون وصیت کرد کشورش جزو رم باشد. مقام کهانت اعظم پرگامون نیز به زودی به جولیوس سزار رسید و امپراطوری روم از خاندان او به وجود آمد. علت این که خاندان سزار خود را از نسل ونوس میخوانند نیز همین است. چون ونوس الهه ی زهره معادل عیشتار بابلی است که کالبد شهر بابل و همزمان در حکم مادر و همسر نمرود بوده است. با نسب بردن رم ایتالیا از بابل به وسیله ی اتروسک ها نابودی بابل با آتش و شمشیر درباره ی رم نیز تکرار شد و گفته شد که رم باستان با هجوم بربرهای وحشی و بی تمدنی که شهرهای باستان را در قتل و غارت و آتش سوزی نابود کردند از بین رفت. این جنگ ها جانشین نابودی سرافیم یا غول های باستانی لشکر نمرود تسط ارتش سام ابن نوح است که به نام خدا زمین را از لوث شرک زدود و یهودیت که مسیح خدای رم از آن برخاست نیز کمر به نابودی رم و خدایان انسان نمایش بسته بود. این فقط بدان معنی است که با سقوط رم قبلی مکتب آن توسعه می یابد و بیشتر متولد میشود تا این که از بین برود. الیوت، کنستانتین کبیر را که اولین امپراطور مسیحی رم است تصویری از کودک در آغوش زن در مقابل اژدهای سرخ میبیند. شاید ربطش به مسیح در این باشد که داستان کنستانتین و شخصیت مسیح دربار پاپ رم، هر دو جمع مذاهب بابلی ها و بربرهای غارتگرشان، مذاهب نمرود و سام، هستند.:

“two babylons”: alexander hislop: chap7

پیدایش مذهب ابراهیمی ظاهرا نتیجه ی درگیری خدای اصلی با فرزندان ناخلفش است که گاهی به نام سرافیم یعنی مارسانان نیز شناخته میشوند تا نسبتشان با مار باغ عدن را که شیطان است نشان دهند. دراینجا باید نتیجه بگیریم که خدای نمرود نتیجه ی دستکاری در خدای نیایش نوح است و سام ابن نوح دم و دستگاه نمرود را نابود میکند تا خدای نوح را برگرداند. ولی در برگردان یونانی-رومی داستان، ما به جای نمرود، زئوس را داریم و به جای پدرش خدای نوح، کرونوس را که عملا بین این دو تفاوتی وجود ندارد. خدای نوح، خدای یهود است که روز مقدسش شنبه روز زحل، همان روز کرونوس است، کرونوسی که بچه هایش –شامل آدم ها- را میخورد از ترس این که نکند آنها مقام او را تسخیر کنند. پس این خدا چه فرقی با یک آدم، آن هم یک آدم بسیار ابتدایی در حد یک رئیس قبیله دارد؟ با در جای خود ماندن این خدا که چیزی تغییر نمیکند و کامل نمیشود. ظاهرا کسانی تموز را در جایی که به جهنم هبوط کرده و به خدای سیکلوپ ها تبدیل شده، نگه داشته و از تحول بعدی او جلوگیری میکنند و این خدای جهنمی به وولکان تفسیر میشود و در همین حالت پدر خدایان میشود چون فرض میشود تمام خدایان به جای سرافیم از مذهب او که همان مذهب نوح و ناچارا مذهب یهود است پدید آمده اند. همانطورکه هیسلوپ از قول آمیانوس مارسلینوس بیان کرده، قبطیان بوده اند که به صراحت، وولکان را پدر خدایان خوانده اند و وولکان آنها پتاح است که نام یونانی وولکان یعنی هفستوس هم تلفظ دیگری از نام او است. پتاح خدای آهنگری و خالق موجودات است و عنصرش آتش است.

پتاح به سبب ارتباط با آتش، یک خدای خورشیدی بود و دوران تفوقش برابر با بلندترین روزهای سال در تیرماه بود که ایام زادآوری سوسک های سرگین غلتان بود و ازاینرو جعل یا سوسک سرگین غلتان نماد آشنای پتاح بود. پتاح را گاها با سوکاریس برابر دانسته اند که در فرقه ی آنوبیس، «خدای بزرگ، فرمانروای آسمان» خوانده میشد. سوکاریس به شکل مردی با سر شاهین تصویر میشود. گاهی هم او را یک موجود دوچهره با سرهای شاهین و انسان تصویر میکردند. "پتاح سوکارو" خدای ترکیبی پتاح و سوکاریس، با باخوس قبطی یعنی ازیریس تطبیق میشد. پتاح سوکارو به شکل مردی با کلاهی دارای نشان جعل تصویر میشد که دو مار را در جلو سینه گرفته و دو شاهین نیز روی دو دوش او نشسته اند. این تصویر را با ایستادن هورس روی دو تمساح مقایسه کرده اند. در مراسم پتاح سوکارو در منف (قاهره) یک قایق را به آب میکردند. این قایق، قایقی بود که خورشید با آن به جهان زیرین سفر میکرد. در داستان ازیریس، این قایق، جایگزین صندوقی است که تایفون شیطان پس از قتل ازیریس، جسد او را درون آن صندوق انداخته و روی آب رها کرده است. مجسمه های سوکاریس، مردانی کوتوله با سر شاهین به اندازه ی یک ذراع را نشان میدهند. این با تصویر شدن پیگمی ها یا نژاد مردان کوتوله به عنوان فرزندان پتاح نسبت دارد. چون پیگمی به معنی بازو است و هر بازو یک ذراع است. پیگمی درواقع فرم کودک تر پتاح را نشان میدهد که پس از افول او در اوج گرفتن دوباره اش متولد میشود. ازآنجاکه اوج پتاح و بلوغ او در درازترین روزهای سال در آغاز زمستان است، تولد او نیز در طولانی ترین شب ها در آغاز زمستان و زمانی که روزها و با آن ها خورشید در حال اوج گرفتن است رقم میخورد. تصور میشد پتاح در طول شب و زمانی که در کارگاه خود در جهان زیرین است موجودات را با آهنگری و کیمیاگری می آفریند. بنابراین هسته ی اولیه ی بیشترین خلقت ها در طولانی ترین شب ها در ایام خزان و مرگ طبیعت گذاشته میشد. پتاح به دلیل این جابجایی بین زمین و آسمان، با هورس خدای خورشید هم تطبیق شده است.:

“creation records discovered in Egypt”: George st clair: david nutt press: 1898: p272-9

بدین ترتیب ما اینجا خدایی را داریم که بین جهنم در زیر زمین و بهشت در اوج آسمان در حال جابجایی است و تولدش هم درست مثل مسیح که تجسم انسانی خدای باغ عدن است در آغاز زمستان رخ میدهد. بدین ترتیب، این خدا بین یک موجود جهنمی و یک پدر آسمانی در حال تغییر لباس است و وقتی بیشترین خلقت ها و تمدنسازی ها را در زمین مرتکب میشود که بیشترین فاصله را از جایگاه آسمانیش دارد. یعنی وقتی خدای زمینی و بنابراین انسان شده از همیشه جهنمی تر و شیطانی تر است بیشترین اختراع و باشکوه ترین تمدن را ایجاد میکند ولی محیط این تمدن مثل زمستانی سرد، محیطی پژمرده و پر تلفات است. مارهای دوگانه ی پتاح سوکاریس نشانه های این تضادند و ارتباطشان با دو تمساح هورس نیز مرتبط با همین موضوع است. اگر شیطان همان مار باغ عدن باشد که خدا پاهایش را از او گرفته، پس او در شکل اولیه ی خود شبیه یک سوسمار یا تمساح بوده است. البته ارتباط هورس با تمساح های دوگانه ماقبل ارتباطشان با مار شیطان است. هورس دراینجا هارماخو یا هورس دو افق است که در عصر مسیحیت، به جای خورشید در اعتدال بهاری در برج حوت طلوع میکند. برج حوت دو ماهی دارد که میتوانند به جای روتی یا شیرهای دو افق قرار بگیرند که از افق های طلوع و غروب خورشید حفاظت میکنند. تمساح تصویری بین شیر و ماهی دارد، مثل ماهی آبزی و مثل شیر، چهارپایی درنده است. شیر حیوان خورشید است. لغت آشوری «شیر» که در مکتب ادیابن وابسته به مسیحیت سوری شرقی رواج داشته، با لغات "شارو" و "آشور" به معنی شاه مرتبط است که نام ازیریس و هورس هم از آنها می آید. موهای انبوه شیر نر که به انوار خورشید تشبیه میشوند، در آشوری ادیابن «یاله» نامیده میشوند. این کلمه برای موی اسب نیز استفاده میشود و اسب هم ارابه ی خورشید را در آسمان جابجا میکند. در زبان فارسی محاوره نیز برای موهای شیر نر و اسب از لغت یکسان «یال» استفاده میشود درحالیکه در فارسی ادبی، «یال» به معنی گردن استفاده میشده است. بعضی از متداول ترین نام های آشوری شیر، «آریا» برای شیر نر، «آریتا» برای شیر ماده، و «آریون» برای بچه شیر بوده اند که همگی از ریشه ی «آری» هم به معنی آسمان و هم به معنی خورشید و باز مرتبط با نام هورسند. قلمرو انسانی حتی المقدور از شیرها پاک میشود و نسخه ی زمینی شیر آسمانی را در خود جای میدهد و تکثیر میدهد. این نسخه گربه ی خانگی است که با فضای پس از غروب شیر خورشید یعنی شب و ماه آن مرتبط است تا همزمان تاریکی جهنم و روشنایی خورشید را در خود داشته باشد؛ البته به شرطی که این خورشید کم فروغ تبدیل به آتش عذاب الهی در شب زمینی جهنم شود.

مادام بلاواتسکی معلم معنوی جریان استعماری بریتانیایی تئوسوفی نوشته است که کابالیست ها توجه خاصی به ماه داشتند و او را موکل جادوها میشمردند چون در فضایی ترکیبی از تاریکی شب و روشنایی روز تبلور می یافت و جامع تضاد بود با این بخت بلند که تاریکی فضا بیش از روشنایی آن میشود. بلاواتسکی همچنین این را یک خصیصه ی اولیه ی یهودی برای ماه میشمرد که در مسیحیت نخستین هم محترم شمرده میشد و ازاینرو کلمنت اسکندرانی و اوریجن، ماه را نماد خدای پدر میخواندند. ماه مثل خدای اولیه دوجنسه و دارای جنبه های نرینه و مادینه بود که این هم به جمع ضدین محبوب جادوگران می افزود. ازاینرو میشد از دو ماه سخن گفت که چون دو روشنایی در زمینه ای تاریک میدرخشند و این زمینه ی تاریک به بدن یک گربه ی سیاه و دو روشنایی به دو چشم زرد او تشبیه میشدند. ازاینرو گربه نماد جادوگری و حیوان مورد علاقه ی هکاته الهه ی جادوگران بود که همزمان الهه ی ماه نیز بود و از "هل" یا جهنم بیرون می آمد. منابع قرون وسطایی میگویند کلدانیان، ماه را با نام های گوناگون و تحت شخصیت پردازی های مختلف از خدایان نرینه و مادینه ای با قیافه های مختلف میپرستیدند و یهود نیز در این کار از آنها پیروی کردند. این، به سبب تاثیرگذاری ماه بر جزر و مد آب ها و نقشش در بروز بارندگی ها و سیل ها بوده که سعی میشده از طریق شناساییی نسبتش با تغییرات خورشیدی با تطبیق دادن تقویم های خورشیدی و قمری از سود آن استفاده و از ضررش فاصله بگیرند. ازاینرو ماه درست مثل خورشید در صورت های فلکی مختلف و تحت تاثیر تغییر وضعیت ستارگان در آسمان، شخصیت های گوناگونی به خود میگرفت. ازآنجاکه تغییرات مزبور در نسبت با اشتغال مردم به کشاورزی بیشترین اهمیت را داشتند، ورزاو نماد خدای خورشیدی شد چون هم در شخم زدن زمین یاور کشاورز بود و هم این که شاخ هایی شبیه هلال ماه داشت و تازه اغلب مثل شب سیاه یا تیره رنگ بود. ازیریس خدای خورشیدی را به ورزاو تشبیه میکردند و در فرم انسانیش او را در قایقی قرار میدادند که روی رودخانه ی نیل در دایره البروج پیش میرود و سال را میگذراند. معادل نیل دراینجا neilos است و عدد ابجد این کلمه 365 به تعداد روزهای سال خورشیدی است. نیل در مقام آب، حکم ایزیس همسر ازیریس را داشت و ایزیس در صورت روبرویی با ازیریس انسان به شکل یک زن و در صورت روبرویی با ازیریس ورزاو به شکل یک ماده گاو یا زنی با سر گاو در نظر گرفته میشد. ایزیس معادل سیاره ی زهره نیز بود که به شکل یک زن، صورت فلکی ثور یا ورزاو را اداره میکرد. در کابالای یهودی، قایق ازیریس که در آب پیش میرفت با صندوقی که موسای نوزاد در آن گذاشته و در رود نیل رها شد تطبیق گردید. دلیل جابجا شدن ازیریس با یک نوزاد این است که صندوق یا قایق برای نوزاد حکم رحم دوم مادر را داشته باشد. چون موسای نوزاد در آینده به شیخ ریشویی تبدیل میشود که خود یهوه خدای یهود به عنوان المثنای آسمانی موسی است و قرار است خدای واقعی تخیل شود. پس خدا دو تولد دارد، یکی در آسمان به عنوان یک قلمرو معنوی، و دیگری در یک تصویر زمینی از آسمان که مرتبط با امور مادی زندگی بشر است. مراحل آسمان زمینی، معادل مراحل گذر زمان برای خدا است که قرار است حد نهایی آن همان چیزی باشد که یهودیت به جای بشر به موسی داده است و هر چیزی در قبل از آن، در حد ونگ زدن های یک نوزاد در رحم دومش بوده و ارزشی ندارد. از این مرحله که بگذریم، آنچه خدا را میسازد برخوردش با نیروهای زمینی است که درست مثل داستان موسی بارها به صورت موانعی در مقابل خدا ظاهر میشوند. بنابراین خدا از خودش و دشمنانش به وجود می آید و مثل شبی که ماه در آن است یک موقعیت جمع ضدین نور و ظلمت را دارد که به نوشته ی بلاواتسکی، همان تضاد هورس و سوت، خدا و شیطان، و مسیح و یهودا است.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: sect9

به همین دلایل هم هست که مادیگرایی اصرار دارد ما همیشه این احتمال را که دنیایی پس از مرگ وجود ندارد در زندگیمان جدی تلقی کنیم. چون در این صورت، باید به مرحله ی پس از مرگ موسی و خلاص شدن خدا از بدن جسمانیش فکر کنیم، مرحله ای که در آن، دیگر خدا با رویه ی «شیطان» و «یهودا» ی خود همهویت نخواهد شد. چنین خدایی یک خدای روحانی خواهد بود و اگر بخواهد الگوی انسان های زیادی باشد، بازار آنهایی را که از شب نادانی مردم برای فروش لامپ های بنجل به قیمت به بردگی گرفتن مردم استفاده میکنند کساد میکند.

دیوانگی، شرط رسیدن به خدا؛ اما کدام خدا؟

نویسنده: پویا جفاکش

تور و چکش آذرخش سازش

در خراسان بود دولت در مزید

زانک پیدا شد خراسان را عمید

صد غلامش بود ترک ماه روی

سرو قامت، سیم ساعد، مشک بوی

هر یکی در گوش دری شب فروز

شب شده در عکس آن در همچو روز

با کلاه شفشفه و با طوق زر

سر به سر سیمین بر و زرین سپر

با کمرهای مرصع بر میان

هر یکی را نقره خنگی زیر ران

هرک دیدی روی آن یک لشکری

دل بدادی حالی و جان بر سری

ازقضا دیوانه ای بس گرسنه

ژنده ای پوشیده سر پا برهنه

دید آن خیل غلامان را ز دور

گفت آنها کیستند این خیل حور

جمله ی شهرش جوابش داد راست

کین غلامان عمید شهر ما است

چون شنید این قصه آن دیوانه زود

اوفتاد اندر سر دیوانه دود

گفت ای دارنده ی عرش مجید

بنده پروردن بیاموز از عمید

این داستان در منطق الطیر عطار آمده و بلافاصله در دنباله اش توصیه شده است:

گر ازو دیوانه ای، گستاخ باش

برگ داری لازم این شاخ باش

ور نداری برگ این شاخ بلند

پس مکن گستاخی و بر خود مخند

خوش بود گستاخی دیوانگان

خویش میسوزند چون پروانگان

هیچ نتوانند دید آن قوم راه

چه بد و چه نیک جز زان جایگاه

اگر میپرسید که چرا عطار دراینجا توصیه به دیوانه شدن و گستاخی ورزیدن نسبت به خدا به مانند یک دیوانه میکند، در جوابتان باید بگویم این حکایت را عطار در میان مجموعه ای از حکایت ها در تایید قسمت خاصی از سفر عرفانی پرندگان به رهبری هدهد در جستجوی سیمرغ (به جای خدا) آورده است و فراز مزبور شامل این ابیات است:

بود راهی خالی السیر ای عجب

ذره ای نه شر و نه خیر ای عجب

بود خاموشی و آرامش درو

نه فزایش بود نه کاهش درو

سالکی گفتش که ره خالی چراست

هدهدش گفت این ز فریاد شماست

یعنی سالک عرفان وقتی که به مسیر طلب خدا رو می آورد، نباید فرقی بین آنچه خیر و آنچه شر تلقی میشود بگذارد و به نظر من، حکایت دیوانه و عمید خراسان نشان میدهد چرا فاصله ای بین خیر و شر نیست. در این حکایت، گستاخی دیوانه نسبت به خدا ستایش شده است. دیوانه اجازه دارد گستاخ باشد و به خدا ایراد بگیرد چون عقل ندارد و خدا او را میبخشد. اما چرا آدم معمولی این اجازه را نداشته است؟ چون آن وقت خدا عصبانی میشده است. آیا واقعا خدای بزرگ از ایرادی تا به این حد ابلهانه میرنجد؟ معلوم است که نه. خدا نبود که این اجازه را از غیر دیوانگان سلب کرده بود؛ خود مردم بودند که سلب کرده بودند؛ چون معتقد بودند اگر خدا بر کسی خشم بگیرد، آتش خشمش چنان کل قوم را در بر میگیرد که بر اساس آن ضرب المثل معروف «تر و خشک با هم بسوزند». این یکی از همان خیرهای ایراد دار است که تفاوت چندانی با شر ندارد؛ چون خدا را یک موجود غیر عقلانی ستمگر نشان میدهد که حتی به اندازه ی یک دادگاه انسانی معمولی، عدالتی را که خودش وعده میدهد رعایت نمیکند. و اما جواب خشم او کشتن و ناقص کردن جانی و مالی است که همه جزو نیروهای مرگ آور به حساب می آیند. مردم به این تکه از خیرسازیشان حتی فکر هم نکرده اند چون به طور سنتی، خصلت مرگ آوری را به شیطان نسبت میداده اند نه به خدا. این ثابت میکند که تصویر مردم از خدا چقدر انسان انگارانه است چون مردم عطش شدیدی برای تجسد دادن شیطان به صورت یک آدم زرنگ که به طرزی غیر ممکن موفق به فریب دادن همه میشود دارند تا به نوعی ضعف خود در مقابل شیطان را جبران کنند و در این لحظه ممکن است اغراق در توانایی فوق تحمل شیطان در آسیبرسانی، مرز او با خدا را از بین ببرد.

احساس میکنم در ماجرای زودیاک قاتل همین اتفاق افتاده است. همین تازگی مقاله ای میخواندم درباره ی ساخته شدن یک مستند دو قسمتی به نام «افسانه ی زودیاک قاتل». این مستند درباره ی ادعای عجیب محققی به نام «توماس هنری هوران» است که معتقد است زودیاک قاتل یک افسانه است که تبدیل به یک کالت یا کیش اسطوره ای شده است. زودیاک قاتل به خاطر چند نامه ی رمزگذاری شده که در آنها چند پرونده ی قتل حل نشده را بر گردن گرفته بود معروف شد. ولی هوران میگوید فقط در چهار قتل اول، نامه ها اصیلند و بقیه تقلیدهایی برای سرگرمیند. او معتقد است که این قتل ها کار فرد واحدی نبوده اند و فقط حل نشده ماندن پرونده بوده که آنها را با هم متحد میکند.:

“stream it or skip it: myth of the zodiac the killer on peacock”: johny loftus: decider: 11july2023

تا زمانی که این متن را نخوانده بودم علاقه ای به زودیاک قاتل و هیچ کدام از چندین فیلم و سریالی که در غرب حول او ساخته شده است نداشتم. ولی این دفعه پیش خودم گفتم بروم یک نگاهی به صفحه ی مربوط به این جناب در ویکی پدیا بیندازم. شگفتزده شدم. به نظر میرسید از یک جایی همه دوست داشتند هر قتلی را گردن این آقا بیندازند آن هم فقط به خاطر این که این آقای زودیاک، چند روزنامه و مجله را با چاپ نامه هایی که داخلشان ذوقزده است که به زودی از لشکری از مقتولین خود در آن دنیا برده ی کافی برای خدمت خواهد داشت، پرفروش کرده بوده است. درحالیکه هنوز میشد چند فقره ی اول را به سبب هدف گرفتن زوج های جوان و نوجوان به نوعی به هم مربوط کرد، از یک جایی قتل ها کاملا نامعقول میشدند؛ دقیقا ازآنجاکه یک راننده ی تاکسی میانسال کشته میشد آن هم برای این که قاتل میخواست پول ها و محتویات کیفش را بدزدد. به دلیل انجام قتل در شب، شاهدان عینی توصیف واضحی از قاتل نداشتند و حتی در دو توصیف مختلف، او هم سیاهپوست خوانده شده و هم سفیدپوست؛ ولی چون زودیاک توسط یکی از قربانیان نجات یافته سفیدپوست خوانده شده بود فرض را گذاشتند که طرف سفیدپوست است. خیلی هم سعی شده بود پرونده ی زودیاک به هر پرونده ی قتل های زنجیره ای احتمالی ملحق شود و قتل ها زیاد شوند. عجایب دیگری هم در ویکی پدیا بود. آقایی آمده بود مدرک ارائه کرده بود که نشان میداد ناپدریش زودیاک قاتل است. آقای دیگری هم رفته بود پیش پلیس و ادعا کرده بود که وقتی سعی کرده بود رد آن یارویی را که مادرش را به او حامله کرده بود و در رفته بود را پیدا کند به انبوهی از مدارک رسیده که نشان میدهد این پدر غیر رسمی او خود زودیاک قاتل است. البته خوشبختانه پلیس هر دو ادعا را رد کرد.

وقتی دیدم نویسنده ی ویکی پدیا این مطالب دیوانه کننده را در کمال خونسردی و بی هیچ داوری کنار هم چیده، به نظرم حرف های موران خیلی هم منطقی آمد. پس تصمیم گرفتم یک تصویر کلی از مستند به دست آورم. ازآنجاکه روحیه ی حساسی دارم و خیلی نگرانم که خودم هم تحت تاثیر ذهنیت های قاتل های سایکوپاد قرار بگیرم فیلم را ندیدم و فقط به نتیجه گیریش رجوع کردم. فهمیدم که فیلم مظنون است به این که یک گزارشگر فرصت طلب همیشه حاضر سر صحنه ی قتل ها جاعل نامه های اولیه ی اصلی باشد. اما عوضش با موضوع جالب تری برخورد کردم. خانواده ها و دوستان قربانیان، مدام از خوبی تمام نشدنی آشنای از دست رفته شان میگفتند و کاملا باور داشتند که قاتل همان زودیاک شیطانی است. اگر زودیاک را یک نسخه ی انسان شده از شیطانی ببینیم که مطابق نامه هایش به پلیس و مردم، میخواسته مثل شیطان لشکری از قربانیان برده شده در جهنم برای خودش درست کند پس باید این باور را هم در نظر بگیریم که شیطان دشمن خوبی ها است و اگر شیطان کسی را میکشد پس حتما آن انسان خیلی آدم خوبی و مزاحم او بوده است. اگر اینطوری به قضیه نگاه کنیم، مسلمانی ملت عطار زیاد تفاوتی با جذابیت شیطان برای ملت زودیاک ندارد. یک محمد جاه طلب را پیامبرمان خوانده اند که از گمنامی تمام اراده میکند بخش وسیعی از دنیا با هزاران اسم تکراری تاریخ طبری را مسخره ی خودش کند و جالب این که بیخود و بی جهت و محض نمک وافر موفق هم میشود درحالیکه هیچ کلاهبرداری امکان ندارد به چنین موفقیتی دست یابد مگر این که رهبر یک حزب سیاسی مدرن و مجهز به رسانه های قدرتمند باشد. فقط بی خدایان هستند که ممکن است چنین داستان دروغینی را باور کنند چون وجود خود را انباشته از گناه می یابند و دنبال خوبی در اصل خود میگردند؛ آنگاه میتوانند بگویند لشکر شیطانی پدید آمده توسط این انسان نمای کلاهبردار، ملت را با جادوی شیطان شکست داده و بعد از یک کشتار فجیع اندک خوبی های باقی مانده که زنان مملکت باشند را به لشکر عظیمی از حرامزادگان باردار کرده اند و از لوث حرامزادگی و خون کثیف شیطانی، ملت خراب و بد حال شده اند و «کاریش نمیشود کرد، ما ماموریم و معذور. خدا خودش اراده کرد ما ذاتا پست باشیم.» و به همین خیال، یک پاسخ اسطوره ای درباره ی علت پستی خود می یابند و خیالشان هم راحت میشود که همه ی آنهایی که ظاهرا خوبند، به اندازه ی خودشان در درون شیطانیند، چون همه در به دنیا آمدن از حرامزادگان آلوده به خون شیطان مشترکند!!!! ولی این جفنگیات، ابدا برازنده ی خدای اسلام نیست و کاملا روشن است که اعتقادات بسیار ابتدایی و نافلسفی درباره ی ترس از تاریکی و سیاهی جهان مردگان و بنیاد طبیعتپرستانه ی اساطیر آن است که به موقعیت مذهب جدید فرافکنی شده و در موقعیت جدید هم میتوانسته خدا را تحت پوشش بگیرد و هم شیطان را.

در آلمان و انگلستان قرن 18، قلمرو سیاهی را negro میخواندند و به آن حیطه ای جهنمی منسوب میکردند. کلمه ی nigger به معنی پست و پلید به برداشت مذهبی و اخلاقی از این پهنه ی جهنمی مرتبط است. اما قبل از هر چیز، سیاهی، شیطانی بود چون قلمرو مرگ بود و negro به معنی مرده نیز به کار میرفت. آدم بخیل بیشتر از یک مرده به شخص سود نمیرساند. ازاینرو بخیل را negor مینامیدند. این کلمه معنی "نفی" و رد کردن را هم میداد و به نظر میرسد تلفظ دیگری از کلمه ی عربی "نکر" ریشه ی «منکر» باشد و تمام کلمات بالا به همین ریشه برگردند. علاوه بر این، negor به معنی بخیل را nego نیز خوانده اند که ظاهرا با افتادن "ر" به دست آمده است. بنابراین ممکن بلکه محتمل است که کلمه ی «منکر» نیز به صورت «مینک» به معنی سمور وارد زبان انگلیسی شده باشد. زیرا نام دیگر سمور در انگلیسی «مارتین» است که از mart به معنی مرگ می آید و لباس عزاداری را هم که اتفاقا سیاه تاریک است، مارتین میخواندند. به هر حال، ترکیب تاریکی و پلیدی در سیاهی مرگ باعث میشود تا خدا برای غلبه بر آن از یروهای جهنمی قدرتمندتری استفاده کند و طبیعتا تنها نیروی جهنمی که میتواند تاریکی جهنمی را شکست دهد آتش است. آتش ضد آب هم هست و آب از ابر آسمان می آید. ازقضا یکی دیگر از معنی های قرن هجدهمی negro ابر بوده و ظاهرا از ابتدا به ابرهای سیاه بارانزا توجه داشته است. این ابرها نمونه های ضعیف شده ی اژدهای تاریکی بودند که دشمن خورشید بود. در اساطیر ژرم، پهلوان ماوراء الطبیعی به نام "ثور" یا "تور" thor در موقع طوفان های بارانزا با چکشی فراطبیعی به جنگ غول های تاریکی که ابرها بودند میرفت و با ضربه زدن به آنها باعث آذرخش میشد. پروفسور مایر با توجه به آتشین بودن چکش تور، آن را متعلق به کارگاه آتش وولکان میبیند که از آتش جهنم زیر زمین به دست می آید. چون خدا از هوا است و ابر به عنوان هوای در حال تراکم به آب، از هوا سفت تر است، فقط اجسام متراکم تر جامد که از جنس زمین و محصول رحم اویند میتوانند ابر را و لابد سیاهی را شکست دهند و البته جالب این که اژدهای آبی و مادر زمین زاینده هر دو هویت مادینه دارند. به نوشته ی مادام بلاواتسکی در "ایزیس بی نقاب"، کتونیا (بی نظمی زمینی) و متیس (آب) را دو همسر zeus zen (اثیر) میخواند. بلاواتسکی این ایزد را به میترا ربط میدهد در روایتی قابل مقایسه با قصه ی تور، از نوری که از «برج» یا کوه در زمین برون تراویده، متولد شده و این «برج» حالت آتشینی داشته که آن را با وولکان یا کوه آتشفشان قابل تطبیق میکند. کوماگن ها میترا را با واهاگن یا هرکول تطبیق میکردند و خدای جنگ میخواندند، فرمی که بسیار به تور ژرمن نزدیک است. هراکلس یا هرکول، یک هیبت انسانی ظاهرا ضد الهی دارد که نقشه های خدا را توسط وسایلی مخالف شرع او پیش میبرند. این تصویر، آرکلائوس ادومی است که نامش تلفظ دیگری از هراکلیوس یا هراکلس به نظر میرسد. آرکلائوس بعد از ترور آریستوبولوس آخرین شاه حشمونایی یهودیه، یهودیه را فتح و در جواب شورش کاهنان، قتلعامی حسابی به راه می اندازد و بعد از این اتفاق، هرود کبیر، یک ادومی یهودی شده از خاندان سلطنتی ادوم (اردن) شاه یهودیه میشود. یکی از نکات جالب در زندگینامه ی هرود این است که او دو کاهن به نام های متاتیاس و یهودا را به سبب آن که پس از شنیدن خبر نادرست مرگ هرود، شورشی در یهودیه به راه انداختند در آتش سوزانید. این نام ها دقیقا همان ماتیاس و یهودا اولین شاهان حشمونایی یهودیه را بازتکرار کرده اند که علیه آنتیوخوس شاه یونانی روم شوریده بودند. ادوم هم در ادبیات یهودیان اشکنازی اروپا با روم تطبیق میشد و گویی تاریخ حشموناییان زیاده از حد بزرگ شده و کل آن را باید در زمان زندگی شاه هرود خلاصه کرد. به نظر میرسد سوزانده شدن ماتیاس و یهودا به صورت سوزانده شدن یان هوس رهبر جریان تجدید نظر طلب هوسی در مسیحیت، در تاریخ روم اروپایی تکرار شده است. متاتیاس دقیقا همان ماتیاس هوسی (پیرو یان هوس) شاه مجارستان است که نمادی از یک جریان مخالف بزرگ است. او گروه های سواره نظامی موسوم به هوسار تشکیل میدهد که ظاهرا همان خزرها نیای قزاق ها هستند. سواره نظام قزاق ها با سواره نظام ماتیاس یکسانند و از طرفی قزاق ها ریشه ی عثمانی های ترکیه هستند که نامشان به حشمونی های تاریخ یهود نزدیک است. همچنین خزرها نیز ریشه ی یهودیان اشکنازی و بسیاری از اشرافیت های یهودی و سلطنت های اروپایی هستند که این سلطنت ها هم بارها علیه کلیسا ظاهر شدند. نزدیکی تلفظ هوسار به خزر یک نکته ی دیگر را هم گوشزد میکند. هوس در زبان مجارها یعنی اسب، و هوسار یعنی مردم اسبسوار، که معادل دقیق لغت شوالیه است. همانطورکه میدانیم هم یهودیان و هم شوالیه های تمپلار توسط کلیسای کاتولیک تحت تعقیب قرار گرفتند و رهبر شوالیه ها ژاک دو مولای (ملا یعقوب) نام داشت و بنابراین همنام پدر یهودیان یعنی یعقوب اسرائیل در تورات بود. یهودا پسر یعقوب اسرائیل، پدر خاندانی است که رهبری اشرافیت یهود را به دست گرفتند و به همین دلیل هم در کنار متاتیاس، یک یهودا نیز توسط هرود در آتش سوزانده میشود. درنهایت تمام این جریان ها در یان هوس یعنی یوحنای اسبسوار جمع میشوند که به جای شاه ماتیاس مجارستانی در آتش سوخت. او نیز کسی جز دیگر قربانی مقدس هرود یعنی یوحنای تعمیددهنده یا یحیی نیست. یوحنا زمانی به اندازه ی عیسی، نامزد مقام مسیح بود و ظاهرا عیسی مسیح یک فرم تغییر شکل یافته از خود او است. بنابراین عجیب نیست که کلیسا به جهت تمامیت خواهی خود، تمام دشمنان خود را در وجود او خلاصه کرده باشد. اسلام که مذهب عثمانی ها است، ترکیبی از یهودیت و مذاهب صابئین مثل مندایی ها که پیرو یحیی بودند به شمار میرفت و به همین دلیل هم رهبران جریان مزاحم روم در تاریخ اروپایی حشمونی خوانده شدند که نامی نزدیک به نام عثمانی ها باشد. نکته ی جالب دراینجا این است که نماد رم، همان قاتل عیسی یعنی هرود است و همین رم که با ادوم تطبیق شده، دارد سنگ عیسی را به سینه میزند. اینطوری تمام این جبهه ها که با هم تفاوت ماهوی دارند و به فرقه های گوناگون هم تقسیم میشوند، به جای عیسی و البته اصل آن یحیی، مقدس میشوند و حاوی حقیقت به نظر میرسند. این، کمک میکند تا هر کدام از این فرقه ها جنبه های قابل سوء استفاده در فرقه ی مقابل را یک اصل فراموش شده در آیین خود تلقی کند و آن را به نام بازگشت به اصل، وارد فرقه کرده و وسیله ی سوء استفاده های قدرت طلبانه کند. میتوان این را با چکش تور مقایسه کرد که از اعماق تاریکی بیرون می آید تا وسیله ی نبرد با تاریکی شود، درحالیکه تا حالا تاریکی و منکر یک موضوع واحد و جمع آمده در نگور و نگرو بودند. در این مورد باید توجه کرد که نگو به عنوان بخش از نگور میتواند به ناقت آلمانی –معادل "نایت" nightدر انگلیسی- هم تبدیل شود. ریشه ی نزدیک تر این لغت nox یونانی است که هم به معنی شب است و هم به معنی مرگ. به روایت هگینوس، Nox از آمیزش کائوس (آشوب) و اسکوتوس (مه) به دست می آید. اسکوتوس نام یک خدای تاریکی یونانی هم بوده است که گایا (زمین) را به ارینیس (تاریک شدن) حامله کرد. ارینیس معادل دقیق غروب آفتاب است. ازاینرو ممکن است اسکاتلند هم در اصل به معنی سرزمین غروب خورشید بوده باشد چون در ورای آن، خورشید در اقیانوس فرو میرود. جالب است که "سکیت" در نروژی به معنی مه آلود است و بنابراین تاریکی و مه واقعا در اسکوتوس جمع می آیند. احتمالا ازآنروکه هر دوشاکله های همان ابرهای اژدهایی مقابل تور هستند. جمع تاریکی و رطوبت در دریای آن سوی اسکاتلند هم چنین کاربرد کنایی ای دارد. غروب برای فرانسه نیز در دریا رخ میدهد و درآنجا لغت معروف برای غروب autom بوده است مرتبط با لغتی با دو تلفظ مختلف tm و tn هر دو به معنی تاریکی و سیاهی. گاهی غروب را به نام دومی atina میخوانند که احتمالا با نام آتنا الهه ی عقل و تصویر شدنش به صورت یک زن جنگسالار بی ارتباط نیست. از این جهت میتوان جنگ را چه در بعد سخت افزاری و چه در بعد فکورانه و استراتژیکش دارای روح الهه ی تاریکی خواند. مطابق روایات، آتنا حامی اسب ها و مخترع جنگ است. اما عجیب تر از همه پایه گذاری ادوات تمدن بشر توسط او است، ازجمله دولت، ارابه، کشتی، فلوت و شیپور، دیگ سرامیکی، چنگک، گاوآهن، یوغ گاو و لگام اسب، بافندگی، ریسندگی، آشپزی، قوانین، و دادگاه، همه توسط آتنا به انسان آموزش داده شده اند. ریشه های تم و تن که آتنا فرم مونث آنها را نشان میدهد، هر دو به te/tu میرسند که همان تئوس یا دئوس به معنی خدا است و در قبطی توث یا تحوت تلفظ و خدای ماه تلقی میشود. نام تحوت را جهوتی نیز میخوانند که قابل تبدیل به نام های یهوه و یهودا نیز هست.:

Chronologia.org: issue3850: 5/8/2013

ترکیب آب و تاریکی، همان چیزی است که در اساطیر مصری از آن به آب های تاریکی تعبیر و به nu نامبردار میگردد: ماده ی اولیه ی حیات با حالتی بی نظم و هرج و مرج طلب که به اقیانوس آغازین تشبیه میشود و نظم مانند خشکی ای به صورت یک جزیره در وسط این دریا ظاهر میشود. خدای شو در مرکز خشکی قرار میگیرد و "نیت" یا آسمان را که فرم مونث همان نو به شکل زنی با سر یک مار یا گربه است، از دریا جدا کرده و در بالای سر قرار میدهد و درست در افق و جایی که نو ونیت به هم میرسند خدای خورشید رع متولد میشود و در آسمان در راس فرمانروایی دیگر فرزندان نیت که ستارگان و صور فلکی هستند قرار میگیرد.:

“creation records discovered in Egypt”: George st clair: david nutt press: 1898: p175-6

نو و نیت که باید همان نگو و ناقت باشند، منشا رع به جای نظم میشوند و خدا از دشمنان خود پدید می آید چنان که خورشید از تاریکی پدید می آید. بدین ترتیب، خدای یهود، مسیحیت و اسلام، عمدا دشمنی کورکورانه با خدایان طبیعت پرستی پیدا میکند تا از آنها تغذیه و رشد کند و تاریکی برایش در جایگاه شیطان قرار میگیرد تا شیطان الگوی مذهب خدایی باشد که دشمن شیطان تلقی میشود. آن وقت، عطار میخواهد تا مثل دیوانگان عقلمان را تعطیل کنیم و دنبال خیر و شر در این پروسه نباشیم تا به خدا برسیم. همه ی ما دوست داریم به خدا برسیم، ولی ظاهرا برای همه مان هم مهم است که بتوانیم مطمئن شویم منظورمان از خدا، خدای عطار است یا نه؟!

رابطه ی بازیگری و سیاست، و ورود آن به حوزه ی زندگی مردم معمولی

نویسنده: پویا جفاکش

جنگجویان اوکراینی در دوران تزارها

تا قبل از جنگ غزه هر روز در رسانه ها درباره ی جنگ اوکراین صحبت میشد و در اخبار ثنوی شده ی به تصویر درآمده، اوکراینی ها قهرمانان مظلوم شهیدپرور بودند و روس ها دیو درنده خو. اما حالا و زیر بمباران خبری جنگ غزه، اصلا کسی یادش نمی آید که تا یک ماه پیش چیزی به نام جنگ اوکراین، روی پرده ی اخبار وجود داشت. این با به هم خورن های پیاپی روابط زلنسکی با حامیان غربیش بی ارتباط نیست. هرچه میگذرد زلنسکی بیشتر نگران میشود که سقوط دولت در ماجرای «یورومیدان» تکرار شود بخصوص ازآنروکه سه نفری که او را به مخمصه ی جنگ اوکراین انداختند –بایدن، سولیوان، نولاند- همان مثلث شوم به راه اندازه ی یورومیدان در 2014 هستند.

در سال های 2013 و 2014 ویکتوریا نولند معاون وزیر امورخارجه ی فعلی امریکا، دست پشت پرده ی عملیات کودتا مانند موسوم به حوادث میدان بود. این وقتی روشن شد که تماس تلفنی در سال 2014 بین نولند و سفیر امریکا در کیف، جفری پیات شنود شد و محتوای تماس به مطبوعات درز کرد. این دو مقام امریکایی، در این مکالمه به صراحت نحوه ی هدایت امور و مدیریت رهبران به اصطلاح مخالفان دولت وقت اوکراین را مرور میکنند و همین یک مکالمه کافی بود تا معلوم شود که کل ماجرای جنبش "میدان"، نمایشنامه ای به تهیه کنندگی و کارگردانی و تدوین مقامات امریکایی در کیف بود و "رهبران" اپوزیسیون و طرفداران ایشان تنها بازیگران این نمایش بودند. داستان فساد پسر بایدن در اوکراین هم با این رسوایی بی ارتباط نیست، چون بخش اعظم این فساد، جایزه ای است که خانواده ی بایدن بابت ساقط کردن دولت قبلی از اوکراین گرفته اند. این، بایدن و جیک سولیوان بودند که رئیس جمهور بعدی اوکراین پس از سقوط دولت را انتخاب کردند. آسیا تایمز گزارشی درباره ی این وقایع منتشر کرد و در آن بیان نمود که اکنون دیگر «نمیتوان اوکراین را یک کشور مستقل دانست.» زلنسکی کسی که بیش از همه به نام استقلال اوکراین با تحمیل جنگ بر کشور برای زمین گیر کردن روسیه به نفع غرب موافقت کرد این را بهتر از هر کسی میداند. او یک بازیگر است و چه سر صحنه ی فیلم و چه سر صحنه ی سیاست، از دستورات کارگردان اطاعت میکند. شاید غربی ها روحیه ی طنز داشتند که یک کمدین را برای این شغل انتخاب کردند. اما اتفاقا کمدین به دلیل نزدیکی ریشه ایش به دلقک بیشتر بر ضد غرب سفید عمل میکند همانطورکه جنگ اوکراین هم بیشتر به هژمونی غرب صدمه زد تا این که به نفع آن کار کرده باشد. علت توجهم به این موضوع، اطلاعاتم درباره ی ارتباط فرقه های رمزی با دلقک منجمله کمدین، و برداشت کنایی آنها از این شخصیت اسطوره ای دوپهلو است.

در یادداشت های سخنرانی کشیش اولیور که در دهه ی پیش به فراماسون های کمبریج شایر و لینکلن شایر انگلستان ارائه شد، عضویت 119 عضو در لژ "آپولو" گریمزبی ثبت شده که 43 عضو آن «کمدین» ها هستند در کنار 7 روحانی، 10 ارباب، 3 وکیل، 2 دکتر، 18 تفنگدار دریایی، 2 مامور گمرک، 3ستوان، 27 تاجر، و 1کشاورز. یعنی کمدین ها در این سخنرانی، با فاصله ی زیاد از بقیه پر تعدادترین شغلند. در میان فراماسون ها کشیش اولیور به خاطر نوشتن کتاب های درسی فراماسونری و تا حدودی برای تاسیس لژ ماسونی "آپولو" گریمزبی شهرت دارد. این تاسیس اندکی پس از ایجاد لژ بزرگ متحد انگلستان در سال 1813 رخ داد. توجه کنید که در آن زمان، کمدین ها هنوز آنقدرها از دلقک ها قابل تشخیص نبودند. جوکر ها یا دلقک ها در ابتدا کسانی بودند که در دربار شاهان دست به مسخرگی میزدند و در عالم مسخرگی، بزرگترین حرف ها را بار شاه میکردند که دیگران جرئت گفتنشان را نداشتند. یعنی جوکر یا دلقک ظاهرا یکی از پست ترین شغل ها ولی در باطن یکی از قدرتمندترین شغل ها بوده است. ظاهر دلقک های آن زمان به ظاهر دلقک های امروزی نزدیک است و موجودی با لباس غیر عادی، پوستی به طرزی غیرعادی سفید شده، مو یا کلاه سرخ، و جانشینی برای شاخ های بزمانند شیطان روی سر را نشان میدهد. برخلاف تصور عموم، این تصویر چیزی نبوده که برای خوشایند بچه ها اختراع شده باشد چون اکثر بچه ها از دلقک ها میترسند. مطابق تحقیقات دانشگاه شفیلد، قریب به اتفاق بچه های 4 تا 16 ساله در بیمارستان، دلقک ها را پس میزنند. دلقک به همان اندازه ی کشیش برای کودک یک مقام قدسی تحمیلی است. او بخشی از فرهنگ سفیدپوست هراسی کهن است. در چین، جیانگ شی یا به قول اروپاییان "خوناشام چینی" عنوان شیاطین انسان نمای رنگ پریده ای با پوستی به سفیدی میت بود که "چی" یا انرژی حیاتی مردم را میمکیدند. آنها به فضای فیلم ها راه یافته اند. ارتباط این شیاطین با سفیدپوستان، در شخصیت های رقص های فستیوالی موسوم به «دلقک های مقدس» در بین سرخپوستان امریکای شمالی و مرکزی بهتر آشکار میشود. اینان نه تنها خود را رنگ پریده کرده اند، بلکه بدن یا لباس دو رنگ سیاه و سفید دارند که نزدیک به لباس زندانیان جامعه ی سفیدپوست به کنایه از شرورترین سفیدپوستان است. جالب اینجاست که این فقط در دید یک غیر اروپایی ممکن است نماد یک هیولا باشد. اروپایی برعکس روی سیاهی پوست دلقک تاکید میکند چنانکه کرامپوس، شیطان همراه بابا نوئل در کریسمس آلمانی، گاهی جوانی است که خودش را به شکل یک سیاهپوست رنگ کرده و لباس دلقکی ای پوشیده که کمی یادآور لباس مردم شرق هم باشد. ظاهرا ترکیبی از هر دو مطلب مد نظر است. دلقک، کنایه از مورلوک ها است که بعدا بیشتر به مور معروف شدند: مردمان سامی نیمه افریقایی اولیه ی حاکم بر اروپا که از سفیدپوست ها شکست خوردند و از نژاد برتر به نژاد پست سقوط کردند ولی چون اروپایی ها برای اداره ی مملکت به مورلوک ها نیاز داشتند آنها را به سمت مشاور خود برگزیدند و آنها تبدیل به مردانی بسیار نزدیک به شاه شدند درحالیکه از دید طبقه ی حاکم موجوداتی قابل تحقیر بودند، تصویری که کم کم به شکل دلقک توسعه پیدا کرد. درست مثل دلقک ها مورها نیز منویات خود را به صورت غیرمستقیم به اجرا درمی آوردند و در این راه وانمود میکردند که برتری سفید و رسومات او را پذیرفته اند تا کم کم در حکومت موجود، تغییراتی را که میپسندند اعمال کنند. به همین دلیل پوست دلقک به طرزی غیر عادی سفید است کنایه از این که مور بیش از حد خود را سفید کرده، سفیدی او غیر طبیعی است و معلوم نیست زیر رنگ سفید تصنعی چه پوستی مخفی شده است. حتی مور عمدا خود را بیش از حد سفید کرده تا تاکید کند تمام بلاهایی که از جانب حزب او بر رنگین پوستان می آید به سبب هویت سفیدپوست این دستگاه است. موی قرمز یا کلاه قرمز هم همین را میگوید. قرمز رنگ مارس (مریخ) و ونوس (زهره) خدایان خشونت و شهوت است و دلقک، رنگین مویی سفیدپوست را به نفع این استعاره مورد تاکید قرار میدهد. گذشته از اینها دلقک مسخرگی خود را تحت یک گریم سخت که او را حالتی به شدت رسمی میبخشد اعمال میکند. این تا اندازه ی زیادی یادآور انگلیسی ها است که مردمی خشک و رسمی و همزمان شوخ طبعند ضمن این که به دلیل زیستن در یک جزیره ی بسیار ابری و پرباران، به شدت هم رنگ پریده به نظر میرسند. البته شخصیت دلقک برای عموم مردم قابل همذاتپنداری است. دلقک شامل دنباله اش کمدین، برای خنده سر دیگران بلا می آورد یا به آنها طعنه میزند تا دیگران بخندند و اصلا هم کار ندارد که طرف خوشش می آید یا بدش می آید. همه ی ما تقریبا همین کار را با مردم دیگر میکنیم و به خاطر ظاهر رسمی و رعایت شوونات در طول زندگی روزمره، دلقک درونمان را پشت یک ظاهر رسمی مخفی میکنیم. با همه ی اینها تلقی خارجی از دلقک با تاکید بر سفیدپوست و رنگین مو بودن او، وی را یک انسان غیر عادی نشان میدهد که در این صورت، او فقط میتواند کنایه ای از نفیلیم یا انسان های دورگه ی فرشته و انسان ها باشد که دارای توانایی هایی فراتر از مردم عادی بودند و این یادآوری میکند که سفیدپوستان اروپایی باید از دید رنگین پوستان، مردمی برتر از مردم عادی یعنی رنگین پوستان در نظر گرفته شوند.:

“the nephilim looked like clowns”: stolenhistory.net

وقتی صحبت از نفیلیم سفید میشود، آنها فقط میتوانند طایفه ی 7فرد سفید در کتاب انوخ باشند. سنت کلر، آنها را با هبدوماد باسیلیدس مقایسه میکند که 7درجه از آسمان است که خانه ی دمیورگ یا خدای خالق را در بر میگیرد. هبدوماد 7روح گیتی را انعکاس میدهد و درصورتی که هشتمین یا آرخون اعظم که دمیورگ از آن پدید می آید و فراتر از جهان مادی است به اینها اضافه شود اگدواد یا هشتگانه ی ایزدی پدید می آید. این تفکر مسیحی مرتبط با تصویر پتاح و هفت پسرش موسوم به خنمو یعنی سازندگان در اساطیر قبطی است. پتاح خدای خالق و منعکس در آتش آهنگری است و به سبب ارتباط آتش با خورشید، یک خدای خورشیدی نیز هست. پتاح جهان را شکل داده و آسمان را از زمین جدا کرده است. ازاینرو به عمود آسمان در قطب شمال تشبیه میشود و در ابلیسک یا ستون های خورشیدی تجسم می یابد. به نوشته ی پلینی، اولین بار شاهی به نام میترس سنت ساختن ابلیسک را بنا گذاشت و اولین ابلیسک را در هلیوپولیس مصر بنا نهاد. جهان از آب های آغازین موسوم به نو یا نون یا نوم پدید آمده و سرزمین تاریک و سرد قطب شمال شاید هنوز کاملا از آب خارج نشده باشد. برای همین پتاح را درآنجا گاهی سوار بر یک قایق تلقی میکردند. روح این پهنه ی آبی، صورت قلکی تنین یا اژدها بود که قبلا ستاره ی قطبی درآنجا قرار داشت. تنین را یک اژدهای 7سر تلقی میکردند به تعداد 7پسر پتاح. با انتقال ستاره ی قطبی به صورت فلکی دب اصغر، این 7سر تبدیل به 7ستاره ی دب اصغر شدند. اما هنوز روحشان روح اژدهای دریایی بود که در اساطیر قبطی معمولا اسب آبی و تمساح به جای او قرار میگرفتند. پتاح در قالب جوانترین پسرش از نو جوان و در حال تجدید حیات میشد و ازاینرو سوبک که هفتمین پسر است روح اژدها را داشت و به جای پتاح به تمساح تشبیه میشد. سوبک را گاها sevekh نوشته اند که به معنی هفتمین است. درحالیکه پتاح در قالب سوبک، به صورت یک تمساح، آویزان تااورت الهه ی اسب آبی به جای روح نوم شده بود، باید در قلمرو خورشیدی خلقت نیز مابه ازایی می یافت. بنابراین یک تمساح دیگر در فاصله ی هفت درجه از صورت فلکی اسد یا شیر قرار گرفت چون اسد خانه ی خورشید تلقی میشد و سوبک در ازای هر درجه به جای یک پسر، هفتمین فرزند پتاح در قلمرو خورشیدی میشد. بدین ترتیب اسد به جای جهان مادی حکم همسر پتاح را یافت و تبدیل به سخمت شد که زنی با سر شیر بود. ترکیب متضاد این تصویر، بعدا در تصویر پاخت یا باستت الهه ی گربه جمع آمدند. البته خلقت نخستین تمام و کمال بود و تخیل شده بود که در زمان آغاز خلقت، خورشید در انقلاب تابستانی در خانه ی خود در برج اسد قرار میگرفت که زمان این رویداد میباید حدود 6000 سال پیش بوده باشد. حدود 72 سال طول میکشد تا آسمان یک درجه از جای خود جابجا شود. بنابراین حدود 500 سال از زمان خلقت تا زمان تبلور ممکن خورشید در سوبک بعد از گذر از 7درجه طول کشیده است. درحالیکه تمساح پتاح در یک قلمرو آبی آویزان یک موجود آبزی به نام اسب آبی بود، در قلمرو خشکی اسد نیز سوبک آویزان خوک میشود که نسخه ی خشکی زی اسب آبی به شمار می آید. ازاینرو سخمت را به خوک نیز تشبیه کرده اند. مرکز پرستش سخمت در محل دریاچه ی سشات در مرز اتیوپی و مصر بود و این محل در کوه های بوخات مرکز پرستش سوبک در قالب تمساح قرار داشت. دراینجا خورشید در حال طلوع به چشم تمساح کمین گرفته در آب تشبیه میشد و ازاینرو در طلوعگاه خورشید در شرقش، معبد سوبک بنا شده و حول آن شهر کروکودیلوپولیس پدید آمده بود. این انگاره به تشبیه خورشید به چشم رع یا خدا نزدیک است. البته سخمت و الهه ی دیگری به نام نیت هم چشم خورشید نامیده شده اند. در دندره الهه هاثور را «نیت-سخمت، چشم رع» خوانده اند. باستت نیز به سبب ریشه داشتن در سخمت، چشم رع خوانده شده است. الهه در مقام چشم خورشید، همزمان مفهوم زمین را نیز داشت. چون حکم چشمی را داشت که نور را دریافت میکند و آن را به گونه ی تصویر بازسازی میکند. این مثل آن است که خورشید در غروب در زمین فرو برود و در طلوع از نو بازآفرینی شود. ازاینرو توآت یا جهان زیرین به ذهن بشر تشبیه میشود که آنچه را که میبیند به گونه ای از نو بازسازی میکند. خورشید در غروب به صورت توم در توآت فرو میرفت و در طلوع به صورت رع از آن خارج میشد. ازاینرو توم را روشن کننده ی توآت میخواندند. در تشبیه این ورود و خروج به چشم، چشم خورشید به صورت یک چشم دوگانه تصویر میشد که یک رویش به توی توآت باشد و یک رویش به بیرون آن. ازآنجاکه خورشید و ماه هر دو چشم های آسمان تلقی میشدند، این دوگانگی درباره ی ماه نیز صادق بود و از خورشید و ماه گاها با عنوان چهار چشم آسمان یاد میکردند. دوگانگی چشم به این خاطر است که تصویر را از این ور به یک شکل دریافت کند و از آن ور احتمالا به شکلی دیگر انعکاس میدهد. ازآنجاکه دریافت های همه ی انسان ها از همدیگر چنین است، برای انسان ها دو نوع روح تلقی میکردند: "با" یا روح واقعی فرد، و "کا" یا برداشت فردی دیگر از روح فرد. ازآنجاکه فرد در دید افراد مختلف واجد صفات مختلفی داشت، کا های گوناگونی را هم داشت و این کاها از ترکیب 7کای اصلی شکل میگرفتند که همان 7روح خورشید متجسد در 7سیاره هستند و 7نوع فرد اصلی آن، معادل 7مرحله ی پیشرفت انسان در خورشید پرستی عرفانی میترائیسم میباشند. در مصر بخصوص نسخه ی زمینی خدای خورشید یعنی شاه مد نظر بود که آنچه از دنیای اطراف دریافت میکرد لزوما واقعی نبود اما بر اساس همین دریافتن های غلط ممکن بود سرنوشت کشور را به سمت یک خلقت متفاوت براند. در یک لیست از فراعنه ی مصر، از کسی به عنوان «چشم شاه» یاد شده است. نویسندگان یونانی بازآفرینی کننده ی لیست، معنی آن را متوجه نشده اند ولی میتواند به معنی کسی باشد که در حکم نسخه ی دوم و دوبل شاه باشد و چیزهایی را که شاه در خود سانسور میکند هنوز به راحتی انعکاس دهد. چنین کسی میتواند یک مشاور شاه باشد که تا حدود زیادی اعمال مورد نظر شاه را انجام میدهد و در موفقیت و شکست پروژه ضربه گیر قداست شاه است.:

“creation records discovery in Egypt”: George st clair :Chap7,8

الهه ی چشم در مقام کالبد زمین، معادل هاثور الهه ی زمین در افسانه ی خورشیدی است. هاثور مادر و همسر هورس خدای خورشید است. چون خورشید هر روز موقع غروب وارد واژن زمین میشود و صبح فردا از نو از آن متولد میگردد و این معادل ورود و خروج نور به چشم است. ازاینرو هاثور را هم گاهی مثل سخمت، زنی با سر شیر تصویر میکردند. از طرف دیگر چون مرگ و رستاخیز خورشید در غروب و طلوع با مرگ و رستاخیز خدای طبیعت در پاییز و بهار تطبیق شده، هاثور در صورت فلکی ثور یا ورزاو تجسم می یابد زیرا در زمانی که انقلاب تابستانی در برج اسد رخ دهد، آغاز بهار در هنگام طلوع خورشید در برج ثور رخ میدهد. ازاینرو هاثور را بیشتر زنی با شاخ های گاو مجسم میکردند. هاثور همچنین نسخه ی زمینی تااورت یا الهه ی اسب آبی در آسمان قطبی نیز بود و ازاینرو او را به شکل یک اسب آبی با شاخ های ورزاو نیز نمایش میدادند. در ابوسیمبل، یک گاو نماد هاثور بود و این گاو همزمان تجسم پادشاه نیز بود. هاثور به سبب ارتباط با ذهن انسان، در 7 کا تجسم می یافت و ازاینرو هفت هاثوری پرستش میشدند که به صورت 7 گاو ماده تحت رهبری یک ورزاو به جای "با" یا روح واقعی فرد بودند. بنابراین هاثور به جای ذهنیت شاه، به شکل یک ملکه در کنار روح الهی شاه قرار میگرفت و این دو حکم پدر و مادر شاه را می یافتند. دراینجا هاثور به صورت دو ملکه نمایش داده میشد که هر کدام دارند یک پسربچه را به جای خود شاه شیر میدهند. یکی از آنها زمین و جهان فیزیکی قانومند در وضعیت طبیعی است و دیگری کا یا تصویری که مردم از پادشاه در ذهن دارند.:

Ibid: chap9

بدین ترتیب، شاید دلقک و همچنین کسانی که چشم و گوش شاه بودند، خود واقعی شاه یعنی کسانی بودند که میتوانستند کارهایی را انجام دهند که خود شاه هم دوست داشت انجام دهد ولی باید خودداری میکرد تا «کا»ی شاه در مقابل چشمان مردم تغییر نکند. توجه کنید که در دربار جدی شاه، دلقک تنها کسی بود که مجاز بود جلو شاه نقش بازی کند و دروغ بگوید. ولی در مقابل ملتی مدرن که در صحنه ی دموکراسی، ظاهرا خودشان دولت را تعیین میکنند و همه شان شاه محسوب میشود، همه ی سیاستمداران بازیگرند، چون همه شان دارند ادای خود جلوه نکرده ی مردم را درمی آورند. بنابراین اصرار مردم برای افزایش ایفای نقش سیاسیشان در سطح جامعه بخش وسیع تری از مردم را به مانند زلنسکی، تبدیل به بازیگرانی میکند که از کارگردانان ناپیدای خود در پشت صحنه اطاعت میکنند. شاید در اوکراین، زلنسکی به عنوان یک کمدین فقط آنگاه به سیاستمداری قبول شد که مردم فهمیدند در شورش ها و گردهمایی هایشان در یورومیدان، بازیگر بی اطلاع از پایان فیلمنامه بوده اند و درنتیجه دیگر از این که یک بازیگر را قهرمان فیلمنامه ی ناتو در مقابل روسیه ببینند احساس ناراحتی نمیکردند. درواقع دراینجا کارگردانان نادیدنی در جایگاه خدایان قرار گرفته بودند. تئاتر که ریشه ی فیلم است به مانند سایر هنرها ریشه در کیش های پرستش خدایان دارد چون هنر دارای نظم است و سیاست که نظم را بر جامعه حاکم میکند برادر دوقلوی هنر است که هنر ناچارا در خدمت او است. دادائیست ها این موضوع را به خوبی میدانستند و به همین دلیل هنر را از نظم تهی کردند و خطوط بی سر و ته را به جای اثر هنری ستودند تا یک انقلاب واقعی علیه سیاست رقم زده باشند. مارسل دوشان ناراضی بود وقتی میدید عده ای در اشیاء حاضر و آماده ای که قرار بود بر مبنای بی تفاوتی زیباشناختی صرف انتخاب شوند زیبایی کشف میکنند و گزینش حاضر آماده به عنوان یک کنش مطلقا غیر تجاری تبدیل به انتخاب یک شی ء جالب با تاثیرات زیباشناختی میشود. ماکس ارنست تقریبا عصبانی از سرنوشت دادا چنین شکایت کرده بود: «دادا یک بمب بود. عجیب نیست که کسی نزدیک به نیم قرن بعد از انفجار یک بمب بخواهد تکه های آن را جمع کند و به هم بچسباند و به نمایش بگذارد؟» علی محمد ولی (دکترای فلسفه ی هنر) ضمن بیان این دو مثال، دادا را در این که هنر و انقلاب نمیتوانند با هم جور شوند محق دانست و نوشت:

«در تعریف داستان هنر انقلابی نمیتوانیم از یاد ببریم که خود تعبیر هنر چگونه به عنوان اولین مانع برای آن کنش خالص انقلابی عمل میکند. اما اگر برای توصیف فرم بیانی ای که میخواهد فریادی از خواب پراننده ی ناگوش نواز باشد به جای تعبیر حداکثر گرای هنر انقلابی –که لازمه اش رخ دادن انقلاب در پس زمینه است و به تعبیر بارت صرفا در حضور روزانه ی گیوتین میتواند اندازه ی قامت زندگی باشد- از تعبیر ملایم تر هنر اعتراضی استفاده کنیم چه خواهد شد؟ یک سخنران عصبانی، یک رپر که در اجرایی آزاد واژه ها را با خشم به دوربین شلیک میکند، یک اجراگر مفهومی جان به لب رسیده در خیابان، یک فریادزن گریان لایو اینستاگرام را در نظر بگیرید؛ آیا در این فرم های بیانی –فارغ از این که تصمیم بگیریم آنها را چه بنامیم- باز هم اعتراض موثر ناممکن است؟ پاسخ عملی داستان هنر –حتی آنجا که قرار است هنر نباشد- ما را غافلگیر خواهد کرد. بارها دیده ایم برون ریزی های عصیانگرانه امکان بیشتری برای غصب شدن و مورد کنترل واقع شدن دارند؛ چراکه بیرون ریزی در این سیاق، هرچقدر چموش، غیرمنعطف، و ستیزه جو باشد، باز هم به دلیل این که خودش را در مواجهه با مسئله بازسازی نمیکند، در تکرار، قابل پیشبینی و نهایتا هضم شدنی میشود. برای یک سیستم کنترل گر، یک آدم همیشه عصبانی فحش دهنده ی لب پنجره مثل یک هدیه است و نهایتا به بخشی از جذابیت گردشگری جغرافیای سیاسیش تبدیل خواهد شد، همانطورکه ناراضیان نه با اجراهای جنون آمیز مفهومی که تا قطع اعضای بدن هم جلو رفت و نه با انواع متنوعی از جنبش های ضد فرهنگ، هرگز نتوانستند مشکلی بر سر راه قدرت در برهنه ترین و سخت ترین اشکالش ایجاد کنند. درواقعیت، هیچ شکلی از خل بازی نبوده که درنهایت تبدیل به یک جاذبه ی خرده فرهنگی نشده باشد و هیچ فرم اعتراضی ای وجود نداشته که کسانی توانسته باشند در درازمدت در آن پناه بگیرند و نگران تبدیل شدنش به یک جاذبه ی قابل خرید و فروش نباشند. آنچه میخواهد هضم نشود، هر اسمی که داشته باشد، باید هر لحظه خودش را در نسبت با آنچه به کالا تبدیلش میکند از نو تعریف کند، کاری که از برون ریزی عصیانگرانه ساخته نیست، و این چیزی است که بارت آن را ذیل مفهوم لحظه ای بودن آزادی (در مقابل ممتد بودنش) در انتخاب اسلوب نوشتار توضیح داده است. نه فقط کلیت هنر، که تمام فرم های ستیزه جوی بیان نهایتا به عادتی هضم شدنی تبدیل خواهد شد و در قفسه ی بچه های چموش به فروش خواهند رسید اگر دلشان را به صدای بلند رو به بیرونشان خوش کنند و فراموش کنند که در انتخاب اسلوب مبارزه هیچ انتخاب آسانی وجود ندارد. به همین دلیل است که در شهر عجایب شبکه های اجتماعی، معترضان خسته ی در آستانه ی فروپاشی روانی، تقریبا با همان ساز و کاری تماشا میشوند که بلاگرهای زیبایی و برهنه نماها و طالع بین ها و دعانویس ها و دعوا درست کن ها و شکنندگان اشیا با سر. داستان این تعارض، یعنی این سرنوشت محتوم ستیزه گرانی که علیه وضع مستقر عصیان میکنند و نهایتا خودشان بسته بندی شده و در همین وضعیت به فروش میرسند، نه فقط در نظریه ی هنر، بلکه در خود هنر هم به قدر کافی تعریف شده است. در فیلم "شبکه" ی سیدنی لومت، مجری خبری را که در آستانه ی فروپاشی روانی است و حین پخش زنده شروع به افشاگری علیه تمامیت سیستم میکند به جای اخراج، استخدام میکنند تا در نمایش تلویزیونی مخصوص خودش حرف های اعتراضی بزند. این نمایش تا وقتی که بیننده دارد ادامه پیدا میکند. او درنهایت کشته میشود اما نه به این دلیل که حرف های اعتراضی میزند؛ به این دلیل که دیگر بیننده ندارد. همین مضمون در یک قسمت از سریال "آینه ی سیاه" هم تکرار میشود. در یک ضد آرمانشهر رسانه ای که همه چیز زیر سیطره ی تلویزیون و یک نمایش استعدادیابی است، تهدید یکی از شرکت کننده های برنامه به کشتن خودش جلو دوربین با یک تکه شیشه از طرف داوران برنامه به عنوان یک "استعداد" پذیرفته میشود و او را استخدام میکنند تا تماشاچیان را با نمایش لحظه ی خشم و جنون و اعتراض سرگرم کند. گویی نه فقط نظریه پردازان هنر بلکه خود سرگرمی سازان شاغل در رسانه هم میدانند هر فریاد اعتراضی میتواند تبدیل به یک کالای دیگر شود و گاهی هم همین را تبدیل به مضمون داستانشان میکنند.» ("از هنر انقلابی تا خل بازی در اینستاگرام: نگاهی به یک بن بست زیباشناختی": علی محمدولی: "باور": شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: 44-43)

محمدولی، مقاله اش را با این جمله شروع میکند: «اگر رای دادن چیزی را تغییر میداد، اجازه نمیدادند رای بدهید.» و زیرش نوشته است: «حکمت فیسبوکی دهه ی هشتاد». درواقع وجه اشتراک دموکراسی و فیلم هم در همین جمله است: در هر دو مورد، نویسنده و کارگردان و برخی عوامل اجرای سناریو، از اول میدانند آخر قصه چه میشود ولی مردم نمیدانند. علت این است که در هر دو مورد، هنر دست کاهنان خدایان است و مردم از آن بی بهره اند. به نوشته ی محمدولی در صفحه ی بعد منبع بالا، هنر وقتی شروع به خلق شدن میکند حتی برای خالقش معلوم نیست آخرش چه میشود مگر در بعضی نوشته ها. اما مردمی که در به اصطلاح هنر اعتراضی شرکت میکنند از قبل تصمیمشان را گرفته اند و این تصمیم را هم سناریونویس ها به آنها القا کرده اند. بنابراین مردم شرکت کننده در پروژه ی سیاسی دست به خلق اثر هنری نمیزنند و صرفا ابزاری برای خلق اثر هنری کس دیگری هستند. زمانی انسان میتواند منشا اثر منحصر بفرد باشد که با اتکا به دانش و اعتماد به خود جلو برود نه با تکیه ی صرف بر تشویق مردم. توجه کودکان به تشویق های بزرگسالان برای این مهم است که آنها کار خوب انجام دهند، اما در بزرگسالی، ممکن است نیروهایی ضد مردمی با تکیه بر قدرت رسانه تعیین میکنند مردم چه کسی را تشویق کنند، و مردم کسانی را تشویق کنند که کارهایشان همیشه خوب نیست و اغلب عکس آن صادق است. «هنری دیوید ثورو» فیلسوف قرن 19 امریکا به پیروی از رواقیون می آموخت که آدم باید کار درست را انجام دهد بی این که حرص داشته باشد که کارش نتیجه ی وسیعی دارد یا نه. شاید این آموزه ی ثورو با خلوتگزینی او با فرار از جمعیت به چشم انداز طبیعی جنگل مرتبط بود، چون خودش هم نگران بود که انتظارات مردمی، او را از راه صحیح منحرف کند.

نگاهی دوباره به پایان دوران مشرکین قدیم و درس آن برای جهان امروز

نویسنده: پویا جفاکش

روزنامه ی اطلاعات در شماره ی 30 آبان 1402 یادداشت های جلال آل احمد در 13 تیر 1336 در باب دیدار او و سیمین دانشور (جمع آوری شده به کوشش محمد حسین دانایی) را نشر داده که در بخشی از آن، جلال مینویسد:

«آنچه که از زیبایی رومی شنیده بودم، هنوز در مردها بیشتر از زن ها است. نسبت زیبایی در مردها خیلی بیشتر است تا در زن ها، و لابد به همین علل بوده است که "پدراست" ها در این ملک هنرمند بوده اند یا هنرمندها "پدراست". آدم بهشان حق میدهد.»

روزنامه جلو لغت "پدراست" یک 1 زده و در پاورقی نوشته است: pederast یعنی «منحرف». البته "پدراست" به طور دقیق یعنی مردی که میل به رابطه ی جنسی با پسرها داشته باشد. اگر این را در شرع ادیان ابراهیمی یک انحراف بدانیم، دلیل نمیشود از کلمه ی «منحرف» استفاده کنیم چون انحراف ها در شرع زیادند و حداقل از دید خود ایتالیایی ها با تاریخ تهوع آوری که برایشان نوشته اند پدراستی کمترین انحراف محسوب میشود.

درواقع انحراف محسوب شدن پدراستی مدیون قرار گرفتنش در لای سیاهه ای از انحراف های وحشتناکتر موقع عبادت شیطان است. این که انگلیسی های خیلی مذهبی، خانواده شان را به امریکا انتقال دادند تا از رواج پدراستی در جامعه ی انگلستان فرار کنند، محصول ثانویه ی ترسی بزرگتر از کسانی بوده که عامل رواج پدراستی در جامعه شمرده میشدند: یهودی های شیطانپرستی که در سبت سیاه خود، فحشا و زنای محصنه مرتکب میشدند و برای شیطان آدم قربانی میکردند. آنها مواد روانگردان و مشروبخواری افراطی را در جامعه رواج میدادند تا طی وحشی گری ای که زایل شدن عقل بر مردم تحمیل میکند، شیطان هنوز قربانی های مورد نظرش را از آدم ها بگیرد. سبت سیاه تقریبا همان باکانالیا یا آیین های مخدر و شهوانی وحشیانه ی دیونیسوس بود که مرزش با آیین های رقیبش متعلق به کوبله الهه ی زمین از بین رفته بود. کاهنان کوبله مردان همجنسباز زن مانند موسوم به گالی ها بودند که نامشان با مردم گالیک یا گاول یا کلت که ساکنان پر تعداد منطقه ی اروپای مرکزی و غربی و جنوبی بودند عجین گردیده بود. ژولیوس سزار نوشته است که گاول ها لاتین را بهتر از رومی های ایتالیایی صحبت میکنند لابد چون گاول ها و البته گالی ها اصل فرهنگ لاتین و محصول آن مسیحیتند. یعنی تمام داستان های وحشیانه درباره ی جادوگران و اعمال شنیع آنها فقط برای این بوده که فرهنگ یهودی-مسیحی را از آن چیزی که قبلا بوده، تزکیه کنند و تغییر دهند. در این راه، خدایان به دو تکه تقسیم میشدند. صفات خوب در یک تکه قرار میگرفت و تبدیل به یک قدیس انسانی مسیحی میشد و صفات بد یا آنچه اخیرا بد تلقی شده بود و نیز چیزهای بدی که اخیرا به پایش نوشته شده بود، در یک تکه ی دیگر قرار میگرفت و جنی شیطانی تلقی میگردید. درست مثل دیونیسوس که به چند قدیس با عناوین دیونیسیوس و دنیس تقسیم شد و آنچه از او باقی ماند شیطان رجیم بود. بدین ترتیب، ترس بی مورد و ابلهانه ای درباره ی جادوگران شیطانی در تمام اروپا راه افتاد تا مردم از ترس این که اعمال سابق، شیاطین و جادوگران را به زندگیشان دعوت کند از انجام اعمال مخالف شرع جدید چون پدراستی دوری کنند و آنها را انحراف بشمرند. بعد این سوال پیش آمد که راستی آن همه جادوگر شیطانی چه شدند؟ پاسخ داده شده در قرن 19 این بود که میلیون ها نفر از آنها در دادگاه های انکیزاسیون ژزوئیت ها محکوم شدند و در آتش سوختند. ولی واقعیت این بود که دادگاه های انکیزاسیون بیشتر علیه جعل سکه شکل گرفته بودند. در کتابچه های راهنمای تفتیش عقاید، لغات را عمدا به گونه ای تفسیر کردند که از آن معنی آدم کشی به دست آید. مثلا کلمه ی مالفیز که به جادوگر ترجمه شده، درواقع به معنی نامرغوب و بی کیفیت است و درباره ی اشیاء تقلبی منجمله سکه های جعلی به کار میرود.:

“the church inquisition”: stolenhistory.net

این جادوگرکشی، شکل محترمانه تری به نام دگر اندیش کشی پیدا کرده و تا مرز تغییر زورکی عقاید و تحمیل دین در اروپا پیش رفته و در این حالت از یک دوره ی کوتاه انکیزاسیون به دو هزار سال تاریخ ترسناک مسیحیت فرافکنی شده است. بنابراین انکیزاسیون به نوعی در ابتدای تصویر رایج ما از تغییر فرهنگ و جهان گستر شدن شرع یهودی-مسیحی اروپایی به هر طریقی که ممکن است رخ داده باشد قرار خواهد گرفت.

ژزوئیت ها را عامل انکیزاسیون ودگراندیش کشی های گسترده در اروپا میشمرند. اما بنیانگذار دادگاه های مربوطه نه ژزوئیت ها بلکه ژان کالوین پروتستان بوده است. البته این احتمال وجود دارد که ژان کالوین (یعنی ژان کچل) نام مستعار ژان آلمانو استاد ایگناتیوس لایولا بنیانگذار مکتب ژزوئیت باشد. اگر اینطور باشد محل ژان کالون با مکتب کالونیسم به سوئیس منتقل شده، چون ژان آلمانو در اصل یک خاخام یهودی به نام یوحنان بن اسحاق از مانتوآ (مادرید اسپانیا) بوده که خاندان و آشنایانش موجد اشرافیت های موسوم به مانتوآ در ایتالیا شده اند. او کسی بود که به خاخام اسحاق لوریا یکی از موثرترین چهره ها در تکثیر کابالا در سطح اروپا اجازه ی فعالیت آشکار و اثرگذاری داد. نام یوحنان که معادل ژان و یوهان آلمانی است، او را به دیگر بنیانگذار فرضی پروتستانتیسم یعنی مارتین لوتر هم وصل میکند. چون احتمالا آثار منسوب به مارتین لوتر که اصول پایه ی پروتستانتیسم را هم مشخص میکنند متعلق به «یوهان مارتین لوتر» کشیش قرن 18 هستند. اگر نسبت مارتین لوتر با رم مسیحی از طریق خاخام یوحنان را بپذیریم میتوانیم بفهمیم چرا لوتر نسبت به یهودیت اینقدر دوگانه است بدین معنی که از یک سو به شدت یهودیان را دشمن میدارد و از سوی دیگر با برتری دادن عهد عتیق بر عهد جدید، امکان مطرح شدن دوباره ی یهودیان به عنوان قوم برگزیده ی خدا را ایجاد میکند؟ درواقع اگر ژزوئیت یا یسوعی به معنی عیسوی را در صدر پیدایش رم مسیحی قرار دهیم آن وقت خاخام یوحنان موقعیتی شبیه ژوزفوس فلاویوس در صدر مسیحیت پیدا میکند. ژوزفوس فریسی متهم است که در زمان فتح یهودیه به دست رم به رومیان پیوسته و به ادعای همکاری با آنان، با ایجاد فرقه ی میترا حول لژیون های رومی و کم کم پر کردن ارتش از یهودیان، روم را از درون تغییر محتوا داده و یهودی کرده و مسیحیت یهودی تبار نتیجه ی این یهودی شدن روم است. ملیتوی ساردیسی و هیپولیتوس رومی، ژوزفوس را عضو کلیسای مسیح خوانده اند. جروم استریدونی در «آثار برجسته» آثار جوزفوس را جزو ادبیات مسیحی رده بندی میکند. بده ی محترم، جوزفوس را یکی از پدران کلیسا میخواند. ژوزفوس یک شورشی رومی بوده که توسط ژنرال وسپازین دستگیر شده و وقتی پیشگویی امپراطور شدن وسپازیان را نموده، از مرگ نجات یافته و جزو قوای وسپازیان شده است. عین این داستان را درباره ی خاخامی به نام یوحنان بن زکای هم گفته اند. آیا این یوحنان همان ژان آلمانو و ژوزفوس با هم نیست؟ یوحنان بن زاکای یک خاخام یهودی از فرقه ی پاروشیم یا فریسی ها بود و فریسیان همان قوم فارس یا پارس هستند. سنت اوریژن نوشته است که پارسی عنوان اعضای فرقه ی میترا بوده است. ظاهرا میترائیسم ژوزفوس ازاینجا به روم تابیده است و اما کلیسای این مکتب، قاعدتا معبد خاخام یوحنان بن زکای در یاون در کنار دریاچه ی طبریه است که در ازای پیشگویی مزبور، جایزه ی ساخت آن را از وسپازیان دریافت کرد. یاون مسلما همان یاوان یعنی نامی است که یهودیان برای یونان یا گریس استفاده میکردند. ویلهلم کامیر معتقد بود که خدایان یونانی الاصل روم، درواقع متعلق به مذهب نخست یهودی هستند که پس از ممنوع شدن توسط دستگاه کلیسای مسیحی روم، با داستان های کتاب مقدس که به عقیده ی او در قرون وسطای متاخر و در اروپا نوشته شده است، جانشین شده اند؛ جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم یونانی-رومی همان یهوه و خانواده اش همان فرشتگان سقوط کگرده و نفیلیم هستند. کامیر، رم ایتالیا و دستگاه واتیکانش را همان یهودیه و روم فاتح یهودیه را همان امپراطوری آلمانی روم میداند که به نام امپراطوری رم مقدس میشناسیم. هنر رنسانس مورد علاقه ی واتیکان که در آن مرزی بین خدایان یونانی-رومی و قدیسین مسیحی نیست، در حکم یهودی یعنی یونانی شدن روم آلمانی توسط یهودیان سابق است. البته ممکن است این یهودیه نیز با خاندان های مانتوآیی به ایتالیا منتقل شده باشد و قبل از آن، همان جایی بوده باشد که دگراندیش کشی پیشین رومی در آن رخ داده است: یعنی سقوط مکتب بلغاری الاصل کاتارها در فرانسه. فراماسون ها خودشان را دنباله ی مکتب کاتار جای زده اند و مدعیند این مکتب به همراه تمپلارها از آزار رم به بریتانیا گریخته است. این به نوعی یادآور فتح انگلستان توسط ساکسون ها نیز هست؛ چون ساکسون ها یکی از مشهورترین جنگ های دامنه دار را با شارلمان بنیانگذار امپراطوری رم مقدس داشتند و در این جنگ، شکست خوردند. شارلمان به معنی شاه بزرگ، چکیده ی تمام امپراطوران رم باستان است و امپراطوران روم باستان با یک خاندان شاهی پارسی به نام آل ساسان جنگیدند که ساسان را میتوان همان ساکسون دانست. از طرفی ساکسون یعنی از نسل سکاها که با خاستگاه سکایی اشرافیت آلمانی مرتبط است. همچنین اسکاتلند پناهگاه تمپلارها در بریتانیا میتواند به سرزمین اسکیت ها یا سکاها معنی شود. سکاها از سمت روسیه به اروپا آمدند و تاریخ روسیه در ارتباط با چگونگی سقوط سکاهای یهودی معروف به خزرها مشابهت هایی با پایان ساسانیان در جنگ با رومیان دارد. مطابق تاریخ روسیه، اسلاوهای تحت حکومت روس های ژرمن، خزرها را در ایتیل شکست دادند و به نواحی دورافتاده متواری کردند اما خود روس ها نیز به زودی به تصرف حکومتگران مسلمان مغولی درآمدند که دولت خزر را برای همیشه از بین بردند. این شبیه پیروزی هراکلیوس بر خسرو شاه پارسی و تضعیف شدید ساسانیان در اثر این جنگ است که اما درنتیجه ی آن حکومت بسیاری از متصرفات رومی و خود قلمرو ساسانی به دست اولین خلفای مسلمان عرب افتادند. روس های یاد شده جانشین روس های جدیدتر رومانف هستند که خود را دنباله ی امپراطوران یونانی قستنطنیه میخواندند و البته قبر یوشع در کریمه و در نزدیکی ساحل قستنطنیه (استانبول) نشان میدهد که محل جنگ های کتاب مقدس زیاد از قستنطنیه دور تصور نمیشده است. یوشع تلفظ دیگر یسوع یا عیسی هم هست و قبر مزبور قبر عیسی مسیح هم تلقی شده است که درنتیجه ی آن، قستنطنیه یکی از کاندیداهای اورشلیم به نظر میرسد. میدانیم که در تاریخ امپراطوران یونانی روم، کنستانتین کبیر اولین امپراطور مسیحی روم، مقر حکومت خود را از رم ایتالیا به قستنطنیه انتقال داده است. این در حکم انتقال محل رم از روم کافران به اورشلیم است و شارلمانی در آن به صورت سلطان سلیمان قانونی درمی آید که درست مثل کنستانتین و شارلمانی قلمرو خود را با جنگ، توسعه ی فراوانی میدهد. کنستانتین با فتح امپراطوری تجزیه شده ی رم، امپراطوری را احیا میکند و سلیمان هم با تصرفات کشورهای اسلامی خارج از قلمرو خود (ترکیه) همین کار را میکند. سلیمان همچنین بنا بر افسانه های لاتینی بخصوصی در صدر پیدایش اسلام یهودی-مسیحی تبار هم قرار دارد چون در مذهب پذیری از دیوید روبنی و دستیارش سولومون ملکوم تبعیت کرده است که قاصدهای جریان صلیبی اروپا برای فراهم کردن شرایط جنگ صلیبی علیه سرزمین های شرقی از سوی غرب بوده اند. ظاهرا دیوید روبنی و سولومان ملکوم همان پیامبران موسوم به داود و سلیمان در روایات اسلامیند و سایمان پسر داود تلقی شده چون سولومان ملکوم پیرو و درواقع تولید دیوید روبنی بوده است. چون اینها مسافرانی در ظاهری معمولی بودند، داود و سلیمان هم در نزد مسلمانان بیش از پادشاهان، شبیه مردم معمولی چون صنعتگر و حصیرباف هستند. اما چون دیوید روبنی کیش شاهی مقدس را از غرب به شرق آورده، اسم سولومان ملکوم بر روی یک امپراطوری ساز افسانه ای که کم کم به سلیمان قانونی تبدیل شد ماند و این سلطان سلیمان به عنوان فرمانروای قستنطنیه همان سلیمان شاه اورشلیم نیز هست. «سولومان ملکوم» به معنی سلیمان شاه، یک چهره ی اسطوره ای و تولید دیوید روبنی (داود ربانی یا الهی) به کنایه از خاندان داودی است که از غرب به شرق منتقل میشود تا نسخه ی بومی سلیمان تورات تهیه شود و چه بسا نام شارلمان نیز بر اساس نوعی تلفظ از سولومان یا سلیمان پدید آمده باشد. اشرافیت داودی از اولاد خودخوانده ی سلیمان، رهبری یهودیت را در دست داشتند و فریسی ها پیروان آنان بودند. جوزفوس نیز در ویتا خود را یک فریسی خوانده است، اما از سوی دیگر، خود را از خاندان سلطنتی حشموناییان نیز شمرده است. حشموناییان چه در اسم و چه در نبرد خود علیه یونانیان بر سر سرزمین مقدس (اورشلیم=قستنطنیه) همان عثمانی ها هستند که یک خاندان ترک قزاقند و ارتباط یافتن عثمانی با روم ناشی از این است که رم لاتینی، فرزند فرهنگ سکایی الاصل احتمالا ترک اتروسک های ایتالیا شمرده میشد. ازآنجاکه قزاق ها اعقاب خزرها شمرده میشوند قضیه یادآوری نسبت ترک ها با یهودیت است. عثمانی ها قدرت را از حکومت ترک قبل از خود موسوم به سلجوقیان قبضه کرده اند که درواقع اسمشان تلفظ دیگری از سلوکیان فرمانروایان یونانی ترکیه و سوریه در زمان حشموناییان است. نکته ی جالب این است که منابع یهودی تا زمان جنگ های مزبور بین یهودیان و سلوکیان، از یونانیان نامی نبرده اند و از آن جالب تر این که یونانیان نیز در بخش اعظم تاریخ باستان خود هیچ اسمی از رم ایتالیا نبرده اند. این قطعا با برابری نام های یونان و روم در منابع فارسی، ترکی و عربی همخوانی دارد. درواقع درگیری رومیان با یهودیان، همان درگیریشان با یهودیانی است که در یک فرهنگ لاتینی به زبان یونانی مینویسند. در «علیه آپیون»، ژوزفوس به مانند فیلون، هرگز از یهود به عنوان یک ملت ریشه کن شده صحبت نمیکند، بلکه به مستعمرات یهودی موسوم به آپویکیا در اروپا میبالد. او در علیه آپیون ادعا میکند که رومی ها قانون یهود را الگو قرار داده اند و این که قانونگذاران یونانی چون فیثاغورس، آناکساگوراس و افلاطون، در برداشت موسی از طبیعت الهی مشترک بودند، اما اشتباه کردند و برداشت خود را بر مردم تحمیل نکردند. او میگوید که در میان یونانی ها فقط کرتی ها و اسپارتی ها قوانین خود را در پیوند با سیستم عبادی آموزش میدهند و به نظر میرسد دراینجا اسپارت همان شفرد (چوپان) لقب یهودیان، و سافاردیم به معنی یهودی های اسپانیایی باشد که نام اسپانیا از آن می آید و اسپانیا دروازه ی اشرافیت داودی به روی اروپا است. ژوزفوس قوانین سختگیرانه ی افلاطون را قویا استوار بر تعالیم یهودی میخواند. «راسل جیمز کین» بی این که نامی از ژوزفوس ببرد، در مطالعه ی تطبیقی افلاطون و متون یهودی به این نتیجه میرسد که افلاطون از تورات الهام گرفته است. دراینجا دوگانگی مادیگرایی یهودی با معنویت گرایی افلاطون همان دوگانگی یهودیت با مسیحیت است چون مسیحیت کاتارها یک مذهب غنوصی بود که به دوگانه ی روح و جسم و تضاد این دو در انسان اعتقاد داشت. مطابق این مکتب، خدای یهود خود شیطان بود. ولی مسیحیتی که درنهایت از میدان پیروز به درآمد مسیحیتی بود که میگفت خدای تبدیل شده به مسیح، خود خدای یهود است. ازاینرو معنویت قبلی در ترکیب با مادیگرایی یهود شکل گرفت و از قوانین یهود تبعیت کرد و این در پلاتو (افلاطون) حالت فلسفی پیدا کرد که احتمالا همان «پلتون» کشیش بیزانسی مهاجر به ایتالیا است. دراینجا جامعه ی رومی برابر با مذهب مسیحی است و وسپازیان و پسرش تیتوس که مخدومان ژوزفوسند امپراطوران مسیحی هستند. در بعضی منابع منسوب به قرن 15 تیتوس یک جنگجوی صلیبی شمرده شده است.:

KabalaH: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

اگر زمان یهودی شدن مسیحیت از زمان فتح یهودیه توسط قوای رومی شروع شده، انتظار داریم که اتفاقات از زمان اولین فاتح رومی یا بلافاصله پس از مرگ او سرعت بگیرند. درصورتیکه این فاتح رومی را شارلمان بدانیم، در این صورت باید نظریه ی موروزف را بپذیریم که میگوید لویی پارسا پسر شارلمان، همان اخشوارش شاه پاگان یهودی زده ی کتاب استر در عهد عتیق است.

موروزف معتقد بود که جودیت باواریا همسر دوم لویی پارسا نسخه ای از استر کتاب مقدس است و مارک گراف نیز نظریه ی او را با داستان های دیگر این پازل تکمیل میکند. استر یک زن یهودی است که پس از خشم گرفتن اخشوارش بر ملکه ی اولش، ملکه ی این شاه پارسی میشود و او را به قدرت بخشیدن یهودیان و تضعیف قدرت پاگان ها در امپراطوری میکشاند. جودیت باواریا نیز باعث به هم خوردن نظم حاکم بین پسران لویی پارسا از همسر اولش میشود و در تجزیه ی امپراطوری اولیه ی روم مقدس نقش آفرینی میکند. پاشاسیوس، جودیت باواریا را متهم به جادوگری و فسق و فجور و پر و بال دادن به «همه ی آنهایی که در کارهای بدخیم مهارت دارند» کرده بود. مطابق این اهام، جودیت از طریق ارتباط نامشروع با کنت برنار سپتیمانیا اتاق دار و مشاور مورد اعتماد لویی، وی را علاقه مند به توسعه ی فحشا و جادوگری در کشور نموده بود. با این حال، اشعاری هستند که جودیت باواریا را به عنوان «جودیت دوم کتاب مقدس، مریم خواهر هارون در توانایی های موسیقاییش، صفیه زن پیامبر، پرورش یافته، پاکدامن، باهوش، وارسته، از نظر روحی قوی و در گفتگو شیرین» توصیف کرده اند. هرابانوس مائوروس نامه ای تقدیرآمیز به جودیت نوشت و به خاطر «عقل ستوده» و «کارهای نیک» او وی را تجلیل کرد و از او خواست به «مبارزه» اش ادامه دهد و در این راه، از ملکه استر کتاب مقدس الگو بگیرد. آیا نابودی امپراطوری روم مقدس وظیفه ی جودیت باواریا بود؟ معنی اسمش پاسخ را میدهد. جودیت یعنی زن یهودی. علاوه بر این، جودیت نام یک شخصیت در عهد عتیق و در کتاب جودیت نیز است. جودیت از هولوفرنس سردار نبوکدنصر و فاتح آشوری یهودیه دلربایی میکند و پس از ازدواج با او، شب، او را در خواب میکشد. این اتفاق در جایی به نام بیتولیه می افتد که همان بیت الله یا خانه ی خدا است و میتوان آن را بیت اللحم نیز تلفظ کرد. بیت اللحم محل تولد مسیح است. بیت الله لقب مکه است و یکی از برداشت ها از کلمه ی مکابی، به معنی اهل مکه است. مکابیان وارثان سلسله جنگ های یهودیان با سلوکیان هستند که با قیام حشموناییان آغاز شد. ظهور حشموناییان واکنشی به یونانی سازی یهودیه توسط آنتیوخوس اپیفانس بودند. یکی از عقاید یهودی ردکننده ی کتاب دانیال این است که کتاب دانیال، در زمان آنتیوخوس نوشته شده و بلتشصر شاهزاده ی بابلی که هدف انتقاد خداوند واقع شده، نام مستعاری برای آنتیوخوس است. بلتشصر، پسر نبوکدنصر فاتح بابلی یهودیه است. میدانیم که مطابق کتاب دانیال، بعد از سقوط بلتشصر، داریوش اخشوارش شاه بابل شده و وی احتمالا خود اخشوارش کتاب استر است. بنابراین داریوش، رویه ی تغییر یافته ی بلتشصر است و تغییر ماهیت بلتشصر یا لویی پارسا به داریوش، در حکم همان قتل هولوفرنس به دست جودیت است. بنابراین جودیت و استر یک شخصیت واحدند. در کتاب هرودت، داریوش برای فتح بابل عزم جنگ با شاهی که خود را نبوکدنصر خوانده است مینماید اما قادر به گشودن شهر نیست. زوپیر سردار داریوش خود را به شدت مجروح و ناقص میکند و به نزد بابلی ها میرود و ادعا میکند که داریوش او را به ناحق مثله کرده و حالا او میخواهد از داریوش انتقام بگیرد و به همین دلیل به بابل ملحق شده است. با جلب اعتماد بابلی ها زوپیر موفق به گشودن دروازه های بابل به روی دشمن و فتح بابل میشود. یک قهرمان ناقص مورد خیانت قرار گرفته تقریبا شبیه عیسی مسیح شاهراده ی یهودا است که پس از زجرکش شدن توسشط یهودیان، مورد پذیرش دشمنان رومی یهود قرار میگیرد. عیسی دستگاه و وسیله ی قهرمانانی است که رم را به نفع یهودیان و یهودی زدگان از درون فتح میکنند. ازاینرو جالب است که زوپیر، قابل مقایسه با اسب تروآ نیز هست که سربازان یونانی، درون آن وارد شهر تروآ شدند و شهر را از درون فتح و دروازه ها را به روی دشمن گشودند. هلن تروایی معادل جودیت برای یونانیان به نظر میرسد. بهانه ی جنگ یونانیان علیه تروآ، دزدیده شدن هلن توسط پاریس شاهزاده ی تروآیی بود که پاریس را میتوان پارسی خواند و با شخصیت دگرگون شده ی شاهزاده ی بابلی/رومی مقایسه کرد. بنابراین یونانیان همان یهودیان هستند در یک فرم متفاوت از آنچه از آنها انتظار داریم، فرمی که به جنگ دشمنی میرود که خودش بخشی از آن است، همچون حشموناییان که به نام احیای دین خدا با یونانیان میجنگند ولی درنهایت خودشان دست به ترویج یونانی مآبی میزنند. دراینجا یونانی و یهودی دو نام برای یک دستگاهند. در عین حال، اگرچه یونان مزبور، یک جامعه ی غربی و دربردارنده ی فرانک های پیرو شارلمان است، توسط یکی دیگر از نسخه های استر، به جامعه ی موسوم به یونانی در ترکیه و بالکان ربط می یابد: ماریا کومننوس. این ملکه ی بیزانس که نایب ابسلطنه ی پسر 12ساله اش الکسیوس دوم کومننوس است، خواهر بوهموند سوم بود . ازاینرو فرانک ها را خیلی در مملکت بیزانس یا روم شرقی قستنطنیه قوی نمود و این باعث نارضایتی بومیان شد. نتیجه ی شورشی که در واکنش به این مطلب پیش آمد، ناپدید شدن 60هزار مسیحی کاتولیک از سطح شهر در اثر قتل و فرار بود که بیشترین صدمه را جوامع ایتالیایی جنوایی و پیزایی شهر دیدند که تنها 4000بازمانده شان به عنوان برده به ترک ها فروخته شدند. مارک گراف، این اتفاق را روایت دیگری از قتل عام پروتستان ها به دست کاتولیک ها در فرانسه در شب یادبود سنت بارتلمی میداند. مارک گراف همچنین ماریا کومننه را با النا وولوشنکا همسر ایوان مخوف و نسخه ی روس هلن و جودیت مقایسه میکند. دیمیتری پسر النا نیز زود مرد. ولی چند نسخه دیمیتری دروغین پس از خود یافت که بعضی کشته شدند ولی یکی به شاهی رسید. این همان بازگشت ایلیا مرد مقدس ناپدید شده به صورت عیسی مسیحی است که یک بار کشته میشود ولی مقدر است دوباره به قدرت برسد و حکومت جهانی تشکیل دهد.:

“Judith of Bavaria”: mark graf: chronologia: 10/2/2020

بنابراین مسیح مرد خدا پسر جودیت باواریا است که میتواند از یک فاحشه ی حقه باز تا یک مریم مقدس تغییر ظاهر دهد. جودیت است چون مطابق اسمش کنایه از زن یهودی است و اهل باواریا است چون باواریا همانطورکه اسمش نشان میدهد محل رشد یابی خاندان باوئر (رتچیلد بعدی) است که ظاهرا کل تاریخ فعلی به خواست آنان و الیگارشی بانکدار عظیم حولشان تدارک دیده شده است. یعنی مسیح پسر خدا از زن یهودی ای است که میتواند هم ماریا یا مریم مقدس باشد و هم در قالب ماریا کومننه یک نسخه از عروس جادوگر فحشاگستر جناب شارلمان؛ ازاینرو است که زندگینامه ی مسیح را طوری نوشته اند که مادرش را بتوان همزمان هم فاحشه خواند و هم دوشیزه ی درستکار. چون درواقع این دو فرم زن، دو نقاب مختلف برای یک دستگاه واحد در یهودیت هستند که هر گاه لازم باشد ماسک شرع الهی را به چهره میزند و هرگاه لازم شد ماسک سبت سیاه و جادوگری را. ظاهرا طی ماجرای پنهان شده پشت افسانه ی انکیزاسیون، یهود وقتی میخواستند روم را از درون به نفع خود تحریف کنند، اول ماسک پاگان ها را زدند و داستان های وحشتناک جنسی و جنایتکارانه درباره ی اعمال پلید آنها گستردند تا مردم را از مذهب اولشان بترسانند و بعد وقتی این ترس به وجود آمد، ماسک مرد خدا به چهره زدند تا به نام مبارزه با این فساد ضد قانون، مردم را به آن سمتی که خود میخواهند بکشانند.

مارک گراف در تفسیر فوق، به یک نسخه ی ایتالیایی ایوان مخوف اشاره میکند که هر دو نقاب را به عنوان دو بخش از زندگی خود دارد و او پاپ الکساندر ششم است. پسر محبوب او جوآن یا جیووانی (معادل ایتالیایی نام ایوان پسر ایوان مخوف) توسط پسر دیگر پاپ یعنی سزار بورژیا کشته شد و پاپ که مرد بسیار خوشگذران، هوسباز و دین به دنیا فروشی بود غم خود از این اتفاق را سزای گناهان خود دانست و سعی کرد از آن پس آدم خوبی باشد (قابل مقایسه با پشیمانی ایوان مخوف از قتل پسرش ایوان ایوانوویچ). بنابراین پاپ الکساندر به عنوان فرمانروای رم و احتمالا نسخه ی دیگری از الکساندر کبیر یونانی (اسکندر رومی در تواریخ شرقی) درست به مانند رومیان که از قتل عیسی مسیح پشیمان شدند و سعی کردند گناه خود را جبران کنند، از فاز فاسد و وحشی نسبت داده شده به پاگانیسم خود خارج شوند و به آغوش خداوند بروند. جوآن پسر مقتول پاپ، همان عیسی مسیح است و سزار بورجیا همان آنتی کریست یا دجال. نام جوآن برای مسیح ما، لغتا همان یوحنا است که او را با یحیای تعمیددهنده دیگر رقیب عیسی در لقب مسیح تطبیق میکند. از طرفی مارک گراف بیان میکند که لغت جیووانی را میتوان به از تبار جووه یا خدا هم معنی کرد که جووه هم ژوپیتر خدای اعظم روم است و هم یهوه خدای یهودیان؛ گویی که ژوپیتر و تمام دوران پاگانی صدها ساله ی روم در تاریخ رسمی همه با یک پاپ یهودی الاصل مسیحی یعنی الکساندر به اصطلاح ششم شروع شده باشد. نکته ی جالبی که مارک گراف دراینجا به آن اشاره میکند، این است که پاپ الکساندر ششم، پایان دهنده به دوران قدرت تمام نشدنی خاندان های یهودی کولونا و اورسینی تلقی شده است. کولونا همان شاه داودی ها یا رهبری رش گلوتا یا اشرافیت یهود بودند که از اسپانیا به کل اروپا چنگ انداخته بودند و اورسینی را مارک گراف، تلفظ دیگری از فارسینی یعنی از نسل فریسیان معنی میکند. بنابراین الکساندر ششم هم خودش شکلی از روم شکست دهنده ی یهود بوده است. پس دوران فساد تصویر شده برای زندگی او و فرهنگش، جعل شده تا زیست شیطانی دشمنان یهود را نشان دهد و دوران توبه اش خلق شده تا نشان دهد تاثیرات مثبت او به خاطر آن است که با پاگانیسم وداع کرد و به آغوش خدای یهود بازگشت. حجم بالای زنای با محارم در زندگینامه ی پاپ الکساندر ششم و پسرانش، تکرار آن اتهام تهوع آور به پاگانیسم است که زنای با محارم را مجاز شمرده است و یهودیت بوده که این رسم را از بین برده است که امروزه میدانیم ابدا چنین است؛ ولی مخاطبان مسیحی گول خورده ی این شایعات، راه های زیادی برای فهمیدن این موضوع نداشتند و بنابراین دلیل کافی برای نگران بودن از تاثیر گرفتن بچه هایشان از جادوگری پاگانی داشتند.

امروزه نیز تمام جریان های ترویج فحشا و زنای با محارم، جادوگری، جنگ و خونریزی، و ساختارشکنی فرهنگی، به عیان ترین شکل ممکن نسخه ی اصیل و اولیه ی خود را در دستگاه فرهنگی ایالات متحده که به طور کامل توسط اشرافیت یهود اداره میشود میجویند. هیچ دستگاهی از هیچ فرهنگ مشرکی قبل از هالیوود یهودی امریکایی، امکانات کافی برای جادویی نشان دادن تصاویر را نداشت و هنوز هرآنچه آنچه به شدت پاگان به نظر میرسد فقط یکی از پرده های سبت سیاه یهودی است. اهمیت این موضوع در آن است که ما را نگران میکند که ذات آدم ها کثیف و حیوانی است و بدون آنچه تورات یهودی و دنباله ی انجیلیش گفته اند راه نجاتی برای انسانیت قابل تصور نیست. آن وقت باید تا ابد به پیروی از خدای یهود برای جانشینانش در زمین یعنی اشراف حاکم بر کشورها جنگ بکنید و بکشید و کشته شوید که الان نمونه هایش را داریم در غزه و اوکراین میبینیم. فکر میکنم الان یک چیز خیلی برای مردم دنیا لازم باشد و آن بازگشت امیدشان به انسانیت و وجود جنبه های مثبت در روح انسان است؛ جنبه های مثبتی که هیچ خاخامی نمیخواهد و نمیتواند به آدم ها بدهد.

شاکیان خدا: کسانی که مذهب را زندان خود میبینند.

نویسنده: پویا جفاکش

فیلم «آخرین معامله»

جمعه ی پیش، شبکه ی نمایش، یک فیلم سینمایی به نام «آخرین معامله» را نمایش داد که فکر میکنم ساخت آلمان یا یکی از همسایه های ژرمن دیگر آن بود. شخصیت اصلی فیلم، اولاوی، یک پیرمرد فروشنده ی نقاشی های قدیمی بود که زندگیش را روی به دست آوردن یک تابلو نقاشی که آن را گرانقیمت میپنداشت قمار کرده بود. این تابلو را در مناقصه به اشتباه به عنوان یک نقاشی معمولی فلاندری حاوی پرتره ی یک مرد روستایی تصور کرده بودند درحالیکه درواقع، تابلو مزبور، پرتره ی مسیح از نقاش مشهوری به نام ایلیا رپین بود. اولاوی، نخست به هویت نقاشی شک برد و کم کم شکش به یقین رسید. تابلو را به قیمت ده هزار یورو در مناقصه خرید به قصد این که به قیمت 120هزار یورو به ثروتمندان بفروشد. اما مدیر مناقصه متوجه اشتباه خود شد و خریدارانی را که برای پی بردن به اصل بودن نقاشی به نزدش می آمدند عمدا گمراه میکرد تا پیرمرد مجبور شود نقاشی را برگرداند. پیرمرد که برای خریدن نقاشی تقریبا مقروض شده بود، به شدت ناامید و عصبی شده بود. تابلو را که با افتخار به دیوار مغازه اش نصب کرده بود به خشم پایین آورد. بزرگترین مشکل او این بود که نقاشی امضا نداشت و نمیشد ثابت کرد که واقعا مال رپین است. تا این که اولاوی از طریق یک مسئول موزه مطلع شد که نقاشان قدیم وقتی تصویر یک چهره ی مقدس مثل مسیح را میکشیدند آن را امضا نمیکردند تا ادعا نکنند که مالکیتی روی شخصیت مقدس دارند و این یک نوع میانپرده ی معنوی در زندگی مادی نقاش محسوب میشد. اولاوی وقتی این را متوجه شد، به زندگی خودش نگاهی انداخت؛ به این که چطور در زندگیش به درد خانواده اش نخورده و فقط پول برایش اهمیت داشته است. نقاشی را دوباره روی دیوار مغازه آویزان کرد و این دفعه جور دیگری به آن نگاه کرد. اولاوی که در طول فیلم همیشه در حال قرص خوردن بود، بلاخره فوت شد و نقاشی را برای نوه اش اوتو که در تهیه ی نقاشی مسیح خیلی به او کمک کرده بود به ارث گذاشت.

داستان نقاشی مسیح در این فیلم، شبیه داستان خود مسیح بود. مسیح هم در طول زندگیش از یک مرد روستایی قابل تمییز نبود ولی بعد از مرگ مقدس شد و درست مثل نقاشی به محض این که هویتش گرانقیمت تشخیص داده شد به یک وسیله ی اعلام حیثیت برای ثروتمندان تبدیل شد. بنابراین مسیح تبدیل به یک کالای مادی شد، اما همین کالای مادی درست مثل نقاشی هنوز توانایی رساندن مردم به معنویت را دارد و درست مثل اولاوی که پس از به خود آمدن، نقاشی را به عنوان یک پشتوانه ی مادی برای نوه اش به ارث گذاشته، هنوز دارای کاربرد همزمان مادی و معنوی است. این موضوع برای هر شخصیت مقدسی قابل تکرار است و اصلا مقدسین چون بدون سوء استفاده ی قدرتمداران از آنها در حافظه ی مردم نمیمانند، نمیتوانند بدون گذاشتن اثرات سوء بر زندگی مادی مردم، آنها را به معنویت راهنمایی کنند. از قدیم آگاهان انتظار داشتند که مردم متوجه این دوگانگی در مکاتب باشند. یک ضرب المثل عربی میگوید: «ما لایدرک کله، لایترک کله»: اگر نمیتوانی کل چیزی را درک کنی، کل آن را ترک نکن. یعنی از یک مکتب بزرگ، در هر حدی که توانستی متوجه شوی، خوب هایش را برای خودت نگه دار. ولی یک بلای زمینی که اشتباها آسمانی تلقی شده، این است که ما در پذیرش مکتب ها با روش «همه یا هیچ» جلو میرویم و این را هم از خود کشیش ها و دنباله های ملا و خاخامشان آموخته ایم. کشیش ها میگفتند مسیح کاملا خدا است و مکتب مسیحیت هم کلا از مسیح آمده و همه چیزش الهی است؛ پس هر چیزی که توی مکتب مسیح نگنجد الهی نیست و قطعا شیطانی است. یهودیت و اسلام هم اگرچه ادعا نکردند پیامبرشان خدا است ولی همین تفکر را کپی-پیست کردند و مکتب خود را الهی و هرچه در خارج از آن به نظر برسد را شیطانی خواندند. بزرگترین ضررده این تفکر، خود این مذاهب بوده اند. مثلا در ایران خودمان، ادعا میشد حکومت اسلامی از سوی خدا مطرح شده و بنابراین بی نقص است؛ در مقابل، نقص های مکاتب مادی نقل میشد تا ثابت شود چون این ها نقص دارند پس شیطانی و به درد نخورند. درنهایت وقتی نقص های حکومت اسلامی ایران آشکار شد، خود اسلام بر اساس همان تز آخوندی، در باور بسیاری از ایرانی ها شیطانی به نظر رسید. این باعث شد تا اعتراض و شکواییه علیه خدا در ایران، حالتی قهرمانانه پیدا کند و این همان مسیری است که پیشتر در غرب مسیحی هم مد شده بوده است. خدا وقتی به فروش میرسد که مثل کالا به درد بخورد و وقتی فروشش بالا میرود که به نظر برسد به درد همه چیز میخورد، اما زمانی که معلوم شود در بیشتر جاها به آدمی کمکی نمیکند، کالای تقلبی تلقی میشود و هدف فحش و ناسزا قرار میگیرد و در بهترین حالت، فقط یک دروغگو تلقی میشود. خدای مسیحیت و اسلام، پر فروش ترین خدا بود چون فروشندگانش بیشتر از همه به او خاصیت نجاتبخشی نسبت داده بودند و ازاینرو بیشتر از همه ی خدایان، هدف اعتراض واقع شد. ساجده ابراهیمی، پژوهشگر مطالعات تطبیقی ادیان در بیان تاریخچه ی ادبیات اعتراض به خدا در ادبیات و هنر نمایشی مینویسد:

«ادبیات، غیر از عصر رمانتیک، دیگر، خدا را طرف گفت و گو قرار نداد و اعتراض ها به وجود رنج و چهان پر از آشوب نه با جوش و خروش مومنانه، بلکه با رویگردانی از خدایی همراه بود که خود را از امور جهان کنار کشیده است و درنهایت مهر تاییدی بر فقدان او بود. به تبع آنچه در ادبیات میگذشت، آثار هنری و تجسمی پیچیده تر، جدی تر و با تردید در خیرخواهی خدا یا رد آن، دخالت او در جهان را به چالش کشیدند؛ چالش هایی که خدا معمولا در برابر آنها بی جواب و خاموش بود. فیلم "سکوت" از مارتین اسکورسیزی، مومنانه ترین تردید های الهیاتی در تاریخ سینما را نشان میدهد:

"خدا برای ما آزمایش میفرستد تا ما را بیازماید و هر کاری که انجام میدهد خوب است، و من دعا کردم تا مانند پسرش آزمایش هایی را پشت سر بگذارم، اما چرا آزمایش های آنها باید اینقدر وحشتناک باشد؟ و چرا من وقتی به قلب خودم نگاه میکنم، پاسخ هایی که به آنها میدهم، بسیار ضعیف به نظر میرسد؟"

ایده ی اسکورسیزی این است که خدا در سکوت صحبت میکند؛ سکوتی که در کتاب ایوب بارها مورد اعتراض او قرار گرفته است. اما هنر و مخاطبان آن میان تردید مومنانه ی اسکورسیزی تا فریادهای عتاب آلود و تمسخرهای "وکیل مدافع شیطان" جانب دومی را بیشتر گرفته است:

"اون دوست داره مراقب همه چیز باشه. اون یه دلقکه. فکرش رو بکن. اون به انسان ها غریزه میده؛ اون یه هدیه ی فوق العاده رو به تو میده و بعد چی کار میکنه؟ قسم میخورم که این کارو برای سرگرمی خودش میکنه؛ درست مثل یک فیلم طنز؛ اون قوانین رو برخلاف غرایز تنظیم میکنه. این کار درواقع یه وقت گذرونی دائمیه. نگاه کن؛ ولی دست نزن. دست بزن، ولی امتحان نکن. امتحان کن، ولی نخورش. وقتی که داری این پا اون پا میکنی اون چی کار میکنه؟ اون فقط این رفتارو به تمسخر میگیره. اون یه موجود خبیثه. اون درواقع یک مالک غایبه. چنین چیزی رو باید پرستش کرد؟ هرگز."

شکواییه های سعید به خدا در کنار راین [در فیلم "از کرخه تا راین"] شاید آشناترین دیالوگ سینمایی از الهیات اعتراض برای مخاطب ایرانی باشد:

"خدا. خدا. چرا اینجا؟ رو زمین دنبالت گشتم، نبردیم؛ تو دریا دنبالت گشتم، نکشتیم؛ تو جزیره ها دنبالت گشتم ولی فقط چشم هام رو گرفتی، این تن رو نبردی. چرا اینجا؟ من شکایت دارم، من شاکیم. پس کو اون رحمانت؟ کو رحیمت؟ آخه قرارمون این نبود. چرا چشمهام رو بهم پس دادی؟ من شکایت دارم، به کی شکایت کنم؟"» ("الهیات اعتراض از صورتبندی تا اجرا: از فریادهای موسی و ناله های ایوب تا شعارهای آزادیخواهانه": ساجده ابراهیمی: باور: شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402)

نمیتوان جلو این ناله ها و شکایت ها را گرفت و حتی شاید باید اجازه داد که تا حدی بلند گفته شوند تا کسانی که همین احساسات را دارند و در دل خود زندانی کرده اند، متوجه شوند که در این دل درد تنها نیستند؛ ولی هنوز میتوان خرسند بود که بلاخره مردم از این ناله کردن بی فایده خسته شوند و مطابق دستورالعمل اسلامی «خداوند حال قومی را تغییر نمیدهد مگر این که خودشان حال خودشان را تغییر دهند» سعی در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه کنند. بسیاری از تغییرات مثبت در مغربزمین به سبب آن بود که ملت، از صبر کردن برای این که خدا حالشان را تغییر دهد خسته شدند و سعی کردند خودشان در مقام لشکر خدا تغییرات را ایجاد کنند. همانطورکه شون مک لولین در فصل های دوم و سوم کتاب «دین: مراسم مذهبی و فرهنگ» بیان کرده، این یک آموزه ی پروتستان بود که بخش اعظم اروپای غربی و امریکای شمالی را تحت الشعاع خود قرار داد و به نوبه ی خود، نقش مهمی در زیر سوال رفتن خدا در داروینیسم و فلسفه های بعدی اروپایی ایفا نمود. به گفته ی مک لولین، این تغییرات، بر اثر کاهش نقش مراسم عبادی در پروتستانتیسم رخ دادند و کم کم دیگر ملت ها را در علاقه به اجرای مراسم عبادی، از دید اشرافیت اروپایی، غیر عادی جلوه دادند و پیش فرض پروتستان تبار «جامعه همان خدا است» بود که باعث پیدایش نظریه ی برآمدن دین از بستر جامعه توسط امیل دورکیم (1917-1858)، فرانسوی یهودی تبار ملحد شد. دورکیم، بنیاد مذهب را توتمیسم میخواند و میگوید تنها دلیل این که مردم، یک جانور را توتم یا نماد قبیله ای خود میکنند این است که خصوصیات اجتماعی قبیله ی خود را به صفات خاصی از آن جانور فرافکنی میکنند. به نظر مک لولین، نظریه دورکیم بیش از حد قضیه ی پرستش را ساده میکند، اما به سبب یادآوری نقش اجتماعی مذهب و تاثیراتی که از این معبر بر نظریات بعدی گذاشت، مهم است. بر این اساس مک لولین در فصل چهارم کتابش مینویسد:

«دورکیم میپنداشت مراسم مذهبی برای پیوند افراد شرکت کننده در آن، نقش عمده ای را ایفا میکنند. به این دلیل، او احساس میکرد زمانی که مردم در حال گذار از یک وضعیت اجتماعی به وضعیت دیگری هستند –بخصوص در بحران ها و تحولات زندگی- و احساس نیاز به وجود ارزش ها و نظام ارزشی در زندگی خود میکنند، نقش مراسم بسیار مهم است. برای مثال، تولد و مرگ ازجمله تجارب مشترک در میان همه ی انسان ها هستند و میتوانند تمام ارتباطات اجتماعی را مغشوش نمایند. از نظر دورکیم در زمانی که اعضای یک گروه نیاز شدید به حمایت و قوت قلب دوباره دارند رویدادهای سرنوشت ساز شانس دیگری برای تایید مجدد آن گروه است. انسانشناس بلژیکی "آرنولد ون جنپ" در آثار خود مراسم مذهبی چرخه ی حیات را به طور کامل و دقیق بررسی کرد. او نیز مانند نویسنده ی معاصر خود هیچ گونه تحقیقات عملی انجام نداد بلکه بررسی او ترجیحا به اطلاعاتی که توسط سایرین جمع آوری شده بود و همینطور اطلاعاتی در زمینه ی مذاهب جهانی مانند یهودیت و مسیحیت متکی بود. با این حال، او در سال 1909 اثری پر نفوذ با عنوان "رویدادهای سرنوشت ساز" را منتشر کرد. همانطورکه دیویس در بررسی مفیدی از عقاید عمده ی ون جنپ مینویسد، وی با ساده ترین قیاس ممکن جوامع انسانی را با نوعی از خانه هایی که خوانندگان کتاب هایش کاملا با آنها آشنایی دارند مقایسه کرد؛ خانه هایی که اتاق ها، سالن ها و درهای زیادی دارند و مردم در آنها به زندگی عادی خود ادامه میدهند و از طریق راهروها و مدخل هایی از اتاقی به اتاق دیگر رفت و آمد میکنند. "رویدادهای سرنوشت ساز" حوادث سازمان داده ای بودند که در آنها جامعه دست افراد را میگرفت و آنها را از یک موقعیت اجتماعی به موقعیتی دیگر هدایت میکرد. جامعه این کار را از طریق هدایت آنها در راهروها و آستانه ها و نگاه داشتن آنها برای یک لحظه در موضعی که هیچ موقعیت خاصی محسوب نمیشد انجام میداد. در همین راستا ون جنپ با مقایسه ای که بین رویدادهای سرنوشت ساز از نظر لغت لاتین آن LIMEM به معنی مدخل یا آستانه انجام داد، در مورد مراحل سه گانه ی رویدادها چنین نظراتی داشت:

1-مرحله ی ماقبل آستانه ای که شامل جدا شدن از زندگی عادی روزمره بود.

2-مرحله ی آستانه ای که شامل یک دوره ی انتقالی است و شخص را از موقعیت اصلی خود دور میکند.

3-مرحله ی بعد آستانه ای که موقعیت جدیدی را به مردم عطا میکند.

از این سه مرحله بیشترین تاکید بر مرحله ی آستانه ای است. این توجه به طور قابل ملاحظه ای در اثر ویکتور ترنر که مدتی در بین مردم دمبیو (زیمبابوه ی امروزه) زندگی کرد دیده میشود. در کتاب "روند مراسم مذهبی" (1969) ترنر چنین استدلال کرد که میان افراد شرکت کننده در مراسم مذهبی مشترک در یک زمان و یک مکان، نوعی رابطه ی همسان گرایی به نام مساوات طلبی به وجود می آید. شرکت در این مراسم، آنها را از موقعیت های غیر مذهبی (دنیوی) ازجمله تفاوت طبقاتی، جنس و نژاد –اگرچه به طور موقتی- دور میکند. یک مثال جالب و تا حدی معاصر از تجربه ی مساوات طلبی، تجربه ی مالکوم ایکس یا مالک الشباز رهبر مسلمانان سیاه در دهه ی 1960 است. او درباره ی سفر حج خود (سفر زیارتی مسلمانان به مکه) در نامه ای به هوادارانش در امریکا چنین مینویسد:

"میدانستم زمانی که نامه ی من به اطلاع عموم در امریکا برسد، بسیاری از مردم، عزیزان، دوستان و همینطور دشمنان شگفتزده خواهند شد، و نیز میلیون ها نفری که در طی 12 سال آشنایی من با علیجاه محمد، تصویر ذهنی نفرت انگیزی از من در ذهن خود ایجاد کرده اند، کمتر از سایرین متحیر نخواهند شد. حتی خود من هم بهت زده شدم. اما در این نامه روال زندگی من به رشته ی تحریر درآمده است. تمام زندگی من گاهشماری از تغییراتم بوده است. این آن چیزی است که من از صمیم قلب نوشته ام: هرگز در زندگیم چنین مهمان نوازی گرم و شور و شوق عظیم برادری، آنگونه که بین مردم از هر رنگ و نژادی در این سرزمین قدیمی مقدس، خانه ی ابراهیم، محمد (ص) و همه ی پیامبران کتاب مقدس وجود دارد، شاهد نبوده ام. در طول هفته ی گذشته از فرط تحیر، توان سخن گفتن را از دست داده بودم و تحت تاثیر جادوی بزرگ منشی و رأفتی که در اطراف من به وسیله ی مردم از هر رنگ و نژادی گسترده شده بود، قرار گرفته بودم. زیارت شهر مقدس مکه برای من سعادتی بود. درحالیکه توسط طواف دهنده ی جوانی به نام محمد هدایت میشدم، هفت بار به دور خانه ی کعبه طواف کردم، از چاه زمزم آب نوشیدم و هفت بار بین کوه های صفا و مروه دویدم. در مناطق منی و عرفات به عبادت پرداختم. درآنجا ده ها هزار زائر از سراسر دنیا دیده میشدند. از بلوندهای چشم آبی گرفته تا افریقایی های سیاهپوست در آنجا گرد هم آمده بودند. اما ما همه شرکت کنندگانی در یک مراسم عبادی بودیم که نشاندهنده ی روحیه ی اتحاد و برابری است. تجربیات زندگی من در امریکا باعث شده تا متقاعد شوم چیزی که در این جا میبینم هرگز بین سفیدها و غیر سفیدها در امریکا به وجود نخواهد آمد. در طی 11 روز گذشته در دنیای مسلمانان، هیچگاه نه در بشقاب خاصی غذا خورده ام، نه از لیوان خاصی آب آشامیده ام و نه در بستر و یا روی قالیچه ای خاص خوابیده ام. درحالیکه با مسلمانان هم کیشم. با خدای واحدی مناجات میکنیم که چشمانش آبی ترین چشم ها و موهایش بلوندترین موها و پوستش سفیدترین پوست ها است. من در حرف، عمل و کردار مسلمانان سفیدپوست، درست همان صمیمیتی را احساس کردم که در بین مسلمانان سیاه نیجریه، غنا و سودان دیده میشد."» ("دین: مراسم مذهبی و فرهنگ": شون مک لولین: ترجمه ی افسانه نجاریان: نشر رسش: 1383: ص 42-37)

مالکوم ایکس از این جهت از نمایش حج شگفتزده شد که از امریکایی آمده بود که در آن، سیاهپوست و سفیدپوست دشمن هم بودند و خود مالکوم ایکس، به سبب کشته شدن پدرش به دست سفیدپوستان نژادپرست، تقریبا از سفیدها متنفر بود. امریکای مالکوم ایکس، جایی بود که آدم ها بر اساس ثروت و قدرتشان، نه بر اساس تجربه و دانش و انساندوستی، بر دیگران برتری می یافتند. اما او در حج دید که سیاه و سفید، و فقیر و غنی، همه با هم در حد و ظاهری برابر و همرده ظاهر میشدند. اگر مالکوم ایکس فکر میکند که این گونه عادی دیدن برابری افراد هرگز در امریکا بروز نخواهد کرد به خاطر آن است که مراسم آیینی شبیه این در فرهنگ اکثر امریکایی ها وجود نداشته است. چون حج، یکی از همان دروازه ها و راهروهای مورد نظر ون جنپ است. شاید همه ی مسلمان ها حج نروند، اما آن عده ای که میروند آنقدر هستند که جلو چشم بودن سالانه ی آنها مانع فراموشی فلسفه ی برادری آدم ها فارغ از نژاد و ثروت و طبقه ی اجتماعی در دنیای اسلام شود. درواقع علت تاکید به اجرای آیین ها این است که هرچقدر تعداد برگزار کنندگان آیین بیشتر باشد و شعارهای مذهبی بیشتر تکرار شوند، فلسفه های اجتماعی ای که مردم، آنها را عادی و همگانی تصور میکنند، دیرتر از حالت عادی و همگانی خارج میشوند. اما چیزی که فراموش میشود این است که این آیین ها فقط وقتی که فرد را به هدفش برسانند یعنی مثل یک راهرو یا دروازه عمل کنند که فرد بوسیله ی آن، از یک اتاق به اتاق دیگری وارد شود و چیز به درد بخوری را در آنجا بردارد میتوانند ارزش خود را حفظ کنند. اما چه کسی حاضر است برای مدتی طولانی بدون هیچ دلیلی، در چارچوب یک در یا درون یک راهرو باریک بایستد و نه پس برود و نه پیش؟ چنین آدمی دیر یا زود، از گرسنگی و تشنگی و بی حوصلگی، عصبی خواهد شد.

شکایت علیه خدا در ایران هم به خاطر این است که آیین هایش چهل سال است مثل یک راهرو مهر و موم شده از پس و پیش عمل میکنند. آیین ها هیچ کمکی به پیشرفت مادی و معنوی افراد نکرده اند. آنها همان چیزهایی را که قبلا جا افتاده اند حفظ کرده اند و از این جهت قابل تقدیرند، اما وقتی که مردم میبینند آیین آنها را زندانی میکند، دیگر حاضر به اجرای آیین نیستند. در اتاق جلویی قفل است و مردم به زور، در عقب را میشکنند و برمیگردند به سالنی که همه چیزش مصرف شده و جز سم به جا مانده از مصرف قبلی و فساد تدریجی مواد، چیزی برای عرضه ندارد. طبیعی است که همه از وضع موجود و از خود خدا شکایت کنند. این یکی از پیام های جانبی فیلم «آخرین معامله» هم هست: پیشرانه ی مردم در نیل به معنویت، منافع مادی است و چنین نیازی همه را به معنویت نمیرساند. در فیلم، صحنه ای هست که اولاوی در جواب اهانت نوه اش اوتو که او را متهم میکند: «آشغال جمع میکنی»، اوتو را به موزه میبرد و نقاشی ها را به او نشان میدهد و دانه دانه تحلیل میکند (خداوند، استناد اکبر منانی را برای ما حفظ کند. چقدر قشنگ، نقش اولاوی را در دوبله ی فارسی برای ما ایرانی کرد؟!). میخواهم بگویم اولاوی کسی بود که معنی نقاشی را میفهمید و برای هنر و هنرمند ارزش قائل بود؛ یعنی یک آدم منفعت پرست محض نبود؛ به همین دلیل هم وقتی که فهمید رپین چرا پای نقاشیش را امضا نکرده، متحول شد. در مقابل، ما انتظار نداریم «دیک» مسئول برگزاری مناقصه که فرصت طلبانه درصدد به دست آوردن دوباره ی یک نقاشی صرفا گرانبها است، به چنین تحولی برسد. کسانی که کورکورانه و بدون درک ارزش آیین های مذهبی به آنها عمل میکنند هم چیزی بیشتر از یک دلال فرصت طلب آثار هنری قدیمی از آب درنمی آیند.

سکولاریسم، مادی گرایی و نیازشان به اعتقاد ما به وجود خدای یکتای متشرعین

نویسنده: پویا جفاکش

زمانی که اسکندر از ارسطو درس های لازم کشورگشایی را آموخت، نزد او از این که تعالیم ارسطو منتشر شده و دست دیگران هم قرار گرفته، ابراز نگرانی کرد. اما ارسطو به او گفت انتشار آثارش با منتشر نشدنشان تفاوتی ندارد، چون جز کسانی که ارسطو مستقیما با آنها صحبت کرده، کسی معنای رمزی نوشته های ارسطو را متوجه نخواهد شد. ارسطو نماد مادیگرایی علمی و سرراست در تاریخ فلسفه است و رو در روی استادش افلاطون قرار دارد که یک معلم معنوی بود. دعوای ارسطوییان و افلاطونیان، دعوای مادی گرایان با معنویت گرایان تلقی شده است. اما ممکن است مادیگرایی ارسطویی، صرفا نقابی بر یک نوع علوم غریبه باشد که نسبت این دو، همان نسبت مادی گرایی امروزی با کابالا یا عرفان یهود است. کابالا هم در مرز دو جریان مادی گرا و معنوی گرا در یهودیت یعنی فریسیان و حصائیان قرار دارد. به طرز شگفت انگیزی درست در سرآغاز ادعایی کابالا در قرن اول، حصائیان آخرت اندیش از عرصه ی تاریخ محو میشوند و عجیب تر این که قرن اول، با تولد خدای مسیحیان آغاز میشود. مرز کابالا و مسیحیت، جریان یسوعی است که فلسفه اش به صورت داستانی در کمدی الهی دانته انعکاس یافته است. جالب این که دانته به قرن 12 منتسب است ولی از تکفیر خود صحبت میکند و بنا بر تاریخ رسمی، تکفیر یسوعی ها فقط در قرن 16 رخ داده است. کابالا نیز طبق تحقیق ادوین جانسون در نسبنامه ی منابع آن، فقط در قرن 15 به وجود آمده است. کتاب مقدس آن یعنی زوهر، منسوب به شخصی موسوم به موسی دو لئون است که احتمالا موسای کوردوبایی از اسپانیا منسوب به قرن 16 است. در اسپایا یک جامعه ی متحد کننده ی مذهاهب کاتولیک و یهودی وجود داشته است. چنین جامعه ای را به لهستان نیز نسبت داده اند اما متحدکنندگان، در یورش قزاق های اوکراین به رهبری «عثمان خمینیسکی» قتل عام شده اند. با این حال، گفته میشود که کل جامعه ی کاتولیک لهستان، نتیجه ی تبلیغ کاتولیسیسم توسط فرانکیست ها در آنجا هستند. فرانکیست ها جامعه ی یهودیان شبتایی (سبتی) پیرو جاکوب فرانک در فرانکفورت آلمان هستند و جاکوب فرانک جزو جامعه ی شبتایی است که از ترکیه ی عثمانی به اروپا نقل مکان کرده اند. شبتایی ها در عثمانی به دین اسلام درآمدند و آنها که حاضر به تغییر دین نبودند به مقصد اروپا تغییر مکان دادند. این شبیه مهاجرت بیزانسی ها به اروپا در جریان فتح روم شرقی مسیحی به دست عثمانی ها است. پلتون فیلسوف بیزانسی که پیرو افلاطون و احتمالا شخصیت اصلی پشت اسم های مستعار افلاطون و افلوطین است، یکی از این بیزانسی ها بود که کتاب های جمهوری و قوانین افلاطون را به ایتالیا برد و درآنجا یک مکتب افلاطونی تاسیس کرد. وی همچنین کتاب های منسوب به اورفئوس، دیونیسوس، زرتشت و فیثاغورس را هم به ایتالیا آورد. این کتاب ها همه بر اساس عقایدی صوفیانه ولی به زبان یونانی نوشته شده بودند. زبان یونانی ظاهرا در حران سوریه اختراع شده و درآنجا مورد استفاده ی صابئین قرار گرفته که درواقع درونمایه ی اصلی افلاطون و تمام آن نوشته های دیگر، از تز دوگانه ی روح و جسم در تعالیم این صابئین بیرون تراویده است. این تز، در مسیحیت غنوصی بخصوص مذهب مرقیون، بسیار تناور شده است. در یکی از فرقه های غنوصی موسوم به ازیریسی ها نسبت این تز با به اصطلاح شرک باستان را به خوبی می یابیم. در این مذهب، قسمت جسمانی شخصیت بشر به سیت، و قسمت روحانی وجود او به ازیریس نامبردار میشوند. اولی به الاغ، خرگوش و شغال تشبیه میشود و دومی به ورزاو. اورفئوس یکی از معلمان پلتون که توسط چند زن مست تکه تکه شده بود، پس از این که مرتبا با مسیح تطبیق و آمیخته شد، مدلی موسوم به اورفئوس باکوکیس یافت که یک الاغ به صلیب کشیده شده بود و این الاغ حکم همان سیت را داشت. از یک الاغ مقدس به نام «علی بورون» نیز یادشده که باید همان الدبران یا ثریا روح صورت فلکی ثور یا ورزاو در نزد اعراب باشد و نشاندهنده ی این که سیت الاغ، سرزمین برادرش ازیریس ورزاو را تصرف کرده است. آپیان یهودی ها را متهم کرده است که یک سر الاغ را پرستش میکنند و عجیب این که تلمود، همین اتهام را به مسیحیان زده است. این به خاطر آن است که هر دو گروه، از یک فرقه ی واحد مشتق شده ولی ریشه ی اصلی خود را تحت یک دشمنی ظاهری با آن، از مردم معمولی مخفی کرده اند. ازیریس و سیت، خدایان مصر شمرده شده اند. فیلو نویسنده ی رمزگرای یهودی که او هم کشف نوشته هایش به قرن 16 –پس از تولد کابالا- نسبت داده شده، از یک مکتب یهودی رمزگرا در اسکندریه ی مصر سخن رانده است. در آن زمان، مصر جزو روم بود و مکاتب رمزگرای یهودی در روم، همه وابسته به مکتب میترا بودند، نوعی یهودیت متظاهر به شرک که به نوشته ی فلاویوس باربیرو، محل اخوت سیاستمداران و یهودی کننده ی امپراطوری روم از درون بود. درست مثل سیت، میترا هم یک خدای گاوکش بود و موسی به دلیل شکستن بت گوساله ی سامری، قابل مقایسه با او است. میترا یک خدای منجی است و با شخصیت منجی یهودیان که او را فریسی ها مسیح و سامری ها مهدی میخواندند قابل تطبیق است. نام میترا به صورت مئیتریه روی منجی موعود بوداییان نیز مانده است. منجی گرایی بیشتر در تلمود و آن هم در اشکال آخرالزمانی مورد توجه قرار گرفته است. سه مذهب ابراهیمی متعارف امروزین یعنی یهودیت ارتدکس، مسیحیت و اسلام، هم در محتوای فقهی به شدت وابسته به تلمودند و هم در احادیث منجی گرایانه و آخرالزمانی.:

Kabala et gnose: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

رابطه ی میترا با مادیگرایی همان رابطه ی مسیح با جهان مادی است. مسیح، خدایی است که از عالم بالا به عالم زمینی فرود می آید و پس از مرگ، به عالم بالا برمیگردد. تولد مسیح در انقلاب زمستانی اتفاق می افتد که محل طولانی ترین شب سال و شکست نور از تاریکی است. دراینجا خدا به خورشید منبع نور تشبیه میشود که موقع غروب در زمین فرو رفته است، به جای روح ایزدی که در جسم زمینی فرود می آید. میترا هم خدای خورشید است. خورشید هر غروب میمیرد و در صبح فردا زنده میشود و این اتفاق، شکلل روزانه شده ی مرگ و رستاخیز خدای طبیعت در طول سال است. خدای طبیعت با بهار متولد میشود و با خزان طبیعت میمیرد و در بهار بعد، از جهان مردگان باز میگردد. در مقام خدای طبیعت، آغاز بهار، دروازه ی ورود به جهان دیگر، و آغاز پاییز، خروج از آن است. اما در مقام خدای خورشید، انقلاب های تابستان و زمستان، در جایگاه چنین دروازه ای قرار دارند. عمدا نماد انقلاب تابستانی و ماه اول تابستان را صورت فلکی سرطان (خرچنگ) قرار داده اند تا تابستان با آب ارتباط پیدا کند و بر اساس همین تطبیق، دایره البروج را به طور سنتی به گونه ای فرض میکنند که برج حمل (قوچ) زمان وقوع بهار، و برج حوت (ماهی) زمان پایان زمستان باشد. علت این است که آب، انعکاس دهنده ی آسمان است و به رنگ آسمان روز آفتابی، آبی فرض میشود. ازاینرو ماکروبیوس نوشته است که خورشید پس از فرو رفتن در افق زمین، به رنگ آبی درمی آید. ازآنجاکه غارها به زیر زمین راه دارند، تصور میرود خدای خورشیدی وارد یک غار میشود و از یک غار درمی آید. میترا را در غارها پرستش میکردند. آپولو و هرمس که هر دو خدای خورشیدیند، در طلوع آفتاب، در یک غار متولد شده اند. دیونیسوس نیز در یک غار متولد یا پس از تولد به آن منتقل شده است. در آرکادیا غار وقف ماه و محل زیست پان لیکیایی خدای بزمانند طبیعت تلقی میشد و در ناکسوس، غار، محل زیست دیونیسوس باخوس تصور میگردید. جمع غار و آب، چاه است که آب حیاتبخش آن از برکت نزول خدای خورشیدی به دست می آمد. استرابون از چاهی در syene در مصر، سخن میراند که عامل انقلاب تابستانی تلقی میشد و وقف ماه بود. پلینی و آریانوس نیز از این چاه صحبت کرده اند. اراتوستنس از مدرسه ی اسکندریه عنوان کرده است که این چاه، متعلق به صورت فلکی سرطان (خرچنگ) بوده است. تشبیه این صورت فلکی به عنوان مسئول انقلاب تابستانی به خرچنگ، به سبب آبزی بودن جانور است. البته نماد خرچنگ بیشتر در بین آشوریان مستعمل بوده و مصریان ترجیح میدادند به جای خرچنگ، از نماد جعل یا سوسک سرگین غلتان استفاده کنند. چون انقلاب تابستانی مصادف با بالا آمدن رود نیل و همزمان با تولید مثل این سوسک ها در کرانه ی رود نیل بود. با این حال، این سوسک ها از قبل، در جایی تخم ریزی کرده بودند که زیر آب نرود و یک خشکی باثبات در مقابل بی ثباتی آبی باشد. به مشابه آن، باید در تشبیه زمین به آب هم در آسمان یک نقطه ی ثبات یافت میشد که بی شباهت به حرکت آب گون باشد. مردم قدیم به خوبی میدانستند که آسمان هم ثبات ندارد و ستارگان در آن جابجا میشوند. چون مردم، بین جابجایی ستارگان و تغییرات در زمین ازجمله فعالیت های گیاهان و جانوران ارتباط یافته بودند. هوتنتوت های افریقای جنوبی، طلوع صورت فلکی ثریا را عامل ریزش باران میدانستند. جورج اسمیت اولین مبلغ مسیحیت در بین قبیله ی خویی خویی، دیده بود که در موقع طلوع این صورت فلکی، مادران، بچه های کوچکشان را به سمت این ستارگان میگیرند و آنها را به بچه ها نشان میدهند و از بچه ها میخواهند سعی کنند ستاره ها را بگیرند. چینی ها زمانی را که دم صورت فلکی دب اکبر به سمت غرب قرار میگرفت لحظه ی آغاز پاییز میدانستند. اما تنها نقطه ی ثبات در آسمان، ستاره ی قطبی در قطب شمال بود. زمانی ستاره ی قطبی در صورت فلکی تنین (اژدها) قرار داشت ولی بعد به محل دم صورت فلکی دب اصغر جابجا شد. فنیقی ها این صورت فلکی را «فنیق» می نامیدند و او را محل چرخش ستارگان ازجمله خود دب اصغر به دور خود تلقی میکردند و از این چرخش، به عنوان یک نوع ساعت برای محاسبه ی زمان مسافرت در دریا استفاده میکردند. فنیق که همان فنیقس یا فونیکس (ققنوس) پرنده ی خورشیدی اساطیری است، دراینجا معادل فنک به معنی روباه است، نامی که در محتوا به نامیده شدن ستاره ی قطبی به «دم سگ» در بین یونانیان نزدیک است. مصریان هم این صورت فلکی را یک شغال تلقی میکردند. در دایره البروج معبد دندره در مصر، دب اصغر به شکل یک شغال بین تااورت الهه ی اسب آبی، و یک پای گاو قرار دارد. تااورت دراینجا معادل صورت فلکی تنین یا اژدها است که دارد ستاره ی قطبی را به دب اکبر که مالک دب اصغر است تحویل میدهد. دب اکبر دراینجا همان پای گاو است چون فرض میشود که ستارگان هفتگانه ی دب اکبر، توسعه یافته ی پای گم شده ی صورت فلکی ثور (ورزاو) باشند و ازاینرو کیفیت هفت ستاره ی ثریا در کوهان ثور را به خود جذب کرده اند. جولیوس و دولیوز، نشان داده اند که تااورت گاهی خودش به جای دب اکبر شناخته میشده است لابد چون خواص اژدها را به خود جذب کرده است. در متون یونانی، تااورت، تئوریس نامیده و الهه ی تاریکی خوانده شده است. او همسر تایفون یا همان سیت تلقی شده است که هورس شکل از نو زنده شده ی ازیریس به جنگ او میرود. ستاره ی قطبی در عمق تاریکی، نماد ثبات نور ایزدی در قلمرو تایفون است و دب اصغر به عنوان حامل این نور، حکم آنوبیس خدای شغال را دارد که راهنمای مردگان در سفر به جهان دیگر است. بدین ترتیب، شغال یک مابه ازای خورشیدی هم دارد که سیریوس یا شعری معروف به کلب سماوی (سگ آسمانی) است چون بالا آمدن رود نیل در انقلاب تابستانی به دنبال طلوع شعری رخ میدهد. مصریان معتقد بودند رود نیل در جنوب از جهان زیرین یا قلمرو تاریکی و سرزمین مردگان بیرون می آید. این شبیه تصویر رایج از رود اردن در یهودیت است، چون رود اردن نیز بازمانده ی سیل مرگ آور نوح تلقی میشده است. بدین ترتیب، تابستان نیز یک ارتباط با پای گاو می یافت. ازاینرو این پای گاو را پای پتاح تلقی میکردند که خدای خالق بود و آتش عنصر خورشید، مظهر او بود. او فقط وقتی جلوتر بودنش از جهان تاریک را نشان میداد که با جلو رفتن زمان در تابستان و خشک شدن آب های رودخانه های بهاری، تیرماه به پایان میرسید و مرداد که صورت فلکی او اسد یا شیر کشنده است ظاهر میشد. در این زمان در کنار اسد، یک درخت زیتون ظاهر میشود که مابه ازای دیگری برای پای پتاح است. زیتون سمبلی از درخت زندگی است و درخت زندگی در حکم عمود آسمان و حافظ نظم است. اما خورشید جایز به ماندن در اقلیم ثبات نیست و باید به سمت ضعف حرکت کند. رع خدای خورشید، یک چشم خود را از دست میدهد و این چشم به شکل یک الهه خدا را ترک میکند و مدت ها بعد برای نجات رع از محاصره ی دشمنانش مجددا به رع میپیوندد. الهه را برای نشان دادن ارتباطش با شیر، به گربه تشبیه میکنند؛ کوچکترین و ضعیف ترین خویش شیر که طبیعت را به مقصد شهر ترک میکند و نماد دنباله ی خداوند در تمدن انسان است درحالیکه خویشانش در بیرون از حیطه ی تمدن، تا سرحد انقراض، به دست انسان ها کشته میشوند. گربه مظهر الهه پاشت است چون الهه زن است و زن به دنیا آورنده ی فرزندان است همانطورکه تمدن فرزندان جدیدی برای آفرینش خلق میکند و البته الهه در مقام طلوع آفریننده است و در مقام غروب کشنده، چون بعد از جدا شدن از خدای ثابت لایتغیر، فقط میتواند نابودی را به خلقت پیشین در طبیعت هدیه دارد. بدین ترتیب از این پس خلقت فقط در قلمرو انسان رخ میدهد تا زمانی که چشم رع دوباره به او ملحق شود.:

“creation records”: George st clair: 1898: chap 3,4

دور شدن الهه از شیر، در قرار گرفتن صورت فلکی سنبله یا دوشیزه پس از اسد و در معادل شهریورماه جلوه می یابد. ارتباط این صورت فلکه با سنبله یا خوشه ی گندم، ظاهرا به سبب درو محصول در برج مزبور در عصر حمل (قوچ) است. اما ظاهرا این ارتباط ثانویه، در تکمیل ارتباط اولیه ی آن با آغاز پاییز در عصر حوت (ماهی) یعنی عصر ظهور مسیحیت مطرح است. میدانیم که در گذشته تقویم قمری مقدم بر تقویم شمسی بوده است و خانه های ماه، عکس خانه های خورشیدند. بدین ترتیب اعتدال پاییزی در برج سنبله برای ماه، معادل اعتدال بهاری آن برای خورشید است. الهه سنبل باروری و موکل زمین است و رویش گیاهان در بهار معادل زایش آنها از مادر-زمین است. روح گیاهان دراینجا همان خدای طبیعت و معادل خونسو خدای ماه در برج بعدی است که با میزان یا ترازو برای وزن کردن محصول مقایسه میشود. درحالیکه خورشید در میزان است، ماه شب در حمل قرار میگیرد که حکم خزان و پیری خونسو را پیدا میکند و به رع خدای خورشید در هیبت یک قوچ تعبیر میشود که همان آمون قوچ آسای یونانی است. در این حال، سعی میشود تا مشابه بهاری الهه سنبله برای تقویم شمسی شناسایی و بازتولید شود. نامزد مناسب، صورت فلکی ثور یا گاو، برج زهره است چون الهه ی زهره عیشتار است که جشن ایستر یا عید پاک به مثابه جشن اعتدال بهاری در مسیحیت نام از او دارد. گاو، مثل شیر، درشت و قوی است و شاخ هایش را هم میتوان به هلال ماه تشبیه کرد. بنابراین کنار هم قرار گرفتن ثور و زهره، همان کنار هم قرار گرفتن سنبله و اسد است. یک دلیل تصور عصر ثور در قبل از عصر حمل نیز همین است. بر اساس زمانسنجی تقدیم ها توسط هیپارخوس، عصر ثور بین 6000 سال تا 4000 سال پیش، عصر حمل بین 4000 تا 2000 سال پیش، و عصر حوت شامل 2000 سال اول تقویم میلادی میشوند.:

Virgo: THEGNOSE.WORDPRESS.COM

ظاهرا این عروسک بازی آسمانی، فقط باید تاریخی را که در اروپای غربی و در جامعه ی موسوم به روم مقدس و یکی از اقمار جدا شده ی آن انگلستان رخ داده را تحت پوشش قرار دهد. اما اگر دشمنان را به نام دشمنی با غرب فتح کنید و کل فرهنگ بومی واقعی آنها را دشمن پیشرفت بخوانید موفق به جایگزینی آن در ممالک سابقا دشمن خواهید شد. در شوروی نزدیک 60 درصد کتاب ها به دنبال انقلاب کمونیستی نابود شدند تا تاریخی که «دشمن» غربی برای روسیه نوشته کاملا جایگزین و به نسل جدید تدریس شود. شوروی همچنین به بهانه های اغلب واهی درباره ی سرکوب روس های سفید، در خانات ترک آسیای مرکزی حملاتی مرتکب شد تا در درجه ی اول، علوم اسلامی و منابع بومی تاریخ و فرهنگ در نزد ترک ها و مسلمانان را که درآنجا بودند از بین ببرند و تاریخ اسلام دیکته شده از غرب، مزاحم بومی سر راه خود نداشته باشد. همه ی این خیانت ها را غربگرایانی به مردم کردند که ادعای دفاع از مردم در مقابل استعمار غرب را داشتند. در چین دوران مائو یکی از اهداف اصلی نابودی در انقلاب فرهنگی مائوئیست ها نسبنامه های خانوادگی بود که ممکن بود حقیقتی متفاوت از آنچه غرب درباره ی چین میگوید را برای مردم تازه باسواد شده ی چین آشکار کنند. در چین، از ابتدا کمونیست ها توسط اشرافیت هایی تغذیه ی مالی میشدند که از وصلت امپریالیست های بریتانیایی و اشرافیت های ایتالیایی با خاندان سلطنتی چینگ ظهور کرده بودند.:

“soviet erasure of history”: stolenhistory.net

بدین ترتیب، ستون فقرات تاریخ 6000ساله ای که همه مان واقعی میپنداریم، صرفا بر یک مشت جادوبازی با خانه های نجومی زودیاک استوار است که در آن، حتی تغییر شخصیت آدم ها طی دوره های تاریخی بر اساس خیالپردازی درباره ی خانه های زودیاک به دست آمده است، منتها در کل این ماجرا جادو لباس واقعیت تجربی را پوشیده است. این، میتواند یکی از مصداق های ادعای ارسطو باشد که بیشتر مردم، معنی واقعی حرف هایش –ازجمله در علوم تجربی- را متوجه نمیشوند و همینطور تمثیل رمزگونه ی همین ادعا از زدن رنگ معنویت و جادو به مادی گرایی برای جذاب شدن آن در تصورات مردمی که واقعا هیچ وقت از لحاظ روانی، مادیگرا نبوده اند. منتها مشکل اصلی معنویت این است که به شر اعتقاد دارد و مانع جرئت ورزی آدم ها به نزدیک کردن خود به مادی گرایی بی حد و حصر میشود. خدعه ی وجود خدای قادر متعالی که همه چیز در ید او است نیز ازاینجا ناشی میشود. چون با وجود چنین خدایی، آنچه شر تلقی میشود درواقع مشیت الهی و بخشی ضروری از واقعیت جهان است و همانطورکه فیلم امام علی تلویزیون خودمان بیان میکند، بدون پیروزی مشی حیله گرایانه و فسادساز معاویه و عمروعاص بر عدل علی، چرخ دنیا نمیچرخد. ژان بودریار به عنوان یک جامعه شناس بی نهایت مادیگرا –آنقدر مادی گرا که فرورفته در یأس و پوچی از دنیا برود- آنقدر مادیگرایی را خوب شناخته بود که به دین غیر قابل جبران مادیگرایی و سکولاریسم به خدای قادر متعال یهودی-مسیحی و از بین رفتن مرز خیر و شر در زیر اراده ی همه گیر این خدای خوب و درستکار پی ببرد.:

«همانطورکه رابطه بین خیر و شر پیچیده است، گذار به فراسوی خیر و شر نیز وقتی که تمایز بین این دو ناپدید شده است بسیار دشوار است. البته ممکن است یک نفر تمام اینها را رد کند. ولی این واقعیت باقی میماند که فرضیه ی شر، فرضیه ی فقدان تمایز بین خیر و شر و همدستی عمیق با بدترین چیزها همیشه حاضر است و موجب عرضه ی تمامی اعمال ما به گونه ای درک ناشدنی میگردد. لیکن فرضیه ی شر، خود، یک اصل در مورد کنش و عمل است و بدون تردید یکی از قدرتمندترین آنها. من دراینجا نقش وکیل مدافع شیطان را بازی میکنم. اما اگر فرضیه ی شر را رد کنید، درعوض میتوانید بر اساس شرط بندی از نوع پاسکال فکر کنید. آنچه پاسکال میگوید، کمابیش این است: همیشه میتوانید خود را با وجودی سکولار و مزیت های آن خرسند کنید، اما با وجود فرضیه ی وجود خدا این خرسندی، مطبوع تر و خوشایندتر است. تنها در ازای قربانی کردن مقدار اندکی از زندگی، رستگاری ابدی را خواهید داشت: مبادله ای که مزیت های آن بسیار بیشتر است. این شرط بندی را میتوانیم به طور معکوس این گونه نیز مطرح کنیم: شما همیشه میتوانید فرضیه ی خیر و خوشبختی را به دست آورید، اما فرضیه ی شر با لذت و سرخوشی بسیار بیشتری همراه است. نوع دیگری از این شرط بندی این گونه خواهد بود: شما همیشه میتوانید فرضیه ی واقعیت را به دست آورید اما فرضیه ی وهم رادیکال با لذت و سرخوشی بسیار بیشتری همراه است. ما باید به سمت واقعیت یا عدم وجود واقعیت حرکت کنیم؛ همانند شرط بندی پاسکال بر روی وجود خدا.

پاسکال:ایمان به وجود خدا و زندگی ابدی، یک مزیت برای شما محسوب میشود، زیرا حتی اگر وجود نداشته باشند چیز زیادی در ازای فدا کردن زندگی خود از دست نخواهید داد. از سوی دیگر، اگر وجود داشته باشند منافع بی نهایتی به دست آورده اید.

واقعیت: به نفع شما است که به واقعیت باور نداشته باشید زیرا اگر به آن ایمان داشته باشید و وجود نداشته باشد، شما فریب خورده اید و در حماقت خواهید مرد. اگر به آن ایمان نداشته باشید و وجود نداشته باشد شما برنده هستید. اگر به آن ایمان ندارید ولی وجود دارد، از مزیت تردید بهره مند میشوید چراکه هیچ مدرک قطعی ای در مورد وجود واقعیت در دست نداریم، نه بیشتر از مدارکی که در مورد اثبات وجود خدا در دست داریم (بعلاوه اگر وجود داشته باشد، باید سریع از آن جدا شد).

آشکارا میتوان مشاهده کرد که این حالت متضاد مورد پاسکال است، کسی که وجود خدا را ترجیح میدهد. اما هر دو شرط بندی واحدی هستند و در هر حال هیچ کس مجبور به شرط بندی نیست. همه ی اینها به این واقعیت برمیگردند که شیطان، کودکی ای به دور از خوشبختی داشته و وقتی وی عمل پلیدی مرتکب میشود، طبق مشیت الهی وی صرفا یک ابزار بوده و کسی نمیتواند او را به خاطر بدجنسی و تبهکاریش متهم کند. این شیطان بیچاره، مفیستو، کسی که همیشه میل به شر دارد و همیشه آن را به خوبی انجام میدهد، واقعا نیازی به وکیل مدافع ندارد. به نظر میرسد این خدا است که نیاز به وکیل مدافع دارد. کسی که جهان را خلق کرد و درنتیجه دین بی پایانی بر دوش خود نهاد، و پیوسته این دین را به انسان انتقال داده است؛ انسانی که تاریخش از آن هنگام به بعد، تاریخی از تبهکاری است. و بدتر آن که وی به آن گناه تحمیلی، تحقیر را نیز افزود. در مقابل، انسان با عدم امکان اعطای یک قربانی برابر در ازای این هدیه از جانب خدا و بازپرداخت دین مواجه است. به جهت ناتوانی در فائق آمدن بر این چالش، انسان مجبور است خود را خوار و خفیف کرده و شکرگزاری کند. در این نقطه بود که خدا با فرستادن پسر محبوبش به منظور قربانی کردن خود بر روی صلیب، خودش تصمیم به لغو دین گرفت. خدا تظاهر میکند که خود را خوار و خفیف کرده است ولی در عمل، به واسطه ی آگاه ساختن انسان از عجز و ناتوانی خود، تحقیر بیشتری بر بشریت تحمیل میکند. بدین سان بشریت محکوم به شکرگزاری است، نه تنها به خاطر خلق شدنش به دست خدا، بلکه به خاطر نجات یافتن به دست خدا. بعبارتی، این تحقیر به معنی این نیست که انسان از روز جزا معاف خواهد شد. این بزرگترین عمل سوء استفاده گرانه تا به امروز بوده است. و این سوء استفاده بسیار فراتر از هدف خود کامیاب شده است، حتی ورای مرگ خدا. زیرا امروزه ما آن را پشت سر گذاشته ایم و به واسطه ی گناه ناشی از مرگ خدا به خود میبالیم: «مکر خدا بی پایان است». امروزه ما این تحقیر صورت گرفته از جانب خدا را تقلید میکنیم: در قربانی شدگی، انسان دوستی، استهزا و سرزنش خود، در تلاش قربان گرانه ی عظیمی که جای رستگاری را گرفته است. میتوانستیم از مرگ خدا برای رهایی از دین استفاده کنیم؛ اما این گزینه را انتخاب نکردیم بلکه گزینه ای را انتخاب کردیم که دین را عمیق تر کرد؛ گزینه ای که دین را در نمایشی بی پایان ابدی کرد؛ یک انباشتگی قربان گرایانه؛ گویی قضاوت خداوند را پیشاپیش در خود نهادینه کرده ایم.» ("هوش شر یا معاهده ی شفافیت": ژان بودریار: ترجمه ی حسین محمدی: نشر مانیا هنر: 1397: ص3-220)

آیا این که ما کدام راه را انتخاب کنیم، دست خودمان بود یا باید به هرچه که به ما دیکته میکردند عمل میکردیم؟ به این سوال فکر کنید و بعد از خود بپرسید که چرا ایران امروز در تک تک این معضلات روانی، با فرانسه ی زمان بودریار و همین اکنون تفاوتی ندارد؟ آن وقت میتوانید بگویید که آیا مادی گرایی سکولار، به خودی خود، به نفع بشر هست یا نه؟!

چرا تاریخ ملی بیشتر به ضرر کشورها تمام شده تا به نفع آنها؟!

نویسنده: پویا جفاکش

یک اتفاق جنجالی اخیر تلویزیون، تغییر عوامل سازنده ی برنامه ی «به افق فلسطین» بوده است. شبکه ی افق، بعد از 26 قسمت، تصمیم گرفت خودش سکان برنامه را به دست بگیرد و از سازمان اوج خواست کنار برود. از روز شنبه «به افق فلسطین» با گروه مورد تایید شبکه ی افق ادامه یافت و این درحالی بود که قرار بود روز شنبه «محمد جواد ظریف» وزیر امور خارجه ی پیشین، مهمان این برنامه باشد. علت اصلی اختلاف تلویزیون با برنامه هم حضور ظریف در تلویزیون بود. ظریف اخیرا با گفتن این که اسرائیل آرزو دارد ایران و حزب الله لبنان وارد جنگ غزه شون،د طوفانی به پا کرد و دعوت از او برای حضور در برنامه ای درباره ی فلسطین هم همین بود. اما یکی از تاسفبارترین بخش های این طوفان، آنجاست که شیخ علیرضا پناهیان در برنامه ی «سمت خدا» و در واکنش به ظریف فرمودند:

«سازشکارها همیشه دلایل به ظاهر منطقی دارند، حرف های درشتی برای شما به نفع صلح دارند، یکی از دلایل جنگ این است که به منافع امت اسلامی حمله بشود، خب دقیقا چه زمان؟ ما چقدر صبر کنیم؟ حمله ی پیش دستانه داشته باشیم یا نه؟ امام علی میگوید اگر دشمنت خارج از مرزها بخواهد به شما حمله کند، برو همانجا و قبل از این که حمله کند، به آن حمله کن وگرنه زیر چکمه های او باید از خواب بیدار شوید.»

احمد زیدآبادی در واکنش به پناهیان گفت:

«الان دقیقا کدام جریان سازشکار پای محکمی در قدرت رسمی دارد که مانع "مقاومت" و "جنگ" این افراد میشود؟ همه ی امور دست خود این افراد است. اگر واقعا میخواهند و میتوانند جنگ کنند، چرا دست روی دست گذاشته اند؟ و اگر نمیخواهند و نمیتوانند، دیگر چرا تقصیر را به گردن جریان سازشکار می اندازند؟ درست به همین دلیل است که انذار و هشدار افرادی مانند آقای ظریف نسبت به وقوع جنگی که تصمیم و اراده ای برای ورود به آن وجود ندارد، نه فقط بی دلیل است بلکه به همفکران آقای پناهیان این بهانه را میدهد که به هواداران آتشین مزاج خود اعلام کنند: "ما که میخواستیم اما این سازشکاران نگذاشتند!". این وضعیت مرا به یاد یکی از همولایتی های دعواگری می اندازد که نقلش بماند برای بعد.» ("هفت صبح: 24 آبان 1402: ستون «گزیده ای از تحلیل های جناح های سیاسی»)

من هم البته بدم نمی آید آقای پناهیان به ندای قلبی خود گوش بدهد و به جنگ غزه برود بلکه یک مدت بالای منبر نباشد و آبروی ایران و ایرانی را نبرد؛ ولی متاسفانه این حرف او درست است که در سیاست، معمولا قبل از این که جنگ شروع بشود، مصیبت را درون کشور دشمن ایجاد میکنند و سنگ پیش پایش می اندازند. این سیاست اینقدر مدرن است که حتی آقای پناهیان هم وقتی از قول امام علی حرف میزند، یادش میرود «چکمه های» سربازان دشمن را از حدیث سانسور کند. ما اگر جنگ را به درون لانه ی دشمن میبریم، داریم کاری را که دشمن مدرن خودش اختراع کرده، با او تکرار میکنیم و این خودش از مصادیق نفوذ غرب است که از وقتی که ما از خواب بیدار شدیم در زندگیمان عادی بود، مثل کاری که شاه با عراق میکرد و به دستور امریکا به کردها اسلحه میداد تا بلای جان ارتش عراق شوند. حالا این که چرا تا این حد عادی بود، به خاطر این است که ما معمولا برای این که مطمئن باشیم کارمان درست است، تقلیدکار یک ابرقدرت مسلمان میشدیم که به خاطر این ابرقدرت شده بود که تا بن دندان غربزده بود. انقلاب مشروطه اگر رنگ اسلامخواهی به خود گرفت، به خاطر تاثیرگیری ستارخان و دیگر رهبران جبهه ی آذربایجان از مشروطه ی عثمانی و مقاصد عثمانی برای نفوذ به هند بریتانیا از معبر ایران بود. زمانی هم که عثمانی از بین رفت، رضا شاه در تجدد آمرانه ی خود، تا اندازه ی زیادی متاثر از آتاتورک رهبر جدید ترکیه بود که خود حکومت عثمانی را منقرض کرد؛ عثمانی ای که در آن زمان، از امپراطوری بزرگش چیزی جز ترکیه را در دست نداشت و آتاتورک هم بعد از این خدمتی که به غربی های ظاهرا طرفدار عثمانی علیه خود نمود، تاریخ عثمانی را آن گونه که کلیشه های غربی میپسندیدند تهیه نمود. تعجبی نداشت ایرانی ها هم بدون هیچ گونه احساس غلط بودگی چنین سیاست هایی، آن را مو به مو تکرار کنند. نه در ایران و نه در ترکیه و نه هیچ کدام از ممالک اسلامی بدبخت نظاره گر این دو، حتی این نیز عجیب نبوده که قهرمانان قیام کننده علیه ناکارآمدی این نوع غربزدگی، از درون همان تاریخ دروغین بیرون بجهند.

الان یکی از سوال های بزرگ در تاریخ عثمانی که هر پان ترک اسلامگرایی با آن درگیر است، این است که چرا سلاطین عثمانی، ترک تاتارند ولی قیافه هایی که برایشان در نقاشی ها ارائه میشود، از قیافه ی شاهان اروپایی قابل تمییز نیست؟ این یکی از پاشنه های آشیل ناسیونالیسم ترکی است. این ناسیونالیست ها مثل هر آشنا با تاریخی میدانند که عاملان اصلی فروپاشی درونی امپراطوری عثمانی، دونمه ها یا یهودی های مخفی بودند که به ادعای مسلمانی، در مدارج بالای سیاست و مذهب نفوذ کردند و با ایجاد حزب نژادپرست ترکان جوان، اختلافات قومی-زبانی را در امپراطوری ایجاد کردند و شالوده ی اتحاد مملکت را در مقابل حمله ی خارجی در جنگ اول جهانی تضعیف نمودند. اما مگر همین ترک های جوان نبودند که بعد از کوچک کردن عثمانی تا حد ترکیه، مملکت را غربزده کردند و خودشان هم تاریخ عثمانی را نوشتند و برایش کلی مدارک تقلبی (ازجمله همان حرمسرای قلابی معروف) تهیه کردند؟ آیا آنها کاملا تابع روسای غربیشان نبودند و آیا به نام ستایش عثمانی، عثمانی ها را آن گونه که غربی ها میخواستند از نو نساختند؟ این خودش در زمره ی یهودی سازی مملکت بود. چون استعمار غربی از هویت یهودیش قابل جداسازی نیست. مردم هنوز متوجه نیستند که در امریکا 6میلیون و در اروپا نیز 6میلیون جمعیت یهودی داریم، درحالیکه در خاورمیانه بعد از این همه یهودی ای که برای تاسیس ارض موعود خیالی واردش شدند، هنوز کمتر از دو میلیون یهودی داریم. آیا واقعا یهودی ها از خاورمیانه وارد اروپا شده اند یا برعکس، از اروپا به خاورمیانه آمده اند و آن را از اروپایی مانندها پر کرده اند؟ بیشتر مردم مسلمان، جرئت فکر کردن به این سوال را ندارند، چون تقریبا همه، ناسیونالیسم های خود اعم ازمصری، عراقی، فارسی، کردی و تقریبا هر چیزی که مربوط به پادشاهی های باشکوه باستانی شبیه عثمانی باشد را مدیون صحه نهادن پیامبران یهودی مورد پذیرش اسلام بر وجود چنین پادشاهی هایی هستند. در اعتقاد یافتن به مرجع بودن این تمدن ها بر غرب ولو از دریچه ی مذهب یهودی-مسیحی، جریان های استعماری انگلیسی پیشرو بودند که پژوهندگانی به نفع آنها نظریه تولید میکردند. یکی از این پژوهنده ها "بیلی" بود که با اثر گذاری بر گادفری هگینز در نوشتن کتاب اناکالیپسیس نقش بسیار مهمی در قدمت بخشی به تاریخ بشر ایفا نمود. اثر غیر مستقیم بیلی بر مردمان جهان سومی، فقط به خاطر این بوده که هگینز، نظریات بیلی را از بار نژادی خالی کرده و آن را به سمت رنگین پوستان گردانده بود. بیلی معتقد بود که نژادی از کشورسازان از منطقه ی قطب شمال به اقصی نقاط جهان رفته و پادشاهی های باستانی و قرون وسطایی را پدید آورده اند. هگینز، در این نظریه، جای قطب شمال را با یک شمال نزدیکتر در دشت های اوراسی عوض کرد و درحالیکه بیلی این تمدنسازان را همان نوردیک ها یا آریاییان میدانست، هگینز عنوان نمود که آنها نژاد تاتار و مغول هستند که در سر راه خود با نژادهای دیگر متحد و همکار شده و از آنها بدون هیچ گونه تبعیض نژادی، یارگیری کرده و دست به ترکیب نژادی زده اند. هگینز، بین افسانه ی نوح و یهودی مآبی اینها ارتباطی یافته بود. چون یهود مدعی بودند که دین نوح را برمیگردانند و نوح، پدر همه ی انسان ها از همه ی نژادها بود. بنابراین جهانگیری افسانه هایی از جنس سیل نوح باید با اینان مرتبط میبود. در هندوستان که هگینز، مذاهب برهمنان و زرتشت درآنجا را زیرمجموعه ی یهودیت ارزیابی کرده بود، روایتی متواتر از سیل نوح، محل فرودآمدن کشتی نوح را کوه های هیمالیا میدانست و جالب این که هیمالیا، محل زیست مردم مغول نژاد و نیز محل ظهور تاثیرگذارترین مکاتب بودایی در جهان بوده است و ازجمله مرتاض گری هندوئیسم هند هم شباهت هایی با بودیسم نوع تبتی از خود نشان میداد. نظریه ی هگینز نقش بسیار مهمی در مطرح شدن هیمالیا به عنوان خاستگاه نژاد آریا از سوی انجمن استعماری بریتانیایی تئوسوفی و سپس تر نازیسم آلمانی ایفا نمود. اما برای خود هگینز شاید بعضی اوقات هیمالیا حالت نمادین تری داشت. هیمالیا را کوه های ماه میخواندند و هگینز متوجه شده بود که ادعای نشستن کشتی نوح در ارمنستان به سبب آن است که "آرمن" یا "حر مون" به معنی کوه ماه است. بدین ترتیب، هیمالیا در ابتدا میتوانست تمام کوه های شمالی تاتار نشین هند شامل مناطق مرزی با افغانستان و پاکستان را هم در بر بگیرد. بدین ترتیب دانش های هندی با تاتارهایی که از شمال و در همراهی با افغان های یهودی فارسی زبان کوه های هندوکش، هندوستان را فتح کردند نسبت می یافت و ابعاد جهانی پیدا میکرد. این باعث شد تا هگینز، تصور کند که نظریات هندی با وجودی که اغلب اسطوره ی محضند ولی در نسبت با واقعیات تاریخی باشند. این مطلب در تنظیم تاریخ کنونی توسط تئوسوفی ای که عقاید هگینز را دنبال میکرد نقش ایفا نمود. مثلا زمان موسی حدود 12 قرن قبل از میلاد، زمان کورش پارسی حدود 6 قرن قبل از میلاد، زمان عیسی، قرن اول میلادی، و زمالن محمد 6 قرن پس از میلاد تعیین شد چون هگینز برای نظریه ی هندی نروس که مطابق آن هر 600سال یک منجی ظهور میکند، اعتبار قائل شده بود. جالب این که نظریه ی نروس که چند و چون پیدایشش هنوز معلوم نیست، قطعا نجومی و مرتبط با سیستم شصتگانی است که اعتبارش متعلق به سیستم های دارای سال خورشیدی 360روزه شامل تقویم مصری و بابلی میشود، نه سیستم تاتاری که 365 روزه است. با این حال، منجی های نامبرده به دوران های ماقبل تاتاری منسوبند. هگینز همچنین یکی از مهمترین دلایل اعتبار بخشی به تاریخ 6هزار ساله ی تمدن است. چون بر اساس تاریخ رسمی موسی در یهودیت معتقد بود موسی در عصر حمل (قوچ) بین 4000 تا 2000سال پیش ظهور کرده و مذهب او یهودیت به دوران قبلی که میشود عصر ثور (ورزاو) و حدودا بین 6000 تا 4000 سال پیش است، خاتمه داده است. با ظهور مسیح، جهان وارد عصر حوت (ماهی) شده است. خطای او بر حسابرسی های غلط قبلی کلیسا در اروپا استوار است که مختصات دایره البروج 12 صورت را به تمام دایره البروج های شرقی به دست آمده فرافکنی کرده اند. آنها مبدا را عصر ثور یعنی عصری که خورشید در اعتدال بهاری در برج ثور طلوع میکند در نظر گرفتند چون در غرب، نماد اعتدال پاییزی و زمان جشن سامهاین (هالووین کنونی) برج عقرب است که نقطه ی مقابل برج ثور به حساب می آید. اما واقعیت این بود که تنظیم اعتدال پاییزی با برج عقرب به یک تقویم عربی دیگر برمیگشت که در آن، سه برج فلکی سنبله، میزان و عقرب، یک برج بودند و عقرب نام داشتند. بنابراین زمان اعتدال پاییزی، معادل سنبله ی داخل عقرب میشد که نقطه ی مقابل آن برج حوت است و بنابراین تقویم مزبور دقیقا در عصر حوت و احتمالا در زمانی نه چندان دور از حسابرسی های کلیسایی فراهم شده بود. از طرفی تعیین لحظه ی تحویل سال با ورود به صورت فلکی، به سال 365 روزی تاتاری برمیگردد نه سال 360روزی ملت های منسوب به اعصار ثور و حمل. اما جالب این است که 365 عدد نام های meithras,abraxas,erecol (Hercules) است که همگی خدایان مرتبط با صورت فلکی قوچ و نشانه ی اختراع عصر حمل هستند. آشکار شدن این تناقض ها در عصر ارتباطات و در زمانه ای که اطلاعات سهل الوصول ترند سبب اعتبار یافتن نسبی نظریه ی ادوین جانسون شد که معتقد بود تورات و انجیل نه بین 3000 تا 2000 سال پیش بلکه در اواخر قرن 15 و در اروپا نوشته شدند و با گسترش تحکیم نفوذ اروپاییان در خاورمیانه، مبنای تولید یهودیان بومی پیرو تورات در آنجا شدند. جانسون همچنین کل تواریخ نوشته شده برای بریتانیا اعم از انگلستان و ولز و ایرلند و اسکاتلند تا انتهای قرن 15 را جعلی و اختراعات کلیساهای بریتانیایی و خیالپردازی کلیسا درباره ی بتپرستی انگلیسی قدیم بر اساس تخیلات یهودی دانست. این باز به نظریات هگینز معنای جدیدی میدهد. هگینز به درستی به همسانی دروئیدیسم بریتانیایی با آیین های یهودی اشاره کرده بود و این که از درون کلیسای ایرلندی الاصل اسکاتلند، هم میشود شرع الهی تورات را بیرون کشید و هم سبت سیاه شیطانی ضد شرعی را. ولی تصور میکرد اینها به سبب استعمار بریتانیا توسط فنیقی ها قبل از عصر رومی است. البته هگینز به نوعی این فنیقی ها را با ظهور یک نوع فنیقی گری متفاوت که حامل یهودیت است ارتباط داده بود به این معنی که آنها را فراریان از مقابل ارتش یهودیان به درون اروپا –اسپانیا و سپس بریتانیا- میشمرد. هگینز ازجمله به یک گزارش رومی اشاره کرده بود که میگفت کنار ستون های هرکول در طنجه، تابلویی بود که رویش نوشته بود: «ما از نگاه یوشع دزد به اینجا پناه آورده ایم.» گزارشی عربی درباره ی تسخیر مراکش توسط یوشع و ارتشش وجود دارد که در آن، مردم شمال افریقا از نسل عمالقه شمرده شده اند که همان قوم حاکم بر کنعان در دوران یوشع یهودی هستند. عرب ها فراعنه ی مصر را نیز از عمالقه میخواندند و نام فرعون زمان یوسف را رعانه و نام فرعون زمان موسی را ولید میدانستند. با این حال، تمام این اطلاعات ممکن است فرافکنی رویدادهای قرون اخیر به دوران باستان باشند. عثمانی ها نیز قزاق بودند و از نسل خزرهای ترک یهودی شده به شمار میرفتند. درنتیجه اسلام یهودی مانند آنها که به مذاهب قبلی خاورنزدیک خاتمه داد میتوانست مرتبط با سردمداری یهودیت و عامل فرار اطلاعات ملت های پیشین به غرب شمرده شود. اتفاقا خود هگینز هم به دو مهاجرت کولدی ها یا یهودیان کلدانی مآب به اروپا توجه کرده بود. یکی از جنوب و از طریق دریای مدیترانه که پلاسگی ها و اتروسک ها نمایندگان آن شمرده میشمردند و دوم از طریق شمال و از طریق قبایل بربر ژرمانیا و گاول که هگینز موج اخیر را همان کلت ها و توام با گسترش سکاهای تاتار در غرب دانسته است. در این صورت، اگر یهودیت شرعی را نتیجه ی تولید تورات در اروپا بدانیم یک بنیاد تاتاری مشترک برای جلب شدن ملت های خاورنزدیک به آن خواهیم یافت. این بنیاد که در آن توجه ویژه ای به نقش معجزه و خشم خدا در اثبات حقانیت رسالت یک مکتب شده است عامل جلب شدن اروپایی ها است که به زور تانک و تفنگ و به مانند یوشع به نام خدا ملت ها را فتح میکنند. مارک گراف، معتقد است که در داستان نبرد باراک با سیسرا در تورات، میتوان این بنیاد را مشاهده کرد. به عقیده ی او این مطلب که هم باراک و هم یوشع به کمک نیروهای آسمانی بر دشمنی مشترک پیروز شده اند نشانه ی بنیاد مشترک داستان های آنها است. منتها در داستان باراک، به طور دقیق از پیروزی به کمک باد و طوفان و رعد و برق و دود سخن رفته که بر دشمن فرود می آمدند ولی بر یهودیان خیر. به نظر مارک گراف، غرش و دود توپ و تفنگ هم شبیه این بلایایند و میتوانند صاحب خود را مقدس نشان دهند. وی همچنین توجه میکند که نام "باراک"، به معنی "برق" یا آذرخش است که درخشش آن شبیه درخشش شلیک توپ ها و تفنگ های قدیمی بوده است. نام پدر هانیبال کارتاژی هم باراک بوده و هانیبال هم مانند تازیانه ی آذرخش ایزدی بر رومیان فرود آمد. نکته ی جالب تر این که نام ملت سیسرا، کدومیم بوده که به قدیمی ها معنی میشوند. نام رود محل نبرد یعنی کیشون ظاهرا تلفظ دیگری از کدو –ریشه ی کدومیم- است. لشکر سیسرا موقع فرار از مقابل یهودیان در این رود غرق شدند که مارک گراف، آن را با غرق شدن لشکر فرعون موقع تعقیب موسی در دریا مقایسه میکند، و نیز با غرق شدن امپراطور ماکسنتیوس در رود تیبر موقع نبرد با کنستانتین کبیر و زمانی که کنستانتین عزم فتح شهر مقدس رم را نموده بود. سیسرا پس از این نبرد، مدت ها در بیابان آواره بود و غذا و آب کافی برای خوردن نداشت تا این که به صورت ناشناس، مهمان یک زن مسافرخانه دار یهودی به نام یائیل شد. یائیل، سیسرا را شناخت و شب در خواب، او را با پتویی بست و با زدن چوبی به سرش او را کشت. با توجه به این که سیسرا برای امپراطور آشور میجنگید، قتل او توسط یک زن یهودی در خواب، قابل مقایسه با قتل "هولوفرنس" دیگر سردار آشوری تورات در خواب توسط یک زن یهودی به نام جودیت –به معنی یهودی مونث- است. اما از طرف دیگر، زندگی فقیرانه ی اخیر او درحالیکه پیشتر یک حاکم قدرقدرت بوده، قابل مقایسه با عیسی مسیح است که شاهزاده ی یهودا خوانده میشد ولی چون مفلسان میزیست. گرسنگی و تشنگی او موقع مرگ و زمانی که در پتو پیچیده شده و به طور صوری دستگیر شده بود قابل مقایسه با قتل مسیح در آن شرایط است. به نظر مارک گراف، زدن چوب به جمجمه ی او نیز قابل مقایسه با زدن چوب صلیب به تپه ی جلجتا به معنی جمجمه است. مادر سیسرا بر مرگ پسرش گریست و صد نوحه سرود و ازآنجا که صدای گریه ی او را به صدای شوفار (شیپور) تشبیه میکردند، یهودی ها در روز رش هاشانا، صد بار در شوفار میدمند. این که یک دشمن کاهنان یهود که به دست آنها کشته شده، اینطور توسط آنها مقدس شده و بر نوحه کردن بر او توجه نشان داده اند، خود نشانه ی همتایی مسیح با سیسرا و این واقعیت است که آنهایی که در مقابل لشکر توپ و تانک استعمارگران فاتح می ایستند، توسط خود فاتحین مقدس میشوند و وسیله ی ناسیونالیسم سازی آنها قرار میگیرند:

“the battle of barak and Deborah with sisera and jabin”: mark graf: chronologia: 15/5/2015

درباره ی عثمانی ها هم همینطور است. آنها نماد رهبرانی فرهمند در کشوری هستند که مختصات آن بر اساس آرمان های ریاست در قبایل ابتدایی اوایل قرن بیستم تهیه شده است. سلطان عثمانی چیزی بیشتر از یک رئیس قبیله نیست که فقط در جنگیدن استاد است و در ازای حمایت از افراد قبیله، از امتیازاتی برخوردار است که دیگر اعضای قبیله برخوردار نیستند. او تفاوتی با رئیس یک گله از حیوانات اجتماعی ولو جانورانی ابتدایی در حد مورچه و زنبور عسل ندارد. تصویر رهبر مقدس شکست خورده که وظیفه دارد شیطانی بودن نیرویی که او را از بین برده را اثبات کند، به گونه ای طراحی میشود که عملا همه ی مردم از تصویر حیوانی ای که نیروی فاتح از آنها انتظار دارد باشند تبعیت کنند؛ درست مثل مسیح که مقتول یهودیان بود، اما وسیله ی اثبات حقانیت شرع یهود در جهان شد. همانطورکه مادی گرایی به سبب انکار بقای روح، یک بدعت یهودی در میان ادیان است، تصویر انسان آرمانی نیز با تجسم در یک گذشته ی خیالی آرمانی شیر و عسل، شبیه اورشلیم یهودیت، عملا شبیه یک بهشت زمینی میشود که فاتحان نابودش کرده اند. این بهشت، سرشار از امکانات مادی است که هیچ جایی برای پیشرفت روحانی بشر ندارد و خوشی زیر دل مردم را میزند و برای رهایی از یکنواختی بهشت، به رهبر حیوانصفت آرمانی خیانت میکنند. با قتل جانور رئیس، روح نداشته ی او در تمام مردم تجسد می یابد و مردم فکر میکنند همه شان یک زمانی مثل نر گله، حرمسرا داشتند و بهترین غذاها را میخوردند. گسترش این هوس ها و غرایز ناپدید، باعث شده تا آنچه از آن به "آنیمالیسم" (حیوان گرایی) یاد میشود، دو سده پس از داروین، با صدای خیلی بلندتری شنیده شود و آن فلسفه ای است که میگوید انسان هیچ تفاوت ماهوی با دیگر جانوران ندارد. با این که تنها از دهه ی 1980 به این سو جرئت صحبت کردن از انیمالیسم به تمام معنا به میان آمده، اما از دهه ی 2010 به این سو فلاسفه ی مادیگرا راحت تر درباره اش صحبت میکنند، چون الان آدم ها زیاد از این که تفاوت چندانی بین زیست خودشان و دیگر حیوانات به نظر نیاید کمتر خجالت میکشند. دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد ذیل لغت انیمالیسم (آخرین بازبینی در 15 ژوئیه ی 2019) مینویسد:

«حیوان گرایی علیرغم میراث ارسطویی، در بحث هویت شخصی، تازه واردی است. در حالی که مفاهیم اولیه ی این دیدگاه را می توان در کارهای ویگینز (1980) و وولهایم (1984) یافت، کسانی که مسئول اصلی تزریق دیدگاه به بحث معاصر درباره هویت شخصی هستند عبارتند از آیرز (1991)، کارتر (1989، 1999)، اولسون (1997)، اسنودون (1990، 1991، 1995)، و ون اینواگن (1990). اگرچه به نظر می رسد حامیان آن در اقلیت باقی بمانند، حیوان گرایی از آن زمان حامیان دیگری از جمله استمریکس (2001) و ویگینز (2001)، بیلی (2016، 2017)، بلاتی (2012)، دگرازیا (2005)، هکر (2007)، هرشنوف (1999)، دی.مکی(2005) را به خود جلب کرده است. از منتقدان برجسته می توان به بیکر (2000، 2016)، جانستون (2007، 2016)، مک ماهان (2002)، نونان (1998، 1989 [2019])، پارفیت (2012)، و اس. شومیکر (1999، 2011، 2016) و دیگران اشاره کرد. نام «حیوان گرایی» توسط اسنودون (1991: 109) اعطا شد و به طور گسترده ای پذیرفته شده است. این دیدگاه گاهی اوقات به عنوان «دیدگاه ارگانیسم» (به عنوان مثال، لیائو 2006)، «معیار بیولوژیکی» (به عنوان مثال، شوماکر 2009)، یا «رویکرد بیولوژیکی» (به عنوان مثال، اولسون 1997) نامیده می شود. ادعای بارز حیوان گرایی مربوط به ماهیت متافیزیکی اساسی ما است: مادی یا غیرمادی؛ ساده یا مرکب؛ ماده، ویژگی، فرآیند یا رویداد؛ آلی یا معدنی؛ و غیره در این زمینه، حیوان گرا به سادگی ادعا می کند:

(1')

ما حیوانات هستیم.

علیرغم واضح بودن آن، به راحتی سوء تعبیر می شود. طبق قرائت مورد نظر، «ما» افراد انسانی مانند من و شما را انتخاب می کند. با این وجود، (1') نباید به این دلیل تلقی شود که همه ی افراد حیوان هستند. این امکان را برای افراد غیر حیوانی (مثلاً ربات ها، فرشتگان، بیگانگان، خدایان) و حیوانات انسانی که انسان نیستند (مثلاً بیماران در حالت های رویشی پایدار، و جنین های انسانی) باز می گذارد. "هستند" منعکس کننده ی "هست" در مفهوم هویت عددی است. در نتیجه، حیوان‌گرایی این دیدگاه نیست که هر یک از ما توسط یک ارگانیسم خاص «ساخته شده‌ایم»، به‌گونه‌ای که گاهی اوقات گفته می‌شود که مجسمه‌ای به‌طور غیریکسانی از ماده‌ای که با آن منطبق است ساخته شده است. هنوز هم نباید (1') را این گونه درک کرد که ادعا کنیم هر یک از ما بدنی داریم که حیوان است - گویی شما یک چیز هستید و بدن حیوانی شما چیز دیگری. در نهایت، اصطلاح "حیوانات" به ارگانیسم های بیولوژیکی اشاره دارد : گونه ی هوموساپینس از اعضای خانواده ی نخستی ها. در حالی که شرکت کنندگان در هر دو طرف بحث در مورد حیوان گرایی تمایل دارند که این اصطلاحات را به صورت مترادف در نظر بگیرند، برخی از منتقدان برجسته، "حیوانات" را از "جانداران" متمایز می کنند و منکر این هستند که این اصطلاحات به طور مشترک ارجاع داده شوند (به عنوان مثال، جانستون 2007: 55-56، شومیکر 2011). : 353)... بر اساس بر اساس گزارش حیوان گرایی از بنیادی ترین ماهیت ما، ما اینها نیستیم:

ارواح یا نفس های غیر مادی (دکارت؛ فاستر 1991)؛

اجسام مادی (تامسون 1997؛ ویلیامز 1957)؛

ترکیب های جسم و روح (سوئینبرن: 1984)

دسته ای از حالات ذهنی (هیوم؛ روون 1998؛ اس. کمپل 2006).

مواد ساده (خیشولم:1978 و لووه: 1996و2001)

بخش هایی از مغز (پوکتی:1973 و مک ماهان:2002)

افرادی که از نظر مادی توسط حیوانات تشکیل شده اند، اما با آنها یکسان نیستند (شوماکر:1999 و بیکر:2000 و جانستون:2007)

یا

اصلاً هیچ چیز (اونگر:1979 و 1990).

...

لازم به ذکر است که حیوان گرایی گاهی اوقات به گونه ای متفاوت فرموله می شود:

(1‴)

ما در اصل حیوانات هستیم.

بر اساس این تفسیر، حیوان گرایی این دیدگاه است که ما نمی توانیم جز به عنوان حیوان وجود داشته باشیم. در واقع، برخی ادعا کرده‌اند که تعهد به (1') برای واجد شرایط بودن هر کسی به عنوان حیوان‌گرا ناکافی است و این برچسب باید فقط برای کسانی که به هر دو (1') و (1‴) متعهد هستند محفوظ باشد ( Belshaw 2011: 401; cf. اولسون 2007: 26-27، اسنودون 1990). با این حال، اصرار بر این نکته احتمالاً بی‌ضرر است، زیرا اکثر فیلسوفان می‌پذیرند که همه ی حیوانات (انسان و غیره) اساساً حیوان هستند، در این صورت، (1‴) بلافاصله از (1') پیروی می‌کند.

حیوان گرایی همچنین دیدگاهی در مورد تداوم ما را در بر می گیرد. این دیدگاه که در کلی ترین شکل خود بیان می شود، موارد زیر را تأیید می کند:

(2)

شرایطی که رضایت آن برای یک موجود گذشته یا آینده با انسانی که اکنون وجود دارد، لازم و کافی است، شرایطی است که رضایت آن برای یک موجود گذشته یا آینده با حیوانی که اکنون وجود دارد، لازم و کافی است. همه ی حیوان گرایان تا آنجا که پیش می رود در 2 مشترک هستند. [ولی پس از آن اختلافاتی بروز میکند.]... آیرز در پایان تفسیر دو جلدی خود درباره ی جان لاک می نویسد که "با وجود تمام دگرگونی‌های انگیزه‌های ما، در واقع، نظریه ی کلی فلسفی ما، بحث در مورد هویت شخصی از زمان نوآوری‌های قرن هفدهم و هجدهم به سختی ادامه پیدا کرده است." با روحیه ای مشابه، شومیکر اخیراً اظهارات معروف وایتهد را اقتباس کرد و مشاهده کرد که "تاریخ موضوع هویت شخصی مجموعه ای از پاورقی ها برای لاک بوده است". مسلماً غیرقابل انکار است که هیچ بحثی از هویت شخصی به اندازه ی فصلی با عنوان «هویت و تنوع» که لاک به ویرایش دوم مقاله‌اش "درباره ی درک انسان "اضافه کرد، در شکل‌دهی به بحث کنونی کمک نکرده است. همچنین تأثیری که این صفحات بر ظهور جایگزین حیوانی برای رویکرد لاک به هویت شخصی داشته اند، غیرقابل انکار است. در مقابل هر جذابیت شهودی حیوان‌گرایی در فضای سکولار و پساداروینی ما، در پی آثار لاک، نادرستی حیوان‌گرایی مدت‌ها بدیهی تلقی می‌شد.»

همانطورکه این دایره المعارف در ادامه بیان میکند، برداشت های نئو لاکی که منجر به تصور آنیمالیسم شدند، از گمانه زنی های لاک حول زنده شدن دوباره ی آدم ها پس از مرگ بنا بر مذهب یهودی-مسیحی پدید آمدند. تمام ارزش گذاری های بیش از حد بر زندگی مادی، نتیجه ی آموزه ی تلمودی معاد جسمانی هستند که مطابق آن، خدا در آخرالزمان، انسان ها را نه با زندگی روحانی بلکه با زنده کردن دوباره ی جسم آنها و از قبر درآوردن آنها جزا میدهد چون مطابق این فکر یهودی، امکان حس بدون جسم وجود ندارد. بنابراین بخت یابی جریان صعودکننده به سمت آنیمالیسم، از شکست جریان های مسیحی روح باور غنوصی از مسیحیت یهودی تبار آغاز میشود. سمبل این شکست، فتح قلعه ی آلبیژن ها به نام "بوکر" در فرانسه در سال 1216 میلادی است چون بوکر، تلفظ دیگر بوگر یا بلغار یعنی اصطلاحی است که درباره ی مسیحیت بلغار تبار غنوصی در اروپا به کار میرفت. ازقضا سال 1216 سال پیروزی اشراف بریتانیا بر شاه جان انگلستان و مجبور کردن او به پذیرش قانون ماگناکارتا نیز هست. با این که این منشور، بر آزادی های اشراف می افزود، ولی تاریخ بریتانیا آن را آغاز دموکراسی وامینماید و درواقع نمادی از آغاز گسترش بیماری حیوانیت از پادشاه به اشراف و سپس مردم نیز هست.

اگر نسبت سال 1216 با تاریخ مسیحیت و پادشاهی های الهی را بسنجیم به نتیجه ی شگفتی میرسیم. جف دمولدر بلژیکی، این کار را کرده و متوجه شده که اگر میانگین سال 28 میلادی یعنی سال آغاز تبشیر مسیحیت زیر نظر عیسی مسیح را با سال 1216 حساب کنیم دقیقا به سال 622 میلادی میرسیم که سال مبدا تاریخ اسلام (سال اول هجری) است. اما این سال را نخست بر اساس تقویم جولیانی حساب کرده بودند که از سال 44 قبل از میلاد شروع میشد. بنابراین سال مبدا اسلام، سال 666 جولیانی است و عمدا چنین حساب شده چون 666 عدد آنتی کریست (دجال) در مکاشفه ی یوحنا است و کلیسا محمد پیامبر اسلام را دجال میداند. سال های بین 28 تا 1216 به 4 دوره ی 297 ساله تقسیم شده اند چون اگر از 622 بگیریم و 297 سال پایین بیاییم میرسیم به سال 325 میلادی که سال شورای نیقیه و آغاز امپراطوری مسیحی رسمی روم توسط امپراطور کنستانتین کبیر است و اگر از 622 بالاتر برویم و 297 سال به آن اضافه کنیم به سال 919 میرسیم که سال آغاز رسمی امپراطوری مقدس روم است که مدل مسیحی روم باستان تلقی میشده است. سال 325 میلادی برابر با 369 جولیانی و سال 919 میلادی برابر با 963 جولیانی است که ارقامشان یکسان ولی برعکس هم است. یعنی از سال 666 اتفاقات یکسان به سمت عقب و جلو حرکت کرده اند. بنابراین آغاز تبشیر مسیحی در 28 میلادی همان سقوط مسیحیت غنوصی در 1216 است. سال 28 میلادی برابر با سال 72 جولیانی است. 72 تعداد یاران عیسی مسیح است که هر کدام به یک سال تشبیه شده اند. بنابراین خود مسیح در صدر آنها معادل جولیوس سزار امپراطور رومی است که تقویم جولیانی را پایه نهاده و به نام خود کرده است. قتل عیسی که شاهزاده ی یهودا است توسط یهودیان، همان قتل جولیوس سزار توسط اشراف روم است که میتوان آن را با تضعیف پادشاه توسط اشراف در داستان ماگناکارتا مقایسه کرد. با توجه به این که سال ماگناکارتا 297 سال بعد از سال تاسیس روم مقدس است، پیروزی اشراف انگلیسی را باید پایان دهنده به روم نیز دانست. آخرین امپراطور رومی نیز کسی نبود جز ناپلئون بناپارت. ناپلئون، آخرین امپراطور آلمانی روم مقدس را از حکومت برکنار کرد و خود به عنوان امپراطور روم در رم ایتالیا تاج گذاری کرد. او از کشوری به نام فرانسه می آمد که نخست پادشاهی بود، بعد در یک انقلاب جمهوری شد و بعد توسط ناپلئون حالت امپراطوری یافت، درست مثل رم باستان که نخست پادشاهی بود، بعد جمهوری و درنهایت امپراطوری شد. سزار و ناپلئون هر دو سعی در امپراطوری کردن رم نمودند و هر دو هم شکست خوردند. منتها تاریخ روم، دنباله ای از امپراطوران بر سزار قرار داده است. سزار به دنبال پیروزی هایش در گاول بود که بخت تاج گذاری در رم را یافت و ناپلئون هم بعد از سرکوب سلطنت طلبان در فرانسه (گاول) آنقدر محبوبیت یافت که بتواند رم ایتالیا را بگیرد و در آن تاج گذاری کند. سزار در تعقیب دشمنش پمپیوس، از ایتالیا به مصر رفت و ضمن فتح آنجا با کلئوپاترا آخرین فرمانروای مصر بطالسه نرد عشق باخت. ناپلئون نیز بعد از فتح ایتالیا به تسخیر مصر رفت و درآنجا با یک خانم اشرافزاده ی اروپایی که او را مادام کلئوپاترا مینامید عشقبازی نمود. زندگینامه ی ناپلئون اول را به دستور ناپلئون سوم، تهیه و تنظیم کرده اند و به نظر دمولدر، در این زندگینامه، عمدا داستان ناپلئون را از سزار کپی کرده اند.:

“where does real roman history end?”: jef demolder: abyss of time: 5feb2021

اگر ناپلئون در جایگاه سزار، روح امپراطوری ایزدی روم را که در آن، رهبر جنگجو تجسد خدا (ژوپیتر) بود، در خود داشته باشد، سقوط او ظهور دوره ی آریستوکراسی است. اما همانطورکه دیدیم این یک ناپلئون واقعی نیست و یک کپی از سزار است و سزار یا قیصر هم دراینجا یک شکل از مسیح در هیبت یک پادشاه شکست خورده است که میتوان او را با سیسرا تطبیق کرد. چه بسا نام سزار تلفظی دیگر از سیسرا هم باشد. برای عثمانی، سلاطین هنوز قیصرهای رومی بودند و برای ایران، خسروهای پارسی، فرم های بومی سزار و سیسرا که نامشان فقط در تلفظ با سیسرا و سزار و قیصر تفاوت دارد. محرکه ی دمیدن روح مادی به یک کشور، فرمانروایان سقوط کرده ای هستند که فقط در تخیلات ما وجود داشته و انگیزه ی ظهور طبقات چپاولگر و جنگسالار راستین در جوامع امروزین شده اند.

آیا اسلام نجاتبخش وجود دارد؟

نویسنده: پویا جفاکش

در تیرماه امسال (1402) شهر آنکارا در ترکیه میزبان دومین دوره ی همایش "ملتقی الشباب العالم الاسلامی" بود. در این همایش سه روزه که از تاریخ 17 تا 19 تیر برگزار شد، حدود 600 جوان فعال در حوزه ی مسائل اسلامی از 44 کشور مختلف شرکت کردند. از کشور ایران نیز یک تیم 4نفره از فعالان اتحادیه ی دانشجویی امت واحده برای ارائه ی گزارش فعالیت های بین المللی و غیر دولتی اتحادیه ی امت واحده در همایش شرکت کردند. رویداد، شامل بخش های مختلفی ازجمله سخنرانی چهره های شاخص جهان اسلام، بخش ویژه ی فلسطین، کارگاه های آموزشی برای مدیریت و رهبری سازمان های مردم نهاد اسلامی و ارائه ی تجربیات سازمان های مردم نهاد کشورهای مختلف از فعالیت هایشان بود. از چهره های شاخص حاضر در همایش، باید به دکتر طارق سویدان، عبدالرزاق مکری و ابوزید ادریسی اشاره کرد. طارق سویدان، دعوتگر اسلامی کویتی الاصلی است که در حال حاضر یکی از شخصیت های الهامبخش و موثر بر نسل جدید فعالان جریان های اسلامی به شمار میرود. ابوزید ادریسی، متفکر مراکشی و از بزرگترین مدافعان مسئله ی فلسطین، سخنرانی ای با عنوان "نقش جوانان در رنسانس اسلامی" ارائه کرد. عبدالرزاق مکری نیز متفکر اسلامی و رهبر جامعه ی صلح الجزایر، بزرگترین حزب اسلامی الجزایر، درباره ی نقش جوانان در تغییر تمدنی صحبت کرد. اما مهمترین قسمت همایش، بخش غیر رسمی آن بود که در حواشی برنامه ها، جوانان فعال مسلمان از کشورهای مسلمان، با مهمترین فعالان اسلامی هم سن و سال خودشان در کشورهای دیگر، شبکه سازی و مباحثه میکردند و تجربیاتشان را به یکدیگر انتقال میدادند. مصطفی نوذری دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران که در این همایش شرکت داشت، از مبهوت شدن خود مقابل فضای مدرن آن نوشته است:

«یکی از مهمترین مسائلی که یک مسلمان کم و بیش آگاه از تاریخ اصلاح دینی معاصر، هنگام مواجهه ی خود با چنین رویدادی با آن روبرو خواهد شد، میزان ارتباط گفتار محوری آن با سنت تاریخی جریان اصلاح دینی است. فارغ از این مسئله شکلی که میزبانان سعی کرده اند برای "آبرومند" برگزار شدن مراسم، دقیقا به شکل همایش رسمی اروپایی، در زرق و برق همایش ازجمله پذیرایی، رزرو هتل گرانقیمت برای مهمانان و مسائلی از این دست، چیزی کم نگذارند؛ مسئله ی مهمتر، گفتارمحوری محتوای سخنرانی ها و برنامه ها بود. در کنار عناصر شکلی همایش، با نگاه کوتاهی به بروشور برنامه، فهرست سخنرانان، عناوین سخنرانی ها و بعد نشستن پای سخنرانی افتتاحیه ی طارق سویدان با عنوان "رهبری استراتژیک در موسسان جوان" به سرعت برای مخاطب روشن میشود که گفتارمرکزی رویداد، نزدیکی زیادی با ادبیات فردگرایانه ی روانشناسی موفقیت امریکایی دارد. همچنین کلیدواژه های غالب در سخنرانی ها، کلماتی ازجمله "رهبری"، "استراتژیک"، "موفقیت" و همخانواده های آنها بود. حال پس از شنیدن مقدار زیادی سخنرانی درباره ی رهبری و تامین مالی سازمان های اسلامی و شنیدن نشید های فلسطینی از بلندگوهای باکیفیت هتل باکلاس، یک مسلمان که در تاریخ جنبش های صد ساله ی اخیر احیا یا اصلاح اسلامی چرخ کوتاهی زده باشد، باید از خود یک سوال مهم بپرسد: "دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟" اگر کلیدواژه های گفتار اصلاح دینی قرن بیستم و نمایندگانش را بررسی کنیم، احتمالا روی واژگانی همچون عدالت، حکومت، استعمار، مبارزه، تمدن، قدرت و همخانواده های آنها خواهیم ایستاد. اما چه میشود که در قرن جدید، در همایشی که تلاش کرده است تا مهمترین فعالان جوان کشورهای اسلامی را جمع کند، حتی یک جمله درباره ی فقر، عدالت اقتصادی یا مسئله ی حکومت شنیده نمیشود و به جای آن، شاهد درخشش تیپ سلبریتی دعوتگرهایی هستیم که دقیقا شبیه معلم های سامر اسکول های ام.بی.ای یا مشاوران استارتاپی، برای جوانان کشورهای اسلامی با ادبیات فردگرایانه، درباره ی رهبری و اداره ی موثر سازمان هایشان صحبت میکنند؟! یا چه میشود که درحالیکه تیپ نمونه و الگوی کامل مسلمان قرن بیستم، تیپ "روشنفکر مبارز"ی است که با اسلحه یا قلمی که آن را به اندازه ی اسلحه برنده و تیز کرده، در هزینه دادن و گره زدن شش دانگ ابعاد زندگی به هویت مسلمانیش، چشم های همگان را خیره کرده، به وضعیتی رسیده ایم که در آن، الگوی جوان مسلمان موفق که از او برای سخنرانی و ارائه ی تجربیات برای سایر تازه کارها دعوت میشود، "اینفلوئنسر دعوتگر"ی است که با چهره ی زیبا، صدای خوش و هوش اینفلوئنسری در اینستاگرام، توانسته فالوورهای چندصدهزارتایی جلب کند؟! طبیعتا حدس میزنید که انتهای هنرش هم پر کردن کلیپ های ده ثانیه ای اینستاگرام یا تیک تاک در یک منظره ی طبیعی خیره کننده یا مسجدهای خوش تراشی است که در آن یکی دو آیه ی قرآن یا یک دکلمه ی مذهبی را با صدای زیبا میخواند و دل تمام دنبال کننده هایش را میبرد. اگر یکی از مبارزان مصری، ایرانی، یا الجزایری قرن بیستم را از گور بلند کنیم و به این همایش بیاوریم، بی گمان از دیدن صحنه ی اینفلوئنسر دعوت گرها روی سن و مهمتر از آن، از دیدن تشویق حضار و تحسین جمعی آنها، "وحشت" کرده و با خود فکر میکند که مگر قرآن اینها با قرآن دهه ی هفتاد میلادی ما متفاوت شده است؟ پاسخ دردناکی که باید به این برادر یا خواهر مبارز از گور بلند شده بدهیم این است که قرآن اینها تغییر نکرده است؛ اما متاسفانه چیزی که مهمتر –و با دیدن این صحنه ها باید بگویم خیلی مهمتر- از متن مقدس که در حال نقش آفرینی است، واقعیت اجتماعی قاهر بر متن و خواننده ی متن است. این، همان روح اروپامحورانه ای است که از صد سال پیش درون ما حلول کرده و گویا نه تنها بیرون نرفته، که سخت در اعماق جانمان ته نشین شده است. از احمد فردید نقل میکنند که میگفت: "تاریخ ما پاورقی تاریخ غرب است". شاید با دیدن چنین لحظاتی عمق این سخن و عمق اروپازدگی جوامع اسلامی بیشتر روشن شود. متفکران و روشنفکران اسلامگرای قرن بیستم، غالبا در اروپا تحصیل کرده بودند. آنها دهه ی شصت و هفتاد را، در میانه ی جنبش های استقلال کشورهای خودشان، در اروپایی که جریان انتقادی روشنفکری در آن در اوج خود بود سپری کردند؛ ایامی که در اروپا هنوز شخصیت "روشنفکر توتال" معنا داشت و مکتب فرانکفورت نیز در حال صورتبندی آرای خود و حمله به "انسان تک ساحتی" و "بیگانه" ی رشد یافته در جامعه ی سرمایه داری متاخر و نشان دادن "مسخ" او و حالت "تهوع" اش بود. در این شرایط که جوان مسلمان جهان سومی، شاهد آن بود که از میان سروران غربیش نیز بعضی زبان به انتقاد از وضع کنونی اروپا گشوده اند و البته هنوز در اروپا عصر، عصر کلان روایت ها و ایدئولوژی ها با بار مثبت بود، با اعتماد به نفس بیشتری سینه سپر میکرد و از "بازگشت به خویشتن" سخن میگفت. اما گویا امروزه زمانه تغییر کرده است. شاید بتوان گفت که دقیقا برعکس نسل اروپا رفته و علوم انسانی خوانده ی بنیانگذار، نسل جدید فعالان اسلامی، عمدتا به امریکا مهاجرت کرده اند و رشته های تحصیلی آنها هم، رشته های فنی مهندسی بوده است. علاوه بر این که تحصیل رشته های فنی و فاصله از علوم انسانی، فرصت کمتری برای نگاه انتقادی به غرب و نظام اقتصادیش باقی میگذارد، این "مهندس دعوتگر" های جدید ما، دوره ی بسیار خاصی از تاریخ امریکا را تجربه و زیست کرده اند؛ امریکای پسافروپاشی شوروی، امریکای پایان تاریخ و هژمون واحد جهان، امریکای سیلیکون ولی و فردگرایی افراطی و درنهایت، امریکای عصر نئولیبرالیسم. احتمالا حضور و تجربه ی دوره ی جوانی و نوجوانی در این امریکا، امریکایی که در قرن بیستم اگر در و دیوارش صدای فردگرایی و بنگاه و سرزمین رویاها میداد، حداقل یک دولت کینزی و چند جنبش ضد جنگ ویتنام داشت که هنوز به مفاهیمی مانند خیر عمومی، عدالت و خلاصه یک "روایت جمعی" معتقد بود اما امروز همان را هم ندارد، برای این مهندس دعوتگرها اساسا یک اسلام دیگر میسازد. اساسا فرازهای بسیاری از متن را برای آنها پررنگ میکند و مهمتر از آن، بسیاری از فرازها را کمرنگ؛ فرازهای کمرنگ شده ای که نقطه ی مرکزی فریادهای نسل قبل بودند.» ("از تیپ روشنفکر مبارز تا مهندس سلبریتی": مصطفی نوذری: "باور": شماره ی 2: مرداد و شهریور 1402: ص13-11)

نوذری پس از این صورتبندی میپرسد: «به راستی هسته ی مرکزی کتاب و سنت چیست که راه را برای تفاسیری این چنین متفاوت و دور، فراهم میکند؟» و خود به این سوال اینطور پاسخ میدهد:

«در پاسخ به این پرسش، دو نتیجه بیشتر نمیتوان گرفت: یا باید نتیجه بگیریم که کتاب و سنت، مانند مومی تهی از دلالت است که به هر رنگی درمی آید و جز "افیونی" برای تحمل پذیر کردن هر متن سیاه اجتماعی، هیچ خاصیت دیگری ندارد؛ آمپول هوای اروپا مرکزی، بیش از قرن بیستم در تن ما فرو رفته است و چنان فرو رفته است که امروز اسلام توسط مفسر دعوتگر سلبریتیش مانند طفل خردسال و فقیری شده است که برای خوشامد مهمان های باکلاسی که به خانه شان آمده اند، هر پشتک وارویی میزند و هر لحظه لباسی بر تن خود میکند و خود را بزک دوزک میکند ولی درواقع خود، هیچ نیست. یا اگر به چنین چیزی معتقد نیستیم و پیام حقیقی و اصالتی و رسالتی و هسته ای در متن پیدا میکنیم، باید نتیجه بگیریم که برای تمام گستره ی جهان اسلام، "عصر استعمار هنوز به پایان نرسیده است"؛ باید بایستیم و تمام این تفاسیر "اولترا غربزده" و "اولترا شرق شناسانه" را در دادگاه مفاهیم مرکزی کتاب استیضاح کنیم و در امتداد سنت اسلامگرایی، کتاب را برای "نقش آفرینی اجتماعی" و برای قرار گرفتن در متن زندگی نه فقط فردی، بلکه اجتماعی بخوانیم و حتی با این که امروز به مدد سازمان های عریض و طویل و بی خاصیت مسئول "اسلامی سازی همه چیز" اضافه کردن پسوند اسلامی سازی به هر چیزی، بس مشمئزکننده و ناامیدکننده شده است، همچنان به جای "مدرن کردن اسلام"، از "اسلامی سازی مدرنیته" و مدرنیته ی بومی سخن بگوییم. پرواضح است که امروز کار مسلمان متعهدی که به "هویت" و "خویشتن" و "اسلام به مثابه کلیت" بیندیشد، سخت تر از همه ی نسل های قبل خواهد بود؛چون دیگر مارکس و سارتر و مکتب فرانکفورت و کلان روایت آلترناتیو و امثال آن، در برابر صورت خیره کننده ی اروپای نئولیبرالی جدید، درخشش چندانی ندارند و این دفعه مسلمان جهان سومی، برای طی این طریق، نمیتواند از روی دست کسی تقلب کند.» (همان: ص13)

کاملا درست است. مردم به طریق اول متمایل شده اند چون طریق دوم بسیار سخت است. باسوادان چه در قرن قبل و چه در قرن جدید، از روی دست غرب کپی کرده اند و اگر آن «تفاسیر اولترا غربزده و اولترا شرق شناسانه» ای را که نوذری میگوید از اسلام بگیریم چیزی از آن باقی نمیماند مگر داده های خامی که نتیجه گیری ندارند و نتیجه گیریشان را باید خودمان از نو پیدا کنیم که کاری وقت بر و نفس گیر است. سخت ترین بخش این کار این است که باید داده های خام بومی را از داده های خام وارداتی که هنرمندانه لای آنها چپانده اند تا نتیجه گیری دلخواه از آنها به دست آید تمایز دهیم و دقیقا به خاطر سختی این کار، مردم حاضرند آموزه ی رسمی آن سازمان های بدنام «اسلامی سازی همه چیز» را که میگوید مکتب و ازجمله اسلام باید کاملا بی نقص باشد را قبول کنیم و وقتی که میبینیم نمیتوانیم اسلام فعلی را بی نقص تلقی کنیم کلش را دور میریزیم و به جایش مکتب وارداتی سلبریتی پرستی غربی را بی نقص میخوانیم. حداقل فایده ی مقایسه ی طی طریق دعوت اسلامی از جامعه گرای مبارز به سلبریتی فردگرای اینستاگرامی این است که متوجه میشویم آنها دنباله ی طبیعی یکدیگر و نتیجه ی جست و جوی تنبلانه ی کسی که همه چیز را با هم در خود دارد هستند؛ همان مکتب بی نقص با رهبران مقدسش که انسان ها را از زحمت فکر کردن آسوده کنند و همه چیز را برای مردم فراهم کنند. این، نوعی منجی پرستی است و امکان ندارد یک منجی پرست، با دیدن توانایی های منجی گرایانه ی تکنولوژی غربی، او را صاحب مکتب بی نقص نیابد. این تکنولوژی در دوران سابق در دست استعمارگران بود و مردم بومی از آنها بی بهره بودند؛ درنتیجه اسلام به سبب مخالفت با تکنولوژی، مکتب بی نقص تلقی و پیامبرش یک منجی شمرده میشد؛ ولی وقتی این تکنولوژی به دست مردم رسید اسلام دیگر ابزار مناسبی برای نجات دادن مردم تنبل نبود.

جف دمولدر، محمد را در قهرمان منجی تلقی شدن همتای ابراهیم، نوح، یوحنای تعمیددهنده (یحیی)، ازیریس، جانوس و هرمس میشمرد و همه ی آنها را در روایت تکثیرشده شان، شکل هایی از موسی پیامبر یهودی میشمرد. وی این مطالب را در واکنش به نتیجه گیری جیم دایر از لوحه های بنجامین استودونت هیکمن درباره ی یک شیخ باستانی آموری به نام «موسس» بیان میکند. مطابق این 20 لوحه، موسس musesیک رهبر شورشی از سوریه علیه اور در بین النهرین بوده که مدتی هم دستگیر شده و به تبعید رفته بوده، ولی درنهایت بازگشته و در اتحاد با گوتی ها و حوری ها بین النهرین را با خاک یکسان کرده است. نام موسس به گونه ای نوشته شده که «معنی فرزند غم» بدهد. او کاهن سرزمین اوتو (خدای خورشید) خوانده شده است، احتمالا چون سوریه در غرب عراق قرار داشته و محل غروب خورشید و بنابراین محل استراحت خورشید تلقی شده است. جیم دایر، این اتفاقات را به اور زمان سومری ها نسبت میدهد و معتقد است 2هزار سال قبل از مسیح رخ داده اند. اما دمولدر به انکار وجود تمدن باستانی سومری توسط پروفسور گونار هینسون ارجاع میدهد و معتقد است که موسی و تمام مشابه های منجی مانندش در 500 سال اخیر خلق شده و تمایز یافته اند و حتی امکان پشت سر هم قرار دادنشان در یک سیر تاریخی آنطورکه تاریخ رسمی ادعا میکند وجود ندارد. موسی همچنین در کشورهای گوناگونی بومی شده است. مثلا در هلند، تپه ای به نام «موسو لومودر» وجود دارد که به معنی «میز موسو» است و محل فجایعی چون سیل و آتش بی پایان و برخورد شهابسنگ شمرده شده است، وقایعی که میتوانند به اندازه ی muses ذکر شده در بالا تخریبگر باشند و موسی فرم انسان شده ی خدای باعث بلایا باشد. فراستی چاد در بیان نظر دمولدر، به سبب اشاره ی او به گونار هینسون معتقد است که دمولدر منکر سندیت لوحه ها نشده است چون هینسون نمیگوید که سومری ها وجود نداشتند و فقط آنها را به عنوان یک قوم با تمدن جداگانه نمیپذیرد، بلکه معتقد است آنها همان کلدانی های بابلی بوده اند و نه ملتی پیش از آنها. طبیعتا بابل کلدانی روایت خاص خودش را از موسی داشت همانطورکه مصر که آن هم با بابل تطبیق میشد روایت خود را داشت. به نظر چاد، موسای مالوف، موسای مصری است که ترکیبی از muses سومری، سارگون آکدی، آخناتون قبطی و سیاره ی زهره است و چون الگوی یهودیان است، داستانش با فرهنگ بانکداری و رباخواری و بازسازی فرهنگی کشورها برای پول ارتباط دارد. بنیاد اقتصادی مصر بر فنیقی ها استوار بود و آنها آنقدر در مصر نفوذ یافتند که حتی برای مصریان دینسازی کردند. عبری که زبان یهودیان است نیز شاخه ای از زبان فنیقی است. بنابراین دوران هیکسوس ها یا فرمانروایان آسیایی مصر، احتمالا نه با فتح نظامی، بلکه با تسخیر منابع اقتصادی کشور توسط فنیقی ها و عبرانیان حاصل آمده است. خروج موسی و قومش از مصر، دنباله ی ورود آنها در دوران یوسف است و این داستان تمثیلی، خیلی از مسائل را روشن میکند. یوسف به صورت یک برده وارد مصر شد ولی درآنجا به مدارج بالای قدرت رسید و خانواده ی خود را نیز به کشور وارد کرد. برده یعنی خدمتگزاری که بدون پول گرفتن کار میکند، نمادی از آدمی که ظاهرا هیچ چشمداشتی بابت خدماتش به مردم ندارد. یوسف همچنین حسن خلق داشت و مردم را به کارهای نیکو دعوت میکرد. او به سبب دانشش سبب نجات مصریان از قحطی نیز شد. بنابراین یوسف، نمادی است از یهودیانی که در موقع تصاحب کشور دم از منجی گری، زندگی فقیرانه و خدمت بی چشمداشت میزدند. با این حال، دوران تکثیر آنها در مصر، توام با نزول بلایای وحشتناکی بر مصر بود که طی آنها یهودیان مصر را ترک گفتند. آنها سر راهشان، مصریان را غارت کردند و وقتی فرعون مطلع شد با لشکر خود دنبال یهودی ها افتاد، به معجزه ی یهوه یهودی ها از دریا گذشتند ولی فرعون و لشکرش در دریا غرق شدند. این نمونه ای از سرنوشت تمدن های گوناگونی است که به اشرافیت یهود دچار آمدند و بابل قبل از مصر این بلا را تجربه کرد. سوءمدیریت به خاطر پول پرستی اشراف، چنان کشور را درگیر بلایا میکند که اشراف احساس میکنند دیگر نمیتوانند اینجا بمانند و تمام منابع و چیزهای باارزش کشور را برمیدارند و سرمایه ها را از کشور خارج میکنند و مملکت آباد سابق را در فلاکت رها و ترک میکنند تا ملت جدیدی را بچاپند. تشبیه موسی به سیاره ی زهره ازآنرو است که گذشتگان، زهره را عامل نزول بلایا بر کشور میشمردند و بانکداری و رباخواری یهودی نیز عامل زوال و نابودی کشورها بود. گذر از دریا کنایه از کشتی رانی تجاری است که استعمار و یهودی سازی ممالک درنتیجه ی آن گسترش یافت ولی به سبب ارتباط یافتن با فاجعه ی سیل توسط زهره، موسی را به عنوان یک منجی، در حد نوح و کشتیش هم توسعه داد.:

“physical evidence that moses existed”: frosty chud: stolen history: 13may 2023

ببینیم در این سناریو چه داریم؟ در ابتدای راه، یوسف مهربان خوش اخلاق نرمخو را داریم که به بردگی می افتد و به یک کشور بیگانه وارد میشود. او یک مرد خدا است. ولی از اخلاق نیکویش و با اثبات دانش برحقش، کفار به او جلب میشوند و او را به درجات بالای سیاسی میرسانند ولی حتی در مقام جدید، آنقدر درستکار و بخشنده است که آنها را که به او بد کرده اند میبخشد. اما در انتهای این مسیر، موسای شاهزاده را داریم که به نام خدا همان ملت را به بدبختی و تباهی دچار میکند و بعد او را غارت میکند و کشور را به مقصد چپاول و غارت کشورهای دیگر ترک میکند. واضح است که تصویر اول، ماسک تصویر دوم شده، چون کفار موقع جلب شدن به مردان خدا، انتظار داشتند آنها مانند یوسف باشند و اینطوری به درستی مذهب یوسف ها پی میبردند. یوسف اول معادل «محمد امین» و آن محمد درستکار و صبوری است که مردم به او جلب میشدند و موسای دوم، معادل محمد حاکم مدینه است بعد از این که خر کسی که نیات پلید خود را پشت ماسک محمد امین مخفی کرده بود از پل گذشت. به نظرم، ما باید بین یوسف اصلی و ماسک یوسف، محمد اصلی و ماسک محمد، تفاوت قائل شویم. یادمان باشد محمد میخواست ما را مثل خودش کند. ولی ما دنبال محمدی گشتیم که پدرمان باشد. ما محمد آموزگار دوست نداشتیم. محمد در مقام کیف پول را دوست داشتیم؛ یک محمدی که معجزه کند و همه ی ما را پولدار کند. هر کسی هم که بخواهد تصویر چنین محمدی را رواج دهد، نوحی است که سیل ایجاد میکند و خود به همراه وفادارانش درون کشتی ایمن میرود و ادعا هم میکند که هر بلایی سر مردم بیاید به خاطر عدم وفاداری و عدم ایمانشان به حقانیت نوح موسایی در چپاول ملت بوده است. اگر ما به جای این که دنبال این یوسف های دروغین راه بیفتیم، سعی کنیم خودمان یوسف باشیم، یعنی خودمان اخلاق نیکو داشته باشیم، خودمان دانش داشته باشیم، خودمان به دور از خشم و نفرت باشیم، به گیر این نوع آدم ها نمی افتیم. ولی متاسفانه اینطور نیستیم؛ ما هنوز داریم همان لشکر بنی اسرائیل را تعقیب میکنیم که مدام از کشوری به کشوری رفته اند و هر جا هم خود رار با شرایط جدید تطبیق کرده اند. همان هایی که در مصر موسی بودند، حالا در امریکا تبدیل به دونالدترامپ ها و ایلان ماسک ها و مارک زاکربرگ ها شده اند و هنوز ژست منجی معجزه گر دارند. ما هنوز به آنها همانطور نگاه میکنیم که به منجی های دروغین بنیادگرایی اسلامی نگاه میکردیم؛ چون هنوز اخلاق خود را درست نکرده ایم و فقط میخواهیم یک منجی معجزه گر راهبرمان باشد که او تحت حمایت خدا باشد، چون اگر بخواهیم خودمان با اخلاق نیکو تحت حمایت خدا قرار بگیریم، سخت است. این فقط یک مغلطه است؛ چون تقلید بی چون و چرا از منجی های دروغین چه اسلامگرای جهادی باشند و چه لیبرال حجاب برانداز، سختی های مصیت بار بیشتری بر ما تحمیل کرده است و ما هنوز درس عبرت نگرفته ایم و منتظریم تا یک منجی واقعی پیدا شود.

چه کسی بیشتر مقصر انحطاط انقلاب در ایران است؟ دین یا عوامزدگی سیاسی-اجتماعی؟!

نویسنده: پویا جفاکش

در تاریخ 22/10/2019 کاربری با نام مستعار، martin77 در فوروم منحل شده ی sh.org تعریف لغت پاگان را که معمولا به بتپرست معنی میشود و به اعصاری در حدود و بیش از 2000 سال پیش اطلاق میگردد را از قول دایره المعارف ملی سال 1898 چنین معنی کرده است، معنایی که نشان میدهد در آن زمان نه چندان دور، چقدر مردم تصورشان از پاگان ها، دم دستی بود:

«pagan اصطلاحی است که از کلمه ی لاتین paganusگرفته شده است، نامی که رومیان اولیه به روستائیان داده بودند اما ترتولیانوس و پس از او دیگر نویسندگان پاتریست به کسانی که از پذیرش مسیحیت امتناع میکردند، اطلاق نمودند. دین جدید توسط تحصیل کردگان و متمدنان شهرها بسیار قبل از رسیدن به پیروان ساده اندیشی نظام های قدیمی نواحی و پس از این که کنستانتین، پرستش خدایان قدیمی را ممنوع کرد و معابد آنها را تعطیل کرد، پذیرفته شد. مذاهب قدیم اما در مناطق دورافتاده ی کشور هنوز آشکار یا مخفیانه رواج داشتند. اصطلاح heathens (بت ها یا اصنام) که در اصل تنها به معنی «ساکنان هیت ها (بوته زارها)» بود، به شیوه ای مشابه برای نامیدن همه ی کسانی که مسیحی نبودند استفاده میشد زیرا این افراد بی زحمت و نگرانی ای به خرافات قدیمیشان پایبند بودند.»

کاربر مزبور، پس از این نقل قول مینویسد:

«دو نوع دین بتپرستی میتواند در جهان وجود داشته باشد: 1-آنهایی که توسط علم رسمی توصیف شده است. منظورم، ادیان قبایل عصر حجری است؛ جایی که هر شیء یا حیوانی میتواند خدا شود. واضح و ساده است. 2-آنهایی که توسط علم رسمی نادیده گرفته میشوند. به اصطلاح «اسطوره ها» که خدایان همه ی تمدن هایی هستند که در آنها توصیف شده است. ادیان بتپرستی کهن ازجمله ی آنها است. به هر حال، در هر دو نوع، برای افراد تحصیلکرده ی مدرن، اصلا "خدا" در آن ادیان وجود ندارد. در بدترین حالت، آنها خدایان نوع دوم بقایای تمدن پیشرفته ی باستانی بودند و سال ها پیش منقرض شدند. درحالیکه شاید تمدن آنها از تمدن ما پیشرفته تر بود، آن بازمانده ها بیش و کم، سطح فعلی ما از توانایی ها را داشتند، و شاید فقط در بعضی حوزه ها و فناوری ها پیشرفته تر بودند. من درک میکنم که مردم به نوعی ابدیت اعتقاد دارند (اعتقاد و مذهب، چیزهای متفاوتی هستند) یا امکان وجود آن را تا زمانی که دلیلی بر عدم وجود آن به دست آورند مجاز میدانند. اما برای دعا کردن آن "خدایان" توصیف شده در اسطوره ها و انجیل های مختلف، نمیتوانم درک کنم که یک فرد تحصیلکرده ی عاقل، چگونه میتواند باور کند که آنها میتوانند حتی کوچکترین نگرشی نسبت به آنچه قرار است خدا باشد داشته باشند، بخصوص در فرقه های ابراهیمی که به اصطلاح "خدا" به عنوان بدترین فردی که میتوانید تصور کنید معرفی میشود.»

این، مرا به یاد صحبت های رفیقم رامین می اندازد که میگفت وقتی بچه بود و بازی کامپیتوری انجام میداد، بعد از خاموش کردن دستگاه، بازی را از داخل دستگاه درمی آورد و به گوشه ای دور پرت میکرد از ترس این که نکند شیاطین و غول ها و زامبی های توی بازی، از دستگاه بیرون بیایند و به او آسیب برسانند. یک شب موقعی که خوابیده بود با دست های برادر بزرگش از خواب بیدار شد و برادرش را دید که قیافه اش را شکل زامبی های توی بازی کرده است تا رامین را بترساند. رامین وحشتزده جیغ کشید و داد و بیداد راه انداخت و برادرش شروع به «غلط کردم» گفتن و عذرخواهی کردن نمود تا او را ساکت کند مبادا خانواده بیدار شوند و برادر رامین را مجازات کنند. رامین بزرگ که شد طبیعتا دیگر از آن شیاطین و زامبی ها نمیترسید. اما گاهی اوقات به نفع مردم بالغ هست که موجودات و داستان های غیر واقعی را باور کنند. مثلا عیسی مسیح چون خدایی بود که طرفدار مردم معمولی بود میتوانست نماینده ی مذهبی باشد که به مردم اعتبار میدهد و البته اشراف هم میتوانستند با مخفی شدن پشت ماسک او به ستم خود مقبولیت دهند. برخلاف تحقیری که مارتین77 بر مذاهب سنتی روا میدارد، هر اعتقاد نادرستی هرچقدر هم که مدرن باشد، میتواند به خاطر منافعش توسط طبقه ی تحصیلکرده پذیرفته شود و در دوران مدرن، اگر حکومت ها، جنگسالاران و اشراف تاجر مسلک، برای خلاص شدن از شر زحمات مذاهب اخلاقی، مکاتب ظاهرا بی خدا را جانشین آنها میکنند، هنوز فقط به زدن رنگ مقبولیت مردمی به خود فکر میکنند و نه این که آنچه عموم مردم قبول دارند یا دوست دارند واقعی بدانند اصلا درست هست یا نه. کاملا ممکن و البته بسیار شایع است که مردم به چیزهای خوب، جلب شوند و هنرها و اخلاقیات ستوده را دنبال کنند. ولی وقتی قرار باشد بیشترین مردم، بر سر لذت هایی یکسان گرد آقای سیاستمدار جمع شوند، اشتراکات اصلی و عمومی، فقط غرایز ناعقلانی و حتی حیوانی خواهند بود و این همان چیزی است که پیشتر به مذاهب نیز صدمه زده و آنها را بی اعتبار کرده است. کارل گوستاو یونگ به سبب زیستن در زمان جنگ های جهانی و چگونگی هیولاسازی متقابل مردم و حکومت از همدیگر، یکی از بدبین ترین نظریه پردازان در باب این رابطه بوده است. وی مینویسد:

«ملت همیشه در عمق بستر قرار دارد حتی وقتی از همسایگانش بسیار فراتر میرود. صد مغز فوق العاده ی باشعور را انتخاب کنید و به گردآوری و جمع بندی آنان بپردازید؛ درمجموع فقط نوعی مغز بزرگ بی شعور در مقابل دارید، زیرا همه ی استعدادها با ماهیت فکری یا اخلاقی در آخرین تحلیل، از تمایزهای فردی تشکیل شده اند. کلمه ی تمایز، وابستگی نزدیک به کلمه ی تفاوت یا فرق دارد، تمایزها با هم جمع نمیشوند بلکه یکدیگر را متقابلا حذف میکنند. چیزی که از طریق جمع بندی انباشته میشود، عمق عموما انسانی است، "انسان بیش از حد انسان" در تحلیلی آخرین از آن چه که ابتدایی، دیر فهمی، تنبلی و بی حسی در وی یافت میشود، به نحوی که معنویت هرگز زاید نیست و موهبتی بسیار کمیاب و گرانبها است. انباشتن تابلوهای بزرگترین استادان نقاشی در نگارستان ها، میتواند فاجعه باشد و گردهمایی صد مغز باشعور، در مجموع، انباشتگی بیماری است. ستایش ما در مقابل سازمان های عظیم، پژمرده میشود هنگامی که نگاهی به سوی دیگر سکه می اندازیم که از انباشتگی و برجستگی هیولا گونه ی چیزهای بدوی در انسان شکل گرفته و ویرانگر حتمی فردیت وی به سود هیدرا [یا اژدهای چند سر] است که بی چون و چرا و برای همیشه به هر سازمان بزرگ اطلاق میشود. قلب انسان امروزی که با آرمان اخلاق جمعی حاکم شکل گرفته، تبدیل به غار راهزنان شده است. به نظر نمیرسد که طبیعت کمترین دلبستگی به حالت برتر آگاهی داشته باشد. عکس آن صادق است. جامعه نیز نمیتواند آن گونه که باید، به براورد کارهای هنری روان بپردازد؛ وی همواره نخست ستایشگر تولید است نه شخصیت، مگر در بیشتر اوقات پس از مرگ [شخص]. برابری گله وار توده ی مردم به وسیله ی پایمالی ساختارش که طبیعتا اشراف گونه یا سلسله مراتبی است، دیر یا زود به فاجعه ختم میشود. برابری ارزش ها سبب از بین رفتن نقطه های جهت یابی میشود و در این هنگام است که ضرورتا میل به هدایت پذیری پدیدار میشود. تلاش های انجام گرفته در گوشه و کنار و در راستای دستیابی به آگاهی فردی و پختگی شخصیت، با براورد آنان در سطح اجتماعی، آنقدر ضعیف و پراکنده اند که وزنه ای در برابر ضرورت های تاریخی به حساب نمی آیند. اگر واقعا خواهان آن هستیم که بنیان های نظم اجتماعی اروپا به گونه ای چاره ناپذیر متزلزل نشوند، باید به هر قیمت که شده، بار دیگر اقتدار را در خط مقدم برقرار نمود و این، بدون شک، بدین سبب است که ما شاهد تولد گرایشی جهت جایگزین کردن واقع جمعی کلیسا به وسیله ی واقع جمعی دولت در اروپا بودیم. همان گونه که کلیسا در گذشته به نحو مطلق از گرایش اعتبار بخشیدن به یزدانسالاری جان میگرفت، همان گونه حالا نیز میبینیم که دولت به شیوه ای مطلق، مدعی انحصار کل است. رمز و راز روح دراینجا آنطورکه شاید انتظارش را میبایستی داشته باشیم، نه به وسیله ی رمز و راز طبیعت یا "روشنایی طبیعت" به قول پاراسلس، بلکه توسط جذب کامل فرد در واقع سیاسی جمعی یعنی "دولت" جایگزین شد. جامعه که در مجموع خود نیاز به تجسم قدرت جادویی را احساس میکند، برای وسیله ی اجرا، میل به قدرت یک فرد و تسلط بر توده ها را مورد استفاده قرار میدهد و به این ترتیب، امکان اعتبار شخصی را خلق میکند. اعتبار شخصی، آن گونه که منشا تاریخ سیاسی ثابت کرده، پدیده ای با بالاترین اهمیت ممکن برای زندگی ملت ها در جامعه است. توده آن گونه که وجود دارد، همیشه ناشناس و بی مسئولیت است. به اصطلاح رهبران، علایم اجتناب ناپذیر جنبش توده اند. با این وجود، رهبران واقعی بشریت همیشه کسانی هستند که درباره ی خود به اندیشه میپردازند و دست کم از فشار وزن خود بر توده میکاهند و آگاهانه از رکود طبیعی و کور که ذاتی توده ی در حال جنبش است فاصله میگیرند. اما چه کسی قادر است در برابر این قدرت جذاب پایمال کننده که در جریان آن هر کس خود را به همسایه اش می آویزد و همه یکدیگر را به این طرف و آن طرف میکشند مقاومت کند؟ تنها کسی میتواند به این مقاومت دست بزند که خود را در بیرون به چیزی نیاویزد بلکه تکیه گاهی در جهان درونیش بیابد و صاحب بندرگاهی مطمئن باشد. حق داریم حدس بزنیم که انسانی دارای نبوغ میتواند خود را با عظمت اندیشه اش تغذیه کند و از کف زدن های حقیرانه ی جمعیت که وی تحقیر مینماید بگذرد؛ اما او در انقیاد تمایل قدرتمند غریزه ی گروهی است و جست و جوهایش، کشف هایش، اعتراضش را فقط میتواند به گله حواله کند. وی گله را مخاطب قرار میدهد و به وسیله ی گله است که شنیده میشود. به دلیل همین اعتبار شخصی که نمیتوان بیش از حد برای وی قایل شد، امکان این که او خود را از طریق برگشت در روان جمعی حل کند نه تنها خطری برای فرد برگزیده بلکه برای طرفدارانش محسوب میشود. این خطر به ویژه وقتی تهدیدکننده است که هدف غیر مستقیم اعتبار یعنی تایید عمومی به دست آمده باشد. از این پس، فرد برگزیده خود را به صورت حقیقت جمع تبدیل میکند و این امر، همیشه آغاز پایان است. تجسم بخشیدن به نحو کاملا زنده به اعتباری جدید، درواقع عملی خلاق هم برای وی و هم برای تمام خاندانش میباشد: فرد برگزیده خود را به وسیله ی اعمال بلند والا متمایز میکند و توده خصلت خود را با صرف نظر کردن از اعمال قدرت آشکار میسازد. تا وقتی ضرورت مبارزه علیه نفوذهای خصمانه در راستای فتح یا حفظ این وضعیت وجود دارد، کار مشترک خلاق است. اما به محض این که موانع ناپدید میشوند و تایید عمومی به دست می آید، ارزش اولیه ی اعتبار گم شده و تبدیل به وزنه ای اضافی و بی حاصل میشود. عموما در این هنگام است که جدایی رخ میدهد که فرصت آغازی دیگر برای فرایند است. مسلما مقام شغلی که دارم در حدی متعلق به من است که در آن اصل فعالیت من تمرکز یافته؛ اما این شغل، این عملکرد یا این حرفه، همزمان بیان جمعی عاملان زیادی است و از جنبه ی تاریخی از همکاری تعدادی وسیع و از توافق موقعیت های گوناگون تولد یافته است. شایستگی وی حاصل تایید جمعی است. از این پس با همانندی خود به شغلم و یا به عنوانم، چنان رفتار میکنم که گویی خود من تمام این عملکرد پیچیده ی اجتماعی هستم، عملکردی دارای ساختار که به آن "مقام شغلی" میگویند، درست مثل این که نه تنها صاحب لقب بلکه همزمان، ضرورت اجتماعی و تایید جمعی جامعه نیز هستم که این عنوان بر آنان استوار است، کماندار و کمانکش. با این انجام، من به خود وسعتی بخشیدم و غاصب صفاتی شدم که به هیچ گونه در من نیستند بلکه در خارج از من قرار دارند و بایستی در آن جا بمانند. در دوران ما شکاف میان انسان و آنچه که وی معرفش میباشد ژرف است. شکاف میان فردیت وی و عملکرد وجود جمعیش. عملکردش توسعه یافته نه فردیت او. عالی است، وی خود را همانند عملکرد جمعی کرده است، در جهت عکس، او را مطمئنا چون عملکرد جمعی براورد میکنند اما فردیت او به سوی عملکردهای توسعه نیافته گرایش دارد: او وحشی نیز هست، در حالی که در مورد نخست، وی بخت این خوشبختی را داشت تا درباره ی توحش که با این وجود واقعیت دارد خود را اغفال کند.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص203-199)

جملات یونگ که در گرماگرم جنگ جهانی دوم نوشته شده اند، گویی پیشگویی وقایع انقلاب اسلامی ایران در 3 دهه و اندی بعد نیز هستند. یکی از معلم های بازنشسته ی آستانه ی اشرفیه به من گفته بود مردم ایران در زمان شاه سابق، این حساسیتی را که مرتدهای رو به فزونی امروز روی تناقض های قرآن و احادیث دارند در خود نداشتند. قرآن و حدیث برای آنها شبیه فیلم فارسی هایی بود که در سینماهای آن زمان میدیدند.در این فیلم ها قهرمان یک لحظه داشت به خانواده و شغلش میرسید، یک لحظه دیگر داشت آدم ها را به حد مرگ کتک میزد یا رویشان چاقو میکشید، یک لحظه دیگر داشت عرق میخورد و خانم بازی میکرد، یک لحظه دیگر داشت به پندهای حکیمانه و حتی خداپرستانه یا صوفیانه ی یک آدم عاقل گوش میداد، یک لحظه دیگر به طرزی معجزه آسا و به خواست خدا از توطئه ی دشمن نجات می یافت، یک لحظه دیگر داشت دوستی را که به او خیانت میکرد میبخشید، ... قرآن و حدیث همه ی اینها را با هم داشتند و آدم معمولی بسته به این که غریزه اش الان چه بکشد، میتوانست با هر کدام از این تکه ها همهویت شود. اما بخش ماوراء الطبیعی و بخش مجازات گری این آش شله قلم کار بود که میتوانست رهبری پس از انقلاب را از بقیه ی مردم متمایز کند و درست مثل آنچه یونگ میگوید، حاکمان با همهویت شدن با خواست مردم در این زمینه، از مردم فاصله گرفتند و درنتیجه هرآنچه بخش های ماوراء الطبیعی و قضایی سناریوی فیلم فارسی ایران مدرن را به شکلی که به نفع حکام باشد از سناریو سانسور نمودند. ازآنجاکه این بخش های حذف شده ادعای ریشه گرفتن از معنویت را داشته اند مردم ظاهرا ضد خدا و ضد پیامبر شده اند ولی واقعیت این است که آنها هیچ وقت خدا و پیامبر را در سطحی بالاتر از انتظارات عامیانه ی خودشان از یک شهروند تصور نکرده اند و اگر الان با خدا و پیامبر خداحافظی میکنند برای این است که پیامبر تحت تاثیر خدایش خودددارتر از یک آدم معمولی ایرانی بود و خداحافظی با پیامبر، به معنی خداحافظی با خودداری بخشی از وجود است که انسان را از صدمه زدن به انسان های دیگر بازمیدارد. معمولا خداحافظی با «پیامبر»، خداحافظی با «محمد» نیست. در جهانبینی مرتد، محمد هنوز سر جایش هست، ولی دیگر پیامبر نیست، بلکه حقه بازی فاسد است که بر سر مردم شیره میمالد. مرتد در این تصویر جدید، هنوز دارد از این انسان ماوراء الطبیعی الگو میگیرند؛ چون امکان ندارد یک نفر آدم بتواند این همه میلیارد آدم مسلمان در دنیا را خر کند مگر این که کلاهبرداری او جزو معجزات الهیش باشد.

در این صحنه یکی از بزرگترین بلاهایی که بر سر دین اسلام آمده، کشف میشود؛ یعنی شیطانی شدن مذهب با عامیانه شدن آن. همین اتفاق مسلما قبلا بر سر مسیحیت آمده است. اگر به تاریخ مسیحیت رجوع کنید، میبینید که یکی از بزرگترین افراد تاثیرگذار بر پیدایش مسیحیت، اوریجن اسکندرانی است ولی به دستور ژوستینیان امپراطور رومی، کتاب های اوریجن را سوزانده اند تا آنچه را که از عقایدش نپذیرفته اند نابود کنند. یکی از این عقاید که فرقه ای از مسیحیت به خاطر اعتقاد به آن اوریجنیسم نامیده میشد این بود که ارواح قبل از آفرینش جهان مادی وجود داشته اند و پس از آن به مرور برای امتحان الهی در اجساد فرود آمده و به آنها جان داده و در پایان موعد مقرر بدن خود را ترک کرده اند و به خدا بازگشته اند. این عقیده را کلیسا رد کرد تا به زندگی مادی بشر، ارزش بیشتری بدهد و بتواند مردم را به زندگی مادی علاقه مند کند بلکه چرخ جامعه به سمت فربهی ثروت مادی در سطوح بالای آن بچرخد و منافع اشراف تامین گردد. در اسلام نیز دیدگاه هایی شبیه اوریجنیسم وجود دارد ازجمله در شعارهای بسیار معروفی چون «انا لالله و انا الیه الراجعون» (ما از خداییم و به خدا بازمیگردیم.) بیگمان حذف ارزش های روحانی از مذاهب، برای سطح پایین کردن آنها تا حد دیدگاه های جادوباورانه ی عموم مردم بوده که میخواستند اتفاقات فراطبیعی را در همین دنیا ببینند و باور کنند که وجود مادیشان تحت صحنه ی سناریوی سینمایی فیلم فارسی های الهی است. حالا هرچه میگذرد مردم از این که در معرض یک سناریوی قهرمانانه باشند ناامیدترند و شاید الان برای مردم بیشتری، نیاز به کشف ارزش های معنوی وجود داشته باشد.

مطلب مرتبط:

دانلود کتاب "آرمانشهر اشتباهی"

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷
مطالب جدیدتر مطالب قدیمی‌تر